دفترچه

نسخه‌ی کامل: کافه دومگو
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
Mehrbod نوشته: من هم پیشتر از چند تا تارگردان‌هایِ بالاتراز خواسته بودم دسترسی tor را بگشایند, ولی نکردند و من هم ناچار همکاری را کنار گذاشتم.

در ویکیپدیا؟ چرا اصرار داشتی با تور بری؟
Nikzad Mehrazmanesh نوشته: در ویکیپدیا؟ چرا اصرار داشتی با تور بری؟

من با نام Mehrbod از روز یکم با Torبوده‌ام, آنجا هم گفتم با همین بروم.

اینی که بیرون کشیدید مال چند سال پیش بود که من یکی از "فعّالان اجتماعیِ" فریب خورده بودم.
Nilftrondheim نوشته: واقعا دست گلشان درد نکند نیچه و امیر که اینقدر متحمل فشار شده اند و ما را از حیوان بودن انسان آگاه کرده اند! E412 مشکل اینجاست که ده هزار سالی میشود آدم ها جامعه و تمدن تشکیل داده اند و کسی را که رفتار هایی بر ضد آن بروز میدهد را عنصر نامطلوب تلقی میکنند. تشبیه اینها به گرگ در میان گوسپندان هم بی انصافی هست، حتی درنده ترین گرگ ها هنوز هم موجودات اجتماعی هستند! بیش از این غیبت نکنم، اگر امیر عزیز افتخار حضور دهند با ایشان حرف هایی در این باره دارم.

او بایستی در ریشه دچار "دگردیسی" شده باشد.

جوینده یابنده است.
Mehrbod نوشته: از روز یکم با Torبوده‌ام

نرفتن با تور مگر چه داده ای از ما به دارنده سایت می دهد؟ و چه خطری دارد؟
Mehrbod نوشته: او بایستی در ریشه دچار "دگردیسی" شده باشد.

جوینده یابنده است.

شاید هم با زیاده روی در خواندن کس و شعرات pol/ به رکورد های جدیدی از آسپرگر دست یافته است؟E412
Mehrbod نوشته: من با نام Mehrbod از روز یکم با Torبوده‌ام, آنجا هم گفتم با همین بروم.

اینی که بیرون کشیدید مال چند سال پیش بود که من یکی از "فعّالان اجتماعیِ" فریب خورده بودم.

شما مگر خارج از کشور زندگی نمی‌کنید آنجا که کسی را برای عقاید خودش نمیکشند!
در ثانی من فکر نمیکنم جون آدمیزاد اونقدرا مهم باشه که یک عمر بخاطر ترس از کشته شدن پشت یک نقاب پنهان بشیم!، من بعضی موقعه‌ها با خودم میگم چیزی برای از دست دادن ندارم نهایت کشته میشم مهم اینه که یک کار مفید برای مردمم انجام بدم.
آیا کسی از کاربران این انجمن پیرامون فلسفه‌ی زبان و زبان شناسی مطالعاتی جدی داشته؟
سارا نوشته: تعریف سر راست و ساده از عشق و شعر و شاعر و عارف..... بنظرتان این کار شدنی است؟ شما که به دنبال یک گفتگوی فلسفی هستید حتما نیک می دانید که بعضی از مفاهیم را نمی توان با بطور کامل تعریف کرد! افلاطون در رساله هایش مدام می کوشید که همین کار را انجام دهد . وی در رساله ی لاخس کوشید تا تعریف ِ شجاعت را پیدا کند و در رساله ی جمهوری تلاش کرد تا تعریف عدالت را دریابد! در حقیقت افلاطون گمان می کرد که کشف کردن ِ تعاریف نیز جز اهداف ِ اصلی فلسفه است! اما اینجا یک پرسش پیش می آید که آیا تعاریف کشف می شوند یا ساخته می شوند و آیا برای هر مفهومی یک تعریف راستین وجود دارد؟
تعریف و توضیح قرار نیست فقط به واژگان محدود شود. استفاده از زبانِ نوشتار و گفتار تنها یکی از روش ها و ابزارهاست. جهت تعریف یک مفهوم می توان نقاشی آن را کشید...مجسمه اش را تراشید...در قطعه‌ی موسیقی توضیحش داد... شعرش را سرایید...و هر روش دیگری که بتواند بهتر و عمیق تر مفهوم مورد نظر را توضیح دهد.


سارا نوشته: و خب هنگامی که خواستم همان واژگانی را که از بنده خواسته بودید تا تعریف کنم را تعریف کنم! در همان ابتدا متوقف شدم که چه نوع تعریفی را می توان از این واژگان ارائه داد؟ آیا قراردادی هستند یا نه گزارشی؟!
خیر، متوقف شدن و ابراز چنین پرسش هایی توجیهی ندارند!
ببینید قرار نیست در گفتگو گسی متوقف بشه یا بر دیگری غلبه کنه یا باورش را دگرگون و هدایت کنه! من چرا در ابتدا تاکید می کنم که آمده ام تا در گفتگو بیاموزم؟
به این دلیل که گفتگو مثل یک رود جریان پیدا می کنه... طرفین اگر شهامت به خرج بدهند، به طور راسخ نسبت به گفتگو متعهد باشند و در جریان آن خود را رها کنند، جایگاه آنها و معرفتشان نسبت به موضوع، دایما دگرگون می شود. گفتگو به موضوعات مختلف جریان پیدا می کنه... درجنبه های مختلف زندگی و وجوه مختلف موضوعات جاری می شه...و مشخص هم نیست به کجا ختم میشه!
به همین خاطر فکر می کنم بیش از اینکه موضوع و جایگاه افراد مهم باشه؛ دغدغه،شهامت، تعهد و صداقت در گفتگو مهم هستش. حالا ممکن است در مقابل ما یک رفتگر بی سواد، معتاد، زنی فاحشه یا یک دکتر و پروفسور قرار داشته باشد.


سارا نوشته: برای نمونه همین "عشق" تعریفش قراردادی هست یا گزارشی؟ وقتی نیک به اطراف بنگریم هر احساس و کشش تند و آتشین و البته مثبت به یک فرد یا یک چیز را عشق می نامند!! و آیا این همان "عشق" است؟ اگر شما بتوانید هستی را تعریف کنید منهم می توانم عشق را برایتان تعریف کنم! چون من هستیِ هستی را در گروی عشق می بینم! و در حقیقت عشق را اصل و اصیل می دانم و هستی را زاده ی عشق.


در نگاه ساده و کلی یا بهتر است بگویم که از دید همگان، عشق از دل بر می خیزد و متولد می شود و هرکس که دل دارد پس توانِ عشق ورزیدن دارد و.... در حالیکه اگر به دنبال ِ عشق و حقیقت عشق برویم می بینیم که ابتدا عشق بوده و بعد دل! بقول ابوسعید ابالخیر:
سر نشتر عشق بر رگِ روح زدند


یک قطره از آن چکید و نامش دل شد



پس عشق آفریننده ی دل است و نه دل !

من حقیقت هستی را همان عشق می دانم
بسیار خوب، پس اینجا مسئولیتتان در مورد توضیح مفهوم "عشق" بیشتر شد! زیرا اساسا معتقدید هستی از عشق به وجود آمده!
پس این پرسش پررنگ تر از قبل مطرح می شود: عشق چیست؟ چگونه هستی را به وجود آورده؟ و ...
بخشی از چرخه‌ی بازتولید حماقت و بلاهت از طریق فضای مجازی در ایران چنین است:
از آنجا که بخشی از جذابیت زن امروزی در شیرین‌مغزی‌‌ست و آنچه برای آنها بیش از هر
چه جذاب است، دیده شدن است و همچنین از آنجا که کس‌لیس‌ها بسیارند که در هر حال
زنان را بابت هر کاری تحسین می‌کنند، اعتماد به نفس آنها چنان افزایش می‌یابد که شیرین‌بازی‌های
خود را به فضای عمومی و صفحات اینترنتی نیز می‌کشانند.

تصویر چنین زنانی این باور را در مردان پدید می‌آورد که زنانی آن بیرون هستند که همین اندازه
خنگ و ابله هستند و به سادگی می‌توانند آنها را به تخت‌خواب بکشانند و چنین باوری مشخص
است که برایشان خوشایند است. از همین رو این زنان را دنبال می‌کنند، آنها را لایک می‌کنند و
کس‌لیسی‌های خود را در آنجا نیز ادامه می‌دهند.

با افزایش تصاعدی تعداد دنبال‌کنندگان و لایک‌های صفحات و پست‌ها، الگو تولید می‌شود؛ زنان
دیگر می‌کوشند که از قافله عقب نمانند و از این رو رقابتی آغاز می‌شود: هرچه اعمال احمقانه‌تر
و شگفت‌آمیزتر یعنی بیشتر دیده شدن!

در نهایت از آنجا که نمی‌توان باور کرد که تاثیر اینان بر دنبال‌کنندگان صرفا در حد لایک و دنبال کردن
باقی بماند، دنبال‌کنندگان هم به طمع دیده شدن و بازدید‌کننده داشتن، الگو می‌پذیرند.

و اینچنین است که در نهایت نمایش حماقت و بلاهت، دیگر نه خجالت‌آور، که تبدیل به یک سرگرمی
و حتی گاهی سودآور نیز می‌شود.

*مجموعه‌ای کوچک از اینها را می‌توانید اینجا ببینید. برخی از اینها براستی باید قرنطینه شوند!
داریوش زنده هستی؟! یا زندگی می‌کنی؟