دفترچه

نسخه‌ی کامل: پیشرفت روزافزون فندآوری: به کجا می‌رویم؟
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44
«کشتیِ کودنان»
ویرایش ٢


روزی روزگاری, ناخدایی و همراهان وی چُنان خودشیفته‌یِ دریانوردیِ خویشتن گشته و به آنچنان گستاخی و خودبزرگ‌بینی دچار آمدند که پاک دیوانه شدند. آنان سرِ کشتی را بسوی بادهای شمالگان چرخانده و آن اندازه پیش راندند که به کوه‌های سـُترگ و شناور یخ رسیدند, ولی باز به کشتیرانی خود دنباله دادند و هر چه بیشتر و بیشتر بسوی
آب‌هایِ سرد و سهمناک شمال راندند, تنها ازینرو که بتوانند پیروزی‌های هر چه بزرگتر و باشکوهتری از دریانوردی‌ خودشان به ثبت برسانند.

همچُنانکه کشتی به عرض‌های جغرافیایی بالاتر و بالاتری نزدیک میشد, مسافران و خدمه‌یِ کشتی ناآرامتر میشدند. میان خودشان به پرخاش و ستیز افتاده و از شرایط ناگواری که در آن میزیستند دهان به گلایه گشوده بودند.

بادبانگیر گفت: «گه بگیرند, اگه که این بیخودترین سفری که تاکنون داشته‌ام نبوده. عرشه لیز و یخزده است, زمان نگهبانی وزش باد لباسهامو همچو کارد از هم میشکافه; هر بار که بادبان را میپیچم انگشتام یخ میزنند; و همه‌ چیزی که برای اینها میگیرم پنج شیلینگ ناچیز در ماه ئه!»

بانویی مسافر گفت: «تو فکر میکنی اینها بده؟ من نمیتونم شبها از شدت سرما بخوابم. بانوان این کشتی به اندازه‌یِ مردان پتو نمیگیرند. این نابرابری‌ست!»

دریانوردی مکزیکی همزبان شده و گفت: «¡Chingado! من تنها نیمی از دستمزد ملوان‌هایِ آنگلو را میگیرم. ما به خورد و خوراک بالایی نیاز داریم تا در این هوای سرد تنمان را گرم نگه داریم و من به اندازه‌یِ لازمم سهم نمیگیرم; آنگلو‌ها بیشتر دارند. از همه بدتر هم اینکه ملوان‌هایِ دیگه به من همیشه بجای اسپانیائی به انگلیسی دستور میدند.»

یک ملوان آمریکایی-سرخپوست گفت: «من بیش از همه شما دلیل برای گلایه دارم. اگر این رنگ‌پریده‌ها زمین‌هایِ نیاکانی‌ام را از من ندزدیده بودند, من هتّا امروز در این کشتی, میان این کوه‌های یخ و باد‌هایِ گداکش شمال نبودم. اکنون روی یک بَلَمی در آبگیری زیبا داشتم برای خوم پارو میزدم و کیفش را میبردم. من سزاوار تاوانم. دستِ‌کمِ دست‌ِ‌کم, ناخدا باید بگذارد من شب‌ها پاسوربازی راه بندازم تا یک خرده‌ای پول دستم را بگیرد.»

لنگربان کشتی درآمد که: «دیروز یکی از ملوان‌ها منو "اواخواهر" صدا میکرد, تنها برای اینکه من دوست دارم کیر بخورم. من دارای حق اینکه کیر بخورم بی اینکه کسی مرا دشنام بدهد هستم!»

جانور-دوستی به میان پریده و با صدایی لرزان گفت: «این تنها آدمها نیستند که در این کشتی با ایشان بد برخورد میشود. چه همین هفته‌یِ پیش بود من یک ملوانی را دیدم که سگِ کشتی را دوبار با پاش لگد زد!»

یکی از مسافران کشتی پروفسور دانشگاهی بود. او انگشتانش را درهم‌ نموده و با صدایی بلند و لحنی تاثیرگذار گفت: «همه‌یِ اینها بد است! نااخلاقی است! اینها نژادپرستی, زنستیزی, گونه‌پرستی, همجنسگراهراسی و بهره‌کشیِ طبقه‌یِ کارگر است! اینها تبعیض است! ما آنچه باید داشته باشیم عدالت اجتماعی است: دستمزد برابر برای ملوان مکزیکی, مزد بیشتر برای همه‌یِ ملوان‌ها. تاوان برای سرخپوست, پتویِ یکسان برای زنان. یک حق تضمین شده برای کیرخوری, و سگ را هم کسی دیگر نباید با پا لگد بزند!»

مسافران با هیاهو و شادی‌کنان فریاد زدند: «آری, آری!». ملوانان بانگ برآوردند: «Aye-Aye!». «این تبعیض است! ما باید حق و حقوقمان را خودمان بدست بیآوریم!»


پسرک کابین گلویش را صاف کرد.

«اِهم. همه‌یِ شما دلایل خوبی برای گلایه کردن دارید. ولی اینجور که به چشم من میاید آنچه همه‌یِ ما براستی میخواهیم اینه که سر این کشتی را چرخانده و بسوی جنوب برگردیم, چراکه اگر همینجور بسوی شمالگان برویم, بیگمان
دیر یا زود کشتی درهم خواهد شکست و آنگاه دستمزدهایِ شما, پتو‌هایِ شما و حق شما برای کیرخوری هیچ ارزشی نخواهند داشت, چراکه همگی غرق خواهیم شد.»

ولی کسی به او اهمیتی نداد, چه که او تنها پسرک ِ کابین بود.


ناخدا و همراهانش, از جایگاه خود در عرشه‌یِ بالا داشتند همه‌یِ اینها را میدیدند و میشنیدند. دراینجا پخی زدند زیر خنده و به همدیگر چشمک زدند, و با یک اشاره‌یِ ناخدا, ملوانِ سوم از عرشه پایین آمده و پَرسان پرسان بسویی که مسافران و خدمه گردآمده بودند رفت و با شانه‌ راهش را از میاشان گشود. سپس چهره‌ای بسیار جدی به خود گرفته و چنین گفت:

— «ما افسران این کشتی بایستی اذعان داشته باشیم که کارهایی نابخشودنی‌ بر روی این کشتی رخ داده‌اند. ما تاکنون شرایط را درست درنیافته بودیم تا اینکه گلایه‌های شما را به گوش شنیدیم. ما آدمهایی پاکدل و نیک‌خواه هستیم و میخواهیم کارِ درست را برای شما انجام بدهیم. ولی — خُب ... — ناخدا آدم کمی کهنه‌گرایی است و در شیوه‌هایِ خودش خشک, و شاید باید تلنگری به او زد تا تغییرهایی اینجا پدید بیایند. نگرش شخصی من این است که اگر شما سفت و سخت درخواست احیای حقوق بکنید — ولی آشتی‌آمیزانه و بی شکستن هیچکدام از قانون‌هایِ روی کشتی — ناخدا را از سرسختی درونیش درآورده و او را به تغییر شرایطی که به حق از آنها گلایه میکنید, وادار خواهید نمود.»

این را گفته, ملوان سوم به عرشه‌یِ بالا گامزنان برگشت. همچنانکه داشت میرفت, مسافران و خدمه پشت سر او فریاد زدند: «میانه‌رو! اصلاح‌طلب! لیبرالِ دوزاری! دست‌نشانده‌یِ ناخدا!» ولی همان کردند که وی گفته بود. روبروی عرشه‌یِ بالا
گرد آمدند و دشنام‌هایِ خود را روانه‌یِ افسران نموده و خواستار احقایِ حقوق خود شدند:
«من دستمزدِ بالاتر و شرایط کاریِ بهتر میخواهم», بادبانگیر فریاد زد.
«پتو‌هایِ یکسان برای زنان», بانوی کشتی فریاد زد.
«من دستورهایم را به اسپانیائی میخواهم», ملوان مکزیکی فریاد زد.
«من میخواهم پاسوربازی راه بیاندازم», ملوان سرخپوست فریاد زد.
«من نمیخواهم کسی مرا اواخواهر بنامد», لنگربان فریاد زد.
«کسی دیگر سگ را نباید لگد بزند», جانور-دوست فریاد زد.
«انقلاب!», پرفسور فریاد زد.

ناخدا و دیگر همراهانش نشستی نهان راه انداخته و برای دقایقی رایزنی کردند و در همه‌ زمان, به همدیگر چشمک زده و سرتکان داده و لبخند میزدند. سرانجام ناخدا بسوی لبه‌یِ عرشه‌یِ بالا خُرامید و با نمایشی باشکوه از نیک‌خواهی و بزرگ‌منشی خود چنین برگفت که دستمزد بادبانگیر به شش شیلینگ در ماه افزونی خواهد یافت; دستمزد ملوان مکزیکی به دو-سومِ همان ملوان آنگلو فزونی خواهد یافت, و زینپس دستورِ برافراشتن بادبان به اسپانیائی داده خواهد شد; زنان مسافر یک پتوی افزوده خواهند گرفت; ملوان سرخپوست یکشنبه‌ها میتواند پاسوربازی راه بیاندازد; لنگربان تا زمانیکه کیرخوری خودش را پنهانی بکند دیگر اواخواهر نامیده نخواهد شد; و سگ دیگر لگد نمیخورد مگر اینکه کار بسیار زشت و پلشتی کرده باشد, مانند دزدی از آشپزخانه.

مسافران و خدمه شادی‌کنان سور گرفتند و این امتیازها را پیروزی‌ای بسی بزرگ به شمار آوردند ... ولی فردای همانروز دوباره ناراضی بودند.

بادبانگیر نالید: «شش شیلینگ در ماه چندرغازی هم نیست, هنوز زمان بالا بردن بادبان انگشتهای من یخ میزنند». ملوان مکزیکی گفت: «من هنوز مُزد و خوراک برابر با آنگلو‌ها نمیگیرم». بانوی مسافر گفت: «ما زنها هنوز پتو به اندازه نمیگیریم». دیگر کارکنان و مسافران گلایه‌هایِ همانندی میکردند و پرفسور نیز آنها را تهییج میکرد.


هنگامیکه از ناله و گلایه خسته شدند, پسرک کابین دوباره — اینبار بلندتر تا دیگران بآسانی او را نادیده نگیرند —‌ گفت: «این براستی ستم است که سگ برای دزدیدن تکه نانی از آشپزخانه لگد میخورد, و اینکه زنان پتوی یک اندازه نمیگیرند, و اینکه بادبانگیر انگشتهانش یخ میزنند; و من نمیبینم که چرا لنگربان نباید کیر بخورد اگر که دوست دارد. ولی با نگاه به اینکه هماکنون چه اندازه یخ‌ها کلفت شده‌اند, و اینکه چه اندازه بادهای تند و تیزتری میوزند! ما باید که این کشتی را بسوی جنوب برگردانیم, چه که اگر همینجور به سوی شمالگان برانیم کشتی بیگمان درهم شکسته و همگی غرق خواهیم شد».

لنگربان گفت, «اوه آره, این واقعا بده که ما همچنان داریم به سمت شمال میریم. ولی آخه چرا من باید کیرخوریم را یواشکی بکنم؟ چرا باید منو اواخواهر صدا کنن؟ مگه خون دیگران از من رنگینتره؟»

بانوی مسافر گفت: «شمال واقعا دورنمای ترسناکی داره, ولی نمیبینی؟ خب برای همینه که زنها به پتویِ بیشتر برای گرم شدن نیاز دارند. من هماکنون خواستار پتوی یک اندازه برای زنان‌ام.»

پرفسور گفت: «سراسر درسته, راندن بسوی شمالگان سختی‌هایِ شگرفی را بر همه‌یِ ما دارد درون می‌آورد. ولی بازگشت به جنوب واقع‌بینانه نیست. شما نمیتوانید ساعت را به عقب بازگردانید. ما بایستی راهکاری شایسته و واقعبینانه برای رویارویی با این شرایط بسیار ویژه بیابیم.»

پسرک کابین گفت: «ببینید, اگر ما بگذاریم که این چهار تا دیوانه‌یِ عرشه‌یِ بالایی کار خودشان را بکنند, همه‌یِ ما غرق خواهیم شد. اگر ما توانستیم کشتی را از نابودی برهانیم, آنگاه میتوانیم درباره‌یِ شرایط کاری, پتوی زنان و حق کیرخوری نگران باشیم. ولی نخست ما باید سر این کشتی را برگردانیم. اگر چندتایی از ما با هم شوند و یک نقشه بریزند و کمی دلاوری نشان دهند, میتوانیم خودمان را نجات دهیم. به شمار چندانی هم نیاز نیست, شش یا هفت‌تایمان کافی است. میتوانیم عرشه‌یِ بالا را بگیریم و آن ماه‌زده‌های دیوانه را به دریا بیاندازیم و کشتی را بسوی جنوب برگردانیم.»


پرفسور بینی خود را افراشته و اخم‌کنان گفت: «من به کاربرد خشونت باور ندارم. نااخلاقی است.»

لنگربان گفت: «خشونت هرگز راهکار نیست.»

بانوی مسافر گفت: «من از خشونت میترسم ....»


در این میان ناخدا و همراهانش داشتند نگاه میکردند و گوش میدادند. با یک اشاره‌ از ناخدا, ملوان سوم از عرشه‌یِ بالائین به عرشه‌یِ میانین فرود آمد. نزد مسافران و خدمه رفته و به آنها یادآوری کرد که هنوز چه مشکلاتی در کشتی دارند:
«رفقا ما دستآورد‌هایِ بزرگی داشته‌ایم, ولی هنوز کار فراوانی برای انجام دادن بجا مانده است. شرایط کاری برای بادبانگیر هنوز سخت است, مکزیکی هنوز دستمزد برابر با آنگلوها نمیگیرد, زنان هنوز به اندازه‌یِ مردان پتو ندارند, پاسورِ یکشنبه شبهای سرخپوست تاوان ناچیزی بر سرزمین‌هایِ از دست رفته‌یِ اوست, و برای لنگربان هیچ انصاف نیست که کیرخوریش را یواشکی بکند, و سگ هنوز که هنوزه دارد لگد میخورد.

من فکر میکنم که ناخدا دوباره نیاز به یک تلنگر دارد. اینکه‌ همه‌یِ شما دوباره با هم اعتراض بکنید بیگمان کمک خواهد کرد — تنها تا آن زمانیکه بی خشونت بماند.»

همینجورکه ملوان سوم از پله‌ها به عرشه‌یِ بالا برمیگشت, مسافران و خدمه فریاد‌هایِ دشنام‌آمیز خود را روانه‌یِ او میکردند, ولی با این همه کردند آنچه وی گفته بود و برای اعتراضی دیگر روبرویِ عرشه‌یِ بالا گرد آمدند. آنان خروشیدند و غُرّیدند و مشتان خود را در آسمان گره‌ کردند, هـتّا یکی از آنها تخم‌مرغی گندیده را بسوی ناخدا پرتابید (که او استادانه جاخالی داد).

پس از شنیدن گلایه‌هایِ آنان, ناخدا و همراهان برای نشست نهانی دیگر گرد هم آمدند, که در میانش پیوسته به همدیگر چشمک زده و با نیش‌های باز می‌خندیدند. سپس, ناخدا به نوک عرشه رفته و چنین برگفت که بادبانگیر برای گرم کردن انگشتانش دستپوش اضافه خواهد گرفت, ملوان مکزیکی دستمزدی سه‌-چهارم ملوان آنگلو را خواهد گرفت, زنان همچنان یک پتوی افزوده خواهند داشت, ملوان سرخپوست میتواند شبهای شنبه هم در کنار یکشنبه پاسوربازی راه بیاندازد, لنگربان اجازه دارد شبها پس از تاریکی در ملاء عام کیر بخورد, و هیچکس سگ را لگد نخواهد زد مگر به پروانه‌یِ ویژه‌یِ ناخدا.


مسافران و خدمه از خوشی این پیروزی انقلابی بزرگ بر پای خود بند نبودند, ولی فردای همان روز دوباره خود را ناراضی یافته و درباره‌یِ همان سختی‌ها می‌نالیدند.


پسرک کابین اینبار دیگر داشت خشمگین میشد.

او خروشید: «ای احمق‌ها! نمیبینید که ناخدا و یارانش دارند چکار میکنند؟ دارند شما را با این مشکلات ناچیزتان برای نمیدانم پتو و دستمزد و لگ خوردن سگ سرگرم نگه میدارند تا شما درباره‌یِ آنچه از همه مهمتر است هیچ نیاندیشید —— اینکه کشتی دارد هر چه بیشتر و بیشتر به شمال نزدیک میشود و همه‌یِ ما میرویم که غرق شویم. اگر تنها چندتایی از شما به خودتان بیایید, باهم شویم و عرشه‌یِ بالا را بگیریم, میتوانیم سر این کشتی را بچرخانیم و خودمان را نجات بدهیم. ولی همه‌یِ کاری که شما دارید میکنید ناله برای مشکلات کوچیک و ناچیزی همچون شرایط کاری و پاسوربازی و حق کیرخوردن ئه.»


مسافران و خدمه برآشفته بودند.

مکزیکی داد زد: «کوچیک!!؟, تو فکر میکنی این عدالته که من تنها سه‌ چهارم ملوان‌های آنگلو مزد میگیرم؟ این کوچیکه!؟؟»

لنگربان خروشید: «چجوری میتونی مشکل منو ناچیز بدونی؟ نمیبینی آیا چقدر تحقیرآمیزه که اواخواهر صدات کنند؟»

جانور-دوست جیغ کشید که: «لگد خوردن سگ یک "مشکل کوچک و ناچیز" نیست! ستمگرانه است! بی‌رحمانه و وحشیانه است!»


پسرک کابین در پاسخ گفت: «بسیار خب, این مشکلات کوچک و ناچیز نیستند. لگد خوردن سگ بی‌رحمانه و وحشیانه است و اواخواهر خوانده شدن براستی تحقیر‌آمیز است. ولی در همسنجی با مشکل بزرگتر ما — در همسنجی با این واقعیت که کشتی دارد هنوز به سوی شمال میراند — مشکلات شما خُرد و ناچیز به شمار میایند; چرا که اگر ما سر این کشتی را هر چه زودتر برنگردانیم, همگی غرق خواهیم شد.

پرفسور گفت: «فاشیست!»

بانوی مسافر گفت: «ضّد انقلابی!» و مسافران و خدمه هم صدا شده و پسرک کابین را یک فاشیست و یک ضّد انقلابی نامیدند. او را به سویی هل داده و به غرولند پیرامون دستمزد‌, پیرامون پتو برای زنان و پیرامون حق کیرخوری و اینکه چگونه بایستی با سگ رفتار شود ادامه دادند. کشتی همینجور بسوی شمال پیش رانده و پس از چندی, میان دو پاره‌یخ له شده و همگی غرق شدند.






— تِـد کازینسکی, ١٩٩٩
سارا نوشته: بنده عاشق داستان هستم بویژه داستان های نمادین که باید آنها را رمزگشایی کرد و بعد از هر بار خواندن به معنای تازه ای از آن رسید. این داستان کشتی هم از آن داستان ها است. می توان برداشت های گوناگون از آن کرد. یک برداشت آن است که کشتی را نماد تکنولوژی در نظر بگیریم و ناخدا و دستیارانش را نماد دانشمندان و پژوهشگران این عرصه بدانیم. برداشت دیگر آنکه ناخدا را نماد تکنولوژی بدانیم و کشتی را نماد زندگی و دنیای آدمیان .
در برداشت اول ، می توان تکنولوژِی را جهت دهی کرد کافیست ناخدا را عوض کنیم و شخصی را که در فاز فکری مخالف با ناخدای پیشین باشد را جایگزین او کنیم. آنوقت تکنولوژی به جای رفتن به سوی نابودی به سمت آبادی خواهد رفت.
اما در برداشت دوم نه! تنها راه چاره آن است که ناخدا (تکنولوژی)را از کشتی به دریا بیاندازیم !
بنده برداشت اول را از این داستان برداشت کرده ام! بخاطر همان در نظر گرفتن "اصالت آدمی"! اگر دانشمندان و پژوهشگران همگی انسانهای اخلاق مداری بودند مسیر تکنولوژی این نبود و تکنولوژی به این نقطه بحرانی نمی رسید! اگر هر دانشمندی هر چه را که به ذهنش می رسید سریع بر زبان نمی آورد و آن را عملی نمی کرد آنوقت دنیای بهتری داشتیم. البته می دانم که اگر چیزی به ذهن کسی برسد مسلما به ذهن دیگران هم خواهد رسید مثل داستان "انتگرال" که هم نیوتن و هم لایپ نیتز هر دو با هم به این قضیه رسیدند بی آنکه از کار هم آگاه باشند. اما منظورم کلی بود یعنی اگر همه ی اهل علم اخلاق گرا بودند و هر چه را که به ذهنشان خطور می کرد پیش از آنکه به مرحله ی اجرا بگذارند پردازش می کردند و اگر آن را مناسب شرایط کنونی و فرهنگ کنونی جامعه می دانستند آنگاه ابرازش می کردند دنیا این نمیشد!
چه خوب است اگر دانشمندان و پژوهشگرانی داشته باشیم که دلهایی ساده و بی دست و پا داشته باشند که با یک آهنگِ موسیقی غمگین، هوایی شوند! آنوقت تکنولوژی ....


زبانزدی گویا در زبان پارسی داریم که میگوید:

اگر را كاشتند، سبز نشد.

اَگَرَ كاشْتِنْ كِشْتِنْ سَوْز نَوابى.


روشنه اگر همگان بهمان بودند بیسار هم نمیشد, ولی در واقعیت و در رُخکرد, همیشه
کسانی پیدا خواهند شد که راه دیگری را بروند و ازینرو کار شما در پایان همان نیمچه نیمه خواهد بود.

در «گفتمان تکنولوژی» پایه‌یِ سخن همواره بر این بوده که در عمل روند و چند و
چون کارها چیست و چگونه باید در عمل در برابر تکنولوژی افسارگریخته ایستاد.

به دیگر زبان:

Mehrbod نوشته: افسارگریختگی تکنولوژی

چرا ما نمیتوانیم به تکنولوژی راستا دهیم؟ پاسخ ساده است, زیرا بجز ما, آنهایی هم هستند.

دنباله‌ها - sequences




سارا نوشته: قربان شما از کجا دانستید که کار بنده نمیچه نیمه است؟ چون دخترم یا چون مسلمانم؟ یا هردو؟!

...
...
نا خدا باوری چون سارتر هم این اصالت را به آدمی داده اند و جهان را بدون وجود آدمی هیچ و بی معنا خوانده اند. بقول صغیر اصفهانی عارف نامی ایران:
چون ما نباشیم مجنون که
لیلی غیر از دل ما حامل ندارد

این مجنون است که به لیلی معنا می دهد و بدون وجود مجنون عشقی نیست و معشوقی بنام
لیلی معنا ندارد.

نیمچه نیمگی کار شما نه از جنسینگی (sexuality) بساکه از این برمیخیزد که با وانمود و
انگاشت اگرهایی‌ که نمودی در واقعیت ندارند, خودتان را به کوچه‌یِ چپ زده
و با کارهای بیهوده سرگرم میکنید, زیرا احساس بهتری میدهند و احساس میکنید
که دارید یک کاری به اندازه‌یِ خودتان هم که شده, انجام میدهید
.
Mehrbod نوشته: زبانزدی گویا در زبان پارسی داریم که میگوید:
اگر را كاشتند، سبز نشد.

اَگَرَ كاشْتِنْ كِشْتِنْ سَوْز نَوابى.


روشنه اگر همگان بهمان بودند بیسار هم نمیشد, ولی در واقعیت و در رُخکرد, همیشه
کسانی پیدا خواهند شد که راه دیگری را بروند و ازینرو کار شما در پایان همان نیمچه نیمه خواهد بود.

راستش بنده هیچوقت قادر نبوده ام که احوالات و افکاری را که در دلم می گذرد به خوبی به زبان گفتار تبدیل کنم! اینهم از دیگر عیوب بنده است!
ز سخن گفتن باطن دلِ گفتار ندارم!

منظورم را بد منتقل کنم خیلی معذرت می خواهمSad منظورم از من و ما به خودم برنمی گشت . راستش نمی دانم باید چطور عنوان کنم. اصلا اجازه دهید خیلی رک و بی پرده سخن بگویم. تمام مشکلاتی که الان در اثر رشد افسار گسیخته ی تکنولوژی بوجود آمده است تقصیر آدمهایی نظیر شما و مانند شما هست!! انسانهایی که فقط چیزهای کلان برایشان مهم است و به چیزها و مسائل خرد اهمیتی نمی دهند و نمی دانند ریشه ی هر مشکل کلانی ، یک مشکل و مسئله ی خرد و ناچیز بوده است. بهترین مثال ماجرای ظهور نازی ها و هیتلر در آلمان است ! اگر آن استاد نقاشی یهودی ، هیتلر جوان را ناجوانمردانه رد نمی کرد و اجازه می داد تا بعنوان دانشجوی نقاشی در کالج پذیرفته شود دیگر دنیا یک هیتلر ضد یهود و خونریز بخود نمی دید!! آن استاد یهودی بنظرش (یا بقول شما بنگرش !) این کارش کار خرد و ناچیزی می آمد ! و نمی دانست که همین ناجوانمردی و بی عدالتی کوچک سبب چه فاجعه عظیمی برای قوم یهود خواهد شد. حتی بالاتر از آن اگر پدربزرگ پدری هیتلر که یک یهودی بود به مادربزرگ هیتلر تجاوز نمی کرد و این عمل زشت را انجام نمی داد دیگر شاید هیتلری نبود که کینه ی یهودیت را داشته باشد!! همه ی اینچیزها در نظر بسیار خرد هستند و حقیر ولی نتایج آن جنگ جهانی شده اند و کوره های آدم سوزی و اسراییل و......
شما فقط به مسائل کلان اهمیت می دهید چرا؟ و چرا فکر می کنید که باید با روش های کلان و راه حل های کلان در صدد حل مشکلات کلان برآییم؟ همه ی مشکلات بزرگ از مشکلات کوچک و ناچیز بوجود آمده اند پس باید برای حلشان هم از راه حل های کوچک و ناچیز شروع کرد.
یادم نمی آید این حرف کدام اندیشمند است که گفته است برای ایجاد مهربانی و انسانیت و از بین بردن نژادپرستی در جامعه باید موسیقی و ادبیات را به جامعه تزریق کنیم. حال حتما شما در این باره خواهید فرمود حتما کسانی دیگری هم هستند که همچنان به پخش نفرت و نژادپرستی در جامعه مشغولند پس این راه حل عملی نخواهد بود!

همه ی آن کسانی که باعث شدند تکنولوژی به این نقطه برسد آدمهایی بودند که به دوردست ها نگاه می کردند و اصلا به اطراف و اطرافیانشان توجهی نداشتند و اینکه برای رسیدن به آن دوردست ها باید چه قدر انسان و زندگانی انسانی قربانی بشود اصلا برایشان دغدغه نبوده است. در حالیکه اگر از کودکی می آموختند که برای رسیدن به دریا نباید آب یک رودخانه را گل کرد چرا که شاید آن طرفتر پرنده ای آب می نوشد و رهگذری خسته سیراب می گردد الان این وضع جهان نبود. راه حل ریشه ای این مشکل باید از جنس ریشه ی این مشکل باشد! یعنی خرد و ناچیز و دمِ دستی!! یعنی هرآنچه که نزدیکتر به ما است را در اولویت قرار دهیم و برای اصلاح آن بکوشیم و از خودمان به خودمان نزدیکتر کیست؟ بنده به پدیده ی تکثیر عمیقا اعتقاد دارم اینکه می توان انسانیت را تکثیر کرد. می دانم همیشه هستند و بودند و خواهند بود آدمهایی که ساز مخالف انسانیت را می زنند ولی نباید نومید شد چون بالاخره این آدمها روزی خواهند مرد ! بقول ماکس پلانک مهم نیست که نظریه ای که ارائه کرده ایم مخالفان سرسختی داشته باشند این مخالفان روزی خواهند مرد مهم آن است که نسلی که بدنیا می آید نظریه ی ما را بعنوان قانون بپذیرد!







Mehrbod نوشته: نیمچه نیمگی کار شما نه از جنسینگی (sexuality) بساکه از این برمیخیزد که با وانمود و
انگاشت اگرهایی‌ که نمودی در واقعیت ندارند, خودتان را به کوچه‌یِ چپ زده
و با کارهای بیهوده سرگرم میکنید, زیرا احساس بهتری میدهند و احساس میکنید
که دارید یک کاری به اندازه‌یِ خودتان هم که شده, انجام میدهید
.

بنده فقط و فقط بر طبق همان "نصیحت راهب به تزار " عمل می کنم و در زمان حال زندگی می کنم .
پ.ن . سَوْز نَوابى = سبز نشد؟! نوابیدن = نشدن؟؟
Mehrbod نوشته: «کشتیِ کودنان»
ویرایش ٢
...
— تِـد کازینسکی, ١٩٩٩
moral of story:make believe stories are absolute truth E40a
خب مهربد، اینجا کمتر کسی دریافت که مشکل شما اگر
چه با تکنولوژی‌ست، اما ستیز شما نه با تکنولوژی که با
مدنیت آغاز می‌شود.

اکنون آیا می‌توانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی
می‌خواهید از تشکیل دوباره مدنیت‌ها بدست اجتماعات پراکنده
انسان‌ها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟
Dariush نوشته: خب مهربد، اینجا کمتر کسی دریافت که مشکل شما اگر
چه با تکنولوژی‌ست، اما ستیز شما نه با تکنولوژی که با
مدنیت آغاز می‌شود.

البته این را همان موقع که مهربد گفت خود قبیله نمادی از تمدن است فهمید!

Dariush نوشته: اکنون آیا می‌توانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی
می‌خواهید از تشکیل دوباره مدنیت‌ها بدست اجتماعات پراکنده
انسان‌ها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟

مهربد حتا با زندگی قبیله ای هم مشکل دارد!
یعنی شما باید بروید به پیش از غارنشینی و تکامل انسان مدرن که میشناسیم!
این طور که من از حرفهای مهربد برداشت کردم، تز مهربد بیشتر در و بر زندگی تک نفره و نهایتن جفت گیری بزن دررو آن هم وسط جنگل زیر درخت نارگیل شکل گرفته!
Ouroboros نوشته: هربد همچون نوحی‌ست که هشدار طوفان می‌دهدمان، بی‌آنکه کشتی‌ای برایمان بسازد


Lord-Agnostic نوشته:
Mehrbod نوشته: شوربختانه بوارونه آنچه فکر میکنید, اینهایی که نام‌بُردید گرچه سختی‌ها و گرفتاری‌هایی بزرگ و در شان نگرش,
ولی در چهره‌یِ کلان بیهوده‌اند, زیرا گرفتاری اصلی نه در دینداری و بیسوادی مردم, بساکه در روندی‌ست که سیستم
تکنولوژیک در جهان دارد می‌پیماید و آینده‌ای که برای همگان رقم میزند. ازینرو در چهره‌یِ کلان, ایران یک مهره‌یِ کوچک
بیشتر نیست و بود و نبود او تغییری در چیزی نمیدهد; یا ایران بمانند دیگر کشورهای غربی روی به
تکنولوژی پیشرفته میاورد و مانند آنها دینداری را کنار میگذارد — چون دینداری و دانش {+ تکنولوژی} سازگاری
پایینی دارند — یا خود به خود از روی ناکارآمدی کشورگردانی و اقتصاد ناشکوفا, از میدان رقابت بیرون میافتد.


درود

به فرض که بر اساس گفته ی شما، پیشرفت تکنولوژی ما را به ورطه ای خطرناک و خطرساز بکشاند، و ایضاً ما نیز توانایی کنترل این وضعیت را نداشته باشیم (که بنا به گفته شما نداریمراهکار چیست؟


آیا به علت عدم توانایی در جلوگیری از وقوع این امر، می توان عناصر و فاکتورهای قابل تغییرِ موجود را (هرچند که به زعم شما در مقابل میزان خطرِ پیشرفتِ تکنولوژی ناچیز باشد) به کل نادیده گرفت؟


یک نکته‌ای اینجا به نادرست گرفته شده است و آنهم نبود توانایی در کنترل است.

اگر ما براستی بر این باور بودیم که هیچگونه توانایی کنترلی نداریم, آنگاه بروشنی
به این کار بی هوده که گفتگو درباره‌یِ آینده و تکنولوژی باشد, نمیپرداختیم.

آنچه اینجا سخن از آن رفته است, نداشتن توانایی در راستادهی به تکنولوژی میشود. این
ناتوانی, بی پیوند "نداشتن توانایی در کنترل وضعیت کنونی" یا "نداشتن توانایی در راستادهی به آینده" میباشد.


راستادهی به تکنولوژی چیست؟ برای نمونه بیانگارید که از امروز دیگر نمیخواهیم هیچ نوآوری‌ای
در پیدایش و بهکرد و پیشرفت ابزارهای مغزخوان (brain-reader) دیده بشود. آیا شما, در جایگاه یک
تن تنها, میتوانید این راستا را به تکنولوژی بدهید که روند پژوهش و نوآوری از امروز به آنسو در
راستایی پیش برود که در آن تکنولوژی‌هایِ مغزخوان پیشرفته‌تر جایی نداشته باشند؟

پاسخ به این پرسش بروشنی نه میباشد و این فرایند همان «افسارگریختگی تکنولوژی» نامیده میشود.

هر آینه, میتوان این افسارگریختگی را بگونه‌یِ دیگری نیز
کنترل کرد و آنهم از میان برداشتن "صورت مسئله" است = نابودسازی.



--

این پرسش بجا میتواند پیش بیاید که چرا نابودسازی تکنولوژی شدنی, ولی راستادهی اش ناشدنی ست؟

پاسخ دشوار ولی ساده است و در این کتواه میشود که ویراندن هزاران بار آسانتر از ساختن است.

نمونه‌یِ گویا, یک یاخته‌یِ تنها میتواند پیکری تندرست را با سرطان از پا در بیاورد, ولی این
یک تک یاخته نمیتواند هرگز همان پیکر را راستادهی کند (ب.ن. از چاقی در بیاورد) هتّا اگر یاخته‌یِ مغزی باشد.
سارا نوشته: در حالیکه اگر از کودکی می آموختند که برای رسیدن به دریا نباید آب یک رودخانه را گل کرد چرا که شاید آن طرفتر پرنده ای آب می نوشد و رهگذری خسته سیراب می گردد الان این وضع جهان نبود. راه حل ریشه ای این مشکل باید از جنس ریشه ی این مشکل باشد! یعنی خرد و ناچیز و دمِ دستی!! یعنی هرآنچه که نزدیکتر به ما است را در اولویت قرار دهیم و برای اصلاح آن بکوشیم و از خودمان به خودمان نزدیکتر کیست؟ بن

این چیزی بیشتر از آرزوپروری نیست, ولی از آنجاییکه روند فرگشت (تکامل) در آدمی
بیشتر زمان خود را در تیره‌هایِ نخستینی (primitive tribes) گذرانده است و از
آنجاییکه در این تیره‌هایِ نخستینی سخن آمده, یعنی آموزش کودکان و
آموزاندن هنجارهای کوچک کمابیش همواره بخوبی کار میکرده است, این باور
نادرست همگانی را پدید آمده که در جهان امروز و نوین نیز همین فرمول کار خواهد کرد¹.


برای نمونه, در جهان کهن آموزش کودک به اینکه آب را به گل
نیالاید هم بخوبی کار میکند (١), و هم بسیار مهمتر از آن, اگر کار نکند رویداد آنچنان
بزرگ و ناگواری رخ نداده است و آب بزودی به زلالی پیشین خود بازخواهد گشت (٢).

در جهان مدرن این دو هیچکدام کار نمیکنند. ١ ازینرو کار نمیکند که جهان امروز
برساخته از ≈٨میلیارد آدم میباشد و هیچکس نیست که بتواند به این همه آموزشی یکسان را بدهد.
و ٢ نیز کار نمیکند زیرا «دامنه‌یِ آسیب» پیوسته رو به بزرگی است. در جهان کهن اگر آدم نخستینی
چیزی هم از دستش در میرفت یا لغزشی هم میکرد, آسیب کوچکتر از آن بود که بخواهد دامنگیر
دیگران بشود و دست ِبیش, دامنگیر خود او یا نزدیکان وی میشد; هنگامیکه در سوی دیگر و در
جهان مدرن, میبینیم از میان میلیون‌ها شرکت و ابرشرکت چندملّیتی, سرانجام یکی
هم مانند BP خواه ناخواه یافت² میشود — اگر نه تنها از روی قانون احتمالات — که آب را به نفت بیالاید.


پس چرا این راه و روش آرزوپرورانه است؟ زیرا قانون احتمالات را بسادگی نادیده گرفته و با خوشبینی‌ای ساده
انگارانه, اینگونه میپندارد که بمانند جهان کهن, با کارهای کوچک و خُرد میشود برایند‌هایِ بزرگ و کلان
گرفت (به افزای اینکه, آنچه در جهان کهن بزرگ به شمار میرفته ≠ آنچه در جهان امروز بزرگ به شمار میرود).





سارا نوشته: [/B]یادم نمی آید این حرف کدام اندیشمند است که گفته است برای ایجاد مهربانی و انسانیت و از بین بردن نژادپرستی در جامعه باید موسیقی و ادبیات را به جامعه تزریق کنیم. حال حتما شما در این باره خواهید فرمود حتما کسانی دیگری هم هستند که همچنان به پخش نفرت و نژادپرستی در جامعه مشغولند پس این راه حل عملی نخواهد بود!

همه ی آن کسانی که باعث شدند تکنولوژی به این نقطه برسد آدمهایی بودند که به دوردست ها نگاه می کردند و اصلا به اطراف و اطرافیانشان توجهی نداشتند و اینکه برای رسیدن به آن دوردست ها باید چه قدر انسان و زندگانی انسانی قربانی بشود اصلا برایشان دغدغه نبوده است. در حالیکه اگر از کودکی می
...

اینکه هرکس میتواند با تغییر خود, به تغییر جهان برسد, یکی از پروپاگانداهای پُرهوادار
سیستم تکنولوژی میباشد, و اگر نیک در آن نگریسته شود, گفته‌ای سراسر نادرست هم نیست.
آری, هرکس میتواند با تغییر خود به تغییر جهان هم برسد, ولی اگر و تنها اگر (if and only if)
که این تغییر با رود و روندی همراه باشد که تکنولوژی میشارد (flows) و می پیماید.


برای نمونه, روند کلی جهان در این است که "آشتی" و "دوری جویی از خشونت" چیز خوبی ست و
دور از باور نیست که همانگونه که ب.ن. پس از جنگ‌هایِ پُرشمار میانسدگان در اروپا, امروزه دستکم
در اتحادیه‌یِ اروپا به یک "سازش همگانی / consensus" رسیده‌اند که دوری جویی از ستیز, دستکم میان
کشورهای هموند اتحادیه‌یِ اروپا باشد; ازینرو, هیچ کشوری امروزه در اروپا به خود ریسک جنگ‌افروزی
را نمیدهد, زیرا بوارونه‌یِ سده‌هایِ گذشته تنها با یک یا دو کشور دشمن روبرو نبوده و بساکه با همه‌یِ
اتحادیه‌یِ اروپا روبرو خواهد بود و این هزینه‌یِ جنگ را آن اندازه بالا برده که بازدارندگی نزدیک به ١٠٠% بدارد.

همین روند را میتوان درباره‌یِ همه‌یِ جهان نیز انگاشت و برای همین
دور از باور نیست که همچو "سازش همگانی"‌ای روی کره‌یِ
زمین پیدا بشود و جنگ برای همیشه برچیده بشود.


--
ازینرو, در جایی که خواست آدمی همسو با خواست سیستم باشد, ب.ن. ستیز با نژادپرستی,
جنگ پرهیزی و .. آدمی آزاد است که خود را با روند همراه نموده و همروند و همروان باشد, یا اینکه ساز
مخالف را زده و در هیاهوی صدای مخالفان ناپیدا بگردد. ولی این همسویی تنها یکسویه است و تنها
تا جایی کار میکند که خواست آدمی باشد که با خواست سیستم همسو شده باشد, و نه وارونه.

همسو نمودن خواست سیستم با خواست آدمی همان «راستادهی به روند پیشرفت تکنولوژی» میباشد
و این روند از دامنه‌یِ کنترل آدمی بیرون است. برای نمونه اگرچه در کنار نژادپرستی, کنترل
مغزی هم یک چیزی است که نبود آن از خواسته‌هایِ آدمی ست, ولی این خواسته
نمیتواند به این آسانی‌ها, اگر هرگز, برآورده بشود زیرا خواست سیستم "پیشرفت تکنولوژی" و "
خشونت پرهیزی" میباشد و "پیشرفت و گسترش تکنولوژی" با "بازداشت و ایستاد تکنولوژی" سازگار
نیست; بویژه اینکه ابزار کنترل مغزی یکی از بهترین ابزارها در گسترش "خشونت پرهیزی" میباشد.

بهمچنین, در سیستم تکنولوژیک نمیتوان پیشرفت گونه‌ای از تکنولوژی را بدلخواه به دیر و زود
افکند و نمونه‌یِ آشکار همین را نمونه‌وار در گسترش جنگ‌افزار اتمی میتوان دید, که اگرچه در
‌آن بسفت و سختی کوشیده شده از گسترش آن پیشگیری بشود, همچنان کشورهای
گوناگونی که نمیبایستی به آن دست میافتند, دست یافته‌اند و همچنان دست میابند.









¹
یکی از سختی‌هایِ بزرگتر در دریافت "پرسمان تکنولوژی" همین است که خود شیوه‌یِ اندیشیدن ما
آدمها بسیار لغزشمند میباشد; ما همچنان میکوشیم الگوهایی که در جهان نخستینی بخوبی
کار میکرده‌اند را به جهان نُوین وابگسترانیم, هنگامیکه این دو هیچگونه سازگاری‌‌ای با همدیگر دیگر ندارند.





²
آنهم با آسیبی که دامنگیر یک کره‌یِ زمین است.
Dariush نوشته: خب مهربد، اینجا کمتر کسی دریافت که مشکل شما اگر
چه با تکنولوژی‌ست، اما ستیز شما نه با تکنولوژی که با
مدنیت آغاز می‌شود.

اکنون آیا می‌توانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی
می‌خواهید از تشکیل دوباره مدنیت‌ها بدست اجتماعات پراکنده
انسان‌ها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟

از سه اندرباره میتوان به این سخن پرداخت.

نخستین اندرباره این است که شهرمندی و گسترش آن نیازی سرشتین
در آدمی نبوده و به خود‌یِ خود انگیزشی برای پیدایش و گسترش آن ندارد.
اگر به کتاب ِ [attachment=4368] رجوع نمایید, نمونه‌هایِ پُرشمار و نیک پژوهیده و
خوبی از تیره‌هایِ نخستینی میابید که نمونه‌وار هنگام روبرویی با میوه‌هایِ شهرمندی ,
برای نمونه سرخپوستان آمریکا در برابر اروپاییان شهرمند, آنها را بسادگی پس زده و به زندگی
تیره‌ای خود برمیگشتند; این بوارونه‌یِ دیدگاه پذیرانده‌ای که امروزه بفراوانی یافت میشود و آنهم
اینکه شهرمندی به خودی خود گسترش میابد چرا که خوب است و این نگاه بیمانند به
همان نگاهی نیست که میگوید اسلام گسترش یافت زیرا جهانبینی بهتری بود.





دومین اندرباره این است که شهرمندی در نبود تکنولوژی‌هایِ مدرن خود به خود
از هم فروپاشیده خواهد شد, زیرا در وابستگی ِ تنگاتنگ با آن میباشد. در نبود
ابزارهای ترابری نوین و در نبود رسانه‌هایِ گوناگون و در نبود ابزارهای دوربرد و دورنگار راهی
هم برای شهرمندی نوین بجا نمیماند که بخواهد بجا بماند; هر آینه نگاه شما درست است
و بیگمان فندگرایان پُرشماری خواهند بود که پس از نابودی سیستم
همچنان به دنبال برافراشتن هر چه زودتر کارخانه‌ها و بازسازی تمدن باشند.

خوشبختانه ولی, گرفتاری‌ای که این دسته با آن روبرو خواهند
بود بسیار سترگ بوده و در کتاب نامبرده‌یِ بالا نیز بخوبی به
آن پرداخته شده است: بخش آرمان‌نامه/manifesto‌).

امروزه چرخه‌یِ فرآوری آن اندازه پیچیده و بر هم وابسته
میباشد که نمیتوان نوآوری‌ یا فرآوری‌ای را انگاشت که بیرون از این
چرخه بتواند پدید بیاید. هر نوآوری‌ای که امروزه رخ میدهد و هر پیشرفتی
که در تکنولوژی بدست میاید, برآیند برهمکنش رشته‌ای بسیار دراز و سترگ
از کنش‌هایِ به هم پیوسته و بر هم وابسته, همچون ترابری, اینترنت و رسانه‌ها,
انرژی, معدن, الیاژ و فلز, آموزش و پرورش و بسیاری بسیاری دیگر میباشد.
میتوان دید که هیچ معدنی کار نمیکند اگر ابزار استخراج معدن را نداشته باشد و
هیچ ابزار استخراج معدنی کار نمیکند اگر انرژی به آن رسانده نشود, و هیچ
انرژی‌ای رسانده نمیشود اگر ابزارهای ترابری خاموش باشند و هیچ ابزارهای
ترابری‌ای ساخته نمیشود اگر معدن‌ها فلز استخراج نکنند و .. و .. وتاپا.

پس در هر چهره‌ای, ازپا درآوردن سیستم ضربه‌ای اگرنه درجا کشنده,
دستکم بسیار مرگآور میباشد و در بدترین چهره‌یِ خود زمان افزوده به ما
داده, و در بهترین چهره‌یِ خود شر سیستم را برای همیشه خواهد کند.






سومین اندرباره این میباشد که از هر دیدگاهی, هتّا اگر نابودسازی سیستم تکنولوژیک بهترین
راهکار نباشد, برترین راهکار در دست میباشد و همانجور که نیز تئودور کازینسکی میگوید, بر
ما نیست که همه‌یِ گرفتاری‌ها را یکجا از میان برداریم
و برخی از این مشکلات را میتوان
به آیندگان سپرد; در زمان کنون بایستی برنگریست که بهترین رویکرد در دست کدام میباشد و بس.






پ.ن.
این پرسمان همچنان که در بالا نیز آمد, از نگاه کازینسکی نیز بیرون نبوده است و
در اینجا بایستی پذیرفت که در دیرزمان, به راهکارهای دیگری نیز نیاز خواهد بود.

هر آینه, پاره سخنی از کازینسکی اینجا هست که از همه پسندیده‌تر است
درباره‌یِ چرایی بایستگی نیاز به یک انقلاب برای فروافکنی سیستم:

...

For example, in the U.S. during the early part of the 20th century,
insufficient attention was paid to the problems of the working class. Labor
violence ensued and provided the kick in the pants necessary to get the
government to pay attention to the problems. Because adequate reforms
were carried through, the violence died down;(139) this in contrast to what
happened in Russia, where the Tsarist regime's stubborn resistance to reform
led to revolution.

.
.
.

8. Even if you believe that adequate reforms are possible, you should still
favor the creation of an effective revolutionary movement. It's clear that the
necessary reforms-if such are possible-are not currently being carried out.
Often the system needs a hard kick in the pants to get it started on necessary
reforms, and a revolutionary movement can provide that kick in the pants.

Ouroboros نوشته: درود و سپاس.

ملال‌انگیز بودن گفتمان شما بخشی از ایراد ذاتی آنست، همینطور کیفیت مشکلی مهم اما یکسان که باید از هر جهت و با وسواس آنرا برسی کرد نیست. ملال را من آموخته‌ام که بسیار احترام بگذارم، و با آن همچون ندای روح متعالی برخورد می‌کنم که به من می‌گوید اینجا چیزی برای دانستن، آموختن و برگرفتن وجود ندارد.

سخنتان درست است, ولی ملال تنها یک احساس است. در پیشه‌یِ من که برنامه‌نویسی
باشد, پُرشمار دیده میشود که برنامه‌نویس به ملال دچار شود زیرا راهکاری در چشم انداز
نمیتواند ببیند و ازینرو دنباله‌یِ کار را خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه, ول میکند. بخشی از کار
من همین آموزاندن "سرسختی" به برنامه‌نویسان زیردستم میباشد تا این حس را
بشیوه‌یِ درست بکار ببندند, نه اینکه کار و راهکاریابی را از بیخ نادیده بگیرند.

ملال در نمونه از "خستگی مغز" هم ریشه میگیرد و برنامه‌نویس بایستی بجای
سر و کله زدن بیهوده و وانمود به کار, یک پیاده‌روی بکند, کاری دیگر بیانجامد, با
دوستانش گپی چند بزند و چند ساعت دیرتر یا فردا دوباره با گرفتاری گلآویز شود.

پس این ملال اگرچه یک روش بسیار خوب برای این است که بتندی ببینیم چیزی برای
آموختن و کاری برای انجام هنوز هست یا نه, ولی یک روش فرزام و بی عیب نیست که بگوییم چون
اینجا ملال احساس میشود, پس دیگر زمان رفتن به سراغ کاری دیگر برای همیشه فرارسیده است.

این روش که اگر شنبه‌شب جایی یک مهمانی دعوت دارید ولی با چند تا از
دوستانتان هم بیرون رفته‌اید به کار میاید که ببینید با این جمع دچار "ملال"
میشوید یا نه, و اگر شدید خب یک عذری هم خواسته و شانس خودتان را در
مهمانی خواهید آزمود, و در اینجا بخوبی کار میکند, ولی نمیتوان آنرا به هر دامنه‌ای واگسترانید.






Ouroboros نوشته: من با وضع آشنا هستم زیرا خودم مدتی به آن دچار بوده‌ام، برای تقریبا دو سال من از نگریستن به هر چیز با رهیافتی غیرجنسیتی عاجز بودم، زیرا حفره‌ای که بر دیوار روایت مدرنیته از این روابط دیده بودم آنقدر گشاد و مهم بود که نمی‌توانستم دوباره به آنچه پُشت دیوار می‌گذرد بپردازم. واقعیت اما آنست که کل دیوار از دروغ و دغل ساخته شده و تنها حفره‌ای در آن یافتن بسنده نیست، همت و آگاهی و اراده‌ی شگرفی می‌طلبد این کندن نگاه نقاد از حفره و دوختن آن به باقی دیوار، به آنچه «جزئی از سیستم فریب» تلقی می‌شود، به آنچه پیشتر بی‌اهمیت و جزئی و کم‌ارزش داوری شده. کل این دیوار باید فرو بریزد تا چشم‌انداز پس آن به تمامی مرئی بشود.

+

Ouroboros نوشته: شما باید از خودتان بپرسید «اگر در اینباره چنین دروغی عظیم به ما خورانده بودند، و من اگر چنان صادقانه آنها را باور داشتم، چه دروغ‌های دیگری می‌تواند وجود داشته باشد که از آنها بی‌خبرم؟».


نکته اینجاست, هیچ دروغی به ما خورانده نشده است. خودفریبی یک
کنش همگانی‌ست و زمانیکه در آن گام نهاده شود, پایانی پیدا نخواهد بود.






Ouroboros نوشته: اگر آرام آرام به این سوراخ ناخن بکشید و آن را بازتر بکنید، چیزهای جالب دیگری پشت دیوار می‌بینید که اکنون از آن حفره‌ی کوچک پیدا نیستند. آن وبلاگی که راسل به شما معرفی کرد جای خوبی برای آغاز کردن راه است. ولی شما خودتان باید این قدمها را بردارید، زیرا داد و فریاد و دعوت ما از سوی شما تعبیر به بازگشتن به پشت دیوار و خودفریبی و وانمود به وجود نداشتن سوراخ می‌شود، فقط شما هستید که می‌توانید باقی دروغ‌ها را بجویید و بیابید و دیوار را از بیخ و بن برکنید.

خراشیدن واقعیت و پیدا کردن چیزهاییکه میتوانند به سود ما باشند هیچ بد نیست, ولی این
همچنان یک خودفریبی خواهد بود که بجای پرداختن به مشکل اصلی, با بهره گرفتن از این
واقعیت ساده‌یِ دیگر که آری, اگر یکبار فریب خورده‌ایم پس شاید هنوز در چیزهای دیگری
فریب‌خورده باشیم و اگر به این خودفریبی امان در آنها هم بیاگاهیم, پس خواهیم توانست از
واقعیت‌ها به شیوه‌یِ نوآورانه‌تر و بهتری به سود خود بهره بگیریم, سرگرم باشیم.


پس,
آیا سخن شما نادرست است؟ نه.
آیا پرداختن به چیزهای دیگر از این واقعیت که تکنولوژی دورنمایی ندارد میزند؟ باز هم نه.








Ouroboros نوشته: جهان‌بینی شما که ریشه در کشف یک دروغ بزرگ دارد کسی را جذب نمی‌کند زیرا به جایی وصل نیست، در هوا معلق است و نمی‌تواند نقدی جامع و راه‌حلی مشخص برای همه‌ی مشکلاتی که ادعای تبارشناسی آنها را می‌کند بیابد.

این بخش از سخن نادرست است, چون آنچه ما اینجا به آن پرداخته‌ایم, «گفتمان تکنولوژی» جهانبینی
نیست, بساکه راهکاریابی در برابر یک گرفتاری سترگ و رویکردیابی در برابر یک آینده‌یِ بروشنی بیمناک است.

جهانبینی میشود اینکه کس زندگی خود را چگونه بگذراند, در برابر دیگران چه رفتاری در پیش بگیرد
و رویهمرفته نگرشش را به اینکه زندگی چیست و چرا او اینجاست و اکنون که اینجاست
چه بایستی بکند, بدهد. اینها پیوندی یکراست به «گفتمان تکنولوژی» ندارند.

در دست دیگر, «گفتمان تکنولوژی» میتواند جهانبینی کس را بسختی تغییر بدهد و
این برای این نیست که خود گفتمان تکنولوژی یک جهانبینی جایگزین میباشد,
بساکه ازینروست که پس از دریافت و گواشت این واقعیت که تکنولوژی راه به
ناکجاآباد میبرد, بسیاری از کنشها و باورهای کس خود به خود پوچیده میشوند.


نمونه, پیش از پرداختن ژرف به گفتمان تکنولوژی من یک کمونیست بودم,
ولی امروز نیستم و این بسادگی ازینروست که کمونیسم در بستر
گفتمان تکنولوژی راهکاری آرزوپروانه و خودفریبانه به شمار میاید.

آیا در اینجا, کمونیسم یک دروغ بزرگ بوده که به ما خورانده‌اند؟ نه.

من آنرا تنها یکی دیگر از خودفریبی‌هایِ دلفریبی میبینم که بسیاری به آن تن میدهند, زیرا با چیزی
ملموس و دم دست
سر و کار دارد. کمونیست میگوید اگر ما انقلاب کنیم و قدرت بیشتری دست
دولت بدهیم و اگر ما به هر کس به اندازه‌یِ نیاز خود بدهیم و عدالت اجتماعی برقرار کنیم, جهان به
سمت و سوی بسیار بهتری خواهد رفت و زندگی آسوده‌تر و بهتری برای همه‌یِ ما در پیش خواهد بود.

او, در این چهره, یک رویکرد روشن در چشم‌انداز دارد و دشمنانی که هر روز آنان
را میبیند: سرمایه‌داران بهره‌کش دشمنان وی, ایدئولوژی سرمایه‌داری سرچشمه‌یِ
آموزگان آنان و انقلاب برای راه اندازه دیکتاتوری پرولتاریا آماج و خواسته‌یِ اوست.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44