03-23-2020, 05:13 PM
Rationalist نوشته: چرا گفتمان و نوشتن را به عنوان مقولههایی جدی و مهم در میان همان مجموعهی پیچیده که هر کس برای خود مطلوب مییابد، درنظر نمیگیرید؟ خصوصا در مورد آن افراد متفکر؟چند دلیل وجود دارد، بعضی از آنها مبتذل هستند مثل ego investment، که وفتی اندیشه به کلام در میآید به دلیل ذات اجتماعی انسان و ذات سلسلهمراتبی آن اجتماع، اجتنابناپذیر میشود. نمونهی خوبی از این را در مهمترین گفتگوهای تاریخ بشر که همانا مباحث میان ادیان مختلف یا تعابیر مختلف درون یک دین میان پیروان ِ آن هست میتوانید مطالعه بکنید. بعضی دیگر هم انتزاعیتر هستند، مثل این حقیقت که ذهن ذاتا مشتاق است به تائید آنچه به امنیت و آرامش ِ «من»(۱)منجر میشود، و این در گرو تائید پیشفرضهاییست که خارج از حوزهی آگاهی انتقادی شما قرار میگیرند تا جایی که هیچوقت نمیتوانید از توهمآلود نبودن افکار خود یا خودفریبی نبودن ِ آن ۱۰۰٪ مطمئن بشوید.
یعنی افرادی که به این روشها خویشتن را و افراد مورد پسندشان را پیدا میکنند.
۱)منظور آرامش ِ عاطفی نیست منظور آرامش روحانی یا چیزی شبیه ثبات نظری برای "درست" فکر کردن است، مثلا فاصلهی میان دال و مدلول در زبان(این حقیقت که وقتی من میگویم «درخت» ممکن است کاج در ذهنم باشد اما در ذهن شما تصویر یک صنوبر تداعی بشود، اما هر دوی ما وانمود میکنیم که میدانیم دقیقا داریم درباره چه چیزی صحبت میکنیم در حالی که اینطور نیست)، عامدانه نادیده گرفته میشود تا گفتگو میسر بشود و چیزهایی از این قبیل. افراد مبتلا به نوروسیس ممکن است افکار یا باورها یا اعمالی مرتکب بشوند که در ظاهر آرامشزداست تا آرامشزا اما هدف نهایی آنها هم حفظ موضع ذهنیایست که در آن هستند. توجه بفرمایید که منظورم از موضع ذهنی موضع عاطفی یا موضع فکری نیست. منظورم بنیان زبانی و تجربیای که اندیشیدن را میسر میکند است.
Rationalist نوشته: بر این اساس، همچنان اثرِ یک متفکرِ تکینه و اصیل را هم در همان اتمسفر زمانهاش میتوان توضیح داد. ولی نابهنگام بودن اندیشهها و حتی سرکوب شدنشان توسط گله، از اهمیتشان نمی کاهد،
زیرا آن اندیشهها برای آنانکه «باید» نوشته شدهاند!!
اصلا چنین نیست، انسان اگر خود بر اساس همان عواملی که گفتم به اندیشهای نرسیده، اصلا آن را درک نمیتواند بکند حتی اگر جلوی چشم او باشد، همچنانکه مهمترین مترجم نیچه یک چپگرای لیبرالمسلکی بود، آنها که خود به این نتایج رسیدهاند هم دیگر نیازی به آنچه نوشته شده ندارند. در طرف مقابل خطر بسیار واقعی تظاهر به ایمان وجود دارد که در تکرار بلافهم ِ اندیشههای نوشته شده توسط دیگران نمود مییابد و باعث ازخودبیگانگی شخص میشود، چنانکه او دائم به دنبال پُر جلوهترین افکار و اندیشههای میرود و عقاید از آنچه باید به تمنای وجود شما نمود کلامی ببخشند تبدیل میشوند به نوعی مُد که هیچ اعتقادی هم به آنها ندارید!
تنها راه گفتگوی مفید و سازنده نارسیسیسم مطلق ذهنیست، اینکه شما آدمهای دیگر و سخنان آنها را صداهای درون ِ سر خودتان تصور بکنید و از وجودشان برای تدقیق بیشتر آنچه باور دارید با آنچه میتواند با معیارهای شما برای «درست/نادرست» منطبق باشد استفاده بکنید. در این تعبیر شما یک آدم واقعی یا اسم کاربری یا چیزی نیستید، بخشی از مخیلهی ناطق من هستید که نوع به خصوصی از صحبت کردن و مواضع دارد تا از افراط در اشتیاق ذهن ِ من به آرامش جلوگیری کرده، آن را به چالش بکشد و مطمئن بشود باورهایی که دارم تا مرز مخرب بودن توهمآلوده نشدهاند. الان من دارم با بخشی از خودم حرف میزنم!

اینهم مشکل خطرناک تبدیل شدن به اسکیزوفرونی کلینیکی را دارد. من آدم ِ هوشمند از نزدیک میشناسم که نیمه دیوانه شده و به جادو جنبل ایمان حقیقی آورده. اینکه چطور کسی از کانت خواندن به دعانویسی میرسد توضیحش خیلی سخت است ولی اگر بنشینیم نگاه بکنیم حتما یک راهی از آن به این هست. صداهای داخل سرتان را بهتر است ناشنیده بگیرید تا اینکه با آنها به گفتگو بنشینید.
زنده باد زندگی!