09-15-2015, 08:13 AM
Dariush نوشته: سیاه همچنان سیاه و سفید همچنان سفید باقی میماند. ولی سیاه
سفید است و سفید سیاه است. اضداد با هم جمع میشوند ، بیآنکه
از آنچه بودهاند ساقط شوند.
اگر چه به نظر میرسد که نوعی هماوردی با منطق طلبیده میشود، اما
در واقع منظور به گمان من این است که این پیام داده شود که منطق
را در این مسلک جایی نیست.
مهمترین نقص عرفان عقلانیتستیزی یا جمع اضداد یا گشودن راه به تناقضگویی و ... نیست، مهم همان تجلی اخلاق بردگان در آنست.
Mehrbod نوشته: خوش آمدید!
من هم از چیستانکهایِ mbk بدم نمیامد, ولی رویهمرفته noise و دستوپاگیر بود.
"ملال" که گفتید در پارسی همان "ستوه" است که گونهای خستگی میباشد و دریافت
شما درست است, یکی از ویژگیهایِ خوب من همین است که نستوه¹ ام, ولی نمیتوان
این چشمداشت را از هر کسی داشت.
هر آینه در دست دیگر, بایستی بپذیرید که اگر نه کودنانه, بسیار کودکانه است
که پس از دریافت اینکه آیندهیِ پیش روی تکنولوژی و شهرمندی (تمدن) راه
به ناکجاآباد میبرد ناگهان برگردیم و بگوییم: خب درسته آیندهای برای هیچکدام از ما در کار نیست ..
حالا ولی چطوره یه خُرده هم دربارهیِ سیاست و اینکه دموکراسی بهتره یا آنارشیسم حرف بزنیم؟
درود و سپاس.
ملالانگیز بودن گفتمان شما بخشی از ایراد ذاتی آنست، همینطور کیفیت مشکلی مهم اما یکسان که باید از هر جهت و با وسواس آنرا برسی کرد نیست. ملال را من آموختهام که بسیار احترام بگذارم، و با آن همچون ندای روح متعالی برخورد میکنم که به من میگوید اینجا چیزی برای دانستن، آموختن و برگرفتن وجود ندارد.
مشکل اینست که شما به حفرهای در دیوار «روایت بزرگ» پی بردهاید و اکنون تنها از این حفره به جهان پُشت ِ آن نگاه میکنید. روایت بزرگ لیبرالدموکراسی متأخر، از علمگرایی آن تا داروینیسم مبتذل آن(این ایده که هرچه جلوتر میرویم چیزها پیشرفت میکنند)، از چپگرایی آن تا ناهنجاری ذاتی آن، از اخلاقیات بردگانی که بر آن حاکم شده تا تمام وجوه ذهنی و عینی و اجتماعی دیگری که دارد چنان زورمند و پیشفرض و پنهان از خودآگاه است که هیچیک از باورمندان به آن نمیدانند در حال پیروی و ایمان به یک ایدئولوژی هستند، بلکه گمان میکنند اینها فکتهای ابژکتیو از جهان پیرامون است، از جنس و به قطعیت نیروی جاذبه یا وجود مریخ. ما آدمهای تحت آن، هنگامی که ایرادی بنیادین و آشتیناپذیر در این روایت پیدا میکنیم، چنان اثری ژرف بر ما باقی میگذارد که نمیتوانیم از دریچهای دیگر به جهان نگاه بکنیم. «همه چیز» عوض میشود، چراکه همه چیز بخشی از آن دیوار دروغهاست و ربطی به حفرهای که ما یافتهایم و جهان راستین که آن حفره به ما نشان میدهد ندارد.
من با وضع آشنا هستم زیرا خودم مدتی به آن دچار بودهام، برای تقریبا دو سال من از نگریستن به هر چیز با رهیافتی غیرجنسیتی عاجز بودم، زیرا حفرهای که بر دیوار روایت مدرنیته از این روابط دیده بودم آنقدر گشاد و مهم بود که نمیتوانستم دوباره به آنچه پُشت دیوار میگذرد بپردازم. واقعیت اما آنست که کل دیوار از دروغ و دغل ساخته شده و تنها حفرهای در آن یافتن بسنده نیست، همت و آگاهی و ارادهی شگرفی میطلبد این کندن نگاه نقاد از حفره و دوختن آن به باقی دیوار، به آنچه «جزئی از سیستم فریب» تلقی میشود، به آنچه پیشتر بیاهمیت و جزئی و کمارزش داوری شده. کل این دیوار باید فرو بریزد تا چشمانداز پس آن به تمامی مرئی بشود. جهانبینی شما که ریشه در کشف یک دروغ بزرگ دارد کسی را جذب نمیکند زیرا به جایی وصل نیست، در هوا معلق است و نمیتواند نقدی جامع و راهحلی مشخص برای همهی مشکلاتی که ادعای تبارشناسی آنها را میکند بیابد.
شما باید از خودتان بپرسید «اگر در اینباره چنین دروغی عظیم به ما خورانده بودند، و من اگر چنان صادقانه آنها را باور داشتم، چه دروغهای دیگری میتواند وجود داشته باشد که از آنها بیخبرم؟». اگر آرام آرام به این سوراخ ناخن بکشید و آن را بازتر بکنید، چیزهای جالب دیگری پشت دیوار میبینید که اکنون از آن حفرهی کوچک پیدا نیستند. آن وبلاگی که راسل به شما معرفی کرد جای خوبی برای آغاز کردن راه است. ولی شما خودتان باید این قدمها را بردارید، زیرا داد و فریاد و دعوت ما از سوی شما تعبیر به بازگشتن به پشت دیوار و خودفریبی و وانمود به وجود نداشتن سوراخ میشود، فقط شما هستید که میتوانید باقی دروغها را بجویید و بیابید و دیوار را از بیخ و بن برکنید.
سارا نوشته: بخدا منم راضی هستم که فقط بخوانند و دیگر نظر ندهند که همه اش چرند است!!
فقظ بخوانند؟ چه افتادهگیای، اینک خشوع!

فقط بخوان دیگر داریوش، تو آیا خود را همقد و قوارهی استاد کدکنی میدانی که در محضر طالبهی آقا چنین هتاکی میکنی؟
پ.ن:
سارا نوشته: می دانید اینجا ما به هرکسی برخورد کردیم شخصیت ما را توصیف کرد !! نمی دانم فقط می توانم بگویم
من شخصیتتان را نمیدانم اما راستش اکنون کمی که دقت کردم مشکوک شدم که به راستی زن باشید!
هیچ زنی را تا به حال ندیدهام که از نادیده گرفتن شدن و هزل افکارش چنین به خروش بیاید و احساس بیعدالتی بکند، البته این احتمال هم هست که حواسم آنقدر به جای دیگرشان بوده که درنیافتهام.

یکی شدن با افکار چنان که کوچکترین تلنگری به آنها چنین جان و روان را به خروش بیاندازد مرض مردان است، یا آنکه شما خودتان را خیلی زیادی جدی گرفتهاید.
به هر حال، ما همچنان دست از اذیت و آزار شما بر نخواهیم داشت زیرا واکنشهای غیرمتعادل و بامزهای نشان میدهید که ما را مشعوف میکند، هرچه باشد اصلا دلیل ما از ثبتنام در اینجا برآوردن تمایلات سادیسیتی روحمان بوده.
زنده باد زندگی!