03-27-2020, 10:05 AM
Ouroboros نوشته: ین حقیقت که ذهن ذاتا مشتاق است به تائید آنچه به امنیت و آرامش ِ «من»(۱)منجر میشود، و این در گرو تائید پیشفرضهاییست که خارج از حوزهی آگاهی انتقادی شما قرار میگیرند تا جایی که هیچوقت نمیتوانید از توهمآلود نبودن افکار خود یا خودفریبی نبودن ِ آن ۱۰۰٪ مطمئن بشوید.همچنان با درنظر گرفتن و تایید زمینهی سخنتان و البته اگر نقش مطلق و مستقل و مستقیم مفاهیمی همچون شهود و وحی را در طرز تفکر و باورها لحاظ نکنیم، همچنان معتقدم که چیزی از اهمیت نوشتن و گفتگو کم نمیشود. البته دغدغهی من در این موضوع کاملا نخبهگرایانه است.
۱)منظور آرامش ِ عاطفی نیست منظور آرامش روحانی یا چیزی شبیه ثبات نظری برای "درست" فکر کردن است، مثلا فاصلهی میان دال و مدلول در زبان(این حقیقت که وقتی من میگویم «درخت» ممکن است کاج در ذهنم باشد اما در ذهن شما تصویر یک صنوبر تداعی بشود، اما هر دوی ما وانمود میکنیم که میدانیم دقیقا داریم درباره چه چیزی صحبت میکنیم در حالی که اینطور نیست)، عامدانه نادیده گرفته میشود تا گفتگو میسر بشود و چیزهایی از این قبیل. افراد مبتلا به نوروسیس ممکن است افکار یا باورها یا اعمالی مرتکب بشوند که در ظاهر آرامشزداست تا آرامشزا اما هدف نهایی آنها هم حفظ موضع ذهنیایست که در آن هستند. توجه بفرمایید که منظورم از موضع ذهنی موضع عاطفی یا موضع فکری نیست. منظورم بنیان زبانی و تجربیای که اندیشیدن را میسر میکند است.
در راستای همان آرامش و حفظ موضع «من» برای اندیشیدن و مهمتر از آن توانایی زندگی با جهان پیرامون، «منی» را در نظر بگیریم که خطاها و محدودیت ها و قالبهای تفکر زبانمند را به چالش میکشد. در متون متفکران، انگیزههای روانی پنهان، ضعف غریزهها و بازیهای زبانی و مفهوم پردازی های متافیزیکی را شناسایی میکند و مهمتر از آن، نقش آنها در برساختن جهان فعلی را تشخیص میدهد. در به چالش کشیدن و ورزیدن توانایی های ذهنی خویش، با مشکلترین و پیچیدهترین مفاهیم فلسفی خودش را میآزماید و حتی قدم فراتر گذاشته و میخواهد آنها را برای خود کرده و در جهان و گسترش موقعیت خویش بکار برد.
ضمن اینکه با نوشتن، به تعین و استحکام فکری خودش میانجامد.
Ouroboros نوشته: آنها که خود به این نتایج رسیدهاند هم دیگر نیازی به آنچه نوشته شده ندارند.آنها چطور به آن نتایج رسیدهاند؟
کنش آن «من» را در گفتگوی زنده درنظر بگیریم، بدون اهمیتی برای حقیقت موضوع گفتگو! برای ارزیابی شخصیت و میزان هوش طرف مقابل و مهم تر از همه ارزیابی استحکام و قدرت خویش در جدلورزی، درک ذهنیت و شخصیت طرف مقابل. حال اگر طرف جنس مخالف و یا از نسل و فرهنگی متفاوت باشد، چالشی جذاب تر!!
حال تصور کنیم این «من» پای از این هم فراتر بگذارد و خودش را بتواند ابژه کند و مورد سنجش بیرحمانه قرار دهد و خودفریبیهایش را بر خودش برملا کند تا به نقطهای که آگاهانه در پی آفرینش حقیقت خویش برآید. هیچ یک از اینها میسر نمیشد اگر این «من» با کتاب هایی منسجم و قطور و چند جلدی درگیر نشده و نه تنها در آنها حل نشده، بلکه مفاهیم آنها را
از آن خود کرده و با من هایی شایسته وارد گفتگو(چالش خویش) نمی گشت.
Ouroboros نوشته: تنها راه گفتگوی مفید و سازنده نارسیسیسم مطلق ذهنیست، اینکه شما آدمهای دیگر و سخنان آنها را صداهای درون ِ سر خودتان تصور بکنید و از وجودشان برای تدقیق بیشتر آنچه باور دارید با آنچه میتواند با معیارهای شما برای «درست/نادرست» منطبق باشد استفاده بکنید. در این تعبیر شما یک آدم واقعی یا اسم کاربری یا چیزی نیستید، بخشی از مخیلهی ناطق من هستید که نوع به خصوصی از صحبت کردن و مواضع دارد تا از افراط در اشتیاق ذهن ِ من به آرامش جلوگیری کرده، آن را به چالش بکشد و مطمئن بشود باورهایی که دارم تا مرز مخرب بودن توهمآلوده نشدهاند. الان من دارم با بخشی از خودم حرف میزنم!این هم از اهمیت موضوع نمی کاهد، اگر «من» بتواند در میان اجتماع رندانه رفتار کند و همین نگرش، دستمایهای برای کم اهمیت جلوه دادن موضوع و خودفریبی دیگری نشود

همین بود زندگی؟! پس تحقیر بیشتر، شکست بیشتر، رنج بیشتر...