رویارویا 83
هممیهن هم که هیچ پستی نزدهاید رویا جان!
(((:
رویارویا 83
هممیهن هم که هیچ پستی نزدهاید رویا جان!
(((:
Mehrbodهممیهن هم که هیچ پستی نزدهاید رویا جان! (((:
چرا اونجا کم و بیش پست میزدم اما همون موقع ها
خیلی وقته اونجا هم نرفتم
رویاچرا اونجا کم و بیش پست میزدم اما همون موقع ها
خیلی وقته اونجا هم نرفتم
خب پس خوش باز آمدید! 💐
بکوشید در گفتگوها نیز همراه شوید تا ما هم هر چه بیشتر با شما آشنا شویم رویا جان, اگرنه من
هم بمانند دوست امان @Anarchy باید چند باریکهای خوب میاندیشیدم تا شما را به یادآورم!
پ.ن.
اگر لغزش نکنم شما هم ایران نبودید؟
پارسیگر
Mehrbodخب پس خوش باز آمدید! 💐
بکوشید در گفتگوها نیز همراه شوید تا ما هم هر چه بیشتر با شما آشنا شویم رویا جان, اگرنه من
هم بمانند دوست امان @@Anarchy باید چند باریکهای خوب میاندیشیدم تا شما را به یادآورم!پ.ن.
اگر لغزش نکنم شما هم ایران نبودید؟پارسیگر
اخه من مثل شما زیاد چیزی در مورد بحث هایی که میشه نمی دونم به خاطر همین وقتی چیزی نمی دونم نظری هم نمی دم اما با حرفهای شما موافقم
بله من ایران نیستم انگلیس هستم(جالبه که این یادتون بود)😃
رویااخه من مثل شما زیاد چیزی در مورد بحث هایی که میشه نمی دونم به خاطر همین وقتی چیزی نمی دونم نظری هم نمی دم اما با حرفهای شما موافقم
👍
تا زمانیکه سخن نگویید که نمیگیرید کجا لغزش دارید.
من هم بیشتر از ٦٠% نوشتههایِ پیشینم را که میخوانم بیخود و نادرست به چشمم میایند و بیگمان
اینهایی که اکنون مینویسم هم درستِ درست نیستند, ولی با همین نوشتن گرفتن بازخورد دیگران یک چیزهای خوبی
هم دربارهیِ خودمان میاموزیم, هم گفتگویهایِ انجام شده و در گذر زمان لغزشهای کمتر و کمتری خواهید داشت.
رویابله من ایران نیستم انگلیس هستم(جالبه که این یادتون بود)😃
آری, چون خود ام انگلیس هستم!
(:
Mehrbod👍
تا زمانیکه سخن نگویید که نمیگیرید کجا لغزش دارید.
من هم بیشتر از ٦٠% نوشتههایِ پیشینم را که میخوانم بیخود و نادرست به چشمم میایند و بیگمان
اینهایی که اکنون مینویسم هم درستِ درست نیستند, ولی با همین نوشتن گرفتن بازخورد دیگران یک چیزهای خوبی
هم دربارهیِ خودمان میاموزیم, هم گفتگویهایِ انجام شده و در گذر زمان لغزشهای کمتر و کمتری خواهید داشت.آری, چون خود ام انگلیس هستم! (:
درسته
جالب شد اخه من فکر میکردم شما آلمان هستید
رویایعنی منو نشناختید یا خاطره ای از من تو ذهن ندارید؟
به هر حال من زیاد پست نمی زنم تو دفترچه به خاطر همین خاطره ای ندارید من فقط از نوشته ها و اطلاعات شما استفاده می کنم و می خونمشون
اما اگر نشناختید باید بگم شما ادرس سایت دفترچه رو به من دادید تو سایت هم میهن ومن از طریق شما با دفترچه آشنا شدم به هر حال خوشحالم از اینکه باز برگشتم به دفترچه
چرا یادم بود شما رو ... منظورم همین بود که مدت هاست دیگه اینجا لاگین نکرده بودید 😚 !!
به هر حال خوشحالم از بازگشتتون...
🌹
Ouroborosاین احتمالا به قدمت تاریخ مکتوب بشر است و برآمده از Right of passage برای مردان است، که در تقریبا تمام قبایل و جوامعی که من خواندهام مبتنی بر یک عمل بوده(حال آنکه برای زنان یا وجود نداشته، یا رسیدن به یک موقعیت جسمانی بوده نه رفتاری). مردان در کنار هم که قرار میگیرند نیز بیشتر کارهایی که میکنند و حرفهایی که میزنند برای اثبات مردانگی و اینکه ابنهای و ... نیستند به یکدیگر است!
فمینیستها هم بدلیل فقر فلسفی وقتی با این موضوع روبرو میشوند اینکه آشکارا از مردان درخواست میکنند بخاطر منافع زنان از منافع خودشان بگذرند را اصلا ریاکارانه نمییابند، و «مرد خوب» و «مرد واقعی» و ... هم باز به نظرشان اصلا مشروط کردن وجود یک انسان دیگر به پیروی از الگوهای رفتاری که آنها میپسندند نیست. من اما اگر بگویم «زن خوب»(و هرچه درپی آن بگذارم)، یا از آنهم جالبتر، «زن واقعی»، چنان به سرعت به سکسیسم و زنستیزی و عقدهای بودن بخاطر بکارت و چه میدانم، نداشتن یک بیضه و ... متهم میشوم که نمیتوانید بگویید یک دو سه: زن واقعی فوتبال بازی میکند. زن خوب جارو میکشد. زن حقیقی که از این حرفها نمیزند.
درک و بازشناسی این تضادها در برخورد جامعه با تبعیض جنسیتی که توسط زنان روا داشته میشود با تبعیض جنسیتی که بر زنان روا داشته میشود، نخستین گام برای شناخت زنمحوریست.
با تشکر از توضیحاتت ولی منظور من گسترده تر بود، همینکه کلا (خیلی وقت ها هم نه چندان ارادی) به جای اینکه تفاوت ها به رسمیت شناخته بشند اشخاص با استفاده از کلماتی مثل "خوب" یا "واقعی" سعی میکنند آلترناتیوهای دیگه رو از اعتبار بندازند.
نه فقط در مرود نقش های جنسیتی و ن هفقط در اختلافات ایدولوژیک بلکه در زندگی روزمره هم جریان داره.
کلمه خوب بیشتر بار اخلاقی داره وسعی میکنه طرف های مخالف رو تحت فشار اخلاقی بزاره و کلمه واقعی سعی میکنه ژست منطق گرایی بگیره، راستش هرچند هردوشون از دید من منزجرکننده هستند ولی دومی خنده دار هم هست چون اول وجود اون چیز رو به رسمیت میشناسه و بعد وجودش رو تکذیب میکنه:))
Mehrbodمیتواند نیست, باید همان باشد!
مقصودم چنین بود که به هر حال، هر دوی آنها؛ "خوشی" هستند. من هم در بسیاری از موارد برای خوشی های بیشتر؛ در جهت سلامتی و فرازیست تلاش می نمایم و از آن خوشی هم می برم.
اما برایم بی معناست که بخواهم هدف اساسی زندگی را فرازیست بدانم.
Mehrbodاگر گهگاهی میبینید نیست از روی لغزشهایِ فرگشت[4] است. کسی را بیانگارید که آن اندازه از فلسفه خوشی میبرد که
هرگز درد و نیاز بی همسری و تنهایی را نمیسُهد[5], چنین کسی خودبهخود نفرازیسته[6] و در زادمان[7] پسین کسانی همچو وی کمتر و کمتر یافت میشوند تا زمانیکه از بیخ چنین
رویکردی به زندگی نابود شود (کسی دیگر فلسفه را آن اندازه خوشیآور نیابد), پس از این دیدگاه فلسفه ارزش نیست, خوشی بردن از فلسفه هم ارزش نیست, فرازیستن ارزش است.
شما همچنان مطالب واپسین خود را تکرار می کنید! 😔
چرا ما باید از دیدگاه روند فرگشت؛ " ارزشمندی" را معنا کنیم؟ چه لزومی به پیروی از آن می باشد؟!
ضمنا؛ فرگشت فرازیست شما را تضمین نمی کند؛ فرازیست ژن هایتان را در تولید مثل تضمین می نماید.
Mehrbodاین کار سرگرم کنندهای میتواند باشد, با این دگرسانیِ[8] که چیزیکه دردناک نباشد ولی همچون درد کارکرد داشته باشد, تنها همان درد میتواند باشد و بس. برای
اینکه لغزش خودتان را بهتر بگیرید, بیاندیشید[9] میخواهید سُهش[10] خوشی را با یک چیز دیگر جایگزین کنید که کارکرد خوشی را داشته باشد, ولی همان خوشی نباشد, خوب نون[11] چه میکنید؟ (:
گمان نمی بردم تا این اندازه در گرو دریافتن مقصودم، به خطا رفته باشید!!!
درد چیزی جز سیگنالی عصبی در شرایط خلاف فرگشت(آسیب،خطر و...) برای یک موجود بیولوژیک نیست.
این در حالی است که آگاهی از خطرات؛ به خودی خود سودمند است و در راستای خردگرایی می باشد.
ولی آنچه نارساییست، شکل رنج آور آن است. حال چرا نمی توان این ابزار سودمند(اعلام خطر و آسیب) را به شکل سیگنالی بدون رنج دگرگون نمود؟!
Mehrbodبرای من اینجور است, گزینش راه دراز و سخت و دردناک, همزمان برای من خوشیآورتر از گزینش زندگی کوتاه و خوشیآور است,
چرایش را شاید باید از سرشت یا ژنهای من بپرسید که چرا اینجور هستند, ولی خوشی و دردناکی برای من و هر آدم خردگَری آماج[12] نیستند, راهنما هستند و بس.
حکم خرد می تواند بسیار متفاوت با حکم ژن ها(غرایز ناخودآگاه) باشد.
در اینجا واضح تر شد که با فرض ارزش اصیل چیزی دیگر بر خرد؛ کارایی خردتان را هم محدود نموده اید. کاری که در شکل ها و تراز هایی دیگر، افراد دیندار با خرد خود انجام می دهند!
undead_knightAristotle maintained that women have fewer teeth than
men; although he was twice married, it never occured to
him to verify this statement by examining his wives'
mouths.
— Bertrand Russell
👍
.It's called naïve rationalism: one simply disregards reality, while maintaining a "purely rationalistic attitude" towards it
Rationalistچرا ما باید از دیدگاه روند فرگشت؛ " ارزشمندی" را معنا کنیم؟ چه لزومی به پیروی از آن می باشد؟!
ایشان خوشی و درد ویری را سنجهای برای ارزش و پادارزشها نمیدانند، بساکه داوری طبیعت و مهاد
فرازیست ژن را آماج میگیرند. به زبان دیگر، دیدگاه ایشان از «ارزشها» تکینه نیست و خوشی و لذت یکتن
را در راستای زیست و فرازیست ژنهای یک تن و همبود مهند میدانند. شما هم بخوبی "زیست" یک تن را با
"فرازیست" ژنهای همان تن دگرسان گرفتید، ایشان این دگرسانی را بشمارش نمیاورند.
پس پرسمان باید اینگونه باشد: چرا ارزشها و پادارزشها در چارچوب فرازیست ژنهای خود و دیگران کرانمایی میشود؟!
تازه، ژنهای من در زادمان پسین 50 درسد میشود، در زادمان پسینتر 25درسد و همینگونه کم و کمتر هم میشود تا
یه سفر میگراید. :)
پارسیگر
آلیسایشان خوشی و درد ویری[1] را سنجهای[2] برای ارزش و پادارزشها نمیدانند، بساکه داوری طبیعت و مهاد[3]
فرازیست[4] ژن را آماج[5] میگیرند. به زبان دیگر، دیدگاه ایشان از «ارزشها» تکینه[6] نیست و خوشی و لذت یکتن
را در راستای زیست و فرازیست ژنهای یک تن و همبود[7] مهند[8] میدانند. شما هم بخوبی "زیست" یک تن را با
"فرازیست" ژنهای همان تن دگرسان[9] گرفتید، ایشان این دگرسانی[10] را بشمارش نمیاورند.
پس پرسمان[11] باید اینگونه باشد: چرا ارزشها و پادارزشها در چارچوب[12] فرازیست ژنهای خود و دیگران کرانمایی[13] میشود؟!
تازه، ژنهای من در زادمان[14] پسین 50 درسد میشود، در زادمان پسینتر 25درسد و همینگونه کم و کمتر هم میشود تا
یه سفر میگراید. :)
آنچه از نگاشت های ایشان تاکنون دریافته ام؛ مهند ترین ارزش زندگی را فرازیست منفرد خود می دانند؛ نه فرازیست ژن هایشان را.
اما فرازیستن فرد؛ با فرازیستن ژن هایش متفاوت است و زیستن متفاوتی را ایجاب می کند. و این در حالیست که ایشان بر پایبندی به فرگشت، در راستای فرازیست سخن می رانند!
اصولا بقای فرد برای ژن ها فقط تا زمانی مهم هست که به تولید مثل بیانجامه ولی ما انسان ها هویتی مستقل از زن هامون داریم،
ما وجود خودمون رو سمبولیزه میکنیم،ممکنه یک نفر بقای خودش رو در بقای دین(مثلا اسلام)، در بقای یک ایدولوژی(مثلا مارکسیسم) ،یک ایده(مثلا آزادی) یا بقای ژن هاش بدونه ولی اینجا در واقع"شخص" از بین میره و سمبول ها هستند که باقی میمونند.
بنابراین ژن ها ذاتا برای ما مهم نیستند.ما تعیین میکنیم که ژن ها برای ما مهم هستند یا نه.
آلیسایشان خوشی و درد ویری را سنجهای برای ارزش و پادارزشها نمیدانند، بساکه داوری طبیعت و مهاد
فرازیست ژن را آماج میگیرند. به زبان دیگر، دیدگاه ایشان از «ارزشها» تکینه نیست و خوشی و لذت یکتن
را در راستای زیست و فرازیست ژنهای یک تن و همبود مهند میدانند. شما هم بخوبی "زیست" یک تن را با
"فرازیست" ژنهای همان تن دگرسان گرفتید، ایشان این دگرسانی را بشمارش نمیاورند.
پس پرسمان باید اینگونه باشد: چرا ارزشها و پادارزشها در چارچوب فرازیست ژنهای خود و دیگران کرانمایی میشود؟!
تازه، ژنهای من در زادمان پسین 50 درسد میشود، در زادمان پسینتر 25درسد و همینگونه کم و کمتر هم میشود تا
یه سفر میگراید. :)پارسیگر
Rationalistآنچه از نگاشت های ایشان تاکنون دریافته ام؛ مهند ترین ارزش زندگی را فرازیست منفرد خود می دانند؛ نه فرازیست ژن هایشان را.
اما فرازیستن فرد؛ با فرازیستن ژن هایش متفاوت است و زیستن متفاوتی را ایجاب می کند. و این در حالیست که ایشان بر پایبندی به فرگشت، در راستای فرازیست سخن می رانند!
خب دوستان اگر شناختشناسی را از پنجره بیرون انداخته و هر چه سُهیدیم را سنجهیِ "آماجمندی" و "ارزش" بگیریم همین میشود! هنگامیکه نگاه ما باید
همراه با پدیدههایِ گیتیگ و شناختشناسانه باشد. اینجور بیانگارید که هماکنون زاده شده و خودآگاه گشتهاید, نون چگونه چیزها را ارزشمیابید؟ میبینید به شما بهمان کنش خوشی میدهد (یک چیز درونیِ خوب)
و پس آنرا "خوب" میشمارید و ارزش میگیرید. سپس بیشتر میکندوکاوید و میخواهید دریابید آیا همهیِ این کشنها «آماجی» هم دارند یا اینکه نه, همه چیز تنها در همان خوشی بردن و دوریجُستن از درد میکوتاهد؟
در نگرش فربودین ولی باید خود را از همچندی بیرونکشیده و هر چیزی را ز دیدگاه سومکس نپاهیست; ب.ن. میانگاریم ما میتوانیم برای پاسخ به پرسش بالا, بیانگاریم از
یک چیزی/ابزاری میتوانیم خوشیِ پیوسته و بیکران ببریم, آیا اکنون به ارزش جاودان دستیافتهایم؟ اگر در اینجا چیزی به نام
"گوناگونی" برایتان یادآوری آزاردهنده شده و میاندیشید که انجام تنها یک کار خوشیآور برای ابد خستهکننده میشود, پس دو ارزشیافتهاید:
١- خوشی بردن = ارزش
٢- گوناگونی در خوشی بردن = ارزش
٣- ...
سپس در دنبالهیِ این باید از خود پرسید که خوب این ارزشها چگونه درست شدهاند و از کجا ریشه میگیرند؟ چرا گوناگونی خوب است, یا چرا خوشی بردن مرزمند خوب است و نه نامرزمند؟
در اینجا با نگاه به فرایندهایِ سرشتین به پدیدهای به نام فرگشت میرسیم که این ارزشها را در جاندار براه گزینش طبیعی میفرگرداند, آنهم تنها تا زمانیکه در یک راستا و آماج پیشروند: زیست و فرازیست
پس اینجا ما شناختشناسانه توانستهایم به زایندهیِ ارزشها پیببریم که میتوانیم آماجِ این "زاینده" را «ارزش راستین» بنامیم; اکنون بهمین شیوهای که تا اینجا
رسیدهایم باید پرسش را دوباره وابگسترانیم, بپرسیم خوب چرا جهان گیتی پدیدهای به نام فرگشت دارد که جاندارانی میفرگرداند که در راستای زیست و فرازیست میکوشند؟
پاسخ به این پرسش (اگر پرسشی هستومند و بجا باشد) میشود پاسخ به اینکه «آماجمندی» زندگی ما هم چیست و دوباره "ارزش راستین" پشت همهیِ این فرایندها و روندها چیست,
که اینجا را مزدک گرامی اینجا نگیخته بودند: صندلی داغ - مزدك بامداد - برگ 13
در فرجام, هر کس میتواند ارزش زندگی خودش را هر چه دوست دارد کراننماید, ولی دیدگاه فربودشناسانه و شناختشناسانه پاسخ دیگری
میدهد که میتواند "پاد-بینادلانه (≈counter-intuitive)" باشد, درست همانجور که «گیتیگ چندا» برای ما یکراست دریافتنی نیست, ولی "فربود" دارد و میدانیم سُهش و دریافت درونی ما نابجاست, نه آن!
پارسیگر
undead_knightاصولا بقای فرد برای ژن ها فقط تا زمانی مهم هست که به تولید مثل بیانجامه ولی ما انسان ها هویتی مستقل از زن هامون داریم،
نه دوست گرامی، کار مهادین ما در این جهان، گسارش انرژی و افزایش آنتروپی هست.
ژن ها تنها میخواهند که این روند بر جای بماند و برای همین بودن خود شما در تراز
یکم، و زاد و زای شما در تراز دوم ارزشمندی ژنتیک هست. بز زبان دیگر، اگر کارکرد
ژنها و مم ها ( در جانوران فرهنگی) به زنده ماندن شما تا مرگ از پیری بینجامد، یک
کامیابی بزرگ برای ژن ها بدست آمده است، چون توانسته اند ۸۰ سال انرژی بگسارند
و اگر شما توانستید زاد و زای هم بکنید، ژنها دومین کامیابی را هم بدست آورده اند و
آنهم اینکه گسارش انرژی را در نمونه ی دوم از جانور، تا دستکم ٢۵ سال دیگر پس از
شما گارانتی نموده اند ( اگر هر زادمان را ٢۵ سال در نگر بیاوریم) . بر این پایه، سخن
شما ١۰۰% درست نیست و اگر خود شما هم خوب و خوش و دیر زندگی کنید، بازهم
ژن ها به آماجی از آماجهای خود رسیده اند. از سوی دیگر استخر ژنتیک و روند فرگشت
هم "میداند" که شاید برخی از نمونه های فراورده از ژن، نتوانند زاد و زای داشته باشند
و برای همین روی چند برگ بازی، سرمایه گذاری کرده است که اگر شما نتوانستید،
دستکم دیگری بتواند. از این گذشته, ژنها گاه ، نمونه هایی را هم نه برای زاد و زای،
بساکه برای پدافند, جنگ و یا کار پدید میاورند، برای نمونه در زنبور ها ، شهبانو شان
میزاید و دیگر ها به کارگری و یا جنگ و پدافند سر گرمند. در میان آدمها هم کهرمانان،
سربازان جوان و جانبازان، که بیشتر ناکام و بی زادو زای در نبرد ها میمیرند، همان،
جنگاورانی هستند که ژنها برای پدافند از زاینده ها و دیگر نمونه های همان جانور
پدید میاورند. پس میبینیم که برای ژنها بایسته نیست که همه ی نمونه های دارای ژن،
زاد و زای هم بکنند، بساکه اگر به زادو زای دیگران و به زنده ماندن دیگران هم یاری
کنند، بخشی از آماج ژنتیک را بجای اورده اند.
•
پارسیگر
Mehrbodخب دوستان اگر شناختشناسی[1] را از پنجره بیرون انداخته و هر چه سُهیدیم[2] را سنجهیِ[3] "آماجمندی" و "ارزش" بگیریم همین میشود! هنگامیکه نگاه ما باید
همراه با پدیدههایِ گیتیگ[4] و شناختشناسانه[5] باشد. اینجور بیانگارید[6] که هماکنون زاده شده و خودآگاه گشتهاید, نون[7] چگونه چیزها را ارزشمیابید؟ میبینید به شما بهمان کنش خوشی میدهد (یک چیز درونیِ خوب)
و پس آنرا "خوب" میشمارید و ارزش میگیرید. سپس بیشتر میکندوکاوید[8] و میخواهید دریابید آیا همهیِ این کشنها «آماجی[9]» هم دارند یا اینکه نه, همه چیز تنها در همان خوشی بردن و دوریجُستن از درد میکوتاهد؟در نگرش فربودین[10] ولی باید خود را از همچندی[11] بیرونکشیده و هر چیزی را ز دیدگاه سومکس نپاهیست; ب.ن.[12] میانگاریم ما میتوانیم برای پاسخ به پرسش بالا, بیانگاریم از
یک چیزی/ابزاری میتوانیم خوشیِ پیوسته و بیکران ببریم, آیا اکنون به ارزش جاودان دستیافتهایم؟ اگر در اینجا چیزی به نام
"گوناگونی" برایتان یادآوری آزاردهنده شده و میاندیشید[13] که انجام تنها یک کار خوشیآور برای ابد خستهکننده میشود, پس دو ارزشیافتهاید:١- خوشی بردن = ارزش
٢- گوناگونی در خوشی بردن = ارزش
٣- ...سپس در دنبالهیِ این باید از خود پرسید که خوب این ارزشها چگونه درست شدهاند و از کجا ریشه میگیرند؟ چرا گوناگونی خوب است, یا چرا خوشی بردن مرزمند خوب است و نه نامرزمند؟
در اینجا با نگاه به فرایندهایِ سرشتین[14] به پدیدهای به نام فرگشت[15] میرسیم که این ارزشها را در جاندار براه گزینش طبیعی میفرگرداند[16], آنهم تنها تا زمانیکه در یک راستا و آماج پیشروند: زیست و فرازیست[17]پس اینجا ما شناختشناسانه توانستهایم به زایندهیِ ارزشها پیببریم که میتوانیم آماجِ این "زاینده" را «ارزش راستین» بنامیم; اکنون بهمین شیوهای که تا اینجا
رسیدهایم باید پرسش را دوباره وابگسترانیم, بپرسیم خوب چرا جهان گیتی پدیدهای به نام فرگشت دارد که جاندارانی میفرگرداند که در راستای زیست و فرازیست میکوشند؟
پاسخ به این پرسش (اگر پرسشی هستومند[18] و بجا باشد) میشود پاسخ به اینکه «آماجمندی» زندگی ما هم چیست و دوباره "ارزش راستین" پشت همهیِ این فرایندها و روندها چیست,
که اینجا را مزدک گرامی اینجا نگیخته[19] بودند: صندلی داغ - مزدك بامداد - برگ 13در فرجام[20], هر کس میتواند ارزش زندگی خودش را هر چه دوست دارد کراننماید[21], ولی دیدگاه فربودشناسانه و شناختشناسانه[5] پاسخ دیگری
میدهد که میتواند "پاد-بینادلانه (≈counter-intuitive)" باشد, درست همانجور که «گیتیگ[4] چندا[22]» برای ما یکراست[23] دریافتنی نیست, ولی "فربود[24]" دارد و میدانیم سُهش[25] و دریافت درونی ما نابجاست, نه آن!
در قسمتی که به رنگ قرمز مشخص نموده ام؛ یک ایرنگ ظریف قابل تشخیص است!
هنگامی که ما "خوشی بردن بیشتر" را ارزش اساسی بدانیم؛ پس خستگی از آنچه برایمان خوشی آور بوده؛ خوشی آور بودن آن چیز را ابدی و بی کران نخواهد نمود.
در توضیح ساده تر؛ آنچه ممکن است در دراز مدت برایمان خسته کننده شود؛ پس آن خوشی که توصیف نموده اید؛ نیست. 👌
پس اگر ما از برخی کنش های خوشی آور خسته می شویم و از کنش های گوناگون سود می بریم؛ همچنان در محدوده همین اصل اساسی خردگرایی(خوشی بیشتر در گرو فربود) عمل کرده ایم.
بحث دیگر اما به نقد دیرینه شما به عدم فربود گرا خواندن من باز می گردد؛ آن جاییکه در خردگرایی، یافتن خوشی های برتر و راستین؛ در گرو فربود و بازخورد آروین ها انجام می شود.
و تاکید من همواره بر شناخت کافی از فرگشت و اصلاح موجود حاصل از آن بوده است؛ نه انکار یا ستیز کامل با آن.
پس درحالی که "خوشی" یا "خودآگاهی" و یا "اراده" در گرو فرگشت به وجود آمده اند؛ و اکنون می توانند از آن تخطی کنند؛ پایبندی به
پاسخِ اینکه چرا در جهان هستی فرگشت روی داده و آماج هستی ما از دید فرگشتیک چیست؛ ضرورتی نخواهد داشت.
و آخر اینکه برای همه ی موجودات زنده ۱ چه آگاه و چه ناآگاه؛ بازه ای کلی و اساسی به نام "دوری از رنج و خوشی بردن" چگونه زیستنشان را معنا می دهد؛ نه خودِ آماج های فرگشت.
چونان که خودتان هم پیش تر معترف بودید که:
Mehrbodشما از انجام کنش خوشیآور خوشی میبرید, من از انجام کار درست خوشی میبرم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برخلاف بسیاری؛ مهندترین ویژگی که موجودی را زنده بنامم؛ در گرو داشتن خودآگاهی و بر آن اساس، درک لذت و رنج برای آن موجود در نگر می گیرم.
مزدك بامدادنه دوست گرامی، کار مهادین ما در این جهان، گسارش انرژی و افزایش آنتروپی هست.
ژن ها تنها میخواهند که این روند بر جای بماند و برای همین بودن خود شما در تراز
یکم، و زاد و زای شما در تراز دوم ارزشمندی ژنتیک هست. بز زبان دیگر، اگر کارکرد
ژنها و مم ها ( در جانوران فرهنگی) به زنده ماندن شما تا مرگ از پیری بینجامد، یک
کامیابی بزرگ برای ژن ها بدست آمده است، چون توانسته اند ۸۰ سال انرژی بگسارند
و اگر شما توانستید زاد و زای هم بکنید، ژنها دومین کامیابی را هم بدست آورده اند و
آنهم اینکه گسارش انرژی را در نمونه ی دوم از جانور، تا دستکم ٢۵ سال دیگر پس از
شما گارانتی نموده اند ( اگر هر زادمان را ٢۵ سال در نگر بیاوریم) . بر این پایه، سخن
شما ١۰۰% درست نیست و اگر خود شما هم خوب و خوش و دیر زندگی کنید، بازهم
ژن ها به آماجی از آماجهای خود رسیده اند. از سوی دیگر استخر ژنتیک و روند فرگشت
هم "میداند" که شاید برخی از نمونه های فراورده از ژن، نتوانند زاد و زای داشته باشند
و برای همین روی چند برگ بازی، سرمایه گذاری کرده است که اگر شما نتوانستید،
دستکم دیگری بتواند. از این گذشته, ژنها گاه ، نمونه هایی را هم نه برای زاد و زای،
بساکه برای پدافند, جنگ و یا کار پدید میاورند، برای نمونه در زنبور ها ، شهبانو شان
میزاید و دیگر ها به کارگری و یا جنگ و پدافند سر گرمند. در میان آدمها هم کهرمانان،
سربازان جوان و جانبازان، که بیشتر ناکام و بی زادو زای در نبرد ها میمیرند، همان،
جنگاورانی هستند که ژنها برای پدافند از زاینده ها و دیگر نمونه های همان جانور
پدید میاورند. پس میبینیم که برای ژنها بایسته نیست که همه ی نمونه های دارای ژن،
زاد و زای هم بکنند، بساکه اگر به زادو زای دیگران و به زنده ماندن دیگران هم یاری
کنند، بخشی از آماج ژنتیک را بجای اورده اند.
•
پارسیگر
احیانا منظورتون "کار نهادین" هدف ما که نبود؟چون من هیچ هدف بیرونی یا درونی رو در افزایش آنتروپی نمیبینم ولی خب اگر نتیجه رو بخوای بگی میپذیریم که به هر حال جهان در هر بعدیش داره به سمت افزایش آنتروپی میره.
ژن ها میخواند که خودشون پابرجا بمونند(سر این در حوژه بیولوژی هیچ اختلافی نیست) نیازی به رجوع به آنتروپی و فیزیک نیست:))
دومین مسئله این هست که ژن ها مهمترین چیز براشون گسترده شدن و داشتن "کپی" هست.یعنی برای نمونه از دید ژنی کلون ما ارزشی دقیقا برابر با خود ما داره.
آآ در مورد مقایسه انسان ها و حیوانات یکم زیادی تند رفتید،در حیوانات اجتماعی جنگجو بودن یک ویژگی ژنتیکی هست،یعنی ویژگی های ژنتیکی مثلا مورچه جنگجو با مورچه کارگر فرق داره،مورچه جنگجو به درد کارگری نمیخوره و مورچه کارگر به درد جنگو بودن! ولی در جامعه انسان ها هر کسی میتونه جنگ جو یا کارگر باشه شاید کسی جنگ جو یا کارگر بهتری باشه ولی هیچکس در جامعه ذاتا جنگجو یا کارگر متولد نمیشه.
خب بریم سراغ بحث اصلیمون،من دارم میگم ما انسان ها موجوداتی سمبولیک هستیم،کسی این رو نمیپذیره؟موجود سمبولیک هم یعنی اینکه در نهایت شما هرچیزی رو که سمبل خودتون بدونید مثل خودتون باهاش رفتار میکنید،حالا این سمبل میتونه ژتیک باشه یا نباشه.
@cool ؛
برای نظم بهتر جستارها؛ پاسختان را در اینجا می نگارم.
امید است که همچون جستار "فلسفه چیست" ؛ به سادگی از گفتگو به در نشوید و توانایی دگرگونی باورم را داشته باشید!
coolروشنگری غیر مستقیم چه معنایی دارد اصلا؟!شما معتقدی که در گرو پیشرفت خرد گرایی و جلب توجه سایرین اونها را به سمت تفکر و زندگی بیشتر سوق دهیم خب مشکل اینجاست که دین افیون توده هاست و اگر ما نقد مستقیم نکنیم ادیان ممکن است تا هزاران سال دیگر هنوز برای مردم خوب جلوه کنند!شما وقتی که میخوای مردم به چیز بهتری روی بیارند لازمه اش این است که پوچ بودن افکار پیشین انها را اثبات کنی و آنها را به سوی افکار بهتری سوق بدهی.
دین باوران متعصب بر این باورند که این دنیا برای انها هیچ ارزشی ندارد و در زندگی اخروی به خواسته های خود میرسند.شما هر چقدر تلاش کنی و روشنگری کنی راه به جایی نمیبری مگر وقتی که دین را نقد کنی و اثبات کنی که آخرتی وجود نداردُخدایی وجود ندارد و.....
البته با این حرفتون که اینگونه کارها موجب باز خورد احمقانه ی اجتماع میشود موافقم اما اگر هدف زدودن خرافات باشد ما چاره ای جز این نداریم.
+
سپاس
جدا از جلب توجه سایرین به کیفیت برتر زندگی در بستر خردگرایی؛
روشنگری غیر مستقیم به این معناست که برای مثال؛ شما جهت نقد و بازنگری باورهای خود؛ با یک خداباور یا دیندار به گفتگو می نشینید و اگر قدرت کافی در دفاع از باورهایتان
و رد باورهای طرف مقابل را داشته باشید؛ همان نتیجه که از روشنگری چشمداشت آن را داشتید؛ می تواند روی دهد. پس با یک تیر چند هدف را زده اید!
من منکر تاثیر مثبتِ فعالیت اجتماعی در روشنگری اجتماعی نیستم؛ ولی باورمندم که باید از دید سودگرایی فردی به جستار بنگرید. مگر اینکه مخالف فردگرایی و سودگرایی در راستای آن باشید.
مزدك بامدادنه دوست گرامی، کار مهادین[1] ما در این جهان، گسارش[2] انرژی و افزایش آنتروپی هست.
ژن ها تنها میخواهند که این روند بر جای بماند و برای همین بودن خود شما در تراز[3]
یکم، و زاد و زای شما در تراز دوم ارزشمندی ژنتیک هست. بز زبان دیگر، اگر کارکرد
ژنها و مم ها ( در جانوران فرهنگی) به زنده ماندن شما تا مرگ از پیری[4] بینجامد، یک
کامیابی بزرگ برای ژن ها بدست آمده است، چون توانسته اند ۸۰ سال انرژی بگسارند[5]
و اگر شما توانستید زاد و زای هم بکنید، ژنها دومین کامیابی را هم بدست آورده اند و
آنهم اینکه گسارش انرژی را در نمونه ی دوم از جانور، تا دستکم ٢۵ سال دیگر پس از
شما گارانتی نموده اند ( اگر هر زادمان[6] را ٢۵ سال در نگر بیاوریم) . بر این پایه، سخن
شما ١۰۰% درست نیست و اگر خود شما هم خوب و خوش و دیر زندگی کنید، بازهم
ژن ها به آماجی[7] از آماجهای خود رسیده اند. از سوی دیگر استخر ژنتیک و روند فرگشت[8]
هم "میداند" که شاید برخی از نمونه های فراورده[9] از ژن، نتوانند زاد و زای داشته باشند
و برای همین روی چند برگ بازی، سرمایه گذاری کرده است که اگر شما نتوانستید،
دستکم دیگری بتواند. از این گذشته, ژنها گاه ، نمونه هایی را هم نه برای زاد و زای،
بساکه برای پدافند[10], جنگ و یا کار پدید میاورند، برای نمونه در زنبور ها ، شهبانو شان
میزاید و دیگر ها به کارگری و یا جنگ و پدافند سر گرمند. در میان آدمها هم کهرمانان[11]،
سربازان جوان و جانبازان، که بیشتر ناکام و بی زادو زای در نبرد ها میمیرند، همان،
جنگاورانی هستند که ژنها برای پدافند از زاینده ها و دیگر نمونه های همان جانور
پدید میاورند. پس میبینیم که برای ژنها بایسته[12] نیست که همه ی نمونه های دارای ژن،
زاد و زای هم بکنند، بساکه اگر به زادو زای دیگران و به زنده ماندن دیگران هم یاری
کنند، بخشی از آماج ژنتیک را بجای اورده اند.
نقش ژن ها در افزایش آنتروپی و یاآماج آنها هر چه باشد؛ هنگامی که اکنون می توان به عنوان
"موجودی اندیشمند" ، آگاهانه و ارادی از جبر ژن ها رهایی یافت و از خواسته های آنها
تخطی نمود؛ اکنون پایبندی به
فرگشت و آماج های آن؛ چگونه معنا و ارزشی برای ما پیدا می کند؟
Rationalistفرگشت و آماج های آن؛ چگونه معنا و ارزشی برای ما پیدا می کند؟
چه آماجی میتواند برای هومنی باشد؟! هیچ.
تنها آماجی که آدمی دارد خوشی بردن از زندگی و رسیدن به تراز انرژی پایدار مغزیست که بدست
سیستم پادافره و افره مغزی از راه هورمونها منش و رفتار شما را کنترل میکند. هرکسی هم که
در زندگی بدو بدو میکند و میخواهد همسر خوب بیابد یا پول و جایگاه بالاتری فراهم سازد، تنها
برای رسیدن به خوشی و زندگی بهتر است که چیزی جز تراوش چندین هورمون از غدههای درونریز
و ... نیست. فرزان خیام در این باره میفرماید :
گاویست بـر آسمان قرین پـروین
گاویست دگر نهفته در زیر زمین
گـر بینائی چشم حقیقت بـگشا
زیر و زبر دو گـاو مشتی خر بـیـن*
* در آسمان، نزدیک خوشهی پروین گاوی است. آن گاور همان صورت فلکی "ثور" به چم گاو نرینه
میباشد. چامهسُرا نماره دارد به باورهای خرافی مردم پیرامون گاو بودن این چهرهی آسمانی.
یک گاو دیگر در زیر زمین نهفته است که به باور برخی باستانیان زمین روی شاخهای آن استوار
شده است و اگر گاو بلزرد زمین بهم میخورد. ولی اگر روشنبین و راستیننگر هستی، چشمت را
باز کن و میان این دوگاو یک مشت خر ببین؛ در تکاپوی معنای زندگی نباش و از جستوجوی بیهوده
هم دست بکش! چرا؟ برای اینکه معنای راستین زندگی در یک "پیاله شراب" و هر دم خوشی برگرفتن
از زندگانی است و هرچیز دیگری جز آن، هیچ بر هیچ است:
دنـیـا دیدی و هـر چه دیـدی هیـچ است
وآن نیز که گفتی و شنیدی هیـچ است
سرتا سر آفـاق کــه دویدی هیـچ است،
وآن نیز کــه در خانه خزیدی هیـچ است
پس ما اینجا هستیم که میگساری کنیم و خوشی ببریم. آیا میتوانید آماج دیگری جز این نشان دهید؟!
هرکس که در زندگی دنبال کار و بار تحصیل و عشقبازی و ... است، آماج دیگری جز "خوشی بردن" دارد؟!
نه و نه، دم را دریابیم و تا میتوانیم از زندگی بهره و خوشی بگیریم که این یگانه آماج هستی است!
😓
پارسیگر
آلیسچه آماجی[1] میتواند برای هومنی[2] باشد؟! هیچ.
تنها آماجی که آدمی دارد خوشی بردن از زندگی و رسیدن به تراز[3] انرژی پایدار مغزیست که بدست
سیستم پادافره[4] و افره مغزی از راه هورمونها منش[5] و رفتار شما را کنترل میکند. هرکسی هم که
در زندگی بدو بدو میکند و میخواهد همسر خوب بیابد یا پول و جایگاه بالاتری فراهم سازد، تنها
برای رسیدن به خوشی و زندگی بهتر است که چیزی جز تراوش چندین هورمون از غدههای درونریز
و ... نیست. فرزان[6] خیام در این باره میفرماید :گاویست بـر آسمان قرین پـروین
گاویست دگر[7] نهفته[8] در زیر زمین
گـر بینائی چشم حقیقت بـگشا
زیر و زبر دو گـاو مشتی خر بـیـن** در آسمان، نزدیک خوشهی پروین گاوی است. آن گاور همان صورت فلکی "ثور" به چم[9] گاو نرینه
میباشد. چامهسُرا نماره[10] دارد به باورهای خرافی مردم پیرامون[11] گاو بودن این چهرهی آسمانی.
یک گاو دیگر در زیر زمین نهفته است که به باور برخی باستانیان زمین روی شاخهای آن استوار
شده است و اگر گاو بلزرد زمین بهم میخورد. ولی اگر روشنبین و راستیننگر هستی، چشمت را
باز کن و میان این دوگاو یک مشت خر ببین؛ در تکاپوی معنای زندگی نباش و از جستوجوی بیهوده[12]
هم دست بکش! چرا؟ برای اینکه معنای راستین زندگی در یک "پیاله شراب" و هر دم خوشی برگرفتن
از زندگانی است و هرچیز دیگری جز آن، هیچ بر هیچ است:دنـیـا دیدی و هـر چه دیـدی هیـچ است
وآن نیز که گفتی و شنیدی هیـچ است
سرتا سر آفـاق کــه دویدی هیـچ است،
وآن نیز کــه در خانه خزیدی هیـچ استپس ما اینجا هستیم که میگساری[13] کنیم و خوشی ببریم. آیا میتوانید آماج[1] دیگری جز این نشان دهید؟!
هرکس که در زندگی دنبال کار و بار تحصیل و عشقبازی و ... است، آماج دیگری جز "خوشی بردن" دارد؟!
نه و نه، دم را دریابیم و تا میتوانیم از زندگی بهره و خوشی بگیریم که این یگانه[14] آماج هستی است!
☕
آنجاییکه با دقت و تمرکز به نقد دیدگاه های دیگران می پردازم؛
اگر کسی به من رکیک ترین فحش ها را بدهد؛ خم به ابرو نمی آورم.
ولی هنگامی که کسی با کم دقتی و عدم خردورزی کافی؛ به من پاسخ می دهد؛
کار وی را توهین تلقی کرده و بر آشفته و خشمگین می شوم!
پیش تر نگاشته بودم که:
Rationalistو آخر اینکه برای همه ی موجودات زنده ۱ چه آگاه و چه ناآگاه؛ بازه ای کلی و اساسی به نام "دوری از رنج و خوشی بردن" چگونه زیستنشان را معنا می دهد
واضح است که گونه ی انسان هم شامل آن اصل کلی می شود.
اما نمی دانم چرا درک تفاوت میان خوشی بردن در مسیر و محدوده فرگشت با خوشی بردن در بستر خردگرایی
که آن را پیش تر بیان نموده ام؛ برایتان مشکل است!
تاجایی که در فهم اندیشه ی خیام حکیم در هنر۱
راستین او به بیراهه رفته اید و چنین پنداشته اید که
باید در زندگی صرفا در پی لذت های دم دستی و کوتاه شده به هورمون های غریزی بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. اگر معنای "هنر" را خوشی گذرا در یک دم از شنیدن ترانه ای پاپ؛ و یا گیتار بدست گرفتن جهت
نواختن آکادمیک ساز در مهمانی ها ندانیم؛ شاید بتوان هنر را آرام کننده روح آدمی در بستر حقیقت و حتی
موثر تر از "دانش" در معنا بخشیدن به زندگی دانست. به قول شوپنهاور مایوس، هنر آنچنان تسکین دهنده روح است؛ که آدمی را از غم و تنهایی رهایی می بخشد.
Rationalistتاجایی که در فهم اندیشه ی خیام حکیم در هنر راستین او به بیراهه رفته اید و چنین پنداشته اید که
باید در زندگی صرفا در پی لذت های دم دستی و کوتاه شده به هورمون های غریزی بود.
خب؟!
ببینید، خیام در جوانی زندگی تلخی داشته و در جُستوجوی معنای زندگی بوده است و این تلخی را
همواره با میگساری درمان میکرد:
امروز که نوبت به جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم نکنید گرچه تلخ است، خوش است،
تلخ است چراکه زندگانی من است
ولی در این چامههای تلخ و هیچگرایانه، همواره به "خوشی بردن" از دمادم زندگی پافشاری میکرده است!
چراکه دیرتر پی میبرد پیمانهی زندگانی اندک است و باید در این زمان اندک، بیشترین بهره را ببریم و پی
بردن به رازهای آسمانی، زمانی که ما به خاک میرویم و ریزگان تن ما پراکنده میشوند و «هیچ» میشویم،
چه سودی دارد؟
تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟؟؟!
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم.
Rationalistولی هنگامی که کسی با کم دقتی و عدم خردورزی کافی؛ به من پاسخ می دهد؛
کار وی را توهین تلقی کرده و بر آشفته و خشمگین می شوم! اما نمی دانم چرا درک تفاوت میان خوشی بردن در مسیر و محدوده فرگشت با خوشی بردن در بستر خردگرایی که آن را پیش تر بیان نموده ام؛ برایتان مشکل است!
شما در جریان هستید من از روی گرفتاریهایی که برایم پیش آمدهاند بسیار کم به این سخنگاه میایم و زمان
ندارم همهی گفتگوهای شما با دیگران را بخوانم! فردید شما از خوشی گرفتن در بستر خردورزی این است که
از بند رانههای زیستشناختی رها باشید و خوشی بگیرید؟!
پارسیگر
Rationalistدر قسمتی که به رنگ قرمز مشخص نموده ام؛ یک ایرنگ ظریف قابل تشخیص است!
هنگامی که ما "خوشی بردن بیشتر" را ارزش اساسی بدانیم؛ پس خستگی از آنچه برایمان خوشی آور بوده؛ خوشی آور بودن آن چیز را ابدی و بی کران نخواهد نمود.
در توضیح ساده تر؛ آنچه ممکن است در دراز مدت برایمان خسته کننده شود؛ پس آن خوشی که توصیف نموده اید؛ نیست. 👌
پس اگر ما از برخی کنش های خوشی آور خسته می شویم و از کنش های گوناگون سود می بریم؛ همچنان در محدوده همین اصل اساسی خردگرایی(خوشی بیشتر در گرو فربود) عمل کرده ایم.
درسته, گفتیم شناختشناسانه هر خوشیِ کنونی میبینیم که آستانهیِ کاربرد دارد و از یک مرزی بیشتر خسته
کننده میشود.
ما میتوانیم بیانگاریم به خوشیای میتوان دستیافت که هرگز نمیپایاند و خسته کننده هم نمیشود;آیا اینجا پس به ارزش جاودان دستیافتهایم؟
نگرش من اینگونه است:
سازوکار فرگشت <—> خوشی و رنج <—> خردگرایی
شما ولی راه دوسویه نمیبینید, میانگارید چون چیزی به نام خردگرایی آنجا پدید آمده که میتواند خوشی و رنج را بیشیند, پس دیگر نباید کاری به فرگشت
داشت و آنرا سنجه برشمرد, هنگامیکه دوباره از دیدگاه شناختشناسیک, شما در ترازی بالا هستید و برای دریافت ارزش "راستین/سرشتین" هنوز چند لایه باید پایین بیایید.
Rationalistبحث دیگر اما به نقد دیرینه شما به عدم فربود گرا خواندن من باز می گردد؛ آن جاییکه در خردگرایی، یافتن خوشی های برتر و راستین؛ در گرو فربود و بازخورد آروین ها انجام می شود.
و تاکید من همواره بر شناخت کافی از فرگشت و اصلاح موجود حاصل از آن بوده است؛ نه انکار یا ستیز کامل با آن.
پس درحالی که "خوشی" یا "خودآگاهی" و یا "اراده" در گرو فرگشت به وجود آمده اند؛ و اکنون می توانند از آن تخطی کنند؛ پایبندی به
پاسخِ اینکه چرا در جهان هستی فرگشت روی داده و آماج هستی ما از دید فرگشتیک چیست؛ ضرورتی نخواهد داشت.و آخر اینکه برای همه ی موجودات زنده ۱ چه آگاه و چه ناآگاه؛ بازه ای کلی و اساسی به نام "دوری از رنج و خوشی بردن" چگونه زیستنشان را معنا می دهد؛ نه خودِ آماج های فرگشت.
چونان که خودتان هم پیش تر معترف بودید که:ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. من برخلاف بسیاری؛ مهندترین ویژگی که موجودی را زنده بنامم؛ در گرو داشتن خودآگاهی و بر آن اساس، درک لذت و رنج برای آن موجود در نگر می گیرم.
سنجهیِ شما نابجاست, نه کارتان. فرگشت را همچون یک پالایه ببنید که با بیزشِ رفتار آنرا
مهر درست/نادرست میزند. فرمان خرد تنها تا زمانی پذیرفتنی است که در پذیرش فرگشت باشد.
پرسمان اینکه آماج زندگی چیست هم بنادرستی اینجا با خردگرایی و فربودگرایی درهمتنیده شده,
آماج 'زیست' میتواند چیزهای بسیاری باشد, ولی از چه دیدگاهی داریم مینگریم؟ اگر از دیدگاه خودِ
هومن بنگریم آماج زیست وی در همان خوشی و درد میکوتاهد, ولی از این نمیشود فرجامید که:
پیدایش زیست آماجی نداشته.
پیدایش زیست آماجی داشته (همان خوشی بردن ما).
...
اینکه خوشی و درد آماج زندگی ما هومنان است, تنها همین است, آماج زندگی "ما هومنان". این آماج ولی در ستیز با آماج جهان
نیست. همچنانکه گفته شود آماج جهان از پدید آوردن و فرگرداندن جانداران زنده میتواند — اینجور میسَهد — که گُسارش هر چه
بیشتر و تندتر درگاشت باشد و خوشی و رنج ما نیز همراستای همین است: هر چه بیشتر درگاشت را بگساریم بیشتر خوشی* میبریم!
پ.ن.
* ایزاک آسیموف هم بهترین داستان کوتاه خودش را این میداند: The Last Question یا برگردان - آخرین سؤال
پارسیگر
آلیسخب؟!
ببینید، خیام در جوانی زندگی تلخی داشته و در جُستوجوی معنای زندگی بوده است و این تلخی را
همواره با میگساری[1] درمان میکرد:امروز که نوبت به جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم نکنید گرچه تلخ است، خوش است،
تلخ است چراکه زندگانی من استولی در این چامههای[2] تلخ و هیچگرایانه، همواره به "خوشی بردن" از دمادم زندگی پافشاری[3] میکرده است!
چراکه دیرتر پی میبرد پیمانهی زندگانی اندک است و باید در این زمان اندک، بیشترین بهره را ببریم و پی
بردن به رازهای آسمانی، زمانی که ما به خاک میرویم و ریزگان[4] تن ما پراکنده میشوند و «هیچ» میشویم،
چه سودی دارد؟تا کی ز قدیم و محدث امیدم و بیم؟؟؟!
چون من رفتم، جهان چه محدث چه قدیم.
خیام نیز به سان بسیاری از مشاهیر؛ در گرو مصادره به نفع مکاتب فکری گوناگون بوده است.
از صوفیان و عارفان گرفته تا شهوت پرستان و باده پرستان؛ هر یک به گمان خود و جهت کسب اعتبار
برای اندیشه شان؛ خواسته اند خیام را نیز هم مسلک خود بدانند و برخی تا آنجا پیش رفته اند که در آثار وی نیز به تحریف پرداخته اند.
در این بین؛ شاید در بازشناسی عمر خیام به اندیشه ها و باورهای متناقض و اعجاب آوری برخورد کنیم که
شاید تشخیص اینکه به راستی کدام رباعی متعلق به خیام راستین بوده؛ مشکل باشد.
اما اکنون من چنین می پرسم که فلان رباعی چه از خیام باشد و چه نباشد؛ آیا ما همچون بسیاری از فرومایگان گذشته؛ در پی کسب اعتبار برای مسلک فکری خود با فرنام خیام هستیم؟ یا آنکه با خردِ ناب و اندیشه ای مستقل، جدا از سخنگو؛ به نقد خودِ سخن می پردازیم؟!
نمی دانم شما چگونه از خیام تنها "می" و "خوشی" و "نیستی" را دریافته اید؛ ولی شک دارم بتوانید در دفاع و تبیین اندیشه خودتان؛ چه با نام خیام و چه بدون نام او؛ در برابر من، به کامیابی برسید!
تا آنجا که من از خیام شناسان دریافته ام؛ باورمندم که در فهم اندیشه ی خیام؛ می بایست به دوران و شرایط اجتماعی او نگریست. آنجا که بسیاری از رباعیات وی در بیان هنرمندانه ی اندیشه های فلسفی اش به سخره کردن باورهای دینی و تبیین اندیشه ی مادی اش بوده است.
کسی که فیلسوف، ریاضی دان،شاعر و ستاره شناس بوده؛ در دین و تاریخ دانش فراوان داشته و
آنچنان ریاضیدان برجسته ای بوده که در حل معادلات درجه سوم و مطالعاتاش دربارهٔ اصل پنجم اقلیدس و ابداع نظریهای درباره ی نسبتهای همارز با نظریهٔ اقلیدس، ابداع نظریهٔ هندسی معادلات درجهٔ سوم، تدوین تقویم جلالی و بسیاری دیگر خوش درخشیده است.
همچنین او کتاب ها و رساله های فراوانی به رشته تحریر درآورده که در زمینه هایی چون طب،مکانیک، هیدرواستاتیک، هواشناسی، نظریه موسیقی و ... می باشند.
پس آن خیامی که شما می فهمید؛ اگر زندگی را صرفا در شراب و شهوت و خوشی در همان دم می دیده؛ دایم الخمر و شهوت پرستی بوده که به قول صادق هدایت ۱؛ هرگز نمی توانسته به فلسفه،ریاضیات و دانش بپردازد. ولی به هر روی، خیام راستین چه آنکسی باشد که شما در می یابید و چه آن فیلسوف و دانشمندی که من در می یابم؛ دگرسانی ای در تفکر نقادانه ام به سخن او وجود نخواهد داشت!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱. ترانه های خیام،صادق هدایت، ۱۳۱۳
آلیسشما در جریان هستید من از روی گرفتاریهایی که برایم پیش آمدهاند بسیار کم به این سخنگاه میایم و زمان
ندارم همهی گفتگوهای شما با دیگران را بخوانم! فردید[5] شما از خوشی گرفتن در بستر خردورزی این است که
از بند رانههای[6] زیستشناختی رها باشید و خوشی بگیرید؟!
😒................................!!!!!!!!
اگر مایل بودید:
هر گاه فرصت داشتید؛ با دقت در نوشتارهای پیشینم، چه در این انجمن و چه خارج از اینجا که پیش تر نگاشته ام خردورزی نمایید؛ و اگر ابهام و یا نقدی فراتر از آنچه تاکنون بیان داشته اید؛ به نگرتان رسید؛ مطرح نمایید.
@@Rationalist :
اینکه خیام چامههای ستیزنده بسیار دارد، و هر گروه و "فرقهای" همواره میکوشند کیش و آیین
بزرگان تاریخ را به سود خود درستنمایی (مصادره) کنند سخن بیراهی نیست و این رخداد
چه بسا هرچه بیشتر دربارهی خیام که بیدین بود روی داده است. تازه خیامی هم که پیشهی
او چامهسُرایی نبود و رباعیهایی که در نهان میسرود پس از مرگش بدست مردم گرداوری شد.
ولی همانگونه که به نسک "ترانههای خیام" از صادق هدایت نماره داشتید، در آنجا نگارنده چندین
گواه و برگه آورده است که خیام فیلسوفی دهری و ماتریالیست و ملعون (!) بوده است که فرای ماده
را باور نداشت، (نجمالدین رازی هم میگفت که این ملعون به قدیم بودن جهان باور داشت) پس ما سر
اینکه خیام که بود و پیروی از چه فلسفه و کیشی مینمود نگرستیزی نداریم. تازه، این چامههایی هم
که من برایتان آوردم به باور هدایت در دستهی چامههایی میباشد که بی هیچ گمانی برای خیام است.
---
من جایی از "سفستهی دستیازی به آتوریته" پیروی نکردم و سخنانم را چون همسنج با باورهای فرزان
خیام است درست ندانستم، نمیدانم این را از کجا برداشت کردید!
---
باز من جایی نگفتم که خیام "دائمالخمر" و تنکامه بوده است، این چیزیست که تنها شما از سخنان من دریافت
کردید.
اینکه چون زندگی یک بار رخ میدهد و برای هرتن یگانه است، باید از دمادم آن خوشی برگیریم با اینکه
گوسپندی گسارش کنیم و تنها به زیرشکم بپردازیم دگرسانی دارد! همانگونه که صادق هدایت هم همواره به
"بنگی" بودن پافشاری میکرد و تازه تریاکی هم بوده که گویی داستانهایش را پای منقل میسُرود، ولی همهی
اینها برای این است که زندگی را اگرچه تلخ باشد، شیرین بینگاریم! و این هم با بخور بخور و بکن بکن (با پوزش از شما)
دگرسان است.
---
من در اینجا کاری به گفتگوی پیشین شما و فلسفهی خردگراییتان و ... نداشتم، دیگر دوستان از آماج جهان و
آماج ژنها سخن گفتند، شما در یک پُست پرسیدید که آماج "ما" چیست؟! من هم تا جاییکه در دان و توانم بود
پاسخ دادم :
چون ما فراوردهی ژنها هستیم، آماجی جز خوشی، که در راستای آماج کیهان و آماج ژنها هم میرود، نداریم!
پارسیگر
Mehrbodما میتوانیم بیانگاریم به خوشیای میتوان دستیافت[2] که هرگز نمیپایاند و خسته کننده هم نمیشود;آیا اینجا پس به ارزش جاودان دستیافتهایم؟
آری ؛ تا هنگامی که ارزش را در "خوشی بیشتر" بدانیم؛ اگر خوشی ای بیابیم که جاودان، همیشگی و بیشینه باشد؛
پس ارزشی جاودان برایمان خواهد داشت. حال مشکل چیست؟!
Mehrbodنگرش من اینگونه است:
سازوکار[3] فرگشت[4] <—> خوشی و رنج <—> خردگرایی
شما ولی راه دوسویه نمیبینید, میانگارید چون چیزی به نام خردگرایی آنجا پدید آمده که میتواند خوشی و رنج را بیشیند, پس دیگر نباید کاری به فرگشت
داشت و آنرا سنجه[5] برشمرد, هنگامیکه دوباره از دیدگاه شناختشناسیک[6], شما در ترازی[7] بالا هستید و برای دریافت ارزش "راستین/سرشتین[8]" هنوز چند لایه باید پایین بیایید.
برایم شفاف نیست که دقیقا مقصودتان از این قسمت چیست؛
اما به هر روی؛ فرگشت هم حقیقتی است که خرد در راستای فربود گرایی ادراک می نماید و اساسا رنج و خوشی ما در گرو فرگشت به وجود آماده و برایمان معنا یافته است.
حال اگر همچنان بخواهید از دید فرگشتیک به پرسش پاسخ دهید و آن را هم در تراز لایه بنیادین معرفت شناسی بدانید؛ خیر.
این پرسش چگونه با معرفت شناختی به پاسخ مورد نگر شما می رسد؟
Mehrbodسنجهیِ[5] شما نابجاست, نه کارتان. فرگشت[4] را همچون یک پالایه ببنید که با بیزشِ[9] رفتار آنرا
مهر درست/نادرست میزند. فرمان خرد تنها تا زمانی پذیرفتنی است که در پذیرش فرگشت باشد.
تکرار سخنان گذشته!
Mehrbodپرسمان[10] اینکه آماج[11] زندگی چیست هم بنادرستی اینجا با خردگرایی و فربودگرایی درهمتنیده شده,
آماج 'زیست' میتواند چیزهای بسیاری باشد, ولی از چه دیدگاهی داریم مینگریم؟ اگر از دیدگاه خودِ
هومن[12] بنگریم آماج زیست وی در همان خوشی و درد میکوتاهد, ولی از این نمیشود فرجامید[13] که:پیدایش زیست آماجی[11] نداشته.
پیدایش زیست آماجی داشته (همان خوشی بردن ما).
شما در بخش سبز رنگ؛ گویا بالاخره توانستید میان دیدگاه فرگشتیک و دیدگاه مورد نگر من(همان نگاه هومنی)؛ تفاوت را دریابید!
حال مشکل را دقیقا در کجای دیدگاه من می بینید؟ در اینکه باورمندم ما باید خردمان و خوشی هایمان را از بند فرگشت برهانیم؟
Mehrbodاینکه خوشی و درد آماج زندگی ما هومنان[12] است, تنها همین است, آماج زندگی "ما هومنان". این آماج ولی در ستیز با آماج جهان
نیست. همچنانکه گفته شود آماج جهان از پدید آوردن و فرگرداندن[14] جانداران زنده میتواند — اینجور میسَهد[15] — که گُسارش[16] هر چه
بیشتر و تندتر درگاشت[17] باشد و خوشی و رنج ما نیز همراستای[18] همین است: هر چه بیشتر درگاشت را بگساریم[19] بیشتر خوشی* میبریم!
خوب که چه؟؟؟؟؟!!!!!!!!
اینکه خوشی بیشتر ما ممکن است با مصرف انرژی و یا افزایش انتروپی در کران تمام گیتی همراه باشد نیز، تضاد و پیوند ابطال کننده ای با نگرش من ندارد.
آلیساینکه چون زندگی یک بار رخ میدهد و برای هرتن یگانه[11] است، باید از دمادم آن خوشی برگیریم با اینکه
گوسپندی گسارش[12] کنیم و تنها به زیرشکم بپردازیم دگرسانی[13] دارد! همانگونه که صادق هدایت هم همواره به
"بنگی" بودن پافشاری[14] میکرد و تازه تریاکی هم بوده که گویی داستانهایش را پای منقل میسُرود، ولی همهی
اینها برای این است که زندگی را اگرچه تلخ باشد، شیرین بینگاریم! و این هم با بخور بخور و بکن بکن (با پوزش از شما)
دگرسان[15] است.
در گفتگویی در گذشته؛ شما کاملا مخالف واقعیت گرایی و خردگرایی بودید و
صریحا نگاشته بودید که باید در برابر ناملایمات زندگی از واقعیت های تلخ(؟!)
فرار کرد و با خوشی های دم دستی و گذرا خود را سرگرم نمود و به باور من، این
می شود همان زندگی گوسپندی و در بند غرایز(همچون خوردن، خوابیدن وسکس کردن)
اما اینکه در دید نخست؛ زندگی کوتاه،مسخره و غم انگیز است؛ من هم دیدگاه بهتری نداشتم؛ اما باورمند بوده و هستم که هنر یک فرد خردمند؛ صرفا بازنمایی
حقیقت لخت زندگی و مضحک تر از آن فرار در دایره ای که در درون آن اسیر بوده نیست؛ بلکه زیبا ساختن و معنا بخشیدن به این زندگیِ مضحک را هنر می دانم.
اینکه زندگی کوتاه و بودنمان در فردا هم نامشخص است؛ همه در خردگرایی قابل تبیین و دگرگونی هستند؛ من هم چون زاهدان و درویشان نیستم...
اما زندگی در راستای خوشی های گذرا؛ برایم احمقانه و مضحک می نماید؛
از این رو بیشتر اهدافی را دنبال می نمایم که به لذت هایی فراتر و پایدار تر می انجامند.
آلیسچون ما فراوردهی[17] ژنها هستیم، آماجی[16] جز خوشی، که در راستای آماج کیهان و آماج ژنها هم میرود، نداریم!
خوشی ای که ژن ها برای ما تعیین نموده اند؛ نقش یک ابزار را دارد تا "ما" را به مسیری که می خواهند هدایت کرده و سپس همچون مهره ای سوخته، کاراییمان برایشان به پایان خواهد رسید.
اگر شما اینگونه خوشی بردنِ در بردگی فرگشت و سپس مرگ را جذاب می یابید؛
بسیار خوب...
خوش باشید!
مزدك بامدادبار رازشناسیک (عرفانی) حافظ بسیار اندک است
حافظ نکوهندهی دین نبود، او تنها چهرهی ریاکارانه در دین را مینکوهید. اگرنه دربارهی
بادهگساری هم داستانسرایی میکرد و آن را به روز ازل و آفرینش پیوند میداد و بادهی
ایشان در بیشترین گاه بادهی آسمانی بود و نه شراب انگور. رندانگی ولاابالیگری در چم
خوب واژه هم شیوهی ویژهای از مبارزهی حافظ با ریای زمانه بود و رند را میتوان در سرگاه
روبروی زاهد دانست، از این رندانگی بهیچ روی نمیتوان بیدینی را برونکش کرد؛ چراکه
کنایهها، دوپهلوگوییها و آرایههای ایشان به ژرفی بار عارفانه دارد و هرگز با دلاستواری
نمیشود گفت که او دیندار نبود! بواروونه آنچنان عارفانه غزل میسراید که با گمان بسیار
بالایی میشود او را رند مسلم خواند.
پارسیگر
نخست اینکه من با فلسفهی "خردگرایی" ناسازگارم و شناخت را در "آروینگرایی" میبینم.
روشن است که با پدیدهی خردورزی دشواری ندارم و نمیگویم که اکنون را بخوریم و فردا را که
کسی ندیده، ها؟ گور بابای فردا و آینده! اگر اینگونه میبود باید تحصیل و دیگر کار و بارهای روزانه را
رها کنم و بروم پای منقل شباروز تریاک بکشم!
من میگویم شما «فرآوردهی ژنتیک» هستید و
"هر" رفتاری که دارید در تراز ریز به ژنها برمیگردد، رهایی از بند ژنها در زمان کنونی کمشایند
است. شما میگویید با خردورزی و میشود این کار را انجام ولی همین خرد و خودآگاهی هم برای کاریاری
به ژنها پدید آمده است.
این گفتمان بروشنی یک گفتگوی «دانشیک» نیست، یک هماندیشی است و نیازی هم به ستیز و
مبارزه نداریم (سخنانی که بالاتر گفتید که گویا به شما دشنام دادم و ...) چیزی که شما میگویید برای
من هم گیراست و دوست دارم در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و به برایندهای بهتری برسیم. ولی
اینجا شما داوگر (مدعی) هستید و برشماست که پایور کنید چنین چیزی شدنیست، نه بواروونه!
پارسیگر
آلیسنخست اینکه من با فلسفهی "خردگرایی" ناسازگارم و شناخت را در "آروینگرایی" میبینم.
خردگرایی که در اینجا به عنوان جهان بینی مطرح نموده ام؛ با خردگرایی فلسفیِ معرفت شناسی تفاوت دارد؛ گرچه برای من پایه آن همان خردگرایی معرفت شناسی می باشد.
اندکی به نقد تجربه گرایی در چند پست واپسین خود در جستار "فلسفه چیست؟" پرداخته ام.
آلیسروشن است که با پدیدهی خردورزی دشواری ندارم و نمیگویم که اکنون را بخوریم و فردا را که
کسی ندیده، ها؟ گور بابای[1] فردا و آینده! اگر اینگونه میبود باید تحصیل و دیگر کار و بارهای روزانه را
رها کنم و بروم پای منقل شباروز تریاک بکشم!
شناخت من از دیدگاه شما، در رفتار و نوشتارهایتان شکل می گیرد.
هنگامی که مخالف واقعیت گرایی باشید و از واقعیت فرار کنید؛ خردورزی و دانش و پژوهش بی معنا می شوند.
من هم حوصله نوشتارها و رفتارهای متناقض و کودکانه شما را ندارم!
آلیسمن میگویم شما «فرآوردهی[2] ژنتیک» هستید و
"هر" رفتاری[3] که دارید در تراز[4] ریز به ژنها برمیگردد، رهایی از بند ژنها در زمان کنونی کمشایند
است. شما میگویید با خردورزی و میشود این کار را انجام ولی همین خرد و خودآگاهی هم برای کاریاری[5]
به ژنها پدید آمده است.
در گذشته؛ پاسخ داده ام.
آلیساین گفتمان بروشنی یک گفتگوی «دانشیک[6]» نیست، یک هماندیشی است و نیازی هم به ستیز و
مبارزه نداریم (سخنانی که بالاتر گفتید که گویا به شما دشنام دادم و ...) چیزی که شما میگویید برای
من هم گیراست و دوست دارم در این زمینه بیشتر گفتگو کنیم و به برایندهای[7] بهتری برسیم. ولی
اینجا شما داوگر[8] (مدعی) هستید و برشماست که پایور[9] کنید چنین چیزی شدنیست، نه بواروونه!
من نه قصد ستیز باشما را دارم و نه اهمییتی می دهم که چه چیزی برایتان گیراست!
هدفم از گفتگو پیرامون این جستار؛ صرفا آموختن و به نقد گذاشتن خردگرایی ام بوده؛ ولی هنگامی که باسخنان متناقض و رفتارهای کودکانه ی
شما روبه رو می شوم؛ ....
همه ی این ها در حالیست که در جریان زندگی در بستر خردگرایی؛ رنج هایم بسیار کاهش یافته و به موفقیت های بیشتری دست می یابم.
نیازی هم به پایور نمودن باورم بر شما یا دیگران نمی بینم!😄😄😃
Rationalistمن هم حوصله نوشتارها و رفتارهای متناقض و کودکانه شما را ندارم!
ما هم با کسانی که حوصله ندارند گفتوگو نمیکنیم.
آلیسدوستان در سوگواری ماه محرم "شتر" هم سر میبرند یا فقط گاو و گوسپند؟!
شتر هم سر میبرند اگر وضعشان خوب باشد !
اگر میخواهید شتر سر بریدن ببینید 👎👎👎 اگر در تهران هستید بروید شهرآرا خیابان امام منتظر!! هیئت یزدی ها .
صحنه به راستی حال خراب کنیست
👎
sonixaxشتر هم سر میبرند اگر وضعشان خوب باشد !
اگر میخواهید شتر سر بریدن ببینید اگر در تهران هستید بروید شهرآرا خیابان امام منتظر!! هیئت یزدی ها .
صحنه به راستی حال خراب کنیست
یکبار در کودکی شاهد بودم که سر گاوی را بریدند و گاو بدون سر با سرعت میدوید و زمین میخورد و در همان حال هم روی زمین مشغول دویدن بود.
این صحنه ی دلخراش را هنوز هم به خاطر دارم و هر سال این روزها همیشه به یاد مادر آن قصاب می افتم🌵
Rationalistآری ؛ تا هنگامی که ارزش را در "خوشی بیشتر" بدانیم؛ اگر خوشی ای بیابیم که جاودان، همیشگی و بیشینه باشد؛
پس ارزشی جاودان برایمان خواهد داشت. حال مشکل چیست؟!
مشکل در اینجاست که خوشی تنها یک ارزش است, ولی ارزش راستین — ارزشی که خود خوشی و رنج از آن ریشهگرفتهاند — چیز دیگری است.
Rationalistبرایم شفاف نیست که دقیقا مقصودتان از این قسمت چیست؛
اما به هر روی؛ فرگشت هم حقیقتی است که خرد در راستای فربود گرایی ادراک می نماید و اساسا رنج و خوشی ما در گرو فرگشت به وجود آماده و برایمان معنا یافته است.
حال اگر همچنان بخواهید از دید فرگشتیک به پرسش پاسخ دهید و آن را هم در تراز لایه بنیادین معرفت شناسی بدانید؛ خیر.
این پرسش چگونه با معرفت شناختی به پاسخ مورد نگر شما می رسد؟
خوشی بردن از خوردن یک ارزش است, ولی خوشیِ خورش از کجا میاید؟ از نیاز به زنده ماندن و انرژی گرفتن, پس:
... —> نیاز به انرژی <—> خوشی از خورش
شما اینجا در واپسین لایه گیر کردهاید و نمیتوانید ببینید که بجز خوشی و درد شما, ارزشهایِ دیگری
هستند که به همینها ریشهدادهاند. نگرش به این لایهها و چگونگی پیدایش ارزشها = رویکرد شناختشناسیک.
Rationalistشما در بخش سبز رنگ؛ گویا بالاخره توانستید میان دیدگاه فرگشتیک و دیدگاه مورد نگر من(همان نگاه هومنی)؛ تفاوت را دریابید!
حال مشکل را دقیقا در کجای دیدگاه من می بینید؟ در اینکه باورمندم ما باید خردمان و خوشی هایمان را از بند فرگشت برهانیم؟
نه, ولی چون شوربختانه نمیگیرید پیوسته دارد میهمارم:
کار شما درست است, سنجهیِ شما نادرست.
آنچه همهیِ کنشهایِ ما را ارزشمند یا بیارزش ساخته و میسازد فرگشت است, نه خوشی و رنج 'برآمدهیِ' فرگشت.
Rationalistخوب که چه؟؟؟؟؟!!!!!!!!
اینکه خوشی بیشتر ما ممکن است با مصرف انرژی و یا افزایش انتروپی در کران تمام گیتی همراه باشد نیز، تضاد و پیوند ابطال کننده ای با نگرش من ندارد.
گفتیم, ارزشهایِ یک هومن در خوشی و رنج میکوتاهند. ولی فربودگرایی (چیزیکه آغاز گفتمان بود) و شناختشناسی (شیوهیِ کار) میگویند آنچه ما میسُهیم و ارزش میدانیم,
همانا ارزش راستین و پایانین نیست
و اگر به پیدایش همین خوشی و رنج در هومنی نیک بنگریم,
میتوانیم به سازوکار و شاید آماج جهان هم دستیابیم; اینکه نون این به
چه درد میخورد یا چرا باید بخواهیم به آن دستیابیم سخن دیگری میشود که پاسخ من این بود, دریافت این, خودْ به من در جایگاه یک هومن و فرآوردههایِ
ژن هایم خوشیِ بیشتر میدهد و پس نشان میدهد که سرشت و ژنهای درست فرگشتهاند, زیرا همپوشانی میان خوشیِ من و فربودگرایی رُخ داده.
کسیکه شناخت جهان و فربودگرایی را بی ارزش میداند به بیراهه میرود, زیرا بمانند نمونهیِ فیلسوفی که آوردیم — فیلسوفی که آن اندازه از فلسفه خوشی میبرد که
هرگز درد تنها را نسُهیده و تنها و بی زادمان از خود میمیرد — چنین رویکردی را پایستگی نخواهد بود; اکنون اینکه چرا باید بود و نبود پایستگی با ارزش باشد
را من پیشاپیش پاسخ میدهم: زیرا گزینش "رویکرد پایسته" باز به من خوشیِ بیشتر میدهد (و اینبار دوباره ژنهای من درست فرگشتهاند
زیرا ...)
پارسیگر
Mehrbodمشکل در اینجاست که خوشی تنها یک ارزش است, ولی ارزش راستین — ارزشی که خود خوشی و رنج از آن ریشهگرفتهاند — چیز دیگری است.
ارزش گذاری را ما از دید خودمان انجام می دهیم؛ دیدی که می تواند فراتر از فرگشت رفتار ما را تعیین نماید. و با مقیاسی به نام "خوشی بردن".
مسیر و هدف فرگشت ارزش را ستین برای ما نیست؛ مگر با پایبندی و معنا دادن ارزش به آن، با دستان خودمان!
Mehrbodخوشی بردن از خوردن یک ارزش است, ولی خوشیِ خورش از کجا میاید؟ از نیاز به زنده ماندن و انرژی گرفتن, پس:
... —> نیاز به انرژی <—> خوشی از خورش
شما اینجا در واپسین لایه گیر کردهاید و نمیتوانید ببینید که بجز خوشی و درد شما, ارزشهایِ دیگری
هستند که به همینها ریشهدادهاند. نگرش به این لایهها و چگونگی پیدایش ارزشها = رویکرد شناختشناسیک
نمی فهمم چرا اصرار دارید که مرا غافل به ریشه های"رنج و خوشی" بپندارید!!!😃
بار ها در این گفتگو، خودم به نقش ریشه ای و اساسی فرگشت در به وجود آمدن خوشی ها و نقش مهند آن در خردگرایی تاکیید داشته ام.
Mehrbodنه, ولی چون شوربختانه نمیگیرید پیوسته دارد میهمارم[2]:
کار شما درست است, سنجهیِ[3] شما نادرست.
آنچه همهیِ کنشهایِ ما را ارزشمند یا بیارزش ساخته و میسازد فرگشت[4] است, نه خوشی و رنج 'برآمدهیِ' فرگشت.
👏👏👍😃
Mehrbodگفتیم, ارزشهایِ یک هومن[5] در خوشی و رنج میکوتاهند. ولی فربودگرایی[6] (چیزیکه آغاز گفتمان بود) و شناختشناسی[7] (شیوهیِ کار) میگویند آنچه ما میسُهیم[8] و ارزش میدانیم,
همانا ارزش راستین و پایانین نیست
همچنان لازم است استدلال کنید که چرا برای ما باید پایبندی به فرگشت، ارزش راستین باشد؛ دست یازیدن به واژگانی همچون "فربودگرایی" و "شناخت شناسیک"؛ در پایور نمودن دیدگاهتان، کمکی نخواهند نمود!
Mehrbodمیتوانیم به سازوکار[10] و شاید آماج[11] جهان هم دستیابیم; اینکه نون[12] این به
چه درد میخورد یا چرا باید بخواهیم به آن دستیابیم سخن دیگری میشود که پاسخ من این بود, دریافت این, خودْ به من در جایگاه یک هومن و فرآوردههایِ[13]
ژن هایم خوشیِ بیشتر میدهد و پس نشان میدهد که سرشت و ژنهای درست فرگشتهاند, زیرا همپوشانی میان خوشیِ من و فربودگرایی رُخ داده.
کسیکه شناخت جهان و فربودگرایی را بی ارزش میداند به بیراهه میرود, زیرا بمانند نمونهیِ فیلسوفی که آوردیم — فیلسوفی که آن اندازه از فلسفه خوشی میبرد که
هرگز درد تنها را نسُهیده و تنها و بی زادمان[14] از خود میمیرد — چنین رویکردی را پایستگی نخواهد بود; اکنون اینکه چرا باید بود و نبود پایستگی با ارزش باشد
را من پیشاپیش پاسخ میدهم: زیرا گزینش "رویکرد پایسته" باز به من خوشیِ بیشتر میدهد (و اینبار دوباره ژنهای من درست فرگشتهاند
گرایش به فربودگرایی در چنین ترازی، چگونه در ژن ها ثبت شده و به شما انتقال یافته است؟! به گونه ای که محیط زندگی و آروین هایتان در شکل گیری آن، گویا چندان نقشی نداشته اند؟
اینها در حالیست که بیشینه افراد بر حاصل ژن هایشان، در گرو همان ترازهای زیستی و غریزی که فربودگرایی آدمی را بسیار محدود می نماید به زندگی ادامه می دهند. آیا ژن های آنها به درستی در فرگشت؛ شکل نگرفته است؟
نکته دیگر اما، مربوط به بیان عبارتِ "خوشی بیشتر" از شما می باشد که آن را هم صرفا در راستای اهداف ژن ها تعریف نموده اید؛ در حالیکه اگر مستقلا به خوشی بیشتر بیندیشید؛ به چنین نتیجه ای نخواهید رسید!
دوستان جایتان خالی بود!
امروز در قفسه های کتابخانه بسیار لذت می بردم و در آنجا با گفتگویی کوتاه با خانمی که رییس بود؛
قدرت کلامم بر او اثر گذاشت و قرار شد در خرید کتاب های جدید؛ من انتخاب کننده کتاب ها باشم.😉
نمی دانید بازدید از کتاب ها و انتخابشان چه لذتی به من می دهد؛ تا آنجا که موجب شد این را اینجا بنویسم!😃
کسی هم همچون من، این لذت را درمی یابد؟
Rationalistدوستان جایتان خالی بود!
امروز در قفسه های کتابخانه بسیار لذت می بردم و در آنجا با گفتگویی کوتاه با خانمی که رییس بود؛
قدرت کلامم بر او اثر گذاشت و قرار شد در خرید کتاب های جدید؛ من انتخاب کننده کتاب ها باشم.
نمی دانید بازدید از کتاب ها و انتخابشان چه لذتی به من می دهد؛ تا آنجا که موجب شد این را اینجا بنویسم!
کسی هم همچون من، این لذت را درمی یابد؟
انتخاب و سوا کردن کتاب که همیشه لذتبخش است،خردگرای گرامی منظورت انتخاب کتاب برای دیگران است یا همان انتخاب کتاب از میان کتابفروشی یا کتابخانهیِ دیگری به انتخاب خود یا ...؟
Russellانتخاب و سوا کردن کتاب که همیشه لذتبخش است،خردگرای گرامی منظورت انتخاب کتاب برای دیگران است یا همان انتخاب کتاب از میان کتابفروشی یا کتابخانهیِ دیگری به انتخاب خود یا ...؟
آخر من از آن لذتی غیر عادی می برم راسل عزیز؛ چنان که گذر زمان و افراد اطرافم را فراموش می کنم!!!
حالا فکر کنید بخواهم برای یک کتابخانه؛ کتاب ها را انتخاب کنم و اجازه ندهم چرت پرت های دینی را برای آنجا خریداری کنند! 😄
Rationalistآخر من از آن لذتی غیر عادی می برم راسل عزیز؛ چنان که گذر زمان و افراد اطرافم را فراموش می کنم!!!
این لذتی که گفتید برای من زمانی رخ میدهد که شبهنگام در شمال ایران*، زیر آسمان نزه و
پاکی که تاریکی بیپروای آن مغز آدمی را میدرد، روی مَرغزار و علفهای خیس سرسبز دراز
بکشم و به ستارههای سرگردانی که در سیاهی شب افسونگری میکنند، خیره خیره محو بشوم.
در این دم که بزرگی ترسناک آسمان و کیهان مرا میبلعد و پوچ میکند، احساس کرختی و نیستی
بمن دست میدهد.
مدتها طول میکشد تا در عمق خواب و تاریکی خودم را پیدا کنم، در این مدت مثل کسی که
هیپنوتیزم شده باشد با خودم حرف میزنم و مکاشفه میکنم.
* این تجربه را در کویر هم میتوان دید، ولی بوی گل و علف و رُستنیها حال و هوای سنگی را در هوا
پراکنده میکند. هرچند، در آسمان شمال اگر نزدیک شهر نباشید و آلودگی نوری هم نباشد، آسمان آن با
آسمان کویر برابری میکند.
آلیساین لذتی که گفتید برای من زمانی رخ میدهد که شبهنگام در شمال ایران*، زیر آسمان نزه و
پاکی که تاریکی بیپروای آن مغز آدمی را میدرد، روی مَرغزار و علفهای خیس سرسبز دراز
بکشم و به ستارههای سرگردانی که در سیاهی شب افسونگری میکنند، خیره خیره محو بشوم.
در این دم که بزرگی ترسناک آسمان و کیهان مرا میبلعد و پوچ میکند، احساس کرختی و نیستی
بمن دست میدهد.
مدتها طول میکشد تا در عمق خواب و تاریکی خودم را پیدا کنم، در این مدت مثل کسی که
هیپنوتیزم شده باشد با خودم حرف میزنم و مکاشفه میکنم.* این تجربه را در کویر هم میتوان دید، ولی بوی گل و علف و رُستنیها حال و هوای سنگی را در هوا
پراکنده میکند. هرچند، در آسمان شمال اگر نزدیک شهر نباشید و آلودگی نوری هم نباشد، آسمان آن با
آسمان کویر برابری میکند.
😃
براستی که تجربه بسیار لذت بخشیست!!!
در آسمان کویر ستاره ها بسیار شفاف تر هستند.
اما من؛
صدای امواج دریا را در ساحل...
به عنوان موسیقی زیبای طبیعت...
در پیش زمینه رهایی ام در مخمل آسمان شب را ؛
ترجیح می دهم!
و به راستی که باید در آینده؛ تلسکوپی هم بخرم!😏
Rationalistاما من؛
صدای امواج دریا را در ساحل...
به عنوان موسیقی زیبای طبیعت...
در پیش زمینه رهایی ام در مخمل آسمان شب را ؛
ترجیح می دهم!
آری اینرا هم دوست میدارم.
هرکسی بنوعی با طبیعت لذت میبرد. ولی آسمان ترسناک شب! این منظرهی رُعب انگیز
که رازهای نهان و پنهان کیهان را بیادم میاورد. انگار فریاد و نالههای مردهای در لایههای مدفون
تاریخ پیش گوشم زمزمه میکنند.. زوزههایی که هرگز به مقصد نرسیدند و برای همیشه
در زمین و هوای این خاک پراکنده و سرگردان آواره شدند... میخواهند مثل خوره مغز من را
از جا دربیاورند!
وای!!. من باید بروم جایی که تا هزاران فرسخ رد پای هیچ بنی بشری در آن نباشد! آه یکی
بیاید من را بگیرد تا نطقم بیش از این باز نشده! 😢😄
یک چیزی این وسط بپرونم:))
کامو میگه چیزهای زیبا همشون به نوعی "غیر انسانی" هستند، حتی بدن انسان های زیبا.
فکر کنم اینجا دیدگاهش تائید شد:)
undead_knightیک چیزی این وسط بپرونم:))
کامو میگه چیزهای زیبا همشون به نوعی "غیر انسانی" هستند، حتی بدن انسان های زیبا.فکر کنم اینجا دیدگاهش تائید شد:)
چه طور دیدگاهش تایید شد؟! من سر آن بحث دارم! می شود بیشتر توضیح دهید؟👌
undead_knightفکر کنم اینجا دیدگاهش تائید شد:)
کدام دیدگاه تایید شد؟ چگونه تایید شد؟ توضیح بدهید.
Aliceسمیکلون را برای ویرگول بکار نمیبرند، این نماد میان دو جملهی مستقل که یگانگی معنایی دارند بکار میرود.
نقطهاش برای این است که جمله بپایان رسید و ویرگول آن نمادی برای وحدت معنایی در جملهی بعدی.
@Alice؛ من خود نیز، به نشانه های سجاوندی اهمییت زیادی می دهم. علامت سمی کالون تنها برای آنچه شما توصیف نمودید کاربرد ندارد؛ هنگامی که درنگ بیشتری در خواندن مورد نیاز باشد و در عین حال عبارت ما یک جمله مستقل نباشد؛ می بایست از سمی کالون سود برد.
همچنین لازم است توجه داشته باشید که در بسیاری از موارد، نگارنده با سود بردن از آن نشانه ها؛ تلاش می کند تا مخاطبش آن طور که انتظار دارد؛ نوشتارش را بخواند و سخنش را درک کند.
Aliceکاربرد این " نماد برای نشان دادن واژهی ویژهای در جمله است و اگر یکبار یک واژه را با این نماد مشخص کردیم
شایسته است که بار دیگر آن را بکار نبریم. زیرا گاهی افراد گمان میکنند این نماد برای تاکید بیشتر است و
هی آن را برای هر واژهای بکار میبرند...
درست است که علامت "نقل قول" ، یک از کاربردهایش نشان دادن واژه ای ویژه در جمله است. ولی بهتر می نماید که وقتی این واژه در عبارت ما به عنوان واژه ای خاص مورد خطاب قرار می گیرد؛ همچنان با قرار دادن آن داخل نماد نقل قول؛ نقش متفاوتی را که آن واژه، در جمله ای که حول محور آن بیان می گردد؛ با جمله ای که آن واژه نقشی عادی و یکسان با دیگر واژگان دارد؛ مشخص گردد.👌
Aliceالبته ایراد من در نوشتههای رسمی بود، واضح است که اینجا یا هر جای دیگر هرطور دلمان بخواهد مینویسیم.
اگر مقصودتان از "نوشته های رسمی" ، رعایت آن اصول نگارشی می باشد که به عنوان قانونی مطلق و حتی مهم تر از محتوای نوشتار در دانشگاه ها از سوی بسیاری اساتید(؟!) چلقوز مطرح می شود؛ پس من ترجیح می دهم همواره نوشتارهایم غیر رسمی و بی نظم باشند.
اما اگر مقصودتان اصول نگارش منطقی،کارامد و مفید می باشد؛ موضوع دیگریست.
اکنون با توضیحاتی که نگاشتم؛ نگرتان چیست؟😏
Rationalist@Alice؛ من خود نیز، به نشانه های سجاوندی اهمییت زیادی می دهم. علامت سمی کالون تنها برای آنچه شما توصیف نمودید کاربرد ندارد؛ هنگامی که درنگ بیشتری در خواندن مورد نیاز باشد و در عین حال عبارت ما یک جمله مستقل نباشد؛ می بایست از سمی کالون سود برد.
همچنین لازم است توجه داشته باشید که در بسیاری از موارد، نگارنده با سود بردن از آن نشانه ها؛ تلاش می کند تا مخاطبش آن طور که انتظار دارد؛ نوشتارش را بخواند و سخنش را درک کند.
نشانههایِ "سگاوندی" استاندارد هستند,
semicolon هم برای جداسازیِ دو گزارهیِ نزدیک, ولی نه سراسر وابسته کاربرد دارد.
Rationalistاکنون با توضیحاتی که نگاشتم؛ نگرتان چیست؟
ماهیت زبان یک رابطهی "قراردادی" است و شامل حروف، واژگان، علائم و ... میشود. سمیکلون و علامت نقل قول و ...
هم قراردادی و جهانی هستند و همانگونه که ما در واژه بندی و جملهها پیرو این قراردادها هستیم، در دیگر ویژگیهای
زبانی هم باید از آن تبعیت کنیم.
منطور من از نوشتار رسمی چیز خاصی نبود، یک مقاله یا یک گزارش هم برای ارائه به استادان (چلقوز؟) هم اصول خود را
دارد و یک نوشتهی رسمی بشمار میرود، نوشته رسمی که شاخ و دم ندارد.
Mehrbodنشانههایِ "سگاوندی" استاندارد هستند
من هم نگفتم استاندارد نیستند!
Aliceکدام دیدگاه تایید شد؟ چگونه تایید شد؟ توضیح بدهید.
Rationalistچه طور دیدگاهش تایید شد؟! من سر آن بحث دارم! می شود بیشتر توضیح دهید؟👌
یعنی یک ایجینت هوشمند(مثل انسان) نیستند،مشکلتون با این نقل قول چیه؟:)))