این مسائل همه جای دنیا هست. شرکت مردم در مراسم فوت یک خواننده معیار خر و گاوی هیچ مردمی نبوده. تا جایی که من میدونم و علمش رو دارم و درسش رو خوندم, معیار خوشبختی و بدبختی هر ملتی فاکتورهای دیگری داره .
مردم ما هم به عقیده ی من به نسبت شرایطشون وضعیت شعوری بدی ندارند. فقط از جایی ساپورت نمیشن تا پتانسیل هاشون بالفعل بشه.
البته من تا قبل از اینکه بمیره نمیشناختمش! خیلی های دیگه هم مثل من بودند. انقدر رنگ و وارنگ خواننده توی ایران سبز شده که تا زمانی که به یک شکل خفن پفنی (مثل همین سرطان) در عنفوان جوانی نمیرند معروف نمیشند!!! این آقای پاشایی هم شرایطِ خاصی مثل همین توضیح بالا داشته. ولی اینکه خوب مردم به خاطرش رفتند چیز بدی نبوده به نظر من. یک جوانی بوده به خاطر سرطان مرده حالا خواننده هم بوده و قطعن یک تعدادی طرفدار داشته. جلال همتی هم در نوع و اندازه خودش طرفدار داشت. تعجب من از اونهایی هست که اصلن این بابا رو نمیشناختند و به خاطر مرگش جوگیر شدند!!! مثل رضا پهلوی با این پیام تسلیت :
در گذشت مرتضی پاشایی، ستاره جوان آسمان موسیقی ایران، ضایعه بزرگی برای جامعه هنری کشورمان است. این واقعه دردناک را خدمت خانواده گرامی پاشایی، و خانواده بزرگ ایران تسلیت عرض می کنم. اندوه بی پایانمان از این واقعه دردناک قابل وصف نیست.
اگر مردم نفهم بودن پس چرا تشیع جنازه ی آیت الله مهدوی کنی با این همه تبلیغات تلوزیون اینقدر خلوت بود؟
مگه نفهم بودن بر اساس اینکه کجا رفتن و نرفتن فقط تعیین میشه ؟ شما بگو اون همه که رفتن تشییع جنازه امام رحمت الله یا دو میلیونی که امسال از ایران رفتن کربلا ، ساکنان مریخ بودن ؟
من در پستم توضیح دادم که مرتضی پاشایی بخاطر کارهایی که آخر عمرش انجام داد معروف شد.
به خاطر همونا هم معروف نشد ... دقیقا و فقط و فقط به خاطر مردنش معروف شد و استعداد مردم ایران در جوگیری !! بماند که تب مرتضی پاشایی به همون سرعتی که اومد به همون سرعتم محو شد ...
چند نکته در این سخنرانی مطرح شده و به هم ارتباط داده شده. یکی وضع سیاسی مملکت هست، سیاست زدگی یا سیاست زدایی مردم. و اینکه عکس گذاشتن تو فیسبوک فعالیت سیاسی حساب میشه.
دومی وضعیت موسیقی و هنر در ایران هست.
میشه نظرات متفاوتی نسبت بهاین دو مبحث داشت و به شیوههایِ مختلفی هم اونها رو به هم ربط داد.
من بنظرم از خود بحث موسیقی شروع کنیم بهتر باشه. خود دوستانی هم که دنبال موسیقی خوب و هنر فاخر هستند معمولا دل پری از وضع موسیقی ایران دارند. من از برنامهیِ بهروز پاکشیر که علاقه به موسیقی داره و در لسآنجلس هست حرفهایِ جالبی شنیدم دربارهیِ افرادی که الان در این حرفه هستند. بقول اون خیلی از اینها باید برند تو کار پورن و حتی گرایشات پدوفیلیایی در اینها مشهود هست.
من برخی وقتها چند روزی اخبار را دنبال نمیکنم و سوی منفی آن چنین میشود که از چنین بمب خبری غافل بمانم. حقیقتا مطلب مهم و در خور گفتگوییست.
پیش از هر چیز بنظرم بد نیست خودت به عنوان کسی که دستی در موسیقی فاخر داری و داشتهای قدری دراینباره بنویسی. من اتفاقا پیش در پی شنیدن برخی چیزها دربارهیِ وضع موسیقی ایرانی (در همین شوی پرچونه) قصد داشتم چنین درخواستی کنم.
راسل جان موسیقی فاخر ایرانی چیزیست که عملا دیگر وجود ندارد. پس از نسل نخست موسیقی دستگاهی ایرانی (شامل میرزا عبدالله سماعحضور، آقا حسینقلی، درویشخان و ... ) نسلی برآمدند شامل کسانی چون طاهرزاده،حبیب سماعی، عبدالله دوامی، برومند و ... که اینها پرچمدار جریان خاصی از موسیقی ایرانی بودند که بیشتر پایبند به اصول و معیارهای موسیقی اصیل ایرانی بودند و از طرفی جریان دیگری هم در این نسل از موسیقیدانان بود شامل امثال علینقی وزیری، روحالله خالقی و ابوالحسن صبا که اینها بیشتر به دنبال نوگرایی و تجدد در موسیقی بودند. در اثر رقابت و خورد و بازخوردهای این دو جریان آثاری ماندگار و بینظیر در موسیقی ایرانی بر جای ماند. علاوه بر آن هنرمندان و شاگردانی که در اثرفضای جدیای که به سبب این رقابت پدید آمد از این عرصه بیرون داده شدند هر یک ستارهای شدند در آسمان موسیقی ایرانی ( امثال محجوبی، بنان، عبادی و ... ).
این نتیجهی دورانی بسیار درخشان در موسیقی ایرانی، یعنی سالهای میانی قرن حاضر شمسی بود. پس از آن نسلی از موسیقیدانان و آهنگسازان برآمدند که همچنان هر کدام از آنها تالی اساتید بزرگی بودند که تحت تاثیرشان بودند. کسانی چون لطفی، شجریان، علیزاده، مشکاتیان که بیشتر تحت تاثیر بزرگانی چون نورعلی برومند و عبدالله دوامی و سعید هرمزی و بهاری و ... بودند خود آنچنان موسیقیدانان جانداری شدند که براستی شایستگی جانشینی اساتید خویش را داشتند و توانستند جریانساز بشوند. اینها و امثال مجید کیانی و پیرنیاکان و ...کسانی بودند که کوشیدند موسیقی ایرانی را مدونتر، علمیتر و دانشگاهی کنند آنچنان که باعث زوال ویژگیهای ذاتی موسیقی اصیل ایرانی نشود. اما متاسفانه دیگر جدیتی که در این نسل از موسیقیدانان بود در نسل بعدی ابدا مشاهده نشد. خواننده شاخص این عرصه هماکنون علیرضا قربانی است😪.
از آن سو نیز جریانی که رهرو علینقی وزیری و روحالله خالقی بودند نیز اگرچه آثار درخشانی را در رادیو و با برنامههای گلها بر جای گذاشتند، اما آن جریان نیز تا پایور و عبادی و.. تمام شد و در این سالهای پس از انقلاب هرگز کسی برنیامد که بتواند لایق جانشینی کسانی چون بنان یا محجوبی باشد. هنرمند شاخص این جریان نیز الان این بچه کونیِ خایهمال، سالار عقیلی است💩.
موضوع این است که راسل جان با تمام بدبختیهایی که در دوران پهلوی ما داشتیم اما عرصههای فرهنگی و هنری بسیار باز و مستعدی ایجاد شد که بعدها در دوران انقلاب همهشان خشکانده شدند و ما به این فلاکتی که میبینید رسیدهایم! یعنی شما وقتی نگاه میکنید میبینید هنرمند آن زمان در کارش جدی بود، به اثرش عشق میورزید، با سازش زندگی میکرد، وجودش بی هویت هنریاش به نابودی میگرایید، برای هنرش احترام زیادی قائل بود، به استادش به مثابه پدر مینگریست. خاطرات نورعلی برومند از کلاسهای حبیب سماعی را بخوانید، شگفتآور است!
از طرفی چهارتا شاعر حسابی مملکت داشت! الان کجایند تصنیفسازانی چون عارف قزوینی و بهار و فرخی و شاعرانی چون رهی معیری و هوشنگ ابتهاج و اخوان ثالث و احمد شاملو؟
این است که میبینید هنر شده ابزاری اقتصادی و هنرمندی شده ژست! موسیقی ایرانی شده مجموعهای از تکرار تهوعآور نوستالژی دههی 40 و 50 شمسی به همراه مقادیر زیادی خنکبازیهای جوجهموزیسینهای خودنابغهپندار! از یک سوی دیگر میبینید مثلا سنتور را به پیانو شبیه میکنند یا میبینید در یک کنسرت 30 تا سنتور همزمان شروع به نواختن میکنند یا با سه تار ادای گیتار درمیآورند، با نی ادای فلوت و ... و اسم اینها را هم میگذارند ابداع و خلاقیت اما هنر واقعی را شما به انجام رساندهاید اگر بتوانید 10 دقیقه بدون سردرد به این چیزها گوش بدهید.
این مرتضی پاشایی بیچاره یک جورهایی نماد مبارزه با سرطان ایران بود. با اینکه میدونست سرطان داره و بیماریش غیر قابل درمانه و خیلی زود میمیره اما ماندگارترین آهنگ هاش رو تولید کرد. در عرض یک سال مانده به مرگش خیلی کنسرت گذاشت و خیلی به محک سر میزد و برای بیماران لاعلاج از امید به زندگی میگفت و انرژی مثبت میفرستاد. این آدم خودش رو نباخت با اینکه میدونست زیاد زنده نمیمونه.
اما من نمیدونم چرا یک عده ارث پدرشون رو از یک جوان بدشانس میخوان؟ مردم هم که طبق معمول دیوارشون از همه کوتاه تره و همیشه خر و گاو و نفهم و الاغ و ... هستند. فقط یک مشت کس مغز که افسرده از مادر زاییده شدن و فکر میکنن خیلی بارشونه منتظرن یک اتفاقی بیوفته و اینا بیان وسط و با اداهای روش عن فکری به مردم تحمیل کنن که هیچی نمیفهمن و فقط اینا میفهمن .
البته سخنان ِ اباذری اشتباه نیست، ایراد ِ ما به او از جای دیگریست که من بعدتر حتما مفصل پیراموناش خواهم گفت. موضوع این است که شما گویا از اینکه میگوییم هنر فلانی دوزاری است به این نتیجه رسیدهاید که میگوییم او آدم بدیست!
البته سخنان ِ اباذری اشتباه نیست، ایراد ِ ما به او از جای دیگریست که من بعدتر حتما مفصل پیراموناش خواهم گفت. موضوع این است که شما گویا از اینکه میگوییم هنر فلانی دوزاری است به این نتیجه رسیدهاید که میگوییم او آدم بدیست!
خیلی پیشتر یک بحثی با دوستان میکردیم دربارهیِ هنر . هنر فاخر، در آنزمان بحث برخی دوستان (از جمله خود قدیم من) بحثشان برسر این بود که اصلا هنر فاخر نداریم و اینها کشک و پشم است و اینها،..، چنانچه دختری در بین حاضران سخنرانی هم از این سخنان میگفت. اینست که این موضوع خودش یکسر ماجراست داریوش جان.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "«و إذ واعدنا موسى أربعین لیلة ثم اتخذتم العجل من بعده و أنتم ظالمون»البقره 51" "هم هنگامی پیش پیمان گذاشتیم موسئ را چهل شبی پس گذارید گوساله از چندگداری اش هم شما ستمکارید51 ماده گاو"
دنبال کردن آهنگ دست ساز همچنان که گذشته ها از خویشان موسئ درود خداوند برش باد با ساختن گوساله ای که صدا داشت انجام دادند خشم خداوند را در پی داشت هیچ کششی ندارم ,کم است نمایش سازان بی آهنگ کار کنند هم سادگی را پسند کنند که جز صدای بازیگران نباشد تازه نمایش های گمان بافی شده را هم دوست ندارم می بینیم مردم همه رخداد را با آهنگ خود ساخت همراه کردند هر چند کنار آبشاری باشند که نوای شرشره دل را پاکیزه هم آرام می کند آن را بر می دارند آهنگ جاگزینش می کنند خداوندا آهنگ سازی تو در پیرامون زندگی بهترین است گنجشکها گاوهای نر جنگلی آبشارها و....پاس تو
خیلی پیشتر یک بحثی با دوستان میکردیم دربارهیِ هنر . هنر فاخر، در آنزمان بحث برخی دوستان (از جمله خود قدیم من) بحثشان برسر این بود که اصلا هنر فاخر نداریم و اینها کشک و پشم است و اینها،..، چنانچه دختری در بین حاضران سخنرانی هم از این سخنان میگفت. اینست که این موضوع خودش یکسر ماجراست داریوش جان.
😓
من هم همچون شمای در جوانی، تحت جو روشنفکری گمان میکردم هنر باید بیهیچ حد و مرزی، و بی هیچ قالب و ساختاری، هر آنچیزی باشد که برای مخاطب معنادار باشد! در واقع مخاطب بود که هنر را کشف میکرد. امروز اما 180 درجه با این نظر مخالفم! هنر یعنی والاترین نوع تجلی فرهنگی یک ملت! نقطهی اوج آن! درهمآمیختگی جنبههای گوناگون فرهنگی و زایش یک اثر ماندگار. شوربختانه هنر در حال مرگ است و آخرین نفسهایش را میکشد. چرا که دیگر ملل از بین رفتهاند، فرهنگی وجود ندارد، ذوقی نیست و ... همه چیز به لجن کشیده شده. ما فکر میکردیم هنر میتواند هر آنچیزی که مخاطب جذب میکند و اثربخشی زیباییشناختی رویش دارد اطلاق شود. نتیجهی آن تفکر احمقانهی همهگیر این است که امروز با صدای گوز آهنگ ساختن هم میشود یک «هنر». باید مرزهایی شفاف باشد میان «سرگرمی» ،« خردهکنش فرهنگی» (مثل موسیقی پاپ و رپ) و «هنر». بنابراین درست است هنر فاخر نداریم، چرا که صفت «فاخر» چیزی را به اسم ِ «هنر» نمیافزاید؛ آن به اندازهی کافی فخر دارد!
من واقعا حوصله ی بحث سر اینکه مرتضی پاشایی کی بود و کی نبود و مردم آیا الاغ هستند یا گاو ندارم. من فقط نظرم رو گفتم و از دوستان خواستم یک مقدار منطقی تر راجع به موضوعات فکر کنند. این آقا نه آشنای من بود که وقتم رو بگذارم از خصالش تعریف کنم و نه دشمن خونی شما بود که سعی میکنید دلیل و برهان برای توجیه توهین به طرفدارانش بیارید. این داستان ها واقعا ارزش بحث و جدل نداره. یک خواننده ای بوده و حالا مرده. به نظر من آدم خوب و بااستقامتی بوده و خوشم میاد به اینجور آدم ها اهمیت داده بشه. به نظر من کارهایی شبیه به کارهایی که این آقا کرد احساس انسان بودنو در مردم زنده میکنه. حالا اگر کسی نظر دیگری داره خوب داشته باشه.
دیگه خر و گاو خطاب کردن مردم برای چیه؟ ما دیگه عادت کردیم همینطوری مردم رو الکی متهم کنیم و فحش بارشون کنیم ناغافلیم که خودمون هم جزو مردمیم!
دیگه خر و گاو خطاب کردن مردم برای چیه؟ ما دیگه عادت کردیم همینطوری مردم رو الکی متهم کنیم و فحش بارشون کنیم ناغافلیم که خودمون هم جزو مردمیم!
شما انگار نکته رو نگرفتی ... خر و گاو بودن بخش بزرگی از مردم ( نه همه ) ، اصلا ربطی به مرتضی پاشایی ، آهنگ هاش ، شخصیتش ، مبارزه اش با سرطان و ... نداره !!
الکی هم متهم نکردم . دلیل و شاهد هم زیاد برای این موضوع وجود داره !!
من هم نگفتم همه مردم خر و گاون تا خودمم برم جز خر و گاو ها ... اما گیرم که منم جز دسته خر و گاو ها باشم ، در خر گاو بودن جماعتی که منم جزشونم تفاوتی ایجاد نمیکنه جز اینکه میشه یه اعتراف صادقانه 😬
😓 من هم همچون شمای در جوانی، تحت جو روشنفکری گمان میکردم هنر باید بیهیچ حد و مرزی، و بی هیچ قالب و ساختاری، هر آنچیزی باشد که برای مخاطب معنادار باشد! در واقع مخاطب بود که هنر را کشف میکرد. امروز اما 180 درجه با این نظر مخالفم! هنر یعنی والاترین نوع تجلی فرهنگی یک ملت! نقطهی اوج آن! درهمآمیختگی جنبههای گوناگون فرهنگی و زایش یک اثر ماندگار. شوربختانه هنر در حال مرگ است و آخرین نفسهایش را میکشد. چرا که دیگر ملل از بین رفتهاند، فرهنگی وجود ندارد، ذوقی نیست و ... همه چیز به لجن کشیده شده. ما فکر میکردیم هنر میتواند هر آنچیزی که مخاطب جذب میکند و اثربخشی زیباییشناختی رویش دارد اطلاق شود. نتیجهی آن تفکر احمقانهی همهگیر این است که امروز با صدای گوز آهنگ ساختن هم میشود یک «هنر». باید مرزهایی شفاف باشد میان «سرگرمی» ،« خردهکنش فرهنگی» (مثل موسیقی پاپ و رپ) و «هنر». بنابراین درست است هنر فاخر نداریم، چرا که صفت «فاخر» چیزی را به اسم ِ «هنر» نمیافزاید؛ آن به اندازهی کافی فخر دارد!
داریوش جان تئوریت واسم جالب هست ولی خب من ذاتم عیب جو هست باید ایراد رو بگیرم:))
این ماندگاری از نظر تو بخش "مهمی" از هنر هست؟!و البته مهمتر اینکه ماندگاری رو در چی میبینی
من تذکر بدهم که آن ":))" به هیچ وجه نشانهیِ شوخی بودن جمله نیست،هر چه باشد انواع مختلفی از خنده داریم؛ ولی بنظرم این جمله را میتوان بعنوان چکیدهیِ انسانگرایی/هومندوستی پذیرفت!
آرام باشید شوالیه جان. من فکر میکردم حداقل در زمینهی ترول تخصص دارید و اسپمر بیرگ و ریشهای هستید. شما که به این زودی عصبانی میشوید یعنی ترول خوبی هم نیستید.
آرام باشید شوالیه جان. من فکر میکردم حداقل در زمینهی ترول تخصص دارید و اسپمر بیرگ و ریشهای هستید. شما که به این زودی عصبانی میشوید یعنی ترول خوبی هم نیستید.
☺️ به هر حال باید زمینه رو برای اماتورها فراهم کنیم،اگر همش بخوام روی اوج باشم منصفانه نیست:))
این ماندگاری از نظر تو بخش "مهمی" از هنر هست؟!و البته مهمتر اینکه ماندگاری رو در چی میبینی
چطوری تو آرش جان؟ 😌 بله، مهم است! آنجا ماندگاری اثر هنری از منظر شخصی مدنظرم بود. ماندگاری از این جهت که شخص مخاطب تجربهی مشاهدهی (در معنای عام) اثر را به عنوان حسی ناب از خاطرهای خیالانگیز همیشه در دل حفظ خواهد نمود و میداند که تا او هست، آن هم هست.
چطوری تو آرش جان؟ 😌 بله، مهم است! آنجا ماندگاری اثر هنری از منظر شخصی مدنظرم بود. ماندگاری از این جهت که شخص مخاطب تجربهی مشاهدهی (در معنای عام) اثر را به عنوان حسی ناب از خاطرهای خیالانگیز همیشه در دل حفظ خواهد نمود و میداند که تا او هست، آن هم هست.
پس این معیار هنری بودن شخصی هست؟!من فکر کردم میخوای یک معیار ابجکتیو بدی.
پس این معیار هنری بودن شخصی هست؟!من فکر کردم میخوای یک معیار ابجکتیو بدی.
😄
معیار آبجکتیو برای هنر؟ هنر آخرین قلمرویی بکریست که در عین خرابی حالاش همچنان نفسنفسزنان برای ارتباط دادنِ انسانها به «انسانی»ترین* شکل ِ ممکن، به حیات ِ نیمبندِ خود ادامه میدهد. برای من دادن ِ هرگونه معیار(!) عینی در مورد هنر دادن در عین سفاحتِ ذاتی عمل، گشودن ِ پای هر ننهقمر ِ نااهل به آن جاییست که اساسیترین خاصیتاش همانا «خاص» بودناش است. چنان که در مورد «علم» چنین شد و آن را به لجنزاری تبدیل کرده که میبینیم.
*من برای نگهداشت ِ هر آنچه انسانیست و به جوهر انسانی ِ انسان مربوط میشود بیش از هر چیز دیگری اولویت میدهم. این است که میتوانید معیار را یکجوری مربوط به همین «اصل» لایزال ِ من پیدا یا اختراع بکنید!
😄 معیار آبجکتیو برای هنر؟ هنر آخرین قلمرویی بکریست که در عین خرابی حالاش همچنان نفسنفسزنان برای ارتباط دادنِ انسانها به «انسانی»ترین* شکل ِ ممکن، به حیات ِ نیمبندِ خود ادامه میدهد. برای من دادن ِ هرگونه معیار(!) عینی در مورد هنر دادن در عین سفاحتِ ذاتی عمل، گشودن ِ پای هر ننهقمر ِ نااهل به آن جاییست که اساسیترین خاصیتاش همانا «خاص» بودناش است. چنان که در مورد «علم» چنین شد و آن را به لجنزاری تبدیل کرده که میبینیم.
*من برای نگهداشت ِ هر آنچه انسانیست و به جوهر انسانی ِ انسان مربوط میشود بیش از هر چیز دیگری اولویت میدهم. این است که میتوانید معیار را یکجوری مربوط به همین «اصل» لایزال ِ من پیدا یا اختراع بکنید!
چنان که در مورد «علم» چنین شد و آن را به لجنزاری تبدیل کرده که میبینیم.
شما «علم» را با «هنر» مقایسه میکنید گرامی؟ قلمروی علم چهارچوب معین و قوانین و قواعد مشخصی دارد. شما در یک سیستم مقدار انرژی هدر رفته/ورودی و... آنرا دقیقا محاسبه میکنید، مقدار «هنر» موسیقی ناب ایرانی! را چطور میخواهید اندازه بگیرید؟ واژهی مبتذل و جندهی «هنر» را حتی نمیتوان بدرستی تعریف کرد چه برسد آنکه شما مرز و قاعده برای آن تعیین بکنید.
نقطه مقابل این حرف این میشه که مخاطب هنر رو کشف نمیکنه. خب اگر تشخیص هنری بودن یک چیز رو وابسته به تجربه شخصی میدونی چطور میتونی این رو گفته باشی؟
تناقضی نیست، به عنوان کسی که قایل به نظریه «بازآفرینی هنر» در برابر «آفرینش هنر»، باور دارم که هنر است که هنرمند را تعیین و مرزگذاری میکند. بنابراین همچنان مخاطب در ارزشگزاری بر اثر بیوجه است، آنچه هنرمند در اثر نوعی «شهود» و لبریز شدن از یک حس ناشی از تجربهای شخصی، میآفریند میشود اثر هنری. آنچه مخاطب در ارتباط با اثر هنری درک میکند یا حس میکند میتواند به کلی از همان ِ هنرمند منفصل باشد.
شما «علم» را با «هنر» مقایسه میکنید گرامی؟ قلمروی علم چهارچوب معین و قوانین و قواعد مشخصی دارد. شما در یک سیستم مقدار انرژی هدر رفته/ورودی و... آنرا دقیقا محاسبه میکنید، مقدار «هنر» موسیقی ناب ایرانی! را چطور میخواهید اندازه بگیرید؟ واژهی مبتذل و جندهی «هنر» را حتی نمیتوان بدرستی تعریف کرد چه برسد آنکه شما مرز و قاعده برای آن تعیین بکنید.
برای من دادن ِ هرگونه معیار(!) عینی در مورد هنر دادن در عین سفاحتِ ذاتی عمل، گشودن ِ پای هر ننهقمر ِ نااهل به آن جاییست که اساسیترین خاصیتاش همانا «خاص» بودناش است. چنان که در مورد «علم» چنین شد و آن را به لجنزاری تبدیل کرده که میبینیم.
برای من هنر پدیدهایست در قلمروی انسانی و برای انسانها و در مورد آنها! آنچه در علم پیش آمده این است که هر بیسروپایی به آن راه یافته و آن را به ابزاری برای جعل قدرت خویش تبدیل ساخته. علم با آن همه بدبینی و تردیدها بسیار رسواتر از آنیست که بتواند نقش ساحتی چون هنر را ایفا کند.
تناقضی نیست، به عنوان کسی که قایل به نظریه «بازآفرینی هنر» در برابر «آفرینش هنر»، باور دارم که هنر است که هنرمند را تعیین و مرزگذاری میکند. بنابراین همچنان مخاطب در ارزشگزاری بر اثر بیوجه است، آنچه هنرمند در اثر نوعی «شهود» و لبریز شدن از یک حس ناشی از تجربهای شخصی، میآفریند میشود اثر هنری. آنچه مخاطب در ارتباط با اثر هنری درک میکند یا حس میکند میتواند به کلی از همان ِ هنرمند منفصل باشد.
اگر مخاطب در ازش گذاری بی وجه هست و معیار بیرونی هم نداریم یعنی اینکه به صرف ادعای هنرمند یک چیز هنری میشه!؟ اگر اشتباه میکنم تصحیحم کن.
واقعا دست گلشان درد نکند نیچه و امیر که اینقدر متحمل فشار شده اند و ما را از حیوان بودن انسان آگاه کرده اند! 😂 مشکل اینجاست که ده هزار سالی میشود آدم ها جامعه و تمدن تشکیل داده اند و کسی را که رفتار هایی بر ضد آن بروز میدهد را عنصر نامطلوب تلقی میکنند. تشبیه اینها به گرگ در میان گوسپندان هم بی انصافی هست، حتی درنده ترین گرگ ها هنوز هم موجودات اجتماعی هستند! بیش از این غیبت نکنم، اگر امیر عزیز افتخار حضور دهند با ایشان حرف هایی در این باره دارم.
من با نام Mehrbod از روز یکم با Torبودهام, آنجا هم گفتم با همین بروم.
اینی که بیرون کشیدید مال چند سال پیش بود که من یکی از "فعّالان اجتماعیِ" فریب خورده بودم.
شما مگر خارج از کشور زندگی نمیکنید آنجا که کسی را برای عقاید خودش نمیکشند! در ثانی من فکر نمیکنم جون آدمیزاد اونقدرا مهم باشه که یک عمر بخاطر ترس از کشته شدن پشت یک نقاب پنهان بشیم!، من بعضی موقعهها با خودم میگم چیزی برای از دست دادن ندارم نهایت کشته میشم مهم اینه که یک کار مفید برای مردمم انجام بدم.
تعریف سر راست و ساده از عشق و شعر و شاعر و عارف..... بنظرتان این کار شدنی است؟ شما که به دنبال یک گفتگوی فلسفی هستید حتما نیک می دانید که بعضی از مفاهیم را نمی توان با بطور کامل تعریف کرد! افلاطون در رساله هایش مدام می کوشید که همین کار را انجام دهد . وی در رساله ی لاخس کوشید تا تعریف ِ شجاعت را پیدا کند و در رساله ی جمهوری تلاش کرد تا تعریف عدالت را دریابد! در حقیقت افلاطون گمان می کرد که کشف کردن ِ تعاریف نیز جز اهداف ِ اصلی فلسفه است! اما اینجا یک پرسش پیش می آید که آیا تعاریف کشف می شوند یا ساخته می شوند و آیا برای هر مفهومی یک تعریف راستین وجود دارد؟
تعریف و توضیح قرار نیست فقط به واژگان محدود شود. استفاده از زبانِ نوشتار و گفتار تنها یکی از روش ها و ابزارهاست. جهت تعریف یک مفهوم می توان نقاشی آن را کشید...مجسمه اش را تراشید...در قطعهی موسیقی توضیحش داد... شعرش را سرایید...و هر روش دیگری که بتواند بهتر و عمیق تر مفهوم مورد نظر را توضیح دهد.
و خب هنگامی که خواستم همان واژگانی را که از بنده خواسته بودید تا تعریف کنم را تعریف کنم! در همان ابتدا متوقف شدم که چه نوع تعریفی را می توان از این واژگان ارائه داد؟ آیا قراردادی هستند یا نه گزارشی؟!
خیر، متوقف شدن و ابراز چنین پرسش هایی توجیهی ندارند! ببینید قرار نیست در گفتگو گسی متوقف بشه یا بر دیگری غلبه کنه یا باورش را دگرگون و هدایت کنه! من چرا در ابتدا تاکید می کنم که آمده ام تا در گفتگو بیاموزم؟ به این دلیل که گفتگو مثل یک رود جریان پیدا می کنه... طرفین اگر شهامت به خرج بدهند، به طور راسخ نسبت به گفتگو متعهد باشند و در جریان آن خود را رها کنند، جایگاه آنها و معرفتشان نسبت به موضوع، دایما دگرگون می شود. گفتگو به موضوعات مختلف جریان پیدا می کنه... درجنبه های مختلف زندگی و وجوه مختلف موضوعات جاری می شه...و مشخص هم نیست به کجا ختم میشه! به همین خاطر فکر می کنم بیش از اینکه موضوع و جایگاه افراد مهم باشه؛ دغدغه،شهامت، تعهد و صداقت در گفتگو مهم هستش. حالا ممکن است در مقابل ما یک رفتگر بی سواد، معتاد، زنی فاحشه یا یک دکتر و پروفسور قرار داشته باشد.
برای نمونه همین "عشق" تعریفش قراردادی هست یا گزارشی؟ وقتی نیک به اطراف بنگریم هر احساس و کشش تند و آتشین و البته مثبت به یک فرد یا یک چیز را عشق می نامند!! و آیا این همان "عشق" است؟ اگر شما بتوانید هستی را تعریف کنید منهم می توانم عشق را برایتان تعریف کنم! چون من هستیِ هستی را در گروی عشق می بینم! و در حقیقت عشق را اصل و اصیل می دانم و هستی را زاده ی عشق.
در نگاه ساده و کلی یا بهتر است بگویم که از دید همگان، عشق از دل بر می خیزد و متولد می شود و هرکس که دل دارد پس توانِ عشق ورزیدن دارد و.... در حالیکه اگر به دنبال ِ عشق و حقیقت عشق برویم می بینیم که ابتدا عشق بوده و بعد دل! بقول ابوسعید ابالخیر: سر نشتر عشق بر رگِ روح زدند
یک قطره از آن چکید و نامش دل شد
پس عشق آفریننده ی دل است و نه دل !
من حقیقت هستی را همان عشق می دانم
بسیار خوب، پس اینجا مسئولیتتان در مورد توضیح مفهوم "عشق" بیشتر شد! زیرا اساسا معتقدید هستی از عشق به وجود آمده! پس این پرسش پررنگ تر از قبل مطرح می شود: عشق چیست؟ چگونه هستی را به وجود آورده؟ و ...
بخشی از چرخهی بازتولید حماقت و بلاهت از طریق فضای مجازی در ایران چنین است: از آنجا که بخشی از جذابیت زن امروزی در شیرینمغزیست و آنچه برای آنها بیش از هر چه جذاب است، دیده شدن است و همچنین از آنجا که کسلیسها بسیارند که در هر حال زنان را بابت هر کاری تحسین میکنند، اعتماد به نفس آنها چنان افزایش مییابد که شیرینبازیهای خود را به فضای عمومی و صفحات اینترنتی نیز میکشانند.
تصویر چنین زنانی این باور را در مردان پدید میآورد که زنانی آن بیرون هستند که همین اندازه خنگ و ابله هستند و به سادگی میتوانند آنها را به تختخواب بکشانند و چنین باوری مشخص است که برایشان خوشایند است. از همین رو این زنان را دنبال میکنند، آنها را لایک میکنند و کسلیسیهای خود را در آنجا نیز ادامه میدهند.
با افزایش تصاعدی تعداد دنبالکنندگان و لایکهای صفحات و پستها، الگو تولید میشود؛ زنان دیگر میکوشند که از قافله عقب نمانند و از این رو رقابتی آغاز میشود: هرچه اعمال احمقانهتر و شگفتآمیزتر یعنی بیشتر دیده شدن!
در نهایت از آنجا که نمیتوان باور کرد که تاثیر اینان بر دنبالکنندگان صرفا در حد لایک و دنبال کردن باقی بماند، دنبالکنندگان هم به طمع دیده شدن و بازدیدکننده داشتن، الگو میپذیرند.
و اینچنین است که در نهایت نمایش حماقت و بلاهت، دیگر نه خجالتآور، که تبدیل به یک سرگرمی و حتی گاهی سودآور نیز میشود.
*مجموعهای کوچک از اینها را میتوانید اینجا ببینید. برخی از اینها براستی باید قرنطینه شوند!
کمی از هر دو. خانهام در این یکی دو سال بر دوشم بود و هر روز جایی بودم، کوچ نشین و بودم و همسفر باد.
خودت کدام را میکنی؟ مطلب، کتاب یا پرسشی نو در ذهن نداری؟
😏
اگر ناخواسته به این خانهدوشی دچار شده ای، امیدوارم قهرمانانه با آن روبه رو شده باشی! و اگر «خود»خواسته به استقبال آن رفتهای، باید بگم که من هم در تکاپوی نزدیک شدن به نقطهی انفجار خود، دغدغه ها و ایدههایم را مینویسم. و در پی زیستن فلسفه، گاه به گاه در سفر به استقبال مشقت،ماجرا و خطر می روم.
اگر از شهر خاکستری و شلوغ من هم گذری کردی، سری هم به ما بزن.🌺
😏 اگر ناخواسته به این خانهدوشی دچار شده ای، امیدوارم قهرمانانه با آن روبه رو شده باشی! و اگر «خود»خواسته به استقبال آن رفتهای، باید بگم که من هم در تکاپوی نزدیک شدن به نقطهی انفجار خود، دغدغه ها و ایدههایم را مینویسم. و در پی زیستن فلسفه، گاه به گاه در سفر به استقبال مشقت،ماجرا و خطر می روم.
اگر از شهر خاکستری و شلوغ من هم گذری کردی، سری هم به ما بزن.🌺
همهی ما پیلهای داریم که با افکارمان ساختیماش و از زندگی به آن پناه میبریم. چیزی که من همیشه از آن بیزار بودهام، بطالت بوده. زندگی اما گاه چنان است که شخص را میفریبد. گاه موفقیتی بدست میآید و آدم دورهای از زمان از شرایط خود راضیست، مدتی که میگذرد، این کابوس شوم کمکم به ذهناش سایه میاندازد که زمان زیادیست که دارد صرفا شرایط را حفظ میکند. در نهان خویش مدتهاست که با ترس زندگی میکند. برای فرار از این وضع، من گاه خود را درون رودخانهای متلاطم و خروشان رها میسازم تا هر آنجا که خواست مرا با خود ببرد؛ اولین نقطهی سکون من، شروع دوبارهام خواهم بود.
خلاصه آنکه زیاد زندگی کردن و درگیرش شدن بیمارم میکند. من فعلا اینجا هستم رشنالیست گرامی و هرگاه حالی خوش و یا چیزی برای به اشتراک گذاشتن در اینجا داشته باشم، مینویسم. نوشتههای شما را هم صدالبته دنبال خواهم کرد.🌹
@@Mehrbod نکته ی دیگر آنکه بیانم از "مذهب فرگشت گرایی" صرفا یک طعنه ی مزه دار نیست! جدا از یک شناخت بسیار معیوب که از چنین رویکردی ممکن است منتج شود، و مفاهیم مختلف را با هدف توضیح درست، خراب کند؛ امروزه برای بسیاری به عنوان نوعی مذهب درآمده، و نهاد "دانشگاه" نقش کلیسای قرون وسطا را به روشی دیگر در جهان امروز بازی می کند.
من حتی به خاطر پرداختن مناسب تر و ظریف تر به مفاهیمی از قبیل ایمان، جنون، عشق، مرگ و انفجار از «خردگرایی» که آن را در گفتگوهایی پیرامون خردگراییبه طور ویژه و متفاوت تبیین و دفاع می کردم، دست کشیدم!
شک دارم به جز@Ouroboros کسی از کاربران این انجمن اهمیت موضوع را درک کرده باشد.
@@Mehrbod نکته ی دیگر آنکه بیانم از "مذهب فرگشت گرایی" صرفا یک طعنه ی مزه دار نیست!
جدا از یک شناخت بسیار معیوب که از چنین رویکردی ممکن است منتج شود، و مفاهیم مختلف را با هدف توضیح درست، خراب کند؛
امروزه برای بسیاری به عنوان نوعی مذهب درآمده، و نهاد "دانشگاه" نقش کلیسای قرون وسطا را به روشی دیگر در جهان امروز بازی می کند.
من حتی به خاطر پرداختن مناسب تر و ظریف تر به مفاهیمی از قبیل ایمان، جنون، عشق، مرگ و انفجار از «خردگرایی» که آن را در گفتگوهایی پیرامون خردگراییبه طور ویژه و متفاوت
تبیین و دفاع می کردم، دست کشیدم!
شک دارم به جز@Ouroboros کسی از کاربران این انجمن اهمیت موضوع را درک کرده باشد.
چه بسا که این دیدگاه درست باشد, ولی من پیوند آنرا به گفتمان دیگر نمیگیرم. فرگشت یک ابزار پدیدهشناسی و توضیحگر
هستیشناسانه است و از چرایی پیدایش زابها و ویژگیها پرده برمیدارد, اینک اینکه برخی آنرا همچون ابزار دین؟ بکار ببرند
برای من باورپذیر ولی دیرگوار است, زیرا دین ابزاریست که با باور به جهان پس از مرگ و آفریدگار و اینها و سر و کار هنگامیکه
فرگشت تنها با پدیدهشناسی و زابشناسی. فرگشت میگوید چرا بینی دو سوراخ دارد و چرا مغز دو نیمکره و هتّا تا آنجا هم
میتواند فرا برود که ادّعا کند «آماج جهان بسوی افزایش هوشمندیست» و در قلمروی فلسفه اینگونه پای بگذارد, ولی کمتر
کاری به آفریدگار جهان و بهشت و دوزخ دارد!
من آن گفتگو که پیوند دادهاید را نگاهی انداختم ولی چیز چندانی دستگیرم نشد, به باور من جنبش خردگرایی که امروز میبینیم
کمتر از همه خردورزی دارد و همان «فندگرایی»ست که آمیزههایی از خرد را با خود همراه کرده است. برای نمونه امروزه در غرب
این "خردگرایانه" به شمار میرود که هر چه بیشتر دانشمندان در زمینهیِ هوشوارهها (Artificial Intelligence) بکوشند و بپژوهند
و از دید "خردگرایانه"ی غرب اگر کسی هم ستیزی یا نقدی داشت راه درستاش این است که بنشیند کتاب بنویسد و مقاله
از خودش در بیاورد - گویی که کتاب میتواند از ساخت پژوهشگاهها جلوگیری کند - که خب همهی اینها رویهم میگویند که آماج
سیستم چیزی بجز گسترش و پیشرفت دادن تکنولوژی نیست, گرنه «خرد» بتنهایی هزار و یک چیز هم میگوید و نمونهوار
انقلاب و ستیز و خشونت نیز ابزارهایی هستند که مهر خرد روی آنها میتواند بخورد, ولی سیستم آنها را هرگز
برنمیتابد و خردگرایی را تا آنجایی میپسندد که همراستا و همسو با آماج سیستم, گسترش و پیشرفت
همهسویهی تکنولوژی باشد و هر چه چیز این باشد "خردستیزی" شمارانده میشود.
چه بسا که این دیدگاه درست باشد, ولی من پیوند آنرا به گفتمان دیگر نمیگیرم. فرگشت یک ابزار پدیدهشناسی و توضیحگر هستیشناسانه است و از چرایی پیدایش زابها و ویژگیها پرده برمیدارد, اینک اینکه برخی آنرا همچون ابزار دین؟ بکار ببرند برای من باورپذیر ولی دیرگوار است, زیرا دین ابزاریست که با باور به جهان پس از مرگ و آفریدگار و اینها و سر و کار هنگامیکه فرگشت تنها با پدیدهشناسی و زابشناسی. فرگشت میگوید چرا بینی دو سوراخ دارد و چرا مغز دو نیمکره و هتّا تا آنجا هم میتواند فرا برود که ادّعا کند «آماج جهان بسوی افزایش هوشمندیست» و در قلمروی فلسفه اینگونه پای بگذارد, ولی کمتر کاری به آفریدگار جهان و بهشت و دوزخ دارد!
مشکل اینجاست که از حدود خود خارج شده و در مباحثی به اظهار نظر می پردازد که نه صلاحیتش را دارد و نه توانایی اش را!
چنانچه شما نیز در جستار شناخت شناسی، از دستاوردهای دانشیک و توصیفات فرگشتیک، جهت توضیح اساسی ترین مقولات شناخت شناسی سود برده اید! حال دانشمندانی همچون داوکینز که موقعیت خوبی در این راستا بدست اورده اند، همچون کشیشانی به تبلیغ دین فرگشت/علم گرایی می پردازند. اینکه ابزار دین، جهان پس از مرگ و خداست و ابزار فرگشت مشاهده تجربی و ژن و... دگرسانی ای در فریب و هدایت شدن گله ی عوام ندارد.
من آن گفتگو که پیوند دادهاید را نگاهی انداختم ولی چیز چندانی دستگیرم نشد, به باور من جنبش خردگرایی که امروز میبینیم کمتر از همه خردورزی دارد و همان «فندگرایی»ست که آمیزههایی از خرد را با خود همراه کرده است. برای نمونه امروزه در غرب این "خردگرایانه" به شمار میرود که هر چه بیشتر دانشمندان در زمینهیِ هوشوارهها (Artificial Intelligence) بکوشند و بپژوهند و از دید "خردگرایانه"ی غرب اگر کسی هم ستیزی یا نقدی داشت راه درستاش این است که بنشیند کتاب بنویسد و مقاله از خودش در بیاورد - گویی که کتاب میتواند از ساخت پژوهشگاهها جلوگیری کند - که خب همهی اینها رویهم میگویند که آماج سیستم چیزی بجز گسترش و پیشرفت دادن تکنولوژی نیست, گرنه «خرد» بتنهایی هزار و یک چیز هم میگوید و نمونهوار انقلاب و ستیز و خشونت نیز ابزارهایی هستند که مهر خرد روی آنها میتواند بخورد, ولی سیستم آنها را هرگز برنمیتابد و خردگرایی را تا آنجایی میپسندد که همراستا و همسو با آماج سیستم, گسترش و پیشرفت همهسویهی تکنولوژی باشد و هر چه چیز این باشد "خردستیزی" شمارانده میشود.
تنها چیزی که لازم بود در آن جستار دستگیرتان بشود، آن بود که همچون دیگر دوستان، مفهوم در حال تکامل خردگرایی را به خاطر ابتذال نام آن در تاریخ، کاربرد مدل عقلانی آن برای عوام و... ابطال نکنیم. چیزی که متاسفانه دریافت نشد.
آن خردگرایی که من در آن جستار به دفاع از آن می پرداختم با آنچه شما نیز بیان می کنید کاملا متفاوت بود. اما نکته اصلی این بود که من، خردگرایی را نه به خاطر نقدهای تاریخی به آن و نه به خاطر نقدهای بیان شده در آن جستار یا دیدگاه کنونی غرب به آن، بلکه به خاطر حساسیت بسیار ویژه برخی مفاهیم و پدیده ها جهت فهمیدنشان و امکان شناخت آنها، حتی آن سیستم خردگرایی منحصر شده را کنار گذاشتم.
اما از طرفی دیگر، "خرد" ساختاری لایه وار دارد که در ترازهای هستی شناسی و شناخت شناسی گوناگون، اگر بدرستی و در جایگاه شایسته اش به کار برده نشود، پیامد آن، شناختی معیوب و در عمل چیزی مشابه جهان امروز می شود. برای مثال، خرد در قابل لمس ترین لایه ی طبیعی آن، تنها برده ی طبیعت ها و غرایز آدمی در تامین معاش و تولید مثل و... است. خرد محدود شده به عنوان ابزار دانشیک، تنها در راستای پیشرفت تکنولوژی و دانش تجربی به کار گرفته می شود. چیزی که خودتان هم بدان آگاهید.
تنها چیزی که لازم بود در آن جستار دستگیرتان بشود، آن بود که همچون دیگر دوستان، مفهوم در حال تکامل خردگرایی را به خاطر ابتذال نام آن در تاریخ،
کاربرد مدل عقلانی آن برای عوام و... ابطال نکنیم. چیزی که متاسفانه دریافت نشد.
آن خردگرایی که من در آن جستار به دفاع از آن می پرداختم با آنچه شما نیز بیان می کنید کاملا متفاوت بود.
اما نکته اصلی این بود که من، خردگرایی را نه به خاطر نقدهای تاریخی به آن و نه به خاطر نقدهای بیان شده در آن جستار یا دیدگاه کنونی غرب به آن،
بلکه به خاطر حساسیت بسیار ویژه برخی مفاهیم و پدیده ها جهت فهمیدنشان و امکان شناخت آنها، حتی آن سیستم خردگرایی منحصر شده را کنار گذاشتم.
اما از طرفی دیگر، "خرد" ساختاری لایه وار دارد که در ترازهای هستی شناسی و شناخت شناسی گوناگون، اگر بدرستی و در جایگاه شایسته اش
به کار برده نشود، پیامد آن، شناختی معیوب و در عمل چیزی مشابه جهان امروز می شود.
برای مثال، خرد در قابل لمس ترین لایه ی طبیعی آن، تنها برده ی طبیعت ها و غرایز آدمی در تامین معاش و تولید مثل و... است.
خرد محدود شده به عنوان ابزار دانشیک، تنها در راستای پیشرفت تکنولوژی و دانش تجربی به کار گرفته می شود. چیزی که خودتان هم بدان آگاهید.
خردگرایی <> خردورزی
خردگرایی نام پدیدهایست که دیده میشود و نام آن برآمدهی رفتار خردگرایان و چیزهاییست که خردگرایانه نامیده میشوند.
خردورزی یا کاربرد خرد ولی همان است که فرمودید و در ترازهای گوناگون برآیههای گوناگون
دارد, که در این نگاه خرد تنها یک ابزار (بهترین ابزار) است, در کنار ابزارهای دیگر همچون احساس.
نکوهش خردگرایی پس هرگز به خردورزی نیست, بساکه به رفتار خردگرایان و اندیشههایی که خردگرایانه نامیده میشوند.
مشکل اینجاست که از حدود خود خارج شده و در مباحثی به اظهار نظر می پردازد که نه صلاحیتش را دارد و نه توانایی اش را!
چنانچه شما نیز در جستار شناخت شناسی، از دستاوردهای دانشیک و توصیفات فرگشتیک، جهت توضیح اساسی ترین مقولات شناخت شناسی سود برده اید!
حال دانشمندانی همچون داوکینز که موقعیت خوبی در این راستا بدست اورده اند، همچون کشیشانی به تبلیغ دین فرگشت/علم گرایی می پردازند.
اینکه ابزار دین، جهان پس از مرگ و خداست و ابزار فرگشت مشاهده تجربی و ژن و... دگرسانی ای در فریب و هدایت شدن گله ی عوام ندارد.
این جهانبینیست که جایگاه ارزشی هر چیز را نشان میدهد و خاستگاه همگی همان تجربه/آروین است.
شناختشناسی نیز بهمانند, زیر آروینگرایی جای دارد نه پشت آن, زیرا همهی
دریافتها خواه ناخواه از آروین میگذرند, نون برخی خردپذیر, برخی درسهشپذیر, ولی همگی آروینپذیر.
فرگشت در شناختشناسی بروشنی کاربرد دارد, زیرا برای نمونه در فرگشت ما رنگهای سبز را بهتر
میبینیم و آسانتر سایههای آن را از هم بازمیشناسیم, ولی اگر این را فاکتور نکنیم در شناختشناسی
دچار لغزش خواهیم بود. یا نمونهی گویاتر, فرگشت یادآوری چیزهای دردناک را آسانتر از خوشایند کرده, از
همینرو سوگیریای به نام availability bias را پدید آورده که در شناختشناسی بی اندازه نقش دارد.
کسیکه با این سوگیری و روند آن در اندیشهاش آگاه نیست بسیاری از شناختهایش لغزشمند خواهند بود.