پاره‌خط

Dariush

این تاپیکی‌ست برای خویش‌اندیشی‌هایم پیرامون موضوعاتی که ذهنم را به چالش می‌کشانند.
اغلب پیرامون جامعه‌شناسی و فلسفه خواهند بود، با اینحال ممکن هر موضوعی را دربر بگیرند.
اگر نظری پیرامون هر کدام از پست‌های آتی داشتید، می‌توانید آن را همین‌جا و یا در تاپیکی
دیگر با من به اشتراک بگذارید.

Dariush

شریعتی را به سمت شمالکه می روید، بعد از حسینیه ارشاد، مابین تقاطع میرداماد
و ظفر یک طباخی یا کلهپاچه‌پزی در سمت راست خیابان وجود دارد که نام جالبی دارد:
بره ناقلا! در اینترکیب عجیب، نوع جالب توجهی ازلذت و سکرمستتر در خشونت‌ورزی
نهفته است، لذت خشونت علیه معصومیت و پاکی که نوعی از خشونتِکمتر شناخته
شده است.

یه نفر
Dariush

شریعتی را به سمت شمالکه می روید، بعد از حسینیه ارشاد، مابین تقاطع میرداماد
و ظفر یک طباخی یا کلهپاچه‌پزی در سمت راست خیابان وجود دارد که نام جالبی دارد:
بره ناقلا! در اینترکیب عجیب، نوع جالب توجهی ازلذت و سکرمستتر در خشونت‌ورزی
نهفته است، لذت خشونت علیه معصومیت و پاکی که نوعی از خشونتِکمتر شناخته
شده است.

جالب بود...
همچین حسی هم به من تلقین شد....

Dariush

بی‌هیچ تردیدی، بهترین و کارآمدترین راه برای فریب، دادن این خیال به سوژه است که «اوست» که شما را می‌فریبد.
با این پس‌زمینه به زندگی سیاسی ما در ایران و جهان بیاندیشید. مدیا به ما می آموزد که یاس و سیاهی مطلق حقیقت
ندارد و نمی تواند وجود داشته باشد، اما بیایید بپرسیم که آیا ممکن است که دشمنان ما از خودمان باهوش تر باشند؟
بی تردید آری؛ روی کاغذ حداقل؛ و حال اگر بازی برای برد و باخت است، همانقدر که شانس پیروزی برای ما هست،
در آنسو نیز هست.

در فلسفه سیاسی، مفهومی پیچیده و البته بسیار مهم وجود دارد به نام خودابطالگری؛ در بیان ساده و دم دستی‌اش،
هر اید‌ئولوژی سیاسی که نتواند ابطالگر خود را در درون خودش بیافریند و پرورش دهد، محکوم به فنا است. هر چه که
اندیشه‌های سیاسی در سپهر سیاست نسل به نسل فرگشت را تجربه می‌کنند و بروز می‌شوند، فربه تر و کلی تر
نیز می‌شوند، آنچنان که همه شکل های ابطالگر خود را درون خود خلق کرده، می‌بلعند و در خود ادغام می‌کنند.

همانطور که مثلا اصلاح طلبی در ایران چنین شد؛ در آمریکا اما برای نمونه‌ای با وضوح بیشتر، مشاهده می‌شود که
خود حکومت منتقد وضعیت اجتماعی می‌شود، به اوضاع زنان نگاه انتقادی دارد و فمنیست نیز هست، حقوق کارگران
را مهم می‌شمارد و پایمال شدن آنها را نابخشودنی قلمداد می‌کند و در یک کلام: بزرگترین اپوزسیون حکومت،
همانا خودش است!

این وضعیت کاملا جدید، کیک گندیده ایست هدیه مدرنیسم؛ لقمه ای خوشمزه اما غیرواقعی؛ زندگی شما میتواند
لوکس و درخشان باشد، اما یک چیزی هست در بطن و درون ماجرا که اگرچه نامرئی ست، اما به شکلی روانکاه،
شما را می آزارد؛ اگر خوش شانس باشید تا آخر عمر هرگز متوجهش نخواهید شد، اما کافیست یکبار با آن آشنا شوید؛
آنجاست که به شدت با شما اخت خواهد شد. این دروغ بزرگ رنج‌آوری که به نام زندگی مدرن به خوردتان داده می‌شود،
همچون لقمه‌ی خوشمزه و آبداریست که می‌دانید واقعی نیست! همچون عشقی که سکس‌‌دال به شما می‌ورزد.
همچون دوستی با Siri و Cortana .

آن حس کرختی و انزجاری که هر بار همزمان با لذت بردن از هر پدیده‌ای به سراغ‌تان می‌آید، آن حس حماقت و پوچی‌ای
که از فعالیت در عرصه‌های حقوق بشری و سیاست همزمان با حس مبهمِ مهم بودن به شما دست می‌دهد، آن شعله‌های
نامرئی تنفر و خشم‌ هر روزه‌ از همه کسانی که دور و برتان هستند و از شما جز مهر و احترام نمی‌بینند، آن حس خلآیی
که ناشی از انکار هر روزه‌تان است همزمان که خود را مهم و خودخواه جلوه می‌دهید؛ «تمدن» شرایط پدید آمدن اینها را به
وجود می‌آورد و شما تنها انتخابی که دارید این است که یاد بگیرید این همزمانی‌ها را ایجاد کنید و همچنان به بازی ادامه
دهید، چون خودتان هم بخشی از همین فرآیند را تکمیل می‌کنید.

قانون طلایی : هیچ اثری از جدیت در هیچ امری پذیرفتنی نیست!

Dariush

زبان فارسی، تا یک یا دو دهه پیش‌تر، درگیر آشفتگی‌های جدی بود؛ از حروف و رسم‌الخط ناهمخوانی که برایش وجود داشت تا وام‌واژه‌های همیشه نامأنوس مانده. ما برای نگهداشت وام‌واژه‌های عربی ناچار شده‌ایم حروفی که اصلا در زبان فارسی کاربردی ندارند، همچون «ض و ظ» یا «ث و ص » را همچنان حفظ کنیم، برای بودن همان واژه‌ها یادگیری دشوارتر زبان فارسی را به خود تحمیل کرده‌ایم چنانکه دیدن یا شنیدن کلماتی چون «گاهاً» و «برخاً» برایمان عادی شده، و از طرفی با بودن این فرم‌های غیررسمی دستور کلمه‌سازی، داشتن یک فرمول همه‌گیر و رسمی، برای این زبان تقریبا غیرممکن می‌نماید. همچنین واژگانی هستند که در زبان فارسی وجود دارند اما با ساختار این زبان ناهمخوانی روشنی دارند. مثلا واژه «اطلاعات» فرم جمع «اطلاع» است. ما از واژه اطلاعات به وفور حتی در نام وزارت‌خانه‌ها می‌توانیم استفاده کنیم اما چون نمی‌توانیم فرم اسمی یا متممی «اطلاع» را در ساختار جمله‌های فارسی حفظ کنیم، تقریبا فرم اسمی و متممی آن در زبان فارسی بی‌استفاده است، واژه‌هایی اینچنینی باعث دامن زدن به شلختگی در زبان می‌شوند.

اما گذشته از اینها، که بیان معضلات فرمی زبان فارسی هستند، ما درگیر مشکلی وسیع‌تر در مورد زبان هستیم، مشکلی که از سالها پیش‌تر زبان‌شناسان و جامعه‌شناسان پیرامون‌اش هشدار می‌دادند و این شاید بی‌سابقه‌ترین پیشامدی‌ست که با این سرعت پس از پیش‌بینی کارشناسان علوم انسانی در منظر ما به واقعیت می‌پیوندد. همه ما گفتگوها، مصاحبه‌ها و نوشته‌های پرغلط را دیده‌ایم و اغلب به آنها خندیده‌ایم، اما اگر کمی جدی‌تر به این موضوع فکر کنیم، مشاهده خواهد شد که نوعی ناتوانی جدی در عامه مردم ایران برای بیان مفاهیم یا افکار و ذهنیات‌شان، وجود دارد. مردم ایران گویا نمی‌توانند آنچه در سرشان هست را به بیان بیاورند. مسأله واژه نیست، آنها زبان‌شان را گم کرده‌اند. در واقع مردم ایران گویا الکن شده‌اند!

علل بروز چنین وضعیتی اهمیت زیادی دارد اما حتی نام بردن از آنها نیز احتمالا به درازایی خواهید کشید فرای حوصله این متن؛ با اینحال به باور من، نام بردن تیتروار و شناخت چند علت اصلی لازم است. اولین و مهم‌ترین آنها همانا سیاست‌های دیوان‌داری رسمی حکومت و مناسبات بروکراتیک موجود است. تصور کنید بیش از سی میلیون پرونده در قوه قضائیه هست و گذر بسیاری از ما، به این سازمان بزرگ افتاده است. کمی به ادبیات موجود در کاغذبازی‌هایی که هنوز در آنجا بسیاری با عشق و تعصب دنبال‌ش می‌کنند، فکر کنید. به شکایت‌نامه‌ها، حکم‌ها، دادخواست‌ها و ... . در اغلب اوقات بیان ساده و سرراست موضوع گویا این ترس را در نگارنده پدید می‌آورد که نکند مخاطب عدم جدیت یا فقدان فخر را در لحن‌اش احساس کند، در نتیجه هر چه بیشتر از جملات طویل استفاده میکند و آنها را به واژگان سخت عربی مزین می‌کند. در دیگر ادارات و سازمان‌ها نیز وضع کمابیش همینطور است.

اتفاقی که در نهایت رخ می‌دهد حضور بطور فزاینده پررنگ‌ترِ گیجی و آشفتگی مراجعان به ادارات و سازمان‌های دولتی و حکومتی است. شخصی که سوادی حداقلی یا معمولی دارد مسلما در برابر آشفتگی و بی‌نظمی بروکراتیک موجود هرگز مصون نخواهد بود. با توجه کیفیت پایین آموزش رسمی و عالی در کشور میتوان گفت بخش اعظم مردم ایران از این بلا سر به سلامت نمی‌توانند ببرند.

این شکافی که بین زبان رسمی و درک شهودی مردم از زبان شکل گرفته و رشد می‌کند سرانجام آنها را به مرز وادادگی می‌برد چنان‌که ناتوانی خود در فهم و ایجاد ارتباط درونی با آن زبان را پذیرفته و از تلاش برای رفع این فقدان دست می‌شویند، چنان‌که می‌بینیم تحصیل‌کرده‌ترین اقشار جامعه نیز برای نوشتن یک شکایت‌نامه دست به دامان عریضه‌نویسان می‌شوند.

اما چیزی که برای من جدی‌تر جلوه می‌کند، عدم دقت و ناتوانی در برقراری یک تمرکز خیلی حداقلی برای بیان است. گویا اشتباه کردن اهمیت چندانی ندارد! گویا حاضران این فضای آشفته، تصور می‌کنند هیچ اشتباهی آنقدر اهمیت ندارد که بخواهند خود را برای جلوگیری از آن به زحمتی هرچند ناچیز بیاندازند و بالاخره وضع آنقدر آشفته و مبتنی بر احتمالات و شانس است که هر چیزی ممکن است، از جمله فراموش شدن، کاملا بی‌اهمیت شدن و یا امکان جبران هر نوع اشتباه.

خیلی عجیب است اما در یک گفتگوی معمولی اغلب گوینده مشتی کلمات را به هم پیوند می‌زند و انتظار دارد مخاطب از حرف‌هایش بفهمد که او چه می‌خواهد بگوید و عجیب‌تر اینکه من بارها دیده‌ام که گوینده سر تکان می‌دهد و تاکید و تایید می‌دهد که «می‌فهمم»، اما می‌شود مطمئن بود که از گفته‌های گوینده برداشت‌های زیادی می‌توان داشت و هیچ معلوم نیست که مخاطب کدام را انتخاب کرده است. در واقع گفتگو تبدیل شده به نمایش حالات صورت و بدن و دو طرف گفتگو با اداهای تن و کمی کمک از واژه‌های درهم‌ریخته سعی می‌کنند حدس بزنند که طرف مقابل چه منظوری داشته.

برای نمونه من بارها مشاهده کرده‌ام که ایرانی‌ها فرق «به او نگفتم بیاید» و «به او گفتم نیاید» را درک نمی‌کنند و جملاتی مثل این را به جای هم استفاده می‌کنند. یا آنکه نمی‌دانند واژه‌هایی مثل «خیلی»، «بسیار»، «اغلب» و قیودی اینچنینی را کجا باید استفاده کنند و مهم‌تر اینکه نمی‌دانند کجا نباید از آنها استفاده کنند.

اغلب، شبکه‌های اجتماعی و همه‌گیری آنها را مقصر می‌شمرند، اما بعید است این عامل تاثیر مهمی داشته باشد. مردم ایران مدت‌هاست در بحران زندگی می‌کنند، بحرانی که تمام ابعاد ذهنی و فیزیکی حیات آنها را تحت تاثیر قرار داده است. زیست مستمر در بحران، انسان و جامعه را کندذهن، کم‌حافظه، سرگشته، سرآسیمه، آشفته و مستأصل می‌کند. در این وضعیت همه‌چیز در فضایی شتاب‌زده رقم می‌خورد و زبان و کلام از جمله مقولاتی خواهند بود که تحت تاثیر این شتاب‌زدگی قرار می‌گیرند.

با این وضعیتی که مشخصات هیچ‌ جور از کاهش بحران‌ها در آن دیده نمی‌شود، تقریبا غیرممکن است که از سرعت فرو رفتن در گرداب آشفته‌زبانی کاسته شود. این وضعیت جاهایی علت است، اما بیش از آن معلول است، معلول درهم‌ریختگی ابعاد گوناگون حیات روزمره انسان ایرانی. اینچنین است که کافی‌ست شما در خیابان ده نفر را به صورت شانسی انتخاب کنید و به هرکدام‌شان یک برگه کاغذ و قلم بدهید و از آنها بخواهید یک صفحه پیرامون موضوعی واحد هر چه دل‌شان می‌خواهد بنویسند، نتیجه به احتمال زیاد در نوع خود می‌تواند فاجعه قلمداد شود! میتوانید به اولین مصاحبه‌ از یکی از مسئولین در تلویزیون یا رادیو دقت کنید؛ احتمالا متوجه خواهید شد که چقدر غلط در جملات و واژه‌ها وجود دارد.

اشتباهات کلامی شکل‌های مختلفی دارند و بعضی از آنها در این متن مطرح نشدند، مثل استفاده از واژه‌های غیردقیق در موقعیتی که واژه‌های به مراتب بهتری وجود دارند، چون ما آنقدر در بدیهیات زبان نادان محسوب می‌شویم که علارغم اینکه تقریبا همه انواع این غلط‌های کلامی در محاورات روزمره ما مشهود هستند اما پرداختن به آنها در این شرایط منطقی نیست.

Dariush

پایان

اینک، در نخستین سالهای دهه‌ی چهارم زندگی، شور عجیبی برای درک ناب‌ترین حس حیات، درونم بالنده و کم‌کم غیرقابل نادیده‌گرفتن شده: پایان! راستش من هرگز مستغرق در زندگی روزمره نشدم و اینک که دقیقا روز درویدن از مزرعه کشته‌ها و موفقیت‌هایم است، خوب می‌دانم که در برابر پرسش تکراری «چرا» جز سکوت چیزی ندارم، چرا که من خود تنها شمه‌ای از حضور سرد و پرقدرت آن را در درون عمیق‌ترین و تاریک‌ترین سیاه‌چاله‌های درونم، دورادور حس می‌کنم.

زندگی در نگاهم روز به روز بیشتر شبیه به فاحشه‌ای پیر و کریه می‌شود که هر بار با نیرنگی منزجرکننده خود را در آغوشم رها می‌سازد؛ تصور توالی بی‌پایان این بازی، روانم را سخت می‌آزارد. این تشبیه قطعا نخ‌نما به نظر می‌رسد، اما با تشریحی که از آن خواهم داشت، نشان می‌دهم که چقدر واقعی و دقیق است و چه اندازه نزدیک به آنچه حس می‌کنم.

در حیات هیچکدام از ما هیچ طرح بیرونی و نظم واقعی موجود نیست و این درکی عرفی و ضمنی‌ست که در روابط درونی‌مان با رویدادها موجود است. بنابراین مشهود است که در واقع هیچ چیز خارج از جهان متصورات ما رقم نمی‌خورد و همه چیز حاصل یک بازی ذهنی است. درست است که من باشم یا نباشم، جهان بیرون آنجا هست، اما درک من از همین امر و هر امر دیگری وابسته به حضور خود من در این جهان است. بنابراین هر پدیده‌ای، هر واقعیتی و هر امر این جهانی، نسبیتی با روان و ذهن من دارد که تنها رابطه‌ی میان من و او از طریق همین نسبیت تعیین می‌شود.

تا زمانی که من، خویشتنم ( یعنی مجموعه‌‌ی تحت عنوان هویت فردی‌ام) را به عنوان یکی از پدیده‌هایی که در رابطه‌ی نسبی با خودم هست، به رسمیت نشناخته باشم، پیشروی در زندگی و برقراری نسبت‌های ذهنی با دیگر پدیده‌های درونی و بیرونی، چندان دشوار نیست. وقتی هیچ جزئی از من از خودم منفک نباشد، و من یک کلیت واحد باشم، مشخصا و به صریح‌ترین شکل، با هر چیزی توان برقراری ارتباطی ذهنی خواهم داشت، اما به محض اینکه آن کلیت از هم فروپاشید و من به واقعیت شکاف میان خود حقیقی‌ام و آنچه در ذهنم تحت عنوان «من» شکل گرفته پی بردم، همه چیز فرو می‌ریزد؛ نه آنکه وجود نداشته باشند، بلکه دیگر رابطه‌ی من با آنها به کلی از هم پاشیده است.

برای درک بهتر این شرایط، ارائه‌ی توصیفی از یک شرایط فرضی اما آشنا، می‌تواند کمک کند. تصور کنید سالها زیستن در انزوا، باعث شده هرگز اصول روابط معمول انسانی را نیاموخته باشید، یعنی در برقراری ساده‌ترین و پایه‌ای‌ترین روابط، سخت دچار مشکل هستید. مثلا همین که به کسی نزدیک می‌شوید، یا او به شما نزدیک می‌شود، برافروخته می‌شوید، تن و صدایتان دچار لرزش‌های عصبی می‌شود و لکنت باعث می‌شود که عملا درمانده شده و در اولین فرصت از موقعیت متواری شوید. با اینحال تصور کنید تصمیم گرفته‌اید درون جامعه رفته و هر جور شده از انزوا خارج شوید. نخستین راه حلی که به نظرتان می‌رسد، این است که علارغم تنش عصبی درونی، باید به کاری که فکر می‌کنید درست است عمل کنید. پس از چند بار جواب گرفتن از این راه حل، به رمز و رموز جعل شخصیت فکر می‌کنید. فرآیندش اینطور است که به دیگران می‌نگرید و اعمال آنها را در موقعیت‌های مختلف رصد می‌کنید تا در شرایط مشابه آنها را از خود جعل کنید. این کار به شما کمک می‌کند همچون یک فرد «نرمال» در نظر دیگران باشید و آنها شما رت در جمع خود بپذیرند.

پس از سال‌ها تمرین و سعی و خطا در جعل شخصیت، بالاخره در آن به تبحر می‌رسید، یعنی حتی احساساتی بسیار خاص همچون هیجان، شادی عمیق و گریستن را هم جعل می‌کنید. در پس این تبحر، شرایط بسیار عجیب و غریبی را تجربه خواهید کرد که خود توضیحی مبسوط در جایی دیگر می‌طلبد، اما یک نقطه‌ی عطف وجود دارد، یک لحظه مرگ و زندگی، یک نقطه‌ی تعیین‌کننده که تاریخ حیات‌تان را به قبل و بعد از خود تقسیم می‌کند. لحظه‌ای هست که شما آنقدر در جعل تبحر یافته‌اید که حتی خودتان هم توان تشخیص واقعی یا جعلی بودن نمایش‌تان را ندارید! یعنی هرچه با خود می‌اندیشید نمی‌توانید تشخیص دهید که خودتان بودید که چنان کرد یا آنکه همچنان در حال جعل هستید؟ آن لحظه قطعا هولناک‌ترین فکر به ذهن‌تان خواهد رسید: من در خدمت چه کسی هستم؟ از آن لحظه همه چیز به سرعت شروع به فروپاشی می‌کند. گویی هر آنچه عامل پیوند بوده بین شما و پدیده‌های درونی و بیرونی، گسسته است؛ چرا که تاکنون شما در حال ساخت نمونکی از خود، بیرون از خودتان بودید و همه روابط و پیوندها را با آن برقرار می‌کردید؛ نابودی آن نمونک، یعنی نابودی همه چیز.

این فرآیند به باور من در همه ما به شکل‌های مختلف رخ می‌دهد. اما غالبا در همان مراحل ابتدایی متوقف می‌شود و شخص خود را غرق در درون یک روزمرگی می‌بیند و تنها هر از گاهی برای فرار از انزجار ناشی از این وضع به یک سری ابتکارات و تنوع‌ها رو می‌آورد. بی‌آنکه بخواهم چرایی‌اش را توضیح دهم، باید بگویم که بسیار به ندرت کسی به آن نقطه‌ی عطف سهمگین می‌رسد.

از اینجا به بعد، ادامه‌ی زندگی و روالی شبیه به سابق، به یک جعل دیگر نیاز دارد : خودفریبی. خودفریبی فرآیندی بسیار پیچیده دارد و در واقع یک مصالحه با خود است. مصالحه‌ای که در آن شما بطور ضمنی می‌پذیرید که آنچه در حال ساختن‌اش هستید واقعی نیست، اما هم چنین علارغم آن می‌پذیرید که اینطور بهتر است. اما این نیز تا ابد قابل ادامه دادن نیست. فروریختن نظام خودفریبی‌تان مثل دفعه قبل لحظه‌ای نیست، بلکه تدریجی‌ست. همچون معتادی که دوز اعتیادش تدریجاً چنان رشد می‌کند که دیگر هیچ دوزی حالش را خوب نمی‌کند.

اینجاست که تن دادن به فریب‌های ذهنی پیرامون زندگی برای‌تان عمیقأ تلخ و گزنده می‌شود، همچون هم‌آغوشی با عجوزه‌ای که در ابتدای این متن بدان اشاره کردم. هر صدا و تصویر و مزه و عطری، هر لمسی و هر رابطه‌ای، شما را آزرده می‌سازد. این چنین است که اینبار جور دیگری به غار تنهایی خویش می‌خزید. طوریکه حتی آنچه به عنوان تنها یک درک وجودی از خودتان می‌شناختید ، یعنی حداقلی‌ترین رابطه‌ای که با خودتان دارید، نیز بی‌معنا و رنگ‌باخته می‌شود و دقیقا همین‌جاست که تنها یک چیز بکر می‌ماند: پایان! پایان به معنای «تمام».

پایان، یعنی قطعی بودن اولین و آخرین بار، یعنی یک بار، یعنی شروع یک انقطاع واقعی، یعنی یک حس حقیقتا ناب، هرچند کوتاه.

من خوب آموخته‌ام چگونه لذت بسازم، خوب می‌دانم چگونه آن را معنا کنم و درکی واقعی از آن بسازم. اما اگر قرار باشد گند چیزی که به من تعلق ندارد عیان و به فسادی بس رنج‌آور کشانده نشود، باید شهامت آن را داشته باشم که رهایش کنم. رها کردن شهامت و نجابت می‌طلبد. شهامت و نجابتی که اغلب آدم‌ها از آن بی‌بهره‌اند و تا آخرین توان‌شان برای زیستن به شکلی حتی رقت‌انگیز و زشت، می‌کوشند. باید آنچه به ما تعلق ندارد را رها سازیم تا به تمامی از آن آنان که گرامی‌اش می‌دارند باشد؛ آنان که «رقص و طرب» را نیک می‌دانند، شایسته‌ترین‌ها برای داشتن زندگی هستند.

Dariush

در مورد «هوش»

انیشتین باهوش‌تر است یا بتهوون؟ استیو جابز باهوش‌تر است یا استنلی کوبریک؟ گالیله باهوش‌تر است یا گوته یا گاندی؟

این سوالات یا سوالات مشابه احتمالا برای اکثر ماها پیش آمده، اما آیا می‌توان پاسخ دقیقی برای اینها یافت؟ آیا ما می‌توانیم معیارهایی دقیق برای سطح هوشمندی تعریف کنیم و بر آن اساس سطح هوشمندی انسان‌ها را تعیین کرده و بین‌شان مقایسه انجام دهیم؟

این‌ها سوالاتی بسیار کلیدی هستند، اما قبل از هر چیز باید تعریفی از هوش داشته باشیم. در اینجا قرار نیست تلاش کنم که برای این مفهوم بسیار پرمناقشه و دامنه‌دار، تعریفی فرمال ارائه دهم، اما آنچه بدیهی‌ست، هوش مربوط است به توانایی‌های فعالیت‌های ذهنی افراد که خود این توانایی‌ها به مواردی چون ژنتیک، پیشینه‌ی فرهنگی، تربیت خانوادگی، استعدادهای ذاتی و غیره وابسته است. قصد من این نیست که با توجه به این مقدمه، معیاری برای تعیین سطح هوش آدم‌ها تعیین کنم، بلکه آنچه به دنبال آن هستم این است که چرا اغلب تصوری اشتباه در این مورد داریم و البته، قائل به این نیستم که آدم‌ها در سطح هوش قابل تمایز نیستند، بلکه شواهدی ارائه خواهم داد از اینکه اغلب در سطح‌بندی هوش آدم‌ها و کاربرد آن دچار اشتباهات خطرناکی می‌شویم.

برای نمونه، فرض کنید شخصی با IQ بالا، اطلاعات عمومی غنی، دانش تخصصی عالی و سطح تحصیلات عالی در برابر ماست. در مقابل او کسی‌ست که IQش کمی از متوسط جامعه بیشتر است، سطح تحصیلات دانشگاهی متوسطی دارد و تخصص خاصی هم ندارد. آیا میان این دو شخص میتوان گفت که نفر اول باهوش‌تر از دومی است؟مشخصا اغلب ما با اطمینان شخص اول را به عنوان هوش برتر تعیین خواهیم کرد. اما چقدر احتمال دارد که این تصور ما اشتباه باشد؟ نشان خواهم داد که این احتمال زیاد است.

به باور من، که البته تصور نمی‌کنم چندان نظر غریبی هم باشد، توانایی‌های ذهنی در حوزه‌هایی چون نبوغ، توانایی‌های اجتماعی(که خود شامل موارد بسیاری چون همذان‌پنداری، توانایی برقراری روابط اجتماعی غنی و موارد بسیار دیگر می‌شود)، خلاقیت، توانایی حل مسایل فکری، توان یادگیری، قدرت تحلیل ذهنی، انعطاف و تطابق با شرایط جدید زیست به لحاظ اجتماعی و فرهنگی و مواردی اینچنینی تعریف می‌شود‌. اگر در این مورد توافق وجود داشته باشد، باید پذیرفت که تعیین سطح هوشمندی آدم‌ها برای انجام قیاس میان آنها، از جایی به بعد بسیار سخت و پیچیده می‌شود. یعنی اگر داده‌هایی که ما از دو شخص خاص داریم، نمره آی‌کیو باشد که صرفا دو سه نمره اختلاف در آن باشد و همچنین سطح تحصیلات دانشگاهی‌ باشد که در آن نیز فاصله زیادی نباشد؛ با این توصیفات اگر این‌ داده‌ها را با همان اختلاف‌های نه چندان فاحش (که هر دو به نفع یکی از دو نفر بالاتر است) را داشته باشیم، آنگاه مشخصا نمیتوان یکی را هوشمندتر دانست، چون احتمال اینکه انتخاب‌مان اشتباه باشد بسیار بالاست.

برای اینکه توضیح دهم چرا این احتمال بالاست، همان مثال اول را در نظر بگیرید. فرض کنید شخص اول که او را اکبر می‌نامم، از دانشگاه صنعتی شریف، دکترای علوم کامپیوتر دارد، اطلاعات عمومی غنی دارد و نمره IQ او نیز ۱۱۰ باشد. عظیم اما لیسانس دانشگاه اصفهان در معماری است، نمره IQ او حدود صد است و اطلاعات عمومی متوسطی هم دارد. احتمالا اغلب ما با این اطلاعات، اکبر را باهوش‌تر تعیین می‌کنیم. اما فرض کنید اکبر جز کدنویسی و حل مسایل الگوریتمیک هنر دیگری ندارد، دوستان صمیمی زیادی ندارد، زندگی تقریبا یکنواخت و خطی دارد، طوریکه پیش‌بینی شرایط زندگی بیست سال بعدش زیاد دشوار نباشد و اگر از او بخواهند پیرامون یک موضوع عمومی، مطلبی بنویسد، نتیجه شاید به لحاظ محتوایی خوب باشد اما فرم خیلی ابتدایی‌ای خواهد داشت. عظیم اما در نواختن سه ساز موسیقی مهارت بالایی دارد، دوستان صمیمی زیادی دارد که حاضرند برایش فداکاری کنند، شرایط و محیط‌های جدید برایش جذابیت دارند و به همین خاطر خیلی راحت با آنها وقف پیدا می‌کند و جایگاهی دست بالا برای خود دست و پا می‌کند چنانکه اطرافیان‌ش برای بودن او در جمع‌شان سر و دست می‌شکنند.

اکبر مسایل پیچیده ریاضیاتی را به سرعت حل می‌کند و در مواردی توانسته برای مساله‌های طراحی الگوریتم راه‌حل‌های بدیع خلق کند، اما در زندگی اطرافیان خود نقشی بسیار کمرنگ دارد. عظیم اما در مورد مسایل ریاضیاتی و مفاهیم علوم انتزاعی پیچیده زیاد حوصله بخرج نمی‌دهد، با اینحال زندگی چند تن از اطرافیان خود را متحول کرده، هزینه تحصیل خواهرانش در دانشگاه را تامین می‌کند و برای خانواده و دوستان‌ش فردی قابل اتکا است که همیشه می‌توانند روی همیاری و کمک‌‌اش حساب کنند.

اکبر تا بیست و‌ شش سالگی متکی به خانواده بوده و در خانه پدری زندگی میکرده. خانواده برایش بهترین شرایط تحصیل و امکانات ‌پیشرفت را فراهم کرده تا او به اینجا رسیده که برنامه‌نویس ارشد در یکی از شرکت‌های بسیار بزرگ شده. عظیم اما از پانزده سالگی که پدرش را از دست داده، اجبارا به لحاظ اقتصادی مستقل زندگی کرده و زیستن در شرایط بسیار سخت از او مردی با اراده قوی و روحیه‌ی مستحکم ساخته و اگرچه در مقایسه با اکبر به لحاظ حرفه‌ای موفقیت هم‌سطحی کسب نکرده، اما با شرایطی بسیار سخت‌تر توانسته به لحاظ شغلی از میانگین جامعه‌‌ی خود موفق‌تر باشد و با امکاناتی که بر اثر تلاش شبانه‌روزی فردی خود بدست آورده، توانسته کیفیت زندگی خانواده‌ی خود را نیز چند سطح بالاتر ببرد. اکنون با این داده‌های جدید اگر بخواهیم بین این دو، یکی را به عنوان هوش برتر انتخاب کنیم، کدامیک منتخب خواهد بود؟ تمام توصیفاتی که از این دو شخص داشتیم مربوط به توانایی‌های ذهنی می‌شوند، همچنین اگرچه این اشخاص کاملا فرضی و خیالی هستند، اما این شرایط با درجاتی تفاوت در جهان واقع کاملا محتمل هستند.

اینجاست که مشخص می‌شود قضاوت توان هوشی بر اساس سطح IQ یا مدرک تحصیلی و امثالهم چه اندازه می‌تواند خام باشد. البته کسی که مدرک تحصیلی سطح بالا در علوم نظری یا پایه دارد یا نمره IQ از میانگین جامعه بیشتری دارد، احتمالا دوست دارد صرفا همین مهارت‌های ذهنی که خودش در آنها دست بالا را دارد به عنوان معیار هوشمندی به رسمیت بشناسد و این البته تصوری غالب نیز هست، اما بدتر از آن اینکه جامعه، همین تصور بچه‌گانه از هوش را به عنوان ارزشی عام رسمیت می‌بخشد و مثلا کسی که در المپیاد ریاضی مقامی کسب کرده را «برتر» می‌شمرد و این فرمی بسیار نامحسوس از فاشیسم است که بطور نامرئی در ناخودآگاه جامعه حیات دارد.

معضل دیگرِ این نگرش، این است که شخصی که IQ بالاتری نسبت به میانگین جامعه دارد یا تحصیلات عالی کسب کرده، خود را برتر می‌شمرد و انتظار دارد همگان نظرات او را در زمینه‌های مختلف همچون امری مُنزَل پذیرا باشند. این باور زیرپوستی او را ممکن است در مراودات روزمره شاهد نباشیم، اما ردگیری آن در لابلای رفتارها و کلام‌ش چندان دشوار نیست یا کافی‌ست در این مورد او را به چالش بکشید و واکنش‌های هیستریک و غیرارادی و بچه‌گانه‌اش به تماشا بنشینید.

شاید مهم‌ترین مطلبی که باید به خاطر داشته باشیم، این است که برای هوشمندی دامنه تعریف کنیم. یعنی مثلا کسی که دانش تخصصی بسیار غنی در حوزه علم فیزیک دارد، نظریات‌ش در همان حوزه فیزیک قطعا مهم شمرده می‌شوند، اما در دیگر حوزه‌ها الزاما افکارش صائب و صحیح نیستند. مثلا انیشتین قطعا یک نابغه در علوم نظری و پایه محسوب می‌شود، اما آیا می‌توان نظراتش در مورد معماری را نیز به دلیل اعتباری که در حوزه علم فیزیک داشته، دقیق دانست؟

در مثالی دیگر، دانشمند مشهور، استیون هاوکینگ، که دانش‌اش در حوزه‌ی فیزیک بسیار جامع بود، در یکی از کتاب‌هایش نوشته بود که «فلسفه مرده است». این نظر چنان خام و فکرنشده بود که تقریبا باعث شد او را ریشخند کنند. در خوشبینانه‌ترین حالت، او با عدم اطلاع از فلسفه و جایگاه و کارکردش، در بیان نظرش احتیاط لازم را بخرج نداده بود. بنابراین بسیار مهم است که بدانیم هوش غالبا دارای دامنه است. ما امروز به واسطه علوم نوین می‌دانیم که کسانی که هوش ریاضیاتی یا الگوریتمیک بالایی دارند و کسانی که هنرمند هستند و یا کسانی که توانایی‌های اجتماعی بالایی دارند، خواص فیزیولوژیکی، مغزی و ژنتیکی کمابیش متفاوتی دارند و باید آنها را شناخت.

نکته‌ی مهم دیگری که لازم می‌دانم به آن اشاره کنم این است که اغلب معیارهای فرمال یا معمول سطح هوش آدم‌ها را خود کسانی که Scientist هستند برقرار کرده‌اند! مشخص است که این جماعت اگر بخواهند برای هوشمندی، معیاری تعیین کنند، تحصیلات دانشگاهی و سطح IQ را معرفی می‌کنند، یعنی همان معیارهایی که خودشان به واسطه‌ی آن Already باهوش محسوب شوند! در زمانه‌ای که علم جایگاهی الوهیتی و کلیسایی برای خود دست‌وپا کرده، هر شکل از برسمیت نشناختن برخی از گزاره‌های علمی، یا مخالفت با آن باورهای علمی که برای Scientistها اعتبارهای اجتماعی نامربوط دست و پا می‌کنند، نوعی تحجر و ارتداد شمرده شده و شخص تکفیر می‌شود.

ما در عصری زندگی می‌کنیم که آدم‌ها چنان در فضایی غبارآلود زندگی می‌کنند که کاملا جدی تصور می‌شود که کسی که در کار آزمایشگاهی غرق شده، در حال خدمت به بشریت است! این یکی از مضحک‌ترین خودفریبی‌هاست، چرا که الزاما کسی که در حوزه علوم پیشرفته و Hi-Tech فعالیت می‌کند حسی نسبت به انسان‌ و ارزش‌های انسانی ندارد! او صرفا درون یک سیستم و سازوکار فن‌سالار، فرصت و اجازه یافته به آنچه که علاقه دارد بپردازد؛ هیچ خواست خودآگاهانه‌ای در او برای خدمت به بشریت نبوده (مگر اینکه غیرِ این ثابت شود)؛ اغلب او حتی به اینکه سیستم و سازوکاری که در حال فعالیت در آن است چه هدفی را دنبال می‌کند یا اساسا چه می‌کند، اهمیتی نمی‌دهد.

اینجاست که موضوع سیستم ارزشی مطرح می‌شود و بسیار هم اهمیت می‌یابد. اغلب، Scientistها و جریان‌های فکری مدرن (همچون لیبرالیسم و امثالهم) که خود را از قضا باهوش نیز می‌شمرند، به شماری ارزش بسیار گَل و گشاد معتقد هستند که چندان به آنها فکر نشده و یا آنکه زیادی به آنها فکر شده. در بهترین حالت ارزش‌های اخلاقی و اجتماعی در میان این جماعت،مجموعه‌ای فروکاستِ مبتنی بر هزینه-فایده هستند که در آن اهمیت و ارزشِ ارزش‌ها خود به خود رنگ می بازد. در حالی که در آدم‌های معمولی، ارزش‌ها هم عمق بیشتری دارند و هم مفهوم کاملا متفاوتی دارند. برای نمونه، «اخلاق حرفه‌ای» را با «شرافت» مقایسه کنید. «اخلاق حرفه‌ای» در بخشی از معنای واقعی و عملی‌اش یعنی جداسازی «تعاملات شخصی» افراد در محیط کار با «تعاملات کاری»؛ آنچه شما در عمل احتمالا خواهد دید، نمودی بسیار مزورانه، ریاکارانه، رذیلانه و احمقانه از این ارزش است : هر اندازه که ما به عنوان مدیر یا رئیس با شما غیراخلاقی و غیردوستانه برخورد می‌کنیم، شما فرودستان اما اینها را بگذارید به حساب «اخلاق حرفه‌ای» و در فضای شخصی همچنان در حق‌مان معرفت بورزید و با ما دوست باشید(ما در دنیای واقعی آدم‌های خوب و مهربان و متفاوتی هستیم نسبت به آنچه شما در محیط کار از ما می بینید) !

این نمونه‌ای‌ست از ارزش‌های اخلاقی‌ای که ما در این دوران جدید وضع کرده‌ایم و همزمان خود را باهوش‌تر و برتر از پیشینیان یا هر کسی که همچنان متمایل به آن مشی فکری و سبک زندگی است، می‌شمریم. در نمونه‌ای دیگر، وقتی با علم‌گرایان و دیگر نمایندگان انسانِ مدرن، گفتگو می‌کنیم، آنها عدم تمایل به دوستی‌ها یا روابط اجتماعی را یک انتخاب شخصی می‌شمارند، در حالیکه در واقعیت، پیچیدگیِ مدیریت، نگهداری و گسترش روابط اجتماعی، وقتی درون مجموعه‌ای ارگانیک و هم‌بند از ارزش‌های اجتماعی و انسانی مبتنی بر شهود درونی و فهم ذاتی تعریف نشده باشد، چنان برایشان عظیم و سنگین می‌شود که چاره‌ای جز طفره رفتن از آن ندارند. به همین خاطر است که کسی که در این گروه است را اغلب در جمع‌های خصوصی و خانوادگی و مانند اینها، داخلِ آدم حساب نمی‌کنند و همان زمان که مثلا «مردِ طبیعی» جذاب است، او در جمع زنان «داداشی» است! نتیجه البته زمانی که او مجموعه‌ای از آدم‌های شبیه به خود را می‌یابد تا در میانِ آنها احساس اهمیت کند، خنده‌دارتر هم می‌شود.

بحث در این مورد می‌تواند بسیار طولانی شود، اما این را هم بگویم که همین الان اگر شما از امثال دونالد ترامپ بپرسید چه کسی باهوش‌تر است، خواهد گفت «آنکه توانسته ثروت و قدرت بیشتری کسب کند». همانطور که Scientistها امثال ترامپ را احمق شمرده و تمسخر می‌کنند، او و امثال او نیز احتمالا دانشمندان علوم نظری را مشتی nerd خودشاخ‌پندار می‌بینند که زندگی خود را در آزمایشگاه‌ها تلف می‌کنند! خوب هم که فکر کنیم، شاید حرف او کاملا درست نباشد، اما خیلی عجیب هم نیست. تاریخ قدرت و ثروت، تاریخی پر رمز و راز است که برای صاحبانش جایگاهی خدایگونه پدید آورده و همانطور که علم روی بد یا خوب دارد، ثروت و قدرت نیز می‌تواند بد یا خوب باشد.

یا به نظر شخصی من، هوشنگ ابتهاج که دیپلم هم ندارد یا نیما یوشیج که قطعا تست IQ نداده، با خلاقیت‌های فردی بی‌نظیر و تسلط فوق‌العاده‌شان بر زبان و ادبیات و تاریخ، به مراتب باهوش‌تر از پروفسور سمیعی هستند! این البته نظر شخصی من است. یا آن کمدین گمنام آمریکایی که زوایایی بسیار گم و ناپیدا از روان و روابط انسان‌ها، که حتی برای متخصصان روان‌شناسی و روان‌کاوی نامرئی بودند را می‌بیند و به شکلی بسیار خلاقانه آنها را به طنز می‌کشد یا موزیسینی چون فردی مرکوری، از بیل گیتس به مراتب باهوش‌تر هستند. در چنین وضعیتی داوری چه کسانی اصالت دارد؟ اینها نشان می‌دهد چقدر این موضوع پیچیده و قامض است و نمی‌توان حکم‌های قطعی و کلی در این مورد صادر نمود.

Mehrbod

سنجش هوش نیاز به سنجه‌ای فرنودین و خردپذیر دارد و آنهم چیزی نیست جز «توانِ راهکاریابی».

هوش کارکردی جز راهکاریابی در فرگشت نداشته, یاخته‌ها کم کم هم به پیوسته‌اند و جانداران چندیاخته‌ای را پدیدآورده‌اند
که "هوش" بیشتری داشته‌اند - و ازینرو بخت فرازیست بالاتر - و در جانداران چندیاخته‌ای کم کم یاخته‌هایی ویژه‌کار
گشته و به یاخته‌های مغزی ویژسته‌اند که کارکردشان راهکاریابی و افزودن هر چه بیشتر فرازیست همه‌ی پیکر بوده است.

سنجه‌ی هوش از اینرو توان راهکاریابی است و تنها آزمونگر راستین همان جهان بیرونی است که میگوید چه
کسی باهوش‌تریا کم‌هوشتر است. کسیکه در زندگی خود کامیاب, تندرست و شاد و نیرومند است باهوشتر از کسی‌ست
که در زندگی خود ناتوان, بی‌پول و افسرده است, گرچه دوّمی در ریاضی "نابغه" به شمار برود و یکمی "کودن".


کارکرد و سنجه‌ی هوش: راهکاریابی
آزمونگر راستین: جهان بیرونی
سنجش هوِش: کامیابی و توانِ راهکاریابی

در این رهگذر برخی گاه گیج میشوند و نداشتن سنجه‌ای خوب برای «کامیابی» را با هوش جابجا‌میگیرندد, هنگامیکه کامیابی
و خرسندی از زندگی خود یک فرهشت دیگری‌ست و از دید من آسان‌ترین راه برای سنجیدن آن نیز برنگری به خود کس است.
کسیکه خود از زندگی‌اش شاد و خرسند است را میتوان کامیاب برشمرد, و در این راستا نیز گهگاه پارادوکس‌نُماهایی به چشم میایند,
نمونه‌وار از دید خود من زندگی یک رئیس‌جمهور زجر ناب است و کسی همچون ترامپ از دید من بدبخت به شمار میاید و بوارونه,
کسیکه خانه و آرامش و تندرسی دارد و بگوییم یک نویسنده‌ی خوب است خوشبخت‌تر و کامیاب‌تر به چشم ام میاید. با این
همه این سنجش کامیابی از سوی من است و بایست خود این دو چگونه خود را میبیبنند و چه اندازه کامیاب میابند.

آدم باهوش کسی‌ست که میتواند گرفتاری‌های خودش را با راهکاریابی هوشمندانه از میان بردارد, و آدم فرهوش (نابغه) کسی‌ست
که میتواند گرفتاریهایی که برای دیگران سترگ و کمرشکن اند را با راهکارهای نوآورانه و بیمانند از میان بردارد. برخی فرهوش اند
ولی کنـُد, میبینید پس از چند سال ناگهان راهکارهای شگرف و پیشتر نادیده از خود نشان میدهند, برخی میبینید تند‌تر اند و
چند روزه میرسند. فرهوش‌ترینان آنهایی اند که با کمترین کوشش برترین راهکارها را میابند و گرفتاری‌ها را چپ و راست نیست میکنند.

پارسیگر

Dariush
Mehrbod

سنجش هوش نیاز به سنجه‌ای فرنودین و خردپذیر دارد و آنهم چیزی نیست جز «توانِ راهکاریابی».

هوش کارکردی جز راهکاریابی در فرگشت نداشته, یاخته‌ها کم کم هم به پیوسته‌اند و جانداران چندیاخته‌ای را پدیدآورده‌اند
که "هوش" بیشتری داشته‌اند - و ازینرو بخت فرازیست بالاتر - و در جانداران چندیاخته‌ای کم کم یاخته‌هایی ویژه‌کار
گشته و به یاخته‌های مغزی ویژسته‌اند که کارکردشان راهکاریابی و افزودن هر چه بیشتر فرازیست همه‌ی پیکر بوده است.

سنجه‌ی هوش از اینرو توان راهکاریابی است و تنها آزمونگر راستین همان جهان بیرونی است که میگوید چه
کسی باهوش‌تریا کم‌هوشتر است. کسیکه در زندگی خود کامیاب, تندرست و شاد و نیرومند است باهوشتر از کسی‌ست
که در زندگی خود ناتوان, بی‌پول و افسرده است, گرچه دوّمی در ریاضی "نابغه" به شمار برود و یکمی "کودن".

کارکرد و سنجه‌ی هوش: راهکاریابی
آزمونگر راستین: جهان بیرونی
سنجش هوِش: کامیابی و توانِ راهکاریابی

در این رهگذر برخی گاه گیج میشوند و نداشتن سنجه‌ای خوب برای «کامیابی» را با هوش جابجا‌میگیرندد, هنگامیکه کامیابی
و خرسندی از زندگی خود یک فرهشت دیگری‌ست و از دید من آسان‌ترین راه برای سنجیدن آن نیز برنگری به خود کس است.
کسیکه خود از زندگی‌اش شاد و خرسند است را میتوان کامیاب برشمرد, و در این راستا نیز گهگاه پارادوکس‌نُماهایی به چشم میایند,
نمونه‌وار از دید خود من زندگی یک رئیس‌جمهور زجر ناب است و کسی همچون ترامپ از دید من بدبخت به شمار میاید و بوارونه,
کسیکه خانه و آرامش و تندرسی دارد و بگوییم یک نویسنده‌ی خوب است خوشبخت‌تر و کامیاب‌تر به چشم ام میاید. با این
همه این سنجش کامیابی از سوی من است و بایست خود این دو چگونه خود را میبیبنند و چه اندازه کامیاب میابند.

آدم باهوش کسی‌ست که میتواند گرفتاری‌های خودش را با راهکاریابی هوشمندانه از میان بردارد, و آدم فرهوش (نابغه) کسی‌ست
که میتواند گرفتاریهایی که برای دیگران سترگ و کمرشکن اند را با راهکارهای نوآورانه و بیمانند از میان بردارد. برخی فرهوش اند
ولی کنـُد, میبینید پس از چند سال ناگهان راهکارهای شگرف و پیشتر نادیده از خود نشان میدهند, برخی میبینید تند‌تر اند و
چند روزه میرسند. فرهوش‌ترینان آنهایی اند که با کمترین کوشش برترین راهکارها را میابند و گرفتاری‌ها را چپ و راست نیست میکنند.

پارسیگر

👍

مهربد، در مطلب بعدی که منتشر خواهم کرد، نشان خواهم داد که نبوغ (که ارتباطی تنگاتنگ با هوشمندی دارد) حقیقتا می‌تواند کشنده باشد؛
نمونه‌های مشهورِ قربانیِ نبوغ آنقدر زیاد هستند که می‌توان تصویری نسبتا روشن از خیلِ قربانیانِ گمنام داشت.

Mehrbod #۱۰
Dariush

👍

مهربد، در مطلب بعدی که منتشر خواهم کرد، نشان خواهم داد که نبوغ (که ارتباطی تنگاتنگ با هوشمندی دارد) حقیقتا می‌تواند کشنده باشد؛
نمونه‌های مشهورِ قربانیِ نبوغ آنقدر زیاد هستند که می‌توان تصویری نسبتا روشن از خیلِ قربانیانِ گمنام داشت.

چنین چیزی را من "ابرهوشمندی" یا نبوغ نمی‌نامم.

کسیکه در یک چیز بی‌اندازه خوب است و در دیگر چیزها نه هیچ خوب را مانند ورزشکاری بیانگارید که یک ماهیچه‌ی درشت و ورزیده
در یکی از بازوی‌هایش دارد و دیگر اندامش زار میزنند. چنین کسی اگر آن ماهیچه را نمیداشت در حقیقت خوش‌پیکرتر به چشم می‌آمد.

ازینرو, کسیکه از روی ابرهوشمندی؟ کارش به مرگ می‌انجامد بزرگترین بازنده است و در واقعیت
کوچکترین هوشی نداشته. چنانکه در بالا آمد, سنجه‌ی هوش راهکاریابی و از میان برداشتن گرفتاری‌هاست.

در این راستا نگرش شما را به گفت‌آوردی از واپسین کتاب نسیم نیکولاس طالب میکشانم:

Skin in the Game by Nassim Nicholas Taleb: Summary, Notes, Lessons - Nat Eliason

By definition, what works cannot be irrational; about every single person I know who has chronically failed in business shares that mental block, the failure to realize that if something stupid works (and makes money), it cannot be stupid.

Dariush #۱۱

یکی از قطعاتِ کتابِ چنین گفت زرتشت که بسیار گمنام مانده و کمتر کسی را دیده‌ام که حتی آن را بشناسد، قسمت «پیشگو» است.
اما این یکی از شاخص‌ترین و به باور من حیرت‌انگیزترین قطعاتِ این کتاب و احتمالا تمام نوشته‌های فلسفی-ادبی است.
پیرامون این قطعه سخن گفتن بسیار دشوار است، چرا که چنان سترگ و گران است که تنها باید آن را خواند و به آن اندیشید و باز خواند و باز اندیشید و باز ...

«پیشگو» چنین آغاز می‌شود:
«و دیدم که اندوهی گران بر بشر فراز می‌آید.بهترینان از کارهاشان آزرده شدند.
«آموزه‌ای پدید آمد و باوری در کنارش : همه چیزپوچ است؛ همه چیز یکسان؛ همه چیز رو به پایان!
«آری، خرمن کرده‌ایم، امامیوه‌هامان چرا همه سیاه و تباه شدند؟ دوش از ماه بدخواه چه فروافتاد؟
«کارِمان همه بیهوده بوده است وشرابِ‌مان زهر گشته است و چشمِ بد بر کِشت‌ها و دل‌هامان داغ زردی زده است
«چنان خشکیده‌ایم همه که اگر آتشدر ما افتد {در دمی} خرد و خاکستر خواهیم شد. آری، آتش نیز از ما به تنگ آمده است!
«چشم‌هامان همه خشکیده‌اند. دریانیز پس رفته است. زمین همه می‌خواهد از هم دهان باز کند، اما ژرفنا نمی‌خواهدفروبلعد!
«دریغا، کجاست دریایی که باز در آنغرق می‌توان شد : زاریِ ما این‌گونه بر فرازِ مرداب‌هایِ کم‌ژرفا طنین‌افکن است.
«به‌راستی، خسته‌تر آن‌ایم که تنبه مرگ دهیم. هنوز بیداریم و زنده - اما، در گورخانه‌ها! »

تا اینجا، نیچه از زبان یک پیشگوی ظاهرا دوره‌گرد و خانه‌بردوش که گذرِ زرتشت و شاگردان‌‌اش اتفاقی به او افتاده، چندی جملاتِ هشدارآمیز
و نکوهش‌بار پیرامون سرگذشت و سرنوشتِ آدمیان، بیان می‌کند. اما ناگهان چرخشی در این روایت رو می‌دهد؛ زرتشت پس از اینکه چند جمله
پیرامونِ پیشگو و پیشگویی‌اش با شاگردانِ خود سخن می‌گوید، ناگهان آواره شده و سه روز نه چیزی می‌خورد و نه چیزی می‌‌نوشد؛ و سپس به
خوابی دراز می‌رود. پس از مدتی نامعلوم زرتشت از خواب برمی‌خیزد و از رویای خود با شاگردانش می‌گوید.

تصاویر و فضایی که در این رویا تصویر می‌شوند، حقیقتا بی‌نظیر و حیرت‌انگیز هستند. با هر بار خواندنِ این بخش، در من حالاتی عجیب پدید آمد و
مدتی را ناگزیر مشغول اندیشیدن به آن ماندم.
این متنِ بسیار کوتاه، به خوبی و تمامی نشان می‌دهد که چرا نیچه غیرقابل ِ تشریح و توضیح است؛ چرا باید خود او را صرفا بطور مستقیم خواند و
به حس و شهودی درونی تبدیل ساخت. کدام تفسیر و تشریح آثار نیچه قادر است، حس گران‌سنگ و سترگِ نفهته در این فضای وهم‌گونه را که
با قاطعیت می‌توان گفت هرگز در هیچ کتاب فلسفی، نمونه‌ای شبیه به آن پیدا نمی‌شود، به مخاطب منتقل کند؟

به باور من این متنِ کوتاه، نشان از عظمتِ غریبِ اندیشه‌ی نیچه دارد. روایتِ زرتشت از رویای خود:

«خواب دیدم به زندگی یکسره پشت کرده‌ام : من در کوه-کوشکِ تَک‌افتاده‌ایِ مرگ شَبپا و گوربان شده بودم.
من آنجا نگهبانِ تابوت‌هایِ او بودم. دخمه‌هایِ نَمور آکنده از این نشانه‌هایِ پیروزی {مرگ} بود و زندگیِ شکست‌خورده از درونِ تابوت‌های شیشه‌ای مرا می‌نگریست.
بوی ابدیت‌های غبارآلود در نَفَس‌ام بود و روان‌ام دم کرده و غبارآلود افتاده بود. کجا کسی هرگز در چنان جایی روا‌ن‌اش را هوای تازه داده است!
به پیرامون‌ام همه کورسوی نیم‌شب بود و تنهایی گوژیده در کنارش؛ و سومین و بدترین همنشین‌ام سکوتِ زنگدارِ مرگ بود.
با خود کلیدها داشتم؛ از آن زنگ‌خورده‌ترین کلیدها! و می‌دانستم که با آنها چه‌گونه جیغ‌زن‌ترین دروازه‌ها را باید گشود.
چون بال‌هایِ دروازه از هم بگشود. صدا چون سخت خشم‌آلوده در دالان‌های دراز پیچید. این مرغ وحشیانه فریاد کرد. زیرا نمی‌خواست بیدارش کنند.
اما ترسناک‌تر و دل‌آزارتر از آن بازآمدنِ خاموشی بود و در سکوت فروشدنِ پیرامون. و من در آن سکوتِ شرارت‌بار تنها نشستم.
این‌سان زمان خزید و بر من گذشت، اگرکه هرگز زمانی در کار بود! من چه می‌دانم؟ اما سرانجام چیزی روی داد که بیدارم کرد.
تندرآسا سه کوب بر دروازه کوبیده شد و دخمه‌ها سه بار صدا را بازتافتند و غریدند. آنگاه من به سوی دروازه رفتم.
فریاد کردم : هلا! کی‌ست که خاکستر خویش به کوهستان می‌آورد؟ هلا! هلا! کی‌ست که خاکستر خویش به کوهستان می‌آورد؟
کلید را در قفل فرو کردم و در را چسبیدم و به زور کشیدم. اما هنوز یک انگشت هم باز نشده بود که ...
بادی خروشان بال‌هایِ آن را از هم گشود و صفیرزنان، نفیرکشان و بُران تابوتی سیاه سوی من افکند؛
و در میانِ خروش و صفیر و نفیر، تابوت از هم شکافت و از درون‌اش قهقه‌ای هزارتوی برآمد و با هزار شکلکِ کودک و فرشته و جُغد و
دیوانه و پروانه‌هایی همچندِ یک کودک، بر من خندید و خروشید و خندستان‌ام کرد.

این مرا سخت هراساند و بر زمین زد. و من از هول چنان نعره‌ای زدم که هرگز نزده بودم.
اما همان نعره مرا بیدار کرد و من به خود آمدم.»

من تفاسیر روانکاوانه‌ی شخصی خودم را از این متن و ارتباطش با بخش‌های دیگر کتاب دارم،

اما قصد ندارم اینجا چیزی از آن بگویم. فارغ از همه‌ی
مطالبی که پیرامون این متن می‌توان گفت، آیا این بخش بولدشده به تنهایی حیرت‌انگیز نیست؟

Dariush #۱۲

چرخه‌ی سقوط- توصیفی از یک فرآیند فروپاشی

در حیات فردی اشخاص، تهدیدی دائمی برای افتادن در چرخه‌ای مهلک و خطرناک وجود دارد که می‌توان آن را «چرخه‌ی سقوط» نامید. نقطه‌ی صفر این فرآیند چنین است که شخص مدتی طولانی در وضعیتی راحت یا عادت‌شده با نظمی مشخص قرار دارد؛ اتفاقی پیش‌بینی‌نشده یا به درستی شناخته‌نشده (از دست دادن شغل، طلاق، ورشکستگی مالی و... ) رخ می‌دهد و تلاطم را وارد زندگی‌اش می‌کند. اینکه چنین چیزی به سادگی می‌تواند تبدیل به نقطه‌ی شروع فروغلتیدن در آن چرخه‌ی مرگبار شود، باورپذیر نیست، چرا که فرد در موقعیتی قرار داشت که از نگاه خود و اطرفیان، شخصی قوی و متکی‌ به خود به‌نظر می‌رسید چنانکه می‌تواند از پسِ هر موقعیت دشواری برآید؛ نقص نامرئی‌ای که در این دیدگاه وجود دارد این است که شخص مورد نظر در تمام چند سال اخیر در موقعیتی ثابت و مشخص بوده و هرگز چالشی جدی را تجربه نکرده که بتواند براستی خود را بیازماید. او زمانی متوجه توهم خود می‌شود که خیلی دیر شده.

با ورود حادثه یا فاجعه، فرد مورد نظر با اعتماد به نفسی آسیب‌دیده و روانی آشفته می‌کوشد کنترل اوضاع را در دست بگیرد و دوباره نظم را برقرار سازد.  در این نقطه، بار دیگر خطایی مهلک او را تهدید می‌کند و آن، کوشش برای فراهم آوردن نظمی شبیه به نظم سابق است، نظمی که به آن عادت داشت و در آن راحت بود.  در این موقعیت است که به احتمال زیاد در کوشش‌های مکرر خود شکست می‌خورد، چون نیازی به گفتن نیست که پدید آوردن آن نظمِ از دست‌رفته، غیرممکن است. هر شکست آسیبی جدی‌تر به اعتماد به نفس و روان او وارد می‌آورد و هر بار سقوط او شتاب بیشتری به خود می‌گیرد. توان تحلیل و شناخت خود را کم‌کم از دست می‌دهد و هر بار با درک ضعیف‌تری نسبت به موقعیت و شرایط خود تلاش می‌کند و همین باعث می‌شود احتمال شکست‌اش بالاتر برود. مقارن با تمام اینها اعتبار اجتماعی خود را نیز در معرض تهدید می‌بیند و اینک آرام‌آرام اطرافیان نیز شروع می‌کنند به تضعیف و تحقیر او؛ از قرار مرسوم، همیشه فرصت‌طلب‌هایی نیز در کمین هستند برای جمع‌آوری غنایم. هر بار زخمی عمیق‌تر بر روان و عزت نفس‌اش، او را ناتوان‌تر و آشفته‌تر می‌سازد.

اینجاست که فرآیند سقوط عملی شده. او اندک‌اندک دست از تلاش برمی‌دارد و می‌کوشد دردها و رنج‌های خود را تسکین دهد چرا که تحمل آنها غیرممکن شده‌اند؛ منزوی، افسرده، رنجور، بی‌احتیاط و بی‌پروا می‌شود؛ روابط مسموم، مواد مخدر ، الکل، بی‌توجهی به سلامتی و خودویران‌گری نقاط انتهایی این چرخه هستند که در عمل او را تبدیل به مرده‌ای متحرک می‌کنند.

من در مورد روش‌‌های درمان یا مواجهه با چنین شرایطی، حداقل در این مطلب، چیز زیادی نخواهم گفت، چون فکر می‌کنم آن موضوعی بس بسیط‌تر است که این مطلب می‌تواند تنها مقدمه‌ای کوتاه بر آن باشد، اما در مشاهدات من در ایران، مردان با احتمال بیشتری نسبت به زنان در معرض چنین مخاطره‌ای هستند و اینکه شرایط اقتصادی موجود و وضعیت اجتماعی عجیب این روزهای ایران، سایه‌ی چنین فرآیندی را بر سر همه می‌گستراند. از توصیه و نصیحت همیشه گریزان بوده و هستم، اما راه حل خودم این بوده که اغلب چند مسیر جایگزین را هم‌زمان آماده نگاه داشته‌ام برای وضعیت‌های بحرانی، مراقب علایق و وابستگی‌های اجتماعی و غیراجتماعی خودم بوده‌ام تا از مرزی که مجبور به تحمل چیزی شوم که به آن علاقه‌ای ندارم یا باعث آزار من می‌شود رد نشود (این باعث می‌شود که تغییر دادن شرایط برایم راحت‌تر شود)، سعی می‌کنم وضعیت‌های تهدیدکننده را شناسایی کنم و آنها را جدی بگیرم، رسوب کردن در روالی  راحت و خطی را، مخاطره‌ای شبیه به بمبی ساعتی می‌بینم و مواردی از این دست؛ اما تمام اینها و چیزهای دیگر، تضمینی برای برطرف شدن کامل این مخاطره نیستند، تنها احتمال آن را کاهش می‌دهند.

Dariush #۱۳

چندی پیش همکلاسی قدیمی‌ای را ملاقات کردم؛ در عین آنکه این اتفاق بی‌اهمیت بود، کمی هم رنج‌آور بود. او تقریباً همان آدم ۱۶ سال پیش بود، من اما تغییرات زیادی در این سال‌ها داشتم که البته این نیز چندان مهم نبود، اما بهرحال دیگر نقطه‌ی اشتراکی با او نداشتم. و این دقیقاً همان نقطه‌ی رنج‌آور رویداد بود.

او همچنان می‌کوشید با خاطرات وحشی‌بازی‌های دوران طغیان هورمون‌ها با من ارتباط برقرار کند، خاطراتی که دیگر نه تنها جذابیتی نداشتند که باعث می‌شدند یادم بیاید چقدر «کیری» بوده‌ام در آن زمان. خوش‌بینانه گمان می‌کنم که اکنون دیگر چنین نیستم؛ اما رنج‌آورتر آنکه مطمئنم هم‌کلاسی سابق‌ام همان «کیری» باقی مانده و بازهم از آن بدتر آنکه خودش از آن بی‌اطلاع است.

Dariush #۱۴

قهوه‌خانه‌دار میان‌سالی را در شهری نه‌چندان دورافتاده می‌شناسم که مدعی‌ست در جوانی بازیکن برجسته‌ی تیم پرسپولیس بوده و به ناصر حجازی، دروازه‌بان اسطوره‌‌ی استقلال، گل زده. او می‌داند فاصله‌اش تا یک مضحکه‌ی بی‌مقدار شدن، سر زدن به گوگل است، با اینحال، چنان می‌کند.

این به گمان من دروغ‌گویی یا حماقت یا حتی جنون نیست. این کاری‌ست که انسان باید بکند: اقرار عینی به تسلیم در برابر آنچه «نمی‌تواند نباشد».

Dariush #۱۵

موفقیت یا دستاورد، عینیت یافتنِ تلاش و سوی فکری شخص است، اما اینکه او از کجا شروع کرده، نه. این درست است، اما واقعیتی‌ست که (اغلب) اهمیت ندارد.

Dariush #۱۶

عنوان تاپیک را تغییر دادم به پاره خط:
پاره‌خط استعاره‌ایست از افکاری که اگر چه تکه‌تکه هستند اما نامربوط نیستند و کلیتی بسیط و در عین حال قابل فهم را می‌توان لابلای سطور مکتوب آنها ردگیری کرد. پاره‌خط، پاره‌افکاری‌ست که لحظاتی خاص از زندگی را هدف می‌گیرند و نقاطی را به هم متصل می‌کند؛ پاره‌خط، همچون کد مورس، مجموعه‌ای از خط‌های پاره‌پاره‌است که در ظاهر نامفهوم اما حاوی یک حرف واحد است.

هر آنچه اینجا نوشته می‌شود، اگرچه برگرفته از تجربیات (غیر)روزمره من هستند، اما تقریباً بعید است کاملاً شخصی محسوب شوند و در عمل، تا آنجا که ممکن از وقوع چنین چیزی پرهیز خواهم کرد. اگرچه این امری غیرقطعی‌ست(چنانکه پیامبر اسلام می‌پنداشت در زِناشویی‌هایش با زنان و کنیزکان‌اش، نکات و عبرت‌های گران‌سنگ و پراهمیتی هست که باید برای پیروان‌اش به عنوان سرمشق، به ارث بگذارد، آن هم در قرآن)، اما فکر می‌کنم تا حد قابل قبولی برای جلوگیری از آن آمادگی دارم.

Dariush #۱۷

این را ببینید؛ مضمون این ویدیو برای من چندان اهمیتی نداره،

مزخرفی‌ست مانند تمام 99 درصد مزخرف موجود در نت. اما در فرم و مایه‌ی این محتوا، یک مطلبی نهفته که جالب توجه است. در تک‌تک فریم‌های این ویدیو به نوعی حساب‌شده، امتناع و ضدیت با هر المان فرهنگی سنتی به چشم می‌خورد؛ همه چیز در تضاد با هر آن‌چیزی‌ست که «نو» نیست؛ از چینش اشیاء و دکوراسیون سن تا نورپردازی و ارکستر و لباس‌ها، همگی بدان دلالت دارند. اما به ترانه و رقاص‌ها دقت کنید. دقیقا در نقطه‌ی مقابل همان چیزی هستند که «کلیت» قرار است در نفی آنها باشد. این یک وجه بسیار جالبی از مدرنیته است. او سمبل‌هایی از سنت را کنار خود نگاه می‌دارد، نه به این دلیل که آنها را دوست دارد یا می‌خواهد به آنها رسمیت دهد، بلکه می‌خواهد سلطه‌ی خود بر تمامی آنچه بوده نمایش دهد. پنداری می‌خواهد بگوید «این به لطف من است که جلوه‌هایی از پدران‌تان را می‌توانید تماشا کنید». و این در واقع یک تسریع در اعلام «مرگ سنت» است.

اما نکته‌ی من این نیست، بلکه این است که در آنسو سنت‌گرایان نیز بر همین سلک هستند. آنان نیز «پیشرفتگی» و «توسعه» را در اشکالی محدود از خودشان می‌خواهند و این دقیقا همان «تناقض در بطن» است. غیر از آنکه شما نمی‌توانید « بزرگِ کوچک» بخواهید، نمی‌توانید چیزی را نفی کنید درحالیکه بدیل‌تان «همان» است. «این آن همانی» بدیل پیشنهادی در دو لایه رخ میدهد، یکی در روش و دیگری در محتوا. بنابراین، راست‌اش نمی‌شود مطالب سنت‌گرایی را چندان جدی گرفت، چرا که وضع آنها در این دوران سلطه‌ی همه‌جانبه‌ی مدرنیته، از سنت‌گرایان یکی دو قرن پیش بدتر هم هست. بهتر است تعارف با واقعیت را کنار بگذاریم و بپذیریم که این اندیشه خود بخشی از همان وضعیتی‌ست که بدان می‌تازد.

https://www.youtube.com/watch?v=mBpvboolICs

Dariush #۱۸

بلاهت سکسی و تحجر جذاب: دو قطب هم‌ربا

در دل رابطه‌ی زوج ریحانه پارسا و مهدی کوشکی تحلیلی نهفته است که درک آن بس اساسی و پراهمیت است. ریحانه پارسا، دختری تیپیکال با بلاهتی شیرین و خواستنی در میان خیل  پسران و مردان و مهدی کوشکی مردی از آن خیل، پیروی علنی سنتی که امروزه زن‌ستیزانه و مردسالار نامیده میشود. مهدی کوشکی چند بار در صفحه خود از حق انحصاری طلاق و مردسالاری و بندگی زن در برابر همسرش دفاع کرده و ریحانه پارسا نیز، حداقل در ظاهر او را می پرستد. رابطه‌شان زرد و در کانون توجه انبوه در فضای مجازی. در این رابطه اما دو پدیده نهفته است که یکدیگر را جذب و بازتولید می‌کنند: در زن (پارسا)، بلاهت شیرین در کنار جذابیت جنسی‌اش و در مرد تحجر مردانه و عصبیت بدوی‌اش. این رابطه اگرچه در بنیان بی‌اهمیت است، اما بازنمونی‌ست از دینامیزمی که از بدویت تا مدنیت پایدار مانده و اکنون به ما رسیده است. سنتی بدوی که در آن زن، عصبیت و اعمال زور و قدرت را در مرد می‌ستاید و مجذو‌ب‌اش می‌شود و مرد نیز مطیع و برده بودن زن را.

در فضای رقابت جنسی این دو کارکردی بسیار فعال و تاثیرگزار دارند و جامعه هر چه از لحاظ  روابط جنسی بسته‌تر باشد، قدرت‌شان نیز افزون‌تر می‌شود، چنان‌که مردان برای کسب شرکای جنسی مرغوب‌تر، هر چه بیشتر از خود، مردانگی بدوی (که با تعاریف امروزی کمابیش با غیرت و ناموس‌پرستی هم‌سازی دارد)  بروز می‌دهند و زنان نیز هر چه بیشتر به آنان بها. این الگوها هم‌افزا هستند و یکدیگر را تغذیه میکنند.

البته که این سازوکار قرار نیست روابط تمام زنان و مردان را توضیح دهد و قطعا بسیاری از زنان و مردان جدا از این چرخه روابط خود را با معیارهای مدرن‌تر و مدنی‌تر (به زعم خود) شکل می‌دهند، اما همچنان مجموعه ی عظیمی از روابط بر اساس این الگو شکل می‌گیرند و زنان یا مردانی که آنچنان خودساخته یا متکی به ارزش‌های نوین نیستند یا نمی‌خواهند باشند و یا از همه مهمتر نمی‌توانند باشند (به دلیل بهره هوشی کمتر یا به باور من شکل متفاوتی از هوشمندی) برای عقب نماندن از قافله همان راهکار بدوی را پیش می‌گیرند. در اینجا موضوع بحث این جماعت است. دخترانی که غیرت، کنترل‌گری، پرخاش، سیکس‌پک و قطور بودن مردان را جذاب می‌یابند و مردانی که خنگ، مطیع و بنده بودن زنان را.

اگر سازوکار بازتولید این چرخه را واکاوی کنیم خواهیم دید که چندان پیچیده هم نیست؛ زن هر چه به لحاظ فیزیکی زیباتر و جذاب‌تر، گردآورنده مردان رقیب بیشتر پیرامون خود؛ این مردان به شکل‌های مختلف می‌کوشند توجه و علاقه او را نسبت به خود جلب کنند. در راستای این هدف، به بهانه‌های متنوع دور و بر او می‌چرخند و بی‌جهت او را تحسین و تکریم می‌کنند؛ گاهی حتی احمقانه‌ترین و مضحک‌ترین رفتارها و اعمال او را! حتما دیده‌اید که به بی‌مزه‌ترین جک‌هایی که از زبان یک دختر زیبا در یک جمع بیان میشود قهقه می‌زنند. همچنین به او انواع سرویس‌ها را ارائه می‌دهند و می‌کوشند هر چه بیشتر در خدمت او باشند. اینچنین است که آن دختر بلاهت خود را جذاب و خواستنی می‌یابد و آن را هرچه بیشتر به کار میگیرد؛ از طرفی زحمت برای کسب دانش، مهارت و آگاهی را بی‌وجه، چرا که لشگری عضلانی، داوطلبانه و پیش از آنکه او حتی واقعاً بخواهد، خواسته‌های‌اش را پیش‌بینی و فراهم می‌سازند. مردان بلاهت او را دوست خواهند داشت، چرا؟ به یک دلیل ساده: ناکاربلدی و خنگی او به معنای فرصت بیشتر برای خدمت‌رسانی از سوی آنها و بیشتر دیده شدن از سوی دختر هدف است.

از آنسو، در میان مردان نیز بدیهی‌ست که چه اتفاقی می‌افتد: دختری که ناکاربلد و بی‌مسئولیت بار آمده، اکنون خواهان مردی‌ست که در کنار زدن رقبا پیشرو و سرآمد باشد و بتواند آنچه او می‌طلبد را برآورده سازد (چرا که خود نمی‌تواند) و از آنجا که بلاهت چیزی از جنس خود را می‌طلبد، در اینجا عصبیت و مردانگی بدوی، بیشتر به چشم دختر مربوطه می آید. او راهی ندارد جز آنکه تسلیم و سرسپرده مرد قوی‌تر و زورمندتر شود. و طبیعی‌ست که در نهایت مرد پیروز تبدیل به الگو می‌شود و روش‌اش مبدل به ارزش برای دیگر مردان. زور و قدرت مرد اگر در بیرون به کار سرکوب و خشونت علیه دیگر مردان می‌آید، در خانه به چشم زن، حمایت و امنیت تعبیر می‌شود.

این سازوکار البته که  نقطه‌ی آغازین ندارد و چرخه‌ایست که از خود تغذیه می‌کند. به همین سادگی اما به شکلی بسیار ظریف و گاهی حتی نامرئی! دامنه‌ی این موضوع بسیار گسترده است و به تمامی پرداختن به آن، نه در ابعاد یک مقاله، بلکه شاینده کتابی‌ست.  پیگیری آنها را به همان دلیلی که گفتم، بر عهده‌ی مخاطبان می‌گذارم و از باز کردن آنها در اینجا درمی‌گذرم. اما لازم است نکته‌ی بسیار مهمی را در اینجا گوشزد کنم و آن اینکه، الگوها و تبعات این نوع فرآیند همسریابی، در دیگر رفتارها و منش‌های آدم‌ها ریشه می‌دواند و حتی آنجا که رقابت جنسی نیز برقرار نیست، حس برتری‌جویی و رقابت میان مردان دیده می‌شود و یا در مورد مادر و خواهر و دختر خود نیز همان الگو را به کار خواهند بست (اگرچه مولفه‌های پرشمار دیگری نیز وجود دارند، اما این علت در افزایش غریزی میل به خشونت در مردان اثر زیادی دارد.)

اگر کیس کوشکی-پارسا برایتان غریب است و باورتان نمی‌شود که بخش اعظم جامعه بر همین مسیر است، نمونه‌های گل‌درشت‌اش را می‌توانید در قاتلان سریالی و خیل دختران دلباخته به آنها بیابید. تد باندی یکی از قاتلان سریالی‌ست که تعداد زیادی دختر را ربوده، مورد تجاوز قرار داد و به قتل رساند (به اعتراف خودش سی نفر). اما او در زندان، هر ماه یک گونی نامه از دختران طرفدار و عاشق خود در سراسر آمریکا دریافت می‌کرد! غیر از تد باندی، در زندگی‌ تعداد زیادی از قاتلان سریالی، همچون جفری دامر، ریچارد رامیرز و چارلز منسون این اتفاق افتاده است.

این دینامیزم، برای دختر و پسر کتاب‌خوانده و دانشگاه رفته یا روشنفکر شاید غریب و احمقانه و یا تنها برقرار در مناطق دورافتاده به نظر رسد؛ اما در واقعیت در بطن جوامع کاملاً مرسوم و باقوام است. مشکل این است که آنان که کمی روشنفکرتر از متوسط جامعه‌ی خود هستند، دچار آفتی هستند که در آن تنها به خود و امثال خود (آفت لوکالیتی فرهنگی-اجتماعی؟!) توجه دارند و کوشکی‌ها و پارساها برایشان نادیدنی و ناموجود هستند و به همین دلیل دچار تحلیل‌های اشتباه می‌شوند.

یکی از این تحلیل‌های اشتباه از سوی فمنیست‌ها سر میزند. آنها با ندیدن این سازوکار و کلیات و جزئیات دیگر، تنها یک سوی این رابطه (مردان) را برجسته کرده و دچار سفسطه ی «تحلیل از انتها به ابتدا» میشوند، چنانکه عصبیت و غیرت مردان نقطه ی شروع تحلیل خود درنظر میگیرند و سپس میل به سلطه بر زنان و کنترل آن را به عنوان توضیحی بر چرایی این خوی مردسالارانه ارائه میدهند. آنها تاریخ و بیولوژی را یکسره به کناری افکنده و تحلیل‌هایی ارائه می‌دهند که اگر دقت شود فاقد زمان و متکی به «حال» است؛ آن هم از یک جهت : به مردانگی و عصبیت مردان می‌پردازند و آن را محرکه‌های مردسالاری می‌شمارند اما آنسوی دیگر حقیقت و همچنین کارکردهای تاریخی آن را ناگفته باقی می‌گذارند و این در اغلب تحلیل‌ها و ایده‌های موجود در فلسفه‌ی فمنیسم مشهود است.

خشونت یک چرخه‌است و‌ نقطه آغازی ندارد. خشونت اگرچه از مجرای یک شخص خاص در نهایت بیرون می‌زند، محصول کلیت یک جامعه‌است: زنان، مردان، سیستم سیاسی-اقتصادی، سنت و فرهنگ آن جامعه در آفرینش و تولد آن دخیل هستند. این موضوع در فلسفه‌ی حقوق بحثی‌ست دامنه‌دار و یک نگرش اساسی و پرطرفدار در آن شاخه، مسئول دانستن کلیت جامعه و تمام عناصر تشکیل‌دهنده‌ی آن در بازآفرینی جرم و جنایت در سطح جامعه است؛ چرا که در حقیقت کاستی‌ها و نقصان‌های موجود در جامعه است که خشونت، بزه و جنایت را در فرآیندی پیچیده و طولانی فرآوری می‌کند.

در پایان باید گفت که نمی‌توان علیه ناموس‌پرستی ستیز کرد بی‌آنکه به کلیت این واقعیت پرداخت. چنین مبارزه‌ای (اگر اساسا بتوان مبارزه نامیدش) ناکارآمد است و دیر یا زود مجموعه‌ی زیادی از زنان و مردان خواهند آمد که لج‌بازانه درست مخالف نظرات شما پیش خواهند رفت چنان‌که می‌بینیم امثال زوج پارسا-کوشکی و دیگران عمدا ارزش‌های شما را به سخره می‌گیرند. وقتی شعار می‌دهید «خشونت علیه زنان خاتمه دهید» و نه «خشونت را خاتمه دهید»، وقتی خشونت «مرد علیه مرد» و «زن علیه مرد» و «زن علیه زن» را مسکوت و بی‌اهمیت می‌گذارید و خشونت را در معنای کلی و عام آن هدف قرار نمی‌دهید و تنها به مردان و مردسالاری میپردازید و نقش یکسان زنان را در این چرخه نمی‌بینید، مانند این است که بخواهید لامپ تنها با یک سیم «نول» روشن شود؛ تحلیل‌هایتان ابتر، شعارهاتان نخ‌نما و فکرنشده و ذهنیت‌تان جانب‌دارانه و ناپذیرفتنی خواهد بود. در نهایت واقعیت بی‌اعتنا به باورهای شما، به راه خود خواهد رفت.

Dariush #۱۹
Dariush

این را ببینید؛ مضمون این ویدیو برای من چندان اهمیتی نداره ...

بی تردید، در میان تمام ایرادهایی که بر هر اندیشه‌ای ممکن است وارد باشد، بنیان‌برافکن‌ترین، همانا تناقض با خود است (یعنی بخشی از آن در تناقض با بخشی دیگر، یا کلیت خودش باشد) و این هرگز قابل اغماض نیست. اما در اینجا مناقشهای وجود دارد که به باور من به تمامی جعلی‌ست: تعریف توسعه و پیشرفت.

لازم نیست توضیح داده شود که چرا چنین پرسشی احمقانه است؛ اساساً اینها مفاهیمی نیستند که دخلی به سنت داشته باشند تا در آن راهی برای فرار از تناقض بنیادین سنت‌گرایی با خودش پیدا شود. با این‌حال بیایید کمی بیش از آنچه باید، هم‌دلی بورزیم و بخواهیم بُعدی دیگر را به موضوع بی‌افزاییم: بیایید تصور کنیم توسعه و پیشرفتگی میتواند جهت یا اشکال مختلفی داشته باشند. این البته چندان دور از واقعیت هم نیست، توسعه میتواند اشکال مختلفی به خود بگیرد اما مساله این است که ذات مشخص و تعیین‌پذیری دارد. مثلا پیشرفتگی در یونان باستان در مقایسه با ایران همان زمان، مسیر و شکل متفاوتی را پیموده، اما در هر دوی آنها تکنولوژی، هسته‌ی مرکزی است؛ بله، تکنولوژی هسته مرکزی تمام تمدن‌های پس از عصر آتش بوده، در واقع این تکنولوژی بوده که همه ابعاد زندگی اجتماعی انسان را شکل داده.

تکنولوژی در واقع آلترناتیو انسان برای طبیعت است. آنچه انسان از طبیعت میخواهد، امنیت است، در مقابل امیدش را به تکنولوژی می‌بندد. اگر طبیعت مادر است، تکنولوژی، معشوق مورد تمناست. بنابراین درون مایه تمام تمدن‌ها، تکنولوژی‌ست، نه ارزش‌ها و نظام‌های فکری احتمالاً تکاملی (یا داروینی) و از این منظر، اگرچه اشکال توسعه و پیشرفتگی می‌توانند متنوع باشند، با این‌حال، تکنولوژی محوریت خودافزای تمام اشکال مختلف تمدن و پیشرفتگی است.

پ.ن 1: من به خوبی می‌دانم در اینجا توضیحات بیشتری ضروری‌ست.من به تدریج آنها را ارائه خواهم کرد و این موضوع بسط خواهم داد.
پ.ن 2: پیرامون موضوع تکنولوژی، من بیش از همه از کتاب زیر بهره می‌برم؛ برایان آرتو، نویسنده‌ی منحصربه‌فردی‌ست، او برخلاف اغلب تکنولوژی‌پژوهان دیگر،  نسبت به آن بدبین نیست، اگرچه خوشبین هم نیست، اما به نظر من کمی به سوی خوشبینی زاویه دارد (به گفته‌ی خودش، شیفته‌ی تکنولوژی است) و همین باعث می‌شود خواندن این کتاب ضروری شود. او می‌کوشد بیطرفی خود را در واکاوی ذات تکنولوژی حفظ کنید و به پرسش‌هایی بنیادی در موردش پاسخ دهد، بی‌آنکه بخواهد فرجام‌کاوی کند؛ در واقع به دلیل اینکه او فرجامکاوی را رها کرده، توانسته تا حد زیادی بیطرفی خود را حفظ کند. این کتاب به فارسی نیز ترجمه شده(انتشارات نی فکر میکنم)، من آن را قبلا دیده و خوانده بودم و میدانم ترجمه خوبی است.

Dariush #۲۰

فریب ناهم‌سازی عقلانیت و واقعیت:
چگونه ذهن ما علیه خودمان عمل می‌کند

مطلبی که در این نوشته به آن می‌پردازم را جایی نخوانده‌ام و حاصل تلاش شخصی من برای شناخت رفتارهای آدم‌ها است؛ به همین دلیل اشتباه بودن بخش‌هایی از آن محتمل است و اگرچه به احتمال کمتر، اما نادرست بودنِ همه‌ی آن، باز ممکن است. با این حال خودم این تئوری را واقعی می‌بینم و سیر منطقی استدلال خودم را قانع‌کننده می‌دانم، در واقع اگر اینطور نبود آن را منتشر نمی‌کردم.

به نظرم، بهترین راه برای طرح این موضوع، پرداختن به این پرسش است: چرا با آنکه در مورد مشخصه‌های شرارت، آگاهی وجود دارد، اما همچنان قربانیان بسیار دارد؟ یا چرا هنوز روش‌های بسیار قدیمی و تکراری و کاملاً شناخته‌شده‌ی فریب، همچنان بطور گسترده استفاده می‌شوند و از قضا جواب می‌دهند؟

پاسخی را که من برای این پرسش‌ پیدا کرده‌ام «ناهم‌سازی عقلانیت و واقعیت» نام‌گذاری کرده‌ام، که به معنی نوعی ناهماهنگی در یک امر عقلانی و همان را بطور عملی تجربه و مشاهده کردن، است. یک مثال آشنا: فرض کنید دوستی که به عقل و هوش‌اش اعتماد دارید، از قربانی شدن در یک کلاهبرداری، نزد شما درد و دل می‌کند. تقریباً از همان ابتدای روایت او احساس می‌کنید که «خیلی تابلوئه که کلاهبرداریه که» و او هر چه بیشتر وقایع را یک‌به‌یک شرح می‌دهد، این پرسش در ذهن شما بیشتر پررنگ می‌شود: چطور نفهمیده که این یک کلاهبرداری است؟

درست است که احتمالا چون شما آخر داستان را می‌دانید، درک مسأله برای‌تان ساده‌تر خواهد بود، اما از خود بپرسید که «اگر من جای او بودم، همان‌طور ساده قربانی فریب کلاهبردار می‌شدم؟» مکث و تأمل روی این پرسش، خود پرسش‌های بیشتری را به همراه خواهد داشت که پیگیری همان‌ها شما را نتیجه‌گیری‌های جالبی می‌رسانند، از جمله اینکه هر قربانیِ کلاهبرداری، قبلاً اطراف خود بارها قربانیانی مثل خود را دیده یا در موردشان خوانده، همان گونه که هر دختر دل‌شکسته‌ و رهاشده‌ای، بارها شکست عشقی دوستان خود را دیده و حتی شاید خودش نیز قبلاً چندین بار این شکست را تجربه کرده، همانطور که هنوز مردم همان دروغ‌های صدها ساله‌ای را از سیاستمداران باور می‌کنند که بارها و بارها دروغ بودن‌شان ثابت شده و حتی داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی‌ای هست در موردشان که همه بلدشان هستند و موارد پرشمار دیگری از این دست.

غیر از عواملی چون طمع، هوس و خودفریبی، یک علت قوی دیگر نیز وجود دارد که شناخت آن نیاز به کمی خودکاوی بیشتر دارد. وقتی شما در بطن یک سناریوی فریب یا شرارت باشید که قرار است  از بخت بدتان و نادانسته، نقش قربانی را بر عهده داشته باشید، حتی اگر همه‌ی شواهد، منطقا هر ناظر بیرونی را متوجه مهلکه کند، اما شما در آن میانه‌ی میدان، دچار کوری چشم و عقل شده و نمی‌توانید خطر را احساس کنید. باور اینکه آدمی که در مقابل‌مان ایستاده، در حال صحنه‌آرایی‌ست که شکارمان کند چنان سهمگین و عجیب است که ناخودآگاه دنبال هر مدرک و شاهدی می‌گردیم که خوش‌بینی‌مان را پشتیبانی و تقویت کند.

در واقع تقریباً همه‌ی ما توانایی درک موقعیت و پیش‌بینی احتمالات را به گونه ای منطقی و با عقل سلیم خود دارا هستیم، ولی فقط تا زمانی که خودمان با آن بطور عملی مواجه نشده باشیم! این همان چیزی‌ست که من آن را به عنوان ناهم‌سازی امر عقلانی و امر عملی یا واقعی می‌شناسم. این حماقت نیست؛ این دو طبیعت و ریشه‌های متفاوتی دارند که جلوتر بیشتر در این مورد توضیح خواهم داد، اما معمولاً فرآیند قربانی شدن، دارای دو مرحله‌ی اساسی است: در ابتدا شخص دچار کوری است و نمی‌تواند شواهد و احتمالات را بررسی و تحلیل کند. تعداد زیادی از آدم‌ها تا انتهای داستان در همین مرحله‌ی اول باقی می‌مانند و فقط وقتی متوجه واقعیت می‌شوند که دچار خسارت جانی،مالی یا معنوی شده باشند. مرحله‌ی دوم انکار است. در این  مرحله شخص مدام از خود سوال‌هایی شبیه به این می‌پرسد: «مگه ممکنه دروغ بگه؟»، «مگه میشه یه آدم این‌قدر وقیح یا پلید باشه؟»، «کی اصن باورش میشه اینا همه‌اش الکی باشه؟» و ... .

یک نمونه بسیار آشنا در این مورد رفتار آدم‌های فرومایه یا لمپن در تعاملات اجباری روزمره‌ی ما با آنهاست. آنها وقتی در موقعیت فرادستی قرار می‌گیرند و دیگران را مورد تحقیر و توهین قرار می‌دهند، باورش برای قربانیان سخت است که کسی اینقدر وقیح باشد و مدام سعی می‌کنند رفتارهای او را تعبیر کنند به چیزهایی شبیه به «سوتفاهم ، اخلاق‌اش تنده ولی چیزی تو دل‌اش نیست، ادبیات‌اش کمی تلخه و میشه باهاش کنار اومد». سپس شروع می‌کنند به تقلا و دست‌وپا زدن برای تغییر رفتار او با نشان دادن حسن نیت و امتیاز دادن از سمت خود. در حالی که هدف شخص فرومایه و بی‌اخلاق دقیقاً همین است و بر همین اساس هر بار بیش از قبل در وقاحت و بی‌شرمی پیش می‌رود.

چند علت عمده برای این وضعیت وجود دارد، اگرچه موقعیت‌های متفاوت، ویژگی‌های متنوعی دارند که هر کدام نیاز به تحلیل خاص خود دارند. یکی از آن علت‌ها، رانه‌ی خوش‌بینی انسان‌هاست. خوش‌بینی رانه‌ای بسیار مهم است که کارکرد اساسی‌اش در تشکیل جامعه است. به وجود آمدن جامعه (در حد قبیله و گروه) نیاز به اعتماد ورزیدن و خوش‌بین بودن آدم‌ها نسبت به یکدیگر دارد. به همین دلیل آدم‌ها بیش از آنکه تمایل به احتیاط ورزیدن و محافظه‌کاری داشته باشند، بر اساس این رانه، به اعتماد کردن گرایش دارند.

یکی دیگر رانه‌ی کسب توجه و حمایت از طریق بازی در نقش قربانی است. این در مورد آدم‌های زیادی صدق می‌کند. شخصی که مظلوم واقع شده، می‌تواند یا فکر می‌کند می‌تواند صدای خود را بلند و توجه و تکریم سایرین را جلب. این نقش البته بسیار پیچیده است و گاهی ممکن است حتی خود شخص هم متوجه‌اش نباشد، اما این رانه‌‌ای بسیار پرتحرک و نامرئی‌ایست که سرمایه‌گذاری فرومایگان برای صید قربانیان روی آن خیلی کارآمد و پربازده است.

همچنین، قضاوت در مورد دیگران از همان دریچه‌ای که خود را می‌بینیم هم عامل مهمی است. واقعیت این است که اگرچه آدم‌ها در شرایط مختلف ممکن است منفعت‌طلب، خودبین و بی‌اخلاق شوند، اما (در شرایط معمول روزمره) اکثریت‌شان سرشت نیکی دارند و آدم‌های بی‌آزاری هستند. بر همین اساس، ما دوست داریم فکر کنیم بقیه هم مثل ما هستند. این گرایش به دلیلی که در همین پاراگراف گفتم، به ندرت منجر به شکست می‌شود و همین امر بطور استقرایی ناخودآگاه شخص را به سمت «دیدن دیگران همچون خود» سوق می‌دهد.

اما ورای همه‌ی این علت‌ها، یک علت دیگر هست که نقش‌اش در قربانی شدن ما از همه پررنگ‌تر است: مقاومت ذهنی ما در برابر تلخی و زشتی واقعیت. یکی از کارکردهای مهم ذهن ما، التیام درد و رنج ناشی از تلخی موجود در واقعیت، از طریق جعل یا تعبیر آن به چیزی غیر از خودش است، به نحوی که باعث التیام و امید بخشیدن به ما شود. اجداد ما «آخرت» را خلق کردند، چون پذیرفتن پوچی مطلق و تراژیک بودن تمام شدن همه چیز پس از سپردن شخص به قبر، بسیار دردناک بوده و به همین دلیل متاواقعیتی به نام جهان پس از مرگ را تولید کردند. خیل ِ ورشکستگان بازار بورس و سرمایه، مواقع زیادی قربانی همین مقاومت ذهنی در برابر واقعیت تلخ هستند. آنها وقتی شروع فروریزی ارزش دارایی خود را می‌بینند، باور نمی‌کنند که این بنا بر شواهد پرتعداد، قرار است شروع فاجعه باشد و توهماتی از این دست خلق می‌کنند : «قطعا دوباره می‌ره بالا و من برخلاف همه‌ی کسایی که فوری پول‌شون رو کشیدن بیرون، با هوشمندی و زرنگی کلی سود به جیب می‌زنم و بیلاخ حواله‌ی سایرین می‌کنم».

بطور کلی این عامل آخری، همان قدر که به امید برای بقا، ادامه‌ی زندگی و فرونرفتن در افسردگی کمک می‌کند، همان قدر هم باعث تیره‌روزی و تباهی بوده. در واقع ذهن و روان ما میراثی از دوران کهن و زندگی بدوی ماست که مسائل آن دوران بسیار ساده و پیش‌پاافتاده بودند. در این دوره‌ی مدرن که در مقایسه با دوران کهن و بدوی ما، یک ثانیه در طول یک ۲۴ ساعت است، طبیعی‌ست که همچنان به همان منوال عمل کنند و پاسخ‌های احمقانه به پرسش‌ها و مسائل پیچیده بدهند.

Dariush #۲۱

کارشناس مذهبی دیشب در تلویزیون گفت «پیامبر اکرم فرموده مراقب دو گروه از همسایه‌های خود باشید: همسایه‌هایی که به شما نزدیک هستند و همسایه‌هایی که به شما دور هستند».
جدا از اینکه کسشری عظیم در دهان پیامبرشان کرد، ضرورت داشت با خود بگویم جفت‌شان به تخم‌ام هم نیستند.

Dariush #۲۲

وقتی به «نژادپرست نبودن»ِ من راضی نمی‌شوید و می‌خواهید «ضدنژادپرست بودن» را به من تحمیل بکنید، تعجب نکنید آرزوی بازگشت عصر برده‌داری بکنم!

Canary #۲۳
Dariush

کارشناس مذهبی دیشب در تلویزیون گفت «پیامبر اکرم فرموده مراقب دو گروه از همسایه‌های خود باشید: همسایه‌هایی که به شما نزدیک هستند و همسایه‌هایی که به شما دور هستند».
جدا از اینکه کسشری عظیم در دهان پیامبرشان کرد، ضرورت داشت با خود بگویم جفت‌شان به تخم‌ام هم نیستند.

شایدم اون چرت و پرت نگفته و شما داری با منطق دو ارزشی(فکر کنم) به حرفش نگاه میکنی!

Scary #۲۴
Canary

شایدم اون چرت و پرت نگفته و شما داری با منطق دو ارزشی(فکر کنم) به حرفش نگاه میکنی!

تو هنوز زنده ای و داری از نظام دفاع میکنی؟

Dariush #۲۵
Canary

شایدم اون چرت و پرت نگفته و شما داری با منطق دو ارزشی(فکر کنم) به حرفش نگاه میکنی!

شاید! اما آنچه به طور قطعی می‌توانم بگویم این است که نظر شما هم در کنار همان همسایه‌ها قرار دارند، از لحاظ اهمیت.

Angela #۲۶
Canary

شایدم اون چرت و پرت نگفته و شما داری با منطق دو ارزشی(فکر کنم) به حرفش نگاه میکنی!

اصلا چرت و پرت نگفته  👍

Canary #۲۷
Scary

تو هنوز زنده ای و داری از نظام دفاع میکنی؟

منظورت از عبارت "هنوزم" چیه؟
من کی از نظام(به عنوان یه موجودیت و کل) دفاع کردم؟

Mehrbod #۲۸
Dariush

کارشناس مذهبی دیشب در تلویزیون گفت «پیامبر اکرم فرموده مراقب دو گروه از همسایه‌های خود باشید: همسایه‌هایی که به شما نزدیک هستند و همسایه‌هایی که به شما دور هستند».
جدا از اینکه کسشری عظیم در دهان پیامبرشان کرد، ضرورت داشت با خود بگویم جفت‌شان به تخم‌ام هم نیستند.

همسایه‌ای که همسایه نباشد, همسایه نیست!

Dariush #۲۹
Mehrbod

همسایه‌ای که همسایه نباشد, همسایه نیست!

و آنان که معنای هزل را درنمی‌یابند و قصد می‌کنند هر جا که شد با پیامی اخلاقی، بزرگواری خود را به ما تنقیه کنند، چطور؟ اصلا بیایید فکر کنیم من در اینجا از تجربه و نظر شخصی خود گفته‌ام، از کجا می‌دانند که در مورد همسایه‌ای که تاکنون دوبار کفش‌های مرا از جلوی در آپارتمان‌ام دزدیده نیست؟ از کجا می‌دانند در مورد همسایه‌‌ای که هر شب سگ‌مست کرده و زن و بچه‌اش را تا صبح کتک می‌زند نبوده؟ از کجا می‌دانند همان معتاد شیشه‌ای نیست که چند شب پیش توی خیابان جلوی خانه‌ی ما ریده بود؟

و اساسا این میل خیرخواهی برای عامه، از کس‌خری‌ترین افکار جهان است؛ لازم است که توضیح دهم چرا؟ جدا از تناقض درونی چنین اندیشه‌ای، همین عزیزان، آن زمان که فاز روشنفکری برمی‌دارند، در باب احمقانه بودنِ پیوندهای عاطفی سنتی ما با فامیل و خانواده، تنها به دلیل نزدیکی ژنتیکی، می‌روند بالای منبر، از آنسو اما از ما می‌خواهند که نزدیکی جغرافیایی را مهم شماریم! بامزه‌ست، نه؟

Dariush #۳۰

فرض کنید میل به خواستن و میل به نخواستنِ یک «چیز»، منشایی یکسان داشته باشند؛ در این وضعیت اتفاقی عجیب رخ می‌دهد و شخص بطور ذهنی فلج می‌شود، چرا که هر دوی این قطب‌های متضاد، با هم رشد کرده و قدرت می‌یابند؛ این هم‌زمانی، حالاتی را در فرد پدید می‌آورد که عارضه‌های بیرونی‌اش چیزی‌ست شبیه به شیدایی. از بهترین مثال‌های این پدیده، عشق است؛ عمیق‌ترین نوع عشق، آنی‌ست که میل‌اش به وصال همانقدر قوی باشد که میل‌اش به عدم وصال، یا، به بیانی بهتر، نخواستن زوال‌اش. عشقی که چنان والاست که فراتر از خودخواهی فردی می‌رود.

و این از خواص ذاتی عشق است : کمال‌گرایی. او یا نابود می‌شود یا آنکه باید همواره رو فراز باشد.

Rationalist #۳۱
Dariush

من تفاسیر روانکاوانه‌ی شخصی خودم را از این متن و ارتباطش با بخش‌های دیگر کتاب دارم،

درود بر دوست قدیمی داریوش عزیز،
امیدوارم شاد و سلامت باشی.

داریوش جان بسیار مایلم تفسیرتان از آن قطعات چنین گفت زرتشت را بخوانم.

Dariush #۳۲
Rationalist

درود بر دوست قدیمی داریوش عزیز،
امیدوارم شاد و سلامت باشی.

داریوش جان بسیار مایلم تفسیرتان از آن قطعات چنین گفت زرتشت را بخوانم.

درودهای بسیار و گرم بر تو دوست دانای من.
با پوزش بسیار، من در این ایام چنان گرفتار بودم که کم‌ترین فراغت‌ها را داشتم و فرصتی نبود به اینجا سر بزنم، بنابراین مدت زیادی ندیدم پرسش‌تان را، از این بابت از شما پوزش می‌خواهم. 
رشنالیست جان، من عمیقا معتقد هستم در مورد نیچه، هر آنچه غیر از نقل قول مستقیم و بدون کم‌ترین تغییر از خودش، عبث و ای بسا احمقانه‌ است. با اینحال در مورد این قطعه‌ بسیار خاص و عجیب، با ارجاعات مستقیم از آثار خود نیچه، مطلبی را تقدیم شما خواهم کرد در آینده نزدیک.

Rationalist #۳۳
Dariush

درودهای بسیار و گرم بر تو دوست دانای من.
با پوزش بسیار، من در این ایام چنان گرفتار بودم که کم‌ترین فراغت‌ها را داشتم و فرصتی نبود به اینجا سر بزنم، بنابراین مدت زیادی ندیدم پرسش‌تان را، از این بابت از شما پوزش می‌خواهم. 
رشنالیست جان، من عمیقا معتقد هستم در مورد نیچه، هر آنچه غیر از نقل قول مستقیم و بدون کم‌ترین تغییر از خودش، عبث و ای بسا احمقانه‌ است. با اینحال در مورد این قطعه‌ بسیار خاص و عجیب، با ارجاعات مستقیم از آثار خود نیچه، مطلبی را تقدیم شما خواهم کرد در آینده نزدیک.

داریوش عزیزم،
نخست اینکه بسیار شادمانم از اینکه پست مرا دیدی و مایلی مطلبی در مورد آن برایم بنویسی. قطعا بسیار مشتاق خواندن آن هستم.

فقط برای اینکه جدی تر و آنچنان که در تراز نیچه است در مورد متن او گفتگو کنیم، لازم دانستم بگویم که در سال های اخیر از لحاظ فلسفی دگرگونی های بسیاری را از سر گذرانده ام و اعتراف میکنم که نقدهای دوستانی گرانقدر همچون شما و Ouroboros@ در روزگاری که به خردگرایی باورمند بودم، بسیار برایم راهگشا بودند.

بر این اساس، حدود 4 سال است که به طور بسیار متفاوت از گذشته و جدی تر و این بار به زبان آلمانی مشغول پژوهش در آثار نیچه هستم. اما در مورد نقل قول از آثار وی که اشاره ای کردی، من متونی را از هایدگر، دلوز، رورتی و چند نویسنده ی آمریکایی مانند Alexander Nehamas خوانده ام و برخی از آنها را قابل توجه و راهگشا در فهم بهتر نیچه یافته ام و البته با بخش هایی از تفسیرهایشان هم مخالف هستم.
اما در مورد آن قطعه از چنین گفت زرتشت خودم هم براستی بسیار متحیر بوده ام و در کنار قطعه ی «درباره دیدار و معما» آنها را از شگفت انگیز ترین قطعات کتاب می دانم.
به گمانم این توضیحات برای دوستی همچون شما بسنده باشند تا اهمیت تفسیرتان در نیچه پژوهی ام را بروز داده باشم.

Dariush #۳۴
Rationalist

داریوش عزیزم،
نخست اینکه بسیار شادمانم از اینکه پست مرا دیدی و مایلی مطلبی در مورد آن برایم بنویسی. قطعا بسیار مشتاق خواندن آن هستم.

فقط برای اینکه جدی تر و آنچنان که در تراز نیچه است در مورد متن او گفتگو کنیم، لازم دانستم بگویم که در سال های اخیر از لحاظ فلسفی دگرگونی های بسیاری را از سر گذرانده ام و اعتراف میکنم که نقدهای دوستانی گرانقدر همچون شما و Ouroboros@ در روزگاری که به خردگرایی باورمند بودم، بسیار برایم راهگشا بودند.

بر این اساس، حدود 4 سال است که به طور بسیار متفاوت از گذشته و جدی تر و این بار به زبان آلمانی مشغول پژوهش در آثار نیچه هستم. اما در مورد نقل قول از آثار وی که اشاره ای کردی، من متونی را از هایدگر، دلوز، رورتی و چند نویسنده ی آمریکایی مانند Alexander Nehamas خوانده ام و برخی از آنها را قابل توجه و راهگشا در فهم بهتر نیچه یافته ام و البته با بخش هایی از تفسیرهایشان هم مخالف هستم.
اما در مورد آن قطعه از چنین گفت زرتشت خودم هم براستی بسیار متحیر بوده ام و در کنار قطعه ی «درباره دیدار و معما» آنها را از شگفت انگیز ترین قطعات کتاب می دانم.
به گمانم این توضیحات برای دوستی همچون شما بسنده باشند تا اهمیت تفسیرتان در نیچه پژوهی ام را بروز داده باشم.

تمام این‌ها که گفتی موجبات سخت‌تر شدن کار من شدند رشنالیست عزیز. خاصه آنکه 
ما در جغرافیا و زمانه‌ای هستیم که هر بی‌سروپایی خود را به نیچه می‌بندد؛ چه زشت.
من در تمام این سال‌های اخیر، غیر از نیچه، هیچ فیلسوف دیگری را نخوانده‌ام، چون به باور من
اساسا فلسفه با او آغاز می‌شود و با او پایان می‌یابد؛ من اگر بخواهم بگویم در پی 2 هزاره تاریخ
برای اولین بار چه کسی کار فلسفی واقعی کرد، او همانا نیچه است و هچنین او بود که چنان افق فلسفه
را گستراند که بسیار بعید بنظر می‌رسد کسی بتواند به آن مرزها دوباره نزدیک بشود؛ بنابراین برای
من فلسفه از نیچه آغاز می‌شود و با او پایان می‌یابد؛ تمام آثار غیرنیچه‌ای نیز مابین این دو نقطه تعریف 
می‌شوند؛ آن آثار فرمیک انگلیسی و رمانتیک کودکانه‌ی فرانسوی به باور من اساسا ماقبل فلسفه محسوب
می‌شوند، حداقل پس از نیچه. (در واقع در میان ادیبان بزرگ روسی اندیشه‌های فلسفی ارزشمندتری نسبت
مدعیان متاخر فلسفه در اروپا یافت می‌شود).

تمام این‌ها در حالی‌ست که من مطلقا در هیچ محفل یا گفتگویی، کمترین اشاره‌ای به آشنایی یا 
علاقه‌ام به نیچه نمی‌کنم مگر همین جا، به همان دلایلی که در ابتدا عرض کردم و البته هنوز خود را صرفا
یک نیچه‌پژوه آماتور می شناسم؛ فارغ از این، چه می‌توان در مورد آثار او گفت؟ من عمیقا و با تاکید
جدی، همه را به خواندن خود نیچه دعوت می‌کنم و لاغیر. راست‌اش این باور را هم نه در اثر جمود 
کسب کرده‌ام، که در واقع برداشتم از آثار خود نیچه است : «فهمیده نشدن بسیار بهتر از بد فهمیده شدن است».
در این سال‌های اخیر غیر از آثار خود نیچه، تنها یک اثر در مورد نیچه خوانده‌ام و آن کتاب «سمینار یونگ درباره زرتشت نیچه»
بوده که آنهم تفسیر آثار نیچه نیست، بلکه مجموعه‌ای از سمینارهای یونگ در حوزه تحلیل‌های روانکاوانه‌ی نیچه و زرتشت
هستند. 
این مقدمات را عرض کردم که روشن کنم نحوه‌ی برخورد من با نیچه و آثارش چه اندازه محتاطانه و مراقبه‌وار است. 
من البته برای دوست دانشمند و دانایی چون شما حرف خاصی برای گفتن ندارم و این لطف و مهر شماست
که انشاء‌های مرا قدر می‌نهد؛ با اینحال به احترام این خواسته‌ی شما، فرجه‌ای کوتاه از شما طلب می‌کنم برای تهیه و تدارک
دقیق‌تر و جدی مطلبی در خور شما و دوستان این فروم. امیدوار هستم که شما نیز فرصتی بیابید ما را با یافته‌های پژوهش‌های 
اخیر خود شریک سازید، مطمئن هستم مطالب و نکات زی‌قیمتی خواهند بود.

Dariush #۳۵

1- بگذارید روراست باشیم: تمام آنچه پیرامون نقدپذیر بودن علم گفته می‌شود،
ریاکارانه هستند. بله شما می‌توانید نظریات علمی را نقد کنید، اما فقط با 
در همان چارچوب علم؛ یعنی هر نظریه‌ای که غیر از روش علمی طرح شده
باشد اساسا برسمیت نمی‌شود. در این مورد، ادیان کم‌تر بسته هستند. 
چنانکه در این قرون اخیر به دفعات دیده‌ایم که ادیان با نودانسته‌های علمی
خود را وقف داده‌اند.

2- آتئیسم احمقانه و کودکانه است؛ چه کسی گفته قرار بوده خدا واقعی باشد؟

Mehrbod #۳۶
Dariush

1- بگذارید روراست باشیم: تمام آنچه پیرامون نقدپذیر بودن علم گفته می‌شود،
ریاکارانه هستند. بله شما می‌توانید نظریات علمی را نقد کنید، اما فقط با 
در همان چارچوب علم؛ یعنی هر نظریه‌ای که غیر از روش علمی طرح شده
باشد اساسا برسمیت نمی‌شود. در این مورد، ادیان کم‌تر بسته هستند. 
چنانکه در این قرون اخیر به دفعات دیده‌ایم که ادیان با نودانسته‌های علمی
خود را وقف داده‌اند.

2- آتئیسم احمقانه و کودکانه است؛ چه کسی گفته قرار بوده خدا واقعی باشد؟

۱. با این منطق خود منطق هم ریاکارانه است چون تنها در چارچوب منطق میتوانید منطق را بسنجید نه بیرون از آن.
همه‌ی ابزارهای اندیشیکی که در دست داریم نخست بُنداشت‌هایی دارند که باید پذیرفت سپس در چارچوب آن بنداشت‌ها به نقد آنان پرداخت.

۲. اینکه آفریدگار واقعی‌ست هنوز یک پرسش بجاست و گمان نمیکنم آن اندازه‌ها هم کودکانه باشد. نگارش امروزین‌تر آن اینست که آیا ما در یک جهان همانندسازی شما می‌زیویم
که بدست بُوندگانی آن بیرون آفریده شده است یا نه.

Dariush #۳۷
Mehrbod

۱. با این منطق خود منطق هم ریاکارانه است چون تنها در چارچوب منطق میتوانید منطق را بسنجید نه بیرون از آن.
همه‌ی ابزارهای اندیشیکی که در دست داریم نخست بُنداشت‌هایی دارند که باید پذیرفت سپس در چارچوب آن بنداشت‌ها به نقد آنان پرداخت.

۲. اینکه آفریدگار واقعی‌ست هنوز یک پرسش بجاست و گمان نمیکنم آن اندازه‌ها هم کودکانه باشد. نگارش امروزین‌تر آن اینست که آیا ما در یک جهان همانندسازی شما می‌زیویم
که بدست بُوندگانی آن بیرون آفریده شده است یا نه.

1- همین‌طور هم هست؛ گودِل پدر علم منطق جدید با ریاضی همینی که گفتید را «اثبات» کرده. 
https://en.wikipedia.org/wiki/G%C3%B6del%27s_incompleteness_theorems
ضمن اینکه بطور علمی این یک «قضیه‌ی پذیرفته شده است» که هر سیستم برای اثبات، نیاز به سیستمی
فراتر از خودش دارد؛ مثلا اصول موضوعه ریاضی را نمی‌توان با ابزارهای ریاضی اثبات کرد. همین الان 
ما اصول موضوعه‌ای در ریاضی داریم که اگر آنها را بپذیریم ریاضی کاملا متفاوتی نسبت به وقتی 
که آنها را نپذیریم خواهیم داشت(هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد)؛ مثل اصل موضوعه انتخاب:
https://en.wikipedia.org/wiki/Axiom_of_choice
توجه بفرمائید که من نگفتم تئوری، اسم‌اش اصل موضوعه است، یعنی یک اصلی‌‌ست که ابرریاضی‌دانی چون
کانتور آن را اصل قرار داده و مجموعه‌ای دیگر ریاضی‌دانان بزرگ نیز آن را پذیرفته‌اند و البته گروه بزرگی هم آن را
نپذیرفته‌اند؛ چرا چنین بلاتکلیف مانده؟ چون این مناقشه‌ایست درون ریاضی و با ابزارهای ریاضی امکان قضاوت
میان‌شان نداریم؛ به چیزی فراتر از ریاضی نیاز داریم که (فعلا) در اختیارمان نیست.

2- خب ، آفرین، احسنت؛ حالا پرسش بعدی این است: مطمئن هستید که می‌خواهید «واقعیت‌جویی» را 
اصل قرار دهید؟ برای سرگرمی نگاهی به این ویدیو بیاندازید:
https://www.youtube.com/watch?v=gtlWS9TaCnQ

:shy:

Mehrbod #۳۸
Dariush

1- همین‌طور هم هست؛ گودِل پدر علم منطق جدید با ریاضی همینی که گفتید را «اثبات» کرده. 
https://en.wikipedia.org/wiki/G%C3%B6del%27s_incompleteness_theorems
ضمن اینکه بطور علمی این یک «قضیه‌ی پذیرفته شده است» که هر سیستم برای اثبات، نیاز به سیستمی
فراتر از خودش دارد؛ مثلا اصول موضوعه ریاضی را نمی‌توان با ابزارهای ریاضی اثبات کرد. همین الان 
ما اصول موضوعه‌ای در ریاضی داریم که اگر آنها را بپذیریم ریاضی کاملا متفاوتی نسبت به وقتی 
که آنها را نپذیریم خواهیم داشت(هیچ کدام بر دیگری برتری ندارد)؛ مثل اصل موضوعه انتخاب:
https://en.wikipedia.org/wiki/Axiom_of_choice
توجه بفرمائید که من نگفتم تئوری، اسم‌اش اصل موضوعه است، یعنی یک اصلی‌‌ست که ابرریاضی‌دانی چون
کانتور آن را اصل قرار داده و مجموعه‌ای دیگر ریاضی‌دانان بزرگ نیز آن را پذیرفته‌اند و البته گروه بزرگی هم آن را
نپذیرفته‌اند؛ چرا چنین بلاتکلیف مانده؟ چون این مناقشه‌ایست درون ریاضی و با ابزارهای ریاضی امکان قضاوت
میان‌شان نداریم؛ به چیزی فراتر از ریاضی نیاز داریم که (فعلا) در اختیارمان نیست.

2- خب ، آفرین، احسنت؛ حالا پرسش بعدی این است: مطمئن هستید که می‌خواهید «واقعیت‌جویی» را 
اصل قرار دهید؟ برای سرگرمی نگاهی به این ویدیو بیاندازید:
https://www.youtube.com/watch?v=gtlWS9TaCnQ

:shy:

به ۲ پیشتر در دفترچه پرداخته بودیم و نگره‌ی خوبی میزند (گمانم با راسل بود). نگره‌ی جهان‌های همانندسازی شده نیز در همین راستا پیش میرود
با این بُنداشت که اگر بپذیریم جهان ما میتوانیم همانند‌سازی شود, پس گرایندی اینکه همینک در یک جهان همانندسازی شده باشیم بسیار بالاتر از آن است
که در جهان اصلی‌ای باشیم که در آن فندآوری‌های همانندسازی نوآوری میشوند, که این هم نگره‌ی بسیار گیرایی‌ست, گرچه یک جور چر‌خه درست میکند و درست به اینکه
خب آفریدگار هنوز کیست, نمیپردازد.

هستی‌شناسی سخت است ولی ناشدنی نیست, با داده‌هایی که هماکنون ما در دست داریم بایستی این بُنداشت‌ها را بپذیریم. مزدک پیشترها گفته بودند که خود فرنودسار
برگرفته از سُهش‌های آدمی‌ست و خواه ناخواه همه‌ی داده‌گیری و فرجام‌یابی‌های فرنودین ما به این سُهش‌گرها فروکاسته میشوند و در چارچوب فرنود باز میدانیم که این سُهش‌ها
میتوانند مانندسازی شوند و تازه لغزش هم گویا دارند! راه رسیدن به دانش ناب سنگلاخ کم ندارد گویا.
نگرش ما اینجا این است که دنبال چه میگردیم؟ من خودم بشدت هوادار درسدگرایی ام, به این چم که میان ۰ تا ۱۰۰ هزاران مَر دیگر داریم و چون یک ‌چیزی, بگوییم فرنودسار, ۹۹.۹%
خوب کار میکند ولی یک درسد ناچیزی کار نمیکند ارزش‌اش را ناگهان از دست نمیدهد.
نمونه‌وار بیشتر این کسانی که به نقد واکسن‌ها میپردازند سر از این درنمیآورند و شوربختانه این هم یکی از کمبود‌های مغز آدمی‌ست که دوست دارد همه چیز تا به ۰ یا ۱ فروبکاهد
و از ۰.۵ خوشش نمیاید.