روزی امام شنگول و مست درراه منزل از جلوی مسجدی در حال گذر بود که عده ای از مسلمانان با دیدن او سراسیمه سوی او شتافتند و پس از خوشامد گوئی و تعریف و تمجید از ایشان در باره بهشت، حوریان والئه از او پرسیدند. امام در عالم مستی و بی توجه به عواقب صحبتهای خود، گفت که بهشت همان فاحشه خانه ، حوریان همان فاحشه ها و الئه نیزهمان جاکش است. در تبلیغات همه چیز مجانیست، تا ببینیم حروف کوچک قرارداد چی میگند.
اینکه الله در سوره بقره آیه ۱۸ فرموده: " ... ما به آنها گفتیم: به صورت بوزینه هایی طرد شده درآیید." خود دلیل بارزی بر قبول فرضیه فرگشت داروین توسط اسلام و تکامل انسان از نسل میمون است.
در دیدار پرشور جمعی از کنیزان با امام نقی ، برخی از ایشان خواستار ظهور و رویت آلت مکرم ایشان بودند.امام نقی در پاسخ به آنهافرمودند : شرط ظهور خواستن نیست بلکه برخاستن است . بعد از لحظاتی آلت مبارکشان برخاست لذا ظهور آنرا به رویت جمع ایشان رساندند و با تمامی آنها جماع نمودند .
از ابولاشی نقل بود و هست و خواهد بود امام نقی در ماه مبارک و میمون و بوزینه و شامپانزه و اورانگوتان و گوریل رمضان به عمد روزه نمی گرفتند تا بعد از از اتمام ماه کفاره آن را به صورت عملی بدهند و 60 نفر را 1 بارسیر، بکنند یا 1 نفر را 60 بار سیر ، بکند یا 60 نفر را 60 بار سیر ، بکند یا ...
روزی امام نقی در حیاط مسجد بیت العباس در حال وضوگرفتن بود كه دو كودك بر امام وارد شدند و گفتند: یا اماما! ما تابحال كسی را ندیدیم كه چنین وضو... تا كلمه ی وضو بر گوش امام وارد شد، ایشان با حالتی برافروخته فرمودند: تا اون روی سگم بالا نیامده بروید گم شوید كودكان پس از شنیدن فرمایشات امام رفتند گم شدند و تاكنون اثری از انان یافت نشد.
«ابونخود بن هر آش» به نمایندگی از دیار پارس بر امام وارد شد و عرض کرد: یا نقی! در بلادمان باران نمیبارد. امام که حوصله نداشت فرمود: میگویی چه کنم؟ ملتمسانه گفت: سفارش ما را پیش خدا بکنید. فرمود: چرا خودتان بهش نمیگویید؟ گفت: به هر حال حرف شما تو گوش خدا یه جور دیگه میچرخه. فرمود: من حال ندارم، خودتان بگویید. با شگفتی پرسید: آخر چگونه؟ فرمود: مگر خدا نگفته برای صحبت کردن با من نماز بخوانید؟ با سردرگمی گفت: خب؟ چون صحبت بدینجا رسید، کاسهی صبر حضرتش لبریز گشت و وی را به ضربتی به دیار باقی رهنمون ساخت.
امام نقی را گفتند مملکتت را چگونه میبینی؟ گفت : لجن زاری بود که یک متر آب بر خود داشت و روی آب پر از نیلوفر بود. چون آخوندی آمد نیلوفرها را کُشت و کَند و نابود کرد. آفتاب هم آب را بخار کرد و تمام. الان فقط لجن و کثافت باقی مانده که بحمدالله دارد به بیابان تبدیل می شود. ------------------------- حلیة النقویون - نادق امامت (صادق هدایت) - ص 88
لحظات آخر زندگی امام بود. اهل بیت ایشان اشک ریزان دور بستر ایشان جمع شده و زنجموره میکردند که یکی از دانشمندان سامرا برای عیادت وارد شد. امام حضور ایشان را غنیمت شمرد و به سختی سوالی علمی از وی نمود. دانشمند با تعجب گفت: یبن رسولولا الان چه جای این سوال است؟ امام فرمود: آیا جواب این سوال را بدانم بهتر است یا نادانسته بمیرم؟ دانشمند با مهربانی جواب سوال را داد ولی از زاویه چشمان امام و دهان کج مانده ایشان دریافت که ایشان اصلا جواب را نفهمیده. دوباره با آرامش توضیح داد و امام تنها فرمود: ها...؟؟ در روایت است دانشمند نگونبخت 70 بار این موضوع را برای امام توضیح داد و زمانی که صدای شیون و جیغ از منزل امام برخاست همه دانستند که وی در راه آموزش به امام دقمرگ شده است. امام زحمات وی را بسیار ارج نهاده و شخصا برایش نماز میت خواندند. تاریخ حشری - باب علم لدنی ائمه - ص 69
از ابن شومبول طلا روایت هست امام نقی بر اثر شدت گرسنگی و تشنگی دچار توهم میشد و فکر میکرد ممکنه تا 21 ماه رمضان بیشتر زنده نباشه و همانند جدش علی آب طالبی از وسط دو قاچ میشود. تصمیم گرفت هر روز بعد از افطار سنت جدش علی آب طالبی رو پیاده سازی کند و تا سحر میرفت با فقرا جماع می کرد. و از سحر تا افطار فحش خار و خاشاک رو به بارگاه ملقوتی میکشید
روزی ابولاشی خدمت امام نقی رسید و گفت یا امام چند وقتی هست یه سوال عبادی سیاسی فکاهی جنایی سکسی ذهن من رو مشغول ساخته؟ ایسلند, شمالی ترین نقطه ی جهانه اذان مغرب00:53 اذان صبح01:32 یعنی کسانی که روزه میگیرن فقط ٣٩دقیقه از ٢۴ساعتو میتونن بخورن. و١۵٠٠نفر هم مسلمون داره. حکم روزه گرفتن در اینجا چیست؟ امام نقی کمافی السابق لختی اندیشید و باز هم اندیشید و هی اندیشید ولی مغزش پوکید. بادی ول داد تا شاید جوابی بیابد از علم لدنی خود کمک خواست ولی علم لدنیش هم رید. نقل هست از شدت فشار روزه داری و سختی سوال وارده بر امام هاله نور امام چند بار قطع وصل شده و جرقه زده و اتصالی کرده و سوخت و امام همچنان جوابی برای سوال پیدا نکرد و برای اینکه ضایع نشود دست به ذوالنقار برد و ابولاشیه لاشی رو به 2 نیمه مساوی تقسیم کرد. تا درس عبرتی شود برای ایسلند شمالی. امام نقی و رد اصل عدم قطعیت روزه داری در ایسلند شمالی
ابولاشی در خلوت از امام پرسید : چه روزگاری شما ائمه را خواهد ترساند ؟ امام با لحنی لرزان فرمودند : از روزگاری میترسیم که دیگر مردم از خدایی که ما برایشان ساختیم نترسند . . امام و آینده نگری - استاد مرتضی مرتجع ای
ابن شاکی نزد امام نقی ابن تق تقی شکایت همی برد که ابن رسول اخه این چه وضعیه می خوای بری خانه خدا کلی باید خرج کنی آخرشم که میخوای بیای، کلی درد میکشی ،وقتی هم ماه میهمانی خدا میرسه ،میگن هیچی نخور ،میشه این ماه روعوض کنی ؟ امام کظم غیصی کرد وفرمود این شبهات نشان میدهد که تو هنوز مراسم حج را خوب درک نکرده ای ،پس چنان مراسمی به اون نشان داد که از فرط شادمانی تا آخر ماه در بستر بود وبدستور پزشکان از گرفتن روزه منع شد.
از ابن شاهد عینی نقل هست در روزهای اول ماه رمضان بعد از ظهر که میرسید امام نقی بلال رو محکم می کوبید زمین و میگفت اذان بگو دیگه طاقت گرسنگی و تشنگی ندارم. امام نقی و توهم بلال حبشی
ابن قالپاق در امام وارد شد و فریاد زد : این اسلام رحمانی چیست آنرا را به من نشان بده . امام که در جمع اصحاب و در مقابل دوربین های خبرگزاری های مختلف بودند بسیار مهربان ایشان را نوازش کردند و از اصحاب خواستند تا محول را ترک کنند تا آن ملعون را با رحمانیت ارشاد فرمایند و خبرنگاران را نیز مرخص فرمودند و سپس در خلوت آنچنان ابن قالپاق را سپوختند که دیگر نشانی از وی بر جا نماند . . رحمانیت اسلام و رسانه - امام نقی
امام نقی در کنفرانس بیولوژی پیشرفته بحث پیچیده برادر شدن با خر از طریق نوشیدن شیر و سوار شدن بر ملت را مطرح کردند که باعث خودکشی جمعی از دانشمندان شد. امام برای حفظ جان بقیه دانشمندان از خیر بحث جماع با همان خر گذاشتند چون روابط خانوادگی پیشرفته اسلامی در مورد پدری و برادری با کره خر در آن واحد برای دانشمندان کفر قابل هضم نبود. اینکه میگویند امامان مجبور بودند به اندازه فهم مردم زمان خویش سخن بگویند در این کنفرانس تجلی پیدا کرد.
روزی ابولاشی سراسیمه خدمت امام نقی رسید و گفت: یا امام عرضی دارم؟ امام گفت عرضت را بگو! ابولاشی عرضش را گفت. سپس امام نقی به ابولاشی گفت : طولت را هم بگو؟ ابولاشی طولش را هم گفت. و سپس امام نقی محیط و مساحت ابولاشی را محاسبه کرد و تحویلش داد. ابولاشی خرکیف از خدمت امام نقی مرخص شد.
روایت است از ابوپخ كه پدرم، الاغ ابن الاغ كه غائظ عفیر بر او باد فرمود كه حضرت غذای زیاد پخته دوست نداشت و هر وقت به اشپزخانه میرفت و میدید كه غذا در حال زیاد پخته شدن است در حالی كه با افسار شمقدر سوسن را سیاه و كبود مینمود فریاد سر میداد كه "پُخْتُ وَ رب الكَعبه" اتوبیوگرافی گردن رمزی، فصل دوم-چگونه نقی عامل الهام بخش من شد
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "و الذین یاکلون الربوا لا یقومون الا کما یقوم الذی یتخبطه الشیطان من المس ذالک بانهم قالوا انما البیع مثل الربوا واحل الله البیع و حرم الربوا فمن جاءه موعظة من ربه فانتهی فله ما سلف و امره الی الله و من عاد فاولئک اصحاب النار هم فیها خالدون "
پسرها نمی گریند
پیوست در دسترس نمیباشد
ببینید اگر خداوند را باور دارید بایستی در سخن خداوند اندیشهء بیشتری کار ببندید هم زود با شتاب چیزی را نخواهید دربارهء " اکراه" ببینید نمونه گفته مادر بچه به "کرها" بچه را بار برداشت هم اینگونه کناره شد ،می توانیم بگوییم وادار شد بچه دار شود؟ آره همتا گذاران از بس که پیمان شکنی کردند هم آزمایششان پس داده شد به این روز دچار شدند که به زورچپان سرفرمانپذیری روی آورند ،من هم آرزوم کنون اینه که شماها که از خداوند رویگردانیدید هم به آزار باورمندان می پرداختید شماها را آزار کنیم !خداوندا مرا از بالاگیران ربا خور مکن هم همیشه نماز خوان بدار
امام نقى روحیه اى لطیف داشت و مخالف آزار و اذیت حیوانات بود. بطوریکه اگر کسى حتى پوستِ جوی از دهان مورچه اى میربود او را گردن میزد تا درس عبرتى باشد براى هفت اقلیم و آنچه در زیر آسمانهایشان است.نهج الملاقه / خطبه ۲۱۵
لایشه دوان دوان نزد امام آمد و گفت: عمو نقی، عمو نقی! پسرا تو خیابون اذیتم میکنن ... امام بدون کمترین کظمی پاسخ دادند: خاک بر اون سرت! از بس بد لباس می پوشی. این چیه پوشیدی، لنگ و پاچه رو انداختی بیرون؟ چرا با شرف و آبروی من بازی میکنی دختر؟ هان؟ لایشه شلوار بلند و تونیک گشاد بر تن، اشک ریزان خدمت امام رسید و گفت: عمو نقی، یه موتوری تو کوچه افتاده بود دنبالم... امام که رگهای گردنش عینهو پروژه مونوریل بیرون زده بود فریاد زد: دختره چشم سفید، با این زلفای بیرون و اون آرایش غلیظ، همینکه نگرفته بکندت برو خدا رو شکر کن. آخه چرا با شرف و آبروی من بازی میکنی تو؟ لایشه با چادر و روبنده لنگ لنگان خود را به امام رساند و ناله کنان گفت: عمو نقی، تو خیابون بهم تجاوز کردن!! حضرت که بغض گلویش را می فشرد فرمود: آخه کی به تو گفته بود دختر بشی؟ چرا با شرف و آبروی من بازی میکنی؟؟ منبع: چگونه اسلام دختران را از زنده به گور شدن نجات داد/ نوشته گشتِ ارعاب
شخصی بر امام نقی داخل شد و گفت: یابن رسول الله من دو سوال از شما دارم.حضرت با سعه ی صدر همیشگی خود فرمود: بپرس!شخص گفت: چرا همه ی انسان ها پنج انگشت دارند؟امام نقی فرمود: خب این اعجاز عددی از جانب الله است که خواسته به انسان ها نشان بدهد تعداد افراد پنج تن آل عبا ، با تعداد انگشتان دست برابر است. بنا بر این باید به حقانیت ایشان پی ببریم.شخص دستش را از جیبش درآورد گفت: سوال دومم اینست،چرا من بصورت مادر زادی شش انگشتی هستم؟حضرت پس از کظم غیظ کوتاهی ، انگشت اضافی آن شخص را با ذوالنقار بریدند.
امام نقی (ع) در دانشگاه سامرا در رشته تخصصی «ماله کشی اسلامی» تدریس مینمودند. نقل است که یکی از معروفترین روشهای تمرینی ایشان معمای هزار راه «گوز-شقیقه» بود تا توانایی ربط دادن هر چیزی را به چیز دیگر در کمترین زمان ممکن در دانشجویان تقویت کند. شاگردان ممتاز کلاس ایشان پنج نفر بودند که با عنوان «پنج تن آل ماله» در میان پیروان راستین آن امام حمام شهرت دارند.
صفحه ۱۰۰ام تاپیک برهمه نقویان گرامی باد من همه ۱۰۰صفحه رو خوندم و از خنده ترکیدم خود علی سگ کش میگه :از ۲چیز خدا نالانم یکی باهوشی افراد کافر و دیگری کم هوشی افراد مومن این جوک ها اوج هوش دگراندیشان است و حکم قتل شاهین نجفی توسط مکارم و مشهور کردن آهنگ نقی اوج احمق بودن مسلمانان
قال نقی: از دو چیز خدا نالانم :یکی باهوشی دگر اندیشان که با کمپین یادآوری نقی تمام خاندان ولایت را به غاعط کشیدند و دیگری احمقی مسلمانانی مانند مکارم و خمینی که با حکم قتل شاهین نجفی و سلمان رشدی آنان را مشهور کردند
ابولاشی : اماما آب تمام شده. خشکسالی در پیش است. چه کنیم؟ امام نقی : اشکال ندارد کلوخ داریم. --------------------------- حلیة النقویون - حل مشکلات در 10 ثانیه - مدیریت امام زمانی - ص 93(کراواتی)
صحنه: خیمه امام نقی- شب عاشورا امام و اصحاب با ماتحت برهنه در حال نوره کشیدن نقی: زود باشید... الان صبح میشه... کلی کار داریم... شمقدر: نقی من دستم نمیرسه به اونجام... چیکار کنم؟ نقی: مگه تو هم قراره شهید بشی؟ تو باید راه منو ادامه بدی... سوسن : نقی این جعبه دیلدوهای منو ندیدی؟ ... خاک بر سرم.. ببین چه برقش انداخته... ذلیل مرده واسه من یه عمر با پشم و پیل اومدی جماع... مگه اون دنیا نبینمت... عسگری: بابا منم بمالم؟ نقی: تو بشین سرجات. نوره به کجات میخوای بمالی؟ ابولاشی: حالا چه کاریه؟ خوب نمیشد تو بهشت مارو اپیلاسیون شده محشور کنن؟ نقی: چی بگم والا... این سنت جدمونم شده داستان واسه ما... آی شمقدر...پس این آب چی شد؟ شمقدر: آب؟ مگه آبم لازمه؟... جدتم با آب شسته خودشو؟ نقی: پس چی؟ نمیشه که همینجوری. سوسن: صبر کن ببینم. اگه آب داشتن فلانشونو بشورن دیگه این روضه العطش العطش تو چیه هر سال ملتو اسکل میکنی؟ نقی: بابا ول کن. داره میسوزونه... حالا ما یه چاخانی واسه ملت میبافیم تو که دیگه نباید باور کنی. الان همه برشته میشیم... شمقدر جان بدو یه امان نامه بنویس ببر بده به یزید. چند تا دبه آب بگیر بشوریم این بی صاحابمونو... بگو گه خوردیم. فقط آب بگیر... بدوووو....
روزی چند نفر از مردم سامرا،خشمگین حضرت عسگری کوچک را با پس گردنی و اردنگی گریه کنان و عرعر زنان به حضور امام آوردند. امام فرمود: شما را چه میشود! چرا طفل معصوم ما را میزنید؟ گفتند: ای نقی! لازم نیست برای تربیت مسلمین ماتحتت را بدرانی! کمی برای این تخم حرامت وقت بذار تربیتش کن! انجوجک تمام محله ما را زا به راه کرده! دق الباب میکند و فرار میکند و از ظهر همه ما را مچل کرده است!ریقمان در آمد تا گرفتیمش! حضرت دستی به دو امانت گرانبهایی که رسول خدا در نزدش به امانت گذاشته بود کشید و فرمود: اُف بر شما! این نور چشم ما دارد ادای جد بزرگوارش علی ابن آب طالبی را در میآورد! دق الباب میکند برای یاری مستمندان اما چون طفل خرد است و نان و خرمایی در بساط ندارد ناگزیر میگریزد! نیت او نیت حیدر فرار است! اهالی سامرا که از این جواب دندان شکن حضرت به حال ندامت افتاده بودند در حالیکه خشتک میدریدند و خاک بر سر میریختند از سرای امام خارج شدند. ناگاه عسگری کوچولو به آغوش امام پرید و گفت: بابا براستی که همین که گفتی بود و ما یاور یتیمان و گرسنگان سامرا هستیم! هنوز نطق عسگری تمام نشده بود که حضرت یک پس گردنی جانانه حواله ایشان داد و فریاد فرمود: آره اروای ننه ات مارمولک! ما را سیاه میکنی جانور؟! این محملات را نبافته بودیم که خود ما را هم با توی تخم حرام جر داده بودند! سوسن! بیا این توله سگ را بنداز تو زیر زمین تا دیگر ازین غائطها نخورد
عسگری کوچولو: بابا نقی! چطوری جدم رسول لولا می خواست خورشید و ماه رو توی دستاش بگیره؟ نقی در حال چرخاندن انگشت اشاره در بینی مبارک: خب ایرادش چیه؟ عسگری: داغی خورشید به کنار. خورشید و ماه به این بزرگی که توی دست جا نمی شن!! نقی که از تعجب دماغش را سوراخ کرده (در دلش): بمیری مملی با آشی که برای ما پختی. شعور این فنقلی بیشتر از تو هست. یعنی نمی فهمیدی که خورشید و ماه اون اندازه نیست که تو توی آسمون می بینی؟ سپس محصولات دماغ را با لباسش پاک کرده و در جواب عسگری فرمودند: فرزندم! این هم از معجزات جدمان است که خورشید و ماه بزرگ را در دستان کوچک جای می دهد!!اصول مهندسی ماله کشی، باب ریشخند ریاضی و فیزیک و سایر علوم
«ابونوقِل» نیمنگاهی به گونی هدایا کرد و دوباره پقی زد زیر گریه. از سر شب تا حالا نتونسته بود حتی یه کادو به دست بچههای بلاد پارس برسونه. بچههای کُرد تو آتیش بخاری سوخته بودن، بچههای آذربایجان هم زیر آوار موندهبودن، بچههای مازندران همه غرق شدهبودن، بچههای تهران دستفروشی میکردن تا خرج مواد باباشون رو در بیارن، کمر بچههای بلوچستان زیر تازیانه تبعیض خم شدهبود، دخترهای خوزستان و هرمزگان رو برده بودن ختنه کنن و ... ابونوقل خواست به خودش بقبولونه «هر عیب که هست از مسلمانی ماست» که زرداب بالا آورد. توی این ١٤٠٠ سال خیلی چیزا دیده بود، خیلی! خاطرههای تلخی که به طرفةالعینی از ذهن پارسیان پاک شدهبود... مثل اشک زیر بارون... دیگه وقته مُردن بود...