دفترچه

نسخه‌ی کامل: صادق هدایت
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16
من این چند روز بوف کور رو خوندم چون گفتید که بهترین اثر صادق هدایت است.
ولی حقیقتش چیز زیادی ازش دستگیرم نشد! یعنی اصلا معلوم نیست چقدرش و کجاهاش هذیانه و کجاهاش نیست و اصلا این داستان همش تخیلیه یا داره واقعا زندگی و سرگذشت خودش رو میگه. همینطور هم یکسری پرت و پلا رو تکرار میکنه.
البته در کل جالبه خصوصا یه جاهاییش که از بی اعتقادی خودش و ریاکاری و سطحی بودن و فساد بقیهء مردم و جامعه میگه و به تمسخر میگیره آدم حال میکنه، ولی با این حال من فکر میکنم تاحدی هم بیش از حد اغراق و منفی نگری و سیاه بینی/نمایی بیش از حد و پوچ نگری کاملی داره که گاهی آدم فکر میکنه طرف احتمالا خودش دچار بیماری روانی هم بوده.
یکی میشه در مورد این اثر برای من بیشتر توضیح بده؟
راست راستی اون زنش بوده که بهش نمیداده و این طرف یک عمر از سکس محروم مونده و اینا؟
ظاهرا آدم ضعیفی بوده از نظر بدنی بیچاره! و یک عمر ضعیف/بیمار زندگی کرده.
ورزش میکرد و میرفت باشگاه کنگفو براش خوب بود E415
این داستان رو که میخوندم زیر لب همش میگفتم: مرد بیچاره! مرد بیچاره!

بنظر من احتمالا مشکل روانی هم داشته. بخصوص که آخرش هم خودکشی کرده.

درسته شهوت جنسی خیلی قویه و اگر ارضا نشه آدم فشار زیادی بهش میاد، ولی من فکر میکنم بازم میشه در برابرش تاحد قابل توجهی دست به راهکارهای دفاعی و جایگزین برد و از فروپاشی و بیماری/تحلیل رفتن و رسیدن به پوچی و بی هدفی و بی انگیزگی و حس اینکه نسبت به دیگران کاملا محروم و بدبخت هستیم جلوگیری کرد. من خودم یه نمونش E105 البته باید بگم زمانهء الان شاید امکانهای خیلی بیشتری به آدما میده. مثلا اون زمانها که کنگفو نبود (در نقاط دیگر جهان غیر از چین و اینها شناخته شده نبود)، یا کامپیوتر و اینترنت نبود که حتی یک Nerd هم بتونه از زندگیش استفاده کنه و در تاثیر روی دنیایی که درش زندگی میکنه با دیگران سهیم بشه.

یجورایی شباهت هایی هم بین خودم و روایت صادق هدایت احساس میکنم. یعنی یجوری که فکر میکنم شاید اصلا خودمم یک زندگی گذشته با مشابهت هایی داشتم! اصلا از کجا معلوم شاید من خود صادق هدایت باشم که دوباره به زندگی دیگری برگشتم :e057:
البته امیدوارم که نباشم! ولی احتمالا الان دیگه فرقی هم نمیکنه!! بقول معروف میگن گذشته ها گذشته، و بنظر من نباید و دلیلی هم نداره که اسیر گذشته ها شد. هرچه شد شد، هرچه بود گذشت، تمام شد!

ولی آدم توی کف میمونه خدایی که بشر حتی اون قدیم ترها هم توی همین چرخه و مایه هایی که ما بودیم سیر میکردن و درسته علم و فناوری و امکانات ما خیلی گسترده شده، ولی ما اساسا هنوزم همون انسانها هستیم و از ریشه های روانی و درونی یکسانی رنج میبریم. البته دروغ نگم من فکر میکنم خودم که خیلی پیشرفته تر باشم! این صادق دیگه شورش رو درآورده نمیدونم چرا اونقدر پوچ گرا و ناامید بوده! نمیدونم شاید واقعا آدم خیلی ضعیفی بوده (یک جنبش از نظر بدنی). آقا آدم با یه گوسفند میتونه دوست بشه بهش محبت میکنه کلی حال میبره! یه مرغ رو، یه خروس رو، یک گربه رو نوازش میکنی، حداقل میتونی این کارا رو که بکنی! زندگی که فقط در مشغولیت های عوام خلاصه نمیشه!
ببین یه کسی مثل سهراب سپهری مثلا چقدر روحیش فرق میکنه! بقول ایشون: تا شقایق هست زندگی باید کرد...
kourosh_iran نوشته: این داستان رو که میخوندم زیر لب همش میگفتم: مرد بیچاره! مرد بیچاره!

بنظر من احتمالا مشکل روانی هم داشته. بخصوص که آخرش هم خودکشی کرده.

اصولن صادق هدایت آدم مهمی یا نویسنده مطرحی یا روشن فکر درست و حسابی نبوده!
حتا یک کتاب در باره فواید گیاه خواری نوشته که درش پر است از اشتباه های علمی و مغلطه و ...
ولی در عین حال حرف حساب هم کم نزده. منتها ایرانیها چون مرده پرست هستند! تا زمانی که این بابا زنده بود آدم حسابش نمیکردند! بعدش شد بت.
sonixax نوشته: اصولن صادق هدایت آدم مهمی یا نویسنده مطرحی یا روشن فکر درست و حسابی نبوده!

حتا یک کتاب در باره فواید گیاه خواری نوشته که درش پر است از اشتباه های علمی و مغلطه و ...

ولی در عین حال حرف حساب هم کم نزده. منتها ایرانیها چون مرده پرست هستند! تا زمانی که این بابا زنده بود آدم حسابش نمیکردند! بعدش شد بت.

عجبا ! چه گیری شما داده اید به گیاهخاری! این از تو ،آن هم از مهربد!

آقا ما کمبود داریم به همین دلیل گیاهخار شده ایم، خوب شد؟! راضی شدید؟! بگذارید به درد خودمان بمیریم!

ما نخاهیم لاشه بخوریم چه کسی را باید ببینیم؟!!!

صادق هدایت را هم آدم حساب می کرده اند و با بسیاری از اساتید دانشگاه تهران و نماینده ها و کلا مراوده داشته است، منتها چون خودش تمایلی نداشته که با دزدها و چاپلوسان و بچه زرنگ ها قاطی شود به همین خاطر تنهایی را ترجیح می داده و هتا هنگامیکه به کافه می رفته در یک گوشه می نشسته و با کسی سخن نمی گفته.
کوروش جان آهسته برو ما هم به شما برسیم!
نخست اینکه شما تا چه اندازه از هدایت شناخت داری؟! از آثار او فقط همین بوف کور را خانده ای؟!
یک جا دیدم گفتی زنش به او نمی داده! جهت آگاهی شما او اصلن زن نداشته!

و البته هنگام ترک ایران به مقصد فرانسه به بهانه ی معالجه بیماری روحی خود مرخصی می گیرد به امید دریافت ویزای سوییس که شوربختانه مه و خورشید و فلک دست در دست هم می دهند تا از زمین و آسمان برای او بدشانسی ببارد و ناکام بماند. اینکه شما بدون آگاهی کافی از شخصیت هدایت او را متهم به روانی بودن می کنی کمال بی انصافیست...!

در مورد بوف کور گفته بودی بله کتاب مبهم و سنگینی هست که هنوز که هنوز است دارند آن را مورد نقد و بررسی قرار می دهند. شما یکی از نقدهای وارده بر بوف کور را بخانی همه چیز دستگیرت می شود.

یک کتاب دیگر هم هست که البته کوتاه تر ولی مشابه بوف کور است به نام "سه قطره خون" . این داستان نقل قولی است از جانب یک آدم دیوانه ، ولی با یک مرتبه خاندن به خوبی آنرا درک نمی کنید و می بایست یکی دو مرتبه دیگر از ابتدا بخانید تا بفهمید ماجرا از چه قرار بوده!

برای اینکه با شخصیت هدایت بیشتر آشنا شوید نامه های او به حسن نورایی را از دست ندهید .
همانطور که میلاد گفت شوربختانه صادق هدایت را در زمان حیات بسیار آزار می داده اند این مردم نادان! طوریکه در یکی از نامه ها به نورایی به آن اشاره می کند و می گوید:

" بیخود و بی جهت پاپی من می شوند و توی مجلات و روزنامه ها فحش می نویسند و مادرقحبه بازی درمی آورند.

با وجود اینکه سال هاست کنار نشسته ام باز هم دست بردار نیستند، مثل اینکه ارث پدرشان را می خاهند!"


به احتمال زیاد این ها پدران همان بوقلمون هایی بوده اند که در کنسرت های سیاسی فریدون فرخزاد عربده می کشیدند : فری باید برقصه!
kourosh_iran نوشته: فکر میکنم شاید اصلا خودمم یک زندگی گذشته با مشابهت هایی داشتم! اصلا از کجا معلوم شاید من خود صادق هدایت باشم که دوباره به زندگی دیگری برگشتم :e057:

البته امیدوارم که نباشم!

ایـــــــش!! از اسپاگتی ات هم باشد! [عکس: 5.gif]

kourosh_iran نوشته: ولی آدم توی کف میمونه خدایی که بشر حتی اون قدیم ترها هم توی همین چرخه و مایه هایی که ما بودیم سیر میکردن
خیر ، نسل گذشته در این وادی سیر نمی کردند، منتها از آنجاییکه پس از سال 57 به برکت حکومت اسلامی 100 سال از لحاظ فرهنگی به عقب بازگشتیم هم اکنون تازه رسیده ایم به سال 1300 که هدایت ها و کسروی ها می زیستند!!

kourosh_iran نوشته: البته دروغ نگم من فکر میکنم خودم که خیلی پیشرفته تر باشم! این صادق دیگه شورش رو درآورده نمیدونم چرا اونقدر پوچ گرا و ناامید بوده!

صادق تقصیری ندارد، آنطور که به نظر می رسد شما بیش از اندازه الکی خوش تشریف داری!

طوریکه چشمانت را بر روی حقایق زندگانی بسته ای و دوست داری صبح تا شام کنار گل های نرگس و مریم و سوسن حرف های رمانتیک و شاعرانه بزنی! فرق شما و کسی همچون صادق هدایت این است که او واقع گرا بود و شما خیال پرداز و آرمان گرا !

kourosh_iran نوشته: بنظر من احتمالا مشکل روانی هم داشته. بخصوص که آخرش هم خودکشی کرده.

بله البته حالا که دارم فکر می کنم می بینم او براستی مجنون شده بود! البته نه اینکه ا ز ابتدا دیوانه باشد، بلکه همین مردم کوته فکر و سطحی نگر او را به مرز جنون رساندند.

به قول شفیعی کدکنی باید بچشد عذاب تنهایی را / آنکس که ز عصر خود فراتر باشد!
کافر_مقدس نوشته: عجبا ! چه گیری شما داده اید به گیاهخاری! این از تو ،آن هم از مهربد!

من فقط اشاره کردم به باورهای غلطی که داشت و ترویج اونها بدون اینکه مطالعه کافی داشته باشه! (یعنی خود گیاهخواریش مد نظر نبوده، اصلن مهم نبوده این مساله! آگاهی علمی کمش بیشتر مد نظر بوده)

کافر_مقدس نوشته: آقا ما کمبود داریم به همین دلیل گیاهخار شده ایم، خوب شد؟! راضی شدید؟! بگذارید به درد خودمان بمیریم!

خوب برید بخورید! ما رو سننه ؟!

کافر_مقدس نوشته: ما نخاهیم لاشه بخوریم چه کسی را باید ببینیم؟!!!

خوب نخورید! بروید کاهو و کلم و هویج و برنج و سیب زمینی و یونجه و علف و ... بخورید! نوش جان. (این یونجه بر خلاف اسم بدی که در فرهنگ ایرانی داره! چیز باحالیه اینجا میریزند توی سالاد E00e)

کافر_مقدس نوشته: صادق هدایت را هم آدم حساب می کرده اند و با بسیاری از اساتید دانشگاه تهران و نماینده ها و کلا مراوده داشته است، منتها چون خودش تمایلی نداشته که با دزدها و چاپلوسان و بچه زرنگ ها قاطی شود به همین خاطر تنهایی را ترجیح می داده و هتا هنگامیکه به کافه می رفته در یک گوشه می نشسته و با کسی سخن نمی گفته.

شعبون بی مخ هم با شاه و تیمسار مملکت مراوده داشته! ولی آدم حسابی نبوده.
دلایل تخماتیکی میاورید ها!!!

کافر_مقدس نوشته: همانطور که میلاد گفت شوربختانه صادق هدایت را در زمان حیات بسیار آزار می داده اند این مردم نادان! طوریکه در یکی از نامه ها به نورایی به آن اشاره می کند و می گوید:

" بیخود و بی جهت پاپی من می شوند و توی مجلات و روزنامه ها فحش می نویسند و مادرقحبه بازی درمی آورند.

با وجود اینکه سال هاست کنار نشسته ام باز هم دست بردار نیستند، مثل اینکه ارث پدرشان را می خاهند!"

به احتمال زیاد این ها پدران همان بوقلمون هایی بوده اند که در کنسرت های سیاسی فریدون فرخزاد عربده می کشیدند : فری باید برقصه!

متفاوت فکر کردن هزینه دارد! اگر کسی تحمل پرداختن این هزینه را ندارد یا نباید متفاوت فکر کند یا اگر میکند نباید آن را بروز دهد. و خود این باز یکی از ایرادهای وارد به صادق هدایت است. کسی که متفاوت فکر میکند یک مقداری باید پررو و دریده هم باشد و گرنه کس خُل میشود.
کافر_مقدس نوشته: نخست اینکه شما تا چه اندازه از هدایت شناخت داری؟! از آثار او فقط همین بوف کور را خانده ای؟!
بچه بودم تصادفا سه قطره خون رو هم خوندم.
بهرحال من بوف کور رو که گفتید بهترین اثرشه خوندم و محتوای زیادی توش ندیدم. خیلی هذیان و عبارات تکراری داره توش. دیگه انگیزه ای ندارم که بقیهء آثارش رو هم بخونم، مگر اینکه شما بهم نشون بدید بوف کور چطوری چه محتوا و ارزشی داره!

نقل قول:یک جا دیدم گفتی زنش به او نمی داده! جهت آگاهی شما او اصلن زن نداشته!
خب من فکر کردم احتمالا داستان بوف کور به خودش مربوط میشه. البته اینطور که میگید زن نداشته (عزب هم بوده؟) بنظرم احتمالا این داستان یجورایی انعکاس عقده ها و روایت خودشه.

نقل قول:اینکه شما بدون آگاهی کافی از شخصیت هدایت او را متهم به روانی بودن می کنی کمال بی انصافیست...!
من از روی اثر خودش که پر از هذیان و پوچ گرایی محضه اینو گفتم، و اینم که خودکشی کرده خودش نشانه ای دیگر! بنظر شما آدم از نظر روانی سالم خودکشی میکنه؟

نقل قول:در مورد بوف کور گفته بودی بله کتاب مبهم و سنگینی هست که هنوز که هنوز است دارند آن را مورد نقد و بررسی قرار می دهند. شما یکی از نقدهای وارده بر بوف کور را بخانی همه چیز دستگیرت می شود.
والا من دیگه انگیزه ندارم با هر گفته و نظری برم وقت و انرژی بذارم یه چیزی رو بخونم. همون بوف کور خوندم واسه اطلاعات عمومی هم که شده کافی بود نمیگم پشیمون هستم ولی دستگیرم شد که چیزی نیست که چندان به درد من بخوره و ارزش صرف وقت و انرژی رو داشته باشه.
شما میتونی خودت یه توضیح و تفسیری چیزی اینجا ارائه بده یا نشون بده من چرا کجا چه اشتباهی کردم درموردش.

نقل قول: یک کتاب دیگر هم هست که البته کوتاه تر ولی مشابه بوف کور است به نام "سه قطره خون" . این داستان نقل قولی است از جانب یک آدم دیوانه ، ولی با یک مرتبه خاندن به خوبی آنرا درک نمی کنید و می بایست یکی دو مرتبه دیگر از ابتدا بخانید تا بفهمید ماجرا از چه قرار بوده!
من این کتاب رو بچه بودم خوندم. تصادفا توی خونه ما بود! نمیدونم از کجا اومده بود و کی خونده بود. اتفاقا سه قطره خون بنظر من خیلی ساده تر و روشن تره. وجه مشترک این دو اثر بیشتر همون سیاه بینی و پوچ گرایی و البته بخصوص عقدهء سکس است که در دوتاش به وضوح دیده میشه.
این بابا (صادق هدایت) بنظرم یه آدم ضعیف و سکس نکرده (یا خیلی کم سکس کرده) بوده و این غریزه توی وجودش اساسی بوده ولی چون بعلت اینکه توانایی یا شانس دیگران رو نداشته و جایگاه اجتماعی و پول و قیافه و هیکل و غیره نداشته احتمالا یا به هر دلیل به علت عوامل دیگری نتونسته به گرایش ها و خواسته های خودش در این زمینه برسه براش عقده شده بوده و تمام عالم و آدم رو در این مسئله میدیده که در اثرهاش هم تاحد زیادی منعکس شده.
البته این تاحدی قابل درکه و زیاد دور از واقعیت هم نیست (فروید هم دربارهء اهمیت این غریزه و عوارض ارضا نشدنش حکم تایید زده) ولی خب دیگه این بابا فکر کنم یجورایی اوج این مسئله بوده و به حالت کامل سیاه و مطلق برده اون رو و گویی هیچ هدف و استعداد و علاقهء و توانایی و مشغولیت دیگری جر این نداشته.
البته میگم با این حال من ایشون رو زیاد هم مقصر نمیدونم و سرزنش نمیکنم بخصوص در اون دوران که نمیتونم دربارش دقیقا قضاوت کنم و شاید دانش و امکانات و آلترناتیوهای همگانی اون زمان محدودتر از الان بوده.
ولی چیزی که هست میگم دیگه جز این چندان محتوایی نداره و به درد من یکی نمیخوره بنابراین، مگر یه بخشهایی که به تمسخر و زیر سوال بردن اعتقادات عوام و ادعاهای مدعیان دین و خدا میپردازه و از این جهت آدم متفاوت و مفیدیه.

نقل قول:برای اینکه با شخصیت هدایت بیشتر آشنا شوید نامه های او به حسن نورایی را از دست ندهید .
باشه سرفرصت شاید سرچ کنم یه چیزایی بخونم ببینم حرفش چی بوده.

نقل قول: طوریکه چشمانت را بر روی حقایق زندگانی بسته ای و دوست داری صبح تا شام کنار گل های نرگس و مریم و سوسن حرف های رمانتیک و شاعرانه بزنی! فرق شما و کسی همچون صادق هدایت این است که او واقع گرا بود و شما خیال پرداز و آرمان گرا !
حقایق زندگی؟
حقیقت زندگی اینه که آدمهای متفاوت همیشه از یه چیزایی، بعضا چیزهای بزرگی مثل سکس یا عشق و با هم بودن، محروم میشن. البته آدمهای متفاوت از اونور هم میتونن از این تفاوت و وقت و انرژی و آزادی بیشتری که خیلی وقتا بدست میارن در جهات دیگری پیشرفت کنن و برتری و بهره مندی بیشتر از جهات دیگری بدست بیارن که تاحدی میتونه اون کمبودها رو جبران کنه و حتی شاید بتونه در کل بهتر هم باشه.
منم اونطور که فکر میکنی نیستم، اتفاقا منم واقعگرا و عملگرا هستم! اونا هم که گفتم فقط حرف نیست بلکه اونا هم واقعیته و قابل لمس. گرچه واقعیت زندگی حتی فرصت این رو هم به آدم نمیده یا خیلی کم میده!
بخاطر همین واقعگرایی است که من مدام دنبال قدرت بیشتر و بیشتر هستم (بخصوص قدرتهای اصیل و درونی). چون در این دنیا بدون قدرت آدم هیچی نیست و نمیتونه بهره مند باشه و حتی انسان بمونه! ضعیف باشی، بنظرم خطر یه چیزهایی مثل خودکشی هم خیلی بیشتر تهدیدت میکنه، همونطور که افرادی مثل هدایت خودکشی کردن! من باز خودم رو به چیزهای دیگری مشغول میکنم و دلخوشی ها و پیشرفت و برتری و بهره مندی های خودم رو دارم، پس حداقل به این زودی ها نیازی ندارم فکر خودکشی بیفتم.
ضمنا یخورده معنویت داشتن هم چیز خوبیه بنظرم! هدایت دیگه خیلی مطلقا بی اعتقاد بوده. هرچند بازم من به این خاطر سرزنشش نمیکنم، چون خودمم هنوز به این مسئله هم شک دارم و خیلی وقتا تردید جدی میاد سراغم و حس ناامیدی و افسردگی شدیدی میخواد که بر وجودم غلبه کنه.
بهرحال باید مبارزه کرد و زندگی کرد تاجاییکه میشه. شاید به چیزی رسیدیم!
آثار هدایت دیگه خیلی به زانو درآمدگی و ناامیدی محضه و سیاه نمایی و پوچ گرایی مطلق در همه چیز! یعنی یجوریی که بچه 4 ساله بتونه بخونه بفهمه بعدش هنوز زندگی و تلاش نکرده به فکر خودکشی میفته! بابا دیگه ناامیدی و پوچ گرایی اینقدر راحت و مطلق فکر نمیکنم درست باشه و دلیل کافی داشته باشه! حیف زندگی و فرصت نیست؟ در باب خدا و معنویات هم بنظر من باوجود تمام این دلایل هنوزم نمیشه اینقدر مطلقا ناامید بود و همه چیز رو منتفی و بی معنا و بی ثمر و بی ارزش دونست. اینه که طرف بنظر میاد دیگه بیش از حد سیاه بین بوده و بنظر یه مشکلی داشته!
بنظر من وقتی هنوز سالم و سرپا هستی توی این دنیا میتونی دست نوازش سر یه مرغ بکشی، هنوز امید و ارزشی برای زندگی هست.
شما به این میگی خیال پردازی؟
بنظر من وقتی هنوز میتونی پیشرفت کنی هنوز میتونی به قدرت و بهره مندی خودت از هر جهتی که میتونی اضافه کنی، درست نیست مطلقا ناامید و سیاه بین بود.
وقتی هنوز آدم این همه سال در پیش داره، وقتی هنوز پیر و ناتوان نشده، وقتی هنوزم فرصت و احتمالات و امکان تغییرات شگرف ولو تصادفی یا معجزه آسا هست، چرا اینقدر گوشه گیری و منتظر مرگ شدن و گذاشتن که آدم ذره ذره تحلیل بره و انگار که هیچ فرصت و کار دیگری برای انجام دادن وجود نداره در دنیا؟

البته من آدمی نیستم که صبح تا شام کنار گل های نرگس و مریم و سوسن حرف های رمانتیک و شاعرانه بزنم. اشتباه نکن! کاملا بعکس من آدم عمل و واقعیت هستم. ولی لذت یه گربه رو نوازش کردن، یه لذت و محبت واقعیه. چیزی که امید به حقیقت داشتن محبت و شفقت رو در دل آدم زنده نگه میداره، ولو یک شعلهء لرزان کوچک شمع باشه.
هرچند من خودم مدتهاست که حتی فرصت این کار رو هم پیدا نکردم. خیلی حیوانات رو دوست دارم. ولی این زندگی مدرن شهری این امکان رو به آدم نمیده. کم سن تر بودم خیلی گربه بازی میکردم E415
فعلا بیشتر با چیزهایی که در دسترسم هست سرگرم و دلخوش هستم. اینکه حداقل هر روز از نظر ذهنی، علمی، جسمی امکان فعالیت و پیشرفت دارم و اینا بهم قدرت و تسلط و برتری و امکان کنترل زندگیم و دنیای درونم رو میدن. همین دلخوشی هم کافیه برای زندگی کردن. منم مثل هدایت یه آدم متفاوت و از جهاتی محروم هستم. ولی میبینم بالاخره از جهات دیگری هم راحتی و بهره مندی دارم عوضش که خیلی آدمهای دیگه ندارن یا در اون حد ندارن.
جهان خشن و بیرحم است، اما برای ما هنوز هم امکان ها و امیدهایی وجود دارند. باید از نیروهای درونی خودمان هم استفاده کنیم. باید هرچیزی را نیز که در برون است سعی کنیم در خدمت قدرتمند کردن خودمان بکار بگیریم. حتی محرومیت هایمان!
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16