حالا که اینجا هستید، کم دربارهی امضاءتان توضیح بدهید؛ با این پرسشِ نیچه بیاغازید: مگر جهان عقلانیست که میخواهیم با عقلِ خویش در آن زندگی کنیم؟
خیر عقلانی نیست... عقلانیت در جهان به زنجیر می باشد! اما می توان زنجیر را شکسته و زندگی پوچ و جهان سیاه را، با معنا و روشن نمود. چگونگی این رهایی و پیروزی در این مسیر را نیز، به مقتضای گفتمان های گوناگون در نوشتارهای پیشینم بیان داشته ام.
به نظر من این نبرد فراتر از مبارزه با غریزه ی جنسی و اینها است،چنانکه می دانیم هورمون های ما بر اکثر رفتار های ما و حتی نوع نگرش و طرز تفکر ما هم تاثیر گذار است،من این را به عینه تجربه کرده ام،پرسش من این است که در واقع "من" واقعی و راستین کدام است؟آنکه تحت فشار هورمون ها می اندیشد و عمل می کند یا آن دیگری؟
شهریار جان، به نکته ظریفی اشاره کردید! در اینجا باید به طور شفاف به تشریح و بیان تمایز یک اندیشه و در پی آن، رفتار خردگرایانه؛ با یک اندیشه و رفتاری که حاصل آن فشار هورمون ها( از دید روان شناختی همان غریزه های ناخودآگاه) می باشد؛ بپردازیم. چنانچه در گذشته نیز به چکیده ی تعریف خردگرایی پرداخته ام:
درک هر چه بیشتر از فربودهای جهان و چشیدن برترین لذت ها در گرو فربودها
می توان به گونه ای واضح تر تفاوتِ میان زیستن خردگرایانه و زیستنی متفاوت از آن را دریافت. برای نمونه: شما در فرهود می دانید که زنان موجوداتی پست،دروغ ستا و احمق اند! و در این میان با دختر زیبا و جذابی آشنا می شوید. هورمون های جنسی شما، افکار و رفتارهایتان را در گرو جلب نظر آن دختر و ارتباط با او سوق می دهند. اگر همچون بیشینه مردان، خردتان نیز در بردگی غرایزتان باشد، آن را نیز در جهت ارتباط بیشتر با آن دختر به کار می گیرد. در حالیکه اگر بخواهید خردگرایانه عمل کنید و اجازه دهید خردتان به طور آزادانه و در بلند مدت، لذت و رنج حاصل از جلب نظر و ارتباط با آن دختر را بسنجد و آنچنان خردگرایی را بر وجود خود حاکم کرده باشید که رفتارهایتان هم، هم جهت با آن باشند؛ گمان نمی برم که چندان مایل به ستایش و ارتباط بی محابا با آن دختر باشید! اشتباه می کنم؟!😏
خیر عقلانی نیست... عقلانیت در جهان به زنجیر می باشد! اما می توان زنجیر را شکسته و زندگی پوچ و جهان سیاه را، با معنا و روشن نمود. چگونگی این رهایی و پیروزی در این مسیر را نیز، به مقتضای گفتمان های گوناگون در نوشتارهای پیشینم بیان داشته ام.
عقلِ مجرد و منفک از هستی هم آیا امکانِ وجود دارد؟ آیا چیزی جز یک توهم نیست؟ به بیانی دیگر آیا من میتوانم با دستانِ خودم خودم را خفه کنم؟
من در یک لحظه و در موردِ یک پدیدهی خاص با بیشمار پرسش مواجه خواهم بود؛ بر خلافِ آنچه عموما اندیشه میشود، نه پاسخهای ما، بلکه این گزینشِ خودِ پرسشهاست که به اندیشهی ما جهت میدهد؛ منشا این پرسشها چیستاند؟ جز طبیعت است؟
عقلِ مجرد و منفک از هستی هم آیا امکانِ وجود دارد؟ آیا چیزی جز یک توهم نیست؟ به بیانی دیگر آیا من میتوانم با دستانِ خودم خودم را خفه کنم؟
هستی و هر آنچه در آن است، همه به واسطه ی "خودآگاهی" ما ادراک می شوند. و خودآگاهی ریشه ی همه ی ادراکات ماست. از این رو، جهان هستی به واسطه ی هستی ماست که وجودش معنا می یابد. حال با این دیدگاه فلسفی، "خودآگاهی" مفهومی اساسی،بدیهی و همان ذاتِ هستی است که آن را عقل ناب می نامم. هر نوع دریافت و تجربه ای که بر ما(خودآگاهی مان) وارد می شود،اعتبارش(توهم بودن یا نبودنش) با آن سنجیده می شود.
اگر به راستی مشکلی با توصیفات بالا ندارید؛ می توانم در ادامه، به پاسخ دیگر پرسشتان بر مبنای توصیفات بالا بپردازم.
هستی و هر آنچه در آن است، همه به واسطه ی "خودآگاهی" ما ادراک می شوند. و خودآگاهی ریشه ی همه ی ادراکات ماست. از این رو، جهان هستی به واسطه ی هستی ماست که وجودش معنا می یابد. حال با این دیدگاه فلسفی، "خودآگاهی" مفهومی اساسی،بدیهی و همان ذاتِ هستی است که آن را عقل ناب می نامم. هر نوع دریافت و تجربه ای که بر ما(خودآگاهی مان) وارد می شود،اعتبارش(توهم بودن یا نبودنش) با آن سنجیده می شود.
اگر به راستی مشکلی با توصیفات بالا ندارید؛ می توانم در ادامه، به پاسخ دیگر پرسشتان بر مبنای توصیفات بالا بپردازم.
آیا این خودآگاهی خودش برخواسته از عوامل بیولوژیک و طبیعتا اجبارا تحت تاثیر اونها نیست؟!
این سنجش و ارزشیابی بر اساس چه سنجه ای انجام می شود؟ و آن سنجه چه ارزش و اعتباری دارد؟
این رقم را دست بالا نوشتم که اعتراضی نباشد. اگر در جوانی و میانسالی چنین رقمی واقعیت داشته باشد شمار شرکای جنسی شما عدد حیرتآوری میشود. برای همین نیازی به تشکیک در موضوع نمیرود. مگر اینکه مخالف باشید فردی که شرکای جنسی سه رقمی دارد آلفایی همطراز چنگیزخان بزرگ نیست؟
هستی و هر آنچه در آن است، همه به واسطه ی "خودآگاهی" ما ادراک می شوند. و خودآگاهی ریشه ی همه ی ادراکات ماست. از این رو، جهان هستی به واسطه ی هستی ماست که وجودش معنا می یابد. حال با این دیدگاه فلسفی، "خودآگاهی" مفهومی اساسی،بدیهی و همان ذاتِ هستی است که آن را عقل ناب می نامم. هر نوع دریافت و تجربه ای که بر ما(خودآگاهی مان) وارد می شود،اعتبارش(توهم بودن یا نبودنش) با آن سنجیده می شود.
اگر به راستی مشکلی با توصیفات بالا ندارید؛ می توانم در ادامه، به پاسخ دیگر پرسشتان بر مبنای توصیفات بالا بپردازم.
مقصود شما از «خودآگاهی» چیست که تمام هستی بر این اساس تجزیه و تحلیل میشود؟ چرا خودآگاهی اساسیترین مفهوم ذات هستی است؟
هستی و هر آنچه در آن است، همه به واسطه ی "خودآگاهی" ما ادراک می شوند. و خودآگاهی ریشه ی همه ی ادراکات ماست. از این رو، جهان هستی به واسطه ی هستی ماست که وجودش معنا می یابد. حال با این دیدگاه فلسفی، "خودآگاهی" مفهومی اساسی،بدیهی و همان ذاتِ هستی است که آن را عقل ناب می نامم. هر نوع دریافت و تجربه ای که بر ما(خودآگاهی مان) وارد می شود،اعتبارش(توهم بودن یا نبودنش) با آن سنجیده می شود.
اگر به راستی مشکلی با توصیفات بالا ندارید؛ می توانم در ادامه، به پاسخ دیگر پرسشتان بر مبنای توصیفات بالا بپردازم.
اگرچه من با رئالیسمِ کلاسیک درگیریهایی دارم، اما از آنجا که در این نوشتههای شما بخشی بدیهی از این تفکر نقض شده، ناچار به یادآوری هستم که خیر! آگاهی در نهایت تماما معنایی طبیعی مییابد؛ خودآگاهی، در واقع نوعی از آگاهیست و از آنجا که آگاهی میتواند ناشی از ارادهی مدرک باشد یا آنکه بدونِ اختیارِ یا انگیزه قبلی او باشد (مثلا من برای آنکه بدانم حافظه دارم، تنها کاری که باید بکنم یادآوری نهاریست که دیروز خوردهام یا به یادآوری ناخودآگاهِ اسمِ دوستم، وقتی که با او مواجه میشوم است و البته که این خود نوعی یا بخشی از خودآگاهی خواهد بود)،
و
از آنجا که درک هر پدیدهی طبیعی (شامل خودم) الزاما از فیلتر طبیعی میگذرد، نتیجتا من در نهایت چه راهی دارم جز آنکه به همین پردهی طبیعی حاضر و عیان اعتماد کرده و بر اساساش زندگی کنم؟ بر این اساس چرا من این حق را نداشته باشم که هر نوعِ دیگر نگاهِ غیر از این نگرشِ ابتدایی رئالیستی را خرافه و توهم بشمارم از جمله ایدهآلیسم شما را؟ عقلِ نابِ شما آیا چیزی جز یک انتزاع ذهنی از خردهآگاهیهایی از جهانِ بسیط بیرونیست که کاملا مختص به محیط اندیشهی شماست؟
از این منظر همانطور که گفتم من با دستانِ خودم نمیتوانم خودم را خفه کنم (یا در ضربالمثلی سادهتر، چاقو دستهاش را نمیبرد) اگر قبول داریم که ما پدیدههایی طبیعی هستیم، اگر میپذیرید که کنشِ آگاهانهی مطلق و ناب ابدا وجود ندارد (هر کنشی جنبههایی از خودآگاهی و ناخودآگاهی را در نسبتهای مختلف دارد) و اگر میپذیرید آگاهی نیز خود میتواند ناخودآگاهانه باشد، پس باید بپذیرید که آگاهی نیز پدیدهایست تماما طبیعی و با پذیرفتنِ این نتیجه، با این اصل که طبیعت هرگز ضدِ خوش عمل نمیکند، نتیجتا به این میرسیم که خودآگاهی و عقلِ ناب هرگز توانِ تبدیل شدن به یک پدیدهی ضدطبیعی (شامل خودمان و البته خودش، یعنی خودآگاهی) را ندارد. برای نمونه، آیا خودآگاهی میتواند با استدلالِ فرضا درستِ خویش، حکم به نابودیِ خود بدهد؟
رفقا یک جایی در این فاروم خوانده بودم که مردان فرانسوی بیشتر از نیمی از زندگی خود را در تنهایی عمر میکنند و از هر سه ازدواج یکی مختوم به طلاق میشود. کسی لینک این نوشته را به خاطر دارد؟ میخواهم ببینم قسمت اولی چه مقدار سندیت دارد.
آیا این خودآگاهی خودش برخواسته از عوامل بیولوژیک و طبیعتا اجبارا تحت تاثیر اونها نیست؟!
اهمییتی ندارد! مهم وجود آن و درک آن به عنوان ریشه هستی می باشد. برای مثال؛ خواب، الکل و یا روانگردان ها به روی آن اثر می گذارند، ولی تا هنگامی که ما خودآگاهیم، به واسطه آن نسبت به جهان هم "آگاهیدن" قابل حصول است.
این رقم را دست بالا نوشتم که اعتراضی نباشد. اگر در جوانی و میانسالی چنین رقمی واقعیت داشته باشد شمار شرکای جنسی شما عدد حیرتآوری میشود. برای همین نیازی به تشکیک در موضوع نمیرود. مگر اینکه مخالف باشید فردی که شرکای جنسی سه رقمی دارد آلفایی همطراز چنگیزخان بزرگ نیست؟
خیر! پرسش مرا درنیافتید! منظورم چنین بود که بر چه اساسی داشتن شرکای جنسی متعدد را ارزش پنداشته اید؟صرفا از منظر معیار زنان در انتخاب شریک جنسی شان؟
خیر! پرسش مرا درنیافتید! منظورم چنین بود که بر چه اساسی داشتن شرکای جنسی متعدد را ارزش پنداشته اید؟صرفا از منظر معیار زنان در انتخاب شریک جنسی شان؟
موضع ما چندان قوی نیست، راستش الان که میکوشم آنرا مکتوب بکنم میبینم کمی هم مبتذل است! «احساس خوبی میکنم» کُل گفتمان ماست، وقتی یک زن منرا انتخاب میکند احساس خوبی بهم دست میدهد، وقتی او را به رختخواب میبرم خوشی دارد، خنداندن او، احساس مفید واقع شدن برای او را در من بوجود میآورد و لذتبخش است، به رختخواب کشاندن او مرحلهی نهایی تسلیم است و در من احساس قدرت پدید میآورد و...
اما جالبتر از این گفتمان، میزان نامتناسب نفرت و مخالفت و بیزاریست که برمیانگیزد، برای ما دشوار است پذیرفتن اینکه حقیقتا آنچه احساس میکنیم تنها منحصر به طبع فرومایهی حقیر ِ حیوانی خود ماست و دیگران حقیقتا فراتر از این حرفها هستند وقتی سبک زندگی بیآزار ما این چنین نابجا تازیانهی تحقیر و پتک ویرانی میخورد.
اگرچه من با رئالیسمِ کلاسیک درگیریهایی دارم، اما از آنجا که در این نوشتههای شما بخشی بدیهی از این تفکر نقض شده، ناچار به یادآوری هستم که خیر! آگاهی در نهایت تماما معنایی طبیعی مییابد؛ خودآگاهی، در واقع نوعی از آگاهیست و از آنجا که آگاهی میتواند ناشی از ارادهی مدرک باشد یا آنکه بدونِ اختیارِ یا انگیزه قبلی او باشد (مثلا من برای آنکه بدانم حافظه دارم، تنها کاری که باید بکنم یادآوری نهاریست که دیروز خوردهام یا به یادآوری ناخودآگاهِ اسمِ دوستم، وقتی که با او مواجه میشوم است و البته که این خود نوعی یا بخشی از خودآگاهی خواهد بود)
من "خودآگاهی" را به عنوان یک مفهومِ ماوراء الطبیعه و مستقل از آگاهی های دیگر در نظر نگرفته ام. بلکه تاکید من به آن در نقش اساسِ این دستگاهِ فلسفی، ریشه ای بودن و بنیادی بودن آن در گرو آگاهی یافتن از جهان اطراف است. به این گونه باید مفهوم آن را درک نمود؛ که نقش هسته مرکزی ادراکات آگاهانه ما را دارد. بدون وجود این هسته مرکزی، هیچ درک آگاهانه ای وجود نخواهد داشت. تجربیات و دریافت های ما بر خودآگاهی وارد می شوند که آگاهیدن ما نسبت به آنها صورت می پذیرد. آگاهیدن، بدون وجود یک موجود خودآگاه محال است. چه بسا در مثال خودتان نیز، این آگاهیدن می تواند به طور ناخودآگاه و یا بدون اراده ی ما صورت پذیرد.
از آنجا که درک هر پدیدهی طبیعی (شامل خودم) الزاما از فیلتر طبیعی میگذرد، نتیجتا من در نهایت چه راهی دارم جز آنکه به همین پردهی طبیعی حاضر و عیان اعتماد کرده و بر اساساش زندگی کنم؟ بر این اساس چرا من این حق را نداشته باشم که هر نوعِ دیگر نگاهِ غیر از این نگرشِ ابتدایی رئالیستی را خرافه و توهم بشمارم از جمله ایدهآلیسم شما را؟ عقلِ نابِ شما آیا چیزی جز یک انتزاع ذهنی از خردهآگاهیهایی از جهانِ بسیط بیرونیست که کاملا مختص به محیط اندیشهی شماست؟
از این منظر همانطور که گفتم من با دستانِ خودم نمیتوانم خودم را خفه کنم (یا در ضربالمثلی سادهتر، چاقو دستهاش را نمیبرد) اگر قبول داریم که ما پدیدههایی طبیعی هستیم، اگر میپذیرید که کنشِ آگاهانهی مطلق و ناب ابدا وجود ندارد (هر کنشی جنبههایی از خودآگاهی و ناخودآگاهی را در نسبتهای مختلف دارد) و اگر میپذیرید آگاهی نیز خود میتواند ناخودآگاهانه باشد، پس باید بپذیرید که آگاهی نیز پدیدهایست تماما طبیعی و با پذیرفتنِ این نتیجه، با این اصل که طبیعت هرگز ضدِ خوش عمل نمیکند، نتیجتا به این میرسیم که خودآگاهی و عقلِ ناب هرگز توانِ تبدیل شدن به یک پدیدهی ضدطبیعی (شامل خودمان و البته خودش، یعنی خودآگاهی) را ندارد. برای نمونه، آیا خودآگاهی میتواند با استدلالِ فرضا درستِ خویش، حکم به نابودیِ خود بدهد؟
سخن من پیرامون طبیعی بودن یا نبودن خودآگاهی(عقل ناب) نیست، بلکه در ترازِ بنیادینِ شناخت شناسی به بیان آن می پردازم. در این مورد روش شک های هدف دار دکارت و در نهایت رسیدن به "من شک کننده" و غیر قابل شک را، بیانی دیگر در تبیین خودآگاهی(به عنوان ذات هستی) می دانم.
موضع ما چندان قوی نیست، راستش الان که میکوشم آنرا مکتوب بکنم میبینم کمی هم مبتذل است! «احساس خوبی میکنم» کُل گفتمان ماست، وقتی یک زن منرا انتخاب میکند احساس خوبی بهم دست میدهد، وقتی او را به رختخواب میبرم خوشی دارد، خنداندن او، احساس مفید واقع شدن برای او را در من بوجود میآورد و لذتبخش است، به رختخواب کشاندن او مرحلهی نهایی تسلیم است و در من احساس قدرت پدید میآورد و... اما جالبتر از این گفتمان، میزان نامتناسب نفرت و مخالفت و بیزاریست که برمیانگیزد، برای ما دشوار است پذیرفتن اینکه حقیقتا آنچه احساس میکنیم تنها منحصر به طبع فرومایهی حقیر ِ حیوانی خود ماست و دیگران حقیقتا فراتر از این حرفها هستند وقتی سبک زندگی بیآزار ما این چنین نابجا تازیانهی تحقیر و پتک ویرانی میخورد.
هِه...! ...!!! روند بردگی را به خوبی توصیف نمودید! شدتِ این بردگی هنگامی آشکار می شود که خود را با اوج احساسات و دلبستگی ها در برابر یک موجود پست درمی یابیم. و یا تنها دمی پس از ارگاسم، به حالت روانی خود در لحظه پیش از آن تامل می کنیم...
و افسوس که این بردگی آنچنان مهلک است که انسان ها را وادار به خود فریبی می کند!
هِه...! ...!!! روند بردگی را به خوبی توصیف نمودید! شدتِ این بردگی هنگامی آشکار می شود که خود را با اوج احساسات و دلبستگی ها در برابر یک موجود پست درمی یابیم. و یا تنها دمی پس از ارگاسم، به حالت روانی خود در لحظه پیش از آن تامل می کنیم... و افسوس که این بردگی آنچنان مهلک است که انسان ها را وادار به خود فریبی می کند!
خیر این خبرها نیست، کلا تامل کردن و دل بستن و اندیشیدن و ... فراموشتان میشود! یک خروجی موقت مثل این انجمن پیدا میکنید برای مواقعی که میخواهید یاد روزگار دیگری بیافتید و همین. خوشبختی بهای بس گرانی دارد، حماقت تنها پیشقسط اول است.
ما معیار مشخصی برای سنجیدن میزان آگاهی نداریم، ما میتوانیم ۱، برای وجود نوع مشخصی از «حس» یا «حواس» در جانداران جستجو بکنیم و از علائم فیزیولوژیک نتایج «منطقی» بگیریم، مثلا اگر یک جانور نوسیسپتور داشت نتیجه بگیریم که «میتواند درد را حس بکند». ۲، به برخی جانداران مسئولیتهایی از قبیل شمارش را بیاموزیم و سپس نوع استفاده از آنرا برسی بکنیم، مثلا میمونها یکبار که شمردن را بیاموزند میتوانند مفاهیمی مثل «بزرگتر» و «کوچکتر» را تشخیص بدهند که سطح بالایی از «آگاهی» میطلبد. ۳، میتوانیم برای فاکتورهایی که نشان دهندهی «آگاهی اجتماعی» هستند جستجو بکنیم، مفاهیمی مثل همکاری و نوعدوستی و ... که فراتر از سطوح ضروری و قابل توضیح از طریق غرایز کور محصول فرگشت صرفا بیولوژیک هستند. ۴، میتوانیم حافظهی جانداران را بیازماییم که چه نوع دادههایی را به چه نحوی و برای چه مدتی ذخیره میکنند و چه میزان به آن دسترسی دارند. که خود میتواند باز برای «نتیجهگیری منطقی» دربارهی زوایای دیگر توانایی ایشان برای «شناخت» چیزها مورد استفاده قرار بگیرد.
خلاصه: ما نمیدانیم جانداران چه حس میکنند و چگونه جهان را درک میکنند.
ما معیار مشخصی برای سنجیدن میزان آگاهی نداریم، ما میتوانیم ۱، برای وجود نوع مشخصی از «حس» یا «حواس» در جانداران جستجو بکنیم و از علائم فیزیولوژیک نتایج «منطقی» بگیریم، مثلا اگر یک جانور نوسیسپتور داشت نتیجه بگیریم که «میتواند درد را حس بکند». ۲، به برخی جانداران مسئولیتهایی از قبیل شمارش را بیاموزیم و سپس نوع استفاده از آنرا برسی بکنیم، مثلا میمونها یکبار که شمردن را بیاموزند میتوانند مفاهیمی مثل «بزرگتر» و «کوچکتر» را تشخیص بدهند که سطح بالایی از «آگاهی» میطلبد. ۳، میتوانیم برای فاکتورهایی که نشان دهندهی «آگاهی اجتماعی» هستند جستجو بکنیم، مفاهیمی مثل همکاری و نوعدوستی و ... که فراتر از سطوح ضروری و قابل توضیح از طریق غرایز کور محصول فرگشت صرفا بیولوژیک هستند. ۴، میتوانیم حافظهی جانداران را بیازماییم که چه نوع دادههایی را به چه نحوی و برای چه مدتی ذخیره میکنند و چه میزان به آن دسترسی دارند. که خود میتواند باز برای «نتیجهگیری منطقی» دربارهی زوایای دیگر توانایی ایشان برای «شناخت» چیزها مورد استفاده قرار بگیرد.
خلاصه: ما نمیدانیم جانداران چه حس میکنند و چگونه جهان را درک میکنند.
آیا نمیتونیم به طور قطع بگیم هیچ جاندار شناخته شده ای جز انسان توانایی "اندیشیدن نمادین" رو نداره؟!
آیا نمیتونیم به طور قطع بگیم هیچ جاندار شناخته شده ای جز انسان توانایی "اندیشیدن نمادین" رو نداره؟!
منظورت از اندیشیدن نمادین چیست؟ اندیشیدن به چیزهایی که وجود ندارد یا آنچه پیاژه استفاده از نمادها برای توضیح طبیعت نامیده بود؟ اگر اولیست، نمیدانیم. اگر منظورت دومیست، خب امروز توانستهایم به شماپانزهها مفهوم «صفر» را که در واقع نمادیست برای درک پدیدهای که در چینش خام طبیعت معنایی نمیتواند داشته باشد را بیاموزیم. اگر البته بپذیریم که صفر یک نماد است.
منظورت از اندیشیدن نمادین چیست؟ اندیشیدن به چیزهایی که وجود ندارد یا آنچه پیاژه استفاده از نمادها برای توضیح طبیعت نامیده بود؟ اگر اولیست، نمیدانیم. اگر منظورت دومیست، خب امروز توانستهایم به شماپانزهها مفهوم «صفر» را که در واقع نمادیست برای درک پدیدهای که در چینش خام طبیعت معنایی نمیتواند داشته باشد را بیاموزیم. اگر البته بپذیریم که صفر یک نماد است.
Human uniqueness, learned symbols and recursive thought. اینکه مثلا با دیدن یا شنیدن "انسان" یا دیدن یک نماد متوجه مفهومی به نام انسان میشی. The Symbolic Species - WiKi اینکه یک طوطی یا نه حتی یک شامپانزه استفاده از نمادها رو یاد بگیره به این معنا نیست که اونها رو "میفهمه" چون ما میدونیم میشه برنامه ای کامپیوتری داشت که به نماد های خاصی پاسخ مشخصی بده بدون اینکه هیچ نیازی به "فهمیدن" نمادها داشته باشه.
Human uniqueness, learned symbols and recursive thought. اینکه مثلا با دیدن یا شنیدن "انسان" یا دیدن یک نماد متوجه مفهومی به نام انسان میشی. The Symbolic Species - WiKi اینکه یک طوطی یا نه حتی یک شامپانزه استفاده از نمادها رو یاد بگیره به این معنا نیست که اونها رو "میفهمه" چون ما میدونیم میشه برنامه ای کامپیوتری داشت که به نماد های خاصی پاسخ مشخصی بده بدون اینکه هیچ نیازی به "فهمیدن" نمادها داشته باشه.
همم، چه بسی. یک چیزی هست به مانند «نماد»، مثلا نژادهایی از پرندگان زمانی که مورد حمله قرار میگیرند شروع میکنند به سیگنال فرستادن از طریق پشتکزدن یا چرخیدن یا نوع به خصوصی از جیغ زدن و ... پشتکزدن «نماد» مهاجم است، آیا این برای پذیرفتن وجود نوعی «درک نمادین» از جنس ِ همان ِ زبان انسان کافیست؟ مسئله اینست که ما واقعا چه راهی داریم برای آنکه بفهمیم آیا پرندگان دیگری که این نماد را میبینند و میگریزند چرا چنان میکنند؟ اینکه موجودات زندهی دیگر توان بیان دلایل رفتارهای خود را ندارد باعث میشود ما هرگز نتوانیم دربارهی انگیزههای آنها با دقت قطعی اظهار نظر بکنیم.
این مورد از «استثنایی» بودن درک انسانی را یک نگاهی بیاندازید: Shared Intentionality. اما خب هیچکدام از آنها واقعا «معنی» آنچنانی نمیدهند. مثلا شما میخواهید بگویید چون ما در درک سوژهی انسانی منحصربفرد هستیم باید اینرا در قالب هدفی والا در زندگی انتخاب بکنیم که این خودآگاهی را به حداکثر متصور برسانیم؟ چون استدلال دوستمان «خردگرا» چنین چیزی بنظر میرسد.
همم، چه بسی. یک چیزی هست به مانند «نماد»، مثلا نژادهایی از پرندگان زمانی که مورد حمله قرار میگیرند شروع میکنند به سیگنال فرستادن از طریق پشتکزدن یا چرخیدن یا نوع به خصوصی از جیغ زدن و ... پشتکزدن «نماد» مهاجم است، آیا این برای پذیرفتن وجود نوعی «درک نمادین» از جنس ِ همان ِ زبان انسان کافیست؟ مسئله اینست که ما واقعا چه راهی داریم برای آنکه بفهمیم آیا پرندگان دیگری که این نماد را میبینند و میگریزند چرا چنان میکنند؟ اینکه موجودات زندهی دیگر توان بیان دلایل رفتارهای خود را ندارد باعث میشود ما هرگز نتوانیم دربارهی انگیزههای آنها با دقت قطعی اظهار نظر بکنیم.
این مورد از «استثنایی» بودن درک انسانی را یک نگاهی بیاندازید: Shared Intentionality. اما خب هیچکدام از آنها واقعا «معنی» آنچنانی نمیدهند. مثلا شما میخواهید بگویید چون ما در درک سوژهی انسانی منحصربفرد هستیم باید اینرا در قالب هدفی والا در زندگی انتخاب بکنیم که این خودآگاهی را به حداکثر متصور برسانیم؟ چون استدلال دوستمان «خردگرا» چنین چیزی بنظر میرسد.
امیر جان به هر حال از دید علمی که بخوایم به ماحرا نگاه کنیم نیاز به شواهد علمی داریم،تا به حال که تمام شواهد رای به این میدن که حیوانات دیگه چنین توانایی ای رو ندارند یا حداقلی در سطحی هست که قابل مقایسه با انسان نیست،اگر روزی شواهد جدیدی دیدیم دیدگاهمون رو عوض میکنیم.
آه نه نه من اصلا همچین ادعاهایی ندارم،از دید من هدف گذاری برای زندگی هیچ معیار "درست" ذهنی یا عینی نداره و خودآگاهی یا حتی این اندیشیدن نمادین به صورت مستقل از محیط هیچ "کارکرد" یا حتی معنایی ندارند.
امیر جان به هر حال از دید علمی که بخوایم به ماحرا نگاه کنیم نیاز به شواهد علمی داریم،تا به حال که تمام شواهد رای به این میدن که حیوانات دیگه چنین توانایی ای رو ندارند یا حداقلی در سطحی هست که قابل مقایسه با انسان نیست،اگر روزی شواهد جدیدی دیدیم دیدگاهمون رو عوض میکنیم.
راستش واقعیت اینست که ما هرجا قادر بودهایم روشی جدید برای شناخت و سنجش «میزان آگاهی» در جانوران کشف بکنیم آنها ما را سورپرایز کردهاند، پس فعلا نبود سند بیشتر طبق معمول ِ بیولوژی برآمده از کمبود روشهای تحقیقاتیست و فقط نشانگر اینکه ما نیاز به پژوهش بسیار بیشتری برای صدور حکم داریم. ولی با دادهی موجود بله، قطعا، آگاهی نمادین در سطح انسان دیده نشده.
آه نه نه من اصلا همچین ادعاهایی ندارم،از دید من هدف گذاری برای زندگی هیچ معیار "درست" ذهنی یا عینی نداره و خودآگاهی یا حتی این اندیشیدن نمادین به صورت مستقل از محیط هیچ "کارکرد" یا حتی معنایی ندارند.
خب پس نظر شما راجع به بحث اصلی چیست؟
ما میگوییم «هدف والای بشری» معنا ندارد و هدفی برای نوع بشر متصور نیست، از جمله تعالی خرد و تربیت ذهن و تجربهی خودآگاهی متسجد و ... تنها اهداف معتبر اهدافی هستند که ما برای زندگی شخصی خودمان انتخاب میکنیم، که آنها هم در مقیاس بزرگ چیزها بیاهمیت هستند. رفیق بدخلقمان ولی میگوید خردگرایی و رهایی از «بند» هرچه بخردانه نیست هدف غایی انسان والاست و تنها آن شمار اندکی که به روش او قادر به آن خواهند شد رستگار میشوند. حداقل این چیزیست که من از حرفهای او فهمیدم.
کلا اگر او واقعا چنان عقاید ایدهآلیسی دارد که در صفحهی پیش بیان کرده، به نظر میرسد که بعید نیست ما را هم پروژکتهایی از (نا)خودآگاهی خویش ببیند که میکوشیم او را از هدف غایی و نهایی وی باز بداریم، من مثلا هدانیست مبتذل درون او هستم، شما آن کلبیمسلک خبیث، داریوش آن شکاک رذل.. موانعی که باید به آنها چیره شد تا به «بزرگی راستین» رسید..
خیر این خبرها نیست، کلا تامل کردن و دل بستن و اندیشیدن و ... فراموشتان میشود! یک خروجی موقت مثل این انجمن پیدا میکنید برای مواقعی که میخواهید یاد روزگار دیگری بیافتید و همین. خوشبختی بهای بس گرانی دارد، حماقت تنها پیشقسط اول است.
اینکه گفتم از ارزشمندی این اندیشهها بیخبرم شکستهنفسی کاذب نبود، صادقانه به این موضوع مشکوکم، و اظهار نظر خوانندهی جستار تنها راه اثبات یا ابطال این شک. شاید حالت مکتوب این افکار حالت «گزینگویه» پیدا بکند، بدانید که چنین نیست و این تنها روش موجود است برای بیان موضوعی که ذهنم را درگیر کرده اما تا اطلاع ثانوی چیز بیشتری برای گفتن دربارهی آن نداشتهام، دلیل من برای امتناع از گفتگو نیز همینست.
برای احترام و حفظ نظم آن جستار مربوطه، پاسخ را در اینجا می نگارم.
این فرنودها درست نیستند! فرض کنید من یا هر کاربر دیگری در هر کدام از آن اندیشه ها اظهار موافقت یا مخالفتی با آنها داشته باشیم؛ خوب؟! آیا شما صرفا به همین ابراز موافقت یا مخالفت بسنده می کنید؟ یا در گرو استحکام بخشیدن بیشتر به شکل گیری باورتان نسبت به آن اندیشه ها، به بررسی استدلال ها و مدارک لازم برای آن اظهار نظرها مشغول می شوید؟ و اگر چنین است، آیا این خود موجب گفتگوهایی جدی جهت پختن آن اندیشه هایی که در ابتدا برایتان خام بودند نمی شود؟ به هر روی آن اندیشه ها نیز همه به طور ناگهانی برای شما پدیدار نشده اند، بلکه بر اساس باورها و تجربیاتی که تاکنون داشته اید؛ اکنون از ذهنتان تراوش شده اند.
این فرنودها درست نیستند! فرض کنید من یا هر کاربر دیگری در هر کدام از آن اندیشه ها اظهار موافقت یا مخالفتی با آنها داشته باشیم؛ خوب؟! آیا شما صرفا به همین ابراز موافقت یا مخالفت بسنده می کنید؟ یا در گرو استحکام بخشیدن بیشتر به شکل گیری باورتان نسبت به آن اندیشه ها، به بررسی استدلال ها و مدارک لازم برای آن اظهار نظرها مشغول می شوید؟ و اگر چنین است، آیا این خود موجب گفتگوهایی جدی جهت پختن آن اندیشه هایی که در ابتدا برایتان خام بودند نمی شود؟ به هر روی آن اندیشه ها نیز همه به طور ناگهانی برای شما پدیدار نشده اند، بلکه بر اساس باورها و تجربیاتی که تاکنون داشته اید؛ اکنون از ذهنتان تراوش شده اند.
همم. شما هرچه راجع به آن «اندیشه»ها دارید بگویید، من اگر پاسخی داشتم میگویم، چطور است؟ واقعیت اینست که من طی چند ماه گذشته به تحول فکری بسیار وسیعی دچار شدهام. آن جستار روش من برای «بیان» این تحول برای اولین بار با صدای بلند است. چیزهایی که آنجا نوشته میشوند را من آرامآرام «بیرون میریزم» و این شهامت بسیار زیادی در سمت من میطلبیده چراکه همهی این باورهای تازه در تضاد مستقیم با باورهایی هستند که در تمام زندگی نگاه میداشتهام. دلیل اصلی من برای امتناع از گفتگو اینست که میزان «اعتقاد» من به این عقاید جدید آنقدر نیست که بتوانم از آنها به نحوی شایسته دفاع بکنم: مساله عمق اندیشه نیست، یا توانایی آن برای بیرون آمدن از زیر پتک نقد، مسئله اینست که این اندیشهها آنقدر برایم بیگانه و ممنوعه هستند که «دفاع» از ایشان به هر نحوی به معنی میزانی از تسلیم در برابر آنها خواهد بود که من هرگز آمادگی پذیرفتنش را ندارم. آیا تا به حال در موقعیتی قرار گرفتهاید که آرزو میکردید بر خطا بودید ، افکار خود را مذموم و چندشآور تلقی میکردید و از اینکه آنها را اندیشیدهاید احساس شرم و بیزاری میکردید؟ من برای اولین بار در زندگی احساس «کفرگویی» حقیقی را تجربه میکنمِ، منظورم یک حملهی سطحی به مقدسات دیری تقدس زدایی شدهی دیروز نیست، منظورم خدشهدار کردن امر مقدسیست که به تقدس آن صادقانه باور داشتهاید.
Rationalist
؟!
پوف... آخر شبی علاقهام را به این بحث از دست دادم.. فقط همینقدر بگویم که به نظر من شما اگر هنوز به نیروی رهاییبخش بخردانگی مومناید، «آنقدر» باهوش نیستید که همهی ابعاد هولناک واقعه را درک بکنید.
ما معیار مشخصی برای سنجیدن میزان آگاهی نداریم، ما میتوانیم ۱، برای وجود نوع مشخصی از «حس» یا «حواس» در جانداران جستجو بکنیم و از علائم فیزیولوژیک نتایج «منطقی» بگیریم، مثلا اگر یک جانور نوسیسپتور داشت نتیجه بگیریم که «میتواند درد را حس بکند». ۲، به برخی جانداران مسئولیتهایی از قبیل شمارش را بیاموزیم و سپس نوع استفاده از آنرا برسی بکنیم، مثلا میمونها یکبار که شمردن را بیاموزند میتوانند مفاهیمی مثل «بزرگتر» و «کوچکتر» را تشخیص بدهند که سطح بالایی از «آگاهی» میطلبد. ۳، میتوانیم برای فاکتورهایی که نشان دهندهی «آگاهی اجتماعی» هستند جستجو بکنیم، مفاهیمی مثل همکاری و نوعدوستی و ... که فراتر از سطوح ضروری و قابل توضیح از طریق غرایز کور محصول فرگشت صرفا بیولوژیک هستند. ۴، میتوانیم حافظهی جانداران را بیازماییم که چه نوع دادههایی را به چه نحوی و برای چه مدتی ذخیره میکنند و چه میزان به آن دسترسی دارند. که خود میتواند باز برای «نتیجهگیری منطقی» دربارهی زوایای دیگر توانایی ایشان برای «شناخت» چیزها مورد استفاده قرار بگیرد.
خلاصه: ما نمیدانیم جانداران چه حس میکنند و چگونه جهان را درک میکنند.
🌺 توصیف زیبایی بود! اما در پرسش ایشان فرض شده بود جانورانی که خودآگاهی ندارند. و بله، ما نیز خودآگاهی را بر اساس شواهد و تجربیات یکسان خودمان به عنوان یک موجود خودآگاه، در مقایسه با سایر جاندران و البته انسان ها، می توانیم به شکلی تجربی دریابیم. پیشتر در زمینه هوش مصنوعی، کنفرانسی در دانشگاه ارایه داده بودم که محور اصلی بحث آن پیرامون توانایی بشر در به وجود آوردن خودآگاهی بوده و ادعاهایی که برخی دانشمندان این حوزه نسبت به خلق روباتی خودآگاه به نام "گک" مطرح کرده بودند! اگر شما نیز در این رابطه مطالعاتی داشته اید، مایه کامیابی من است که از آنها آگاه شوم.
از دید من هدف گذاری برای زندگی هیچ معیار "درست" ذهنی یا عینی نداره و خودآگاهی یا حتی این اندیشیدن نمادین به صورت مستقل از محیط هیچ "کارکرد" یا حتی معنایی ندارند.
معیار درست را ما خودمان می سازیم! به یاد دارم که شما پیرامون فلسفه آبزوردیسم مطالعاتی داشتید؛ پس گمان می کنم در این بحث مشابه،قادر به درک سخنم باشید. ما(در ریشه خویشتن مان خودآگاهی) هنگامی که از دید خودمان به جهانی که ادراک می کنیم می نگریم، هیچ هدف و معنایی برای هستی خود نمی یابیم و در عین حال خود را اسیر جبر هستی و در میان رنج ها و اندک لذت هایی می بینم! چه به هست بودن خود ادامه دهیم و چه بخواهیم نیست شویم؛ همه ی این اندیشه های آگاهانه، در گرو هستی ما و رنج ها و لذت هایشمعنا می یابند. خوب! به گمانم مشخص شد معیار زیستن،چگونه زیستن یا عدم زیستنمان چه می شود.
ما میگوییم «هدف والای بشری» معنا ندارد و هدفی برای نوع بشر متصور نیست، از جمله تعالی خرد و تربیت ذهن و تجربهی خودآگاهی متسجد و ... تنها اهداف معتبر اهدافی هستند که ما برای زندگی شخصی خودمان انتخاب میکنیم، که آنها هم در مقیاس بزرگ چیزها بیاهمیت هستند. رفیق بدخلقمان ولی میگوید خردگرایی و رهایی از «بند» هرچه بخردانه نیست هدف غایی انسان والاست و تنها آن شمار اندکی که به روش او قادر به آن خواهند شد رستگار میشوند. حداقل این چیزیست که من از حرفهای او فهمیدم.
بسیار عالی!!! نیکو تر می نماید که این پست در ادامه پاسخ قبلی ام به دوستمان شوالیه خوانده شود.
پس هنگامی که ما خود را در جبر هستی و در پی آن رنج ها و لذت های ناشی از آن درمی یابیم، جبراً این رنج ها و لذت ها، به چگونه زیستن ما جهت می دهند. در اثر فرگشت و انتقال ژن ها، ما در درون خود نیازهایی را به طور غریزی و جبری احساس می کنیم که با ابزار رنج و لذت بر ما فشار می آورند تا به ارضای آنها بپردازیم. خودآگاهی، خرد، اراده و اساسا (چنانچه در امضایم نگاشته ام) هستی ما در طبیعت و طی فرایند کورکورانه ی فرگشت شکل گرفته و البته به واسطه ی همین اتفاق مهند(یعنی به وجود آمدن خودآگاهی و معنا یافتن هستی برای ما)، داشتن اراده و خردقابل پیشرفت؛ چنین امکانیبرای ما فراهم شده که بتوانیم نسبت به طبیعت جبار، آگاهی هایی بدست آوریم و به معنای ساده تر، بتوانیم آگاهانه و ارادی بیاندیشیم.
و خردگرایی هنگامی ظهور می کند که ما خود را به عنوان یک برده درمی یابیم! در می یابیم که برای تنازع بقا و تولید مثل، باید همواره سگدو بزنیم و کوشش کنیم و لذت حاصل از آن حکم تکه نانی خشک را دارد که برای ترغیبمان به ادامه بردگی، طبیعت در فرایند فرگشت به عنوان پاداش وا نهاده است.
خردگرایی به زیستن ما هدف می دهد، به طوری که در پی لذت های برتر، به دنبال رهایی از بردگی های غرایز شویم؛ و دانایی های حاصل از آن، روزمرگی و زندگی پوچ را، با معنا و جذاب می سازد.
کلا اگر او واقعا چنان عقاید ایدهآلیسی دارد که در صفحهی پیش بیان کرده، به نظر میرسد که بعید نیست ما را هم پروژکتهایی از (نا)خودآگاهی خویش ببیند که میکوشیم او را از هدف غایی و نهایی وی باز بداریم، من مثلا هدانیست مبتذل درون او هستم، شما آن کلبیمسلک خبیث، داریوش آن شکاک رذل.. موانعی که باید به آنها چیره شد تا به «بزرگی راستین» رسید..
😄😃😄 نکته خیلی خوبی را اشاره کردید.😏
همین طوره! هر آنچه در گرو خردگرایی لذتی برتر و پایدار شمرده شود؛ سودمند، باارزش،گیرا و زیباست.
و البته انسان ها هم در این راستا نقش پدیدارهایی را دارند که زیستنشان هر چه بیشتر در گرو خردگرایی باشد؛ گرانقدر تر، گرامی تر و قابل احترام بیشتری هستند.
اکنون می توانید جایگاه خود را میان دوستانی چون بن لادن و برادران مسلمان، در ناخودآگاه من بیابید!😉
پس هنگامی که ما خود را در جبر هستی و در پی آن رنج ها و لذت های ناشی از آن درمی یابیم، جبراً این رنج ها و لذت ها، به چگونه زیستن ما جهت می دهند. در اثر فرگشت و انتقال ژن ها، ما در درون خود نیازهایی را به طور غریزی و جبری احساس می کنیم که با ابزار رنج و لذت بر ما فشار می آورند تا به ارضای آنها بپردازیم. خودآگاهی، خرد، اراده و اساسا (چنانچه در امضایم نگاشته ام) هستی ما در طبیعت و طی فرایند کورکورانه ی فرگشت شکل گرفته و البته به واسطه ی همین اتفاق مهند(یعنی به وجود آمدن خودآگاهی و معنا یافتن هستی برای ما)، داشتن اراده و خردقابل پیشرفت؛ چنین امکانیبرای ما فراهم شده که بتوانیم نسبت به طبیعت جبار، آگاهی هایی بدست آوریم و به معنای ساده تر، بتوانیم آگاهانه و ارادی بیاندیشیم.
به نظر میرسد کُل گفتمان شما بر این برنهاده بنیان شده که «غریزه» بیولوژیکی سرنوشت بشری را تعیین میکند و نه گفتن به آن راهیست برای پیریزی سرنوشتی جدید و منتخب و اصیل، در برابر سرنوشتی کور و تحمیلی و سطحی. غریزه، اگر بخواهیم از تعبیر مبتذل فلسفی بهره بگیریم، صرفاً اشاره به تمنای باطنی و ذاتی شما در پیروی از الگویی مشخص است، نه اینکه قادر نیستید از آن «فراتر» بروید، پس غلبه بر آن آنقدرها هم که گمان میکنید، حداقل در خود و بطور مستقل از عواقب عینی، عمل چندان شایستهی تقدیری نیست. نگاهی بیاندازید به گلهی بیشکل و حالت زنان بازندهای که توسط مردان محبوبشان رها شدهاند و اکنون در آستانهی سی سالگی همه شعار میدهند «شوهر میخواهم چه کار» و «ازدواج بردگیست». شما هم مثل اینها باورپذیر نیستید زیرا راهی برای نابودی میل پیدا نکردهاید، صرفاً تصمیم گرفتهاید به آن نه بگویید، اینست که کُل این پروژه از دور چیزی بجز فریضهسازی از وا دادن به نظر نمیرسد.
بیولوژی مسئول طراحی میل در شماست نه کنترل رفتارتان، شما میتوانید در برابر عمل مبتنی بر آن میل مقاومت بکنید اما در برابر اصل میل بیدفاع هستید.
برخلاف تصورات شما کنترل به خودیخود و بطور ذاتی چیزی ارزش آفرین نیست، چنانکه خردگرایی بطور خودانگیخته ارزشی ندارد و قرار بود در آغاز تنها ابزاری باشد برای رسیدن انسان به سعادت نه بتی جدید برای پرستش. صرف نه گفتن به میل هم برای کسی رهایی نمیآورد بلکه بدتر، او را بردهی هویتی میکند که بایستگی وجودی خود را مشروط به نه گفتن به میل کرده و از این طریق سرمایهگذاری شخصی بسیار هنگفتی به روی حقیقتی کرده که پذیرفتن نادرستی آن برابر است با پذیرفتن اینکه همهی زندگی خود را به پای وهمی بیمارگون هدر دادهاید.
خردگرایی به زیستن ما هدف می دهد، به طوری که در پی لذت های برتر، به دنبال رهایی از بردگی های غرایز شویم؛ و دانایی های حاصل از آن، روزمرگی و زندگی پوچ را، با معنا و جذاب می سازد.
اگر شما کُنشگری خود را محدود به امر بخردانه میکنید دیگر «آزاد» نیستید، بلکه توسط آنچه «خردمندانه» است کنترل میشوید(یا به تعبیر خودتان «برده» آن هستید). اگر به خودتان پروانهی تخطی از آنرا میدهید دیگر خردگرا نیستید.
من کمکم به این نتیجه میرسم که گویا برای نوع انسان هیچ لذتی در این جهان فراتر از بردگی، یا تسلیم کامل و همه جانبهی عنصری بیرون از خودتان شدن نیست. شما بردهی خرد هستید و اختیار خود را در چهارچوب تعیینشده توسط آن محدود میکنید، من بردهی تذلذ هستم و هرچه به من خوشی لحظهای و بیوشیمیایی بدهد را دنبال میکنم و فلان کس بردهی چیز دیگری... اما شما هم مثل باقی گلهای که از آن ابراز بیزاری میکنید نه آنقدر خودآگاهی دارید و نه آنقدر هوشمند هستید که بردگی خود را ببینید و بپذیرید.
همین طوره! هر آنچه در گرو خردگرایی لذتی برتر و پایدار شمرده شود؛ سودمند، باارزش،گیرا و زیباست.
بله، راسیونالیست ِ تیپیک: اهمیتی نمیدهد که سرزمین مهد روشنگری به آشوئیتس رسید، علم ِ رهاییبخش به هیروشیما ختم شد، سعادت دنیوی به گولاگ رسید، «مهد دموکراسی مدرن» و «تجلی حکومت قانون» تبدیل به دولتی پلیسی-اورولی شد و آن سوژهی خردمدار مدرن او که اینهمه پیرامون آزادگیاش رودهدرازی کرده بود سر هر پیچ که رسید بندگی و نوکری اینجهانی را ترجیح داد. اینها مهم نیست وقتی در ادراک ایدئولوژیک شما هرچیز خوب خردمندانه است و هرچیز بد جاهلانه.
بنلادن هم بیش از آنکه محصول فرمانبرداری کور ما خردستیزان از مرجعی بیرونی باشد، محصول طغیانباوری شما خردگرایان برپاد آن مراجع بیرونیست. اگرنه او که هجمهی لیبرالدموکراسی غربی به سبک زندگی و وجودی جامعهی خود را میبیند و همزمان ارادهی الهی را هم به رسمیت میشناسد، مصیبت را هم آزمایشی آسمانی تلقی میکند که باید با صبر و استقامت از سر گذراند. آنکه میاندیشد اصالت انتخاب او بایستگی وجودی اوست و بدون آن از هستی ساقط میشود ولی هواپیما را میفرستد به درون برج!
معیار درست را ما خودمان می سازیم! به یاد دارم که شما پیرامون فلسفه آبزوردیسم مطالعاتی داشتید؛ پس گمان می کنم در این بحث مشابه،قادر به درک سخنم باشید. ما(در ریشه خویشتن مان خودآگاهی) هنگامی که از دید خودمان به جهانی که ادراک می کنیم می نگریم، هیچ هدف و معنایی برای هستی خود نمی یابیم و در عین حال خود را اسیر جبر هستی و در میان رنج ها و اندک لذت هایی می بینم! چه به هست بودن خود ادامه دهیم و چه بخواهیم نیست شویم؛ همه ی این اندیشه های آگاهانه، در گرو هستی ما و رنج ها و لذت هایشمعنا می یابند. خوب! به گمانم مشخص شد معیار زیستن،چگونه زیستن یا عدم زیستنمان چه می شود.
البته که ما میسازیم!و من هم از دید خودم گفتم.چون جهان در نظر من معنا دار و هدف دار نیست بنابراین معیار"درستی" هم برای هدف گذاری وجود نداره و همه اهداف کاملا سلیقه ای و شخصیند. خودآگاهی انسان در آبزردیسم ارزش هست(البته نه به ذات خودش،به خاطر آبزرد) ولی هیچ مبنایی برای هدف گذاری نیست و اصلا شاه بیت ابزردیسم تفاوت مهم بین هدف و ارزش هست.
به نظر میرسد کُل گفتمان شما بر این برنهاده بنیان شده که «غریزه» بیولوژیکی سرنوشت بشری را تعیین میکند و نه گفتن به آن راهیست برای پیریزی سرنوشتی جدید و منتخب و اصیل، در برابر سرنوشتی کور و تحمیلی و سطحی. غریزه، اگر بخواهیم از تعبیر مبتذل فلسفی بهره بگیریم، صرفاً اشاره به تمنای باطنی و ذاتی شما در پیروی از الگویی مشخص است، نه اینکه قادر نیستید از آن «فراتر» بروید، پس غلبه بر آن آنقدرها هم که گمان میکنید، حداقل در خود و بطور مستقل از عواقب عینی، عمل چندان شایستهی تقدیری نیست. نگاهی بیاندازید به گلهی بیشکل و حالت زنان بازندهای که توسط مردان محبوبشان رها شدهاند و اکنون در آستانهی سی سالگی همه شعار میدهند «شوهر میخواهم چه کار» و «ازدواج بردگیست». شما هم مثل اینها باورپذیر نیستید زیرا راهی برای نابودی میل پیدا نکردهاید، صرفاً تصمیم گرفتهاید به آن نه بگویید، اینست که کُل این پروژه از دور چیزی بجز فریضهسازی از وا دادن به نظر نمیرسد.
بیولوژی مسئول طراحی میل در شماست نه کنترل رفتارتان، شما میتوانید در برابر عمل مبتنی بر آن میل مقاومت بکنید اما در برابر اصل میل بیدفاع هستید.
برخلاف تصورات شما کنترل به خودیخود و بطور ذاتی چیزی ارزش آفرین نیست، چنانکه خردگرایی بطور خودانگیخته ارزشی ندارد و قرار بود در آغاز تنها ابزاری باشد برای رسیدن انسان به سعادت نه بتی جدید برای پرستش. صرف نه گفتن به میل هم برای کسی رهایی نمیآورد بلکه بدتر، او را بردهی هویتی میکند که بایستگی وجودی خود را مشروط به نه گفتن به میل کرده و از این طریق سرمایهگذاری شخصی بسیار هنگفتی به روی حقیقتی کرده که پذیرفتن نادرستی آن برابر است با پذیرفتن اینکه همهی زندگی خود را به پای وهمی بیمارگون هدر دادهاید.
اگر شما کُنشگری خود را محدود به امر بخردانه میکنید دیگر «آزاد» نیستید، بلکه توسط آنچه «خردمندانه» است کنترل میشوید(یا به تعبیر خودتان «برده» آن هستید). اگر به خودتان پروانهی تخطی از آنرا میدهید دیگر خردگرا نیستید.
من کمکم به این نتیجه میرسم که گویا برای نوع انسان هیچ لذتی در این جهان فراتر از بردگی، یا تسلیم کامل و همه جانبهی عنصری بیرون از خودتان شدن نیست. شما بردهی خرد هستید و اختیار خود را در چهارچوب تعیینشده توسط آن محدود میکنید، من بردهی تذلذ هستم و هرچه به من خوشی لحظهای و بیوشیمیایی بدهد را دنبال میکنم و فلان کس بردهی چیز دیگری... اما شما هم مثل باقی گلهای که از آن ابراز بیزاری میکنید نه آنقدر خودآگاهی دارید و نه آنقدر هوشمند هستید که بردگی خود را ببینید و بپذیرید.
بله، راسیونالیست ِ تیپیک: اهمیتی نمیدهد که سرزمین مهد روشنگری به آشوئیتس رسید، علم ِ رهاییبخش به هیروشیما ختم شد، سعادت دنیوی به گولاگ رسید، «مهد دموکراسی مدرن» و «تجلی حکومت قانون» تبدیل به دولتی پلیسی-اورولی شد و آن سوژهی خردمدار مدرن او که اینهمه پیرامون آزادگیاش رودهدرازی کرده بود سر هر پیچ که رسید بندگی و نوکری اینجهانی را ترجیح داد. اینها مهم نیست وقتی در ادراک ایدئولوژیک شما هرچیز خوب خردمندانه است و هرچیز بد جاهلانه.
بنلادن هم بیش از آنکه محصول فرمانبرداری کور ما خردستیزان از مرجعی بیرونی باشد، محصول طغیانباوری شما خردگرایان برپاد آن مراجع بیرونیست. اگرنه او که هجمهی لیبرالدموکراسی غربی به سبک زندگی و وجودی جامعهی خود را میبیند و همزمان ارادهی الهی را هم به رسمیت میشناسد، مصیبت را هم آزمایشی آسمانی تلقی میکند که باید با صبر و استقامت از سر گذراند. آنکه میاندیشد اصالت انتخاب او بایستگی وجودی اوست و بدون آن از هستی ساقط میشود ولی هواپیما را میفرستد به درون برج!
سپاس از نقدی که بیان نمودید!🌺
مایه تاسف است که همچون گذشته در جستار "نگرشی پیرامون جنس زن"، بیشتر توجه شما به نقش ظاهری "واژگان" در نوشتار من معطوف شده و بر اساس آنها به داوری پیرامون عمق سخن نیز پرداخته اید. و براستی برایم چندش آور است بخواهم توضیح دهم که چرا چنین عملکردی از سوی مخاطبم، موجب تاسفم می شود. خردگرایی، ایدئولوژی و...و... لطفا حساسیت و پیش زمینه ذهنی تان را از این واژگان رها کنید! و توصیه دارم به طور تحلیلی به عمق مفهوم سخنم توجه کنید. از آنجاییکه به مفاهیمِ مقدمات اساسیِ فلسفی که پیش تر بیان نمودم، دقت و تعمق کافی نداشته و به طبع آن این جهانبینی را با سطحی نگری، به اشتباه دریافته اید؛ بدبختانه مجبورم دوباره یاد آوری کنم که ما انسان ها در ابتدای امر به واسطه ی خودآگاهی، خود را اسیر در جبر "هست بودن" و به طبع آن گستره ی رنج ها و لذت های آن در می یابیم.زیرا اداراک ذاتِ هستی(خودآگاهی) به طور غیر قابل امتناعی جبری می باشد. حال برای ملموس تر شدن مقصودم، به یاد بیاورید هنگامی را که همراه با غرایز ذاتی تان، در خانواده ای خاص،در جامعه و فرهنگی خاص و در نقطه ی جغرافیایی خاصی متولد شدید. هیچ قدرت انتخاب آگاهانه ای از سوی ما نسبت به انتخاب این جهان و به طور کلی ادراکات ناشی از آن که جبرا رنج آور یا لذت بخش هستند، وجود نداشت. خلاصه ی سخن اینکه ما در هستی مان و گستره ی درک رنج ها و لذت های شامل آن، کاملا محصوریم. نمی توانیم نسبت به این رنج ها یا لذت ها بی تفاوت باشیم، زیرا همین بی تفاوتی، خود موجب رنج یا لذت بیشتر ما می شود.دقت کنید که ما هیچ قدرت انتخابی نسبت به غرایز،خانواده،جامعه و فرهنگی که در آن متولد شدیم نداشتیم و تجاوز آنها را نسبت به چگونه زیستن خود همواره احساس می کنیم.اگر هم با اراده آگاهانه بخواهیم خلاف میل آنها عمل کنیم با فشار و مجازات شدیدی مواجه می شویم. اینها دلالت بر بردگی ما نسبت به آزادیمان در گرو جبر هستی دارند! ولی آنچه برایمان قابل دگرگونیست، تغییر در میزان تجربه ی این رنج ها و لذت های تحمیلیست.اکنون که این فربود ها را به واسطه ی خرد خود دریافته ایم؛ طغیان معنا می دهد! طغیانی که به واسطه آن لذت های بیشتر را به خاطر ذاتِ خودِ "لذت بخش بودن شان" انتخاب می کنیم و از آنجاییکه تنها در گرو فربودها و شناخت بیشتر خود و جهان اطراف می توانیم لذت های بیشتر را تجربه کنیم، در پی دانش و آگاهی های بیشتر می رویم.اکنون می توان برای زندگی و رفتار های خود؛ هدف،معنا و به طور کلی یک جهانبینی منسجم ساخت. این جهانبینی را من "خردگرایی" می نامم. اکنون می شود تبیین نمود که چرا اصیل دانستن خرد و زندگی بر اساس آن، آرمان و ارزش تلقی می شود.انتخاب خردگرایی برای ما آگاهانه،ارادی و البته با قدرت انتخاب در گرو جبری بنیادین چون گستره رنج ها و لذت های ناشی از هستیمان بود.به طوری که ما هرگز نمی توانیم از دامنه ی فربودهای جهان که جبرا توسط خردمان ادراک می شوند گامی فراتر نهیم. اما می توانیم در این جبر هستی، خودمان را تا حد امکان آزاد کنیم.با توصیفاتی که بیان شد اکنون می توان زیستن در گرو غرایز و هدف فرگشت چه رنج و لذتی را برایمان به همراه دارد و زیستن خردگرایانه چه طور؟ در چنین موقعیتی است که خردگرایی را ارج می نهیم، زیرا بهترین راه نجات ما برای آزادی از بند زیستن در رنج هایی فراوان و لذت هایی ناچیز است. دقت کنید که تنها، انتخابِ آگاهانه یِ لذت های بیشتر در گرو فربود ها؛ می تواند به کلی زیستن ما را با زیستن دیگر حیوانات و انسان ها متمایز سازد.اینجاست که "نه" گفتن به زندگی در بند غرایز معنا می دهد. جایی که نه صرفا با هدف "نه گفتن و جنگیدن"، بلکه با هدف رهایی از نیاز، و چشیدن لذت بیشتر در بی نیازی از نیروی لذت بخش کنترل شده ی درونمان که دیگر نمی توان آن را غریزه نامید.
در ادامه اما برداشت سطحی تان از واژه "خردگرایی" موجب شد که مواردی را مطرح کنید که سنخیتی با جهانبینی ای که من بدان باورمندم ندارند. اینکه بیان می کنم خردگرایی یعنی" لذت های بیشتر در گرو فربود های بیشتر"، شاید جملاتی ساده باشند؛ اما در پَسِ این جملات معانی ای ژرف نهفته که زیستن ما را کاملا متفاوت می سازد. با افزایش کلیت دانایی ما(نه صرفا دانش های تجربی)، در می یابیم که همدردی و دیدن لذت انسان ها، لذت بخش تر است تا تصور لذت ناشی از شکنجه و کشتن آنها. عدالت خواهی و آزادی خواهی، لذت بخش تر است تا دیکتاتوری و ستمگری. و سقراط چه زیبا گفته که، شرارت انسان ها ریشه در جهالتشان دارد.
کلام آخر اینکه من ادعا نمی کنم خردگرایی همچون یک جهانبینی الهی، به عالی ترین و مطلق ترین شکل، می تواند بشریت را به سعادت برساند، اما باور دارم که بهترین راه نجات ماست و تنها با افزایش داناییمان و عمل بر طبق آن دانایی، می توانیم در تکامل آن قدم بگذاریم.
آیا می توانم منتظر نقد ها و دیدگاه های دیگر دوستان نیز باشم؟
نخست اینکه سپاس از شهامتتان برای بیانی جامع از اندیشههای فلسفیتان.
تا آنجا که من فهمیدم بحثِ شما با امیر گرامی حولِ این میگردد که شما میگویید هدفِ غائی باید «لذتِ خردمندانه» یا خردمندانه لذت بردن باشد، امیر اما میگویند که لذت به خودیِ خود هم میتواند معنا داشته باشد، فقط کافیست با خردمان ستیز نداشته باشد. خب راستاش من گمان میکنم از این جهت حق با امیر باشد، چرا که «یقین» بسیار پیشتر از این بحثها رسوا شده؛ پس از این بحث بر روی خودِ ماهیتِ لذت است؛ من گمان میکنم شما تعاریفی متفاوت از لذت دارید و به آن از زوایایی متفاوت نگاه میکنید. امیر احتمالا لذت را همان «اجساسِ خوب»ی میبینند که پیشتر بدان اشاره کردند ولی شما وقتی از لذت سخن میگوئید، بازهم گوئی از امری والا حرف میزنید مثلِ لذت بردن از «اندیشیدن» و... در حالیکه امیر هر لذتِ ساده و پست و هتا حیوانی را هم میتوانند اصیل و جذاب بشمارند. خب در اینجا شما دچار یک مخمصهی جدی خواهید شد: امیر از شما خواهند پرسید که چرا وقتی که یک امرِ لذتبخش هیچ علت و معنایی جز خودِ لذت ندارد، باید از آن پرهیز کنم؟ پاسخ شما چیست؟
دوم آنکه، با همهی توضیحاتی که دادید بازهم خردگرایی شما بیشتر به نوعی از «خردباوری» میگراید و هنوز به این نرسیدهاید که خردباوری ِ رادیکال ِ مُتِسَری در همهی امور خودش در واقع ضدخرد است. خردگرایی وقتی اثربخشی و معنا دارد که شما آن را جایی که کثرتی دارای حداقلی از باور به خردگرایی وجود دارد استفاده بکنید وگرنه خیلی ساده خودِ خردگرایی تبدیل به ضدخردگرایی خواهد شد! پس در نهایت میرسیم به اینکه واقعا چیزی هست که میتواند نه خردگرایانه باشد و نه ناخردگرایانه. اگر شما چنین گزارهای را معتبر میشمارید، پس دیگر بحثی نمیماند و گره گشوده شده ولی اگر آن را نامعتبر میشمارید، پس به جمع متحجرهای سدهی 1800 خوش پیوستید!
سوم: برای آنکه قدری ابعاد و دامنهی خردگراییتان روشن شود، به این پرسش پاسخ دهید: فرض بکنید که ما موجودی را پیدا کردهایم که خرد کل است و از همه چیز با خبر است؛ فرض کنید در خرد و هوشِ کامل و جامع ِ او شکی نداریم و مطمئن هستیم که هر حکمی که میدهد تماما بر پایهی خرد است. یک روز او اعلام میکند که بر اساس آنچه او اندیشیده، انسانها باید بطور کامل از بین بروند. نظر شما چیست؟ آیا عمل به یک حکمِ خردگرایانه همیشه خردگرایانه است؟
فعلا تا همین سه مورد کافیست تا در ادامه ببینیم به کجا خواهیم رسید...
من پاسخی جامع به پست شما نوشتم اما از ارسال آن پرهیز میکنم زیرا به احتمال قوی دوباره اتهام «بدفهمی» و «کژفهمی» و «نفهمی» خواهد خورد، آدمهای مثل شما باور نمیکنند کسی ممکن است حقیقتا مخالفشان باشد و با خود میگویند «چگونه کسی میتواند مخالف اندیشههای من باشد؟ مشکل از بدفهمی اوست.. اگر آنها را به درستی فهمیده بود مگر جای مخالفت وجود دارد؟». آن پاسخ را تکهتکه میکنم و در همان جستار پراکندهنویسی پُست میکنم، اگر هنوز کنکجاوی پیرامون اینکه من چه مرگم است وجود دارد آنجا را بخوانید...
عقلانیت در جهان به زنجیر می باشد! اما می توان زنجیر را شکسته و زندگی پوچ و جهان سیاه را، با معنا و روشن نمود.
یکبار دیگر به این چیزی که نوشتهاید بطور جدی فکر بکنید... من پرسشهایی در این مورد مطرح کردم، اول اینکه اساسا چیزی که عقلانی نیست را چطور میتوان با عقل تحلیل و قابلِ دریافت کرد؟ در اینجا لازم است که هر دوی ما میانِ دو چیز تفکیک قائل شویم: عقلِ طبیعی که همان مغز منفرِ هر یک از ماست و خرد که یک امر جهانیست شامل مجموعهای از دانش، فلسفه، آگاهی و منطق که شاخههای گوناگون و درهمتنیدهای دارد. عقل طبیعی مشخصا برای این جهان ساخته شده، نه برای درکِ آن و نه هتا برای اندیشیدن، تنها و تنها برای زنده ماندن و بقای نوع. اینکه ما از پستانداران بودیم و شانس دریافتِ پروتئینی فراوان داشتیم که به رشد مغز ما بسیار کمک کرد، اینکه ما از درختان پائین آمدیم و دیگرِ خویشاوندانِ ما آن همان بالا ماندند، اینکه شکارچیانی قهار و بیرحم شدیم و ... همگی نشان میدهند که ما موجوداتی خوششانس بودیم که طبیعت به ما بهترین ابزار را برای زنده ماندن داده، اما آیا برای طبیعت مهم بوده که ما بتوانیم نسبت به او یا هتا خودمان شناخت و آگاهی کسب بکنیم؟ ابدا! میلیونها گونهی جانوری بودند و هستند که از خودآگاهی فقط همین بهره داشتند که بدانند کی گرسنهاند، کی تشنه ، کی خسته و ... در این میان تنها یک گونه هست که «تصور» و «توانِ اندیشیدن» دارد. پرسش همین جا است؛ پرسشی که من چند باری پرسیدم: جایگاهِ عقل در این هستی کجاست دقیقا؟ چقدر شناختِ عقلانیِ جهان میتواند معتبر شمرده شود؟ مگر برای سنجیدنِ عیارِ درستیِ شناخت و دریافتِ عقلانی، سنجهای غیر از خودِ عقل هم هست؟
اینها پرسشهایی هستند پس از یک عصر پرستشِ عقل در غرب پدید آمدند و بعدها پس از دو/سه قرن که شکل دیگری از آن عقلباوری تحتِ عناوینی چون پوزیستیویسم دوباره متولد شد، همچنان بیپاسخ باقی ماندند. پیرامونِ همین موضوع جملهای از شوپنهاور هست : آنها که بیشتر فکر میکنند بیشتر در زندگی دچار اشتباه میشوند؛ این را اصلا نمیتوان انکار کرد و من کاملا به آن باور دارم؛ یکجا اگر قرار باشد به موضوعی به طور جدی فکر بکنیم و تکلیفِ خودمان را با عقل و هستی روشن بکنیم همین جاست؛ واقعا عقل چه جایگاهی میانِ ما و هستی باید داشته باشد؟ چرا کسی چون همسایهی من که قوهی تعقلاش در اکثر مواقع تعطیل است و اندیشیدن به امورِ روزانه و کارهای جاری نهایتِ استفاده از عقلاش است و هیچ به اینکه کانت پیش از هیوم بوده یا برعکس و یا در چهار میلیون سال نوری آنورتر که نه، چهار کیلومتر آنطرفتر چه میگذرد کاری ندارد، در نهایتِ شادی، سلامت، نظم و هارمونی در کنارِ خانوادهای گرم زندگی میکند و احتمالا بیش از 80 سال به راحتی و سلامت خواهد زیست و نیچه در چهل سالگی راهی دیوانهخانه شد، شوپنهاور چهل سال در تنهایی و تاریکی و خشم/نفرت/کینه از همه زیست، اسپینوزا توسط همکیشانِ خویش تکفیر شد و نزدیک بود سوزانده بشود، لاک همهی عمر در گمنامی و تبعید و آوارگی بود، برونو در آتش زنده زنده سوزانده شد و ... ؟ چرا وضعِ خردگرایانی به این عظمت اینقدر بد و هتا تراژیک است؟ موضوع چیست؟ آیا ما دچارِ نوعی سوءتفاهم نشدهایم؟ آیا ما دچارِ خودفریبی نیستیم؟ یکبارِ دیگر: آیا جهان پدیدهای عقلانیست که بخواهیم با عقل با آن مواجه بشویم؟
شاید بگویید همینکه امروز ما از اثراتِ ازخودگذشتگیهای آنها بهره میبریم خودش مهمترین اتفاقیست که میتواند در موردِ کسی بیافتد. این اشتباه است؛ آنچه هرگز و هرگز علارغم تمامِ شعارها و لیبرالبازیهایی که جهانِ امروز برای مترسکِ آزادی بیان ساخته، ناشناخته مانده و برسمیت شناخته نشده، خودِ آزاداندیشیست! کافیست شما برخلافِ همه فکر بکنید، آنوقت ببینید چه اتفاقی برایتان رخ میدهد... این واقعا شبیه به هجومِ سلولها سفید به عاملِ ناشناخته است و از طرفی شاید حقیقتا درست هم همین باشد؛ شاید «حقیقت» واقعا امر خطیری باشد! شاید واقعا باید مثل زرتشتِ نیچه زندگی بکنیم که میگفت: «با حقایقِ همیشه پنهانداشته، با دستِ دیوانه و دلِ شیدا، و توانگر از دروغهایِ کوچکِ رحم: من در میانِ آدمیان همیشه چنین زیستهام.».
و اما یک پرسش دیگر: لذتِ غیرکورکورانه و اندیشیده شده هم آیا مگر وجود دارد؟!
آیا جهان پدیدهای عقلانیست که بخواهیم با عقل با آن مواجه بشویم؟
به نظرم او نمیگوید «عینیت منطقیست» او میگوید «هر آنچه منطقیست عینیت است». یا دستکم اینکه تنها درک معتبر از عینیت درکیست که ابتدا از صافی «خرد» گذشته. بیاندیشید شیلر، یا فیشته.
فردیت ستیز از این منظر که تمدن بشری مدیون عبور از فردیت میلیاردها انسان از من شجاعتر، باهوشتر و برجستهتر است. فردیت جایگاه خود را دارد: خانواده>جامعه>فرد.
من امیدوارم به زودی بتوانیم روی این چیزهایی که آنجا مینویسید بحث بکنیم، چرا که شدیدا وسوسهبرانگیزند.
گاهی ایجاز در واقع گونهای از ابتذالِ فکریست.
اما من از آنجا که به پرسیدن و تردیدِ سقراطی علاقهای بیمارگونه دارم یکی دو پرسش در موردِ این موضوع به خصوص مطرح میکنم. نخست آنکه استدلالِ شما یک اشکال در ذاتِ خویش دارد که احتمالا با این پرسش شفاف میشود:
اینکه امروز ما شاهدِ تمدنِ درخشانِ بشری هستیم، اگر به اعترافِ شما حاصلِ فدا شدنِ فردیتِ افرادِ بسیار باهوشتر، شجاعتر و برجستهتر از شما نمیبود چطور میبود؟
من پاسخی جامع به پست شما نوشتم اما از ارسال آن پرهیز میکنم زیرا به احتمال قوی دوباره اتهام «بدفهمی» و «کژفهمی» و «نفهمی» خواهد خورد، آدمهای مثل شما باور نمیکنند کسی ممکن است حقیقتا مخالفشان باشد و با خود میگویند «چگونه کسی میتواند مخالف اندیشههای من باشد؟ مشکل از بدفهمی اوست.. اگر آنها را به درستی فهمیده بود مگر جای مخالفت وجود دارد؟». آن پاسخ را تکهتکه میکنم و در همان جستار پراکندهنویسی پُست میکنم، اگر هنوز کنکجاوی پیرامون اینکه من چه مرگم است وجود دارد آنجا را بخوانید...
کامو مشابه این حرف رو در مورد"روشنفکران" میزنه،میگه کسی مثل مارکس میتونه سرمایه دارها رو هم ببخشه چون اونها رو ناتوان از درک حرفاش میبینه ولی یکی مثل باکونین رو نمیتونه ببخشه چون اون رو یک انسان دانا ولی خائن میبینه،کسی که میتونه حرفاش رو بفهمه ولی با اون ها مخالفت میکنه. حالا اینجا هم یا شخص تو رو خائن ممکنه ببینه یا نفهم! :))
تا آنجا که من فهمیدم بحثِ شما با امیر گرامی حولِ این میگردد که شما میگویید هدفِ غائی باید «لذتِ خردمندانه» یا خردمندانه لذت بردن باشد، امیر اما میگویند که لذت به خودیِ خود هم میتواند معنا داشته باشد، فقط کافیست با خردمان ستیز نداشته باشد. خب راستاش من گمان میکنم از این جهت حق با امیر باشد، چرا که «یقین» بسیار پیشتر از این بحثها رسوا شده؛ پس از این بحث بر روی خودِ ماهیتِ لذت است؛ من گمان میکنم شما تعاریفی متفاوت از لذت دارید و به آن از زوایایی متفاوت نگاه میکنید. امیر احتمالا لذت را همان «اجساسِ خوب»ی میبینند که پیشتر بدان اشاره کردند ولی شما وقتی از لذت سخن میگوئید، بازهم گوئی از امری والا حرف میزنید مثلِ لذت بردن از «اندیشیدن» و... در حالیکه امیر هر لذتِ ساده و پست و هتا حیوانی را هم میتوانند اصیل و جذاب بشمارند. خب در اینجا شما دچار یک مخمصهی جدی خواهید شد: امیر از شما خواهند پرسید که چرا وقتی که یک امرِ لذتبخش هیچ علت و معنایی جز خودِ لذت ندارد، باید از آن پرهیز کنم؟ پاسخ شما چیست؟
من از "لذت" به عنوان مفهومی مستقل و ماورای آنچه در اموری روزمره نیز ممکن است برایمان احساس شود سخن نمی گویم. تاکید من بر خردمندانه بودن لذت، تفاوتِ حاصل در کمیت و کیفیت آن است. بحث از یقینی بودن ارزش لذت ها هم نیست. اینکه لذت های ما در گرو خردمان انتخاب می شوند، موجب افزایش احتمال برای تجربه لذت هایی با گستره زمانی بیشتر و کیفیتی بهتر است. برای اینکه ساده تر مقصودم را از لذت خردگرایانه دریابید در مورد همان نیروی جنسی مثالی بیان می نمایم: به عنوان یک مرد عادی ممکن است در مواجهه با یک دختر زیبا و جذاب، به واسطه غریزه جنسیمان به وی دلبسته شویم و چنین می پنداریم بهترین لذت دنیا و زندگیمان در او معنا می یابد؛ به سمت او کشیده می شویم و بردگی جنسی او را می کنیم. در خردگرایی اما هدف تجربه همان لذت جنسی/عاطفی اما در ترازی دیگر است. در خردگرایی همه ی فرهودهای(آنچه فربود می پنداریم) مرتبط به این مساله را می سنجیم و سپس طوری نیروی جنسی و در پی آن رفتار با جنس مخالف را دگرگون می کنیم تا بتوانیم به بیشترین لذتِ حاصل از نیروی جنسی برسیم. از این رو چنین رویکردی معنا می یابد که ما برای رسیدن به لذتی بیشتر، از لذتی کوتاه تر پرهیز کنیم. از آنجاییکه بیشینه آگاهی های ما نیز تجربی،ابطال پذیر و اعتباری هستند؛ در خردگرایی نیز ارزش های یقینی و جزمی وجود ندارد ولی همچنان به خاطر شناسایی و سنجش خردمندانه آن در ارزیابی لذت ها، گرایند بیشینه برای تجربه ی بهترین و بیشترین لذت ها را دارا می باشد.
دوم آنکه، با همهی توضیحاتی که دادید بازهم خردگرایی شما بیشتر به نوعی از «خردباوری» میگراید و هنوز به این نرسیدهاید که خردباوری ِ رادیکال ِ مُتِسَری در همهی امور خودش در واقع ضدخرد است. خردگرایی وقتی اثربخشی و معنا دارد که شما آن را جایی که کثرتی دارای حداقلی از باور به خردگرایی وجود دارد استفاده بکنید وگرنه خیلی ساده خودِ خردگرایی تبدیل به ضدخردگرایی خواهد شد! پس در نهایت میرسیم به اینکه واقعا چیزی هست که میتواند نه خردگرایانه باشد و نه ناخردگرایانه. اگر شما چنین گزارهای را معتبر میشمارید، پس دیگر بحثی نمیماند و گره گشوده شده ولی اگر آن را نامعتبر میشمارید، پس به جمع متحجرهای سدهی 1800 خوش پیوستید!
اینجا به روشنی مقصودتان را درنیافتم! اما اگر مقصودتان جزمیت داشتن احتمالی باور من نسبت به خردگرایی و آرمان های آن باشد، پس باید پرسید دلیلم برای به نقد گذاشتن آن چیست؟
سوم: برای آنکه قدری ابعاد و دامنهی خردگراییتان روشن شود، به این پرسش پاسخ دهید: فرض بکنید که ما موجودی را پیدا کردهایم که خرد کل است و از همه چیز با خبر است؛ فرض کنید در خرد و هوشِ کامل و جامع ِ او شکی نداریم و مطمئن هستیم که هر حکمی که میدهد تماما بر پایهی خرد است. یک روز او اعلام میکند که بر اساس آنچه او اندیشیده، انسانها باید بطور کامل از بین بروند. نظر شما چیست؟ آیا عمل به یک حکمِ خردگرایانه همیشه خردگرایانه است؟
اگر ما براستی به چنین جزمیتی(برابر با جزمیت حاصل از خودآگاهی مان) در مورد درستی و مطلق بودن حکم او رسیده باشیم؛ بله باید از بین بروند.
لطفا دقت داشته باشید که من چگونه "خرد" را تعریف کردم.
من پاسخی جامع به پست شما نوشتم اما از ارسال آن پرهیز میکنم زیرا به احتمال قوی دوباره اتهام «بدفهمی» و «کژفهمی» و «نفهمی» خواهد خورد، آدمهای مثل شما باور نمیکنند کسی ممکن است حقیقتا مخالفشان باشد و با خود میگویند «چگونه کسی میتواند مخالف اندیشههای من باشد؟ مشکل از بدفهمی اوست.. اگر آنها را به درستی فهمیده بود مگر جای مخالفت وجود دارد؟». آن پاسخ را تکهتکه میکنم و در همان جستار پراکندهنویسی پُست میکنم، اگر هنوز کنکجاوی پیرامون اینکه من چه مرگم است وجود دارد آنجا را بخوانید...
من همه ی تلاش خود را به کار بستم تا برایتان بیان کنم که چرا در برداشت "خردگرایی" دچار سطحی نگری و کژفهمی شده اید.بر فرض اینکه باور من اشتباه باشد نیز، نیک تر بود به جای تعمیم باورتان و نتیجه گیری کلی از آن، نسبت به اشتباه بودن باورم همین جا روشنگری می کردید. جدای از اینکه من همچنان بر آن شیوه ی بیان و ارزیابی اندیشه های جدیدتان بحث دارم، شوربختانه در حال حاضر آنچنان در تنگنای زمانی هستم که به سختی همین گفتمان مهند و اساسی را هم ادامه می دهم. امیدوارم دستکم این گفته ام را صادقانه برداشت کنید و از آن نتیجه گیری دیگری نکنید!
یکبار دیگر به این چیزی که نوشتهاید بطور جدی فکر بکنید... من پرسشهایی در این مورد مطرح کردم، اول اینکه اساسا چیزی که عقلانی نیست را چطور میتوان با عقل تحلیل و قابلِ دریافت کرد؟ در اینجا لازم است که هر دوی ما میانِ دو چیز تفکیک قائل شویم: عقلِ طبیعی که همان مغز منفرِ هر یک از ماست و خرد که یک امر جهانیست شامل مجموعهای از دانش، فلسفه، آگاهی و منطق که شاخههای گوناگون و درهمتنیدهای دارد. عقل طبیعی مشخصا برای این جهان ساخته شده، نه برای درکِ آن و نه هتا برای اندیشیدن، تنها و تنها برای زنده ماندن و بقای نوع. اینکه ما از پستانداران بودیم و شانس دریافتِ پروتئینی فراوان داشتیم که به رشد مغز ما بسیار کمک کرد، اینکه ما از درختان پائین آمدیم و دیگرِ خویشاوندانِ ما آن همان بالا ماندند، اینکه شکارچیانی قهار و بیرحم شدیم و ... همگی نشان میدهند که ما موجوداتی خوششانس بودیم که طبیعت به ما بهترین ابزار را برای زنده ماندن داده، اما آیا برای طبیعت مهم بوده که ما بتوانیم نسبت به او یا هتا خودمان شناخت و آگاهی کسب بکنیم؟ ابدا! میلیونها گونهی جانوری بودند و هستند که از خودآگاهی فقط همین بهره داشتند که بدانند کی گرسنهاند، کی تشنه ، کی خسته و ... در این میان تنها یک گونه هست که «تصور» و «توانِ اندیشیدن» دارد. پرسش همین جا است؛ پرسشی که من چند باری پرسیدم: جایگاهِ عقل در این هستی کجاست دقیقا؟ چقدر شناختِ عقلانیِ جهان میتواند معتبر شمرده شود؟ مگر برای سنجیدنِ عیارِ درستیِ شناخت و دریافتِ عقلانی، سنجهای غیر از خودِ عقل هم هست؟
اینها پرسشهایی هستند پس از یک عصر پرستشِ عقل در غرب پدید آمدند و بعدها پس از دو/سه قرن که شکل دیگری از آن عقلباوری تحتِ عناوینی چون پوزیستیویسم دوباره متولد شد، همچنان بیپاسخ باقی ماندند. پیرامونِ همین موضوع جملهای از شوپنهاور هست : آنها که بیشتر فکر میکنند بیشتر در زندگی دچار اشتباه میشوند؛ این را اصلا نمیتوان انکار کرد و من کاملا به آن باور دارم؛ یکجا اگر قرار باشد به موضوعی به طور جدی فکر بکنیم و تکلیفِ خودمان را با عقل و هستی روشن بکنیم همین جاست؛ واقعا عقل چه جایگاهی میانِ ما و هستی باید داشته باشد؟ چرا کسی چون همسایهی من که قوهی تعقلاش در اکثر مواقع تعطیل است و اندیشیدن به امورِ روزانه و کارهای جاری نهایتِ استفاده از عقلاش است و هیچ به اینکه کانت پیش از هیوم بوده یا برعکس و یا در چهار میلیون سال نوری آنورتر که نه، چهار کیلومتر آنطرفتر چه میگذرد کاری ندارد، در نهایتِ شادی، سلامت، نظم و هارمونی در کنارِ خانوادهای گرم زندگی میکند و احتمالا بیش از 80 سال به راحتی و سلامت خواهد زیست و نیچه در چهل سالگی راهی دیوانهخانه شد، شوپنهاور چهل سال در تنهایی و تاریکی و خشم/نفرت/کینه از همه زیست، اسپینوزا توسط همکیشانِ خویش تکفیر شد و نزدیک بود سوزانده بشود، لاک همهی عمر در گمنامی و تبعید و آوارگی بود، برونو در آتش زنده زنده سوزانده شد و ... ؟ چرا وضعِ خردگرایانی به این عظمت اینقدر بد و هتا تراژیک است؟ موضوع چیست؟ آیا ما دچارِ نوعی سوءتفاهم نشدهایم؟ آیا ما دچارِ خودفریبی نیستیم؟ یکبارِ دیگر: آیا جهان پدیدهای عقلانیست که بخواهیم با عقل با آن مواجه بشویم؟
شاید بگویید همینکه امروز ما از اثراتِ ازخودگذشتگیهای آنها بهره میبریم خودش مهمترین اتفاقیست که میتواند در موردِ کسی بیافتد. این اشتباه است؛ آنچه هرگز و هرگز علارغم تمامِ شعارها و لیبرالبازیهایی که جهانِ امروز برای مترسکِ آزادی بیان ساخته، ناشناخته مانده و برسمیت شناخته نشده، خودِ آزاداندیشیست! کافیست شما برخلافِ همه فکر بکنید، آنوقت ببینید چه اتفاقی برایتان رخ میدهد... این واقعا شبیه به هجومِ سلولها سفید به عاملِ ناشناخته است و از طرفی شاید حقیقتا درست هم همین باشد؛ شاید «حقیقت» واقعا امر خطیری باشد! شاید واقعا باید مثل زرتشتِ نیچه زندگی بکنیم که میگفت: «با حقایقِ همیشه پنهانداشته، با دستِ دیوانه و دلِ شیدا، و توانگر از دروغهایِ کوچکِ رحم: من در میانِ آدمیان همیشه چنین زیستهام.».
و اما یک پرسش دیگر: لذتِ غیرکورکورانه و اندیشیده شده هم آیا مگر وجود دارد؟!
من در پاسخ به دوستمان امیر نیز نگاشتم که اساسا ما هستی خود را در چه شرایطی درمی یابیم. از لحاظ شناخت شناسی نیز به خودتان پاسخ دادم که چرا "خودآگاهی" را اصل و اساس این سیستم فلسفی و خردناب نامیدم. آنچه شما خرد خواندید و شامل فلسفه و منطق و دانش دانستید همه به اتکای هسته مرکزی وجودمان یعنی خودآگاهی معنا می یابند و اعتبارشان را از آن می گیرند.یعنی مرکز جهان خودآگاهیست و هر آنچه بر آن آگاه می شویم با فرایند آگاهیدن بر خودآگاهی صورت می گیرد. تنها مزیتِ دردناکی(!) که ما نسبت به سایر جانوران ظاهرا خودآگاه داریم، در این است که اراده و تواناییِ درک و شناخت مان در ترازی بوده که بتوانیم این چنین نسبت به شناخت خویش و جهان اطرافمان آگاهی بدست آوریم. از آنجاییکه اساسا هستی مان در گستره رنج ها و لذت ها معنا می دهد، لذت های بیشتر را در گرو فربودهای جهان به عنوان خردگرایی برمی گزینیم و اکنون اینجا و در این تراز است که پرسش شما پیرامون عقلانی بودن و نبودن جهان معنا می یابد. هنگامی که وجود ما،ویژگی های وجودیمان و تراز دانایی هایمان برای لذت بردن نبوده و جهانی که ادراک می کنیم در گرو نظم و هدف لذت های مطبوع ما نیستند؛ پس جهان را غیر عقلانی در می یابیم.از این رو بود که وقتی من خرد را در بردگی غرایز و فرگشت دریافتم، آن را در زنجیر توصیف نمودم.
در ادامه نیز سخنتان برایم قابل تبیین است. بله کسی که خردگرایانه زیستن را انتخاب می کند، به طبیعت و فرگشت دهن کجی کرده و به نوعی خواسته بر خلاف جهت رودخانه شنا کند. اینکه چرا یک فرد باید این چنین یاغی شود، به نگرم پاسخ در همان مصیبت درک این پوچی و بی معنایی زندگی و امید برای تلاش بر طغیان بر این زندگی پوچ و بیهوده است. حداقل برای شخص من چنین بوده که مرگ را اصیل تر از زندگی و غرق شدن در روزمره گی آن می دانم.همین موجب شده در برابر کسانی که گویا درکشان از فلسفه/جهانبینی خردگرایی همچون یک نظریه دانشیک جالب و پرداختن به آن نمادی از روشنفکری(؟!) است؛ به سختی تندخو و خشن باشم.گو اینکه برده ای که از بردگی اش لذت می برد و آن را پذیرفته، از برده ای دیگر که از آن به شدت رنج می برد و تا پای مرگ در پی آزادیست، به عنوان یک سرگرمی جالب راه آزادی را می پرسد!
هدفم از این گفتمان به نقد گذاشتن خردگرایی برای ویرانی آن است، که شاید دچار خودفریبی هستم و البته که اگر ویران نشود؛ پایدارتر خواهد شد!
و
واقعا باید این رنج را تجربه کنید تا درک کنید از چه سخن می گویم. اگر دچار این رنج نیستید و به نظرتان زندگی آن همسایه دلپذیر و در نهایتِ شادی و نظم می باشد، توصیه می کنم بیخود خودتان را با مسایل فلسفی و عقلانی بودن یا نبودن جهان درگیر نکنید، و در پی زندگیتان بروید!
واقعا باید این رنج را تجربه کنید تا درک کنید از چه سخن می گویم. اگر دچار این رنج نیستید و به نظرتان زندگی آن همسایه دلپذیر و در نهایتِ شادی و نظم می باشد، توصیه می کنم بیخود خودتان را با مسایل فلسفی و عقلانی بودن یا نبودن جهان درگیر نکنید، و در پی زندگیتان بروید!
من اگر مطلع باشید از انجمن چند ماهی خداحافظی کردهام و اصلا وقت پیدا نمیکنم به این گفتگو ادامه بدهم فعلا. اما شما با این حرفتان سطح یان گفتگو را به شدت تقلیل داده و آن را تبدیل به یک جدلِ ایدئولوژیک شخصی کردید، شایسته بود در کمترین حالت مرا به عنوانِ وکیل مدافع شیطان ببینید نه اینکه طلویحا بگویید «تو که دردش را نکشیدهای چه میفهمی من چه میگویم؟!» . . . اینها همه در حالیست که من چند ماه پیش توی صندلی داغ خودم چنین نوشتم :
بله؛ همین الان هم آدمی نسبتا منزوی هستم و کمتر در جمع ظاهر میشوم. من زمانی استهالهای طولانی را تجربه کردم و در مرزی بس باریک میانِ مرگ و زندگی گام برمیداشتم. آن زمانی بود که در ژرفای فقدانِ فلسفی دست و پا میزدم. مدتها بود که در دین و ایدهئولوژی خود احساس تناقض با خویشتنِ خویش را داشتم اما چون شهامت نداشتم آنها را نادیده میگرفتم، تا اینکه در نهایت به تاریکی فرصت دادم که خود را به من نشان دهد؛ در تاریکی بلعیده شدم اما میدانستم که تاریکی راستین بسیار اصیلتر از روشنایی دروغین است. پس از این تا سالها من یک سوپرنیهیلیست بودم و این کاملا طبیعی و منطقی بود؛ این سیریست که باید از آن میگذشتم. در این چندسال گاه میشد خود را در جایی میافتم که هیچ نمیدانستم کجاست، گاه میشد چند روز بیغذا بودم، بیخوابیهای طولانیمدت داشتم و...؛ من هیچ نمیدانستم کیستم و چرا چنین و چنان میکنم، شدیدا منزوی بودم. کم کم اما دانستم که من نمیخواهم همیشه اینطور باشم و این روندی نیست که قرار باشد تا آخر بر آن ثابتقدم باشم. این بود که شروع کردم به مطالعه پیرامون خردگرایی و فلسفه. اینبار اما میاندیشم که نوری راستین را یافتهام که اگرچه نوسان دارد اما همیشه هست و واقعیست.
😏 پیشنهادِ من به شما این است که بجای نگاه به جایگاهی که شخص از آن سخن میگوید، به خودِ بحث بپردازید...
هدفم از این گفتمان به نقد گذاشتن خردگرایی برای ویرانی آن است، که شاید دچار خودفریبی هستم و البته که اگر ویران نشود؛ پایدارتر خواهد شد!
🌹
شما قطعا دچار خودفریبی هستید، اما خودفریبیتان از خردگرایی شروع نمیشود، با آن به پایان میرسد. اولین نشانهی خودفریبی شما همینست که
گمان میکنید صرف به گفتمان گذاشتن یک ایده و عبور دادنش از صافی ِ دیالکتیک اثری در صحت و سلامت آن خواهد داشت،
همینکه گمان میکنید برای تثبیت مرجعیت خرد باید به خود خرد رجوع کرد یعنی در همان دور باطلی افتادهاید که سر از قرن بیستم، با تمام هیولاها و عفریتهای خود درآورد. دلیل اینکه کمکی از دست ما برای شما برنمیآید اما، اینست که حاضر نیستید تحت هیچ شرایطی این حرفهایی که میزنید را به حداکثر منطقی خودشان برسانید.
مهمترین ویژگی یک مُدل و دستگاه فلسفی «برتر» و «غایی» توان آن برای بازگرداندن «اصول» خود به «روشمندی» آن، و همچنان باقی ماندن است.
شما همچنین توقع دارید که «پاسخ سر راست» بشنوید، همچو اتفاقی نخواهد افتاد. من یک اشارهی دورادور به مسیر میکنم، اینکه آیا آنقدر باهوش هستید که در آن قدم بردارید یا نه به خودتان بستگی دارد. سوالی که باید امروز به عنوان یک خردگرا مزاحم همیشگی ذهنتان باشند اینست که «چرا»، محوریت خرد به عنوان چراغ راهنمای بشر همواره محکوم است به نیهیلیسم؟ من سالها با این پرسش کلنجار رفتم.. اینکه میبینید رغبتی به گفتگو با شما نشان نمیدهم و بجای آن احکام کلی صادر میکنم، اینست که شما هنوز به آنجا نرسیدهاید که این پرسش محوری را بپرسید. شما هنوز از خودتان نپرسیدهاید که چرا در آن واپسین قرن «معصومیت»، که حتی کسی در حد و اندازههای مارکس چنان به «متد علمی» مومن بود و رمانی مثل «شرلوک هلمز» با آن نگاه امیدوار به تعقل نوشته میشد، در آن دورانی که همچون امروز خودآگاهی توسط این و آن حتی تا سرحد مرجعیت برای جهان عینی برکشیده میشد، این تنها نیچه بود که فریاد میزد «هیچانگاریست که بر در میکوبد» و «نیهیلیسم است که بر درگاه ایستاده». اما سوال حتی مهمتر که پس از این به ذهن میرسد اینست که آیا نیچه خود آنچنان، هوشمند که نه، «بینا» بود که «دلیل» این تقدیر گریزناپذیر را بداند؟
کمی با این پرسشها پرسه بزنید، چند ماه دیگر که من از «بندگی» و «بردگی» برگشتم و شما هم احتمالا وقت ازداتان بیشتر شد، دوباره گفتگو میکنیم..