دقیقا نكته همینجاست. میگوئیم جنبش ریزگان. نمیگوئیم جنبش. یعنی جنبش با مضاف الیهی كه نمود وجود خارجی برای ذهن ما داشته باشد معنی دار میشود.
خوب ، اینگونه سخن گفتن از کهن بجای مانده. ولی خود این ریزگان ماندمایه دار، از جنبش ساخته شده اند (جنبش درونی = تنمایه هم ارز انرژی) و جنبش "بیرونی" هم دارند در باره ی فوتون، جنبش درونی و بیرونی شان (چون فوتون ماندمایه ندارد ) یکی است و اندازه ی ان بسته به بسامد(فرکانس) این جنبش است : ( یا بهتر بگوییم، بسامد خیزه ی آهنکهربایی (frequency of electromagnetic wave).
برای نمونه برای دریافت بهتر، یک گلوله ی اورانیومی که که در هواپیما است، دارای جنبش بیرونی است (با تندای برابر با تندای خود هواپیما) ولی اگر انرژی و یا همان جنبش درونی ان ازادشود، میتواند هیروشیما را به آسمان پرتاب نماید. •
روشنگری جایگاه زنان یا گوسپندان در زمینه ی فرگشتی، نمیگوید که این جایگاه این جایگاه پسندیده و خوب و اخلاقی است : این جایگاه میتواند بهبود یافته، بهزیستی بالاتری را برای این باشندگان پدید اورد. برای نمونه سرمایه داری در برابر فئودالیسم، به زنان جایگاه بالاتری داده، گرچه آماج او بهره کشی بیشتر بوده ( عدو شود سبب خیر) ----
زیرساخت و روساخت فراورشی و سرایداشتی چنانکه میدانیم باهم در پیوندی دیالکتیکی اند. ما نتوانستیم مردم افغان را کمونیست بکنیم، چرا که پس از بخش نمودن زمین های زمینداران بزرگ میان کشاورزان، این کشاورزان میگفتند که نماز روی این زمین ها حرام است چون زورگرفته (غصبی) است! مردم چین هم گروهی واپسمانده ی روستایی کشاورز بودند که همه دلنگرانی شان این بود که چگونه پسران بیشتر داشته و زمین ها ی دیگران بگیرند. این شیوه ی اندیشه ی نخستینی در نبرد بهرهوری، کمابیش همه ساله به بیخوراکی (قحطی) و مرگ و میر برخاسته از آن میانجامید و بخور بخور و بچاپ بچاپ و تباهی و گندیدگی ( فساد) کشورداری را در پی داشت، بگونه ای که ارتش چین از پس یک هنگ انگلیس هم بر نمیامد. داستان روس هم بهتر از این نبود و فرهنگ واپسمانده ی سرفاژ(فئودالیسم برده دار گونه) ، مغز هارا جوری پرورش داده بود که یارو هتّا در دولت شوروی هم در کلخوز (نهاد کشاورزی همگانی) کار نمیکرد و از زیر کار در میرفت ولی در باغچه ی جلوی خانه اش کوشا بود. خوب، این چنین مردمی باید پله های گوناگونی را بگذرانند و بدبختی های بیشتری را آروین (تجربه) کنند تا "آدم" بشوند. بیهوده نبود که مارکس میگفت که کمونیسم راستین بایستی در پیشرفته ترین کشور سرمایه داری پدید بیاید. ( آنزمان نامزد او آلمان بود و نامزد من هم در اروپا همانجاست )
من فقط این توضیح را بدهم که وقتی گفتم سرمایهداری پابرجاست و روبه سقوط نیست منظورم دفاع از اخلاقی بودن آن نبود، در همان چین ترکیب سرمایهداری و دیکتاتوری و ارتجاع (که همانطور که گفتید بسیاری از آن به مشکلات اساسی مردم چین برمیگردد) بسیار وحشتناک بنظر میرسد و میبینیم دولت چین امروز برای حفظ منافعش رسما از پایمال شده حقوق بشر دفاع میکند و پشت تمام دیکتاتورها از بشار اسد تا ج.ا و... میایستد.البته دانش من دربارهیِ مارکسیسم بسیار محدود است و بودن شما باعث خوشحالی و همانطور که مهربد پیشتر گفت حقیقتا امیدواریم از مزدک گرامی دراینباره بیشتر بخوانیم و بیاموزیم.به میان آمدن بحث کمونیسم هم در این میان به همان عدالت طلبی برمیگشت وگرنه قصد منحرف کردن بحث را نداشتم که آن بحث بنظر مفصل میرسد و جستار خود را میطلبد.
ظاهرا من خنگ هستم که نمیتونم این قضیه رو درک کنم. آیا من تنها خنگ این جستارم؟
نه، مغز شما (+ما) در پی فرگشت در کلانجهان (macro cosmos) پدید امده.. جنبش برای ما از روزهای نخستیکه آدم شدیم، از آشکارگان (بدیهیات) بوده و آنرا همواره بهمراه چیزی که میجنبد، با سنجش با چیزی که نمیجنبد، مانند ماهی زنده در برابر ماهی مرده، در می یافتیم (میفهمیدیم) . این نگاه ما به جهان یک نگاه درشت و کلان ( macro) است ولی در سده های نوین ، کم کم نگاه ما به ریزجهان (micro cosmos) هم باز شد و دیدیم که خود این چیزها از ریزگان درست شده اند و خود این ریزگان هم از مایه ای مهادین (essential substance) درست شده اند که چهره های گونگون بخود میپذیرند، هم جنبنده (mass/"matter") است و هم جنباننده (energy) ، گاه جنبده ای خود جنباننده میشود و به وارونه (mass<--> energy). پس دریافتیم که گوهر همگی شان از جنبش میباشد. جهان کواتومی برای ما دریچه دیگری که جدا از دریچه ی میلیونها ساله ی کلان-جهان بود باز کرد، ، برای نمونه ناچار شدیم بپدیریم که چیزی میتواند در جایی هم باشد و هم نباشد، یا دو چیز میتوانند باهم در یکجا باشند و یا اینکه همه ی جهان در ١۴ میلیارد سال پیش همه در یکجا فشرده بوده است. اکنون هم انگاشتن اینکه یک پاره آجز از جنبش گرفتار ساخته شده، دشوار است، دشوارمان است بپدیریم که انی پاره آجر آنچنان جنبشی در خود نهفته دارد که میتواند کوه البرز را بترکاند! •
energy (n.)Etymology: 1590s, "force of expression," from Middle French énergie (16c.), from Late Latin energia, from Greek energeia "activity, operation," from energos "active, working," from en "at" (see en- (2)) + ergon "work, that which is wrought; business; action" (see urge (v.)).
نه، مغز شما (+ما) در پی فرگشت در کلانجهان (macro cosmos) پدید امده.. جنبش برای ما از روزهای نخستیکه آدم شدیم، از آشکارگان (بدیهیات) بوده و آنرا همواره بهمراه چیزی که میجنبد، با سنجش با چیزی که نمیجنبد، مانند ماهی زنده در برابر ماهی مرده، در می یافتیم (میفهمیدیم) . این نگاه ما به جهان یک نگاه درشت و کلان ( macro) است ولی در سده های نوین ، کم کم نگاه ما به ریزجهان (micro cosmos) هم باز شد و دیدیم که خود این چیزها از ریزگان درست شده اند و خود این ریزگان هم از مایه ای مهادین (essential substance) درست شده اند که چهره های گونگون بخود میپذیرند، هم جنبنده (mass/"matter") است و هم جنباننده (energy) ، گاه جنبده ای خود جنباننده میشود و به وارونه (mass<--> energy). پس دریافتیم که گوهر همگی شان از جنبش میباشد. جهان کواتومی برای ما دریچه دیگری که جدا از دریچه ی میلیونها ساله ی کلان-جهان بود باز کرد، ، برای نمونه ناچار شدیم بپدیریم که چیزی میتواند در جایی هم باشد و هم نباشد، یا دو چیز میتوانند باهم در یکجا باشند و یا اینکه همه ی جهان در ١۴ میلیارد سال پیش همه در یکجا فشرده بوده است. اکنون هم انگاشتن اینکه یک پاره آجز از جنبش گرفتار ساخته شده، دشوار است، دشوارمان است بپدیریم که انی پاره آجر آنچنان جنبشی در خود نهفته دارد که میتواند کوه البرز را بترکاند! •
energy (n.)Etymology: 1590s, "force of expression," from Middle French énergie (16c.), from Late Latin energia, from Greek energeia "activity, operation," from energos "active, working," from en "at" (see en- (2)) + ergon "work, that which is wrought; business; action" (see urge (v.)).
جناب مزدک، جنبش اسم مصدر هست. اسم مصدر کاربرد مشخصی در ادبیات داره و ما نمیتونیم اون رو به جای اسم یا یک شیئ به کار ببریم. جنبش به ما حالت جنبیدن رو نشون میده و حالت نمیتونه چیز باشه. مثلا میگیم حاصل زایش مادر این پسر کاکل زری است. نمیتونیم بگیم پسر کاکل زری زایش است. من مشکلی ندارم اگه بگیم انرژی جنباننده هست یا بگیم جنبنده هست. تازه در این حالت هست که میتونیم بحث کنیم اونچه که جنباننده هست خودش واقعیت عینی داره یا نه.
جناب مزدک چه لزومی دارد که خود را درگیر "مایه" کنیم و دنبال آن بگردیم؟ چرا باید مثل یونانیان باستان بیندیشیم که اصلا مسئله ای به نام مسئله "تعیین مایه جهان" وجود دارد؟
من فقط این توضیح را بدهم که وقتی گفتم سرمایهداری پابرجاست و روبه سقوط نیست منظورم دفاع از اخلاقی بودن آن نبود، در همان چین ترکیب سرمایهداری و دیکتاتوری و ارتجاع (که همانطور که گفتید بسیاری از آن به مشکلات اساسی مردم چین برمیگردد) بسیار وحشتناک بنظر میرسد و میبینیم دولت چین امروز برای حفظ منافعش رسما از پایمال شده حقوق بشر دفاع میکند و پشت تمام دیکتاتورها از بشار اسد تا ج.ا و... میایستد.البته دانش من دربارهیِ مارکسیسم بسیار محدود است و بودن شما باعث خوشحالی و همانطور که مهربد پیشتر گفت حقیقتا امیدواریم از مزدک گرامی دراینباره بیشتر بخوانیم و بیاموزیم.به میان آمدن بحث کمونیسم هم در این میان به همان عدالت طلبی برمیگشت وگرنه قصد منحرف کردن بحث را نداشتم که آن بحث بنظر مفصل میرسد و جستار خود را میطلبد. 🌺
دوست گرامی، ما اینرا میدانیم و شما نیازی به روشنگری در راستای پدافند از خود ندارید. سرمایه داری هم جوان است و کمابیش میتوان سرمایه داری نوین را از تاریخ واژگشت بزرگ فرانسه دانست، واژگشت ساختآوری ( انقلاب صنعتی) در انگلستان و جز آن، ولی در همین زمان کوتاه، (کوتاه از دید تاریخی)، جنبش های همبودگرایانه و چپ توانسته اند کاپیتالیسم نخستینی و درشتخو را بسیار پس زده و چیزهایی مانند سندیکاها، بیمه های بازنشستگی، بیکاری، پزشکی، ... ، روزهای آزاد، زمان کار مرزمند، انباز شدن کارگران در سهام کارخانه ها، انجمن های کارگری، ... را با خون میلیونها رزمنده ی کارگری و چپ بدست بیاورند. بزبان دیگر گرچه ما پیوسته تار و مار شدیم ولی سرمایه داران از ترس ما تن به این واپس نشینی ها و این پیشرفت های در زندگی و بهزیستی کارگران دادند و ما هم باز پس از هربار تار و مار شدن ، برگشتیم . این نبردی تاریخی است که بهره دهان، با بهرهکشان دارند واز کوشش های نخستینی مانند جنبش مزدک بامداد و دیرتر ، بابک خرمدین گرفته تا مارکس و چهگوارا ، چون رگه ی سرخی در سراسر تاریخ روان است. کموبنیسم و سوسیالیسم با همه کژی و کوژی که هم از بیرون و هم از درون بر دوش او نهادند، توانست نشان دهد که میتواند یک کشور سرفاژ واپس مانده مانند روس را به یک اَبَرکشور جهانی واگرداند، یک کشور میلیاردی مانند چین را که میلیونها تن همه ساله از بی خوراکی در ان میمردند، ساماندهی کند و به گرسنگی یک میلیارد پایان داده و زادوزای شان را مرزمند (محدود) نماید، از کشوری که روسپی خانه ی پولدار های امریکایی و کشت نیشکرشان بود(= کوبا)، کشوری با بالاترین تراز دانش آموزی و پزشکی و دادگری همبودین(social justice) بسازد، گرچه زیر فروبند (تحریم) های امریکا هم دهه ها له له زده باشد و انرا همچو مدلی برای دیگر کشورهای آمریکای لاتین پیشکش نماید. گرچه سالوادور آلینده را سازمان سیا برانداخت، ولی او برای ملت های لاتین گیراست و نه پینوشه، گرچه چه گوارا را در گوشه ی جنگل تیرباران کردند ولی او نزد رنجبران مهر آفرین است و نه نیکسون و ... ، گرچه نام حزب توده ی ایران را همچون دشنام نمودند، ولی همین که توکلی نتوانست قانون کار اجاره ی اسلامی را پیاده کند، همین که هنوز انجمن های کارگری و جنبش های کارگری و بیمه و ... در ایران است، از همان سرچشمه است. پس تاریخ یک روند رجگون (linear process) ندارد و پر از فراز و نشیب هاست، ولی باید در نگاه کلان و در بازه های (مقاطع) بزرگ تاریخی نگریست که آیا چه چیز در پیشرفت و چه چیز در پسرفت است! چگونه در آمریکا، از ریگان به اوباما رسیدیم ، چگونه در آلمان، گهواره ی سرمایه داری اروپا، حزب های مسیحی دم از سزامندی های کارگران و مرز کمینه ی دستمزدها ( حداقل حقوق) میزنند، چگونه جهان سرمایه داری که تازه از پیروزی پندارین (imaginary) خود بر کمونیسم سرمست بود، در بحران سرایداشتی و بانکی فرو رفت و بار دیگر چهره ی زشت بهرهکشی را نشان داد؟ چگونه جنبش وال استریت پدید امد و چگونه هتّا اسلامیست ها، دم از دستان پینه بسته ی کارگران زدند ( گرچه به دروغ).
جناب مزدک، جنبش اسم مصدر هست. اسم مصدر کاربرد مشخصی در ادبیات داره و ما نمیتونیم اون رو به جای اسم یا یک شیئ به کار ببریم. جنبش به ما حالت جنبیدن رو نشون میده و حالت نمیتونه چیز باشه. مثلا میگیم حاصل زایش مادر این پسر کاکل زری است. نمیتونیم بگیم پسر کاکل زری زایش است. من مشکلی ندارم اگه بگیم انرژی جنباننده هست یا بگیم جنبنده هست. تازه در این حالت هست که میتونیم بحث کنیم اونچه که جنباننده هست خودش واقعیت عینی داره یا نه.
این از سرشت کارواژه (فعل) است که خودش انجام کار ویا جنبیدن چیزی را میرساند، رفتن و آمدن و دویدن و اینها که بیخود نام کارواژه (فعل) را نگرفته اند، همه نمایانگر یک جنبش هستند، ولی آروین و دانش به ما گفتند که جنبش یک جنس است و افزوده بر چیزها نیست، مایه همه ی خود "چیز" هاست. ریزگان چیزی نیستند جز خیره های(امواج) کمابیش باز و یا بسته ی جنبش و برای همین یک جنبش میتواند به یک "چیز" افزوده شود (جنبش بیرونی)، چرا که از همان جنس است ! درست مانند دو خیزه که میتونند روی هم سوار شده و یک خیزه بسازند* از آهن میتوانید مس و تلا بسازید چون همه از یک جنس هستند، یا تنمایه و کارمایه.
*
بیایید برای نمونه، به "فوتون" نگاه کنیم، این فوتون ماندمایه (جرم) ندارد، آهنربا هم بر او کارگر نیست! هیچی ندارد جز اینکه زمانی که به چیزی میخورد، به جنبش آن میفزاید، برای نمونه، نور آفتاب که پوست شمارا گرم میکند، که چیزی جز افزایش جنبش اتمهای پوست شما نیست. این فوتون خودش هم خیزه وار در اسپاش با تندای () گسترش می یابد. "چیزی" هم نیست که جنبش بر آن روی داده باشد ( عرضی) . نشانه ی هستی آن هم تنها همان جنبشی است که در برخورد پدید میاورد. پس بیراه نیست که بگوییم که خودش از جنبش ساخته شده یا همان جنبش است
جناب مزدک چه لزومی دارد که خود را درگیر "مایه" کنیم و دنبال آن بگردیم؟ چرا باید مثل یونانیان باستان بیندیشیم که اصلا مسئله ای به نام مسئله "تعیین مایه جهان" وجود دارد؟
هیچ بایستگی در کار نیست، از بیخ، چرا بایسته است که زنده بمانیم ؟ شاید همین فردا یک سنگ سترگ آسمانی بر زمین فروا فتد و این گفتمان را برای میلیاردهای سال خاموش نماید! 🚽
مزدک گرامی فکر می کنم اولین نامزد مارکس انگلستان بود نه آلمان.
گرچه من پیر شدم ولی گمان میکنم هنوز یادم خوب کار میکند و مارکس از آلمان نیز در کنار انگلستان در جایگاه نامزد های سوسیالیسم سخن رانده بود. هتّا از فرانسه و امریکا.
گرچه من پیر شدم ولی گمان میکنم هنوز یادم خوب کار میکند و مارکس از آلمان نیز در کنار انگلستان در جایگاه نامزد های سوسیالیسم سخن رانده بود. هتّا از فرانسه و امریکا.
درست است انگلس چنین نامه ای را نوشته و گفته است که یادگیری پارسی از عربی آسان تر است ولی بازگردانی که شما آدرس دادید کمی ناجور است، گویا از روی انگلیسی و کمی درشت برگردان شده. 🌹
من فکر می کنم چندان چیز عجیب و غیر عادی ای نباشد، تا جایی که می دانم گوته هم حافظ را تحسین کرده بود و هگل هم در نوشته هایش به ایران باستان اشاره کرده و نیچه هم که چنین گفت زرتشت را نوشته، که این ها نشان دهنده آشنایی آلمانی های قرن های گذشته با ایران و زبان فارسی و توجه و علاقه فرهیختگان آلمانی به این دو است.
بیایید برای نمونه، به "فوتون" نگاه کنیم، این فوتون ماندمایه (جرم) ندارد، آهنربا هم بر او کارگر نیست! هیچی ندارد جز اینکه زمانی که به چیزی میخورد، به جنبش آن میفزاید، برای نمونه، نور آفتاب که پوست شمارا گرم میکند، که چیزی جز افزایش جنبش اتمهای پوست شما نیست. این فوتون خودش هم خیزه وار در اسپاش با تندای () گسترش می یابد. "چیزی" هم نیست که جنبش بر آن روی داده باشد ( عرضی) . نشانه ی هستی آن هم تنها همان جنبشی است که در برخورد پدید میاورد. پس بیراه نیست که بگوییم که خودش از جنبش ساخته شده یا همان جنبش است
•
بسیار خوب است. میتوان نتیجه گرفت که ما از فوتون چیزی ندیده ایم جز جنبش. یعنی علامت وجودی فوتون جنبش است. چطور از این میتوان نتیجه گرفت فوتون فقط جنبش هیچ چیز است؟ مگر نمیبایست از استقرا هم در اینجا استفاده کرد؟ تا به حال در طبیعت هرچه جنبش بوده مربوط به چیزی بوده، بر اساس استقرا باید نتیجه گرفت که جنبش فوتون هم مربوط به چیزی است که تا به حال مشاهده نشده است.
بسیار خوب است. میتوان نتیجه گرفت که ما از فوتون چیزی ندیده ایم جز جنبش. یعنی علامت وجودی فوتون جنبش است. چطور از این میتوان نتیجه گرفت فوتون فقط جنبش هیچ چیز است؟ مگر نمیبایست از استقرا هم در اینجا استفاده کرد؟ تا به حال در طبیعت هرچه جنبش بوده مربوط به چیزی بوده، بر اساس استقرا باید نتیجه گرفت که جنبش فوتون هم مربوط به چیزی است که تا به حال مشاهده نشده است.
فوتون "چیزی" نیست که بجنبد یا جنبش رویش سوار شده باشد! فوتون آروین (مشاهده) شده و ساختار ان هم روشن است، میدانیم که یک خیزه ی آهنکهربایی است که اندازه ای از انرژی ( جنبش) را به همراه خود دارد یا برای نمونه میدانیم که فوتون ماندمایه (جرم سکون) ندارد. با نگاه کلاسیک ، پس میتوان گفت که این یک چیز! نیست ولی با نگاه دانشیک نوین، این یک چیز است و آن چیز همان جنبش است، چیز دیگری در پس پرده نیست، چون هر چیزی که هست، دارای نشانه هستی ( اثر وجودی ) میباشد. زمانی هم که فوتون برای نمونه به الکترون میخورد و جنبش الکترون افزایش می یابد، دیگر فوتونی در کار نیست!!. اینگونه مانند توپ بیلیارد نیست که جنبش اش را به توپ دیگر بدهد و خودش به ایستد!: هستم اگر میروم، گر نروم نیستم!* --- دشورای و سستی بازکاوی و فراگیرسازی (استقرا، تعمیم ) این است که آنزمان که یک نمونه ی نایی (منفی) پیدا شد، میشکند، تنها یک جور روش بازکاوی درست است و آنهم بازکاوی فرزام ( استقرای کامل ) است. برای نمونه تا کنون میگفتیم که ماده ، اسپاش را فرومیگیرد ( فضا را اشغال میکند) ، برای نمونه چون ما نمیتوانیم جای که دیوار هست ، بگذریم. ولی دیرتر دیده شد که این دیوار در فربود ۹۹۹۹۹۹۹۹۹ میلیاردم، تـُهی است و برای همین نوترون ها و نوتریتنو ها فوتون های ایکس و .. میتوانند از دیوار هم بگذرند. یا اینکه همه ی جهان در ریزک مهابنگ که ناچیز ترین گنجایش "پلانک" را داشت، درهم فشرده بود.
گرفتاری کلان بازکاوی شما این است که بر روی آروین های کلانجهان (macro cosmos) پدید امده و ما تازه داریم به فربود ها و آروین های دیگری در ریزجهان (micro cosmos) میرسیم. برای نمونه اینکه هر ریزکی (ذره ای) یک خیزه (موج) هم هست.
•
*
ساحل افتاده گفت: گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه كه من كیستم؟
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت: هستم اگر می روم گر نروم نیستم موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند این، تن فرسوده را، پای به دامن كشید؛ و آن سر آسوده را، سوی افق ها كشاند ساحل تنها، به درد در پی او ناله كرد: موج سبكبال من، بی خبر از حال من، پای تو در بند نیست! بر سر دوشت، چو من، كوه دماوند نیست! هستم اگر می روم خوشتر ازین پند نیست! بسته به زنجیر را لیك خوش آیند نیست اقبال لاهوری
فوتون "چیزی" نیست که بجنبد یا جنبش رویش سوار شده باشد! فوتون آروین (مشاهده) شده و ساختار ان هم روشن است، میدانیم که یک خیزه ی آهنکهربایی است که اندازه ای از انرژی ( جنبش) را به همراه خود دارد یا برای نمونه میدانیم که فوتون ماندمایه (جرم سکون) ندارد. با نگاه کلاسیک ، پس میتوان گفت که این یک چیز! نیست ولی با نگاه دانشیک نوین، این یک چیز است و آن چیز همان جنبش است، چیز دیگری در پس پرده نیست، چون هر چیزی که هست، دارای نشانه هستی ( اثر وجودی ) میباشد. زمانی هم که فوتون برای نمونه به الکترون میخورد و جنبش الکترون افزایش می یابد، دیگر فوتونی در کار نیست!!. اینگونه مانند توپ بیلیارد نیست که جنبش اش را به توپ دیگر بدهد و خودش به ایستد!: هستم اگر میروم، گر نروم نیستم!* --- دشورای و سستی بازکاوی و فراگیرسازی (استقرا، تعمیم ) این است که آنزمان که یک نمونه ی نایی (منفی) پیدا شد، میشکند، تنها یک جور روش بازکاوی درست است و آنهم بازکاوی فرزام ( استقرای کامل ) است. برای نمونه تا کنون میگفتیم که ماده ، اسپاش را فرومیگیرد ( فضا را اشغال میکند) ، برای نمونه چون ما نمیتوانیم جای که دیوار هست ، بگذریم. ولی دیرتر دیده شد که این دیوار در فربود ۹۹۹۹۹۹۹۹۹ میلیاردم، تـُهی است و برای همین نوترون ها و نوتریتنو ها فوتون های ایکس و .. میتوانند از دیوار هم بگذرند. یا اینکه همه ی جهان در ریزک مهابنگ که ناچیز ترین گنجایش "پلانک" را داشت، درهم فشرده بود.
گرفتاری کلان بازکاوی شما این است که بر روی آروین های کلانجهان (macro cosmos) پدید امده و ما تازه داریم به فربود ها و آروین های دیگری در ریزجهان (micro cosmos) میرسیم. برای نمونه اینکه هر ریزکی (ذره ای) یک خیزه (موج) هم هست.
•
*
ساحل افتاده گفت: گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه كه من كیستم؟
موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت: هستم اگر می روم گر نروم نیستم موج ز خود رفته رفت ساحل افتاده ماند این، تن فرسوده را، پای به دامن كشید؛ و آن سر آسوده را، سوی افق ها كشاند ساحل تنها، به درد در پی او ناله كرد: موج سبكبال من، بی خبر از حال من، پای تو در بند نیست! بر سر دوشت، چو من، كوه دماوند نیست! هستم اگر می روم خوشتر ازین پند نیست! بسته به زنجیر را لیك خوش آیند نیست اقبال لاهوری
جناب مزدک گرامی، جا دارد از زیبایی نوشتارهای شما هرچند با برخی از آنها موافق نباشم تشکر کنم. واقعا لذت میبرم. بابت این شعر فوق العاده ی اقبال هم ممنونم و مطمئنم غرضتان از آوردن آن در اینجا استفاده از عدم موج در هنگام سکون، برای قیاس کردن با بحثمان نیست.
شما معتقدید که انرژی با کم شدن سرعتش از سرعت نور جرم پیدا میکند. درست است؟
جناب مزدک گرامی، جا دارد از زیبایی نوشتارهای شما هرچند با برخی از آنها موافق نباشم تشکر کنم. واقعا لذت میبرم. بابت این شعر فوق العاده ی اقبال هم ممنونم و مطمئنم غرضتان از آوردن آن در اینجا استفاده از عدم موج در هنگام سکون، برای قیاس کردن با بحثمان نیست.
شما معتقدید که انرژی با کم شدن سرعتش از سرعت نور جرم پیدا میکند. درست است؟
سپاس از مهر شما.
ولی در باره ی فوتون که یک خیزه است، براستی چنین است که برای نمونه در روند گرفته شدن در الکترون ، از میان میرود. photon absorption BMP۳۱۰ کیلوبایت --- نه من هیچ جا نگفتم که انرژی با کم شدن تـُـندایش ، تنمایه پیدا میکند. تندای انرژی همواره یکسان و برابر C است. ولی انرژی میتواند در گردار بسته ای گیر کند. برای نمونه ، یک استوانه ی دو سر آیینه ای تـُهی را در نگر بیاورید که فوتونی در میان این دو آیینه در رفت و آمد است. پس اینجا، انرژی در یک جای مرزمند گیر کرده است.
تنمایه ی این استوانه در نگاه از بیرون، زمانی که تهی از فوتون و زمانی که پر از فوتون باشد یکسان نیست، گرچه فوتون ماندمایه ندارد ولی اگر این دو استوانه را روی یک ترازوی بسیار باریک سنج بگذاریم، میبینیم که استوانه ی فوتون دار سنگینی بیشتری را نشان میدهد و کفه ی ان رو به پایین میرود.
تنمایه ی این استوانه در نگاه از بیرون، زمانی که تهی از فوتون و زمانی که پر از فوتون باشد یکسان نیست، گرچه فوتون ماندمایه ندارد ولی اگر این دو استوانه را روی یک ترازوی بسیار باریک سنج بگذاریم، میبینیم که استوانه ی فوتون دار سنگینی بیشتری را نشان میدهد و کفه ی ان رو به پایین میرود.
این تنمایه[1] که گفته شد همان جنبش فوتون در گردار[2] بسته شده است را میشود کمی بیشتر توضیح بدهید مزدک گرامی؟
اگر زمان را به خُردترین بازههایِ[3] شایند[4] ببخشیم, در هر بازه از زمان فوتون در یک جایِ این استوانه میباشد.,
اکنون با گذشتن چند بازه اگر فوتون در یک اسپاش[5] مرزمندی گرفتار بود, "گرایندینوار[6]" از دیدگاه "سیستم بازرسی" دارای تنمایه میشود؟
این به این چم است که: تنمایه ی همارز انرژی گرفتار یک سامانه، در بیرون از آن یک سامانه ، سهیده (حس) میشود و نه در درون آن.
به زبان دیگر، هرگاه انرژی در درون سامانه ای بهر روی گیر کرده باشد، بخشی از تنمایه ی آن سامانه میشود. بر نمونه ملکول آب را در نگر بیاوریم که از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن ساخته شده است و این اتم هارا یک انرژی پیوندی به هم چسبانیده است.( هر گونه چسبانندگی و پیوند در این جهان بدست ریزگان نیروبر انرژی ، مانند فوتون و گراویتون و گلوئون انجام میشود). پس در این مولکول، انرژی یا همان فوتون ها ( که در این بستر به انها فوتون مجازی هم میگویند چون آزاد نیستند)، میان اتمها "گیر" کرده اند و برای همین تنمایه ی یک مولکول آب،اندک خورده ای از تنمایه دو پروتون ( دو اتم هیدروژن بی الکترون) و یک اتم اکسیژن بیشتر است.
نمونه دیگر سامانه ی پروتون است که در آن، تنها ۳ کوارک دارای ماندمایه هستند که و ماندمایه ی آنها روی هم نزدیک یک درسد ماندمایه ی پروتون است ولی این ۹۹% دیگر از کجاست؟ از انرژی گرفتار در میان کوارک ها، یا بهتر بگوییم، انرژی ای که کوارک هارا وادار میکند به هم بچسبند. در فیزیک نام این انرژی گرفتار درون پروتون، "گلوئون" است که واژه ی "گلو" = چسب میاید.
The three valence quarks that make up each proton account for about one percent of its mass; the rest comes from interactions among the quarks and gluons.
این تنمایه[1] که گفته شد همان جنبش فوتون در گردار[2] بسته شده است را میشود کمی بیشتر توضیح بدهید مزدک گرامی؟
اگر زمان را به خُردترین بازههایِ[3] شایند[4] ببخشیم, در هر بازه از زمان فوتون در یک جایِ این استوانه میباشد., اکنون با گذشتن چند بازه اگر فوتون در یک اسپاش[5] مرزمندی گرفتار بود, "گرایندینوار[6]" از دیدگاه "سیستم بازرسی" دارای تنمایه میشود؟
درست است، در پیک پیشین ، کوشدیم به زبانی هرچه ساده تر در این باره روشنگری نمایم. چکیده سخن اینکه انرژی/فوتون هایی که در یک بخش ازاسپاش (فضا) هستند، چه گیر افتاده چه بگونه ی آماری همواره در ان هستند، بخشی از تنمایه ی ان بخش از اسپاش میشوند و گرانش (gravity) پدید میاورند.
هر چه این انرژی گرفتار بیشتر باشد، تنمایه ی بیشتری از بیرون از این بخش اسپاش سهیده میشود و هرچه این اسپاش که زندان انرژی است، کوچکتر باشد، نشانه ی این گرانش بیشتر آشکار میگردد، مانند پروتون، که در پیام پیش گفتیم که در ان تنها سه ریزک ماندمایه دار بنام کوارک هستند که تنها یک درسد تنمایه ی پروتون را دارند و مانده ی تنمایه، از همین انرژی گرفتار (= "گلوئون") هاست. پس اگر کسی بیرون از جهان ما بود و میتوانست جهان مارا بسنگد (وزن کند)، هم ارز تنمایه ای همه ی انرژی های سرگردان در این جهان را نیز بدست میاورد.
افکت کازیمیر pars آزمایش یا پدیده ای بنام "افکت کازیمیر" به ما نشان میدهد که اسپاش همواره پر از چندی انرژی است.
این به این چم است که تنمایه انرژی یک سامانه در بیرون از یک سامانه ، سهیده (حس) میشود و نه در درون آن.
به زبان دیگر، هرگاه انرژی در درون سامانه ای بهر روی گیر کرده باشد، بخشی از تنمایه ی آن سامانه میشود. بر نمونه ملکول آب را در نگر بیاوریم که از دو اتم هیدروژن و یک اتم اکسیژن ساخته شده است و این اتم هارا یک انرژی پیوندی به هم چسبانیده است.( هر گونه چسبانندگی و پیوند در این جهان بدست ریزگان نیروبر انرژی ، مانند فوتون و گراویتون و گلوئون انجام میشود). پس در این مولکول، انرژی یا همان فوتون ها ( که در این بستر به انها فوتون مجازی هم میگویند چون آزاد نیستند)، میان اتمها "گیر" کرده اند و برای همین تنمایه ی یک مولکول آب،اندک خورده ای از تنمایه دو پروتون ( دو اتم هیدروژن بی الکترون) و یک اتم اکسیژن بیشتر است.
نمونه دیگر سامانه ی پروتون است که در آن، تنها ۳ کوارک دارای ماندمایه هستند که و ماندمایه ی آنها روی هم نزدیک یک درسد ماندمایه ی پروتون است ولی این ۹۹% دیگر از کجاست؟ از انرژی گرفتار در میان کوارک ها، یا بهتر بگوییم، انرژی ای که کوارک هارا وادار میکند به هم بچسبند. در فیزیک نام این انرژی گرفتار درون پروتون، "گلوئون" است که واژه ی "گلو" = چسب میاید.
The three valence quarks that make up each proton account for about one percent of its mass; the rest comes from interactions among the quarks and gluons.
در واکنش های شیمیایی گرمازا*، که میگویند انرژی (گرما) آزاد میشود، درست همین انرژی گرفتار میان اتمهاست که از شکستن اتمها و چینش دیگری از انها که نیاز به انرژی پیوند کمتری دارد، بجای مانده و بگونه ی فوتون "آزاد" و "رها از بند" پدیدار میشوند. اگر بجای مولکولها، هسته های اتم را بشکنیم، انرژی های بارها بزرگ تری که در آنجا دربند هستند و بخش بزرگی از تنمایه ی هسته را "نمایندگی "میکنند، رها شده و از "ایستایی"، "جنبش" پدید میاید!
معنی این نوشته و نوشته ی بعدیتان را میتوان اینگونه ترجمه نمود كه فوتون های گرفتار باعث ایجاد وزن میشوند نه جرم؟
دوست گرامی، سنگینی( وزن)، نیرویی است که در میدان گرانش به تنمایه (جرم) کارگر میشود. برای دریافت بهتر، شما در گویال ماه، سنگینی بسیار کمتری از روی زمین دارید و در گردار زمین، هیچ سنگینی ندارید و اندروای آویزان هستید. ولی در هر سه جا، شما تنمایه یکسان دارید ! پس اگر این فوتون های گرفتار در روی زمین ، در همچه سیلندری باشند، در پی اینکه تنمایه پدید میاورند، سنگینی هم پدید میاورند چون ما در روی زمین یک میدان گرانش نیرومند داریم. ولی اگر همین ها در اسپاش (فضا) یا روی ماه باشند ، گرچه درست همان تنمایه را پدید میاورند، ولی سنگینی کمتری در پی دارند، چون انجا میدان گرانش(=چگالی گراویتون ها) کمتر یا نزدیک هیچ است. F = m x a سنگینی = تنمایه x شتاب گرانش
فربود گرایی (realism) و خردگرایی (rationalism)، یکی نیستند، خردگرایی نیاز به فربودگرایی برای رسیدن به همه ی آگاهی های درست، برای گزیرش (Goziresh = decision) خردمندانه درست دارد. به زبان ساده، شما باید به رایانه ی خود، آگاهی و داده های (data) درست بدهید (input) تا برآورد (/outputresult) درست را از او بگیرید، ( اگر رایانه تان درست کار کند).
در این فهرست (list) هم شما، داده هایی از زنان را گردآورده اید که در کشور یا فرهنگ شما و یا بخشی از جهان، در این سده ی کنونی ما دیده میشود، ولی برآورد شما از این داده ها ، خردمندانه نیست. برای نمونه شما باید این پراسنج (parameter) هارا هم در نگر بیاورید که بسیاری از رفتار ها، واکنشی در برابر خواسته ها و زورگویی های مردانه ، یا واکنش به فرهنگ واپسمانده ی مردسالاری است. زمانی که مردان، خواسته های دختران ناز و کرشمه گر را زودتر برآورده میکنند، زمانی که مردان، از اینکه زنی در گفتگویی دانشیک و فلسفیک بر آنها چیره شود, ناخرسند شده و آن زن را میرانند، زمانی که قانون ها از زنان کتک خورده ؤپشتیبانی نمیکنند و ... ناچار زنان بسوی این رفتار ها گرایانده میشوند.
این نخستین مرتبه نیست که چنین ایرادی به باور من وارد می شود؛ در همان جستار هم برخی از دوستان، مشابه چنین چیزی را نگاشته بودند. من نیز چنین پاسخ می دهم: فرق است میان واکنش خردمندانه و واکنش ذلیلانه! زنان می تواستند و می توانند، واکنش خردمندانه به شرایط مردسالاری اجتماعشان بروز دهند(شامل: در بستر فربودگرایی، روی آوردن به فلسفه و دانش، استقلال اجتماعی و بی نیازی به مردان، مبارزه فرهنگی برای بدست آوردن حقوقشان، یاغی و آزاده زیستن و ...) که در این واکنش پایه های سیستم فکری مردسالاری نیز به لرزه درآمده و دیری نمی پایید که زنان همتراز و حتی برتر از مردان در خردگرایی پیشتاز می بودند؛ فراموش نفرمایید که خود زنان نقش بسیار کلیدی در اندیشه مردسالاری بازی می کنند؛ از آنجاییکه در همبود، نقش مهندی چون "مادری" را بر عهده دارند.
اما آنچه در واکنش آنها در طول تاریخ تا کنون مشاهده گردیده؛ حل شدن آنها در سیستم مردسالاری؛ و تنها رضایت به خوار ترین و دم دست ترین نیازهایشان بوده است.
بساکه گفتم که همین که اکنون دختران هم میتوانند بیش از پسران در دانشگاه ها هم کامیاب باشند، نشانگر توانمایه ( پتانسیل) آنها در زمینه های هوشمندی و دانش است. روشن است که این روند نوین، بویژه در ایران، هنوز جوانتر از ان است که مابخواهیم با سنجش فراورش دانش ( تولید علم) به داوری بپردازیم.
برایم جالب بود که به این موضوع نیز اشاره نمودید! پس گویا آگاه نیستید که بیشینه ی دانشگاه های ایران(حتی معتبر)؛ از اعتبار دانشیک لازم؛ چونان که شایسته یک دانشگاه باشد تهی هستند. هنگامی که بیشینه اساتید و دانشجویان(واقعی) از این سرزمین می گریزند یا در انزوا و حتی در زندان هستند. و به نکبت اسلام و جمهوری اسلامی؛ اکنون در ایران واژگانی چون "دانشگاه"، "استاد" و "دانشجو" تهی از معنا هستند. اگر امروزه آمار دختران در پذیرش دانشگاه(؟!) های ایران فزونی یافته؛ فرنودی بر گرایش واقعی آنها به دانش نیست؛ بلکه انگیزه بیشینه ی آنها گرفتن مدرک (با همان روش های پست زنانه) و یا دست یاقتن به شانس بیشتر، برای یافتن شوهر می باشد.
یکی اینکه این دیده هارا به سراسر زمان و جهان واگسترانده اید ( تعمیم داده اید) که کاری نابجا در بستر فرنودسار (logic) است (false generalization).
چرا این کار نابخردانه است؟! من بر اساس دانش ناقص خود؛ با روش استقرای ناقص، در مورد زنان باورم را واگسترانیده ام. آنچه در تاریخ خوانده ام، آنچه تجربه نموده ام، آنچه در تجربیان دیگران مشاهده نموده ام و... چونان که خودم نیز بیان نموده بودم؛ این باور من شامل همه (تک تک) زنان جهان نمی شود. و این باور اعتباری نسبی دارد که دگرگونی آن بوسیله شما؛ فرنود این گفتگو را معنا می دهد. پس من هر گاه با زنی ناشناخته روبه رو می شوم؛ مجبورم با همان دانش ناقص خود، احتمال بیشینه را بدهم که در باوری که نسبت به آنها دارم، جای می گیرد؛ تا هنگامی که شناخت من از وی بیشتر گردد.
و دیگر اینکه در شمارگری ( محاسبه) انگیزه این رفتار ها راه نادرست رفته و آنرا از کودنی زنان دانسته اید.
پیش تر توضیح دادم که چرا واکنش آنها در برابر شرایط همبودین شان نیز برایم مردود است. حتی اگر بخواهید رفتارهای آنها را در اساس جهان بینی تان(اصل فرازیست ژن) تبیین نمایید؛ همچنان با شمامخالف هستم ۱
با در نگر گرفتن سامه های (شرایط) زیستبوم و فشارهایی که مردان و سرایداشت ( اقتصاد) کشور های واپس مانده به زنان آورده و کردار و رفتار آنهارا به چنین روز درآورده اند، آنهارا جاندارانی زیرک و نرمش پذیر (flexible) و استادان فرازیست (masters of survival) میدانم
واژگانی را که به رنگ قرمز مشخص نموده ام را؛ در بیانتان در نمی یابم. مهربورزید و پیرامون آنها در روی فراگردانیدن رفتارهای احمقانه زنان، بیشتر توضیح دهید.
آنها در هیچ جنگی بخواست (عمدا ً) کشته نمیشوند، بساکه مردان برای آنها همدیگر را لت و پار میکنند،
به گمانم آگاهی تاریخی کافی دارید، که عامل بسیاری از جنگ ها؛ زنان بوده اند. اگر مردان نیز به خاطر آنها همدیگر را لت و پار می کنند؛ زنان در این شرایط چه واکنشی نشان می دهند؟ آیا با همان زیرکی و نرمشی که نگاشته بودید؛ به درگیری ها و جنگ ها خاتمه داده اند؟ یا با افریته گری و مظلوم نمایی، به آتش جنگ ها دامن زده اند؟
آنها رگ خواب بیشتر مردان را در دست دارند و اگر بنگر میاید که تن به بردگی داده اند، در فربود (in reality)، مردان را هم برده ی جنسی خود نموده اند و اگر در بستر با "اخم" بخوابند، مردان چنانکه باید خوشی جنسی دریافت نمیکنند و ناچارند که دل آنان را بدست بیاورند.
آیا براستی دختری که در معامله ای به نام" ازدواج" ؛ با سن کم و بدون رضایت خودش؛ در برابر مردی با افکار مردسالارانه و حتی با لجنزار افکار کثافت۳ مذهبی(شامل:کتک،کشتزار فرزندان صالح،سنگسار، ناموس،غیرت و...) با اخم در بستر حاضر شود؛ مرد را همچنان اسیر جنسی خود کرده است؟ و آیا این برابری می کند با کاهش خوشی جنسی ای که از مرد دریغ نموده؟ آیا چنین مردانی تلاش می کنند تا دل زن را به دست آورند؟
در همان زمان که مردان، ابزار اهریمنی (evil) مرگ و جنگ و رنج را از آنِ خود کرده اند.
مردان در گذر تاریخ؛ مدت هاست که به گفتمان روی آورده اند؛ طوری که جنگ و پرخاش در آنها بسیار کاهش یافته است. به هر روی؛ به باور من یک خردگرا(چه مرد و چه زن) باید به هنگام ضرورت؛ توانایی نبرد،درگیری فیزیکی۴،خشم و شجاعت کافی برای دفاع از خود و ارزش هایش را نیز داشته باشد.
پس اگر سامه های زیستی زنان به آنان در راستای رفتاری که بدید شما نکوهیده است، فشار نیاورد، آنها هم از روی قانون آهنین داروینی، رفتار خود را همساز با آن، بسوی والایی هایی که شما چشم دارید، می دگرند.
به گمانم اساس دیدگاه شما در روی فراگردانیدن از ویژگی ها و رفتارهای احمقانه ی زنان؛ به خاطر همان اصل فرازیست ژن و برخی مفاهیم فرگشتیکی است که من در خردگرایی نوین؛ رهایی از آنها را بایسته می دانم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ- ۱. جستار فرازیست ژن و غرایز؛ مهند ترین جستاریست که در حال حاضر، مایلم پیرامون آن نیز، با شما به گفتگو بنشینم. ۲. به باور من؛ "سیاست" چیزی جز تزویر،دروغ و ریا جهت نایل شدن به هدف با هر وسیله ای(تروریسم،استبداد،عوام فریبی و...) نیست. از این رو شگفت آور نخواهد بود؛ اگر زنان در سیاست؛ استعداد و مهارت چشمگیری داشته باشند. ۳. برایم بسی نفرت انگیز و دردناک است؛ اگر ذره ای اندیشه و ادراک خود را سانسور نمایم. از این رو همواره رُک و دریده نگرش خود را بیان می نمایم و این رویکرد من صرفا محدود به دنیای مجاری نیست. باور دارم که این گونه، شان و منزلت مخاطبمانم را در درک شفاف و عمیق تر اندیشه هایم نیز به جای آورده ام. از این رو، شرمسارم اگر در نوشتارهایم، با برخی واژگان کثیف و نفرت انگیز مواجه می شوید. ۴. چه بسا هنگامی که هنر رزمی ویژه ام را که بدون نیاز به قدرت فیزیکی، جنسیت و وزن می توان با هدایت انرژی بر حریفان غالب شد را برای دختران و زنان اطرف خود شرح می دهم؛ چندان تمایلی به مجهز نمودن خودشان به آن نشان نداده و اگر گاها تمایلی نشان داده اند؛ بیشتر شامل انگیزه های جنسی، خنده و بازیگوشی بوده است.
آیا براستی دختری که در معامله ای به نام" ازدواج" ؛ با سن کم و بدون رضایت خودش؛ در برابر مردی با افکار مردسالارانه و حتی با لجنزار افکار کثافت۳ مذهبی(شامل:کتک،کشتزار فرزندان صالح،سنگسار، ناموس،غیرت و...) با اخم در بستر حاضر شود؛ مرد را همچنان اسیر جنسی خود کرده است؟ و آیا این برابری می کند با کاهش خوشی جنسی ای که از مرد دریغ نموده؟ آیا چنین مردانی تلاش می کنند تا دل زن را به دست آورند؟
آن بدبخت که در خودآگاه خود اینرا نمیداند. شما هم در نوزادی خودآگاهانه شیر نمی مکید. برنامه ریزی ژنتیک شماست. برنامه ریزی فرهنگی ان دختر هم همین است، دست خودش نیست، آنجا یک همبود واپس مانده اسلامیستی قراضه است که از یک دختر که میتوانست ماری کوری بشود، یک ننه قمر درست میکند. ( ناگفته نماند که پیوند میان تک ها و همبود دیالکتیک و دوسویه است ولی همبود رُل نیرومندتری دارد). پس سخن من این است که نکوهش کردن چنین کسی از سوی شما نابجاست. باید نخست آن فرهنگ و همبودی را نکوهید که چنین کسانی را میپرورد.
برای همین گفتیم: باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره زار خس
برایم بسی نفرت انگیز و دردناک است؛ اگر ذره ای اندیشه و ادراک خود را سانسور نمایم. از این رو همواره رُک و دریده نگرش خود را بیان می نمایم و این رویکرد من صرفا محدود به دنیای مجاری نیست. باور دارم که این گونه، شان و منزلت مخاطبمانم را در درک شفاف و عمیق تر اندیشه هایم نیز به جای آورده ام.
این فروزه ی (Virtue/Tugend) شما ستودنی است ولی بهتر است انرا در اندرتار(internet) بکار بگیرید تا در زندگی راستین، چرا که میتواند به نابودی و زیان شما بینجامد، درست مانند داستان "آهویی در تویله ی خران". بویژه که اگر در ج. اسلامی بسر ببرید براستی چون آهویی در تویله ی خران گیر کرده اید!
دوست گرامی، سنگینی( وزن)، نیرویی است که در میدان گرانش به تنمایه (جرم) کارگر میشود. برای دریافت بهتر، شما در گویال ماه، سنگینی بسیار کمتری از روی زمین دارید و در گردار زمین، هیچ سنگینی ندارید و اندروای آویزان هستید. ولی در هر سه جا، شما تنمایه یکسان دارید ! پس اگر این فوتون های گرفتار در روی زمین ، در همچه سیلندری باشند، در پی اینکه تنمایه پدید میاورند، سنگینی هم پدید میاورند چون ما در روی زمین یک میدان گرانش نیرومند داریم. ولی اگر همین ها در اسپاش (فضا) یا روی ماه باشند ، گرچه درست همان تنمایه را پدید میاورند، ولی سنگینی کمتری در پی دارند، چون انجا میدان گرانش(=چگالی گراویتون ها) کمتر یا نزدیک هیچ است. F = m x a سنگینی = تنمایه x شتاب گرانش
•
استاد مزدك، چنانچه كمی صریحتر پاسخ بدهید افراد مثل من به اشتباه دچار نمیشوند.
بنابراین و تا به اینجای كار آنچه كه من از انرژی با تعریف شما دریافته ام این است: جنبشی كه خود چیز نیست و در هنگام مشاهده تنها جنبش (جنبش خالی و بدون هیچ چیز) بوده ولی جرمی دارد كه این جرم داشتن خاصیت چیز هاست.
استاد مزدك، چنانچه كمی صریحتر پاسخ بدهید افراد مثل من به اشتباه دچار نمیشوند.
بنابراین و تا به اینجای كار آنچه كه من از انرژی با تعریف شما دریافته ام این است: جنبشی كه خود چیز نیست و در هنگام مشاهده تنها جنبش (جنبش خالی و بدون هیچ چیز) بوده ولی جرمی دارد كه این جرم داشتن خاصیت چیز هاست.
تایید میفرمایید؟
جنبش، که تا کنون چیز بشمار نمیرفت ولی دیدیم که تنمایه هم دارد و اینگونه یک چیز است. یا بهتر بگوییم: همه چیز ها، از همین چیز ساخته شده. •
---
دگرسانی(تفاوت) سنگینی و تنمایه ( وزن و جرم) از اموزه های ساده ی فیزیک است.
درست است، در پیک پیشین ، کوشدیم به زبانی هرچه ساده تر در این باره روشنگری نمایم. چکیده سخن اینکه انرژی/فوتون هایی که در یک بخش ازاسپاش (فضا) هستند، چه گیر افتاده چه بگونه ی آماری همواره در ان هستند، بخشی از تنمایه ی ان بخش از اسپاش میشوند و گرانش (gravity) پدید میاورند. •
و اینكه در فیزیك نوینی كه شما ارائه میفرمائید انرژی چیزی نیست كه چیز هست (استاد من ارادت دارم خدمتتان ولی این واقعیتی است كه شما فرموده اید)، یك لحظه تصور كردم شاید در این فیزیك نوین این چیز كه چیز نیست و با ذهن قدیمی نگر من قابل درك نیست تنها ایجاد كننده ی جاذبه باشد و از این طریق تنها بر وزن اثر بگذارد بدون آنكه خود جرمی داشته باشد. چرا كه غیر چیزی كه جرم هم دارد بعید نیست بدون جرم داشتن، وزن داشته باشد.
==> در جهان " ایستایی" اَوَست نداریم و جنبش اَوَست ( مطلق) است. ( همچنان که تندای نور اَوَست و ناوابسته به دستگاه ، یکسان است) . هر ایستایی، در فربود، یک جنبش درونی گرفتار در یک زندان اسپاشی ( مکانی) است. (فزون بر جنبش بیرونی هم که دارد) برای دریافت بهتر، جنبش را همچون دونده ای خستگی ناپدیر بینگاریم که همواره با تندای یکسان میدود. تا زمانی که در بیابان میدود، جنبش ازاد است و ما هم انرا همانگونه جـُنبا میسهیم (حس میکنیم). اکنون بینگاریم که این بیابان دارای پستی و بلندی ها و پیچ و خم هاست و یا راه های مارپیچی مانند گردنه ی حیران و شبلی دارد. زمانی که این دونده به این مارپیچ ها و گردار ها میرسد و دچار آنها میشود، از دور اینگونه به چشم میاید که او در یک جای ویژه ای ایستاست، که از نزدیک ولی اینگونه نیست، او دارد بگرد یک کوهی و دره ی میگردد و چون در این بازه ی زمانی همواره نزدیک آن تپه دیده میشود، دچار گونه ای ایستایی شده. مانند الکترونی که همواره در گردار پروتون گرفتار است و از دور ایستا بدید میرسد.
و اینكه در فیزیك نوینی كه شما ارائه میفرمائید انرژی چیزی نیست كه چیز هست (استاد من ارادت دارم خدمتتان ولی این واقعیتی است كه شما فرموده اید)، یك لحظه تصور كردم شاید در این فیزیك نوین این چیز كه چیز نیست و با ذهن قدیمی نگر من قابل درك نیست تنها ایجاد كننده ی جاذبه باشد و از این طریق تنها بر وزن اثر بگذارد بدون آنكه خود جرمی داشته باشد. چرا كه غیر چیزی كه جرم هم دارد بعید نیست بدون جرم داشتن، وزن داشته باشد.
?? در پیام پیش روشن کردم که سنگینی (وزن) یک نیرو است که از تنمایه (جرم) پدید میاید. همچنین میتواند از شتاب (acceleration)تنمایه پدید بیاید، مانند اینکه شما سنگینی تان در اسانسور در گاه بالا رفتن یکهو بیشتر میشود. یکان نیرو و سنگینی (نیوتون) و یکان جرم (گرم) یکی نیستند و پیوندساز انها یکان شتاب است که در ترازو ها همان شتاب گرانش زمین است (=10 m/s²) . یک پروتون که ۹۹% تنمایه آن همان انرژی گلوئون است، خودش هم میدان گرانش پدید می اورد و هم اینکه اگر در میدان گرانش دیگری (زمین, ...) باشد، سنگینی هم پیدا میکند. خود نیروی گرانش زمین هم چیزی نیست جز میلیارد ها میلیارد پروتون و نوترون که در پی نیروی گرانش به هم چسبیده اند و گویال زمین را ساخته اند و نیروهایشان را با هم یکی کرده به بیرون از زمین پخش میکنند. اینگونه، ۹۹% خود تنمایه ی زمین و نیروی گرانش آن هم از همین انرژی گرفتار گلوئون ها پدید امده است. همه ی ویژگیهای دیگر هر چیز دیگر هم به ویژگیهای بنیادین ریزگان بنیادین و توانایی های انرژی یا همان جنبش بر میگردد، از سرخی سیب تا درخشش خورشید.
دشورای و سستی بازکاوی و فراگیرسازی (استقرا، تعمیم ) این است که آنزمان که یک نمونه ی نایی (منفی) پیدا شد، میشکند، تنها یک جور روش بازکاوی درست است و آنهم بازکاوی فرزام ( استقرای کامل ) است.
این مطلب صحیح شما مرا به یاد استقرای مشهوری از شما انداخت كه بارها در بحث مربوط به ازلی بودن ماده از آن استفاده كرده اید:
در مقابل این نظر كه خداوند جهان را از هیچ بوجود آورده (خلقت)، شما همواره گفته اید كه تا كنون پیدایش ماده از هیچ در جهان مشاهده نشده است و به حكم استقراء میبایست نتیجه بگیریم كه در گذشته هم اتفاق نیفتاده است (نقل به مضمون). (بگذریم از این بحث كه خلقت را به گونه های متفاوت و مختلفی ترجمه میكنند.)
به نظر من این استقراء در این مورد كاربردی ندارد زیرا معتقدین به خلقت از هیچ، ادعا نمیكنند كه خداوند مدام در حال بوجود آوردن از هیچ است كه ما بتوانیم آن را مدام مشاهده نماییم. ادعای آنها این است كه این امر خارق العاده یكبار در آغاز جهان اتفاق افتاده و تمام شده است و طبیعی است كه دیگر نمیتوانیم شاهد نظیر آن باشیم. بعد از خلقت اولیه كه تمام ماده از هیچ خلق شده، آنچه شاهدیم تبدیل شكل ماده است.
این مطلب صحیح شما مرا به یاد استقرای مشهوری از شما انداخت كه بارها در بحث مربوط به ازلی بودن ماده از آن استفاده كرده اید:
در مقابل این نظر كه خداوند جهان را از هیچ بوجود آورده (خلقت)، شما همواره گفته اید كه تا كنون پیدایش ماده از هیچ در جهان مشاهده نشده است و به حكم استقراء میبایست نتیجه بگیریم كه در گذشته هم اتفاق نیفتاده است (نقل به مضمون). (بگذریم از این بحث كه خلقت را به گونه های متفاوت و مختلفی ترجمه میكنند.)
به نظر من این استقراء در این مورد كاربردی ندارد زیرا معتقدین به خلقت از هیچ، ادعا نمیكنند كه خداوند مدام در حال بوجود آوردن از هیچ است كه ما بتوانیم آن را مدام مشاهده نماییم. ادعای آنها این است كه این امر خارق العاده یكبار در آغاز جهان اتفاق افتاده و تمام شده است و طبیعی است كه دیگر نمیتوانیم شاهد نظیر آن باشیم. بعد از خلقت اولیه كه تمام ماده از هیچ خلق شده، آنچه شاهدیم تبدیل شكل ماده است.
خب ببین استقرای کامل تقریبا پیدا شدنی نیست، چون نیاز به همه چیز دانی داره(ویژگی فرضی خدا)چون تمام احتمالات موجود، تمام جهان های ممکن و همه جا رو باید گشت تا مطمئن شد استقرا هیچ مشکلی نداره. ولی خب بین ساتقرای قوی و استقرای ضعیف تفاوت اعتبار هست.
خب ببین استقرای کامل تقریبا پیدا شدنی نیست، چون نیاز به همه چیز دانی داره(ویژگی فرضی خدا)چون تمام احتمالات موجود، تمام جهان های ممکن و همه جا رو باید گشت تا مطمئن شد استقرا هیچ مشکلی نداره. ولی خب بین ساتقرای قوی و استقرای ضعیف تفاوت اعتبار هست.
مخالفتی با گفته ی شما ندارم ولی 2 تا بحث دیگه اینجا مطرحه:
1. استقرای جناب مزدك كه میگن چون ما تا به حال خلق شدن ندیدیم میشه نتیجه گرفت كه به هیچ وجه خلق از هیچ وجود نداشته. كه هدف من اینه كه نشون بدم اصلا استقراء در این موضوع معنی نداره و فرض و نتیجه گیری این استقراء هم صحیح نیست.
2. با توجه به اینكه میدونیم استقرای كامل بخصوص در امور با مقیاس جهانی تقریبا امكان پذیر نیست، بر چه اساسی جناب مزدك در جایی به استقراء رو میارن و بر چه اساسی در جای دیگه استقراء دیگران رو رد میكنن.
این مطلب صحیح شما مرا به یاد استقرای مشهوری از شما انداخت كه بارها در بحث مربوط به ازلی بودن ماده از آن استفاده كرده اید:
در مقابل این نظر كه خداوند جهان را از هیچ بوجود آورده (خلقت)، شما همواره گفته اید كه تا كنون پیدایش ماده از هیچ در جهان مشاهده نشده است و به حكم استقراء میبایست نتیجه بگیریم كه در گذشته هم اتفاق نیفتاده است (نقل به مضمون). (بگذریم از این بحث كه خلقت را به گونه های متفاوت و مختلفی ترجمه میكنند.)
به نظر من این استقراء در این مورد كاربردی ندارد زیرا معتقدین به خلقت از هیچ، ادعا نمیكنند كه خداوند مدام در حال بوجود آوردن از هیچ است كه ما بتوانیم آن را مدام مشاهده نماییم. ادعای آنها این است كه این امر خارق العاده یكبار در آغاز جهان اتفاق افتاده و تمام شده است و طبیعی است كه دیگر نمیتوانیم شاهد نظیر آن باشیم. بعد از خلقت اولیه كه تمام ماده از هیچ خلق شده، آنچه شاهدیم تبدیل شكل ماده است.
بازکاوی (استقرا) برای گـُزیر ( تصمیم) در گاه نادانی است . => نه ما میدانیم که آیا جهان آغازی داشته یا نه خداباوران میتوانند آغاز/آفرینش جهان را از هیچ راهی نشان بدهند. و در اینجاست که: چون ما تا کنون آفرینشی ندیده ایم و هیچ جای کیهان و زمان هم آفرینشی نبوده و نیست، پس سنگینی ترازو در این جا، به سود سخن ماست*. اگر یک نمونه و تنها یک نمونه آفرینش دیده میشد، این بازکاوی ما میشکست.
درست مانند سخن شما که گفته بودید که تا کنون میدیدیم که جنبش، زابی است که چیزها بدان دچار میشوند و خودش چیز نیست، ولی اکنون، نمونه ای دیده شد که جنبش، سوار بر چیزی نبود، بساکه خود چیز بود. پس اینجا این بازکاوی شما شکسته میشود و دیگر نمیتوانید بگویید که
چرا، هست، برای نمونه در مزدائیک (ریاضی)- یا در ویژگی های ماده. برای نمونه، میتوانیم بگوییم که اتمهای هیدروژن در همه جای کیهان و در همه ی زمانها، یکسان بوده و ویژگی های یکسان دارد، یک پروتون و یک الکترون دارد و جز آن. نا گفته نماند که هنگامی که ما به کهکشانهای دور مینگریم، به زمانهای دور هم مینگریم. بزبان دیگر ما همه ی زمانهای کهن تا مهابنگ را پیش روی خود داریم، بسته به انیکه تا چه اندازه به دوردست ها بنگریم.
چرا، هست، برای نمونه در مزدائیک (ریاضی)- یا در ویژگی های ماده. برای نمونه، میتوانیم بگوییم که اتمهای هیدروژن در همه جای کیهان و در همه ی زمانها، یکسان بوده و ویژگی های یکسان دارد، یک پروتون و یک الکترون دارد و جز آن. نا گفته نماند که هنگامی که ما به کهکشانهای دور مینگریم، به زمانهای دور هم مینگریم. بزبان دیگر ما همه ی زمانهای کهن تا مهابنگ را پیش روی خود داریم، بسته به انیکه تا چه اندازه به دوردست ها بنگریم.
•
البته گفتم "تقریبا"، هرچند من با نتیجه گیری مثال هات موافقم چون کار علم اصولا استقرایی هست ولی از دید فلسفی برای همین هایی هم که گفتی مثال نقض هست. دلیلش هم اینه که در ریاضیات ما مدل سازی داریم(البته باز سر ماهیت ریاضیات اختلافات فلسفی هست من دیدگاه خودم رو میگم) طبیعتا وقتی میگیم هر چهارگوشی چهارگوشه داره با دیدن یک چهارگوش هم میشه استقرا کرد چون داشتن چهارگوش جز تعریفش هست. ولی مشاهدات علوم تجربی تعریف شدنی نیستند بنابراین همیشه احتمال این هست که جایی مثال نقض وجود داشته باشه.ما خاصیت اتم های هیدروژن رو تعریف نکردیمف مشاهده کردیم.
البته گفتم "تقریبا"، هرچند من با نتیجه گیری مثال هات موافقم چون کار علم اصولا استقرایی هست ولی از دید فلسفی برای همین هایی هم که گفتی مثال نقض هست. دلیلش هم اینه که در ریاضیات ما مدل سازی داریم(البته باز سر ماهیت ریاضیات اختلافات فلسفی هست من دیدگاه خودم رو میگم) طبیعتا وقتی میگیم هر چهارگوشی چهارگوشه داره با دیدن یک چهارگوش هم میشه استقرا کرد چون داشتن چهارگوش جز تعریفش هست. ولی مشاهدات علوم تجربی تعریف شدنی نیستند بنابراین همیشه احتمال این هست که جایی مثال نقض وجود داشته باشه.ما خاصیت اتم های هیدروژن رو تعریف نکردیمف مشاهده کردیم.
همانگونه که نماره (اشاره) کردید، خود مزدائیک هم اگر بررسی بشود میبینیم که فراورده ی اروین ماست. ما هیچ شناختی را بی آروین ( تجربه و مشاهده) بدست نیاوردیم و نمی آوریم. بدیگر سخن، مزدائیک زبان طبیعت است که ما کم کم در پی آورین و در روند فرگشت ، رازگشایی نمودیم. دانش ها هم ,از اینروست که هرگز سراسر پوچ نمیشوند، بساکه فرگشته و هی فرزام تر (کامل تر) میشوند، همچنانکه انشتین نیوتون را پوچ نکرد، فرزام کرد و قانون های نیوتون هنوز در جایگاه خودش بکار میرود. اگر ما برای نمونه، فرمول جنبش پرتابه در فیزیک را از آروین و مزدائیک بدست آوردیم، میتوانیم "در کـُنش و گـُزیر" بر آن استوار باشیم و برای نمونه، پیش بینی کنیم که کیهان نورد "وایاجر" از کنار کدام گویال و در چه زمانی خواهد گذشت، چرا که پیش انگاشت آروینی و بازکاویده ی ما این است که این فورمول ، همانگونه که در زمین کار میکند، در اورانوس هم کار خواهد کرد. پس از آنجا که ما هیچ ابزار دیگری جز آروین برای شناخت نداریم، هرچه آروین ما انبوه تر میشود، ارزش آن هم در گـُزیر ( تصمیم) و کنش (عمل) بیشتر میشود. خداباوران و هرکس دیگر هم هیچ جایگزینی (آلترناتیوی) برای شناخت، جز این راه نمیتوانند نشان دهند چون آلترناتیو های انان هم جز از راه آروین شناخت
پذیر نیست!
فرنودسار ( منطق و اصول آن) هم یک راهنما برای کنش و گــُزیر است که باآن، میکوشیم که دست به کارهایی بزنیم که برای ما کمترین زیان و بیشترین سود را در فرازیست داشته باشند.
•
پیشانگاشت = پیش فرض کنش و گــُزیر = action & decision
خاصیت اتم های هیدروژن رو تعریف نکردیمف مشاهده کردیم
👍 فرایافت "هیدروژن" یک کراننمایی است = اتمی که یک پروتون و یک الکترون داشته و طیف ویژه ای را از خود بیرون بدهد و خود فرایافت های "اتم" والکترون و پروتون هم باز کراننمایی بوده و برای همین میتوانیم بگوییم که اگر ما در روی زمین نام این ویژگیها را هیدروژن نهاده ایم، اگر در هرجای دیگر هم چنین ویژگی هایی دیده شد، همان هیدروژن است که مادر روی زمین داریم و ما میتوانیم کار هایمان را بر آن پایه انجام دهیم.
درست مانند اینکه خورشید هر روز از خاور بر می آید و ما میتوانیم کارهای خود را به این پایه سامان دهی کنیم که فردا هم چنین است، گرچه شاید فردا اینگونه هم نباشد، ولی کنش و گـُزیر ماست که مهند است و آنهم با پذیرفتن این است که فردا هم خورشید مانند امروز برخواهد آمد. •
همانگونه که نماره (اشاره) کردید، خود مزدائیک هم اگر بررسی بشود میبینیم که
فراورده ی اروین ماست. ما هیچ شناختی را بی آروین ( تجربه و مشاهده) بدست
نیاوردیم و نمی آوریم. بدیگر سخن، مزدائیک زبان طبیعت است که ما کم کم در پی
آورین و در روند فرگشت ، رازگشایی نمودیم. دانش ها هم ,از اینروست که هرگز
سراسر پوچ نمیشوند، بساکه فرگشته و هی فرزام تر (کامل تر) میشوند، همچنانکه
انشتین نیوتون را پوچ نکرد، فرزام کرد و قانون های نیوتون هنوز در جایگاه خودش بکار میرود.
اگر ما برای نمونه، فرمول جنبش پرتابه در فیزیک را از آروین و مزدائیک بدست آوردیم،
میتوانیم "در کـُنش و گـُزیر" بر آن استوار باشیم و برای نمونه، پیش بینی کنیم که
کیهان نورد "وایاجر" از کنار کدام گویال و در چه زمانی خواهد گذشت، چرا که پیش انگاشت
آروینی و بازکاویده ی ما این است که این فورمول ، همانگونه که در زمین کار میکند،
در اورانوس هم کار خواهد کرد.
پس از آنجا که ما هیچ ابزار دیگری جز آروین برای شناخت نداریم، هرچه آروین ما
انبوه تر میشود، ارزش آن هم در گـُزیر ( تصمیم) و کنش (عمل) بیشتر میشود.
خداباوران و هرکس دیگر هم هیچ جایگزینی (آلترناتیوی) برای شناخت، جز این راه
نمیتوانند نشان دهند چون آلترناتیو های انان هم جز از راه آروین شاخت پذیر نیست!
فرنودسار ( منطق و اصول آن) هم یک راهنما برای کنش و گــُزیر است که باآن، میکوشیم که
دست به کارهایی بزنیم که برای ما کمترین زیان و بیشترین سود را در فرازیست داشته باشند.
•
پیشانگاشت = پیش فرض
البته چون اینجا داری چیزهایی رو رو میگی که من خودم ازش سرسختانه دفاع میکنم به سختی میتونم مخالفت بکنم ولی خب هنوز هم تفاوت هایی در دیدگاهمون موجوده:
1-من میپذیریم که تمامی آگاهی و دانش ما ناشی از چیزی جز تجربه نیست، حتی ریاضیات و منطق که به قول انگلیسی ها hardcore ترین ها هستند:))
2-با اینکه من میگم همه دانش ما استقراییه ولی خب استنتاج رو میشه قوی ترین استقرا از این دید تعریف کرد، بنابراین استقراهای ریاضی(و بعضی استقراهای منطقی) تقریبا بی مانند هستند چون ما میبینیم که دانش هایی مثل فیزیک، شیمی، زیست شناسی و... دچار تغییرات بی وقفه(از دید تو کامل شدن) هستند ولی ریاضیات با وجود گسترده شدن استحکامی دارند که بی نظیره.دلیل اصلیش هم اینه که ریاضیات به سختی نیاز به مشاهده داره ولی علوم تجربی بدون مشاهدات و استقراهای زیاد کاری از پیش نمیبرند و تازه باز هم همین استقراها مشکلاتی دارند که باعث میشه به تئوری های و مشاهدات بیشتر نیاز باشه.
3-مسئله ازرش عملی رو هم تائید میکنم، قضیه باور داشتن هست ممکنه یک نفر بگه نمیدونه خدا هست یا نیست ولی در عمل نیمتونه بگه نمیدونم به خدا باور دارم یا نه:))
در مورد تجربه استقرایی هم من میگم اصولا موجودات مادی هرگز نمیتونند ماورا رو(در صورت وجود) درک کنند چون ماورا بنا به تعریف مادی نیست.
4-اینکه ریاضیات زبان طبیعت باشه رو من باهاش مشکل دارم، من ریاضیات رو مدلی از طبیعت میدونم که به طور اتفاقی داره طبیعت رو توضیح میده مگرنه اگر ریاضیات رو نه مدل بلکه یک واقعیت بدونیم اون وقت این پرسش فلسفی پیش میاد که واقعیت ریاضی در کجا هستند؟!آیا جهانی جز جهان ماده دارند؟
5-اینکه منطق برای چی ایجاد شده ربطی به این نداره که الان چه استفاده هایی ازش میشه یا چه اهدافی داره، بنابراین بیشتر از اینکه من منطق رو راهنمایی برای بقا بدونم اون رو راهنمایی برای فهم تجربه های استقرایی میدونم.(البته عملا این فهم به بقا هم کمک میکنه ولی خود بقا رو نمیشه هدف منطق دونست)
البته چون اینجا داری چیزهایی رو رو میگی که من خودم ازش سرسختانه دفاع میکنم به سختی میتونم مخالفت بکنم ولی خب هنوز هم تفاوت هایی در دیدگاهمون موجوده: 1-من میپذیریم که تمامی آگاهی و دانش ما ناشی از چیزی جز تجربه نیست، حتی ریاضیات و منطق که به قول انگلیسی ها hardcore ترین ها هستند:))
2-با اینکه من میگم همه دانش ما استقراییه ولی خب استنتاج رو میشه قوی ترین استقرا از این دید تعریف کرد، بنابراین استقراهای ریاضی(و بعضی استقراهای منطقی) تقریبا بی مانند هستند چون ما میبینیم که دانش هایی مثل فیزیک، شیمی، زیست شناسی و... دچار تغییرات بی وقفه(از دید تو کامل شدن) هستند ولی ریاضیات با وجود گسترده شدن استحکامی دارند که بی نظیره.دلیل اصلیش هم اینه که ریاضیات به سختی نیاز به مشاهده داره ولی علوم تجربی بدون مشاهدات و استقراهای زیاد کاری از پیش نمیبرند و تازه باز هم همین استقراها مشکلاتی دارند که باعث میشه به تئوری های و مشاهدات بیشتر نیاز باشه.
3-مسئله ازرش عملی رو هم تائید میکنم، قضیه باور داشتن هست ممکنه یک نفر بگه نمیدونه خدا هست یا نیست ولی در عمل نیمتونه بگه نمیدونم به خدا باور دارم یا نه:)) در مورد تجربه استقرایی هم من میگم اصولا موجودات مادی هرگز نمیتونند ماورا رو(در صورت وجود) درک کنند چون ماورا بنا به تعریف مادی نیست.
4-اینکه ریاضیات زبان طبیعت باشه رو من باهاش مشکل دارم، من ریاضیات رو مدلی از طبیعت میدونم که به طور اتفاقی داره طبیعت رو توضیح میده مگرنه اگر ریاضیات رو نه مدل بلکه یک واقعیت بدونیم اون وقت این پرسش فلسفی پیش میاد که واقعیت ریاضی در کجا هستند؟!آیا جهانی جز جهان ماده دارند؟
5-اینکه منطق برای چی ایجاد شده ربطی به این نداره که الان چه استفاده هایی ازش میشه یا چه اهدافی داره، بنابراین بیشتر از اینکه من منطق رو راهنمایی برای بقا بدونم اون رو راهنمایی برای فهم تجربه های استقرایی میدونم.(البته عملا این فهم به بقا هم کمک میکنه ولی خود بقا رو نمیشه هدف منطق دونست)
سپاس و آفرین، ما در ۹۰% سخنان همرآی ( موافق ) هستیم . ولی شور و شیرینی گفتگو در همان اندک جاهای ناسازگار است! در باره ی آماج فرنودسار هم باید گفت که آماج هرکار ما هومن ها در این جهان، همان بهزیستی و فرازیست ژن ماست. شما اگر به ته زنجیر انگیزشی کردار های ما بروید جز این چیزی را نخواهید یافت. اینکه گفتیم که مزدائیک زبان طبیعت می باشد، یک سخن نمادین است که گالیله نخستین بار، اگر درست یادم باشد، گفته است. * زبان برای چیست؟ برای داد و ستد آگاهی دو سامانه (سیستم) باهم. پایه همه دانشها و فندآوری ها به مزدائیک بر میگرددد و این زبانی است که ما با آن طبیعت را دریافته و با او سخن میگوییم، اگر درست سخن بگویم، هواپیمای ما سرنگون نمیشود !
* The Book of Nature is written in the language of mathematics •
بازکاوی (استقرا) برای گـُزیر ( تصمیم) در گاه نادانی است . => نه ما میدانیم که آیا جهان آغازی داشته یا نه خداباوران میتوانند آغاز/آفرینش جهان را از هیچ راهی نشان بدهند. و در اینجاست که: چون ما تا کنون آفرینشی ندیده ایم و هیچ جای کیهان و زمان هم آفرینشی نبوده و نیست، پس سنگینی ترازو در این جا، به سود سخن ماست*. اگر یک نمونه و تنها یک نمونه آفرینش دیده میشد، این بازکاوی ما میشکست.
به نظر من این مسئله سودی به نفع شما نیست. بحث بر سر این نیست كه اگر یك مورد دیده میشد استقرای شما میشكست یا خیر. استقرای شما از یك مقدمه (فرض) و یك نتیجه گیری تشكیل شده است. مقدمه ی آن این است كه "ما تا كنون آفرینشی ندیده ایم". از نظر یك معتقد به خلقت هم اصولا میبایست همینطور باشد. ما نباید شاهد خلقت بوده باشیم. بنابراین مقدمه ی شما را عینا معتقد به خلقت نیز میپذیرد و اگر به جز این باشد او هم احتمالا معترض خواهد شد. لذا از این مقدمه همانقدر كه شما حق دارید نتیجه بگیرید آفرینش وجود نداشته، او هم محق است تا بگوید آفرینش یكبار و قبل از زمانی كه مشاهدات شما شروع شود، انجام شده است. بنابراین، نتیجه ای كه شما از این مقدمه میگیرید میبایست بر اساس شواهد دیگری باشد.
درست مانند سخن شما که گفته بودید که تا کنون میدیدیم که جنبش، زابی است که چیزها بدان دچار میشوند و خودش چیز نیست، ولی اکنون، نمونه ای دیده شد که جنبش، سوار بر چیزی نبود، بساکه خود چیز بود. پس اینجا این بازکاوی شما شکسته میشود و دیگر نمیتوانید بگویید که :
از مجموع آنچه كه درباره ی انرژی بحث كردیم، من اصلا به این نتیجه نرسیدم كه انرژی جنبش خالی است. برعكس با توجه به جرم داشتن انرژی و اینكه جنبش از نظر فلسفی نمیتواند خود به خود و بدون وابستگی به چیزی وجود داشته باشد، بیشتر به این نتیجه نزدیك شدم كه انرژی میبایست جنبش چیزی جرم دار باشد. استقرای من هم همین را تایید میكند.
در مقابل شما تنها تكرار كرده اید كه انرژی جنبش جرم دار است كه تازه این جرم داشتن را هم به دشواری قبول نموده اید و به جای نشان دادن اینكه چطور جنبش میتواند وجود مستقل از چیز داشته باشد، فرموده اید كه عقل من چون با مفاهیم قدیمی مشاهده شده بار آمده است، قادر به درك مفاهیم جدید فیزیكی نیست.
توضیحات شما مرا به این فكر رهنمون شده كه اصولا فیزیكی كه نتواند اصول خود را برای عوام قابل فهم سازد، چگونه فیزیكی است؟
از مجموع آنچه كه درباره ی انرژی بحث كردیم، من اصلا به این نتیجه نرسیدم كه انرژی جنبش خالی است. برعكس با توجه به جرم داشتن انرژی و اینكه جنبش از نظر فلسفی نمیتواند خود به خود و بدون وابستگی به چیزی وجود داشته باشد، بیشتر به این نتیجه نزدیك شدم كه انرژی میبایست جنبش چیزی جرم دار باشد. استقرای من هم همین را تایید میكند.
در فیزیک دو جور تنمایه داریم، یکی ماندمایه (جرم سکون rest mass ) و یکی تنمایه ی همارز انرژی (equivalent mass of Energy) . الکترونی که با تُندا در جنبش است، هم ماندمایه دارد ( بی جنبش هم دارای ماندمایه است) و هم انرژی جنبشی که همارز آن هم بروی ماندمایه ی ان افزوده میشود. الکترون اگر به ایستد هم باز ماندمایه دارد، از میان نمیرود. فوتون، به وارونه هیچ ماندمایه ای ندارد و تنمایه ی آن تنها همان همارز انرژی آن است. به زبان دیگر، فوتون نمیتواند به ایستد چون نیست میشود ! ( برای نمونه در هنگام برخورد با الکترون، فوتون از میان میرود و جنبش و انرژی آن به الکترون میرسد) . پس میبینیم که میان ایندو ، یک دگرسانی است و برای همین، این بازکاوی شما شکسته است. ( اینهم که میگویید فلسفه بهمان میگوید هم از "آروین" و همان "بازکاوی" امده و از هوا نیامده، پس یک فرنود جداگانه نیست). •
به نظر من این مسئله سودی به نفع شما نیست. بحث بر سر این نیست كه اگر یك مورد دیده میشد استقرای شما میشكست یا خیر. استقرای شما از یك مقدمه (فرض) و یك نتیجه گیری تشكیل شده است. مقدمه ی آن این است كه "ما تا كنون آفرینشی ندیده ایم". از نظر یك معتقد به خلقت هم اصولا میبایست همینطور باشد. ما نباید شاهد خلقت بوده باشیم. بنابراین مقدمه ی شما را عینا معتقد به خلقت نیز میپذیرد و اگر به جز این باشد او هم احتمالا معترض خواهد شد. لذا از این مقدمه همانقدر كه شما حق دارید نتیجه بگیرید آفرینش وجود نداشته، او هم محق است تا بگوید آفرینش یكبار و قبل از زمانی كه مشاهدات شما شروع شود، انجام شده است. بنابراین، نتیجه ای كه شما از این مقدمه میگیرید میبایست بر اساس شواهد دیگری باشد.
در باره ی هر چیزی هر کسی میتواند چیزی بگوید، ولی ارزش سخن های آنان یکسان نیست، بساکه آن سخنی که در کنش و آروین پاسخ داده و دیده شده، دارای ارزش بالاتری است. برای همین یک گفته، "داو" ( ادعا- claim) شمرده میشود و یک گفته ی دیگر نه. برای نمونه، اگر شما بگویید که شلوار بهمان کس ، از آنِ شماست، یک داو کرده اید و باید خود شما پایور کنید که بهمان کس شلوار شما را پوشیده است، چرا؟ چون هنجار آروینی ( نورم تجربی) این است که بیشتر مردم شلوار خودشان را میپوشند. پس شاید شما درست بگویید ولی چون بار پایوری (اثبات) (burden of proof) بدوش شماست، تا زمانی که سخن خود را استوار نکرده اید، شلوار یارو را در نمی اورند به شما بدهند. به وارونه، اگر من بگویم که شلوار من از آنِ من است ، همه میگن خب که چی؟ روشنه! پس یک "داو" بشمار نمیرود. در باره ی آفرینش هم همین است، خدا باوران میتوانند هی بگویند که خدا جهان را در آغاز (؟) آفریده، ولی چون هنجار آروینی این است که چیزی از هیچ پدید نمیآید ( نخستین مهاد فلسفی یونان: ex nihilo nihil fit) ، بار پایوری بر دوش آنهاست و گـُزیر (decision) درست این است که بگوییم که جهان آفریده نشده است.
یه سوال از آقای مزدک. برخی از نوشته ها و کامنت های بچه ها رو که میخوندم متوجه شدم که شما تاثیر زیادی روی چندتا از این بچه ها گذاشتید.. واقعا خودتون خداناباورید؟ بچه ها این تفکرشونو از شما یاد گرفته اند... ! چجور این همه سواد و تجربه میتونه به خداناباوری برسه؟؟!! یادمه زیست شناسی دبیرستان رو که میخوندم بیشتر به وجود خدا معتقد میشدم.. شما که این همه ادبیات بلدید، قطعا هم باید مطالب عرفانی و اشعار خافظ و مولوی رو هم خونده باشید. معنای اونها رو هم فهمیده اید... چجور باز هم خداناباورید؟؟! نمیگویم هرکی حافظ بخونه خدا باور میشه ها! منظورم اینه که این همه شعر در ستایش و اثبات خدا نوشته شده که همگی منطقی و اصولی هستند. شما با توجه به نوع علاقه تون، رشته اتون، بازهم خداناباورید؟!
ببینیم "ازلی" به کدام چم است؟ ازلی، برابر این است که چیزی پیشینه ی نیستی نداشته باشد، به زبان دیگر در هر زمانی در گذشته بوده باشد، و یا به باز به زبانی دیگر، هیچ زمانی در گذشته ، بی این چیز نبوده باشد. اگر کسی بگوید که ماده ازلی نیست، همانا میگوید که زمانی بوده که هیچ چیز نبوده و آنچه بوده، تنها و یگانه زمان بوده است. ولی انشتین ، که نام اش جاودان درخشان باد، نشان داد که زمان، به تنهایی و بی ماده و جنبش, چم و هستی نمیتواند داشته باشد و وابسته ای از جنبش و تُـنداست. او نشان داد که هر چیزی که تندتر است، گذر زمان کمتری را بخود میبیند و هر چیزی که با تندای نور در اسپاش به پیش میرود، هیچگونه "گذر" زمان را دچار نمیشود. بر این پایه بود که زمان، آویزه ای از اسپاش شمرده شده و اکنون بجای اسپاش، در جرگه ی فیزیکدانان، میگویند "اسپاشزمان" (spacetime*) که نشانگر پیوستگی سرشتین این دو به هم و به ماده/انرژی است. پس اکنون که میدانیم که زمان خود زاییده ی جنبش و ماده در اسپاش است، نمیتوان زمانی را انگاشت که جهان و ماده نبوده باشند. از این روست که برخی ایدئولوگ های خداباور، که باهوشتر بودند، سخن نوینی را پیش آورده و گفتند که خود زمان را نیز خدا آفریده است ( مانند آنسلم یا توماس دو آکینو، اگر درست یادم مانده باشد) و بدینگونه، خواستند ازلی بودن ماده را با آفرینش، آشتی دهند ، که خب، اینهم گرفتاری های دیگر و بدتری را برای خداباوران پیش اورد که جایش اینجا نیست.
پارادوکس دو همزاد: یکی از برادران همزاد با موشکی با تندای نزدیک نور به کیهان میرود و پس از اینکه در زمین دهه ها و سالها سپری شده، بر میگردد. او که تندرو بوده، جوان مانده ولی برادرش که "ایستا" بوده، پیر گشته. زمانی که بر آنها "گذشته"، بستگی به جنبش / تندای انها بوده و چیزی رها از جنبش و ماده نبوده و خوداستوار ( قائم به ذات) نیست! •
یه سوال از آقای مزدک. برخی از نوشته ها و کامنت های بچه ها رو که میخوندم متوجه شدم که شما تاثیر زیادی روی چندتا از این بچه ها گذاشتید.. واقعا خودتون خداناباورید؟ بچه ها این تفکرشونو از شما یاد گرفته اند... ! چجور این همه سواد و تجربه میتونه به خداناباوری برسه؟؟!! یادمه زیست شناسی دبیرستان رو که میخوندم بیشتر به وجود خدا معتقد میشدم.. شما که این همه ادبیات بلدید، قطعا هم باید مطالب عرفانی و اشعار خافظ و مولوی رو هم خونده باشید. معنای اونها رو هم فهمیده اید... چجور باز هم خداناباورید؟؟! نمیگویم هرکی حافظ بخونه خدا باور میشه ها! منظورم اینه که این همه شعر در ستایش و اثبات خدا نوشته شده که همگی منطقی و اصولی هستند. شما با توجه به نوع علاقه تون، رشته اتون، بازهم خداناباورید؟!
دوست گرامی، درست به وارونه، برای خداباور بودن و پول به امامزاده ها ریختن، هیچگونه دانش و آگاهی نیاز نیست. بیشترین کودن ها و ناآگاهان، باور ژرف به خدا و جهان پنهان دارند. گرچه گاهی نیز هوشمندانی از خداباوری پدافند کرده اند، بیشترشان گماشته های زیرک بهرهکشان بوده اند، چرا که خداباوری از بهترین ابزار های خرسازی مردم و بهرهکشی از آنان و سوار شدن بر گرده ی آنان است. همچنان که بهرهکشان، گروهی از مردم را میخرند تا از سودهای آنان پدافند کنند و از آنها ارتش و پلیس درست میکنند، میتوانند گروهی از هوشمندان را هم به بهای بزرگتری بخرند که برای آنان، جهان بینی درست کرده و از آن جهانی بینی پدافند نمایند. بز زبان دیگر از دو روش پدافند فیزیکی و پدافند روانی و اندیشوی، در برابر آزادی خواهان پایداری میکنند. فزون بر این بایستی گفت که آگاهی ، اگر فرزام و همهسویه نباشد، به برآورد درست نمیرسد. نیمه ای از فرهود، با دروغ هیچ دگرسانی ندارد و به همان اندازه زیان بخش است. در نسک های ج.ا. و کشور های دین زده، تنها نیمی از فرهود که به سود فرمانروایان است، آورده میشود، آنهم تا اندازه ای که بتواند کودکی را خر کند، مانند " پیرزنی چرخ نخریسی را میگردانید، گفت اگر من چرخ را نچرخانم، چرخ می ایستد، پس این جهان هم گرداننده ای دارد!"🐴😜 خب، آنها با این یاوه های کودن|فریب کارشان را پیش میبرند. در باره ی حافظ و سعدی و اینها هم نباید اینهارا بیخودی گـُـنده کرد. اینها درست است که در ادبسار ما جایگاه ویژه دارند، ولی جایگاه فلسفی و اندیشوی بزرگی ندارند، بویژه سعدی که از حافظ هم در این زمینه کـِهتر است. فزون بر این، درستی بخشی از اندیشه های آنان، برابر این نیست که هر اندیشه ی دیگرشان هم درست بوده باشد، گاهی یاوه هایی هم گفته اند. شوربختانه ما ایراینان یک خـوُی بد داریم و آن اَوَست کردن و گـُـنده کردن برخی کاراکتر های تاریخی و دانشیک و ادبی و اینهاست و از بس گنده شان میکنیم که خودمان هم نمیتوانیم دیرتر، هیچ نکوهشی در باره ی آنان انجام بدهیم ! نکته ی مـِهند دیگر اینکه، در آنزمان، آگاهی ها و دانش امروزین نبوده و اکنون یک دیپلمه ی ما بیشتر از سعدی به دانش ها آگاه و چیره است. •