اندیشه شما پیرامون موزیک پاپ و رپ امروزی که 60% زمان برخی از کانال های دورنما از آن پر شده چیست؟ مانند خواننده های (جاستین بیبر , سلنا گمز , کیتی پری , امینم , فیفتی سنت و ...) ایا به نگر شما ایشان یک مشت چرت و پرت برای پول میخوانند و کسی نباید به موزیک ایشان گوش کند؟ سبب پرآوازه شدن ایشان چیست؟ سپاس فراوان
پارسیگر
بهره هوشی مردم پیرو خمش "گاوس" است. تنها اندکی از مردم دارای بهره ی هوشی بالاتر از ١١۰ میباشند و بهره هوشی ١۴۰ و بالاتر هم دیگر هیچ به آسانی یافت نمیشود. برای همین ، دیدیم که بر سر گور "مهوش" بانوی خواننده اران در چه میدانم هفتاد سال پیش، گروه بسیار بزرگی از مردم گردآمده بودند تا بر سر گورسپاری استاد بنان !
پس هر کس بسته به جایگاه فرهنگی و همبودین خود یک رشته پسند هایی دارد که ما نه میتوانیم و نه باید بکوشیم که با آنها جنگ کنیم،
بساکه اگر کشور در دست گروهی فرهنگ پرور ( و نه امامزاده ساز) بود،
میتوان با فرهنگسازی آهستهگام، در والایش فرهنگ و پسند مردم هم کوشید تا همزمان با سرگرمی، به پستی فرهنگی و کماندیشی و تنبلی روان هم خو نگیرند.
میتوان با فرهنگسازی آهستهگام، در والایش فرهنگ و پسند مردم هم کوشید تا همزمان با سرگرمی، به پستی فرهنگی و کماندیشی و تنبلی روان هم خو نگیرند.
من میاندیشیم با فرهنگسازی چیزی درست نمیشود چون سرمایه دارانی که از این راه پول های گنده بدست میآورند . به آسانی کنار نمیکشند. بسیار هستند کسانی که با یه مشت چرت و پرت خواندن چه پولی که به جیب زده اند!! از زمانی که این موزیک پاپ و رپ و اینها آمد بیشینه مردم به این سو رفته اند. 10 سال پیش توی همین ایران یه آهنگ الکی بنام میشد چون توش به یه رپر دیگر 4 تا ناسزا میگفتند خواننده هم همش فالش میخوند. همین داستان توی آلمان و آمریکا هم هست! نیست؟ زمانی که بتهون زنده بود ارزش زیادی نداشت. اکنون هم خیلی ندارد. چون بیشینه مردم موزیک را هوش نمیکنند. ولی یه خواننده در پیت چه پولش از پارو بالا میرود. این هم از دست گلهای سرمایه داری!
پرسش من بیشتر پیرامون خود موزیک بود که آیا موزیک این خوانندگان ارزش دارد یا نه و چرا که به نگرم شما میاندیشید ارزش زیادی ندارد.
من میاندیشیم با فرهنگسازی چیزی درست نمیشود چون سرمایه دارانی که از این راه پول های گنده بدست میآورند . به آسانی کنار نمیکشند. بسیار هستند کسانی که با یه مشت چرت و پرت خواندن چه پولی که به جیب زده اند!! از زمانی که این موزیک پاپ و رپ و اینها آمد بیشینه مردم به این سو رفته اند. 10 سال پیش توی همین ایران یه آهنگ الکی بنام میشد چون توش به یه رپر دیگر 4 تا ناسزا میگفتند خواننده هم همش فالش میخوند. همین داستان توی آلمان و آمریکا هم هست! نیست؟ زمانی که بتهون زنده بود ارزش زیادی نداشت. اکنون هم خیلی ندارد. چون بیشینه مردم موزیک را هوش نمیکنند. ولی یه خواننده در پیت چه پولش از پارو بالا میرود. این هم از دست گلهای سرمایه داری!
درست,ولی پول مفتی که ایشان درمی آورند چی؟
پارسیگر
من درست برای همین گفتم که اگر کشوردارانی درست و درمان سرکار بیایند... بیجا نبود که گفتیم که در سرمایه داری ، سود، بسیار بالاتر از هومنی جای دارد. ارزش بسیاری از چیزها هم ارزش راستین انها نیستند بساکه همان ارزشی را دارند که ما آماده ایم برای انها بپردازیم. برای نمونه اگر از فردا کسی الماس نخرد،با سنگریزه هم ارزش میشوند. اگر هم کسانی گمان کنند و یا شستشوی مغزی شده باشند که برای نمونه مـُهر نماز از "تربت" کربلا ارزش بالاتری از خاک درگاه خانه خودشان دارد، برای ان پول بیشتری میپردازند. درست برای همین، شتشوی مغزی و فرهنگسازی سرمایه داری ، در راستای ارزشمند نشان دادن چیزهای بی ارزش هم، اگر سودی در آن ببینند، میکوشند و برای همین هست که همبود های سرمایه داری همواره با لایه ای از ارزش های دروغین پوشیده شده اند که درست مانند هوای الوده ، همان بدان خوی گرفته اند! • •
جناب مزدک فکر میکنید اگر بجای استالین، تروتسکی در شوروی به قدرت میرسید مسیر دنیا و کلا حکومت شوروی چگونه میشد؟ آیا شوروی در جنگ با نازیها پیروز میشد؟ آیا بلوک شرقی اصلا شکل میگرفت؟ آیا جنگ سرد به وجود میآمد؟
جناب مزدک فکر میکنید اگر بجای استالین، تروتسکی در شوروی به قدرت میرسید مسیر دنیا و کلا حکومت شوروی چگونه میشد؟ آیا شوروی در جنگ با نازیها پیروز میشد؟ آیا بلوک شرقی اصلا شکل میگرفت؟ آیا جنگ سرد به وجود میآمد؟
برای رویارویی با دشمن، طبیعت دو راه را نهاده، ١- رویا رویی از بیرون ٢- رویارویی از درون برای نمونه اسلام به کشور ها میتاخت و میگرفت، ولی کلیسا راهبه و کشیش و پزشک میفرستاد و از درون، مردم را بسوی خود کشیده و کشور هارا از راه میسیونری میگرفت. گاهی هم این دو راهکار را میتوان با هم بکار برد. اینکه کدام راه بهتر است، بسته به سامه ها و پراسنج های هر زیستبوم و هر زمان و جایگاه است. روشن است که اگر از پشت سر خود استوار باشید، پول و ابزار داشته باشید، میتوانید روی جنگ درونی سرمایه گذاری کنید ولی زمانی که این توانگری در دست نیست، بهتر این است که نخست سامانه ی خود را نیرومند و کیسه تان را پر پول و پدافند خود را استوار سازید.
اگر تروتسکی به فرمانروایی میرسید، از انجا که بیشتر پایبند راه انداختن واژگشت جهانی بود(٢)، کارمایه و سرمایه ی روس (دیرتر شوروی) را برای یاری رساندن به واژگشتیان جهان ویژگی میداد و از انجا که سرمایه و کارمایه ی روس چیزی مرزمند بود، دستاورد آن این میشد که خود روس(شوروی) در تراز پایینتری از ساختاوری و پیشرفت در جا میزد. برای همین بخت پیروزی آن بر نازی ها و دشمنان ریز و درشت دیگر کاسته میشد.
شاید بگویید که آنگاه، از انجا که نیروهای واژگشتی در کشور های "دشمن" نیرو گرفته بودند، این کشور ها از جنگ با شوروی ناتوان میشدند. برای نمونه اگر کمونیست های المان بیشتر و نیرومند تر میبودند. ولی این یک پراسنج ناشناخته و کنترل نشده است.
نمی توان از پیش گفت که سرمایه گذاری روی کمونیست های آلمان از سوی روس، تا چه اندازه کامیاب میبود. پس اینجا یک ریسک با "زمان " و زمانداری (timing) داشتیم: آیا کمونیست های آلمان، میتوانند بهنگام، از پیدایش نازیسم پیشگیری کنند و یا اینکه نه، واپسگرایان و سرمایه داران آلمان زودتر جنبیده و کودتا میکردند ( همان چیزی که کمابیش هیتلر و هیندنبورگ با یاری هم انجام دادند). ما میدانیم که سرکار امدن هیتلر خود از ترس سرمایه داران آلمانی از بلشویسم (= نام کمونیسم در آنزمان) سرچشمه میگرفت، چرا که کمونیستها توانسته بودند در استان آزاد بایرن آلمان، فرمانروایی شوروی بایرن را برپا سازند ( که پس چند ماه سرکوب شد). همین داستان ر ایتالیا هم بود، آیا کمونیستهای ایتالیا، میتوانستند با یاری بلشویک های روس، جلوی پدید آمدن فاشیسم را بگیرند؟ یا روس هیچ شانسی برای راه اندازی یک باهماد و جنبش کمونیست در امپراتوری بریتانیا داشت؟ یاری و راه اندازی این جنبش ها در کمابیش سراسر اروپا نیاز به بودجه ی هنگفتی داشت که روس از پرداخت آن ناتوان بود. تنها نیروی هومنی برای راه اندازی چنین جنبش هایی بسنده نیست. از سوی دیگر چون روس پولها را نه برای خود بساکه برای برون مرز هزینه کرده بود، از چنان ساختاوری و فراوری بالایی برخوردار نمیشد که بتواند همواره این هزینه را بپردازد و در یک چرخه ی اهریمنی گیر میافتاد. برای جنبش های برون مرزی پول و کارمایه نیاز است ---> برای بدست اوردن این پول و کارمایه، نیاز به ساختاوری سنگین و فراورش تراز بالاست --> برای رسیدن به این ساختاوری و فراوری بالا، نیاز به پول و کار است --> پول و کارمایه برای کارهای برون مرزی میرود .... پراسنج های دیگر: * از سوی دیگر، پیشرفت و یا واپسماندگی شوروی خود میتوانست یک کارساز تبلیغاتی بسود و یا به زیان جنبش های کمونیستی دیگر باشد. یک شوروی واپسمانده نمیتوانست نمونه ی خوبی باشد. * یاری بیش از اندازه ی بلشویک ها به دیگر کمونیست ها، انهارا در تیررس انگ نوکری روس مینهاد ولی اگر جنبش های کمونیستی خودگردان و بومی میبودند، گرچه شاید در بازه ای از زمان سرکوب میشدند ولی با داشتن نام نیک، همواره شانس بازگشت پیروزمندانه را میداشتند. برای همین ب.ن. باهماد های کمونیستی فرانسه و ایتالیا و یونان و .. از پشتیبانی و پسند بالایی از مردم برخوردارندولی باهماد کمونیست لیتوانی ب.ن. ، چنین نیست چون از دید تاریخی چندان از درون خود مردم نجوشیده و بیشتر ساخته ی استالین (پس از جنگ جهانی دوم) بود.
---- به هروی به دید من، اگر تروتسکی روی کارآمده و براستی راهبرد خود را انجام میداد، کمونیسم در جهان کمتر از آنچه امروز گسترده و شناخته شده هست، گسترش می یافت، شوروی بزودی بدست دشمنان خود از میان میرفت و جنگ سرد هم نمیشد ( که اینهم چیز خوبی نیست، چرا که جنگ سرد به سستی و بدنامی کاپیتالیسم و امپریالیسم کشور های امپریالیستی به رهبری استانهای همازور آمریکا و جهان بینی سرمایه داری انجامید گرچه شوروی شکست خورد). همچنین کشور نمونه ی پیشرفت به خوبی و دیرپایی شوروی یا چین و کوبا نداشتیم و یک شوروی سست تر و کوتاه زمان تر در تاریخ آگاشته شده میبود. آمریکا در ویتنام شکست نمیخورد و این رویداد به آگاهی و بیداری جوانان و زادمان نوین آمریکایی و سخت شدن راه انداختن جنگ از سوی امپریالیست ها نمی انجامید. ( همواره با کمتر شدن رنگ اندیشه ی چپی و آگاهی سیاسی کارگری، بیم جنگ افروزی امپریالیستی بالاتر میرود)
پس گرچه شوروی در هر دو رهگذر و در هردو گزینه از میان میرفت، ولی دستاورد کمونیسم در گزینه نخست (استالینی) بالاتر از دستاورد ان در گزینه ی دوم ( راه تروتسکی) میبود. از این گذشته براستی دانسته نیست که اگر تروتسکی سر کار میامد، فربود های کشور و جهان، او را وادار نمیکردند که همان راه استالین را برگزیند. نبرد ایندو گرچه رویه ای "ایدئولوژیک" داشت ولی بیشتر بر سر رسیدن و ماندن در فرمانروایی بود و فشارهای فربود و پراگماتیسم بر هر دوی اینها کارگر بوده و استالین هم همواره در یک راه نماند.
•
On the question of socialist construction in a single country, Engels wrote: "Will it be possible for this revolution to take place in one country alone? No. By creating the world market, big industry has already brought all the peoples of the Earth, and especially the civilized peoples, into such close relation with one another that none is independent of what happens to the others. Further, it has co-ordinated the social development of the civilized countries to such an extent that, in all of them, bourgeoisie and proletariat have become the decisive classes, and the struggle between them the great struggle of the day. It follows that the communist revolution will not merely be a national phenomenon but must take place simultaneously in all civilized countries—that is to say, at least in England, America, France, and Germany. It will develop in each of the these countries more or less rapidly, according as one country or the other has a more developed industry, greater wealth, a more significant mass of productive forces. Hence, it will go slowest and will meet most obstacles in Germany, most rapidly and with the fewest difficulties in England. It will have a powerful impact on the other countries of the world, and will radically alter the course of development which they have followed up to now, while greatly stepping up its pace. It is a universal revolution and will, accordingly, have a universal range." – Friedrich Engels, The Principles of Communism, 1847 To this day, the debate over "Socialism in One Country" vs "Permanent Revolution" rages within the Communist movemen
شاید بگویید که آنگاه، از انجا که نیروهای واژگشتی[٦] در کشور های "دشمن" نیرو گرفته بودند، این کشور ها از جنگ با شوروی ناتوان میشدند. برای نمونه اگر کمونیست های المان بیشتر و نیرومند تر میبودند. ولی این یک پراسنج ناشناخته و کنترل نشده است.
یک انقلاب سوسیالیستی در آلمان میتوانست جلوی به کار آمدن نازیها را بگیرد و اصلا جنگ جهانی دومی پیش نیاید ، ولی مشکل این بود که روزا لوکزامبورگ و دیگر سوسیالیستهای آلمانی زیاد با لنین و بلشویکها میانه خوبی نداشتند و شاید بخاطر این بود که شوروی برای انقلاب در آلمان زیاد تلاشی نکرد؟
یک انقلاب سوسیالیستی در آلمان میتوانست جلوی به کار آمدن نازیها را بگیرد و اصلا جنگ جهانی دومی پیش نیاید ، ولی مشکل این بود که روزا لوکزامبورگ و دیگر سوسیالیستهای آلمانی زیاد با لنین و بلشویکها میانه خوبی نداشتند و شاید بخاطر این بود که شوروی برای انقلاب در آلمان زیاد تلاشی نکرد؟
روزا لوکزامبورگ لنین و تروتسکی را می ستایید و سالها او و لنین همدیگر را میشناختند و بهم ارج مینهادند. برخی از باهماد های کمونیست هم هتا مانند باهماد کموینست لهستان از سوی اندیشه های روزا لوکزامبورگ و تروتسکی بیشتر رهبری میشدند تا از سوی مغز لنین. خود روزا لوکزامبورگ هم گفته بود که نباید در کشوری شکست خورده ( روس از آلمان در جنگ جهانی نخست شکست خورده بود) فئودال زده و واپس مانده، چشمداشت فرجاد ( معجزه) را از بلشویک ها داشت.
"Die Bolschewiki," schrieb sie, "haben gezeigt, dass sie alles können, was eine echte revolutionäre Partei in den Grenzen der historischen Möglichkeiten zu leisten imstande ist. Sie sollen nicht Wunder wirken wollen. Denn eine mustergültige und fehlerfreie proletarische Revolution in einem isolierten, vom Weltkrieg erschöpften, vom Imperialismus erdrosselten, vom internationalen Proletariat verratenen Lande wäre ein Wunder.
دگرسانی آنها پس از کامیابی واژگشت اکتبر روس (1917.Nov.) در یکی دو سالی که از زندگانی لوکزامبورگ مانده بود این بود که لنین دیگر در جایگاه فرمانروایی بود و بایستی"امپراتوری تزاری" را یک جوری سر هم نگه می داشت و در پرسمان آزادی ملت هایی که زیر یوغ روس بودند، ناچار از واپسنشینی و تن دادن به فربود آن زمان بود ولی لوکزامبورگ که در اپوزیسیون بود، میتوانست دیدگاه فرامنشانه تری را به خود پروانه دهد ( به ویژه که آلمان چند ملتی نبود) این که لنین نتوانست چندان به واژگشتیان آلمان یاری کند بسادگی در همین نهفته بود که خودش هزار پرسمان و گرفتاری سنگین و دوخت و دوز امپراتوری از هم پاشیده و جنگ با گارد سفید واژگشت ستیز تزاری و نیرو های کشور های بیگانه (آنتانت) را که به گارد سفید واپس گرایان یاری میکردند، و ... را بر دوش داشت(تا 1922). بازهم یادمان نرود که روس در آن زمان یک کشور شکست خورده بود که یک پیمان نامه ی آشتی با آلمان را بسته و بسیار تاوان داده بود.
میدانید که جنبش کمونیستی آلمان در همان بایرن بدست نیرو های راست که همچنان پس از جنگ جهانی نخست نیرومند بودند ( فئودالهای کهن که همه ارتش را در دست داشتند [ همان ها که نامشان "فون" را یدک میکشید]) و سرمایه داران کلان نوین تر ( مانند "کروپ" که از پشتیبانان بزرگ هیتلر شد) ، سرکوب شد(1919). آلمان در جنگ جهانی نخست، مانند جنگ جهانی دوم، از بیخ تارو مار نشده بود و پیشتر روس را شکست داده و به دوش آنها پیمان آشتی را انداخته بود ولی دیرتر خودش در پیشرفت در جنگ با فرانسه و انگلیس و آمریکا بازماند و کایزر ( قیصر ویلهلم) پیمان شکست را پذیرفت. نیروهای درونی بهره کشان هموز نیرومند بودند و شوربختانه، سوسیال دمکرات ها هم خنجری از پشت به کمونیست ها زدند و گوشه ی چشمی به نگهداشت سامانه ی بهره کشی داشتند. ( تاریخ سوسیال دمکراسی پر از این نارو زدن ها به جنبش کمونیستی در بزنگاه های مهند تاریخی است) .
کوتاه سخن: نمیتوان گفت که لنین نمیخواسته به واژگران آلمان و .. یاری نماید، بیشتر ین بوده که نمیتوانسته بیشتر از آن که کرد، انجام دهد و فزون بر این، اگر هتّا بیش از آن هم میکرد، توان نیروهای راست در آلمان، که آنزمان ( مانند هم اینک) موتور سرمایه داری اروپا بود، بیش از این بود که کمونیستها بتوانند شانس بزرگی در کامیابی داشته باشند. • پارسیگر
روزا لوکزامبورگ و لنین به همدیگر احترام میگذاشتند و هدف مشترک آنها نیز ایجاد جنبش کارگری انقلابی برای بر انداختن کاپیتالیسم بود ولی راهها و روشهای آنها زمین تا آسمان با هم فرق میکرد! در انترناسیونال ۳ هم که لنین درست کرد هرکه صدای مخالف لنین را داشت را ضّد انقلاب طرفدار لوکزامبورگ لقب میدادند!
پیشنهاد میکنم این کتاب " شهدای انترناسیونال ۳ ، روزا لوکزامبورگ و کارل لبینکنشت " نوشته لئون تروتسکی را بخوانید
در انقلاب ۱۹۱۸ آلمان که باعث تشکیل جمهوری وایمار شد ، اگر یک نیروی کمونیستی قوی مثل شوروی ایجاد میشد و سوسیالیستهای آلمان با دست راستیها همکاری نمیکردند اصلا حکومت نازی دیگر سر کار نمیآمد! کّل جنگ جهانی دوم و مرگ میلیونها انسان میتوانست با مشارکت بیشتر بلشویکها در آلمان پیشگیری شود!
در انقلاب ۱۹۱۸ آلمان که باعث تشکیل جمهوری وایمار شد ، اگر یک نیروی کمونیستی قوی مثل شوروی ایجاد میشد و سوسیالیستهای آلمان با دست راستیها همکاری نمیکردند اصلا حکومت نازی دیگر سر کار نمیآمد! کّل جنگ جهانی دوم و مرگ میلیونها انسان میتوانست با مشارکت بیشتر بلشویکها در آلمان پیشگیری شود!
در اگر نتوان نشست (زبانزد پارسی)
همه ی داستان در این اگر نهفته است. نیروی کمونیست های شوروی جوان (= روسیه تزاری شکست خورده) در جایگاهی نبود که بتواند در کارهای درونی آلمان دست ببرد. یاد مان نرود که یکی از انگیزه هایی که کارگران و مردم را بسوی لنین کشید، نوید او برای برپایی آشتی و پایان دادن به جنگ ، که زیان های جانی و ساختاری برای روس ببار آورد، بود و لنین نمیتوانست پس از در دست گرفتن فرمانروایی، دست به چنین کارهایی بزند، بویژه که هنوز درگیر با جنگ درونمرزی با ارتش سفید ( بجای مانده ی ارتش تزاری و پادواژگشت) بود.
ولی چه اندازه جادو و مجوس باور دارید؟ ایا تاکنون چیزی پیرامون مجوس دیده اید؟
آیا جادوگری با تاس و نسک کهن را دیده اید؟
پارسیگر
هیچگونه باروی به اینها ندارم. هیچ پدیده ای نیست که سرانجام پاسخ و روشنگری دانشیک نیافته باشد و هیچ چیزی که فرای قانون ماده باشد، تا کنون دیده نشده. آن پدیده هایی هم که در باستان، گاه فرامادی شمرده میشدند، از ناآگاهی مردم و جوانی دانش بوده است. امروز خوشبختانه دفتر جادو و افسون بسته شده است.
هیچگونه باروی به اینها ندارم. هیچ پدیده ای نیست که سرانجام پاسخ و روشنگری دانشیک[١] نیافته باشد و هیچ چیزی که فرای قانون ماده باشد، تا کنون دیده نشده. آن پدیده هایی هم که در باستان، گاه فرامادی[٢] شمرده میشدند، از ناآگاهی[٣] مردم و جوانی دانش بوده است. امروز خوشبختانه دفتر جادو و افسون بسته شده است
من هم همینگونه بودم.. ولی دیدن باورکردن است. شما پیرامون کار مرتازان(مرتاض) در هند بجویید. جادو هست. راز را دیده اید؟ the secret
من هم همینگونه بودم.. ولی دیدن باورکردن است. شما پیرامون کار مرتازان(مرتاض) در هند بجویید. جادو هست. راز را دیده اید؟ the secret
نادرست است، دیدن باور کردن نیست، چرا که "دیدن" تنها، بی اینکه سامه های آزمایشگاهی در میان باشند، همواره پاسخ درست به شما نمیدهد، گذشته از ایرنگ در دیدن، اگر آگاهی همه سویه نباشد، میتوان به آسانی فریب خورد. برای نمونه هزاران سال باور بر این بود که خورشید به گرد زمین میگردد. چرا که " میدیدند" که خورشید از خاور بر میخیزد و در باختر فرو میرود و ناگاه باز خاور بر میخیزد. پس به این باور میرسیدند که خورشید از آن پشت میگردد و دوباره سر از خاور در میاورد!!. تا اینکه "دیدن" های تازه و بیشتر، فربود راستین را به هومن نمایاند که نه، این زمین است که به گرد خود میگردد و پیدایش شب و روز از آنجاست و نه از گردش خورشید به گرد زمین. کارهای مرتاضان و جوکی ها هم تا زمانی که با سامه های ازمایشگاهی و با بازرسی دانشمندان انجام نشده و نه بررسیده باشد، ارزش باورین راستین ندارد و همتراز چشمبندی های دیوید کاپرفیلد در لاسوگاس است و نه بیشتر. پس این را بیاد داشته باشد که: " دیدن باور کردن نیست"! آگاهی همه سویه و پیروی از شیوه ی دانشیک و آزمایشگاهی در " دیدن" ، میتواند شمارا به باور درست و ١۰۰% نزدیک نماید. "راز" هم ژاژخایی برای کودن هاست: • ژاژخایی = حرف مفت زنی پارسیگر
جناب مزدک در یک جامعه کاپیتالیستی که فعلا زور ما برای انقلاب نمیرسد ، چاره چیست؟ نظر شما در مورد قبول کردن شرایط و collective bargaining با سرمایه دار چیست؟
همه ی داستان در این اگر نهفته[٢] است. نیروی کمونیست های شوروی جوان (= روسیه تزاری شکست خورده) در جایگاهی نبود که بتواند در کارهای درونی آلمان دست ببرد. یاد مان نرود که یکی از انگیزه هایی که کارگران و مردم را بسوی لنین کشید، نوید[٣] او برای برپایی آشتی و پایان دادن به جنگ ، که زیان های جانی و ساختاری برای روس ببار آورد، بود و لنین نمیتوانست پس از در دست گرفتن فرمانروایی، دست به چنین کارهایی بزند، بویژه که هنوز درگیر با جنگ درونمرزی با ارتش سفید ( بجای مانده ی ارتش تزاری و پادواژگشت[٤]) بود.
من با دیدگاه اکنون به قضیه مینگرم ، مسلما در آن زمان سوسیالیستها در روسیه به این فکر بودند که اگر ما در آلمان درگیر بشویم روسیه را نیز از دست میدهیم ، ولی اکنون که نگاه میکنیم من فکر میکنم که ارتش سرخ میتوانست به راحتی آلمان را بگیرد ، لئون تروتسکی که هم یهودی بود و بسیاری از یهودیان آلمان نیز سوسیالیست بودند و به راحتی به دامان شوروی میرفتند!
من با دیدگاه اکنون به قضیه مینگرم ، مسلما در آن زمان سوسیالیستها در روسیه به این فکر بودند که اگر ما در آلمان درگیر بشویم روسیه را نیز از دست میدهیم ، ولی اکنون که نگاه میکنیم من فکر میکنم که ارتش سرخ میتوانست به راحتی آلمان را بگیرد ، لئون تروتسکی که هم یهودی بود و بسیاری از یهودیان آلمان نیز سوسیالیست بودند و به راحتی به دامان شوروی میرفتند!
هرآینه ، نگاه و داوری از اینده به گذشته آسان است، اکنون میدانیم که ارتش سرخ بر ارتش سفید چیره شد. در آنزمان اینرا نمیدانستند و هتا زمانی که ارتش سفید پیشروی هایی بسوی شهری نمود که تزار و خانواده اش در آن بازداشت بودند، لنین و واژگردان بیم آن داشتند که برای همیشه شکست بخورند و کشور را ببازند، این بود که به ناچار فرمان کشتار خانواده ی تزار را دادند تا ارتش سفید از برپایی دوباره ی فرمانروایی تزاری ناامید گردد. این نشان میدهد که گاهی نیز کار به استخوان ارتش سرخ میرسیده است و انها نمیتوانستند با این دلاستواری که شما اکنون دارید، به پیروزی خود در درونمرز باور داشته باشند، چه رسد به انیکه از بیلوروس و لهستان گذشته و ارتش آلمان را, که درستسکه شکست خورده، ولی هنوز سرپا و نیرومند ( intakt ) بود، در هم بشکنند و در این میان هم انگلیس و فرانسه و .. هم دست روی دست نهاده، پیشروی بلشویکی را بییندگان بیکار و بی کنش باشند.
جناب مزدک در یک جامعه کاپیتالیستی که فعلا زور ما برای انقلاب نمیرسد ، چاره چیست؟ نظر شما در مورد قبول کردن شرایط و collective bargaining با سرمایه دار چیست؟
اگر در آکواریم خود که دچار یورش لیسه (حلزون) شده است، یک لیسه را هم زنده بگذارید، پس از زمانی که شما کمی تیمار نکنید، انبوه شماری از لیسه ها آکواریوم شمارا فرو خواهند گرفت. ++++ کار کمونیست ها سختجانی و کوشش در راه گسترش آگاهی است، ما باید زبانه ی آتش کوچکی pilot را روشن نگه داریم برای زمانی که " سر بزنگاه" است. از آنجا که سرمایه داری به هرروی گور خود را میکند و هر از چند سالی یا دهه ای، تب و تاب crisis همبودین و سرایداشتی دامنگیر آن میشود، زمانی میرسد که این تب و تاب و این فروریزی چندان سخت است که نیروهای سرمایه داری که نیروهای فرمان به مزد هستند نیز دیگر پیروی از این ها نخواهند کرد و در آن زمان است باید نان را به تنور چسبانید. اگر تاریخ را بخوانیم میبینیم که چرا واژگشت فرانسه روی داد، چرا واژگشت اکتبر در روسیه و در برخی کشور های دیگر پس از جنگ جهانی یکم و فروپاشی و بی ارزش سدن سامانه های پیشین فرمانروایی، روی داد؟ چرا ایده و کنش کمونیسم پس از آروین های تلخ جنگ جهانی دوم که بدست سرمایه داران و پس از تب و تاب های سرایداشتی و همبودین روی داد، اینچنین در جهان گسترش یافت که از آمریکای لاتین گرفته تا دل آفریکا و چین، میلیونها هوادار یافت و چرا با اینهمه که " بلوک کمونیست" پس از هزینه میلیارد ها دلار و سد ها کودتا و برنامه و ترفند و .. سرمایه داری از میان رفت، هنوز سخن از دادگری همبودین چنان بالاست که هتّا پاپ را هم جابجا کردند و پاپ کنونی از دادگری همبودین و کنار نهادن هرزگساری و نکوهش دارندگی سخن میراند؟
پس، همانگونه که زبانزد پارسی میگوید، برپایی کمونیسم، دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد. هرچه سرمایه داران، کارگران را سرکوب هم بکنند، چون نیاز به کار آنان دارند و خودشان فراورنده نبوده و زندگی انگلی دارند، بازهم ناچارند با آنهاراه بیایند و آنها را بپرورند ولی اگر کارگران و رنجبران یکبار در جهان پیروز شوند، از انجایی که هیچ نیازی به انگلهای خود ندارند، بار دیگر میدان فرازیست به آنها نخواهند داد. درست مانند میکرب آبله که ریشه کن شد و دیگر بر نمیگردد. ما باید برای انروز آماده باشیم که دیگر سرمایه داری در یپامد کارهای و کنش های خودش. توان پدافند از خود را نداشته باشد.
را میخواندم و دیدم شما به جبرگرایی رای دادید اما نظری ندادید. بنده خودم جبرگرا هستم اما بعضا به بودن اختیار مشکوک میشوم. میخواستم بدانم چرا شما به جبرگرایی اعتقاد دارید؟
انگیزه مندی، برترین قانون ماده است. هیچ پدیده و هیچ جنبشی در جهان ماده نیست که پیرو قانون مادی و فیزیکی و کوانتومی " برهمکنش ریزگان" نباشد. هر جا که نیروی گرانش هست، سیب بر روی زمین میافتد. هرگز دیده نشده که سیب از درخت کنده شده و به راهی دیگر برود.، چرا؟ چون قانون برهمکشی گراویتون ها همواره یکسان و همواره نیز پیامد آن یکسان است. برای همین شما میتوانید ١۰۰% بگویید که آب نه تنها در شهر شما، بساکه در هر شهر دیگری در ١۰۰ درجه به جوش میاید ( با یک خورده دگرسانی به انگیزه ی فشار هوا و بلندا از تراز دریا و ..). به این میگویند "قانونمندی ماده".هتّا برخی پدیده های کوانتومی و گرایندی که دلبخواهی به نگر میایند، در واپسین نگاه ، پیرو قانون آماری و گرایندی هستند، مانند تاس انداختن و یا آزمایش کوانتومی پرتاب الکترون به دو شکاف، که در نگاه نخست، هربار شماره ی دیگری میاید و الکترون به جای دیگری میخورد ولی در نگاه کلان به همه ی این چیزهای شانسی برروی هم، میتوان قانون گرایندی را در آن دید. شایندگی و آزادی در گزینش، تنها آنگاه راستین میبود که مغز ما میتوانست از این قانونمندی مادی بگریزد. تنها زمانی راستین میبود که گزینش و رفتار ما ، که به دید خودمان آزادانه میاید، در پی واکنش به کنش های بیرون از ویر و فرمان های ژنتیک بجای مانده از نیاکان ما در ویر ما، انجام نمیشد. ما ها، تنها اینگونه میسهیم که آزادی گزینش راستین داریم، بویژه آنگاه که نیروهای بازدانده و نیروهای راننده، با هم برابر میشوند. بگذارید با چند نمونه سخن خود را روشن تر کنم. بینگارید که شما بسیار گرسنه هستید و تنها جاییکه در آن خوراک هست، نانوایی کوچه ی بهمان است. پس شما اینجا گزینشی ندارید و از آنجا که دستور نامه ی ژنتیک به شما میگوید: "باید بکوشید که زنده بمانید"، به ناچار میروید آن نانوایی و خود را با ان نان سیر میکنید. در این نمونه که گفتیم، شما کمترین تراز آزادی خواست و کمترین زینه ی شایندگی را می آروینید. در یک نمونه ی دیگر، شما در یک رستوران هستید و در فهرست خورشت ها، میان چلوکباب چنجه و چلوکباب برگ و .. دودل هستید و سرانجام یکی را بر میگزینید. در اینجا شما سهش آزدی گزینش بیشتری را دارید ولی درپایه و واده، بازهم مغز شما در پی فرایندی مادی که در آن، کوچکترین پراسنج ها، مایه ی گزنیش شده اند ( مانند اینکه یادتان آمده که کباب چنجه ی بار پیش کمی بوی چربی میداد) ، گزینش خود را انجام داده است. بزبان دیگر، مغز شما یک دستگاه داده پرداز ( مانند رایانه) بیش نیست که در آن، داده های اندر میشوند (input ) و مغز که یک رایانه با سامانه ی توره ی نورونی است، با دستور نامه های ویری ژنتیک که در درون آن جایگیر هستند ( mental directives ) پس از داده پردازی، یک برونداد ( output ) بدست میدهد که همان واکنش ها و گزینش های ما هستند. همه ی این کار داده پردازی نورونی هم پیرو قانون کوانتومی و برهمکنشی ریزگان میباشد. پس چیزی به نام "من" که رها از قانون برهمکنشی ریزگان، رها از دستور های ویری، رها از کنشهای برون-ویری و رها از سامه های زیستبوم، رها از فرهنگ و آموزش و پرورش، ... باشد ، هستی ندارد. "من" تنها در بستر "همه چیز" و همه ی جهان مادی پدید آمده و از اینروپدیده ای مادی و پیرو قانون ماده است. ما و "من" تنها میتوانیم چینش ریزگان مادی را دگرگون بکنیم ولی نمیتوانیم قانون ماده را دگرگون کنیم. میتوانیم الکترون هارا از الف به ب بفرستیم، ولی نمیتوانیم کاری کنیم که الکترون گاهی تنمایه ای دیگر و گاهی بار کهربایی دیگری داشته باشد. پس ما ناچار از پیروی از این دگرگونی ناپذیری الکترون و قانون های برهمکنشی آن هستیم و هستی و زندگی و گزینش های مان بر روی این پایه های ساده ( قانون های برهمکنشی کوانتمی ریزگان ) ساخته شده و ما نمیتوانیم هرگز از این پایه و ستون های هستی آزاد و رها باشیم، همچنان که کارد هرگز نمیتواند دسته ی خود را ببرد.
به نگر من راز برای این ساخته شده که گوش مدرم را با چرندیات پر کند. چون آنچه در مغز ماست اینگونه بیرون نمیرود ... شاید میخواهد کژفرنودی برای پولدار بودن سرمایه داران باشد. به نگر شما چه کسی و برای چه این راز را ساخته؟
انگیزه مندی، برترین قانون ماده است. هیچ پدیده و هیچ جنبشی در جهان ماده نیست که پیرو قانون مادی[١] و فیزیکی و کوانتومی " برهمکنش[٢] ریزگان[٣]" نباشد. هر جا که نیروی گرانش[٤] هست، سیب بر روی زمین میافتد. هرگز دیده نشده که سیب از درخت کنده شده و به راهی دیگر برود.، چرا؟ چون قانون برهمکشی گراویتون ها همواره یکسان و همواره نیز پیامد آن یکسان است. برای همین شما میتوانید ١۰۰% بگویید که آب نه تنها در شهر شما، بساکه[٥] در هر شهر دیگری در ١۰۰ درجه به جوش[٦] میاید ( با یک خورده دگرسانی[٧] به انگیزه ی فشار هوا و بلندا[٨] از تراز[٩] دریا و ..). به این میگویند "قانونمندی ماده".هتّا برخی پدیده های کوانتومی و گرایندی[١٠] که دلبخواهی به نگر میایند، در واپسین نگاه ، پیرو قانون آماری و گرایندی هستند، مانند تاس انداختن و یا آزمایش کوانتومی پرتاب الکترون به دو شکاف، که در نگاه نخست، هربار شماره ی دیگری میاید و الکترون به جای دیگری میخورد ولی در نگاه کلان به همه ی این چیزهای شانسی برروی هم، میتوان قانون گرایندی را در آن دید. شایندگی[١١] و آزادی در گزینش، تنها آنگاه راستین میبود که مغز ما میتوانست از این قانونمندی مادی بگریزد. تنها زمانی راستین میبود که گزینش و رفتار ما ، که به دید خودمان آزادانه میاید، در پی واکنش به کنش های بیرون از ویر[١٢] و فرمان های ژنتیک بجای مانده از نیاکان[١٣] ما در ویر ما، انجام نمیشد. ما ها، تنها اینگونه میسهیم[١٤] که آزادی گزینش راستین داریم، بویژه آنگاه که نیروهای بازدانده و نیروهای راننده، با هم برابر میشوند. بگذارید با چند نمونه سخن خود را روشن تر کنم. بینگارید که شما بسیار گرسنه هستید و تنها جاییکه در آن خوراک[١٥] هست، نانوایی کوچه ی بهمان است. پس شما اینجا گزینشی ندارید و از آنجا که دستور نامه ی ژنتیک به شما میگوید: "باید بکوشید که زنده بمانید"، به ناچار میروید آن نانوایی و خود را با ان نان سیر میکنید. در این نمونه که گفتیم، شما کمترین تراز آزادی خواست[١٦] و کمترین زینه[١٧] ی شایندگی را می آروینید[١٨]. در یک نمونه ی دیگر، شما در یک رستوران هستید و در فهرست خورشت ها، میان چلوکباب چنجه و چلوکباب برگ و .. دودل هستید و سرانجام یکی را بر میگزینید. در اینجا شما سهش[١٩] آزدی گزینش بیشتری را دارید ولی درپایه و واده، بازهم مغز شما در پی فرایندی مادی[١] که در آن، کوچکترین پراسنج[٢٠] ها، مایه[٢١] ی گزنیش شده اند ( مانند اینکه یادتان آمده که کباب چنجه ی بار پیش کمی بوی چربی میداد) ، گزینش خود را انجام داده است. بزبان دیگر، مغز شما یک دستگاه داده پرداز ( مانند رایانه) بیش نیست که در آن، داده های اندر میشوند (input ) و مغز که یک رایانه با سامانه[٢٢] ی توره[٢٣] ی نورونی است، با دستور نامه های ویری[٢٤] ژنتیک که در درون آن جایگیر هستند ( mental directives ) پس از داده پردازی، یک برونداد ( output ) بدست میدهد که همان واکنش ها و گزینش های ما هستند. همه ی این کار داده پردازی نورونی هم پیرو قانون کوانتومی و برهمکنشی[٢] ریزگان[٣] میباشد. پس چیزی به نام "من" که رها از قانون برهمکنشی ریزگان، رها از دستور های ویری، رها از کنشهای برون-ویری و رها از سامه[٢٥] های زیستبوم[٢٦]، رها از فرهنگ و آموزش و پرورش، ... باشد ، هستی ندارد. "من" تنها در بستر "همه چیز" و همه ی جهان مادی پدید آمده و از اینروپدیده ای مادی و پیرو قانون ماده است. ما و "من" تنها میتوانیم چینش ریزگان مادی را دگرگون بکنیم ولی نمیتوانیم قانون ماده را دگرگون کنیم. میتوانیم الکترون هارا از الف به ب بفرستیم، ولی نمیتوانیم کاری کنیم که الکترون گاهی تنمایه[٢٧] ای دیگر و گاهی بار کهربایی[٢٨] دیگری داشته باشد. پس ما ناچار از پیروی از این دگرگونی ناپذیری الکترون و قانون های برهمکنشی آن هستیم و هستی و زندگی و گزینش های مان بر روی این پایه های ساده ( قانون های برهمکنشی کوانتمی ریزگان ) ساخته شده و ما نمیتوانیم هرگز از این پایه و ستون های هستی آزاد و رها باشیم، همچنان که کارد هرگز نمیتواند دسته ی خود را ببرد.
اینکه در فیزیک کوانتمی میگویند برخی چیزها ذاتا غیر قابل پیش بینی هست منظور چیست و آیا این خود جبری بودن همه چیز در عالم را زیر سوال نمیبرد؟
اینکه در فیزیک کوانتمی میگویند برخی چیزها ذاتا غیر قابل پیش بینی هست منظور چیست و آیا این خود جبری بودن همه چیز در عالم را زیر سوال نمیبرد؟
این همان است که در پیام خود گوشزد کردیم. ( در نمونه پرتاب الکترون به دو شکاف) قانون و بایستگی مادی در پدیده هایی، باید در نگاه کلان نگریسته شود. برای نمونه همان انداختن سکه، در هر یک بار ، نمیدانیم شیر یا شمار است، ولی میدانیم که اگر بارهای بیشمار یک سکه را بیندازیم، یک الگوی گرایندی ( همان ۵۰%-۵۰%) کم کم بدست خواهد آمد و هرچه بیشتر بیندازیم، آمار به مرز های ۵۰%-۵۰% نزدیک تر و بازهم نزدیک تر میشود=قانون . یا نمونه ی دیگر: یکی از سرما خوردگی میمیرد و یکی زیر ماشین میرود و یکی بیماری گـِشی و یا چنگار میگیرد و دیگری را تیرباران میکنند: همه ی این ها که بختکی و شانسی مینماید، روی هم یک قانون کلان را بدست میدهد و آن هم انیکه هرکسی باید سرانجام بمیرد. در بستر کوانتومی نیز از آنجا که خود "دیدن" میتواند رفتار ریزگان را دگرگون نماید، مرزی برای پیش بینی رفتار ریزگان در این ریز ترین تراز مادی، برای هر یکدانه رویداد کشیده شده است ولی انبوه ی رویداد ها برروی هم، الگوی قانون مادی را بدست میدهند. پس این یک برداشت نادرست ولی گسترده است که گویا، دانش کوانتوم و پیش بینی ناپذیری رفتار ریزگان در هر یک تک رویداد، بایندگی و دترمینیسم را زیر پرسش میبرد. به وارونه، دانش کوانتوم، نشان میدهد که گریز از قانون مادی شدنی نیست!
همان انداختن سکه، در هر یک بار ، نمیدانیم شیر یا شمار است، ولی میدانیم که اگر
بارهای بیشمار یک سکه را بیندازیم، یک الگوی گرایندی[٢] ( همان ۵۰%-۵۰%) کم کم
بدست خواهد آمد و هرچه بیشتر بیندازیم، آمار به مرز های ۵۰%-۵۰% نزدیک تر و
بازهم نزدیک تر میشود=قانون
این را میشود بمهر باز تر کنید؟ در همان نمونهیِ شیر یا شمار سکه, آیا
میتوانیم بگوییم پس از ١٠٠٠ بار شیر, بار ١٠٠١ اُم اندکی گرایندیِ شُمار بالامیرود؟
از دید کلان به نگر من این درست میسَهد و جهان یکجور "ویر" آنجا دارد که میگوید بار ١٠٠١ اُم گرایندیِ
شُمار بالا میرود, ولی در جایِ دیگر میخوانیم که این گونهای کژفرنود است: Gambler's fallacy - WiKi
این را میشود بمهر باز تر کنید؟ در همان نمونهیِ شیر یا شمار سکه, آیا میتوانیم بگوییم پس از ١٠٠٠ بار شیر, بار ١٠٠١ اُم اندکی گرایندیِ شُمار بالامیرود؟
از دید کلان به نگر من این درست میسَهد و جهان یکجور "ویر" آنجا دارد که میگوید بار ١٠٠١ اُم گرایندیِ شُمار بالا میرود, ولی در جایِ دیگر میخوانیم که این گونهای کژفرنود است: Gambler's fallacy - WiKi
کدام درست است؟
پارسیگر
ما باید بهوشیم که قانون ماده خواهان آن است که آمار همه ی پرتاب های سکه ها در همه ی کهکشان ها و در همه ی زمانها ۵۰-۵۰ باشد. اگر شما با یک سکه ی درست، ١۰۰۰بار شیر انداختید، برای این است که در جای دیگری و زمان دیگری در جهان ١۰۰۰ بار خط آمده/خواهد آمد. هرچه شمار پرتاب ها افزایش یابد، شما میتوانید چشمداشت بیشتری داشته باشید که این الگو را ببینید و اگرنه، به سکه و درستی ساختمان ان بدگمان میشوید ولی نکته در اینجاست که اینبار هزارو یکم، نباید بیگمان در همان " نشست" شما انجام شود و شاید در اتاق کناری که برای طبیعت ، بار هزار و یکم یا ایکس ، به شمار میرود، خط آمده باشد ! یااینکه این هزار تا خط "افزوده" و کژ کننده ی آمار، در سالهای گذشته روی داده و اکنون این شیر امدن ها، آن کژی را راست میکند. این است که سرانجام به این برآورد میرسیم که گرایندی این یک پرتاب هزار و یکم ( ولی هزار و یکم در در نشست ما = in our session) بازهم ۵۰-۵۰ است و "ناوابسته" به آنچه که در گذشته و آینده، در این یا ان اتاق بغلی، میگذرد میباشد، چرا که باید یک قانون کلان و همه زمانی/همه جایی را سیراب کند. درست مانند گرایندی زایش پسر و دختر که یکی میتواند هفت پسر داشته باشد برای اینکه یکی دیگر هفت دختر دارد/داشت. مهند این است که در همفزود همه ی زایش ها در همه ی زمانها و همه جایها، آمار ۵۰-۵۰ ( یابهتر بگوییم ۴۹-۵١) بدست آید. --- در کژفرنود قمارباز هم این درست است که اگر گرایندی برنده شدن یک در میلیون هم باشد، سرانجام در همه ی زمانها و پرتابها، یک قمارباز برنده خواهد شد، ولی بایسته نیست که این قمارباز ویژه آن برنده باشد. یکی شاید چارسد بار دسته ی "دزد یکدست" یا همان دستگاه های قمار لاسوگاس را کشیده و باخته باشد و آنگاه که نا امیدانه از جایش برخاست، قمارباز دیگری تنها با انداختن یک سکه، جک پات گردآوری شده را برنده شود. • پارسیگر
این همان است که در پیام خود گوشزد کردیم. ( در نمونه پرتاب الکترون به دو شکاف)
قانون و بایستگی مادی در پدیده هایی، باید در نگاه کلان نگریسته شود. برای نمونه
همان انداختن سکه، در هر یک بار ، نمیدانیم شیر یا شمار است، ولی میدانیم که اگر
بارهای بیشمار یک سکه را بیندازیم، یک الگوی گرایندی ( همان ۵۰%-۵۰%) کم کم
بدست خواهد آمد و هرچه بیشتر بیندازیم، آمار به مرز های ۵۰%-۵۰% نزدیک تر و
بازهم نزدیک تر میشود=قانون . یا نمونه ی دیگر: یکی از سرما خوردگی میمیرد و یکی
زیر ماشین میرود و یکی بیماری گـِشی و یا چنگار میگیرد و دیگری را تیرباران میکنند:
همه ی این ها که بختکی و شانسی مینماید، روی هم یک قانون کلان را بدست
میدهد و آن هم انیکه هرکسی باید سرانجام بمیرد. در بستر کوانتومی نیز از آنجا که
خود "دیدن" میتواند رفتار ریزگان را دگرگون نماید، ...
گش= قلب
پارسیگر
با سپاس,
پرسشی دیگر; میشود دربارهیِ جایگاهِ نپاهشگر (observer) در این آزمایش روشنگرید؟
آیا نپاهش الکترون پیش از گذشتن از دو شکاف نباید فرجامِ آزمایش را نادگرسان بگذراند؟
در کلیپی که آوردید سادهانگارانه یک چشم پیش از رد شدن الکترون آنرا دارد مینگرد, ولی خب در این بازه از زمان الکترون هنوز
"نگُزیریده" که از کدام شکاف رد شود (یا جهان برایش نگُزیریده), پس نباید الگویِ رج-سان و نه آژنگوار (wave-like) را نیز در فرجام آزمایش همچنان ببینیم؟
آیا دگرسانیای ندارد در کدام بخش از آزمایش فرایند نپاهشِ الکترون انجام شود که فروریزیِ آژنگ (wave collapse) و پس الگویِ رج-سان را بدنبال, داشته باشیم؟
این همان است که در پیام خود گوشزد کردیم. ( در نمونه پرتاب الکترون به دو شکاف) قانون و بایستگی مادی[١] در پدیده هایی، باید در نگاه کلان نگریسته شود. برای نمونه همان انداختن سکه، در هر یک بار ، نمیدانیم شیر یا شمار است، ولی میدانیم که اگر بارهای بیشمار یک سکه را بیندازیم، یک الگوی گرایندی[٢] ( همان ۵۰%-۵۰%) کم کم بدست خواهد آمد و هرچه بیشتر بیندازیم، آمار به مرز های ۵۰%-۵۰% نزدیک تر و بازهم نزدیک تر میشود=قانون . یا نمونه ی دیگر: یکی از سرما خوردگی میمیرد و یکی زیر ماشین میرود و یکی بیماری گـِشی و یا چنگار[٣] میگیرد و دیگری را تیرباران میکنند: همه ی این ها که بختکی و شانسی مینماید، روی هم یک قانون کلان را بدست میدهد و آن هم انیکه هرکسی باید سرانجام بمیرد. در بستر کوانتومی نیز از آنجا که خود "دیدن" میتواند رفتار ریزگان[٤] را دگرگون نماید، مرزی برای پیش بینی رفتار ریزگان در این ریز ترین تراز[٥] مادی، برای هر یکدانه رویداد کشیده شده است ولی انبوه ی رویداد ها برروی هم، الگوی قانون مادی را بدست میدهند. پس این یک برداشت نادرست ولی گسترده است که گویا، دانش کوانتوم و پیش بینی ناپذیری رفتار ریزگان در هر یک تک رویداد، بایندگی[٦] و دترمینیسم را زیر پرسش میبرد. به وارونه، دانش کوانتوم، نشان میدهد که گریز از قانون مادی شدنی نیست!
آیا تاکنون برای شما رخ داده که در مورد یک مسئله 2 انتخاب داشته باشید و هر دو هم به یک اندازه برای شما ارزش داشته باشد یا اصلا هیچ فرق خاصی برای شما نداشته باشد و در این حالت اقدام به انتخاب کردن یکی از آن دو مورد بکنید؟ من خودم جبرگرا هستم اما این حالت برای من پیش آمده و نمیتوانم در این حالت نقش اختیار را نادیده بگیرم.
آیا تاکنون برای شما رخ داده که در مورد یک مسئله 2 انتخاب داشته باشید و هر دو هم به یک اندازه برای شما ارزش داشته باشد یا اصلا هیچ فرق خاصی برای شما نداشته باشد و در این حالت اقدام به انتخاب کردن یکی از آن دو مورد بکنید؟ من خودم جبرگرا هستم اما این حالت برای من پیش آمده و نمیتوانم در این حالت نقش اختیار را نادیده بگیرم.
جبر در چنین وضعیت هایی چگونه قابل توجیه است؟
اینکه هردو سوی داستان براستی و به باریکی هم ارز باشند یک ایستار تکینگی به شمار میرود که در فربود، هرگز پیش نمیآید، چرا که همواره در ریز ترین پراسنج ها، که در یک چنین ایستاری خود نمایی بیشتری دارند، هردو سو یکسان نیستند. برای دریافت بهتر داستان، بینگاریم که در دو سوی یک ترازو، که بسیار باریک سنج هم هست، هرکدام یک تن سنگ است، در اینجا نشستن یک پروانه بر روی یکی از کفه های ترازو، میتواند برای یک سوی داستان، سرنوشت ساز باشد. در فیزیک به این ایستار، ایستار همترازی ناپایدار هم میگویند، مانند ایستادن وارونه ی یک کله قند بر روی نوکش. در چنین ایستاری ، هماگونه که گفتیم، ریزترین پراسنج ها، که شاید به تراز اتمی و کوانتومی هم برسد، میتوانند بزرگترین کارساز و گزینشگر مهادین بشوند. در چنین جایی بازهم همان قانون گرایندی خودنمایی میکند و مانند سکه یا تاس، یکبار چنین و یکبار چنان میشود که بر روی هم بهره ی برابر به هر یک از ایستارهایی که شدنی هستند، پخش میگردد.
از نقطه نظر کوانتمی با توجه به اینکه جهان در لحظه انفجار بزرگ در اندازه زیر اتمی بوده پس آینده اش غیر قابل پیش بینی بوده اما ما الان میتوانیم خسوف و کسوف در چند قرن آینده را هم پیش بینی کنیم!
از نقطه نظر کوانتمی با توجه به اینکه جهان در لحظه انفجار بزرگ در اندازه زیر اتمی بوده پس آینده اش غیر قابل پیش بینی بوده اما ما الان میتوانیم خسوف و کسوف در چند قرن آینده را هم پیش بینی کنیم!
این تناقضی که بهش رسیدم منطقیه؟!
درست است ولی ستیز درونی در این نیست. در زمان مهابنگ چینشی "بختکی" پدید امده ولی پس از اینکه این چینش برپا شد و نیرو های جهان سرد* (ماکرو) جهان را در دست گرفتند، آینده با در دست داشتن این قانون های مادی که دیگر دگرگونی ناپذیرند، نگریستنی است ( هر آینه اگر همه پراسنج هارا داشته باشیم) . برای هوش بهتر: زمانی که شما میخواهید یک پرسمان هنداسیک یا مزدائیک را بگشایید باید نخست خاستگاه همارایی ( مبداُ مختصات) را برگزینید. شما در این گزینش ١۰۰% آزاد هستید ولی پس از اینکه این تیل را برگزیدید، باید همه ی شمارگری ها و رایانش های شما بر پایه ی همین تیل باشید و دیگر نمیشود خاستگاه دیگری را برگزینید! یک نونه ی آسانتر برای هوش کردن: تا زمانی که زن نگرفته اید آزاد هستید که هر دختری را برای همسری برگزینید و با این و آن زن و دختر لاس بزنید ولی پس از انیکه همسر خود را برگزیدید و زناشویی نمودید، دیگر باید با همین یک زن روال زندگی آینده تان را بسازید. •
* درست مانند آب که روان و در دگرگونی است ولی یخ سفت
درست است ولی ستیز درونی در این نیست. در زمان مهابنگ[١] چینشی "بختکی" پدید امده ولی پس از اینکه این چینش برپا شد و نیرو های جهان سرد* (ماکرو) جهان را در دست گرفتند، آینده با در دست داشتن این قانون های مادی[٢] که دیگر دگرگونی ناپذیرند، نگریستنی است ( هر آینه اگر همه پراسنج[٣] هارا داشته باشیم) . برای هوش بهتر: زمانی که شما میخواهید یک پرسمان[٤] هنداسیک یا مزدائیک[٥] را بگشایید باید نخست خاستگاه[٦] همارایی ( مبداُ مختصات) را برگزینید. شما در این گزینش ١۰۰% آزاد هستید ولی پس از اینکه این تیل[٧] را برگزیدید، باید همه ی شمارگری ها و رایانش[٨] های شما بر پایه ی همین تیل باشید و دیگر نمیشود خاستگاه دیگری را برگزینید! یک نونه[٩] ی آسانتر برای هوش کردن: تا زمانی که زن نگرفته اید آزاد هستید که هر دختری را برای همسری برگزینید و با این و آن زن و دختر لاس[١٠] بزنید ولی پس از انیکه همسر خود را برگزیدید و زناشویی نمودید، دیگر باید با همین یک زن روال زندگی آینده تان را بسازید. •
* درست مانند آب که روان و در دگرگونی است ولی یخ سفت !
چگونه ممکن است که رفتارهای سلول های بدن بصورت جزء قابل پیش بینی نیست اما بصورت کل هست؟
چگونه ممکن است که رفتارهای سلول های بدن بصورت جزء قابل پیش بینی نیست اما بصورت کل هست؟
ما میدانیم که زمستان ها سرد و تابستانها گرم است ولی نمیدانیم روز سوم ژانویه سال ٢۰١۵ چند درجه دما دارد و باد از کدام ور وزیدن خواهد گرفت. در باره ی یاخته و پیکر هم همین است، چرا که هرچه در جهان ریز تر فرو برویم، ریزگان بیشتر و پراسنج ها بیشتر خواهند شد. درست مانند انداختن تاس در هر بار که نیمتوانیم درست بدانیم که یک یا شش یا ۴ خواهیم داشت ولی در شش میلیون تاس اندازی، من هم به آسانی پیش بینی میکنم که نزدیک یک میلیون ان، شماره ی ۵ خواهد بود! پس رفتار های ریزگان، همدیگر را بگونه ای ناکار میکنند که سرانجام یک رفتار قانون مند از انبوه آنان در نگاه کلان دیده میشود
جبر ضعیف و جبر قوی چیست و شما به کدامیک باور دارید؟
من اینهارا بازنمیشناسم و بدید من، مرده، مرده است و نیم مرده و نیم زنده نداریم. اگر رفتار ماده دارای قانون است، ناچار، ایستار بایندگی در جهان فرزام است. اگر گاهی دو سوی ترازو چنان یکسان هستند که سهش آزادی داریم، آنهم خود از قانون های ماده سرچشمه میگیرد و آزادی راستین زمانی پذیرفته میبود که قانون ماده دگرگونی پذیر میبود. یک سیب باید روی زمین بیفتد و در هر پدیده ی دیگر هم چنین است، گرچه پرشماری پراسنج ها گاه مارا سردرگم میسازد.
با سپاس, پرسشی دیگر; میشود دربارهیِ جایگاهِ نپاهشگر[١] (observer) در این آزمایش روشنگرید؟ آیا نپاهش[٢] الکترون پیش از گذشتن از دو شکاف نباید فرجامِ[٣] آزمایش را نادگرسان[٤] بگذراند؟
در کلیپی که آوردید سادهانگارانه یک چشم پیش از رد شدن الکترون آنرا دارد مینگرد, ولی خب در این بازه[٥] از زمان الکترون هنوز "نگُزیریده[٦]" که از کدام شکاف رد شود (یا جهان برایش نگُزیریده), پس نباید الگویِ رج-سان و نه آژنگوار[٧] (wave-like) را نیز در فرجام آزمایش همچنان ببینیم؟
آیا دگرسانیای[٨] ندارد در کدام بخش از آزمایش فرایند نپاهشِ الکترون انجام شود که فروریزیِ آژنگ[٧] (wave collapse) و پس الگویِ رج-سان را بدنبال, داشته باشیم؟
چنین بنگر میرسد که نپاهیدن، پیش از شکاف یا در آستانه ی ان به دگرگونی بارآورد آزمایش می انجامد،. پرده ای که در پس شکاف هاست، خودش هم یک نپاهش است و نه چیزی دیگر.
برای نپاهش هر چیز، ناچاریم که با آن، داد و ستد آگاهی داشته باشیم و این، تنها با یک برهمکنشی با ان چیز یا با آن ریزک شدنی است. اگر شما دست به تخته کلید نزنید، ما از بودن شما آگاه نمیشویم. اگر فوتون از سیب به ما نرسد، از بودن و جای و هشتار سیب ناآگاهیم. یک الکترون هم، ب.ن. با برهمکنشی با الکترون یا پروتون های دیگر ( که نیروی رانش یا ربایش را پدید میاورد) و یا با برخورد و تکانه ی آن آشکارسازی میشود. پس یکبار که شما بخواهید الکترون را ببینید، باید او خود را برای یک برهمکنشی گردآوری نماید. این مرا به یاد زمانی می انداخت که در ایران، شاه میخواست از جایی بازدید نماید. همه خود را راست و ریست میکردند، در باغچه های پژمرده، گل میکاشتند، همه جارا جاروب و پاکیزه میکردند و .. تا شاه بیاید ببیند و برود ! ولی ایستار هموارگی شان چیز دیگر بود! • پارسیگر
ببخشید آقای مزدک. نوشته های شما را در سایت های دیگر و هر کجا گیر آوردن تا حد امکان خواندم. اما سوالاتی برای من پیش آمد 1- تصور می کنم شما معتقد هستید جهان مادی معلول هایی دارد و علت آنها نیز مادی است. و درواقع همان چینش ذرات مثل کوارک ها و لپتون ها و بوزون ها و... هست. پس علت و معلول در نگاه شما ماده ای است که از همیشه وجود داشته و یا شاید تا همیشه هم باقی بماند. چیزی مثل تپش قلب و بی نهایت بیگ بنگ پی در پی و... اما پرسش من این است اگر مجموعه ای دارای عضو هایی است که همه آنها علتی مادی دارند و در واقع با مجموعه ای 100 درصد مادی طرف هستیم بیاییم نام این سیستم مادی(علت و معلولی) را x بگذاریم. آیا خود این مجموعه از جنس ماده نیست؟ طبق فرض ما هست. خب حالا علت این مجموعه ی بی نهایت مادی به نام x چیست؟ آیا نباید علت x هم مادی باشد؟؟؟ آیا اگر علت این مجموعه مادی در خودش هم یافت می شود آیا پرسیدن اینکه علت این x که به نظر می رسد باید مادی هم باشد جایز نیست؟ به بیان ساده تر : علت این بی نهایت جنبش چیست؟ اگر ذرات بنیادین ذاتا دارای خصوصیاتی هستند که تنها چون قطعات پازل جابجا می شوند تا من و شما و کهکشان ما و جهان پس از بیگ بنگ ما را بسازند ، چه علت مادی ،دلیل انتخاب این ذات برای مثال کوارک یا آنتی کوارک شده است؟ منظورم در کل این است>>>>>> اگر هر چیز در این جهان مادی علتی مادی دارد(حتی از درون خودش) ، پس علت این مجموعه x ، چه ماده یا چه چیزی است؟ در واقع چه چیز مادی خواسته این جنگل از ذرات(که همه ذاتا کاری خاص می کنند و شاید در جهان های پس از بیگ بنگ های متوالی متفاوت رفتار کنند یا اصلا بوجود نیایند) از منهای بی نهایت تا ابد اینگونه رفتار کنند و در واقع علت مادی این قلب تپنده چیست؟ دین دار ها شاید به موجودی فرا مادی آن را نسبت دهند اما میخواهم از دید شما که تک تک این عضو های مادی را لباس عوض کردن این خانوم خوشگله!!(گاهی لباس انرژی و گاهی لباس ماده) میدانید!! بپرسم>>> علت مادی این خانوم خوشگله چی هست. چه چیز خواسته یا سبب شده که این خانوم خوشگله اینجا باشد آن هم با این خصوصیت>>> قلب تپنده از منهای بی نهایت تا مثبت بی نهایت احتمالا!! وقتی هر کدام از اعضا علتی مادی دارند (مثل کوارک ها) ، چرا کل این سیستم(ازلی -ابدی) علتی مادی نداشته باشد؟
ببخشید آقای مزدک. نوشته های شما را در سایت های دیگر و هر کجا گیر آوردن تا حد امکان خواندم. اما سوالاتی برای من پیش آمد 1- تصور می کنم شما معتقد هستید جهان مادی معلول هایی دارد و علت آنها نیز مادی است. و درواقع همان چینش ذرات مثل کوارک ها و لپتون ها و بوزون ها و... هست. پس علت و معلول در نگاه شما ماده ای است که از همیشه وجود داشته و یا شاید تا همیشه هم باقی بماند. چیزی مثل تپش قلب و بی نهایت بیگ بنگ پی در پی و... اما پرسش من این است اگر مجموعه ای دارای عضو هایی است که همه آنها علتی مادی دارند و در واقع با مجموعه ای 100 درصد مادی طرف هستیم بیاییم نام این سیستم مادی(علت و معلولی) را x بگذاریم. آیا خود این مجموعه از جنس ماده نیست؟ طبق فرض ما هست. خب حالا علت این مجموعه ی بی نهایت مادی به نام x چیست؟ آیا نباید علت x هم مادی باشد؟؟؟ آیا اگر علت این مجموعه مادی در خودش هم یافت می شود آیا پرسیدن اینکه علت این x که به نظر می رسد باید مادی هم باشد جایز نیست؟ به بیان ساده تر : علت این بی نهایت جنبش چیست؟ اگر ذرات بنیادین ذاتا دارای خصوصیاتی هستند که تنها چون قطعات پازل جابجا می شوند تا من و شما و کهکشان ما و جهان پس از بیگ بنگ ما را بسازند ، چه علت مادی ،دلیل انتخاب این ذات برای مثال کوارک یا آنتی کوارک شده است؟ منظورم در کل این است>>>>>> اگر هر چیز در این جهان مادی علتی مادی دارد(حتی از درون خودش) ، پس علت این مجموعه x ، چه ماده یا چه چیزی است؟ در واقع چه چیز مادی خواسته این جنگل از ذرات(که همه ذاتا کاری خاص می کنند و شاید در جهان های پس از بیگ بنگ های متوالی متفاوت رفتار کنند یا اصلا بوجود نیایند) از منهای بی نهایت تا ابد اینگونه رفتار کنند و در واقع علت مادی این قلب تپنده چیست؟ دین دار ها شاید به موجودی فرا مادی آن را نسبت دهند اما میخواهم از دید شما که تک تک این عضو های مادی را لباس عوض کردن این خانوم خوشگله!!(گاهی لباس انرژی و گاهی لباس ماده) میدانید!! بپرسم>>> علت مادی این خانوم خوشگله چی هست. چه چیز خواسته یا سبب شده که این خانوم خوشگله اینجا باشد آن هم با این خصوصیت>>> قلب تپنده از منهای بی نهایت تا مثبت بی نهایت احتمالا!! وقتی هر کدام از اعضا علتی مادی دارند (مثل کوارک ها) ، چرا کل این سیستم(ازلی -ابدی) علتی مادی نداشته باشد؟
پرسشگر گرامی، داستان انگیزه و انگیخته را باید از نو نگریست، باید انچه را در فلسفه ی کهن آمده است، مانند علت فاعلی و تامه و ... اینها را باید از ویر خود بدور بریزید. بجای آن باید بدانیم که جهان ما از دو رده و دو کاتگوری ریزگان ساخته شده است: ١- ریزگان جنبش ٢- ریزگان جنبش پذیر هر رویدادی که در این جهان روی میدهد، ازپی داد و ستد ریزگان جنبش است که آشناترین آن، فوتون ها هستند. زمانی که برای نمونه، یک توپ بیلیارد به یک توپ دیگر بیلیارد میخورد، ریزگان جنبش خود را به آن یکی میسپارد و جنبش خودش کاهش میپذیرد. از این ریزگان جنبش این توپ ، هتّا میتوانیم یک لامپ را روشن کنیم و این ریزگان جنبش، بدینگونه رها شوند. اگر یک آذرخش روی میدهد یا باد میوزد یا اسب گاری را میکشد، در بیخ همه رویداد های یکسان هستند که در آن ریزگان جنبش، ریزگان جنبشپذیر را جابجا میکنند. به تندای آنها میافزایند و تندای ریزگان دیگری را که از آنها رها میشوند را میکاهند. همه جنبش های شما و ما هم از سوی این ریزگان جنبشی است که در مولکول های خوراکی ( هیدروکربورها) گرفتار هستند و با سوخت و ساز یاخته های ما آزاد میشوند. آنها پیشتر از خورشید رها شده و در زمین، بدست گیاهان، در فرایند فوتوسنتز گیر افتاده بودند. پس در واپسین آناکاوی، رده ی نخست ریزگان جهان، همان انگیزه و مایه ی هرگونه جنبش و همه ی رویداد هاست و رده ی دوم ریزگان جهان که به انها فرمیون ها هم میگویند، همان چیزهایی هستند که میجنبند و ما میبینیم ، مانند تن خود ما. از آنجایی که در کهن، این دانش ها در دست نبود، و همه چیز با سنجش های هومن از زیستبوم خود دریافته میشد، برای نمونه با دیدن اینکه اگر اسب گاری را نکشد، گاری می ایستد، انگیزه ی جنبش گاری را در هستی و گزیر اسب میدیدند. اگر اسب نخواهد، گاری نمیرود، پس "علت" جنبش گاری خود اسب است. ولی خود اسب نیز در پی گرفتن سیگنال های آگاهی که همگی از ریزگان جنبش هستند، مانند تازیانه ی اسب سوار، به آن سیگنال پاسخ میدهند و خود اسب سوار هم در پی سیگنالی دیگر و نیازی دیگر که از ان پدید آمده، برای نمونه رسیدن زودتر به خانه برای خوردن ناهار ، یا پیروزی در جنگ و پیشگیری از مرگ و ... که همگی از داد وستد ریزگان جنبش پدید میایند، این سیگنال را به اسب میدهد . ما و اسب و گویال زمین و چمنزار و همه و همه ، چیزی نیستیم جز سامانه های داد و ستد ریزگان جنبش که در روندی بنام " افزایش آنتروپی" گرفتار و در گیر هستند. اگر ریزگان در سراسر جهان به گونه ی همگون و یکدست پراکنده بودند، دیگر هیچ رویداد نشانمند ( سیگنیفیکانت) در جهان روی نمیداد و همه چیز مانند یک آسمان خاکستری در زمستانی سرد یکدست و یکنواخت جاودانه بی دگرگونی میبود. در چنین ایستاری که به آن مرگ جهان و پایان تیر زمان نیز میگوند، همه ریزگان جنبش از زندان های خود آزاد شده اند و هیچ گره جنبشی در جهان بجای نمانده است. خورشید ما برای ما یک گره جنبشی است، مانند ستارگان دیگر. در آن، به وارونه اسپاس تهی، ریزگان انبوهی در یکجا در هم فشرده اند که همه خواهان آزادی از این گره و رهایی و آزادی در پهنه ی کیهان هستند، این ریزگان از خورشید به سراسر کیهان میتابند و چون زمین ، که خود یک گره جنبشی ( ولی کوچکتر) است، برخی از این ریزگان را گرفته و زندانی میکند، برای نمونه در وزش بادها و گرم شدن اَبَردریا ها و اب شدن برفها و مهند تر از همه در یاخته های گیاهان و سپس جانورانی که آنهارا میخورندما زنده ایم!. در فربود، گویال زمین، باردیگر انبوهی از ریزگان را که راهی اسپاش بودند، بار دیگر " میخورد". خوردن، چیزی نیست جز گرفتار کردن جنبش در یک سامانه، برای اینکه خود این سامانه بتواند با آزاد کردن کنترل شده ی آنها، توان جنبش داشته باشد. ما اگر نخوریم نمیتوانیم بدویم و برویم و بزیویم.
پس ، مایه هر جنبش در این جهان، از خود آن و از ماده است که دارای این دو چهره میباشد، جنبانندگان و جنبندگان و جنبش همگی بخشی از یک جهان و از یک گوهره هستند، به گونه ای که ریزگان جنبش میتوانند به ریزگان جنبشپذیر هم دگرگون شوند و به وارونه، ریزگان جنبشپذیر ( در در بیخ گره های ریز جنبش گرفتار هستند) میتوانند با آزاد شدن جنبشی که در درون آنها گرفتار بود، به ریزگان جنبش فرارویند. برای نمونه یک الکترون میتواند یک فوتون گاما بشود و یک فوتون گاما ( پر انرژی) میتواند به یک الکترون دگریسته گردد. ( با فورمول هم ارزی E=mC²) . بر این پایه، در این جهان، نیازی به جنباننده ای که بیرون یا فرای این جهان باشد نیست و همه چیز از یک گوهره است که در زمان مهابنگ، یکجا و درهمفشرده و یگانه بود و پس از آن، در یک روند گستردگی اسپاش، ریزگان گوناگونی پدید آمدند که دانش فیزیک اینهارا بخوبی و باریکی روشنگری نموده است. این ریزگان همگی دچار این ناچاری هستند که به همراه اسپاش، گسترده و پخش گردند و در جایی که این گستردگی همگون نیست، مانند ستاره ها که در آنها انبوهی از ماده گرفتار است، خواست گریز نیز نیز که به آن مکش تهیگی هم میگویند، سخت تر است، درست مانند باد لاستیک که در پی روزنه ای است که در برود، یا باتری پر که میخواهد تهی بشود ( هیچ باتری تهی, خودبخود تهی نمیشود ولی وارونه اش میشود!)
خود ما هم یک "لوله ی آنتروپیک" بیش نیستیم که از یک سو، (دهان و کام )، انرژی را با خوردن هیدروکربود ها در چربی و قند خون و پیکر خود گرفتار میکنیم و از سوی دیگر، مولکولهای چلانده شده را از آنسوی لوله پس می اندازیم. بزبان دیگر ما تنها یک کرم فرگشت یافته هستیم که راه های زیرکانه تری برای بهره مندی از گوهر انرژی یافته ایم و هتّا دیگر، جنبش های گرفتار در هسته را هم کم کم داریم میخوریم و آزاد میکنیم. جنبش و هستی و زندگی ما، پاداشی است که روند آنتروپی و آزادی و گسترش انرژی به ما میدهد.
---- مهاد انگیزش ( انگیزه و انگیخته) را آدمی همچنان که گفتیم، از رویداد های مادی پیرامون خود بدست آورده است، این رویداد ها همگی جابجایی چینش ریزگان مادی بوده اند و نه پدید امدن آنها از هیچ. به زبان دیگر ، انگیزه مندی تنها برای جابجایی ریزگان درست است و نه برای هیچ "رویداد" دیگر مانند "آفرینش" (= پدید اوردن از هیچ). در این جهان هرگز ریزکی از میان نمیرود و هرگز از هیچ چیزی زاده نمیشود که اکنون بتوان مهاد انگیزه مندی را به این رویداد های "ویری" و "انگارشی" نیز واگیر داد . این یک لغزش ویر آدمی بود که او را به باور به چیزی پندارین ، بنام آفریننده به کژراهه رهنمون گردید و مانند هر ایرنگ و لغزش دیگر، مایه زیان ها و ویرانیها و بدبختی های فراوانی برای زادمان های هومنی گردیده است و یکی از نمود های دیرنده ی آزمون و ایرنگ، در گزینش طبیعی است.
فرجام یابی به دو زبان: ١- مهاد انگیزمندی از آروین جهان مادی بدست امده است ١- اصل علیت از مشاهده ی جهان مادی حاصل شده است ٢- انگیزه و انگیخته تنهادر پدیده های جنبشی و دگرش چینشی آروین شده ٢- علت و معلول فقط در حوادث و اتفاقات حرکتی و تغییر مکان ذرات مشاهده شده ۳- در این جهان هرگز پدیده ی آفرینشی و کاهشی دیده نشده و نمیشود ۳- در این جهان هیچوقت حادثه ی خلق و وقوع عدم مشاهده نشده و نمیشود ۴- پس نمیتوان این مهاد را به آفرینس و کاهش هم واگیر داد ۴- پس نمیشود این اصل را به خلق و عدم هم تعمیم داد. ۵- انگیختگان و انگیزگان ، هردو از یک گوهره و مادی اند ۵- معلول ها و علل، هردو از یک وجود و مادی هستند ۶- پس نمیشود این مهاد را به فرای ماده نیز واگیر داد ۶- پس نمیتوان این اصل را به مارواء ماده یا غیر ماده تعمیم داد. ۷- مهاد انگیزش از دیدگاه دانش ( فیزیک ..) تنها همان برهمکنشی دوگروه ریزگان است ۷- اصل علیت از منظر علم ( فیزیک )، فقط همان تعامل دو گروه از ذرات است . ۸- این مهاد، یک ویژگی درونی جهان است و نمیتوان آنرا به بیرون از این جهان یا به خود این جهان نیز واگیر داد همچنان که برای نمونه واژه های آغاز و پایان ، از گسترایان زمان و اسپاس پدید امده اند و نمیتوانند به خود آنها هم واگیر داده شوند و ما نیمتوانیم بگوییم، زمانی بود که زمان آغاز شد، جایی هست که اسپاش نیست .. ۸- این اصل، یک خاصیت داخلی جهان است و نتوان آنرا به خارج از این جهان یا خود این جهان نیر تعمیم داد همچنانکه برای مثال، ، لغات شروع و پایان، از ابعاد زمان و مکان به وجود آمده اند و نمیتوانند در باره ی خود این ابعاد استعمال شوند و ما نیتوانبیم بگوییم که زمانی بود که زمان شروع شد! جایی هست که مکان تمام میشود!..
آقای مزدک از پاسخ خوبتان تشکر میکنم اما خجالت می کشم که بگویم اینها را قبلا از نوشته های خود شما آموخته بودم اما پرسش خود را بد بیان کردم این آخرین پست در مورد این پرسش خاص است! و حتی اگر پاسخ را متوجه نشدم بیش از این زمان شما را در مورد این پرسش نمی گیرم. بهتر بود پرسش نمی کردم علت مادی جهان مادی چیست. ای کاش پرسش می کردم علت مادی آن بنیادی ترین ذره چیست>> به بیان دیگر>> فرض کنیم جهان پیرامون ما به جای بیشمار ذره و یا آجر سازنده از 10 یا اصلا 3 ذره بنیادین ساخته شده باشد. هر کدام از این ذرات موجوداتی مادی هستند که بالاخره ویژگی یا ویژگی هایی(حداقل یکی) دارند. پرسش من این است که علت مادی این ویژگی یا ویژگی ها چیست>> مثلا میگوییم کوارک هیچ گاه نابود نمی شود یا مثلا جنبش دارد یا از صورتی به صورت دیگر تغییر شکل میدهد>>>>>>> فرض کنید تنها و تنها دارای یک ویژگی باشند(کمتر که نمی شود) >>پرسش این است علت مادی وجود چنین ویژگی چیست؟ پرسش می کنند علت این جهان چیست>> پاسخ میگیرند آقا جمشید است و کت آبی رنگش!!!!!!! پرسش میکنند آقا جمشید با کت آبی رنگش چه فرقی دارد؟؟؟ پاسخ میدهند آقا جمشید همان کت آبی رنگ است!!!! اما نمیتوانیم پرسش کنیم چرا این کت آبی از همیشه تا همیشه میخواهد اینگونه باشد؟ اگر بپرسند این ذره چرا نیست>> پاسخ این است که عدم و وجود نداشتن نتیجه پردازش مغزی انسان است و چیزی نمیتوانسته نباشد و نبودن ساخته و پرداخته ذهن ماست . اگر بپرسند قبل از آن چه بوده > پاسخ این است که همیشه بوده اما آیا این همیشه بودن و این نابود نشدن و یا مثلا جنبیدن یا هر ویژگی که دوست دارید به آن نسبت دهید گرفتار یک باید نیست؟ این باید از کجا آمده است؟ چرا جهان بگونه ای نباشد که کت آبی اصغر آقا!(کوارک ها مثلا) از ازلی و ابدی بودن دربیاید؟ چرا این ذره خصوصیتی غیر از این نداشته باشد؟ اگر از ما پرسش کنند آنچه در جهان پیرامون مییابیم چه علتی دارد یا بپرسند علت جهان چیست ، قطعا پاسخ شما کاملترین پاسخ است. اما اگر بپرسند چرا این آجرها(کوارک ها) که این بنای عظیم از انسان و حیوان و دریاها و کوه ها را بوجود آورده اند(با جا عوض کردن!!) خود گرفتار ویژگی خود هستند(همیشه بودن و ذاتی بودن حصوصیت یا خصوصیاتشان) پاسخ چیست؟ هر چیز مادی ویژگی خاصی دارد حتی اگر آن چیز آنقدر بنیادین(مثل کوارک ها) باشد که تنها یک خصوصیت داشته باشد(که قابل تفکیک از موجودی دیگر شود) باز تصور میکنم این پرسش باقی است که چرا به این شکل و نه به شکل دیگر؟ می گویند جهان بی نهایت بار تپش کرده و هر بار و در هر تپش موجودی خاص(مثلا یک سوپر نیرو!) حاضر شده که جهان هایی متفاوت ساخته و این یکی اتفاقا من و شما را ساخته است!!!!!!!! پرسش من این است که چرا این کت آبی(کوارک ها) که گاهی آقا جمشید که آن را به تن کرده می شود و گاهی همین کت باقی می ماند!!!!!! گاهی انرژی می شود و گاهی ماده، با چنین خصوصیت ازلی و ابدی وجود دارد؟ خب چه اشکالی داشت خصوصیت این ذرات به گونه ای بود که هیچ تپشی صورت نمی گرفت و از بی نهایت بیگ بنگ هم خبری نبود! چه اشکالی داشت این ذرات خصوصیتی مثل نابود شدنی بودن داشتند و چرا گرفتار خاصیت نابود نشدنی بودن هستند و در جهانی بسته گرفتارند؟ پس با این نگاه اگر کسی بگوید جهان ازلی و ابدی است می پرسیم چرا این آجرها(کوارک ها یا همان کت آبی آقا جمشید!) اینگونه اند ؟ و اگر کسی بپرسد چرا جهان شروع و اتمام دارد باز میتوانیم بپرسیم چرا کوارک ها این ویژگی را دارند؟؟؟؟؟ چرا ازلی و ابدی نباشند؟!!! من علت مادی این ذرات و حفظ خصوصیتشان را میخواهم و چون از ماده هستند جزئی از قانون علت و معلولی ما به حساب می آیند نه خارج از آن ، پس به دنبال علتی فرا مادی نیستم. پرسش من اینست>>> کوارک ها چرا شما این خصوصیت و ویژگی را دارید و چرا شکل دیگری نیستید؟(مثلا نابود شدنی) تا با این روش بتوانید جهانی با موجودات مختلف بسازید؟ من تصور میکنم هر موجود مادی علتی مادی دارد. علت مادی جهان کوارک و ها و این آجرها هستند! اما علت این رفتار ذاتی کوارک ها کدام علت مادی است؟؟
من از یک نظر خاص که به جبرگرایی نگاه میکنم میبینم که این دیدگاه میلنگد! مثلا فرض کنید یک فردی از شما میپرسد من در جواب شما جمله a را خواهم گفت یا جمله b را سپس طرف مقابل هرچه شما بگویید در عمل برعکسش را میگوید مثلا اگر شما بگویید a او b را میگوید!
آقای مزدک از پاسخ خوبتان تشکر میکنم اما خجالت می کشم که بگویم اینها را قبلا از نوشته های خود شما آموخته بودم اما پرسش خود را بد بیان کردم این آخرین پست در مورد این پرسش خاص است! و حتی اگر پاسخ را متوجه نشدم بیش از این زمان شما را در مورد این پرسش نمی گیرم. بهتر بود پرسش نمی کردم علت مادی جهان مادی چیست. ای کاش پرسش می کردم علت مادی آن بنیادی ترین ذره چیست>> به بیان دیگر>> فرض کنیم جهان پیرامون ما به جای بیشمار ذره و یا آجر سازنده از 10 یا اصلا 3 ذره بنیادین ساخته شده باشد. هر کدام از این ذرات موجوداتی مادی هستند که بالاخره ویژگی یا ویژگی هایی(حداقل یکی) دارند. پرسش من این است که علت مادی این ویژگی یا ویژگی ها چیست>> مثلا میگوییم کوارک هیچ گاه نابود نمی شود یا مثلا جنبش دارد یا از صورتی به صورت دیگر تغییر شکل میدهد>>>>>>> فرض کنید تنها و تنها دارای یک ویژگی باشند(کمتر که نمی شود) >>پرسش این است علت مادی وجود چنین ویژگی چیست؟ پرسش می کنند علت این جهان چیست>> پاسخ میگیرند آقا جمشید است و کت آبی رنگش!!!!!!! پرسش میکنند آقا جمشید با کت آبی رنگش چه فرقی دارد؟؟؟ پاسخ میدهند آقا جمشید همان کت آبی رنگ است!!!! اما نمیتوانیم پرسش کنیم چرا این کت آبی از همیشه تا همیشه میخواهد اینگونه باشد؟ اگر بپرسند این ذره چرا نیست>> پاسخ این است که عدم و وجود نداشتن نتیجه پردازش مغزی انسان است و چیزی نمیتوانسته نباشد و نبودن ساخته و پرداخته ذهن ماست . اگر بپرسند قبل از آن چه بوده > پاسخ این است که همیشه بوده اما آیا این همیشه بودن و این نابود نشدن و یا مثلا جنبیدن یا هر ویژگی که دوست دارید به آن نسبت دهید گرفتار یک باید نیست؟ این باید از کجا آمده است؟ چرا جهان بگونه ای نباشد که کت آبی اصغر آقا!(کوارک ها مثلا) از ازلی و ابدی بودن دربیاید؟ چرا این ذره خصوصیتی غیر از این نداشته باشد؟ اگر از ما پرسش کنند آنچه در جهان پیرامون مییابیم چه علتی دارد یا بپرسند علت جهان چیست ، قطعا پاسخ شما کاملترین پاسخ است. اما اگر بپرسند چرا این آجرها(کوارک ها) که این بنای عظیم از انسان و حیوان و دریاها و کوه ها را بوجود آورده اند(با جا عوض کردن!!) خود گرفتار ویژگی خود هستند(همیشه بودن و ذاتی بودن حصوصیت یا خصوصیاتشان) پاسخ چیست؟ هر چیز مادی ویژگی خاصی دارد حتی اگر آن چیز آنقدر بنیادین(مثل کوارک ها) باشد که تنها یک خصوصیت داشته باشد(که قابل تفکیک از موجودی دیگر شود) باز تصور میکنم این پرسش باقی است که چرا به این شکل و نه به شکل دیگر؟ می گویند جهان بی نهایت بار تپش کرده و هر بار و در هر تپش موجودی خاص(مثلا یک سوپر نیرو!) حاضر شده که جهان هایی متفاوت ساخته و این یکی اتفاقا من و شما را ساخته است!!!!!!!! پرسش من این است که چرا این کت آبی(کوارک ها) که گاهی آقا جمشید که آن را به تن کرده می شود و گاهی همین کت باقی می ماند!!!!!! گاهی انرژی می شود و گاهی ماده، با چنین خصوصیت ازلی و ابدی وجود دارد؟ خب چه اشکالی داشت خصوصیت این ذرات به گونه ای بود که هیچ تپشی صورت نمی گرفت و از بی نهایت بیگ بنگ هم خبری نبود! چه اشکالی داشت این ذرات خصوصیتی مثل نابود شدنی بودن داشتند و چرا گرفتار خاصیت نابود نشدنی بودن هستند و در جهانی بسته گرفتارند؟ پس با این نگاه اگر کسی بگوید جهان ازلی و ابدی است می پرسیم چرا این آجرها(کوارک ها یا همان کت آبی آقا جمشید!) اینگونه اند ؟ و اگر کسی بپرسد چرا جهان شروع و اتمام دارد باز میتوانیم بپرسیم چرا کوارک ها این ویژگی را دارند؟؟؟؟؟ چرا ازلی و ابدی نباشند؟!!! من علت مادی این ذرات و حفظ خصوصیتشان را میخواهم و چون از ماده هستند جزئی از قانون علت و معلولی ما به حساب می آیند نه خارج از آن ، پس به دنبال علتی فرا مادی نیستم. پرسش من اینست>>> کوارک ها چرا شما این خصوصیت و ویژگی را دارید و چرا شکل دیگری نیستید؟(مثلا نابود شدنی) تا با این روش بتوانید جهانی با موجودات مختلف بسازید؟ من تصور میکنم هر موجود مادی علتی مادی دارد. علت مادی جهان کوارک و ها و این آجرها هستند! اما علت این رفتار ذاتی کوارک ها کدام علت مادی است؟؟ 🌺
🌺 گمان میکنم همه ی گرفتاری بما بر سر فرایافت واژه ی "علت" است. ما دو جور انگیزه میتوانیم بپنداریم: ١ - انگیزه ی هستی (علت وجود) ٢- انگیزه ی پدیده ها (علت حوادث) بر این پایه، پرسش شما به انگیزه ی گونه ی دوم برنمیگردد که همان دگرگونی های چینشی را روشن میکند، پرسش شما به انگیزه ی هستی و روشن تر بگوییم، به چرایی هستی بر میگردد: ما چرا هستیم، چرا جهان اینگونه که هست، میباشد و نه جور دیگر. پاسخ در این جا این است که جهان هر جوری که میبود، باشندگان آن ( اگر آن جهان باشندگانی هوشمند و خودآگاه میپرورد)، نیز همینن پرسش را از خود میکردند. اگر ما بجای دو چشم سه چشم هم داشتیم میگفتیم چرا سه چشم داریم و دو تا نداریم.
بر این پایه ، اینکه ما هستیم و کت حسن اقا ابی است، هیچ ارزش ویژه و بالاتری از یک ورتش دیگر ، برای نمونه سیاه بودن کت حسین اقا ، ندارد و همه ی اینها در بیخ هم ارز و یکسان هستند. روشن است که از آنجا که ما هومن ها خود را برترین و تافتهی جدا بافته میدانیم، برای هستی خود در پی روشنگری بزرگوارانه تری ! میگردیم که ارزش بودن ما را با ارزش بودن مورچه یا ارزش جهان های "جوردیگر" یکسان نشمارد و می پنداریم مکه نیروی برتر بوده که خواهان پدید امدن و سروری ما بوده است . همین پندار را دایناسورها هم میلیون ها سال لابد داشتند ولی ناگهان یک سنگ سرگردان آسمانی به کژپندار ایشان پایانی برّنده و بی آمرزش داد. ( جدا از اینکه، این پرسش چرا، به خود همان نیروی پندارین برتر هم بر میگردد )
پس پرسشی که به سرشت ماده بر میگردد، پاسخ ندارد، ماده همین است که هست و اگر جور دیگری هم بود ( که شاید در جهان های مولتی ورزوم جور دیگر باشد) بازهم در بیخ یکسان بود چون سرانجام همه چرا ها به ویژگی های سرشتین و جدایی ناپذیر گوهره ی مهادین جهان برمیگردند که برای آن، دیگر چرایی پنداشته نیست. • پارسیگر
من از یک نظر خاص که به جبرگرایی نگاه میکنم میبینم که این دیدگاه میلنگد! مثلا فرض کنید یک فردی از شما میپرسد من در جواب شما جمله a را خواهم گفت یا جمله b را سپس طرف مقابل هرچه شما بگویید در عمل برعکسش را میگوید مثلا اگر شما بگویید a او b را میگوید!
در چنین حالتی جبرگرایی چگونه معنا پیدا میکند؟!
در اینجا رفتار ایشان دارای قانون خودش است و اگر شما میخواهید که او الف را بگوید، باید ب را به او بگویید ولی روی الف سرمایه گذاری نمایید. این همان داستان "دیو وارونه کار" در شاهنامه است که رستم، در پاسخ پرسش او که تو را به دریا یا به کوه بیفکنم، از آنجا که ترس داشت به کوه بخورد و لورده شود، به دیو گفت که من از دریا و نهنگ میترسم، مرا به کوه بیفکن، و دیو او را به دریا افکند. پس شما اینجا باید فاکتور "آگاهی" یارو را هم باید به گردآیه ی قانون های تان بیفزایید تا از او رفتاری را میخواهید دریافت کنید! • پارسیگر
why should we preserve our language ? Whats the Most important reason ? Pls Answer me in english , Bcz im gonna report about this question :D
All and every value derives itself from the value of life. In simple words, the good things, are those which help the humans in the way to a better life.If you have a good car that facilitates your life, which is reliable and need only the basic service, you are rather to keep it, to mend it, if it takes damages from environment and from the erosive hand of time. But else, if your car, although expensive, is not reliable, ( a breakdown in mid of Arizona Desert is no fun) you have to think about a new one, a more efficient, more durable, more useful and thus, more valuable for your life! A language is in this aspect, the same as a car, only that it belongs to a group of people, to an special culture etc. If Vatican preserves the Latin language, this is for the sake of its usefulness for the communication between all these priests from all these countries , which each one has another language. A language is a living, dynamic thing, entangled in evolution, which can lead it to higher degrees of perfection, or, it can decline, be attacked and fall down to lower degrees. If the expense of its restoration or preservation is estimated to be too high, it is not still worth the preservation. It is better to adopt an other existing and more efficient language. For example, the Celtic languages perished and its speakers, changed to roman language , creating the recent French. A language, similar to a religion, is a long lasting matter, and thus, it is very expensive to replace it with a new better one ( translating all these books ...) . It is less costly, if we spend a continuous effort to protect it from harm and decline. And even it is better to try to restore a highly damaged language, as to let it die, because a language has a cultural value too: It is a heritage of our ancestors, with which, they were once so successful over millenniums. which shows that we can still be so. It makes us to what we are. If we ever had something to be proud of it, lets keep it.
آقای مزدک گرامی. اول از پاسخ پست قبلی تشکر میکنم و جالب است که در زمان نوشتن کت آبی رنگ برای انتخاب بین حسن و حسین!! شک کردم اما آخر از اسم جمشید استفاده کردم و در یک مورد کت اصغر آقا!!! اما جالب بود که شما دقیقا از همان کت آبی حسن یا کت سیاه حسین استفاده کردید!! 😄 احتمالا فیلمی سریالی چیزی در حافظه هر دوی ما پنهان بوده که در آن فیلم حسن آقا کت آبی داشته!!!!!!! اما نمیدانم چرا آخر سر به جای این دو اسم از جمشید استفاده کردم!!
3 پرسش کوتاه دارم 1- درست است که اینکه جهان دردها و غم هایی به همراه دارد نمیتواند دلیل این باشد که به خدایی باور پیدا کنیم!(این خنده دار است) اما جدا از وجود داشتن یا نداشتن خدا، آیا قبول دارید که دنیای ما کمابیش غم انگیز است و اینکه بسیار دردآور است که مثلا در این جهان کودکی زندگی میکند که مثلا بخاطر یک بیماری درد می کشد و یا انسانی در اثر گرسنگی میمیرد و.......... آیا قبول دارید که غم ها و درد های دنیا حداقل در ظاهر بیش از خوشی و شادی آن به نظر میرسد؟ 2- شما جایی گفته بودید سالهاست نه شاد شده اید نه غمگین! اما علتش چیست؟؟ چرا با اینها مبارزه کرده اید؟؟ مگر شادی چه اشکالی داشته؟ مغز را نابود می کرده؟؟؟؟ یا توان آنرا پایین می آورده؟؟؟ البته احساساتی که شده اید!!! نمونه اش هم همین چند وقت پیش در حین دیدن فیلم هندی در کنار نوه هایتان 3- علت فاصله و یا عدم علاقه(بعضی مواقع) میان گیلانی ها و مازندرانی ها چیست؟؟؟
آقای مزدک گرامی. اول از پاسخ پست قبلی تشکر میکنم و جالب است که در زمان نوشتن کت آبی رنگ برای انتخاب بین حسن و حسین!! شک کردم اما آخر از اسم جمشید استفاده کردم و در یک مورد کت اصغر آقا!!! اما جالب بود که شما دقیقا از همان کت آبی حسن یا کت سیاه حسین استفاده کردید!! 😄 احتمالا فیلمی سریالی چیزی در حافظه هر دوی ما پنهان بوده که در آن فیلم حسن آقا کت آبی داشته!!!!!!! اما نمیدانم چرا آخر سر به جای این دو اسم از جمشید استفاده کردم!!
3 پرسش کوتاه دارم 1- درست است که اینکه جهان دردها و غم هایی به همراه دارد نمیتواند دلیل این باشد که به خدایی باور پیدا کنیم!(این خنده دار است) اما جدا از وجود داشتن یا نداشتن خدا، آیا قبول دارید که دنیای ما کمابیش غم انگیز است و اینکه بسیار دردآور است که مثلا در این جهان کودکی زندگی میکند که مثلا بخاطر یک بیماری درد می کشد و یا انسانی در اثر گرسنگی میمیرد و.......... آیا قبول دارید که غم ها و درد های دنیا حداقل در ظاهر بیش از خوشی و شادی آن به نظر میرسد؟ 2- شما جایی گفته بودید سالهاست نه شاد شده اید نه غمگین! اما علتش چیست؟؟ چرا با اینها مبارزه کرده اید؟؟ مگر شادی چه اشکالی داشته؟ مغز را نابود می کرده؟؟؟؟ یا توان آنرا پایین می آورده؟؟؟ البته احساساتی که شده اید!!! نمونه اش هم همین چند وقت پیش در حین دیدن فیلم هندی در کنار نوه هایتان 3- علت فاصله و یا عدم علاقه(بعضی مواقع) میان گیلانی ها و مازندرانی ها چیست؟؟؟
٢- درست است من دچار سهش ها میشوم ولی شادی و اندوه در دیدن فیلم ها، شادی و اندوه راستین نمیباشد. اندوه راستین زمانی است که برای نمونه مادر یا پدر شما روی در خاک پنهان کنند و شادی راستین اینکه به یک آرمان و کامیابی راستین برسید، برای نمونه در آیین پایان دانش اموختگی فرزندتان، در پیروزی نیرو های سیاسی آزادی خواه و داد خواه در کشوری ... ولی آدمی که پیر میشود و در زندگی اندوه های بزرگ راستین و شادی های بزرگ راستین هم می بیند، از چیزهای کوچک دیگر که در زندگی اش روی میدهند، دیگر سهس راستین شادی و اندوه ندارد. درست مانند یکی که سالها در رینگ بوکس بازی کرده و اگر زمانی در خیابان یکی دو تامشت بهش بزند، برایش مانند رنجه ی مگس است و از آن براستی دردش نمیآید. پس من بدست خود این سهش هارا در روان خود نکشته ام ، بساکه : " کتک خور من ملس شده است". وگرنه این سهش ها از زیبا ترین آورین- های زندگی هستند که دستکم به یاد شما میاورند که زنده هستید! --- ١- درست است، در این جهان اندوه بیش از شادی دیده میشود و هومن همواره در آرزوی بهشت گمشده و باغ عدن است که نشان میدهد که زمانی در گذشته، مردم روزگار شادتری داشته اند. یکی از برترین و آشناترین نیایش های آریاییان که در سنگنبشته ها بجای مانده، در باره ی ستایش شادی است و اینکه اهورا مزدا ، هومن را در بیخ برای شادی و شاد بودن آفریده است و این اهریمن است که شادی را از او گرفته و به جهان اندوه فرو فکند . مزدک بامداد که خود یک موبد دانشمند بود، از نوشته های زرتشتی و مغان، چنین سفرنگ نمود که آن دیو اهریمنی که شادی را از هومن گرفت، همانا دیو "آز" است که این نام به همان "حرص خوردن" ویژگی داده شد. ( در باستان، رفتار های بد را به رخنه ی دیوان در روان آدمی بر میبستند و واژه ی "دیوانه" هم از همین باور آمده است) بزبان دیگر، مزدک بامداد نخستین کسی بود که ریشه ی پیدایش اندوه و بدبختی هومنی را دریافت که همان آز و فزاده خواهی و کوشش در گرفتن بهره ی کار و رنج دیگری برای خود میباشد. پس هومن ایراخته به بدبختی است تا زمانی که دادگری همبودین پدید بیاید و "دیو آز" شکست داده شود و شادی دوباره بسوی هومنی بازگردد. روشن است که اگر برای نمونه، هزینه هایی که برای ساخت ناورهای هواپیمابر و موشک ها و بمب های نوترونی و .. میشود، در راه دانش پزشکی، زمین شناسی و ژنتیک، فیزیک و .. بکار رود، بیماری و ویرانی و هتّا مرگ از جهان ریشه کن خواهد شد. ----------------------- ۳- کمتر همسایگانی را دیده ام که باهم بسازند. در باختر زمین هم که بودم، میدیدم که همسایه ها بر سر اینکه شاخه ی درخت ان یکی دو سانت در زمین این یکی سایه انداخته است، روی هم هفت تیر میکشند و در بهترین ایستار، پیش دادگاه میروند ! اینها هم چنین ناهمسازی هایی داشته اند که یکی از انگیزه های آن، این است که تبریان، بسیار دینزده تر از گیلان هستند، چون تبرستان پیشتر از گیلان به چنگار اسلام آلوده گشت و علویان که گروهی سختگیر در دین بودند، در تبرستان ( مازندران) فرمانروایی آهنینی داشتند و همواره میخواستند که قلمرو خود را به گیلان نیز گسترش دهند ولی خب، از پس دیلم بر نمی امدند! ----------------------- ۰- در اینگونه گفتگو ها که گزینش میان آدمهای الف و ب هست، از نام های حسن و حسین به انگیزه ی نزدیکی آهنگ، سود بسیار برده میشود و اینکه دو تن یکسان را نشان دهند. در گفتگو های دادیک، از نامهای عمرو زید بجای آن سود جسته میشود. • پارسیگر
آقای مزدک تحصیلات من در رشته فیزیک نیست و همیشه وقتی با پرسش عوامانه مردم در مورد اینکه بیگ بنگ کجا بوده؟ و مکان چیست و در حال حاضر جهان در کجا در حال گسترش است، روبرو می شدم پاسخ درستی نداشتم. مکان واقعا چیست؟ جهان در لحظه بیگ بنگ کجا بوده؟ و در کجا در حال انبساط است؟
آقای مزدک تحصیلات من در رشته فیزیک نیست و همیشه وقتی با پرسش عوامانه مردم در مورد اینکه بیگ بنگ کجا بوده؟ و مکان چیست و در حال حاضر جهان در کجا در حال گسترش است، روبرو می شدم پاسخ درستی نداشتم. مکان واقعا چیست؟ جهان در لحظه بیگ بنگ کجا بوده؟ و در کجا در حال انبساط است؟
هر جاییکه شما و ما هستیم، همان جایگاه مهابنگ است ، چرا که این خود "جا" بوده که واگسترده شده است و ماده را به همراه خود کشیده و میکشد. برای انگاشت این رویداد، نمونه ی گیرایی هست، اگر جهان را یک بادکنک ۴ گسترایی بینگارید، پوسته ی بادکنک همان اسپاش سراسر جهان است و این بادکنک هی دارد بزرگتر میشود. همه چیزهایی که یک زمان، نزدیک هم و بساکه روی هم بودند، ناگاه دورای بزرگ و بزرگتری از هم پیدا میکنند. جایگاه همان ریخت هندسی ماده است که دارای چنیدین گستراست (١١ گسترا) که از آن اینبار ۳ تایش باز شده است و دیگر گستراها همچنان ریز مانده اند. در یک جهان دیگر میتواند ٢ یا ١۰ تای آنها باز شده باشد و باشندگان سراسر دیگری را پدید آورده . هم اکنون هم جهان در خود در گسترش است و چیزی بنام جا، در "بیرون" از این جهان را نمیتوان انگاشت و یا پذیرفت چرا که یک پدیده ی درون جهانی است.
هر جاییکه شما و ما هستیم، همان جایگاه مهابنگ است ، چرا که این خود "جا" بوده که واگسترده شده است و ماده را به همراه خود کشیده و میکشد. برای انگاشت این رویداد، نمونه ی گیرایی هست، اگر جهان را یک بادکنک ۴ گسترایی بینگارید، پوسته ی بادکنک همان اسپاش سراسر جهان است و این بادکنک هی دارد بزرگتر میشود. همه چیزهایی که یک زمان، نزدیک هم و بساکه روی هم بودند، ناگاه دورای بزرگ و بزرگتری از هم پیدا میکنند. جایگاه همان ریخت هندسی ماده است که دارای چنیدین گستراست (١١ گسترا) که از آن اینبار ۳ تایش باز شده است و دیگر گستراها همچنان ریز مانده اند. در یک جهان دیگر میتواند ٢ یا ١۰ تای آنها باز شده باشد و باشندگان سراسر دیگری را پدید آورده . هم اکنون هم جهان در خود در گسترش است و چیزی بنام جا، در "بیرون" از این جهان را نمیتوان انگاشت و یا پذیرفت چرا که یک پدیده ی درون جهانی است.
هر جاییکه شما و ما هستیم، همان جایگاه مهابنگ[١] است ، چرا که این خود "جا" بوده که واگسترده شده است و ماده را به همراه خود کشیده و میکشد.
مشکلی با این ندارم. چیزی مثل رقیق شدن. تنها فاصله گرفتن ذرات
اگر جهان را یک بادکنک ۴ گسترایی[٢] بینگارید، پوسته ی بادکنک همان اسپاش[٣] سراسر جهان است و این بادکنک هی دارد بزرگتر میشود. همه چیزهایی که یک زمان، نزدیک هم و بساکه[٤] روی هم بودند، ناگاه دورای[٥] بزرگ و بزرگتری از هم پیدا میکنند. جایگاه همان ریخت هندسی ماده است که دارای چنیدین گستراست (١١ گسترا[٦]) که از آن اینبار ۳ تایش باز شده است و دیگر گستراها[٦] همچنان ریز مانده اند. در یک جهان دیگر میتواند ٢ یا ١۰ تای آنها باز شده باشد و باشندگان[٧] سراسر دیگری را پدید آورده .
خب مغز من میتواند مدلی از یک جعبه را فرض کند که این جهان در آن جعبه گیر افتاده است! مثلا شما وقتی با چکش بر روی چیزی بکوبید ممکن است تغییر شکل هندسی دهد( مثلا پس از بیگ بنگ گذشته که 3 بعد داشته، پس از این بیگ بنگ 5 بعدی شود) و با این تغییر شکل دیگر در آن جعبه جا نشود!!! مثل اینکه بخشی از آن که در اثر ضربه چکش فشرده شده، دیگر اجازه ورود این جهان به داخل آن جعبه را ندهد. پس اینکه این مکان و معنای آن چیزی درون جهانی هم باشد، با این پرسش روبرو است که در کجا در حال انبساط و رقیق شدن است. درست است که مکان و معنای آن توسط مشاهدات من و پردازش مغزی من از جهان در حال انبساط پدید آمده اما باز این پرسش را به همراه دارد که این رقیق شدن در کجا است؟ یا در چه چیز است؟ وقتی ذهن من میتواند این مجموعه را دز جعبه ای فرضی قرار دهد، از کجا معلوم که واقعا وجود چنین جعبه ای مردود باشد. اینکه خود مجموعه ی در حال انبساط مفهوم مکان را بوجود آورده مشکلی نیست. مشکل اینست که چرا برای کل این مجموعه نتوانیم مکانی فرض کنیم؟؟ ماده که ذراتش از هم فاصله گرفته قابل فهم است اما خود این ماده نیاز به تعیین جا و مکان دارد چون بی نهایت نیست و بالاخره محدود است(حتی اگر خیلی منبسط شده باشد)
خب حالا علت این مجموعه ی بی نهایت مادی به نام x چیست؟ آیا نباید علت x هم مادی باشد؟؟؟
"جهان مجموعه وضع های واقع است"، از دیدگاه علمی این وضع های واقع در جهانِ مادیِ ما همگی معلول علتی مادی اند، ولی خود جهانِ مادی یک فکت یا یک وضع واقع نیست و فرض کردن علت برای آن معنی ندارد.
"جهان مجموعه وضع های واقع است"، از دیدگاه علمی این وضع های واقع در جهانِ مادیِ ما همگی معلول علتی مادی اند، ولی خود جهانِ مادی یک فکت یا یک وضع واقع نیست و فرض کردن علت برای آن معنی ندارد.