-- گذشته از این، هومن جانور همبودین است و همبود نیاز به قانون دارد. اگر این را بپذیریم، میبینیم که برای پدید اوردن این قانون، نیاز به قانونگذار است. از انجایی که هیچ قانونی, بی پایندان انجام پذیری ( ضمانت اجرایی) آن، ارزش ندارد، نیاز به دستگاهی هست که قانون را بجای اورد و انجام دهد، دزد را بگیرد و .... و همچنین نیاز به داوری داریم که ستیزه ها میان هومنان را داوری نماید. پس ما از نیاز قانون داشتن، به نیاز از سه نهاد میرسیم: 1-نهاد قانونگذار (گذاشتن= قرار دادن، ..) ، 2- نهاد قانونگزار (گزاردن = انجام دادن، اجرا کردن)، 3- و نهاد دادگزار. در این میان دومی همان "دولت" است، همان که باید قانون را به انجام برساند، دزد را بگیرد و ...
این هم بیجاست ! هیچ کدام از لیبرال ها و سرمایه سالاران غرب نمیگویند دولت نباید باشد اتفاقآ صحبت این لیبرال های عزیز این است دولت حق دخالت اقتصادی را ندارد و باید کار قانونی خود از جمله گرفتن دزد و کسانیک ه میخواهند یک شبه انقلاب کنند و کشور به قهقرا ببرد را بگیرد
دوست گرامی ما هم این را میدانیم و من هم فیلم Das Experiment (برگرفته از همین) را دیدهام.
این چیزیکه شما میگویید ولی همچنان پیوند علّی نیست, تنها آروین[1] مرزمند است. در آزمایش نامبرده هم گروهی را تشویق میکنند که زورگویی کنند, گروهی را تشویق میکنند که سازوار[2] شوند و بیشتر روی این نکتهیِ روانشناسی است که اگر شما کسی را بیازارید یا ببینید او را آشکارا زیر پا له میکنند, حس "همدردی" اتان را از دست میدهید و وارونه.
دولت نیز دقیقا نهادیست مشابه که در آن شما حقوق میگیرید تا از مرزهای قانون دفاع بکنید. ببینید، من در آن جستار گذر از حکومت هم گفتم که دولت زاییدهی بحران است، یعنی تنها زمانی معنای وجودی پیدا میکند که شما از قانون گذشته باشید، در محدودهی قانون دولت معنا ندارد و یک نهاد کاغذبازی و بوروکراتیک بیشتر نیست(که وجود داشتن یا نداشتن آنهم اهمیتی ندارد)، زمانی دندان جانور را میبینید که از محدودهی قانون عبور بکنید، و در آن شرایط دولت دقیقا نهادیست که در آن گروهی از افراد استخدام شدهاند تا شما را سرکوب بکنند. قدرتی که به پلیس داده میشود دقیقا از جنس همانیست که در این آزمایش مورد برسی قرار گرفته.
اینجا یک شر متعدد هم در کارست که هرچند ما تحت سلطهی قانون هستیم و نمیتوانیم نباشیم، دولت در کشورهای دیکتاتوری(از جمله دیکتاتوری پرولتاریا=دیکتاتوری اکثریت)نیست، و در دولتهای دموکراتیک هم «میتواند» نباشد. یعنی این تصور که چهارچوب عملیاتی دولت را مشخص میکنیم و قدرت را به آن میسپریم و با خیال راحت زندگیمان را میکنیم، اغلب نادرست از اب در میآید و دولت میکوشد تا قدرت خود را از روشهای گوناگون افزایش بدهد و به نوعی در چالش مداوم با جامعهی مدنی به سر میبرد.
باز هم درست است, ولی ما که نمیخواهیم رقابت را ریشهکن کنیم, یا همه را برابر کرده باشیم. همانجور که امروز شما برای دختربازی با مردی گلاویز نمیشوید (مگر در کشورهای واپسمانده) و بجایش با خوشپوشی و خودروی بهمان و ادکلن بیسار پیش میروید, بهمین سان نیازی هم نیست همآوردی[3] هومنان[4] در تراز[5] یا کار کن بهرهده, یا گرسنه بمان و بمیر باشد. میشود همین را کمی هومنیزیده و به ترازی والاتر برد.
البته
من میخواهم رقابت را یکسره ریشهکن بکنم، یا دستکم حالت «پیروزی-شکست» آنرا از میان ببرم، در جامعهی کمونیستی در معنای مارکسی آن، یعنی مرحلهی نهایی گذار از سوسیالیسم به کمونیسم که دولت، طبقه، مالکیت خصوصی، ارتش، پلیس و ... از میان رفته نیز هدف نهایی همین است. این بحث را با مزدک در جستار دیگر پی خواهم گرفت.
برگزیدگی[15] دادن کاری است بسزا و فرنودین[16]. همانجور که هر کس میپذیرد دشواری ایران نخست اسلام است, سپس بهرهکشی است, سرانجام همان بهرهکشی میان زنامرد. روشن است تا آن زمان میتوان هزینههایِ اندکی روی ستیز با نابرابری زنامرد هم نمود, ولی خرد و فرنود[17] حکم به برگزینش بر پایهیِ مهندی[18] میدهند.
ترجیح در شرایطی درست است که نابودی یک عنصر نامطلوب به گسترش دیگری نیانجامد یا نابودی هردوی آنها با یک بها ممکن نباشد و ... استدلال ما آنست که مدل سوسیالیستی اقتصاد، یک عنصر نامطلوب(نابرابری و سرکوب اقتصادی)را تا اندازهای برطرف میکند و یک عنصر نامطلوب دیگر(نابرابری و سرکوب سیاسی)را تشدید.
دولت هم یک ابرسازواره[1] است, ولی از بخشهای گوناگون برساخته[2] شده. پس آری, درسته, گاهی همچون یاختههایِ[3] پیکر که زیر فرماندهی مغز میباشند و بناچار در پیروی از فرمان نادرست خویشکشی, اینها هم کشته میشوند. ولی خوب گاهی و پُرگاه[4] هم نمیشوند. نکته اینجاست شما تردستانه این "گرایندی[5]" و این "توان راستادهی" را از مردم گرفته و برای ما همواره یک چهره از دولت میپنگارید[6]: هر چه دولت بزرگتر باشد, بدتر میشود.
اینکه تکرار همان حرفهای پیشین است و چیز جدیدی ندارد. متشکل بودن بدنهی دولت از افراد ربطی به ساختار آن نمیتواند داشته باشد و قرار گیری این افراد و کارکردی که برای دستگاه دارند از پیش مشخص است. شما در دستگاه وظیفهای دارید که اگر آنرا انجام ندهید مجازات میشوید، این وظیفه را هم خود دستگاه مشخص میکند و فرد قادر به عدم پیروی از آن نیست. اگرهم باشد برایش بهای سنگین خواهد داشت.
توان راستادهی مردم محدود است در میزان وابستگی که به دولت برای گذران زندگی روزمرهی خود دارند و قدرت اجرایی دولت، دولتی که میتواند همهی مردم را در همهی شرایط کنترل بکند هیچ تاثیرپذیری از مردم نخواهد داشت فارغ از اینکه دیل وجودی آن در آغاز چه بوده و ما چه برنامهای برای آن داشتهایم. در همین لیبرالدموکراسی نیز اگر توانستهاند کمی از هار بودن دولت بکاهند بدلیل مکانیزمهای پیچیدهای برای تضعیف سیستماتیک آن، و گرفتن اهرمهای کنترل پرشمار از آنست(از تفکیک قوا گرفته تا فدرالی کردن و ...). تازه این «راستادهی» مداوم هم اثر نمیکند و در کشوری همچون ایالات متحده که دولت سالا صدها هزار شکایت دریافت میکند باز شاهد سوء استفادهی مداوم از قدرت در ابعاد کوچک و بزرگ هستیم.
و علاوه بر تئوری، در تجربهی تاریخی هم دولت هرچه بزرگتر، شریرتر.
نکتهای که جا انداخته شد: واداشتن[7] یک دولت به درستکاری, میلیونها بار آسانتر از واداشتن میلیونها تن و سازمان و ... به درستکاری است.
در کنار آن, دیدگاه شما هیچ ریشهای نه از فرگشت[8] میگیرد (نیکخواهیِ و درستکاری بیشینهیِ[9] مردم) و نه از فرنودسار[10] (هیچ پیوند علّیای میان خونتشنگی و قدرت ننمایاندید).
پیوند علی میان سلطهورزی و قدرت آنست که شخص مشتاق به حفظ و گسترش قدرتیست که در اختیار او قرار گرفته نه از دست دادن آن. و نیز گفتیم که شخص قانونگزار نسبت به شخص تحت قانون دارای اختیار و قدرت است که حتی در کنترلشدهترین انواع نیز مورد سوء استفادهی روزمره قرار میگیرد.
پراکنش فیزیکی قدرت تاثیری در توانایی ما برای کنترل آن ندارد، اتفاقا شاید ارتباط مستقیمی وجود داشته باشد میان تمرکز قدرت و افزایش شدت و گسترهی نفوذ و توانایی سلطهورزی آن. چنانکه این قدرت هرچه بیشتر در میان افراد جامعه پخش شده باشد، توانایی آن افراد برای سوء استفاده از آن کمتر و کمتر میشود.
سرکوب هم یک ابزار است در دست "برخی" در یک دولت, که میکوشند با سرکوب آن باز برخی نیازهای "نامشروع" خود را برآورده[11] سازند. این نیازها در یک سامانهیِ[12] سرمایهداری و بهرهکشی "نامشروع" هستند, زیرا سودِ برخی همان زیانِ دیگران است; ولی در سامانهای که سود دیگران زیانِ شما نباشد, پس نیاز شما سرکوب آنها نخواهد بود.
مشروع و نامشروع را انتخاب شخصی افراد است که مشخص میکند نه خیالپردازیهای من و شما از فراز برج عاجمان، اگر مردمی انتخاب کردند که دوست دارند در جامعهی سراسر بهرهدهی و نوکری زندگی بکنند حق بدیهی و طبیعی آنهاست و به زور نمیتوان همچون پیامبر اسلام کسی را زنجیر زد و به بهشت برد. پیرو همین استدلال،
اعمال قدرت دولت همواره نامشروع خواهد بود زیرا حق انتخاب از فرد برای عضویت در جامعهای که آن قانون درش تحریر و اعمال میشود گرفته شده و کسی از او شخصا نپرسیده آیا میخواهید (مثلا) حداکثر سرعتی که با آن رانندگی میکنید ۱۲۰ کیلومتر در ساعت باشد یا نه. در دموکراسی چنین انتخابی وجود ندارد، در دولت شوراها نیز چنین انتخابی وجود نخواهد داشت زیرا در هر دو مدل مشروعیت را برآمده از نفع حداکثر ممکن مردم میدانند نه افراد انسانی.
این هم بیجاست ! امروزه بسیاری از کارخانه ها مواد اولیه را خودشان تهیه میکنند و مالکیت آن معادن را نیز در اختیار دارند . اگر اینچنین هم نباشد کارخانه دار میتواند برود با یک کارخانه چرم ساز در آن سر دنیا معامله کند و نیازی نیست دولت ساخته شود تا آن را با یک کارخانه که احتمالا سهمی در آن دارد هماهنگ سازد . اگر کارخانه داری عرضه این چیز ها را هم ندارد باید دیر یا زود جمع کند نه اینکه انقلاب کند و دولت بسازد .
بیجاست، سفسته "آویزان شدن از نمونه" بجای پاسخ به خود نکوهش که : کارخانه های و نهاد ها و .. همه باهم دارای پیوند هستند و یک یا چند نهاد باید برای برنامه ریزی کلان و سراسری مانند کشیدن راه ها، ساختن اموزشگاه ها، داوری در گاه ستیز میان نهاد ها و ... از سوی همه ی این دست اندرکاران برگزیده شود که اگر از سوی رایزنگاه های (شورا ها) کارگری برگزیده شود، میشود دولت شوروی ! (از واژه ی شورا) ، اگر با "دمکراسی" پارلمانی باشد، میشود دولت سرمایه داری با وزیراد راه و وزیراد آموزش و پرورش و ... و همچنین پارلمان و دادگستری و ... • پارسیگر
این هم به پای توانایی و قوت سرمایه داری میزنیم که مانند ایران نشده تا با یک مصاحبه وزیر نفت و رئیس دولتش در روزنامه قیمت مواد غذایی اش روی نمودار 100 متر پایین بالا بشود و هر روز مردمش با ترس و استرس و نا امیدی از آینده کشورشان زندگی کنند !
بیجاست، در خود جمهوری اسلامی سرمایه داری هار فاشیستی فرمانرواست! بحران های کشور ها بزرگ سرمایه داری را هم میتوانید در تاریخ بخوانید!! • پارسیگر
این هم بیجاست . اکنون بسیاری از کمپانی های چند ملیتی غرب هر یک در چین شعبه دارند و از نیروی ِ کار چین بهره میکشند آن هم به صورت شبانه روزی ! چین را هم این کمپانی ها چین کردند وگرنه تا چند دهه پیش همان کشور تریاکی بود که نمیتوانستند آب دماغشان را بالا بکشند و هر روز مردمشان در زندان ها به دست حزب کمونیست کباب میشدند !
بیجاست! چین را کمونیست ها آباد کردند و چنان بازار آینده داری بود که نیکسون برای گشودن و همکاری با ان، راهی چین گردید. کمپانی های یاد شده هم برای خوشبختی مردم چین چنین کاری نکردند، برای سود بیشتر این کار را کردند و از تراز ارزان دستمزد ها در چین بهر بردند وگرنه مزدی که به چینی ها میدهند برای توان خرید در خود چین، کم نیست. بیشتر بهره کشی از کسانی میشود که سرانجام فراورده های ساخت/مونتاژ چین را میخرند که بیشتر بیرون از چین هستند، مانند خریداران آیفون. به این میگویند صدور بحران ! • پارسیگر
جای خرسندی دارد بعد از 40 صفحه که ما گفتیم و دیگران گفتند دست آخر به این نتیجه رسیدند از مخالفت پایه ای با نظام سرمایه داری دست بردارند و به دنبال نوعی از سرمایه داری یاشند که کمی سیمای انسانی تر داشته باشد ! همان چیزی که همه لیبرال ها و طرفداران نظام های سرمایه داری با تئوری های گوناگون در پی آن هستند .
خنده دار تر از این برآورد شما، این است که هنوز هوش نکردید که فند سرمایه داری و سامانه ی سرمایه داری خودینه دو چیز جدا هستند. مانند یک کارد که هم میتوان با ان آدم کشت و هم میتوان جان کسی را با کارد پزشکی با ان رهایی بخشید، فند سرمایه داری هم در دست سرمایه دار خودینه، کشنده و در دست همگانی، مانند دولت کمونیستی یک ابزار رهایی بخش است، چرا که بهره ی بدست آمده از این بهره کشی با همنبازی خود کارگران، برای خود کارگران در بهبود زندگی کارگران بکار میرود و اینگونه نیازی به صدقه سرمایه داران مفت خور ، که خود همین را هم از کارگر چاپیده اند، نمی باشد! سخن شما همن است که حاجی بازاری مفت خور در عاشورا یک خورشت قیمه هم به قمه زنان " خیرات" میدهد تازه آنهم پس از بازی دادن خرس و به بها ی زنجیر زنی ( اعلام وفاداری) • پارسیگر
این هم بیجاست . کارگران خود نیروی مقابل دولت هستند و جزء نیروی سرمایه به حساب می آیند ! در هر کشوری یک کشاکش باریکی بین دولت و سرمایه داران بازار برای تصاحب نیروی کار وجود دارد برای همین دولت سعی میکند با اجری قانون های سخت تمرکز نیروی کار را همواره در بدنه خودش بیشتر کند و تبدیل به ماشین اقتصادی کشور شود . برای همین در ایران کسی که در جستجوی کار است کار دولتی را میپسندند ولی وقتی میرود امریکا کار آزاد را ترجیح میدهد . نکته دیگر اینکه در کشورهای کمونیستی هیچ کنترل اجتماعی بر روی دولت وجود ندارد زیرا تمرکز قدرت در بدنه دولت عملآ دولت را به یک توتالیتاریسم میکشاند که دیگر هیچ کسی توانایی رویارویی با آن را ندارد . اینکه بلوک شرق هم فرو ریخت مسلمآ به خاطر کشور های سرمایه داری غرب بوده است ! زیرا بهترین گزینه و تضمین کننده دموکراسی تا کنون بودند و هستند .
??😃
بهتر است کمی سواد خود را بهتر کنید تا دچار یاوه گویی نشوید!
این هم بیجاست ! هیچ کدام از لیبرال ها و سرمایه سالاران غرب نمیگویند دولت نباید باشد اتفاقآ صحبت این لیبرال های عزیز این است دولت حق دخالت اقتصادی را ندارد و باید کار قانونی خود از جمله گرفتن دزد و کسانیک ه میخواهند یک شبه انقلاب کنند و کشور به قهقرا ببرد را بگیرد .
😃😃😄
بیجا، سخن شماست که سوراخ دعا را گم کرده اید! این نوشته ی من پاسخی به یک دوست آنارشیست بود که نیازی به بودن دولت نمی دید. من میدانم چرا شما پاسخ من به دیگران را گرفته و بدان پاسخ میدهید؟ شما نخست بروید بخوانید که دومن تنباکو برای چی سوخته و سپس بیایید شله زرد آن خدابیامرز را بخورید! --- دزد هم سرمایه داران و بهره کشان رنگارنگ و نوکران آنها هستند. کمونیست هارا هم همین ستم ها پدید اوردند!
همهی تفاوتهای ما بیتردید دارای ریشههای طبیعی هستند و فرگشت در نقش دادن به رفتار آدمی بسیار بیش از آنچه پیشتر تصور میکردهایم نقش داشته. خاستگاه نابرابری هم تفاوت عینی برای قربانی آن ندارد و چه فرقی میکند اگر شما خنگ به دنیا آمدهاید یا بیپول، در هر دو مورد، و در هر دو جامعهی کنونی و ایدهآلی که تصویر میکنید دسترسی کمتری به منابع، توانایی کمتری برای بهرهبرداری از آنها و در پی این استاندارد و شرایط زندگی فروتری دارید. مصنوعی و طبیعی تفاوتی در ناعادلانه بودن آن ندارد و اینکه «فرگشت کرده پس اشکالی ندارد» یا «فرگشت کرده پس قادر به تغییر آن نیستیم» هر دو سفسطه هستند.
طبیعی نه چیزی را درست میکند و نه غیرقابل تغییر، من تصور میکنم همهی ما چپگرایان در ستیز با سلطه و این ادعا که انسان مشتاق به نابودی سلطه و رهایی از آنست سخت به خطا بودهایم و اینطور که به نظر میرسد اکثریت آدمها هیچ مشکلی با تحت سلطه بودن مادامی که حداقلهایی از رفاه و امنیت و … برایشان فراهم باشد ندارند، و بدبینی امثال مکس اشتیرنر که به پیرامون خود مینگریست و میگفت «من انقلابی و آزادیخواه نمیبینم، هرچه میبینم دلال و لاشخور است» الیتیسم یک آدم ضدجامعه نبود، توصیف دقیقی از احوال اکثریت جامعهی بشری بود. ولی با وجود این من همچنان خواستار سلطهگریزی و سلطهستیزی هستم زیرا باور دارم حتی همین اکثریت مشتاق به تبادل امنیت با آزادی اگر طعم آزادی و آگاهی را بچشند آنرا ژرفتر، خواستنیتر و مطلوبتر از آغوش گرم اربابان خود مییابند و ما میتوانیم اینرا دگرگون بکنیم و …
شما میتوانید ادعا بکنید که نابرابری مصنوعی دارای مازاد سلطهآمیز اضافه نیز هست و انواع طبیعی آن فاقد چنان مازادی هستند بنابراین ناعادلانهتر است یا چیزهایی از این قبیل. اما مسأله این است که نابرابری خودش به طور مستقل میتواند یک رذالت اخلاقی باشد و برای تبدیل شدن به چنان چیزی نیازی به سلطه ندارد.
در تضاد میان فرد و جمع بالاخره نقطهای فرا میرسد که ما در آن وادار و ناگزیر به انتخاب یکی به زیان دیگری میشویم، و تلاش برای آشتی دادن آنها و طرح اینکه این تضاد کاذب است یا برآمده از اقتضائات جامعهی سرمایهداریست یا طبیعیست و قادر به فراتر رفتن از آن نیستیم و … پاسخ بسنده نیست بلکه تلاش برای تغییر صورت مسئلهای بسیار دشوار است. اجازه بدهید در قالب یک مثال بحث را بیشتر بشکافیم:
یک مدرسهی خیالی را تصور بکنید که ده کلاس درس دارد، و در هر کلاس درس بیست شاگرد هست که دو تا خیلی خنگ هستند و دو تا خیلی باهوش. ایدهی «از هرکس به اندازهی توانایی، به هرکس به اندازهی نیاز» حکم میکند که دو تای خنگ هر کلاس را جمع بکنیم در یک کلاس و دو تای باهوش هر کلاس را نیز به همچنین، تا در حق هیچکس بیعدالتی نشود و شاگرد خنگ مجبور به رقابت با شاگرد زرنگ نشود، و شاگرد باهوش نیز بدلیل خنگی همکلاسی از پیشرفت عقب نماند و … اما این یک راهحل نیست، فقط به قول مهربد گرامی(به نقل از ژیژک)جارو کردن مشکل به زیر فرش است، زیرا افراد باهوش همچنان بیشتر و بهتر از افراد خنگ پیشرفت میکنند، تنها نمود به ظاهر تبعیضآمیز آن تبدیل به نمود به ظاهر غیرتعبیضآمیز شده، اگرنه تبعیض هنوز هست و تضاد همچنان پابرجاست، تنها بهتر پنهان شده، و نه فقط کمکی عینی به شاگردان خنگ نکردهایم، بلکه شانس رقابت و پیروزی احتمالی ایشان به اندازهی باهوشها از طریق تقلب، پشت کار هزار برابر، شانس و … را هم از ایشان گرفتهایم.
پس این تلاش برای آشتی دادن فرد و جمع بر خطاست، بر سر یک نقطهای یا باید تعالی مطلق فرد را برگزینم، یا همان جمع را. یا اجازه بدهیم اینها با یکدیگر رقابت بکنند و هرکه برنده شد هرچقدر که برنده شد را برای خودش نگاه بدارد و همهی تضادها را بپذیریم، یا، فرد را تا اندازهای فدای جمع بکنیم و دو شاگر باهوش را مامور نظارت درسی و کمک به پیشرفت دو شاگرد خنگ بنماییم، از توانا بگیریم و به ناتوان بدهیم تا شاخص دارایی پایانی همه یکسان باشد.
من شخصاً قادر به نجات خودم در هر دو سیستم خواهم بود زیرا به تواناییهای شخصی خودم ایمان دارم، اما معیار اصلی ما در پایان روز باید آن باشد که کدام مدل قربانی کمتری میگیرد و شدت این قربانی بودن در کدامیک بیشتر است، بیعدالتی که در حق شاگرد باهوش با بستن پای او به پای شاگرد خنگ میکنیم بیشتر است یا رها کردن شاگرد خنگ به حال خودش یا ترحم شاگرد باهوش یا قضا و قدر و …من آنارشیست فردگرا مشکلی با سیستم اول ندارم، زیرا معتقدم پیشرفت هماهنگ جامعه و عدم وجود نابرابری باعث نفع بلندمدت فرد خواهد شد ولو فداکاری مختصری از تعالی حداکثری او لازم باشد، و به دکتر و پیتزازن یک مقدار دستمزد دادن ولو آنکه ارزش کارشان متفاوت باشد باعث میشود جامعه در قالب یک بدن پیشرفت سریعتر، مطمئنتر و از همه مهمتر عادلانهتری داشته باشد، زیرا میزان بیعدالتی روا شده در حق دکتری که نیمی از اضافهی حقوق او را با پیتزا زن تقسیم کردهاند کمتر از پیتزازنیست که چشماندازی برای پیشرفت ندارد، در موقعیت اجتماعی خود حبس شده و شما هم به او میگویید کاری از دست ما ساخته نیست، این تضاد طبیعیست، شما صرفاً خنگتر یا کمزحمتتر یا … از آقای دکتر بودهاید.
مشکل انگیزش هم در هر دو سیستم وجود دارد، در سیستم مطلوب من البته بیشتر خواهد شد و احتمالاً کندترین مدل برای رشد اقتصادی در جهان است، اما اثرات این رشد در همهی ارکان جامعه به یک اندازه و شکل احساس خواهد شد.
پ.ن : راهکار شما برای دستکاری ژنهای مردم برای باهوش شدن مناقشه در مثل است و ما فقط مشکل باهوشتر بودن که نداریم، عناصر غیراقتصادی پر شمار دیگری هم هستند که به نابرابری میانجامند، هوش تنها یک مثال بود. بعد هم ما باید بحث را در ظرفیتهای موجود پیش ببریم و نه خیالپردازی دربارهی ظرفیتهای احتمالی. اینکه نمیشود شما موقعیتی آرمانی را برای من تصویر بکنید و مشکل را از این طریق حل بکنید، منهم میتوانم شرایطی را تصور بکنم که در آن آدمها را به ماشینهای رویاساز وصل میکنند که همه در آن خوشحال و راضی و آزاد و برابر و ... هستند و دیگر نیازی به تغییر سیستم نخواهد بود و ...
بیجاست. من جایی نگفتم که ما باید همه ی دگرسانی ها و برمانده های فرگشتیک را پبذیریم. ( سفسته ی پهوان پنبه) بوارونه، گفتم که ما خود در جایگاه بخشی از طبیعت، میتوانیم فرگشت هوشمندانه را جایگزین فرگشت کورکورانه بنماییم، b.n.همپیشی کور بازار را که به آسیب و بحران و مرگ و میر مینجامد، با سامانه ی بهتر سوسیالیستی و همه پرسی از نیاز های مردم و پسند و خواست های انان جایگزین کنیم و سخنی هم که در باره ی هنداسگری ژنتیک زدم هم آرمانی نیست چون این فندآوری را داریم و داریم در آن به پیش میرویم. گوهر سخن ما این بود که همپیشی فرگشتیک میان هومنان نباید بیگمان با درد و رنج و گرسنگی و جنگ و بهره کشی همراه باشد، چرا که این درست همان فرگشت "طبیعی"، یا همان طبعیتی که جدای از هوشمندی ها و توانایی های ماست، میباشد. این همان قانون جنگلی است که هم اکنون هم در جهان فرمانرواست! ما باید هم انگیزه ی پیشرفت و بهبود هومن را پدید بیاوریم و هم باید "راه" درست آنرا هوشمندانه و خردمندانه چنان پدید بیاوریم که هرکسی که بتواند، در آن تا آنجایی که میکشد، برسد. پس برابری یک فرایافت جدا از برابری شانسهاست. ما داریم از برابری شانس ها، سخن میگوییم. equality of opportunity <> equality Chancengleichheit <> Gleichheit و برابری های ساختگی، همچنان که گویا شما پیش مینهید، به کژزادمانی و ایستایی و سرنگونی هومنی خواهند انجامید. ما نمیتوانیم قانون فرگشت را بشکنیم، میتوانیم انرا در کانال هوشمندانه و کم درد بیاوریم. همانگونه که رود های خروشان را در کشور های پیشرفته با کانال بندی افسار زده ایم و بسود خود بکار گرفته ایم. ما نمیتوانیم همه را به یکسان پاداش دهیم و انگیزه ی پیشرفت را از میان ببریم ولی میتوانیم برای کسی که "نمیتواند" ، دستکم یک زندگی بهنجار بیدرد و در تراز کمینه ای, از دستاورد آنانی که میتوانند، فراهم آوریم. ------ دیگر لغزش شما هم ندیدن پیوند میان همه ی بخش های جهان و طبیعت و هومن ها با همدیگر است. اگر شاگرد باهوش به شاگرد کم هوش یاری میکند، ستمی به او روا نمیشود، به وارونه، او با اینکار از تراز ریسک بدبختی خودش میکاهد، چرا؟ چون اگر این کم هوش را به روزگار خودش رها کنیم، میرود و سنگی ته چاه می اندازد که نیاز به چهل باهوش برای بیرون اوردن ان دارد. مگر همه ی بدبختی ما از ناآگاهی ناآگاهان و نادانی نادانان و بی خردی بیخردان نیست؟ چرا روشنویران میخواهند ناآگاهان را آگاه نمایند؟ بیکارند؟ مگر نمیتوانند مانند اینکه خودتان گفتید، گلیم خودشان را هر جا هم از اب بیرون بکشند؟ پس اینکه انها چنین کاری میکنند درست مانند یاری ان شاگرد باهوش به آن شاگرد کم هوش، دربر گیرنده ی سود دوراندیشانه ی خودشان هم هست. رها کردن کم هوشان و نادادانان ویا برکشیدن انان همین میشود که گروهی طالبان جهان را به گند بکشند! تا کی و تا کجا میخواهید از دست تبهکاری ها و ندانم کاری های نادانان و کودنان بگریزید؟ جهان مرزمند است و آنها سرانجام به شمایی که در غار های یخی قطب شمال هم پناه گرفته باشید، میرسند! • پارسیگر
در جای دیگر گفتیم که آزادی نیاز به تیمار همیشگی شهروندانی دارد که از دلاوری شهرمندی برخوردارند. به زبان دیگر نمیشود که بسپاریم و برویم پی کارمان. همچنان که برای زندگی دم و بازدم پیوسته بایسته است. در هر گونه سامانه ای، چه دولت آژگاهی سرمایه داری یا کمونیستی باشد، چه گروه های پراکنده و انجمن های کارگری آنارشیستی باشند و .. سرانجام کارآمدی هرگونه کنترل، به یکسان که راه کنترل آسان یا سخت باشد، بسته به همین آگاهی و بیداری همیشگی شهروندان است هیچ پایندان دیگر در هیچ سامانه ای نمیتوانید بیابید که سرانجام به این ریشه وابسته نباشد. پس دشورای در بودن دولت نیست، تازه نبود آن بدبختی های بیشتری ، همچنان که در جای خود نوشتیم، ببار میاورد، دشواری در همین ریشه و در خود هومن نهفته است. • پارسیگر
من میکوشم به جمعبندی کلی از موارد مورد اختلاف تا این لحظه از بحث برسم و دیدگاههای خودم پیرامون آنها را کمی منسجمتر بیان بکنم چراکه احتمالا بدلیل گرفتاریها مدتی به نت دسترسی نخواهم داشت و دوباره از عید به آن سو در خدمت دوستان خواهم بود.
نخستین و مهمترین بخش از اختلاف میان ما، مفهوم، کارکرد و جایگاه دولت است. من دولت را نهاد قدرتی مستقل از سرمایهداری میدانم که افراد شریک در آن، مایل به حفظ و گسترش قدرت خود بر افراد بیرون از آن هستند و از همین جهت همواره در تلاش برای حرکت به سوی دیکتاتوری مطلق، و از آن مهمتر بقای مداوم است. میخائیل باکنون در بیانی شیوا گفته بود که دولت تزار اگر لازم بشود و اطمینان کسب بکند که این عمل مایهی بقای آن خواهد شد، تکتک زمینداران و سرمایهداران را اعدام میکند و دارایی آنها را میان کارگران و دهقانان تقسیم میکند. تجربهی تاریخی و آنالیز عملکرد دولتها در صد سال اخیر نیز به ما نشان میدهد که این نهاد دقیقا برخلاف آنچه مارکس، انگلس و لنین تصور میکردند در نقش ترمزی بر ماشین سرمایهداری ظاهر شده که اگر نبود سیستم خود را در تلاش برای حداکثری کردن سود مدتها قبل متلاشی کرده بود. از جمله کشفیات برجستهی مارکس پیروی کور و بیعاقبت اندیشی سرمایه از مسیر سود بود، اینکه تنها قانون حاکم بر آن افزایش سود از هر روش متصور است و منافع بلند مدت عملا در بازاری که ذات آن غیرقابل پیشبینی و برنامه ریزیست معنا ندارد و همه، در همه حال، با تمام توان در حال لفت و لیس بیشترین میزان ممکن هستند.
گذشته از ذات «تنها وفادار به خویش» دولت، به باور من تاریخ نه صحنهی نبرد طبقاتی بلکه صحنهی نبردی سیاسی بوده، که در آن شدیدترین انواع بیعدالتی، نابرابری و سرکوب آزادی از سوی دولت و با هدف گسترش کنترل بر شریانهای گوناگون حیات اجتماعی انجام شده. در نتیجه سرمایه و دولت در تضادی آشتی ناپذیر با یکدیگر قرار دارند که طی آن اولی درپی حداکثری سود بلادرنگ، و دومی درپی حداکثری کنترل بلندمدت خود بر جامعه است و در یک جامعهی بورژوازی همان اندازه که به یکدیگر کمک میکنند، هم را محدود و سرکوب و خنثی نیز میکنند.
یکی دیگر از عوارض بسیار خطرناک بازشناسی دولت در مقام «نمایندهی طبقهی غالب»، آنست که چنین نگرشی منجر به پدید آمدن این ایده میشود که دولت برآمده از «پرولتاریا» لابد دیگر مشکلی ندارد و سرکوب آنهم موجه است(استدلالی که همینجا از شما میشنویم)ولو آنکه طبق آمار اکثریت مطلق سرکوبشدگان آن نیز خود پرولتاریا، یا باقی انقلابیون و … باشد زیرا «طبقهی غالب» در جامعهی سوسیالیستی پرولتاریاست، و با آنکه شاید از منظر اقتصادی حقیقتا همینطور باشد، از منظر سیاسی قطعا طبقهی زورگوی سرکوبگری برآمده که سرکوب سیاسی یکسره مستقل از کنش اقتصادی را در جنبههای پرشمار و گوناگون پی میگیرد.
پس به نظر من، دولت نه چنانکه انگلس مینوشت «برآمده از تضاد طبقاتی»، که برآمده مجموعهی به هم پیوستهی تمامی تضادهای اجتماعی و فردی جاری در پهنهی تاریخ بشریست، که کارکرد آن جلوگیری از انباشت این تضادها به مرحلهای که دستگاه را دچار سنگینی بار و از کار افتادگی میشود است. انقلاب یک خطا در این سیستم است که به طرز غیرقابل پیشبینی و توسط گروهی که کمتر از همه انتظار آن میرود رخ میدهد، و راه دموکراسی لیبرالی برای جلوگیری از این خطا، تلاش برای مشارکت حداکثری و به صحنه کشاندن بیشترین شمار از گروههای مختلف اجتماعی در صحنهی اقتصادیست.
دربارهی دولت پس از انقلاب و اینکه چرا باید وجود داشته باشد و چگونه دولتی میتواند باشد، کمونیستها استدلال میکنند که بلادرنگ پس از انقلاب مردم هراسناک هستند، خطر ضد انقلاب و حملهی خارجی هست، ممکن است برخی سودجویان یا مردم هنوز تحت دستگاه فکری سرمایهداری به انبار کردن کالاها برای تلاش جهت فروش آنها در بازار سیاه روی بیاورند و … که تمام اینها اعتراضات بیموردی هستند، ما میتوانیم به بسیج عمومی مردم برای پاسداری از انقلاب بپردازیم، «بازار سیاه و سفید» برآمده از همان منطق مرکزگرای سلطهورز است و باقی نگرانیها نیز، با تلاشی که من در همین جستار کردم، یعنی نشانه رفتن الگویی کمونیستی-سندیکایی از همان روز نخست انقلاب به جای الگوی سوسیالیستی-دولتی مورد نظر مارکسیسم کلاسیک است.
بنگرید به داستانسراییها و رودهدرازیهای انگلس در آنتیدورینگ پیرامون دولت اتفاقی که برای آن میافتد:
“The proletariat seizes from state power and turns the means of production into state property to begin with. But thereby it abolishes itself as the proletariat, abolishes all class distinctions and class antagonisms, and abolishes also the state as state. Society thus far, operating amid class antagonisms, needed the state, that is, an organization of the particular exploiting class, for the maintenance of its external conditions of production, and, therefore, especially, for the purpose of forcibly keeping the exploited class in the conditions of oppression determined by the given mode of production (slavery, serfdom or bondage, wage-labor). The state was the official representative of society as a whole, its concentration in a visible corporation. But it was this only insofar as it was the state of that class which itself represented, for its own time, society as a whole: in ancient times, the state of slave-owning citizens; in the Middle Ages, of the feudal nobility; in our own time, of the bourgeoisie. When at last it becomes the real representative of the whole of society, it renders itself unnecessary. As soon as there is no longer any social class to be held in subjection, as soon as class rule, and the individual struggle for existence based upon the present anarchy in production, with the collisions and excesses arising from this struggle, are removed, nothing more remains to be held in subjection — nothing necessitating a special coercive force, a state. The first act by which the state really comes forward as the representative of the whole of society — the taking possession of the means of production in the name of society — is also its last independent act as a state. State interference in social relations becomes, in one domain after another, superfluous, and then dies down of itself. The government of persons is replaced by the administration of things, and by the conduct of processes of production. The state is not 'abolished'. It withers away. This gives the measure of the value of the phrase 'a free people's state', both as to its justifiable use for a long time from an agitational point of view, and as to its ultimate scientific insufficiency; and also of the so-called anarchists' demand that the state be abolished overnight."
بله Withers away به گولاگ 😭
مارکس هم وضع بهتری از این نداشت زمانی که پای «محو شدن دولت» در مرحلهی نهایی کمونیسم میرسید. پوپر در مصاحبهای با شوخ طبعی از «فقر فلسفه»ی مارکس نقل میکند و جایی که مارکس میپرسد «آیا این به معنای آنست که دولت جدید و انقلابی خود تبدیل به طبقهی سرکوبگر جدیدی خواهد شد؟ خیر». و همین! دیگر نه توضیحی، نه اشارهای، نه تحلیلی. پوپر یادآوری میکند که مارکس، با آن توان آنالیز خارقالعاده و نبوغ بینظیرش در یافتن ارتباطات پنهان در مجموعههای باز و بسته، پای پرسشی به این مهمی که میرسد با بیمسئولیتی باورنکردنی به یک «نه»ی خشک و خالی بسنده میکند، «نه»ای که ما امروز میدانیم، اشتباه از آب درآمد.
برای نگاه داشتن سوی انصاف، لنین به راستی از پیروزی انقلاب تا اواخر ۱۹۱۸ تلاش کرد این مُدل مرکزگریز و شورامحور را الگو قرار بدهد، اما بدلیل عقبماندگی صنعتی کشورهای شوروی کارگران نمیتوانستند تصمیم درستی بگیرند و این روش را بسیار ناکارآمد یافت و ناگزیر، به مدل ونگاردیستی گروید که به قول آنتوان پانهکوک «آخرین ذرههای نقش شوراها را از میان برد». من نه فقط معتقدم که همهی این داستان برآمده از عقبماندگی صنعتی شوروی بوده، بلکه اساساً پیروی از مدل دولتمحور/حزبمحور مارکسیستلنینیستی در اقتصادی پیشرفته و صنعدی اساساً ممکن نیست، زیرا هیچ حزب یا دولتی که دارای هرگونه بار معنایی کلاسیک این واژگان باشد قادر به در خود جای دادن همهی فشارهای عینی جامعهی مدنی یک کشور سرمایهداری برای رسیدن به برابری در تمام عرصههای گوناگون نخواهد بود و سرکوب اجتنابناپذیر خواهد شد.
بر مبنی همهی آنچه بالا آمد، و برطبق تجربهی تاریخی ما امروز میدانیم که دولت هرگز Wither away نمیکند! بلکه از تمام روشهای موجود برای تضمین بقای خود، و به تعویق انداختن موعد Wither away شدنش استفاده میکند و میکوشد نیاز به وجود خود را از طریق بحرانسازی یا بحرانی نمایاندن شرایط، دشمنیابی و دشمنسازی از کسانی که به راستی دشمن نیستند، هرچه بیشتر وابسته کردن شهروندان به خود و مجموعهای بسیار گسترده و پیچیده از دیگر روشهای فریبکاری و پروپاگاند و ... بقای خود را برای بیشترین زمان ممکن، به بزرگترین شکل ممکن تضمین بکند. و شوربختانه سوسیالیستها این امکان را در اختیار آن قرار میدهند تا در قالب موجودی فاقد چالش و هماورد عینی در جامعه، این تلاش تاریخی برای سلطه را آسانسازی و تسهیل بکند.
« دولت نهادیست که از جامعه برآمده اما خود را بر فراز آن قرار میدهد و از این طریق هرچه بیشتر از آن بیگانه میشود. چه چیز بنمایهی قدرت را تشکیل میدهد؟ بدنهای مسلح شدهی انسانی، با زندانها و … در اختیارشان.» ولادیمیر ایلیچ اولیانف، ملقب به لنین، در«دولت و انقلاب». به نوعی، «آیات مکی» او پیش از رسیدن به قدرت!
مورد دیگر اختلاف نظر، پیرامون مفهوم برابری و انگیزهی ما از تلاش برای رسیدن به آنست. هیچ عاملی به تنهایی و مستقل از عواقب و پیشفرضهایی که همراه دارد خوب یا بد، و یا حتی پسندیده یا ناپسند نمیشود. دلیل آنکه ما درپی حداقلی کردن نابرابری هستیم تضاد بنیادینیست که میان آن با امکان افراد برای پیشرفت متناسب با استعدادها و تواناییها، و نیز استانداردها و امکانات موجود در زندگی ایشان وجود دارد. همانطورکه پیشتر نیز گفتم، تنها راه ما برای فایق آمدن بر این تضادها تغییر جهت حرکت بیعدالتی از «پائین به بالا» به از «بالا به پائین» است :
خیز کمونیسم برای رسیدن به الگوی سمت چپیست، خیز ما برای رسیدن به مدل سمت راست. اغلب در گفتگو با مارکسیستها میبینیم که تضاد را به بهرهکشی تقلیل میدهند و انواعی که در آن بهرهکش چندان آسان قابل شناسایی نیست، یا اساسا بهرهکشی اتفاق نمیافتد اما شخص همچنان مقام اجتماعی، فردی و ... پستتری دارد، وقعی نمیگذارند. همانطورکه در پیکهای پیشین هم گفتم برای شخص کوتاه قامت تصویر سمت چپ هنوز تماشای بازی غیرممکن است، و این با روشی که شما مشتاق به پیاده کردن آن هستید قابل برطرف کردن نیست. یعنی «نسخهی نهایی برابری» شما، به هرکس که به هر مُدلی از تبعیض یا تضاد یا نابرابری غیراقتصادی دچار است کمکی نمیکند، به انواعی از نابرابری، سلطه و بیعدالتی که اقتصادی هم هستند کاری ندارد چراکه آنها «انگیزه» میدهند و چه میدانم «طبیعی» هستند و ... جامعهی «بیطبقهی» شما ارزش و اهمیتی از این منظر ندارد و حتی همان تضاد میان شاخص دسترسی را هم نمیتواند برطرف بکند، بگذریم از تضادهای غیراقتصادی همچون سوژهی تحت سلطهی دولت یا نابرابریهای جنسیتی و … بودن را.
این ناتوانی از بازشناسی انواع اصیل و خودویژهی سرکوب، و نداشتن راهحلی در نسخهی پیچیده شده توسط ابرروایت مطلوب شما هم در تجربهی تاریخی و هم در سلسلهیابی منطقی، به انکار آن تجربیات اصیل انسانی کاملاً مستقل از کنش اقتصادی، در مقام «زیرمجموعهی» تبعیض سرمایهداری یا عوارض اجتماعی آن منجر میشود. از همین روست که فعالان حقوق همجنسگرایان، این بزرگترین قربانیان تبعیض قانونی و اجتماعی در پهنهی تاریخ، در حکومت شوراها، به مشتی منحرف ِ خردهبورژوا و نوکر آریستوکراسی متهم میشدند و به زندان میافتادند. چه بسی شرایط این گروهها را آرمانشهر کمونیستی بدتر هم بکند زیرا چون نسخهای برای درمان این بیماریها در این ابرروایت تمامیتخواه نیست، در نتیجه تلاش وی برای اثبات اینکه همچنان تحت سلطهی نیروهایی خارج از توان خود است میتواند حمل بر کوشش جهت بازگرداندن نوعی از بهرهکشی تلقی بشود، اگرنه چه کسی سیستم خوب و برابر ما را انکار میکند.
در جامعهای که ما «تمام» وجوه نابرابری را بازشناسی کردهایم و درپی برطرف کردن آنها از روشی نتیجهمحور و نه تنها مقدمهمحور(یعنی برابری در نتیجه، نه برابری در مقدمه)کوشیدهایم میتوان تضادها را به بیشترین میزان برطرف کرد و پیشرفت کند اما همه جانبهای داشت که تکتک افراد جامعه در آن سهیم و دخیل و بهره برنده هستند.
مشکل تحلیل مارکسیستی از جامعه آنجا شروع میشود که این دیگر وجوه تبعیضآمیز غیراقتصادی در جامعه را زیرمجموعهها و «عوارض» سیستم اقتصادی معرفی میکنند که درپی انحلال آن نیز از میان خواهد رفت، و از این مسیر راه را برای ارائهی تحلیلی درست مسدود میکنند. اینکه مثلاً نابرابریهای جنسیتی زیرمجموعهی نابرابریهای سرمایهداریست یک تحریف تقلیلگرایانه از واقعیت است. عجز مارکسیستها از پذیرش اینکه سیستم لیبرال دموکراسی پیشرفتهای چشمگیری و درخور توجهی در این مسائل داشته نیز از همین منوپولی که میخواهند بر مفهوم «برابری» داشته باشند منتج میشود، و وانمود میکنند که انتهای اتوبوس ننشستن سیاهپوستان فقط یک بازیچهی دمدستی برای کنترل و تحمیق تودههاست و معنای عینی ندارد و به برابری قابل اندازهگیری بیرونی در جامعه منجر نشده و … این خود باز راه را برای بحث پیرامون چگونه نگاه داشتن این دستاوردها و احتمالاً افزودن به ایشان در دوران پس از انقلاب از میان میبرد.
من نیز برخلاف آنچه جناب مزدک از گفتههایم برداشت کردند، معتقدم در مثال کلاس و شاگرد خنگ و باهوش، شاگرد باهوشی که وادار به کمک به شاگرد خنگ میشود در حال مجازات دیدن نیست، بلکه سود و نفع کار خود را جلوتر درو خواهد کرد. و همهی تلاش ما نیز باید برای حرکت دادن نفع شخصی از نفع شخصی بلادرنگ، به نفع شخصی بلندمدتی که همهی جامعه را شامل میشود باشد. این است بنیان فردگرایی که من به آن پایبندم و از آن دفاع میکنم.
موارد متعدد دیگری هم هست و من مشتاق بودم تا بتوانیم به آنها بپردازیم، همچون تقدم گسترش آگاهی بر اخذ قدرت سیاسی، اینکه اساسا برخلاف نگرش مارکسیستی قبضهی قدرت سیاسی میتواند و میباید آخرین مرحله از انقلاب باشد نه اولین مرحله از آن، احتمال توانایی واداشتن سیستم دموکراتیک به سوی اقتصاد سوسیالیستی بدون انقلاب پرولتری و ... که شوربختانه بدلیل ناتوانی ما در عبور از مباحث مقدماتیتر، رسیدگی به آنها هرگز ممکن نشد. ضمن سپاس از مزدک و مهربد گرامی برای مشارکت در این بحث، امیدوار به ادامهی آن با این دوستان فرهیخته و خردمند در آیندهی نزدیک هستم. 🌺
مشکل تحلیل مارکسیستی از جامعه آنجا شروع میشود که این دیگر وجوه تبعیضآمیز غیراقتصادی در جامعه را زیرمجموعهها و «عوارض» سیستم اقتصادی معرفی میکنند که درپی انحلال آن نیز از میان خواهد رفت، و از این مسیر راه را برای ارائهی تحلیلی درست مسدود میکنند. اینکه مثلاً نابرابریهای جنسیتی زیرمجموعهی نابرابریهای سرمایهداریست یک تحریف تقلیلگرایانه از واقعیت است. عجز مارکسیستها از پذیرش اینکه سیستم لیبرال دموکراسی پیشرفتهای چشمگیری و درخور توجهی در این مسائل داشته نیز از همین منوپولی که میخواهند بر مفهوم «برابری» داشته باشند منتج میشود، و وانمود میکنند که انتهای اتوبوس ننشستن سیاهپوستان فقط یک بازیچهی دمدستی برای کنترل و تحمیق تودههاست و معنای عینی ندارد و به برابری قابل اندازهگیری بیرونی در جامعه منجر نشده و … این خود باز راه را برای بحث پیرامون چگونه نگاه داشتن این دستاوردها و احتمالاً افزودن به ایشان در دوران پس از انقلاب از میان میبرد.
بیجاست، سخن نادرستی به مارکسیسم بستید. دشواری برای نمونه در کژتابی* فرایافت " نابرابری جنسی" است. زن و مرد از دید ژنتیک و کارکرد پیکری و خویشکاری نابرابرند، کاریش هم نمیشود کرد، ما تنها باید بکوشیم که برابری دادیک* و برابری همبودین پدید بیاوریم و به چیز هایی که بنیادین تر از سرایداشت هستند و ژن و پیکر و سرشت جنسی و برخاسته از ژن ها و هورمون ها و .. سروکار دارند، کاری نداریم،. آوانگارد سزامندی های زنان و جنبش زیستبوم هم چپ ها و روشنویران چپ بوده اند که با نبرد های خود، سامانه واپسگرای بهره کشی را وادار به "لیبرال" شدن ، دادن سزامندی رای دادن زنان و .. گردیدند. کمونیست ها و سوسیالیست ها هم از نخستین جنبش هایی بودند که زنان در آنها کنشمندی چشمگیر داشتند. رزا لوکزامبورگ - ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
In the introduction, editor Stéphane Courtois states that "...Communist regimes... turned mass crime into a full-blown system of government"[3]. He claims that a death toll totals 94 million[4]. The breakdown of the number of deaths given by Courtois is as follows:
البته همه اینها توطئه های سرمایه دارن و دشمنان کمونیسم است و طرفداران کمونیسم هم اصلن و ابدن توهم توطئه ندارند !
کمونیسم به ذات خود ندارد عَیبی هر عَیب که هست از توطئه سرمایه دارن است :)))
چه قدر این سرمایه دارها و کاپیتالیستها و لیبرالها آدمهای بدی هستند که نمیگذارند اینها همین طوری راحت و آسوده آدم بکشند و شکنجه کنند و دنیا را به گَند و کثافت بکشند . واقعن باید این سرمایه داران و بهره کشان را کشت و اعدام کرد و دینامیت در ماتحتشان فرو کرد که بعدش ما (کمونیستها) بتوانیم به راحتی آدم بکشیم ، شکنجه کنیم ، مردم را زندانی کنیم ، به بردگی بگیریم ، دزدی کنیم ، مال مردم را بالا بکشیم ، کشور و جهان را بچاپیم .
دوستان طرفدار کمونیسم عَمامه های پنهان در کیفتان را بر سرتان بگذارید در بالاترین جای ممکن
البته همه اینها توطئه های سرمایه دارن و دشمنان کمونیسم است و طرفداران کمونیسم هم اصلن و ابدن توهم توطئه ندارند !
کمونیسم به ذات خود ندارد عَیبی هر عَیب که هست از توطئه سرمایه دارن است :)))
چه قدر این سرمایه دارها و کاپیتالیستها و لیبرالها آدمهای بدی هستند که نمیگذارند اینها همین طوری راحت و آسوده آدم بکشند و شکنجه کنند و دنیا را به گَند و کثافت بکشند . واقعن باید این سرمایه داران و بهره کشان را کشت و اعدام کرد و دینامیت در ماتحتشان فرو کرد که بعدش ما (کمونیستها) بتوانیم به راحتی آدم بکشیم ، شکنجه کنیم ، مردم را زندانی کنیم ، به بردگی بگیریم ، دزدی کنیم ، مال مردم را بالا بکشیم ، کشور و جهان را بچاپیم .
دوستان طرفدار کمونیسم عَمامه های پنهان در کیفتان را بر سرتان بگذارید در بالاترین جای ممکن 👏
بیجاست، بسیاری از این آسیب ها، فراورده ی فشار و یورش سرمایه داران بوده
که به کژی و درشتی در ان سرزمین ها انجامیده است،
برای نمونه آمریکا در کشور کـُره چه غلطی میکرده و چرا دست اندازی او به پدید امدن دو بخش در آن کشور و سخت شدن روزگار نیروهای واژگشتی انجامید را میتوان در تاریخ خواند.
هیچ کشور کمونستی نبوده که به او پروانه ی بالیدن در آسودگی از سوی امپریالیست های جهانخوار داده شده باشد و روشن است که اگر درختی را سیم پیچی کنید، کژ ی و کوژی درآن پدید می اید. به زبان دیگر همه ی این مرگ و میر ها و نابسامانی هارا باید به شمارگاه سرامایه داران و بهره کشان نوشت و از تبهکاری ها و گناهان آنان به شمار آورد. از بیخ، واژگشت و پدید امدن کمونیست ها و واژگران در هر زمان، از واژگشت بزرگ فرانسه گرفته یا ... از ستم و مفت خوری فراوان بهره کشان انگیخته و پدید امده و بدینگونه، آنان مایه همه ی بدبختی های جهان میباشند. هتّا گولاگ و
برای نمونه آمریکا در کشور کـُره چه غلطی میکرده و چرا دست اندازی او به پدید امدن دو بخش در آن کشور و سخت شدن روزگار نیروهای واژگشتی[2] انجامید را میتوان در تاریخ خواند.
برای اینکه نگذارد تمامش به مانند کره شمالی به گَند کشیده شود :))
هیچ کشور کمونستی نبوده که به او پروانه[3] ی بالیدن در آسودگی از سوی امپریالیست های جهانخوار داده شده باشد و روشن است که اگر درختی را سیم پیچی کنید، کژ ی و کوژی[4] درآن پدید می اید. به زبان دیگر همه ی این مرگ و میر ها و نابسامانی هارا باید به شمارگاه[5] سرامایه داران و بهره کشان نوشت و از تبهکاری ها و گناهان آنان به شمار آورد. از بیخ، واژگشت و پدید امدن کمونیست ها و واژگران در هر زمان، از واژگشت بزرگ فرانسه گرفته یا ... از ستم و مفت خوری فراوان بهره کشان انگیخته[6] و پدید امده و بدینگونه، آنان مایه همه ی بدبختی های جهان میباشند. هتّا گولاگ و ...
مزدک جان مابقی هم که همگی ناله و آی کاپیتالیستها نذاشتند و توطئه کردند و ... است ! تضادها و ضعفهای کمونیسم خیلی بیشتر از این حرفهاست که بشود اینطوری لاپوشانیشان کرد .
خود آقا شیره (مرحوم آیت الکمون کارل هاینریش مارکس) آخر عمری به دامان سرمایه داران پناهنده شده بود ! و برای اینکه گندش در نیاید گفتند تبعید شده بود
اصولن هر ایرادی به کمونیسم بیجاست ! صاحت مقدسش نباید لکه دار شود !
برای اینکه نگذارد تمامش به مانند کره شمالی به گَند کشیده شود :))
مزدک جان مابقی هم که همگی ناله و آی کاپیتالیستها نذاشتند و توطئه کردند و ... است ! تضادها و ضعفهای کمونیسم خیلی بیشتر از این حرفهاست که بشود اینطوری لاپوشانیشان کرد .
خود آقا شیره (مرحوم آیت الکمون کارل هاینریش مارکس) آخر عمری به دامان سرمایه داران پناهنده شده بود ! و برای اینکه گندش در نیاید گفتند تبعید شده بود :)))
🌵
ما که شیفته ی فرنود آوری و تاریخ شناسی شما دوستداران امپریالیسم هستیم ! پرسش با پاداش:یک کشور کمونیستی در زمان مارکس نام ببرید!
کسی که مانیفست حزب کمونیست رو با مارکس نوشت یعنی انگلس خودش یک سرمایه دار بود و اگر پول انگلس نبود مارکس اصلا وقت نمیکرد بشیند کتاب نویسی کند ، یعنی سرمایه گذاری انگلس باعث شد مارکس کتابهایش را بنویسد.
کسی که مانیفست حزب کمونیست رو با مارکس نوشت یعنی انگلس خودش یک سرمایه دار بود و اگر پول انگلس نبود مارکس اصلا وقت نمیکرد بشیند کتاب نویسی کند ، یعنی سرمایه گذاری انگلس باعث شد مارکس کتابهایش را بنویسد.
درسته, بهرهکشان و سرمایهداران همواره زمان آسودن و پرداختن به چیزهای دیگر, چون اندیشه و راهکاریابیِ گرفتاریها و
دشواریها را دارند, این بهرهداهان و رنجبَران هستند که شباروز کار میکنند و زمان برای دانشاندوزی و اندیشهورزی کم میاورند.
درسته, بهرهکشان و سرمایهداران همواره زمان آسودن و پرداختن به چیزهای دیگر, چون اندیشه و راهکاریابیِ گرفتاریها و دشواریها را دارند, این بهرهداهان و رنجبَران هستند که شباروز کار میکنند و زمان برای دانشاندوزی و اندیشهورزی کم میاورند.
نتیجتن بدون وجود سرمایه داران عزیز کماکان در غار زندگی میکردیم
نتیجتن بدون وجود سرمایه داران عزیز کماکان در غار زندگی میکردیم 👎
خوب میبینید که از دِلِ همین سرمایهداری هنبازگرایی بیرون آمده دیگر!
یک شماری آنجا کار و بیگاری کردهاند و یک شُماری آسودگی پیدا کرده و پیرامون راهِ برونرفت
از این گنداب اندیشیدهاند, که این راهکارِ برونرفت خود را در چهرهیِ هنبازگرایی/کمونیسم نمایانیده.
این روند بهرهکشی تا ابد که نمیتواند دنبال شود, گرچه به بیشینهیِ بهرهکشان مفتخوری و انگلواری مزّه داده باشد, از
همینرو بیشینهیِ آنها نمیخواهند از این وضعیت بیرون بروند و سود کوتاه-زمان خود را به سود بلند-زمان میبرگزینند.
خوب میبینید که از دِلِ همین سرمایهداری هنبازگرایی[1] بیرون آمده دیگر!
یک شماری آنجا کار و بیگاری کردهاند و یک شُماری آسودگی پیدا کرده و پیرامون[2] راهِ برونرفت از این گنداب اندیشیدهاند[3], که این راهکارِ برونرفت خود را در چهرهیِ هنبازگرایی/کمونیسم نمایانیده.
این روند بهرهکشی تا ابد که نمیتواند دنبال شود, گرچه به بیشینهیِ[4] بهرهکشان مفتخوری و انگلواری مزّه داده باشد, از همینرو بیشینهیِ آنها نمیخواهند از این وضعیت بیرون بروند و سود کوتاه-زمان[5] خود را به سود بلند-زمان[6] میبرگزینند[7].
کمونیسم در حقیقت ماحصل تفکر و تلاش کسانیست که سعی دارند مایملک همگان را به نام همگان ولی به کام خودشان بالا بکشند . همین و بس
یک پرسش: در تغییر دولت از سرمایه داری به کومونیستی چه چیزهایی دولتی میشن؟ یعنی اگر میگیم بهره کشی انسان از انسان قراره با گرفتن ابزار تولید از سرمایه دار و دادن اونها به کارگر از بین بره، همه کارخونه ها باید خصوصی باشن دیگه؟ درسته؟... یا اینکه دولت همه رو کنترل میکنه و سود همون کارخونه رو بین کارگراش تقسیم میکنه؟ کدوم شکلش رو مناسبتر میدونید؟ دیگه اینکه آیا دولت به همه کارگرا (مثلن همه پیچ سفت کن ها در کشور!) یک مقدار حقوق میده یا بسته به سود همون کارخونه ای که توش کار میکنه ممکنه حقوق (پیچ سفت کن ها) متفاوت باشه؟
این دوستانی که انقدر از پول و سرمایه بدشان میآید اگر ۱ میلیون دلار به آنها بدهند ، آیا آن را به صورت مساوی میان فقرای محله خرج کرده یا با آن خانه و ماشین میخرند؟
وقتی ما از ارزش کالا = کاری که برای آن رفته است صحبت میکنیم ، این شامل intellectual property نیز میشود ، مثلا من ۱۵ سال درس خواندم دکترای مهندسی گرفتم و یک چیزی اختراع کردم و patent آن را ثبت کردم ، حالا من که دهانم سرویس شده این همه درس خوندم با یک کسی که دیپلم است و میآید در کارخانه من کار میکند باید حقوق برابر بگیرم؟ اگر اینگونه است دیگر چه انگیزهای برای پیشرفت میماند؟ در یک کشور سوسیال دموکراسی که مورد علاقه من هست کارگران کارخانه حقوق خوب میگیرند ، بیمه دارند ، در سود نیز شریک میشوند. همچنین کارخانه مالیات مناسب برای تامین هزینههای عمومی میدهد ، تفاوت این سیستم با کاپیتالیسم آمریکایی این هست که اینها اختلاف بین موسس و کارگر عادلانه است ، یک چیزی مثلا ۸ به ۱ باشد ، مشکل این هست که در آمریکا ۱۰۰۰۰ به ۱ است و آن بهره کشی است.
در تغییر دولت از سرمایه داری به کومونیستی چه چیزهایی دولتی میشن؟
بستگی دارد ، کدام نوع کمونیسم یا سوسیالیسم مورد نظر شما باشد. در نوع سوسیالیسم مورد نظر من منابع طبیعی کشور از جمله ، نفت گاز و معادن و غیره متعلق به همه مردم است و باید سود آن خرج عموم شود ، کارخانه هیچ کس نیز به زور از دست او گرفته نمیشود ،
ولی با قانون گذاری در مورد درجه تفاوت میان کارگر و کارفرما ، کارگران حق خود را میگیرند ،
بقیه چیزها نیز خصوصی میماند . خدمات دولتی انتخاب اول من نیست مثل بیمههای سوسیالیستی ، ولی با اوضاع اقتصادی اکنون انتخاب بهتری است ، اما زمانی که مردم آن قدر پول در بیاورند که بتوانند خودشان بیمه بخرند ، این بسیار از اینکه از دولت بیمه بگیرید بهتر است.
یک پرسش: در تغییر دولت از سرمایه داری به کومونیستی چه چیزهایی دولتی میشن؟ یعنی اگر میگیم بهره کشی انسان از انسان قراره با گرفتن ابزار تولید از سرمایه دار و دادن اونها به کارگر از بین بره، همه کارخونه ها باید خصوصی باشن دیگه؟ درسته؟... یا اینکه دولت همه رو کنترل میکنه و سود همون کارخونه رو بین کارگراش تقسیم میکنه؟ کدوم شکلش رو مناسبتر میدونید؟ دیگه اینکه آیا دولت به همه کارگرا (مثلن همه پیچ سفت کن ها در کشور!) یک مقدار حقوق میده یا بسته به سود همون کارخونه ای که توش کار میکنه ممکنه حقوق (پیچ سفت کن ها) متفاوت باشه؟
دولت در نظام کمونیستی تمام سود کارخانه و تولیدات و معادن و منابع کشور را به جیب میزند و در حد بخور و نمیر به کارگران و مردم میدهد ! یعنی صد رحمت به بهره کشی
. مابقی پول خرج ساخت چرنوبیل و
ماهواره ای که فقط برای 22 روز تونست اطلاعات به زمین بفرسته
و آدم هوا کردن جهت رقابت با سرمایه داری میشه که بگن ما هم بلدیم و میبینیم که در همون هم به معنای واقعی کلمه *ریدن 💩 وگرنه شما در نظام کمونیستی در بخشهایی که نیازی به رقابت با جهان سرمایه داری جهت جور کردن خوراک برای پروپاگاندا نیست همان پیشرفت چُسکی به درد نخور را هم نمیبینید ! تمام گند و کثافت و بی لیاقتی و ضعف و ترکمال سیستمشان را هم مینویسند به نام سرمایه داران ! درست مثل جمهوری اسلامی که تمام گه مالیهایش را میندازد گردن تحریم و غرب و امپرایلیسم و شرقی و غربی 👎
ولی با قانون گذاری در مورد درجه تفاوت میان کارگر و کارفرما ، کارگران حق خود را میگیرند ،
پس چه چیزی سرمایه گذار رو ترغیب میکنه که سرمایش رو در یک کشور سوسیالیستی نگه داره تا کارخونه بسازه؟ چون میتونه بره تو کشورهایی با اقتصاد سرمایه داری و با پرداخت حقوق کمتر سود بیشتری ببره. و گرنه در چرخه رقابت با سرمایه دار های دیگه دیر یا زود حذف میشه.
پس درسته اگر بگیم یک همبود سوسیالیستی به تدریج همه چیزش دولتی میشه؟
پس چه چیزی سرمایه گذار رو ترغیب میکنه که سرمایش رو در یک کشور سوسیالیستی نگه داره تا کارخونه بسازه؟ چون میتونه بره تو کشورهایی با اقتصاد سرمایه داری و با پرداخت حقوق کمتر سود بیشتری ببره. و گرنه در چرخه رقابت با سرمایه دار های دیگه دیر یا زود حذف میشه.
حمایت از تولید داخلی ، پایین آوردن مالیات در صورتی که کارگران حقوق مناسب بگیرند. یعنی وقتی یک شخصی تصمیم میگیرد که بجای تولید در چین در فرانسه مثلا کارخانه بزند و تولید کند ، از مالیات او کسر میشود تا این پول به جیب کارگران و سرمایه گذاران برود.
همچنین تصویب قانونهای برای جلوگیری از انتقال سرمایه که در همه کشورها با درجه بلا و پایین هست.
در جهت حمایت از کارگرها و امنیت شغلی ، کارفرما نمیتواند همینطوری سرمایه را به جای دیگر منتقل کند. در ضمن خیلی از کارخانهها هم هستند که امکان انتقال ندارند و باید محلی تولید بشوند ، مثلا کارخانه جات تولید اتومبیل ، چون هزینه انتقال ماشین مثلا از چین به آمریکا انقدر سرسام آور است که سودی ندارد در چین ماشین تولید بشود.
پس درسته اگر بگیم یک همبود سوسیالیستی به تدریج همه چیزش دولتی میشه؟
و در این سیستم میل به رقابت و درست کار کردن از بین میرود و با حذف رقابتی شدن بازار پیشرفت هم از میان میرود و نتیجه میشود کره شمالی ! کما اینکه شما در همان شوروی که به قول مزک گرامی ابر کشور بود!! تنها در زمینه هایی چُس مثقال نوآوری و خلاقیت میبینید که نیاز به رقابت با جهان سرمایه داری وجود داشت ولی در بقیه موارد آفتابه هم تولید نمیشد و اگر هم میشد یا لوله نداشت یا تهش سوراخ بود یا دسته نداشت یا مواد به کار رفته درش سمی بود و کون مبارکِ امت کمونیست رو زخم میکرد یا وقتی توش آب میریختند به خاطر ترکیبات فلزی قلیایی زیاد منفجر میشد* :)))
همچنین تصویب قانونهای برای جلوگیری از انتقال سرمایه که در همه کشورها با درجه بلا و پایین هست.
اگر میشه دوستان در مورد این قانون ها توضیح بدن برای نمونه توی ایران چطور هست؟ در یک حکومت کومونیست چگونه بوده و هست، در یک کشور سرمایه داری چگونه هست...
حمایت از تولید داخلی ، پایین آوردن مالیات در صورتی که کارگران حقوق مناسب بگیرند. یعنی وقتی یک شخصی تصمیم میگیرد که بجای تولید در چین در فرانسه مثلا کارخانه بزند و تولید کند ، از مالیات او کسر میشود تا این پول به جیب کارگران و سرمایه گذاران برود.
هتا اگر خودش هم سرمایه را بیرون نبرد سرمایه داران خارجی و کالاهای وارداتیشان کم کم سرمایه را از چنگ آنها بیرون میکشند. مگر اینکه سود آنها از راه کم شدن مالیات برابر شود با ضرری که با دادن حقوق بیشتر می بینند. که در این صورت هم باز آش همان و کاسه همان میشود...
خیر ، در یک سیستم سوسیالیستی واقعی دولت به تدریج از بین میرود و کمتر میشود ، این نقطه مشترک libertarianism و anarcho-syndicalism است.
بدون سرمایه و سرمایه دار چگونه قرار است به این هدف برسیم؟ برای نمونه مردم پول هایشان را روی هم بگذارند و کارخانه بسازند؟ چه کسی قرار است این مردم و سرمایه های اندکشان را هدفمند و همسو کند؟
ماهواره ای که فقط برای 22 روز تونست اطلاعات به زمین بفرسته
😜
یادتان نرود که بگویید که "اسپوتنیک" نخستین ماهواره ای بود که هومن به کیهان فرستاد و کارش هم فرستادن "داده" ها نبوده! برای ازمون بوده و تنها خیزه های رادیویی به زمین میفرستاده که دانسته شود کجاست! فراموش هم کردید که بگویید که برای فرستادن آن نیاز به موشکی پیشرفته بود که نخستین بار شوروی ساخت و پس از ان ، آمریکا با همه ی پولهایش به دست و پا افتاد که او هم بسازد! پس اینجا هم باز فرهود را به پای سرمایه داران ریختید!
کمونیسم در حقیقت ماحصل تفکر و تلاش کسانیست که سعی دارند مایملک همگان را به نام همگان ولی به کام خودشان بالا بکشند . همین و بس .
بیجاست دیگر، همه درگیری و تنباکویی که اینجا میسوزد، برای این است که پایور شده است که این دارایی هایی سرمایه داران، همان نیروی کار دزدیده شده ی کارگران میباشند و نه دارایی دادوندی که از کار خود بدست آمده باشد!
این دوستانی که انقدر از پول و سرمایه بدشان میآید اگر ۱ میلیون دلار به آنها بدهند ، آیا آن را به صورت مساوی میان فقرای محله خرج کرده یا با آن خانه و ماشین میخرند؟
بیجاست، این انگار ساده اندیشانه و مردم فریب و یک پرسش سفسته آمیز هست. کسی که در یک همبود سرمایه داری زندگی میکند، ناچار است یا بهره کش باشد و یا بهره بدهد. اینکه یکی پولهایش را به ندار ها صدقه بدهد، سازوکار سامانه را از میان نمیبرد، تنها خودش هم ندار میگردد. این همان سفسته ی آخوندی هم هست که زمانی که گفته میشود که در اسلام سامانه ی برده داری بوده، میگویند فلان امام چند بار یک برده را آزاد فرموده اند! • پارسیگر
بدون سرمایه و سرمایه دار چگونه قرار است به این هدف برسیم؟ برای نمونه مردم پول هایشان را روی هم بگذارند و کارخانه بسازند؟ چه کسی قرار است این مردم و سرمایه های اندکشان را هدفمند و همسو کند؟
برای داشتن سرمایه نیاز به داشتن چند تا سرمایه دار نیست. کمونیست ها سرمایه های این سرمایه داران را که از مردم بالا کشیده اند میگیرند و از راه رایزنگاه ها (شوارا ها) پس از آن نمایندگان کارگران که چیزی همانند دولت را میسازند، برنامه ریزی میکنند که این سرمایه ها وبنمایه هارا در کجا بکار گیرند، در تراکتور سازی یا در ساختن رولزرویس تلایی و پرورش قرقاول برای مفت خوران. •
دولت در نظام کمونیستی تمام سود کارخانه و تولیدات و معادن و منابع کشور را به جیب میزند و در حد بخور و نمیر به کارگران و مردم میدهد ! یعنی صد رحمت به بهره کشی
بیجاست، آن دولت نماینده ی مردم و کارگران است و جیب اش هم جیب مردم میباشد و بجای انیکه گروهی سرمایه دار، جنگل وار فرمانروایی کنند و کارگران را به نداری و بهره دهی وادار نموده و برای خود کشتی لوکس و روسپی خانه درست کنند، دولت کارگری برای همه بیمه ی درمانی و نان و خانه درخور و ترابری ارزان و .. میسازد هم اکنون میتوان دید که در پولدار ترین کشور جهان که پولهایش را از سراسر جهان به آنجا پارو کرده و در فورت نوکس و فدرال بانک انبار میکند، بر سر یک بیمه ی چوسکی درمانی چه بلبشویی راه افتاده، در جاییکه کوبای کوچک دهه ها پیش به این دستاورد هومنی و کارگر دوستانه رسیده بود.
ما یک پرسش بهتر داریم : یک کشور درست و حسابی کمونیستی نام ببرید 😄
بیجاست، لغزش و ناآگاهی خودتان را نمیتوانید با این پرسش بیجا بپوشانید که نمیدانستید که در زمان مارکس، کشوری کمونیستی در جهان نبود و کمونیسم هنوز سد ساله هم نشده است !! بهتر است کمی چیز یاد بگیرید که سنگ رو یخ نشید! همه ی کشور های کمونیستی برای مردم خودشان، درست و حسابی تر از زمان پیش از کمونیسم هستند که مفت خوران دسترنج مردم را بالا میکشیدند!
کسی که مانیفست حزب کمونیست رو با مارکس نوشت یعنی انگلس خودش یک سرمایه دار بود و اگر پول انگلس نبود مارکس اصلا وقت نمیکرد بشیند کتاب نویسی کند ، یعنی سرمایه گذاری انگلس باعث شد مارکس کتابهایش را بنویسد.
😜
سخن بیجایی است، سامانه ی سرمایه داری برای بهره کشی یک چیز است و "سرمایه گذاری" ! یک چیز دیگر. برای نمونه دولت کمونیستی هم روی برنامه های آبادانی "سرمایه گذاری" میکند! شما هنوز گویا هوش نکرده اید که نکوهش ما به بهره کشی است و نه "سرمایه گذاری"! روی نیاز های مردم و روی دانشمندان و فیلسوفان و ... به زبان دیگر سرمایه بخودی خود چیز بدی نیست ولی در دست همگانی باید باشد و نه در دست بهره کشان!
یادتان نرود که بگویید که "اسپوتنیک" نخستین ماهواره ای بود که هومن[1] به کیهان فرستاد و کارش هم فرستادن "داده" ها نبوده! برای ازمون بوده و تنها خیزه[2] های رادیویی به زمین میفرستاده که دانسته شود کجاست! فراموش هم کردید که بگویید که برای فرستادن آن نیاز به موشکی پیشرفته بود که نخستین بار شوروی ساخت و پس از ان ، آمریکا با همه ی پولهایش به دست و پا افتاد که او هم بسازد! پس اینجا هم باز فرهود[3] را به پای سرمایه داران ریختید!
فکر میکنم همانجا گفتیم که زودتر از آمریکا فرستاد ولی تر زد با آن فرستادنش . شما همش مانور میدید روی اینکه کی زودتر انجام داد ! در صورتی که مهم این است که چه کسی بهتر و درست تر انجام داد . انسانهای هزاران سال پیش هم زودتر از کمپانی معظم بنز چرخ اختراع کردند :))) وویجر 1 و 2 آمریکا که تنها 20 سال بعد از اسپوتینگ های زاغارت به فضا فرستاده شده اند نه تنها هنوز دارند اطلاعات به زمین مخابره میکنند بلکه نخستین سازه دست بشر هم هست که از منظومه شخصی خارج شده . فرق کار درست با یک پروژه در پیتی که بعد از 22 ساعت باطریش تموم شده اینه :))))
بیجاست دیگر، همه درگیری و تنباکویی که اینجا میسوزد، برای این است که پایور[1] شده است که این دارایی هایی سرمایه داران، همان نیروی کار دزدیده شده ی کارگران میباشند و نه دارایی دادوندی[2] که از کار خود بدست آمده باشد!
و پیشتر بارها و بارها نشان داده شده که این ادعا ، ادعای مفت است .
بیجاست، آن دولت نماینده ی مردم و کارگران است و جیب اش هم جیب مردم میباشد و بجای انیکه گروهی سرمایه دار، جنگل وار فرمانروایی کنند و کارگران را به نداری و بهره دهی وادار نموده و برای خود کشتی لوکس و روسپی خانه درست کنند، دولت کارگری برای همه بیمه ی درمانی و نان و خانه درخور و ترابری[1] ارزان و .. میسازد هم اکنون میتوان دید که در پولدار ترین کشور جهان که پولهایش را از سراسر جهان به آنجا پارو کرده و در فورت نوکس و فدرال بانک انبار میکند، بر سر یک بیمه ی چوسکی درمانی چه بلبشویی راه افتاده، در جاییکه کوبای کوچک دهه ها پیش به این دستاورد هومنی[2] و کارگر دوستانه رسیده بود.
خیر ! آن دولت دولت مفتی فاشیست و خودکامه نظیر استالین است که از پول مردم برای سرکوب مردم استفاده میکنند . به همین جهت است که تمام حکومتهای کمونیستی یا دیکتاتوری بوده اند / هستند یا در پیتی و زاغارت .
بیجاست، لغزش و ناآگاهی[1] خودتان را نمیتوانید با این پرسش بیجا بپوشانید که نمیدانستید که در زمان مارکس، کشوری کمونیستی در جهان نبود و کمونیسم هنوز سد ساله هم نشده است !! بهتر است کمی چیز یاد بگیرید که سنگ رو یخ نشید! همه ی کشور های کمونیستی برای مردم خودشان، درست و حسابی تر از زمان پیش از کمونیسم هستند که مفت خوران دسترنج مردم را بالا میکشیدند!
مگر من گفتم زمان مارکس کشور کمونیستی وجود داشته اصلن !؟ سفسطه نکنید جناب مزدک . من گفتم آغا شیره آخر عمری به انگلیس پناهنده شده بود . هیچ حرفی از کشور کمونیست یا جمعیت کمونیست نزده بودم :))) قرار نیست که برای دفاع از عقاید خود حرف در دهان طرف مقابل بگذارید و نقل قول دروغ ازش بکنید !!!! یعنی کسی که اینجا سنگ روی یخ شده شمایید نه من 😉 و همه کشورهای کمونیستی روی هم در مقایسه با کشورهای سرمایه داری پشمک هم نبوده اند ! اعراب هم بعد از اسلام وضعیتشان از قبل اسلام بهتر شده بود پس اسلام خوب است
سخن بیجایی است، سامانه[1] ی سرمایه داری برای بهره کشی یک چیز است و "سرمایه گذاری" ! یک چیز دیگر. برای نمونه دولت کمونیستی هم روی برنامه های آبادانی "سرمایه گذاری" میکند! شما هنوز گویا هوش نکرده اید که نکوهش ما به بهره کشی است و نه "سرمایه گذاری"! روی نیاز های مردم و روی دانشمندان و فیلسوفان و ... به زبان دیگر سرمایه بخودی[2] خود چیز بدی نیست ولی در دست همگانی باید باشد و نه در دست بهره کشان!
مساله سرمایه گذاری نیست ، منظور من این بود که خود انگلس یک شخص ثروتمند و سرمایه دار بود و اگر این روز زیست میکرد ، حتما یکی از سرمایه داران خون خوار دیگر توسط چپ سنتی لقب میگرفت. من مشکلی با سرمایه داری انگلس ندارم ، مشکل hypocrisy چپ سنتی است که نمیبیند خود ریشه ایدئولوژی آنها با پول یک شخص ثروتمند ساخته شده است و نه با خون کارگران و زحمت کشان! سرمایه انگلس هم که همگانی نبوده ، پول شخصی خودش بوده که حتما از چندین کارگر بهره کشی کرده!👌
فیدل کاستور هم پولی ندارد، اریش هونکر هم نداشت، برژنف و گورباچوف هم نداشتند، چه گوارا هم نداشت، مائو تسه دونگ نیز پولی گرد نیاورد، و همه ی سرزمین کره شمالی به اندازه ی بیل گیتس دلار ندارد
فکر میکنم همانجا گفتیم که زودتر از آمریکا فرستاد ولی تر زد با آن فرستادنش . شما همش مانور میدید روی اینکه کی زودتر انجام داد ! در صورتی که مهم این است که چه کسی بهتر و درست تر انجام داد . انسانهای هزاران سال پیش هم زودتر از کمپانی معظم بنز چرخ اختراع کردند :))) وویجر 1 و 2 آمریکا که تنها 20 سال بعد از اسپوتینگ های زاغارت به فضا فرستاده شده اند نه تنها هنوز دارند اطلاعات به زمین مخابره میکنند بلکه نخستین سازه دست بشر هم هست که از منظومه شخصی خارج شده . فرق کار درست با یک پروژه در پیتی که بعد از 22 ساعت باطریش تموم شده اینه :))))
و پیشتر بارها و بارها نشان داده شده که این ادعا ، ادعای مفت است .
خیر ! آن دولت دولت مفتی فاشیست و خودکامه نظیر استالین است که از پول مردم برای سرکوب مردم استفاده میکنند . به همین جهت است که تمام حکومتهای کمونیستی یا دیکتاتوری بوده اند / هستند یا در پیتی و زاغارت .
مگر من گفتم زمان مارکس کشور کمونیستی وجود داشته اصلن !؟ سفسطه نکنید جناب مزدک . من گفتم آغا شیره آخر عمری به انگلیس پناهنده شده بود . هیچ حرفی از کشور کمونیست یا جمعیت کمونیست نزده بودم :))) قرار نیست که برای دفاع از عقاید خود حرف در دهان طرف مقابل بگذارید و نقل قول دروغ ازش بکنید !!!! یعنی کسی که اینجا سنگ روی یخ شده شمایید نه من 😉 و همه کشورهای کمونیستی روی هم در مقایسه با کشورهای سرمایه داری پشمک هم نبوده اند ! اعراب هم بعد از اسلام وضعیتشان از قبل اسلام بهتر شده بود پس اسلام خوب است :)))))
ماست مالی که سودی ندارد، همه جهان یکزبان بودند که پرتاب نخستین ماهواره برتری فندی شوروی را در آنزمان بر آمریکا میرسانید و آمریکا را بد جور نگران و ناامید کرده بود.
شما برای خودتان خوش هستید! دیگهر سخنان هم پاسخ داده شده، مانند اینکه گویا هندوراس! را کشور سرمایه داری نمیپندارید گویا ! و هم انیکه میخواستید مارکس پس به کجا پناهنده شود که گفتید به کشور کاپیتالیسیت پناهنده شده؟ پس آگاهی نداشتید و اکنون دارید ماست مالی میکنید! نکنید جانم، نکنید!