روزی روزگاری, ناخدایی و همراهان وی چُنان خودشیفتهیِ دریانوردیِ خویشتن گشته و به آنچنان گستاخی و خودبزرگبینی دچار آمدند که پاک دیوانه شدند. آنان سرِ کشتی را بسوی بادهای شمالگان چرخانده و آن اندازه پیش راندند که به کوههای سـُترگ و شناور یخ رسیدند, ولی باز به کشتیرانی خود دنباله دادند و هر چه بیشتر و بیشتر بسوی
آبهایِ سرد و سهمناک شمال راندند, تنها ازینرو که بتوانند پیروزیهای هر چه بزرگتر و باشکوهتری از دریانوردی خودشان به ثبت برسانند.
همچُنانکه کشتی به عرضهای جغرافیایی بالاتر و بالاتری نزدیک میشد, مسافران و خدمهیِ کشتی ناآرامتر میشدند. میان خودشان به پرخاش و ستیز افتاده و از شرایط ناگواری که در آن میزیستند دهان به گلایه گشوده بودند.
بادبانگیر گفت: «گه بگیرند, اگه که این بیخودترین سفری که تاکنون داشتهام نبوده. عرشه لیز و یخزده است, زمان نگهبانی وزش باد لباسهامو همچو کارد از هم میشکافه; هر بار که بادبان را میپیچم انگشتام یخ میزنند; و همه چیزی که برای اینها میگیرم پنج شیلینگ ناچیز در ماه ئه!»
بانویی مسافر گفت: «تو فکر میکنی اینها بده؟ من نمیتونم شبها از شدت سرما بخوابم. بانوان این کشتی به اندازهیِ مردان پتو نمیگیرند. این نابرابریست!»
دریانوردی مکزیکی همزبان شده و گفت: «¡Chingado! من تنها نیمی از دستمزد ملوانهایِ آنگلو را میگیرم. ما به خورد و خوراک بالایی نیاز داریم تا در این هوای سرد تنمان را گرم نگه داریم و من به اندازهیِ لازمم سهم نمیگیرم; آنگلوها بیشتر دارند. از همه بدتر هم اینکه ملوانهایِ دیگه به من همیشه بجای اسپانیائی به انگلیسی دستور میدند.»
یک ملوان آمریکایی-سرخپوست گفت: «من بیش از همه شما دلیل برای گلایه دارم. اگر این رنگپریدهها زمینهایِ نیاکانیام را از من ندزدیده بودند, من هتّا امروز در این کشتی, میان این کوههای یخ و بادهایِ گداکش شمال نبودم. اکنون روی یک بَلَمی در آبگیری زیبا داشتم برای خوم پارو میزدم و کیفش را میبردم. من سزاوار تاوانم. دستِکمِ دستِکم, ناخدا باید بگذارد من شبها پاسوربازی راه بندازم تا یک خردهای پول دستم را بگیرد.»
لنگربان کشتی درآمد که: «دیروز یکی از ملوانها منو "اواخواهر" صدا میکرد, تنها برای اینکه من دوست دارم کیر بخورم. من دارای حق اینکه کیر بخورم بی اینکه کسی مرا دشنام بدهد هستم!»
جانور-دوستی به میان پریده و با صدایی لرزان گفت: «این تنها آدمها نیستند که در این کشتی با ایشان بد برخورد میشود. چه همین هفتهیِ پیش بود من یک ملوانی را دیدم که سگِ کشتی را دوبار با پاش لگد زد!»
یکی از مسافران کشتی پروفسور دانشگاهی بود. او انگشتانش را درهم نموده و با صدایی بلند و لحنی تاثیرگذار گفت: «همهیِ اینها بد است! نااخلاقی است! اینها نژادپرستی, زنستیزی, گونهپرستی, همجنسگراهراسی و بهرهکشیِ طبقهیِ کارگر است! اینها تبعیض است! ما آنچه باید داشته باشیم عدالت اجتماعی است: دستمزد برابر برای ملوان مکزیکی, مزد بیشتر برای همهیِ ملوانها. تاوان برای سرخپوست, پتویِ یکسان برای زنان. یک حق تضمین شده برای کیرخوری, و سگ را هم کسی دیگر نباید با پا لگد بزند!»
مسافران با هیاهو و شادیکنان فریاد زدند: «آری, آری!». ملوانان بانگ برآوردند: «Aye-Aye!». «این تبعیض است! ما باید حق و حقوقمان را خودمان بدست بیآوریم!»
پسرک کابین گلویش را صاف کرد.
«اِهم. همهیِ شما دلایل خوبی برای گلایه کردن دارید. ولی اینجور که به چشم من میاید آنچه همهیِ ما براستی میخواهیم اینه که سر این کشتی را چرخانده و بسوی جنوب برگردیم, چراکه اگر همینجور بسوی شمالگان برویم, بیگمان
دیر یا زود کشتی درهم خواهد شکست و آنگاه دستمزدهایِ شما, پتوهایِ شما و حق شما برای کیرخوری هیچ ارزشی نخواهند داشت, چراکه همگی غرق خواهیم شد.»
ولی کسی به او اهمیتی نداد, چه که او تنها پسرک ِ کابین بود.
ناخدا و همراهانش, از جایگاه خود در عرشهیِ بالا داشتند همهیِ اینها را میدیدند و میشنیدند. دراینجا پخی زدند زیر خنده و به همدیگر چشمک زدند, و با یک اشارهیِ ناخدا, ملوانِ سوم از عرشه پایین آمده و پَرسان پرسان بسویی که مسافران و خدمه گردآمده بودند رفت و با شانه راهش را از میاشان گشود. سپس چهرهای بسیار جدی به خود گرفته و چنین گفت:
— «ما افسران این کشتی بایستی اذعان داشته باشیم که کارهایی نابخشودنی بر روی این کشتی رخ دادهاند. ما تاکنون شرایط را درست درنیافته بودیم تا اینکه گلایههای شما را به گوش شنیدیم. ما آدمهایی پاکدل و نیکخواه هستیم و میخواهیم کارِ درست را برای شما انجام بدهیم. ولی — خُب ... — ناخدا آدم کمی کهنهگرایی است و در شیوههایِ خودش خشک, و شاید باید تلنگری به او زد تا تغییرهایی اینجا پدید بیایند. نگرش شخصی من این است که اگر شما سفت و سخت درخواست احیای حقوق بکنید — ولی آشتیآمیزانه و بی شکستن هیچکدام از قانونهایِ روی کشتی — ناخدا را از سرسختی درونیش درآورده و او را به تغییر شرایطی که به حق از آنها گلایه میکنید, وادار خواهید نمود.»
این را گفته, ملوان سوم به عرشهیِ بالا گامزنان برگشت. همچنانکه داشت میرفت, مسافران و خدمه پشت سر او فریاد زدند: «میانهرو! اصلاحطلب! لیبرالِ دوزاری! دستنشاندهیِ ناخدا!» ولی همان کردند که وی گفته بود. روبروی عرشهیِ بالا
گرد آمدند و دشنامهایِ خود را روانهیِ افسران نموده و خواستار احقایِ حقوق خود شدند:
«من دستمزدِ بالاتر و شرایط کاریِ بهتر میخواهم», بادبانگیر فریاد زد.
«پتوهایِ یکسان برای زنان», بانوی کشتی فریاد زد.
«من دستورهایم را به اسپانیائی میخواهم», ملوان مکزیکی فریاد زد.
«من میخواهم پاسوربازی راه بیاندازم», ملوان سرخپوست فریاد زد.
«من نمیخواهم کسی مرا اواخواهر بنامد», لنگربان فریاد زد.
«کسی دیگر سگ را نباید لگد بزند», جانور-دوست فریاد زد.
«انقلاب!», پرفسور فریاد زد.
ناخدا و دیگر همراهانش نشستی نهان راه انداخته و برای دقایقی رایزنی کردند و در همه زمان, به همدیگر چشمک زده و سرتکان داده و لبخند میزدند. سرانجام ناخدا بسوی لبهیِ عرشهیِ بالا خُرامید و با نمایشی باشکوه از نیکخواهی و بزرگمنشی خود چنین برگفت که دستمزد بادبانگیر به شش شیلینگ در ماه افزونی خواهد یافت; دستمزد ملوان مکزیکی به دو-سومِ همان ملوان آنگلو فزونی خواهد یافت, و زینپس دستورِ برافراشتن بادبان به اسپانیائی داده خواهد شد; زنان مسافر یک پتوی افزوده خواهند گرفت; ملوان سرخپوست یکشنبهها میتواند پاسوربازی راه بیاندازد; لنگربان تا زمانیکه کیرخوری خودش را پنهانی بکند دیگر اواخواهر نامیده نخواهد شد; و سگ دیگر لگد نمیخورد مگر اینکه کار بسیار زشت و پلشتی کرده باشد, مانند دزدی از آشپزخانه.
مسافران و خدمه شادیکنان سور گرفتند و این امتیازها را پیروزیای بسی بزرگ به شمار آوردند ... ولی فردای همانروز دوباره ناراضی بودند.
بادبانگیر نالید: «شش شیلینگ در ماه چندرغازی هم نیست, هنوز زمان بالا بردن بادبان انگشتهای من یخ میزنند». ملوان مکزیکی گفت: «من هنوز مُزد و خوراک برابر با آنگلوها نمیگیرم». بانوی مسافر گفت: «ما زنها هنوز پتو به اندازه نمیگیریم». دیگر کارکنان و مسافران گلایههایِ همانندی میکردند و پرفسور نیز آنها را تهییج میکرد.
هنگامیکه از ناله و گلایه خسته شدند, پسرک کابین دوباره — اینبار بلندتر تا دیگران بآسانی او را نادیده نگیرند — گفت: «این براستی ستم است که سگ برای دزدیدن تکه نانی از آشپزخانه لگد میخورد, و اینکه زنان پتوی یک اندازه نمیگیرند, و اینکه بادبانگیر انگشتهانش یخ میزنند; و من نمیبینم که چرا لنگربان نباید کیر بخورد اگر که دوست دارد. ولی با نگاه به اینکه هماکنون چه اندازه یخها کلفت شدهاند, و اینکه چه اندازه بادهای تند و تیزتری میوزند! ما باید که این کشتی را بسوی جنوب برگردانیم, چه که اگر همینجور به سوی شمالگان برانیم کشتی بیگمان درهم شکسته و همگی غرق خواهیم شد».
لنگربان گفت, «اوه آره, این واقعا بده که ما همچنان داریم به سمت شمال میریم. ولی آخه چرا من باید کیرخوریم را یواشکی بکنم؟ چرا باید منو اواخواهر صدا کنن؟ مگه خون دیگران از من رنگینتره؟»
بانوی مسافر گفت: «شمال واقعا دورنمای ترسناکی داره, ولی نمیبینی؟ خب برای همینه که زنها به پتویِ بیشتر برای گرم شدن نیاز دارند. من هماکنون خواستار پتوی یک اندازه برای زنانام.»
پرفسور گفت: «سراسر درسته, راندن بسوی شمالگان سختیهایِ شگرفی را بر همهیِ ما دارد درون میآورد. ولی بازگشت به جنوب واقعبینانه نیست. شما نمیتوانید ساعت را به عقب بازگردانید. ما بایستی راهکاری شایسته و واقعبینانه برای رویارویی با این شرایط بسیار ویژه بیابیم.»
پسرک کابین گفت: «ببینید, اگر ما بگذاریم که این چهار تا دیوانهیِ عرشهیِ بالایی کار خودشان را بکنند, همهیِ ما غرق خواهیم شد. اگر ما توانستیم کشتی را از نابودی برهانیم, آنگاه میتوانیم دربارهیِ شرایط کاری, پتوی زنان و حق کیرخوری نگران باشیم. ولی نخست ما باید سر این کشتی را برگردانیم. اگر چندتایی از ما با هم شوند و یک نقشه بریزند و کمی دلاوری نشان دهند, میتوانیم خودمان را نجات دهیم. به شمار چندانی هم نیاز نیست, شش یا هفتتایمان کافی است. میتوانیم عرشهیِ بالا را بگیریم و آن ماهزدههای دیوانه را به دریا بیاندازیم و کشتی را بسوی جنوب برگردانیم.»
پرفسور بینی خود را افراشته و اخمکنان گفت: «من به کاربرد خشونت باور ندارم. نااخلاقی است.»
لنگربان گفت: «خشونت هرگز راهکار نیست.»
بانوی مسافر گفت: «من از خشونت میترسم ....»
در این میان ناخدا و همراهانش داشتند نگاه میکردند و گوش میدادند. با یک اشاره از ناخدا, ملوان سوم از عرشهیِ بالائین به عرشهیِ میانین فرود آمد. نزد مسافران و خدمه رفته و به آنها یادآوری کرد که هنوز چه مشکلاتی در کشتی دارند:
«رفقا ما دستآوردهایِ بزرگی داشتهایم, ولی هنوز کار فراوانی برای انجام دادن بجا مانده است. شرایط کاری برای بادبانگیر هنوز سخت است, مکزیکی هنوز دستمزد برابر با آنگلوها نمیگیرد, زنان هنوز به اندازهیِ مردان پتو ندارند, پاسورِ یکشنبه شبهای سرخپوست تاوان ناچیزی بر سرزمینهایِ از دست رفتهیِ اوست, و برای لنگربان هیچ انصاف نیست که کیرخوریش را یواشکی بکند, و سگ هنوز که هنوزه دارد لگد میخورد.
من فکر میکنم که ناخدا دوباره نیاز به یک تلنگر دارد. اینکه همهیِ شما دوباره با هم اعتراض بکنید بیگمان کمک خواهد کرد — تنها تا آن زمانیکه بی خشونت بماند.»
همینجورکه ملوان سوم از پلهها به عرشهیِ بالا برمیگشت, مسافران و خدمه فریادهایِ دشنامآمیز خود را روانهیِ او میکردند, ولی با این همه کردند آنچه وی گفته بود و برای اعتراضی دیگر روبرویِ عرشهیِ بالا گرد آمدند. آنان خروشیدند و غُرّیدند و مشتان خود را در آسمان گره کردند, هـتّا یکی از آنها تخممرغی گندیده را بسوی ناخدا پرتابید (که او استادانه جاخالی داد).
پس از شنیدن گلایههایِ آنان, ناخدا و همراهان برای نشست نهانی دیگر گرد هم آمدند, که در میانش پیوسته به همدیگر چشمک زده و با نیشهای باز میخندیدند. سپس, ناخدا به نوک عرشه رفته و چنین برگفت که بادبانگیر برای گرم کردن انگشتانش دستپوش اضافه خواهد گرفت, ملوان مکزیکی دستمزدی سه-چهارم ملوان آنگلو را خواهد گرفت, زنان همچنان یک پتوی افزوده خواهند داشت, ملوان سرخپوست میتواند شبهای شنبه هم در کنار یکشنبه پاسوربازی راه بیاندازد, لنگربان اجازه دارد شبها پس از تاریکی در ملاء عام کیر بخورد, و هیچکس سگ را لگد نخواهد زد مگر به پروانهیِ ویژهیِ ناخدا.
مسافران و خدمه از خوشی این پیروزی انقلابی بزرگ بر پای خود بند نبودند, ولی فردای همان روز دوباره خود را ناراضی یافته و دربارهیِ همان سختیها مینالیدند.
پسرک کابین اینبار دیگر داشت خشمگین میشد.
او خروشید: «ای احمقها! نمیبینید که ناخدا و یارانش دارند چکار میکنند؟ دارند شما را با این مشکلات ناچیزتان برای نمیدانم پتو و دستمزد و لگ خوردن سگ سرگرم نگه میدارند تا شما دربارهیِ آنچه از همه مهمتر است هیچ نیاندیشید —— اینکه کشتی دارد هر چه بیشتر و بیشتر به شمال نزدیک میشود و همهیِ ما میرویم که غرق شویم. اگر تنها چندتایی از شما به خودتان بیایید, باهم شویم و عرشهیِ بالا را بگیریم, میتوانیم سر این کشتی را بچرخانیم و خودمان را نجات بدهیم. ولی همهیِ کاری که شما دارید میکنید ناله برای مشکلات کوچیک و ناچیزی همچون شرایط کاری و پاسوربازی و حق کیرخوردن ئه.»
مسافران و خدمه برآشفته بودند.
مکزیکی داد زد: «کوچیک!!؟, تو فکر میکنی این عدالته که من تنها سه چهارم ملوانهای آنگلو مزد میگیرم؟ این کوچیکه!؟؟»
جانور-دوست جیغ کشید که: «لگد خوردن سگ یک "مشکل کوچک و ناچیز" نیست! ستمگرانه است! بیرحمانه و وحشیانه است!»
پسرک کابین در پاسخ گفت: «بسیار خب, این مشکلات کوچک و ناچیز نیستند. لگد خوردن سگ بیرحمانه و وحشیانه است و اواخواهر خوانده شدن براستی تحقیرآمیز است. ولی در همسنجی با مشکل بزرگتر ما — در همسنجی با این واقعیت که کشتی دارد هنوز به سوی شمال میراند — مشکلات شما خُرد و ناچیز به شمار میایند; چرا که اگر ما سر این کشتی را هر چه زودتر برنگردانیم, همگی غرق خواهیم شد.
پرفسور گفت: «فاشیست!»
بانوی مسافر گفت: «ضّد انقلابی!» و مسافران و خدمه هم صدا شده و پسرک کابین را یک فاشیست و یک ضّد انقلابی نامیدند. او را به سویی هل داده و به غرولند پیرامون دستمزد, پیرامون پتو برای زنان و پیرامون حق کیرخوری و اینکه چگونه بایستی با سگ رفتار شود ادامه دادند. کشتی همینجور بسوی شمال پیش رانده و پس از چندی, میان دو پارهیخ له شده و همگی غرق شدند.
بنده عاشق داستان هستم بویژه داستان های نمادین که باید آنها را رمزگشایی کرد و بعد از هر بار خواندن به معنای تازه ای از آن رسید. این داستان کشتی هم از آن داستان ها است. می توان برداشت های گوناگون از آن کرد. یک برداشت آن است که کشتی را نماد تکنولوژی در نظر بگیریم و ناخدا و دستیارانش را نماد دانشمندان و پژوهشگران این عرصه بدانیم. برداشت دیگر آنکه ناخدا را نماد تکنولوژی بدانیم و کشتی را نماد زندگی و دنیای آدمیان .
در برداشت اول ، می توان تکنولوژِی را جهت دهی کرد کافیست ناخدا را عوض کنیم و شخصی را که در فاز فکری مخالف با ناخدای پیشین باشد را جایگزین او کنیم. آنوقت تکنولوژی به جای رفتن به سوی نابودی به سمت آبادی خواهد رفت.
اما در برداشت دوم نه! تنها راه چاره آن است که ناخدا (تکنولوژی)را از کشتی به دریا بیاندازیم !
بنده برداشت اول را از این داستان برداشت کرده ام! بخاطر همان در نظر گرفتن "اصالت آدمی"! اگر دانشمندان و پژوهشگران همگی انسانهای اخلاق مداری بودند مسیر تکنولوژی این نبود و تکنولوژی به این نقطه بحرانی نمی رسید! اگر هر دانشمندی هر چه را که به ذهنش می رسید سریع بر زبان نمی آورد و آن را عملی نمی کرد آنوقت دنیای بهتری داشتیم. البته می دانم که اگر چیزی به ذهن کسی برسد مسلما به ذهن دیگران هم خواهد رسید مثل داستان "انتگرال" که هم نیوتن و هم لایپ نیتز هر دو با هم به این قضیه رسیدند بی آنکه از کار هم آگاه باشند. اما منظورم کلی بود یعنی اگر همه ی اهل علم اخلاق گرا بودند و هر چه را که به ذهنشان خطور می کرد پیش از آنکه به مرحله ی اجرا بگذارند پردازش می کردند و اگر آن را مناسب شرایط کنونی و فرهنگ کنونی جامعه می دانستند آنگاه ابرازش می کردند دنیا این نمیشد!
چه خوب است اگر دانشمندان و پژوهشگرانی داشته باشیم که دلهایی ساده و بی دست و پا داشته باشند که با یک آهنگِ موسیقی غمگین، هوایی شوند! آنوقت تکنولوژی ....
زبانزدی گویا در زبان پارسی داریم که میگوید:
اگر را كاشتند، سبز نشد.
اَگَرَ كاشْتِنْ كِشْتِنْ سَوْز نَوابى.
روشنه اگر همگان بهمان بودند بیسار هم نمیشد, ولی در واقعیت و در رُخکرد, همیشه کسانی پیدا خواهند شد که راه دیگری را بروند و ازینرو کار شما در پایان همان نیمچه نیمه خواهد بود.
در «گفتمان تکنولوژی» پایهیِ سخن همواره بر این بوده که در عمل روند و چند و
چون کارها چیست و چگونه باید در عمل در برابر تکنولوژی افسارگریخته ایستاد.
قربان شما از کجا دانستید که کار بنده نمیچه نیمه است؟ چون دخترم یا چون مسلمانم؟ یا هردو؟!
...
...
نا خدا باوری چون سارتر هم این اصالت را به آدمی داده اند و جهان را بدون وجود آدمی هیچ و بی معنا خوانده اند. بقول صغیر اصفهانی عارف نامی ایران:
چون ما نباشیم مجنون که
لیلی غیر از دل ما حامل ندارد
این مجنون است که به لیلی معنا می دهد و بدون وجود مجنون عشقی نیست و معشوقی بنام
لیلی معنا ندارد.
نیمچه نیمگی کار شما نه از جنسینگی (sexuality) بساکه از این برمیخیزد که با وانمود و
انگاشت اگرهایی که نمودی در واقعیت ندارند, خودتان را به کوچهیِ چپ زده
و با کارهای بیهوده سرگرم میکنید, زیرا احساس بهتری میدهند و احساس میکنید
که دارید یک کاری به اندازهیِ خودتان هم که شده, انجام میدهید.
زبانزدی گویا در زبان پارسی داریم که میگوید: اگر را كاشتند، سبز نشد.
اَگَرَ كاشْتِنْ كِشْتِنْ سَوْز نَوابى.
روشنه اگر همگان بهمان بودند بیسار هم نمیشد, ولی در واقعیت و در رُخکرد, همیشه کسانی پیدا خواهند شد که راه دیگری را بروند و ازینرو کار شما در پایان همان نیمچه نیمه خواهد بود.
راستش بنده هیچوقت قادر نبوده ام که احوالات و افکاری را که در دلم می گذرد به خوبی به زبان گفتار تبدیل کنم! اینهم از دیگر عیوب بنده است! ز سخن گفتن باطن دلِ گفتار ندارم!
منظورم را بد منتقل کنم خیلی معذرت می خواهم🙁 منظورم از من و ما به خودم برنمی گشت . راستش نمی دانم باید چطور عنوان کنم. اصلا اجازه دهید خیلی رک و بی پرده سخن بگویم. تمام مشکلاتی که الان در اثر رشد افسار گسیخته ی تکنولوژی بوجود آمده است تقصیر آدمهایی نظیر شما و مانند شما هست!! انسانهایی که فقط چیزهای کلان برایشان مهم است و به چیزها و مسائل خرد اهمیتی نمی دهند و نمی دانند ریشه ی هر مشکل کلانی ، یک مشکل و مسئله ی خرد و ناچیز بوده است. بهترین مثال ماجرای ظهور نازی ها و هیتلر در آلمان است ! اگر آن استاد نقاشی یهودی ، هیتلر جوان را ناجوانمردانه رد نمی کرد و اجازه می داد تا بعنوان دانشجوی نقاشی در کالج پذیرفته شود دیگر دنیا یک هیتلر ضد یهود و خونریز بخود نمی دید!! آن استاد یهودی بنظرش (یا بقول شما بنگرش !) این کارش کار خرد و ناچیزی می آمد ! و نمی دانست که همین ناجوانمردی و بی عدالتی کوچک سبب چه فاجعه عظیمی برای قوم یهود خواهد شد. حتی بالاتر از آن اگر پدربزرگ پدری هیتلر که یک یهودی بود به مادربزرگ هیتلر تجاوز نمی کرد و این عمل زشت را انجام نمی داد دیگر شاید هیتلری نبود که کینه ی یهودیت را داشته باشد!! همه ی اینچیزها در نظر بسیار خرد هستند و حقیر ولی نتایج آن جنگ جهانی شده اند و کوره های آدم سوزی و اسراییل و...... شما فقط به مسائل کلان اهمیت می دهید چرا؟ و چرا فکر می کنید که باید با روش های کلان و راه حل های کلان در صدد حل مشکلات کلان
برآییم؟ همه ی مشکلات بزرگ از مشکلات کوچک و ناچیز بوجود آمده اند پس باید برای حلشان هم از راه حل های کوچک و ناچیز شروع کرد. یادم نمی آید این حرف کدام اندیشمند است که گفته است برای ایجاد مهربانی و انسانیت و از بین بردن نژادپرستی در جامعه باید موسیقی و ادبیات را به جامعه تزریق کنیم. حال حتما شما در این باره خواهید فرمود حتما کسانی دیگری هم هستند که همچنان به پخش نفرت و نژادپرستی در جامعه مشغولند پس این راه حل عملی نخواهد بود!
همه ی آن کسانی که باعث شدند تکنولوژی به این نقطه برسد آدمهایی بودند که به دوردست ها نگاه می کردند و اصلا به اطراف و اطرافیانشان توجهی نداشتند و اینکه برای رسیدن به آن دوردست ها باید چه قدر انسان و زندگانی انسانی قربانی بشود اصلا برایشان دغدغه نبوده است. در حالیکه اگر از کودکی می آموختند که برای رسیدن به دریا نباید آب یک رودخانه را گل کرد چرا که شاید آن طرفتر پرنده ای آب می نوشد و رهگذری خسته سیراب می گردد الان این وضع جهان نبود. راه حل ریشه ای این مشکل باید از جنس ریشه ی این مشکل باشد! یعنی خرد و ناچیز و دمِ دستی!! یعنی هرآنچه که نزدیکتر به ما است را در اولویت قرار دهیم و برای اصلاح آن بکوشیم و از خودمان به خودمان نزدیکتر کیست؟ بنده
به پدیده ی تکثیر عمیقا اعتقاد دارم اینکه می توان انسانیت را تکثیر کرد. می دانم همیشه هستند و بودند و خواهند بود آدمهایی که ساز مخالف انسانیت را می زنند ولی نباید نومید شد چون بالاخره این آدمها روزی خواهند مرد ! بقول ماکس پلانک مهم نیست که نظریه ای که ارائه کرده ایم مخالفان سرسختی داشته باشند این مخالفان روزی خواهند مرد مهم آن است که نسلی که بدنیا می آید نظریه ی ما را بعنوان قانون بپذیرد!
نیمچه نیمگی کار شما نه از جنسینگی (sexuality) بساکه از این برمیخیزد که با وانمود و انگاشت اگرهایی که نمودی در واقعیت ندارند, خودتان را به کوچهیِ چپ زده و با کارهای بیهوده سرگرم میکنید, زیرا احساس بهتری میدهند و احساس میکنید که دارید یک کاری به اندازهیِ خودتان هم که شده, انجام میدهید.
بنده فقط و فقط بر طبق همان "نصیحت راهب به تزار " عمل می کنم و در زمان حال زندگی می کنم . پ.ن . سَوْز نَوابى = سبز نشد؟! نوابیدن = نشدن؟؟
خب مهربد، اینجا کمتر کسی دریافت که مشکل شما اگر چه با تکنولوژیست، اما ستیز شما نه با تکنولوژی که با مدنیت آغاز میشود.
اکنون آیا میتوانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی میخواهید از تشکیل دوباره مدنیتها بدست اجتماعات پراکنده انسانها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟
اکنون آیا میتوانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی میخواهید از تشکیل دوباره مدنیتها بدست اجتماعات پراکنده انسانها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟
مهربد حتا با زندگی قبیله ای هم مشکل دارد! یعنی شما باید بروید به پیش از غارنشینی و تکامل انسان مدرن که میشناسیم! این طور که من از حرفهای مهربد برداشت کردم، تز مهربد بیشتر در و بر زندگی تک نفره و نهایتن جفت گیری بزن دررو آن هم وسط جنگل زیر درخت نارگیل شکل گرفته!
به فرض که بر اساس گفته ی شما، پیشرفت تکنولوژی ما را به ورطه ای خطرناک و خطرساز بکشاند، و ایضاً ما نیز توانایی کنترل این وضعیت را نداشته باشیم (که بنا به گفته شما نداریم)، راهکار چیست؟
آیا به علت عدم توانایی در جلوگیری از وقوع این امر، می توان عناصر و فاکتورهای قابل تغییرِ موجود را (هرچند که به زعم شما در مقابل میزان خطرِ پیشرفتِ تکنولوژی ناچیز باشد) به کل نادیده گرفت؟
یک نکتهای اینجا به نادرست گرفته شده است و آنهم نبود توانایی در کنترل است.
اگر ما براستی بر این باور بودیم که هیچگونه توانایی کنترلی نداریم, آنگاه بروشنی
به این کار بی هوده که گفتگو دربارهیِ آینده و تکنولوژی باشد, نمیپرداختیم.
آنچه اینجا سخن از آن رفته است, نداشتن توانایی در راستادهی به تکنولوژی میشود. این
ناتوانی, بی پیوند "نداشتن توانایی در کنترل وضعیت کنونی" یا "نداشتن توانایی در راستادهی به آینده" میباشد.
راستادهی به تکنولوژی چیست؟ برای نمونه بیانگارید که از امروز دیگر نمیخواهیم هیچ نوآوریای
در پیدایش و بهکرد و پیشرفت ابزارهای مغزخوان (brain-reader) دیده بشود. آیا شما, در جایگاه یک
تن تنها, میتوانید این راستا را به تکنولوژی بدهید که روند پژوهش و نوآوری از امروز به آنسو در
راستایی پیش برود که در آن تکنولوژیهایِ مغزخوان پیشرفتهتر جایی نداشته باشند؟
پاسخ به این پرسش بروشنی نه میباشد و این فرایند همان «افسارگریختگی تکنولوژی» نامیده میشود.
هر آینه, میتوان این افسارگریختگی را بگونهیِ دیگری نیز
کنترل کرد و آنهم از میان برداشتن "صورت مسئله" است = نابودسازی.
--
این پرسش بجا میتواند پیش بیاید که چرا نابودسازی تکنولوژی شدنی, ولی راستادهی اش ناشدنی ست؟
پاسخ دشوار ولی ساده است و در این کتواه میشود که ویراندن هزاران بار آسانتر از ساختن است.
نمونهیِ گویا, یک یاختهیِ تنها میتواند پیکری تندرست را با سرطان از پا در بیاورد, ولی این
یک تک یاخته نمیتواند هرگز همان پیکر را راستادهی کند (ب.ن. از چاقی در بیاورد) هتّا اگر یاختهیِ مغزی باشد.
در حالیکه اگر از کودکی می آموختند که برای رسیدن به دریا نباید آب یک رودخانه را گل کرد چرا که شاید آن طرفتر پرنده ای آب می نوشد و رهگذری خسته سیراب می گردد الان این وضع جهان نبود. راه حل ریشه ای این مشکل باید از جنس ریشه ی این مشکل باشد! یعنی خرد و ناچیز و دمِ دستی!! یعنی هرآنچه که نزدیکتر به ما است را در اولویت قرار دهیم و برای اصلاح آن بکوشیم و از خودمان به خودمان نزدیکتر کیست؟ بن
این چیزی بیشتر از آرزوپروری نیست, ولی از آنجاییکه روند فرگشت (تکامل) در آدمی
بیشتر زمان خود را در تیرههایِ نخستینی (primitive tribes) گذرانده است و از
آنجاییکه در این تیرههایِ نخستینی سخن آمده, یعنی آموزش کودکان و
آموزاندن هنجارهای کوچک کمابیش همواره بخوبی کار میکرده است, این باور
نادرست همگانی را پدید آمده که در جهان امروز و نوین نیز همین فرمول کار خواهد کرد¹.
برای نمونه, در جهان کهن آموزش کودک به اینکه آب را به گل
نیالاید هم بخوبی کار میکند (١), و هم بسیار مهمتر از آن, اگر کار نکند رویداد آنچنان
بزرگ و ناگواری رخ نداده است و آب بزودی به زلالی پیشین خود بازخواهد گشت (٢).
در جهان مدرن این دو هیچکدام کار نمیکنند. ١ ازینرو کار نمیکند که جهان امروز
برساخته از ≈٨میلیارد آدم میباشد و هیچکس نیست که بتواند به این همه آموزشی یکسان را بدهد.
و ٢ نیز کار نمیکند زیرا «دامنهیِ آسیب» پیوسته رو به بزرگی است. در جهان کهن اگر آدم نخستینی
چیزی هم از دستش در میرفت یا لغزشی هم میکرد, آسیب کوچکتر از آن بود که بخواهد دامنگیر
دیگران بشود و دست ِبیش, دامنگیر خود او یا نزدیکان وی میشد; هنگامیکه در سوی دیگر و در
جهان مدرن, میبینیم از میان میلیونها شرکت و ابرشرکت چندملّیتی, سرانجام یکی
هم مانند BP خواه ناخواه یافت² میشود — اگر نه تنها از روی قانون احتمالات — که آب را به نفت بیالاید.
پس چرا این راه و روش آرزوپرورانه است؟ زیرا قانون احتمالات را بسادگی نادیده گرفته و با خوشبینیای ساده
انگارانه, اینگونه میپندارد که بمانند جهان کهن, با کارهای کوچک و خُرد میشود برایندهایِ بزرگ و کلان
گرفت (به افزای اینکه, آنچه در جهان کهن بزرگ به شمار میرفته ≠ آنچه در جهان امروز بزرگ به شمار میرود).
یادم نمی آید این حرف کدام اندیشمند است که گفته است برای ایجاد مهربانی و انسانیت و از بین بردن نژادپرستی در جامعه باید موسیقی و ادبیات را به جامعه تزریق کنیم. حال حتما شما در این باره خواهید فرمود حتما کسانی دیگری هم هستند که همچنان به پخش نفرت و نژادپرستی در جامعه مشغولند پس این راه حل عملی نخواهد بود!
همه ی آن کسانی که باعث شدند تکنولوژی به این نقطه برسد آدمهایی بودند که به دوردست ها نگاه می کردند و اصلا به اطراف و اطرافیانشان توجهی نداشتند و اینکه برای رسیدن به آن دوردست ها باید چه قدر انسان و زندگانی انسانی قربانی بشود اصلا برایشان دغدغه نبوده است. در حالیکه اگر از کودکی می
...
اینکه هرکس میتواند با تغییر خود, به تغییر جهان برسد, یکی از پروپاگانداهای پُرهوادار
سیستم تکنولوژی میباشد, و اگر نیک در آن نگریسته شود, گفتهای سراسر نادرست هم نیست.
آری, هرکس میتواند با تغییر خود به تغییر جهان هم برسد, ولی اگر و تنها اگر (if and only if)
که این تغییر با رود و روندی همراه باشد که تکنولوژی میشارد (flows) و می پیماید.
برای نمونه, روند کلی جهان در این است که "آشتی" و "دوری جویی از خشونت" چیز خوبی ست و
دور از باور نیست که همانگونه که ب.ن. پس از جنگهایِ پُرشمار میانسدگان در اروپا, امروزه دستکم
در اتحادیهیِ اروپا به یک "سازش همگانی / consensus" رسیدهاند که دوری جویی از ستیز, دستکم میان
کشورهای هموند اتحادیهیِ اروپا باشد; ازینرو, هیچ کشوری امروزه در اروپا به خود ریسک جنگافروزی
را نمیدهد, زیرا بوارونهیِ سدههایِ گذشته تنها با یک یا دو کشور دشمن روبرو نبوده و بساکه با همهیِ
اتحادیهیِ اروپا روبرو خواهد بود و این هزینهیِ جنگ را آن اندازه بالا برده که بازدارندگی نزدیک به ١٠٠% بدارد.
همین روند را میتوان دربارهیِ همهیِ جهان نیز انگاشت و برای همین
دور از باور نیست که همچو "سازش همگانی"ای روی کرهیِ
زمین پیدا بشود و جنگ برای همیشه برچیده بشود.
--
ازینرو, در جایی که خواست آدمی همسو با خواست سیستم باشد, ب.ن. ستیز با نژادپرستی,
جنگ پرهیزی و .. آدمی آزاد است که خود را با روند همراه نموده و همروند و همروان باشد, یا اینکه ساز
مخالف را زده و در هیاهوی صدای مخالفان ناپیدا بگردد. ولی این همسویی تنها یکسویه است و تنها
تا جایی کار میکند که خواست آدمی باشد که با خواست سیستم همسو شده باشد, و نه وارونه.
همسو نمودن خواست سیستم با خواست آدمی همان «راستادهی به روند پیشرفت تکنولوژی» میباشد
و این روند از دامنهیِ کنترل آدمی بیرون است. برای نمونه اگرچه در کنار نژادپرستی, کنترل
مغزی هم یک چیزی است که نبود آن از خواستههایِ آدمی ست, ولی این خواسته
نمیتواند به این آسانیها, اگر هرگز, برآورده بشود زیرا خواست سیستم "پیشرفت تکنولوژی" و "
خشونت پرهیزی" میباشد و "پیشرفت و گسترش تکنولوژی" با "بازداشت و ایستاد تکنولوژی" سازگار
نیست; بویژه اینکه ابزار کنترل مغزی یکی از بهترین ابزارها در گسترش "خشونت پرهیزی" میباشد.
بهمچنین, در سیستم تکنولوژیک نمیتوان پیشرفت گونهای از تکنولوژی را بدلخواه به دیر و زود
افکند و نمونهیِ آشکار همین را نمونهوار در گسترش جنگافزار اتمی میتوان دید, که اگرچه در
آن بسفت و سختی کوشیده شده از گسترش آن پیشگیری بشود, همچنان کشورهای
گوناگونی که نمیبایستی به آن دست میافتند, دست یافتهاند و همچنان دست میابند.
¹
یکی از سختیهایِ بزرگتر در دریافت "پرسمان تکنولوژی" همین است که خود شیوهیِ اندیشیدن ما
آدمها بسیار لغزشمند میباشد; ما همچنان میکوشیم الگوهایی که در جهان نخستینی بخوبی
کار میکردهاند را به جهان نُوین وابگسترانیم, هنگامیکه این دو هیچگونه سازگاریای با همدیگر دیگر ندارند.
خب مهربد، اینجا کمتر کسی دریافت که مشکل شما اگر
چه با تکنولوژیست، اما ستیز شما نه با تکنولوژی که با
مدنیت آغاز میشود.
اکنون آیا میتوانید تشریح بکنید که در آن بدویت با چه مکانیزمی
میخواهید از تشکیل دوباره مدنیتها بدست اجتماعات پراکنده
انسانها در سرتاسر جهان پیشگیری بکنید؟
از سه اندرباره میتوان به این سخن پرداخت.
نخستین اندرباره این است که شهرمندی و گسترش آن نیازی سرشتین
در آدمی نبوده و به خودیِ خود انگیزشی برای پیدایش و گسترش آن ندارد.
اگر به کتاب ِ PDF۷.۵ مگابایت رجوع نمایید, نمونههایِ پُرشمار و نیک پژوهیده و
خوبی از تیرههایِ نخستینی میابید که نمونهوار هنگام روبرویی با میوههایِ شهرمندی ,
برای نمونه سرخپوستان آمریکا در برابر اروپاییان شهرمند, آنها را بسادگی پس زده و به زندگی
تیرهای خود برمیگشتند; این بوارونهیِ دیدگاه پذیراندهای که امروزه بفراوانی یافت میشود و آنهم
اینکه شهرمندی به خودی خود گسترش میابد چرا که خوب است و این نگاه بیمانند به
همان نگاهی نیست که میگوید اسلام گسترش یافت زیرا جهانبینی بهتری بود.
دومین اندرباره این است که شهرمندی در نبود تکنولوژیهایِ مدرن خود به خود
از هم فروپاشیده خواهد شد, زیرا در وابستگی ِ تنگاتنگ با آن میباشد. در نبود
ابزارهای ترابری نوین و در نبود رسانههایِ گوناگون و در نبود ابزارهای دوربرد و دورنگار راهی
هم برای شهرمندی نوین بجا نمیماند که بخواهد بجا بماند; هر آینه نگاه شما درست است
و بیگمان فندگرایان پُرشماری خواهند بود که پس از نابودی سیستم
همچنان به دنبال برافراشتن هر چه زودتر کارخانهها و بازسازی تمدن باشند.
خوشبختانه ولی, گرفتاریای که این دسته با آن روبرو خواهند
بود بسیار سترگ بوده و در کتاب نامبردهیِ بالا نیز بخوبی به
آن پرداخته شده است: بخش آرماننامه/manifesto).
امروزه چرخهیِ فرآوری آن اندازه پیچیده و بر هم وابسته
میباشد که نمیتوان نوآوری یا فرآوریای را انگاشت که بیرون از این
چرخه بتواند پدید بیاید. هر نوآوریای که امروزه رخ میدهد و هر پیشرفتی
که در تکنولوژی بدست میاید, برآیند برهمکنش رشتهای بسیار دراز و سترگ
از کنشهایِ به هم پیوسته و بر هم وابسته, همچون ترابری, اینترنت و رسانهها,
انرژی, معدن, الیاژ و فلز, آموزش و پرورش و بسیاری بسیاری دیگر میباشد.
میتوان دید که هیچ معدنی کار نمیکند اگر ابزار استخراج معدن را نداشته باشد و
هیچ ابزار استخراج معدنی کار نمیکند اگر انرژی به آن رسانده نشود, و هیچ
انرژیای رسانده نمیشود اگر ابزارهای ترابری خاموش باشند و هیچ ابزارهای
ترابریای ساخته نمیشود اگر معدنها فلز استخراج نکنند و .. و .. وتاپا.
پس در هر چهرهای, ازپا درآوردن سیستم ضربهای اگرنه درجا کشنده,
دستکم بسیار مرگآور میباشد و در بدترین چهرهیِ خود زمان افزوده به ما
داده, و در بهترین چهرهیِ خود شر سیستم را برای همیشه خواهد کند.
سومین اندرباره این میباشد که از هر دیدگاهی, هتّا اگر نابودسازی سیستم تکنولوژیک بهترین
راهکار نباشد, برترین راهکار در دست میباشد و همانجور که نیز تئودور کازینسکی میگوید, بر
ما نیست که همهیِ گرفتاریها را یکجا از میان برداریم و برخی از این مشکلات را میتوان
به آیندگان سپرد; در زمان کنون بایستی برنگریست که بهترین رویکرد در دست کدام میباشد و بس.
پ.ن.
این پرسمان همچنان که در بالا نیز آمد, از نگاه کازینسکی نیز بیرون نبوده است و
در اینجا بایستی پذیرفت که در دیرزمان, به راهکارهای دیگری نیز نیاز خواهد بود.
هر آینه, پاره سخنی از کازینسکی اینجا هست که از همه پسندیدهتر است
دربارهیِ چرایی بایستگی نیاز به یک انقلاب برای فروافکنی سیستم:
...
For example, in the U.S. during the early part of the 20th century,
insufficient attention was paid to the problems of the working class. Labor
violence ensued and provided the kick in the pants necessary to get the
government to pay attention to the problems. Because adequate reforms
were carried through, the violence died down;(139) this in contrast to what
happened in Russia, where the Tsarist regime's stubborn resistance to reform
led to revolution.
.
.
.
8. Even if you believe that adequate reforms are possible, you should still
favor the creation of an effective revolutionary movement. It's clear that the
necessary reforms-if such are possible-are not currently being carried out.
Often the system needs a hard kick in the pants to get it started on necessary
reforms, and a revolutionary movement can provide that kick in the pants.
ملالانگیز بودن گفتمان شما بخشی از ایراد ذاتی آنست، همینطور کیفیت مشکلی مهم اما یکسان که باید از هر جهت و با وسواس آنرا برسی کرد نیست. ملال را من آموختهام که بسیار احترام بگذارم، و با آن همچون ندای روح متعالی برخورد میکنم که به من میگوید اینجا چیزی برای دانستن، آموختن و برگرفتن وجود ندارد.
سخنتان درست است, ولی ملال تنها یک احساس است. در پیشهیِ من که برنامهنویسی
باشد, پُرشمار دیده میشود که برنامهنویس به ملال دچار شود زیرا راهکاری در چشم انداز
نمیتواند ببیند و ازینرو دنبالهیِ کار را خودآگاهانه یا ناخودآگاهانه, ول میکند. بخشی از کار
من همین آموزاندن "سرسختی" به برنامهنویسان زیردستم میباشد تا این حس را
بشیوهیِ درست بکار ببندند, نه اینکه کار و راهکاریابی را از بیخ نادیده بگیرند.
ملال در نمونه از "خستگی مغز" هم ریشه میگیرد و برنامهنویس بایستی بجای
سر و کله زدن بیهوده و وانمود به کار, یک پیادهروی بکند, کاری دیگر بیانجامد, با
دوستانش گپی چند بزند و چند ساعت دیرتر یا فردا دوباره با گرفتاری گلآویز شود.
پس این ملال اگرچه یک روش بسیار خوب برای این است که بتندی ببینیم چیزی برای
آموختن و کاری برای انجام هنوز هست یا نه, ولی یک روش فرزام و بی عیب نیست که بگوییم چون
اینجا ملال احساس میشود, پس دیگر زمان رفتن به سراغ کاری دیگر برای همیشه فرارسیده است.
این روش که اگر شنبهشب جایی یک مهمانی دعوت دارید ولی با چند تا از
دوستانتان هم بیرون رفتهاید به کار میاید که ببینید با این جمع دچار "ملال"
میشوید یا نه, و اگر شدید خب یک عذری هم خواسته و شانس خودتان را در
مهمانی خواهید آزمود, و در اینجا بخوبی کار میکند, ولی نمیتوان آنرا به هر دامنهای واگسترانید.
من با وضع آشنا هستم زیرا خودم مدتی به آن دچار بودهام، برای تقریبا دو سال من از نگریستن به هر چیز با رهیافتی غیرجنسیتی عاجز بودم، زیرا حفرهای که بر دیوار روایت مدرنیته از این روابط دیده بودم آنقدر گشاد و مهم بود که نمیتوانستم دوباره به آنچه پُشت دیوار میگذرد بپردازم. واقعیت اما آنست که کل دیوار از دروغ و دغل ساخته شده و تنها حفرهای در آن یافتن بسنده نیست، همت و آگاهی و ارادهی شگرفی میطلبد این کندن نگاه نقاد از حفره و دوختن آن به باقی دیوار، به آنچه «جزئی از سیستم فریب» تلقی میشود، به آنچه پیشتر بیاهمیت و جزئی و کمارزش داوری شده. کل این دیوار باید فرو بریزد تا چشمانداز پس آن به تمامی مرئی بشود.
شما باید از خودتان بپرسید «اگر در اینباره چنین دروغی عظیم به ما خورانده بودند، و من اگر چنان صادقانه آنها را باور داشتم، چه دروغهای دیگری میتواند وجود داشته باشد که از آنها بیخبرم؟».
نکته اینجاست, هیچ دروغی به ما خورانده نشده است. خودفریبی یک
کنش همگانیست و زمانیکه در آن گام نهاده شود, پایانی پیدا نخواهد بود.
اگر آرام آرام به این سوراخ ناخن بکشید و آن را بازتر بکنید، چیزهای جالب دیگری پشت دیوار میبینید که اکنون از آن حفرهی کوچک پیدا نیستند. آن وبلاگی که راسل به شما معرفی کرد جای خوبی برای آغاز کردن راه است. ولی شما خودتان باید این قدمها را بردارید، زیرا داد و فریاد و دعوت ما از سوی شما تعبیر به بازگشتن به پشت دیوار و خودفریبی و وانمود به وجود نداشتن سوراخ میشود، فقط شما هستید که میتوانید باقی دروغها را بجویید و بیابید و دیوار را از بیخ و بن برکنید.
خراشیدن واقعیت و پیدا کردن چیزهاییکه میتوانند به سود ما باشند هیچ بد نیست, ولی این
همچنان یک خودفریبی خواهد بود که بجای پرداختن به مشکل اصلی, با بهره گرفتن از این
واقعیت سادهیِ دیگر که آری, اگر یکبار فریب خوردهایم پس شاید هنوز در چیزهای دیگری
فریبخورده باشیم و اگر به این خودفریبی امان در آنها هم بیاگاهیم, پس خواهیم توانست از
واقعیتها به شیوهیِ نوآورانهتر و بهتری به سود خود بهره بگیریم, سرگرم باشیم.
پس,
آیا سخن شما نادرست است؟ نه.
آیا پرداختن به چیزهای دیگر از این واقعیت که تکنولوژی دورنمایی ندارد میزند؟ باز هم نه.
جهانبینی شما که ریشه در کشف یک دروغ بزرگ دارد کسی را جذب نمیکند زیرا به جایی وصل نیست، در هوا معلق است و نمیتواند نقدی جامع و راهحلی مشخص برای همهی مشکلاتی که ادعای تبارشناسی آنها را میکند بیابد.
این بخش از سخن نادرست است, چون آنچه ما اینجا به آن پرداختهایم, «گفتمان تکنولوژی» جهانبینی
نیست, بساکه راهکاریابی در برابر یک گرفتاری سترگ و رویکردیابی در برابر یک آیندهیِ بروشنی بیمناک است.
جهانبینی میشود اینکه کس زندگی خود را چگونه بگذراند, در برابر دیگران چه رفتاری در پیش بگیرد
و رویهمرفته نگرشش را به اینکه زندگی چیست و چرا او اینجاست و اکنون که اینجاست
چه بایستی بکند, بدهد. اینها پیوندی یکراست به «گفتمان تکنولوژی» ندارند.
در دست دیگر, «گفتمان تکنولوژی» میتواند جهانبینی کس را بسختی تغییر بدهد و
این برای این نیست که خود گفتمان تکنولوژی یک جهانبینی جایگزین میباشد,
بساکه ازینروست که پس از دریافت و گواشت این واقعیت که تکنولوژی راه به
ناکجاآباد میبرد, بسیاری از کنشها و باورهای کس خود به خود پوچیده میشوند.
نمونه, پیش از پرداختن ژرف به گفتمان تکنولوژی من یک کمونیست بودم,
ولی امروز نیستم و این بسادگی ازینروست که کمونیسم در بستر
گفتمان تکنولوژی راهکاری آرزوپروانه و خودفریبانه به شمار میاید.
آیا در اینجا, کمونیسم یک دروغ بزرگ بوده که به ما خوراندهاند؟ نه.
من آنرا تنها یکی دیگر از خودفریبیهایِ دلفریبی میبینم که بسیاری به آن تن میدهند, زیرا با چیزی
ملموس و دم دست سر و کار دارد. کمونیست میگوید اگر ما انقلاب کنیم و قدرت بیشتری دست
دولت بدهیم و اگر ما به هر کس به اندازهیِ نیاز خود بدهیم و عدالت اجتماعی برقرار کنیم, جهان به
سمت و سوی بسیار بهتری خواهد رفت و زندگی آسودهتر و بهتری برای همهیِ ما در پیش خواهد بود.
او, در این چهره, یک رویکرد روشن در چشمانداز دارد و دشمنانی که هر روز آنان
را میبیند: سرمایهداران بهرهکش دشمنان وی, ایدئولوژی سرمایهداری سرچشمهیِ
آموزگان آنان و انقلاب برای راه اندازه دیکتاتوری پرولتاریا آماج و خواستهیِ اوست.
یکی از بزرگترین عیبهای تکنولوژی اینه که انسان ها وابسته اون میشن... من همیشه وبلاگمو آپدیت میکردم و مطلب میزاشتم. الان 4ماه هست بلاگفا قطع شده.. نظرهای این خبرو بخونید.. همه ناراحت و عصبی و شاکی... چون وابسته به فناوری و تکنولوژی شدند..
یکی از بزرگترین عیبهای تکنولوژی اینه که انسان ها وابسته اون میشن... من همیشه وبلاگمو آپدیت میکردم و مطلب میزاشتم. الان 4ماه هست بلاگفا قطع شده.. نظرهای این خبرو بخونید.. همه ناراحت و عصبی و شاکی... چون وابسته به فناوری و تکنولوژی شدند..
خوب اونی که توی بلاگفا وبلاگ داره و بهش وابسته هم هست بیشتر وابسته به تحجره تا تکنولوژی!!!!
بلاگفا یک تکنولوژی بسیار قدیمی و به روز نشده هست. ساده ترین ابزار انسان که همانا تکه سنگی نوک تیز باشه هم میتونه از مظاهر تکنولوژی به حساب بیاد ولی امروزه انسانی رو نمیبینید که به تکه سنگ نوک تیز وابسته باشه مگر اینکه مریضی چیزی باشه! افراد تکنولوژی هراس معمولن یا آویزون تکنولوژیهای آسیب رسان گذشته هستند! مثلن ول کن ماشینهای قدیمی نیستند و جان خودشان و محیط زیست و جان دیگران و ... را همه را خطر میندازند به خاطر اینکه فکر میکنند ماشینهای جدید زیادتر خراب میشوند، محکم تر نیستند و یا به درد بخور نیستند و از این مدل باورهای تمامن اشتباه. البته اگر دوز تکنولوژی هراسی خیلی زیاد باشد به زندگی قبیله ای و همون تکه سنگ و ... هم گیر میدهند و آن را خطرناک میبینند. از همین روی وابسته بوده به تکنولوژیهای قدیمی در حقیقت وابستگی به تحجر است و نه وابستگی به تکنولوژی!
این سخن شما در همراهی دیگر سخنان آورده شدهیِ این جُستاراند
این دو توضیح را برای شخص ثالث نوشته ام که با فناوری های مورد بحث آشنا شوند چون دیدم هر بار از فناوری های خطرناک بحث کردی بقیه بمب اتمی و غیره تعبیر کردند. اما چرا تکینگی را خطرناک میدانی؟ تعریف من همان تعریف کورتزویل است به معنی یکی شدن انسان با فناوری. کجای این بد است؟ دست یابی خیل بشر به خدا گونگی بهتر از دستیابی یک هوش مصنوعی غیر قابل پیش بینی و درک به آن است. ادامه بحث را فرد از پی خواهم گرفت.
ساده ترین ابزار انسان که همانا تکه سنگی نوک تیز باشه هم میتونه از مظاهر تکنولوژی به حساب بیاد ولی امروزه انسانی رو نمیبینید که به تکه سنگ نوک تیز وابسته باشه مگر اینکه مریضی چیزی باشه! افراد تکنولوژی هراس معمولن یا آویزون تکنولوژیهای آسیب رسان گذشته هستند! مثلن ول کن ماشینهای قدیمی نیستند و جان خودشان و محیط زیست و جان دیگران و ... را همه را خطر میندازند به خاطر اینکه فکر میکنند ماشینهای جدید زیادتر خراب میشوند، محکم تر نیستند و یا به درد بخور نیستند و از این مدل باورهای تمامن اشتباه. البته اگر دوز تکنولوژی هراسی خیلی زیاد باشد به زندگی قبیله ای و همون تکه سنگ و ... هم گیر میدهند و آن را خطرناک میبینند. از همین روی وابسته بوده به تکنولوژیهای قدیمی در حقیقت وابستگی به تحجر است و نه وابستگی به تکنولوژی!
میلاد جان اینها مغلطه ست. قبول کن لطفا.
من هم در رد کردن این قضیه میتونم بگم شراب کهنه تر بهتره یا جدید؟
دلیل نمیشه شما بیای بگی هرچیز قدیمی بده.
وابسته بودن به بلاگفا شبیه وابستگی به سنگ نوک تیزه؟!
بلاگفا سرورهاش در کاناداست. برای هدف و فعالیت من بهترین گزینه ست.
من نیاز نمیدونم برای نوشتن و انتشار مطالب و عکس های مورد علاقه ام سایت بزنم و .. . پس تا وقتی تکنولوژی هنوز جوابگوی من هست من به سراغ چیز دیگری نمیرم. هروقت بلاگفا نتونست نیازهای منو برآورده کنه اونوقت میگذارمش کنار و میبندمش.. کاربران ایرانی بسیار زیادی از بلاگفا استفاده می کنند.
درضمن دکتر شهریاری (دانشمند هسته ای) وبلاگی در بلاگفا داشت. تو به این هم میگی متحجر؟؟!
اینم بگم که این کازینسکی می دونی که خیلی آدم متعادلی نبوده و میشه گف روانی بوده :-) آخه با کشتن چهار تا آدم اونم تو دانشگاه که دانشجو ام بودن !! میشه جلوی تکنولوژی ایستاد؟
اینجا دربارهیِ درستی یا نادرستی رویکرد کازینسکی سخن نمیگوییم, ولی اگر به
انگیزهیِ او بخواهیم پرداخته باشیم, خود او بروشنی در آرماننامه اش آورده است:
96. As for our constitutional rights, consider for example that of freedom of the press. We certainly don’t mean to knock that right; it is very important tool for limiting concentration of political power and for keeping those who do have political power in line by publicly exposing any misbehavior on their part. But freedom of the press is of very little use to the average citizen as an individual. The mass media are mostly under the control of large organizations that are integrated into the system. Anyone who has a little money can have something printed, or can distribute it on the Internet or in some such way, but what he has to say will be swamped by the vast volume of material put out by the media, hence it will have no practical effect. To make an impression on society with words is therefore almost impossible for most individuals and small groups.
Take us (FC) for example. If we had never done anything violent and had submitted the present writings to a publisher, they probably would not have been accepted. If they had been been accepted and published, they probably would not have attracted many readers, because it’s more fun to watch the entertainment put out by the media than to read a sober essay. Even if these writings had had many readers, most of these readers would soon have forgotten what they had read as their minds were flooded by the mass of material to which the media expose them. In order to get our message before the public with some chance of making a lasting impression, we’ve had to kill people.
اینجا دربارهیِ درستی یا نادرستی رویکرد کازینسکی سخن نمیگوییم, ولی اگر به انگیزهیِ او بخواهیم پرداخته باشیم, خود او بروشنی در آرماننامه اش آورده است:
96. As for our constitutional rights, consider for example that of freedom of the press. We certainly don’t mean to knock that right; it is very important tool for limiting concentration of political power and for keeping those who do have political power in line by publicly exposing any misbehavior on their part. But freedom of the press is of very little use to the average citizen as an individual. The mass media are mostly under the control of large organizations that are integrated into the system. Anyone who has a little money can have something printed, or can distribute it on the Internet or in some such way, but what he has to say will be swamped by the vast volume of material put out by the media, hence it will have no practical effect. To make an impression on society with words is therefore almost impossible for most individuals and small groups.
Take us (FC) for example. If we had never done anything violent and had submitted the present writings to a publisher, they probably would not have been accepted. If they had been been accepted and published, they probably would not have attracted many readers, because it’s more fun to watch the entertainment put out by the media than to read a sober essay. Even if these writings had had many readers, most of these readers would soon have forgotten what they had read as their minds were flooded by the mass of material to which the media expose them. In order to get our message before the public with some chance of making a lasting impression, we’ve had to kill people.
برای نمونه, چه رویکردی؟
گفتم که هر رویکردی جز قتل و ترور! نکنه شما با ترور کردن و کشتن موافقی؟ حالا خوبه که اون بمب گذاری های کازینسکی باعث شد چهار تا دانشجوی بدبخت کشته بشن! که بود و نبودشون تو روند تکنولوژی تاثیر گذار نبود.
این از یکسو, از سوی دیگر دسترسیپذیری به این ابزارها روز به روز بیشتر و آسانتر میشود و نمونهوار با پیشرفت کنونی دور نیست روزیکه هر کس با هوش نسبتا بالا بتواند نمونهوار جنگافزارهای بیولوژیکی را در زیرزمین خانهاش بسازد.
بله میتواند، اما اول باید برای پلیس توضیح دهد که ماشین PCR ی که خریده و در زیر زمین گذاشته را برای چه لازم دارد!
اگر این دور از باور میاید, میتوان به این نمود از پیشرفت پرداخت که چند دهه پیش رایانهها اندازهیِ یک ساختمان بودندو تُندای پردازشیِ کمتر از یک گوشی موتورولای به درد نخور امروزین را داشتند, یا همهیِ دستگاه چاپی که گوتنبرگ با هزار کبکبه و دبدبه درست کرده بود را امروز یک چاپگر لیزری بهترش را فراهم ساخته است و چاپگرهای سه بُعدی نیز رو به پیشرفت روزافزوناند.
یا نمونهیِ باز دم دستتر, میتوان به این پرداخت که امروز هرکس با اندکی هوشمندی و پژوهمندی (resourcefulness) میتواند با جستجوی اینترنت راه بمبسازی را یاد بگیرد.
نکته در همه اینها این است, اگر تا دیروز تنها ابزارهایی مانند کارد و چاقو در دسترس بودند, آسیبرسانی آنها نیز بسیار مرزمند بود. این مرز و نیز دسترسپذیری آنها, هر دو رو به افزایشاند.
باز برای پلیس باید توضیح دهد که با چند تن آمونیوم نیترات کدام باغ را میخواهد کود دهد!😬
در مورد تکنولوژی های در دسترس مجاز در مقابله به مثل موثر بحث خواهد شد، اما چون زیاد آن را در بحث نظارت پیش میکشید مجبورم به آن بپردازم: با همین IT پیشرفته و همگانی هنوز هکرهایی نداریم که بانک ها را خالی کنند، هواپیماها را به کوه بکوبانند و شبکه برق را از کار بیندازند. بمب های کثیف نیز از همین دسته اند. من ژنراتور تکنسیوم را بغل هم گرفته ام! اما کسی را ندیده ام که آن را بدزدد و زیرش فیزا کپسولی بگذارد.😜
١- ابزار نظارت همگانی بازدارندگی بسیار پایین داشته و بیشتر کارکرد پیگیری قانونی دارد.
نوپ! اتوریته موجود عقب ماندگی ذهنی ندارد و در صورت امکان سو استفاده از یک تکنولوژی نظارت و سخت گیری متناسب را نشان خواهد داد. وگرنه در ایران و آمریکا هر روز شاهد انفجار بودیم. پیگرد؟! خبر دارید آمریکا سر همین WoT چقدر مسلمانان مشکوک را دستگیر و شکنجه کرد؟
٢- ابزار نظارت همگانی بسختی فرزام (perfect) است زیرا از سوی نیروی آدمی کنترل میشود و خطاپذیری بالا دارد.
اتوماسیون هم رفته ددر دیگه؟ کارهایی که اسنودن فاش کرد دستی انجام نمیشدند. جرم الگوی خاصی دارد و با شناختن آن میتوان از آن پیشگیری کرد. خطایی در کار نیست.
٣- نظارت همگانی همچون دیگر راهکارها تنها در جایگاه یک "واکنش" به پدیدهیِ بزرگتری از خود پدید آمده و همراه با خود, بمانند دیگر تکنولوژیها, بدیهایِ بسا بزرگتری نیز به همراه آورده است, یک نمونهیِ آن کاهش حریم شخصی و آزادیهایِ کس باشد.
هر آینه, روشن است که شرایط اینگونه نمیتواند بمانند. با پیشرفتهتر شدن تکنولوژیها و نمونهوار چاپگرهایِ سهبعدی و ابزارهای دستکاری ماده در ترازهای اتمی و رایانههایِ تندتر و پیشرفتهتر, نظارت همگانی نیز مینیازد که پیشرفتهتر و پیشبینیگرانهتر بشود و خب اگر ما امروز داریم رفتار مردم را از بیرون نگاه میکنیم, چرا با ابزارهای مغزخوانی مغز و اندیشهیِ آنان را از درون ننگریم و تفتیش فکر نکنیم؟ یا چرا بهتر از آن, با ابزارهای کنترل مغزی از وقوع جرم و جنایت اصلا پیش نگیریم؟ و درست همانگونه که امروزه "نظارت همگانی" چندشآوری بسیار پایینی برای آدم امروزین دارد (چیزیکه برای بسیاری از تیرههایِ نخستینی نابرتافتنیست که کسی بخواهد آنان را بپاید و به حریم و دامنهیِ آزادی آنان دست بدرازاند), فرداروز برای آدم فردائین هم چندشآوریِ بسیار پایینی خواهد داشت که کسی بخواهد مغز و اندیشهیِ او را تفتیش کند تا مبادا او اندیشههایِ "بد" و "سیستمستیز" در سر داشته باشد.
پس این راه "نظارت همگانی" اگر چه واکنشی در جای خود سودبخش, ولی در دیرزمان تنها به بار آمدن مشکلاتی باز بزرگتر و راهکارناپذیرتر خواهد انجامید.
قرار نیست آینده 1984ی باشد که فکر ناجور منجر به مجازات شود! همانطور که گفتم پرداختن به جرم پروسه ای مشخص دارد که در طی آن مداخله و ممانعت ممکن است.
اینطور نیست که یکی صبح از خواب برخیزد و تا صبحانه نانوماشین هایی بسازد که زمین را بخورند!
نابودی حریم شخصی بهایی است که بشر برای زندگی آرام و دراز (دامپروری مانند) میپردازد. سفسطه ای نیز وجود دارد که هرگز کسی به آن اشاره نمیکند: "حریم شخصی زیر مجموعه آزادی قرار میگیرد." خیر! شما آزادید هر کار مجازی بکنید، زیر نظر 100 دوربین بودن این آزادی را از شما صلب نمیکند.
اینجا ما دیگر به این نمیپردازیم که این گفته چه اندازه خام و سادهانگارانه است, و نیز به این گره فلسفیک و کهن نمیپردازیم که پس «چه کسی ناظران را نظارت کند؟»
Quis custodiet ipsos custodes? - WiKi
قانون، روانشناسان و ناظران همتراز دیگر. فکر میکنید تسلیحات اتمی کشور های صاحب توسط فرشتگان معصوم تعمیر، بازدید، نگهداری و آماده میشوند؟
اینها در این رده میافتند که هر کنشی, یک بازکنشی (reaction) دربر دارد و این سخن نادرستی نیست, ولی کارآمدی ندارد. برای نمونه, شما آنجا دامنهیِ آسیب به میان آمده را با یک ابزار دفاعی پاسخ داده بودید, برای نمونه در سخن آمده بود که چاقو میتواند آسیبرسان هم باشد, ولی دامنهیِ آسیب مرزمند دارد, و در همین راستا, تفنگ هم میتواند آسیبرسان باشد (اگر چیز دیگری از بیخ بتواند باشد!) ولی همزمان دامنه آسیبرسانی باز بزرگتری را دارد; به دیگر زبان:
Lao Tzu: the sharper the tools, the darker the times.
هر آینه, شما تنها آوردید که برای هر کدام از اینها یک ابزار واکنشی هم پدید آمده, ولی پرسش این است که این ابزار واکنشی به چه درد میخورند؟
همانطور که گفته شد AI و Nanotech تفاوت اساسی دارند. این که با توجه به برنامه ریزی و کنترل روی آنها، نوع بد (Malevolent) میتواند توسط نوع خوب (Benevolent) خنثی و نابود شوند.
نمونهوار, در برابر تفنگ شما جلیقهیِ ضد گلوله را آورده و بسیار هم خوب, تا یک اندازهیِ بالایی این کار میکند, ولی اکنون باید چه کنیم, در خیابان با جلیقهیِ ضد گلوله راه برویم تا قربانی تیر اندازیها نشویم؟ این شمار کسانیکه در آمریکا کشته میشوند هم اگر جلیقهیِ ضد گلوله به تن داشتند خب نمیمردند, ولی این بروشنی یک راهکار به درد نخور است و در اینجا, هر دو, چه ابزار (تفنگ), چه پادافزار (جلیقه) مایهیِ رنج آدمی بودهاند و در نبود هر دو آسودهتر است.
نمونهیِ بزرگتر هم بروشنی کار نمیکند, در یک جنگ اتمی چه شمار کسانی دسترسی به این سوت (suit)هایِ پاد-رادیواکتیو دارند؟ و آن شماری هم که دارند چه, بایستی شباروز به تن کنند یا خودشان را در زیرزمینهایِ حفاظت شده زندانی؟
٣- در برخی جاها S ایستا (ثابت) است, در برخی جاها نه: ابرهوشواره ایستا است (یکبار بختی بیشتر نیست), نانوتکنولوژی شاید سه بار گندی بالا بتواند بیاید و آدمی جان سالم به در ببرد.
بخت به کام بودگی همان بار اول را به 100% نزدیک کردن شرط لازم و کافی برای جان به در بردن ازلی است: یک بار قمار سرنوشت ساز بار اول ≠ فقط یک بار اشتباه فاجعه بار در هر زمانی
اکنون, نکتهیِ یکم, در اینجا نمیتوان بدلخواه S را ایستا (static) یا ناایستا انگاشت, بساکه بایستی به دورنما و زمینهیِ تکنولوژی نامبرده نگریست و دید که یک لغزش چه بهایی در بر دارد.
S ها را اشتباه گرفته اید. S حالت اول (شما) بی شک ایستا نیست، n بار تکرار خود احتمال را تغییر میدهند و هیچ گونه کنترلی روی آن همه اقدام نمیتوان اعمال کرد. اما تا زمانی که S صفر نیست این موضوع اهمیت ندارد.
S حالت دوم (من) احتمال یک بار (بار اول) است: ایستا یا حداقل قابل کنترل و تعیین است، زیرا قماریست که سرنوشت حیات به آن وابسته است!
Mehrbod
سپس, نکتهیِ دوم: کافی است که بار اول خطا صورت نگیرد تا خطا های بعدی سرکوب شوند. این نیز یک پیشانگاشت نادرست است که اگر خطا انجام نگرفت پس دیگر هرگز خطایی رخ نخواهد داد. در یک نمونه, بگوییم ابرهوشواره, با بختی نزدیک به ∞, اگر بار یکم خطایی انجام نپذیرد آنگاه برایند کار برای آدمی براستی خواستنی خواهد بود, ولی نکته روشن اینجا همین است که ما نه همچو بختی نزدیک به بیکران داریم و نه توان انجام دادن و کوشیدن چندباره.
این پیشانگاشت در زمینههای دیگر دیگر نیز نادرست است. اگر در ساخت نانوتکنولوژی پژوهشگر یا برنامهنویس یک روتین را آنجور که باید درست و دوراندیشانه پیاده نکرد, نیمی از بشریت میرود که نابود بشود ولی همچنان با نبوغ بالا و کمی بخت میتوان آنرا درست نمود, ولی این درست شدن به این معنی نیست که بار دوم دیگر همه چیز بخوبی و خوشی انجام خواهد پذیرفت.
دفعه اول Blue Goo بسازید تا دفعات بعد بشر نابود نشود!😬
از زمانیکه هواپیماها ساخته شدند و ایدهیِ "جعبهیِ سیاه" مطرح شد, با هر بار سقوط یک هواپیما شانس اینکه هرگز هواپیمایی دوباره بیافتد کم شده است, زیرا در هر سقوط با بررسی و واکاوی جعبهیِ سیاه لغزش را دریافته و آنرا در ساخت هواپیمای پسین از میان برمیدارند. این روند ولی پیروی قانون آنتروپی است که راههایی که یک چیز میتواند کار نکند همواره بیشتر — بسیار بیشتر — از راههایی هستند که میتواند کار کند و ازینرو در اینجا, در این تکنولوژی بسیار سادهتر هم آدمی هنوز نتوانسته با چند بار لغزش به فرزامش (perfection) دست یابد, زیرا راههایِ به خطا رفتن بسیاراند (از روی قانونهایِ آنتروپی + آمایشیکان {combinatorics})
ازهمینرو, جاییکه آدمی پس از دههها کوشش هنوز نمیتواند هواپیمایی بسازد که ریسک افتادنش 0 باشد, این چندان مایهیِ "دلگرمی" نیست که بخواهد بیاید در این میان به یکبار و بی هیچگونه لغزشی ابرهوشوارهای میلیاردها بار! هوشمندتر از خودش را بسازد که بخوبی در کنترل و دامنهیِ پیشبینیپذیری او باشد و همانی را بکند که او میخواهد.
تا جایی که من میدانم اکثر موارد در اثر خطای انسانی رخ داده اند و حتی خودروی خودران گوگل نیز تا کنون حادثه ای غیر عامل انسانی نداشته است.
شما طوری وانمود میکنید گویا همین فردا قرار است AI یا نانوماشین واقعی بسازند! کسانی که این کار را خواهند کرد به افزونه های عصبی و هوش برتر مجهز خواهند بود و طراحانی که سرشان به تنشان میارزد همه حالات ممکن را پیشگویی خواهند کرد و موانع لازم را در برابر خطا قرار خواهند داد. اگر فرگشت چنگار و بیماری روانی را با سیستم هایی که میدانیم سرکوب میکند، چیزی که توسط طراحی هوشمندانه به وجود آمده چگونه راه خطا را در پیش خواهد گرفت؟
در راستای جُستار, سخن هرگز این نبوده که نامیرایی ناشدنیست, یا گرمایش زمین ناراهکارپذیر, بساکه سخن این بوده که تکنولوژی یک نیروی افسارگریخته است و در کنار اینها, هزاران چیز دیگر هم دارند نوآوری میشوند که اینها همدیگر را میپوچانند (they cancel out one another).
من این را در جُستار دیگر هم در پاسخ به شما از «ژاک الول» آوردم ولی به درونمایهیِ سخن او پُرننگریستید:
something that we cannot do, for example, cure cancer or create life ex nihilo. But this brings us under the radical judgment that if everything is possible then nothing is possible. Nothing is possible for the self because it is the object that is possible. As Castoriadis put it, absolute power is impotence.
به نوشتهیِ آمده دربارهیِ بلوفهایِ تکنولوژی بازنگرید.
گفتآورد نوشته اصلی از سوی Mehrbod
اینها همان بلوفهایِ تکنولوژی هستند.
آیا تکنولوژی میتواند شما را نامیرا کند؟ بی هیچ گمانی. آیا تکنولوژی میتواند شما را به اسپاش ببرد؟ میتواند و هماکنون تا ماه برده.
...
بله درست است، they cancel out one another. آینده این شکلی است: یکی از ده ها تکنولوژی خطرناک بشر و حیات را از بین میبرد، اما مهم نیست در جایی دیگر بشر و حیات توسط بک آپی که از ژنوم جانداران و مغز انسان ها گرفته شده بازسازی میشوند! 👽
در ضمن شما هم به کس و شعر خواندن نویدهای تکنولوژی توسط الول اعتقاد داری هم از AI و نانو مایه میگذاری؟؟؟😄
گفتم که هر رویکردی جز قتل و ترور! نکنه شما با ترور کردن و کشتن موافقی؟ حالا خوبه که اون بمب گذاری های کازینسکی باعث شد چهار تا دانشجوی بدبخت کشته بشن! که بود و نبودشون تو روند تکنولوژی تاثیر گذار نبود.
بگذارید پرسش را جور دیگری بیاوریم. بیانگارید دانشمندانی آن بیرون هستند که دارند دستگاهی
درست میکنند که میتوانند ازراه آن همهیِ اندیشههایِ شما را خوانده و مغز شما را بدلخواه, کنترل کنند.
بگذارید پرسش را جور دیگری بیاوریم. بیانگارید دانشمندانی آن بیرون هستند که دارند دستگاهی درست میکنند که میتوانند ازراه آن همهیِ اندیشههایِ شما را خوانده و مغز شما را بدلخواه, کنترل کنند.
در برابر این دسته بایستی چه رویکردی در پیش گرفت؟
مشکل همین جاست که سیستم تکنولوژی در دراز مدت تمام آزادی های بیرونی و درونی آدمیان را از بین خواهد برد.درفیلم Transcendence این مسئله به خوبی نمایش داده شده.
انسان نوعی حیوان است و تعادل جمعیت آن باید تابع آن زمانی باشد که فاقد علم و تکنولوژی بود. چون با علم و تکنولوژی دارد بر خلاف جهت اکوسیستم و خلاف جریان طبیعت می رود. جمعیت جهان در سال 1350 میلادی 370میلیون نفر بوده است. افزابش جمعیت به 1-آلودگی شدید زیست محیطی مثل آلودگی هوا و آب می انجامد 2-کاهش ذخایر آب شیرین 3-نابودی خاک کشاورزی به علت کاشت محصول بیش از حد و به علت تخریب جهت ساخت و ساز ابنیه 4-نابودی گونه های جانوری به علت تخریب محیط زیست و شکار توسط انسان
بگذارید پرسش را جور دیگری بیاوریم. بیانگارید دانشمندانی آن بیرون هستند که دارند دستگاهی درست میکنند که میتوانند ازراه آن همهیِ اندیشههایِ شما را خوانده و مغز شما را بدلخواه, کنترل کنند.
در برابر این دسته بایستی چه رویکردی در پیش گرفت؟
گرامی ! بگذار منم جور دیگه ای بگم! فرض کنیم شما همه دانشمندانی که دارن روی اون دستگاه کار می کنند رو کشتین! آیا بازم تضمینی هست که دانشمندای دیگه ای جایگزین اونا نشن؟ و اگه کشتن تنها راه حل این مسئله باشه پس باید یک بکش بکش تمام نشدنی راه بیفته!
مشکل اینجاست که ما نمی توانیم به ایده آل ها و آرزوهایمان (کاهش حداکثری رنج و افزایش حداکثری لذت و آرامش ) برسیم مگر از طریق تکنولوژی .با فرو ریزش و بی اعتباری باورهای مذهبی چگونه می توان با جهانی که عمیقا غیر انسانی است و اهمیتی به خواست و عواطف و احساسات انسان نمی دهد روبه رو شد.ما نیاز به تکنولوژی داریم برای تغییر جهان .و البته این تراژدی زندگی آدمیان است که حتی با تغییر جهان به آرزوهایش نخواهد رسید و از جهنمی به جهنمی دیگر وارد خواهد شد
دوستان هر چند من پیک های دوستان رو نخوندم ولی نظر خودمو میگم:با پیشرفت تکنولوژی رفاه و امنیت انسان ها بالاتر میره ولی فردیت انسان ها نمود بیشتری پیدا میکنه و به سمت تنها تر شدن میرن.تا زمانی که خدا کاملا در ذهن انسان ها بمیرد ما هنوز به تکنو لوژی احتیاج داریم برای پاک کردن ذهن ها از افکار بیمار گونه ولی پس از ان برای بهتر شدن زندگی ادمیان باید تکنولوژی رو کنترل کرد تا باعث فاصله انداختن بین انسان ها نشه
این نهیلیسم هست که در غالب تکنولوژی ظاهر شده.مگرنه ساختن ابزار برای رفاه و آسایش زندگی همیشه بوده و اساسا انسان، حیوان ابزار ساز هست ولی امروزه علم و تکنولوژی وسیله ای است برای غلبه بر خلاء های وجودی انسان و چنین چیزی امکان نداره مگر با تغییر انسان.
اگه منظورت از نهلیسم رهایی انسان از بند خرافات مذهبی هست باید بگم سخت در اشتباهی و درک درستی از نهلیسم و همچنین آتیست نداری.درست هست که بیخدایی یعنی عدم پشتیبانی و دلگرمی انسان ها از سوی موجوداتی مانند خدا ولی همین بیخدایی باعث اعتماد به نفس و خودسازی در انسان ها میشه.نهلیسم هم یه رویه مشخص داره و اصولا بیخدایی با نهلیسم کاری ندارد.
یکی از بزرگترین عیبهای تکنولوژی اینه که انسان ها وابسته اون میشن...
من همیشه وبلاگمو آپدیت میکردم و مطلب میزاشتم. الان 4ماه هست بلاگفا قطع شده..
نظرهای این خبرو بخونید.. همه ناراحت و عصبی و شاکی... چون وابسته به فناوری و تکنولوژی شدند..
بلاگفا گویا فقط چند روز قطع شده بود برای تعویض سرور و 4ماه قطع نبوده.
بلاگفا امن نیست و بهتره از بلاگسپات استفاده کنید.
وبلاگ از فیسبوک و تلگرام امن ترند و این دو مورد آخر 90درصد بسود حکومتها و 10درصد بسود کاربران است چون شده ابزار جاسوسی و مهندسی اجتماعی از مردم.
همانطور که جریان برق تولید گرما می کند که گرما جز در وسایل گرمایشی مصیبت مدار برق و الکترونیک است؛ افزایش جمعیت یک آفت مهم تکنولوژی و علم است. حساب کنید اگر جمعیت جهان مثلا 500میلیون بود و این تکنولوژی را داشتیم. هم مردم در رفاه بودند و هم مشکلات زیست محیطی نبود.
اگه منظورت از نهلیسم رهایی انسان از بند خرافات مذهبی هست باید بگم سخت در اشتباهی و درک درستی از نهلیسم و همچنین آتیست نداری.درست هست که بیخدایی یعنی عدم پشتیبانی و دلگرمی انسان ها از سوی موجوداتی مانند خدا ولی همین بیخدایی باعث اعتماد به نفس و خودسازی در انسان ها میشه.نهلیسم هم یه رویه مشخص داره و اصولا بیخدایی با نهلیسم کاری ندارد.
آتیسم به معنای فقدان باور به خدا یا خدایان می باشد.یک آتیست احتمال وجود خدایان را پایین ارزیابی می کند و چنین موجوداتی را در زندگی موثر نمی داند.خوب مسلما کسی که نظارت و کنترل خدایان را نمی پذیرد احساس آزادی می کند و البته در مسائل و مشکلات زندگی در برابر خدایان سر تعظیم فرود نمی اورد و ذکر وثنای انان را نمی گوید و دعا وندبه وناله نمی کند(غلبه بر ضعف واحساس قدرت) و به دنبال شناخت واقع بینانه از خود وطبیعت است(احساس عقلانی بودن(. نهیلیسم انچنان که من درک می کنم به معنای فقدان ارزشی بنیادین برای زندگی و وجود ادمیان می باشد.یک نهیلیست می تواند خداباور یا بی خدا با شد.البته نهیلیسم را می شود در اخلاق و وجود شناسی و شناخت شناسی نیز بررسی کرد.
خوب شاید سوال درست این باشد که ارتباط بین تکنولوژی و نهیلیسم چه می باشد. چرا بشر سیستمی را بنیان نهاده است که نهایتا منجر به نابودیش می شود. اگر این سیستم نهایتا منجر به نابودی بشر است چرا ما در برابر پیشروی و توقف آن ناتوانیم.
بله میتواند، اما اول باید برای پلیس توضیح دهد که ماشین PCR ی که خریده و در زیر زمین گذاشته را برای چه لازم دارد!
باز برای پلیس باید توضیح دهد که با چند تن آمونیوم نیترات کدام باغ را میخواهد کود دهد!😬
خواننده اینجا میتواند به این نکته نگاه کند که این نظارت در عمل چه اندازه ناکارآمد بوده است و چه اندازه بیهوده.
برای نمونه امروزه بسیاری قانونی در آزمایشگاهها سرگرم ساخت ابزارهای کنترل مغزی میباشند و کسی هم نمیتواند بر اینها نظارت کند.
نابودی حریم شخصی بهایی است که بشر برای زندگی آرام و دراز (دامپروری مانند) میپردازد. سفسطه ای نیز وجود دارد که هرگز کسی به آن اشاره نمیکند: "حریم شخصی زیر مجموعه آزادی قرار میگیرد." خیر! شما آزادید هر کار مجازی بکنید، زیر نظر 100 دوربین بودن این آزادی را از شما صلب نمیکند.
اگر با تبدیل شدن به یک روبات که همهیِ آزادیها او گرفته است گرفتاری ندارید, پس نیاز آنچنانی هم به ستیز با سیستم نخواهید داشت.
نوشتههایِ اینجا برای کسانیست که به آزادی و خودگرانی خود ارج مینهند.
همانطور که گفته شد AI و Nanotech تفاوت اساسی دارند. این که با توجه به برنامه ریزی و کنترل روی آنها، نوع بد (Malevolent) میتواند توسط نوع خوب (Benevolent) خنثی و نابود شوند.
یک ابرهوشواره که هوشی بگوییم یک میلیون برابر بیشتر از همهیِ آدمها روی
هم دارد از پایه کنترلناپذیر است و میتواند بآسانی برنامهیِ خودش را از نو بازنویسی نماید.
اگر امروزه رایانهها همان کاری را میکنند که به آنها گفته میشود تنها و تنها ازینرو ست که هوش بسیار پایین و پس کنترلپذیری دارند.
ساخت یک ابرهوشواره — با هوشی میلیونها بار بیشتر از همهیِ آدمها روی هم — با این امید
که همان کاری را بکند که آدمی در برنامهریزی او ریخته است چیزی بیشتر از خودفریبی نیست,
بویژه زمانیکه میبینیم آدمی از ساخت یک هواپیما که ریسک زمین افتادن آن 0 باشد نیز ناتوان است.
S ها را اشتباه گرفته اید. S حالت اول (شما) بی شک ایستا نیست، n بار تکرار خود احتمال را تغییر میدهند و هیچ گونه کنترلی روی آن همه اقدام نمیتوان اعمال کرد. اما تا زمانی که S صفر نیست این موضوع اهمیت ندارد.
احتمال اینکه فردا خورشید در نیاید هم 0 نیست, ولی آیا این 0 نبودن اهمیت دارد؟
شما طوری وانمود میکنید گویا همین فردا قرار است AI یا نانوماشین واقعی بسازند! کسانی که این کار را خواهند کرد به افزونه های عصبی و هوش برتر مجهز خواهند بود و طراحانی که سرشان به تنشان میارزد همه حالات ممکن را پیشگویی خواهند کرد و موانع لازم را در برابر خطا قرار خواهند داد. اگر فرگشت چنگار و بیماری روانی را با سیستم هایی که میدانیم سرکوب میکند، چیزی که توسط طراحی هوشمندانه به وجود آمده چگونه راه خطا را در پیش خواهد گرفت؟
یک نمونه از طراحی هوشمندانه که نزدیک به ≈٢٠٠ سال آدمی برای فرزافتن (perfect) آن زمان داشته است:
گرامی ! بگذار منم جور دیگه ای بگم! فرض کنیم شما همه دانشمندانی که دارن روی اون دستگاه کار می کنند رو کشتین! آیا بازم تضمینی هست که دانشمندای دیگه ای جایگزین اونا نشن؟ و اگه کشتن تنها راه حل این مسئله باشه پس باید یک بکش بکش تمام نشدنی راه بیفته!
آفرین, سخن شما درست است و این همان افسارگریختگی تکنولوژی میباشد که از آن سخن برده شده.
آماج کازینسکی نیز از سَهمگری (terrorism) همین بود که بتواند روزنامههایِ آن زمان را وادار کند آرماننامهیِ زیر را چاپ کنند:
Industrial Society and Its Future
در همان پاراگرافهایِ آغازین آرماننامه آمده:
Take us (FC) for example. If we had never done anything violent and had submitted the present writings to a publisher, they probably would not have been accepted. If they had been been accepted and published, they probably would not have attracted many readers, because it’s more fun to watch the entertainment put out by the media than to read a sober essay. Even if these writings had had many readers, most of these readers would soon have forgotten what they had read as their minds were flooded by the mass of material to which the media expose them. In order to get our message before the public with some chance of making a lasting impression, we’ve had to kill people.
من چند سوال از جناب مهربد دارم.
1)سیستم تکنولوژی غیر قابل کنترل است.چرا؟
افسارگریختگی سیستم از این ریشه میگیرد که بسیار پیچیده و بزرگ است و راستادهی آن در توان آدمی نیست.
یک نمونهیِ پیش پاافتاده ولی گویا, آیا امروزه هیچکس, یا هیچ گروهی, یا هیچ کشوری هتّا!,
میتواند از ساخت بمب اتم یا جنگافزارهای بیولوژیکی یا بهمان تکنولوژی دیگر, در سرتاسر جهان پیشگیری کند؟
پاسخ بآشکاری نه میباشد. روشن است کسی تک و تنها هیچ کاری نمیتواند بکند, ولی خب برای نمونه
کس میتواند با پیوستن به این گروههای اتم-ستیز یا جنگافزار-ستیز رای بیشتری برای حزب خود گرد بیاورد و شاید هتّا
پس از دههها تکاپو موفق شود از ساخت یکی از این تکنولوژیها در کشور خود پیشگیری کند, ولی هتّا این نیز
پیروزیای گذرا و ناپایدار خواهد بود. چه که پس از چند سال همهیِ کابینهیِ دولت جابجا و جایگزین خواهند
شد و یا هتّا چند سال آنسوتر از بیخ دولت نویی میتواند سر کار بیاید و همهیِ رشتهها را یک شبه پنبه خواهد کرد.
هر آینه این روند در یک گروه کوچک — که بیشتر روند فرگشت را آدمی در گروههای نخستینی و همانندی گذرانده — پابرجا نیست.
2) ایا دلایل قاطعی دارید ،مبنی براینکه سیستم تکنولوژی نهایتا منجر به نابودی ادمیان میشود؟
آری, در جُستار بیشتر به اینها پرداخته شده است. نکتهای که نبایستی از یاد بُرد,
تکنولوژی میتواند به نابودی "آدمیت" نیز بیانجامد, یعنی به ساخت آدمهایی بیانجامد که
همهیِ آزادیها آنها گرفته شده است و فرآوردهیِ ژنتیکی و دستکاری شدهیِ سیستم میباشند.
در این جُستار پیشتر بژرفی به همهیِ آیندههایی که تکنولوژی در بر
دارد پرداخته شده است و هیچ کدام از آنها برای آدم خواستنی نبوده است.
3)سیستم تکنولوژی بر اساس چه اصولی می باشد که تا این حد غیر قابل نفوذ می باشد؟
سیستم تکنولوژیک از قانونهایِ فیزیکی پیروی میکند, درست همانگونه که خود آدم یک
سیستم یا سازواره (organism) میباشد که از ≈٤ تریلیون یاخته درست شده است, سیستم تکنولوژیک
هم یک سازواره یا بهتر بگوییم, یک ابرسازواره (superorganism) میباشد که از ٧≈ بیلیون آدم ساخته شده است.
و نیز بوارونه, سیستم تکنولوژیک بمانند هر سیستم پیچیدهیِ دیگری شکننده است.
درست همانجور که مغز یکی از سُستگاههای آدم به شمار میرود که با یک ضربه او
را ناکار میکند, سیستم تکنولوژیک نیز سستگاههایِ و آسیبگاههایِ خودش را دارد.
نکتهای که اینجا پُرگاه ولی بخوبی گرفته نمیشود این میباشد که راستادهی برابر با نابودسازی نیست. یعنی اگرچه
آدمی را میتوان با یک ضربه به گیجگاهش از پا درآورد, ولی راستادهی همان آدم نیاز به کاربرد نیرو و انرژی بسیار بسیار بیشتری دارد.
اگر از دیدگاه یک یاخته درون پیکر نیز نگریسته شود, یک یاخته میتواند بتنهایی از راه سرطانی شدن همهیِ سازواره
را از پا در بیاورد, ولی همان یک یاخته نمیتواند هرگز بتنهایی سازواره را کنترل نماید, هتّا اگر یاختهیِ مغزی باشد:
سیستم تکنولوژیک را میتوان از پا در آورد, ولی نمیتوان به آن راستا بخشید.
4)آیا ارتباطی بین سیستم تکنولوژی و نهیلیسم وجود دارد؟
از دید روانشناسی و جامعهشناسی, امروز آدمی در زیستبومی زندگی میکند که از آنچه در آن فرگشته
بسختی متفاوت است. این تفاوت در پیدایش بیماریهایِ روانی گوناگون, از جمله پوچیگرایی بیگمان نقش بسزایی
داشته است, بویژه زمانیکه به این نکته نگریسته میشود که در تیرههای نخستینی پدیدهای مانند خودکشی هتّا
دیده نمیشده/نمیشود, هنگامیکه در جهان امروز در پیشرفتهترین کشورهای تکنولوژیک, مانند ژاپن, آمار آن سر به آسمان میکشد.
5)درصورت توقف سیستم تکنولوژی چه روشی برای تحقق آرمان ها و ایده آل های بشری معرفی می کنید؟
این را میتوان به آیندگان واسپرد. آنچه در گفتمان تکنولوژی اهمیت دارد پیشگیری از بدتر
شدن شرایط و به روز سیاه افتادن و نیست شدن و جایگزین شدن با روباتهایِ هوشمند است.
آتیسم به معنای فقدان باور به خدا یا خدایان می باشد.یک آتیست احتمال وجود خدایان را پایین ارزیابی می کند و چنین موجوداتی را در زندگی موثر نمی داند.خوب مسلما کسی که نظارت و کنترل خدایان را نمی پذیرد احساس آزادی می کند و البته در مسائل و مشکلات زندگی در برابر خدایان سر تعظیم فرود نمی اورد و ذکر وثنای انان را نمی گوید و دعا وندبه وناله نمی کند(غلبه بر ضعف واحساس قدرت) و به دنبال شناخت واقع بینانه از خود وطبیعت است(احساس عقلانی بودن(.
نهیلیسم انچنان که من درک می کنم به معنای فقدان ارزشی بنیادین برای زندگی و وجود ادمیان می باشد.یک نهیلیست می تواند خداباور یا بی خدا با شد.البته نهیلیسم را می شود در اخلاق و وجود شناسی و شناخت شناسی نیز بررسی کرد.
خوب شاید سوال درست این باشد که ارتباط بین تکنولوژی و نهیلیسم چه می باشد.
چرا بشر سیستمی را بنیان نهاده است که نهایتا منجر به نابودیش می شود.
اگر این سیستم نهایتا منجر به نابودی بشر است چرا ما در برابر پیشروی و توقف آن ناتوانیم.
بشر از روی مرگرانه یا گرایش درونی به پوچگرایی یا با خواست درونی سیستمی که او را بخواهد نابود کند را درست نکرده است,
بساکه بسادگی, چیزها رفته رفته پیچیدهتر و پیشرفتهتر شده و از کنترل او بیرون رفتهاند. در حقیقت تا همین چند سده پیش آدمی
کنترل بسیار بالایی بر سرنوشت و زندگی خودش داشت, زیرا تکنولوژی هنوز این اندازه پیشرفته نشده بود, راههایِ ارتباطَی
هنوز این اندازه گسترده نشده بود و ابزارهای نظارت, کنترل و مدیریت هنوز به این پیچیدگی نرسیده بودند که امروز داریم.
در سوی دیگر, سیستم تکنولوژیک در پی نابودی آدمی نیست, بساکه روند طبیعی خودش را میپیماید. آنچه ولی به سود
آدمی نیست همین پیموده شدن روند طبیعی چیزهاست. برای نمونه روند طبیعی کنونی این است که رایانهها دارند روز بروز
هوشمندتر میشوند و بزودی از آدمی در همهیِ زمینهها برتر خواهند شد, روند ناطبیعیتر و سختتر این است که خود آدمی
روز به روز هوشمند بشود. هر آینه, از آنجاییکه سیستم تکنولوژیک بسیار بزرگ, بسیار پیچیده و بسیار سنگین میباشد, در توان هیچکس نیست
که این روند را به سودی آدمی وارونه بکند و ازینرو, اینکه سرانجام چه میشود یک قمار کور با احتمالات بسیار بسیار بیمناک روی این خواهد
بود که کدامیک زودتر به واقعیت میپیوندد: روباتهای هوشمند زودتر ساخته بشوند, یا اینکه نه ابزارهای هوشمندسازی آدمی ساخته بشوند.
اگر شرایط در کنترل آدمی میبودند, آنگاه بروشنی اینجا گزینهیِ دوّم نیز نخست به واقعیت میپوست; ولی از آنجاییکه در
کنترل آدمی نیستند, آنچه آسانتر و هموارتر باشد زودتر نوآوری خواهد شد که در این مورد, پیدایش ابرهوشوارهها میباشد.
خواننده اینجا میتواند به این نکته نگاه کند که این نظارت در عمل چه اندازه ناکارآمد بوده است و چه اندازه بیهوده. برای نمونه امروزه بسیاری قانونی در آزمایشگاهها سرگرم ساخت ابزارهای کنترل مغزی میباشند و کسی هم نمیتواند بر اینها نظارت کند.
لطفا بیشتر در مورد این تکنولوژی ها توضیح دهید. کی؟ کجا؟ چطور؟ زیرا ابتدا میخواهم بدانم
Ouroboros
«آیا حقیقت دارد»؟
سپس
Ouroboros
«به چه کاری میآید؟»
😬
Mehrbod
چرا نیست؟
به دلایلی که قبلا گفته شد: surveillance, countermeasures, redundancy, etc میلیاردها نفری که از این کار آسیب خواهند دید مترسک نیستند.
اگر با تبدیل شدن به یک روبات که همهیِ آزادیها او گرفته است گرفتاری ندارید, پس نیاز آنچنانی هم به ستیز با سیستم نخواهید داشت. نوشتههایِ اینجا برای کسانیست که به آزادی و خودگرانی خود ارج مینهند.
"حریم شخصی زیر مجموعه آزادی قرار میگیرد." خیر! شما آزادید هر کار مجازی بکنید، زیر نظر 100 دوربین بودن این آزادی را از شما صلب نمیکند.
نوشتههایِ اینجا برای کسانیست که به جان و راحتی خود ارج مینهند. نه تنها اینجا، همه جا. خوب میدانیم که پس از 9/11 آمریکایی ها بین توش رکتال در فرودگاه و برخورد به برج کدام را انتخاب کردند.😃
یک ابرهوشواره که هوشی بگوییم یک میلیون برابر بیشتر از همهیِ آدمها روی هم دارد از پایه کنترلناپذیر است و میتواند بآسانی برنامهیِ خودش را از نو بازنویسی نماید.
اگر امروزه رایانهها همان کاری را میکنند که به آنها گفته میشود تنها و تنها ازینرو ست که هوش بسیار پایین و پس کنترلپذیری دارند.
تکلیف را روشن کنید، به کدام دلیل AI (و شاید nanotech) خطرناک میباشند؟ دو حالت زیر جمع پذیر نیستند!
-میتوان آن ها را کنترل کرد و جهت داد. در این صورت به همان بحث benevolence برمیگردیم که باید اولین یا اولین ها "خوب ها" باشند تا پس از آن مشکلی پیش نیاید. فکر کنید پروژه منهتن را اول بار نازی ها یا شوروی اجرا میکردند چه میشد!!!
👌.If it can be done, someone's gonna do it. Let's make sure they're the good guys
- نمیتوان آن ها را کنترل کرد و جهت داد. اینها اساسا ناپایدار و غیر قابل پیش بینی هستند و هر گونه استفاده از آنها منجر به آخرالزمان میگردد. در اینجا دو چیز باید روشن شود: - آیا ناپایدار الزاما به معنی مخرب است؟ از بحث محبوب روانپزشکی مثال بزنم. یک اسکیزوفرن نمیتواند قاتل زنجیره ای باشد. یک سایکوپت میتواند. حتی مخرب بودن نیز نیاز به پایداری و هدفمندی دارد.
- آیا اسکای نت دم در ایستاده است؟ طوری از این تکنولوژی ها سخن میگویید گویا همین فردا اتفاق خواهد افتاد! ما هنوز نتوانسته ایم 302 نورون یک کرم را شبیه سازی کنیم، چطور انتظار دارید بشر چیزی در این حد پیچیده بسازد سپس نتواند آن را کنترل کند؟ هوش مصنوعی را 30 سال بعد دانشمندانی مجهز به Nootropics و Neural Augmentations خواهند ساخت، کسانی که تفاوت زیادی با آن ندارند!
ساخت یک ابرهوشواره — با هوشی میلیونها بار بیشتر از همهیِ آدمها روی هم — با این امید که همان کاری را بکند که آدمی در برنامهریزی او ریخته است چیزی بیشتر از خودفریبی نیست,
از مجموع بحث ها،نتایج زیر رو گرفتم. سیستم تکنولوژی #ابزار تکنولوژی(تصور اکثریت ) ابزارهای تکنولوژی محصول سیستم می باشند . کنترل بر روی ابزارهای تکنولوژی امکان پذیر می باشد(فعلا)ولی ما کنترلی بر روی سیستم نداریم.(سیستم ذاتا کنترل گریز است) در سیستم تکنولوژی انسان به سیستم وابسته و سیستم از انسان مستقل خواهد شد. (زمانی را در نظر بگیرید که ما هیچ نقشی در فرایند تولید مثل نداشته باشیم) سیستم تکنولوژی به ما به عنوان موجودات غیرضروری نگاه می کنه! سیستم تکنولوژی در حال تخریب و پوچ سازی تمام سیستم های انسانی است(مرد سالاری یا زن سالاری یا مذهب وغیره...به وسیله سیستم نابود خواهد شد.) هر قدمی که در این سیستم به جلو بر می داریم کارایی تکنولوژی بیشتر و کارایی ما ناچیزتر. هر قدمی که در این سیستم به جلو بر می داریم سیستم از ما مستقل تر و ما به سیستم وابسته تر. هر قدمی که در این سیستم به جلو بر می داریم وجود تکنولوژی ضروری تر و وجود ما غیر ضروری تر. نهایتا زمانی فراخواهد رسید که وجود ما از نظر سیستم غیر موجه (هوش ودقت وقدرت پایین وبیماری و...) و غیر ضرور می شود (جایگزین های مناسبتری موجود می باشد).
لطفا بیشتر در مورد این تکنولوژی ها توضیح دهید. کی؟ کجا؟ چطور؟
زیرا ابتدا میخواهم بدانم
نیمنگاهی به آلودگیهای زیستبوم (بیاثری نظارتها), ساخت جنگافزارهای گوناگون (بیاثری نظارتها), تازشهایِ
تروریستها (پاریس همین چندی پیش), ساخت ابزارهای کنترل مغز (سراسر قانونی و نظارت شده) و جزآن.
نوشتههایِ اینجا برای کسانیست که به جان و راحتی خود ارج مینهند. نه تنها اینجا، همه جا. خوب میدانیم که پس از 9/11 آمریکایی ها بین توش رکتال در فرودگاه و برخورد به برج کدام را انتخاب کردند.😃
فروآمدن به تراز حیوانات خانگی و داشتن زندگی گیاهی ایدهآلی جهانگستر نیست.
در ساخت ابرهوشواره و در پرسمان تکینگی فندین (technological singularity), برآیند ِ قطعیت ٩٩.٩٩٩٩٩% یکسان است با برایند ِ قطعیت ٠.٠٠٠٠١%.
اهمّیتی ندارد چه اندازه پژوهشگران به کنترل ابرهوشواره نزدیک شده باشند, تا زمانیکه این نزدیکی
١٠٠% نباشد, فرجام آن یکسان است با زمانیکه هیچ گونه سازوکار کنترلکنندهای از پایه پیادهسازی نشده باشد.
پس باری دیگر, اگر امنترین وسیلهیِ نقلیهیِ تاریخ بشر, پس از ٢٠٠≈ سال زمان برای بهکرد و پیشرفت, هنوز نتوانسته به قطعیتی هتّا نزدیک به ١٠٠%
برسد, آنگاه بروشنی ساخت و کنترل ابرهوشوارهای که میلیاردها میلیارد بار هوشمندتر از باهوشترین آدم زنده باشد, چیزی بجز خودفریبی نخواهد بود.
Recently Stephen Hawking gave a talk about AI (linked above) in which he emphasized the importance of "getting it right the first time" with regard to key technologies such as Artificial Intelligence, Synthetic Biology, and Nanotrchnology. He comes at this from the perspective of the story of intelligence as a story about information. However, in order to control information it cannot be free. It has to be contained somehow with security measures, restricted access, etc. First of all I would like to ask "Is this even possible?" If you look at the story from the vantage of a network of evolving information, then based on the billions of years of history that we have as evidence we should expect at least two things.
1. Information entropy increases. There is no perfect closed system that can contain it indefinitely. Once it escapes it can replicate very rapidly.
2. The diversity and variety of information should continue to increase. The increase in entropy of information seems to be closely related to what we call intelligence. To try to curtail the process of increasing information entropy is to squelch the very intelligence we wish to create.
Secondly, in terms of a more pragmatic perspective. What political and economic systems would be necessary for a species to control these key technologies enough to ensure survival?
I don't think it would be capitalism because for example the short term profit in creating autonomous weapons systems would generally seem to outstrip the potential existential threat it creates such as we are seeing with the global warming bullshit from industry and the possible ramifications of genetically modified foods. Hawking directly references the need to curtail the weaponization of autonomous systems.
Wouldn't political and economic control have to become more centralized in order to control the spread of information regarding these key technologies in order to ensure survival?