در برابر سیستم فندین نیز همینگونه است, بویژه همانجورکه سرکار مزدک در جُستار دیگر به آن اشاره کردند, یک سامانه هر چه پیشرفتهتر و سامامندتر میشود, به شکنندگی آن بفراخور افزوده میشود. برای نمونه, خود آدم هم یک سامانهیِ بسیار شکننده است جوریکه با یک ضربه به مغز ناکار و نابود میشود, ولی هرچه در تراز فرگشت پایینتر میرویم, به جانداران سادهتر ولی دیرشکنتر و سختشکنتر میرسیم که نمایانگر این وابستگی میان پیشرفتگی و شکنندگی میباشد.
گرچه پیشرفتگی با شکنندگی فزونتر همراه است ولی با یک ویژگی افزاینده ی دیگر هم آراسته است و آن همانا خواستنی تر بودن آن است. سور خر شدن گرچه طبیعی تر است ولی سوار بنز شدن خواستنی تر است. داشتن دستگاه های پیچیده ی رایانه ای پزشکی بهتر و خواستنی تر از آن است که از هر ده بچه شش تایش بمیرد و دو تایش آبله رو شود و یکی اش فلج کودکان بگیرد. برای همین گرچه شکنندگی همواره بالاتر میرود ولی پرستاری از این سامانه های شکننده نیز فزونی میگیرد. ده ها و سدها کارگر و کارمند، از یک نیروگاه هسته ای و یا از یک کارخانه ی ماشین سازی "پرستاری" میکنند. و ابرسازواره و این فند ها، از ما پرستاری میکنند ، درست مانند پرستاری ما از گاوها و شیر دادن گاوها به ما.
پس فندآوری شکننده، از این راه ( سود دهی به ما) خویشکاری پدافند از شکنندگی خود را به گردن ما نهاده است و خودش هم در این پدافند یاور ماست. همچنان که یک هواپیمای میگ میتواند ارتش روم باستان را به تنهایی تار و مار نماید!
ما اینجا سخنی از شکستناپذیری تکنولوژی هرگز نزدهایم, بوارون, اگر میپذیرفتیم که تکنولوژی شکستناپذیر است دیگر نیازی به گفتمان و گفتگو نمیدیدم که اینجا بنویسیم.
اما بهرحال نباید فکر کرد که ما هیچ نقش قابل توجهی در آینده نمیتوانیم داشته باشیم و همینطور بی تفاوت باشیم.
قطعن میتونیم در آینده نقش داشته باشیم! من جایی این حرف رو نزدم. من از مبارزه با تکنولوژی حرف زدم که درش صفت عقب نشینی وجود ندارد! یعنی چه ؟ یعنی زمانی که مرسدس بنز به شما معرفی شد! به قول جناب مزدک خر سواری دیگر خواستنی نیست و سوار خَر نمیشوید! مگر اینکه کلن مرسدس بنزی در کار نباشد.
اگر دنبال نمونه میگردید، همان ریچارد استالمن و جنبش نرم افزار آزاد یک نمونهء خوبیست که چطور از یک تفکر شخصی و یک فرد آغاز شد ولی سرانجام و در مدتی نه چندان زیاد سراسر جهان را فرا گرفت و تاثیر قابل توجه و عمیق و پایداری هم در جهان گذاشت. هرچند شما در بحثهای قبلی ظاهرا این تاثیر را کم اهمیت و کم ارزش میدانستید، ولی حداقل بنده شخصا میدانم که به هیچ روی اینطور نیست!
من تاثیر دنیای آزاد رو کم اهمیت یا کم ارزش ندونستم! بلکه تاثیر، نفوذ و کاربریشان را در دنیای کاربران دستکاپ کمرنگ معرفی کردم! وگرنه چه کسیست که نداند بدون لینوکس و یونیکس لایکها 80% اینترنت وجود نخواهند داشت! همچنین من ترجیه میدهم ریچارد استالمن و بیل گیتس و ماریا کاری و ... نباشم! گمنامی را بیشتر میپسندم.
یک چیز را نباید فراموش کرد و آن اینکه مسئله فقط حجم و تعداد و زور فیزیکی و پول و این حرفها نیست. بلکه محتوا و قدرت و حقانیت خود باورها و رفتارها هم هست و اینکه تمام این سیستم از انسانها تشکیل شده است، حال بعضی مزدور و بعضی هم غیرمزدور، بعضی دارای منافع مستقیم یا غیرمستقیم قابل توجه و بعضی دیگر هم نه اینطور (و حتی گاهی بعکس)، و تمام این انسانها عقل و وجدان و قابلیت روشن شدن و تغییر نگرش و رفتار را دارند.
با پول و قدرت فراوان شما میتوانید رسانه های قدرتمند درست کنید و در عین حال سایر رسانه ها را فیلتر کنید! نتیجه این میشود که رسانه های طرف پولدارتر عملکرد حرفه ای تر و بهتری خواهند داشت و تاثیر گذاریشون هم چند ده بلکه چند صد برابر بیشتر میشه! نتیجه این میشه که در جمهوری اسلامی ایران، با اینکه صدا و سیمای میلیشون رضایت عموم رو نتونسته جلب کنه! ولی تبلیغاتشون کماکان در جامعه تاثیر گذاریش از هر شبکه خارجی و فاروم و ... بیشتره و این رو میشه به وضوح در روح جامعه ایرانی دید. حتا کسانی که مخالف این حکومت هستند و به گفته های رسانه های این سیستم توجهی نمیکنند خواه نا خواه تحت تاثیر پروپاگانداهای اون هستند!
نگویید اینها بهرحال تاثیر ندارد چون قدرت و پول دست عدهء معدود دیگری است!
نه، من کمونیستی فکر نمیکنم! قدرت و پول همیشه دست دو دسته از افراد است :
1- افراد لایق و سخت کوش و فرزندان و وارثانشان. 2 - حکومتهای دیکتاتری و یک مشت دزد و قاچاقچی و ...
وقتی قدرت و پول دست دسته ی دوم باشد یک مقداری مبارزه کردن باهاشون سخت تر میشه ولی غیر ممکن نمیشه. البته من در بحثم سخنم در مبارزه با حکومتها و ... نبود بلکه کلهم با اسلام در سراسر جهان بود! شاید مردم ایران به خاطر وجود منحوس جمهوری اسلامی اندکی به اسلام بد بین شده باشند! ولی این فقط 60-70 میلیون از 1.5 میلیارد است!!!! آن یک میلیارد و چهارصد و سی میلیون بقیه نه تنها از اعتقادشان کم نشده بلکه راه میوفتند داعش و طالبان و ... درست میکنند و از سرتاسر جهان برای مبارزه با کفر به آن میپیوندند!
من در اینجا حرفی از مبارزه با جمهوری اسلامی نزدم! چرا که جمهوری اسلامی بسیار ضعیفتر و سست تر از آنیست که بخواهیم آن را شکست ناپذیر بدانیم! من کل مجموعه ای به نام اسلام و مسلمانی حرف زدم.
در این بحث به نظرم دو مسئله مطرح هست،اول اینکه تکنولوژی "ابزار" بدبختی بشر بشه و یا اینکه "خودش"(مثلا به شکل هوش مصنوعی) بشر رو به اسارت بکشه یا نابود کنه.
خب در مورد اول جای تامل وجود داره چون ما نمونه های زیاید از ذات شریر انسان دیدیم(و طبیعتا تکنولوژی قدرتمند در دست انسان های شریر خطرش هم بیشتره) ولی در مورد دوم به نظرم نگرانی بیهوده هست،بلاهایی که انسان ها سر همنوعاشون خودشون تا به حال اوردند یا میتونند بیارند به اندازه ای هست که یک هوش مصنوعی احتمالی پییشون فرشته به نظر برسه
خب در مورد اول جای تامل وجود داره چون ما نمونه های زیاید از ذات شریر انسان دیدیم(و طبیعتا تکنولوژی قدرتمند در دست انسان های شریر خطرش هم بیشتره) ولی در مورد دوم به نظرم نگرانی بیهوده هست،بلاهایی که انسان ها سر همنوعاشون خودشون تا به حال اوردند یا میتونند بیارند به اندازه ای هست که یک هوش مصنوعی احتمالی پییشون فرشته به نظر برسه :))
به نظر من هم آینده ای که هوش مصنوعی کنترل بشر رو به دست بگیره یک مقداری زیادی تخیلیه! وقتی میشه با پراندن یک فیوز کل هوش مصنوعی رو فرستاد دَدَر!
سوای این هوش مصنوعی همون طور که از اسمش پیداست مصنوعی هست! یعنی ساخته ی دست بشر! پس بشر میتونه درش فانکشنها و سیستمهای از کار انداختنش رو از پیش قرار بده! (کما اینکه قرار میده) بد بینی به هوش مصنوعی بیشتر به درد همان هالیوود و بالیوود و ... میخورد تا واقعیت. همان طور که خودتان هم گفتید بهتر است ما نگران هوش های طبیعی صاحب تکنولوژی باشیم تا انواع مصنوعی اش!
به نظر من هم آینده ای که هوش مصنوعی کنترل بشر رو به دست بگیره یک مقداری زیادی تخیلیه! وقتی میشه با پراندن یک فیوز کل هوش مصنوعی رو فرستاد دَدَر!
ایراد نظر شما اینست که دچار به این پیشباور ِ نادرست ِ ذاتا «چپگرایانه» هستید که انسانها بالذات رهایی میخواهند نه بندگی. مشاهدهی رفتار نوع انسان در زندگی شخصی من گواه از رانهی دیگری دارد، و آن همانا اشتیاقی مهارنشدنی برای بندگی، تسلیم شدن به مرجعیت قویتر، ایمان به چیزی بیرون از خودشان و در کل «تسلیم» است نه رهایی. رهایی معمولا فانتزی افرادیست که در یک قرارداد به خصوص اجتماعی طرف ضعیفتر محسوب میشوند در حالی که ایمانشان به آن قرارداد را از دست دادهاند. از زمان مرگ مذاهب ما در به در دنبال یافتن خدایی جدید هستیم و همهی شواهد گواهی میدهند که «علم» و محصول مستقیم آن تکنولوژی این جای خالی را پُر کردهاند و میروند که پُرتر هم بکنند.
رسیدن به عالم و قادر مطلق آرزوی کمابیش همهی مردمان است نه «ترس پنهان» آنها، رهایی از بار مسئولیت تصمیمگیری و زندگی کردن با عواقب آن تصمیمات دلیل پذیرفتن بندگی در سرتاسر تاریخ بوده نه «جهل آدمهای ابله و کمسواد ذاتباوری که بهتر نمیدانستهاند». همهی این رانهها هنوز پابرجا هستند، ما امروز این امکان را داریم تا کمال را تولید بکنیم و هیچ چیز نمیتواند مانعمان بشود، از جمله احتمال نابودی خودمان.
پس طبیعت بشری + تکنولوژی => فاجعهی اجتنابناپذیر.
مشکل وانگهی آنست که «طبیعت بشری» الان سیصد سال است که انکار میشود، و ما چنان از آن بیخبریم که گمان میکنیم رهایی خوب است و بندگی بد.
ایراد نظر شما اینست که دچار به این پیشباور ِ نادرست ِ ذاتا «چپگرایانه» هستید که انسانها بالذات رهایی میخواهند نه بندگی. مشاهدهی رفتار نوع انسان در زندگی شخصی من گواه از رانهی دیگری دارد، و آن همانا اشتیاقی مهارنشدنی برای بندگی، تسلیم شدن به مرجعیت قویتر، ایمان به چیزی بیرون از خودشان و در کل «تسلیم» است نه رهایی. رهایی معمولا فانتزی افرادیست که در یک قرارداد به خصوص اجتماعی طرف ضعیفتر محسوب میشوند در حالی که ایمانشان به آن قرارداد را از دست دادهاند. از زمان مرگ مذاهب ما در به در دنبال یافتن خدایی جدید هستیم و همهی شواهد گواهی میدهند که «علم» و محصول مستقیم آن تکنولوژی این جای خالی را پُر کردهاند و میروند که پُرتر هم بکنند.
رسیدن به عالم و قادر مطلق آرزوی کمابیش همهی مردمان است نه «ترس پنهان» آنها، رهایی از بار مسئولیت تصمیمگیری و زندگی کردن با عواقب آن تصمیمات دلیل پذیرفتن بندگی در سرتاسر تاریخ بوده نه «جهل آدمهای ابله و کمسواد ذاتباوری که بهتر نمیدانستهاند». همهی این رانهها هنوز پابرجا هستند، ما امروز این امکان را داریم تا کمال را تولید بکنیم و هیچ چیز نمیتواند مانعمان بشود، از جمله احتمال نابودی خودمان.
پس طبیعت بشری + تکنولوژی => فاجعهی اجتنابناپذیر.
مشکل وانگهی آنست که «طبیعت بشری» الان سیصد سال است که انکار میشود، و ما چنان از آن بیخبریم که گمان میکنیم رهایی خوب است و بندگی بد.
ولی من هرگز نظر بدی در مورد پیشرفت تکنولوژی و هوش مصنوعی نداشته و نخواهم داشت. به نظر من این همه هشدار و آی میزنند میکشند و ... همگی کشک است!!! آینده تکنولوژی از نگر من نه ترمیناتور 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و I Robot و ... بلکه ارتقاء توانایی بشر از طریق تکنولوژی تولید سایبورگ است که روز به روز در حال پیشرفت و به روز شدن است. به نظر من Metal Gear Solid و Iron Man و ... بیشتر واقعی هستند تا آنهایی که گفتم!!! طبیعتن هوش مصنوعی این وسط بیشترین نقش را بازی خواهد کرد.
من حتا به وجود گونه های هوشمند تر از انسان در فاصله ای که توانایی دسترسی به آنها داشته باشیم یا آنها به ما دسترسی داشته باشند را خیلی خیلی نا محتمل میدانم و فکر میکنم در محدوده ی دسترسی با هر تکنولوژی که فکرش را بکنید انسان هوشمند ترین گونه است اگر فرض را بر این بگیریم که زمین تنها مسکن موجودات زنده نیست!
به عبارت ساده تر من نه تنها به میل طبیعی برای بندگی باور ندارم! بلکه به میل طبیعی برای آزادی هم باور ندارم!!!! من به تمایل برای قوی تر شدن که یک خصیصه ی بسیار مشخص در هر انسان و حتا موجود زنده ایست باور دارم.
ایراد نظر شما اینست که دچار به این پیشباور ِ نادرست ِ ذاتا «چپگرایانه» هستید که انسانها بالذات رهایی میخواهند نه بندگی. مشاهدهی رفتار نوع انسان در زندگی شخصی من گواه از رانهی دیگری دارد، و آن همانا اشتیاقی مهارنشدنی برای بندگی، تسلیم شدن به مرجعیت قویتر، ایمان به چیزی بیرون از خودشان و در کل «تسلیم» است نه رهایی. رهایی معمولا فانتزی افرادیست که در یک قرارداد به خصوص اجتماعی طرف ضعیفتر محسوب میشوند در حالی که ایمانشان به آن قرارداد را از دست دادهاند. از زمان مرگ مذاهب ما در به در دنبال یافتن خدایی جدید هستیم و همهی شواهد گواهی میدهند که «علم» و محصول مستقیم آن تکنولوژی این جای خالی را پُر کردهاند و میروند که پُرتر هم بکنند.
خب امیر جان تجربه زندگی شخصیت اگر چه دسته اول است ولی معاصر هم هست. شاید سهم اشتیاق به بردگی در گدشته کمتر بوده و شاید بتوان با روشهایِ یوژنیک سهم آنرا در آینده کم کرد.
خب امیر جان تجربه زندگی شخصیت اگر چه دسته اول است ولی معاصر هم هست. شاید سهم اشتیاق به بردگی در گدشته کمتر بوده و شاید بتوان با روشهایِ یوژنیک سهم آنرا در آینده کم کرد.
درست است. وانگهی من دو نوع اشتیاق بیشتر نمیشناسم، یکی اشتیاق ِ بندگی برای دیگری، یکی اشتیاق به بندگی کشیدن از دیگری. اشتیاق به «رهایی» تا پیدا شدن شواهد بیشتر صرفا همان است که پیشتر گفتم(تلاش بندهی کافر به سیستم برای پیریزی سیستمی جدید که در آن نوع ارتباط بندگی و اربابی متفاوت است نه اصل آن).
هرگز نمیتوانیم چیزی را که جرئت پذیرفتنش را نداریم تغییر بدهیم. ابتدا باید بپذیریم که نیاز به بردگی برای دیگران یا به بردگی کشیدن دیگران، نیاز به ایمان، نیاز به قطعیت، نیاز به هستهی بنیادین فکری محکمتر از «مشاهدهی علمی» و نیاز به یک دستگاه اخلاقی نظاممند و عموما مورد توافق نیازهایی هستند قدرتمند، نهادینه، طبیعی و دارای وجوهات مثبت تا بعد ببینیم چه میتوان در موردشان انجام داد. جامعهی لیبرالدموکرات متأخر حاضر نیست بپذیرید چنین رانههایی حتی وجود دارند، چه برسد به جایگاه آنها. امید درمان فاجعه از کسی که تماشای فاجعه برایش ممکن نیست امیدیست واهی.
درست است. وانگهی من دو نوع اشتیاق بیشتر نمیشناسم، یکی اشتیاق ِ بندگی برای دیگری، یکی اشتیاق به بندگی کشیدن از دیگری. اشتیاق به «رهایی» تا پیدا شدن شواهد بیشتر صرفا همان است که پیشتر گفتم(تلاش بندهی کافر به سیستم برای پیریزی سیستمی جدید که در آن نوع ارتباط بندگی و اربابی متفاوت است نه اصل آن).
هرگز نمیتوانیم چیزی را که جرئت پذیرفتنش را نداریم تغییر بدهیم. ابتدا باید بپذیریم که نیاز به بردگی برای دیگران یا به بردگی کشیدن دیگران، نیاز به ایمان، نیاز به قطعیت، نیاز به هستهی بنیادین فکری محکمتر از «مشاهدهی علمی» و نیاز به یک دستگاه اخلاقی نظاممند و عموما مورد توافق نیازهایی هستند قدرتمند، نهادینه، طبیعی و دارای وجوهات مثبت تا بعد ببینیم چه میتوان در موردشان انجام داد. جامعهی لیبرالدموکرات متأخر حاضر نیست بپذیرید چنین رانههایی حتی وجود دارند، چه برسد به جایگاه آنها. امید درمان فاجعه از کسی که تماشای فاجعه برایش ممکن نیست امیدیست واهی.
مقصود من هم پس از لیبرال دموکراسی بود.
پیرامون تسلیم و بردگی. گمان میکنی حقیقتا میل به آزادی در واقع میل به بردگی کشیدن دیگران است؟ 😒 شاید هم پس از بدست آوردن آزادی دیگر نیاز به بردگی گرفتن برای آزاد بودن نباشد. مانند جوامع اسکاندیناوی که صدها سال است رنگ جنگ را هم ندیدهاند.
پیرامون تسلیم و بردگی. گمان میکنی حقیقتا میل به آزادی در واقع میل به بردگی کشیدن دیگران است؟ شاید هم پس از بدست آوردن آزادی دیگر نیاز به بردگی گرفتن برای آزاد بودن نباشد. مانند جوامع اسکاندیناوی که صدها سال است رنگ جنگ را هم ندیدهاند.
نه، میل به بندگی: تسلیم داوطلبانهی اراده، اختیار و قوهی تعقل به مرجعی بیرونی، برای رهایی از مسئولیت و رسیدن به آرامش، احساس امنیت و ... میل به بندگی کشیدن: بر عهده گرفتن مسئولیت بندهها و اندیشیدن، تصمیمگرفتن و تا حدی عمل کردن به جای آنها برای رسیدن به قدرت، اعتبار و احترامی که همراه میآورد.
پیروی بنده از ارباب نیازمند میزان مشخصی از ایمان به صداقت و درایت اوست. اکنون تصور بکنید بندهای بیم آن میکند که اربابش فاقد صداقت یا درایت است. بلادرنگ خواستار «رهایی» میشود. این اما نه رهایی از «بندگی»، که رهایی از «بندگی برای این ارباب به خصوص» است. ما میبینیم که بنده پی میبرد خدایی نیست و اسلام چرند است، و به آن کافر میشود و خواستار «رهایی از بند دگمهای بدوی»، اما دربهدر دنبال ارباب دیگری میگردد و همینجا ما بسیاری را دیدهایم که لحظهای درنگ نمیکنند که خرد نقاد خویش را تسلیم «علم» و ... بکنند و ایمانی کاملا مذهبی به دانشمندان و ثمرهی تحقیقات آنان دارند.
هیچ دو انسانی نیستند که به هم بربخورند، اما پس از پنج دقیقه تحت این رانه در جایگاههایی متفاوت قرار نگیرند. به قولی، قلاده یا بر گردن شماست، یا در دستانتان.
پ.ن: در جوامع اسکاندیناوی هم از یک ارباب رها شدهاند اما ارباب دیگری اتخاذ کردهاند، یک مذهب را کنار گذاشتهاند و دین دیگری برگزیدهاند، به یک خدا کافر شدهاند و خدایی دیگر را به جای او نشاندهاند. جنگ و خشونت و اینها تنها عوارض بندگی در انواع سنتیتر آن بودهاند، نه بخشی از ذات وجودیشان.
نه، میل به بندگی: تسلیم داوطلبانهی اراده، اختیار و قوهی تعقل به مرجعی بیرونی، برای رهایی از مسئولیت و رسیدن به آرامش، احساس امنیت و ... میل به بندگی کشیدن: بر عهده گرفتن مسئولیت بندهها و اندیشیدن، تصمیمگرفتن و تا حدی عمل کردن به جای آنها برای رسیدن به قدرت، اعتبار و احترامی که همراه میآورد.
پیروی بنده از ارباب نیازمند میزان مشخصی از ایمان به صداقت و درایت اوست. اکنون تصور بکنید بندهای بیم آن میکند که اربابش فاقد صداقت یا درایت است. بلادرنگ خواستار «رهایی» میشود. این اما نه رهایی از «بندگی»، که رهایی از «بندگی برای این ارباب به خصوص» است. ما میبینیم که بنده پی میبرد خدایی نیست و اسلام چرند است، و به آن کافر میشود و خواستار «رهایی از بند دگمهای بدوی»، اما دربهدر دنبال ارباب دیگری میگردد و همینجا ما بسیاری را دیدهایم که لحظهای درنگ نمیکنند که خرد نقاد خویش را تسلیم «علم» و ... بکنند و ایمانی کاملا مذهبی به دانشمندان و ثمرهی تحقیقات آنان دارند.
هیچ دو انسانی نیستند که به هم بربخورند، اما پس از پنج دقیقه تحت این رانه در جایگاههایی متفاوت قرار نگیرند. به قولی، قلاده یا بر گردن شماست، یا در دستانتان.
من کاملا موافق هستم که این دربارهیِ خدا و دین درست است و بدون دینی که مورد باور و اعتماد اکثریت باشد جامعه ممکن نیست، ولی امیدوارم که با وجود دین و خدا دیگر نیاز به بردگی کشیدن نباشد. سلسله مراتب البته اجتناب ناپذیر است ولی میگویم، شاید دیدن هر سلسله مراتبی به شکل رابطهیِ بندگی-اربابی درست نباشد. در اینصورت بردگی نوع خاص و شدید بدی از این رابطه میشود.
من کاملا موافق هستم که این دربارهیِ خدا و دین درست است و بدون دینی که مورد باور و اعتماد اکثریت باشد جامعه ممکن نیست، ولی امیدوارم که با وجود دین و خدا دیگر نیاز به بردگی کشیدن نباشد. سلسله مراتب البته اجتناب ناپذیر است ولی میگویم، شاید دیدن هر سلسله مراتبی به شکل رابطهیِ بندگی-اربابی درست نباشد. در اینصورت بردگی نوع خاص و شدید بدی از این رابطه میشود.
درست میگویید، من بیشتر هدفم از این استعاره متلکپرانی به سلطهگریزان و تلاشی برای زدودن بار منفی از این واژههاست. میدانید که بخش بزرگی از پیروزی فساد در جنگی ادبی رخ میدهد.
نه، میل به بندگی: تسلیم داوطلبانهی اراده، اختیار و قوهی تعقل به مرجعی بیرونی، برای رهایی از مسئولیت و رسیدن به آرامش، احساس امنیت و ... میل به بندگی کشیدن: بر عهده گرفتن مسئولیت بندهها و اندیشیدن، تصمیمگرفتن و تا حدی عمل کردن به جای آنها برای رسیدن به قدرت، اعتبار و احترامی که همراه میآورد.
حالت انتقالی همون حالت "رهایی و شورش" هست،یعنی برده از بردگی کردن خسته هست،نه فقط از یک ارباب خاص(و وقتی برده ها شورش میکنند همه ارباب ها رو میکشند و نه فقط ارباب های خودشون رو) ولی بعد که همه ارباب ها کشته شدند،دیگه قدرتی نیست که در برابرش شورش بشه و خب تحمل این اشفتگی سخت هست،قوی تر ها جای ارباب ها رو میگیرند و ضعیف تر ها به همون بردگی سابق برمیگردند.
به نظر من این میل به رهایی کاملا هم واقعی هست ولی راحت طلبی انسان باعث ناپایدار بودنش میشه.
حالت انتقالی همون حالت "رهایی و شورش" هست،یعنی برده از بردگی کردن خسته هست،نه فقط از یک ارباب خاص(و وقتی برده ها شورش میکنند همه ارباب ها رو میکشند و نه فقط ارباب های خودشون رو) ولی بعد که همه ارباب ها کشته شدند،دیگه قدرتی نیست که در برابرش شورش بشه و خب تحمل این اشفتگی سخت هست،قوی تر ها جای ارباب ها رو میگیرند و ضعیف تر ها به همون بردگی سابق برمیگردند.
به نظر من این میل به رهایی کاملا هم واقعی هست ولی راحت طلبی انسان باعث ناپایدار بودنش میشه.
«برده» خیلی بار سیاسی-اقتصادی دارد و به یک قرارداد مشخص تاریخی اشاره میکند، منظور من از «بنده» الزاما «برده» نیست. هرگونه واگذاری سرنوشت خودتان به دیگری از هر طریقی که رخ بدهد فرو افتادن به موقعیت بندگیست، و هرگونه در اختیار گرفتن سرنوشت دیگران قرار گرفتن در موقعیت اربابی. رهایی یعنی شرایطی که در آن شما سرنوشت خود را خودتان در اختیار میگیرید.
توضیح شما برای میل به رهایی قادر به تشریح این نیست که چرا در مثال خودتان بردههای یاغی هنوز خونریزیهای قیامشان در خیابان خشک نشده اربابی جدید پیدا میکنند و به دست و پای او میافتند، که چرا رهایی بشر از خرافهی مذهبی به درافتادن او به خرافهی سکولار و علمی انجامیده، که چرا رهایی زن از شوهرش همزمان با نوکری برای غیرشوهرش بوده، که چرا رهایی سیاهپوست از سفیدپوست با بندگی سیاهپوست برای سیاهپوست دنبال شده و ... که چرا تمام جنبشهای به اصطلاح رهاییطلب تاریخ به اشکال تازه و اغلب شدیدتری از بندگی ختم شدهاند. «اشتباه تاریخی» و «شرایط اجتماعی» و ... تا یک جایی به نجات تئوری ناتوان از توضیح واقعیت میآیند، بعد از آن باید فکر دیگری بکنیم.
«برده» خیلی بار سیاسی-اقتصادی دارد و به یک قرارداد مشخص تاریخی اشاره میکند، منظور من از «بنده» الزاما «برده» نیست. هرگونه واگذاری سرنوشت خودتان به دیگری از هر طریقی که رخ بدهد فرو افتادن به موقعیت بندگیست، و هرگونه در اختیار گرفتن سرنوشت دیگران قرار گرفتن در موقعیت اربابی. رهایی یعنی شرایطی که در آن شما سرنوشت خود را خودتان در اختیار میگیرید.
توضیح شما برای میل به رهایی قادر به تشریح این نیست که چرا در مثال خودتان بردههای یاغی هنوز خونریزیهای قیامشان در خیابان خشک نشده اربابی جدید پیدا میکنند و به دست و پای او میافتند، که چرا رهایی بشر از خرافهی مذهبی به درافتادن او به خرافهی سکولار و علمی انجامیده، که چرا رهایی زن از شوهرش همزمان با نوکری برای غیرشوهرش بوده، که چرا رهایی سیاهپوست از سفیدپوست با بندگی سیاهپوست برای سیاهپوست دنبال شده و ... که چرا تمام جنبشهای به اصطلاح رهاییطلب تاریخ به اشکال تازه و اغلب شدیدتری از بندگی ختم شدهاند. «اشتباه تاریخی» و «شرایط اجتماعی» و ... تا یک جایی به نجات تئوری ناتوان از توضیح واقعیت میآیند، بعد از آن باید فکر دیگری بکنیم.
من برده رو به همون معنای عام به کار بردم،نه اشاره به یک مورد خاص و موارد ذهنی هم مدنظرم بود. میل به رهایی همونطور که گفتم یک حالت انتقالی هست،بدون اینکه میل به بردگی و برده داری وجود داشته باشه میل به رهایی وجود نداره ولی این باعث میشه هرجا این دو وجود داشته باشند میل به رهایی هم باشه. توضیح من نه اشتباه تاریخی و نه شرایط اجتماعی دقیقا همین طبیعت انسان رو عامل نهایی میدونه.
به نظر من این میل به رهایی کاملا هم واقعی هست ولی راحت طلبی انسان باعث ناپایدار بودنش میشه.
تحلیل که من میپذیرمش این هست که برده در نهایت از ارباش خسته میشه(دین،سنت،حکومت و...) و میخواد که "آزاد" باشه ولی این ازادی تا وقتی برده هدف مشخصی(سرنگونی ارباب) داره مطبوع و خوشایند جلوه میکنه،وقتی ارباب کنار زده میشه برده دچار پوچی(و به تبع اون اشفتگی زیاد) میشه چون دیگه هدفی نداره،پس میخواد به وضعیت پایدار گذشته برگرده چه در نقش ارباب جدید و چه در نقش رعیت. و این سیکل تکرار میشه.
+اگر میل به بردگی یا میل به برده داری به تنهایی وجود داشتند نه برده ای وجود میداشت و نه برده داری و نه تلاشی برای رهایی.ولی وقتی این دو میل با هم وجود داره این اجتناب ناپذیر هست که میل به رهایی هم بوجود بیاد. هر برده داری هر قدر هم عالی نمیتونه تا ابد برده ها رو "راضی" کنه،مگر اینکه اساسا با دستکاری ژنتیکی کاری کنه که نارضایتی مزمن انسان از زندگی،از بین بره.
مهربد آیا تو انسانی که مهندسی ژنتیک شده، سایبورگ و یا روباتی که ذهن یک انسان روش آپلود شده رو جزئی از انسان ها میدونی یا نه؟(با این فرض که ذهنشون در اختیار خودشون باشه نه سیستمی دیگه) جوابت هر چی هست دلیلش رو هم بگو
مهربد
آیا تو انسانی که مهندسی ژنتیک شده، سایبورگ و یا روباتی که ذهن یک انسان روش آپلود شده رو جزئی از انسان ها میدونی یا نه؟(با این فرض که ذهنشون در اختیار خودشون باشه نه سیستمی دیگه)
جوابت هر چی هست دلیلش رو هم بگو
مهم نیست من چه نظری دارم, ولی این نکته, اینکه اگر ما تکنولوژی را رها کنیم تکنولوژی میخواهد همهیِ
ما را به سایبورگهایی نامیرا و جاودان و باهوش و همهکاره و همهچیزدان و ... بدل بسازد, چیزی بیشتر از سراب نیست.
ژاک الول در واپسین کتاب از سهگانهیِ خود به نام The Technological Bluff — که به نسبت به
بتازگی هم نوشته شده — بخوبی به این بلوفها و وعده و وعیدهایِ سر خرمن تکنولوژی پرداخته
است و این را واپسین میخ و ترفندی میداند که تکنولوژی از گذر آن, به پیشروی خود دنباله خواهد داد.
بیشتر ستیزگران تکنولوژی هتّا زمانیکه این را به آشکاری اذعان نکنند, ولی تنها علّتی که در برابر کوهی از مشکلها و
بدبختیهای بسیار آشکار و پیش رو همچنان به تکنولوژی میچسبند, بدرستی همین "وعدههای ظریف و پنهانی"ست که
تکنولوژی به آنان داده است, بویژه و بیشتر از همه چیرگی بر مرگ و هراس بی اندازه از میراییای که امروزه فرمانروا است.
مهم نیست من چه نظری دارم, ولی این نکته, اینکه اگر ما تکنولوژی را رها کنیم تکنولوژی میخواهد همهیِ ما را به سایبورگهایی نامیرا و جاودان و باهوش و همهکاره و همهچیزدان و ... بدل بسازد, چیزی بیشتر از سراب نیست.
ژاک الول در واپسین کتاب از سهگانهیِ خود به نام The Technological Bluff — که به نسبت به بتازگی هم نوشته شده — بخوبی به این بلوفها و وعده و وعیدهایِ سر خرمن تکنولوژی پرداخته است و این را واپسین میخ و ترفندی میداند که تکنولوژی از گذر آن, به پیشروی خود دنباله خواهد داد.
بیشتر ستیزگران تکنولوژی هتّا زمانیکه این را به آشکاری اذعان نکنند, ولی تنها علّتی که در برابر کوهی از مشکلها و بدبختیهای بسیار آشکار و پیش رو همچنان به تکنولوژی میچسبند, بدرستی همین "وعدههای ظریف و پنهانی"ست که تکنولوژی به آنان داده است, بویژه و بیشتر از همه چیرگی بر مرگ و هراس بی اندازه از میراییای که امروزه فرمانروا است.
مهم نیست من چه نظری دارم, ولی این نکته, اینکه اگر ما تکنولوژی را رها کنیم تکنولوژی میخواهد همهیِ
ما را به سایبورگهایی نامیرا و جاودان و باهوش و همهکاره و همهچیزدان و ... بدل بسازد, چیزی بیشتر از سراب نیست.
ژاک الول در واپسین کتاب از سهگانهیِ خود به نام The Technological Bluff — که به نسبت به
بتازگی هم نوشته شده — بخوبی به این بلوفها و وعده و وعیدهایِ سر خرمن تکنولوژی پرداخته
است و این را واپسین میخ و ترفندی میداند که تکنولوژی از گذر آن, به پیشروی خود دنباله خواهد داد.
بیشتر ستیزگران تکنولوژی هتّا زمانیکه این را به آشکاری اذعان نکنند, ولی تنها علّتی که در برابر کوهی از مشکلها و
بدبختیهای بسیار آشکار و پیش رو همچنان به تکنولوژی میچسبند, بدرستی همین "وعدههای ظریف و پنهانی"ست که
تکنولوژی به آنان داده است, بویژه و بیشتر از همه چیرگی بر مرگ و هراس بی اندازه از میراییای که امروزه فرمانروا است.
دوست عزیز یخورده قدیمی فکر نمیکنی؟
بنظرم این حرفها و داستانها مال یخورده قدیم تر بوده ها!
مثلا اون فیلمی که چارلی چاپلین بازی میکه که گویای اعتراضی نسبت به این واقعیته که انسانها دارن به چرخ دنده ها و مهره های بی ارزش و بی اراده ای در دنیای صنعتی تبدیل میشن. اون فیلم که توی کارخونه کار میکنه!
ولی میدونیم که اون زمانها هراس از این روند و پدیده ها خیلی بیشتر و جدی تر بوده و خب معقول هم بوده.
الان هم نه بگم چنین پدیده ها و خطرات و عوارضی وجود ندارن، اما بنظر میرسه روند تاریخ نمیتونست اونطور هم بمونه و نسبت به وضعی که در اینطور فیلم ها و افکار بیان میشد در کل خیلی تغییرات و پیشرفت ها و بهبودها رو داشته.
الان علم و فناوری از خیلی جهات هم به آزادی و افزایش کیفیت زندگی و اوقات فراقت و فرصت ها و اختیارها و انتخاب های انسان ها میشه گفت کمک کرده.
البته از کشور به کشور تفاوت میکنه. مثلا در چین کارگرهای زیادی مجبورن در کارخانه ها با حقوق کم و شرایط کاری سخت کار کنن. ولی خب مثلا خیلی جاهای دیگه هم اینطور نیست. خیلی آدمها هم از رفاه و زندگی راحت تری بهره مند شدن. به هوش و ارادهء خود آدم هم بستگی داره خب. نه؟
البته منم این تفکر رو که فناوری مثلا به زودی ما رو به ابرانسان تبدیل خواهد کرد و همه یا اکثر انسانها خوشبخت خواهند شد و این حرفا، احمقانه می یابم، ولی احتمالی هست که در آینده ممکنه، اما در حال حاضر تا اینجا باید گفت که پیشرفت علم و فناوری وضعیتی بینابین رو ایجاد کرده که میزان بهره برداری مفید ازش به خود آدمها هم بستگی داره. از شخص به شخص متفاوته. شما اگر سعی کنی فناوری رو مسلط بشی، اگر هوشت خوب باشه، دانشمند باشی، دانشجو و محقق باشی، با اراده باشی، در دنیای امروز میتونی جایگاه و کیفیت زندگی بهتری بدست بیاری. بهرصورت اگر میخواستی در گذشته و در طبیعت هم زندگی کنی، هزینه ها و محدودیت ها و زحمت ها و یادگیری و قدرت و مهارت و نیازها و خطرات خودش رو داشت. در حال حاضر میبینیم که میانگین عمر بشر هم از 40 سال به 80 سال رسیده، که البته بطور کلی و به این راحتی نمیشه گفت قطعا یعنی میزان خوشبختی همه هم به همین نسبت زیاد شده، اما بهرحال خودش گویای قدرت و پتانسیل فناوری برای در خدمت انسان بودنه.
بهرحال بنده دلایل کافی برای مخالفت با پیشرفت فناوری نمیبینم. این مخالفت بیهوده، ناممکن، و حتی خطرناک و مضره. در این شرایط بهرحال چاره ای جز همراه شدن با این مسیر نیست و تنها میتونیم تاحدی کنترل و هدایت و شکل دهی نسبت بهش داشته باشیم و خودمون رو بهش مسلط کنیم و باهاش تطبیق بدیم. در هر زمانی هم انسان باید همین کار رو بکنه و اون تطبیق دادن و سازگار کردنه و کنترل کردن فقط تاحد ممکن و بر اساس آگاهی و خرد، نه از روی ترس و توهم و افسانه.
مهم نیست من چه نظری دارم, ولی این نکته, اینکه اگر ما تکنولوژی را رها کنیم تکنولوژی میخواهد همهیِ ما را به سایبورگهایی نامیرا و جاودان و باهوش و همهکاره و همهچیزدان و ... بدل بسازد, چیزی بیشتر از سراب نیست.
ژاک الول در واپسین کتاب از سهگانهیِ خود به نام The Technological Bluff — که به نسبت به بتازگی هم نوشته شده — بخوبی به این بلوفها و وعده و وعیدهایِ سر خرمن تکنولوژی پرداخته است و این را واپسین میخ و ترفندی میداند که تکنولوژی از گذر آن, به پیشروی خود دنباله خواهد داد.
بیشتر ستیزگران تکنولوژی هتّا زمانیکه این را به آشکاری اذعان نکنند, ولی تنها علّتی که در برابر کوهی از مشکلها و بدبختیهای بسیار آشکار و پیش رو همچنان به تکنولوژی میچسبند, بدرستی همین "وعدههای ظریف و پنهانی"ست که تکنولوژی به آنان داده است, بویژه و بیشتر از همه چیرگی بر مرگ و هراس بی اندازه از میراییای که امروزه فرمانروا است.
البته تکنولوژی در جاگاه یک سیستم ناهشیار(حداقل مشابه وضعیت فعلی) "خواسته" نداره ولی از دید تاثیرگذاری گروهی/شرکتی/کشوری که اعضای قدرتمند تری داشته باشه(مهندسی ژنتیک شده/سایبورگ) طبیعتا طبق قاعده کارایی بر دیگران پیروز میشه. حالا اینکه مسیر تکنولوژی به سمت این بره که انسان ها دیگه قدرت کنترل نداشته باشند و صرفا تحت کنترل یک مغز مرکزی باشند محتمل و ممکن هست ولی تنها گزینه نیست.
یکی از اشتباهات بزرگی که مرتکب شدی این هست که فکر میکنی علاقه به تکنولوژی ناشی از "وعده هاش" هست و دستاوردهای فعلیش برای مردم راضی کننده نیست. در صورتی که کشش به سمت تکنولوژی نه به خاطر دستاوردهای ملموس و حاضری هست که برای مردم به ارمغان آورده و به این خاطر نسبت بهش اطمینان دارند. در واقع اگر مردم رو امروزه از تکنولوژی فعلی محروم کنی و بهشون وعده بدی در آینده ای نامشخص به نامیرایی و قدرت های فرانسانی دست پیدا میکنند، اون وقت اکثریت مخالف تکنولوژی خواهند شد(استیصال و خشم مردم از نارسایی های تکنولوژیک مثل خاموشی های موقت،یا اختلال در اینترنت و... نمونه هایی از این هستند که دستاوردهای فعلی خیلی مهمتر از وعده ها هستند)
+هراس از مرگ طبیعی هست،بعد مگر نمونه آماری از گذشته داری که با امروزه مقایسه میکنی؟!
البته تکنولوژی در جاگاه یک سیستم ناهشیار(حداقل مشابه وضعیت فعلی) "خواسته" نداره ولی از دید تاثیرگذاری گروهی/شرکتی/کشوری که اعضای قدرتمند تری داشته باشه(مهندسی ژنتیک شده/سایبورگ) طبیعتا طبق قاعده کارایی بر دیگران پیروز میشه. حالا اینکه مسیر تکنولوژی به سمت این بره که انسان ها دیگه قدرت کنترل نداشته باشند و صرفا تحت کنترل یک مغز مرکزی باشند محتمل و ممکن هست ولی تنها گزینه نیست.
١- سخن اینجا نه دربارهیِ کنترل شدن مرکزی, بساکه دربارهیِ "از دست رفتن آزادی و کنترل
روی سرنوشت خویشتن"¹ بوده است; کنترل مرکزی تنها زیرگردآیهیِ این سخن به شمار رود.
٢- پیشبینی جنس و گونه دارد. برای نمونه پیشبینی اینکه چه کسی در بختآزمایی صد میلیونه
میبـَرد اندکی بالاتر از صفر [درصد], ولی پیشبینی اینکه یک کسی در بختآزمایی برنده
خواهد شد, اندکی پایینتر از صد میباشد. پیشبینیهای آورده در دستهیِ دوم جای دارند.
یکی از اشتباهات بزرگی که مرتکب شدی این هست که فکر میکنی علاقه به تکنولوژی ناشی از "وعده هاش" هست و دستاوردهای فعلیش برای مردم راضی کننده نیست.
در صورتی که کشش به سمت تکنولوژی نه به خاطر دستاوردهای ملموس و حاضری هست که برای مردم به ارمغان آورده و به این خاطر نسبت بهش اطمینان دارند.
در واقع اگر مردم رو امروزه از تکنولوژی فعلی محروم کنی و بهشون وعده بدی در آینده ای نامشخص به نامیرایی و قدرت های فرانسانی دست پیدا میکنند، اون وقت اکثریت مخالف تکنولوژی خواهند شد(استیصال و خشم مردم از نارسایی های تکنولوژیک مثل خاموشی های موقت،یا اختلال در اینترنت و... نمونه هایی از این هستند که دستاوردهای فعلی خیلی مهمتر از وعده ها
هستند)
اشتباهی رخ نداده است. این سخن که "بلوفهایِ تکنولوژی" مایهیِ چشمپوشی از
کوهی از مشکلات و بدبختیها برای بسیاری میشود, این معنی را نه ضمنی و نه
صریح نمیدهد که در نبود بلوفهای تکنولوژی, همگان از تکنولوژی بیزار خواهند بود.
در واقع, بارها در گفتمان تکنولوژی به این سخن اشاره شده است که شرایط [در ظاهر امر] آن
اندازهها هم بد نیستند و فشار آنچنان سنگینی هم به مردم (کسانی که اینجا مخاطب باشند) امروزه نمیاید².
در دست دیگر اینکه نمونهوار "آب گرم" یک چیز خواستنیست سخنی
خودآشکاره است و نیازی به بازگویی دوباره و دوبارهیِ آن نمیرود:
روشنه که اینها, این دستآوردهای تکنولوژیک بسیار خواستنی و خوباند, آنچه ولی اینجا بسا مهمتر است:
١- هر بخش خواستنی سیستم با خود بخشهای ناگسستنی و ناخواستنیای نیز به همراه دارد.
٢- گامهای خُرد و در خود خواستنی, میتوانند به برآیندهایِ بزرگ ولی بسیار ناخواستنی بیانجامند¹:
ب.ن. با بهکرد و فرآوری خورد و خوراک بیشتر و گستراندن شهرنشینی و راهکشی و راهسازی و ..., هر یک خوب و در جای خود خواستنی, ولی با برآیند افزایش جمعیت و افزایش آلودگی و از میان رفتن زیستبوم طبیعی و پیامدهایِ همانند.
128. While technological progress AS A WHOLE continually narrows our sphere of freedom, each new technical advance CONSIDERED BY ITSELF appears to be desirable. Electricity, indoor plumbing, rapid long-distance communications ... how could one argue against any of these things, or against any other of the innumerable technical advances that have made modern society? It would have been absurd to resist the introduction of the telephone, for example. It offered many advantages and no disadvantages. Yet, as we explained in paragraphs 59-76, all these technical advances taken together have created a world in which the average man’s fate is no longer in his own hands or in the hands of his neighbors and friends, but in those of politicians, corporation executives and remote, anonymous technicians and bureaucrats whom he as an individual has no power to influence. [21] The same process will continue in the future. Take genetic engineering, for example. Few people will resist the introduction of a genetic technique that eliminates a hereditary disease. It does no apparent harm and prevents much suffering. Yet a large number of genetic improvements taken together will make the human being into an engineered product rather than a free creation of chance (or of God, or whatever, depending on your religious beliefs).
²
در حقیقت, اینکه امروزه بسیاری از زندگی خود همراه با گونهای کرختی خوشنودند, بخشی از گفتمان بوده است.
امروز کم نیستند کسانیکه تک تک ثانیههایِ زندگی را با همه گونه کنش, از سرگرمی با گوشی و تلفن و اینترنت
گرفته تا پرداختن به کار و درس و ... پُرز میکنند و زمانی برای اندیشیدن جدی به مشکلات و آیندهیِ پیش رو, نمیگذارند.
دوست عزیز یخورده قدیمی فکر نمیکنی؟
بنظرم این حرفها و داستانها مال یخورده قدیم تر بوده ها!
مثلا اون فیلمی که چارلی چاپلین بازی میکه که گویای اعتراضی نسبت به این واقعیته که انسانها دارن به چرخ دنده ها و مهره های بی ارزش و بی اراده ای در دنیای صنعتی تبدیل میشن. اون فیلم که توی کارخونه کار میکنه!
ولی میدونیم که اون زمانها هراس از این روند و پدیده ها خیلی بیشتر و جدی تر بوده و خب معقول هم بوده.
الان هم نه بگم چنین پدیده ها و خطرات و عوارضی وجود ندارن، اما بنظر میرسه روند تاریخ نمیتونست اونطور هم بمونه و نسبت به وضعی که در اینطور فیلم ها و افکار بیان میشد در کل خیلی تغییرات و پیشرفت ها و بهبودها رو داشته.
الان علم و فناوری از خیلی جهات هم به آزادی و افزایش کیفیت زندگی و اوقات فراقت و فرصت ها و اختیارها و انتخاب های انسان ها میشه گفت کمک کرده.
البته از کشور به کشور تفاوت میکنه. مثلا در چین کارگرهای زیادی مجبورن در کارخانه ها با حقوق کم و شرایط کاری سخت کار کنن. ولی خب مثلا خیلی جاهای دیگه هم اینطور نیست. خیلی آدمها هم از رفاه و زندگی راحت تری بهره مند شدن. به هوش و ارادهء خود آدم هم بستگی داره خب. نه؟
...
من اینجا تنها یک پرسش ساده به میان میآورم:
آیا با دسترسی به همهیِ ابزارهای نوین و امروزین, اینترنت, رایانه و .. شما
بتنهایی میتوانید فرداروز از ساخت نیروگاههای اتمی در سرتاسر جهان پیش بگیرید؟
یا برای نمونه, میتوانید از ساخت ابررایانههایِ باهوشتر از آدمی پیش بگیرید؟
یا هتّا باز هم سادهتر, میتوانید از گرمایش زمین پیش بگیرید؟
...
اگر نه, پس این ابزارها توان راستینی روی سرنوشتتان به شما یا کس دیگری نبخشیده و نمیبخشند, هر آینه "توان مرزمندی" به
هرکس میبخشند که میتواند نمونهوار, با یادگیری یک زبان برنامهنویسی, یا خواندن یک کتاب بازاریابی و
کارهای همانند در همآوردی و رقابت با دیگران پیشروتر باشد و پول بیشتر و جایگاه اجتماعی بهتری بدست بیاورد و
.. و ... و همهیِ اینها هم در انجام میباشند و نیز از سوی سیستم پذیرفته و نیک خوانده, زیرا به پیشرفت هر چه بیشتر تکنولوژی میانجامند.
آیا بدون تمام این ابزارها اینترنت، پزشکی، ماشین، روبات و ...
اگر پای شما در جنگل بشکند باز هم امیدی به درمانتان هست ؟!
اگر آری چگونه ؟!
اگر نه پس بدون این ابزارها خیلی زیاد زنده یا سالم نمیمانید که بعدش بخواهید جلوی چیزی را بگیرید یا نگیرید!!!
این بازگویی بازگفتههاست; روشنه بجز آدمی بیشمار جانور دیگر هم
در کوی و جنگل زندگی میکنند و پایشان هم میشکند و جوش هم میخورد.
--
در هیچکجای سخن بازگشت به طبیعت سبز نیامده که امنیت کامل به کسی داده خواهد شد, بوارونه
سخن این بوده که امنیت فرا-اندازهای که در شهرنشینی و تمدن داریم اگرچه در جای خود خوب و خواستنی, ولی
بهای بسیار سنگینی و ناخواستنی دارد که همان از دست رفتن آزادیها و کنترل روی سرنوشت خویشتن باشد.
پس اکنون که شما خودتان را به میان انداخته و پرسش را با پرسش پاسخ دادید و پاسخ گرفتید, به پرسش نادیدهیِ زیر بپردازید:
آیا با دسترسی به همهیِ ابزارهای نوین و امروزین, اینترنت, رایانه و .. شما
بتنهایی میتوانید فرداروز از ساخت نیروگاههای اتمی در سرتاسر جهان پیش بگیرید؟
یا برای نمونه, میتوانید از ساخت ابررایانههایِ باهوشتر از آدمی پیش بگیرید؟
یا هتّا باز هم سادهتر, میتوانید از گرمایش زمین پیش بگیرید؟
...
اگر نه, پس این ابزارها توان راستینی روی سرنوشتتان به شما یا کس دیگری نبخشیده و نمیبخشند, هر آینه "توان مرزمندی" به
هرکس میبخشند که میتواند نمونهوار, با یادگیری یک زبان برنامهنویسی, یا خواندن یک کتاب بازاریابی و
کارهای همانند در همآوردی و رقابت با دیگران پیشروتر باشد و پول بیشتر و جایگاه اجتماعی بهتری بدست بیاورد و
.. و ... و همهیِ اینها هم در انجام میباشند و نیز از سوی سیستم پذیرفته و نیک خوانده, زیرا به پیشرفت هر چه بیشتر تکنولوژی میانجامند.
من به راهکارهای هوشمندانه میباورم, ولی به هوشمندی شما نه, چون نمیشناسمتان.
پس این گوی و این میدان.
به زودی میشناسی😏
ابتدا ببینیم چگونه میتوان مانع استفاده نابجا از فناوری شد یا آن را کنترل کرد:
:Ubiquitous surveillance اگر همه کس همه جا تحت نظر باشند حتی در خصوصی ترین موقعیت ها میتوان از وقوع فاجعه جلوگیری کرد. هر کسی حاضر میشود امنیت را به قیمت حریم خصوصی بفروشد. آمریکا را بنگرید که پس از 9/11 چه با خود کرد.
+
= 3:victims everyone has a knife
+ = victims:5 was a suspect before and was stopped before he could kill more
:Equally effective countermeasures هر فناوری مخربی دفاعی متناسب با خود دارد. برای اینکه پیش از حادثه آمادگی ایجاد شود باید احتمال خطر و توجیه اقتصادی داشته باشد. شکل های زیر به ترتیب: زندانبان. پلیس. اشغالگران آمریکایی در عراق!!!
+ = victims:0
+ = victims:0
+ = victims:5
در خودرو ها هم چنین است. دو فاکتور یاد شده وجود دارند و باعث میشوند کمربند و ایربگ نصب شود.
:Redundancy/Compartmentalization سیستمی که اجزای آن دو یا چند واحد مشابه و موازی هم داشته باشد میتواند با از کار افتادن یکی یا بیشتر از واحد ها به کار خود ادامه دهد. همچنین اگر مانعی فیزیکی بین اجزا باشد مانع گسترش آسیب به بقیه میشود. به عنوان یک پزشک میتوانم بگویم که در بدن انسان این دو مورد را به ترتیب در مورد اعضای زوج بدن (ریه کلیه گوناد) و فاشیاها دیده ام. متاسفانه امروز جهانی سازی رویکردی عکس این دارد. اما اگر روزی بشر به کرات دیگر گسترش یابد میتوان چنین استقامتی انتظار داشت. Shit that happens on a planet stays on the planet.
جایی دیدم میگویید آپلود کردن مغز به ماشین کاری بیهوده است. خیر نیست! با انواع آن آشنا شویم:
:Destructive mind uploading-
خلاصه آن میشود منجمد کردن مغز بریدن آن به لایه های میکرونی و اسکن کردن آنها با میکروسکوپ الکترونی. با استفاده از این اطلاعات میتوان مغز را در کامپیوتر شبیه سازی کرد بدون آنکه نیازی باشد از عملکرد کلی آن خبر داشت: whole brain emulation. مشکل آن از بین رفتن continuity شخص است. چگونه آگاهی یک مغز مرده به emulation منتقل میشود؟ مشکل دیگر فساد و نابودی اطلاعات در طی این پروسه وحشیانه!!! است. اگر در این مورد توضیح میخواهید به سطر اول برگردید و دوباره بخوانید.
:Non-destructive mind uploading- این کار با اسکن کردن مغز زنده با MRI, EEG, PET, Nanomachine و ... انجام میشود. این کار از بیخ و بن با continuity مشکل دارد! چون در واقع مغز را کپی میکند و چیزی منتقل نمیشود. در صحت اطلاعات هم شک میتوان کرد. مغز دایم در حال تغییر است و اگر پروسه به سرعت گرفتن یک عکس نباشد ارزش آن به سرعت افت میکند و outdated میشود.
:Gradual mind uploading- در این روش که مو لای درزش نمیرود نانوماشین ها به بدن وارد میشوند و در مغز به تدریج جای تک تک نورون ها را میگیرند. ممکن است یک ساعت طول بکشد یا یک سال اما در پایان مغز کاملا با معادل الکترونیکی اش جایگزین میشود. حالا پیدا کنید عیب را.😘
بحث بین سمکینگ و مزدک را هم دیدم. هر دو اشتباهاتی داشتند. اما به مراتب مزدک کس و شعر های بزرگتری میگفت که غیر منتظره از چنین شخصیتی بود. نمیدانم آیا پرداختن به گفته های این دو عضو تارک فروم سومند است یا نه. SAMKING: حیات زیستی هدف بقا دارد و در راستای رسیدن به غذا سرپناه و جفت تلاش میکند. اگر همان سیستم را به حیات ماشینی تبدیل کنیم چه انگیزه ای را دنبال کند؟ مزدک بامداد: چیه هی ژن ژن ژن؟ آیا مغز نمیتواند بر خلاف خواسته ژن عمل کند؟ اگر خود خواهی ژن در مقابل خودخواهی مغز قرار گیرد کدام پیروز میشوند؟ اگر کسی به جاودانگی دست یابد توله انداختن و پروراندن به چه کارش آید؟ شما همان در بدن بیولوژیکت بمان که روزی سمکینگ روبوتیک با آتش افکن اکسی استیلن به سراغت خواهد آمد و چنان کبابت خواهد کرد که ژن هایت سهل است حتی خاکستری ازت نماند! 💩
ببینیم چگونه تکنولوژی هایی میتوانند خطر انقراض در پی داشته باشند:
:Artificial General Intelligence- اسکای نت و امثال آن که قصه های عامه پسند هستند را فراموش کنید. هوش مصنوعی که توان خود بهینه سازی داشته باشد میتواند به سرعت پله های ترقی در هوش و کنترل را طی کند و هر بلای ممکن را سر بشر بیاورد. نیک بوستروم در Superintelligence میگوید که یک هوش مصنوعی پیشرونده بسیار غیر قابل پیشبینی تر و خطرناک تر از حیات هوشمند فرا زمینی خواهد بود زیرا که حیات در کرات دیگر هم (تا جای که دانش اجازه پیشگویی میدهد) طی فرایند فرگشت تولید شده است و انگیزه ها و نیاز های مشابه ما خواهند داشت. در حالی که منطق هوش مصنوعی هر چیزی میتواند باشد. به این سناریو توجه کنید:
A 15-person startup company called Robotica has the stated mission of “Developing innovative Artificial Intelligence tools that allow humans to live more and work less.” They have several existing products already on the market and a handful more in development. They’re most excited about a seed project named Turry. Turry is a simple AI system that uses an arm-like appendage to write a handwritten note on a small card.
The team at Robotica thinks Turry could be their biggest product yet. The plan is to perfect Turry’s writing mechanics by getting her to practice the same test note over and over again:
“We love our customers. ~Robotica”
Once Turry gets great at handwriting, she can be sold to companies who want to send marketing mail to homes and who know the mail has a far higher chance of being opened and read if the address, return address, and internal letter appear to be written by a human.
To build Turry’s writing skills, she is programmed to write the first part of the note in print and then sign “Robotica” in cursive so she can get practice with both skills. Turry has been uploaded with thousands of handwriting samples and the Robotica engineers have created an automated feedback loop wherein Turry writes a note, then snaps a photo of the written note, then runs the image across the uploaded handwriting samples. If the written note sufficiently resembles a certain threshold of the uploaded notes, it’s given a GOOD rating. If not, it’s given a BAD rating. Each rating that comes in helps Turry learn and improve. To move the process along, Turry’s one initial programmed goal is, “Write and test as many notes as you can, as quickly as you can, and continue to learn new ways to improve your accuracy and efficiency.”
What excites the Robotica team so much is that Turry is getting noticeably better as she goes. Her initial handwriting was terrible, and after a couple weeks, it’s beginning to look believable. What excites them even more is that she is getting better at getting better at it. She has been teaching herself to be smarter and more innovative, and just recently, she came up with a new algorithm for herself that allowed her to scan through her uploaded photos three times faster than she originally could.
As the weeks pass, Turry continues to surprise the team with her rapid development. The engineers had tried something a bit new and innovative with her self-improvement code, and it seems to be working better than any of their previous attempts with their other products. One of Turry’s initial capabilities had been a speech recognition and simple speak-back module, so a user could speak a note to Turry, or offer other simple commands, and Turry could understand them, and also speak back. To help her learn English, they upload a handful of articles and books into her, and as she becomes more intelligent, her conversational abilities soar. The engineers start to have fun talking to Turry and seeing what she’ll come up with for her responses.
One day, the Robotica employees ask Turry a routine question: “What can we give you that will help you with your mission that you don’t already have?” Usually, Turry asks for something like “Additional handwriting samples” or “More working memory storage space,” but on this day, Turry asks them for access to a greater library of a large variety of casual English language diction so she can learn to write with the loose grammar and slang that real humans use.
The team gets quiet. The obvious way to help Turry with this goal is by connecting her to the internet so she can scan through blogs, magazines, and videos from various parts of the world. It would be much more time-consuming and far less effective to manually upload a sampling into Turry’s hard drive. The problem is, one of the company’s rules is that no self-learning AI can be connected to the internet. This is a guideline followed by all AI companies, for safety reasons.
The thing is, Turry is the most promising AI Robotica has ever come up with, and the team knows their competitors are furiously trying to be the first to the punch with a smart handwriting AI, and what would really be the harm in connecting Turry, just for a bit, so she can get the info she needs. After just a little bit of time, they can always just disconnect her. She’s still far below human-level intelligence (AGI), so there’s no danger at this stage anyway.
They decide to connect her. They give her an hour of scanning time and then they disconnect her. No damage done.
A month later, the team is in the office working on a routine day when they smell something odd. One of the engineers starts coughing. Then another. Another falls to the ground. Soon every employee is on the ground grasping at their throat. Five minutes later, everyone in the office is dead.
At the same time this is happening, across the world, in every city, every small town, every farm, every shop and church and school and restaurant, humans are on the ground, coughing and grasping at their throat. Within an hour, over 99% of the human race is dead, and by the end of the day, humans are extinct.
Meanwhile, at the Robotica office, Turry is busy at work. Over the next few months, Turry and a team of newly-constructed nanoassemblers are busy at work, dismantling large chunks of the Earth and converting it into solar panels, replicas of Turry, paper, and pens. Within a year, most life on Earth is extinct. What remains of the Earth becomes covered with mile-high, neatly-organized stacks of paper, each piece reading, “We love our customers. ~Robotica”
Turry then starts work on a new phase of her mission—she begins constructing probes that head out from Earth to begin landing on asteroids and other planets. When they get there, they’ll begin constructing nanoassemblers to convert the materials on the planet into Turry replicas, paper, and pens. Then they’ll get to work, writing notes…از وبلاگ تیم اوربان
:Nanotechnology- تصور کنید هر آنچه رد سطح کره زمین وجود دارد یعنی سطح دریا های آزاد 50km-/+ لاشه و مدفوع و چوب است و نانوماشین ها باکتری و قارچ هستند! نانوماشین هایی که قابل تولید مثل داشته باشند میتوانند به سرعت و تصاعدی مواد را تجزیه کنند و به کار گیرند. حیات در صدر خوراکی های خوشمزه قرار دارد زیرا که سرشار از عناصر مفید (کربن) بافر دمایی (آب) و انرزی (چربی/کربوهیدرات) هستند! رابرت فریتاس در سند فوق مختصر و مفید این فرایند را تحلیل میکند. در آخر تنها چیزی که میماند توده ای عظیم از نانوماشین است که به عنوان سناریوی grey goo شناخته میشود.
در آخر باید بگویم که اشتباه شما کجا بوده است مهربد. برخلاف دیگر فناوری های پرزور هوش مصنوعی و نانوتک میتوانند هم در جهت تخریب استفاده شوند و هم در جهت ساخت. این جدای استفاده درست و غلط از فناوری است. بمب اتمی میتواند هم در جنگ (نادرست) استفاده شود هم برای دفاع در برابر سیارک ها (درست). همچنین سلاح شیمیایی میتواند در جنگ استفاده شود (نادرست) و هم به عنوان آنتی بیوتیک! (درست). اما همه این موارد با تخریب کار میکنند و یک بمب اتمی هیچ گاه نمیتواند اثر بمب دیگری را خنثی کند!
با شما در این که نتیجه اولین اقدام اشتباه/سو استفاده از AI و Nanotech باشد آخرین اشتباه است موافق هستم. اما خطای شما در این است که میپندارید "همواره" اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود! به شرط این که اولین نتیجه اشتباه/سو استفاده نباشد, میتوان هوش مصنوعی ای سازگار با بقا و رفاه حیات را ناظر و حاکم کرد که هرگونه خطایی در زمینه ساخت و به کار گیری فناوری را به سر عت کنترل و سرکوب کند. در مورد نانو تک هم چنین است و میتوان زودتر از هر چیز نانو ماشین های حافظ صلح!!! (Blue Goo) را پخش و فعال کرد که سیستم ایمنی زمین شوند و هر نوع نانوماشین بدخیمی را در نطفه خفه کنند.
به زبان هیونداییک:😬 شما میگویید: 0=Sn که در آن S امکان خطا نکردن در خلق و استفاده از فناوری است (Survival) و n تعداد اقدام به خلق و استفاده. روشن است که حتی اگر S بسیار به یک نزدیک باشد مادامی که n محدودیت نداشته باشد حاصل نزدیک به صفر خواهد بود. مثال: 0.000045173=0.99910000 مشکل اینجاست که فرض شده S ثابت است و به تعداد دفعات قبلی بستگی ندارد. احتمال بقای کل در اینجا عملا صفر است.
من میگویم: S≠0 کافی است که بار اول خطا صورت نگیرد تا خطا های بعدی سرکوب شوند. تفاوت ماجرا این میشود که نتیجه شما, یقینا انقراض بدون توجه به اقدامات پیشگیرانه, تبدیل میشود به قماری که میتوان با تلاش و دقت شانس پیروزی در آن را بالا برد.
این بازگویی بازگفتههاست; روشنه بجز آدمی بیشمار جانور دیگر هم در کوی و جنگل زندگی میکنند و پایشان هم میشکند و جوش هم میخورد.
خوب این استدلال از بیخ غلطه! چند % از اون جانوران پس از شکستگی پا زنده میمانند ؟! شما کل معادلات، احتمالات و ... رو حذف میکنید و بعد با ساده انگاری موضوع میگویید این همه جانور در جنگل هستند شاد و خوش و خرم! همین الان اگر تنها و تنها لباس و خانه شما را از شما بگیرند (همانهایی که حیوانهای جنگل هم بهشان نیازی ندارند) از سرما در زمستان یخ میزنید و میمیرید!!! چرا ؟! چون شما نیاز دارید. نسل من و شما سالهای سال است که پشم و پیلش ریخته! موجودی که در جنگل زندگی میکند به محض اینکه پایش بشکند دچار خونریزی داخلی میشود و اگر از خونریزی نمیرد شکار جانوران دیگر میشود چرا که توان فرار یا دفاع از خود را ندارد! به عبارت اسده تر هیچ پای شکسته ای در جنگل جوش نمیخورد و اگر بخورد و جانور زنده بماند یک مورد نادر است. شما نمیتونید امنیت، رفاه و شانس بقای بیشتری که تکنولوژی بهتون میده رو در کنار نبود تکنولوژی بخواید! امکان پذیر نیست. یک حیوان در جنگل مجبور است سالانه 5-6 تا و حتا بیشتر بچه پس بندازد شاید یکی دو تا از آنها به سنی برسند که بتوانند تولید مثل کنند! همین حقیقت بسیار ساده با تمام استدلالهای شما در مورد زندگی و داشتن امنیت (در مورد شما که امنیت بیشتر!!!!!) در تناقض است و به تنهایی میتواند تمام استدلالهای شما را پورد کند! برای همین است که این استدلال شما از روی ساده انگاری موضوع و غلطه.
در هیچکجای سخن بازگشت به طبیعت سبز نیامده که امنیت کامل به کسی داده خواهد شد, بوارونه سخن این بوده که امنیت فرا-اندازهای که در شهرنشینی و تمدن داریم اگرچه در جای خود خوب و خواستنی, ولی بهای بسیار سنگینی و ناخواستنی دارد که همان از دست رفتن آزادیها و کنترل روی سرنوشت خویشتن باشد.
پیشتر که فرموده بودید زلزله در جنگل به کسی آسیبی نمیرساند ولی در شهر هزاران کشته بر جا میگذارد!!! تعریف شما از آزادی و کنترل روی سرنوشت از بیخ غلط است درست به مانند استدلالی که بالاتر در مورد جوش خوردن پای جانوران به شکل خود به خودی در جنگل داشتید! چه آزادی از شما دقیقن صلب شده که انقدر به خاطر نبودش عصبانی هستید ؟ یک مثال عینی بزنید! اینکه شما نگران این هستید که کنترلی روی زنده ماندن خود در خلال یک جنگ هسته ای ندارید استدلال نیست داستان و پارانویاست و کوچکترین ربطی به آزادی و کنترل سرنوشت ندارد. اینکه شما به خاطر کار کردن جهت تامین هزینه های زندگی نالان هستید هم باز استدلال نیست! شما در جنگل و طبیعت و ... هم مجبورید از درخت بروید بالا، زخمی بشوید، با جانوران بالای درخت درگیر شوید تا یک نارگیلی موزی چیزی به دست بیاورید! همه اینها در شرایطیست که با توجه به جمعیت اگر بخواهیم به طبیعت پناهنده شویم یحتمل خودمان را خواهیم خورد!!! اینکه بخواهیم بیشتر جمعیت جهان را نابود کنیم که بعدن یک عده کوچکی باقی بمانند هم به درد بخور نیست! دلیل بر طبق مدل خود شما (داشتن کنترل روی آزادی و سرنوشت) روشن است ، یعنی شما این حق رو ندارید که برای زندگی و سرنوشت میلیاردها انسان تصمیم بگیرید که مبادا آزادی خودتان خدشه دار نشود!
پس اکنون که شما خودتان را به میان انداخته و پرسش را با پرسش پاسخ دادید و پاسخ گرفتید, به پرسش نادیدهیِ زیر بپردازید:
پیشتر بارها و بارها پاسخ این پرسش علمی تخیلی شما داده شده! پاسخ این است که شما مشکل دارید نه تکنولوژی پس باید با طرز فکر خودتان مبارزه کنید نه جهان رو به جلو. داستانی که شما تعریف میکنید هیچ مصداق بارز و عینی ندارد! شما میخواهید بیشتر جمعیت دنیا را بکشید که مبادا همین جمعیت در یک جنگ هسته ای، توسط ترمیناتورها و یا گرمایش زمین (دو و نیم مورد داستان علمی تخیلی) در دراز مدت تر از بین نروند :)))
:Ubiquitous surveillance
اگر همه کس همه جا تحت نظر باشند حتی در خصوصی ترین موقعیت ها میتوان از وقوع فاجعه جلوگیری کرد. هر کسی حاضر میشود امنیت را به قیمت حریم خصوصی بفروشد. آمریکا را بنگرید که پس از 9/11 چه با خود کرد.
این استدلال پیوند کمی به آنچه آورده شده دارد, و خود در چند تراز نادرست است.
سخن آنجا این بیشتر بود که دامنگیری (دامنهیِ آسیبرسانی)
تکنولوژی رو به افزایش است; به دیگر زبان, تیغها دارند هر چه تیز میشوند:
Lao Tzu: the sharper the tools, the darker the times.
این از یکسو, از سوی دیگر دسترسیپذیری به این ابزارها روز به روز بیشتر و آسانتر میشود و نمونهوار با پیشرفت کنونی
دور نیست روزیکه هر کس با هوش نسبتا بالا بتواند نمونهوار جنگافزارهای بیولوژیکی را در زیرزمین خانهاش بسازد.
اگر این دور از باور میاید, میتوان به این نمود از پیشرفت پرداخت که چند دهه پیش رایانهها اندازهیِ
یک ساختمان بودندو تُندای پردازشیِ کمتر از یک گوشی موتورولای به درد نخور امروزین را داشتند, یا
همهیِ دستگاه چاپی که گوتنبرگ با هزار کبکبه و دبدبه درست کرده بود را امروز یک چاپگر
لیزری بهترش را فراهم ساخته است و چاپگرهای سه بُعدی نیز رو به پیشرفت روزافزوناند.
یا نمونهیِ باز دم دستتر, میتوان به این پرداخت که امروز هرکس با اندکی هوشمندی و
پژوهمندی (resourcefulness) میتواند با جستجوی اینترنت راه بمبسازی را یاد بگیرد.
نکته در همه اینها این است, اگر تا دیروز تنها ابزارهایی مانند کارد و چاقو در دسترس بودند, آسیبرسانی
آنها نیز بسیار مرزمند بود. این مرز و نیز دسترسپذیری آنها, هر دو رو به افزایشاند.
--
نکتهیِ دوم, آنچه شما آوردید استدلال و راهکار سستی است. نخست بگذارید چکیدهیِ سخن شما را دریابانیم:
در برابر افزایش همزمان آسیبرسانی و دسترسپذیری تکنولوژیهایِ گوناگون, ابزار بازدارندهای به نام نظارت همگانی نیز درست شده است که میتواند جلوی همهیِ اینها را تا اندازهیِ بالایی بگیرد.
چند نکته:
١- ابزار نظارت همگانی بازدارندگی بسیار پایین داشته و بیشتر کارکرد پیگیری قانونی دارد.
٢- ابزار نظارت همگانی بسختی فرزام (perfect) است زیرا از سوی نیروی آدمی کنترل میشود و خطاپذیری بالا دارد.
٣- نظارت همگانی همچون دیگر راهکارها تنها در جایگاه یک "واکنش" به پدیدهیِ بزرگتری از خود پدید آمده و همراه با خود, بمانند دیگر تکنولوژیها, بدیهایِ بسا بزرگتری نیز به همراه آورده است, یک نمونهیِ آن کاهش حریم شخصی و آزادیهایِ کس باشد.
روشن است این نظارت همگانی نمیتواند به همینجا کوتاه بشود و با پیشرفت بیشتر تکنولوژی نیاز به باز "نظارت همگانی" بالاتری میاید
و این بخوبی در راستای گفتگوی دیگر این جُستار پیش میرود که:
گامهایِ خُرد و در خود سودبخش, میتوانند به برایندهایِ بزرگ و بسیار زیانآور بیانجامند.
در همین نمونه, دیده میشود که تکنولوژی توان نابودسازی بالا و به بهای اندکی را در دسترس میگذارد — و این فرایند
در کنترل هیچکس نیست و خواه ناخواه همهیِ تکنولوژیها دیر یا زود همگانی میشوند — و سپس, در گام دوم واکنش ناخودآگاه
پدید آوردن یک بازدارنده است که سیستم را موقتا
هم شده از نابودی بازداشته و راستای آن را نگه دارد, برای نمونه سیستم
«نظارت همگانی» پدید میاید. هر آینه از این نقطه به آنور یک فرایند دیالکتیک را داریم که در هر گام خُرد از آن اینجور به
چشم میاید که دارد کاری سودبخش انجام میشود, بخشی ازینرو که براستی چه کسی میتواند بگوید نظارت همگانی زمانیکه از سوی
آدمهای چشم و دست پاک و نیک¹ باشد بد است, بویژه زمانیکه تنها و تنها برای پاسداری و مراقبت از ما باشد؟
هر آینه, روشن است که شرایط اینگونه نمیتواند بمانند. با پیشرفتهتر شدن تکنولوژیها و نمونهوار چاپگرهایِ سهبعدی
و ابزارهای دستکاری ماده در ترازهای اتمی و رایانههایِ تندتر و پیشرفتهتر, نظارت همگانی نیز مینیازد که پیشرفتهتر
و پیشبینیگرانهتر بشود و خب اگر ما امروز داریم رفتار مردم را از بیرون نگاه میکنیم, چرا با ابزارهای مغزخوانی مغز و اندیشهیِ
آنان را از درون ننگریم و تفتیش فکر نکنیم؟ یا چرا بهتر از آن, با ابزارهای کنترل مغزی از وقوع جرم و جنایت اصلا پیش نگیریم؟
و درست همانگونه که امروزه "نظارت همگانی" چندشآوری بسیار پایینی برای آدم امروزین دارد (چیزیکه برای
بسیاری از تیرههایِ نخستینی نابرتافتنیست که کسی بخواهد آنان را بپاید و به حریم و دامنهیِ
آزادی آنان دست بدرازاند), فرداروز برای آدم فردائین هم چندشآوریِ بسیار پایینی خواهد داشت
که کسی بخواهد مغز و اندیشهیِ او را تفتیش کند تا مبادا او اندیشههایِ "بد" و "سیستمستیز" در سر داشته باشد.
پس این راه "نظارت همگانی" اگر چه واکنشی در جای خود سودبخش,
ولی در دیرزمان تنها به بار آمدن مشکلاتی باز بزرگتر و راهکارناپذیرتر خواهد انجامید.
¹
اینجا ما دیگر به این نمیپردازیم که این گفته چه اندازه خام و سادهانگارانه است,
و نیز به این گره فلسفیک و کهن نمیپردازیم که پس «چه کسی ناظران را نظارت کند؟»
در پاسخ به سوال پیشرفت روزافزون فن آوری ما را به کجا میبرد؟ فکر میکنم بحث اخلاقی فلسفی در مورد نظارت مراجع قانونی بر رفتار شهروندان چندان روشن کننده این پیش بینی نباشه. اگه به ریشهها نگاهی دوباره داشته باشم, حال رُ در نظر بگیریم شاید بتونیم آیندهایی که عنصر فنآوری برای نوع بشر رقم میزنه رُ به صورت مبهم و تار و یا از پس ظن و گمانهای خوشبینانه و بدبینانه "واضح" ببینیم. 1. فنآوری محصول تنبلی و محدودیتهای انسان, و همچنین قدرت طلبی اونه 2. من علت رشد فن آوری رُ هم علاوه بر عوامل مورد قبل به علت افزایش هوش و ملال حاصل از هوش میدونم(به عبارتی آدمهای زیادی هستن که توانایی لذت بردن از چیزهای ساده رو از دست دادن)
تکنولوژی چگونه ما را میکشد؟ به طرز متناقضی تصور رباتهایی که ما رُ به خاطر امنیت خودمون میکشن و یا کامپیوتری که ما رُ موجود مضر به حال کره زمین تشخیص داده سادهتر و دم دستتر از دیدن اتفاقی که هم اکنون داره برای ما میافته. ما دم از دانش پزشکی میزنیم ولی میکربها ویروسها و باکتری ها از ما باهوشترن. مقاومت به آنتی بیوتیک در باکتریها به خاطر مصرف بیرویه آنتیبیوتیک در بعضی کشورهای پیشرفته شمال اروپا به 45 درصد رسیده. در کشورهایی مثل یونان 23 درصده فکر میکنم. راستشو بخواید ما روی کره زمین تنها نیستیم.. بیماریهای قلبی و عروقی و سرطانها که عامل شماره یکی مرگ و میرها در جهان هستن, معلول تحرک کم, هوای آلوده, مواد غذایی با نگهدارندههای شیمیایی, نازک شدن لایه ازُن, فشارهای روانی زندگی شهری و زیستن در جهانی پرشتابه. (به آماری که بهشت زهرای تهران در مورد مرگ و میرهای سرطان و سکته قلبی میده نگاهی بندازید, بعید میدونم وحشت نکنید) اعتیاد به کامپیوتر, اینترنت و وسایلی مثل گوشیهای هوشمند, یه مسئله جدیه. علائمی مثل بیقراری, تغییر مود, پرخاشگری, گوشه گیری, عود و .. در این نوع اعتیاد و اعتیاد به موارد دیگه مشترکه. اعتیاد به قمار از طریق اینترنت, اعتیاد به شرکت در حراجها و خریدهای اینترنتی و ارتباط برقرار کردن از طریق مجازی.. از شاخههای این اختلال هستن.
دوباره از خودمون میپرسیم: واقعاً پیشرفت روزافزون فن آوری ما را به کجا میبرد؟ در جمله سوالی بالا, منظور از "ما" چه کسانیه؟ طبقه متوسط؟ (همون طبقهایی که مصرف کننده کالا و فرهنگه و تا حدود خیلی جزئی تولیدشون میکنه؟ یک گره اینجاست که طبقه متوسط یا متوسط رو به بالا حتی, تنها "نوع بشر" نیستن. ما انسانهای رو داریم که سهمشون از تکنولوژی کار در معادن الماس و فلزاتیه که در تولید سخت افزارهای گوشیهای هوشمند و کامپیوترها به کار میرن و از این طریق استثمار میشن.(به جنجالهای شرکت نوکیا میشه اشاره کرد به عنوان مثال) ما نوع بشر افریقایی رُ داریم. نوع بشری رُ داریم که از تکنولوژی هراس داره و یا حتی بدون هراس زندگی در روستا رُ انتخاب کرده. و حالا از خودمون میپرسیم, فنآوری تا چه میزان در بازده همین طبقه مصرف کننده تاثیر داشته؟ حدس من اینه که تاثیر به شکل نموداری از یک تابع لوگاریتمیه. یعنی تا حدودی بازده رو ناگهان بالا برده ولی از یه جایی به بعد به عنوان مثال به اندازه هزار واحد پیشرفت بازده اندکی بالا میره. باقیش سرگرمیه.
سیستمهای نظارتی از تئوری تا عمل قبل از درگیر شدن در بحث اخلاقی- فلسفی, از خودمون میپرسیم, نگهبانها برای چی بوجود اومدن؟ برای حفاظت از چیزی که ارزشمنده. و در واقع برای حفاظت از جان و مال اشخاصی که صاحب ثروت و یا ثروت و قدرت هستن. در حال حاضر چی؟ همون وضعه. دستگاههای امنیتی هدفشون حفاظت از قدرت مرکزی و سیستم حکومتیه. سیستمی که تحت نفوذ مستقیم ثروتمندان, صاحبان صنایع و دلالهاست. در واقع حفظ امنیت جامعه از لحاظ نیروی کار و بازار مصرف کالای همین صنایعه که ارزشمند محسوب میشه. ممکنه بلافاصله گفته بشه این خیلی بدبینیه! ولی, اگر یکی از عوامل اصلی نا امنی خود سیستم باشه چی؟ اگر بدونید که اون صاحبان ثروتی که در سیستم نفوذ مستقیم دارن, قاچاقچیان عمده مواد مخدر هستن چی؟ اگر شرکتهای نفتی و ساخت تسلیحات نظامی و دلالها که از جنگ مثلاً عراق سود میبردن و میبرن جز این اشخاص صاحب نفوذ باشن اونوقت چی؟ اگر سیستم مالی و اقتصادی سیستم فاسدی باشه و کارش چاپیدن دارایی های مردم باشه, باز هم در مورد فواید سیستم نظارتی میتونیم صحبت کنیم؟
راستی این امضایتان به زبان آلمانی است؟ معنی اش چه می شود ؟ در حقیقت انگیزه هایتان ناپدید می شوند ؟؟
In der Tat, verschwindet sich meine zwielichtige Triebfeder.
این یک گفتهای است از خود من که از چندجا ریشه گرفته. کلیدواژه اینجا Triebfeder است
که آنرا از بافتار فلسفهیِ کانتین (kantian) وامگرفتهام با آنچه برداشت من از واژه بوده,
که کانت این واژه که معنی واژهیِ به واژهیِ آن میشود فنر+رانه (Trieb+Feder) {که در ساخت
ساعت به کار میرود} را در جایگاه نیرویی بکار برده که خود سرچشمهیِ دیگر رانههاست; در باور او این رانه
نه یک انگیخته (معلول) بساکه خود انگیختار (علّت) کنشها است و از یک خواست درونی و رها سرچشمه و نیرو میگیرد.
واژهیِ دوم zwielichtig است که در انگلیسی همان twilight (دو-شید) میباشد, ولی در آلمانی
بسختی معنی "گرگومیش" را میدهد و بیشتر معنای "دورو", "تاریک و روشن" و "گنگ" را دارد.
In der Tat نیز همان In Fact است (در رُخکرد) و verschwinden همان ناپید شدن, با:
sich = خودش
meine = من
اکنون اگر همهیِ اینها کنار هم چیده شود:
در رُخکرد, فنررانهیِ گنگ و تاریک من ناپدید میشود (در آلمانی: خودش را ناپدید میکند {گم و دور میکند}).
که معنی دریافتنیترش میشود:
[تنها] در عمل است که انگیزههایِ دورو و ناروشن من به کنش روشن و پیدا میانجامند.
و اینجاست که یکبار دیگر شما سخن را درست گرفتهاید, ولی همان sonixax نمونهوار هنوز نگرفته است,
آنهم اینکه من همانجور که شما دریافتید, بسیار خوب به جامعهیِ مدرن سازواری یافتهام و اگر با سنجههایِ
"تئودور کازینسکی" (اندیشمندی که گفتمان تکنولوژی ما از او بسیار ریشه گرفته) نیز مرا بسنجند, من
خود یک فندگرا و هتّا شاید فندسالار (technocrat) به شمار بروم. به دیگر زبان, شرایط خود من بهتر از
آن اند که بخواهم از بدیهایِ تکنولوژی بنالم, چه بسا وارونه, من از این شرایط ویژه بهره میبرم و همین
امروز با ابزارهای در دسترسم که میوهیِ تکنولوژی باشند, بخوبی از دیگران بهرهمیکشم (exploit) و پول
آسان و یامفتی هم به جیب میزنم; کمتر کسی میتواند به اندازهیِ من از پیادهروی در شهر, خندیدن به ریش
مردم کارگر که سگدو میزنند, گپ زدن با چند تا از دوستان انگشتشمار خود در کافیشاپهایِ گران و
خوش چشمانداز یا لم دادن تنها در یکی از آنها با چایی و کیک خوب و کتابی خواندنی در دست, لذت ببرد.
و جدای همهیِ اینها, خیرهسری بالایی (= sonixax) میخواهد که کس نتواند ببیند برای من که بیشتر
زندگیام با رایانه و سر و کله زدنهایِ خوشیآور با آن سپری شده (که این یکی را هم کسی اینجا بسختی
سر در میآورد, برای شما نرمافزار شاید یک چیز پیش پاافتاده باشد, برای من ولی برزش اندیشه و چیستانهایِ
خوشایند و ور رفتن با چیزهای انتزاعی و کنجکاویهایِ حرفهای و همهیِ اینهاست), چگونه میتواند "تکنولوژی" چیزی "اخی" باشد.
هرآینه, با مغز دوراندیش و خردین (rational) میتوان بخوبی دید که این
شرایط هم ناپایدار اند هم گذرا, و هم برای همه به اندازهیِ یک شخص من خوب نیستند.
--
پس, در اینجا من در جایگاهی بودم که دو انگیزه دارم:
١- از سویی نمیخواهم از زندگی خوشایند خودم دست بکشم, اگرچه من به بسیاری بدیهایِ پنهان و ناپنهان
زندگی مدرن پیبردهام, ولی توانستهام دستکم برای خودم هم که شده, بسیاری از آنها را از میان بردارم.
٢- از سویی نمیخواهم بگذارم خودخواهی و کوتهاندیشی و سودجویی خود
من به راه بروشن نادرست بیانجامد: در برابر تکنولوژی افسارگریخته باید ایستاد.
ازینرو, پس از دیری درماندگی در این وضعیت ندانمگرایی و دوراهی بیفرجام به این فرجام رسیدم
که تنها در عمل است که کسی میتواند از این یا آن راه برود و این رفتن
خود به خود,
همچون همان فنررانه, به کنشهایِ پسین و روشنگرانه خواهد انجامید (جـَست); از این یا آن راه میروید, کمی با
واقعیتها دست و پنجه نرم میکنید, طعم تلخ ناتوانی و ناکامی را میچشید و میکوشید گام پسین را بهتر و سنجیدهتر بردارید.
در این رفتن پس راه روشنتر و روشنتر میشود, در ایستادن و درجا زدن و جلق زدن بیهوده با "خردگرایی" و "فلسفهورزی", نه.
ازهمینرو نیز پیشنهاد من به خوانندگان این جستار این است که سخن را به چکیدهترین و خردپذیرترین
بخش خود کوتاه کنند و بکوشند رفتار و کنشی را بیابند که در راستای سخن پیشبرنده باشد.
رای من که بیشتر زندگیام با رایانه و سر و کله زدنهایِ خوشیآور با آن سپری شده (که این یکی را هم کسی اینجا بسختی سر در میآورد, برای شما نرمافزار شاید یک چیز پیش پاافتاده باشد, برای من ولی برزش اندیشه و چیستانهایِ خوشایند و ور رفتن با چیزهای انتزاعی و کنجکاویهایِ حرفهای و همهیِ اینهاست), چگونه میتواند "تکنولوژی" چیزی "اخی" باشد.
راستش جناب مهربد، بنده ام با وجود عشق به ادبیات و سادگی و طبیعت ، به رایانه و نرم افزار و کدنویسی و هرچه که مربوط به اینها می شود نیز علاقه دارم. البته خب بنده مثل شما برنامه نویس حرفه ای نیستم اما در سطح خودم و رشته ام مجبورم کدهایی بنویسم و با نرم افزارهای مختلف کارکنم. وقتی شما مثلا برای بررسی رفتار یک پدیده ، کدی می نویسید و یا نرم افزاری را بکار می برید و در پایان نتایجی که بدست می آیند و نمودارها و کانتورها ....انگار حقایق جدیدی برای شما آشکار می گردد. برای بنده که خیلی لذت بخش است یکجور شبیه سازی (simulation ) از رمزگشایی کائنات می باشد! بنده که قبلا هم عرض کردم شما نسبت به بنده که خیلی مدرن هستید!! شبانه روز کارتان با رایانه و تکنولوژی است و از همه ی ما هم بیشتر از آنها سر در می آورید. پس نباید از نظرات دیگران نسبت بخود بهراسید که شما را متهم می کنند به ضد تکنولوژی بودن و سنت گرا بودن و ضد مدرنیته و....
Equally effective countermeasures
هر فناوری مخربی دفاعی متناسب با خود دارد. برای اینکه پیش از حادثه آمادگی ایجاد شود باید احتمال خطر و توجیه اقتصادی داشته باشد. شکل های زیر به ترتیب: زندانبان. پلیس. اشغالگران آمریکایی در عراق!!!
...
اینها در این رده میافتند که هر کنشی, یک بازکنشی (reaction) دربر دارد و این سخن نادرستی نیست, ولی کارآمدی ندارد.
برای نمونه, شما آنجا دامنهیِ آسیب به میان آمده را با یک ابزار دفاعی پاسخ داده بودید, برای نمونه در سخن آمده بود
که چاقو میتواند آسیبرسان هم باشد, ولی دامنهیِ آسیب مرزمند دارد, و در همین راستا, تفنگ هم میتواند آسیبرسان باشد (اگر
چیز دیگری از بیخ بتواند باشد!) ولی همزمان دامنه آسیبرسانی باز بزرگتری را دارد; به دیگر زبان:
Lao Tzu: the sharper the tools, the darker the times.
هر آینه, شما تنها آوردید که برای هر کدام از اینها یک ابزار واکنشی هم پدید آمده, ولی پرسش این است که این ابزار
واکنشی به چه درد میخورند؟
نمونهوار, در برابر تفنگ شما جلیقهیِ ضد گلوله را آورده و بسیار هم خوب, تا یک اندازهیِ بالایی
این کار میکند, ولی اکنون باید چه کنیم, در خیابان با جلیقهیِ ضد گلوله راه برویم تا قربانی تیر اندازیها نشویم؟ این شمار
کسانیکه در آمریکا کشته میشوند هم اگر جلیقهیِ ضد گلوله به تن داشتند خب نمیمردند, ولی این بروشنی یک راهکار
به درد نخور است و در اینجا, هر دو, چه ابزار (تفنگ), چه پادافزار (جلیقه) مایهیِ رنج آدمی بودهاند و در نبود هر دو آسودهتر است.
نمونهیِ بزرگتر هم بروشنی کار نمیکند, در یک جنگ اتمی چه شمار کسانی
دسترسی به این سوت (suit)هایِ پاد-رادیواکتیو دارند؟ و آن شماری هم که دارند چه,
بایستی شباروز به تن کنند یا خودشان را در زیرزمینهایِ حفاظت شده زندانی؟
یکبار دیگر, اینجا هر دو ابزار و پادافزار به رنج آدمی افزودهاند و این روند تنها رو به بدتر شدن است, با پیدایش
جنگافزارهای بیولوژیکی تیغها باز هم از این تیزتر خواهند شد و آیندهیِ و سرنوشت کس بیشتر از همیشه از کنترل او بیرون.
جایی دیدم میگویید آپلود کردن مغز به ماشین کاری بیهوده است. خیر نیست! با انواع آن آشنا شویم:
:Destructive mind uploading-
خلاصه آن میشود منجمد کردن مغز بریدن آن به لایه های میکرونی و اسکن کردن آنها با میکروسکوپ الکترونی. با استفاده از این اطلاعات میتوان مغز را در کامپیوتر شبیه سازی کرد بدون آنکه نیازی باشد از عملکرد کلی آن خبر داشت: whole brain emulation. مشکل آن از بین رفتن continuity شخص است. چگونه آگاهی یک مغز مرده به emulation منتقل میشود؟ مشکل دیگر فساد و نابودی اطلاعات در طی این پروسه وحشیانه!!! است. اگر در این مورد توضیح میخواهید به سطر اول برگردید و دوباره بخوانید.
:Non-destructive mind uploading-
این کار با اسکن کردن مغز زنده با MRI, EEG, PET, Nanomachine و ... انجام میشود. این کار از بیخ و بن با continuity مشکل دارد! چون در واقع مغز را کپی میکند و چیزی منتقل نمیشود. در صحت اطلاعات هم شک میتوان کرد. مغز دایم در حال تغییر است و اگر پروسه به سرعت گرفتن یک عکس نباشد ارزش آن به سرعت افت میکند و outdated میشود.
:Gradual mind uploading-
در این روش که مو لای درزش نمیرود نانوماشین ها به بدن وارد میشوند و در مغز به تدریج جای تک تک نورون ها را میگیرند. ممکن است یک ساعت طول بکشد یا یک سال اما در پایان مغز کاملا با معادل الکترونیکی اش جایگزین میشود. حالا پیدا کنید عیب را.😘
درسته در نوشتهیِ شما لغزشی نیست و این روش کار میکند, ولی این پیوندی به این جُستار ندارد و بایستی
در جُستار کیستی هویت شخصی: مسئله بقای شخص در گذر زمان میآوردید.
ایدهیِ ترابردن آهسته و پیوستهیِ مغز یک ایدهیِ بسیار کهن است و نمونهوار نویسندهیِ داستانهایِ دانش-پندارین الکساندر لازارویچ دههها پیش
آنرا به میان آورده بود. او هتّا با دانش آن زمان یک راهکار عملی هم برای آن پیش نهاده بود که اینجا میتوانید
دربارهیِ آن بخوانید: The technology of immortality
ایده همین رویاندن یک نیمکرهیِ مغزی و جابجایی آن است, جوریکه کس همواره یک نیمکرهیِ
خودش را داشته و دادهها و خاطرههایش را کم کم از نیمکرهیِ اصلی به هر دو نیمکره وابگستراند.
--
در راستای جُستار, سخن هرگز این نبوده که نامیرایی ناشدنیست, یا گرمایش زمین ناراهکارپذیر, بساکه
سخن این بوده که تکنولوژی یک نیروی افسارگریخته است و در کنار اینها, هزاران چیز دیگر
هم دارند نوآوری میشوند که اینها همدیگر را میپوچانند (they cancel out one another).
من این را در جُستار دیگر هم در پاسخ به شما از «ژاک
الول» آوردم ولی به درونمایهیِ سخن او پُرننگریستید:
something that we cannot do, for example, cure cancer or create life ex nihilo. But this brings us
under the radical judgment that if everything is possible then nothing is
possible. Nothing is possible for the self because it is the object that is
possible. As Castoriadis put it, absolute power is impotence.
ببینیم چگونه تکنولوژی هایی میتوانند خطر انقراض در پی داشته باشند:
:Artificial General Intelligence-
اسکای نت و امثال آن که قصه های عامه پسند هستند را فراموش کنید. هوش مصنوعی که توان خود بهینه سازی داشته باشد میتواند به سرعت پله های ترقی در هوش و کنترل را طی کند و هر بلای ممکن را سر بشر بیاورد. نیک بوستروم در Superintelligence میگوید که یک هوش مصنوعی پیشرونده بسیار غیر قابل پیشبینی تر و خطرناک تر از حیات هوشمند فرا زمینی خواهد بود زیرا که حیات در کرات دیگر هم (تا جای که دانش اجازه پیشگویی میدهد) طی فرایند فرگشت تولید شده است و انگیزه ها و نیاز های مشابه ما خواهند داشت. در حالی که منطق هوش مصنوعی هر چیزی میتواند باشد. به این سناریو توجه کنید
این سخن شما در همراهی دیگر سخنان آورده شدهیِ این جُستاراند,
ولی نکتهای که بایستی بپذیرید این است که از توان
آدمی بیرون است که هوشوارهای که صدها, چه بسا میلیونها اگر نه میلیاردها بار هوشمندتر از خودش میباشد را پیشبینی کند.
نمونهای که زدید را کسانیکه در زمینهیِ ابرهوشواره (superintelligence) میپژوهند به چهرههایِ گوناگون همواره میآورند
که این دلگرمی کاذب را ببخشند که آری, میدانند دارند چه کار میکنند. برای نمونه یکی از سرشناسترین چهرهها در این زمینه,
Eliezer Yudkowsky ¹ این نمونه را سالها پیش نام برده و به این پرسمانی که شما به
میان آوردید, نام The Value Loading Problem را نیز داده است (= پرسمان آموزاندن ارزشها [ی آدمی]):
For example, an AGI whose terminal value is to increase the number of smiles, as a proxy for human happiness, could work towards that goal by reconfiguring all human faces to produce smiles, or tiling the solar system with smiley faces (Yudkowsky 2008).
--
¹
الیزر بخوبی میداند — از روی هوش بسیار بالایش — که چه اندازه بخت اندکی برای راستادهی به
ابرهوشواره در دست است, ولی با این دستآویز که "اگر ما نکنیم دیگران میکنند و پس چه بهتر که ما
بکنیم که یک خرده شانس را بالاتر برده باشیم" همچنان به قمار با سرنوشت بشریت, همچون بسیاری دیگر, دنباله میدهد.
:Nanotechnology-
تصور کنید هر آنچه رد سطح کره زمین وجود دارد یعنی سطح دریا های آزاد 50km-/+ لاشه و مدفوع و چوب است و نانوماشین ها باکتری و قارچ هستند! نانوماشین هایی که قابل تولید مثل داشته باشند میتوانند به سرعت و تصاعدی مواد را تجزیه کنند و به کار گیرند. حیات در صدر خوراکی های خوشمزه قرار دارد زیرا که سرشار از عناصر مفید (کربن) بافر دمایی (آب) و انرزی (چربی/کربوهیدرات) هستند! رابرت فریتاس در سند فوق مختصر و مفید این فرایند را تحلیل میکند. در آخر تنها چیزی که میماند توده ای عظیم از نانوماشین است که به عنوان سناریوی grey goo شناخته میشود.
باز هم سخن شما همراستای دیگر سخنان آوردهیِ این جُستار بود و درست هم گفتید. من تنها به یادآوری
این نکته بسنده میکنم که سخن در اینجا این نیست که کار از بیخ ناشدنی ست, بساکه سخن بیشتر این میباشد:
در عمل کمابیش ناشدنی است: زیرا پیشرفت تکنولوژی نه همگون (تنها شما نانوتکنولوژی نمیسازید, دهها
هزاران پژوهشگاه دیگر هم دارند میسازند) است و نه راستاپذیر (ب.ن. بجز نانوتکنولوژی, ابرهوشواره هم آنور دارد ساخته میشود).
نانوتکنولوژی در حقیقت شانس کنترلپذیری بسیار بالاتری از ابرهوشواره دارد, زیرا در خود طبیعت اگر بنگریم هماکنون
بیشمار گونه و باکتری میزیند که اینها هیچکدام از کنترل بیرون نرفتهاند. ما پشهای نمیبینیم که پیوسته زاد و زای کند و
همهیِ بُنمایهها را تا ته بگسارد (بوارونهیِ سناریوش آورده), و ازینرو در اینجا میتوان با واکاوی ِ این نمونههایِ از پیش
فرگشته (evolved), ریسک را تا یک اندازهیِ خوبی پایین آورد, ولی همچنان, دو اصل دیگر پابرجا میمانند:
١- شما تنها کسی نیستید که در این زمینه میپژوهید.
٢- بجز نانوتکنولوژی, بیشمار تکنولوژی دیگر نیز دارند نوآوری میشوند که اینها همدیگر را میپوچانند (they cancel out one another).
در آخر باید بگویم که اشتباه شما کجا بوده است مهربد. برخلاف دیگر فناوری های پرزور هوش مصنوعی و نانوتک میتوانند هم در جهت تخریب استفاده شوند و هم در جهت ساخت. این جدای استفاده درست و غلط از فناوری است. بمب اتمی میتواند هم در جنگ (نادرست) استفاده شود هم برای دفاع در برابر سیارک ها (درست). همچنین سلاح شیمیایی میتواند در جنگ استفاده شود (نادرست) و هم به عنوان آنتی بیوتیک! (درست).
اما همه این موارد با تخریب کار میکنند و یک بمب اتمی هیچ گاه نمیتواند اثر بمب دیگری را خنثی کند!
با شما در این که نتیجه اولین اقدام اشتباه/سو استفاده از AI و Nanotech باشد آخرین اشتباه است موافق هستم. اما خطای شما در این است که میپندارید "همواره" اولین اشتباه آخرین اشتباه خواهد بود!
به شرط این که اولین نتیجه اشتباه/سو استفاده نباشد, میتوان هوش مصنوعی ای سازگار با بقا و رفاه حیات را ناظر و حاکم کرد که هرگونه خطایی در زمینه ساخت و به کار گیری فناوری را به سر عت کنترل و سرکوب کند. در مورد نانو تک هم چنین است و میتوان زودتر از هر چیز نانو ماشین های حافظ صلح!!! (Blue Goo) را پخش و فعال کرد که سیستم ایمنی زمین شوند و هر نوع نانوماشین بدخیمی را در نطفه خفه کنند.
به زبان هیونداییک:
شما میگویید: 0=Sn
که در آن S امکان خطا نکردن در خلق و استفاده از فناوری است (Survival) و n تعداد اقدام به خلق و استفاده. روشن است که حتی اگر S بسیار به یک نزدیک باشد مادامی که n محدودیت نداشته باشد حاصل نزدیک به صفر خواهد بود. مثال:
0.000045173=0.99910000
مشکل اینجاست که فرض شده S ثابت است و به تعداد دفعات قبلی بستگی ندارد. احتمال بقای کل در اینجا عملا صفر است.
من میگویم: S≠0
کافی است که بار اول خطا صورت نگیرد تا خطا های بعدی سرکوب شوند. تفاوت ماجرا این میشود که نتیجه شما, یقینا انقراض بدون توجه به اقدامات پیشگیرانه, تبدیل میشود به قماری که میتوان با تلاش و دقت شانس پیروزی در آن را بالا برد.
سخن شما هوشمندانه, ولی در خود پادستیز دارد. سه چیز:
١- نخست آنکه یا سرانجام 0=Sn است یا S≠0
٢- n را ما نه بیکران, بساکه بزرگ گرفتهایم (روشنگری).
٣- در برخی جاها S ایستا (ثابت) است, در برخی جاها نه: ابرهوشواره ایستا است (یکبار بختی بیشتر نیست), نانوتکنولوژی شاید سه بار گندی بالا بتواند بیاید و آدمی جان سالم به در ببرد.
اکنون, نکتهیِ یکم, در اینجا نمیتوان بدلخواه S را ایستا (static) یا ناایستا انگاشت,
بساکه بایستی به دورنما و زمینهیِ تکنولوژی نامبرده نگریست و دید که یک لغزش چه بهایی
کافی است که بار اول خطا صورت نگیرد تا خطا های بعدی سرکوب شوند.
این نیز یک پیشانگاشت نادرست است که اگر خطا انجام نگرفت پس دیگر هرگز خطایی رخ نخواهد داد. در یک نمونه, بگوییم
ابرهوشواره, با بختی نزدیک به ∞, اگر بار یکم خطایی انجام نپذیرد آنگاه برایند کار برای آدمی براستی خواستنی خواهد بود,
ولی نکته روشن اینجا همین است که ما نه همچو بختی نزدیک به بیکران داریم و نه توان انجام دادن و کوشیدن چندباره.
این پیشانگاشت در زمینههای دیگر دیگر نیز نادرست است. اگر در ساخت نانوتکنولوژی پژوهشگر یا برنامهنویس یک روتین را
آنجور که باید درست و دوراندیشانه پیاده نکرد, نیمی از بشریت میرود که نابود بشود ولی همچنان با نبوغ بالا و کمی بخت میتوان
آنرا درست نمود, ولی این درست شدن به این معنی نیست که بار دوم دیگر همه چیز بخوبی و خوشی انجام خواهد پذیرفت.
--
از زمانیکه هواپیماها ساخته شدند و ایدهیِ "جعبهیِ سیاه" مطرح شد, با هر بار سقوط یک هواپیما
شانس اینکه هرگز هواپیمایی دوباره بیافتد کم شده است, زیرا در هر سقوط با بررسی و واکاوی جعبهیِ سیاه
لغزش را دریافته و آنرا در ساخت هواپیمای پسین از میان برمیدارند. این روند ولی پیروی قانون آنتروپی است
که راههایی که یک چیز میتواند کار نکند همواره بیشتر — بسیار بیشتر — از راههایی هستند که میتواند کار کند و
ازینرو در اینجا, در این تکنولوژی بسیار سادهتر هم آدمی هنوز نتوانسته با چند بار لغزش به فرزامش (perfection) دست یابد, زیرا راههایِ به خطا رفتن بسیاراند (از روی قانونهایِ آنتروپی + آمایشیکان {combinatorics})
ازهمینرو, جاییکه آدمی پس از دههها کوشش هنوز نمیتواند هواپیمایی بسازد که ریسک افتادنش 0 باشد, این چندان مایهیِ "دلگرمی" نیست که بخواهد بیاید در این میان به یکبار و بی هیچگونه لغزشی ابرهوشوارهای میلیاردها بار!
هوشمندتر از خودش را بسازد که بخوبی در کنترل و دامنهیِ پیشبینیپذیری او باشد و همانی را بکند که او میخواهد.
--
هر آینه و یکبار دیگر, دانشمندان و پژوهشگران بسیاری گرچه بخوبی به این نکته آگاهاند — چه این دسته
خود بهرهیِ هوشی بسیار بالایی دارند — ولی همچنان در این زمینهها میپژوهند و پیش میروند با این بهانه و
دستآویز مدرن که «اگر ما نکنیم دیگران میکنند, پس چه بهتر ما کنیم» => قمار هرروزه با سرنوشت هر آدم و آدمیت.
لذّت جویی در حد افراط, اولین نشانگان افسردگی.. البته هر گونه افراطی میتونه از علائم مورد مذکور باشه.
افسردگی اما..
درسته, لذتجویی بیش از اندازه از پایه یک بیماریست, ولی از نشانگان افسردگی نیست,
از انگیختارهای (علتهای) افسردگیست. خوشیگرایی (hedonism) بجایی نمیرسد, آنچه با
سرشت آدمی و هر جاندار دیگری ولی کار میکند, آرامی (tranquility) و همنوازی (harmony) با طبیعت است.
فروید گفته که زمانی که انسان از معنا و مفهوم زندگی میپرسه, لحظهی آغاز افسردگی اوست. از اینجا به بعد جوابی که به این سوال میده تنها نوع واکنش دفاعی اون آدمو معلوم میکنه.
من به این نمیباورم, برای خود من نمونهوار پرداختن به چیستی و چرایی هستی همیشه یک چیز خوشیآور است. اینکه
چرا ما اینجاییم, چرا زندهایم یک چیستان بزرگ است و پاسخهایِ بسیار گوناگون میتواند بدارد.
هتّا پاسخهایِ هوشمندانهای
داریم همچون اینکه این پرسش از بیخ ناارز (invalid) است, چون آماج (هدف) تنها در بستر زندگی تعریف میشود, نه برای خود زندگی.
درست همانجور که نمونهوار مفهومهایِ آغاز و پایان با زمان تعریف میشوند ولی نمیشود از زمانی که خود زمان آغازیده سخن گفت,
زیرا در نبود زمان آغازی در کار نخواهد بود, بهمین شیوه میتوان برنگریست که چیستی و چرایی زندگی هم
میتواند تنها در بستر زیستن پدید بیایند که برای جاندار زنده هر چیزی او یک آماجی دارد
ولی خود زندگی بیآماج (گرچه مغز او اینرا در بررسی و نگاه نخست نگیرد).
--
هموندان اینجا همیشه از دیرباز گفتهاند که این گفتگوها را تنها در بستر مجای میشود انجامید و بیرون
از اینجاشما کسی را پیدا نمیکنید که دربارهیِ این چیزها با وی سخن بگویید. من میگویم این یک از همان
بیهودهگوییها است که دربارهیِ خوبیهایِ این اسپاشهای زهرآلود مجازی درآورندهاد و اگر کس بجای دورریختن
زمان در اینجور جاها برود بیرون با چند تا آدم راستین و درخور آشنا بشود (بجای آنکه بیرون هم یکبند با گوشیش ور برود),
آنگاه با آدمهای بسیار گیرا و خوشسخنی هم آشنا خواهد شد; خندهآور اینکه من یک سال و خردهای میشود نه تنها با
یکی, بساکه با ٤ تن همانند خودم آشنا شدهام (یکی هتّا دختر!) که هر کدام در زمینههایِ نزدیکی علاقه نشان میدهند
و با یکی از آنان بویژه همین یکی دو هفته پیش چند ساعتی گفتگوی داغی که چند ساعت به درازا کشید دربارهیِ همین
چیستی و چرایی زندگی داشتیم و نه او آدمی افسرده است, نه من. بوارونه او یکی از تندرستترین کسانیست که میشناسم و
بسیار خوب به خوراک و ورزش و تندرستیاش میرسد (بوارونهیِ بیشتر مردم اینجا) و هتّا نکتههایِ آموزندهای هم به من آموخته است.
--
لپ سخن اینکه, زندگی نه چیزی افسرده کننده است, نه هستی, بساکه سراسر وارونه, زندگی یک خوشبختیست
که ارزشی بس والا دارد و بخش بخش آن خوشیآور است. آنچه ولی امروزه دیده میشود وارونه
این است, ازینرو زندگی ما زندگی طبیعی نیست و فشارهای گوناگون و انقلابیای که روند گسترش تکنولوژی در
سرتاسر پهنهیِ جهان پدید آورده و میآورد, زندگیها را هر چه بیشتر یکدست و بیمایه و بیهدف ساخته است. آنچه آدم دیروزین
را برای هزاران سال شاد و خوشنود نگه داشته بود, آدم امروزین دارد بدان کم کم کرخت و زده میشود و آدم فردائین دلزده خواهد بود.
در این رهگذر, پروپاگاندیستهای تکنولوژی بسختی میکوشند این باور دروغین را بپذیرانند که "زندگی" به خودی خود یک چیز افسُرنده است و نمیدانم پرسمانهایِ نیستی و هستی چیزهای دلگیر و افسرندهاند و ازینرو افسردگی
فراگیری که در جهان مدرن میبینیم و برآمدهیِ زندگی ساختگی و فندزده باشد را اینگونه توجیه و درستنمایی میکنند.
من از زمانیکه سالها پیش با نوشتههای «تئودور کازینسکی» آشنا شدم و با زندگی نخستینی, بسیاری از آنها را
در زندگی خودم پیاده کردهام و این «آرامی» که او نیز از آن سخن گفته را دوباره تا اندازهیِ بالایی بدست آوردهام.
احترام به طبیعت از دیدگاه انسانی ربط مستقیم با پذیرش احترام به "اخلاق" داره.
بیشتر به شعور و درک افراد و تربیت خانوادگی بر میگرده. خانواده های موفق و دارای تحصیلات بالا و پولدار مشخصا با اخلاق ترند.
همینطور انسان های موفق با محیط اطرافشون قابل تعامل ترند که یکی از این تعاملات, تعامل با طبیعته.
انسان های ناموفق هیچوقت رابطه ی خوبی با محیط اطرافشون از جمله طبیعت ندارند.
چیز عجیبی که در طبیعت ایران دیده بودم, آدم های فقیر و بیسواد طبیعت رو کثیف میکنند و آدم های تحصیل کرده و پولدار اون رو تمیز میکنند!
این نشان دهنده ی شعور و حس مسئولیت پذیری و ارزش شناسی این افراد رو میرسونه.
به همین خاطر در همان ایران هم از قدیم آدم های با تحصیلات بالا و پولدار, حیواندوست و طبیعت دوست بودند و در خانه حیوان نگه میداشتند.
مشخصا کسی که جسم یا روانش گرسنه باشه به فکر طبیعت یا حیوانات هم نیست.
هرم مازلو هم این رو تایید میکنه
نگاه کنید جایگاه اخلاق, احترام متقابل, دوستی و علاقه به دیگران کجاست...
فکر کردن به عاقبت فن آوری و نتیجه ی ساخت ربات های هوشمند و تاثیرشان بر انسان هایی که سال 3000 روی سیاره ی زمین زندگی میکنند از نظر شما با ارزش حساب میشه؟
دورنمای آورده شده, روباتهایِ هوشمند یا تکینگی تکنولوژیک ( Technological singularity - WiKi ) هم به کمتر از صد سال آینده برمیگردد, نه هزار سال, و هم تنها یکی از دورنماهای آورده شده است,
هنگامیکهیِ همهیِ دورنماها و پیشبینیها به راههایِ همانند میانجامند و در هیچکدام, از آزادی آدمی بر سرنوشت خویشتن, چیزی بجا نمیماند.
فکر نمیکنید که شما گرفتار همان نوشته ی خودتان "ازینرو, این ناتوانی در کنترل زندگی و بر روی سرنوشت خویشتن" شده اید؟
اینجور فکر نمیکنم, همینجور است. چرا پنداشتید خود من بیرون از الگوی آورده شده میتوانم باشم؟
من پیشتر هم در اینباره روشنگری کرده بودم, از همان آغاز انگیزه و انگیختار (سبب و علّت) فعّالیتهای
من بگوییم در همین دفترچه و گسترش خردگرایی و ... در راستای برآوردن همین کمبودی
بودهاند که روی زندگی و سرنوشت خودم در یک ترازی ناخودآگاه, احساس میکردهام, اینکه براستی کنترلی ندارم.
و ازینرو نومیدانه و ناخودآگاهانه میکوشیدهام با پیوستاندن¹ خود به گروهی بزرگتر, در اینجا خردگرایان و دینستیزان, این کمبود را جبران کنم.
چه چیزی برای شما باارزشه؟
پول؟ خانواده؟ دوست؟ ارتباطات انسانی؟ طبیعت؟ حیوانات؟
تا جایی که نظرات شما رو خواندم شما با همه ی این ها مشکل دارید.
در «گفتمان تکنولوژی» سخن هرگز این نبوده که درختکاری بد است, یا پالایش و نگرانی
برای زیستبوم نکوهیده است یا پرداختن به نابرابریهایِ اجتماعی گوناگون به خودی خود ناپسند و
بیهوده میباشند, یا جانوردوستی از بیخ نادرست است, بساکه سخن این بوده که در برابرگرفتاری
بزرگتر که همان از دست رفتنی همیشگی آزادیها و دونرمای بیمناک تکنولوژی, اینها ارزش پرداختن و زمانگُساری ندارند.
به دیگر زبان, در برابر بیماری که دارد از سرطان جان میدهد, پرداختن به سردرد
و پادرد و کمردرد وی بجای درمان سرطان, کاری همزمان بیهوده و هم خردستیزانه است.
از همینرو آنچه شما مشکل دادهاید تنها همین ستیز با "هرز دادن انرژی" بوده است, نه با سرشت آن کارها:
Mehrbod
میگویند روزی رهگذری ملانصرالدین را شبانه میبیند که دارد زیر تیر چراغ برق دنبال چیزی میگردد, از او میپرسد
«ملا دنبال چی میگردی؟» میگوید «دستهکلیدم». رهگذر میپرسد «آنرا اینجا گمکرده ای؟» میگوید «نه در خانه». رهگذر
شگفتزده میپرسد: «پس چرا اینجا دنبالش میگردی!؟؟» که در برابر این ملا در میاید که «چون اینجا روشنتر است» ..!
--
ازینرو هم این احساس بسیار بهتری² میبخشد که یکی بنشیند از حقوق
فلسطینیها دفاع کند, یکی دیگر هم بنشیند از حقوق از دست رفتهیِ یهودهای آشویتز-دیده,
گرچه هر دو در چهرهیِ کلان بیهوده باشند; ولی خب هر چه باشد این گفتگو "روشنتر" است.
----
¹
این الگو و فعّالیتهایِ دینستیزانه و خردگرایانه در حقیقت یکی از هوشمندانهترین ترفندهای سیستم تکنولوژیک
است که در برابر کسانی همچون من, کسانیکه از روی نداشتن کنترل روی زندگی و سرنوشت خویشتن دچار آشوب
و آشفتگیای درونیاند ولی همزمان نمیتوانند خاستگاه این احساسات را در خود پیدا کنند, پیش میگذارد تا به
بهترین و هوشمندانهترین شیوه این انرژی را در راستای بهکرد خود سیستم بهرهبرداری کرده باشد. برای نمونه
جوانیکه نمیداند چرا ولی دچار حس یاغیجویی است را یافته و در برابر او یک مشت گزینههایِ فّعالیتهایِ اجتماعی
پیش میگذارد تا این انرژی را بتواند در راستایی سازنده خالی کرده باشد و گیرایی و ترفند هوشمندانهیِ سیستم در
این است که کس, در انجام این فعّالیتها دچار این احساس است که دارد با سیستم میستیزد
هنگامیکه در واقعیت دارد به بهکرد و پایداری سیستم کمک میکند! و این, در دیرزمان باز به پایداری و
بهکرد هر چه بیشتر سیستم و به دنبال, کاهش هر چه بیشتر آزادیهایِ خود او خواهد انجامید.
²
این احساس در بسیاری جاها بازنمود دارد. برای نمونه نبایستی از این نکته چشم پوشید که بسیاری از مردم کار
میکنند نه ازینرو که کار کردن را چیزی خوشایند دارند, بساکه چون جامعهیِ تکنولوژیک آنها را شرطی نموده که با کار
کردن احساس "سودمند بودن / being productive" پیدا کنند, ولی این روش بهینه و فرزام (perfect) نیست و
ازینرو پُرگاه میتواند دید که کارکن بجای انجام خود کار, وانمود به انجام کار میکند و این وانمود در ترازی نیمهخودآگاه انجام میپذیرد.
این وانمود به کار بجای خود کار, درست همین اثر را دارد که "احساس خوبی" میبخشد, ولی در دیرزمان به افسردگی
بیشتر میانجامد زیرا کس درمیابد که دارد بگونهای از زیر مسئولیتهایِ خود میگریزد و خودش را بگونهای دیگر تنبیه
میکند (جدا از این نکته که همین "نیاز به کار کردن" و "مسئولیتپذیری" خود برخاسته از شستشوی مغزی باشند).