دفترچه

نسخه‌ی کامل: کدام فیلسوف؟ نگر شما چیست؟
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
دانایی، اخلاقی بودن را ایجاب می کند، و شناختن یک چیز (دانایی) برابر است با توانایی تعریف کردن آن چیز، و ما همه چیز را از قبل می دانسته ایم و فقط باید به روشی (دیالکتیک) این آگاهی را "بزاییم"، جز این سه جمله شدیدا مشکوک (و البته مهم به خاطر اثری که روی افلاطون گذاشتند)، میراثی از سقراط به دست ما نرسیده است، و این ها بسیار کم هستند.
علت الهام بخش بودن سقراط و نیز دلایل اهمیت روش دیالکتیک او در کشف حقیقت نیز بر من چندان روشن نیست.

..............
پ.ن
من دیدگاه معمول درباره سقراط تاریخی را فرض گرفته ام. می دانید که آنچه از فلسفه سقراط به صورت مکتوب به دست ما رسیده، حاصل نوشته های گزنفون و افلاطون در این باره است که در برخی موارد با هم اختلاف و حتی تضاد دارند، و در اینکه در موارد اختلاف جانب کدام یک از گزنفون یا افلاطون را باید گرفت میان مورخان اختلاف نظر است. در این باره دیدگاه معمول این است که حق به جانب افلاطون است، چرا که گزنفون کمی خل و چل و ساده لوح بوده (البته مخالفان دقیقا به همین دلیل معتقدند که گزنفون آنقدر باهوش نبوده که بخواهد فلسفه سقراط را تحریف کند). همچنین میدانید نوشته های افلاطون به شکل گفتگو هستند و در همه آنها سقراط نقش سخنگوی اصلی را دارد و مطالب مهم فلسفی را در بحث با دیگران پیش می برد. در این باره که چه مقدار از نوشته های منتسب به سقراط، از زبان سقراط واقعی بیان شده باشد باز میان پژوهشگران اختلاف هست. برخی معتقدند همه این سخنان متعلق به سقراط است و افلاطون تنها شارح و گزارش نویس بوده، برخی معتقدند هیچ کدامشان از سقراط نیست، و برخی به یک چیز میانه معتقدند، که این آخری همان دیدگاه معمول درباره سقراط است.
Philo نوشته: دانایی، اخلاقی بودن را ایجاب می کند، و شناختن یک چیز (دانایی) برابر است با توانایی تعریف کردن آن چیز، و ما همه چیز را از قبل می دانسته ایم و فقط باید به روشی (دیالکتیک) این آگاهی را "بزاییم"، جز این سه جمله شدیدا مشکوک (و البته مهم به خاطر اثری که روی افلاطون گذاشتند)، میراثی از سقراط به دست ما نرسیده است، و این ها بسیار کم هستند.
علت الهام بخش بودن سقراط و نیز دلایل اهمیت روش دیالکتیک او در کشف حقیقت نیز بر من چندان روشن نیست.

..............
پ.ن
من دیدگاه معمول درباره سقراط تاریخی را فرض گرفته ام. می دانید که آنچه از فلسفه سقراط به صورت مکتوب به دست ما رسیده، حاصل نوشته های گزنفون و افلاطون در این باره است که در برخی موارد با هم اختلاف و حتی تضاد دارند، و در اینکه در موارد اختلاف جانب کدام یک از گزنفون یا افلاطون را باید گرفت میان مورخان اختلاف نظر است. در این باره دیدگاه معمول این است که حق به جانب افلاطون است، چرا که گزنفون کمی خل و چل و ساده لوح بوده (البته مخالفان دقیقا به همین دلیل معتقدند که گزنفون آنقدر باهوش نبوده که بخواهد فلسفه سقراط را تحریف کند). همچنین میدانید نوشته های افلاطون به شکل گفتگو هستند و در همه آنها سقراط نقش سخنگوی اصلی را دارد و مطالب مهم فلسفی را در بحث با دیگران پیش می برد. در این باره که چه مقدار از نوشته های منتسب به سقراط، از زبان سقراط واقعی بیان شده باشد باز میان پژوهشگران اختلاف هست. برخی معتقدند همه این سخنان متعلق به سقراط است و افلاطون تنها شارح و گزارش نویس بوده، برخی معتقدند هیچ کدامشان از سقراط نیست، و برخی به یک چیز میانه معتقدند، که این آخری همان دیدگاه معمول درباره سقراط است.
همین‌ها البته در مقایسه با کل فلاسفه‌یِ قبل از سقراط که جمعن پیشا‌سقراطی نامیده میشوند چیز کمی نیستند، که خود این نامگذاری نشان دهنده‌یِ میزان تاثیر سقراط است مخصوصا در پرداختن او به اخلاق و عدالت و جامعه.
منابع ما هم درباره‌یِ یونان باستان محدود هستند و هر نوشته‌ای مغتنم، علاوه بر گزنفنون که با وجود ظاهر نوشته‌هایش بگمان من فرد دانایی‌ست و با توجه به جو و ملاحظات سیاسی سخن میگفته و اختلافات در نوشته‌هایِ او با رسالات افلاطون لزومن به معنی تناقض و تحریف حقیقت نیستند؛ و البته ما برای شناخت سقراط نمایشنامه‌یِ "ابرها" از آریستوفان را هم داریم که آنهم در جای خود ارزشمند است.اگر ما پیچیدگی جامعه‌یِ یونان آن زمان و این حقیقت که سقراط نهایتا در دادگاه محاکمه و محکوم به مرگ شد را در نظر بگیریم، میبینیم چرا نوشته‌هایِ گزنفنون میتوانند در نظر ما این اندازه عجیب بنظر برسند.
من البته گفتم سقراط را الهام بخش میدانم، این بیشتر به منش او برمیگردد وگرنه اگر بخواهیم اثر او را در فلسفه با کانت، دکارت، هیوم یا ویتگنشتاین یا... مقایسه کنیم شاید همانطور که گفتید قابل مقایسه بنظر نرسد.
Rationalist نوشته: در جستار "فلسفه چیست؟" گفتگو هایی پیرامون ارزش فلسفه و کاربردهای آن در دنیای مدرن امروزی صورت گرفته و البته من هم موافقم که شاخه های گوناگون دانش؛ از فلسفه مستقل شده اند و هر کدام مستقلا به روشی خاص مطالعه می شوند؛ اما گمان نمی کنم نقش ریشه ای فلسفه برای ما کم رنگ و کم اهمییت شده باشد!




چرا؟




من از او چیزی نخوانده ام؛ اگر امکان دارد، در مورد نظریاتش توضیح دهید. E402




اگر تمایل داشتید؛ در مورد او نیز به گفت و گو می نشینیم؛
پیرامون دلیل اصلی خودکشی او و نگرش زنامردانه اش!

درست است خردگرای گرامی.هم اکنون هم زمینه هایی برای پرداختن ِ فلسفه مانده.مانند اخلاقیات،مرگ و دیگر موارد.اما به طور مثال فرگشت اکنون بسیاری از ساز و کار های اجتماعی را برای ما به خوبی توضیح می دهد.بدون شک نیچه اگر اکنون می زیست می توانست نظریات بسیار پخته تری را نسبت به زمان خود اش بدهد.فیزیک خود اش به تنهایی پاسخی محکم برای برهانهای دری وری ِ خداباوران است.حتی اکنون نروساینس تمام سازو کار ",عاشق شدن" را برای شما در یک پژوهش نشان می دهد.ما اکنون بسیار بیش از گذشته از ساختار مغز و کارایی اش می دانیم.بیولوژی قادر به توضیح اکثر رفتار های ما است.اما با این همه درست است که اگر تلاش های با ارزش پیشینیان و فیلسوفان نبود هرگز به چنین جایگاهی نمی رسیدیم.به گمان من اکنون با این حجم عظیم اطلاعات در دنیای اینترنت هرکسی اگر ذره ای هوش داشته باشد می تواند چندین برابر یک فیلسوف 500 سال پیش بداند و اتفاقا نظریاتش هم چون بر پایه ی فکت های علمی است بسیار قابل اتکار تر است.اما قبول دارم که برای نگاهی ژرف و تخصصی باید بر فلسفه ی پیشینیان اشراف کاملی داشت،اما دنیای امروز دانستن ِ همه چیز است و خود به خوبی می دانید در دنیای امروز دست کم تا 30 سالگی تمام انرژی و وقت انسان صرف آموختن می شود.از آموختن زبان های بیگانه بگیرید تا رسیدن به بالاترین درجه های آموزش عالی،دست آخر هم باید به فکر جیب مبارک باشید چراکه:"فکر نان کن که خربزه آب است."به همین دلیل من ترجیح می دهم اولویت زندگی ام را بر پایه ی علم بگذارم تا دیرتر که فرصت یافتم مفصل به فلسفه بپردازم.
همانطور که اگر به شما بگویند که سازوکار حرکت اتومبیل چیست نمی روید بخوانید که گالیله 400 سال پیش چه کرده،یحتمل یک کتاب دینامیک باز خواهید کرد و فورا جواب را در عرض چند دقیقه خواهید داد.

این کاستی بیشتر به خاطر کمبود وقت است(شاید هم بهانه ای دروغین؟نمی دانم).


در مورد ارزش بخشدین به قدرت:
به نگر من جامعه ی امروزین انسانها(یا حتی 5000سال پیش) آن اندازه پیچیده و در هم شده که دیگر شایستگی ِ یک انسان را به صرف اینکه قدرتمند است نمی توان باز شناخت.در چنین جامعه هایی کافیست پدر جد من آدمی دزد باشد،همین کافی است تا من امروز یک انسان قدرتمند(می دانیم که قدرت رابطه ی مستقیمی با پول دارد)باشم.حال ارزش بخشیدن به منی که احتمالا از آن پسرکی که در حومه ی شهر گدایی می کند کم تر هستم به گونه ای غیر قابل تحمل،غیر منطقی به نظر می رسد.مشخصا منی که به برانداختن طبقه های اجتماعی باور دارم و تا حدودی پیروی باورهای مارکس هستم، نمی توانم قبول کنم که فلان کس چون نژاده است و از دودمانی اصیل است هم شایسته است که منابعی بسیار بیشتر از تهیدستان داشته باشد و هم ارزشمند تر است،چراکه به باور نیچه عده ای برای فرماندهی به دنیا آمده اند و عده ای برای پیروی.نیچه در جایی (به گمانم غروب بت ها) هم به شدت یهودیان می تازد که آن هم به هیچ روی پسندیده نیست و از دید من قضاوت بر پایه ی نژاد کاری مذموم و نا پسند است.در بحث تبارشناسی اخلاق هم جایی به این می پردازد که اساسا واژهایی که ما امروز داریم مانند "نیک" و خوب و اینها همگی به توصیف قدرتمندان در گذشته باز می گردد چنانکه من یادم هست جایی "درستی" و "نادرستی" را هم بر همین مبنا می داند،جایی دیگر هم دین و خدا را زاییده ی توهمات افراد ضعیف می داند چرا که برای کمبود شان در دست یافتن به جایگاه قدرتمندان نیاز دارند که به چنین مهملاتی دست بیاوزیند.اگر چه این متود اش جالب و تا حدودی درست است،اما من اینجا با وجود اینکه خداناباورم سوی ضعیفان را می گیرم.به دید من ما زمانی می توانیم ادعا کنیم که قدرتمند از ضعیف برتر است که جامعه ای یکدست داشته باشیم که منابع به طور یکسان میان همه پخش شده باشد.آنگاه اگر کسی به جایگاه برتر رسید می توانیم بگوییم که از هنراش است و او برای فرمان راندن به دنیا آمده.نه در جامعه ای که قدرت و ثروت به طور ارثی و خونی به فرزندان می رسد و چه بسا آنکه برای فرمانروی زاده شده اکنون در گوشه و کنار شهر مشغول مستراح شستن است.
(البته اینها همه برداشت های من است و می تواند نادرست باشد و به گمانم داریوش عزیز که بسیار بیشتر از من از نیچه می داند می تواند راهنمای خوبی در این مورد باشد.)


آشنایی من با کامو به خواندن یکی دو کتاب اش مانند بیگانه و سقوط و طاعون و البته کتابی درباب فلسفه ی کامو توسط نویسنده ی دیگر باز می گردد.کامو یک آبزوردیست است و دورانی در زندگی، من به شدت به مرگ فکر می کردم و از آنجایی که گمان می کردم زندگی "چیز" ارزشمندی است،همین اندیشیدن به مرگ همه ی زندگی ام را مختل کرده بود.آنزمان کامو هم نشین خوبی برایم بود.اما اکنون دیگر ارزش چندانی در زندگی نمی بینم و در عین ناباوری از همین کارهای روزانه مانند خوردن و خوابیدن وسکس داشتن و آموختن بسیار لذت می برم و دیگر حتی ذره ای هم به مرگ نمی اندیشم.احتمالا تاثیرات کامو است و مانند "مرسو" در بیگانه شده ام.اینجا آندد نایت استاد فلسفه ی کامو است و به گمانم از پیروان ِ راستین اوست.او بیش از من از کامو می داند.


در باره ی واینینگر هم گفتم که به تازگی آشنا شده ام و اکنون مشغول خواندن "سکس و کاراکتر" هستم.تا به حال هم تا جایی که اصول کشش جنسی اش را تبیین کرده خوانده ام.از اینکه هر انسانی یک بخش شخصیتی به نام maleness و یک بخشی هم به نام femaleness دارد و کسانی جذب یکدیگر می شوند که جمع ایندو به مقدار ثابتی برسد.چنانکه اگر مثلا مردی در بخش maleness قوی تر است به سمت زنانی کشیده می شود که femaleness بالاتری دارند.
دومین تئوری اش هم درباره ی سن است.البته چیزی که مرا مجذوب کرد پیوند دادن این موضوع به ریاضیات بود که ادامه ی خواندن را برایم بسیار هیجان انگیز کرده.به گمانم او را می توان پدر این جنبش manosphere نامید.در مورد خودکشی او هم شوربختانه نمی دانم،شما اگر می دانید خوشحال می شوم درباره اش بدانم.:e303:
یک نقل قولی هم دارد که از دید من بسیار گیرا است،البته بانوان سایت این را بر من ببخشایندE105
[عکس: 3.jpg]
Nevermore نوشته: درست است خردگرای گرامی.هم اکنون هم زمینه هایی برای پرداختن ِ فلسفه مانده....
این کاستی بیشتر به خاطر کمبود وقت است(شاید هم بهانه ای دروغین؟نمی دانم).

درست است، من از دسته‌ی کسانی هستم که به فلسفه علاقه‌مندم ولی درست مانند
شما در این زندگی نوین و کار و بارهای فراوان و بی‌شمار گمان نمی‌کنم نیازی باشد که دیگر
در فلسفه تعمق کنیم. چراکه آماج یکم از فلسفه‌خوانی دریافت سازوکار هستی و کلان‌بینی
بوده است! ولی اگر بگوییم که فلسفه مرده است، سخن گزافی نگفته‌ایم. پیشرفت فند و تکنولوژی
و دانش، فلسفه را پس رانده و تا مرز انقراض پیش برده است. خیلی از گفتمان‌های و رازهای
پیشین که فیلسوفان در آن تعمق و اندشکاوی می‌کردند امروزه پاسخ ساده‌ای دارند. بزبان دیگر
امروزه دیگر برای "فهم" ساز و کار جهان بایسته نیست که فلسفه را از بر کنیم، بسنده است که
نگاهی گذرا به یافته‌های کیهان‌شناسی و زیست‌شناسی و ژنتیک بیاندازیم.
خب راستش من از هیچ فیلسوف یا حداقل کسی که خودش رو فیلسوف بدونه چیز مهمی نخوندم، به جز راسل که البته باز هم بیشترش در مورد خود فلسفه تحیلیش نبوده:)
بیشتر دیدگاه های فلسفیم رو از روی پسندیدن سیستم های فلسفی موجود و گاهی ترکیبشون دارم و در این حالت شاید به فیلسوفان مهمشون مدیون باشم:))
بنابراین لیست من اینها میشه:
هیوم و بعد راسل(که توی لیست نیست) که به نظر راسل بیشتر توی کمپ تجربه گراهاست هرچند که فلسفه خودش رو(تا حدی به حق) کاملا متفاوت از پیشینیان میدونه، چون نیازی نیست که برای حل مسائل فلسفیش یک سیستم فلسفی برای توضیح کل جهان داشته باشه:))
کانت به خاطر انتقادش از عقل یا تجربه گرایی محض.
و سارتر، البته با تاثیر غیر مستقیمش روی کامو.

در کل اصولا از دید من نیازی نیست که ما فیلسوف خاصی رو مد نظر داشته باشیم چون حتی سیستم های فسلفی که نتیجه فعالیت فیلسوفان بسیاری هستند باز هم ممکنه در پذیرششون به عنوان یک سیستم کامل و به تنهایی مشکل باشه.
خب از اونجایی که شهریار عزیز بار کامو رو روی دوش من انداخت یک سری توضیحات کوچیکی میدم که اگر نیاز بود و کسی علاقه مند بود گسترشش بدم.البته در این مورد داریوش عزیز هم اطلاعات مناسبی داره.

اول اینکه با وجود اینکه کامو دو کتاب نسبتا فلسفی به نام های "افسانه سسیفس" و "یاغی" داره، نمیشه گفت که حتی خود کامو خودش رو فیلسوف میدونه، در واقع کامو کسی هست که اندیشه های فلسفی زیادی داره(که خیلی ها دارند) ولی سیستم فلسفی جدید رو ایجاد نکرده(که البته از ارزش کارش کم نمیکنه).
کاری که کامو میکنه این هست که دیدگاه های فسلفی(بیشتر به صورت تاریخی) تحلیل میکنه و از دل اونها دیدگاه فلسفی خودش رو نشون میده.

حتی در مور دآبوردیسم نمیشه گفت کامو بنیان گذارش هست ولی کسی هست که در منجسم کردن و تکمیل کردن و شفاف سازیش میشه گفت نفر اول بوده.
در فلسفه آبزورد تقریبا همه چیز در مورد انسان هست(که شاید بشه گفت در این نقطه با پازیویتیست ها اشتراک داره)،اول در مورد رابطه انسان و جهان پیرامونش و دوم در مورد رابطش با سایر انسان ها.

اصلی ترین و چکیده ترین چیز در فلسفه آبزورد که دلیل نام گذاریش هم هست،ستیز بین انسانی هست که همواره دنبال معناست و جهانی که بی معناست(نه لزوما مطلقا، بلکه برای توانایی انسان)،آین وضعیت آبزورد یا طنزآمیز(و در عین حال بی معناست).
با این حال فلسفه آبزورد انسان رو تشویق میکنه که به جهان معنای شخصی بده.
زندگی رو ارزشمند میدونه، نه فقط زندگی خودمون بلکه زندگی دیگران رو هم همینطور میبینه.
به راه میانه(یا به قول خود کامو راه یونانی ها!) باور داره،یعنی پذیرش منطق و بی منطقی در کنار هم.(البته فکر میکنم این طور خلاصه گفتنش یکم مفهوم رو اشتباه منتقل میکنه)

با همین ویژگی ها تقریبا اکثر دیدگاه ایدولوژیک رو هم میشه تحلیل کرد.
اگر مایل بودید که چرا آبزوردیسم این دیدگاه ها رو ابراز میکنه بگید توضیحات کامل تر بگم.
آخی دلم واسه نیچه خیلی میسوزه.
مرد خوبی بود.
آلیس نوشته: ولی اگر بگوییم که فلسفه مرده است، سخن گزافی نگفته‌ایم.

فلسفه = نگرش هماگ (کلی) و کلان به چیزها

پس تا زمانیکه چیزی برای اندیشیدن هست, فلسفه هم هست.
Mehrbod نوشته: فلسفه = نگرش هماگ (کلی) و کلان به چیزها

پس تا زمانیکه چیزی برای اندیشیدن هست, فلسفه هم هست.

نه دوست گرامی، این کرانمایی نوپای فلسفه است. برای نمونه کسی که
با نگرش به کلان‌جهان نگره از خود بیرون بدهد را فیلسوف می‌گوییم. اگرنه در
گذشته فلسفه به جوهر و عرض و واجب‌الوجود بالذات و... می‌گفتند! سخن
ما هم فلسفه به چم دومی بود که اینک دانستن فلسفه‌ی یونان باستان یا
فلسفه‌ی دکارت و "وجود مجرد" و... گره‌ای از دشواری‌های ما و جهان نمی‌گشاید.
بیشتر بدرد هواداران فلسفه و تاریخ می‌خورد. برای نمونه کسی که با یافته‌های
نوین و دانشیک امروز آشنا باشد سوادی به مراتب بیشتر و پرمایه‌تر اسپینوزا و
دکارت و ... دارد، برای همین هم یافته‌های امروزین را به فلسفه برتری دادیم و
گفتیم که فلسفه مرده است.

پارسیگر
آلیس نوشته: نه دوست گرامی، این کرانمایی نوپای فلسفه است. برای نمونه کسی که
با نگرش به کلان‌جهان نگره از خود بیرون بدهد را فیلسوف می‌گوییم. اگرنه در
گذشته فلسفه به جوهر و عرض و واجب‌الوجود بالذات و... می‌گفتند! سخن
ما هم فلسفه به چم دومی بود که اینک دانستن فلسفه‌ی یونان باستان یا
فلسفه‌ی دکارت و "وجود مجرد" و... گره‌ای از دشواری‌های ما و جهان نمی‌گشاید.
بیشتر بدرد هواداران فلسفه و تاریخ می‌خورد. برای نمونه کسی که با یافته‌های
نوین و دانشک امروز آشنا باشد سوادی به مراتب بیشتر و پرمایه‌تر اسپینوزا و
دکارت و ... دارد، برای همین هم یافته‌های امروزین را به فلسفه برتری دادیم و
گفتیم که فلسفه مرده است.

پارسیگر

شاید, ولی آنچه فلسفه از دیرباز بوده همان نگاه کلان بوده که امروز بسیاریشان پاسخ یافته‌اند و از همینرو نگرش ما فراخیده و چیزهای دیگری در پهنه‌یِ دید امان آمده‌اند.

برای نمونه در گذشته نمیدانستند آیا اتم (ریزه‌یِ خُردناپذیر) هست یا نه, پس پیرامون آن می‌فلسفیدند; امروز که میدانند هست, پس جور
دیگری می‌فلسفند: آیا این ریزگان پدید هم میایند؟ آیا بود ریزگان باشنُما (virtual particles) از بودن جهان‌هایِ همروند میگوید؟ ...

امروز هم دانش به اینکه آب در ١٠٠° جوش میاید یک رخکرد دانشیک است, ولی اینکه چرا
جوش میا‌ید و چرا مولکول‌هایِ آب اینگونه می‌اندرکنند (نگاه کلان) و ... یک پرسمان فلسفیک مانده: مهاد فرابرنهادگی - Supervenience Principle
پارسیگر
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11