خوب این تشخیص غریزی رو ثابت میکنه؟
به هر حال حیوانات هم گرچه پایین تر از انسان اما دارای درجه ای از فکر و استدلال هستند.
این مسائل کوچک هم ممکنه در مغز حیوان به تجزیه و تحلیل برسه
البته که اثبات میکنه ولی خب مسئله دو گونه داره.یکی زمانی هست که مستقیما از راه ژنی و بدون دخالت آگاهانه تشخیص صورت میگیره و خالت بعدی زمانی هست که غیر مستقیم هست و از راه مغزه(یعنی ژن مغز رو برنامه ریزی میکنه که توانایی شمردن داشته باشه)
نمونه ژنی چیزی رو واقعا نمیشماره،یعنی در اثر انتخاب طبیعی شمارش هایی که اشتباه باشند حذف میشه ولی شمردن واقعی در حالت دوم هست و خب قطعا
نتیجه ژنه.
فرگشت و سود و زیانش یک طرف مسئله اما مغز کوچک انسان تونسته یک رو از دو تشخیص بده.
نه به خاطر وجود پستان:))
البته مهربود
کلا یک رو از دو تمییز داده...
من نمیگم مغز تشخیص داده یا نه(که در این مورد لزومی نداره)بلکه میگم این فرایند ربطی به شمردن آگاهانه که ما میشناسیم نداره.ژنی که یک عدد رو انتخاب میکنه(ناآگاهانه و تصادفی)باقی میمونه چون مناسب محیط و شرایط اطرافشه و خب قبل از اینکه مغز به صورت آگاهانه ای که ما میشناسیم دو پستان رو ببینه و تحلیل کنه که اینها دو چیز متفاوتند ژن باعث میشه که کودک یک پستان رو بخوره،بله اسم این هم میتونه شمارش باشه ولی نه شمارش آگاهانه.
طبق معمول پای فلسفه ی اسلامی در میانه:))
منتهی در بین اراجیفشان حرفهایی میزنند که ازشون انتظار نمیره و آدم رو به فکر کردن بیشتر می کشونه.
البته این سوالات برای خودم پیش اومده وگرنه عمرا زیر بار وجود فطرت نمیرم:))
اهان:)خب اگپر بعد از این چیزهایی که گفتم پرسش یا انتقادی داشتی بگو:)
در مقابله با اسلام تکیه بر درونی کردن اتفاقا بد نیست،مثلا نمونه خوبش میشه اخلاق.انوقت هست که میشه بدون قرآن و پیغمبر مسلمان رو راضی کرد سخنانش رو توجیه کنه،یک نکته ساده در مورد چیز فطری هم اینه که همه بر سرش توافق داشته باشند.نه اینکه اینهمه خداناباور و بودایی و ... داشته باشیم در دنیا.
بخدا که می توانم جوابتان را بدهم از همان فلاسفه ی غیر مسلمان هم برایتان رفرنس بیاورم ولی نمی خواهم تا پاسخم را نگیرم پاسخی نمی دهم!!
گیر کار همین است که میخواهید ریفرنس بیاورید, هنگامیکه گـرهِ کار اینجا تنها براه "خرد" گشوده میشود.
شناختشناسی (epistemology) دانشیست که به شناخت خود شناخت میپردازد و گزارهیِ دکارت:
میگمانم, پس میاندیشم, پس هستم.
شناختشناسانه میکوشد "هستی خویشتن" را ریشهیابی کند, ولی در ستیز با با باور بیشتر فیلسوفان پس از او, نتیجهگیری وی
بسختی نادرست است زیرا دکارت آن لابلا ناخودآگاهانه از اینکه "یک چیزی هست که میاندیشد" را با این جا میزند که "این من هستم که میاندیشم".
--
گیر دیگر در روش شما است که میاندیشد "کاروَر (فاعل)" و "کارگیر (مفعول)" و دیگر سازههایی که در زبان میایند در واقعیت هم بازنمود دارند,
هنگامیکه شناختشناسانه, زمانیکه ما داریم میکوشیم ببینیم از بیخ کاروَری هست یا نه نمیتوان از خود مفومهایِ کارور و کارگیر بهره گرفت.
برای دریافت بهتر, به این سخن از فیلسوف آلمانی Lichtenberg پُرنگرید که میگوید در زبان آلمانی میگویند "آذرخش میدرخشد = es blitzt" و این گزاره این برداشت
را میدهد که "آذرخش" دارد کاروَرانه یک کاری میکند و میدرخشد, هنگامیکه شناختشناسانه آذرخش با همان درخشش
خود تعریف میشود و این ناکامی زبان است که نمیتواند این مفهوم را برساند و ازینرو به سردرگرمی و دروغبافی (falsification) در ذهن میانجامد.
گیر کار همین است که میخواهید ریفرنس بیاورید, هنگامیکه گـرهِ کار اینجا تنها براه "خرد" گشوده میشود.
شناختشناسی (epistemology) دانشیست که به شناخت خود شناخت میپردازد و گزارهیِ دکارت: میگمانم, پس میاندیشم, پس هستم.
شناختشناسانه میکوشد "هستی خویشتن" را ریشهیابی کند, ولی در ستیز با با باور بیشتر فیلسوفان پس از او, نتیجهگیری وی بسختی نادرست است زیرا دکارت آن لابلا ناخودآگاهانه از اینکه "یک چیزی هست که میاندیشد" را با این جا میزند که "این من هستم که میاندیشم".
-- گیر دیگر در روش شما است که میاندیشد "کاروَر (فاعل)" و "کارگیر (مفعول)" و دیگر سازههایی که در زبان میایند در واقعیت هم بازنمود دارند, هنگامیکه شناختشناسانه, زمانیکه ما داریم میکوشیم ببینیم از بیخ کاروَری هست یا نه نمیتوان از خود مفومهایِ کارور و کارگیر بهره گرفت.
برای دریافت بهتر, به این سخن از فیلسوف آلمانی Lichtenberg پُرنگرید که میگوید در زبان آلمانی میگویند "آذرخش میدرخشد = es blitzt" و این گزاره این برداشت را میدهد که "آذرخش" دارد کاروَرانه یک کاری میکند و میدرخشد, هنگامیکه شناختشناسانه آذرخش با همان درخشش خود تعریف میشود و این ناکامی زبان است که نمیتواند این مفهوم را برساند و ازینرو به سردرگرمی و دروغبافی (falsification) در ذهن میانجامد.
قربان بنده بدون رفرنس ووبا همین خرد ناچیزم هم می توانم برایتان دلیل بیاورم که چرا حرف دکارت درست نیست ! هرچند همان یک بیت ِ مرحوم معارف جواب ِ شما را داد ولی گیرِ کار شما هم اینست که اصلا به حرفهای امثال ما توجه نمی کنید! همان لینکی که در مورد قرآن بود و خودتان به بنده داده بودید رفتم دیدم که مربوط به فروم هم میهن بود که شما آنجا با مسلمانان به بحث که چه عرض کنم ....... بنده پستهایتان را دنبال کردم دیدم یکی از دوستان مسلمان به شما گفته بود که مشکل شما اینست که خیلی از بالا به پایین نگاه می کنی و بخاطر همین فقط پاهای مارا می بینید ولی ما فقط "پا" نیستیم. خب قربان من می توانم جوابتان را بدهم ب اندازه یدرک و خردم ولی می دانم نتیجه اش چیست فقط و فقط بخاطر دینم تحقیر خواهم شد🙁
شناختشناسانه میکوشد "هستی خویشتن" را ریشهیابی کند, ولی در ستیز با با باور بیشتر فیلسوفان پس از او, نتیجهگیری وی بسختی نادرست است زیرا دکارت آن لابلا ناخودآگاهانه از اینکه "یک چیزی هست که میاندیشد" را با این جا میزند که "این من هستم که میاندیشم".
درود!
شوربختانه شما نیز عظمت فلسفه ی دکارت را درنیافته اید! زیرا فلسفه ی او با تامل(شک) در جهان آغاز شده و پس از استنتاج آنچه خودتان گفتید، [HIGLIGHT]"یک چیزی هست که میاندیشد"[/HIGLIGHT] در ادامه، فربودی شناخت شناسی را در "وجود خویش" نمایان می سازد. یعنی موجودی خودآگاه که هستی اش ضروریست، جهانی را دریافت می کند که کاملا فریبنده و توهم انگیز است. بر این اساس میز، اتاق، درخت، حیوانات و انسان ها تنها در ترازی تقلیل یافته تر از وجود وی جایگاهشان مشخص می شود.
او در کتاب معروفش "تاملات در فلسفه اولی" پس از اثبات اصل شناخت شناسی فلسفه اش "کوجیتو" به تبیین و توضیح تفاوت ها و ارتباط آن با دیگر ادراکات ذهنی، تصورات و تجربیات می پردازد.
[COPY] I will now consider anew what I formerly believed myself to be, before I entered on the present train of thought; and of my previous opinion I will retrench all that can in the least be invalidated by the grounds of doubt I have adduced, in order that there may at length remain nothing but what is certain and indubitable.[/COPY]
[COPY]6. But [as to myself, what can I now say that I am], since I suppose there exists an extremely powerful, and, if I may so speak, malignant being, whose whole endeavors are directed toward deceiving me ? Can I affirm that I possess any one of all those attributes of which I have lately spoken as belonging to the nature of body ? After attentively considering them in my own mind, I find none of them that can properly be said to belong to myself. To recount them were idle and tedious. Let us pass, then, to the attributes of the soul. The first mentioned were the powers of nutrition and walking; but, if it be true that I have no body, it is true likewise that I am capable neither of walking nor of being nourished. Perception is another attribute of the soul; but perception too is impossible without the body; besides, I have frequently, during sleep, believed that I perceived objects which I afterward observed I did not in reality perceive. Thinking is another attribute of the soul; and here I discover what properly belongs to myself. This alone is inseparable from me. I am—I exist: this is certain; but how often? As often as I think; for perhaps it would even happen, if I should wholly cease to think, that I should at the same time altogether cease to be. I now admit nothing that is not necessarily true. I am therefore, precisely speaking, only a thinking thing, that is, a mind (mens sive animus), understanding, or reason, terms whose signification was before unknown to me. I am, however, a real thing, and really existent; but what thing? The answer was, a thinking thing.[/COPY]
[COPY]But it is true, perhaps, that those very things which I suppose to be non-existent, because they are unknown to me, are not in truth different from myself whom I know. This is a point I cannot determine, and do not now enter into any dispute regarding it. I can only judge of things that are known to me: I am conscious that I exist, and I who know that I exist inquire into what I am. It is, however, perfectly certain that the knowledge of my existence, thus precisely taken, is not dependent on things, the existence of which is as yet unknown to me: and consequently it is not dependent on any of the things I can feign in imagination. Moreover, the phrase itself, I frame an image (effingo), reminds me of my error; for I should in truth frame one if I were to imagine myself to be anything, since to imagine is nothing more than to contemplate the figure or image of a corporeal thing; but I already know that I exist, and that it is possible at the same time that all those images, and in general all that relates to the nature of body, are merely dreams [or chimeras]. From this I discover that it is not more reasonable to say, I will excite my imagination that I may know more distinctly what I am, than to express myself as follows: I am now awake, and perceive something real; but because my perception is not sufficiently clear, I will of express purpose go to sleep that my dreams may represent to me the object of my perception with more truth and clearness. And, therefore, I know that nothing of all that I can embrace in imagination belongs to the knowledge which I have of myself, and that there is need to recall with the utmost care the mind from this mode of thinking, that it may be able to know its own nature with perfect distinctness.[/COPY]
شوربختانه شما نیز عظمت فلسفه ی دکارت را درنیافته اید!
زیرا فلسفه ی او با تامل(شک) در جهان آغاز شده و پس از استنتاج آنچه خودتان گفتید، [HIGLIGHT]"یک چیزی هست که میاندیشد"[/HIGLIGHT] در ادامه، فربودی شناخت شناسی را در "وجود خویش" نمایان می سازد.
یعنی موجودی خودآگاه که هستی اش ضروریست، جهانی را دریافت می کند که کاملا فریبنده و توهم انگیز است. بر این اساس میز، اتاق، درخت، حیوانات و انسان ها تنها در ترازی تقلیل یافته تر از وجود وی جایگاهشان مشخص می شود.
اینکه یک چیزی هست که انگار میاندیشد با اینکه این من ام که میاندیشم
دو چیز جداگانه اند و نمیشود فرنودانه از یک به دو رسید مگر آنکه پایِ «باور» به میان آورده شود.
گیر به دکارت اینجا گیر شناختشناسانه است نه گیر کاربردانه, روشنه از دید کاربُردین (pragmatic) دستگاه دکارت بسیار نیک به بنداشتهای شناختشناسی نزدیک شده است, ولی همهی شناختشناسی در بنیاد و ریزترین تراز خود از «باور» سرچشمه میگیرد.
اینکه یک چیزی هست که انگار میاندیشد با اینکه این من ام که میاندیشم دو چیز جداگانه اند و نمیشود فرنودانه از یک به دو رسید مگر آنکه پایِ «باور» به میان آورده شود. گیر به دکارت اینجا گیر شناختشناسانه است نه گیر کاربردانه, روشنه از دید کاربُردین (pragmatic) دستگاه دکارت بسیار نیک به بنداشتهای شناختشناسی نزدیک شده است, ولی همهی شناختشناسی در بنیاد و ریزترین تراز خود از «باور» سرچشمه میگیرد.
تاکید من هم دقیقا بر این است که دکارت از جنبه ی شناخت شناسانه آن را بیان کرده است. چنانچه گزیده هایی از کتابش را در پست پیشین آوردم، او با دقت به تفاوت میان آن "من اندیشنده" با سایر تصورات، باورها، تجربیات و ... پرداخته است. بر این اساس، اگر "من اندیشنده" یک باور باشد، می بایست همچون سایر پنداشت های ذهنی، قابل شک و ابطال باشد. زیرا خود مفهوم "باور" در گرو پذیرش و اعتقاد "من اندیشنده" یا باورکننده در چیزی معنا خواهد یافت. ما نمی توانیم به عدم وجود خود باور داشته باشیم! به دیگر بیان، ممکن نیست باور کنیم که نیستیم، و نباشیم! در همین راستا ما می توانیم به سادگی همانند دکارت، تمامی باورهای خود را کنار گذاریم. اما ضرورتا ادراک کننده ای خودآگاه اساسی ترین جنبه ی شناخت ما را معنا می دهد. و چنانچه دکارت بیان می کند، این من اندیشنده بر خلاف سایر تصورات، باورها و تجربیات، چیزیست واضح، غیرقابل شک، قطعی و ضروری. چیزی که حتی فرض نبودش هم بدون وجودش امکان پذیر نیست! در حالیکه هر نوع باوری ممکن است فریب، رویا یا تجربه ای توهمی باشد.
البته در اینجا به نظر می رسد موضوع گفتگو شناخت شناسی در فلسفه دکارت است. وگرنه تبیین این موضوع با فلسفه انانیت، فلسفه های ایده آلیسمی، فیزیک کوانتوم و مقوله ی آگاهی بسیار ساده تر است. در هر صورت، لازمه ی درک مناسب آن، نگریستن به مساله از جایگاه اصلی و اساسی آن(خویشتن) است. نه اصرار بر زاویه نگاه تجربه گرایی، یا در نگرشی بسیار محدودتر، با مذهبی به نام فرگشت گرایی!
تاکید من هم دقیقا بر این است که دکارت از جنبه ی شناخت شناسانه آن را بیان کرده است.
چنانچه گزیده هایی از کتابش را در پست پیشین آوردم، او با دقت به تفاوت میان آن "من اندیشنده" با سایر تصورات، باورها، تجربیات و ... پرداخته است.
بر این اساس، اگر "من اندیشنده" یک باور باشد، می بایست همچون سایر پنداشت های ذهنی، قابل شک و ابطال باشد. زیرا خود مفهوم "باور" در گرو پذیرش و اعتقاد "من اندیشنده" یا باورکننده در چیزی معنا خواهد یافت. ما نمی توانیم به عدم وجود خود باور داشته باشیم! به دیگر بیان، ممکن نیست باور کنیم که نیستیم، و نباشیم!
در همین راستا ما می توانیم به سادگی همانند دکارت، تمامی باورهای خود را کنار گذاریم. اما ضرورتا ادراک کننده ای خودآگاه اساسی ترین جنبه ی شناخت ما را معنا می دهد. و چنانچه دکارت بیان می کند، این من اندیشنده بر خلاف سایر تصورات، باورها و تجربیات، چیزیست واضح، غیرقابل شک، قطعی و ضروری. چیزی که حتی فرض نبودش هم بدون وجودش امکان پذیر نیست! در حالیکه هر نوع باوری ممکن است فریب، رویا یا تجربه ای توهمی باشد.
البته در اینجا به نظر می رسد موضوع گفتگو شناخت شناسی در فلسفه دکارت است. وگرنه تبیین این موضوع با فلسفه انانیت، فلسفه های ایده آلیسمی، فیزیک کوانتوم و مقوله ی آگاهی بسیار ساده تر است.
در هر صورت، لازمه ی درک مناسب آن، نگریستن به مساله از جایگاه اصلی و اساسی آن(خویشتن) است. نه اصرار بر زاویه نگاه تجربه گرایی، یا در نگرشی بسیار محدودتر، با مذهبی به نام فرگشت گرایی!
بازشکافی شناختشناسی روند اینجور است:
۱. شک میکنم.
۲. میاندیشم.
۳. پس هستم.
گیر درست از همان ۱ میآغازد و کارواژهگردانیای که میگوید شک میکنام.
به دیگر زبان در همان یک هستی «خویشتن» پیش انگاشت شده.
اینک سخن اینجاست که شناختشناسانه روند چگونه است, آیا از اینکه «یک چیزی
هست که شک میکند» میتوان به این رسید که این یک چیزی همان «من» است؟
بوارونه شما و به دید من اینجا شناختشناسی یک گام پیش از «شک میکنم» بدرستی هست و رسیدن به «من», کیستی,
هنوز خود یک گام دیگر نیاز دارد.
نمونههای پژوهشیک نیز در این زمینه با این دیدگاه همسو اند, برای نمونه در کسانیکه
نیمکرههای از هم شکافته داشتهاند نگریستهاند و دیدهاند که اینان با اینکه اکنون کیستیاشان دوگانه شده همچنان به
یک کیستی یگانه باور دارند, ولی فرنودانه و از روی نبود میانگاه corpus callosum که دو نیمکره را به
هم میپیونداند یک کیستی تک و یگانه دیگر در کار نیست, ولی باور به آن همچنان پابرجا.
گیر درست از همان ۱ میآغازد و کارواژهگردانیای که میگوید شک میکنام. به دیگر زبان در همان یک هستی «خویشتن» پیش انگاشت شده.
اینک سخن اینجاست که شناختشناسانه روند چگونه است, آیا از اینکه «یک چیزی هست که شک میکند» میتوان به این رسید که این یک چیزی همان «من» است؟
بوارونه شما و به دید من اینجا شناختشناسی یک گام پیش از «شک میکنم» بدرستی هست و رسیدن به «من», کیستی, هنوز خود یک گام دیگر نیاز دارد.
دکارت بسی باهوش تر از آن بوده که دچار چنین خطایی شود! چنانچه پیش تر هم بیان داشتم، او پس از اینکه به طور فربودین وجود چیزی که شک می کند را اثبات می نماید، در ادامه به مقایسه ی آن با دیگر مفاهیم همچون تجربیات، تصورها و ... می پردازد. و سپس توضیح می دهد که این چیزی که شک می کند، بر خلاف سایر چیزها، به گونه ای مستقل، "واضح، غیرقابل شک، قطعی و ضروریست". لطفا به جای تکرار سخنان پیشین، چیزی که بیان می کنم را نقد کنید!
این مجموعه ی مقالات نیز مورد بررسی قرار گرفت، و مقاله ی مربوط به دکارت(توسط LILLI ALANEN) با دقت مطالعه شد. اما چیزی در رابطه با خطای زبانی یا مطلب خاصی در رد اصل شناخت شناسی دکارت نیافتم!
بخش هایی از آن مقاله که به نظر می رسید در این مورد بیان شده اند:
What Descartes has to prove, therefore, in order to show that the mind is really distinct from the body, is that the knowledge of the mind is not acquired by way of abstraction and that the mind is consequently neither an accidental nor a permanent property of the body to which it is united, but that it can on the contrary be known as a complete or self-subsisting thing in itself.
--------------------------------------- But how is it possible to infer, as he seems to do, from what merely looks like a subjective state of certainty (expressed in (iii», to the knowledge of the essential nature of the self or the mind ((iv) and (v»? For, as I have argued elsewhere, the clarity and distinctness of the knowledge of the self or the mind and its nature acquired in the Second Meditation, seem to consist of nothing more than the certainty of the facts expressed in the propositions" I think" and" I exist" . 25 And how can this knowledge justify any further conclusion about the objective nature of self or the mind
-------------------------------------------- Descartes has not proved that the knowledge of his mind is adequate in the sense assumed by Arnauld: it is not a knowledge embracing all the properties of the thing known (cf. above, Section 5). Such knowledge, Descartes stresses, is unattainable for the human mind, which is created and finite, and it is therefore not required. An adequate knowledge presupposes that one knows not only all the properties which are adequate- for a thing, but also that one knows that God has not given the thing in question other properties than those of which one has knowledge. In other words, it is necessary to know that the knowledge one has is adequate, which would require an infinite capacity of knowledge (AT VII, 220; HR II, 97). Such knowledge, i.e., a knowledge which is entirely adequate, is to be distinguished from a knowledge which "has sufficient adequacy to let us see that we have not rendered it "inadequate- by an intellectual abstraction
نکته اصلی در اصل شناخت شناسی فلسفه ی دکارت(کوجیتو)، تفاوت اساسی " آن چیز اندیشنده" نسبت به سایر مفاهیم می باشد. پاسخی هم که او در رابطه با این انتقادها داده، در همین راستا بیان شده است. دکارت در ادامه ی تاملاتش(meditations) بر اساس همین ویژه بودن "چیز اندیشنده"، سعی داشته وجود خدا را تبیین نماید. و به نظر می رسد در این راستا موفق شده نسبت به نقد Arnauld دستکم پاسخگو باشد.
نمونههای پژوهشیک نیز در این زمینه با این دیدگاه همسو اند, برای نمونه در کسانیکه نیمکرههای از هم شکافته داشتهاند نگریستهاند و دیدهاند که اینان با اینکه اکنون کیستیاشان دوگانه شده همچنان به یک کیستی یگانه باور دارند, ولی فرنودانه و از روی نبود میانگاه corpus callosum که دو نیمکره را به هم میپیونداند یک کیستی تک و یگانه دیگر در کار نیست, ولی باور به آن همچنان پابرجا.
این مورد نیز صرفا از زاویه نگاهی بیان شده که اعتبار اصلی شناخت را به مشاهده ی دانشیک می دهد! در حالیکه این نوع شناخت، نه تنها محدود شده در تجربه گراییست، بلکه با محدودیت های بسیار دیگری نیز دست به گریبان است. مفاهیمی چون زمان، علیت، جدایی سوژه از ابژه، و مشاهده ی نمونه وار و ناقص، اساسی ترین محدودیت ها و پیش فرض های درست انگاشته شده در چنین شناختی می باشند.
در حالیکه هر یک از این اصول شناخت دانشیک، می توانند در فلسفه مورد بررسی قرار گیرند. در این راستا، حقیقت "زمان" چیزی جز توهم نیست! "علیت" چیزی جز توالی رویدادهای مختلف نیست! "ابژه" بدون سوژه ای مشاهده گر و تاثیر آن، قابل رویت و مطالعه نخواهد بود! و...
بر این اساس، اگر ما به راستی بخواهیم به شناختی فلسفی(فربودیابی در ترازی بنیادین) نایل شویم، نمی بایست تصویر را به عنوان اصل بپذیریم! حال هر چه قدر که آن تصویر پررنگ و برجسته باشد!
دکارت بسی باهوش تر از آن بوده که دچار چنین خطایی شود!
چنانچه پیش تر هم بیان داشتم، او پس از اینکه به طور فربودین وجود چیزی که شک می کند را اثبات می نماید، در ادامه به مقایسه ی آن با دیگر مفاهیم
همچون تجربیات، تصورها و ... می پردازد. و سپس توضیح می دهد که این چیزی که شک می کند، بر خلاف سایر چیزها،
به گونه ای مستقل، "واضح، غیرقابل شک، قطعی و ضروریست".
لطفا به جای تکرار سخنان پیشین، چیزی که بیان می کنم را نقد کنید!
چیزیکه شک میکند با اینکه «این من ام که شک میکنم» دو چیز جداگانه اند. از دید فرنودین و شناختشناسانه یک چیزی آنجا
دارد بهش شک میشود و یک چیزی آنجا دارد شک میورزد, درست, ولی اینکه این شکورز همان من ام یک گام فراتر و "یک باور"
است, و نکته ای که من اینجا افزودم این بود که در پژوهشهای دانشیک نیز دیده شده که این کیستی و
«باور به من» پایهای سستتر از آن دارد که آنرا بی چون و چرا باور بتوان کرد.
این مجموعه ی مقالات نیز مورد بررسی قرار گرفت، و مقاله ی مربوط به دکارت(توسط LILLI ALANEN) با دقت مطالعه شد. اما چیزی در رابطه با خطای زبانی یا
مطلب خاصی در رد اصل شناخت شناسی دکارت نیافتم!
بخش هایی از آن مقاله که به نظر می رسید در این مورد بیان شده اند:
What Descartes has to prove, therefore, in order to show that the mind is really distinct from the body, is that
the knowledge of the mind is not acquired by way of abstraction and that the mind is consequently neither an accidental nor a permanent property
of the body to which it is united, but that it can on the contrary be known as a complete or self-subsisting thing in itself.
--------------------------------------- But how is it possible to infer, as he seems to
do, from what merely looks like a subjective state of certainty (expressed
in (iii», to the knowledge of the essential nature of the self or the mind
((iv) and (v»? For, as I have argued elsewhere, the clarity and distinctness
of the knowledge of the self or the mind and its nature acquired in the
Second Meditation, seem to consist of nothing more than the certainty
of the facts expressed in the propositions" I think" and" I exist" . 25 And
how can this knowledge justify any further conclusion about the objective
nature of self or the mind
--------------------------------------------
Descartes has not proved that the knowledge of his mind is adequate in
the sense assumed by Arnauld: it is not a knowledge embracing all the
properties of the thing known (cf. above, Section 5). Such knowledge,
Descartes stresses, is unattainable for the human mind, which is created
and finite, and it is therefore not required. An adequate knowledge
presupposes that one knows not only all the properties which are adequate-
for a thing, but also that one knows that God has not given the
thing in question other properties than those of which one has
knowledge. In other words, it is necessary to know that the knowledge
one has is adequate, which would require an infinite capacity of
knowledge (AT VII, 220; HR II, 97). Such knowledge, i.e., a knowledge
which is entirely adequate, is to be distinguished from a knowledge which
"has sufficient adequacy to let us see that we have not rendered it "inadequate-
by an intellectual abstraction
آن لغزش من بود که ننوشتم کتاب آورده پیوندی بباید به گفتمان دکارت ندارد, تنها در راستای شناختشناسی پیش میرفت.
گیراست که پیوند آنرا در آوردید!
نکته اصلی در اصل شناخت شناسی فلسفه ی دکارت(کوجیتو)، تفاوت اساسی " آن چیز اندیشنده" نسبت به سایر مفاهیم می باشد.
پاسخی هم که او در رابطه با این انتقادها داده، در همین راستا بیان شده است.
دکارت در ادامه ی تاملاتش(meditations) بر اساس همین ویژه بودن "چیز اندیشنده"، سعی داشته وجود خدا را تبیین نماید. و به نظر می رسد در این راستا
موفق شده نسبت به نقد Arnauld دستکم پاسخگو باشد.
این مورد نیز صرفا از زاویه نگاهی بیان شده که اعتبار اصلی شناخت را به مشاهده ی دانشیک می دهد!
در حالیکه این نوع شناخت، نه تنها محدود شده در تجربه گراییست، بلکه با محدودیت های بسیار دیگری نیز دست به گریبان است. مفاهیمی چون زمان، علیت، جدایی سوژه از ابژه، و مشاهده ی نمونه وار و ناقص، اساسی ترین محدودیت ها و پیش فرض های درست انگاشته شده در چنین شناختی می باشند.
در حالیکه هر یک از این اصول شناخت دانشیک، می توانند در فلسفه مورد بررسی قرار گیرند. در این راستا، حقیقت "زمان" چیزی جز توهم نیست! "علیت" چیزی جز توالی رویدادهای مختلف نیست! "ابژه" بدون سوژه ای مشاهده گر و تاثیر آن، قابل رویت و مطالعه نخواهد بود! و...
بر این اساس، اگر ما به راستی بخواهیم به شناختی فلسفی(فربودیابی در ترازی بنیادین) نایل شویم،
نمی بایست تصویر را به عنوان اصل بپذیریم! حال هر چه قدر که آن تصویر پررنگ و برجسته باشد!
در شناختشناسی تراز داریم و هر چه تراز پایینتر باشد شناخت بنیادینتر و سفتتر است, هر چه بالاتر سستتر.
در این راستا دریافت ما از زمان یک چیز فربودین است, ولی خود زمان یک چیز مجازی میتواند باشد, ولی برای دادهپرداز,
در اینجا مغز, چیزی به نام زمان «هستی» دارد و این "تصویر" در حقیقت همان "واقعیت" است و بازتاب چیز دیگری نیست.
چیزیکه شک میکند با اینکه «این من ام که شک میکنم» دو چیز جداگانه اند. از دید فرنودین و شناختشناسانه یک چیزی آنجا دارد بهش شک میشود و یک چیزی آنجا دارد شک میورزد, درست, ولی اینکه این شکورز همان من ام یک گام فراتر و "یک باور" است, و نکته ای که من اینجا افزودم این بود که در پژوهشهای دانشیک نیز دیده شده که این کیستی و «باور به من» پایهای سستتر از آن دارد که آنرا بی چون و چرا باور بتوان کرد.
پیش تر بیان داشتم که چرا این چیزی که شک می ورزد، تفاوت هایی اساسی با سایر چیزها دارد. نمونه هایی از کتاب دکارت را هم در این راستا برایتان آوردم که به روشنی به این موضوع پرداخته است. همچنین سعی کردم بیان کنم که چرا اذعان به هستی "من" چیزی متفاوت و فراتر از مفهوم "باور" است. هنگامی که شما از یک مشاهده ی تجربی(دانشیک)، به عنوان فرنودی در راستای تایید دیدگاهتان سود میبرید، نمایان می شود که از چشم اندازی اساسی و ریشه ای در شناخت شناسی، به موضوع نمی نگرید. جهت ایجاد شفافیت بیشتر و درک مناسب تر بر اهمیت آنچه بیان می کنم، امکان توضیحات بیشتر وجود دارد. و همین طور اگر هم در راستای دیدگاه شما براستی مشکلی در بیان شناخت شناسی فلسفه ی دکارت باشد، تلاش می شود آن را دریابم. اما نه تا مادامی که صرفا سخن پیشینتان را تکرار نمایید!
در شناختشناسی تراز داریم و هر چه تراز پایینتر باشد شناخت بنیادینتر و سفتتر است, هر چه بالاتر سستتر. در این راستا دریافت ما از زمان یک چیز فربودین است, ولی خود زمان یک چیز مجازی میتواند باشد, ولی برای دادهپرداز, در اینجا مغز, چیزی به نام زمان «هستی» دارد و این "تصویر" در حقیقت همان "واقعیت" است و بازتاب چیز دیگری نیست.
این سخنتان هم برایم تعجب آور است! خودتان به تراز شناخت شناسی اذعان دارید، آنگاه واقعیت داشتن "زمان" برای مغز را، در ترازی بنیادین، شناخت شناسانه درنظر می گیرید؟! اگر زمان به خودی خود حقیقتی(شناخت شناسانه و مستقل) ندارد، و مغز ما آن را به عنوان مقوله ای واقعی جلوه می دهد، در تراز بنیادین شناخت شناسی چه اهمیتی دارد؟
پیش تر بیان داشتم که چرا این چیزی که شک می ورزد، تفاوت هایی اساسی با سایر چیزها دارد. نمونه هایی از کتاب دکارت را هم در این راستا برایتان آوردم که به روشنی به این موضوع پرداخته است.
همچنین سعی کردم بیان کنم که چرا اذعان به هستی "من" چیزی متفاوت و فراتر از مفهوم "باور" است.
هنگامی که شما از یک مشاهده ی تجربی(دانشیک)، به عنوان فرنودی در راستای تایید دیدگاهتان سود میبرید، نمایان می شود که از چشم اندازی اساسی
و ریشه ای در شناخت شناسی، به موضوع نمی نگرید.
جهت ایجاد شفافیت بیشتر و درک مناسب تر بر اهمیت آنچه بیان می کنم، امکان توضیحات بیشتر وجود دارد. و همین طور اگر هم در راستای دیدگاه شما براستی مشکلی در بیان شناخت شناسی فلسفه ی دکارت باشد، تلاش می شود آن را دریابم. اما نه تا مادامی که صرفا سخن پیشینتان را تکرار نمایید!
خب شما هم یکسره دارید سخن پیشین تان را بازمیگویید, ولی آیا دیدید من اینجا گلایان شوم؟ نه.
اینکه دکارت نزد خودش بهمان پنداشته اینجا بسنده نیست, من یک آزمایش اندیشیک پیش مینهم تا لغزش را دریابید. بیانگارید
دانش سینما آن اندازه پیشرفت کرده که احساسهای بازیگیر و همهی صحنهآرایی پیرامون او را میتوانند یکراست به مغز کس برسانند
جوریکه تماشاگر فیلم آن اندازه در فیلم فرو میرود که کیستی خودش را میفراموشد و میپندارد همان "بازیگر" است. در فیلم زمانیکه
بازیگر دچار شک میشود و از خود میپرسد «آیا این براستی خواستهی من است؟» تماشاگر میپندارد که دارد از خودش همان را میپرسد.
آیا فرنودی میبینید بر اینکه این آزمایش ناشدنی باشد و "کیستی" در سرتاسر این روند دست نخورده و بیهمتا بماند؟
این سخنتان هم برایم تعجب آور است!
خودتان به تراز شناخت شناسی اذعان دارید، آنگاه واقعیت داشتن "زمان" برای مغز را، در ترازی بنیادین، شناخت شناسانه درنظر می گیرید؟!
اگر زمان به خودی خود حقیقتی(شناخت شناسانه و مستقل) ندارد، و مغز ما آن را به عنوان مقوله ای واقعی جلوه می دهد، در تراز بنیادین شناخت شناسی
چه اهمیتی دارد؟
فربود <> فرهود
واقعیت <> حقیقت
سیب یک هستی فربودین دارد, یک هستی فرهودین که همان "انگارهی سیب در ذهن" باشد.
در جایی مانند "زمان", فربود و فرهود آن یکیاند زیرا زمان هستی فربودین ندارد و هستی
فرهودین آن, که مغز آنرا از راه "کندی" و "تندی" درمیابد, همهی هستی اش میباشد.
خود ذهن نیز سرتاپا هستیای فرهودین دارد نه فربودین, از جنبش الکترونها و دادوستد آهنکهربائین (electromagnetic)
میان پییاختهها آگاهی و خودآگاهی و ذهن پدید میایند, ولی هیچکدام هستی فربودین مانند خود یاختهها ندارند.
اینکه دکارت نزد خودش بهمان پنداشته اینجا بسنده نیست, من یک آزمایش اندیشیک پیش مینهم تا لغزش را دریابید. بیانگارید دانش سینما آن اندازه پیشرفت کرده که احساسهای بازیگیر و همهی صحنهآرایی پیرامون او را میتوانند یکراست به مغز کس برسانند جوریکه تماشاگر فیلم آن اندازه در فیلم فرو میرود که کیستی خودش را میفراموشد و میپندارد همان "بازیگر" است. در فیلم زمانیکه بازیگر دچار شک میشود و از خود میپرسد «آیا این براستی خواستهی من است؟» تماشاگر میپندارد که دارد از خودش همان را میپرسد.
آیا فرنودی میبینید بر اینکه این آزمایش ناشدنی باشد و "کیستی" در سرتاسر این روند دست نخورده و بیهمتا بماند؟
مفهوم "من" در اینجا به عنوان بنیادی ترین اصل شناخت شناسی همچون مقوله ای جوهری و ذاتی مورد نظر است. اینکه تماشاگر ممکن است کیستی خود را به جای بازیگر بپندارد، تفاوتی در جایگاه اساسی "من" نخواهد داشت! زیرا همواره منی(چه بازیگر چه بیننده) ضرورتا وجود دارد به عنوان هستنده ای اداراک کننده. پس بحث ما در این تراز شناخت شناسی "کیستی" نیست. و مثال شما خدشه ای در آنچه بیان می کنم وارد نمی کند.
چند مثال برای درک بهتر موضوع: - شخصی ممکن است در اثر تصادف، حافظه، نام و کیستی خود را به کلی فراموش کند، اما همچنان من(اساس وجود خود) را تصدیق کند. - من ممکن است تاکنون خود را انسانی بدانم دارای دست و پا و سر و بدنی هومنی با فلان کیستی و فلان هویت، اما ناگهان (همچون برخاستن از رویا) دریابم که بدنی حیوانی دارم و تاکنون به اشتباه می پنداشتم که انسان هستم. اما همچنان "منیت" به عنوان اساسی ترین اصل شناخت شناسی وجود داشتن مرا ضرورتا تایید می کند. - یا اینکه ما در مواجه با دیگر انسان ها هیچ دلیلی محکم تر از وجود شباهت در خودآگاهی خودمان در ارتباط با تایید خودآگاهی آنها نداریم. یعنی دیگر انسان ها ممکن است موجوداتی سایبورگ، روبات و یا زامبی باشند!
آن "من شک کننده " در فلسفه ی دکارت نیز، به کیستی دکارت محدود نمی شود. بلکه مفهومی جوهری، مطلق و ضروریست. همچنین دکارت آن را ابتدا صرفا به عنوان "چیزی فکر کننده" بیانگر اینکه چه در رویا و چه در اثر فریب الهه ای خبیث، در هر صورت "وجود دارد" بیان داشت. اما سپس در مقایسه ی ماهیت آن با دیگر تجربیات، ایده ها و پنداشت ها، تفاوت اساسی آن را تبیین نمود.
سیب یک هستی فربودین دارد, یک هستی فرهودین که همان "انگارهی سیب در ذهن" باشد. در جایی مانند "زمان", فربود و فرهود آن یکیاند زیرا زمان هستی فربودین ندارد و هستی فرهودین آن, که مغز آنرا از راه "کندی" و "تندی" درمیابد, همهی هستی اش میباشد.
خود ذهن نیز سرتاپا هستیای فرهودین دارد نه فربودین, از جنبش الکترونها و دادوستد آهنکهربائین (electromagnetic) میان پییاختهها آگاهی و خودآگاهی و ذهن پدید میایند, ولی هیچکدام هستی فربودین مانند خود یاختهها ندارند.
بالاخره اگر "زمان" چنانچه نیوتن معتقد بود هستی ای فربودین(مستقل از مغز ما) ندارد، در تراز بنیادین شناخت شناسی می شود=> توهم. من براستی درنمی یابم هنگامی که خودتان آن را مفهومی وابسته به مغز می دانید، چه طور ارزشی شناخت شناسی در این تراز گفتگو برایش درنظر می گیرید!
دیگر اینکه، توضیحتان از ذهن، آگاهی و خودآگاهی از کجا نشات می گیرد؟ از تجربه و مشاهده؟ هنگامی که ما می دانیم به شدت غیرقابل اعتماد و دارای خطا هستند؟ و حتی خودشان برای شناسا شدن، به ذهنیت و آگاهی و خودآگاهی وابسته هستند؟! آیا این اصالت دادن شناخت به "تصویر" به جای "اصل" نیست؟
زمانی که "من" از محتوای خودش (کیستی با همه متعلقاتش )تخلیه شد،"چیز اندیشنده "و "من اندیشنده "کاملا یکسان می شوندو فقط واژه درون تهی"من" با واژه "چیز" جایگزین
شده است.مگر نه ، "منی" که نه خیال است نه تجربه و نه وهم و....در حقیقت منی است که من نیست(منی است فاقد محتوی)..جایگزینی این ظرف بی محتوی با "چیز"(که ان نیز بی محتوی است) جایگزین دو واژه تعریف نشده مثل قرار دادن..ئسذسوذبسذ با شسمتستمم است.
مفهوم "من" در اینجا به عنوان بنیادی ترین اصل شناخت شناسی همچون مقوله ای جوهری و ذاتی مورد نظر است.
اینکه تماشاگر ممکن است کیستی خود را به جای بازیگر بپندارد، تفاوتی در جایگاه اساسی "من" نخواهد داشت! زیرا همواره منی(چه بازیگر چه بیننده) ضرورتا وجود دارد به عنوان هستنده ای اداراک کننده.
پس بحث ما در این تراز شناخت شناسی "کیستی" نیست. و مثال شما خدشه ای در آنچه بیان می کنم وارد نمی کند.
چند مثال برای درک بهتر موضوع:
- شخصی ممکن است در اثر تصادف، حافظه، نام و کیستی خود را به کلی فراموش کند، اما همچنان من(اساس وجود خود) را تصدیق کند.
- من ممکن است تاکنون خود را انسانی بدانم دارای دست و پا و سر و بدنی هومنی با فلان کیستی و فلان هویت، اما ناگهان (همچون برخاستن از رویا)
دریابم که بدنی حیوانی دارم و تاکنون به اشتباه می پنداشتم که انسان هستم. اما همچنان "منیت" به عنوان اساسی ترین اصل شناخت شناسی وجود داشتن مرا
ضرورتا تایید می کند.
- یا اینکه ما در مواجه با دیگر انسان ها هیچ دلیلی محکم تر از وجود شباهت در خودآگاهی خودمان در ارتباط با تایید خودآگاهی آنها نداریم. یعنی دیگر انسان ها ممکن است موجوداتی سایبورگ، روبات و یا زامبی باشند!
نمونههای رویا نمونههای خوبی بودند, ولی آیا این «من» در خواب از میان نمیرود؟ آیا در خواب تاکنون
پیش نیامده هیچکس یا هیچچیز نباشید یا از بیخ بودن خودتان را بفراموشید؟
از اینها میتوان برداشت کرد که من یک چیز دومّینه است و از پس هستی, فرا میرود.
آن "من شک کننده " در فلسفه ی دکارت نیز، به کیستی دکارت محدود نمی شود. بلکه مفهومی جوهری، مطلق و ضروریست.
همچنین دکارت آن را ابتدا صرفا به عنوان "چیزی فکر کننده" بیانگر اینکه چه در رویا و چه در اثر فریب الهه ای خبیث، در هر صورت "وجود دارد" بیان داشت. اما سپس در مقایسه ی ماهیت آن با دیگر تجربیات، ایده ها و پنداشت ها، تفاوت اساسی آن را تبیین نمود.
که بگویایی نیست. آزمایش اندیشیکی دیگر, بیانگارید که کم کم از نیروی هشیاری و خودآگاهی کس با برداشتن
مغز او کاسته میشود, او نخست یک کیستی و من دست نخورده دارد, سپس کمتر کمتر خودآگاه میشود و به تراز
میمونهای هوشمند فرو میافتد, و پس از آن کم کم به یک جاندار تبدیل میگردد که هیچ خودآگاهی ندارد و
کم کم, به تراز گیاهی میرسد که هتّا ناخودآگاه هم دیگر ندارد و سراپا حس و کنش و واکنش گشته است.
بالاخره اگر "زمان" چنانچه نیوتن معتقد بود هستی ای فربودین(مستقل از مغز ما) ندارد، در تراز بنیادین شناخت شناسی می شود=> توهم.
من براستی درنمی یابم هنگامی که خودتان آن را مفهومی وابسته به مغز می دانید، چه طور ارزشی شناخت شناسی در این تراز گفتگو برایش درنظر می گیرید!
این به فلسفهی من بازمیگردد که در هممیهن بدان پیشتر پرداخته بودم. ترازهای هستی اینگونهاند:
هستندگان (existent): دربرگیرندهی هر چه پنداشتنی و بودنیست. نمونهوار اژدهای سه سر, یا اسب تکشاخ.
باشندگان (being): هستنگانی که در کنار هستن نیز میباشند. برای نمونه اسب آبی, یا سگ دریایی.
برخی از هستندگان را میتوان «شایندگان» برنگریست, نمونهوار اسب تکشاخ گرچه تنها یک پنداره است و
براستی نمیباشد, ولی توانایی بودن را دارد. سهگوش چهارگوش در سوی دیگر, گرچه یک
هستنده و یک چیز "پنداشتنی"ست ولی نمیتواند هرگز تجسم یافته و "بباشد".
اینک, توّهم یک چیز "هستنده" است, ولی توّهمی که ساختارمند و فرنودین باشد دیگر تنها
یک توهم نیست, بساکه یک انگاره است, برای نمونه, اسب بالدار.
زمان در اینجا هستندهایست سراسر ساختارمند و فرنودین و نمیتوان آنرا
در تراز نمونهوار "سهگوش چهارگوش" انگاشت و یکسان دید.
دیگر اینکه، توضیحتان از ذهن، آگاهی و خودآگاهی از کجا نشات می گیرد؟ از تجربه و مشاهده؟ هنگامی که ما می دانیم به شدت غیرقابل اعتماد و دارای خطا هستند؟ و حتی خودشان برای شناسا شدن، به ذهنیت و آگاهی و خودآگاهی وابسته هستند؟!
آیا این اصالت دادن شناخت به "تصویر" به جای "اصل" نیست؟
به هر روی شناخت و آروین (تجربه) همهی چیزی اند که ما داریم و میتوانیم تا جاییکه شدنیست با
کاربرد فرنودسار (منطق)
بکوشیم به دریافتی درست از واقعیت برسیم. اینک اینکه هیچکس دریافت ۱۰۰% راستین ندارد به
این معنی نیست که دریافت ۹۰% درست همانا یکسان با ۳۹% درست است.
زمانی که "من" از محتوای خودش (کیستی با همه متعلقاتش )تخلیه شد،"چیز اندیشنده "و "من اندیشنده "کاملا یکسان می شوندو فقط واژه درون تهی"من" با واژه "چیز" جایگزین
شده است.مگر نه ، "منی" که نه خیال است نه تجربه و نه وهم و....در حقیقت منی است که من نیست(منی است فاقد محتوی)..جایگزینی این ظرف بی محتوی با "چیز"(که ان نیز بی محتوی است) جایگزین دو واژه تعریف نشده مثل قرار دادن..ئسذسوذبسذ با شسمتستمم است.
فقط و صرفا دلالت "من"، در آگاهی از وجود خود است. یعنی تنها به مفهوم دلالت کننده ی هستی ما.
نمونههای رویا نمونههای خوبی بودند, ولی آیا این «من» در خواب از میان نمیرود؟ آیا در خواب تاکنون پیش نیامده هیچکس یا هیچچیز نباشید یا از بیخ بودن خودتان را بفراموشید؟ از اینها میتوان برداشت کرد که من یک چیز دومّینه است و از پس هستی, فرا میرود.
کیستی من، بدن جسمانی و جهان اطراف در رویا ممکن است از میان بروند و دگرگون شوند، اما مفهوم "من"، بر اساس چیزی که در فلسفه دکارت بیان شده و در اینجا مورد تاکییدم می باشد، از میان رفتنی و فراموش شدنی نیست. بلکه به وارونه، معنای فراموش شدن، کیستی، واقعیت داشتن جهان خارجی همگی بدان وابسته است.
من ممکن است هم اکنون در تایپ این مطالب در حال دیدن رویا باشم و این جهان رویایی بیش نباشد. حتی می توان قدم را فراتر گذاشت، من(کیستی ام) و جهان ممکن است در رویای پروانه ای وجود داشته باشم! اما همچنان "من" دلالت کننده ی هستی و به عنوان تنها معتبرترین مفهوم شناخت، ضرورتا وجود دارد.
که بگویایی نیست. آزمایش اندیشیکی دیگر, بیانگارید که کم کم از نیروی هشیاری و خودآگاهی کس با برداشتن مغز او کاسته میشود, او نخست یک کیستی و من دست نخورده دارد, سپس کمتر کمتر خودآگاه میشود و به تراز میمونهای هوشمند فرو میافتد, و پس از آن کم کم به یک جاندار تبدیل میگردد که هیچ خودآگاهی ندارد و کم کم, به تراز گیاهی میرسد که هتّا ناخودآگاه هم دیگر ندارد و سراپا حس و کنش و واکنش گشته است.
این توصیف بیولوژیکی و زیست شناسانه از ماجراست. در این تراز گفتگو(شناخت شناسی بنیادین)، با محدودیت ها و پیش انگاشت های فراوانی دست به گریبان است که پیش تر اشاره ای کردم.
این به فلسفهی من بازمیگردد که در هممیهن بدان پیشتر پرداخته بودم. ترازهای هستی اینگونهاند: هستندگان (existent): دربرگیرندهی هر چه پنداشتنی و بودنیست. نمونهوار اژدهای سه سر, یا اسب تکشاخ. باشندگان (being): هستنگانی که در کنار هستن نیز میباشند. برای نمونه اسب آبی, یا سگ دریایی.
برخی از هستندگان را میتوان «شایندگان» برنگریست, نمونهوار اسب تکشاخ گرچه تنها یک پنداره است و براستی نمیباشد, ولی توانایی بودن را دارد. سهگوش چهارگوش در سوی دیگر, گرچه یک هستنده و یک چیز "پنداشتنی"ست ولی نمیتواند هرگز تجسم یافته و "بباشد".
اینک, توّهم یک چیز "هستنده" است, ولی توّهمی که ساختارمند و فرنودین باشد دیگر تنها یک توهم نیست, بساکه یک انگاره است, برای نمونه, اسب بالدار. زمان در اینجا هستندهایست سراسر ساختارمند و فرنودین و نمیتوان آنرا در تراز نمونهوار "سهگوش چهارگوش" انگاشت و یکسان دید.
آری. "زمان" به همراه فضا، علیت و ویژگی های قابل تجربه ی ماده(بٌعد،وزن،جنبش و...) شناختی تجربی از جهان را ممکن ساخته اند. به طوری که زندگی در این جهان، بر طبق این اصول و سازوکارهای آن میسر است. اما از طرف دیگر، حتی این جهان و سازو کارهای تشکیل دهنده ی شناخت در آن(همچون زمان)، سابجکتیو و منحصر به سوژه ای که جهان را درک می کند هستند. اگر کسی مقوله ی زمان را همچون دیگران درک نکند و یا بدان پایبند نباشد، دیگر مشاهده کننده گان به صرف اینکه رفتار او و اسکن مغزی اش با دیگران متفاوت است، او را بیمار خوانده و دچار مشکلی مغزی در درک زمان می دانند. اما "زمان" هر چه قدر هم در این جهان، نقشی اساسی ایفا نماید، در این تراز گفتگو، چیزی جز توهم نیست. و توهم بودن آن را از هزاران سال پیش برخی فلاسفه همچون پارمنیدس بیان کرده بودند. اما فیزیک(شناخت تجربی) در همین چند قرن اخیر بدان پی برده است.
به هر روی شناخت و آروین (تجربه) همهی چیزی اند که ما داریم و میتوانیم تا جاییکه شدنیست با کاربرد فرنودسار (منطق) بکوشیم به دریافتی درست از واقعیت برسیم. اینک اینکه هیچکس دریافت ۱۰۰% راستین ندارد به این معنی نیست که دریافت ۹۰% درست همانا یکسان با ۳۹% درست است.
مشکل اینجاست که شما با عینک تجربه گرایی اصرار دارید به شناخت شناسی آن هم در بنیادی ترین تراز آن بپردازید! به همین خاطر اصل شناخت شناسی دکارت و سخنان مرا از پشت عینک تجربه گرایی و هیاهوی یافته های دانشیک مورد بررسی و توضیح قرار می دهید.
اساسا شناخت حاصل شده از تجربه، فقط در این جهان دارای اعتبار، آن هم در میان دیگر تجربیات است. وگرنه "تجربه" به خودی خود در برابر فاعل شناسا هیچ ارزش مستقل شناخت شناسی ندارد!
کیستی من، بدن جسمانی و جهان اطراف در رویا ممکن است از میان بروند و دگرگون شوند، اما مفهوم "من"، بر اساس چیزی که در فلسفه دکارت بیان شده و
در اینجا مورد تاکییدم می باشد، از میان رفتنی و فراموش شدنی نیست.
بلکه به وارونه، معنای فراموش شدن، کیستی، واقعیت داشتن جهان خارجی همگی بدان وابسته است.
من ممکن است هم اکنون در تایپ این مطالب در حال دیدن رویا باشم و این جهان رویایی بیش نباشد.
حتی می توان قدم را فراتر گذاشت، من(کیستی ام) و جهان ممکن است در رویای پروانه ای وجود داشته باشم!
اما همچنان "من" دلالت کننده ی هستی و به عنوان تنها معتبرترین مفهوم شناخت، ضرورتا وجود دارد.
این توصیف بیولوژیکی و زیست شناسانه از ماجراست.
در این تراز گفتگو(شناخت شناسی بنیادین)، با محدودیت ها و پیش انگاشت های فراوانی دست به گریبان است که پیش تر اشاره ای کردم.
از دید منطق, زمانیکه کس به یاد نمیآورد "من" دارد پس این من بباید یک چیز نیازین و همیشهباشا نیست.
اینکه شما نگاه تجربی یا زیستشناسانه را نمیپسندید چون با نگرشهای دیگر همخوانی پیدا نمیکند از دید من
فرنود بسنده نیست که کنار گذاشته بشوند. من, کیستی و ... همه خود برآمدهی تجربه و اندیشه میباشند و در
روند شناختشناسی, اینکه «دریافت» و «شناخت» ما از «من» از چه خاستگاهی برخاستهاند تجربه و اندیشه را نمیتوان نادیده انگاشت.
مشکل اینجاست که شما با عینک تجربه گرایی اصرار دارید به شناخت شناسی آن هم در بنیادی ترین تراز آن بپردازید!
به همین خاطر اصل شناخت شناسی دکارت و سخنان مرا از پشت عینک تجربه گرایی و هیاهوی یافته های دانشیک مورد بررسی و توضیح قرار می دهید.
اساسا شناخت حاصل شده از تجربه، فقط در این جهان دارای اعتبار، آن هم در میان دیگر تجربیات است. وگرنه "تجربه" به خودی خود در برابر فاعل شناسا هیچ ارزش مستقل شناخت شناسی ندارد!
مگر جهانی دیگر هم داریم؟
همهی راهها از تجربه میگذرند و نمیتوان آنرا نادیده انگاشت!
مگر جهانی دیگر هم داریم؟ همهی راهها از تجربه میگذرند و نمیتوان آنرا نادیده انگاشت!
جهان های موازی رو مگه کسی دیده؟ مگه کسی قبلآ کهکشان های دور دست رو میدید؟ پس چیزی که دیده نشده وجودش منتفی نیست و به صورت امکان همیشه احتمال وجود داشتنش هست.
جهان های موازی رو مگه کسی دیده؟
مگه کسی قبلآ کهکشان های دور دست رو میدید؟
پس چیزی که دیده نشده وجودش منتفی نیست و به صورت امکان همیشه احتمال وجود داشتنش هست.
ایدهیِ جهانهای همراستا همزمان با نگرههای کوانتومی به میان آمد و راه هر دو از بیگمان از «تجربه» میگذرد.
در دست دیگر, اگر چیزی در ریاضیات ثابت شود بباید نمیگوید که هستی دارد, پس میبینید که همچنان واپسین پاسخ را «آروین» یا تجربه میدهد.
ایدهیِ جهانهای همراستا همزمان با نگرههای کوانتومی به میان آمد و راه هر دو از بیگمان از «تجربه» میگذرد.
در دست دیگر, اگر چیزی در ریاضیات ثابت شود بباید نمیگوید که هستی دارد, پس میبینید که همچنان واپسین پاسخ را «آروین» یا تجربه میدهد.
مخالفم. به نظر من همونجور که کانت میگه عقل بدون حس گنگ و حس بدون عقل توخالیه. تجربه پاسخ نهایی به کسی نمیده بلکه تجربه هم ارض عقل درستی و نادرستیه گزاره های ترکیبی رو از هم تمییز میده. یه مثال سادش تماشاچی صحنه شعبده بازیه،تماشاچی با این که به جز جادو جمبل چیزی رو آروین نمیکنه اما به واسطه معرفت پیشینی که از شعبده بازی بازی داره تشخیص دیگری درباره توانایی های شعبده باز میده در صورتی که چه بسا حتی یه بارم ترفندایی رو که شعبده بازا برای انجام تردستیاشون انجام میدن رو از قبل ندونه.
مخالفم.
به نظر من همونجور که کانت میگه عقل بدون حس گنگ و حس بدون عقل توخالیه.
تجربه پاسخ نهایی به کسی نمیده بلکه تجربه هم ارض عقل درستی و نادرستیه گزاره های ترکیبی رو از هم تمییز میده.
یه مثال سادش تماشاچی صحنه شعبده بازیه،تماشاچی با این که به جز جادو جمبل چیزی رو آروین نمیکنه اما به واسطه معرفت پیشینی که از شعبده بازی بازی داره تشخیص دیگری درباره توانایی های شعبده باز میده در صورتی که چه بسا حتی یه بارم ترفندایی رو که شعبده بازا برای انجام تردستیاشون انجام میدن رو از قبل ندونه.
شعبدهبازی آروین نیست, بساکه تنها دیدن است و درست از همانرو پذیرفته نمیشود که آروین یا تجربهیِ ما میگوید یک یک چیز نمیتواند همزمان دو جا باشد
و گرچه میبینیم شعبدهباز یک خرگوش را دو تا میکند, ولی باور نمیکنیم براستی دو تا کرده باشد. در دست دیگر, در تراز کوانتومی اینک دریافتهایم که یک
چیز همزمان میتواند دوجا هم باشد و ناچار از پذیرش آن میباشیم, گرچه با آروین روزانهیِ ما نیز همخوانی ندارد, ولی بجایش با آروین دانشیک ما دارد.
آروین یک فرایافت کلّیتر است و دریافت شما از تجربه گویا یک آمیزهای از "دیدن" و "شنیدن" و اینهاست, آروین به بازنمود داشتن یک پدیده در جهان گفته میشود که
به راههای گوناگون دریافتپذیر است, ولی تا زمانیکه از بازنمود یافت نشده باشد, نمونهوار تنها در "ریاضیات ناب" هستی داشته باشد, در حکم نبود است.
شعبدهبازی آروین نیست, بساکه تنها دیدن است و درست از همانرو پذیرفته نمیشود که آروین یا تجربهیِ ما میگوید یک یک چیز نمیتواند همزمان دو جا باشد و گرچه میبینیم شعبدهباز یک خرگوش را دو تا میکند, ولی باور نمیکنیم براستی دو تا کرده باشد. در دست دیگر, در تراز کوانتومی اینک دریافتهایم که یک چیز همزمان میتواند دوجا هم باشد و ناچار از پذیرش آن میباشیم, گرچه با آروین روزانهیِ ما نیز همخوانی ندارد, ولی بجایش با آروین دانشیک ما دارد.
آروین یک فرایافت کلّیتر است و دریافت شما از تجربه گویا یک آمیزهای از "دیدن" و "شنیدن" و اینهاست, آروین به بازنمود داشتن یک پدیده در جهان گفته میشود که به راههای گوناگون دریافتپذیر است, ولی تا زمانیکه از بازنمود یافت نشده باشد, نمونهوار تنها در "ریاضیات ناب" هستی داشته باشد, در حکم نبود است.
ببینید تو فرهنگ لعت آبادیس آروین اینطور تعریف شده:
امتحان و آزمایش و تجربه، آزموده و آزمایش شده - تجربه، آزمایش امتحان آزمون خب مگه آزمون و تجربه چیزی به جز دریافت نتایجیه که روی حواس پنجگانه ما تاثیر میذاره؟ چه فرقی بین آزمایشیه که شعبده باز انجام میده و نتیجش دوتا شدن خرگوشه و آزمایشیه که نتیجش به جوش اومدن آب تو دمای 100 درجس؟ شما گفتید دلیل اینکه ما دوتا شدن خرگوش رو نمیپذیریم اینه که قبلا تجربه کردیم خرگوش نمیتونه دوتا بشه درصورتی که این تجربه مربوط به خود ما اطرافیان یا طبیعت اطرافمون بوده نه در حضور یه شعبده باز که ادعای داشتن قدرت های ماورایی میکنه مسلما اینجا فاکتوری به اسم شعبده باز به تجربه های قبلی ما اضافه شده که شرایط کنونی رو با تجربه های پیشین ما متفاوت میکنه.
ببینید تو فرهنگ لعت آبادیس آروین اینطور تعریف شده:
امتحان و آزمایش و تجربه، آزموده و آزمایش شده - تجربه، آزمایش امتحان آزمون
خب مگه آزمون و تجربه چیزی به جز دریافت نتایجیه که روی حواس پنجگانه ما تاثیر میذاره؟ چه فرقی بین آزمایشیه که شعبده باز انجام میده و نتیجش دوتا شدن خرگوشه و آزمایشیه که نتیجش به جوش اومدن آب تو دمای 100 درجس؟
شما گفتید دلیل اینکه ما دوتا شدن خرگوش رو نمیپذیریم اینه که قبلا تجربه کردیم خرگوش نمیتونه دوتا بشه درصورتی که این تجربه مربوط به خود ما اطرافیان یا طبیعت اطرافمون بوده نه در حضور یه شعبده باز که ادعای داشتن قدرت های ماورایی میکنه مسلما اینجا فاکتوری به اسم شعبده باز به تجربه های قبلی ما اضافه شده که شرایط کنونی رو با تجربه های پیشین ما متفاوت میکنه.
واژهنامه که کار فلسفه را نمیکند. در فلسفه آروین به بازنمود داشتن پدیده میگویند, شعبدهباز تا زمانیکه کار او
تردستی باشد پذیرفتهست گرچه ندانیم چجوری, ولی زمانیکه ادعهای نیرونی فراطبیعی کرد کلاه ما توی هم میرود.
ریاضیات ناب هم ازینرو تا زمانیکه آروینپذیر نباشند نگرهی ناب به شمار میروند, نمونهوار اگر فیزیک
کوانتوم تنها در ریاضی به چشم میخورد آنگاه آروینپذیری نداشت و به کاری نمیاید, ولی زمانیکه بازنمود آن با
آزمایش دریافت میشود, آنگاه به دامنهی آروینپذیری میاید که همان واپسین پاسخ باشد.