من این باور را که اصول و احکام جهانشمول ِ ازلی و ابدی هست که میتوان دستگاههای عقیدتی را حول محور ایشان تشکیل داد و از طریق تلاش برای عینی کردن آن عقاید جهان بیرونی را با ایدهآلهای متصور در آن دستگاه عقیدتی مطابقت داد، «نگرش مذهبی» لقب میدهم و ادعا میکنم که اغلب مُدلهای اجتماعی، ایدئولوژیهای حاکم و حرکتهای فکری قرن بیست و یکم دارای درجاتی متفاوت از آن هستند.
«نگاه مذهبی» اصولا ربط چندانی به مذهب ندارد، بلکه بیشتر نوع برخورد با یک باور است. میان کسانی که به خدای «طبیعت» یا خدای «الله» باور دارند نمیتوان تفاوت چندانی قائل شد زیرا همهی آنها یکسان رفتار میکنند، و این نه ایدههاست که برای من اهمیتی دارد، که اعمال است.
هرگز در هیچکجای تاریخ به اندازه امروز و این جهان به اصطلاح «خرافهزدایی» شده اینهمه «امر مقدس» نداشتهایم، طبیعت مقدس است، زن مقدس است، کودکان مقدس هستند، جان انسانها مقدس است.. و این دیگر حتی یک تقدیس استعاری نیست، به معنای تحتالفظی کلمه خداسازی از چیزهای بسیار ابتدایی و دمدستی ِ اینجهانیست.
تفاوت میان خدامانند ِ مدرن، (هرچه میخواهد باشد)، با «خدا»ی جهان پیشامدرن در اینست که دومی به کسان امکان کافر شدن را میدهد، اما اولی خود را به عنوان ذات ِ بدیهی چیز جعل میکند که کفر به آن اصولا امکانپذیر نیست زیرا از نظر «منطقی» مقدس بودنش اثبات شده، او یک زنجیرهی استدلالی بیپایان برای «نگاه مذهبی» خود سرهم میکند که شما هرگز(بدون ماهها، شاید حتی سالها هزینهی وقت و مطالعهی آکادمیک پیرامون موضوع)قادر به بازشناسی درست آن نخواهید بود و در هزارتویی از جملات نیمخطی ِ از قبل آمادهی نرمالیزه شده از طریق تکرار، گم میشوید: «حقوق بشر»، «مردسالاری»، «برابری»...
هدف من از این نوشتهی کوتاه بیش از آنکه تاختن بر این مذاهب جدید باشد، اشارهای ضمنی به این حقیقت بود که خردگرایی در پایان به نوعی مذهب بسیار واپسگرا میانجامد، زیرا عینیت دائم به ابطال «خرد» و «منطق» میپردازد و خردگرا ناچار است برای مومن ماندن به اثر نجاتبخش خرد این تضاد مداوم و بیوقفه با عینیت را در ذهن خود به نحوی توجیه بکند. مجموعهی توجیهات خیلی خیلی سریعتر از آنچه تصور میکنیم، معمولا تا قبل از تولد بیست سالگی سوژهی مدرن از او مومنی پرداخته که هرگز در تقدس بُتهای خود تشکیک نمیکند.
جهان عینی مجموعهای از عناصر بسیار ساده است که در ترکیبی بسیار پیچیده با هم وارد کنش و واکنش میشوند، و منطق به عنوان یکی از مهمترین عناصر نقشی بسیار مهم و کلیدی در درک و فهم بهتر بسیاری رخدادها ایفا میکند، اما استفاده از آن به تنهایی برای درک حتی یک پدیدهی منفرد به نحوی دقیق و سالم میسر نیست، زیرا آن پدیده ممکن است تحت تاثیر عواطف یا غرایز (برای مثال) بوده باشد و صرف «غیرمنطقی» اعلام کردن آن و بحث را مختومه تلقی کردن به بنبست فکری بسیار ناجوری میانجامد که توصیف شد.
اگر برای رضای خدا آدم نمیکشیم، برای رضای آدمی این کار را میکنیم. تفاوت اینجاست که اشتهای خدا برای خون کفار سیراییپذیر است اما عطش خونخوار اینجهانی را پایانی بجز مرگ نیست.
سوژهی مدرنیته دائم در حال نمایش تعزیهای ظاهری و تحریر مرثیهای تقلبیست برای فروافتادن همه چیز ِ جامعهی مدنی به ورطهی «ابتذال». بر آدم هوشمند آشکار است که دلیل حقیقی دندان قروچهی او «محبوبیت» ابتذال رایج میان گله است. او با گسترهی ابتذال مشکل دارد نه با اصل آن.
بیزاری روشنفکر مدرن از «ابتذال» جامعهی مدنی درست از جنس ِ نالههای خصمانهی اکبر آقا صاحب ساندویچی ِ زیرپلهای محل است از موفقیت مکدونالد. او میداند که هر دو کالا به یک اندازه درونتهی، آدمکُش و فاقد ارزش غذایی معناداری هستند، اینست که از موفقیت بیشتر دومی به خشم میآید.
مشکل آن اینست که طبق معمول زیادی خوشباورانه است. میل را نه میتوان ارضاء کرد و نه میتوان نابود کرد، و نه حتی میتوان به طرزی معنادار آنرا تحت کنترل درآورد، میل را تنها میتوان از صورتی به صورت دیگری بدل کرد. قدمای ما به این میگفتند «نفس سرکش» و «طمع سیریناپذیر»... روانکاوی کاشف رانهای در انسان بود که تحریک میل تا سرحد بدل شدن آن به درد را «ژوییسانس» نامگذاری کرد.
مسأله حداکثری کردن تذلذ نیست، مسأله حداقلی کردن ژوییسانس است، مسأله پُر کردن لیوان نیست، جلوگیری از لبریز شدن آنست. و برای این منظور ما دو راه داریم: رها کردن تمام افسارهای پابند ِ میل و آزادی مطلق آن(=خودویرانگری)، هزار بند جدید و «انتزاعی» و غیرضروری به پای آن بستن و نبش قبر خدا و پرهیزگاری مطلق(«دگرویرانگری»؟). اولی از طریق حرکت مداوم ابژهی میل(دادن حق انتخاب به آن برای ارضاء نشدن)آنرا زنده نگه میدارد و دومی از طریق سلب اجازهی تکان خوردن از میل ابژهی واحد آن را «مقدس» و تا قدری دستنیافتنی میکند که شما تلاش برای بدست آوردن آنرا رها نمیکنید، اما در عین حال هرگز هم حقیقتا به آن نمیرسید.
اگر خانواده، کشور و کیستی خودتان را «تحمیلی» میبینید و از این بابت در عذاب هستید، خبر بد برای شما اینست که نه تحمیل کذایی، که چیز دیگری باعث بیزاری و پیرو آن فلاکت شماست. زیباترین، گرامیترین، ارزشمندترین و برجستهترین داشتههای ما در این عالم به ما تحمیل شدهاند، اینکه از آنها بیزارید نه بدلیل ذات تحمیلشدهی آنها که بدلیل کیفیت و کمیت نامطلوبشان است.
کسی که خردورزی، آزادی، ثروت، علماندوزی و... را «هدف» میگیرد وقتی به آنها رسید نمیداند که با ایشان چه بکند. مثلا شخص لیبرال اگر به ازادی رسید میخواهد با آن چه بکند؟!
احساس بیچارگی به معنای تحتالفظی کلمه میکنید نه بدلیل «کمبود آگاهی» که بدلیل نبود مقصود عینی در زندگی روزمرهتان، نبود دیگری بزرگی که پدروار به شما راه اندیشیدن و عمل کردن را فرمان بدهد و شما فرزندوار از او پیروی بکنید. احساس کرختی و درخودماندگی و «تحمیل مطلق»ی که در جهان یافتهاید نه خاصیت ذاتی اشیاء که نظم کنونی ِ آنهاست، و نتیجهی مستقیم تلاش برای یافتن زنجیرهی استدلالی پنهان در پس هر نوعی از موجودیت، که عارضهی بیماری مدرنیته است. خردگرایی نه درمان بیماری شما، که خود بیماریست!
نادانی، فرمانبرداری، سکوت، محدودیت، تسلیم، احترام و سلسلهمراتب قادر هستند شرارت انسانی را تضعیف و نیکسرشتی انسانی را تقویت بکنند، دانایی، فردیت، به سخن درآوردن اندیشه، آزادی، سرپیچی، گفتمان و برابری به همین کویر بیآب و علف اجتماعی و تودهی بیحالت انسانی وارفته و واداده منتهی میشوند. سوژهی از هم گسستهی آواره در پی ذرهای احساس یقین و تعلق با یک فردیت بادشدهی کاذب که هیچ نمود عینی برای آن متصور نیست، این است دستاورد غایی خردگرایی!
من نمیگویم راه شما به برونرفت از بندگی نمیانجامد، میگویم بندگی تنها راه پیموده و آزمودهی سعادت است، و برونرفت از بندگی برای چیزی مقدس همچون خدا ما را به بردگی برای چیزهای دمدستی و پیشپا افتاده انداخت. ما ایدهی خدا را پائین کشیدیم و بتی به مراتب از آن پستتر را جایگزین آن کردیم.
این استدلال هدانیستی که سرکوب مایهی افراط است امروز بینهایت درست به نظر میرسد، ولی نه آنچنان که هدانیست دلش میخواست. سرکوب مایهی پیدایش میل است، سرکوب زیادی مایهی افراط در آن، عدم سرکوب و «آزادی» اما باعث محو شدن اشتیاق میشود.
وقتی نُرم ِ اجتماعی اینست که «لذت ببر»، لذت بردن غیرممکن میشود.
نمود عینی و اجتماعی فردیت است که تعالی یا زوال آنرا محک میزند. فردیت محصور در پستوی خانهی شخصی تنها روشیست برای خودفریبی. لیبرال دموکرات دیوار انزوایی به دور «منیت» خود میکشد و گمان میکند «من» ِ زندانی در پستو نوعی از فردیت متعالیست. نه فقط نمود تعالی فردی، که حتی شکلگیری و امکانپذیری آن در گرو ارتباط رودرو با جمع است.
میان «درک فلسفی» و «سبک زندگی» تفاوت هست، هدانیسم باید سبک زندگی شما باشد نه آرمان فلسفی شما. به عبارتی دیگر: مثل کاپیتالیست زندگی کن، مثل فاشیست بیاندیش، مثل کمونیست حرف بزن و مثل آنارشیست سکس داشته باش!
«ابلهنمایی» روش محبوب ابله است برای تمارض به هوشمندی. او گمان میکند اگر خود را ابله جا بزند همه گمان میکنند که لابد «واقعا» ابله نیست بلکه فقط دارد «ادای» آنرا در میآورد. یکی از علائم خرفتی همینست که آدم خرفت معمولا به بازخورد بیرونی آنچه انجام میدهد توجهی ندارد و یک عمل بینتیجه را صرفا بدلیل اینکه باور دارد به او هویتی بازشناختنی میدهد تکرار میکند.
میل به جلب توجه را بیولوژیست توجیه میکند از طریق اینکه انسان نادیده گرفته شده در تاریخ فرگشت ما انسان مرده محسوب میشده، من آنرا توجیه میکند با طرح اینکه ابژهی نگاه دیگران بودن به تثبیت عینیت ما میانجامد و ... خلاصه هرکس نظری دربارهی دلیل آن دارد اما هیچکس به عمق نیاز وجودشناختی بشر مدرن برای آن نمیپردازد. اینست میزان نیازی که انسان مدرن به دیده شدن، به جدا شدن از گلهی بیشکل و حالت انسانی دارد:
جالب است که انسان بدوی از زخمزنی بر بدن خود به جهت تعلق به گروه و اعلام عضویت خود در انجمن قومی و گاهی اعلام جایگاه خود در آن انجمن بهره میبرد، اما انسان مدرن از همان عمل برای استقلال از جمع و اعلام فردیت خود.
جلب توجه، یا اشتیاق برای دیده شدن بدلیل آنست که جلب عنایت دیگران در ما احساس مهم بودن یا جزئی از گروه بودن را پدید میآورد و در پایان روز همهی آنچه ما میخواهیم همینست که به بازی گرفته بشویم. زخم زدن بر بدن به نوعی اعلام «استقلال» روانی از جمع و هزینهای است که مرد خودفریب خرج نمود عینی ادعای ذهنی خود مبنی بر «استقلال از تائید بیرونی» میکند.
غرض از نوشتن اینها، این بود که بگویم «ترول» هم در واقع روشیست مشابه همان زخمزنی. ابلهنمایی تنها روش آدمیست که میداند تحت هیچ شرایطی چنانکه هست پذیرفته نخواهد شد، اینست که با تحمیل وجود خود به جمعی که او را بازپس زده از آن انتقام میگیرد. اینترنت انباشته است از این آدمها چون در دورانی زندگی میکنیم که از یک سو همه توقع دارند «جزو» گروه باشند، یعنی عضویت در نهادهای اجتماعی را نه فقط حق خود که اساسا دلیل وجودی خود میدانند، و از سوی دیگر تقریبا تمام همبودهای برجسته جامعه به شدت انحصارطلب هستند و هیچکس بجز یک عده آدم نخبهی درجه یک را به خود راه نمیدهند، اگرنه دیگر برجسته نبودند!
اینست که سوژهی مدرن دائم احساس «جا ماندگی» و «به بازی گرفته نشدن» و «تیپا خوردن» میکند و به محض آنکه جمعی را مییابد که به هر نحوی، ذرهای او را به یاد ِ آن نهادهای انحصارطلب ِ نخبهگرا میاندازد کمر به برهم زدن آن از طریق «ترول» میکند. اینجا بحثی به راه افتاده؟ خرابش کنیم. آنجا دو نفر دارند با هم گپ میزنند؟ برویم به آنها بخندیم. بهمان جا یک نفر به خودش اجازه داده لحظهای جدی بشود و در این عالم دلقکسالار حرف جدی بزند؟ واویلا!
اگر آسیبشناسی من از ترولیسم درست باشد، راه درمان آن بسیار ساده است: نادیده گرفتن آنها تا سرحد ایجاد شک اگزیستانسیالیستی در آنها که «آیا من اصلا وجود دارم؟» و «نکند پستم را ندیدهاند؟». من خاطرم هست مزدک با همین ترفند نادیده گرفتن مداوم + تکهپرانی فصلی دو کاربر «ارژنگ» و «زیبا» را که مناقشهدوست و جدلگرا و اندکی «ترولباز» بودند به ورطهای انداخت که فونتهای رنگی و بزرگ و خندهآور اتخاذ میکردند برای دیده شدن!
میل به جلب توجه را بیولوژیست توجیه میکند از طریق اینکه انسان نادیده گرفته شده در تاریخ فرگشت ما انسان مرده محسوب میشده، من آنرا توجیه میکند با طرح اینکه ابژهی نگاه دیگران بودن به تثبیت عینیت ما میانجامد و ... خلاصه هرکس نظری دربارهی دلیل آن دارد اما هیچکس به عمق نیاز وجودشناختی بشر مدرن برای آن نمیپردازد. اینست میزان نیازی که انسان مدرن به دیده شدن، به جدا شدن از گلهی بیشکل و حالت انسانی دارد:
اگر آسیبشناسی من از ترولیسم درست باشد، راه درمان آن بسیار ساده است: نادیده گرفتن آنها تا سرحد ایجاد شک اگزیستانسیالیستی در آنها که «آیا من اصلا وجود دارم؟» و «نکند پستم را ندیدهاند؟». من خاطرم هست مزدک با همین ترفند نادیده گرفتن مداوم + تکهپرانی فصلی دو کاربر «ارژنگ» و «زیبا» را که مناقشهدوست و جدلگرا و اندکی «ترولباز» بودند به ورطهای انداخت که فونتهای رنگی و بزرگ و خندهآور اتخاذ میکردند برای دیده شدن! 😬
اصولا هر آدمی که اندکی علاقه به ارتباط با دیگران داشته باشه رو میشه با بی توجهی آزار داد(تقریبا همه آدم ها!) ترول هم که یجورایی شیفته توجه منفی هست پاشنه آشیلش همینجاست.
خب طبق توصیه خودت صرفا نظرم رو میگم و انتظار جواب ندارم.
🌺
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برای خودمان آرام نشسته بودیم و در اوهام آزادیخواهی و برابریطلبی و انساندوستی و فردیتطلبی و بیخدایی و خردگرایی و آنارشیستی غوطه میخوردیم، کارل اشمیت از راه رسید و از ما سلطه جوی ِ شیفتهی سلسلهمراتب ِ میزانتروپ ِ فردیتستیز ِ خداباور ِ خردستیز ِ فاشیست آفرید!
برای خودمان آرام نشسته بودیم و در اوهام آزادیخواهی و برابریطلبی و انساندوستی و فردیتطلبی و بیخدایی و خردگرایی و آنارشیستی غوطه میخوردیم، کارل اشمیت از راه رسید و از ما سلطه جوی ِ شیفتهی سلسلهمراتب ِ میزانتروپ ِ فردیتستیز ِ خداباور ِ خردستیز ِ فاشیست آفرید!
داشتیم زندگیمان را میکردیم.. 😞
خوب شد گفتی کنجکاو بودم بدونم عامل بیرونی داشته یا یهویی و الکی اینطور شدی:)) آه خیلی خوش خیال بودی،فقط برات پرده رو کنار زده تا خودت رو یه جور دیگه ببینی من که همینجور میدیدمت☺️ +لزومی نداره تضاد ها رو "حل" کنی;)
برای خودمان آرام نشسته بودیم و در اوهام آزادیخواهی و برابریطلبی و انساندوستی و فردیتطلبی و بیخدایی و خردگرایی و آنارشیستی غوطه میخوردیم، کارل اشمیت از راه رسید و از ما سلطه جوی ِ شیفتهی سلسلهمراتب ِ میزانتروپ ِ فردیتستیز ِ خداباور ِ خردستیز ِ فاشیست آفرید!
سلطهجو در این معنی که اکنون به باور من قدرتمند چنان است اغلب بدلیل شایستگی خود و ضعیف اغلب چنان است بدلیل عدم شایستگی خود. خواهان سلسلهمراتب در این معنی که اکنون به باور من تنها راه رسیدن به موقعیتی که در آن سوژه احساس از خودبیگانگی نمیکند جایگاهی ازلی و ابدی و غیرقابل تغییر و تحمیل شده از بیرون است. میزانتروپ در این معنی که اکنون میبینم مردان حقیقتا برابر با زنان شدهاند، با این تفاوت که زنان دلیل و توجیهی قابل درک برای خرفتی خود دارند.
فردیت ستیز از این منظر که تمدن بشری مدیون عبور از فردیت میلیاردها انسان از من شجاعتر، باهوشتر و برجستهتر است. فردیت جایگاه خود را دارد: خانواده>جامعه>فرد.
خداباور از این نظر که «ایده»ی خدا تنها هدف والای انسانیست و بدون آن ما همه سرگردانیم. خردستیز از آنجاکه خرد هرگز خدای بندهنوازی نبود. فاشیست هم از نظر که امروز حوزهی بایستهی نفوذ قدرت دولت و امر سیاسی را نامحدود میدانم....
اینکه شوالیه با بیرحمی متلک میپراند «از اولش همین بودی» را میتوان بر طفولیت او بخشید، اما صادقانه واقعیت ماجرا اینست که من سالها به راستی مومن بودم. منِ بیست ساله قطعا من ِ سی ساله را میگذاشت سینهی دیوار!
کسی که خردورزی، آزادی، ثروت، علماندوزی و... را «هدف» میگیرد وقتی به آنها رسید نمیداند که با ایشان چه بکند. مثلا شخص لیبرال اگر به ازادی رسید میخواهد با آن چه بکند؟!
اگر بپذیریم که سوسیالیسم در پایان نوعی مانیفست بر پاد زورمند در دادخواهی از ضعیف است، فاشیسم میتواند تجلی و تجسد ضد آن، یعنی ستایش قدرت و اعلام بیزاری از ضعف باشد. لیبرالیسم تلاشیست در جهت یافتن زمینهای مشترک میان اینها، از طریق سرکوب قدرت و ضعف در ابعاد ماوراء عقلی آن برای حفظ سبک زندگی و عادات طبقهی متوسط.
لیبرالیسم به نوعی تقدیس میانهحالیست.
آنارشیسم فرزند ِ عقبماندهی خانواده است که به هنگام به سیخ کشیدن و کباب کردن هر آنچه در این جهان مقدس و زیباست، او را در پستو پنهان میکنند مبادا آبروی خانواده را ببرد! شما تا ژستهای درونتهی و برآمده از اشتیاق سوژه به جذب پرستیژ را جدی نگرفته باشید آنارشیست نمیشوید.
شاید به همین دلیل است که در ذهن ِ ظریف لیبرال دموکرات میان فاشیست و سوسیالیست تفاوت چندانی نیست و هر دو را از یک قماش میبیند؟ به رغم تفاوتهایی که دارند، چپ و راست هر دو به یک اندازه از میانهحالی لیبرالی بیزارند.
«مشروعیت قدرت آیا از خداست؟ یا از مردم؟ از متخصصان؟ یا از عوام؟»..
یک مورد کلاسیک از فریب مخاطب از طریق تغییر پرسشی که قادر به پاسخ آن نیستید به پرسشی جدید که با ارائهی گزینههای به ظاهر متضاد. دموکرات هرگز نمیفهمد که مشروعیت قدرت نه برآمده از منشاء آن، که وابسته است به نتایج و مقاصد آن: در مرحلهی ثانویه اهمیت است که قدرت از کجا میآید، مهمتر اینست که آن قدرت برای چه منظوری مورد استفاده قرار میگیرد.
من از فاشیسم بیزارم آن لحظه که به نفی وجودشناختی ضعیف و فقیر و زشت میپردازد. اینها ذرهای با سبکشناسی دوالیستی آشنایی ندارند اگرنه میفهمیدند در غیاب ضعف و فقر و بلاهت و زشتی، قدرت و ثروت و دانایی و زیبایی بیمعنا میشدند. هر موجودی، هر اندازه سخیف و چندش آور در جای خود زیباترین آفریدهی جهان است، برهم خوردن نظم چینش اجتماعیست که مایهی تضاد آخرالزمانی میان عناصر سازندهی یک جامعه میشود.
کسانی که از سرنوشت شوم و خونبار فاشیسم و کمونیسم برای دفاع از باستگی دموکراسی استفاده میکنند منرا به خنده میاندازند. هم فاشیسم و هم کمونیسم در اشکال تاریخی خود چیزی بجز عینیترین تجلیهای متصور از ارادهی عمومی مردم آن کشورها نبودند! 😏
در نتیجهی چنان تجربیات دموکراتیک خونباری، موضوعیت دارد طرح این ادعا که مرد دموکرات امروز نه روحیهی دموکراتیک که حکومت قانون منتج از آن را میستاید. و این حقیقت دارد که سوژهی دموکرات بیش از دو برابر حلالزادهی خود، یعنی انسان ِ تحت کمونیسم یا فاشیسم به پیروی ِ داوطلبانه از قانون روز تن در میدهد(توهم آزادی از او برهی فرمانبرداری میسازد که هرگز آن آزادی را به نحوی معنادار به چالش نمیکشد و به آزمایش نمیگذارد).
اما آنچه مرد دموکرات نمیبیند اینست که حکومت قانون در شرایطی پسندیدنیست که ما درحال مراقبت از چیزی ارزشمند هستیم. اینجا باز هدف و وسیله اشتباه گرفته شدهاند، دموکراسی مدرن دژی مستحکم است برای دفاع از یک فضای خالی وسط بیابانی بیآب و علف.
در دو طرف ِ پایانی ِ خطکش سیاسی گروهها میدانند که بدون سرکوب خونین جناح متقابل رستگاری ممکن نیست. فاشیست میداند که بدون راه انداختن جوی خون ِ «کمونیست خودفروخته» و «خارجیهای کثیف» آن یکپارچگی و هماهنگی ارتشوار ملتی قدرتمند و متحد که مطلوب اوست میسر نخواهد بود، کمونیست هم میداند که بدون سرکوب صفوف منسجم «دشمنان خلق» و اعدام انقلابی «مزدوران رژیم سابق» و «نیروهای ارتجاعی» که پس از انقلاب از سرمشق حزب مرکزی پیروی نمیکنند، رسیدن به «مرحلهی نهایی» و «جامعهی برابر» ممکن نیست.
در این میان تنها کسی که در هذیان تبآلود خود گمان میکند زندگی زیر یک سقف مشترک با اینهمه نیروهای متضاد میتواند شرایطی ایدهآل و سازنده، یا از آنهم بامزهتر مطلوب باشد مرد دموکرات است! او امیدوار است که این تضادها به نحوی هگلی یکدیگر را خنثی بکنند، اتفاقی که میافتد اما اینست که سوژهی تحت دموکراسی تبدیل به انسانی ذاتا اسکیزوفرونیک میشود که عینیت زندگی خود را هرگز حقیقی نمیبیند. حقیقت قرار است در آیندهای نامعلوم اتفاق بیافتد که او سرانجام به آرمانهای خود میرسد. دموکراسی با جا زدن خود به عنوان «راه» گذار به آن ایدهآلها امکان زندگی با آرمانهایتان را از شما میگیرد.
اینکه امروز ما شاهدِ تمدنِ درخشانِ بشری هستیم، اگر به اعترافِ شما حاصلِ فدا شدنِ فردیتِ افرادِ بسیار باهوشتر، شجاعتر و برجستهتر از شما نمیبود چطور میبود؟
۱. امروز دستکم سیصد سال است که ما شاهد سقوط تمدن بشری هستیم. ۲. تمدن بشری «حاصل» عوامل بسیاریست، بقای خود را مدیون فردیتستیزی و جمعگراییست. ۳. در پاسخ به سوال اصلی شما: باز هم اهمیتی نداشت در آنصورت من باید برای اعتلای آن جمع اقدام به فداکاری میکردم تا جایگاه آنرا به هر اندازه که میتوانم ارتقاء بدهم. این موضع را تشریح کردن واقعا دشوار است. یک مثال: «تنها راه دفاع از انسانیت، سلب حق انتخاب از انسان است». ارتباط میان فرد و جمع هم دقیقا مشابه همین ارتباط میان انسان و انسانیت است. ۴. مسئله در پایان کار اینست که آیا ما فردیت «مستقل» میخواهیم یا فردیت «متعالی» زیرا ایندو با یکدیگر در تعارض قرار میگیرند، چنانکه فردیت مستقل از مواجهه با عینیت میگریزد(زیرا دلیلی برای آن ندارد، از آن مستقل است)و فردیت متعالی عامدانه راه خود را کج میکند تا با آن روبرو بشود.
Dariush
دوم؛ اخلاقِ فایدهگرایانه؟
نه، یک مُدل دستگاه اخلاقی ِ مبتنی بر حرکت مداوم در جهت یک هدف مشترک. ببینید جهانبینی کنونی من چنین است: ما، انسانهای عضو یک جامعه هدفی والا برمیگزینیم، و در راه رسیدن به آن هدف از هیچ فداکاری و پایمردی فروگذار نیستیم. فردیت، رفاه، آزادی... اینها همگی در تناسب با این هدف معنا پیدا میکنند و در صورت هرگونه تعارضی با آن بیرحمانه و بلادرنگ به حداقل متصور و ممکن تقلیل داده میشوند.
این اولا مخالفتیست آشکار با جامعهی بیهدف ِ لیبرالدموکرات، که در آن فردیتهای بادشدهی انگلصفت بیهیچ نمود عینی برای نارسیسیسم کلینیکی خود اینسو و آنسو میچرند. ثانیا اما مخالفتی کمتر آشکار است با بیهدفی عمومی یک جامعهی مدرن فارغ از سیستم سیاسی حاکم بر آن، اینکه حتی جوامع مدرن «هدفمند» و «ایدئولوژیک» هم باز در یک تعلیق مداوم به سر میبرند، موقعیتی که «قرار» است به آن برسند.
دلیل من برای الزام به این هدفمندی اینست که جامعهی هدفمند فاقد شکاف و تضاد ذاتیست که جامعهی بیهدف به ان دچارست. شما اگر یک کتاب تاریخی دربارهی جامعهی فئودالی ژاپن بردارید و شروع به خواندن آن بکنید کوچکترین اثری از «تضاد طبقاتی» مارکسیستی برای مثال در آن نمیبینید، زیرا همهی اجزای جامعه همچون اعضای بدنی هستند که کارکرد و استفادهی خودشان را دارند، هر کدام به نحوی در جای خودشان در حال کمک به جامعه هستند و در پایان روز هیچکدام قابل جایگزینی با دیگری نیستند. نقش ِ شما در یک جهان سنتی نقشیست الهام شده از سوی پروردگار و نمایندهی زمینی او پادشاه که به چالش کشیدن آن هرگز ممکن نیست، اینست که شما به معنای تحتالفظی کلمه چارهای بجز خو گرفتن به آن ندارید، همه چیز شما مثل خانوادهتان است که هرچه باشند سرانجام آنها را میپذیرید.
سوسیالیسم و فاشیسم هر دو تمناهایی هستند برای بازگشت به آن اتحاد بینظیر پیشامدرن میان عناصر گوناگون جامعه، سوسیالیست گمان میکند اگر «تضاد طبقاتی» را برطرف بکند آن اتحاد میسر میشود و فاشیست گمان میکند اگر آن عناصر نامطلوب خارجی را حذف بکند آنوقت به راستی ملتی واحد و متحد پدید خواهد آمد. واقعیت اینست که هر دو بر خطا هستند، مسئله اصلی در پایان روز انتخاب است و اینکه تنها راه پدید آوردن احساس تعلق در سوژه اینست که حق انتخاب او را علنا و رسما از او بگیرید.
بنگرید به جامعهی ایران امروز، دولتی فاسد در آن حاکم است که هر کس میتواند اشتباهات خود را بر سرش آوار بکند و آنرا مسئول ناتواناییها و کمبودهای خود جلوه بدهد. انسان خوشبخت است تا آن لحظه که میتواند فلاکت خود را به گردن دیگران بیاندازد. بیماری مدرن اما لحظهای واگیر میشود که بشر دچار این توهم میشود که میتوان فلاکت را ریشهکن کرد. نه جلوههای فلاکت، مثل فقر یا بیماری، بلکه اصل آنرا..! سرکوب که برطرف بشود نیاز روانی انسان به آن جایی نمیرود، تبدیل به خودقربانیانگاری ِ پاتولوژیک ِ میشود، سرکوبگر مجازی و خیالی و رویایی جای خالی و دردناک سرکوبگر حقیقی را پُر میکند و گلهی چندشآور انسانی سرگردان به امید یافتن شبان، درپی هر گرگی روانه میشوند.
کجا فردیت وارد تصویر میشود؟ آنجاکه ما برای لحظهای آسودن از این درد بیچوپانی به خودفریبی فلسفی روی میآوریم. زیرا فرد بدون تجلی عینی خود در میان افراد دیگر هیچ معنای مشخصی ندارد و زمانی که جمع انسانی افراد چنین از هم پاشیده و درهم تنیده است صحبت کردن از جزء مثل آنست که در حال غرق شدن وسط اقیانوس شروع به شعر خواندن بکنید، چنگ زدن به چیزی زیبا شما را از غرق شدن نجات نخواهد داد.
(خلاصه: اخلاقیات ذاتباور تضادی با این عقاید ندارد).
من امیدوارم به زودی بتوانیم روی این چیزهایی که آنجا مینویسید بحث بکنیم، چرا که شدیدا وسوسهبرانگیزند.
هرگز رخ نخواهد داد! الان هم فقط چون میدانم نیستید و هنگامی که برگشتید یحتمل من اینجا نخواهم بود دارم «پاسخ» میدهم زیرا «بحث» هم یکی دیگر از آن روشهای خودفریبیست که ما را از اندیشیدن باز میدارد. شما دائم باید راجع به این و آن یک «نظر» بدهید، اینست که هیچوقت فرصت به راستی اندیشیدن به آن دیدگاهها را پیدا نمیکنید و هر آنچه در نظر اول منطقی/عادلانه/آزادمنشانه/انساندوستانه به چشم آمد را طوطیوار تکرار میکنید. گفتگو به نوعی در وادی «عقل سلیم» رخ میدهد، الان اگر از من بپرسید بزرگترین اندیشمند تاریخ به نظرتان که بوده میگویم محمد غزالی، خودتان بخوانید تا آخرش را!
تنها روش ممکن برای تامل آنست که شما هم به مانند من پنجرهای به ذهن خودتان بگشایید و پیرامون موضوعات مشابه اگر مایل هستید به گمانه زنی بپردازید.
Dariush
سوم؛ هدانیسم/نیهلیسم + ضدفردیتگرایی؟!
ببینید، دیگران هم مرا متهم به تناقضگویی در رابطه با نقد و تعریف از «بازی» میکردند. این تناقض در اندیشه نیست، تناقض در سبک زندگی و اندیشه است. منهم در این جهان زندگی میکنم و برای احساس کرختی موقت چارهای بجز آموختن قوانین بازی مُد روز ندارم، زیرا یکی دیگر از نشانگان سرکوب مدرن آنست که ابتدا طعم گزنده و تلخ استقلال از جمع را حقیقتا به شما نشان میدهد پس از آن و تنها پس از آن، با اطمینان از اینکه از هراس دوباره قرار گرفتن در برزخ انزوای فکری و روانی مطلقی که «فردیت مستقل» به همراه میآورد حاضر به پذیرفتن هر خفتی هستید، به شما «حق انتخاب» میدهد. منهم علاقمندم به زنده ماندن و زندگی کردن، اینست که فعلا تا اطلاع ثانوی با ماکیاوولیسم زندگی را میچرخانم و با هدانیسم خود-درمانی میکنم.. اما تردید نداشته باشید که به محض برخاستن نخستین نشانههای خیزش دوبارهی خلافت اسلامی خودم را به عنوان مفسد فیالارض به اولین قاضی شرع معرفی میکنم برای گردن زده شدن! 😓
تا لحظهای که هر کشف علمی گاهی دیگر در جهت درک قدرت پروردگار و عظمت حکمت او و قدرشناسی بهتر از زیباییهای آفرینش او بود، میشد در معنای فلسفی ادعا کرد «پیشرفت علمی» رخ داده. پس از آن اما، هر اکتشاف جدیدی تنها یک فکت است در اقیانوسی بیشکل و حالت از فکتهای دیگر.
«پیشرفت» حرکت مستمر یا منقطع به سوی هدفی والاتر یا جلوتر است، انبساط بیسرانجام در هر سو «پیشرفت» نیست، گسترش است.علم طی سیصد گذشته ذرهای پیشرفت نکرده، فقط در همه جهت منبسط شده.
پرسش بنیادین مذهب «برای چه» است، پرسش بنیادین علم «چگونه». دلیل آنکه هنوز پس از آشکار شدن متدولوژیک چگونگی شکلگیری جهان مومن و دیندار یافت میشود آنست که اینها از آغاز عنایتشان به «برای چه»ی خلقت بوده، چگونهی آن در مرحلهی دوم اهمیت قرار میگرفته. دانش نه فقط پاسخی برای آن پرسش مذهبی ندارد، این ناتوانی خود را با بیمسئولیتی شگفتانگیزی چنین توجیه میکند که اساسا سوال برای چه از بنیان اشتباه است.
مذهبگریزی مدرن نه برآمده از درک مهمل بودن مذهب، که برآمده از بیاشتیاقی سوژهی مدرن به گردن نهادن به محدودیتهای آن است، مهمل بودن مذهب بهانه است. مسئولیت اخلاقیست که دینستیز قصد رهایی از آنرا دارد، نقد خرافههای دینی روشیست برای توجیه این.