جستار ِ سنتی من در انجمنهای گوناگون!
هدف من از آغاز این تاپیک منسجمتر نوشتن ِ اندیشههایی بود که ماههاست ذهن مرا به خود مشغول کرده اما بدلیل پیچدگی یا کندذهنی ناشی از همنشین بد فرصت و توان پختن آنها را هرگز نمییابم. این «اندیشهها»، بسیار بعید است شایستگی چنین نامی داشته باشند، اما نمیتوان مطمئن بود بجز از طریق تحریر و به داوری عموم گذاشتن ایشان. از آنجاکه اینها «افکار» من هستند نه «نظرات» من، علاقهای به بحث دربارهی آنها ندارم، بلکه بیشتر دوست دارم نظر دیگران را دربارهی ایشان بدانم، پس اگر چیزی نوشته شد که نظری پیرامون آن داشتید بیچشمداشت ِ پاسخ گرفتن و گفتگو آن نظر را بیان بکنید، من قطعا و به معنی تحتالفظی واژه از آن نظر استفاده خواهم کرد.
پراکندهنویسی
مرد مدرن در این خودستایی بیمارگون که از جمله اوهام تولیدی آن این تصور است که نظرات او ارزش خوانده شدن، عقاید او ارزش مطرح شدن و سخن او ارزش شنیده شدن دارد، یکتا و بیهمتاست. «اوه من اگر زحمت نوشتن میکشم حداقل کاری که گله میتواند بکند خواندن نظرات منست».
به نظر میرسد که او دائم فراموش میکند چه مایه مضحک و خندهآور و حتی چه بسی عجیب است که آدمی در حد و اندازههای وی اساساً حق قلم به دست گرفتن و نوشتن در فضای عمومی پیدا کرده. یادآوری اینکه
اگر هنوز قلم و کاغذ نایاب و ارزشمند بود، امثال ما هرگز حق دست زدن به آنها را پیدا نمیکردیم برای مبارزه با مواقعی که فردیت تحت هجمهی محتاج به تائید بیرونی ما شروع به نعره زدن میکند ابزاری بسیار موثر است.
دو سوم کتابهایی که من در این سالها خریدهایم توهینی بودهاند به اسم «نوشته».
امتیاز خارقالعادهی زندگی در جامعهی مدرن آنست که مهملات ما توسط دیگران خوانده میشوند!
شخص غافل گمان میکند که درستنمایی سیاسی برآمده از اشتیاق به روشنفکرنمایی یا خودنمایی فکریست، این از اساس اشتباه است! جامعهی مدرن در ساختار چنان شکننده و در برنهادههای تئوریک خود چندان ضعیف است که به راستی تاب دوام آوردن زیر آماج نقد رها را ندارد. تنش ِ ذاتی میان عناصر متضاد، ناهمگن و عجیبالخقهی جامعهی مدرن به اندازهی کافی شدید هست و اهدای حق بیان به راستی آزاد به عقاید به راستی متضاد به از هم پاشیدن آن منجر میشود.
Ouroborosاگر هنوز قلم و کاغذ نایاب و ارزشمند بود، امثال ما هرگز حق دست زدن به آنها را پیدا نمیکردیم برای مبارزه با مواقعی که فردیت تحت هجمهی محتاج به تائید بیرونی ما شروع به نعره زدن میکند ابزاری بسیار موثر است.
🌺😏👏
تراوش فکری جالبیست...
اما از آنجاییکه گویا نمی توان انتظار دفاع و در پی آن گفتگوی جدی را داشت؛ بهتر است زمان خود را برای آمادگی بیشتر جهت ستیزی جذاب تر با شما صرف کنم!
(شکست تحقیرآمیزم در کارزار شترنگ، هرگز فراموش نخواهد شد!)
و البته این نوشتار، نقدی بر اساسِ فلسفه ی این جستار است. آنجا که آموختن بدون گفتگوی نقادانه و دیالکتیک، چندان استوار و ریشه دار نخواهد بود.
Rationalistو البته این نوشتار، نقدی بر اساسِ فلسفه ی این جستار است. آنجا که آموختن بدون گفتگوی نقادانه و دیالکتیک، چندان استوار و ریشه دار نخواهد بود.
اینکه گفتم از ارزشمندی این اندیشهها بیخبرم شکستهنفسی کاذب نبود، صادقانه به این موضوع مشکوکم، و اظهار نظر خوانندهی جستار تنها راه اثبات یا ابطال این شک. شاید حالت مکتوب این افکار حالت «گزینگویه» پیدا بکند، بدانید که چنین نیست و این تنها روش موجود است برای بیان موضوعی که ذهنم را درگیر کرده اما تا اطلاع ثانوی چیز بیشتری برای گفتن دربارهی آن نداشتهام، دلیل من برای امتناع از گفتگو نیز همینست.
طبق تعریف، ثروت زمانی تبدیل به سرمایه میشود که برای تولید ثروت بیشتر به کار گرفته میشود.
تفاوت میان مرد ثروتمند و اشرافزاده آنجاست که اولی از ثروت خود برای تولید ثروت بیشتر بهره میبرد، دومی ولی آنرا برای سقط اعتبار از ثروت در مقام یک دغدغه بکار میگیرد. یا به عبارتی دیگر ثروت برای آدم تازه به دوران رسیده هدف است، برای آدم اصیل وسیله.
مشکل لاینجل سوژهی انسانی در کاپیتالیسم آنست که نه برای ثروتمند شدن، که برای ثروتمندتر شدن تلاش میکند. چنین تلاشی را هرگز سرانجامی نیست!
برای توصیف روحزمان و احوال حاکم در این قرن، مورخان احتمالاً عنوان «عصر ملال» را انتخاب خواهند کرد. بطور منحربفردی جالب است چراکه هرگز در پهنهی تاریخ بشر چنین کیفیت و کمیت عظیمی از هوش، خلاقیت، ثروت و زمان هزینهی تولید محصولات مربوط به سرگرمی نشده، با اینحال انسان هرگز در این مقیاس و شدت بیحوصله، بیانگیزه و ملول نبوده.
بشر مدرن دهها میلیون دلار بودجه لازم دارد برای ساعتی بیرون رفتن از ملال جنونآمیز زندگی آزاد ِ صلحآلود ِبرابریزده!
بازتولید تصنعی احساس شگفتی در جهان «اسطوره زدایی» شده، با ماهی یک بلاکباستر!
چیزی به معنای تحتالفظی کلمه «دوزخی» در تذلذ جنسی هست که والامنش ولو درپی «لذایذ والاتر» آنرا وانهاده، باز احساس از دست دادن ابژهای گرانبها لحظهای او را رها نمیکند. تخطئهی اغلب افراطی که هدانیست با آن مواجه میشود همیشه آلوده است به حسد و حسرتی برآمده از همین احساس خلائی که با رها کردن یا دستکم بیاعتنایی ضمنی به «لذایذ پستتر» در جستجوی «لذایذ والاتر» پدید میآید.
«لذایذ اصیل» و «لذت غایی» و «لذت حقیقی» و … اسماء رمز هستند برای والامنشی.
والامنش و پرهیزگار دو جانور متفاوت هستند، اولی به نوعی انحرافآلوده و بیمار پیرو لذتپرستیست اما میان انواع مختلف آن تفاوتی وجودشناختی قائل میشود و آنها را سلسلهمراتبی و طبقهبندی شده میداند که یکی پست و گذری و چنینچنان است و دیگری والا و ماندگار و چنینچنان. پرهیزگار منکر لذت به عنوان هدف غاییست و رودربایستی و میانمایگی را کنار گذاشته و همچون مردی اصیل راهی یکطرفه را برگزیده: رستگاری از طریقت پرهیز، به زبانی مبتذل، تزکیهی نفس از طریق ریاضت.
اولی ریاکار ِ بیچیزیست که توان برآوردن لذایذ نقد را ندارد و با لذایذ نسیه درپی خودفریبی جهت فراموش کردن جایگاه نازل خود در جهان است. درپی مواجهه با او در جهان واقعی، اوهامش را با تذکر اینکه لذت نه مفهومی فلسفی که محصول ترشحات هورمنی قابل اندازهگیریست و لذتی که از خواندن یک کتاب خوب و بوسیدن لبان دختری زیبا میبرید دقیقا یک چیز هستند خاکستر بکنید و با یادآوری جایگاه نازلی که در جامعه دارد او را ترول بکنید!
دومی اما، مردیست به غایت حد متصور نایاب و از جنسی مرغوب که دیگر در این نوفروشی مبتذل ِ فاسد ِ فرومایه پیدا نمیشود، در مواجهه با وی بلادرنگ جایگاه حقیر خود را در پیشگاه او باز بشناسید، در برابر عظمت روح اصیل او سری به نشانهی احترام فرو بیاورید و پای میز استادی او به شاگردی بنشینید و درس بزرگمنشی بگیرید!
خدایان مرده و زنده را سپاس که در نظر حقیر ِ مرد میانهحال مدرن «پرهیزگاری» از ارزش ساقط شده و کسی دیگر برای گدایی اعتبار اجتماعی به آن تظاهر نمیکند.
«لذت والا»، یا لذتی که زاهد ِ ملبس به حجاب لذتپرستی(«هدانیسم یوتالیتاریانیست») مدعیست از انجام امر والا میبرد، لذتی که کیفیات آن از لذایذ پست و دمدستی ما فرومایگان بسیار ماندگارتر و ژرفتر است روش اوست برای پوشاندن کلاه شرعی بر سر امر مبتذل! طبع ظریف او تاب روبرو شدن با عینیت عریان و بیواسطه را ندارد و از تماشای آن دلش بهم میپیچد، همزمان جایی در عمق وجود خود نیز میداند که اینها همه رتوریک است و اگر به راستی خدایی نیست و اگر به راستی مرگ پایان کار ماست، میان پای زنان و زیر جام شراب و وسط مجلس بزم تنها جای معقول برای ماندن است، پس والامنشی خود را لذتپرستی جا میزند تا به آن احساس «خلاء» که گفته شد غلبه بکند.
اینکه در صورت بازندگان والامنش با بیزاری و پوزخند بگوییم چیزی فراتر از لذت در این جهان وجود ندارد و به خود پیچیدن او را با میزان مشخصی از رضایت خاطر به نظاره بنشینیم، متفاوت است از قرار گرفتن (ذهنی یا عینی) در محضر امثال کلب. اگر او انسان است، پس ما چه هستیم؟
«قدیس» نامیدن امثال کُلب راهیست برای ما «انسانهای زمینی» تا فرومایگی خود را توجیه بکنیم. «ما هرگز نمیتوانیم به نیکی او باشیم، او یک قدیس است!».
«چیزی فراتر از لذایذ پست حیوانی در این جهان هست».. بله، البته که هست، اما: «ای کاش آن کتاب را تمام کرده بودم»، چنین گفت هیچکس، بر بستر مرگ!
درپی والامنشی رفتن و پرهیز از فرومایگی ایرادی که دارد اینست که شاید به راستی شما برای اکتشاف و ادراک امور والا بسنده نباشید، شاید به راستی ذاتا فرومایه باشید، شاید حقیقت (یا هر ابژهی والای دیگری که به جستجوی آن رفتهاید) دستنیافتنی باشد، شاید شما هم یکی دیگر از آن میلیونها، شاید حتی میلیاردها والامنشی باشید که هرگز از این والامنشی استفادهای بجز توجیه وجود نباتی خود نمیبرند.
اینست که زاهد هرچه پیرتر میشود، یا به عبارت بهتر هرچه میزان «زمان سوخته»ی او بالاتر میرود، بدخلقتر و در پایبندی به عقاید خود مستحکمتر میشود. دشوار است پذیرفتن اینکه تمام زندگی خود را به پای «اهداف والا»یی هدر دادهاید که هیچکدام به جایی نرسیده و اکنون باید بپذیرید که این اندک زمان محدودی که در این جهان به ما داده شده، پای تعقیب افسانههای دلفریب به هدر رفته.
بیزاری والامنش از فرومایه در پایان چیزی بجز تجلی حسرت او نسبت به زندگی بیشیله پیله و دردسر و در یک کلام شادمانهی او نیست. ما در جایجای نوشتههای نیچه، این بزرگترین والامنش تاریخ و تکفیرگر غایی لذتپرستی ِ سخیف مییابیم که چگونه از این کرختی، از این بیتفاوتی و آرامش غیرطبیعی هدانیست نسبت به محیط پیرامون خود ابراز بیزاری میکند. مشکل او چیزی بجز احساس آرامش و رضایت خاطر (و «خرفتی و کرختی») که لذتپرست در آن محو میشود نیست. او جوش و خروش و قیام و خودکاوی میخواهد، طالب پُتکی گران است که خانهی کوتولههای فکری را بر سرشان آوار بکند و میخواهد از این و آن فراتر برود، مرد ِ مست ِ کُس و شراب و آهنگ را که میبیند احساس بیزاری میکند.
این اما به نظر من این برآمده از یک اشتباه تاکتیکیست، ما اگر توان نه گفتن ولو موقت به لذایذ پست حیوانی را نداریم، بدرد صفوف ابرمردان نیچه هم نمیخوریم. مشکل او دقیقا همینست که پتانسیل را میبیند، اما از انتخاب راهی که هدانیست برای به فعلیت درآوردن آن پتانسیل برگزیده خشمگین و خروشان میشود.
لذتپرستی دائم اتهام «درونتهی» بودن میخورد چراکه زاهد لذت را عارضهی جانبی کنش والا تلقی میکند و «ارتقاء» آن به جایگاه «هدف» ِ کنش را گناهی نابخشودنی. هدف در نظر گرفتن لذت در مرام او حتی بدتر از بیهدفیست.
- هدانیست ذاتا فرومایه است زیرا توان نه گفتن به «لذایذ پست دنیوی» را ندارد، این نیست که واقعاً نمیفهمد که چیزی فراتر از کُس و کون هم در این جهان وجود دارد، که اگر چنان میبود دیگر فرومایه نبود و تنها «خرفت» و بخشودنی میشد.
والامنش ِ ریاکار را قلاده بزنید و عریان به زیر آفتاب سوزان بکشید و تن نحیف او تا جا دارد تازیانه بزنید، پرهیزگار را اگر در این زمانهی رسوا یافتید، سر سجده به خاک قدمش بگذارید!
میانهروی در هر موردی، تنها زمانی شایستهی احترام است که برآمده از اشتیاق به محدودیت است، نه ترس از افراط.
Ouroborosجستار ِ سنتی من در انجمنهای گوناگون!
هدف من از آغاز این تاپیک منسجمتر نوشتن ِ اندیشههایی بود که ماههاست ذهن مرا به خود مشغول کرده اما بدلیل پیچدگی یا کندذهنی ناشی از همنشین بد فرصت و توان پختن آنها را هرگز نمییابم. این «اندیشهها»، بسیار بعید است شایستگی چنین نامی داشته باشند، اما نمیتوان مطمئن بود بجز از طریق تحریر و به داوری عموم گذاشتن ایشان. از آنجاکه اینها «افکار» من هستند نه «نظرات» من، علاقهای به بحث دربارهی آنها ندارم، بلکه بیشتر دوست دارم نظر دیگران را دربارهی ایشان بدانم، پس اگر چیزی نوشته شد که نظری پیرامون آن داشتید بیچشمداشت ِ پاسخ گرفتن و گفتگو آن نظر را بیان بکنید، من قطعا و به معنی تحتالفظی واژه از آن نظر استفاده خواهم کرد.
این جستار ویژه ی نگاشتن اندیشه های خودتان است یا دیگر هموندان نیز میتوانند اندیشه هایشان را در اینجا بنگارند ؟؟
azarnooshاین جستار ویژه ی نگاشتن اندیشه های خودتان است یا دیگر هموندان نیز میتوانند اندیشه هایشان را در اینجا بنگارند ؟؟
ویژهی اندیشههای خودم است. ترجیح میدهم دوستان جستار خودشان را به راه بیاندازند.
اومانیست «انسان» را در مقام مفهومی رمانتیک و انتزاعی میستاید اما از «انسانها» در قالب گلهای بیشکل و حالت و فرومایه بیزار است. جدا از عواطف او پیرامون انسان در قالب یک مفهوم خاص و انسان در قالب موجود عام، احساس او پیرامون «افراد انسانی» از همه جالبتر است: او ایشان را چنان سخیف و چندشآور مییابد که اگر به قدرت برسد دانهدانهی آنها را برای حفظ «انسانیت» میگذارد سینهی دیوار.
همچنان که ساد میگفت شیفتهی انسان بودن بی پذیرش دوزخیترین تمناهای وجود بیمار و رذایل طبع او میسر نیست. او از این استدلال بهره میبرد تا اصالت آن تماناهای دوزخی را توجیه بکند، گویی عشق به انسان چنان اهمیتی حیاتی دارد که ما برای پایبندی به اصول آن حاضر به پذیرش هر رذیلتی خواهیم شد، من از آن بهره میبرم برای تشکیک در انسانگرایی!
ویژگی اصلی و وجه بازشناسی ِ جهان سکولار این نیست که راهحلهای مذهبی را به رسمیت نمیشناسد، اینست که مشکلات مذهبی را دیگر مشکل تلقی نمیکند.
خرد مدرن به مشکلات کهن پاسخ نمیدهد، صرفا آنها را «از مد افتاده» اعلام میکند. مرد مدرن مثلا چارهی بهتری برای پاکدامنی ندارد، بلکه آموخته تا وانمود بکند پاکدامنی از اساس مهم نیست.
خردهبورژوا هرگز بیش از زمانی که از جایگاه طبقاتی خود اعلام بیزاری میکند بازشناختنی نیست.
کدامیک گواه بهتری برای زندگی بورژواییست؟ کوکاکولا، یا روشنفکر چپی؟
- روشنفکر چپی از نظریهی انتقادی برای توجیه موجودیت بورژوایی خود بهرهبرداری میکند.
انقلاب سوسیالیستی و سقوط سبک زندگی سرمایهداری هیچ فایدهای نداشته باشد، دستکم ما را از شر روشنفکران چپگرا خلاص میکند.
با شماری از نئومارکسیستها که صحبت میکنید این احساس در شما پدید میآید که گویی به نظر ایشان بزرگترین گناه سرمایهداری برآوردن وعدههای رفاه عمومیست که سوسیالیسم از عینی کردنشان چنان فاجعهآمیز عاجز بود.
خردهبورژوای تحصیلکردهی شهرنشین ِ طبقهی متوسط به بالا در نظر لمپن حتی منفورتر است از بورژوازی. تنها برتری دومی به نظر لمپن ثروت اوست، که در کاپیتالیسم بدست آوردن آن برای لمپن به انحای گوناگون، از قاچاق فروشی و کار چاقکُنی تا برنده شدن در لاتاری ممکن و میسر است.
خردهبورژوا اما با آن سلیقهی هنری، تحصیلات آکادمیک، ذائقهی ادبی و دغدغههای روشنفکرانهای که دارد در نظر لمپن موجودیست از سیارهای دیگر که آنچه دارد هرگز برای او دستیافتنی به نظر نمیرسد.
خردهبورژوای مدرن فرزند روحانی ِ اشراف زادگان اروپای اواخر رنسانس است که وجودشان به تجار کاپیتالیست یادآور میشد هیچ مقداری از ثروت نمیتواند نجیبزادگی برایشان به ارمغان بیاورد. وجود روشنفکر چپی در نظر لمپن مستندیست از فرومایگی ذاتی او.
کاپیتالیست به نوعی از همهی ما «برابری»خواهتر است، زیرا روح جامعهای که میآفریند آنست که «پولدار شو تا آدم حسابت بکنم». به نظر میآید معنای ضمنی کُل نقد چپ از مشروط شدن ارزش آدمی به داراییهای مادی او در جامعهی سرمایهداری در اذهان اعضای فروتر جامعه آنست که هیچ راهی برای برونرفت از جایگاه خود ندارند.
«کاپیتالیست منفور و مذموم است زیرا آدمیت انسان را مشروط به ثروت میکند، ما ولی میدانیم که ثروت یا فقر، از شما بهتریم و همیشه هم بهتر خواهیم بود»! نقد روشنفکر چپی به ستایش مظاهر سرمایهداری از سوی لمپنیسم، زیر لایهای از تزویر چیزی نیست بجز اینکه : «بیهوده جان نکن، پول یا نه، هرگز آدم حسابت نخواهم کرد!».
در ضیافت کاپیتالیست هرکس یک پورش آخرین مدل و کتشلوار آرمانی دارد دعوت است، روشنفکر دلسوز خلق ولی به صدای عباس قادری که از ظبط آن پورش پخش میشود و جوراب پارهای که زیر آن کتشلوار آرمانی پوشیدهاید پوزخندی تحقیرآمیز میزند و هرگز اجازه نمیدهد فراموش بکنید که از کجا آمدهاید و «جایگاه حقیقیتان» کجاست.
چرا در جهانی که Ipod و Mp3 و Flac وجود دارد هیپستر میرود صفحهی گرامافون میخرد؟ هیپستر بطور کنایی مصرف میکند، یعنی نه بخاطر خود چیز، بخاطر آنچه نماد ِ آنست.
«مصرفکنندهی کنایی» از لذایذ جامعهی مصرفگرا بهرهمند میشود بدون آنکه بابت این هماهنگی با موج ِ موجود عذاب وجدان داشته باشد، او از فرمانبرداری گوسفندوار از جهت حرکت گله یک نمایش میسازد تا فردیت خود را در عین رها کردن حفظ بکند. مشکل اصلی اینست که هیچکس، از جمله خود او این نمایش را باور نمیکند!
گرامافون برای هیپستر نماد یک هویت است، یعنی مصرفگرایی تا سرحد تبدیل شدن آن به یک ابژهی هویتی.
امکان خودفریبی انسان تحت نفوذ سرمایهداری حد و مرزی ندارد.
آزادسازی کسانی که میخواهند برده باشند همانقدر غیراخلاقیست که به بندگی کشیدن آنها که میخواهند آزاد باشند.
من اشتیاق زیادی در میان آحاد مردم ایران میبینم برای مهاجرت کردن به محلههای خوب، در برابر هیچ اشتیاقی نمیبینم برای ساختن محلههای خوب جدید. برخلاف روشنفکر منتقد فرهنگ من گمان نمیکنم این برآمده از ذات مصرفگرای ِ غیرمولد ِ انگلی ملت ایران است، بلکه آنرا گواهی دیگر میدانم بر این حقیقت دیرین که اصالت، برساختنی نیست.
اصالت را اغلب با کیفیت اشتباه میگیرند، چنانکه هرچه مرغوب است لابد اصیل خواهد بود و بالعکس. کیفیت تطابق یک چیز با معیارهای مُد روز برای سنجشگری کارکرد و بهرهوری آن چیز است، اصالت خوشنامی برآمده از تداوم آن چیز در سربلند بیرون آمدن از آزمایشهای تاریخی. کیفیت روبناست، اصالت زیربنا.
انسان مدرن هنگامی به حداکثر متصور رسوایی فکری و اخلاقی گرفتار آمده که اصالت را با کهولت، و خلاقیت را با متفاوت بودن اشتباه میگیرد.
هر چیز اصیلی قطعا قدیمیست، اما هر چیز قدیمی الزاما اصیل نیست.