[INFO]به درخواست آغاز گر جستار ، جستار بازگشایی شد .
🌹[/INFO]
[INFO]به درخواست آغاز گر جستار ، جستار بازگشایی شد .
🌹[/INFO]
گفتگو میان ظبط صوت مدرن و سقراط
سقراط : آیا میپذیری که هر مردی یک قضیب دارد؟
ظبط صوت مدرن: بله.
سقراط: نیز آیا میپذیری که من نیز یک مرد هستم؟
ظبط صوت مدرن: هیچ دلیلی برای نپذیرفتن آن وجود ندارد.
سقراط: پس میپذیری که من نیز قضیب دارم.
ظبط صوت مدرن: من همچو حرفی نزدم. سخن از توست. سفسطهی جنجال!
سقراط: اما من تنها نتیجهای را گرفتم که منطقا حاصل میشد.. تو گفتی میپذیری که همهی مردان قضیب دارند و منهم که مرد هستم، پس نتیجه میشود که منهم قضیب دارم...
ظبط صوت مدرن: سفسطهی آدم پوشالین!
سقراط: ولی، آخر... هر آدم منطقی میتواند ببینید که...
ظبط صوت مدرن: سفسطهی «هیچ اسکاتلندی حقیقی»!
سقراط: ؟! مگر این مدل منطقی نشان نمی...
ظبط صوت مدرن: اول «مدل منطقی» را تعریف کن.
سقراط: ... شما یا باید نتیجهی منطقی این گزارهها را بپذیرید یا اشتباه بودن یکی از پیشفرضها را نشان بدهید..
ظبط صوت مدرن: سفسطهی «معمای دروغین»!
سقراط:.. عجب موجود ابلهی ...
ظبط صوت مدرن: سفسطهی «حملهی شخصی»!
Dariushمرفه بیدرد هم کنایهایست شایستهی کسیست که با پولِ دَدی BMW میخرد و خانه در شمالِ شهر، نه کسی که از نوجوانی کار کرده و هر چه داشته و نداشته تماما حاصل دسترنج خودش بوده.
sonixaxکوروش جان شخصن با سرمایه صفر وارد بازار کار شدم و خیلی سریع سرمایه لازم رو جمع کردم. همه چیز بستگی به خود طرف داره.
به نظر من سرگرمکننده است که دوستان جملگی میکوشند تا وانمود بکنند ثروتشان «مشروع» است و خودشان یک تنه آنرا بدست آوردهاند.
ثروتاندوزی با هدف فراهم کردن زندگیای مرفه و شایسته برای فرزندانتان یکی از والاترین و برجستهترین کارهاییست که یک مرد میتواند انجام بدهد، و جدا از این وجاهت اخلاقی، به میراث گذاشتن یک زندگی با سطوح بالای برخورداری از منابع رفاه و آسایش برای فرزندان، یکی از مهمترین انگیزههای کسان از پیشرفت اقتصادیست. از این «دسترنج مشروع» و «مرفه بیدرد» و ... بوی مارکسیسم ترشیده میآید. ثروت به میراث رسیده نامشروع نیست! ثروتی که من با «دسترنج» خودم بدست آوردهام و با حسابگری بخشی از آنرا اندوختهام حق قانونی و اخلاقی فرزندان منست، نه کمیسار مفتخور حزب مرکزی یا دولت دموکراتیک فاسد دیکتاتوری ِ اکثریت.
برای من واقعا جالب است که همه گمان میکنند اگر جهان جایی بود عادلانه، جایگاه خودشان در آن «بالاتر» از آنچه هست میبود. 😂
آزادی و دولت
آزادی مفهومیست که در تعارض با عدم آن معنا پیدا میکند، آزادی بدون مرز و محدودیت چیزی بجز موقعیتی بیشکل و حالت از تسلیم مطلق به رانههای طبیعی و غرایز بدوی نخواهد بود. محدودیت آزادیست که آنرا ممکن میکند. اما پرسش این است که این محدودیت از کدام مرجع باید صادر بشود و در ارتباط با کدام مفاهیم باید تنظیم بشود؟ در سنت ادیان سامیابراهیمی، انسان از بهشت رانده شده و از پردیس دور مانده. جهانی که ما اکنون در آن زندگی میکنیم، عینیت متجسد پیرامون ما فاقد هماهنگی با ایدهآلهای غایی قابل تصور است. موجودیت ناقص نمیتواند به کمال برسد بجز از طریق حرکت مداوم در جهت تکامل پیوستهی عینیت موجود با ایدهآل متصور(خدا). این حرکت نیازمند سه جزء اصلیست، اول جهتمندی، یعنی از نقطهای به سوی نقطهای دیگر در حرکت بودن، دوم هدفمندی، یعنی حرکت از این نقاط از نقطهای مشخص آغازیدن و به نقطهای غایی و نهایی ختم شدن، و سوم بینش، یعنی توانایی درک جهتمندی و هدفمندی حرکت ِ مذکور به نحو خودآگاه.
در مسیحیت این حرکت به سوی کمال را میتوان از طریق اندیشیدن به نمادهای «تجسد» مسیح(یا نقطهی آغاز این حرکت)، «تعذیب» او(یا نقطهی بعدی تکامل روحانی رسالت ِ الهی وی)، «تصلیب» او(یا تجلی جهتمندی گریزناپذیر و از پیش معینی که برای تکامل باید به فرجام برسد)و در پایان «رستاخیز» و سپس «الوهیت» او به مثابهی اهدافی که برآورده شدهاند درک کرد. در این مثال، «کلیسا»، در مقام نهادی برای حفظ مکاشفهی این حرکت به سوی کمال در طی اعصار و جلوگیری از پدید آمدن هرج و مرج ِ فکری، نقش بینش را ایفا میکند.
بر این مبنی، افراد انسانی تنها زمانی به سعادت دنیوی، در مفهومی شبهدینی میرسند، یا به عبارتی سادهتر تنها زمانی دستاوردهای خود را در زندگی به مثابهی ثمراتی دارای ارزش ذاتی، و اعمال خود را کنشهایی اصیل، و کیستی خود را موجودیتی بطور خودانگیخته پذیرفتنی در این جهان تلقی میکنند که از سوی جامعهای متعهد و معتقد به این حرکت به سوی کمال، در مفهومی عوامپسند و امروزی از واژه، «وادار» به پیروی از نرمها، هنجارها و عاداتی میشوند که کارکردشان راهنمایی انسانها به مقصدی والاتر از خودشان است. در این معادله چندین پدیدهی متفاوت به یکدیگر تاثیراتی بسیار ژرف و به سختی قابل اندازهگیری میگذارند.
یک مثال از این پدیدههای متفاوت، جایگاه خانواده در معادلهی زندگی اجتماعیست. جامعهی موفق تنها در صورتی توان و امکان وجود پیدا میکند که اعضای تشکیل دهندهی آن به نیکی، مفیدی، درستی، اصالت و حقانیت آن جامعه ایمان داشته باشند. چنین ایمانی، در مرحلهی نخست محصول تجربهی فرد از خانواده، به عنوان اولین، عمیقترین و مهمترین تجربهی افراد از اجتماع انسانی است. در جامعهای که خانوادهها به سادگی از هم میپاشند، پیوندهای اجتماعی سست میشود، اعتماد اعضای جامعه نسبت به یکدیگر تضعیف میشود و روابط اجتماعی بر اساس اصل بدبینی شکل میگیرند. در جامعهای که خانوادهها به هر دلیلی، از تحمیل اقتصادی گرفته تا تحمیل اجتماعی، قانونی یا عرفی، سرپا میمانند و کابوس طلاق هنوز تبدیل به خواب هر شب مردم آن نشده، اما اعضای آن خانواده از رابطهی خانوادگی خود احساس سرخوردگی و تحمیل میکنند، پیوندهای اجتماعی حتی سستتر و میزان اعتماد آدمها به یکدیگر حتی کمتر است. پس نه فقط اصل وجود ِ خانواده، بلکه اصل وجود خانوادهای موفق یکی از ستونهای اصلی تمدن پایدار و الگوی موفق جامعهای کمالگراست. در این خانوادهی موفق، هرکس نقشی دارد، و هرکس به ضرورت وجودی نقش خود مؤمن است. این وظایف متفاوت، اما به یک اندازه برای بقای خانواده مهم هستند و افراد موظف احساس میکنند که آنچه میکنند، هر اندازه کوچک و بیاهمیت، برای بقای سالم این نهاد مطلقاً ضروریست.
هنگامیکه ساختارهای قدرت اجتماعی ریشه در عینیت خانوادگی دارند، تعضیف نظم موجود تنها از طریق فردسازی از اعضای خانواده (از طریق معرفی مستقیم و غیرمستقیم ایشان به دولت رفاه، معرفی ساز و کار سرکوبگر قدرت در نهاد خانواده منهای ساز و کار سازندهی آن و ...)، یا به نوعی تخریب و تقسیم بدنهی کامل و یکدست به بخشهای کوچکتر و با هم در تعارض وجودشناختی ممکن خواهد بود. در مواجهه با مدل «سرکوبگر» خانوادهی سنتی، مدل مدرن، دموکرات، زنانه، برابریطلب و تمامیتخواه «دولتجامعه» را در برابر خود داریم که در آن تنها راه حداکثری کردن آزادیهای فردی محدود کردن آزادیهای اجتماعیست.
ارسطو میان انواع گوناگون شهامت تفاوت قائل میشد و معتقد بود شهامت ِ سربازی که وادار به جنگ میشود در قیاس با جنگاوری که از روی اشتیاق فردی در میدان نبرد اقدام به رشادت میکند سطح فروتری دارد، من گمان میکنم ارتباط مشابهی میان فضیلت و تحمیل در اینجا وجود دارد که بطور عامدانه از سوی متفکر مدرن نادیده انگاشته میشود، و آن اینکه پایبندی به فضیلت از سر ترس، نفع و یا فرمانبرداری هرچند از منظر ارزش فروتر است از پایبندی اصیل و داوطلبانه به ارزشها، اما همچنان به مراتب درجات بهتر است از خیانت به آن فضایل. این اندیشهی مدرن که پایبندی به اصول از سر ترس یا فرمانبرداری یا مرجعیت فاقد «اصالت» است و کنش اصیل باید خودانگیخته و در خود بسنده باشد، چیزی نیست بجز شلوغکاری برای نادیده گذاشتن این حقیقت که پایبندی کجدار و مریض و از سر انگیزههای ثانویه به فضایل بهتر است از نسبیگرایی سخیف مدرن و اصالت بخشیدن به میل و تلاش برای فضیلت جلوه دادن رذایل. «ریاکاری مرد دیندار» در انکار غرایز خود امروز بسیار شرافتمندانهتر از «صداقت مرد بیدین» در پذیرش آن غرایز به نظر میرسد، زیرا اولی دست کم برای برطرف کردن رذالت خود تلاش میکند، دومی اماگمان میکند انکار اصل رذالت و به رسمیت نشناختن گناه از سوی او در رذیلانه بودن عملی که مرتکبش شده تفاوتی ایجاد خواهد کرد.
این حقیقت دارد که با تحمیل نمیتوان فضیلت آفرید، اما اینهم حقیقت دارد که آزادی رها از بند توقعات اجتماعی، به چیزی فراتر از پیروی کور و مبتذل از غرایز حیوانی نخواهد انجامید و در غیاب فشاری مستقیم و بیرونی، «کار درست» یعنی کاری که شخص مایل به انجام آنست که خود به ندرت شباهتی به آنچه هم متفکرین آغازین مدرنیته و هم رقبای سنتباور ایشان «فضیلت» تلقی میکردند و تنها پیرامون راههای رسیدن به آن اختلافنظر داشتند. طبیعت جبار ِ دولت قادر به تولید فضیلت نیست، خواه آن فضیلت مجموعهای از قواعد الهی و دینی باشد، خواه «حقوق بشر» یا «آزادی بیان»، فلسفهی وجودی آن نیز از آغاز ایفای نقش ِ مترسک برای مزرعهی فضایل انسانی در زندگی اجتماعی بوده و نه هرگز تولید یا برپا داشتن یا گسترش آنها.
در این بحث دو سوی متفاوت، و شاید حتی متضاد با یکدیگر در ارتباطی تنگاتنگ قرار میگیرند. نخست خودانگیختگی فضایل بشریست، این پرسش که آیا آنچه ما فضیلت تلقی میکنیم امریست ذاتا فضیلانه، یا صرفا تحت موقعیت خاصی که در آن قرار گرفته و در ارتباط با پدیدههای پیرامون خود بدل به یک فضیلت شده. اگر فضایل به خودی ِ خود ارزشمند هستند، صرف پایبندی به ایشان و انجام آنها، ولو به زور ابزار سرکوب دولت بهتر است بر موقعیتی که در آن این فضایل یکسر نادیده گرفته شدهاند یا تعریف «جدیدی» از آنها ارائه شده. اگر فضایل به خودی ِ خود ارزشمند نیستند و تنها در ارتباط با شرایط و وابسته به نقشی که در بهبود موقعیت اشخاص پایبند به آنها ایفا میکنند ارزشمند میشوند، در آنصورت دیگر اینها فضایل نیستند بلکه مجموعهای از مناسک نمادین هستند برای اشاره به چیزی دیگر، در اینجا «نفع شخصی» یا «نفع جمعی»(هرکدام، تفاوتی ندارد)، و اگر در شرایطی قرار گرفیتم که این مجموعه مناسک نفع کمتری از یک آلترناتیو عینی دیگر به بار میآورد، میتوان آنها را به سود آن آلترناتیو طرد کرد.
این کمابیش سرنوشت «سنت» در اعصار مدرن بوده. بشر مدرن با این اندیشه که میتوان فرمول بهتری برای بازتولید موفقیت سنت منهای مصائب آن آفرید اقدام به دوباره نویسی ارزشهای اخلاقی خود به نحوی کرده که در آنها مجموعهای از همهی آنچه در نظر اول ضروری به نظر میرسد باقی میماند، بعلاوهی استثناهای احتمالی. برای مثال، «قتل مکن»، یکی از فرامین مشهور موسی، همچنان به عنوان یک فضیلت اخلاقی مدرن پذیرفته میشود، اما برای آن تبصره قائل میشوند که اگر فرضا کسی جان شما را تهدید میکرد و این تهدید اجتنابناپذیر بود و «یا زندگی شما بود یا زندگی او» ، میتوان قتل را پذیرفت، به این میگوییم «دفاع از خود». یا برای مثال نوع دیگری از «قتل»، که توسط دستگاه بوروکراتیک دولتی، طی یک پروسهی بسیار جالب و نمادین که البته کوچکترین ارتباط مستقیم یا شاید حتی غیرمستقیمی با عدالت ندارد، برخی دول همچنان حق به قتل رساندن شهروندان خود را تحت عنوان «عدام» برای خود محفوظ نگاه میدارند و ...
دو مسئلهی مهم در اینجا به ذهن میرسند، اول اینکه یک اشتباه بزرگ در این دوبارهنویسی قواعد اخلاقی و باقی ارزشها وجود دارد ، و آن نادیده گرفتن بستر تاریخی شکلگیری این ارزشها و ضرورت پنهان بخشهای «نالازم» و «غیرضروری» که در آن «نظر اول» هرگز حیاتی به نظر نمیرسند است، که تجربهی قرن بسستم نشان داد تا چه اندازه آن بخشهایی از سنت را که دوست میداریم و ضروری تلقی میکنیم، چه اندازه وابسته هستند به آن بخشهایی که نمیپسندیم و قصد تغییرشان را داشتیم(فرض مثل «خانوادهی مستحکم» و بایستگی الزامی «سلسلهمراتب انتزاعی» که با تضعیف یکی، دیگری را نیز از میان بردیم).
دوم اینکه مجموع ِ این «استثنائاتی» که برای قواعد اخلاقی مدرن در نظر گرفته میشوند در حقیقت چیزی بجز محدودیتهای عینی تجلی گزارههای اخلاقی در سرتاسر تاریخ نیستند، اما با تاکید بر آنها به عنوان موقعیت پیشفرض پذیرش اصل گزارهها، بدلیل نسبیگرایی مسمومی که اندیشهی مدرن را مبتلی کرده، آنچه در عمل پدید میآید موقعیتیست که در آن سوژه همواره مورد خود را جزو آن «استثناها» برمیشمارد. مطالعهی مکاتبات سران آلمان نازی دربارهی آنچه بر سر یهودیان در آشویتس میآمد، به ما نشان میدهد که بیشتر آنها برخلاف تصویر کلاسیک هالیوودی نه شیاطین سادیست ِ خونآشام، که مردانی بودند درگیر با بقای ملت خود، حقیقتاً مؤمن به اینکه اگر دسیسهکاران یهودی را نابود نکنند همهی ملت، فرزندان آنها، همسایههای آنها.. محکوم به انقراض خواهد بود.
حرکت تمرکز ِ گزارهی اخلاقی و سوژهی اخلاقمدار از «قاعده» به «استثنا» وجه بازشناسی دوران مدرن است. یعنی بجای «قتل مکن»، ما تأکید ذهنی، فرهنگی، اجتماعی و حتی حقوقی را به محدودهای که این گزاره در آن از اعتبار ساقط میشود و چنانکه در پیکهای دیگر بحث خواهد شد، یکی دیگر از دشواریهای جامعهی مدرن تولید سیستمیک ِ خودشناسی سوژههای تحت آن به عنوان جمعی از استثناهاست، در این معنی که هرکس در یک جامعهی مدرن خود(و مورد خود)را بطور پیشفرض جزو استثناها تلقی میکند نه قواعد.
پس هرچند دولت قادر به تولید یا پاسداری از فضایل نباشد، قطعاً قادر به نابودی آنها هست، و به همین دلیل باید در جهت پاسداری از آن برساخته بشود زیرا نیروهای اجتماعی دیگری بجز دولت در پی براندازی «نظم موجود» هستند، و دولت در مقام نهادی برای مراقبت از این نظم موجود میتواند نقشی مثبت در پروسهی تکامل فرهنگی یک جامعه ایفا بکند.
این پذیرش اقتدار دولت با آنکه در ذات خود فضیلتزداست، برآمده از این است که نکتهی حائز اهمیتی حیاتی در درک ِ پدیدههای اجتماعی «جایگاه» است. دولت نیز، به مثابهی هر موجودیت دیگری، جایگاهی دارد که در آن کارکرد خود را به مفیدترین شکل متصور به مرحلهی ظهور میرساند. عصر مدرن دوران به چالش کشیدن جایگاهها، نسبی اعلام کردنشان و تلاش برای تغییر آنهاست، هیچکس و هیچچیز جایگاه ذاتی، طبیعی، الهی و ... خود را نمیپذیرد و برای ارتقاء آن، در جهتی که خود ارتقاء تلقی میکند، اقدام به نقد، انکار و ابطال آن مینماید. همهی نهادها و افراد مدرن در حقیقت یک وجه مشترک و همیشه حاضر دارند که تلاش برای غلبه بر آنچه پیشتر بخشی جداییناپذیر از هستی وجودی آنها تلقی میشد است، یک تلاش مداوم، وجودشناختی و البته همواره عبث برای فاصله گرفتن از آنچه هستید برای رسیدن به آنچه گمان میکنید میباید باشید از طریق انکار آنچه هستید.
یک مثال از این جایگاهها، میتواند نقش روشنفکر در یک جامعهی سالم باشد. فارغ از اینکه ارزشهای حاکم چه هستند، و فارغ از اینکه قدرت از کجا برآمده و به کجا میرود، وظیفهی روشنفکر باید نقد آن ارزشها در برابر پرداخت بهایی شخصی باشد. او از طریق به چالش کشیدن نظم موجود و با بهایی که برای این به چالش کشیدن میپردازد، به نوعی حقیقت نسلهای بعدی را برپا میدارد، پس روشنفکر حقیقی به نوعی کافر مطلق و مداوم است، آنکه بر مقدسات مُد روز کفر میورزد، هرچه که باشند. مشکل ما امروز این نیست که بیش از اندازه کافِر داشتهایم، بلکه این است که هرگز به اندازهی کافی کافِر به ادیان مدرن از قبیل خردگرایی و امپریسیسم نداشتهایم. کفار هر نسل مومنان نسل بعدی هستند و این نیاز به کفر مداوم است که به آزادی اصالت میبخشد. سیستمی که از برآوردن این نیاز عاجز بوده، نمیتواند برای تداوم تهیه مشروعیت به «آزادی» رجوع بکند.
من سودای ارجینال بودن ندارم، ایدهای اگر قدیمیست و کار میکند برای من کافیست. 😊
معیار اصلی داوری من بر دیگر مردان اشتیاق و علاقهی ایشان به خانوادهشان است. مردی که به خانوادهی خود پایبند نیست، هرگز مرد قابل اعتماد و شایستهی اعتنایی نیست.
بهترین راه برای پی بردن به خطای یک استدلال اینست که به دنبال درستی آن بگردیم، «کجای این جمله درست است و چرا». پس از آن هرچه باقی ماند اشتباه است.
تعجب نخواهم کرد اگر یکی از این جماعت پسفردا اعلام بکند اسهال و دلپیچه هم از عوارض بورژوازیست.
اومانیست در معنای کلاسیک واژه بودن این روزها سختتر از هر کار دیگریست، اعلام برائت و بیزاری و دوری و تکفیر انسان در مقام غدهای سرطانی به دامان مهربان «مام» طبیعت در میان محبوبترین خرفتیهای مُد روز است.
آنجاکه ملال ِ خردهبورژوا از مرز جنون میگذرد، او بدل به مروج فواید گیاهخواری، مدافع حقوق حیوانات و محافظ محیط زیست میشود.
نقابهای «اخلاقمداری» گوناگونی که زوال اخلاقی مرد مدرن بر چهره میزند: - اول مدافع حقوق زنان، بعد مدافع حقوق کارگران، آخر سر مدافع حقوق حیوانات.
آدمی وسوسه میشود بگوید دو تای اول مقدمهچینی بودهاند برای رسیدن به سرمنزل مقصود. برای لیبرال مدرن زن و کارگر و حیوان به یک اندازه غیرواقعی و انتزاعی هستند.
مسئله در عمق و شدت دشواریهای زیستمحیطی نیست، مسئله این است که خردهبورژوا وقتی دلنگران آنها میشود کل گفتمان او چیزی فراتر از تلاش برای فخرفروشی ایدئولوژیک نیست. آدمی که فاقد حتی یک ویژگی خاص و منحصربفرد است، برای بهرهمندی از احساس خاص بودن روشی بجز سریسازی از باقی بشریت ندارد. بند کردن به «هزینه های اخلاقی عادات غذایی» و «بیاعتنایی به فجایع زیستمحیطی» و … دیگران برای آدم بیمایهای که در زندگی شخصی چیزی بابت فخرفروشی ندارد تنها گزینهی ممکن است جهت متفاوتنمایی.
«من از شما بهترم چون حیوانات بیگناه را برای لذت شکمی خودم نمیکشم».چه مایه باید بازنده و حقیر باشید که تنها وجه تمایز و جنبهی منحصربفرد زندگی شما عادات غذاییتان باشد؟ تفالههای انسانی ِ مدرن آنقدر منزوی و از روابط اجتماعی مرسوم دور هستند که نمیفهمند رفتار و منش و احوال آنها چه مایه گواه خاستگاه رقتبرانگیز و خندهآور «عقاید» آنهاست.
از اینجاکه ما نشستهایم، ذرهای پایبندی اخلاقی، دلرحمی، عاقباندیشی و یا احساس مسئولیت در این اراذل درختپرست و علفخوار دیده نمیشود، آنچه هست عقدههای مشتی آدم بیمایه، نشانه رفته به سوی جامعهای که در آن هرگز جایگاهی نداشتهاند است. یا به عبارت دیگر: مدرنیست تیپیک!
انقلاب واقعی آن انقلابیست که در آن واپسین گیاهخوار را با رودههای آخرین مدافع حقوق حیوانات، از آخرین درخت باقیمانده دار میزنند!
😳😂
Ouroborosانقلاب واقعی آن انقلابیست که در آن واپسین گیاهخوار را با رودههای آخرین مدافع حقوق حیوانات، از آخرین درخت باقیمانده دار میزنند!
یه مقداری زیادی خشن نشد ؟
sonixaxیه مقداری زیادی خشن نشد ؟
همهی اندیشههای مطروحه در این جستار جدی نیستند. 😜
Anarchyاخیرا من هم کم کم دارم به تمام مسائلی که تا چند ماه پیش "توهم توطئه" میدونستم ایمان میارم ...
نیازی به توطئهی آگاهانه نیست وقتی پای یک هدف غایی مشترک در میان است. چیزی که من میبینم بیشتر رابطهی انگل و میزبان است تا توطئهی هدفمند. یکسری ایدهها قادر به بازتولید دموگرافیک جامعهی حامل خود هستند، بیایید اینها را «ایدههای نوع اول» بنامیم. یکسری ایدهها قادر به بازتولید دموگرافیک جامعهی حامل خود نیستند، بیایید اینها را «ایدههای نوع دوم» بنامیم. همه سوی معادله برابر، در بازههای زمانی کوتاه و بلند باید انتظار داشت که گروه اول باقی بماند و گروه دوم منقرض بشود. چرا چنین نشده؟!
۱. جهانگشایی : ایدههای نوع دوم هرچند قادر به بازتولید دموگرافیک خودشان نیستند، از طریق آشغال مسمدیا، قانون و سیستم آموزشی خود را بازتولید میکنند. مهم نیست شما در چه خانوادهای با چه فرهنگی به دنیا میآیید زمانی که هر نوع تربیت آلترناتیوی «شستشوی مغزی» و «آزار کودکان» جلوه داده میشود، به محض ورود به سیستم آموزشی «بازسازی» شما آغاز میشود و در صورت عمل به چیزی بجز قواعد مبتنی بر ایدههای نوع دوم توسط یک نیروی سرکوبگر باتوم به دست با شما برخورد میشود. پس ایدههای نوع دوم بخشی از حاملان خود را از فرزندان حاملان ایدههای نوع اول بدست میآورند(«بچههای خانوادههای مذهبی، اغلب لامذهب میشوند»).
۲. اشغالگری : نهادهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و … که کار میکنند و بر مبنی ایدههای نوع اول طراحی شدهاند، یعنی بار خودشان را خودشان بر دوش میکشند، توسط ایدههای نوع دوم از طریق نهادی ثانوی مورد حمله قرار میگیرند و از طریق چیدن شاخ و برگهایی مشکلساز، تبدیل به حاملان ایدههای نوع اول میشوند. مثلاً ما میشنویم که مسیحیت و لیبرالیسم در ذات یکی هستند، یا علم و قرآن با یکدیگر هماهنگی دارند، «منظورشان همان بوده»، «اوقتی که میگفتهاند آن منظورشان این بوده» و... این برخلاف آنچه در نظر بلادرنگ اول دریافت میشود برای تطهیر ایدههای نوع اول نیست، بلکه برای یافتن حامل موفق برای ایدههای نوع دوم است.
۳. بردهداری : اخذ موضع خودپسند و نگاه از بالا به پایین نسبت به حاملان ایدههای نوع اول از سوی حاملان ایدههای نوع دوم، از طریق یک بازی زبانی قدرتمند انباشته از اشارات آشکار و پنهان برای تقسیم قدرت و سیگنال جایگاه فرد در هرم قدرت اجتماعی بر مبنی میزان پایبندی عقایدی که دارد با اهداف از پیش آشکار مبتنی بر ایدههای نوع دوم، چنانکه شما در جامعهی لیبرالدموکرات هرچه ترقیخواهتر باشید جایگاه بالاتری دارید و آتهایست به خداپرست میخندد و آنارشیست لیبرال را دست میاندازد و …اگر دقت بکنید، میبینید که حرکت ِ ارزش اقتصادی این ایدهها همیشه از راست به چپ است، و هرگز معکوس نمیشود.
۴. جنون جمعی : در «علوم» اجتماعی که نتایج بلافاصله قابل اندازهگیری نیستند، امر مورد توافق همواره امر اشتباه است.
۵. بلوغ : قانون اول ترقیخواهی مطرح میکند که هر ایدهای میباید به طور مداوم در حال تطور باشد اگرنه از ایدههای درحال تطور دیگر جا میماند. در نتیجه ایدههای نوع دوم با سرعت بسیار بیشتری از ایدههای نوع اول زاد و ولد میکنند، و این تولیدمثل ایدئولوژیک باعث پدید آمدن رنگارنگی میشود، و رنگارنگی زیاد تصور درستی پیشفرضها را در بیننده پدید میآورد. همهی این عوامل دست به دست هم میدهند که آفند همیشه از پدافند قویتر باشد، تمدن به بربریت ببازد، شر بر نیکی پیروز بشود و …
این پنج عامل روش تولید مثل ایدههای نوع دوم و غلبهی آنها به ایدههای نوع اول هستند. همهی ایدههای انقلابی در آغاز از نوع دوم هستند. مسیحیت برای مثال، در آغاز ایدهای انقلابی و به شدت ناتوان از بازتولید دموگرافیک خود بود. پس دویست سالی اقدام به فتح، اشغال، به بردگی کشیدن، تجاوز و فریب حاملان ایدههای نوع اول کرد. سپس چند صد سال سقوط مداوم تمدن روم را شاهد بودیم و پس از آن چیزی که برآمد هیچ شباهتی به «مسیحیت» آغازین نداشت، «دین تحریف شد»، یا به عبارت بهتر، با از میان رفتن عناصر مومن، در پروسهای داروینی، ایدهی نوع دوم به ایدهی نوع اول ارتقاء درجه یافت. این پروسه تا سرحد مرگ میزبان، یا جامعهی تولید ایدههای نوع اول ادامه پیدا میکند.
در هیچکدام از این مراحل توطئهی آگاهانهای در جریان نیست، هیچکس اینقدر باهوش نیست، کل این پروسه نتیجهی ضمنی رقابتیست که میان جنونپیشهگان در جریان است برای سواری گرفتن از گلهای که شبانان پروار کردهاند، و طراحی هوشمند آن فراتر از بازگفتن آنچه بازندهها با همهی وجود مشتاق به شنیدنش هستند نیست. فرض بکنید که شما به بادام زمینی شدیدترین حساسیتها را دارید، و هرگز هم مزهی آنرا تجربه نکردهاید. اکنون کدامیک از این دو ایده برایتان همدلی برانگیزتر است، به عبارتی دیگر، دوست دارید کدام ایده حقیقت داشته باشد : ۱. بادام زمینی لذیذترین خوراکی عالم است، ۲. بادام زمینی بیمزهترین غذای دنیاست. فارغ از اینکه حقیقت چیست، همواره کسانی وجود دارند که مایل به پذیرفتنش نیستند. اینها بیشتر مازاد جوامع مبتنی بر ایدههای نوع اول هستند، و ایدههای نوع دوم همواره برایشان جذابیت زیادی دارد(به دلایل واضح)، اما هرکسی میتواند به آنها مبتلی بشود.
شما میتوانید این روند را به طور زنده مشاهده بکنید، اگر قادر باشید سنگر بعدی ایدهی نوع دوم مُد روز در زمانهی ما، یعنی ترقیخواهی را شناسایی بکنید. من سه کاندیدای اصلی دارم: بچهبازی، سکس با محارم یا «سقط جنین با تأخیر»(نوزادکشی). یکی از این سه به عنوان «حق بشری جهانشمول» بعدی مورد تأکید و تائید واحد پاتوژن لیبرالدموکراسی غربی خواهد بود. چشم خود را باز نگه بدارید، و ببینید کدامیک از اینها به جایگاه «قربانیان پیشداوریهای بیرحمانهی جامعهی سرکوبگر» و شهدای راه پیشرفت برکشیده خواهند شد.
امیر گرامی چند نکته/ سوال در همین زمینه:
1- جایگاه سرمایهداری را در این بقول خودت معادله کجا میبینی. بنظر میرسد با وجود ترقیخواهی المانهایی از ایدههایِ نوع اولی هم در خود داشته باشد.
2- در مورد توطئه، بنظرت نمیتوان نام تحریف فعالانه و آگاهانهیِ حقیقت با انگیزهیِ ایدئولوژیک را توطئه گذاشت. و از طرف دیگر شاید برای عملی کردن چنین طرحی هوش زیاد لازم باشد ولی بنظر میرسد حداقل شناسایی با موفقیت انجام شده. من مخصوصا در مورد رسانهها یا مثلا سازمان ملل نمیتوانم نامش را چیزی جز توطئه بگذارم (هرچند که تئوریهایِ توطئه هیچگاه از تئوریهایِ مورد علاقهیِ من نبوده و نیستند).
3- رابطهیِ نظریههایی مبنی بر k-selection و r-selection با آنچه گفتی چیست؟ من دیدهام نظریه پردازی کردهاند که ایندو استراتژی متفاوت لیبرالها و محافظه کاران (در آمریکا) هستند، بنظرم شباهتها زیاد میآیند.
4- وضع بازماندگان بلوک شرق همچنان برای من گیج کننده است. بطور خاص دربارهیِ آیندهیِ چین و روسیه نظر یا پیشبینی داری؟
5- تطور؟!!
😬
Russellامیر گرامی چند نکته/ سوال در همین زمینه: 1- جایگاه سرمایهداری را در این بقول خودت معادله کجا میبینی. بنظر میرسد با وجود ترقیخواهی المانهایی از ایدههایِ نوع اولی هم در خود داشته باشد. 2- در مورد توطئه، بنظرت نمیتوان نام تحریف فعالانه و آگاهانهیِ حقیقت با انگیزهیِ ایدئولوژیک را توطئه گذاشت. و از طرف دیگر شاید برای عملی کردن چنین طرحی هوش زیاد لازم باشد ولی بنظر میرسد حداقل شناسایی با موفقیت انجام شده. من مخصوصا در مورد رسانهها یا مثلا سازمان ملل نمیتوانم نامش را چیزی جز توطئه بگذارم (هرچند که تئوریهایِ توطئه هیچگاه از تئوریهایِ مورد علاقهیِ من نبوده و نیستند). 3- رابطهیِ نظریههایی مبنی بر k-selection و r-selection با آنچه گفتی چیست؟ من دیدهام نظریه پردازی کردهاند که ایندو استراتژی متفاوت لیبرالها و محافظه کاران (در آمریکا) هستند، بنظرم شباهتها زیاد میآیند. 4- وضع بازماندگان بلوک شرق همچنان برای من گیج کننده است. بطور خاص دربارهیِ آیندهیِ چین و روسیه نظر یا پیشبینی داری؟ 5- تطور؟!! 😬
درود بر دوست خوبم راسل.
۱. سرمایهداری قطعاً جزو ایدههای نوع اول است، اما تحت دموکراسی خواص تمدنزدا پیدا میکند چون وقتی دولت سرمایه را از پذیرش مسئولیت عواقب رشد خود مصون کرد، سرمایه هم پیشرفت به هر قیمتی را هدف قرار میدهد. افزون بر این سیستم کاپیتالیستی توانایی سرکوب موثر عناصری که به طور طبیعی از آن استخراج میشوند و نابودش میکنند را ندارد.. سرمایهداری بلاییست که جامعهی مدرن بر سر تجارت آزاد پیش از خود آورد. منهای دموکراسی «پیشرفت» کاپیتال در خودش محدود خواهد شد. پس کاپیتالیسم دستگاهی برآمده از ایدههای نوع اول است، با سیستم ایمنی بسیار بسیار ضعیف و آسیبپذیر در برابر هجمهی ایدههای نوع دوم.
۲. شاید حق با شما باشد. اما به نظر من طراحی هوشمند مساوی با توطئه نیست، همکاری هوشمند عناصری که دارای منافع بلادرنگ مشترک نیستند برای رسیدن به منافع مشترک بلندمدت «توطئه» محسوب میشود. به نظر شما کمیسار سازمان ملل دارد آگاهانه هدفی تمدنسوز را پیش میراند؟ به نظرتان کارمندان بیبیسی موجوداتی شریر و دیوصفت هستند که قصد انقراض انسان را دارند؟ من خودم یک زمانی ترقیخواه بودم و میدانم که مکانیزم عملکرد آن چگونه است. افراد ذینفع از نظام مستقر با یکدیگر همکاری نمیکنند بلکه به شدت در حال رقابت هستند. نفعی که میبرند بسیار سطحی، فردی و عام است و هیچ ایدهای دربارهی عواقب کلان اعمال خود ندارند چه برسد به برنامهریزی برای آن. بعد فراموش نکنید که نهادهای اصلی محرک زوال همگی نهادهایی ناکارآمد و بسیط هستند نه سلسلهمراتبی و موثر، پس هرچند هاروارد و صدای آمریکا و فاکس نیوز و آکسفورد یک هدف را دنبال میکنند، این کار را انجام میدهند چون از اعضایی تشکیل شدهاند که به آن کار در مقام عملی خیر ایمان دارند. نکتهی مهم : هیچکس آنها را فریب نداده، فقط عدهای هستند که از خودفریبی آنها بهرهبرداری (موقت و سطحی و بلافاصله) میکنند و از بیدار شدنشان جلوگیری میکنند. پروسهی به خواب رفتن کاملاً داوطلبانه و مبتنی بر اختیار و آگاهی کامل است. نهادهای پیش برندهی اهداف ترقیخواهان برای مثال، همگی طراحی و تولید داوطلبانهی مومنان، یا «گله» هستند و بر مبنی همکاری آنها با هم دوام میآورند.
۳. کاملا مرتبط است، ولی آن نظریه به بررسی روابط میان این دو استراتژی میپردازد، من بیشتر علاقمند به واکاوی ارتباطهای درونی خودشان هستم. بعد مشکلی که r/K دارد اینست که قادر به ارائهی توصیف دقیقی از پدیدهها در بعد خرد نیست، بلکه بیشتر مدلیست برای مطالعهی ابعاد کلان روابط اجتماعی. سوال اصلی اینست که چرا عدهای پرشمار از افراد یک استراتژی موفق(K)را رها میکنند و به یک استراتژی کمتر موفق(r)روی میآورند؟ بعد چالشی که درپی این سوال میآید آنست که اگر K میباید منطقا موفقتر باشد چرا r از منظر تاریخی بسیار موفقتر بوده(ما دائم به چپ رفتهایم). اینجا دیگر تئوری کارآمدی خود را از دست میدهد و شما باید به بررسی مکانیزمهایی که افراد عضو هریک از این دو گروه برای بازتولید ایدههای خود میپردازند، جنس این ایدهها و ... بپردازید.
۴. چین که وضعش مشخص است، و مثل هر کشور دیگری فاقد عناصر مؤثر برای دفاع از خود در برابر زوال لیبرالیست. همین حالا نشانههای سقوط در آنجا بسیار آشکار است و به نظر من پروسهی آن آغاز شده. روسیه ماجرایش فرق میکند و مقاومت دلیرانهای در برابر زوال از خود نشان داده، جمعیت آن از یک پروسهی زوال بسیار بلندمدت و قدرتمند بیرون آمده و به این آسانی دوباره تن به «برابری» نمیدهد. اما همهی این مقاومتها در پایان محکوم به شکست هستند چون سیستم مبتنی بر ایدههای نوع دوم همیشه پیروان بیشتر و متعهدتری دارد. سوی حقیقت نامطمئن است، به شدت از هم گسسته است و خیلی بیش از رقیبان خود روادار و آزادمنش است. چپ فقط به یک چیز اهمیت میدهد: موفقیت.
۵. اضمحلال احتمالاً واژهی دقیقتری باشد، ولی چون من علاقهای ندارم به بحث دربارهی ادبیات مستعمل و محبوب ترقیخواهان این است که برچسبهای آنها به روی ما و خودشان را دربست میپذیرم.
امیر جان این تاپیکت صاحب داره یا افراد متفرقه هم میتونند تراوشات! ذهنیشون رو بزارند؟
undead_knightامیر جان این تاپیکت صاحب داره یا افراد متفرقه هم میتونند تراوشات! ذهنیشون رو بزارند؟
صاحب دارد، جستار دیگری بگشایید بهتر است.
☺️😜
Ouroborosصاحب دارد، جستار دیگری بگشایید بهتر است. ☺️😜
ای بابا چرا من رو هر چی/کی دست میزارم صاحب داره:))
کینک چیزهای صاحب دار رو دارم😌
انسانها در مواجهه با ایدهها و پدیدهها سه تیپ گفتگوی درونی را با خود برقرار میکنند:
انسان نرمال: «چه احساسی دربارهی آن دارم». افراد نرمال از طریق بازخورد عاطفی خود با جهان ارتباط برقرار میکنند، و این وابستگی به فیدبک عاطفی اغلب آنها را به شدت محدود میکند.
جنونپیشه: «به چه کاری میآید؟» چه استفادهای برای من و دیگران دارد. چگونه میتوانم استفادهی آن برای خود را حداکثری کرده، استفادهاش برای رقبای جنونپیشهی دیگر حداقلی بکنم..
درخودمانده: «آیا حقیقت دارد»؟.
اکنون از خود بپرسید در برخورد با «اسلام» کدامیک از این سه واکنش را نشان میدهید؟ آیا به جستجوی کارکردهای اجتماعی و فردی آن برای مومنان و کافرانش میروید؟ آیا تسلیم احساس بلادرنگی که ایمان یا کفر به آن در شما پدید میآورد میشوید؟ آیا به جستجوی صادقانه و به دور از پیشداوری عاطفی حقیقت داشتن یا نداشتن آن میروید؟ موقعیت این سه گروه در جهان: جنونپیشه > نرمال > درخودمانده.
Ouroborosاکنون از خود بپرسید در برخورد با «اسلام» کدامیک از این سه واکنش را نشان میدهید؟ آیا به جستجوی کارکردهای اجتماعی و فردی آن برای مومنان و کافرانش میروید؟ آیا تسلیم احساس بلادرنگی که ایمان یا کفر به آن در شما پدید میآورد میشوید؟ آیا به جستجوی صادقانه و به دور از پیشداوری عاطفی حقیقت داشتن یا نداشتن آن میروید؟ موقعیت این سه گروه در جهان: جنونپیشه > نرمال > درخودمانده.
در هر لحظه اون چیزی باش که بهت بیشتر لذت میده:جنونپیشه+نرمال+درخودمانده😌
تا قبل از به وجود اومدن شبکه های اجتماعی انسان مدرن فقط میتونست تحت تاثیر جو رسانه باشه و رسانه های جمعی هویتش رو در طولانی مدت نسبتا ثابت نگه می داشتند ولی بعد از فراگیری شبکه های اجتماعی خبرها برای افراد وجه "شخصی" پیدا کرده و به دلیل ازدیاد منابع خبری هرج و مرج هویتی! رو میبنیم، شخص یک روز دردمند کوبانی هست و ضد داعش،در برابر اسید پاشی ها فمنیست میشه و در برابر حمله نیروی هوایی امریکا به مخالفان سوری ضد امپریالیست و...
undead_knightدر هر لحظه اون چیزی باش که بهت بیشتر لذت میده:جنونپیشه+نرمال+درخودمانده😌
و اما اگر آنچه در "لحظه"، "لذت" می پنداشتی؛ توهم لذت بود چه طور؟!
Rationalistو اما اگر آنچه در "لحظه"، "لذت" می پنداشتی؛ توهم لذت بود چه طور؟!
😷
لذت یک "حس" هست.
راه اثبات وجود چیز حسی حس کردن هست.
بنابراین چیزی به نام توهم لذت اساسا بی معناست.
برای کسی که زیر شکنجه هست یا داره با ولع تمام یه غذا رو میخوره اون درد یا لذت واقعی ترین چیز دنیاست.
undead_knightلذت یک "حس" هست.
راه اثبات وجود چیز حسی حس کردن هست.
بنابراین چیزی به نام توهم لذت اساسا بی معناست.
برای کسی که زیر شکنجه هست یا داره با ولع تمام یه غذا رو میخوره اون درد یا لذت واقعی ترین چیز دنیاست.
من هم با درنظر گرفتن خودِ شخص به عنوان معیار اصلی لذت بردن، آن پرسش را مطرح کردم. گرچه می توان به شواهد ظاهری(رفتار، ترشح هورمون ها و فعالیت شبکه عصبی) هم در این راستا توجه نمود.
Rationalistمن هم با درنظر گرفتن خودِ شخص به عنوان معیار اصلی لذت بردن، آن پرسش را مطرح کردم. گرچه می توان به شواهد ظاهری(رفتار، ترشح هورمون ها و فعالیت شبکه عصبی) هم در این راستا توجه نمود.
ما میتونیم "درجات" لذت رو داشته باشیم ولی توهم لذت پارادوکسیال هست،یک چیزی در مایه های 1=0
!
آدم هایی که ایده آل هاشون رو زیادی جدی میگیرند هم پتانسیل اصلاح رو دارند و هم سلاخی.