کوشادلیل انتخاب این عکس و نوشته زیر آن این است که نشان دهم وزن ادعای مدعیان ناباوری چیزی در همین حد است
سفسته بودن این فرتور را در اینجا بررسیده ایم:
بنگاه سفسته یابی - برگ 2
کوشادلیل انتخاب این عکس و نوشته زیر آن این است که نشان دهم وزن ادعای مدعیان ناباوری چیزی در همین حد است
سفسته بودن این فرتور را در اینجا بررسیده ایم:
بنگاه سفسته یابی - برگ 2
کوشاعمل پورسینا نوعی از این عملکرد است؛ معاد جسمانی هر چند با دو دو تای علمی که او آموخته است نمی سازد اما از چارچوب خرد او نیز بیرون نیست لذا آن را می پذیرد.
بیجاست.گفتیم که چارچوب خرد او گفته است که رستاخیز نشدنی است ( گفته عقلی نیست) ولی چون دین اسلام این را میگوید
و نمیشود با دین اسلام در افتاد ( انگ کفر و تکه تکه شدن از سوی مردم دین زده و فتوی قتل و ..) گفته است که میپذیرد (=تقیه)
•
کوشااز دید عارفان وجودِ موجودِ زنده در هستی
دلالت بر زنده بودن هستی در مرحله قبل می کند؛ زنده ای که نوع زنده بودن سایر موجودات را انتخاب می کند و اختلاف فاحش بین نوع زنده بودن انسان و سایر موجودات
متفاوت بودن روح او را نشان می دهد و آنچه فهم کیفیت آن از دسترس علم خارج است فهم علت این تفاوت است.
بیجاست. دانش نشان داده که روند فرگشت از ساده به پیچیده است
و از یاخته های ساده میتواند چیزی پدید بیاید که برتر از هر تک تک
یاخته باشد. همانگونه که یک مولکول آب، زاب روان بودن را ندارد
ولی یک ترلیارد مولکول آب،روان بودن را پدید آورده ،آشکار میسازد.
زندگی و هوشمندی و .. همه نیز همینگونه، از ساده به پیچیده پدید آمده اند،
از برهمکنشی فوتون ها و الکترون ها، هوشمندی مغز ما در روند چند
میلیارد ساله پدید آمده است و نه آنگونه که اندیشمندان کلاسیک گمان
میکرده اند که هوشمندی ما بایستی از هوشمندی برتری سرچشمه گرفته
بوده باشد. اینگونه، دارونیسیم، این ستون "خدا باوری" را نیز در هم شکست.
زنده بودن آدمی (و هوشمندی) او نیز چیزی بسیار جدا و والاتر از جانوران
نیست، تنها مغز او بزرگتر و پیچیده تر است و مهاد ماتریالیستی بدرستی میگوید
که دگرگونی در چنداد، میتواند به دگرگونی هوداد بینجامد (= تغییرات کمی به
تغییرات کیفی منجر میشوند)همچنان که یک دست سدا ندارد ولی دو تا چرا.
•
پارسیگر
Rationalistشوربختانه به پرسش هایم پاسخ سر راست و شفافی ندادید!
شاید همه چیزی که می توان گفت را گفتم. عرفان اینجوری نیست که بخواهی زیاد تئوری پردازی کنی. و یا زیاد درباره آن نسک بخوانی. یا زیاد پرسش و پاسخ کنی. همان نگاه کردن است و دیگر هیچ. عرفان تئوری پردازی ندارد بلکه به چم پاک کردن همه تئوریها از ویر است.
Rationalistماه هاست که چنین روشی را برای درک مستقیم اشیاء به کار می گیرم. و موفق بوده ام مفهوم آنها را
به طور مستقیم درک کنم و اندیشه آن مفهوم را در ذهن نداشته باشم.
هم اندیشه را پاک کن، هم مفهوم . هم همه چیز را!!!
حقیقت یعنی هیچ چیز نبودن در ویر.
Rationalistاز این روش هنگامی که لازم است به ارتباط و تلفیق مفاهیم مختلف بپردازید و تصمیمی اتخاذ نمایید چه طور سود می برید؟ در محاسبات ریاضی چه طور؟
البته درک مستقیم "خودآگاهی" با سایر آبجکت های اعتباری متفاوت است.
و آیا همه ی آنچه شما عرفان می خوانید؛ چنین چیزی است؟ و یا ادراکی فراتر نیز می باشد؟
وقتی اندیشه ها را پاک می کنی، تلفیق های میان آنها را هم پاک می کنی. کلاً شما داری درباره نگاه منطقی سخن میگی نه نگاه مراقبه ای، در این نگاه تلفیق و شاخ و برگ دادن اندیشه وجود ندارد. راهایی از اندیشه است.
درباره تصمیم گیری، پرسش خوبی است. اگر جریان اندیشه دربردارنده تصمیمی نادرست باشد و شما با دید مراقبه به آن بنگری آن اندیشه متوقف میشود.
آیا شنیده اید که میگویند در تصمیمگیریهایت به نوای دلت گوش بده. کسی که دید مراقبه ای دارد به هیچ روی با منطق خود تصمیم نمیگیرد.
بلکه با دل خود، با نگه کردن. تصمیم میگیرد. چنین کسی به هیچ روی از تصمیم هایی که از سوی دیگران به او تحمیل میشود توجهی نمی کند. در حقیقت بسیار کمشمار تصمیم میگیرد ولی تصمیمهایش همنوا با دل خویش است. همنوا با همه طبیعت. با خرد.
+ با این دید نمی توان ریاضی حل کرد. مزداهیک درباره منطق است.
درباره ادراک فراتر که میفرمایید، اگر براستی پای در دید عرفانی نهید، اگر در آغاز ادراک نیرومندی نخواهید داشت ولی رفته رفته اندیشه های انبار شده زمانه
ها، در شما پاک می شود و به دریافت بسیار ژرفی میرسید. دید عرفانی بسیار درمانگر و انرژی بخش است. گرچه اساس آن بسیار ساده است ولی بسیار کارامد است.
پارسیگر
مزدك بامدادبیجاست. دانش نشان داده که روند فرگشت از ساده به پیچیده است
و از یاخته های ساده میتواند چیزی پدید بیاید که برتر از هر تک تک
یاخته باشد. همانگونه که یک مولکول آب، زاب روان بودن را ندارد
ولی یک ترلیارد مولکول آب،روان بودن را پدید آورده ،آشکار میسازد.
عجب !
یعنی ذات یک ملکول آب خاصیت سیال بودن را ندارد؟
مزدك بامدادزندگی و هوشمندی و .. همه نیز همینگونه، از ساده به پیچیده پدید آمده اند،
از برهمکنشی فوتون ها و الکترون ها، هوشمندی مغز ما در روند چند
میلیارد ساله پدید آمده است و نه آنگونه که اندیشمندان کلاسیک گمان
میکرده اند که هوشمندی ما بایستی از هوشمندی برتری سرچشمه گرفته
بوده باشد. اینگونه، دارونیسیم، این ستون "خدا باوری" را نیز در هم شکست.
داستان حسین کرد شبستری سندیت محکمتری از این حرفها دارد، هنوز پاسخ سوال من در جستار فرگشت را نداده اید !
مزدك بامدادزنده بودن آدمی (و هوشمندی) او نیز چیزی بسیار جدا و والاتر از جانوران
نیست، تنها مغز او بزرگتر و پیچیده تر است و مهاد ماتریالیستی بدرستی میگوید
که دگرگونی در چنداد، میتواند به دگرگونی هوداد بینجامد (= تغییرات کمی به
تغییرات کیفی منجر میشوند)همچنان که یک دست سدا ندارد ولی دو تا چرا.
به همین راحتی !
تنها مغز او بزرگتر و پیچیده تر است !
خب چرا ؟
وقتی مغزی مثل مغز سایر جانداران برای زنده بودن او کافی بوده است چه لزومی داشته فرگشت فشار بی دلیل به خود آورده و کاری بزرگتر و پیچیده تر ارائه کند؟
(البته این بحث ربطی به موضوع جستار ندارد، بحث در مورد عرفان و پیش فرض های آن است، می توانید سوال را جستار مربوطه منتقل و پاسخ دهید).
Dariushامروز، عصر حاضر، زمانی که در آن فلسفه در چرخهی مابعدالطبیعه نبوده و از دگمهای فلسفی سنتی خارج شده.
ولی تفاوت هایی است میان جزم اندیشی دینی و نوعی از جزم اندیشی که برای مثال یک فیلسوف خردگرا چون اسپینوزا، در فلسفه اش وجود دارد.
آیا شما باور دارید که جزم اندیشی در فلسفه اسپینوزا نیز، به طور تعصب آمیز، غیر منطقی و مردود وجود دارد؟
کوشاعجب !
یعنی ذات یک ملکول آب خاصیت سیال بودن را ندارد؟داستان حسین کرد شبستری سندیت محکمتری از این حرفها دارد، هنوز پاسخ سوال من در جستار فرگشت را نداده اید !
به همین راحتی !
تنها مغز او بزرگتر و پیچیده تر است !خب چرا ؟
وقتی مغزی مثل مغز سایر جانداران برای زنده بودن او کافی بوده است چه لزومی داشته فرگشت فشار بی دلیل به خود آورده و کاری بزرگتر و پیچیده تر ارائه کند؟
(البته این بحث ربطی به موضوع جستار ندارد، بحث در مورد عرفان و پیش فرض های آن است، می توانید سوال را جستار مربوطه منتقل و پاسخ دهید).
نه ، یک مولکول که به تنهایی روان نیست، زمانی روان
میشود که با مولکول های دیگر گرد آید. ولی توانایی روان بودن در
ساختار همان مولکول نهفته است.
یک چینش ویژه ی این مولکول ها،
روان بودن، یا هتا یخی بودن را پدید میاورد. emergence of property
هوش هم از برهمکنشی های ساده میان ریزگان کوانتومی پدید میاید.
به زبان دیگر، چینش ویژه ای از اتمها یاخته ها را پدید آورده اند
و چینش ویژه ای از یاخته های نورونی هوش پیشرفته و پیچیده را.
همانگونه که چینش ویژه ی نیمه رسانا ها در پردازشگر رایانه،
هوش رایانه ای را پدید آورده اند. همه ی اینها گرچه از توانایی
ماده بر میخیزند، ولی زمانی آشکار میشوند که چینش ویژه ای
از ریزگان ماده در دست باشند. هندوانه و آدم و آجر هم از یک
جنس هستند ولی ویژگی های گوناگون آنها تنها از چینش ویژه ی
ریزگان کوانتومی در اینها پدید آمده، یک سخت و دیگری آبکی
و آن دیگری هوشمند است.
-----
سخن بر سر همین است که این مغز در آن زیستبوم ویژه برای
آن پریمات هایی که نیاکان ما بوده اند، بسنده نبوده، چرا که
یکی که میتوانسته کمان و تیر بهتری درست کند، شکار را
میبرده و دیگری گشنگی می کشیده است. این همپیشی بر
سر بنمایه های زیستی بوده که آدمی را هوشمند تر و شهباز
را تیزبین تر و دولفین را آبپیما تر نموده است!
•
پارسیگر
کوشااین معنا که ما و سایر موجودات آنطور که در ظاهر به نظر می رسد آزاد و رها نیستیم و تحت فرماندهی نیروی هوشمند واحدی روزگار می گذرانیم و این تقلا کردن های ما بر خلاف خواست او راه به جایی نخواهد برد، پس چاره ای جز تسلیم نیست؛ راه تنها از این سو باز است.
بسیار خوب...😏
ابتدا برایم تبیین نمایید که نیروی هوشمندِ برتری در جهان فرمانروایی می کند
و پس از آن
ثابت کنید که ما در برابر اراده آن هیچ آزادی ای نداریم.
کوشااز اصل علیت
و
از اینکه معطی یک چیز نمی تواند فاقد آن باشد؛ اگر انسان حاصل دست پخت فرگشت باشد و مانند آن باشد باید موجوداتی با صفات انسانی در میان موجودات به فور یافت شود
چه اشکالی دارد بعضی از بزغاله ها بتوانند به راحتی مانند انسان صحبت کنند؟
اصل علیت چه تضادی با روند فرگشت دارد؟!
زنده بودن و خودآگاهی داشتن ما نیز صرفا نزد خودمان و درون خودمان معنا دارد؛ در حالیکه اگر کل هستی دارای خودآگاهی بود؛ چنین چیزی را در وجود خود و تمام موجودات به طور یکسان درک می کردیم.
کوشااما همانطور که گفتم این معارف توسط انسانهایی بیان شده اند که اتفاقا عرفان (حداقل نوع اسلامی آن) بدون وجود آنها معنا و مفهومی ندارد و این افراد کسانی هستند که بدون هیچ استثنایی همه عارفان بزرگ افتخار مریدی آنها را داشته و در یک کلام از اقطاب عارفان محسوب و سرسلسله آنها هستند.
قرآن دو وجهه دارد
یکی تلقی وحی بودن آن و تسلیم بی چون و چرا بودن آن به این دلیل استدیگری کتابی در عرض سایر کتابها که مولفی به نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم دارد و حاوی افکار اوست
در این کتاب مبانی عرفان بیان شده
از این جهت چیزی از سایر گفته های عرفانی کم نداشته و جای بررسی دارد، حدیث نیز همین قصه را دارد
و حب و بغض من یا شما یا دیگران تاثیری در این موضوع ندارد
تا کنون که گفتگوی ما کاملا فلسفی بوده و چیزی هم چه به روش استدلالی و چه شهودی(؟) بر من
روشن ننموده اید. حال تبیین قرآن و اسلام پیش کش!
کوشااحاطه بر وجود نه موجودات
بدون تشبیه تصور کنید یکی از سلولهای ریشه یکی از موهای پای انسان بخواهد به ادراک کلی از انسان دست پیدا کند بدون اینکه
بتواند از وجود انسان خارج شده و بر او احاطه پیدا کند.
این می شود همان اندازه و کمیت موجودات. در حالیکه "وجود" در همه، چه سلول مو انسان و چه هر سلول دیگری یکسان و مشترک است. در مورد تمام جهان نیز چنین چیزی صدق می کند.
کوشانه، منظور شناخت موجود بدون وجود هیچ مجهولی است.
؟!!!
لطفا کامل تر توضیح دهید!
کوشایکی دو نمونه از این تضاد را بیان کنید.
در ابتدا شما بیان داشته بودید که عرفان یعنی درک و شهود اینکه وجود واحد است، اما سپس حرف از
اسلام و عرفان اسلامی زدید؛ من نیز مشتاقم بدانم چه طور می خواهید بر یک فرد اسلام ستیز، عرفان اسلامی را تبیین فرمایید!
اسلام خرافه ایست که عامل فقر،بدبختی،شکنجه، کشتار،دروغ،دزدی،تعصب، افراطی گری و بسیاری کثافت های دیگر است؛ از این رو بر اساس همان محتویات کتاب قرآن، شما مسلمان راستین نیستید(زیرا مسلمان راستین در پی کشتن من است نه گفتگو!) و بهتر است بیشتر با دینی که سنگش را به سینه می زنید آشنا شوید و یا شاید بخواهید در مورد اسلام نیز نگرش مرا دگرگون سازید که البته غیر ممکن نیست.
مزدك بامدادسخن بر سر همین است که این مغز در آن زیستبوم[٦] ویژه برای
آن پریمات هایی که نیاکان[٧] ما بوده اند، بسنده نبوده، چرا که
یکی که میتوانسته کمان و تیر بهتری درست کند، شکار را
میبرده و دیگری گشنگی می کشیده است. این همپیشی[٨] بر
سر بنمایه[٩] های زیستی بوده که آدمی را هوشمند تر و شهباز[١٠]
را تیزبین تر و دولفین را آبپیما تر نموده است!
قصه گفتن آسان است !
تلاش بر سر بقاء همیشه و در همه حیوانات وجود داشته است و این نیاز در سایر حیوانات اگر بیشتر از انسان نبوده باشد کمتر نیست
اما در تمام هستی شناخته شده ما تنها یک موجود هوشمند می شناسیم و این هوشمندی بسیار فراتر از رفع نیاز انسان برای سیر کردن شکم است.
کوشاقصه گفتن آسان است !
تلاش بر سر بقاء همیشه و در همه حیوانات وجود داشته است و این نیاز در سایر حیوانات اگر بیشتر از انسان نبوده باشد کمتر نیست
اما در تمام هستی شناخته شده ما تنها یک موجود هوشمند می شناسیم و این هوشمندی بسیار فراتر از رفع نیاز انسان برای سیر کردن شکم است.
بیجاست، بسیاری از پرندگان و پستانداران نیز هوشمند هستند، از توتی گرفته تا دولفین.
تراز هوشمندی ما اندکی بالاتر است و نه چیزی فرای این. در میان هومنان، همین هوشمندی
بالاتر برای سیر کردن شکم بایسته است. برای چی پس هر سال کنکور میدهید؟
•
پارسیگر
@مزدک بامداد :
گاه میشنویم که مرتاضان هندی با نیروی روح خود قطاری را از جنبش
می ایستانند و یا روی هوا آرم میگیرند و بسیاری با چشمان خود اینها
را دیدهاند و عکس گرفتهاند و ...
در پاسخ به این افراد چه باید بگوییم؟ اصلا داستان این مرتاضان و گاه
عرفا (!) چیست؟
سپاسمندم
Alice@@مزدک بامداد :
گاه میشنویم که مرتاضان هندی با نیروی روح خود قطاری را از جنبش
می ایستانند و یا روی هوا آرم میگیرند و بسیاری با چشمان خود اینها
را دیدهاند و عکس گرفتهاند و ...
در پاسخ به این افراد چه باید بگوییم؟ اصلا داستان این مرتاضان و گاه
عرفا (!) چیست؟سپاسمندم
دیدن با چشم و فرتور گرفتن هرگز برابر با آروین دانشیک و آزمایشگاهیک نیست.
ما میبینیم که خورشید از خاور بالا میرود و به گرد زمین میگردد و در باختر
فرو میرود ولی چون این دیدن، همه سویه و به روش دانشیک نیست، تنها،
سایه ای از فربود را به مغز ما میرساند که همواره درست و کارگشا نیست.
جوکی ها به گروه های پژوهشگر دانشیک پروانه نمیدهند که زیر سامه های
آزمایشگاهی کار های آنهارا بررسند. اینها ترفند هایی دارند که از پدران و
نیاکانشان برای شان بجای مانده و "دیود کاپرفیلد " های باستانی میباشند.
هیچ جوکی و هیچ "عارفی" نبوده و نیست که به رازی راستین از رازهای
جهان دست یافته باشد و باری از شانه ی جهانیان و هومنی برداشته.
اگر مردم همگی به راه جوکیان و رازگرایان میرفتند، هرگز فلمینگ پنیسیلین
را نمی یافت و پاستور درمان آبله را نمی یافت و ادیسون لامپ نمیساخت.
بر این پایه اینها چیزی جز انگل ها و زالوهای ویری نیستند که اندیشه را
از دید فراویری ( اپژکتیو) باز میدارند و انرژی داده پردازی شمارا می مکند.
بر این پایه، این داوها و گفته ها درست مانند داو بودن خدا و دراکولا و ...
همواره باید نادرست شمرده شود تا زمانی که درستی آنها در سامه های
آزمایشگاهی پایور شده باشد.
بار پایوری هم بدوش آنهاست چون کارهایی
که آنها داو انجام دادنش را میکنند، بیرون از هنجار آروینی* است
.
•
*
هنجار آروینی = نورم تجربی که پیشفرض پذیرفته شده در مقام جهل است.
پارسیگر
مزدك بامدادبار پایوری هم بدوش آنهاست چون کارهایی
که آنها داو انجام دادنش را میکنند، بیرون از هنجار[١٤] آروینی[٢] است .
داو انجام دادنش را دارند و در برابر چشم دیگران هم انجام میدهند, بر این پایه دیگر نمیشود به آنان گفت که داومندند!
پارسیگر
Aliceداو انجام دادنش را دارند و در برابر چشم دیگران هم انجام میدهند, بر این پایه دیگر نمیشود به آنان گفت که داومندند!
پارسیگر
همچنان که گفتم، دیوید کاپرفیلد هم کارهایی را انجام
میدهد، ما از راستینگی authenticity/Echtheit این کارها
سخن میگوییم نه اینکه برای نمونه با یک سیم ناپیدا پرواز
کند و بجای پرواز راستین جا بزند. دگرسانی دیوید کاپرفیلد
با اینها این است که او داو راستینگی کارهایش را ندارد و
خودش میگوید که چشم بندی است! ولی اینها نه، میگویند که
براستی این با نیروی اندیشه بهمان میکنند.برای همین, بررسندگان
دانشمندی نیاز است که به قانون های فیزیک و شیمی و مکانیک
و ... آشنا باشند و برای نمونه این یارو ها را در "قفس فاراده"
بگذارند تا هرگونه پیوند آهنکهربایی ( الکترومانیتیک) با بیرون
را فروبسته باشند و همانند این آزمون ها ...
•
پارسیگر
مزدك بامدادبیجاست، بسیاری از پرندگان و پستانداران نیز هوشمند هستند، از توتی گرفته تا دولفین.
تراز هوشمندی ما اندکی بالاتر است و نه چیزی فرای این. در میان هومنان، همین هوشمندی
بالاتر برای سیر کردن شکم بایسته است. برای چی پس هر سال کنکور میدهید؟
لابد برای اینکه شغل بهتری به دست آورده و درآمد بیشتری کسب کنیم و شکم را انباشته و در انتها کود مرغوب تری تولید کنیم
!!!
کوشالابد برای اینکه شغل بهتری به دست آورده و درآمد بیشتری کسب کنیم و شکم را انباشته و در انتها کود مرغوب تری تولید کنیم !!!
حالا شما میفرمایید چیکار کنیم ؟خب هوش انسان از سایر موجودات بیشتر هست ، در عوض بسیاری از توانایی ها جسمی انسان از بسیاری از موجودات ابتدایی تر پایین تر... این بالاتر بودن هوش یعنی ما نتیجه گل بازی خدا بودیم ؟
Spehrدرباره تصمیم گیری، پرسش خوبی است. اگر جریان اندیشه دربردارنده تصمیمی نادرست باشد و شما با دید مراقبه به آن بنگری آن اندیشه متوقف میشود.
آیا شنیده اید که میگویند در تصمیمگیریهایت به نوای دلت گوش بده. کسی که دید مراقبه ای دارد به هیچ روی با منطق خود تصمیم نمیگیرد.
بلکه با دل خود، با نگه کردن. تصمیم میگیرد. چنین کسی به هیچ روی از تصمیم هایی که از سوی دیگران به او تحمیل میشود توجهی نمی کند. در حقیقت بسیار کمشمار تصمیم میگیرد ولی تصمیمهایش همنوا با دل خویش است. همنوا با همه طبیعت. با خرد.
در چم فقط اگر جریان اندیشه دربردارنده تصمیمی نادرست باشد، با دید مراقبه ای متوقف می شود؟
آنچه شما در "دید مراقبه ای" بیان داشته اید، تنها خودآگاهی و ادراکات مستقیم از حواس وجود دارند
چه طور صرفا در آنها، می توان پیرامون مفاهیم مختلف و ارتباطات ناگزیر میان آنها تصمیم گرفت؟ و آیا رسیدن به فربود چه با منطق و اندیشه و چه از طریق عرفان، در نهایت با هم تفاوتی دارند؟
Spehrدرباره ادراک فراتر که میفرمایید، اگر براستی پای در دید عرفانی نهید، اگر در آغاز ادراک نیرومندی نخواهید داشت ولی رفته رفته اندیشه های انبار شده زمانه[٥] ها، در شما پاک می شود و به دریافت بسیار ژرفی میرسید. دید عرفانی بسیار درمانگر و انرژی بخش است. گرچه اساس آن بسیار ساده است ولی بسیار کارامد[٦] است.
در مورد این دریافت های ژرف، درمانگر و انرژی بخش لطفا بیشتر توضیح دهید.
Rationalistبسیار خوب...😏
ابتدا برایم تبیین نمایید که نیروی هوشمندِ برتری در جهان فرمانروایی می کند
مجموع ادله و شواهد چاره ای جز پذیرش این مبنا برای ما باقی نمی گذارد.
Rationalistو پس از آن
ثابت کنید که ما در برابر اراده آن هیچ آزادی ای نداریم.
نگفتم هیچ اراده ای نداریم،
بلکه تلاش و به کارگیری اراده بر خلاف خواست او راه به جایی نمی برد.
Rationalistاصل علیت چه تضادی با روند فرگشت دارد؟!
فرگشت تنها یک تبیین علمی بر روند حیات است و نمی تواند منشاء باشد.
Rationalistزنده بودن و خودآگاهی داشتن ما نیز صرفا نزد خودمان و درون خودمان معنا دارد؛ در حالیکه اگر کل هستی دارای خودآگاهی بود؛ چنین چیزی را در وجود خود و تمام موجودات به طور یکسان درک می کردیم.
چرا باید اینگونه باشد؟
Rationalistتا کنون که گفتگوی ما کاملا فلسفی بوده و چیزی هم چه به روش استدلالی و چه شهودی(؟) بر من
روشن ننموده اید. حال تبیین قرآن و اسلام پیش کش!
بیان شد که واحد بودن وجود تنها در صورتی نقض می شود که بتوان مصداقی برای عدم پیدا کرد (استدلال)
شهود هم این شما و این گوی و این صدمیدان خواجه
البته بعضی که خود در این زمینه دستی بر آتش داشته اند نماز اول وقت همراه با توجه را کافی دانسته اند.
Rationalistاین می شود همان اندازه و کمیت موجودات. در حالیکه "وجود" در همه، چه سلول مو انسان و چه هر سلول دیگری یکسان و مشترک است. در مورد تمام جهان نیز چنین چیزی صدق می کند.
لذا هر موجودی تنها به مقدار سعه وجودی خود می تواند درکی از وجود داشته باشد نه همه وجود.
Rationalist؟!!!
لطفا کامل تر توضیح دهید!
چه چیزی را؟
Rationalistدر ابتدا شما بیان داشته بودید که عرفان یعنی درک و شهود اینکه وجود واحد است، اما سپس حرف از
اسلام و عرفان اسلامی زدید؛ من نیز مشتاقم بدانم چه طور می خواهید بر یک فرد اسلام ستیز، عرفان اسلامی را تبیین فرمایید!
اسلام خرافه ایست که عامل فقر،بدبختی،شکنجه، کشتار،دروغ،دزدی،تعصب، افراطی گری و بسیاری کثافت های دیگر است؛ از این رو بر اساس همان محتویات کتاب قرآن، شما مسلمان راستین نیستید(زیرا مسلمان راستین در پی کشتن من است نه گفتگو!) و بهتر است بیشتر با دینی که سنگش را به سینه می زنید آشنا شوید و یا شاید بخواهید در مورد اسلام نیز نگرش مرا دگرگون سازید که البته غیر ممکن نیست.
این حرفهای مفت کلیشه ای که جواب آن هزاران بار داده شده ! تضاد بین عرفان و فلسفه بود؟
کوشامجموع ادله و شواهد چاره ای جز پذیرش این مبنا برای ما باقی نمی گذارد.
🐤🐤🐤
کوشابلکه تلاش و به کارگیری اراده بر خلاف خواست او راه به جایی نمی برد.
🐍
کوشافرگشت تنها یک تبیین علمی بر روند حیات است و نمی تواند منشاء باشد.
اگر توان و دانشش را دارید، به طور دانشیک و تخصصی توضیح دهید که چرا نمی تواند منشاء حیات باشد؟
کوشاچرا باید اینگونه باشد؟
من چنین نقدی را به فلسفه دکارت هنگامی که از "من شکاک" می خواهد وجود خدا را نتیجه بگیرد نیز، وارد می دانم.
زیرا اگر تمام هستی زنده(دارای خودآگاهی) بود، در این صورت ما تنها درون خودمان خودآگاهی نداشتیم و چنین چیزی باید در تراز تمام هستی ادراک می شد. به طور بسیط و یکپارچه. اما این طور نیست و ما تنها خوداگاهی خودمان را به عنوان ریشه ای ترین فربود در می یابیم و جهان اطرافمان با ادراکات متفاوت و اعتباری(تجربه)، به خودآگاهیمان وارد می شود.
چه چیزی را؟
آن جملاتتان چندان واضح نبودند و منظورتان را به روشنی درنیافتم.
کوشااین حرفهای مفت کلیشه ای که جواب آن هزاران بار داده شده ! تضاد بین عرفان و فلسفه بود؟
آیا در خوابتان به من پاسخ این حرفهایم را داده اید؟!
کوشالابد برای اینکه شغل بهتری به دست آورده و درآمد بیشتری کسب کنیم و شکم را انباشته و در انتها کود مرغوب تری تولید کنیم !!!
اکنون که زمین نزدیک هفت میلیارد تن را سیر میکند،
برای همین است که با هوش خود "تراکتور" ساخته ایم
و تراکتور را کسی توانست ساخت که از کنکور توانست گذشت.
•
کوشاا
مجموع ادله و شواهد چاره ای جز پذیرش این مبنا برای ما باقی نمی گذارد.
بیجاست،
اگر چنین بود، ١۴ میلیارد سال نیاز نبود که در گوشه ی کوچکی از کهکشان، آنهم روی یک گویال از هشت گویال (سیاره )
سامانه ی خورشیدی که خودش یکی از چندین تریلیون خورشید های کهکشان راه شیری هست ( و خود کهکشان راه شیری
یکی از میلیارد ها کهکشان در کیهان) ، یک عرب پشمالود راهزن در جایگاه آماج پایانی و آرمان هستی و "آفرینش" پیدا شود.
•
Rationalistاگر توان و دانشش را دارید، به طور دانشیک و تخصصی توضیح دهید که چرا نمی تواند منشاء حیات باشد؟
در جستار سوالات فرگشت دو سوال کردم کسی نتوانست پاسخی به آن بدهد
یکی این بود که اگر فرگشت منشاء حیات است چرا روند فرگشت تنها یکبار اتفاق افتاده است؟
چرا به تعداد تک سلولی های گذشته و حال آینده این روند تکرار نشده و نمی شود؟
Rationalistمن چنین نقدی را به فلسفه دکارت هنگامی که از "من شکاک" می خواهد وجود خدا را نتیجه بگیرد نیز، وارد می دانم.
زیرا اگر تمام هستی زنده(دارای خودآگاهی) بود، در این صورت ما تنها درون خودمان خودآگاهی نداشتیم و چنین چیزی باید در تراز تمام هستی ادراک می شد. به طور بسیط و یکپارچه. اما این طور نیست و ما تنها خوداگاهی خودمان را به عنوان ریشه ای ترین فربود در می یابیم و جهان اطرافمان با ادراکات متفاوت و اعتباری(تجربه)، به خودآگاهیمان وارد می شود.
ظاهرا فراموش کرده اید
لزوم پرداختن به عرفان آن هم از نوع عملی آن برای رسیدن به همین درک است.
Rationalistآیا در خوابتان به من پاسخ این حرفهایم را داده اید؟!
نگفتم من جواب داده ام
گفتم جواب داده شده است، با یک جستجوی ساده به جواب اشکالات خود خواهید رسید.
کوشادر جستار سوالات فرگشت دو سوال کردم کسی نتوانست پاسخی به آن بدهد
من که نمی دانم کدام جستار را می گویید؛ ولی به هر روی پاسخ خودم را می دهم و امید است بتوانید سخنم را با استدلال منطقی رد کنید.
کوشایکی این بود که اگر فرگشت منشاء حیات است چرا روند فرگشت تنها یکبار اتفاق افتاده است؟
چرا به تعداد تک سلولی های گذشته و حال آینده این روند تکرار نشده و نمی شود؟
منظورتان از "تنها یک بار" دقیقا چیست؟ هر گاه شرایط مناسب(مواد شیمیایی در نزدیکی آتشفشان ها در اقیانوس ها) بر وجود اسید امینه ها و ایجاد پروتیین های لازم برای شکل گیری حیات در موجودات آلی ایجاد شود؛ حیات قابل شکل گیری است. شواهد و نظریاتی هم وجود دارد مبنی بر اینکه در نقاط مختلف زمین در شرایط مناسب حیات شکل گرفته است.
همچنین امروزه در آزمایشگاه نیز، ایجاد حیات ممکن شده است.
کوشاظاهرا فراموش کرده اید
لزوم پرداختن به عرفان آن هم از نوع عملی آن برای رسیدن به همین درک است.
کدام درک؟ اینکه تمام جهان هستی دارای خودآگاهی است؟! پس چرا استدلال مرا باطل؛ و آنچه را در نگرتان است، تبیین نمی کنید؟
کوشاگفتم جواب داده شده است، با یک جستجوی ساده به جواب اشکالات خود خواهید رسید.
👍😄
در گذشته بسیار جستجو کرده ام و می کنم؛ اما روز به روز کافر تر و اسلام ستیز تر می شوم!
کوشایکی این بود که اگر فرگشت منشاء حیات است چرا روند فرگشت تنها یکبار اتفاق افتاده است؟
بیجاست، پاسخ داده شد که چیزی بنام آنتروبی و "تیر زمان" هست
و زمین همانند کیهان، سردتر شده و دیگر ان سامه هایی که به
پیدایش یاخته های نخستین انجامیده اند، بر نمیگردند، همچنان
که پیر دیگر جوان نمیشود. گویا دوست ندارید پاسخ های دندان-شکن
را دریافت کنید! از این گذشته فرگشت همچنان روان و درکار است
و پایان نگرفته است
•
مزدك بامدادبیجاست، پاسخ داده شد که چیزی بنام آنتروبی و "تیر زمان" هست
و زمین همانند کیهان، سردتر شده و دیگر ان سامه هایی که به
پیدایش یاخته های نخستین انجامیده اند، بر نمیگردند، همچنان
که پیر دیگر جوان نمیشود. گویا دوست ندارید پاسخ های دندان-شکن
را دریافت کنید! از این گذشته فرگشت همچنان روان و درکار است
و پایان نگرفته است
•
بی جاست! فرضیه تکامل مدت هاست که رد شده است. یکی از دلایل
رد این فرضیه بحث انتروپی است. طبق قانون دوم ترمودینامیک ما میدانیم
که جهان به سمت بی نظمی می رود. ولی در نظریه تکامل جانداران
منظم تر می شوند. لذا فرگشت باطل است چون قانون انتروپی را نغض می کند.
( یکی از ادله محکم مسلمین در باب رد فرگشت)
Aliceفرضیه تکامل مدت هاست که رد شده است.
کجا ؟
Aliceبی جاست! فرضیه تکامل مدت هاست که رد شده است. یکی از دلایل
رد این فرضیه بحث انتروپی است. طبق قانون دوم ترمودینامیک ما میدانیم
که جهان به سمت بی نظمی می رود. ولی در نظریه تکامل جانداران
منظم تر می شوند. لذا فرگشت باطل است چون قانون انتروپی را نغض می کند.
( یکی از ادله محکم مسلمین در باب رد فرگشت)
بیجاست،
پاسخ این اینجاست که آنتروپی روی همرفته در روند افزایش است
و نه بگونه ی رجی و بومساری local. برای نمونه شما میتوانید
با گسارش انرژی ، اتاق خود را بسامان کنید. در اتاق شما چیزها
دارای سامان بیشتر و آنتروپی کمتری هستند ولی پیکر شما و هوای
اتاق از گرمای انرژی گسارده شده، گرمتر شده اند و برآیند افزایش
آنتروپی است. یا نمونه ی دیگر، یخ در درون لیوان آب، کم کم آب میشود
ولی شما میتوانید در درون یخچال، از آب، یخ درست کنید یا تابستان، درون
خودروی تان را با خنکساز، خنک ترو از بیرون بسازید که در هر دو بار،
یک سامانه را بگونه ی تکجایی و بومی ، به کاهش آنتروپی
وادار نموده اید ولی این به بهای گسارش انرژی بیشتر در بیرون
از این سامانه و افزایش آنتروپی بیشتر ( از راه میله های پشت یخچال
یا رادیاتور های خنکساز خودروی تان) انجام شده است. پس روی هم رفته،
آنتروپی افزایش یافته گرچه در یک جای کوچک و ویژه، آنتروپی کاهش
نیز یافته باشد. زمین هم از آنجا که در سر راه یک گره آنتروپیک (خورشید)
است و انرژی ان زمین را فراوان از خود بهره مند میسازد ( و پیشتر هم
زمین به انگیزه داشتن هسته ی گرمتر، آنتروپی کمتری داشت)
,
یک گره کوچکتر آنتروپیک به شمار میرود و برای نمونه گیاهان،
انرژی خورشید را انبار میکنند و ما پس از میلیونها سال، با سوزاندن
ذغال سنگ و نفت و .. این انرژی را اکنون آزاد میکنیم.
---
پس میبینیم که مسلمین کودن، در باره ی آنتروپی هم چیزی نمیدانند!
•
نغض= نقض = شکستن
پارسیگر
sonixaxکجا ؟
دانشمندان فرضیه تکامل را نغض کرده اند. قانون دوّم ترمودینامیک تئوری تکامل را مردود میسازد
مزدك بامدادبیجاست،
پاسخ این اینجاست که آنتروپی روی همرفته در روند افزایش است
و نه بگونه ی رجی[١] و بومساری[٢] local. برای نمونه شما میتوانید
با گسارش[٣] انرژی ، اتاق خود را بسامان کنید. در اتاق شما چیزها
دارای سامان بیشتر و آنتروپی کمتری هستند ولی پیکر شما و هوای
اتاق از گرمای انرژی گسارده[٤] شده، گرمتر شده اند و برآیند[٥] افزایش
آنتروپی است. یا نمونه ی دیگر، یخ در درون لیوان آب، کم کم آب میشود
ولی شما میتوانید در درون یخچال، از آب، یخ درست کنید یا تابستان، درون
خودروی تان را با خنکساز، خنک ترو از بیرون بسازید که در هر دو بار،
یک سامانه[٦] را بگونه ی تکجایی و بومی ، به کاهش آنتروپی
وادار نموده اید ولی این به بهای گسارش انرژی بیشتر در بیرون
از این سامانه و افزایش آنتروپی بیشتر ( از راه میله های پشت یخچال
یا رادیاتور های خنکساز خودروی تان) انجام شده است. پس روی هم رفته،
آنتروپی افزایش یافته گرچه در یک جای کوچک و ویژه، آنتروپی کاهش
نیز یافته باشد. زمین هم از آنجا که در سر راه یک گره آنتروپیک (خورشید)
است و انرژی ان زمین را فراوان از خود بهره مند میسازد ( و پیشتر هم
زمین به انگیزه داشتن هسته ی گرمتر، آنتروپی کمتری داشت)
---
پس میبینیم که مسلمین کودن، در باره ی آنتروپی هم چیزی نمیدانند!
نغض= نقض = شکستن
افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت؟! شما به یه شتر نگاه کن. یعنی میگی خالقی ندارد؟ مگر اینکه کور و نابینا باشید.
بالاتر لینک دادم دانشمندان جدیدا نضریه خلقت را جایگزین نظریه تکامل پذیرفته اند.
Aliceدانشمندان فرضیه تکامل را نغض کرده اند. قانون دوّم ترمودینامیک تئوری تکامل را مردود میسازد
منظورم یک مقاله علمی از یک نهاد آکادمیک بود نه رجبعلی گوسفند چرون که از طرف اسلام بقیه را به مبارزه طلبیده!!
Aliceدانشمندان فرضیه تکامل را نغض کرده اند. قانون دوّم ترمودینامیک تئوری تکامل را مردود میسازد
افلا ینظرون الی الابل کیف خلقت؟! شما به یه شتر نگاه کن. یعنی میگی خالقی ندارد؟ مگر اینکه کور و نابینا باشید.
بالاتر لینک دادم دانشمندان جدیدا نضریه خلقت را جایگزین نظریه تکامل پذیرفته اند.
همچنان که گفتیم، این اسلامیستهایی که لینک بالا را نوشته اند
دچار همین لغزش شده اند و سامانه ی زمین /خورشید را که سامانه ی
باز است در برابر همه ی کیهان که سامانه بسته است، بشمار نیاورده اند.
سازوکار انباشت انرژی هم در پیوند میان اتمها ( در تراز مولکولی )
هست و با دادن انرژی به سامانه ای که برای نمونه دارای نیتروژن
و کربن و هیدروژن و میباشد، ، مولکولهای پروتئین ساز اسید های
امینه میتواند پدید بیایند که آزمایش میلر که گویا اسلامیست ها از ان
آگاهی ندارند، این را نشان داده است. پس مولکولهایی میتوانند باشند
که در سامه ی انرژی بالا، انبارگر انرژی باشند و پس از کاهش انرژی
پیرامون، از هم پاشیده و انرژی انبار شده را پس بدهند. این مولکولها
مانند یک buffer کار میکنند و درنگ زمانی در گسترش انرژی پدید
میاوردند،. بگونه که برای نمونه امروز ما نفت را که چند میلیون سال
پیش انبار شده است، میسوزانیم
.
•
پارسیگر
مزدك بامدادهمچنان که گفتیم، این اسلامیستهایی که لینک بالا را نوشته اند
دچار همین لغزش شده اند و سامانه[١] ی زمین /خورشید را که سامانه ی
باز است در برابر همه ی کیهان که سامانه بسته است، بشمار نیاورده اند.
سازوکار[٢] انباشت انرژی هم در پیوند میان اتمها ( در تراز[٣] مولکولی )
هست و با دادن انرژی به سامانه ای که برای نمونه دارای نیتروژن
و کربن و هیدروژن و میباشد، ، مولکولهای پروتئین ساز اسید های
امینه میتواند پدید بیایند که آزمایش میلر[٤] که گویا اسلامیست ها از ان
آگاهی ندارند، این را نشان داده است. پس مولکولهایی میتوانند باشند
که در سامه[٥] ی انرژی بالا، انبارگر انرژی باشند و پس از کاهش انرژی
پیرامون[٦]، از هم پاشیده و انرژی انبار شده را پس بدهند. این مولکولها
مانند یک buffer کار میکنند و درنگ[٧] زمانی در گسترش انرژی پدید
میاوردند،. بگونه که برای نمونه امروز ما نفت را که چند میلیون سال
پیش انبار شده است، میسوزانیم[٨] .
آری درست است. هرآینه این داوهایی که مسلمین برای ابطال فرگشت میکنند براستی شگفتناک و
ریشخندآمیز است، اینها که چیزی نیست.
یکی از دوستان به من می گفت در قران هم به فرگشت
نماره (اشاره) شده است؛ آنجا که میگوید: به آنان گفتیم به شکل میمون هایی رانده شده درآیید!
😄
Aliceیکی از دوستان به من می گفت در قران هم به فرگشت
نماره (اشاره) شده است؛ آنجا که میگوید: به آنان گفتیم به شکل میمون هایی رانده شده درآیید!
اون میشه بَرگشت 😄
مزدك بامدادبیجاست،
اگر چنین بود، ١۴ میلیارد سال نیاز نبود که در گوشه ی کوچکی از کهکشان، آنهم روی یک گویال از هشت گویال (سیاره )
سامانه ی خورشیدی که خودش یکی از چندین تریلیون خورشید های کهکشان راه شیری هست ( و خود کهکشان راه شیری
یکی از میلیارد ها کهکشان در کیهان) ، یک عرب پشمالود راهزن در جایگاه آماج پایانی و آرمان هستی و "آفرینش" پیدا شود.
•
چرا؟
Rationalistمنظورتان از "تنها یک بار" دقیقا چیست؟ هر گاه شرایط مناسب(مواد شیمیایی در نزدیکی آتشفشان ها در اقیانوس ها) بر وجود اسید امینه ها و ایجاد پروتیین های لازم برای شکل گیری حیات در موجودات آلی ایجاد شود؛ حیات قابل شکل گیری است. شواهد و نظریاتی هم وجود دارد مبنی بر اینکه در نقاط مختلف زمین در شرایط مناسب حیات شکل گرفته است.
همچنین امروزه در آزمایشگاه نیز، ایجاد حیات ممکن شده است.
بحث در ایجاد حیات نیست بحث در ادامه حیات است
بر اساس فرگشت بعد از پیدایش حیات تغییر و تحول در هیچ موجودی لحظه ای توقف ندارد
آنچه ما اکنون در هستی مشاهده می کنیم در لحظه ای از تاریخ حیات شروع و تا اکنون ادامه پیدا کرده است درحالیکه باید میلیاردها میلیارد نقطه شروع از تک تک، تک سلولی ها داشته باشیم.
Rationalistکدام درک؟ اینکه تمام جهان هستی دارای خودآگاهی است؟! پس چرا استدلال مرا باطل؛ و آنچه را در نگرتان است، تبیین نمی کنید؟
کدام استدلال؟
Rationalistدر گذشته بسیار جستجو کرده ام و می کنم؛ اما روز به روز کافر تر و اسلام ستیز تر می شوم!
طبیعی است
طرفداران تیم آبی کوچک ترین حرکت تیم قرمز را خطایی مسلم، پنالتی و مستحق کارت قرمز می دانند و برعکس
!
کوشابحث در ایجاد حیات نیست بحث در ادامه حیات است
بر اساس فرگشت بعد از پیدایش حیات تغییر و تحول در هیچ موجودی لحظه ای توقف ندارد
آنچه ما اکنون در هستی مشاهده می کنیم در لحظه ای از تاریخ حیات شروع و تا اکنون ادامه پیدا کرده است درحالیکه باید میلیاردها میلیارد نقطه شروع از تک تک، تک سلولی ها داشته باشیم.
گفتم که در شرایط مساعد، حیات قابل شکل گیری و فرگشت موجب شکل گیری گونه های جدید تر خواهد شد. حال اینکه شما به دنبال میلیاردها نقطه شروع از هر تک سلولی می گردید
ناشی از عدم درک درستتان از فرگشت می باشد.
کوشاکدام استدلال؟
چشمان تان ندید!!!
Rationalistمن چنین نقدی را به فلسفه دکارت هنگامی که از "من شکاک" می خواهد وجود خدا را نتیجه بگیرد نیز، وارد می دانم.
زیرا اگر تمام هستی زنده(دارای خودآگاهی) بود، در این صورت ما تنها درون خودمان خودآگاهی نداشتیم و چنین چیزی باید در تراز تمام هستی ادراک می شد. به طور بسیط و یکپارچه. اما این طور نیست و ما تنها خوداگاهی خودمان را به عنوان ریشه ای ترین فربود در می یابیم و جهان اطرافمان با ادراکات متفاوت و اعتباری(تجربه)، به خودآگاهیمان وارد می شود.
کوشاطبیعی است
طرفداران تیم آبی کوچک ترین حرکت تیم قرمز را خطایی مسلم، پنالتی و مستحق کارت قرمز می دانند و برعکس !
اگر توانش را ندارید که اسلام و عرفان اسلامی را بر من تبیین نمایید؛ لزومی ندارد دری وری بنویسید!
Rationalistگفتم که در شرایط مساعد، حیات قابل شکل گیری و فرگشت موجب شکل گیری گونه های جدید تر خواهد شد. حال اینکه شما به دنبال میلیاردها نقطه شروع از هر تک سلولی می گردید
ناشی از عدم درک درستتان از فرگشت می باشد.
اینکه در شرایط ویژه حیات شکل می گیرد قبول
اما اینکه باز شرایط ویژه دیگری نیاز است تا روند فرگشت آغاز شود و این شرایط هرگز مجددا در طول میلیاردها سال فراهم نشود
به نظر می رسد برای اولین بار این شمایید که مدعی چنین چیزی هستید و من تاکنون از دوستان و همفکران شما خلاف آن را شنیده ام؛
حیات که شکل گرفت، گونه گونه شده و فرگشتن در ذات حیات است و نیاز به شرایط چندان ویژه دیگری ندارد.
Rationalistچشمان تان ندید!!!
این استدلال نیست بلکه ادعاست
بر اساس کدام دلیل و برهان ما باید بدون هیچ پیش نیازی یکپارچگی وجود خود با سایر موجودات را درک کنیم؟
کسانی مدعی درک این یکپارچگی بوده اند و راه رسیدن به این درک را نیز بیان کرده اند
تا این راه همانطوری که آنها گفته اند پیموده و خلاف آن مشاهده نشود
رد کردن این ادعا ممکن نیست.
در ضمن شما ردی بر استدلال عقلی من بر یکپارچگی وجود نیاوردید.
Rationalistاگر توانش را ندارید که اسلام و عرفان اسلامی را بر من تبیین نمایید؛ لزومی ندارد دری وری بنویسید!
وقتی پیش فرض شما اسلام ستیزی است تبیین اسلام و عرفان با محکمترین استدلالها نیز برایتان اثری ندارد
هر وقت حداقل توانستید واقعا یک بیطرف محض شوید
تشریف بیاورید تا با هم صحبت کنیم.
من در مطالعات خود پیرامون چیستی "عرفان" با تعریف ها و بیان دیدگاه های بسیار گسترده و متفاوتی مواجه شدم. با عارف مسلکانی هم از نزدیک به گفتگو نشستم اما حتی سخنان آنان نیز عجیب و حتی خواستنِ توضیحِ عرفان از آنها چندان با موفقیت همراه نبود. با این همه توانستم به تعریفی تا حدی روشن از آن دست یابم و اکنون ضمن سپاس از دوستانی که در این جستار به بیان دیدگاه هایشان پرداختند، قصد دارم به یک جمع بندی در اینجا برسم. قسمتی از بعضی مطالب که اساسا اعتبار عرفان را می توانند زیر سوال ببرند و توجه مرا جلب کرده اند:
a psychological interpretation regarding a tendency of the mind to unify its contents in different ways, resulting in slightly different experiences on different occasions. Mystics do not experience or perceive an objectively existing unity; rather they formulate their own experiential unities in different ways.
the researches show which the mystical experiences are different based on the milieu,cultures,life experience,religion and psychologycal processes.
mystical experince is just a common state of parasympathetic dominance and a slow wave synchronization of the frontal cortex
نظر دوستان درباره این مطالب چیست؟ تجربه عرفانی دقیقا چیست و چه اعتبار شناخت شناسی دارد؟ و اساسا چرا عرفان اینچنین تعریف گریز و عارف مسلکی عجیب به نظر می رسد؟
اگر کسی هم از @کوشا خبر دارد، ضمن رساندن سلام من، به او اطلاع دهد که من برای ترم جدید کلاس عرفان اسلامی ثبت نام کرده ام!😊( برای ادامه گفتگو حاضرم)
Rationalistاگر کسی هم از @@کوشا خبر دارد، ضمن رساندن سلام من، به او اطلاع دهد که من برای ترم جدید کلاس عرفان اسلامی ثبت نام کرده ام!😊( برای ادامه گفتگو حاضرم)
🌺
👍
کوشااین استدلال نیست بلکه ادعاست بر اساس کدام دلیل و برهان ما باید بدون هیچ پیش نیازی یکپارچگی وجود خود با سایر موجودات را درک کنیم؟ کسانی مدعی درک این یکپارچگی بوده اند و راه رسیدن به این درک را نیز بیان کرده اند تا این راه همانطوری که آنها گفته اند پیموده و خلاف آن مشاهده نشود رد کردن این ادعا ممکن نیست. در ضمن شما ردی بر استدلال عقلی من بر یکپارچگی وجود نیاوردید.
به خاطر اینکه "وجود" مفهومی بنیادین و بدیهیست. درک یکپارچه آن میان همه ی موجودات، می بایست در همان تراز بنیادین و در بستر همان بدیهیات درونی و عقلی ادراک شود. حال شما می فرمایید نیاز به پیش نیاز و راه و روش دارد؟ بسیار خوب، آن راه ها را بیان نمایید... همچنین اگر در پست پیشینم در مطالبی که نقل نموده ام نگاهی بیاندازید، می بینید که اساسا اعتبار تجربه ی عرفانی بسیار شکننده و مشکوک است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگر تمایل داشتید؛ گفتگو پیرامون فرگشت و اسلام را در جستار های مربوطه پی بگیریم. نه در اینجا!
Rationalistبه خاطر اینکه "وجود" مفهومی بنیادین و بدیهیست. درک یکپارچه آن میان همه ی موجودات، می بایست در همان تراز بنیادین و در بستر همان بدیهیات درونی و عقلی ادراک شود. حال شما می فرمایید نیاز به پیش نیاز و راه و روش دارد؟ بسیار خوب، آن راه ها را بیان نمایید... همچنین اگر در پست پیشینم در مطالبی که نقل نموده ام نگاهی بیاندازید، می بینید که اساسا اعتبار تجربه ی عرفانی بسیار شکننده و مشکوک است.
آنچه بدیهی است "مفهوم" وجود است نه واقعیت خارجی آن و
همه نزاع ها و کشمکشها نیز بر سر چگونگی این واقعیت است حال
عده ای به نام عارف مدعی شده اند که همانطور که مفهوم وجود معانی متعدد ندارد و واحد است عینیت خارجی آن نیز چنین است و رنگها و
طورهای گوناگون که مشاهده می شود عارضی هستند و
برای درک این وحدت تنها راه تزکیه نفس و ... است
شما می گویید تجربه های عرفانی قابل اعتماد و اتکا نیستند و از عارفان دلیلی غیر از شهود طلب می کنید
خب این مثل این می ماند که از یک نقاش بخواهید برای یک کور مادرزاد طیف های متنوع رنگ را تبیین کند یا بخواهیم برای کسی که هیچگاه حس چشایی نداشته مزه های شور و شیرین و ترش را توضیح دهیم
مقصود عارفان هم دیدنی و چشیدنی است نه فهمیدنی به معنای متعارف آن
به قول شاعر :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من ناتوان زگفتن و خلق از شنیدنش
کوشادر ضمن شما ردی بر استدلال عقلی من بر یکپارچگی وجود نیاوردید.
بیان شد که واحد بودن وجود تنها در صورتی نقض می شود که بتوان مصداقی برای عدم پیدا کرد (استدلال)
Rationalistاگر تمایل داشتید؛ گفتگو پیرامون فرگشت و اسلام را در جستار های مربوطه پی بگیریم. نه در اینجا!
بعید می دانم بدون جدا شدن از پیش فرض ها این نوع بحث ها راه به جایی ببرد.
کوشاعده ای به نام عارف مدعی شده اند که همانطور که مفهوم وجود معانی متعدد ندارد و واحد است عینیت خارجی آن نیز چنین است و رنگها و
طورهای گوناگون که مشاهده می شود عارضی هستند و
برای درک این وحدت تنها راه تزکیه نفس و ... استشما می گویید تجربه های عرفانی قابل اعتماد و اتکا نیستند و از عارفان دلیلی غیر از شهود طلب می کنید
خب این مثل این می ماند که از یک نقاش بخواهید برای یک کور مادرزاد طیف های متنوع رنگ را تبیین کند یا بخواهیم برای کسی که هیچگاه حس چشایی نداشته مزه های شور و شیرین و ترش را توضیح دهیممقصود عارفان هم دیدنی و چشیدنی است نه فهمیدنی به معنای متعارف آن
به قول شاعر :
من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر من ناتوان زگفتن و خلق از شنیدنش
من نگفتم قابل اعتماد نیستند، تنها برخی از مطالب بسیار مهم در مطالعه ام پیرامون موضوعِ "عرفان" را مطرح کردم.
مساله اینجاست که شما در گفتگو پیرامون موضوعِ عرفان، اسلام را هم وارد کردید. حال اگر آنچه از "عرفان" در نظر دارید تبیین نمایید، با ایمان به اسلام گره خورده است؛ ابتدا باید در مورد "اسلام" باور مرا دگرگون سازید.
کوشابیان شد که واحد بودن وجود تنها در صورتی نقض می شود که بتوان مصداقی برای عدم پیدا کرد (استدلال)
مصداقی برای "عدم" هرگز وجود ندارد. زیرا مفهوم آن به واسطه ی "وجود" ادراک می گردد و وجود هم به واسطه ی "موجود".
وجود بسیاری از موجودات هم اعتباریست. اما شما به شکلی غیر منطقی و کودکانه، مفهوم "وجود" را مستقل از "موجودات" در نظر گرفته اید و خودتان فکر می کنید برای یکپارچگی وجود، استدلالی آورده اید!
Rationalistمن نگفتم قابل اعتماد نیستند، تنها برخی از مطالب بسیار مهم در مطالعه ام پیرامون موضوعِ "عرفان" را مطرح کردم.
مساله اینجاست که شما در گفتگو پیرامون موضوعِ عرفان، اسلام را هم وارد کردید. حال اگر آنچه از "عرفان" در نظر دارید تبیین نمایید، با ایمان به اسلام گره خورده است؛ ابتدا باید در مورد "اسلام" باور مرا دگرگون سازید.
اساس و بنیان عرفان بر اعتباری بودن فیزیک و ماده و اصالت و حقیقی بودن متافیزیک است و خیلی روشن است که ادیان ابراهیمی و در رأس آنها اسلام
پرچمدار و مشوق انسان به توجه به این موضوع هستند و عارفان مسلمان مبانی عرفانی خود را علاوه بر برهانی کردن، مستند به قرآن نیز کرده اند
لذا تفکیک عرفان از اسلام تقریبا ناممکن است و برای کسانی مثل من و شما که همت خودسازی در حد رسیدن به کشف و شهود را نداریم
قرآن نتیجه کشف عارفان را مانند طعامی آماده در برابر نهاده است و با ایمان به وحی و قرآن حداقل می توان لذت ذهنی از این طعام برد (علم الیقین)
در مورد تغییر باور شما
اگر بتوانید خود را از پیش فرضهایی از اسلام که ذهن شما را انباشته اند رها کنید می توانیم با هم صحبت کنیم.
Rationalistمصداقی برای "عدم" هرگز وجود ندارد. زیرا مفهوم آن به واسطه ی "وجود" ادراک می گردد و وجود هم به واسطه ی "موجود".
وجود بسیاری از موجودات هم اعتباریست. اما شما به شکلی غیر منطقی و کودکانه، مفهوم "وجود" را مستقل از "موجودات" در نظر گرفته اید و خودتان فکر می کنید برای یکپارچگی وجود، استدلالی آورده اید!
مفهوم وجود که به طور روشن از مفهوم موجود جدا و مستقل است و نیاز به استدلال منطقی (کودکانه یا غیر کودکانه) ندارد
آنچه از قدیم بین فلاسفه مورد بحث بوده
اصالت داشتن وجود یا ماهیت بوده است، آنچه در نهایت بر آن اتفاق نظر شده اصالت داشتن وجود و اعتباری بودن ماهیت (موجودات) است
عارفان برای تبیین این موضوع به دریا و موج و یا کلمات و حروف مثال زده اند، حقیقت موج چیزی جز آب شکل یافته به شکل مخصوص نیست
هر موجودی در هر مرتبه ای از وجود که باشد عارض بر وجود و شکل دهنده آن است و چیزی از خود ندارد
اگر حقیقت وجود حقیقت واحدی نباشد اولا باید مرزی این حقیقت ها را از هم جدا کند که این جدا کننده چیزی جز عدم نمی تواند باشد و
منتفی و ممتنع عقلی بودن عدم، حکم به واحد بودن وجود می کند.
ثانیا اطلاق و انتساب موجود به موجودات مختلف با مشکل مواجه می شود و ما باید علاوه بر موجودات، غیر موجودات (نه به معنای معدومات) را نیز در برابر خود
مشاهده می کردیم که این موضوع به صورت کاملا بدیهی و وجدانی خلاف واقعیت ملموس و محسوس است.
کوشااساس و بنیان عرفان بر اعتباری بودن فیزیک و ماده و اصالت و حقیقی بودن متافیزیک است و خیلی روشن است که ادیان ابراهیمی و در رأس آنها اسلام
پرچمدار و مشوق انسان به توجه به این موضوع هستند و عارفان مسلمان مبانی عرفانی خود را علاوه بر برهانی کردن، مستند به قرآن نیز کرده اند
لذا تفکیک عرفان از اسلام تقریبا ناممکن است و برای کسانی مثل من و شما که همت خودسازی در حد رسیدن به کشف و شهود را نداریم
قرآن نتیجه کشف عارفان را مانند طعامی آماده در برابر نهاده است و با ایمان به وحی و قرآن حداقل می توان لذت ذهنی از این طعام برد (علم الیقین)
البته اینها مربوط به عرفان اسلامی است!
محض اطلاع تان؛
قبل از اسلام در برخی مکاتب "عرفان" وجود داشته و اسلام همچون "فلسفه"، عرفان را هم از دیگر مکاتب دزدیده است.
اینکه می نویسم "دزدیده است" ؛ به خاطر این است که آنها را منحصر و ساخته و پرداخته خود می داند؛
نه برگرفته و دستکم تکامل دهنده آنها از مکاتب دیگر.
Rationalistالبته اینها مربوط به عرفان اسلامی است!
محض اطلاع تان؛
قبل از اسلام در برخی مکاتب "عرفان" وجود داشته و اسلام همچون "فلسفه"، عرفان را هم از دیگر مکاتب دزدیده است.
اینکه می نویسم "دزدیده است" ؛ به خاطر این است که آنها را منحصر و ساخته و پرداخته خود می داند؛
نه برگرفته و دستکم تکامل دهنده آنها از مکاتب دیگر.
قصد بحث علمی و فهمی نو از هستی دارید یا تقسیم ارث و معلوم کردن سهم مکاتب و نحله های مختلف از ماترک عرفان ؟!!!
کوشاقصد بحث علمی و فهمی نو از هستی دارید یا تقسیم ارث و معلوم کردن سهم مکاتب و نحله های مختلف از ماترک عرفان ؟!!!
قصد دریافتن حقیقت را دارم...
و در برابر سخنان دروغ و خرافات خشمگین می شوم، خوب؟!
حال به ویرانی باور من از اسلام و تبیین عرفان اسلامی بپردازید...
Rationalistقصد دریافتن حقیقت را دارم...
و در برابر سخنان دروغ و خرافات خشمگین می شوم، خوب؟!
حال به ویرانی باور من از اسلام و تبیین عرفان اسلامی بپردازید...
الآن دقیقا باید چه کاری انجام دهم؟
سارامی شود کمی بیشتر توضیح دهید. برای نمونه شما با کدامیک از مکاتب عرفانی و پیروان آن آشنایی دارید و اگر ممکن است کمی بیشتر در مورد شیوه ی آشنایی و آرا و عقاید آنها بگویید.
چون تا آنجا که بنده می دانم و از اهلش دیده ام (یعنی فراتر از شنیدن!) آنها به ورای واژگان رسیده اند! و همانطور که برای زندگی در دنیای مادی از لباس مادی (یعنی همان تن) بهره می گیرند (در حالی که می توانند بی نیاز از آن باشند) به همین ترتیب از واژگان مادی هم برای توصیف و شرح احوالات خود بهره می گیرند. برای نمونه خوف و رجا و وجد و... که در عالم مادی یک معنای عام دارند ولی در عالم عرفان معنایشان 180 درجه با آنچه که در عالم مادی هست فرق می کند.
اساسا موضوع این است که آنچه تاکنون من به عنوان عرفان و اهالی آن آشنا شده ام در و پیکری به عنوان مکتب نداشته اند!
اینکه بیان می کنید به ورای واژهگان رسیده اند...و از دنیای مادی بی نیاز هستند... و...چه و چه... دستکم باید تفاوتی وجود داشته باشد میان
زندگی عملی آنها با دیگران. در حالیکه تفاوتی من ندیده ام!
اما اینکه می فرمایید معنای واژهگان نزد آنها کاملا متفاوت از معانی عامیانه می باشد، کاملا قابل بحث و نقد است! چه طور یک فیلسوف برای درک عمیق تر معنای واژهگان و بیان مقصود خود ده ها سال به زبان شناسی و تلاش و تحقیق در معانی واژهگان می پردازد و حتی بر مبنای دیدگاه فلسفی اش معانی واژهگان مورد نظر را مفصلا توضیح می دهد. اما اهالی عرفان که به قول شما به ورای واژهگان رسیده اند با دم دست ترین واژهگان شهود عرفانی خود را بیان می کنند؟!
اصلا یک عارف(!) چه قدر روی فلسفهی زبان و معناشناسی به پژوهش پرداخته که حال بخواهد به ورای واژهگان دست بیابد؟!
جالب تر آنجاست که اشعار و ادبیات بسیاری از شاعران حتی چون خیام که معنای بسیار سرراستی دارند را اهالی عرفان چنان تفسیر و معنا می کنند که آدمی از فرط حیرت چشمانش از حدقه بیرون میزند!!!
چه بخواهیم چه نخواهیم! چه خداباور باشیم چه ناخدا باور باشیم! چه حق پرست باشیم چه خود پرست باشیم! با شهود و شناخت (عرفان) سرو کار خواهیم داشت!
بنده یک جستاری در مورد شهود در هم میهن باز کردم و در آنجا اتفاقا با یکی از هم مسلکان شما (که شاید هم عضو همین فروم هم باشد) بحثمان شد و ایشان یک ایراد به بنده گرفت که تعریفی که از شهود می کنم تحدید کننده نیست! و محدود نمی کند بلکه خیلی مبسوط است و وسیع!
نمی دانم شاید حق با ایشان باشد ولی واقعا فکر میکنم همان نگاه مادی که توسط چشم انجام می گیرد و به برداشت های گوناگون می رسد هم نوعی شهود است اما از نوع سطح پایینش!
برای نمونه همه ی ما یک میز را میز می بینیم اما در رنگش نه! و یا یک شلوار و یا یک دامن را همان می بینیم ولی در "رنگ" هماره اختلاف وجود دارد! چرا؟ ما در هستی اشیا مشکلی نداریم ولی معمولا در رنگ و مشخصه های دیگر دچار اختلاف می گردیم بویژه رنگ! شاید تنها رنگی که همه ی مردم شهر آن را یکی می بینند همان بیرنگی است! و از اینرو است که عرفا هماره بر بیرنگی تاکید کرده اند که در حقیقت بیانگر حرکت از کثرت به سمت وحدت است.پس همان نگاه کردن و دیدن اشیا را هم می توان شهود خواند اینکه همه ما به یک تابلو ، تصویر و منظره می نگریم و برداشت های گونگون می کنیم ریشه در چیست؟ ریشه در تجربیات درونی ما احساسات ما و.. دارد که به شهود می انجامد!
و اینکه عرفا تاکید کرده اند که باید نفس را ریاضت داد تا پاک و منزه گردد هم ریشه در همین نکته دارد. اینکه برای رسیدن به یک شهودِ خالص و درست نیاز به درونی پاک و عاری از تجربیات و احساسات مادی می باشد.
برایم شگفت آور است اگر شما از مسلک من خبر دارید هنگامی که می نویسید "هم مسلک شما"!
اما گذشته از آن،
نقد اصلی من هم نسبت به یکی از دوستان نزدیکم که اتفاقا حرف هایی شبیه شما می زند و البته حاضر نیست خودش را اهل عرفان بداند؛ چنین است
که اگر کانتکست و بستر ما گفتگویی فلسفی است، می بایست در آن راستا و طبق اصول آن به گفتگو بنشینیم. و گفتگوی فلسفی هم شرایط و بستر خاصی دارد که آن را از انواع بحث ها و جدل های دیگر متمایز می سازد. یکی از اصلی ترین مولفه های گفتگوی فلسفی، داشتن معانی روشن و تا حدممکن مناسب و با دقت انتخاب شده برای واژهگان می باشد. اینکه شما بگویید معنای واژهگان در عرفان کاملا دگرگون می شوند و چه بخواهیم و نخواهیم و نمی دانم هر کاری بکنیم با عرفان سر و کار داریم و نیچه هم عارف بوده و... در گفتگوی فلسفی، ضمن احترام، پچیزی ارزش ندارند!
Rationalistاساسا موضوع این است که آنچه تاکنون من به عنوان عرفان و اهالی آن آشنا شده ام در و پیکری به عنوان مکتب نداشته اند!
اینکه بیان می کنید به ورای واژهگان رسیده اند...و از دنیای مادی بی نیاز هستند... و...چه و چه... دستکم باید تفاوتی وجود داشته باشد میان
زندگی عملی آنها با دیگران. در حالیکه تفاوتی من ندیده ام!
چه جالب پس در اطراف شما عارف و عارف مسلک بسیارند! در حالیکه تا آنجا که من می دانم و حتی به گفته ی خود عرفا و اهل دل تعداد عارفان بسیار اندک هست و قلیل و شاید کمتر از تعداد انگشتان دستی! همان شعر معروف مولانا "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" که برگرفته از داستان معروف دیوژن بود هم اشاره به همین امر دارد کمیاب بودن انسانِ عارف! و آنطور که شما بیان می دارید پس باید با دهها عارف برخورد کرده باشید و.. در حالیکه آن عارفی که حقیقی باشد و واقعی در جهان بندرت یافت می شود و تعدادشان بسیار بسیار اندک است و نسلشان روبه انقراض! پس احتمال آنکه آن "عرفایی" که از نزدیک می شناسید اصلا عارف نبوده باشند ،به 100 میل میکند! چون اگر آنها واقعا عارف باشند پس باید دستکم این را می دانستید که دو بال عرفان خوف و رجاست و بر اساس همین دو بال عرفا به دو دسته ی اصلی تقسیم می شوند که خود آن دوسته هم دارای انشعاباتی هستند و
..
Rationalistاما اینکه می فرمایید معنای واژهگان نزد آنها کاملا متفاوت از معانی عامیانه می باشد، کاملا قابل بحث و نقد است! چه طور یک فیلسوف برای درک عمیق تر معنای واژهگان و بیان مقصود خود ده ها سال به زبان شناسی و تلاش و تحقیق در معانی واژهگان می پردازد و حتی بر مبنای دیدگاه فلسفی اش معانی واژهگان مورد نظر را مفصلا توضیح می دهد. اما اهالی عرفان که به قول شما به ورای واژهگان رسیده اند با دم دست ترین واژهگان شهود عرفانی خود را بیان می کنند؟!
اصلا یک عارف(!) چه قدر روی فلسفهی زبان و معناشناسی به پژوهش پرداخته که حال بخواهد به ورای واژهگان دست بیابد؟!
جالب تر آنجاست که اشعار و ادبیات بسیاری از شاعران حتی چون خیام که معنای بسیار سرراستی دارند را اهالی عرفان چنان تفسیر و معنا می کنند که آدمی از فرط حیرت چشمانش از حدقه بیرون میزند!!!
این مباحث بسیار بسیار جای بحث دارند بنده خودم مدتهاست که دارم روی آثار ابن عربی کار می کنم و هرمونتیک عرفانی و جالب آنجاست که منابع فارسی و یا عربی در این زمینه نیست و کسی چون William Chittick آمده و در مورد هرمونتیک در عرفان ابن عربی کتاب نگاشته است!
Rationalistبرایم شگفت آور است اگر شما از مسلک من خبر دارید هنگامی که می نویسید "هم مسلک شما"!
عجب! شما که چنین برداشتی را از سخن بنده داشته اید چگونه به درکِ درستی از شعر آنهم از گونه ی خیامش خواهید رسید؟! سخن بنده آنجا با توجه به context روشن بود!
وقتی آنجا گفتم هم مسلک شما منظورم کالا روشن بود که این هم مسلکی یعنی بیخدایی!! دیگر تفسیر کردن این چیزها در گفتار ساده و روزمره که نباید سخت باشد
!
Rationalistاما گذشته از آن،
نقد اصلی من هم نسبت به یکی از دوستان نزدیکم که اتفاقا حرف هایی شبیه شما می زند و البته حاضر نیست خودش را اهل عرفان بداند؛ چنین است
که اگر کانتکست و بستر ما گفتگویی فلسفی است، می بایست در آن راستا و طبق اصول آن به گفتگو بنشینیم. و گفتگوی فلسفی هم شرایط و بستر خاصی دارد که آن را از انواع بحث ها و جدل های دیگر متمایز می سازد. یکی از اصلی ترین مولفه های گفتگوی فلسفی، داشتن معانی روشن و تا حدممکن مناسب و با دقت انتخاب شده برای واژهگان می باشد. اینکه شما بگویید معنای واژهگان در عرفان کاملا دگرگون می شوند و چه بخواهیم و نخواهیم و نمی دانم هر کاری بکنیم با عرفان سر و کار داریم و نیچه هم عارف بوده و... در گفتگوی فلسفی، ضمن احترام، پچیزی ارزش ندارند!
من حرفهایم شبیه دیگر حرفهایم نیست از اینرو برایم بسیار جالب است که دوست شما حرفهایی شبیه من می زند!!!هیچ پیوستگی و وحدتی در سخن ندارم ! و البته ادعای عارف بودن هم هیچگاه نداشته ام! چون گاهی ملحد کافرم و گاهی عابد و زاهد و با این سرگردانی ها نمی توانم عارف باشم!
در ضمن بنده در کجا گفته ام که نیچه عارف بوده و چه چه! خوب است که بیشتر آثار نیچه را به انضمام مقالاتش و مقالاتی که در موردِ وی و آثارش را بوده خوانده ام (هیچوقت فکر نمی کردم روزی بیاید که این چیزها را بگویم!!)
سارادیوانگی همیشه هم جیز بدی نیست گاهی اوج خرد را جنون می نامند! و براستی که نیچه دیوانه بود چون دیوزده شده بود! او همچون دیوژن به دنبال ابر انسان چراغ بر دست تمام شهر را می گشت و جز دیو هیچ نمی دید! پس حق داشت که دیو زده گردد و به دیوانگی برسد!
منظورتان از باید تجربه کرد تا فهمید چیست؟ شهود ِ فلسفی؟
درباره چنین گفت زرتشت می شود هزاران ساعت حرف زد! من اینقدر شیفته ی این کتاب هستم که حتی بخش هایی از آن را چندین بار خوانده ام و از جمله کتابهایی است که زیاد به آن رجوع می کنم ! و اینکه در این کتاب جنونِ نیچه را هم عرض با جنون حلاج و مولانا دیدم و چقدر هم جملاتش شبیه به آنان هست!
واژگانی چون ، "همچون" و "هم عرض" برای شما به معنای "عینا" هستند؟!!!! آیا وقتی می گوییم جنون نیچه هم عرض جنون مولاناست یعنی نیچه هم یک عارف آنهم از گونه ی مسلمانش هست؟!!! عجب نمی دانستم!!!!و نمی دانستم که برای گفتارهای ساده و روزمره از این دست هم باید دست به تفسیر و تشریح بزنم! عجب !!!!
اگر از عرفان و عرفا دستکم اندکی می دانستید آنگاه درمی یافتید که حلاج و مولانا وابسته به کدام مکاتب و حلقه ها بوده اند و اینکه عرفانشان عینا به مانند هم نبوده و عین هم نبوده اند و.. در حقیقت بنده میان عرفا آنهم از گونه ی خراباتیش تفاوت قائلم آنگاه بیایم نیچه را عین آنها بدانم!! واقعا طنز بسیار خندآوریست:)
حال نکته ی جالب آنجاست که در این فروم یکی از هم مسلکان شما (منظور فردی که بی خدا هست!) سخنانی در مورد نیچه گفته که دقیقا منظور بنده بوده!
در کتاب چنین گفت زرتشت نیچه هدفش اینه که به ابر انسان رو معرفی کنه
و صفاتی رو بهش اشاره می کنه که اگر انسان از اونها پیروی کنه می تونه به ابر انسان تبدیل بشه(یه جورایی همون انسان کامل عرفا)
ساراچه جالب پس در اطراف شما عارف و عارف مسلک بسیارند! در حالیکه تا آنجا که من می دانم و حتی به گفته ی خود عرفا و اهل دل تعداد عارفان بسیار اندک هست و قلیل و شاید کمتر از تعداد انگشتان دستی! همان شعر معروف مولانا "از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست" که برگرفته از داستان معروف دیوژن بود هم اشاره به همین امر دارد کمیاب بودن انسانِ عارف! و آنطور که شما بیان می دارید پس باید با دهها عارف برخورد کرده باشید و.. در حالیکه آن عارفی که حقیقی باشد و واقعی در جهان بندرت یافت می شود و تعدادشان بسیار بسیار اندک است و نسلشان روبه انقراض! پس احتمال آنکه آن "عرفایی" که از نزدیک می شناسید اصلا عارف نبوده باشند ،به 100 میل میکند! چون اگر آنها واقعا عارف باشند پس باید دستکم این را می دانستید که دو بال عرفان خوف و رجاست و بر اساس همین دو بال عرفا به دو دسته ی اصلی تقسیم می شوند که خود آن دوسته هم دارای انشعاباتی هستند و ..
من فقط تجربهی ناقص خودم از عارف مسلکان در دنیای بیرون را بیان داشتم. و اگر شناخت خود را نسبت به عرفان کامل می دانستم، اکنون با شما در این مورد به گفتگو نمی نشستم.
حال شما بیان می دارید که آنها به احتمال زیاد عارف نبوده اند و عارفان واقعی خیلی کم پیدا می شوند؛
بسیار خوب، شما مهربورزید و مفهوم عرفان و کیستی یک عارف واقعی را برای من روشن کنید.
سارااین مباحث بسیار بسیار جای بحث دارند بنده خودم مدتهاست که دارم روی آثار ابن عربی کار می کنم و هرمونتیک عرفانی و جالب آنجاست که منابع فارسی و یا عربی در این زمینه نیست و کسی چون William Chittick آمده و در مورد هرمونتیک در عرفان ابن عربی کتاب نگاشته است!
چه خوب! خوشحال می شوم بدانم تا به حال به چه نتایجی رسیده اید؟
ساراوقتی آنجا گفتم هم مسلک شما منظورم کالا روشن بود که این هم مسلکی یعنی بیخدایی!! دیگر تفسیر کردن این چیزها در گفتار ساده و روزمره که نباید سخت باشد !
من هم دقیقا به همین خاطر خرده گرفتم!
چه کسی گفته من یک بیخدا هستم؟ چنانچه خداباور هم به معنای عامیانه و یا دینی آن نیستم.
سارامن حرفهایم شبیه دیگر حرفهایم نیست از اینرو برایم بسیار جالب است که دوست شما حرفهایی شبیه من می زند!!!هیچ پیوستگی و وحدتی در سخن ندارم ! و البته ادعای عارف بودن هم هیچگاه نداشته ام! چون گاهی ملحد کافرم و گاهی عابد و زاهد و با این سرگردانی ها نمی توانم عارف باشم!
چون ایشان هم مانند شما چنین ویژگی هایی دارند!
ساراواژگانی چون ، "همچون" و "هم عرض" برای شما به معنای "عینا" هستند؟!!!! آیا وقتی می گوییم جنون نیچه هم عرض جنون مولاناست یعنی نیچه هم یک عارف آنهم از گونه ی مسلمانش هست؟!!! عجب نمی دانستم!!!!و نمی دانستم که برای گفتارهای ساده و روزمره از این دست هم باید دست به تفسیر و تشریح بزنم! عجب !!!!
اگر از عرفان و عرفا دستکم اندکی می دانستید آنگاه درمی یافتید که حلاج و مولانا وابسته به کدام مکاتب و حلقه ها بوده اند و اینکه عرفانشان عینا به مانند هم نبوده و عین هم نبوده اند و.. در حقیقت بنده میان عرفا آنهم از گونه ی خراباتیش تفاوت قائلم آنگاه بیایم نیچه را عین آنها بدانم!! واقعا طنز بسیار خندآوریست:)
ببینید گرامی، من یکی دو ماه یک بار یه اینجا نمی آیم تا با شما کل کل کنم که چه گفتید و چه نگفتید؟ از مطالبی که در جستار مربوط به نیچه نوشته بودید، این طور برداشت می شد که نیچه را فردی عارف و اهل عرفان و شهود می دانید. حال اگر مقصودتان آن نبوده که هیچ، نیازی به ابراز سخنان بیهوده نیست!
یک بار دیگر بیان می کنم، اینکه در اینجا برای نمونه در مورد عرفان و نیچه و ... با شما یا کسی دیگر گفتگو می کنم، هدفم آموختن و به نقد گذاشتن است.
برای مثال من هر چه بیشتر در زندگی و آرای نیچه عمیق میشوم، بیشتر به رمزآلود بودن شخصیت و اندیشه هایش پی برده و بیشتر نیاز به گفتگو در مورد او و سخنان حیرت آورش را احساس می کنم.
در مورد شناخت مستقیم تمام جهان هستی در موسیقی نیز همین طور...
Rationalistمن فقط تجربهی ناقص خودم از عارف مسلکان در دنیای بیرون را بیان داشتم. و اگر شناخت خود را نسبت به عرفان کامل می دانستم، اکنون با شما در این مورد به گفتگو نمی نشستم.
حال شما بیان می دارید که آنها به احتمال زیاد عارف نبوده اند و عارفان واقعی خیلی کم پیدا می شوند؛
بسیار خوب، شما مهربورزید و مفهوم عرفان و کیستی یک عارف واقعی را برای من روشن کنید.
بهتر است شما در ابتدا آن تعریفی که از عارف و عرفان را در نظر دارید بگویید تا بنده بیشتر با نگاه شما با عرفان و عرفا آگاه شوم. چرا که خوب تعریفی که در مورد عرفان و عارف از سوی فلاسفه و عرفایی چون ابن سینا و ابن عربی شده است بسیار کوتاه اما جامع است و نیاز به شرح و بسط دارد و چه بهتر است ابتدا شما نظر خودتان را بفرمایید تا از آن به تعریفی از عرفان و عارف برسیم
.
Rationalistچه خوب! خوشحال می شوم بدانم تا به حال به چه نتایجی رسیده اید؟
شما کدامیک از آثار ابن عربی را خوانده اید؟ چون کار بنده بر روی آثار ابن عربی بوده است . هر چند می توان در مورد خودِ هرمونتیک عرفانی هم بحث کرد اما باید نمونه داشت که بهترین و دلپذیرترین و البته آسانترین همانا اشعار حافظ است:)
Rationalistمن هم دقیقا به همین خاطر خرده گرفتم!
چه کسی گفته من یک بیخدا هستم؟ چنانچه خداباور هم به معنای عامیانه و یا دینی آن نیستم.
خب معذرت می خواهم🙁
ولی آخر ایشان هم همین سخن شما را می گفتند که !
Rationalistچون ایشان هم مانند شما چنین ویژگی هایی دارند!
ای بابا:)
Rationalistببینید گرامی، من یکی دو ماه یک بار یه اینجا نمی آیم تا با شما کل کل کنم که چه گفتید و چه نگفتید؟ از مطالبی که در جستار مربوط به نیچه نوشته بودید، این طور برداشت می شد که نیچه را فردی عارف و اهل عرفان و شهود می دانید. حال اگر مقصودتان آن نبوده که هیچ، نیازی به ابراز سخنان بیهوده نیست!
یک بار دیگر بیان می کنم، اینکه در اینجا برای نمونه در مورد عرفان و نیچه و ... با شما یا کسی دیگر گفتگو می کنم، هدفم آموختن و به نقد گذاشتن است.
برای مثال من هر چه بیشتر در زندگی و آرای نیچه عمیق میشوم، بیشتر به رمزآلود بودن شخصیت و اندیشه هایش پی برده و بیشتر نیاز به گفتگو در مورد او و سخنان حیرت آورش را احساس می کنم.
در مورد شناخت مستقیم تمام جهان هستی در موسیقی نیز همین طور...
نخست آنکه من کل کل نکردم تنها از خودم دفاع کردم آیا این اشکالی دارد از دید شما؟ یعنی حق آن را هم نداشتم؟! و دیگر اینکه همین! یکی نیچه و یکی هایدگر خیلی خیلی نیاز به شرح و بسط دارند! می دانید زبان در آثارشان عجیب زنده است و از چارچوب فلسفه بیرون می زند و فلسفه ی صرف نیست. از اینرو برداشتها از آثارشان متنوع است . من دوست داشتم در مورد برداشتم از چنین گفت زرتشت را آنجا بیان کنم و در مورد بخش هایی از آن به گفتگو بنشینم که اینگونه رفتار کردید🙁