خوب؛ همچون همیشه به اینجا آمده ام، تا صرفا بیاموزم.
پرسش واضح است.
شما "عرفان" را چگونه تعریف و توصیف می نمایید؟ چگونه می توان به درک آن رسید؟
خوب؛ همچون همیشه به اینجا آمده ام، تا صرفا بیاموزم.
پرسش واضح است.
شما "عرفان" را چگونه تعریف و توصیف می نمایید؟ چگونه می توان به درک آن رسید؟
درود؛
من یک کمکی به راستادهی بحث بکنم؟
عرفان انواع پرشماری دارد. مظنورتان کدام نوعش است؟ عرفان شرقی نوع هندی(یا شرق دور، چین و ژاپن)؟ ایرانی از نوع صوفیگریاش؟ کابالا؟
عرفان نظری؟ یا عملی؟
منظور از این پرسش این است که نوع عرفانی که در موردش بحث میکنیم، تعریف و ماهیتش را نیز تغییر داده و طبعا سبب میشود که محتوای بحث نیز دگرگون شود.
Dariushعرفان انواع پرشماری دارد. مظنورتان کدام نوعش است؟ عرفان شرقی نوع هندی(یا شرق دور، چین و ژاپن)؟ ایرانی از نوع صوفیگریاش؟ کابالا؟
عرفان نظری؟ یا عملی؟
اسلامی :دی
Dariushمن یک کمکی به راستادهی بحث بکنم؟
عرفان انواع پرشماری دارد. مظنورتان کدام نوعش است؟ عرفان شرقی نوع هندی(یا شرق دور، چین و ژاپن)؟ ایرانی از نوع صوفیگریاش؟ کابالا؟
عرفان نظری؟ یا عملی؟
منظور از این پرسش این است که نوع عرفانی که در موردش بحث میکنیم، تعریف و ماهیتش را نیز تغییر داده و طبعا سبب میشود که محتوای بحث نیز دگرگون شود.
من به عمد و هدفدار؛ به طور کلی موضوع را مطرح می نمایم تا صاحب نظران آزادانه نگرش خودشان را بیان نمایند.
در این جستار هم هر کس به هر نوعی از عرفان که توانایی تبیین آن را بر من دارد، می تواند بپردازد.
بگمانم عرفان تعریف گریزترین مفاهیم باشد، حتی بیشتر از دین!
شهود و درک اینکه وجود واحد است.
Russellبگمانم عرفان تعریف گریزترین مفاهیم باشد، حتی بیشتر از دین!
اما بسیاری از عرفا و دوستداران آن، این واژه را تعریف و توصیف می نمایند. به هر روی هر کسی در این زمینه ممکن است دیدگاهی در مورد "عرفان" داشته باشد. که البته در این انجمن گویا چندان کسی
با آن میانه ای ندارد.😒
این در حالیست که من افرادی بی دین و بی خدا را می شناختم که به واسطه مکاتب عرفان کیهانی و سرخ پوستی، خداباور شده اند.
Rationalistاما بسیاری از عرفا و دوستداران آن، این واژه را تعریف و توصیف می نمایند. به هر روی هر کسی در این زمینه ممکن است دیدگاهی در مورد "عرفان" داشته باشد. که البته در این انجمن گویا چندان کسی
با آن میانه ای ندارد.
من در زمان جاهلیت چندی با عرفان اسلامی درگیر بوده ام و کتابهایی از سهروردی و دیگران خوانده ام. با اینحال چون تصور میکنم عرفان اسلامی در اینجا زیاد برای مخاطبان جذاب نباشد، چیزی در موردش نگفتم.
کوشاشهود و درک اینکه وجود واحد است.
در چه ماهیتی وجود واحد است؟ نظریه های فراوانی پیرامون وحدت وجود تا کنون بیان شده است. لطفا دقیق تر و کامل تر توضیح دهید کدام یک مد نظر شماست و چگونه می توان به آن شهود رسید؟
Dariushمن در زمان جاهلیت چندی با عرفان اسلامی درگیر بوده ام و کتابهایی از سهروردی و دیگران خوانده ام. با اینحال چون تصور میکنم عرفان اسلامی در اینجا زیاد برای مخاطبان جذاب نباشد، چیزی در موردش نگفتم.
اگر خودتان بدان باورمند نیستید؛ همان بهتر که نگفتید.
Rationalistدر چه ماهیتی وجود واحد است؟ نظریه های فراوانی پیرامون وحدت وجود تا کنون بیان شده است. لطفا دقیق تر و کامل تر توضیح دهید کدام یک مد نظر شماست و چگونه می توان به آن شهود رسید؟
Spinoza asserted that for a concept of god to make any sense at all, it must simply be nature. That is, god cannot be something outside nature that controls it, but must necessarily be part of it. According to Spinoza, God IS nature. While Spinoza was excommunicated from his Jewish community in Amsterdam and condemned by Christians as well for being an atheist, he was very devoutly religious. He saw the traditional anthropomorphic (man-like) god as an abomination, completely rejecting the wonder of nature, from which life comes. To Spinoza, nature is the true expression of God. And each of us is part of it. Unfortunately, his highly technical, mathematical style of writing limited widespread appreciation of his work.
Rationalistاگر خودتان بدان باورمند نیستید؛ همان بهتر که نگفتید.
اوه، اگر کسی را در اینجا میجوئید که عارف باشد، به گمانم راه را اشتباه آمدهاید دوست من.
Rationalistدر چه ماهیتی وجود واحد است؟ نظریه های فراوانی پیرامون وحدت وجود تا کنون بیان شده است. لطفا دقیق تر و کامل تر توضیح دهید کدام یک مد نظر شماست
وجود ماهیت ندارد بلکه انیت محض است
ماهیات عارض بر وجودند و وجود حقیقی ندارند با یک نگاه اجمالی به پیرامون تنها سه مفهوم قابل درک است بود، نبود، و نمود
نبود عدم محض و مفهومی انتزاعی است و مصداق خارجی ندارد
نمود، ماهیت و رنگ وجود و نمایش دهنده وجود است و
آنکه اصالت و حقیقت دارد وجود است که واحد است
Rationalistو چگونه می توان به آن شهود رسید؟
با پیمودن راهی که امثال حلاج رفته اند
دو کتاب رساله صد میدان و منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری به این منظور تالیف شده اند.
سلام
عرفان یعنی دریافت و فهم چیزها به طور سرراست و مستقیم.
یعنی از رهگذر منطق و تجزیه و تحلیل و واژگان به برآمد نرسیم.
بلکه واژگان و اندیشه را خاموش و ساکت کنیم. تا سرراست به حقیقت پی ببریم.
پارسیگر
Spehrسلام
عرفان یعنی دریافت و فهم چیزها به طور سرراست و مستقیم.
یعنی از رهگذر منطق و تجزیه و تحلیل و واژگان به برآمد نرسیم.
بلکه واژگان و اندیشه را خاموش و ساکت کنیم. تا سرراست به حقیقت پی ببریم.
این جملات می تواند تعریفی برای عرفان عملی باشد.
کوشااین جملات می تواند تعریفی برای عرفان عملی باشد.
مگر عرفان عملی و ناعملی داریم؟؟؟
به نظرم عرفان یک چیز عملی یا انجام دادنی نیست.
بلکه بیشتر دیدن است و گوش دادن.
دیدن بدون داوری یا قضاوت کردن.
به قول حافظ
در حریم عشق نتوان دم زد از گفت و شنید
زانکه آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
خب اکنون میشود توضیح دهید چند نوع عرفان هست از دید شما؟
Spehrخب اکنون میشود توضیح دهید چند نوع عرفان هست از دید شما؟
منظور تقسیم بندی بحث به عرفان نظری و عملی است بله در عرفان عملی قیل و قال راه ندارد اما عرفان نظری تماما بحث و گفتگو است
داستان معروفی است بین بوعلی و ابو سعید
بعد از ملاقاتی که بین این دو رخ می دهد از ابوسعید می پرسند بوعلی را چگونه دیدی ؟ جواب می دهد:
هر جایی که ما رفته ایم این کور عصا زنان آمده است.
DariushSpinoza's God
اگر من پرسش ها و یا نقد هایی نسبت به فلسفه اسپینوزا در ذهن داشته باشم؛ می توانم امیدوار باشم که شما پاسخ دهید؟!
Dariushاوه، اگر کسی را در اینجا میجوئید که عارف باشد، به گمانم راه را اشتباه آمدهاید دوست من.
😒...
آه...حالا چه کنم که کسی در این انجمن عارف نیست؟! از دریای معرفت بی بهره می شوم؟!!!
🍺
...
اینم پیک شما: 🍺
کوشاوجود ماهیت ندارد بلکه انیت محض است
ماهیات عارض بر وجودند و وجود حقیقی ندارند با یک نگاه اجمالی به پیرامون تنها سه مفهوم قابل درک است بود، نبود، و نمود
نبود عدم محض و مفهومی انتزاعی است و مصداق خارجی ندارد
نمود، ماهیت و رنگ وجود و نمایش دهنده وجود است و
آنکه اصالت و حقیقت دارد وجود است که واحد است
مقصود من ماهیت داشتن خود "وجود" نبود. بلکه ماهیت آن وحدت وجودی را که در نظرتان بود، جویا شدم.
اما در بحث هستی شناسی آیا موافق هستید که:
در مورد بیشینه اشیا، ما از طریق محسوسات به ماهیت و سپس وجود آنها می رسیم. پس وجود آنها هم به واسطه نمودهایشان ادراک می گردد. اینکه در مورد ذات وجود هم پی به اصالت
آن می بریم؛ در گرو اداراک موجودات(هستندگان) است.
اگر مخلف نظر من هستید؛ به مهر توضیح دهید که خرد چه طور می تواند فارغ از پرداختن به "موجود"، صرفا به "وجود" بپردازد؟
کوشابا پیمودن راهی که امثال حلاج رفته اند
دو کتاب رساله صد میدان و منازل السائرین خواجه عبدالله انصاری به این منظور تالیف شده اند.
من تا اندازه ای با اشعار خواجه عبدالله انصاری آشنایی دارم. اینها که معرفی کردید گویا به عرفان اسلامی پرداخته اند؛ و آیا به نظرتان کسی که در فلسفه، اسلام را خرافه
یافته است؛ می تواند در عرفان اسلامی چیزی بدست آورد؟!
در ضمن؛ من قبول دارم که برای هر فربود، شاید نشود استدلال منطقی ارایه داد. ولی به هر روی، باید برای خردقابل پذیرش باشد.
Rationalistاگر من پرسش ها و یا نقد هایی نسبت به فلسفه اسپینوزا در ذهن داشته باشم؛ می توانم امیدوار باشم که شما پاسخ دهید؟!
اسپینوزا از نگاهِ من عارفترین فیلسوف غربیست و تمام تلاشاش برای بنیان کردن یک ماوراءطبیعه چیزی نیست جز کوششی برای پیریزی شناختی شهودی و درونی از خدایی که جوهر هستیست و همهی آنچه که او از تبیینها و تاویلهای دکارتیِ برهانهای الهی ارائه میکند در واقع در حاشیهی این محور قرار دارند. تاثیر و نفوذ اسپینوزا در عقلگرایی مدرن غرب، به زعم بسیاری، از کسانی چون دکارت نیز فزونی دارد؛ اگر از من بخواهید بپرسید، میگویم علتش همانا تفسیرهای الحادیای بود که از فلسفهی او میشد. هگل در فلسفهی تاریخ در مورد اسپینوزا اینگونه میگوید:
Thought must begin by placing itself at the standpoint of Spinozism; to be a follower of Spinoza is the essential commencement of all philosophy.
برای نقد فلسفهی اسپینوزا باید با دقت بسیار اندیشید. او خود را متعهد به هیچگونه سادهگویی نمیداند. هنوز در مورد فلسفهی او جنگ و جدل زیاد است و خیلی از جاها هستند که هنوز کسی به اطمینان از آنها سردرنمیآورد.
من چندباری کتابِ اخلاق او را زیر و رو کردهام و دو سه کتاب و مقاله هم در تفسیر فلسفهی او خواندهام و با اطمینان میگویم که خود را متخصص فلسفهی اسپینوزا نمیدانم. با اینحال اگر در حالت روحی فعلی نبودم، گمان میکنم که میتوانستم پرسشهای شما را در این مورد پاسخ دهم، اما از آنجا که بود و نبود من در اینجا تابع هیچ میزانی از قطعیت نیست، قول نمیدهم، ولی شما بپرسید اگر آمدم و توانستم پاسخ میگویم.
Rationalistآه...حالا چه کنم که کسی در این انجمن عارف نیست؟! از دریای معرفت بی بهره می شوم؟!!!
عارفمسلکی در عصر ما آخرین نفسهایش را میکشد و در نهایت شما میتوانید کالتهای شبه عرفانی را ردگیری کنید.
عرفان فریبی گنده است و کسی تا کنون هیچ دستاوردی از این راه نداشته
و از راه چه میدانم "شهود" و دیگر واژه های من درآوردی و بیهوده،
چیزی را نیافته که بدرد خودش و یا جهانیان و هومنی بخورد. جز یک
چند تن که به بهانه ی عارف شدن کسانی را بگرد خود گرد آورده و چاپیده.
خنده دار تر از همه ی اینها هم عرفان اسلامی است، که مانند کچل چل گیس
بی چم و نا شدنی است! برخی از کاریاران اسلام برای انیکه از سختی و زشتی
اسلام بویژه نزد هوشمندان و دانش آموختگان بکاهند، این ترفند عرفان اسلامی
را به پیش اورده و شارلاتان هایی مانند الهی قمشه ای* در تلویزیون ها جایگاه
سخنرانی و الاغ داغ کنی داده میشوند که اسلام گند را بنام فلسفه و عرفان
چند روزی بیشتر به دهانه ی لوله ی نفت ببندند.
عرفان در جاهای دیگر هم به جایی نرسیده و عرفان چه میدانم خاوری و هندی
هم و ژاپنی هم جز انیکه گروهی آدمکش سامورایی را به جان جهانیان انداخت
و گروهی دیگر را به چهل سال نشستن روی میخ ! واداشت و گروهی دیگر را
تریاکی و چه میدانم بچه باز نمود، کار دیگری نکرده است.
دلم میخواهد این عرفان زده ها بگویند که کدام عارف در کجا با چه دستاوردی
چه گرهی از گره های زندگی هومنی را گشوده است و کدام بیمار را درمان و
کدام بیداد را داد و کدم جامه ی پاره را دوخته است؟
•
*
از سخنان گهر بار ایشان:
•الان توصیه بر اینست که شهرهای بزرگ را ازبین ببرندچون مایه مزاحمت است وانواع جنایات راشهرهای بزرگ تولیدمی کندبایدشهرهاکوچکترباشندتا آدمها به هم نزدیکترشوندومهربانتر شوند
•داستانی که گفتند که انسان اول میمون بوده ویا قورباغه بوده، اینها حرف زیادی است ونباید قبول کرد، انسان ازاول آدم بوده و رشک حوریان بهشت بوده و هزاران هزارفرشته بر اوسلام میکردندوتازه آدم وقتی این داستان را بداندمعنی اخلاق و انسانیت را میتواند درک کندوگرنه کسی که قورباغهاست چرا کارخوب انجام دهد
•بسم الله کلیدکوک ماست همه هنرمندان وهمه انسانهایی که کار بزرگی میخواهندانجام دهند بایداول بسم الله بگویند چون بدون این اسم ما کوک نمیشویم ...
Rationalistمقصود من ماهیت داشتن خود "وجود" نبود. بلکه ماهیت آن وحدت وجودی را که در نظرتان بود، جویا شدم.
مقصودتان روشن نیست.
دو گانه ای در هستی قابل تصور نیست که یکی ماهیت داشته باشد و دیگری نداشته باشد.
یک وجود بیشتر قابل فرض نیست و ماهیات شکل دهنده این وجودند.
شاید منظورتان این است که آن وجودی که ماهیت های مختلف روی آن سوارند و موجود نامیده می شوند آیا تعین و تشخصی دارد یا نه؟
آیا به چنگ فهم آدمی می افتد یا نه؟
جواب این است که هم آری و هم نه !
نه از این جهت که لازمه این موضوع این است که انسان از آن وجود بزرگتر شده و بر او احاطه پیدا کند که این محال و ناشدنی است
آری
از این جهت که انسان مانند سایر موجودات خارج از این وجود نیست و به مقدار بزرگی و خُردی وجودش می تواند درکی از آن داشته باشد.
عارفان وجود انسان را نمونه کوچک شده کل وجود می دانند، وجود انسان یک بروز و ظهوری دارد که مثلا قد و وزن او فلان مقدار است سامانه تناسل او اینگونه و سیستم گوارش او آنگونه است و ....
اما همه انسانها متوجه حقیقت دیگری در خود هستند که خود را چیزی غیر از این بروز و ظهورهای ملموس و محسوس می بینند که در معارف درون دینی به آن روح گفته می شود؛
این حقیقت هست اما چه چیزی است؟ کنه آن برای ما روشن نیست.
نسبت وجود (که در معارف دینی آن را خدا می گویند) با هستی ملموس و محسوس همین نسبت است یعنی به گونه ای جان جهان.
Rationalistاما در بحث هستی شناسی آیا موافق هستید که:
در مورد بیشینه اشیا، ما از طریق محسوسات به ماهیت و سپس وجود آنها می رسیم. پس وجود آنها هم به واسطه نمودهایشان ادراک می گردد. اینکه در مورد ذات وجود هم پی به اصالت
آن می بریم؛ در گرو اداراک موجودات(هستندگان) است.
اگر مخلف نظر من هستید؛ به مهر توضیح دهید که خرد چه طور می تواند فارغ از پرداختن به "موجود"، صرفا به "وجود" بپردازد؟
مخالف نیستم
اما از راه محسوسات به ادراک کلی نمی توان رسید، اما درک یک سری امور جزئی ممکن است مثل اینکه از وجود حیات در میان موجودات می توان حکم به زنده بودن وجود کرد و از هوشمندی آنها پی به هوشمند بودن او برد و
...
Rationalistمن تا اندازه ای با اشعار خواجه عبدالله انصاری آشنایی دارم. اینها که معرفی کردید گویا به عرفان اسلامی پرداخته اند؛ و آیا به نظرتان کسی که در فلسفه، اسلام را خرافه
یافته است؛ می تواند در عرفان اسلامی چیزی بدست آورد؟!
نمی دانم منظورتان از فلسفه چیست، فلسفه ای که من می شناسم در عرض عرفان نیست بلکه عرفان در طول فلسفه است و تضادی با آن ندارد و به قول عارفان امروزی قرآن، برهان و عرفان اموری جدا از هم نیستند بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند.
Rationalistدر ضمن؛ من قبول دارم که برای هر فربود، شاید نشود استدلال منطقی ارایه داد. ولی به هر روی، باید برای خردقابل پذیرش باشد.
بوعلی در بحث معاد، معاد جسمانی را موافق با دلیل عقلی نمی داند اما از آنجا که کلیت دین را عقلانی دانسته و آن را پذیرفته، در موضوع معاد جسمانی تسلیم نقل می شود.
کوشاوعلی در بحث معاد، معاد جسمانی را موافق با دلیل عقلی نمی داند اما از آنجا که کلیت دین را عقلانی دانسته و آن را پذیرفته، در موضوع معاد جسمانی تسلیم نقل می شود.
بوعلی از ترس تکفیر ( که تکفیر هم شد [غزالی] ) چنین گفته است نه از روی پذیرفتن دین.
چرا که رستاخیز هم بخشی از دین است و پایه این است که دین را با داوری خرد پذیرفت!
این است که گفته است که از دید او بازگشت پیکری با خرد ناسازگار است ولی چون در
قران آمده ناچار! میپذیریم
!
•
مزدك بامدادبوعلی از ترس تکفیر ( که تکفیر هم شد [غزالی] ) چنین گفته است نه از روی پذیرفتن دین.
چرا که رستاخیز هم بخشی از دین است و پایه این است که دین را با داوری خرد پذیرفت!
این است که گفته است که از دید او بازگشت پیکری با خرد ناسازگار است ولی چون در
قران آمده ناچار! میپذیریم !
•
کفر چو منی گزاف آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
اندر هم دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود.
کوشاکفر چو منی گزاف آسان نبود
محکمتر از ایمان من ایمان نبوداندر هم دهر چو من یکی و آن هم کافر
پس در همه دهر یک مسلمان نبود.
همین، این چامه را هم از ترس لینچ شدن بدست مسلمین عزیز گفته
و سراسر زندگانی هم از سلطان محمود غزنوی و آخوندیسم در گریز!
خیام هم از ترس چنین چامه ای گفته:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم!
ایزد داند که آنچه او گفت نی اَم !
( خیام هم تکفیر شد)
غزالی در تهافت، پور سینا را تکفیر نموده شما رنجه به خود ندهید!!
•
مزدك بامدادخیام هم از ترس چنین چامه ای گفته:
ولی چهارگانیهای خیام که پس از مرگ او گردآوری شد و در گاه زندگانیاش سُـرودههای
خیام تنها بدست دوستان و پیروان نزدیک او میچرخید, سالها پس از مرگش بود که خیام
زیر نام "چامهسُـرا" هم شناخته شد.
؟؟!
مزدك بامدادهمین، این چامه را هم از ترس لینچ شدن بدست مسلمین عزیز گفته
و سراسر زندگانی هم از سلطان محمود غزنوی و آخوندیسم در گریز!
خیام هم از ترس چنین چامه ای گفته:
دشمن به غلط گفت که من فلسفیم!
ایزد داند که آنچه او گفت نی اَم !
( خیام هم تکفیر شد)
غزالی در تهافت، پور سینا را تکفیر نموده شما رنجه به خود ندهید!!•
از کی تا حالا تکفیر شدن توسط دیگران موجب اثبات کفر می شود؟
در همین حوزه علمیه قم امام خمینی رحمة الله علیه را کافر دانسته و حکم به نجاست ظرفی که فرزندش از آن آب خورده کرده اند !
الهیات شفا و یا تنبیهات و اشارات (خصوصا جلد 3) بیشتر سندیت دارند یا این اظهارات صد من یک غاز شما ؟!!
کوشااز کی تا حالا تکفیر شدن توسط دیگران موجب اثبات کفر می شود؟
در همین حوزه علمیه قم امام خمینی رحمة الله علیه را کافر دانسته و حکم به نجاست ظرفی که فرزندش از آن آب خورده کرده اند !
الهیات شفا و یا تنبیهات و اشارات (خصوصا جلد 3) بیشتر سندیت دارند یا این اظهارات صد من یک غاز شما ؟!!
بیجاست!
این سد من یک غاز، نگر های "امام محمد غزالی" بوده اند
که در "تهافت فلسفه" آمده است و ایشان کارشناس اسلام
بود و شما روشن نیست که چه تراز کارشناسی در اسلام
دارید و تا کنون که تنها دیدگاه شکم خودتان را بجای اسلام
به ناف ما بسته اید!
•
Aliceولی چهارگانیهای خیام که پس از مرگ او گردآوری شد و در گاه زندگانیاش سُـرودههای
خیام تنها بدست دوستان و پیروان نزدیک او میچرخید, سالها پس از مرگش بود که خیام
زیر نام "چامهسُـرا" هم شناخته شد.؟؟!
نه همه ی آنها. گردآوری کردن و دانسته شدن و گسترده شدن دو چیز جدا هستند.
این چامه را بروشنی برای دور ساختن خود از لینچ گفته است*،
درست مانند پورسینا که او هم چامه سرا نبود.
دیار خاموشان گویا | جدید آنلاین
PEZHVAKE-IRAN DOT COM
•
*ولی در رج دوم باز نشان داده که از روی ناچاری است:
لیکن چو در این غم آشیان آمده ام
آخر کم از آنکه من بدانم که کیم
"نجم الدین رازی در کتاب مرصاد العباد خویش افکار خیام را کفر آمیز خوانده".
مزدك بامدادنه همه ی آنها. گردآوری کردن و دانسته شدن و گسترده شدن دو چیز جدا هستند.
این چامه را بروشنی برای دور ساختن خود از لینچ گفته است*،
درست مانند پورسینا که او هم چامه سرا نبود.
گمان نمیبرم چنینی چیزی سُـروده باشد, این چهارگانی هم برساخته است.
چون خیام در زمان زندگانی خود تکفیر نشد و مرصادالعباد سد و اندی سال پس
از مرگ او نوشته آمد. اگرنه نسکهای دانشیک و نوشتههای خیام همیشه با
دیباچههای تحمیدیه آغاز میشود و برای اینکه انگ دهری بودن به او نخورد (که
نخورد) ناگزیر از فریبکاری بود و دیگر نیازی نبود در چامههایش این را بگوید؛ چرا که
چامههای ایشان یگانه مونس و دلداری اش بود تا باورهای مادی خود را بی پرده
در آنها بازگوید و چنین هم شد؛ چهارگانیهای ایشان بی پیرایه و یکراست مادی
و نهیلیستی است و مردم هم این اندازه خنگ نبودند که این چامهی ایشان را باور
کنند و از چهارگانیهای هیچگرایانهی دیگرش چشم پوشی کنند.
برپایهی گواه و یافتههای تاریخی تازه پس از مرگ او دریافتند که او چامهسـُرایی هم
میکرده و در گاه زندگانیاش هیچ کس رباعیهای ایشان را نخوانده بود. دیری نگذشت
که پس از گردآوری چامههایش بدست پیروان نزدیک او نجمالدین رازی هم آنها را خواند و
پیورزانه به او دشنام و بدگویی داد.
پارسیگر
Aliceگمان نمیبرم چنینی چیزی سُـروده باشد, این چهارگانی هم برساخته است.
چون خیام در زمان زندگانی خود تکفیر نشد و مرصادالعباد سد و اندی سال پس
از مرگ او نوشته آمد. اگرنه نسکهای دانشیک و نوشتههای خیام همیشه با
دیباچههای تحمیدیه آغاز میشود و برای اینکه انگ دهری بودن به او نخورد (که
نخورد) ناگزیر از فریبکاری بود و دیگر نیازی نبود در چامههایش این را بگوید؛ چرا که
چامههای ایشان یگانه مونس و دلداری اش بود تا باورهای مادی خود را بی پرده
در آنها بازگوید و چنین هم شد؛ چهارگانیهای ایشان بی پیرایه و یکراست مادی
و نهیلیستی است و مردم هم این اندازه خنگ نبودند که این چامهی ایشان را باور
کنند و از چهارگانیهای هیچگرایانهی دیگرش چشم پوشی کنند.
برپایهی گواه و یافتههای تاریخی تازه پس از مرگ او دریافتند که او چامهسـُرایی هم
میکرده و در گاه زندگانیاش هیچ کس رباعیهای ایشان را نخوانده بود. دیری نگذشت
که پس از گردآوری چامههایش بدست پیروان نزدیک او نجمالدین رازی هم آنها را خواند و
پیورزانه به او دشنام و بدگویی داد.پارسیگر
به هرروی در زمان، آیین نسک نویسی این بود که در سردر نسک های "رسمی" و با نام و نشان
خود، نخست ستایش خدا و سپس ستایش محمد و یک خورده از این عربها و سپس ستایش
پادشاه انزمان بوده و گرنه "وزارت ارشاد" انزمان نسک را میسوخت و چوب در نویسنده.
فردوسی و همه هم این "پیشگفتار" هارا دارند.
ما میدایم که در زمان خیام، گروه ها و گروهک های دینی دینگونه، مانند سنی و شیعه و
اشعری و معتزله و .. در گیر ستیز اندیشوی و گاه فیزیکی بوده اند و بیگمان ادم بزرگ
و پرآوازه ای مانند خیام نیز برای اینها گیرا بوده و برکنار از داوری های درست یا نادرست
نمانده است و اینکه فیسلوفان بیشتر از همه در میدان انگ و دشمنی ، بویژه از سوی
خشک اندیشان، بوده اند. ( خود نظام الملک دشمنان سیاسی /دینی خود را نفرین شده و
گمراه و کافر و .. میخوانده است ) از سوی دیگر به روشنی دانسته است که خیام فیلسوف
بود و هتّا فلسفه ی یونان را به زبان خود یونانی خوانده و هوشیده بوده است. و نیز
دانسته است که بازار تکفیر در انزمان داغ بوده است ( بیگمان نیاز نیست که ادم
نامداری دست به تکفیر زده باشد)
انگ کفر و نامسلمانی " ناب" زدن هم چیز نوینی نبود و پیش از ان به پورسینا هم
زده بودند و او هم در پدافند از خود چامه گفته بود، چرا که چامه ی کوتاه بیش از هر
نسکی که انزمان بایستی با دست نوشته میشد، به گوشها و ویر ها میرسید و از بیخ،
بهترین مدیوم رسانه ای انزمان به شمار میرفت. بویژه چارگانی ها که به انگیزه کوتاهی
اهنگ چامه ای، زودتر و بهتر در ویر سپرده میشدند.
آخوندیسم هم از هیچ چیزی مانند فلسفه به سختی بیزار نبوده است، چنان که امام محمد
غزالی مینویسد که " فلسفه خوره ی دین است"
پس روی هم رفته میتوان گفت که خیام (شاگرد پور سینا) هم از این انگ ها در زینهار نبوده و
با گرایندی بسیار بالا نیز چنین چامه ای در پدافند سروده و خود خواسته، به زبانها انداخته است
تا از بیم مرگ و توده ی پیورز برهد. *
اینکه در سالهای پس از او هم باز به او انگ کفر زده اند، بازهم همین را پشتیبانی
میکند نه اینکه از گرایند ان بکاهد.
*
ابنقفطی در تاریخالحكما آورده است:
"چون مردم زمانش در استواری عقاید مذهبی او به گمان افتاده بودند و بگومگویی
راه افتاده بود، خیام بر جان خویش بیمناك شده، عنان قلم در كشید و از بیم غوغای
عوام به حج رفت. هنگام ورود به بغداد، در را به روی خود بست و از دیدار مریدان و
مشتاقان اجتناب كرد. پس از برگشتن از حج در كتم اسرار خویش كوشید و متظاهر
به عبادت گردید."
(دشتی، برگ ۳٠، ١۳٨١)
•
سایت سارا شعر - ادبیات كهن - چه گونگی پیدایش پ
پارسیگر
مزدك بامداداینکه در سالهای پس از او هم باز به او انگ کفر زده اند، بازهم همین را پشتیبانی
میکند نه اینکه از گرایند[١٢] ان بکاهد.
نه میکاهد. چون غزالی از برای باورهای فلسفی پورسینا او را تکفیر کرد ولی
نجم الدین رازی, خیام را سرراست به انگیزهی چارگانیهای ایشان «فلسفی» و
کور و نابینا خواند. برای همین هم خیام چارگانیهایش را برای خودش میسُـرود و
باز برای همین هیچ گواه تاریخی نداریم که کسی خیام را در زمان زندگانی اش
«چامه سُرا» هم خوانده باشد. کسانی که با او هم دوره بودند تنها به کاراکتر و منش
دانشیک ایشان نماره داشتند و هرگز چیزی از چارگانیهایش نمیدانستند. پورسینا
به روشنی در نسکهایش باورهای دین ستیزی داشت ولی خیام تنها "گریز" میزند و
سپس ماست مالی میکند؛ براین پایه درست نیست که او را با پورسینا سنجش نمود.
---
سخن شما هم درست است و من بیشتر آن را میپذیرم. بهرسان اینجا ما با برگه و
گواهان تاریخی سروکار داریم و گرایندیک سخن میگوییم. پس هرگز نمیتوان با دلاستواری
درستی یا نادرستی داو شما را هویدا ساخت.
پارسیگر
Spehrسلام
عرفان یعنی دریافت و فهم چیزها به طور سرراست و مستقیم.
یعنی از رهگذر[١] منطق و تجزیه و تحلیل و واژگان به برآمد[٢] نرسیم.
بلکه واژگان و اندیشه را خاموش و ساکت کنیم. تا سرراست به حقیقت پی ببریم.
و چه طور می شود چنین چیزی را دریابیم؟!
Rationalistو چه طور می شود چنین چیزی را دریابیم؟!
برای اینکه به طور مستقیم با یک چیزی ارتباط برقرار کنیم، باید پیشداوری ها و اندیشه هایی که به میان می اید را از میان ببریم.
و برای توقف یک اندیشه فقط کافیست به آن اندیشه در ویر (ذهن) آگاه شوی.
یک تمرینی میگویم انجام بده: یک بار بنشین و به هرچه در ویرت است نگاه کن. میبینی که خیلی زود همه اندیشه هایت متوقف می شود.
با خودآگاهی و ویرآگاهی می توانی، به چیزهای پیرامون خود ارتباط سرراست داشته باشی. خودآگاهی یکنوع از عرفان است.
پارسیگر
Dariushاسپینوزا از نگاهِ من عارفترین فیلسوف غربیست و تمام تلاشاش برای بنیان کردن یک ماوراءطبیعه چیزی نیست جز کوششی برای پیریزی شناختی شهودی و درونی از خدایی که جوهر هستیست و همهی آنچه که او از تبیینها و تاویلهای دکارتیِ برهانهای الهی ارائه میکند در واقع در حاشیهی این محور قرار دارند. تاثیر و نفوذ اسپینوزا در عقلگرایی مدرن غرب، به زعم بسیاری، از کسانی چون دکارت نیز فزونی دارد؛ اگر از من بخواهید بپرسید، میگویم علتش همانا تفسیرهای الحادیای بود که از فلسفهی او میشد. هگل در فلسفهی تاریخ در مورد اسپینوزا اینگونه میگوید:
Thought must begin by placing itself at the standpoint of Spinozism; to be a follower of Spinoza is the essential commencement of all philosophy.
برای نقد فلسفهی اسپینوزا باید با دقت بسیار اندیشید. او خود را متعهد به هیچگونه سادهگویی نمیداند. هنوز در مورد فلسفهی او جنگ و جدل زیاد است و خیلی از جاها هستند که هنوز کسی به اطمینان از آنها سردرنمیآورد.
من چندباری کتابِ اخلاق او را زیر و رو کردهام و دو سه کتاب و مقاله هم در تفسیر فلسفهی او خواندهام و با اطمینان میگویم که خود را متخصص فلسفهی اسپینوزا نمیدانم. با اینحال اگر در حالت روحی فعلی نبودم، گمان میکنم که میتوانستم پرسشهای شما را در این مورد پاسخ دهم، اما از آنجا که بود و نبود من در اینجا تابع هیچ میزانی از قطعیت نیست، قول نمیدهم، ولی شما بپرسید اگر آمدم و توانستم پاسخ میگویم.
🌺
خوشحالم که در این انجمن، کسی هم یافت می شود آنطور که شایسته است، چنین ژرف و با دقت، به فلسفه ی اسپینوزا می پردازد.
من آنطور که شایسته ی این فیلسوف بزرگ می باشد، به ژرفای فلسفه ی او نپرداخته ام و پرسش هایم مقدمه ایست در رهگذر مقاله ها و مطالبی که از وی در برخی کتابها مطالعه نموده ام.
شما به جز "رساله اخلاق" چه اثر های دیگری را از او خوانده اید؟
و آیا وارد شدن عمیق به فلسفه ی اسپینوزا را بایسته می دانید؟
من برای گفتگوهای فلسفی، بیشترین جدیت، حساسیت و اهمییت را در نگر می گیرم. از این روقسمت قرمز رنگ پاسختان را ...!!!
و نیکو تر می نماید نخست به پرسش هایی که بی پاسخ
گذاشته اید بپردازید تا در ادامه ببینم تاب گفتگوی فلسفی با مرا دارید یا خیر!
Dariushعارفمسلکی در عصر ما آخرین نفسهایش را میکشد و در نهایت شما میتوانید کالتهای شبه عرفانی را ردگیری کنید.
من مدت ها بود که قصد داشتم به "عرفان" بپردازم. ولی سختی های زندگی امانم نمی داد؛ اکنون اما که به اوج خردگرایی باز می گردم، با شور و صلابت به این موضوع نیز می پردازم.😏
کوشامقصودتان روشن نیست.
دو گانه ای در هستی قابل تصور نیست که یکی ماهیت داشته باشد و دیگری نداشته باشد.
یک وجود بیشتر قابل فرض نیست و ماهیات شکل دهنده این وجودند.
گویا سود بردنم از واژه "ماهیت" برایتان حساسیت ایجاد کرده!
مقصودم توصیف آن وحدت وجود و چگونگی یکی شدن در وجود بود که ابتدا بیان نمودید.
کوشااما همه انسانها متوجه حقیقت دیگری در خود هستند که خود را چیزی غیر از این بروز و ظهورهای ملموس و محسوس می بینند که در معارف درون دینی به آن روح گفته می شود؛
این حقیقت هست اما چه چیزی است؟ کنه آن برای ما روشن نیست.
چرا مفهوم "روح" را مرموز و ناشناخته جلوه می دهید؟
آنچه معارف درون دینی از "روح" بیان داشته اند؛ عجیب و غیر قابل پذیرش بوده است. وگرنه "روح" در فلسفه و
روان شناسی تعریف روشن و شفافی دارد و کنه آن هم به عملکرد سیستم عصبی مغز ما باز می گردد.
مگر اینکه شما بخواهید در تبیین و اثبات آنچه از "روح" در نگر دارید، سخنی جدید تر و منطقی ارایه نمایید.
کوشانسبت وجود (که در معارف دینی آن را خدا می گویند) با هستی ملموس و محسوس همین نسبت است یعنی به گونه ای جان جهان.
معارف دینی و خدا را کنار بگذارید!😡
این گفتگو در تراز "هستی شناسی" صورت می پذیرد و در آن به طور اساسی از "وجود" گفتگو می کنیم.
کوشامخالف نیستم
اما از راه محسوسات به ادراک کلی نمی توان رسید، اما درک یک سری امور جزئی ممکن است مثل اینکه از وجود حیات در میان موجودات می توان حکم به زنده بودن وجود کرد و از هوشمندی آنها پی به هوشمند بودن او برد و ...
خیر؛ مقصود من همان "ذات وجود" بود. ما از طریق اداراک موجود(شامل خودمان)، می توانیم به ادراکِ ذاتِ وجود نیز برسیم.
اگر نه، منظور شما از "وجود" دقیقا چیست؟ و چه طور ادراک آن برایمان صورت می پذیرد؟
کوشانمی دانم منظورتان از فلسفه چیست، فلسفه ای که من می شناسم در عرض عرفان نیست بلکه عرفان در طول فلسفه است و تضادی با آن ندارد و به قول عارفان امروزی قرآن، برهان و عرفان اموری جدا از هم نیستند بلکه لازم و ملزوم یکدیگرند.
آیا فلسفه ای که شما می شناسید، همان است که ملاصدرا ها ، جعفری ها ، طباطبایی ها و مطهری ها از زیر آن" اسلام" را
در آورده اند؟
چنین فلسفه ای را من در دوران شیرخواره گی فلسفیدن خود دوره کرده ام. عرفانی که هم جهت با آن باشد را چه طور می توانید
برایم تبیین نمایید؟!
کوشابوعلی در بحث معاد، معاد جسمانی را موافق با دلیل عقلی نمی داند اما از آنجا که کلیت دین را عقلانی دانسته و آن را پذیرفته، در موضوع معاد جسمانی تسلیم نقل می شود.
خب؟! من چه کنم؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضمنا؛ آواتار شما مرا در گذشته به یاد دختری از نوع "روشنفران دینی" انداخت که تمایل داشت با فرستادن و توصیف چنین
چرندیاتی برای من، و روشنفکر(؟) نمایاندن خود، توجه مرا به خودش جلب کند...
برایم جالب بود که در این انجمن، با آن فرتور رو به رو شدم.
Spehrبرای اینکه به طور مستقیم با یک چیزی ارتباط برقرار کنیم، باید پیشداوری ها و اندیشه هایی که به میان می اید را از میان ببریم.
و برای توقف یک اندیشه فقط کافیست به آن اندیشه در ویر (ذهن) آگاه شوی.
یک تمرینی میگویم انجام بده: یک بار بنشین و به هرچه در ویرت است نگاه کن. میبینی که خیلی زود همه اندیشه هایت متوقف می شود.
با خودآگاهی و ویرآگاهی می توانی، به چیزهای پیرامون خود ارتباط سرراست داشته باشی. خودآگاهی یکنوع از عرفان است.پارسیگر
منظورتان این است که به طور مستقیم(بدون اندیشیدن زبانی) به مفهوم مورد نظر در ذهن بنگریم؟ این گونه ارتباط مستقیم می شود؟
برای مثال هنگامی که در برابر خود چراغ مطالعه را می بینم؛ از اندیشیدن زبانی و پرداختن به ویژگی های آن بدین شکل خود را رها کرده و به طور مستقیم مفهوم "چراغ مطالعه" را در ذهن دریابم؟
منظورتان از "عرفان" خواندن "خودآگاهی" ، ادراک بی واسطه و بنیادین آن برای ما است؟
من گاهی در مراقبه های خردگرایی خود، بر خودآگاهی متمرکز می شوم، به گونه ای که ادراکات دیگرم محو شوند؛ یا در بسیاری موارد، در حالت خلسه خود را رها از زمان و مکان می یابم؛
آیا منظور شما از "عرفان" نیز، چنین چیزهایی می باشد؟
Rationalistگویا سود بردنم از واژه "ماهیت" برایتان حساسیت ایجاد کرده!
مقصودم توصیف آن وحدت وجود و چگونگی یکی شدن در وجود بود که ابتدا بیان نمودید.
واحد بودن وجود کاملا بدیهی است و عقل حکم به آن می کند برای تصور دو وجود یا بیشتر
باید مرزی از جنس غیر وجود بین آنها
وجود داشته باشد و این شدنی نیست
چون این مرز اگر از جنس وجود باشد نمی تواند فارق و فاصل بین دو یا چند وجود باشد پس حتما باید از
جنس غیر وجود باشد، غیر وجود یعنی عدم و و
جودِ عدم تناقضی صریح است.
البته از اینکه می گویید "آن وحدت وجود" یعنی به آن اشاره می کنید به نظر می رسد درکتان از وحدت وجود درک نادرستی است
یا لااقل ظاهر کلامتان موجب چنین قضاوتی می شود.
اگر بخواهیم توصیفی عامیانه از وحدت وجود داشته باشیم شاید بتوان گفت تمام صفاتی که یک انسان کامل دارد کل هستی متصف به آن است.
Rationalistچرا مفهوم "روح" را مرموز و ناشناخته جلوه می دهید؟
آنچه معارف درون دینی از "روح" بیان داشته اند؛ عجیب و غیر قابل پذیرش بوده است. وگرنه "روح" در فلسفه و
روان شناسی تعریف روشن و شفافی دارد و کنه آن هم به عملکرد سیستم عصبی مغز ما باز می گردد.
مگر اینکه شما بخواهید در تبیین و اثبات آنچه از "روح" در نگر دارید، سخنی جدید تر و منطقی ارایه نمایید.
آیا این تعریف دقیق و شفاف تعریف همه حقیقت روح است یا تنها آنچه تاکنون شناخته شده است را به صورت دقیق و شفاف تعریف نموده است؟
همه اختلاف بر سر همین موضوع است،
از دید عارفان وجودِ موجودِ زنده در هستی
دلالت بر زنده بودن هستی در مرحله قبل می کند؛ زنده ای که نوع زنده بودن سایر موجودات را انتخاب می کند و اختلاف فاحش بین نوع زنده بودن انسان و سایر موجودات
متفاوت بودن روح او را نشان می دهد و آنچه فهم کیفیت آن از دسترس علم خارج است فهم علت این تفاوت است.
Rationalistمعارف دینی و خدا را کنار بگذارید!😡
این گفتگو در تراز "هستی شناسی" صورت می پذیرد و در آن به طور اساسی از "وجود" گفتگو می کنیم.
متاسفانه نمی توانیم چنین کنیم
آنچه در معارف دینی آمده است از سوی موجوداتی از جهان دیگر ارائه نشده است آنها هم کسانی هستند از جنس ما
اینکه دانسته های خود را با زبان آکادمیک و علم رسمی بیان نکرده اند دلیل بی اعتبار بودن این دانسته ها نیست خصوصا اگر تضادی با عقل و منطق نداشته باشد.
Rationalistخیر؛ مقصود من همان "ذات وجود" بود. ما از طریق اداراک موجود(شامل خودمان)، می توانیم به ادراکِ ذاتِ وجود نیز برسیم.
اگر نه، منظور شما از "وجود" دقیقا چیست؟ و چه طور ادراک آن برایمان صورت می پذیرد؟
خیر، محال بودن ادراک ذات وجود و دلیل آن بیان شد.
منظور از وجود همه آنچه در محدوده درک ما و در غیر محدوده آن است، می باشد.
بر اساس نظر بعضی از عارفان نه تنها درک ذات وجود ممکن نیست بلکه ذات هیچ موجودی قابل دریافت و درک نیست، ذات طلا، آب، خاک، فلزات دیگر و همه آنچه موجود است مجهول است و ما تنها درکی از آنچه تاکنون شناخته ایم داریم اما کنه حقیقت آنها برایمان روشن نیست.
Rationalistآیا فلسفه ای که شما می شناسید، همان است که ملاصدرا ها ، جعفری ها ، طباطبایی ها و مطهری ها از زیر آن" اسلام" را
در آورده اند؟
چنین فلسفه ای را من در دوران شیرخواره گی فلسفیدن خود دوره کرده ام. عرفانی که هم جهت با آن باشد را چه طور می توانید
برایم تبیین نمایید؟!
همانطور که اشاره شد ابو سعید ابوالخیر بعد از ملاقات با بوعلی می گوید هر جایی که ما رفته ایم و به چشم دیده ایم این کور عصا زنان آمده است.
یک حقیقت در هستی بیشتر قابل فرض نیست حال یا این حقیقت با ترازوی عقل و منطق سنجیده شده و وزن آن بیان می شود و یا
بدون واسطه مشاهده و از آن خبر داده می شود؛ آن می شود فلسفه و این عرفان.
Rationalistخب؟! من چه کنم؟!
لازم نیست کاری انجام دهید اشاره کردید که اگر امکان استدلال رسمی و منطقی بر چیزی نباشد جهت پذیرش آن لااقل باید خرد گریز نباشد
و عمل پورسینا نوعی از این عملکرد است؛ معاد جسمانی هر چند با دو دو تای علمی که او آموخته است نمی سازد اما از چارچوب خرد او نیز بیرون نیست لذا آن را می پذیرد.
Rationalistـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ضمنا؛ آواتار شما مرا در گذشته به یاد دختری از نوع "روشنفران دینی" انداخت که تمایل داشت با فرستادن و توصیف چنین
چرندیاتی برای من، و روشنفکر(؟) نمایاندن خود، توجه مرا به خودش جلب کند...
برایم جالب بود که در این انجمن، با آن فرتور رو به رو شدم.
1-من دختر نیستم.
2-روشنفکر هم نیستم.
3-این به قول شما چرندیات را نیز برای کسی نفرستاده ام.
4-نیازمند جلب توجه کسی هم نیستم.
دلیل انتخاب این عکس و نوشته زیر آن این است که نشان دهم وزن ادعای مدعیان ناباوری چیزی در همین حد است
!
Rationalistمنظورتان این است که به طور مستقیم(بدون اندیشیدن زبانی) به مفهوم مورد نظر در ذهن بنگریم؟ این گونه ارتباط مستقیم می شود؟
برای مثال هنگامی که در برابر خود چراغ مطالعه را می بینم؛ از اندیشیدن زبانی و پرداختن به ویژگی های آن بدین شکل خود را رها کرده و به طور مستقیم مفهوم "چراغ مطالعه" را در ذهن دریابم؟منظورتان از "عرفان" خواندن "خودآگاهی" ، ادراک بی واسطه و بنیادین آن برای ما است؟
من گاهی در مراقبه های خردگرایی خود، بر خودآگاهی متمرکز می شوم، به گونه ای که ادراکات دیگرم محو شوند؛ یا در بسیاری موارد، در حالت خلسه خود را رها از زمان و مکان می یابم؛
آیا منظور شما از "عرفان" نیز، چنین چیزهایی می باشد؟
این تمرین را انجام بدهید:
بنشینید و چشمان را ببندید و هرچه به ویر(ذهن)تان می آید را نگاه کنید. آن چیز را تحلیل نکنید. داوری نکنید. فقط به آن نگاه کنید. اینجوری آن اندیشه ناپدید میشود.
مهم است که با دید تحلیلی به آن ننگرید. فقط با نگریستن به آن ، آن را دریابید.
ببینید دید تحلیلی چگونه است؟؟؟ شما اندیشه آلفا می آید سراغتان. شما تجزیه و تحلیل می کنید و از آلفا به بتا می رسید و اگر روند تحلیل و اندیشه را ادامه دهید به تتا میرسید.
ولی
اگر با دید مراقبه ای و نگریستن، به آن بنگرید ، مثلا وقتی آلفا سراغتان می آید ، با نگاه کردن به آن آلفا متوقف می شود و به بتا تبدیل نمی شود.
این میشود دید خودآگاهی و عرفانی.
در مورد چراغ مطالعه. شما به چراغ می نگرید . بیگمان اندیشه هایی با دیدن آن سراغتان می آید. آن اندیشه ها را بنگرید. آنقدر اندیشه های برآمده از چراغ مطالعه راببینید که به حضور برسید و دیگر هیچ اندیشه ای نیاید. شما آرام میشوید و ارتباط مستقیم با آبجکت پیدا می کنید.
در پارک که راه میروید به اندیشه هایتان آگاه شوید.
دیریازود ویرتان آرام میگیرد. و با چیزها ارتباط مستقیمی خواهید داشت.
امیدوارم توضیحات به کارتان بیاید.
Rationalistشما "عرفان" را چگونه تعریف و توصیف می نمایید؟ چگونه می توان به درک آن رسید؟
از محبوب ترین موضوع های مورد بحث برای من است. عرفان، یک پدیده اسلامی هست. حالا شاید از قبل بوده و در اسلام جای گرفته رو نمیدونم. از کجا اومده و .. رو نمیدونم. مهم تاثیر عرفان بر شخص و شخصیت هست که منو درگیر کرده..
من عرفان رو با سلطان العارفین شناختم. سلطان بایزید بسطامی..
الان 20 ساله درگیر عرفان هستم و هرچی میگذره، کمتر میفهمم.
اگر بخوای عرفان رو درک کنی، بهتره به یه مثال معروف با دقت توجه کنی. دو بحث در فقه و عرفان اسلامی وجود داره. حلول و وحدت وجود. اگر توی نت سرچ کنی، نوشته هر پدیده ای، علتی داره. و جدایی ناپذیر هستند.
مثلا موج دریا، در ذات دریا هست. پس دریا و موج، جدایی ناپذیرند.( دریا دارای موج است، پس موج، عین دریاست. ) حالا بعضی ها میگن اصلا این دوتا، یکی هست. 2تا نیست. عرفان هم بر همین اساس جلو رفته. میگه : خداوند روحش رو در بدن ما به امانت گذاشته. در بدن انسان ها، ذره ای از خداست. پس انسان و خدا جدایی ناپذیرند. بعضی ها میگن انسان، همان خداست. برای این هم مثالی دارند. میگن آب درون کوزه، در جایی هست که خوده کوزه هست!
:-)
خلاصه اینکه دعوا بر سر تفسیر کلمه حلول و وحدت وجود است..
با بیانی علمی تر: ذات خداوند که وجود صرف است با تعیّن و شکل پذیری و خروج از حالت اطلاق، به صورت مخلوقات در آمده است؛ در نتیجه موجودات نیستند مگر همان ذات باری تعالی، و ظهور او بدین صورتهاست و تفاوت بین خالق و مخلوق نیست مگر به اطلاق و تقیید (محدود و نامحدود) یعنی ذات خدا عین وجود و نا محدود است؛ در حالی که همین وجود در اشیاء به صورت مقید و محدود می باشد
حالا شما بر باور هرکدام از این دو عقیده باشی، نگاهت به زندگی عوض میشه.
((((
تا همینجا اگر دقت کرده باشی، اسلام دین عجیبیه. بر سر چه چیزهایی داره بحث میکنه! اسلام خواستار تفکر انسان هاست. خواستار به چالش کشیدن مغزهاشون هست
))))
ولی آخوند ها مخالف عرفان هستند. چون میگن انسان نباید برای بعضی چیزها فکر کنه.آخه وقتی انسان فکر کنه، براش سوال پیش میاد. دنیا رو به چالش میکشه. و آخوند و حاکم، دستش از خیلی چیزها کوتاه میشه. واسه همینه من تفکر عرفانی - اسلامی دارم و بچه ها مسخره ام میکنن :-)
شیستری میگه:
مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است
منظورش اینه که همه چیز از خداست. حتی بت. و بت پرستی یعنی خدا پرستی
یه جورایی مثل بحث «جبر» و «اختیار» میمونه. مثل مرغ یا تخم مرغ...
اصلا اینقدر بحث و مطلب دارم که گیج شدم و نمیدونم چی مینویسم. اصلا وارد این مباحث نشو که دیوانه میشی :-))
عرفان رو در یک جمله تعریف میکنم. شاید کمکت کنه.
عرفان یعنی :اعتقاد کامل به ذات مطلق.
Rationalistشما به جز "رساله اخلاق" چه اثر های دیگری را از او خوانده اید؟
مهمترین اثر اسپینوزا، همان اخلاق است. اما رسالهی سیاست و چند نوشتهی پراکنده نیز از او خواندهام. از آنجا که در درک و فهم ِ اینها درماندم، از چند کتاب و مقاله برای تفسیر فلسفهی او نیز بهره بردم. برای انتخاب کتابی در مورد فلسفهی اسپینوزا باید دقت به خرج داد، چرا که بسیاری نظرات او نفهمیده یا اینکه با نوعی سوءگیری دینی به سویش میروند. به ویژه اسپینوزا در ایران بسیار طرفدار دارد در میان مسلمانانِ شبهفیلسوفی چون حداد عادل(!).
در اینکه اسپینوزا به وجود خدایی باور داشت شکی نیست، اما در ماهیت این خدا مناقشه بسیار است. هر چه هست، با خدای دینی بسیار متفاوت است.
Rationalistو آیا وارد شدن عمیق به فلسفه ی اسپینوزا را بایسته می دانید؟
راستش، نه! البته تا حدی بستگی دارد به اینکه از او چه میخواهید. اسپینوزا یک فیلسوف شاخص در تاریخ فلسفه است که مطالعه پیرامون او بر هر کسی که میخواهد در فلسفه حرفی برای گفتن داشته باشد، بایسته است. اما خواندنِ فلسفهی اسپینوزا به طور جدی و ژرف را من در این زمان پیشنهاد نمیکنم. چنانکه مطالعه لایبنیتز یا پاسکال را به این شکل در این زمان پیشنهاد نمیکنم. اما خواندن در موردشان را، اکیدا پیشنهاد میکنم.
Rationalistو نیکو تر می نماید نخست به پرسش هایی که بی پاسخ
گذاشته اید بپردازید تا در ادامه ببینم تاب گفتگوی فلسفی با مرا دارید یا خیر!
کدام پرسشهای بیپاسخ؟
خب پنج شش سالی از مطالعه من پیرامون اسپینوزا گذشته است.
پرسیدن بُوَد آسان، پاسخ دادن ...
اما شما بپرسید، من با همان شرایطی که گفتم اگر شد پاسخ میدهم.
تا اینجا تمام آنچه گفته شد درباره ی وحدت وجود بود، باور به وحدت تنها شرط لازم برای عرفانی بودن یک ایدئولوژی ست،
شرط کافی ست یا چه؟
Russellتا اینجا تمام آنچه گفته شد درباره ی وحدت وجود بود، باور به وحدت تنها شرط لازم برای عرفانی بودن یک ایدئولوژی ست یا شرط کافی؟
هیچکدام! اگر در مورد عرفان کلی بنگریم، باید بگوییم عرفان در پی یک نوع دریافت درونی معرفت است، چیزی شبیه به شهود. درک بالاواسطه، حضور در معنا...
Dariushهیچکدام! اگر در مورد عرفان کلی بنگریم، باید بگوییم عرفان در پی یک نوع دریافت درونی معرفت است، چیزی شبیه به شهود. درک بالاواسطه، حضور در معنا...
داریوش جان متوجه هستم که جنبهیِ شناختی مساله بسیار مهم است، ولی برای مثال، آخوندها هم از فطری بودن خداشناسی و این چیزها سخن میگویند در عین حال که مثلا حلاج را کافر میخوانند.
میشود گفت دریافت درونی، بعلاوهیِ باور به وحدت وجود میدهد عرفان؟
Russellداریوش جان متوجه هستم که جنبهیِ شناختی مساله بسیار مهم است، ولی برای مثال، آخوندها هم از فطری بودن خداشناسی و این چیزها سخن میگویند در عین حال که مثلا حلاج را کافر میخوانند.
میشود گفت دریافت درونی، بعلاوهیِ باور به وحدت وجود میدهد عرفان؟
آری، البته در نظر داشته باش راسل جان که عرفان مجموعا چیز مهملیست و سخنِ اسلوبمند گفتن پیراموش سختتر از پریدن از ارتفاع 200 متری روی یک فضای نیممتری است. خود واژهی عرفان از عرف میآید که بیشتر به شناخت و این چیزها اشاره دارد، اما این واژه آنقدر معنایی عام یافته است که به هر مسلکِ رازگونِ شبهدینی آمیخته با سیر و سلوک و این چیزها عرفان میگویند.
کوشاالبته از اینکه می گویید "آن وحدت وجود" یعنی به آن اشاره می کنید به نظر می رسد درکتان از وحدت وجود درک نادرستی است
یا لااقل ظاهر کلامتان موجب چنین قضاوتی می شود.
اگر بخواهیم توصیفی عامیانه از وحدت وجود داشته باشیم شاید بتوان گفت تمام صفاتی که یک انسان کامل دارد کل هستی متصف به آن است.
منظورم تصور شما از "وحدت وجود" در نگرش عرفانی تان بود. اینکه به طور ذاتی در وجود میان ما و
موجودات، فارغ از نمود و کیفیت ها، وحدت وجودی در میان است؛ چه معنا و درک عرفانی نهفته است؟
اما در توصیفی که بیان نمودید، چه طور کل هستی در صفات انسان بیان می گردد؟!
لطفا کامل توضیح دهید.
کوشااز دید عارفان وجودِ موجودِ زنده در هستی
دلالت بر زنده بودن هستی در مرحله قبل می کند؛ زنده ای که نوع زنده بودن سایر موجودات را انتخاب می کند و اختلاف فاحش بین نوع زنده بودن انسان و سایر موجودات
متفاوت بودن روح او را نشان می دهد و آنچه فهم کیفیت آن از دسترس علم خارج است فهم علت این تفاوت است.
چه طور از زنده بودن برخی موجودات، به زنده بودن تمام هستی رسیدید؟!
چه طور از تفاوت میان زنده بودن انسان نسبت به سایر موجودات، به معنای روح الهی رسیدید؟
کوشامتاسفانه نمی توانیم چنین کنیم
آنچه در معارف دینی آمده است از سوی موجوداتی از جهان دیگر ارائه نشده است آنها هم کسانی هستند از جنس ما
اینکه دانسته های خود را با زبان آکادمیک و علم رسمی بیان نکرده اند دلیل بی اعتبار بودن این دانسته ها نیست خصوصا اگر تضادی با عقل و منطق نداشته باشد.
لطفا آسمان و ریسمان را به هم نبافید!
این گفتگوی فلسفی در تراز هستی شناسی محض صورت می گیرد؛ و در این تراز معارف دینی جایی ندارند.
چه طور است در تبیین سخنانتان آیه ای از قرآن برایم بیاورید؟ یا حدیثی از امام صادق؟!
کوشاخیر، محال بودن ادراک ذات وجود و دلیل آن بیان شد.
منظور از وجود همه آنچه در محدوده درک ما و در غیر محدوده آن است، می باشد.بر اساس نظر بعضی از عارفان نه تنها درک ذات وجود ممکن نیست بلکه ذات هیچ موجودی قابل دریافت و درک نیست، ذات طلا، آب، خاک، فلزات دیگر و همه آنچه موجود است مجهول است و ما تنها درکی از آنچه تاکنون شناخته ایم داریم اما کنه حقیقت آنها برایمان روشن نیست.
برای درک "ذات وجود" نیازی نیست بر تمام موجودات جهان احاطه داشته باشیم؛ بلکه ذات وجود
همان است که میان همه ی موجودات مشترک است و چیزی فراتر(ذاتی تر) از خود وجود نیست.
"ذات موجودات" دیگر چیست؟!!! اگر منظورتان حقیقت داشتن یا نداشتن آن موجودات خارج از
پندار انسان می باشد، نیک تر است که بیخود سخنتان را مرموز و غریب بیان نفرمایید.
کوشالازم نیست کاری انجام دهید اشاره کردید که اگر امکان استدلال رسمی و منطقی بر چیزی نباشد جهت پذیرش آن لااقل باید خرد گریز نباشد
و عمل پورسینا نوعی از این عملکرد است؛ معاد جسمانی هر چند با دو دو تای علمی که او آموخته است نمی سازد اما از چارچوب خرد او نیز بیرون نیست لذا آن را می پذیرد.
😒
مقصودم چنین بود که این مثال شما به درد خودتان می خورد و در مورد من صدق نمی کند!
من در فلسفه پیرامون اسلام به نتیجه ای کاملا متضاد با عرفانی که می خواهید برایم بیان
نمایید رسیده ام. با این مشکل چه باید کرد؟
کوشا1-من دختر نیستم.
2-روشنفکر هم نیستم.
3-این به قول شما چرندیات را نیز برای کسی نفرستاده ام.
4-نیازمند جلب توجه کسی هم نیستم.
لطفا به خودتان شک نکنید!
آواتار شما تنها تداعی کننده آن شخص برای من بود؛ نه اینکه شما را همان شخص بدانم.
کوشادلیل انتخاب این عکس و نوشته زیر آن این است که نشان دهم وزن ادعای مدعیان ناباوری چیزی در همین حد است !
در این انجمن کاربران زیادی هستند که به گمانم بتوانند به سادگی فرنودِ اشتباه بودن متن آن فرتور را
برایتان تبیین کنند. از آنجاییکه هدف من از این گفتگو چیز دیگری می باشد، بدان نمی پردازم.
شوربختانه به پرسش هایم پاسخ سر راست و شفافی ندادید!
Spehrبنشینید و چشمان را ببندید و هرچه به ویر(ذهن)تان می آید را نگاه کنید. آن چیز را تحلیل نکنید. داوری نکنید. فقط به آن نگاه کنید. اینجوری آن اندیشه ناپدید میشود.
مهم است که با دید تحلیلی به آن ننگرید. فقط با نگریستن به آن ، آن را دریابید.
ماه هاست که چنین روشی را برای درک مستقیم اشیاء به کار می گیرم. و موفق بوده ام مفهوم آنها را
به طور مستقیم درک کنم و اندیشه آن مفهوم را در ذهن نداشته باشم.
Spehrاگر با دید مراقبه ای و نگریستن، به آن بنگرید ، مثلا وقتی آلفا سراغتان می آید ، با نگاه کردن به آن آلفا متوقف می شود و به بتا تبدیل نمی شود.
این میشود دید خودآگاهی و عرفانی.
از این روش هنگامی که لازم است به ارتباط و تلفیق مفاهیم مختلف بپردازید و تصمیمی اتخاذ نمایید چه طور سود می برید؟ در محاسبات ریاضی چه طور؟
Spehrدیریازود ویرتان آرام میگیرد. و با چیزها ارتباط مستقیمی خواهید داشت.
البته درک مستقیم "خودآگاهی" با سایر آبجکت های اعتباری متفاوت است.
و آیا همه ی آنچه شما عرفان می خوانید؛ چنین چیزی است؟ و یا ادراکی فراتر نیز می باشد؟
یه نفرمثلا موج دریا، در ذات دریا هست. پس دریا و موج، جدایی ناپذیرند.( دریا دارای موج است، پس موج، عین دریاست. ) حالا بعضی ها میگن اصلا این دوتا، یکی هست. 2تا نیست. عرفان هم بر همین اساس جلو رفته. میگه : خداوند روحش رو در بدن ما به امانت گذاشته. در بدن انسان ها، ذره ای از خداست. پس انسان و خدا جدایی ناپذیرند. بعضی ها میگن انسان، همان خداست. برای این هم مثالی دارند. میگن آب درون کوزه، در جایی هست که خوده کوزه هست!
درک این مطالب برایم آسان است؛ ولی هیچ درک فربودینی نسبت به وحدت وجود الهی، آنطور که در عرفان اسلامی توصیف شده، نمی بینم. چه طور من هم می توانم چنین چیزی را در یابم؟
یه نفر(((( تا همینجا اگر دقت کرده باشی، اسلام دین عجیبیه. بر سر چه چیزهایی داره بحث میکنه! اسلام خواستار تفکر انسان هاست. خواستار به چالش کشیدن مغزهاشون هست ))))
اسلام
🚽
👍
یه نفرعرفان یعنی :اعتقاد کامل به ذات مطلق.
ذات مطلق چیست؟ خدا؟ آن هم از ورژن اسلامی آن؟
Dariushراستش، نه! البته تا حدی بستگی دارد به اینکه از او چه میخواهید. اسپینوزا یک فیلسوف شاخص در تاریخ فلسفه است که مطالعه پیرامون او بر هر کسی که میخواهد در فلسفه حرفی برای گفتن داشته باشد، بایسته است. اما خواندنِ فلسفهی اسپینوزا به طور جدی و ژرف را من در این زمان پیشنهاد نمیکنم. چنانکه مطالعه لایبنیتز یا پاسکال را به این شکل در این زمان پیشنهاد نمیکنم. اما خواندن در موردشان را، اکیدا پیشنهاد میکنم.
منظورتان از "در این زمان" دقیقا چیست؟
Dariushکدام پرسشهای بیپاسخ؟
پرسش های نقادانه ام در جستار "فلسفه چیست؟"
.
Rationalistمنظورتان از "در این زمان" دقیقا چیست؟
امروز، عصر حاضر، زمانی که در آن فلسفه در چرخهی مابعدالطبیعه نبوده و از دگمهای فلسفی سنتی خارج شده.
Rationalistپرسش های نقادانه ام در جستار "فلسفه چیست؟" .
یعنی امکانِ گفتگوی من با شما در اینجا مشروط به کیفیتِ پاسخهای من در آن جستار است؟!
من پرسشهای شما را در آنجا ندیدهام، اکنون بدانها نگاهی خواهم کرد.
Rationalistمنظورم تصور شما از "وحدت وجود" در نگرش عرفانی تان بود. اینکه به طور ذاتی در وجود میان ما و
موجودات، فارغ از نمود و کیفیت ها، وحدت وجودی در میان است؛ چه معنا و درک عرفانی نهفته است؟
این معنا که ما و سایر موجودات آنطور که در ظاهر به نظر می رسد آزاد و رها نیستیم و تحت فرماندهی نیروی هوشمند واحدی روزگار می گذرانیم و این تقلا کردن های ما بر خلاف خواست او راه به جایی نخواهد برد، پس چاره ای جز تسلیم نیست؛ راه تنها از این سو باز است.
Rationalistاما در توصیفی که بیان نمودید، چه طور کل هستی در صفات انسان بیان می گردد؟!
لطفا کامل توضیح دهید.
این تنها یک تشبیه برای نزدیک شدن به ذهن است.
همانطور که انسان به عنوان یک موجود دارای هویتی است که از تحلیل اجزاء آن به صورت جداگانه نمی توان آن هویت را کشف کرد و به دست آورد، کل هستی نیز هویتی اینچنین دارد.
Rationalistچه طور از زنده بودن برخی موجودات، به زنده بودن تمام هستی رسیدید؟!
چه طور از تفاوت میان زنده بودن انسان نسبت به سایر موجودات، به معنای روح الهی رسیدید؟
از اصل علیت
و
از اینکه معطی یک چیز نمی تواند فاقد آن باشد؛ اگر انسان حاصل دست پخت فرگشت باشد و مانند آن باشد باید موجوداتی با صفات انسانی در میان موجودات به فور یافت شود
چه اشکالی دارد بعضی از بزغاله ها بتوانند به راحتی مانند انسان صحبت کنند؟
Rationalistلطفا آسمان و ریسمان را به هم نبافید!
این گفتگوی فلسفی در تراز هستی شناسی محض صورت می گیرد؛ و در این تراز معارف دینی جایی ندارند.
چه طور است در تبیین سخنانتان آیه ای از قرآن برایم بیاورید؟ یا حدیثی از امام صادق؟!
از دید من کاملا در اشتباه هستید.
بله اگر بخواهیم معارف دینی را به عنوان یک پیش فرض مسلم مبنا قرار دهیم و بر اساس آن قضاوت کنیم
حق با شماست
اما همانطور که گفتم این معارف توسط انسانهایی بیان شده اند که اتفاقا عرفان (حداقل نوع اسلامی آن) بدون وجود آنها معنا و مفهومی ندارد و این افراد کسانی هستند که بدون هیچ استثنایی همه عارفان بزرگ افتخار مریدی آنها را داشته و در یک کلام از اقطاب عارفان محسوب و سرسلسله آنها هستند.
قرآن دو وجهه دارد
یکی تلقی وحی بودن آن و تسلیم بی چون و چرا بودن آن به این دلیل است
دیگری کتابی در عرض سایر کتابها که مولفی به نام محمد صلی الله علیه و آله و سلم دارد و حاوی افکار اوست
در این کتاب مبانی عرفان بیان شده
از این جهت چیزی از سایر گفته های عرفانی کم نداشته و جای بررسی دارد، حدیث نیز همین قصه را دارد
و حب و بغض من یا شما یا دیگران تاثیری در این موضوع ندارد
Rationalistبرای درک "ذات وجود" نیازی نیست بر تمام موجودات جهان احاطه داشته باشیم؛ بلکه ذات وجود
همان است که میان همه ی موجودات مشترک است و چیزی فراتر(ذاتی تر) از خود وجود نیست.
احاطه بر وجود نه موجودات
بدون تشبیه تصور کنید یکی از سلولهای ریشه یکی از موهای پای انسان بخواهد به ادراک کلی از انسان دست پیدا کند بدون اینکه
بتواند از وجود انسان خارج شده و بر او احاطه پیدا کند.
Rationalist"ذات موجودات" دیگر چیست؟!!! اگر منظورتان حقیقت داشتن یا نداشتن آن موجودات خارج از
پندار انسان می باشد، نیک تر است که بیخود سخنتان را مرموز و غریب بیان نفرمایید.
نه، منظور شناخت موجود بدون وجود هیچ مجهولی است.
Rationalistمقصودم چنین بود که این مثال شما به درد خودتان می خورد و در مورد من صدق نمی کند!
من در فلسفه پیرامون اسلام به نتیجه ای کاملا متضاد با عرفانی که می خواهید برایم بیان
نمایید رسیده ام. با این مشکل چه باید کرد؟
یکی دو نمونه از این تضاد را بیان کنید.
Rationalistدر این انجمن کاربران زیادی هستند که به گمانم بتوانند به سادگی فرنودِ اشتباه بودن متن آن فرتور را
برایتان تبیین کنند. از آنجاییکه هدف من از این گفتگو چیز دیگری می باشد، بدان نمی پردازم.
بعید می دانم از آن جهتی که مقصود من است کسی بتواند خلاف آن را ثابت کند.
تاکنون چندین بار سوال کرده ام اما کسی جواب نداده است.