04-12-2013, 09:33 PM
یک کافر نقوی مشغول نوشتن شعار " آی نقی" بر روی دیوار بود . ابولاشی از آنجا رد می شد صحنه را دید ولی نپسندید ! بنابراین بلافاصله به کلانقری محل رفت و به ابوچماق خبر داد که یک نفر مشغول شعار نویسی است ، عجله کن که بیضه ی اسلام در خطر است!
پس هر دو سوار شتر شدند و به سمت محل یاد شده حرکت کردند
ابوچماق گفت: چه می کنی ای گستاخ ؟! این چیست که می نویسی؟آیا امام معصوم ما را مسخره می کنی؟ مگر نمی دانی هتاکان به اعمه ی اطهار تبدیل به سوسک خواهند شد؟
ابوچماق که خون جلوی چشمانش را گرفته بود به تقلید و نیابت از امام معصوم چماق خود را بالا برد تا آن کافر را به دو قسمت مساوی تقسیم کند ، ولی کافر که زیرک تر از این حرف ها بود پا به فرار گذاشت و از دور برای ابوچماق شکلک در آورد !
(شعارنویسی بر روی دیوار و خطرات احتمالی آن)
پس هر دو سوار شتر شدند و به سمت محل یاد شده حرکت کردند
ابوچماق گفت: چه می کنی ای گستاخ ؟! این چیست که می نویسی؟آیا امام معصوم ما را مسخره می کنی؟ مگر نمی دانی هتاکان به اعمه ی اطهار تبدیل به سوسک خواهند شد؟
ابوچماق که خون جلوی چشمانش را گرفته بود به تقلید و نیابت از امام معصوم چماق خود را بالا برد تا آن کافر را به دو قسمت مساوی تقسیم کند ، ولی کافر که زیرک تر از این حرف ها بود پا به فرار گذاشت و از دور برای ابوچماق شکلک در آورد !
(شعارنویسی بر روی دیوار و خطرات احتمالی آن)
یک روزی ملت ما آزاد می شود و این روز زیاد دور نیست. فرهنگ همیشه غالب می شود بر زور و ستم و قلدری!
"فریدون فرخزاد"