احتمالا از عوارض زیادی دور نگه داشتن گربه از گوشت باشد، وقتی در ابعاد کنونی آن تشدید و طولانی بشود جانور شروع میکند به پنجه کشیدن. اینکه زنان تصمیم گرفتهاند لباس تحریک کننده بپوشند و از امتیازات عنایت جنسی مردان (توجه بیشتر، احترام بیشتر، مقبولیت بیشتر و ...) بدون عوارض آن (سکس داشتن با او) بهرهمند بشوند و شده «وظیفهی مرد» که نگاه نکند نه وظیفهی زن که با حجاب و لباس پوشیدن و .. خود را مراقبت بکند*، عواقب موقتی دارد که یکی از آنها تضاد موجود میان تربیت اجتماعی مرد و آنچه دارد با آن روبرو میشود است. یکی دو نسل زمان لازم است تا مردان اخته بشوند و یاد بگیرند تا وانمود بکنند آنچه دارد جلویشان رژه میرود کون و پستان نیست. شما و مرد مذکور هر دو قربانیان چینش جدید قدرت جنسی/جنسیتی در جامعه هستید، تا میتوانید از وجود سراسر خستگی جنسی و عقدهی اینها استفاده بکنید، ایران هم در مسیر «اروپایی» شدن است و چند دهه دیگر از این مردانی که جرئت فرافکنی خستگی جنسی خودشان را دارند وجود نخواهد داشت.
* : توجه بکنید که به حال من فرقی نمیکند هیچکدام از این دو روش و دربارهشان داوری نکردهام، دارم وضع موجود را تشریح میکنم.
اسلام فوبیا همون اسلام هراسیه؟ خب این عملا میتونه به گسترش نفرت از مسلمانان کمک کنه. نه؟
اره،همون اسلام هراسیه.
خب بله ممکن هست ولی چند نکته اینجا وجود داره،اینکه اسلام یک باور هست ولی نژاد نه.اینکه هراس از چیز بد باعث میشه که ما از کسانی که بهش منسوب هستند هم نفرت یا هراس داشته باشیم که لزوما پیامد بدی نیست، یعنی مثلا آدم کشی چیز بدی هست حالا اگر عده ای منسوب به آدم کشی شدند این هراس لزوما اشتباه نیست(که البته قضیه مسلمانان تا حدی فرق میکنه)پس حتی اگر اسلام هراسی مستقیما باعث هراس از مسلمانان بشه باعث نمیشه نادرست یا بد باشه و این سفسطه توسل به پیامدهاست .
چیزی که اینجا مهمتر از همست اینه که اگر ما حق و حقوق مسلمان رو رعایت کنیم اسلام هراسی رو به مسلمان هراسی تبدیل نکنیم اون وقت بهترین راه حل رو پیدا کردیم(هرچند سخته ولی غیر ممکن نیست)
چند وقتیه بحث درست حسابی نکردیم با رفقا.اول اینکه دوستان این سریال The Wire رو از دست ندید، سریال اونقدر خوب هست که ادعای مکرر ِ «بهترین سریال تلویزیونی ساخته شده» بودنش اصلا جسورانه نظر نمیاد.در همین راستا دوستان در مورد «جنگ علیه مواد» چی فکر میکنید؟ بنظر من خیلی وقته که اصلا جنگ نمیاد و اگر جنگ هست یک شکست کامل هست و تنها راه بنظر میرسه از بین بردن سود مالی اون باشه.ولی چقدر ممکنه که راهکار عملی براش باشه؟
چند وقتیه بحث درست حسابی نکردیم با رفقا.اول اینکه دوستان این سریال The Wire رو از دست ندید، سریال اونقدر خوب هست که ادعای مکرر ِ «بهترین سریال تلویزیونی ساخته شده» بودنش اصلا جسورانه نظر نمیاد.در همین راستا دوستان در مورد «جنگ علیه مواد» چی فکر میکنید؟ بنظر من خیلی وقته که اصلا جنگ نمیاد و اگر جنگ هست یک شکست کامل هست و تنها راه بنظر میرسه از بین بردن سود مالی اون باشه.ولی چقدر ممکنه که راهکار عملی براش باشه؟
راسل جان دلیل اصلی برای اینکه مواد مخدر اینچنین پرسود است، قاچاق بودناش است که آنهم به گمانم بیشتر عمدیست از سوی دولتها و نهادهای قدرتمند تا همچنان پرسود بماند. همین الان هم، مثل برادران پاسدارِ خودمان، بزرگترین قاچاقچیانِ مواد مخدر نهادهای دولتی یا وابسته به دولت هستند. وگرنه از نظرِ من، جز مواد مخدر خطرناک، موادِ مخدری چون تریاک و ماریجوانا هیچ دلیلی ندارد که ممنوع باشد. واقعا کنترلش(از قبیل نفروختن به نابالغها...) خیلی دشوارتر از اسلحه و مشروباتِ الکلی است؟
راسل جان دلیل اصلی برای اینکه مواد مخدر اینچنین پرسود است، قاچاق بودناش است که آنهم به گمانم بیشتر عمدیست از سوی دولتها و نهادهای قدرتمند تا همچنان پرسود بماند. همین الان هم، مثل برادران پاسدارِ خودمان، بزرگترین قاچاقچیانِ مواد مخدر نهادهای دولتی یا وابسته به دولت هستند. وگرنه از نظرِ من، جز مواد مخدر خطرناک، موادِ مخدری چون تریاک و ماریجوانا هیچ دلیلی ندارد که ممنوع باشد. واقعا کنترلش(از قبیل نفروختن به نابالغها...) خیلی دشوارتر از اسلحه و مشروباتِ الکلی است؟
من فکر نمیکنم آنقدر عمدی باشد،بخشی از آن ممکن است لابی موادفروشان و کسانی که از آن سود میبرند باشند ولی میدانیم بخش زیادی از بودجه کشورها صرف این «جنگ علیه مواد» میشود و از نظر اقتصادی هم برای کل اقتصاد و... آنها کم ضرر ندارد. بنظر میرسد بخشی از آن ترس از قبول شکست و قدرت محافظهکاران و اینها باشد.با قانونی شدن تجارت مواد منبع مالی شفافی که منبع بسیاری اعمال شرورانه دیگر است از بین میرود یا شفاف میشود و از همه مهمتر میشود برای آن قانونگذاری کرد و بخش بزرگی از خشونت و کشتار دلیل خود را از دست میدهند.
من فکر نمیکنم آنقدر عمدی باشد،بخشی از آن ممکن است لابی موادفروشان و کسانی که از آن سود میبرند باشند ولی میدانیم بخش زیادی از بودجه کشورها صرف این «جنگ علیه مواد» میشود و از نظر اقتصادی هم برای کل اقتصاد و... آنها کم ضرر ندارد. بنظر میرسد بخشی از آن ترس از قبول شکست و قدرت محافظهکاران و اینها باشد.با قانونی شدن تجارت مواد منبع مالی شفافی که منبع بسیاری اعمال شرورانه دیگر است از بین میرود یا شفاف میشود و از همه مهمتر میشود برای آن قانونگذاری کرد و بخش بزرگی از خشونت و کشتار دلیل خود را از دست میدهند.
تجارتِ موادِ مخدر بیش از هفتاد میلیارد دلار است و پس از قاچاقِ اسلحه، بالاترین سهمِ بازارِ کالاهای قاچاق را دارد. مسلم است که چنین رقمی هر کس و دولتی را وسوسه خواهد کرد. مطمئمنا شما هم همچون من، دولتها را به عنوانِ یک نهادِ یگانه نمیدانید و آن را متشکل از گروهها یا احزابِ گوناگون میشناسید که نفوذِ باندهای مافیایی موادِ مخدر در آنها کم و بیش قابل تصور است. مثلا همین ایران از برجستهترین کشورها در مبارزه با قاچاقچیانِ موادِ مخدر است و چندبار از طرف سازمانهای بین المللی تقدیر هم شده در حالی که از آن سو سپاهِ پاسداران بزرگترین باند مافیایی قاچاقِ مواد در ایران است! یا در افغانستان بودجهای عظیم برای مبارزه با تولیدِ تریاک، توسط دولت تخصیص داده شده اما از آن سو توسطِ خودِ نهادهای دولتی ابراز میشود که درونِ دولت باندهای مافیایی قاچاقِ موادِ مخدر رخنه کردهاند! این موضوع شاید در دولتهای غربی کمتر باشد، اما تصور نمیکنم به کل وجود نداشته باشد.
آن عاملی که میگویی راسل جان، از نگاهِ من هم درست است، اما عاملِ اصلی نیست به گمانم! تاکنون مواردِ بسیاری بوده که بالاخره دولتها زیر بارشان رفتهاند، از قبیلِ همجنسگرایی، آزادی مشروبهای الکلی که در آمریکا ممنوع شده بود در دورهای اما پس از اوج گرفتنِ بازارِ عظیمِ قاچاقِ مشروباتِ الکلی آن را ملغی کرد، خرید و فروشِ اسلحه یا سیگار، اما این را گویا نمیشود! من تصور میکنم به دلیلِ حساسیتی که جامعه در این مورد دارد، اینکه سناتوری بخواهد از فروشندههای موادِ مخدر علنا دفاع کند خیلی شگفت خواهد بود. در واقع اینجا یک دور بسیار مستحکم وجود دارد: تجارتِ موادِ مخدر بسیار سودآور است، این سود تنها زمانیکه تجارتِ آن قاچاق باشد تضمین میشود، هرچه قاچاق تر باشد هم پر سودتر است!
یک داستانِ شگفتی برایتان بگویم که یکی از آشنایانِ من که در نیروی انتظامی بود برایم تعرف کرده: میگوید در سالهای گذشته، یک تاریخِ یکماهه توسطِ نیروی انتظامی معین میشد برای جمعآوری فروشندگانِ موادِ مخدر(یک اسمی هم داشت که اکنون به خاطرم نیست). اما این در واقع حیلهای بود که نهادهای دولتیای که بطورِ قاچاق مشروباتِ الکلی و موادِ مخدر وارد میکردند یا از قاچاقچیانِ مرزها آنها را میگرفتند، بتوانند به قیمتِ گزاف آنها را بفروشند(تریاکیها معمولا در نبودِ تریاک خود را با الکل قدری آرام میکنند) و همچنین قیمتِ موادِ مخدر نیز افزایش یابد وگرنه پلیسِ کدام کشور را دیدهاید که علنا اعلام کند ماه بعد میخواهیم فروشندگانِ موادِ مخدر را جمعآوری کنیم؟ تا آنجا که ما میدانیم این عملیات معمولا باید کاملا مخفیانه باشد. در واقع یک علامتی بود به فروشندگانِ مواد که خود را قائم کنند تا اینان بتوانند محمولههای خود را به قیمتِ گزاف به راحتی بفروشند!
پاپیون (استیو مک کویین) : بهتر با ما بیای لویی لویی (داستین هافمن ):زنم برام وکیل گرفته داره تلاش میکنه که من و از اینجا بیاره بیرون پاپیون :اگه زنت اینجا بود و تو با اون همه پول توی پاریس چقدر خرج میکردی تا او نو بیاری بیرون ؟ لویی: تمام زندگیمو پاپیون : و اون تا حالا چقدر خرج کرده ؟ . . .سکوتی معنا دار.
درود به دوستان. غمگین بودن و دچارگشتگی به افسردگی، شاید بهترین بسترِ روانی باشد برای پذیرش و تسلیم در برابرِ هر چیزی که در حالتِ عادی ممکن است مقاومت و واکنش در برابرش برانگیخته شود. شخصِ غمگین یا افسرده در اثرِ نوعی بیاعتنایی که در امتدادِ همان حالتِ روحی پدید میآید، سامانههای روانیاش از قبیل شگفتی، خشم، تردید، بیاعتناییِ انتخابی یا توجه و... و همچنین بخشی از سامانههای عقلانیاش از قبیلِ تحلیلِ منطقی، اندیشهی هدفمند، خردورزیِ فراخویشی و... دچار نوعی خوابآلودگی یا تنبلی میشوند و اینطور میشود که کمابیش همه جا موضعی انفعالی، بیطرفانه و کودکانه میگیرد. این دلایلِ پرشماری میتواند داشته باشد از قبیلِ نوعی بیانگیزگی که به طورِ دوری با بیاعتنایی ارتباط دارد که درش شخصِ افسرده یا غمگین نسبتِ به بسیاری چیزها که یک شخصِ معمولی باید در برابرشان توجه و واکنش داشته باشد، بیتفاوت است و شما به سختی میتوانید چنین کسانی را مثلا به شگفتی وادارید. در واقع شادی و خوش بودن با خود نوعی روحیه آیرونی و سرسختی نیز دارد که حالا این هم میتواند در فرمهای مختلفش و نمودهای گوناگونش بررسیده شود.
این مقدمه را اگر میپذیرید و یا توضیح یا نقدی بر آن دارید، خوشحال میشوم با ما در میان بگذارید. و اما من دلم میخواهد بدانم که شما فکر میکنید این ویژگیهای روحیهی غم و افسردگی که برشمردم در حالتِ کلی و اگر بخواهیم آن را به مردمِ ایران تعمیم دهیم، سهمش در گرفتاریهای فرهنگی/اجتماعی/تاریخی چقدر است؟ من فکر میکنم سهمش زیاد باشد.
درود به دوستان.
غمگین بودن و دچارگشتگی به افسردگی، شاید بهترین بسترِ روانی باشد برای پذیرش و تسلیم در برابرِ هر چیزی که در حالتِ عادی ممکن است مقاومت و واکنش در برابرش برانگیخته شود. شخصِ غمگین یا افسرده در اثرِ نوعی بیاعتنایی که در امتدادِ همان حالتِ روحی پدید میآید، سامانههای روانیاش از قبیل شگفتی، خشم، تردید، بیاعتناییِ انتخابی یا توجه و... و همچنین بخشی از سامانههای عقلانیاش از قبیلِ تحلیلِ منطقی، اندیشهی هدفمند، خردورزیِ فراخویشی و... دچار نوعی خوابآلودگی یا تنبلی میشوند و اینطور میشود که کمابیش همه جا موضعی انفعالی، بیطرفانه و کودکانه میگیرد. این دلایلِ پرشماری میتواند داشته باشد از قبیلِ نوعی بیانگیزگی که به طورِ دوری با بیاعتنایی ارتباط دارد که درش شخصِ افسرده یا غمگین نسبتِ به بسیاری چیزها که یک شخصِ معمولی باید در برابرشان توجه و واکنش داشته باشد، بیتفاوت است و شما به سختی میتوانید چنین کسانی را مثلا به شگفتی وادارید. در واقع شادی و خوش بودن با خود نوعی روحیه آیرونی و سرسختی نیز دارد که حالا این هم میتواند در فرمهای مختلفش و نمودهای گوناگونش بررسیده شود.
این مقدمه را اگر میپذیرید و یا توضیح یا نقدی بر آن دارید، خوشحال میشوم با ما در میان بگذارید. و اما من دلم میخواهد بدانم که شما فکر میکنید این ویژگیهای روحیهی غم و افسردگی که برشمردم در حالتِ کلی و اگر بخواهیم آن را به مردمِ ایران تعمیم دهیم، سهمش در گرفتاریهای فرهنگی/اجتماعی/تاریخی چقدر است؟ من فکر میکنم سهمش زیاد باشد.
هم میپذیرم و هم نقد دارم،مخصوصا به نتیجه اخرش:))
افسردگی به عنوان بیماری یا حداقل پدیده ای روانی یک سری خصوصیات داره که به خوبی بهش اشاره کردی ولی خود بی تفاوتی و انفعال لزوما نتیجه افسردگی نیستند،گاهی بی تفاوتی ناشی از این هست که اشخاص به خاطر استدلال(چه درست و چه نادرست) نسبت به وضع موجود بی تفاوت میشند.
حالا در مورد نتیجه من فکر میکنم برای توجیه رفتارهای جمعی افسردگی به عنوان پدیده روانی نامزد خوبی نیست و موارد مثل جبرگرایی خیلی نقش مهمی در اون بازی میکنند.مخصوصا وقتی شکستی رخ میده و باور جبرگرایانه تقویت میشه.یعنی بیش از اینکه شخص علائم افسرده بودن رو نشون بده نسبت به تغییر اولا هراس داره و دوما اینکه تغییر رو ناممکن میدونه حداقل با تلاش های کوچیک(که طبیعتا آغاز تلاش های بزرگ ترند)
قبلتر یمقدار در اینباره بحث کردیم، بنظر من هم این یک حالت روانی خاص هست، بسیار شبیه به افسردگی، میبینیم که با بیرون آمدن مردم در خیابان در سال 88 چطور همون مردم که چند ماه پیش با فشار بدتر روشون خبری ازشون نبود شروع به حرکت کردند.بنظر من این مبحث مهمی هست که خیلی جای بررسی و تحلیل ِ بیشتر داره.
افسردگی به عنوان بیماری یا حداقل پدیده ای روانی یک سری خصوصیات داره که به خوبی بهش اشاره کردی ولی خود بی تفاوتی و انفعال لزوما نتیجه افسردگی نیستند،گاهی بی تفاوتی ناشی از این هست که اشخاص به خاطر استدلال(چه درست و چه نادرست) نسبت به وضع موجود بی تفاوت میشند.
خب این منظورم نبود آندد جان. بیتفاوتی یا انفعال خاستگاهِ یگانه ندارد و در این بحث میتوان گفت که هم از خوش بودن یا شاد بودن و هم از غمگین و افسرده بودن میتواند ببار آید. یعنی بیاعتنایی خود میتواند یکی از راهکارهایی باشد که از روحیه جنگندگی برمیخیزد. اما ویژگیهایی که این دو نوع بیتفاوتی متفاوت هستند، در حالتِ افسردگی و غمگینی و حالتِ سروری و گردنفرازی، چنانکه در حالتِ اول، این بیتفاوتی نوعی انفعال است، اما در حالتِ دومی خودش نوعی واکنش است.
حالا در مورد نتیجه من فکر میکنم برای توجیه رفتارهای جمعی افسردگی به عنوان پدیده روانی نامزد خوبی نیست و موارد مثل جبرگرایی خیلی نقش مهمی در اون بازی میکنند.مخصوصا وقتی شکستی رخ میده و باور جبرگرایانه تقویت میشه.یعنی بیش از اینکه شخص علائم افسرده بودن رو نشون بده نسبت به تغییر اولا هراس داره و دوما اینکه تغییر رو ناممکن میدونه حداقل با تلاش های کوچیک(که طبیعتا آغاز تلاش های بزرگ ترند)
البته درست است که افسردگیِ جمعی خودش میتواند از علتهای مختلف نشات گیرد(از جمله همانهایی که برشمردی) اما من نمیخواستم به آن بپردازم و بیشتر خودش و نتایجاش مدنظرم بود. حالا این علاقه به غم و تاریکی و پناه بردن به آن(که از نمودهای آن در ایران میتوان به عزاداریها یا روحیاتِ عرفانی اشاره کرد)، به نظرم یکی از بسترهای فرهنگیِ بسیار مستعد برای نوعی بیاعتناییِ انفعالی میتواند باشد. یعنی بررسی علت و معلول چندان مدنظرم نبود، بیشتر بررسی خودش را در نظر داشتم. حالا من فکر میکنم که این افسردگیِ جمعی که قسمتی از آن برآمده از سرشکستگیِ تاریخی و ملی است و بخشی دیگر از مذهب و آئین نشات گرفته، بسیار در ایران رواج دارد به گونهای که مراسمِ غمانگیز و پرحزن در ایران طرفدارهای بسیار بیشتری مییابد تا مجالس شادی و خوشی!
این را دیدهاید دوستان : جهان - BBC فارسی - گافهای نامزد انتخاباتی موجب تمسخر همگان شد
من تصور میکنم درکِ اکثرِ سیاستمدارانِ غربی از اسلام و اسلامیون چندان بیش از این دختر نباشد.
حقیقتا همینطوره داریوش جان، سیاستمداران غربی پرت هستند کلا و در خصوص اسلام اکثرا رسما تعطیل هستند.تازه این باوجود حماقتهایِ پی در پی قبلی آنها در مواجهه با اسلام است که منجر به 11 سپتامبر و حملات دیگر موازی آن شد.
SUNAAD RAGHURAM writes: If any of you have any doubts about Rajneesh aka Osho being one of the most radical thinkers of the 20th century, here’s something that should help dispel any such lingering confusions.
Rajneesh was known to speak extempore on a whole gamut of subjects during evening times at his commune in Pune in the heyday of his cult in the 1980s.
Here’s a verbatim account of one such speech. A speech in which he so inimitably delineates one of the most commonly and widely used four letter expletives in the world, f***!
There is uproarious laughter among his disciples as he goes on and on, putting the F-word to good use, especially from the perspective of English grammar!
Here goes:
“F*** is one of the most beautiful words. English language should be proud of it….
“I don’t think any other language has any such beautiful word.
“One Tom from California has done great research on it. I think he must be the famous Tom. Of Tom, Dick, Harry fame…
“He says one of the most interesting words in the English language today is the word F***. It is a magical word. Just by its sound it can describe pain, pleasure, hate and love.
“In language, it falls into many grammatical categories. It can be used as a verb, both transitive—John f***ed Mary—and intransitive—Mary was f***ed by John. And as a noun: Mary is a fine f***!
“It can be used as an adjective. Mary is f***ing beautiful. As you can see, there are not many words with the versatility of the word f***! Besides the sexual meaning, there are also the following uses.
“Fraud: I got f***ed at the used car lot!
“Ignorance: F*** if I knew!
“Trouble: I guess I’m f***ed now!
“Aggression: F*** you!
“Displeasure: What the f*** is going on here!
“Difficulty: I can’t understand this f***king job!
“Incompetence: He is a f*** off!
“Suspicion: What the f*** are you doing!
“Enjoyment: I had a f***ing time!
“Request: Get the f*** out of here!
“Hostility: I’m going to knock your f***ing head off!
“Greeting: How the f*** are you!
“Apathy: Who gives a f***!
“Innovation: Get a bigger f***ing hammer!
“Surprise: F***, you scared the shit out of me!
“Anxiety: Today is really f***ed!
And it is very healthy too. If every morning you do it as a transcendental meditation… just when you get up… the first thing… repeat the mantra, f*** you, five times… it clears the throat… that’s how I keep my throat clear….enough for today!
البته من از کالتی که اشو درست کرده خوشم نمیاد ولی این باحال بود:))
نظر دوستان در مورد تئوری های توطئه ای که دست جمهوری اسلامی و انگلیس و آمریکا و... رو در یک کاسه میبینند چیه!؟:))
این بیش از هرچیز از سوی سلطنتطلبها شایع شده، چون نمیخواهند و نمیتوانند باور و قبول کنند که مردم «ایرانپدر»شان را از مملکت بیرون انداخته است! هرگز نقشِ مردم را در سرنگونی رژیم شاهنشاهی نمیپذیرند و میگویند که آمریکا و انگلیس و بیبیسی(!) شاه را بیرون کردند چون ایران داشت تبدیل به یک ابرقدرتِ جهانی میشد☺️
این بیش از هرچیز از سوی سلطنتطلبها شایع شده، چون نمیخواهند و نمیتوانند باور و قبول کنند که مردم «ایرانپدر»شان را از مملکت بیرون انداخته است! هرگز نقشِ مردم را در سرنگونی رژیم شاهنشاهی نمیپذیرند و میگویند که آمریکا و انگلیس و بیبیسی(!) شاه را بیرون کردند چون ایران داشت تبدیل به یک ابرقدرتِ جهانی میشد☺️
من نمیدونم چر این کار رو با چین و... نکردند که دشمنی ایدولوژیک و استراتژیک باهاش دارند و نه ایران که متحدشون بو د و روابط دیپلماتیک بالایی باهاشون داشت!:)))
من نمیدونم چر این کار رو با چین و... نکردند که دشمنی ایدولوژیک و استراتژیک باهاش دارند و نه ایران که متحدشون بو د و روابط دیپلماتیک بالایی باهاشون داشت!:)))
خب این قدری به دلایلِ تاریخی هم برمیگردد آندد. پیشینهی استعماری انگلیس، دستاندازی و دخالتهای آشکار و پنهانِ انگلیس در حکومتها و آخونددوست بودنِ آنها (تعمدا یا به اشتباه) و متحد بودنِ آمریکا با آنها از عواملِ تفکرِ پشتِ صحنهانگاریِ انگلیس در تمامِ اتفاقاتِ کائنات هست. اینکه تا 100 صدسالِ پیش انگلیس دستِ توطئهاش در خاورمیانه بسیار در کار بود که شکی درش نیست. شما تاریخِ مشروطه را بخوانید ببینید که چگونه انگلیسیها صحنهگردانی میکردند و همچنین در دیگر اتفاقات چون ملی شدنِ صنعتِ نفت. بسیاری از مشکلاتی که ما اکنون در خاورمیانه داریم از مواریثِ شومِ انگلیس است، از قبیلِ هند و پاکستان، مشکلِ اعراب و اسرائیل، ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس و ... . البته برای من هم سوال است که چگونه انگلیس که از متحدانِ اصلی شاه بوده و در یک کودتا برای طرفداری از او دست داشته چر اینقدر در نوکِ پیکانِ اتهام قرار میگیرد! البته در خاطراتِ فرح آمده که سفیر انگلیس روزهای آخر حکومتِ شاه اصرارِ زیادی برای رفتنِ ما از کشور داشت و هر روز میآمد دربار و میپرسید که چه زمانی میخواهید بروید. اما این گمان نمیکنم دلیلِ محکمی باشد. شاه خودش علاقهی واقری به فرار از کشور داشت. سه بار که رسما فرار کرد، عباسِ میلانی در کتابِ شاه میگوید چند بارِ دیگر هم میخواست فرار کند، راضیاش کردند که نرود!
خب این قدری به دلایلِ تاریخی هم برمیگردد آندد. پیشینهی استعماری انگلیس، دستاندازی و دخالتهای آشکار و پنهانِ انگلیس در حکومتها و آخونددوست بودنِ آنها (تعمدا یا به اشتباه) و متحد بودنِ آمریکا با آنها از عواملِ تفکرِ پشتِ صحنهانگاریِ انگلیس در تمامِ اتفاقاتِ کائنات هست. اینکه تا 100 صدسالِ پیش انگلیس دستِ توطئهاش در خاورمیانه بسیار در کار بود که شکی درش نیست. شما تاریخِ مشروطه را بخوانید ببینید که چگونه انگلیسیها صحنهگردانی میکردند و همچنین در دیگر اتفاقات چون ملی شدنِ صنعتِ نفت. بسیاری از مشکلاتی که ما اکنون در خاورمیانه داریم از مواریثِ شومِ انگلیس است، از قبیلِ هند و پاکستان، مشکلِ اعراب و اسرائیل، ایران با کشورهای حاشیه خلیج فارس و ... . البته برای من هم سوال است که چگونه انگلیس که از متحدانِ اصلی شاه بوده و در یک کودتا برای طرفداری از او دست داشته چر اینقدر در نوکِ پیکانِ اتهام قرار میگیرد! البته در خاطراتِ فرح آمده که سفیر انگلیس روزهای آخر حکومتِ شاه اصرارِ زیادی برای رفتنِ ما از کشور داشت و هر روز میآمد دربار و میپرسید که چه زمانی میخواهید بروید. اما این گمان نمیکنم دلیلِ محکمی باشد. شاه خودش علاقهی واقری به فرار از کشور داشت. سه بار که رسما فرار کرد، عباسِ میلانی در کتابِ شاه میگوید چند بارِ دیگر هم میخواست فرار کند، راضیاش کردند که نرود!
استعمار کلاسیک که اصولا وجودش انکار نشدنیه و خب من هرقدرم به مرز چرت و پرت گویی بیافتم لازم نیست نگران باشی این رو انکار کنم:))
ولی نکتش اینجاست که اینطور تئوری های توطئه در مواردی مثل هند(که انگلیس بسیار آشکارتر و شدیدتر از ایران استعمارش کرده بود) یا کشورهایی که سابقا مستعمره بودند چندان موجودیت جدی ندارند در صورتی که اگر سابقه استعمار به تنهایی موثر بود اینها هم باید به همین شدت این دیدگاه رو داشتند.
از دید من اینها چند فاکتور مهم دیگه هم دارند،مثلا گرایش شدید به تئوری های توطئه(که شاید مذهبی بودن مردم روش بی تاثیر نباشه)که البته خودم هنوز نمیتونم کاملا دلایلش رو بیان کنم و شاید هم از تاثیرات حزب تودست و نفرت پراکنی های کمونیستیشون علیه آمریکا و انگلیس باشه(و البته خود این حزب توده رو به عنوان یک عامل موثر در سوق دادن مردم به سمت تئوری های توطئه میبینم)
یک چیز دیگه که یادم رفته بود بگم اینه که بی بی سی به دلیل معیارهای حرفه ای خبرنگاریش گه گاه و در دوره های تاریخی مختلف متهم به حمایت از جمهوری اسلامی شده.
ولی نکتش اینجاست که اینطور تئوری های توطئه در مواردی مثل هند(که انگلیس بسیار آشکارتر و شدیدتر از ایران استعمارش کرده بود) یا کشورهایی که سابقا مستعمره بودند چندان موجودیت جدی ندارند در صورتی که اگر سابقه استعمار به تنهایی موثر بود اینها هم باید به همین شدت این دیدگاه رو داشتند.
راستش تا آنجا که من شنیدهام در هند هم مردم چندان نسبت به انگلیس خوشبین نیستند. البته نه به اندازهی ایرانیان، اما در میانِ آنها هم گویا تئوری توطئه در موردِ انگلیس رواج دارد. این را از کسانی که در هند درس خواندهاند شنیدم.
راستش تا آنجا که من شنیدهام در هند هم مردم چندان نسبت به انگلیس خوشبین نیستند. البته نه به اندازهی ایرانیان، اما در میانِ آنها هم گویا تئوری توطئه در موردِ انگلیس رواج دارد. این را از کسانی که در هند درس خواندهاند شنیدم.
خب منم نگفتم خوشبین:)) البته من تعامل مستقیم اینترنتی با هندیا زیاد داشتم،یکیشون میگفت نسل قدیم نسبت به انگلیس بدبین هست ولی در نسل جدید چندان نفرت جدی به چشم نمیخوره. مسئله اصلی هم که من مطرح میکنم بیشتر تئوری های توطئست تا حس و چندان چیزی در این مورد نشنیدم،خودت چیز قابل استنادی در مورد تئوری های توطئه از سمت هندی ها شنیدی؟
من هم دلیل نفرت از انگلیس رو در ایران متوجه نمیشم، اگر بطور نسبی حسای کنیم نفرت از روسیهای که مجلس رو هم به توپ بست باید خیلی بیشتر از انگلیس باشه، اثر دخالت انگلیس و آمریکا در ایران به نسبت بقیه مستعمرات بنظر من بهتر میرسد.این داستان غرب ستیزی و بقول رجعت به سنت اسلامی امثال آل احمد و اینها را من نمیفهمم از کجا دقیقا آب میخورد.بقول دوستان داستانش احتمالا به همان فعالیت شوروی و حزب توده برمیگردد.
خب منم نگفتم خوشبین:)) البته من تعامل مستقیم اینترنتی با هندیا زیاد داشتم،یکیشون میگفت نسل قدیم نسبت به انگلیس بدبین هست ولی در نسل جدید چندان نفرت جدی به چشم نمیخوره. مسئله اصلی هم که من مطرح میکنم بیشتر تئوری های توطئست تا حس و چندان چیزی در این مورد نشنیدم،خودت چیز قابل استنادی در مورد تئوری های توطئه از سمت هندی ها شنیدی؟
من تعاملِ مستقیم با هندیها نداشتهام (شاید هم داشتهام خودم نمیدانم!) از چند نفر از دوستانم که در هند درس خواندهاند شنیدهام که میگویند آنها هم از انگلیس خوششان نمیآید. البته درست میگویی تئوری توطئه چیزی بیش از خوش نیامدن است و موافقم در این سطح شاید تنها میانِ ایرانیان(و شاید بعضی از اعراب) اینچنین حاد باشد. این تفاوتهای نسلها هم که اشاره کردی کاملا درست است. همین نسلِ جدید در ایران هم کمتر این چرندیات را باور میکنند. کمترین گواهش: انگلیس دومین کشورِ میزبانِ ایرانیانِ مهاجر پس از آمریکا.
به نظر من هم تفکر دینی که همیشه به دنبالِ علتها از خارج از جهانِ عینیست، نقشِ تاثیرگذاری دارد. فرافکنیِ دینی در ایرانیان تنها از اسلام آغاز نشده، پیش از آنهم بوده. فردوسی در موردِ شکستِ ایرانیان در برابرِ اعراب گناه را همش میاندازد به گردنِ ماهِ و ستاره و گردون و این چیزها!
به نظر من هم تفکر دینی که همیشه به دنبالِ علتها از خارج از جهانِ عینیست، نقشِ تاثیرگذاری دارد. فرافکنیِ دینی در ایرانیان تنها از اسلام آغاز نشده، پیش از آنهم بوده. فردوسی در موردِ شکستِ ایرانیان در برابرِ اعراب گناه را همش میاندازد به گردنِ ماهِ و ستاره و گردون و این چیزها!
اساسا دین و خدا بنگر من بزرگترین و اصلیترین تئوری توطئه هست، توطئهای در مقیاس کیهانی، این هست که با هم خوب میسازند و هر دو هم از طبیعتگرایی بیزار هستند !!
من هم دلیل نفرت از انگلیس رو در ایران متوجه نمیشم، اگر بطور نسبی حسای کنیم نفرت از روسیهای که مجلس رو هم به توپ بست باید خیلی بیشتر از انگلیس باشه، اثر دخالت انگلیس و آمریکا در ایران به نسبت بقیه مستعمرات بنظر من بهتر میرسد.این داستان غرب ستیزی و بقول رجعت به سنت اسلامی امثال آل احمد و اینها را من نمیفهمم از کجا دقیقا آب میخورد.بقول دوستان داستانش احتمالا به همان فعالیت شوروی و حزب توده برمیگردد.
این آل احمد که کلا کیس جالبیه!
طرف به خاطر گرایش های مارکسیستی به سمت غیر مذهبی کشیده شده بود و بعد با تولد دوباره اسلامیش! با غرب دشمنی پیدا کرد!:))
من اولین بار ایده این قضیه دخالت های توده و کلا تاثیر تاریخی توده و جریان چپ و شوروی در فرهنگ فعلی ایران رو در مجلات دوره شکوفایی اصلاحات دیدم و حیف که به اونها دسترسی ندارم مگرنه قشنگ اینها رو موشکفانه بررسی کرده بود.
این خودش از نوچههای احمد فردید بوده و عبارتِ غربزدگی را هم از او در اثرِ یک کجفهمی دزدیده است. خودِ فردید هم دیگر آشناست، یک جانوری بود برای خودش که یک شیفتگیِ خاصی به هایدگر داشته که آنهم از طرفدارنِ نازیسم بوده و فردید هم به سیاقِ مرادِ خود نخست طرفدارِ شاه، بعد طرفدارِ خمینی و اسلام شد و میگفت هایدگر هم اسلام را خیلی دوست میدارد! نظرش در موردِ سارتر خواندنیست:
ژان پل سارتر اصلاً تفکرش تفکر نیست، مرد بی فکری است و یک موجودی است که حقیقتاً مطالب را از بین برده. یکی از کثافت ترین حامیان امپریالیسم و بورژوازی و هر فکر غربی، ژان پل سارتر است زیرا مقدماتش طوری است که همه چیز معتبر به اعتبار انسان است. ژان پل سارتر انسان را به جای خدا میگذارد و خودبنیادی به اینجا میرسد که شما چگونه میتوانید به آزادی خودبنیادانه، بشر را اصلاح کنید. چیز تازه ای در ژان پل سارتر نیست. آزادی ژان پل سارتر همان حوالت و آزادی غربی است که در اعلامیه جهانی حقوق بشر تمام میشود.
آزادی حقیقی آزادی از آزادی ژان پل سارتر است و این آزادی سارتر عین گریز از آزادی است. ژان پل سارتر یک چشم نداشته، دجال هم یک چشم است. در زمان ما دجالی مانند این سارترها زیادند. اینها مدافع دجالند. بنده یکبار گفتم این دجال عجوزی است که الاغی ندارد، برای این الاغ خصوصیاتی وصف کردهاند. این الاغ پشکل می اندازد و دیگران این پشکل را برمیدارند و تناول میفرمایند. حالا این ژان پل سارترها و این فلاسفه الاغ هایی هستند که دجال سوار آنهاست.
این شخص از تئوریسینهای اصلیِ یهودستیزی در ایران بوده (این را هم گویا از هایدگر آموخته). نوچههای او هم تعجببرانگیز نیست که مثلِ او شوند.
این خودش از نوچههای احمد فردید بوده و عبارتِ غربزدگی را هم از او در اثرِ یک کجفهمی دزدیده است. خودِ فردید هم دیگر آشناست، یک جانوری بود برای خودش که یک شیفتگیِ خاصی به هایدگر داشته که آنهم از طرفدارنِ نازیسم بوده و فردید هم به سیاقِ مرادِ خود نخست طرفدارِ شاه، بعد طرفدارِ خمینی و اسلام شد و میگفت هایدگر هم اسلام را خیلی دوست میدارد! نظرش در موردِ سارتر خواندنیست:
این شخص از تئوریسینهای اصلیِ یهودستیزی در ایران بوده (این را هم گویا از هایدگر آموخته). نوچههای او هم تعجببرانگیز نیست که مثلِ او شوند.
قبل فردید "سید"ش رو هم میزاشتی!بچه اولاد پیغمبره ها:)))
در همین مجلات اصلاحات! البته در دوره های متاخر هم از آشوری مطلب خوبی دیده بودم در نقد فردید،این یکدونه رو امیدوارم پیدا کنم،مخصوصا اینکه اونجا چندین نفر از منتقدان فردید کلی خاطره از شخصیتش داشتند که نشون میده چه موجود مالیخولیایی بوده:))
گفتی هایدگر یاد نقل قولی افتادم که منبعش رو یادم نیست که نظرش ای نبود فلسفه هایدگر دریایی مفاهیم فلسفی هست که بعضا تضاد دارند!کافیه فقط یک نفر بخواد یه چیز رو توش پیدا بکنه:))
برتراند راسل هم تقریبا چیز مشابهی در موردش گفته بود:
Highly eccentric in its terminology, his philosophy is extremely obscure. One cannot help suspecting that language is here running riot. An interesting point in his speculations is the insistence that nothingness is something positive. As with much else in Existentialism, this is a psychological observation made to pass for logic
در همین مجلات اصلاحات! البته در دوره های متاخر هم از آشوری مطلب خوبی دیده بودم در نقد فردید،این یکدونه رو امیدوارم پیدا کنم،مخصوصا اینکه اونجا چندین نفر از منتقدان فردید کلی خاطره از شخصیتش داشتند که نشون میده چه موجود مالیخولیایی بوده:))
خواندهام آن را. «اسطوره در میانِ ما»عنوانِ اثریست که آشوری در موردِ فردید نوشته که در اینترنت هم براحتی یافت میشود، نشد بگو برایت آپلود کنم جایی.
گفتی هایدگر یاد نقل قولی افتادم که منبعش رو یادم نیست که نظرش ای نبود فلسفه هایدگر دریایی مفاهیم فلسفی هست که بعضا تضاد دارند!کافیه فقط یک نفر بخواد یه چیز رو توش پیدا بکنه:))
ارزشِ هایدگر در فلسفه بیش از اینهاست که قرار باشد متوهمهایی چون فردید یا هتا طرفداریِ خودش از نازیسم چیزی از آن بکاهد. او حتما در میانِ سه فیلسوفِ برجستهی قرنِ بیستم قرار خواهد داشت و انسانهایی چون او همیشه چنین پیامدهایی را هم خواهند داشت. به قولِ نیچه «ترجیح میدهم که فهمیده نشوم تا بد فهمیده شوم». فلسفهی هایدگر بسیار گسترده است؛ آنقدر که میتوان آن را آمیزشی از نیچه و شوپنهاور و همزمان هگل و کانت دانست و همین یکی نشان از گستردگیِ فلسفهی او دارد. من تاکنون آثارِ او را نخواندهام و به این زودیها هم گمان نمیکنم بخواهم فلسفهاش را مطالعه کنم، اما آنچه در موردِ فلسفهاش به طورِ پراکنده خواندهام نشان از این دارد که فلسفهای بسیار دشوار و دیرفهم دارد و کاملا طبیعیست که از دلِ چنین چیزهایی، افرادی چون سید احمد فردید هم بیرون بزنند!
ارزشِ هایدگر در فلسفه بیش از اینهاست که قرار باشد متوهمهایی چون فردید یا هتا طرفداریِ خودش از نازیسم چیزی از آن بکاهد. او حتما در میانِ سه فیلسوفِ برجستهی قرنِ بیستم قرار خواهد داشت و انسانهایی چون او همیشه چنین پیامدهایی را هم خواهند داشت. به قولِ نیچه «ترجیح میدهم که فهمیده نشوم تا بد فهمیده شوم». فلسفهی هایدگر بسیار گسترده است؛ آنقدر که میتوان آن را آمیزشی از نیچه و شوپنهاور و همزمان هگل و کانت دانست و همین یکی نشان از گستردگیِ فلسفهی او دارد. من تاکنون آثارِ او را نخواندهام و به این زودیها هم گمان نمیکنم بخواهم فلسفهاش را مطالعه کنم، اما آنچه در موردِ فلسفهاش به طورِ پراکنده خواندهام نشان از این دارد که فلسفهای بسیار دشوار و دیرفهم دارد و کاملا طبیعیست که از دلِ چنین چیزهایی، افرادی چون سید احمد فردید هم بیرون بزنند!
در مورد تاثیر گذار بودنش که شکی نیست تقریبا من هرجا دیدم که منتقد یا مخالفی داشته در تاثیرگذار بودنش تردیدی نداشتند.
البته من خودم هم واقعا به جز نقل قول های در حد چند پاراگراف ازش چیزی نخوندم ولی این گستردگی و ابهام از دید من کمی نقطه ضعف محسوب میشه چون هرچند به قولی"فلسفه پرسش هاییست که هرگز پاسخی پیدا نمیکنند"ولی اگر یک جریان فلسفی نتونه پاسخ شفاف و نامتناقض به ما بده به نظرم مشکل داره.
البته من خودم هم واقعا به جز نقل قول های در حد چند پاراگراف ازش چیزی نخوندم ولی این گستردگی و ابهام از دید من کمی نقطه ضعف محسوب میشه چون هرچند به قولی"فلسفه پرسش هاییست که هرگز پاسخی پیدا نمیکنند"ولی اگر یک جریان فلسفی نتونه پاسخ شفاف و نامتناقض به ما بده به نظرم مشکل داره.
فلسفه حوزهی تفسیر هم هست. و تفسیرپذیر بودنِ یک فلسفه به معنای مهمل بودناش نیست. من برای پرسشهایی که فلسفه ایجاد میکند خیلی بیشتر از پاسخهایش ارزش و اعتبار قائلم. فلسفه تنها یکی از تلاشهای ما برای پاسخ بدان پرسشهاست، اما پرسشهایی که فلسفه تولید میکند، تنها از فلسفه بیرون میآیند و در جایی دیگر یافت نمیشوند. البته من هم موافقم که صعب بودنِ یک فلسفه خودش یک ضعف است، اما غیر از آن مواردی که خودِ فیلسوف عمدا سخناش میپیچاند(مثلِ نیچه) یا آنجا که فیلسوف دچار مهملگویی میشود(مثل هگل)، یک جاهایی هم هست که اساسا اقتضای مبحث پیچیدگیست. مثلا همین مبحثِ زمان و هستیشناسی که هایدگر بیش از همه به خاطرِ آن شناخته شده است، خیلی موضوعِ پیچیدهایست و تقریبا سادهگویی در موردش ناممکن است. من در موردِ هایدگر دیدهام که میگویند تناقضگویی یا پیچیدهگویی کرده، اما ندیدم جایی بگویند مهمل گفته. همهی آثارش هم پیچیده نیستند آندد. یک اثری دارد به نام «چیست آنچه فکر خوانندش» که گویا سادهتر از بقیه است. من یک پنجاه صفحهای از این کتاب را خواندهام و لذت بردم: خبرگزاری کتاب ایران (IBNA) - چه باشد آنچه خوانندش تفکر
آقا این شعر خرسندی انگیزه من در مورد پرسیدن همون مسئله توهم توطئه در بین ایرانیان بود:))
👻
البته آنجا که به رسانههای بیبیسی و صدای آمریکا اشاره میکند، چندان نادرست نمیگوید. صدای آمریکا موقعِ اتفاقاتِ 88 رئیساش کسی بود که با لابی رژیم در ارتباط بود و این ارتباط کاملا آشکار شد. چالنگی و دیگران در این مورد زیاد گفتهاند که اگر دنبال کرده باشی میدانی. بیبیسی هم کم بازیهای موزیانه در نمیآورد. در همین انتخابات، سه روز پشت سر هم عنوانِ نخستِ همهی اخبارش «با پیروزیِ روحانی در انتخابات مردمِ ایران به خیابانها آمدند برای شادی»؛ همین مردم موقعی که برای شادی ِ راهیابی ِ تیم ِ ملی به جام ِ جهانی، با شماری بسیار بیشتر به خیابانها آمدند و هتا درگیریهای خیابانی هم اتفاق افتاد، بیبیسی در بخشِ خبرهای کوتاهاش چیزکی گفت و سریع رد شد.
👻
البته آنجا که به رسانههای بیبیسی و صدای آمریکا اشاره میکند، چندان نادرست نمیگوید. صدای آمریکا موقعِ اتفاقاتِ 88 رئیساش کسی بود که با لابی رژیم در ارتباط بود و این ارتباط کاملا آشکار شد. چالنگی و دیگران در این مورد زیاد گفتهاند که اگر دنبال کرده باشی میدانی. بیبیسی هم کم بازیهای موزیانه در نمیآورد. در همین انتخابات، سه روز پشت سر هم عنوانِ نخستِ همهی اخبارش «با پیروزیِ روحانی در انتخابات مردمِ ایران به خیابانها آمدند برای شادی»؛ همین مردم موقعی که برای شادی ِ راهیابی ِ تیم ِ ملی به جام ِ جهانی، با شماری بسیار بیشتر به خیابانها آمدند و هتا درگیریهای خیابانی هم اتفاق افتاد، بیبیسی در بخشِ خبرهای کوتاهاش چیزکی گفت و سریع رد شد.
خب صدالبته که به هر حال هر کشوری و رسانه های دولتیش به دنبال منافعش هستند،حالا صدای آمریکا به درجاتی شدیدتر.
ولی خب مثلا در سال 88 اگر بخوایم درجه بندی کنیم رسانه ها رو در پخش اخبار اون موقع نصف فعالیتش از دید من به بی بی سی تعلق داره.
اهمیت اخبار سیاسی به این شکل هم برای اونها در اصل همراه با اهمیت رفتار حکومت هست که مثلا نوعی نرمش نشون داده.
صدای آمریکا موقعِ اتفاقاتِ 88 رئیساش کسی بود که با لابی رژیم در ارتباط بود و این ارتباط کاملا آشکار شد. چالنگی و دیگران در این مورد زیاد گفتهاند که اگر دنبال کرده باشی میدانی. بیبیسی هم کم بازیهای موزیانه در نمیآورد. در همین انتخابات، سه روز پشت سر هم عنوانِ نخستِ همهی اخبارش «با پیروزیِ روحانی در انتخابات مردمِ ایران به خیابانها آمدند برای شادی»؛ همین مردم موقعی که برای شادی ِ راهیابی ِ تیم ِ ملی به جام ِ جهانی، با شماری بسیار بیشتر به خیابانها آمدند و هتا درگیریهای خیابانی هم اتفاق افتاد، بیبیسی در بخشِ خبرهای کوتاهاش چیزکی گفت و سریع رد شد.
ولی خب مثلا در سال 88 اگر بخوایم درجه بندی کنیم رسانه ها رو در پخش اخبار اون موقع نصف فعالیتش از دید من به بی بی سی تعلق داره.
من قشنگ یادمه که رویترز اومده بود وقایع مهم دنیا در سال 2009 رو دسته بندی کرده بود ، بعد از بحران اقتصادی درگیریهای ایران رو آورده بود . همون موقع آیت الله بی بی سی هم به تقلید از رویترز همین کار رو کرد
بحران اقتصادی مرگ مایکل جکسون !! شلوغی های تونس و داستان مبارک و مصر و ...
بعد از اون من دیگه هرگز BBC نگاه نکردم چون خیلی تابلو در خبر رسانی صداقت نداشت . صدای آمریکا هم که خیلی وقته گندش دراومده . از وقتی که دیگه خبری از چالنگی و نوریزاده و لونا شاد و بهارلو و ... نبود . یک مدتی WinTV بود که شبکه خوبی بود اون هم که به فنا رفت . الان شبکه خبری که اخبار رو خوب میگه دویچه وله هستش . به طور کلی ولی اخبار رو از چندین سایت مختلف دنبال میکنم اونهایی که مثل هم هستند و از چندین منبع مجزا و مستقل و آزاد مختلف هستند رو قبول میکنم .
دوستان اینبار من علاقمند شدم که دنبال یکزبان منسجم فارسی برای نوشتار بگردم و از سبکی که خودم بنا به سلیقه لغات را بهم تکه دوزی میکردنم را تغییر دهم ،چه پیشنهاد میکنید؟ سبک داریوش آشوری از هر آنچه تا کنون دیدهام برایم دلنشینتر بوده.
دوستان اینبار من علاقمند شدم که دنبال یکزبان منسجم فارسی برای نوشتار بگردم و از سبکی که خودم بنا به سلیقه لغات را بهم تکه دوزی میکردنم را تغییر دهم ،چه پیشنهاد میکنید؟ سبک داریوش آشوری از هر آنچه تا کنون دیدهام برایم دلنشینتر بوده.
راسل جان، در میانِ تمامِ آنهایی که در این حوزه هستند و من آنها را میشناسم، آشوری را بیش از همه میپسندم. واژههایی که او میسازد اگرچه گاهی نیمهعربیست، اما غیر از این مواردِ معدود، در حالتِ کلی، واژههایش بسیار دلنشین و ساده است و همچون دیگران هخامنشی یا طولانی یا غیرقابلِ تلفظ نیست. آشوری تنها مترجم نیست، که یک زبانشناس است که 40 سالیست به طورِ مداوم در این کار است و آثارِ درخوری در این زمینه دارد، همچون فرهنگِ علومِ انسانی، زبانِ باز، بازاندیشیِ زبانِ فارسی ، مدرنیته و ما، دانشنامهی سیاسی و... واژههای ساختهی او علاوه بر آنکه پارسیست، هرگز به گوشِ مخاطبِ فارسیزبان عجیب و غریب نیست. دیگران یا معمولا آنقدر دچار تحجر و تعصب میشوند که مثلا به جای دیالکتیک، واژهای چون دویچمگوییک را پیشنهاد میدهند و یا آنقدر دست به عصا که فقط در مواردی که واژگانِ عربی پیدا نشوند، از معادلهای پارسی در متونِ فلسفی استفاده میکنند. نقطهی قوتِ اصلی آشوری در این است که او به بیان و زبانِ شعر و ادبیات و فلسفه و کاربردهای زبان در آنها به خوبی آگاه است و به ارتباطِ زبان و مدرنیسم واقف است. به همین سبب است که هرگز زبانِ شعر را به زبانِ فلسفی تبدیل نمیکند و برعکس و یا زبانِ فنی را به زبانِ ادبی و برعکس ...
من توصیه میکنم فرهنگِ علومِ انسانی را تهیه کنید راسل جان و از آن استفاده کنید. در این کتاب تقریبا برابرِ تمامِ واژههای علومِ انسانی آمدهاند و نویسنده تنها بر پیشنهادها و برابرهای خودش اکتفا نکرده، بلکه برابرهای جاافتاده و شناخته شده را هم آورده و این به شما این آزادی را میدهد که شما با توجه به مخاطبتان برابرها را برگزینید. با استفاده از این واژهنامه، شما همزمان که متونِ فلسفی یا ادبیِ دیگر را میخوانید با برابرهای دیگر هم کم و بیش آشنا میشوید و ذهنتان به طور خودکار آنچه را که بیشتر میپسندد برمیگزیند. منظورم این است که الزاما نیاز نیست که به دنبالِ واژهنامهای باشید که بهترین برابرها را داشته باشد(هر چند که تصور میکنم واژهنامهای به این شکل که صرفا بر واژگانِ علومِ انسانی تاکید داشته باشد غیر از اینی که آشوری منتشر کرده دیگر نباشد) مهم این است که زبانِ خود را منظم کرده و به آن سامان و روال دهید، اندک اندک خودش شکلِ منظم و منحصر بفردِ خودش را پس از تمرینهایی که حینِ خواندن و نوشتن میکنید پیدا خواهد کرد.
راسل جان؛ این پست را فردا آپدیت میکنم، واقعا این بیحالی و بیحوصلگی به منتها درجهی خودش رسیده؛ گویا بیماریِ آندد راستی راستی سرایت کرده! هرچقدر زور زدم که پیرامونِ چراییِ اختراعِ عبارتِ مردسالاری در این جستارِ اخیر مطلب بنویسم، آخرش نتوانستم... تا فردا انشاالاسباغطی چیزکی در موردِ آشوری و دیگران خواهم نوشت...
its called undead effect :))
well until you give a fuck its not as hard as mine
:)))
به امید رفع شدن اثرات من:)))
خب از اونجایی که مانام تموم شد اومدم اینجا که باز یک مینی بحث راه بندازم که با حال و هوام جور باشه:))(هرچند در مورد دانش گرایی بحثی راه نیافتاد:)) ) تا حالا به رابطه نیاز ها و انسان دقت کردید!؟مثلا خودم وقتی خیلی گرسنم باشه از خوردن یک غذا لذت زیاید بهم دست میده و در عوضش بعد از سیر شدن گاهی از هر چی غذاست حالم به هم میخوره! این مثال در مورد سایر نیازها مثل نیاز جنسی و... هم مصداق داره. اگر حس مشترک دارید که بیاید با هم تحلیلش کنیم اگر هم مشترک نیست کیس من رو تحلیل کنید:))
اگر حس مشترک دارید که بیاید با هم تحلیلش کنیم اگر هم مشترک نیست کیس من رو تحلیل کنید:))
خیر حس مشترک نیست؛ من رویهمرفته از غذا خوردن چندان خوشی نمیگیرم و عمدهی خوراکیهای خوشمزه در نظر دیگران، برای من خواستنی نیستند! (به جز چندتایی) پیش از غذا خوردن همان حسی را نسبت به غذا دارم که بعد از آن؛ سایر نیازها هم تا جاییکه فکر میکنم اغلب اینچنیناند؛ البته به جز بحث کردن با مسلمین که اگر اسپاگتی نکرده یکی را پیدا و اسیر خود بکنم به هیچ قیمتی ولکناش نمیشوم