سلام
دوستان از همتون خواهش میکنم هرکسی هرچیزی که در این مورد اطلاع داره ؛ چه علمی چه غیرعلمی بگه ؛ دریغ نکنه !
من اگه بخوام یه نفر و خاطراتش رو فراموش کنم چیکار باید بکنم ؟
فراموشی نه اینکه دیگه بهش فکر نکنم ؛ اینکه هرموقع بهش فکر کردم دیگه دلم نگیره یا هروقت آهنگی گوش میدم یادش نیفتم و شبا گریه نکنمـــ... ؛ اینکه هروقت یاد خاطراتش افتادم برام دیگه شیرین و دوس داشتنی نباشه ؛
خواهش میکنم هر راه حلی که به ذهنتون میرسه رو بگید 🌺
ممنون
فراموشیـــ...
این خاطرات تلخ و شیرین هم جزیی از ذهن و وجود ماست...فکر نمیکنم راهی باشه که به کل مثل داستان های تخیلی فیلم ها بشه از حافظه خودمون پاکشون کنیم اما میدونم مثل داستان سوگواری در انسان که چند فاز رو از انکار تا پذیرش طی میکنیم نیاز هست تا با خاطرات تلخمون کنار بیایم...از فاز احساسی شدید که خارج شدیم، میتونیم با مرور حوادث و فاکتور های موثر در شکست، برای آینده تصمیم بهتری بگیریم...
پس تنها عامل رو من، زمان میدونم....در طی گذروندن این زمان هم با پرداختن به فعالیت های مورد علاقه میشه کار رو راحت تر کرد..اما اگر داستان شبیه به بیماری شه در ما،نیاز به روانکاوی و شاید هم دارو درمانی باشه.
سوژهای برای شیفتگی پیدا بکنید که بیش از هرچیز برایتان مهم باشد. 😊
برای من این شترنگ است، پای صفحهی شترنگ(چه در حال بازی، چه در حال اندیشیدن به آن)همه چیز و همه کس را فراموش میکنم، میتوانم ساعتها با آن باشم و درهای ذهنم را به روی دنیا ببندم. میتوانم یک بازی از اساتید مورد علاقهام را هفتهها با علاقه و هیجان برسی بکنم. پیش آمده که یک سال به روی یک گشایش اندیشیدهام و به تامل مشغول بودهام... چنین شیفتگی که پیدا بکنید، زندگی جور دیگری خواهد بود. هیچکس و هیچچیز نخواهد توانست میان شما و این معبود قرار بگیرد، و هرقدر هم اهداف و اشخاص و چیزهای دیگر در زندگی شما بیایند، هرگز نخواهند توانست این جایگاه رفیع را پر بکنند. خلوتی خواهد بود ذهنی یا عینی، برای لحظات تنهایی، شلوغی، اندوه یا شادی. برخی مایلند جعل بکنند که علاقهای چنین وسواسی و سترگ به چیزی چنان(برای دیگران)عادی، والایش شدهی میل و عشق جنسیست که چنین خود را مینمایاند، من بالعکس معتقدم میل و عشق جنسی ضایعشدهی این گرایش پنهان به شور و شیدایی در انسان است!
فکر نمی کنم برای من زیاد کارآمد باشه آقا امیر !
دوستان اگه خودتون بخواید کسی رو فراموش کتید چیکار میکنید ؟
Aliceفکر نمی کنم برای من زیاد کارآمد باشه آقا امیر !
دوستان اگه خودتون بخواید کسی رو فراموش کتید چیکار میکنید ؟
نمیشه کلی گفت چون مورد به مورد متفاوت هست...اما اگر قصد فراموشی هست، اولین قدم قطع کامل تمامی کانال های ارتباطیه...بعد هم فکر کردن به اینکه این وابستگی شما ناشی از به هم خوردن بالانس هورمونی در بدن شماست😔
و اینکه شما آگاهانه و با قدرت ذهنی خودتون میتونید این بالانس رو دوباره برقرار کنید.....شاید اولش احساس تنهایی زیادی بکنید و باید این رو به هر شکلی پر کنید، تجزیه و تحلیل منطقی داستان بعد از عبور از شرایط بحرانی هم که فراموش نشه....در
کنار اینها گذشت زمان خودش همه چیز رو حل میکنه!! البته شاید برای من که پسر هستم این مورد جواب بده...از خانم ها هم مشورت بگیرید بد نیست.
😔
یه چیزی هم به ذهنم اومد...به خصوص در مورد شکست های عاطفی کار اشتباهی که بعضی میکنن اینه که قبل از خروج از فاز حاد این شکست، میخوان خلا رو با یه فرد جدید پر کنن.احتمال شکست مجدد در این حالت دو چندان هست و باید ازش اجتباب کرد.
Aliceسلام
دوستان از همتون خواهش میکنم هرکسی هرچیزی که در این مورد اطلاع داره ؛ چه علمی چه غیرعلمی بگه ؛ دریغ نکنه !
من اگه بخوام یه نفر و خاطراتش رو فراموش کنم چیکار باید بکنم ؟
فراموشی نه اینکه دیگه بهش فکر نکنم ؛ اینکه هرموقع بهش فکر کردم دیگه دلم نگیره یا هروقت آهنگی گوش میدم یادش نیفتم و شبا گریه نکنمـــ... ؛ اینکه هروقت یاد خاطراتش افتادم برام دیگه شیرین و دوس داشتنی نباشه ؛
خواهش میکنم هر راه حلی که به ذهنتون میرسه رو بگید 🌺
ممنون
Anarchyاین خاطرات تلخ و شیرین هم جزیی از ذهن و وجود ماست...فکر نمیکنم راهی باشه که به کل مثل داستان های تخیلی فیلم ها بشه از حافظه خودمون پاکشون کنیم اما میدونم مثل داستان سوگواری در انسان که چند فاز رو از انکار تا پذیرش طی میکنیم نیاز هست تا با خاطرات تلخمون کنار بیایم...از فاز احساسی شدید که خارج شدیم، میتونیم با مرور حوادث و فاکتور های موثر در شکست، برای آینده تصمیم بهتری بگیریم...
پس تنها عامل رو من، زمان میدونم....در طی گذروندن این زمان هم با پرداختن به فعالیت های مورد علاقه میشه کار رو راحت تر کرد..اما اگر داستان شبیه به بیماری شه در ما،نیاز به روانکاوی و شاید هم دارو درمانی باشه.
چرا نمیشود فراموشید؟
آنارشی روی خود رایانه هم چیزی "پاک نمیشود"، تنها ریفرنس آن از میان میرود تا داده دیگری در آینده آن بخش از ویر (حافظه) را بازنویسی کند، اگرنه
چیزی براستی پاک نمیشود.
ویر (memory) آدم هم ردهبندی شده است، یا همه یا هیچ نیست. برای همین به یاد آوردن هم رده دارد و میتوان یک چیزی را تا جایی که گویا رخ نداده فراموشید.
هر آینه بهترین راهکارهای دم دست را خودت و امیر گرامی دادید. من هم یک واکاوی ریشهایتر میکنم اینجا روی هم رفته جستار گیرایی است.
نخست چند چیز را باید دانست:
1. هنایش (تاثیر) درد و خوشی در فرایند ویریدن (به یادسپاری)
2. آستانه خوشی و درد.
3. ردهبندی بودن ویر، چنانکه گفتیم.
4. مهاد پایندگی خوشی و درد.
3 را که بالا گفتیم.
آستانه خوشی و درد (2) ولی ساده است، در اینجا پیشتر نوشتهایم « http://www.daftarche.com/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%8C-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%8C-%D9%87%D9%85%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%87-13/%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-410/%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%87-5.html#post8601 »:
Mehrbodبایستی اینها را با نگاه به کاربرد و هدفشان سنجید. هدف از عشق بچهدار شدن است، بنابر این برای کسی که
نمیخواهد بچهدار شود عاشق شدن اتلاف و دور ریختن زمان و انرژی خود است و هم اینکه خود عاشق شدن پیآمدهای سنگینی دربر دارد:فرآیند عاشق شدن در حقیقت یک گونه کژخویی (addiction) بوده که در آغاز بسیار خوشیآور است، ولی با گذر زمان بدن آدمی به آن آموخته شده و لذت آن از میان میرود.
همچنین، کارکرد مغز/بدن ما بدین گونه است که یک آستانه درد/خوشی بازشناخته دارد، بگوییم 100. اکنون هر کار و جنشی که کَس در بیداری انجام میدهد یک شمارک
برای اندازه خوشی و لذت خود میگیرد، بگوییم یک کسی از پیاده روی لذتی برابر با 90 میگیرد که چون به آستانه لذت او نزدیک است، به ریخت "لذت میانه/خوب" سُهیده میشود.اکنون اگر همان کس در روز استثنائا دست به فعالیتی بسیار لذتبخش بزند که لذتی برابر با 170 برای وی داشته باشد، آستانه خوشی او
شایمندان بالاتر رفته و بگوییم به ≈135 نزدیک میشود. پیآمد این رویداد این است که فردای آن اگر کس برای پیادهروی بیرون برود، هنگام فعالیت همچنان لذتی برابر با 90 از آن
میگیرد، ولی از آنجاییکه آستانه خوشی او بالاتر رفته این بار فعالیت پیادهروی را به ریخت "لذت میانه/کم" میسُهد (احساس میکند) که رویهمرفته به ریخت یک افسردگی سبک بیشتر نخواهد بود.
این رویکرد تا چند روزی میدرازد تا کمکم، آستانه به جای پیشین خود بازگردد.عشق نیز به همین ریخت آستانه خوشی را بیاندازه بالا میبرد (=خوگرفتگی) و اگر لذت آن ناگهانی گرفته شود، انگیزش
کس برای انجام فعالیتهایی که برایش تا پیش از عاشقی سرخوشیآور و هدفمند بودهاند از میان رفته، و نمیتواند از چیزی "لذت ببرد".
فرنود خودکشیهای فراوانی که بدنبال عشق میآیند نیز در همین از دست دادن گذروار توانایی لذت بردن است که زندگی را بیهدف و ناخواستنی مینَماید.همانند این رویداد برای آستانه درد نیز به چشم میخورد. کسانی که درد زیادی را در زندگی برتابیدهاند، بنابگفته پوستشان کلفت شده
و از چیزهای کوچک دردشان نمیآید. در برابر آن هم دختری آفتاب مهتاب ندیده و نازنازی را میتوان انگاشت که از درد سوزن جیغش به آسمان میرود.پس میتوان بخوبی دید که در زیستشناسی نمیتوان تقلب کرد (البته درسش را میتوان 😁) و چیزی به نام سرخوشی و لذت بیحساب و کتاب (=عشق جاودان) نداریم.
«1»
نیز چیز پیچیدهای ندارد. احساس در فرایند ویرش (memorization) کارکرد بسیار سودمندی داشته و
مانند اندیشه «پیشپردازش» شده است.
نمونه، اگر ما رفتیم و یک کادو برای زادروز (تولد) کسی خریدیم ولی پس از دادن آن خوشش نیامد، اینجا یک «احساس بد» به ویر میرود.
اکنون یک سال دیگر که رسید و دوباره برای کادو خریدن رفته بود، احساس بد آنجا با تندای بسیار بالا یادمان میاورد که بار پیش که بهمان چیز
را خریدیم برآیه خوبی نداشت، بی اینکه دیگر نیاز به اندیشه افزودهای باشد (این بخش گویا بدست بادامه (amygdala) بیشتر انجام میشود).
این سیستم آن اندازه کار خودش را خوب میانجامد که ما به آن معمولا آگاه نیستیم،
ولی روی هم رفته، در اندیشیدن اگر احساس نباشد ما نمیتوانیم کمابیش هیچکاری بکنیم!
«4» را نیز اینجا گفته بودیم: پیشگیری از خستگی
Mehrbodمهاد پایندگی خوشی و درد
دو مهاد پایندگی (اصل دوام) درباره خوشی و درد داریم که در نوشتارهای پسین با آنها زیاد سر و کار خواهیم داشت.
مهاد پایندگی درباره خوشی و درد دو چهره دارد:
در فرایندهای دردناک، بریدن یکباره فرایند بهترین و کمدردترین رویکرد است.در فرایندهای خوشایند، بریدن چندباره فرایند بهترین و خوشیآورترین رویکرد است.
برای نمونه، اگر شما به خوردن شکلات کژخو (معتاد) شده باشید، بهترین رویکرد نه در کاستن و کم کردن گسارش شکلات روزانه که بریدن ناگهانی و یکجای است.
در سوی دیگر، در فرایندهای خوشایند بگوییم یک کتاب خواندن ساده، اگر همه کتاب را یکسره بخوانید خوشی بسیار کمتری خواهد
برد تا زمانیکه هر چند گاه یکبار کتاب را کنار گذاشته و بروید برای خودتان یک چایی آورده و اندکی به کارهای دیگر بپردازید و دوباره به آن برگردید.مغز زمانیکه از فرایند درد میکشد، اگر آنرا کم کم ببُرید درد نیز همانگونه باهستگی کاسته میشود. ولی با گسستن
ناگهانی فرایند شاید در آغاز اندکی درد زیاد باشد، ولی در بازه زمانی بسیار کوتاهی درد به پایینترین تراز خود خواهد رسید.مغز زمانیکه از فرایند خوشی میبرد نیز باهستگی خود را به آن آموخته کرده و از خوشایندی فرایند کم کم کاسته
میشود. با گسستن فرایند، اینبار مغز از نو به آموخته شدن پرداخته و خوشی دوباره به مانند دَم نخست فراوان میشود.
چنانکه آنارشی گفت:
Anarchyنمیشه کلی گفت چون مورد به مورد متفاوت هست...اما اگر قصد فراموشی هست، اولین قدم قطع کامل تمامی کانال های ارتباطیه...بعد هم فکر کردن به اینکه این وابستگی شما ناشی از به هم خوردن بالانس هورمونی در بدن شماست😔 ...
اکنون این چهار تا زمانیکه درباره فراموشی یک چیز ناخوشآیند سخن میگوییم با یکدیگر میتوانند به کار بیایند.
با «1» میدانیم چگونه اندیشیدن با فرایند سُهش (حس کردن) خوشی و درد پیوند تنگانگ دارد.
با «2» میدانیم چگونه با بالا پایین رفتن آستانه خوشی و درد، کژخویی (اعتیاد) یا وابستگی ریخت میگیرد.
با «3» میدانیم که ویر (memory) ردهبندی دارد و میشود چیزها را بهتر یا بدتر به یاد آورده، یا فراموشید.
با «4» میدانیم که چگونه میتوان با بازی کردن با کُنشها، آنها را خوشایندتر یا دردآورتر کرد.
اکنون با دانستن هر کدام از اینها میتوان کارهای گوناگونی انجام داد تا همان hormone imbalance که باز آنارشی بالا گفت برداشته شود
😁
ممنون مهربد
چندین بار متنتو خوندم تا متوجه شم ؛ فقط قبله جواب دادن اینو بگم ؛ اولش یه کمی توضیحاتت برام گنگ و بی ربط بود که بعد متوجه شدم شاید شماره گزاری ها رو اشتباه کرده باشی ؛
Mehrbod«2» نیز چیز پیچیدهای ندارد.
اینجا فک کنم منظورت از دو ، یک باشه ؛ همون " 1. هنایش (تاثیر) درد و خوشی در فرایند ویریدن (به یادسپاری)"
Mehrbodبا «1» میدانیم چگونه با بالا پایین رفتن آستانه خوشی و درد، کژخویی (اعتیاد) یا وابستگی ریخت میگیرد.
اینجا هم فکر کنم منظورت از یک ، دو باشه !
Mehrbodبا «2» میدانیم چگونه اندیشیدن با فرایند سُهش (حس کردن) خوشی و درد پیوند تنگانگ دارد.
اینجا هم فکر کنم منظورت از دو ، یک باشه !
Mehrbodهمانند این رویداد برای آستانه درد نیز به چشم میخورد. کسانی که درد زیادی را در زندگی برتابیدهاند، بنابگفته پوستشان کلفت شده
و از چیزهای کوچک دردشان نمیآید. در برابر آن هم دختری آفتاب مهتاب ندیده و نازنازی را میتوان انگاشت که از درد سوزن جیغش به آسمان میرود.
اگر آستانه درد هم بالا رفته باشد پس از چند روز مثل آستانه خوشی باید به حالت پیشین برگردد ؛ پس اینکه هرکسی در زندگی درد زیادی دیده باشد پوست کلفت شده در این مورد صدق نمیکند
! 😉
Mehrbodچیزی به نام سرخوشی و لذت بیحساب و کتاب (=عشق جاودان) نداریم
چرا عشق جاویدان نداریم ؟
😠
Mehrbodاکنون با دانستن هر کدام از اینها میتوان کارهای گوناگونی انجام داد تا همان hormone imbalance که باز آنارشی بالا گفت برداشته شود
خوب خوب راهکار چیست مهربدجان ؟ مثلن چه کارهایی می توان انجام داد ؟
💐
Aliceدوستان اگه خودتون بخواید کسی رو فراموش کتید چیکار میکنید ؟
من یکبار قصد چنین کاری را داشتم، رفتم به شمال ایران، در جنگل یک ویلایی گرفتم و مجموعهی کامل شرلوک هلمز را خواندم! پانزده روزی طول کشید، بعد از روز دهم کلا درد و خلا و ناراحتی را فراموش کرده بودم. وانگهی هرکس به نوع خودش با این مسائل روبرو میشود. توصیههای دوستان به نظر مفید میآیند.
Ouroborosمن یکبار قصد چنین کاری را داشتم، رفتم به شمال ایران، در جنگل یک ویلایی گرفتم و مجموعهی کامل شرلوک هلمز را خواندم! پانزده روزی طول کشید، بعد از روز دهم کلا درد و خلا و ناراحتی را فراموش کرده بودم. وانگهی هرکس به نوع خودش با این مسائل روبرو میشود. توصیههای دوستان به نظر مفید میآیند.
امیر جان خوب شد تو غاری چیزی نرفتی چون احتمال وحی زیاد بود اونجوری😬!!
Ouroborosمن یکبار قصد چنین کاری را داشتم، رفتم به شمال ایران، در جنگل یک ویلایی گرفتم و مجموعهی کامل شرلوک هلمز را خواندم! پانزده روزی طول کشید، بعد از روز دهم کلا درد و خلا و ناراحتی را فراموش کرده بودم.
اینم پیشنهاد خوبیه !
ولی من شبا از جنگل شمال می ترسم 😒 وانگهی تنهایی نمی توان ؛
Ouroborosوانگهی هرکس به نوع خودش با این مسائل روبرو میشود. توصیههای دوستان به نظر مفید میآیند.
آره همه دستشون درد نکنه ؛ خیلی مفید بوده ؛
💐
Anarchyامیر جان خوب شد تو غاری چیزی نرفتی چون احتمال وحی زیاد بود اونجوری!!
😆 😆
حقیقتا ذهن مهربد زیادی سازمان یافته هست😬 و نمیدونم فقط آگاهانه مثلا با موضوع فراموشی برخورد میکنه یا همین هایی که گفت رو میتونه به صورت ناخودآگاه هم به کار بگیره؟ ولی به نظرم فقط اطلاع از همین ساز و کارهای مغزی و ذهنی میتونه به ما کمک کنه که بفهمیم نیازی به عامل بیرونی به طور خاص نیست برای تغییر حالت...همه این احساس های ما به اعتبار توان تحلیل مغز ما هستن، پس غلبه به اونها کار چندان دشواری هم نیست.
Anarchyامیر جان خوب شد تو غاری چیزی نرفتی چون احتمال وحی زیاد بود اونجوری!!
شایدم فرشته وحی نازل شده که میگه کلن درد و خلا و ناراحتی رو به کلی فراموش کرده 😬
Aliceفکر نمی کنم برای من زیاد کارآمد باشه آقا امیر !
دوستان اگه خودتون بخواید کسی رو فراموش کتید چیکار میکنید ؟
خود من تجربه این داستان رو دارم
که حتی با اهنگ گریه کنم
راستشو بخوای 1 سال سوختم و درگیر بودم
حرف 2 سال پیشه
توی یک برهه زمانی هر کاری هم بکنی نمیتونی فراموشش کنی
حقیقتا تجربه من میگه گذر زمان و اتفاقات جدید و تجربه های جدید برات کمرنکش میکنی
شاید هم یک سال یا دوسال دیگه به حال و روز الانت خندیدی و به خودت فحش دادی که چرا این کارا رو میکردی
چون خود من اینطوری شدم الان
البته طرف من به من بدی کرد
طرف تو رو نمیدونم
Ouroborosمن یکبار قصد چنین کاری را داشتم، رفتم به شمال ایران، در جنگل یک ویلایی گرفتم و مجموعهی کامل شرلوک هلمز را خواندم! پانزده روزی طول کشید، بعد از روز دهم کلا درد و خلا و ناراحتی را فراموش کرده بودم. وانگهی هرکس به نوع خودش با این مسائل روبرو میشود. توصیههای دوستان به نظر مفید میآیند.
Aliceاینم پیشنهاد خوبیه !
ولی من شبا از جنگل شمال می ترسم وانگهی تنهایی نمی توان ؛
خوبه والا این کلید ویلاهاتونو بدید ما هم یه سر بریم یه چرخی تو جنگل بزنیم😄
بازیهای کامپیوتری هم می توانند به طور موقت مفید باشند. من چند بار این را آزمایش کرده ام: تا میخواهم وارد مود ناخوشایندی شوم، خودم را به یک بازی کامپیوتری سنگین (که ذهن را کاملا درگیر کند) مشغول می کنم. در حین بازی تقریبا نمی توانم به چیز دیگری فکر کنم. پس از آن هم دیگر در آن مود نیستم.
Aliceاگر آستانه درد هم بالا رفته باشد پس از چند روز مثل آستانه خوشی باید به حالت پیشین برگردد ؛ پس اینکه هرکسی در زندگی درد زیادی دیده باشد پوست کلفت شده در این مورد صدق نمیکند ! 😉
آستانه درد در برابر خوشی گویا زمان بسیار بیشتری میبرد تا پایین بیاید.
Aliceچرا عشق جاویدان نداریم ؟ 😠
چون برای اینکه ما پیوسته عاشق باشیم، باید هر روز خوشی بیشتری از دیروز بگیریم که شدنی نیست.
Aliceخوب خوب راهکار چیست مهربدجان ؟ مثلن چه کارهایی می توان انجام داد ؟
💐
بهترین راهکار اینه که خودتان با نگرش به مهادهای آورده شده (فراموشیـــ...) راه برای خودتان پیدا کنید.
چیزهایی که من بگویم با گِرایند (احتمال) بالایی ببهترین ریخت برای من کار خواهند کرد.
گفتن تنها هم خود مایه فراموشیست، بهترین کار آزمودن و آروینیدن هر کس برای خود است تا اندیشه نهادینه شود.
هر آینه، من چندتا راهکار از روی اینها برای نشان دادن چگونکی کار در میاورم؛ آماج که همان «فراموشیدن درد وابستگی» باشد:
با «2» میدانیم چگونه با بالا پایین رفتن آستانه خوشی و درد، کژخویی (اعتیاد) یا وابستگی ریخت میگیرد.
گفتیم زمانیکه به یک چیز (ماده مخدر، کس، ...) کژخو شدهایم به این چم است که آن چیز آستانه خوشی ما را بسیار بالا برده و از
همینرو کارهای روزانه بمانند گذشته به ما خوشی (لذت) نخواهند داد: با خوشنود نشدن آستانه خوشی (نرسیدن به آن) افسردگی رخ خواهد داد.
اکنون اگر آستانه بالا رفته باشد (بگوییم 200) و کارهای روزانه ما آستانه پیشینمان (100) را خوشنود میکردند، میبینیم که برای برداشتن
احساس افسردگی و درد باید به آستانه 200 هر چه بیشتر نزدیک شد و همچنین نباید از آن بالاتر نیز رفت و گذاشت تا آستانه کم کم بجای پیشین خود برگردد.
در این ریخت ما نیاز به رفتارها و کنشهایی داریم که خوشی تند و رایگان به ما بدهند، بی اینکه نیاز به سرمایهگذاری آغازین بالایی داشته باشند.
سرمایهگذاری آغازین برای نمونه در فیلم دیدن میشود دیدن 20 دقیقه آغازین فیلم تا کم کم با شخصیتها و
درونمایهی فیلم آشنا شده و کم کم در دنباله فرایند دیدن خوشیآور میشود. در کتاب خواندن میتواند 30 دقیقه آغازین باشد تا
باز کم کم به شیوه نگارش و شخصیتها و داستان آشنا شویم و تنها پس از آن است که فرایند خوشیآور میشود.
پس خواندن یک کتاب از آغاز خوشیآور نیست (نیاز به سرمایهگذاری آغازین بالایی دارد)، پس در اینجا این دسته از کنشها را میتوانیم کنار بگذاریم.
کنشهایی که ولی خوشی رایگان و بی سرمایهگذاری آغازین چندان دارند:
خوراک و نوشاب
نوشابههای انرژیزا: کافئین + نیکوتین + ...
سیگار
الکل
ورزش - Runner's high
سازیدن (ساز زدن)
آهنگ گوش کردن: کلاسیک نیاز به سرمایهگذاری دارد، ولی pop ندارد.
...
این دسته از کنشها را باید آموده (ترکیب شده) و تا جای شدنی با یکدیگر و به شمار بسیار در درازای روز انجامید.
از کنشهایی که نیاز به سرمایهگذاری آغازین دارند نیز باید چشمپوشی کرد.
با «4» میدانیم که چگونه میتوان با بازی کردن با کُنشها، آنها را خوشایندتر یا دردآورتر کرد.
همراه با کنشهای بالا، میتوانیم با سود بردن از این ترفند گذروار از هر کنش خوشی بیشتری بیرون بکشیم.
گفتیم که با بُریدن چندباره یک کار خوشایند به خوشی آن افزوده و با بریدن یکباره فرایند دردناک از دردناکی آن کاسته میشود.
آمودن با کنشهای بالا:
خوراک -> بجای 3 وعده، 6 یا 7 وعده کوچک کنیم.
ورزش -> هنگام دویدن برای نمونه، هر 10 دقیقه یکبار ایستاده و لختی درنگیده، سپس دوباره کنش را از پی گیریم.
..
روی هم رفته سود بردن از یک "مهاد" مانند 4 مهاد برشمرده و یافتن کنشهایی که روی آنها کار کنند
نیاز به کمی اندیشیدن آهنجیدانه (thinking abstractly) دارد، ولی چندبار که بکنید مانند هر کار دیگر آسان میشود.
بهترین رویکرد برای یافتن چیزهای دیگر نیز همانجور که بالا گفتیم، این است که کَس خود با آزمودن و اندیشیدن به اینکه چه کارهایی انجام دهد برسد.
Anarchyحقیقتا ذهن مهربد زیادی سازمان یافته هست😬 و نمیدونم فقط آگاهانه مثلا با موضوع فراموشی برخورد میکنه یا همین هایی که گفت رو میتونه به صورت ناخودآگاه هم به کار بگیره؟ ولی به نظرم فقط اطلاع از همین ساز و کارهای مغزی و ذهنی میتونه به ما کمک کنه که بفهمیم نیازی به عامل بیرونی به طور خاص نیست برای تغییر حالت...همه این احساس های ما به اعتبار توان تحلیل مغز ما هستن، پس غلبه به اونها کار چندان دشواری هم نیست.
نمونهاش میشود همینی که بالا گفتیم آنارشی جان،
روی هم رفته چیز آهنجیده بدرد آدم نمیخورد، ولی از فرایافتهای آهنجیده میشود راهکارهای
پیشبُردین (pragmatic) بیرون کشید و همینها هستند که بیشترین یا تنها هنود (اثر) در دگرش رفتارمان را دارند.
نیاز به عامل بیرونی هم بیشتر زمانها بدید من هست، مگر آنکه خودآگاهی کس بسیار بر
رفتارهایش چیره باشد که در آن ریخت، دور از باور است که از آغاز نیاز به این جُستار داشته باشد!
خوشبختانه ولی ما میتوانیم بسیاری از این کُنشگرهای بیرونی را بدگرانیم: خوراک، جاهایی که میرویم، سرگرمیهایمان، کُنشهایمان، آدمهایی که همسخن میشویم و ...
ناگزیر نیازی به دگراندن گیتی برای اینکه احساس بهتری بیابیم نیست 😏
Mehrbodچون برای اینکه ما پیوسته عاشق باشیم، باید هر روز خوشی بیشتری از دیروز بگیریم که شدنی نیست.
مهربدجان این قسمتو بیشتر توضیح میدی ؟
میخوام بدونم چرا عشق جاوید نداریمـــ... ؛
Aliceمهربدجان این قسمتو بیشتر توضیح میدی ؟
میخوام بدونم چرا عشق جاوید نداریمـــ... ؛
ببینید، عشق یا دوست داشتن در ترازهای پایین چیزی بیشتر از «خوشی» یا پاداش درونی نیست، کارکرد فرگشتیک آن هم که روشنه.
از سوی دیگر ولی فیزیولوژی آدمی به هر چیزی خودش را سازواری (adaptability) میدهد. اگر شما یکماه یکبار بروید ماساژ بگیرید، به شما خوشی
بیشتری میدهد تا اینکه هر روز بروید. اگر هر روز سه بار ولی وادار به انجام ماساژ شوید - بگوییم از روی آوندهای اُرتوپدی - دیگر نه تنها خوشیآور نیست که دردناک هم میشود!
عشق هم مانند یک داروی خوشیآور (euphoric) کار میکند، در آغاز بسیار خوشیآور است، ولی با گذر زمان نیاز به دوز بیشتر و بیشتر شده و از خوشی کاسته میشود
و سرانجام، «آستانه خوشی» آن اندازه بالا میرود که دیگر عشق خوشایند نیست.
روی هم رفته "عشق" یکی از خوشیآورترین کنشهایی است که در جهان داریم، چراکه کارکرد فرگشتیک بنیادینی داشته که همان دلبستگی پدر و مادر به هم و بزرگ کردن بچهها بوده است.
درازایی که کالبد به خوشیآوری عشق خو میگیرد - که انگار با ترفندهای فیزیولوژیکی استثاء بسیار دراز است - نیز دستبالا 4 تا 5 سال است، که گویا زمان بسنده برای عاشق شدن، بچهدار شدن و جدا شدن میدهد؛ پس از 5 سال پرشورترین عشقها 😍 هم ولی از میان میروند.
Mehrbodروی هم رفته "عشق" یکی از خوشیآورترین کنشهایی است که در جهان داریم، چراکه کارکرد فرگشتیک بنیادینی داشته که همان دلبستگی پدر و مادر به هم و بزرگ کردن بچهها بوده است.
البته تا وقت به پایان رسیدن جشن هورمنها در بدن، دو طرف از طریق راههای دیگر به یکدیگر علاقمند میشوند. مثلا بدلیل هزینهی گزافی که بابت آن رابطه پرداختهاند(وقت، انرژی، پول، عاطفه ...)، یکی از مکانیزمهای ذهنی انسان چنان است که حاضر به رها کردن آنچه برای آن تلاش زیادی کرده نیست، حتی اگر جواب ندهد و یا نادرست باشد...
یا با سپری کردن زمان زیادی در کنار طرف مقابل و عادت کردن به او چنانکه تصور زندگی بدون آنها برایمان ممکن نیست، دست به رفتارهایی میزنیم که حتی از شخص تحت تاثیر هورمنها هم بعید بوده.
یا اینکه شانستان زده و مغز فرگشتی، دست به دست مغز فرهنگی داده و کسی را از طریق هورمنها به شما قالب کرده که با ایدهآلهای ذهنیتان نیز هماهنگ بوده، و عملا هیچگاه این فروکش هورمنها را درک نمیکنید. فقط نوعی دوست داشتن جایگزین نوع دیگری میشود..
مهربد عزیز پس زن و شوهرهایی که بعد از ده یا بیست سال زندگی بازم عاشق همدیگه هستن چیــــ... ؟
آلیس عزیز گاهی هیچ راهی برای فرار از احساسات درونی نیست و تنها شاید یک چیز می تواند مرهم باشد و اون هم گذر زمان است ... البته این غلبه بر احساسات کاملا بستگی بر تونایی های افراد نیز دارد .
Aliceمهربد عزیز پس زن و شوهرهایی که بعد از ده یا بیست سال زندگی بازم عاشق همدیگه هستن چیــــ... ؟
اون دیگه عشق نیست...مسائل دیگه هست که کنار هم میمونن!! بیشتر عادت...اون کشش عاشقانه دیگه وجود نداره.
Aliceمهربد عزیز پس زن و شوهرهایی که بعد از ده یا بیست سال زندگی بازم عاشق همدیگه هستن چیــــ... ؟
Anarchyاون دیگه عشق نیست...مسائل دیگه هست که کنار هم میمونن!! بیشتر عادت...اون کشش عاشقانه دیگه وجود نداره.
Their love is looooooong gone 😉
Anarchyاین وابستگی شما ناشی از به هم خوردن بالانس هورمونی در بدن شماست
برای این مشکل چه راهکار عملی می شناسید؟ آیا داروی خاصی را درنگر دارید که با آن بتوان وابستگی عاطفی و جنسی را از میان برد؟
تاکنون بررسی های من از تاثیر هورمون های مهندی همچون تستوسترون،دوپامین و سروتونین؛ نشان از پیچیدگی و گستردگی تاثیر آنها در روان آدمی و خصوصا جستار مورد نگر دارند.
Anarchyو اینکه شما آگاهانه و با قدرت ذهنی خودتون میتونید این بالانس رو دوباره برقرار کنید.....شاید اولش احساس تنهایی زیادی بکنید و باید این رو به هر شکلی پر کنید، تجزیه و تحلیل منطقی داستان بعد از عبور از شرایط بحرانی هم که فراموش نشه....
به یاد دارم که مدت ها پیش، زمانیکه یکی از دوستانم با این رنج دست به گریبان بود؛ من نیز چنین راهکارهایی را برای او پیشنهاد می دادم و خود را نسبت به او فردی منطقی و عاقل می دانستم!
ولی زمانی که به طور حیرت آوری خودم هم این رنج را تجربه نمودم...
راحت بگویم؛ هیچ گاه تا آن هنگام احساس ضعف و درماندگی منطق و خردم را در برابر آن احساساتِ شدیدِ وابستگی ندیده بودم.
Mehrbodویر (memory) آدم هم ردهبندی شده است، یا همه یا هیچ نیست. برای همین به یاد آوردن هم رده دارد و میتوان یک چیزی را تا جایی که گویا رخ نداده فراموشید.
براستی که اگر می خواستم کدهای یک برنامه پیچیده شی گرایی را بررسی کنم؛ همچون مطالعه این پست چنین سردرگم نمی شدم!
ساختار حافظه آدمی چنین است که نمی توان به معنای واقعی و کامل کلمه، چیزی را "فراموشید". حتی نظریه هایی هم در برخی آروین های مربوط به LSD وجود دارند که حتی ابتدایی ترین خاطرات مربوط به دوران جنینی هم ممکن است قابل یاد آوری باشند!
آنچه پیرامون " آستانه خوشی/ درد " بیان نمودید را چگونه در برابر وابستگی شدید عاطفی/جنسی کارآمد می دانید؟ مقصودم این است که چه چیزی را در آستانه خوشی به جز برخی مخدرها، جایگزین
مناسب و همترازی می دانید؟
Mehrbod» نیز چیز پیچیدهای ندارد. احساس در فرایند ویرش (memorization) کارکرد بسیار سودمندی داشته و...
این هم یکی از ویژگی های مهادین حافظه است و چه پیوندی با جستار دارد؟!
Mehrbodمهاد پایندگی خوشی و درد
این راهکار هم در اینجا چندان جوابگو نخواهد بود؛ به طوری که خود من هم نتوانستم در این باره از چنین راهکاری به نتیجه برسم و حتی رنج فراوانی که به یکباره در این روش ادراک می شود؛
ممکن است عواقب خطرناکی را هم با خود به همراه داشته باشد.
Mehrbodروی هم رفته چیز آهنجیده بدرد آدم نمیخورد، ولی از فرایافتهای آهنجیده میشود راهکارهای
پیشبُردین (pragmatic) بیرون کشید و همینها هستند که بیشترین یا تنها هنود (اثر) در دگرش رفتارمان را دارند.
من نتوانستم این بخش را بفهمم! لطفا کمی بیشتر و به زبانی ساده تر توضیح دهید.
به هر روی این دردهای جانشکاف در زندگی همه ما بوده و هست و خواهد بود !
دنبالش هم نرویم دنبالمان می آید ؛
باید عمیق تر به این جُستار پرداخت ؛
Mehrbodببینید، عشق یا دوست داشتن در ترازهای پایین چیزی بیشتر از «خوشی» یا پاداش درونی نیست، کارکرد فرگشتیک آن هم که روشنه.
از سوی دیگر ولی فیزیولوژی آدمی به هر چیزی خودش را سازواری (adaptability) میدهد. اگر شما یکماه یکبار بروید ماساژ بگیرید، به شما خوشی
بیشتری میدهد تا اینکه هر روز بروید. اگر هر روز سه بار ولی وادار به انجام ماساژ شوید - بگوییم از روی آوندهای اُرتوپدی - دیگر نه تنها خوشیآور نیست که دردناک هم میشود!عشق هم مانند یک داروی خوشیآور (euphoric) کار میکند، در آغاز بسیار خوشیآور است، ولی با گذر زمان نیاز به دوز بیشتر و بیشتر شده و از خوشی کاسته میشود
و سرانجام، «آستانه خوشی» آن اندازه بالا میرود که دیگر عشق خوشایند نیست.روی هم رفته "عشق" یکی از خوشیآورترین کنشهایی است که در جهان داریم، چراکه کارکرد فرگشتیک بنیادینی داشته که همان دلبستگی پدر و مادر به هم و بزرگ کردن بچهها بوده است.
من حاضر نیستم آنچه آدمیان از نتیجه فرگشت کورکورانه تاکنون برایشان حاصل شده و تنها به جبر این غرایز پرقدرت زندگانی نموده اند و سپس در همان جبر از میان رفته اند را؛ به گونه ای که
تا کنون تنها نمونه ای کوچک از آن در این جستار بررسی شد را؛ "عشق " بنامم. نیاز عاطفی/جنسی را می توان تنها در همان غرایز فرگشتیک تبیین نمود. ولی آیا به راستی نمی توان هم راستای خرد و منطق به "دوست داشت" و "اعتمادی" مطلق و همیشگی رسید؟
دقت داشته باشید که من به شکلی فلسفی و بسیار بنیادین این پرسش را مطرح نمودم و انتظار دارم مخاطبم درک کافی داشته باشد که آنچه می خواهم معنا و تعریف "عشق " بخوانم؛ فراتر از
فرگشت و غریزه جنسی می باشد!
اگر از سوی هر کاربری، پاسخی درخور برای این پرسش بیابم؛ شاید چنین انگیزه ای در من ایجاد شود که نظریه خود را پیرامون آنچه "عشق " می خوانم و بدان باورمند هستم، در این
انجمن بیان نمایم.
Rationalism Ideologyبراستی که اگر می خواستم کدهای یک برنامه پیچیده شی گرایی را بررسی کنم؛ همچون مطالعه این پست چنین سردرگم نمی شدم!
ساختار حافظه آدمی چنین است که نمی توان به معنای واقعی و کامل کلمه، چیزی را "فراموشید". حتی نظریه هایی هم در برخی آروین های مربوط به LSD وجود دارند که حتی ابتدایی ترین خاطرات مربوط به دوران جنینی هم ممکن است قابل یاد آوری باشند!
یادآوردنی بودن به چم به یادسپاری همیشگی نیست! ویر یا همان حافظه آدم زینهایک است (زینه = درجه)
یک چیز را میتوان بروشنی به یاد آورد، میتوان بکدری به یاد آورد و میتوان به یاد هم نیاورد!
بیشمار نمونه داریم که یک چیزی که کسی باید به یاد بیاورد را به یاد نمیاورد. از سوی دیگر، ما میدانیم که مغز آدمی اگرچه بسیار بزرگ است، ولی
بیمرز نیست و سرانجام یک اندازهای داده را بیشتر نمیتواند نگه دارد، تازه آنهایی که نگه میدارد هم خود به دو بخش ویر کنشگر و ویر ناکنشگر (active/memory) بخش میشوند.
Rationalism Ideologyآنچه پیرامون " آستانه خوشی/ درد " بیان نمودید را چگونه در برابر وابستگی شدید عاطفی/جنسی کارآمد می دانید؟ مقصودم این است که چه چیزی را در آستانه خوشی به جز برخی مخدرها، جایگزین
مناسب و همترازی می دانید؟
آستانه خوشی و درد روشن میکند که چگونه وابستگی سخت روی میگیرد.
ما چیزی به نام خوگیری داریم (عادت) و چیزی به نام کژخویی داریم (اعتیاد). تنها دگرسانی میان این دو در اندازهای
است که آستانه خوشی را بالا میبرند. یک چیزی که آستانه خوشی را اندکی بالا میبرد، میشود خوگیری. کسی که
هر روز یک ساعت پیادهروی میرود، به پیادهروی خوی میگیرد و اگر یک روز نرود درد اندکی در ماهیچهها و افسردگی کوچکی
میتواند داشته باشد که برآیند برهم خوردن خوی است.
از سوی دیگر، رفتار یا کنشی که این آستانه را بسیار بالا ببرد به وابستگی و کژخویی میانجامد. اگر کسی در یک ماه
پنج بار ecstasy بگُسارد، پس از ماه یکم آن اندازه آستانه خوشی وی بالا رفته که در نبود برانگیزنده ecstasy دچار افسردگی
ژرفی خواهد شد و از هیچ چیز دیگری نیز "خوشی نخواهد برد"، چرا که آستانه وی بسیار بالا رفته و کارهای روزانه به او
دیگر آن اندازه خوشیبخش نیستند که جایگزین ecstasy شوند.
Rationalism Ideologyاین هم یکی از ویژگی های مهادین حافظه است و چه پیوندی با جستار دارد؟!
1. کارکرد احساس را روشن میکند: دانستن اینکه احساس چه کارکردی دارد میتواند مایهی پذیرش آن نه در جایگاه یک دشمن، که یک نِشال (signal) یا راهنمای سودمند دید.
2. درباره همبستگی ویر (associative memory) روشنسازی میکند.
Rationalism Ideologyاین راهکار هم در اینجا چندان جوابگو نخواهد بود؛ به طوری که خود من هم نتوانستم در این باره از چنین راهکاری به نتیجه برسم و حتی رنج فراوانی که به یکباره در این روش ادراک می شود؛
ممکن است عواقب خطرناکی را هم با خود به همراه داشته باشد.
اینها چنانکه میگویند، راهکار برای بهرهبَری یا exploit کردن هستند.
اگر گفتمان خوگیری در برابر کژخویی را دریافته باشید، گفتیم که اگر کس به یک چیز کژخو شده باشد، از انجام کارهای روزانه پیشین خود احساس
خوشی نخواهد گرفت، چرا که این کارها بمانند پیش به آستانه خوشی وی نزدیک نبوده و نمیتوانند جایگزین کنش کژخوکننده باشند.
در اینجا ما میتوانیم از دو مهاد نامبرده بمانند یک فُزونساز (amplifier) سود برده و ساختگیوار به خوشی کنشهای روزانه پیشین بیافزاییم.
Rationalism Ideologyمن نتوانستم این بخش را بفهمم! لطفا کمی بیشتر و به زبانی ساده تر توضیح دهید.
نخست واکرد چم واژگان:
فرایافت / پنداره = مفهوم، concept
آهنجیده = انتزاعی، abstracted
پیشبُردین = عملی، pragmatic
هنودن = اثر گذاشتن، to effect؛ هنود = اثر
دِگَریستن -> دِگَرش = تغییر دادن، to change
اکنون اینگونه بنگرید که ما در جهانی بس پیچیده و سختدریافتنی زندگی میکنیم و مغز ما برای رویارویی با این تراز پیچیدگی نیاز به سادهسازی و فشردهسازی دادههای برگرفته از پیرامون و ساخت تَرزالهای مانهایک (مدلهای ذهنی) از آن دارد.
کارکرد فرنود (منطق) نیز در اینجا آساندن و همچنین شتاباندن به فرایند شناخت و دریافت پیرامون زیستی ما است.
پس ما با آروین و نگرش به پیرامونمان میتوانیم پندارهها را یکبار یافته و دیگر هر بار نیاز به بازپردازش آنها نداشته باشیم. برای نمونه با نگرش و یافتن وابستگی میان چیزها میتوان
یک پنداره به نام رنگ آبی بیرون کشیده و گفت که آسمان و آب و شلوار جین و ... همگی آبی هستند.
اکنون پندارهایی که کارکردی داتهایک (قانون) دارند میشوند مَهاد. این دسته از پندارهها آنهایی هستند که یک فرآیند را روشن ساخته و درباره شوندهای زیرین آن (underlying causes) گفتگو میکنند.
پس اگر ما با آروین و آزمایش آمدیم و دیدم که اگر فرایندهای درناک را یکباره ببُریم روی هم رفته درد کمتری خواهد داشت تا زمانیکه آنها را چندباره ببریم، در اینجا ما با بررسی سیستم یک مهاد آهنجیدهایم که در فرایندهای اندیشیک پسین به کار خواهد آمد.
آهنجیدن، to abstract = بدر آوردن، [بیرون] کشیدن:
آهنجیدن . [ هََ دَ ] (مص )بیرون کردن . بدر آوردن . کشیدن . لنجیدن
اکنون که ما این مهاد آهنج را در دست داریم، میتوانیم با میانبر زدن در فرایند پردازش (شناخت و دریافت پیرامون)
به دریافت باز بالاتر و همچنان درستی برسیم، بی اینکه نیاز به بازواکاوی و بازبررسی از نزدیک سیستم نامبرده باشد.
پس کوتاه، به مهادهای آهنج میتوان بمانند یک زایاد (generator) نگریست که با کاربرد آنها، میتوان باز به مهادها و رویکردهای کاربردی دیگر دست یافت.
Rationalism Ideologyمن حاضر نیستم آنچه آدمیان از نتیجه فرگشت کورکورانه تاکنون برایشان حاصل شده و تنها به جبر این غرایز پرقدرت زندگانی نموده اند و سپس در همان جبر از میان رفته اند را؛ به گونه ای که
تا کنون تنها نمونه ای کوچک از آن در این جستار بررسی شد را؛ "عشق " بنامم. نیاز عاطفی/جنسی را می توان تنها در همان غرایز فرگشتیک تبیین نمود. ولی آیا به راستی نمی توان هم راستای خرد و منطق به "دوست داشت" و "اعتمادی" مطلق و همیشگی رسید؟
دقت داشته باشید که من به شکلی فلسفی و بسیار بنیادین این پرسش را مطرح نمودم و انتظار دارم مخاطبم درک کافی داشته باشد که آنچه می خواهم معنا و تعریف "عشق " بخوانم؛ فراتر از
فرگشت و غریزه جنسی می باشد!
اگر از سوی هر کاربری، پاسخی درخور برای این پرسش بیابم؛ شاید چنین انگیزه ای در من ایجاد شود که نظریه خود را پیرامون آنچه "عشق " می خوانم و بدان باورمند هستم، در این
انجمن بیان نمایم.
راستش من هم نگر شما را نگرفتم اینجا، شما نمیخواهید چه را به جای چه نگیرید؟
از دیدگاه کاربردگراییک (utilitarianistic) همه کنشها ما در راستای سودآوری یا پیشگیری از زیان هستند.
پس با خرد کامگار(=absloute) میتوان به اعتماد دوسویه کامگار نیز رسید، ولی همچنان نمیتوان به کنشی رسید که هیچ کاربردی نداشته باشد.
عشق نیز بر پایهی همین شناسه میشود وابستگیای که در راستای برآوردن نیاز جنسی که خود در راستای فرازیست ژن باشد.
فرازیست ژن -> غریزه جنسی -> وابستگی احساسی = عشق
[info]نوشتههای کناری به جستار خودآگاهی و کنترل آن جابهجا شد.[/info]
Mehrbodیادآوردنی بودن به چم به یادسپاری همیشگی نیست! ویر یا همان حافظه آدم زینهایک است (زینه = درجه)
یک چیز را میتوان بروشنی به یاد آورد، میتوان بکدری به یاد آورد و میتوان به یاد هم نیاورد!بیشمار نمونه داریم که یک چیزی که کسی باید به یاد بیاورد را به یاد نمیاورد. از سوی دیگر، ما میدانیم که مغز آدمی اگرچه بسیار بزرگ است، ولی
بیمرز نیست و سرانجام یک اندازهای داده را بیشتر نمیتواند نگه دارد، تازه آنهایی که نگه میدارد هم خود به دو بخش ویر کنشگر و ویر ناکنشگر (active/memory) بخش میشوند.
اینکه آیا تمام خاطرات قابل یادآوری هستند یا نه، جستاری مفصل می طلبد و خارج از هدف این جستار است.
در اینجا آنچه مهند است، فراموشی خاطراتی است که بنیان در رابطه ای عاطفی/جنسی دارند و به سادگی قابل فراموشی نیستند.
Mehrbodآستانه خوشی و درد روشن میکند که چگونه وابستگی سخت روی میگیرد.
ما چیزی به نام خوگیری داریم (عادت) و چیزی به نام کژخویی داریم (اعتیاد). تنها دگرسانی میان این دو در اندازهای
است که آستانه خوشی را بالا میبرند. یک چیزی که آستانه خوشی را اندکی بالا میبرد، میشود خوگیری. کسی که
هر روز یک ساعت پیادهروی میرود، به پیادهروی خوی میگیرد و اگر یک روز نرود درد اندکی در ماهیچهها و افسردگی کوچکی
میتواند داشته باشد که برآیند برهم خوردن خوی است.
از سوی دیگر، رفتار یا کنشی که این آستانه را بسیار بالا ببرد به وابستگی و کژخویی میانجامد. اگر کسی در یک ماه
پنج بار ecstasy بگُسارد، پس از ماه یکم آن اندازه آستانه خوشی وی بالا رفته که در نبود برانگیزنده ecstasy دچار افسردگی
ژرفی خواهد شد و از هیچ چیز دیگری نیز "خوشی نخواهد برد"، چرا که آستانه وی بسیار بالا رفته و کارهای روزانه به او
دیگر آن اندازه خوشیبخش نیستند که جایگزین ecstasy شوند.
نیازی به توضیحات دوباره نبود! من با این تحلیل شما مشکلی ندارم؛ ولی پرسشی مطرح نمودم که چطور می توان آستانه خوشی را که پشتوانه آن غریزه پرقدرت جنسی می باشد را کاهش داد و یا چیزی همتراز با آن را جایگزین نمود؟!
Mehrbod1. کارکرد احساس را روشن میکند: دانستن اینکه احساس چه کارکردی دارد میتواند مایهی پذیرش آن نه در جایگاه یک دشمن، که یک نِشال (signal) یا راهنمای سودمند دید.
2. درباره همبستگی ویر (associative memory) روشنسازی میکند.
خوب؟! در این جستار کجا به کار می آیند؟
لطفا با نمونه دقیق و کاربستی نشان دهید که از این بابت چگونه می توان سود برد؟!
Mehrbodاینها چنانکه میگویند، راهکار برای بهرهبَری یا exploit کردن هستند.
اگر گفتمان خوگیری در برابر کژخویی را دریافته باشید، گفتیم که اگر کس به یک چیز کژخو شده باشد، از انجام کارهای روزانه پیشین خود احساس
خوشی نخواهد گرفت، چرا که این کارها بمانند پیش به آستانه خوشی وی نزدیک نبوده و نمیتوانند جایگزین کنش کژخوکننده باشند.
در اینجا ما میتوانیم از دو مهاد نامبرده بمانند یک فُزونساز (amplifier) سود برده و ساختگیوار به خوشی کنشهای روزانه پیشین بیافزاییم.
چرا همچون آخوندهای حوزه جهلیه قم، با واژگان مانور می دهید و توضیحاتی تکراری را می نگارید؟!!!
بیان داشتم که این راهکار در برابر وابستگی شدید جنسی/عاطفی کار آمد نخواهد بود و من به شخصه آن را تجربه نموده ام؛ به گمانم هر کسی هم چنین تجربه ای را داشته باشد؛
پی به سخن من برده است.
Rationalism Ideologyاینکه آیا تمام خاطرات قابل یادآوری هستند یا نه، جستاری مفصل می طلبد و خارج از هدف این جستار است.
در اینجا آنچه مهند است، فراموشی خاطراتی است که بنیان در رابطه ای عاطفی/جنسی دارند و به سادگی قابل فراموشی نیستند.
شما از کجا میدانید بسادگی فراموشیدنی نیستند؟
درباره یادآوردنی بودن همه خاطرهها هم میتوانید جستار دیگری را بیاغازید، ولی من همینجا میدانم که چنین چیزی نیست، چرا که:
1. گُنجایش ویرمانند هر سیستم دیگری مرزمند است.
2. مغز از رویدادهای پیرامون تنها بخش بسیار بسیار ناچیزی را میویراند، آنهم نه بر پایه سُهش سرراست (direct sensation)، مانند زمانیکه ما با دوربین
فیلمبرداری میکنیم، بساکه بر پایه دادههای بازسازی شده و بیاندازه سوگیرانه.
به سخن دیگر، مغز نمیتواند هتا یک دَم (ثانیه) از همه دادههای پیرامون خود را هم بی هنجارش (normalization) و فشردهسازی (compression) و سوگیری (bias) و کاهش و چندین و چند کار گسترده دیگر بویرد.
Rationalism Ideologyنیازی به توضیحات دوباره نبود! من با این تحلیل شما مشکلی ندارم؛ ولی پرسشی مطرح نمودم که چطور می توان آستانه خوشی را که پشتوانه آن غریزه پرقدرت جنسی می باشد را کاهش داد و یا چیزی همتراز با آن را جایگزین نمود؟!
ما که نخواستیم آستانه را پایین بیاوریم، گفتیم آستانه چگونه کار میکند و چگونه باید کنشهای خود را بگونهای ساماند که به آستانه نزدیک شوند.
Rationalism Ideologyخوب؟! در این جستار کجا به کار می آیند؟
لطفا با نمونه دقیق و کاربستی نشان دهید که از این بابت چگونه می توان سود برد؟!
یکبار دیگر، مگر هر چیزی که آوردیم در جایگاه راهکار، آنهم از گونه کاربستی آن بود!؟
Mehrbodهر آینه بهترین راهکارهای دم دست را خودت و امیر گرامی دادید. من هم یک واکاوی ریشهایتر میکنم اینجا روی هم رفته جستار گیرایی است.
نخست چند چیز را باید دانست: ..
نخست میواکاویم، سپس به راهکار میرسیم، چنانکه کردیم.
Rationalism Ideologyچرا همچون آخوندهای حوزه جهلیه قم، با واژگان مانور می دهید و توضیحاتی تکراری را می نگارید؟!!!
بر این امید که با بازگویی و بازخوانی دریافت شود، که نشد.
Rationalism Ideologyبیان داشتم که این راهکار در برابر وابستگی شدید جنسی/عاطفی کار آمد نخواهد بود و من به شخصه آن را تجربه نموده ام؛ به گمانم هر کسی هم چنین تجربه ای را داشته باشد؛
پی به سخن من برده است.
اینجا که مهرهاندازی نیست یکی بگوید کردم نشد، یکی بگوید چایی با روغن زیتون! بخور خوب میشود!
اینها راهکار برگرفته از منطق هستند و روی آروین من و دیگران هم کار میکنند.
دو مهاد پایندگی خوشی/درد را هم هر کس با یک آزمایش ساده میتواند درستیاش را در بیاورد:
1- کار خوشیآوری که میانجامید را اینبار میانش بُریده و پس از بگوییم نیم ساعت دوباره از سر بگیرید، ببینید روی هم رفته خوشیآورتر است یا نه.
2- کار دردناکی که پیشتر چندباره میبُریدید - بگوییم نگاشتن یک نوشتار- را بکوشید یکجا انجامیده یا اگر بُریدید، تا فردا دیگر سراغ آن نروید، ببینید دردناکی آن میکاهد یا نه.
پس اگر این دو مهاد کار میکردند - که کار میکنند - در جایگاه فزونساز (amplifier) میتوانند کنشهای معمولی را خوشیآورتر سازند.
Mehrbodشما از کجا میدانید بسادگی فراموشیدنی نیستند؟
بروید و از پیرانی که هنوز به آلزایمر مبتلا نشده اند؛ بپرسید که آیا هنوز تجربیات عشقی(!) دوران نوجوانی خود را به یاد دارند یا نه؟
در می یابید که چطور سُهش مند برایتان خاطراتشان را بازگو می کنند!
Mehrbodنخست میواکاویم، سپس به راهکار میرسیم، چنانکه کردیم.
من راهکار مفید و چشم گیری در این جستار ندیدم؛ واکاویتان هم تا زمانی که در عمل نتیجه ندهد؛ بی مصرف بوده است!
Mehrbodاینها راهکار برگرفته از منطق هستند و روی آروین من و دیگران هم کار میکنند.
موجب حیرت من است؛ اگر به راستی با این راهکارهای ساده انگارانه، شما توانسته اید وابستگی شدید عاطفی/جنسی را در وجود خود از میان ببرید!
به هر روی؛ اکنون با من گفتگو می نمایید و من هم می گویم این راهکارها برگرفته از هر چه باشند؛ برای شخص من جوابگو نبوده و نیستند!
پیشنهاد من:
- هر چیزی که ممکن است او را به یاد شما بیندازد از خود دور کنید، ممکن است هدیه ای باشد یا آهنگی باشد که وقتی با او بودید گوش میدادید تمام این ها را اگر توانستید دور بریزید
- سعی کنید خاطرات آن شخص را با خاطرات جدید جایگزین کنید، منظور اینکه اگر ان شخص دوست پسرتان بود و جدا شدید رابطه با یک شخص دیگر که فکر میکنید به او علاقه دارید شروع کنید
- خود را به یک کار که فکر را مشغول میکند مشغول کنید و خود را در موقعیتی که تنها باشید و فکر به سراغتان بیاید قرار ندهید
در مورد اینکه گفتید بشود وقتی به خاطرات فکر میکنید خوشی نداشته باشند و... فکر نمیکنم چنین کاری بشود کرد ولی میشود به ان خاطرات فکر نکرد، البته اطلاعات کافی در پست اول ندادید من نمیدانم عاشق این شخص هستید یا نه ولی اگر هستید به غذا خوردنتان هم توجه کنید بعضی غذاها بر روی روان تاثیر میگذارند مانند شکلات با درصد بالا،
و یک تجربه ای که خودم داشتم و البته پسرانه است و نمیدانم در مورد دخترها هم چنین چیزی باشند این بود که وقتی بیشتر به سکس فکر میکردم و سکس داشتم احساسات از من دور میشد و شهوت جای آن را میگرفت البته نه کاملا.
Rationalism Ideologyبروید و از پیرانی که هنوز به آلزایمر مبتلا نشده اند؛ بپرسید که آیا هنوز تجربیات عشقی(!) دوران نوجوانی خود را به یاد دارند یا نه؟
در می یابید که چطور سُهش مند برایتان خاطراتشان را بازگو می کنند!
خود من هم اکنون برخی آروینهای عشقیام را به یاد ندارم، تازه آلزایمر هم ندارم.
از کجا میدانم به یاد ندارم؟ چونکه ویرهای آن کدر و تاریک هستند از روی بازیادآوری نکردنشان، که با گذر زمان شانس بازیابی آنها نیز کمتر و کمتر میشود.
بیماری آلزایمر هم نخست واپسین ویرها را از میان میبردارد و تنها در چند سال دراز است - اگر بیمار نمرده باشد - که به پستای (نوبت) زدایش ویرهای جوانی و .. میرسیم.
Rationalism Ideologyمن راهکار مفید و چشم گیری در این جستار ندیدم؛ واکاویتان هم تا زمانی که در عمل نتیجه ندهد؛ بی مصرف بوده است!
Mehrbodبهترین راهکار اینه که خودتان با نگرش به مهادهای آورده شده (فراموشیـــ...) راه برای خودتان پیدا کنید.
چیزهایی که من بگویم با گِرایند (احتمال) بالایی ببهترین ریخت برای من کار خواهند کرد.
گفتن تنها هم خود مایه فراموشیست، بهترین کار آزمودن و آروینیدن هر کس برای خود است تا اندیشه نهادینه شود.
هر آینه، راهکارها در دنبالهی همان پیک آمدند: فراموشیـــ...
Rationalism Ideologyموجب حیرت من است؛ اگر به راستی با این راهکارهای ساده انگارانه، شما توانسته اید وابستگی شدید عاطفی/جنسی را در وجود خود از میان ببرید!
به هر روی؛ اکنون با من گفتگو می نمایید و من هم می گویم این راهکارها برگرفته از هر چه باشند؛ برای شخص من جوابگو نبوده و نیستند!
آفرین، از آنجاییکه سخنها را نمیخوانید دوباره مینویسم:
Mehrbodچیزهایی که من بگویم با گِرایند (احتمال) بالایی ببهترین ریخت برای من کار خواهند کرد.
گفتن تنها هم خود مایه فراموشیست، بهترین کار آزمودن و آروینیدن هر کس برای خود است تا اندیشه نهادینه شود.
اینها برای زمان عاشقی شما نیست، برای زمانی است که سرد بوده و بتوانید منطقی برای هنگام عاشقی خود رویکردگزینی کنید.
کوشش من در اینجا دقیقا همین نیاوردن راهکار، بساکه پرداختن به "مهادها" بوده؛ در اینجا بیرون آوردن راهکار به دوش خواهنده آن است.
Nocturneو یک تجربه ای که خودم داشتم و البته پسرانه است و نمیدانم در مورد دخترها هم چنین چیزی باشند این بود که وقتی بیشتر به سکس فکر میکردم و سکس داشتم احساسات از من دور میشد و شهوت جای آن را میگرفت البته نه کاملا.
آفرین!!!!!!!!👏
اصلا اگر از همان ابتدا در رابطه به دنبال سکس باشیم و به راحتی با ظاهر سازی و دروغ های زیبا به آنچه می خواهیم برسیم و سپس همچون تکه ای گوشت بی ارزش طرف را رها کنیم؛ نه وابستگی خواهد بود،نه عشقی 🚽 و نه خاطراتی رومانتیک!!!🤢
🍺
برای آغازنده جستار هم پیشنهاد می کنم که زین پس در رابطه؛ تنها به دنبال پول،سواری گرفتن و در خماری سکس گذاشتن طرف مقابل باشد؛ تا دیگر به چنین روزی نیفتد!🚬
Mehrbodاینها برای زمان عاشقی شما نیست، برای زمانی است که سرد بوده و بتوانید منطقی برای هنگام عاشقی خود رویکردگزینی کنید.
کوشش من در اینجا دقیقا همین نیاوردن راهکار، بساکه پرداختن به "مهادها" بوده؛ در اینجا بیرون آوردن راهکار به دوش خواهنده آن است.
مهربد گرامی؛ خودتان را خسته نکنید!
یا روان پریشی و جنون من بیش از حد مهلک است که راهکارهای شما به نگرم مضحک می آیند!!!😡 و یا شما بیش از اندازه در این مورد ساده نگر و خوش خیال هستید!
که به گمانم گزینه نخست در میان ما درست باشد.
ادامه این گفتگو را هم بیهوده می دانم؛ تا بیش از این، جستار را به لجنزار افکار خود نکشانده ام؛ بهتر است آن را ترک کنم.😰
البته من دیفالتم روی فراموشیه توضیح دادن چیزهای بدیهی یکم سخته:) ولی کلا به جز شوک های اولیه باقی موارد نتیجه این هست که شخص زندگی کردن رو از خودش دریغ میکنه.در واقع زندگی کردن نیاز به فراموشی داره،زندگی تکرار تجربه هاست اگر تجربه ها رو فراموش نکنید مثلا بعد از یک بار خوردن یک غذای لذیذ نیازی به خوردن دوباره اون نیست یا حداقل دیگه نمیشه ازش لذت برد ولی ما به طور طبیعی تا حدی مزه غذا رو فراموش میکنیم تا همچنان لذت پابرجا بمونه(به همین خاطر خوردن متوالی یک غذای مورد علاقه هم ممکنه تهوع آور بشه چون مغز فرصت فراموشی پیدا نمیکنه) توصیه:بهترین راه کار برای فراموشی تجربه کردن هر چیزی هست میشه تجربه کرد(و البته تا حد ممکن عوارض ناگوار نداشته باشه)با افزایش تجربه ها عملا فراموشی هم به صورت خود به خودی اتفاق میافته و مغز رو از این ترومای احساسی نجات میده. کلا مغز افراد عاشق دچار یک نوع شبه مسمومیت توسط هورمون هاست:))
Rationalistمهربد گرامی؛ خودتان را خسته نکنید!
یا روان پریشی و جنون من بیش از حد مهلک است که راهکارهای شما به نگرم مضحک می آیند!!!😡 و یا شما بیش از اندازه در این مورد ساده نگر و خوش خیال هستید!
که به گمانم گزینه نخست در میان ما درست باشد.
ادامه این گفتگو را هم بیهوده می دانم؛ تا بیش از این، جستار را به لجنزار افکار خود نکشانده ام؛ بهتر است آن را ترک کنم.😰
خردگرا جان من اینها را برای زمانی که کس عاشق شده باشد ننوشتم، هنگام عاشقی کسی روی احساسهای خود کنترل ندارد و نمیتواند کار چندانی بکند، تنها باید درد را برتابیده و در آینده برنامهریزی کند.
خوشبختانه هیچ دردی همیشگی نیست و دیر یا زود تن به آن آموخته شده و همه چیز بریخت نرمال برمیگردد.
undead_knightالبته من دیفالتم روی فراموشیه توضیح دادن چیزهای بدیهی یکم سخته:) ولی کلا به جز شوک های اولیه باقی موارد نتیجه این هست که شخص زندگی کردن رو از خودش دریغ میکنه.در واقع زندگی کردن نیاز به فراموشی داره،زندگی تکرار تجربه هاست اگر تجربه ها رو فراموش نکنید مثلا بعد از یک بار خوردن یک غذای لذیذ نیازی به خوردن دوباره اون نیست یا حداقل دیگه نمیشه ازش لذت برد ولی ما به طور طبیعی تا حدی مزه غذا رو فراموش میکنیم تا همچنان لذت پابرجا بمونه(به همین خاطر خوردن متوالی یک غذای مورد علاقه هم ممکنه تهوع آور بشه چون مغز فرصت فراموشی پیدا نمیکنه) توصیه:بهترین راه کار برای فراموشی تجربه کردن هر چیزی هست میشه تجربه کرد(و البته تا حد ممکن عوارض ناگوار نداشته باشه)با افزایش تجربه ها عملا فراموشی هم به صورت خود به خودی اتفاق میافته و مغز رو از این ترومای احساسی نجات میده. کلا مغز افراد عاشق دچار یک نوع شبه مسمومیت توسط هورمون هاست:))
تنها یک نکته کناری: آوند (دلیل) بدمزه شدن خوراک پس از گُسارش چندباره آن فرگشتیک است، هر گونه خوراکی در درازای زمان به تن آسیبهای ویژه آن خوراک را میرساند و
مایهی روی هم انباشتگی و زهرزایی است، ولی با گسارش خوراک گوناگون شانس زهرزایی نیز میکاهد، از همینرو این گرایش درونی به گوناگونی خوراک در ما فرگشته: خوراک فرگشتیک
شیوه کارکرد ویر (vir, memory) آدمی نیز همبستهساز است، ولی نکته آورده شده (بالا بردن تجربهها یا آروینهای روزانه) خود یکی از بهترین رویکردها در برابر وابستگی احساسی است.
به سخن دیگر کسی که وابسته شده باید تا جاییکه میتواند برنامه روزانه زندگی خود را بدگراند، این دگرشها به پدیداری پیوندهای نورونی نو انجامیده و شانس بازنگری در ویرهای دردناک پیشین را میکاهد.
Rationalistآفرین!!!!!!!!👏
اصلا اگر از همان ابتدا در رابطه به دنبال سکس باشیم و به راحتی با ظاهر سازی و دروغ های زیبا به آنچه می خواهیم برسیم و سپس همچون تکه ای گوشت بی ارزش طرف را رها کنیم؛ نه وابستگی خواهد بود،نه عشقی 🚽 و نه خاطراتی رومانتیک!!!🤢
هر چند فراموش نشود، وابستگی نشان از "خوشی بسیار" در یک بازه زمانی دورتر میدهد! به گفته دیگر، اگر در یک زمانی خوشی بسیاری در کار نبوده باشد، امروز وابستگی احساسیای هم پدید نخواهد آمد.
اگر همه رابطه را تنها بر پایهی سکس هم بگذاریم، باز اگر خوشی فراوان بدهد به وابستگی میانجامد.
پس به سخن بهتر، نمیشود هم خدا را داشت هم خرما، مگر آنکه دوستان راهکار ویژهای داشته باشند 😉
Mehrbodتنها یک نکته کناری: آوند (دلیل) بدمزه شدن خوراک پس از گُسارش چندباره آن فرگشتیک است، هر گونه خوراکی در درازای زمان به تن آسیبهای ویژه آن خوراک را میرساند و مایهی روی هم انباشتگی و زهرزایی است، ولی با گسارش خوراک گوناگون شانس زهرزایی نیز میکاهد، از همینرو این گرایش درونی به گوناگونی خوراک در ما فرگشته: خوراک فرگشتیک شیوه کارکرد ویر (vir, memory) آدمی نیز همبستهساز است، ولی نکته آورده شده (بالا بردن تجربهها یا آروینهای روزانه) خود یکی از بهترین رویکردها در برابر وابستگی احساسی است. به سخن دیگر کسی که وابسته شده باید تا جاییکه میتواند برنامه روزانه زندگی خود را بدگراند، این دگرشها به پدیداری پیوندهای نورونی نو انجامیده و شانس بازنگری در ویرهای دردناک پیشین را میکاهد.
خب البته زاویه نگاه من بیشتر روانی بود تا زیستی،الان با این همه ارجاع شما به فرگشت احساس حرف زدن با ریچارد داوکینز بهم دست داد:)) بیشتر از واکاوی موضوع پیدا کردن دلیل من علاقه به تشریح وضعیت دارم،یعنی اینکه چه اتفاقی میافته که این ذهن بداقبال ما نیاز به فراموشی پیدا میکنه.یعنی به دلیل فرگشت یا هر دلیل دیگه ای فراموشی کاملا برای حیات ما ضروریه.
Rationalistآفرین!!!!!!!!
اصلا اگر از همان ابتدا در رابطه به دنبال سکس باشیم و به راحتی با ظاهر سازی و دروغ های زیبا به آنچه می خواهیم برسیم و سپس همچون تکه ای گوشت بی ارزش طرف را رها کنیم؛ نه وابستگی خواهد بود،نه عشقی و نه خاطراتی رومانتیک!!!برای آغازنده جستار هم پیشنهاد می کنم که زین پس در رابطه؛ تنها به دنبال پول،سواری گرفتن و در خماری سکس گذاشتن طرف مقابل باشد؛ تا دیگر به چنین روزی نیفتد!
البته حرف شما تا اندازه ای درسته.
اینکه میگم تا اندازه ای بخاطر اینکه این حرف ها باید با عمل همراه باشه نه حرفی از روی قلیان احساسات و از روی هیجان!
اینجوری باعث میشه که انسان خودش رو خراب کنه. یعنی یک پسر برای پاک کردن فکر یک دختر از ذهنش شروع کنه به هرزگی. هرزگی از دید من یعنی بیشتر از نیاز واقعیش سکس کنه و یکجور ولع بیمار گونه به سکس و ارتباط با جنس مخالف پیدا کنه.
ولی اگر منطقی بره جلو میشود مثل اینکه بگه: خوب من امتحان کردم و این نبود. پس از راه دیگه میرم جلو تا به هدفم برسم...
این بیماری روانی بیماری هست که دخترها رو هم گرفتار میکنه. یعنی بعضی دخترها به محض اینکه از مخاطب خاصشون ضربه میخورند هرزگی رو پیشه میکنند و این اکثر وقت ها باعث ضربه های جبران ناپذیری به زندگی شخصیشون میشه.
undead_knightخب البته زاویه نگاه من بیشتر روانی بود تا زیستی،الان با این همه ارجاع شما به فرگشت احساس حرف زدن با ریچارد داوکینز بهم دست داد:)) بیشتر از واکاوی موضوع پیدا کردن دلیل من علاقه به تشریح وضعیت دارم،یعنی اینکه چه اتفاقی میافته که این ذهن بداقبال ما نیاز به فراموشی پیدا میکنه.یعنی به دلیل فرگشت یا هر دلیل دیگه ای فراموشی کاملا برای حیات ما ضروریه.
فراموشی نه تنها برای ما بایا نیست، که ویژگی ناخواستنیای هم هست. ویرهای دردناک کارکرد بسیار سودمندی دارند و آن هم پیشگیری از رخداد رویدادهای همانند در آینده است!
درد یکی از بهترین ابزارها برای اندیشیدن است، کسانی هستند که با این کاستی ژنتیکی زاده میشوند که حس فیزیکی درد را ندارند: congential analgesia
این دسته بسختی تا 30 سالگی زنده میمانند!
شما نباید بخواهید دردناکی چیزها را از میان بردارید، بایستی بخواهید که:
1- دردها را ریشهیابی کنید.
2- از رخداد دوباره آنها پیشگیری کنید.
روی آروین من نیز زمانیکه شما این دو را پاسخیدید، درد کاسته و کم کم از میان میرود، چرا که به آماج خود (= راهنمایی خودآگاهی شما) رسیده.