مهربد این افراد درد فیزیکی رو درک نمیکنن ولی اینجا در مورد خاطرات صبحت شد..اینها تفاوتی با هم ندارند؟
کارکرد:
درد = نِشال (signal)
هر دردی کارآمد است، درد روانی هم میشود "ترس (fear)"، که ژنتیکی چنین کسانی که به هیچ روی نترسند نداریم یا اگر هم
باشند بایستی انگشتشمار باشند، چرا که نداشتن ترس درونی بارها بار زودتر از ترس فیزیکی آدم را ناکار کرده و ژن را میسِتُرد!
هر دردی کارآمد است، درد روانی هم میشود "ترس (fear)"، که ژنتیکی چنین کسانی که به هیچ روی نترسند نداریم یا اگر هم باشند بایستی انگشتشمار باشند، چرا که نداشتن ترس درونی بارها بار زودتر از ترس فیزیکی آدم را ناکار کرده و ژن را میسِتُرد!
شاید افراد دو قطبی در فاز مانیک رو بشه تو همچین دسته ای گذاشت...حقیقتا اونها هیچ ترسی ندارند مخصوصا اگر شخصیت حد مرزی داشته باشن (borderline personliaty)
فراموشی نه تنها برای ما بایا نیست، که ویژگی ناخواستنیای هم هست. ویرهای دردناک کارکرد بسیار سودمندی دارند و آن هم پیشگیری از رخداد رویدادهای همانند در آینده است! درد یکی از بهترین ابزارها برای اندیشیدن است، کسانی هستند که با این کاستی ژنتیکی زاده میشوند که حس فیزیکی درد را ندارند: congential analgesia این دسته بسختی تا 30 سالگی زنده میمانند! شما نباید بخواهید دردناکی چیزها را از میان بردارید، بایستی بخواهید که: 1- دردها را ریشهیابی کنید. 2- از رخداد دوباره آنها پیشگیری کنید. روی آروین من نیز زمانیکه شما این دو را پاسخیدید، درد کاسته و کم کم از میان میرود، چرا که به آماج خود (= راهنمایی خودآگاهی شما) رسیده.
خب کارکرد درد در درجه اول جلوگیری یا متوقف کردن یک چیز هست که مخالفتی با این موضوع ندارم ولی خب به این دلیل که فرگشت لزوما نتیجه های مطلوب تولید نمیکنه،درد هم میتونه کارکردهای مثبت خودش رو از دست بده و باعث آزارهای بی مورد روانی بشه.حتی گاهی به دلایل روانی یا زیستی(یا هردو)درد به شکل مازوخیسم و ناهنجاری های ناشی از درد(آزاد شدن اندورفین) یا استرس و تجربه های عاطفی(آزاد شدن ملاتونین و سرتونین) میتونه تغییر شکل بده. یعنی خاطره درد به تنهایی هیچ ویژگی مثبتی نداره و درد هم فقط به عنوان هشدار مفیده.چیزی که در بلند مدت بیشترین نتیجه مثبت رو داره نتیجه گیری منطقی از درد و دلایلش هست. با این حال فراموشی به تنهایی بسیار فراتر از فراموش کردن درد کارایی داره،فراموشی نه تنها بر روی خاطرات دردناک بلکه روی خاطرات لذت بخش هم تاثیر میزاره.
خب کارکرد درد در درجه اول جلوگیری یا متوقف کردن یک چیز هست که مخالفتی با این موضوع ندارم ولی خب به این دلیل که فرگشت لزوما نتیجه های مطلوب تولید نمیکنه،درد هم میتونه کارکردهای مثبت خودش رو از دست بده و باعث آزارهای بی مورد روانی بشه.حتی گاهی به دلایل روانی یا زیستی(یا هردو)درد به شکل مازوخیسم و ناهنجاری های ناشی از درد(آزاد شدن اندورفین) یا استرس و تجربه های عاطفی(آزاد شدن ملاتونین و سرتونین) میتونه تغییر شکل بده. یعنی خاطره درد به تنهایی هیچ ویژگی مثبتی نداره و درد هم فقط به عنوان هشدار مفیده.چیزی که در بلند مدت بیشترین نتیجه مثبت رو داره نتیجه گیری منطقی از درد و دلایلش هست. با این حال فراموشی به تنهایی بسیار فراتر از فراموش کردن درد کارایی داره،فراموشی نه تنها بر روی خاطرات دردناک بلکه روی خاطرات لذت بخش هم تاثیر میزاره.
پیشبینی کارکرد درد و فراموشی در فرگشت ساده است، چنانکه تا اینجا گفته شد همگی
میپذیریم که کارکرد خود درد در آگاهاندن است، اکنون فراموشی آن از دو ریخت بیرون نیست:
جاندار میتواند خودآگاهانه درد را بفراموشد.
جاندار نمیتواند خودآگاهانه درد را بفراموشد.
اگر جاندار بتواند بآسانی و تندی درد را بفراموشد، پس درد کارکرد سودمند خود را از دست داده و جاندار بجا نمیماند. مانند این میماند که
نیاگ خوشدل و خرسند ما رفته باشد میوهچینی و شیر را دیده و بترسد، سپس خودآگاهانه بگوید "چیزی نیست انشاالاسپاگتی گربه است" و
درد ترسیدن را بفراموشد. میدانیم که سرنوشت این نیاگ دوست داشتنی ما چه خواهد بود ... (:
پس فرگشتیکوار دادن ابزار فراموشی به جانور ناخواستنی است. هر آینه، زمانیکه جاندار نتوانست درد را [دستکم بتندی] بفراموشد
یک دشواری دیگر به میان آمده و آن رویارویی با دُژنِشالهای (سیگنالی بد) دردی است که نابجا بوده و مایهی درجا زدن جاندار میشوند.
برای نمونهی همین جُستار، درد کسی که عاشق شده ولی نمیتواند از ex خود بگذرد و این زندگیاش را بریخت standby میبرد.
پیشبینی برآیند فرگشت در اینجا اندکی دشوارتر است، ما میتوانیم گمانهزنی کنیم که اگر ناتوانی در فراموشیدن درد نامبرده مایهی زمینگیری کَس در زندگی نبود، در جایگاه یک چیز نادلنشین ولی پذیرفتنی میتواند در استخر ژنی مانده تا خود به خود و کم کم برگزیدگیاش را درازنمای زمان از دست بدهد و جاندار آسوده شود.
در اینجا همه سخن برمیگردد به هزینهیای که این درد بر دوش جاندار میاندازد، اگر این هزینه بسیار سنگین باشد پس میبایستی سازوکاری (مکانیسمی)
نیز برای فراموشیِ درد پیریزی شود، اگرنه و هزینه پذیرفتنی بود، پس جاندار میتواند درد را برتابیده و ژناش را به زادمان پسین برساند.
به دید من در برآیند کفهی ترازو بیشتر بسوی پذیرفتگی درد بوده و از همینرو کنترل ما روی دردها، بویژه دردهای درونی بسیار اندک است: Better be safe than sorry
پس رویهمرفته شد:
درد = نِشال (signal) برای آگاهاندن جاندار
دودستگی دردها:
دردهای بجا (B): دردهایی که بی ایرنگ (error) پدید آمدهاند.
دردهای نابجا (N): دردهایی که ایرنگوار پدید آمدهاند؛ سیستم درددهی جاندار لغزیده.
در دردهای B، جاندار نیازی به فراموشیدن ندارد، بجایش باید به درد رسیدگی کند تا از میان برود؛ اینجور به نگر میاید که
همینگونه هم فرگشته و دردهای بجا زمانیکه رسیدگی شوند از میان میروند. نمونه، اگر به کسی چیزی بگوییم
که دیرتر پشیمان شویم، با پوزش خواستن وژداندرد از میان میرود.
دردهای دسته N در ریخت درست خود میبایستی رسیدگیپذیر میبودند و ما با رسیدگی به آنها از میان میبردمیشان، ولی از
آنجاییکه از پایهای ایرنگین برخاستهاند، پس راه رسیدگی [بیشتر زمانها[ برایشان نیست. به نگر میاید کمابیش بیشتر دردهای این دسته
پذیرفتنی بودهاند و گزینش طبیعی سازوکاری برای رویارویی با آنها نفرگدانده و تنها راهکار فرگشتیک همان از میان رفتن خودبهخودی و expire شدن تاریخ درد بوده.
سلام دوستان از همتون خواهش میکنم هرکسی هرچیزی که در این مورد اطلاع داره ؛ چه علمی چه غیرعلمی بگه ؛ دریغ نکنه ! من اگه بخوام یه نفر و خاطراتش رو فراموش کنم چیکار باید بکنم ؟ فراموشی نه اینکه دیگه بهش فکر نکنم ؛ اینکه هرموقع بهش فکر کردم دیگه دلم نگیره یا هروقت آهنگی گوش میدم یادش نیفتم و شبا گریه نکنمـــ... ؛ اینکه هروقت یاد خاطراتش افتادم برام دیگه شیرین و دوس داشتنی نباشه ؛ خواهش میکنم هر راه حلی که به ذهنتون میرسه رو بگید 🌺 ممنون
اگه شما در تلاش هستید که یک رابطه ی احساسی رو فراموش کنید نباید بخودتون فشار روحی و روانی بیارید.چون ذهن شما در مقابلش مقاومت خواهد کرد. بعضی مواقع تنها راه میتونه گذر زمان باشه. مطمئن باشید زمان همه چیز رو از یاد شما خواهد برد.
مهتاب عزیز گاهی هم باید یکسری اعمالی انجام داد برای هرچه سریع تر فراموش کردن مسائل.چرا که ممکنه تو این حین صدمات روحی ای به فرد زده بشه.... تو قضایای رابطه فکر میکنم بهترین گزینه جایگزین کردن یا دست کم ایجاد ارتباط های جدید و نو باشه که در کنارش این پروسه ی زمانی به راحتی گذرونده بشه. ازطرفی سن و سال هم خیلی تو این مسائل دخیله.سن هر فرد که بالا میره حس میکنم اثر فراموشی در اون قوی تره
بنظر من ادم باید اینطور فکر کنه که هیچ رابطه ای قرار نیست دائمی باشه یه وقتهایی شرایطی پیش میاد که تداوم رابطه رو ناممکن میکنه هر چقدر هم که رابطه قوی باشه کلا هیچ اتفاقی در زندگی اونقدر عجیب نیست که راه حلی براش نباشه یا ادم نتونه باش کنار بیاد کلا ادمها دوست دارن با یاداوری خاطرات خودشون رو ازار بدن خوبه که همیشه یادمون بمونه زمان حال هست که دارای ارزش هست نه گذشته نه اینده نمیتونن رو زندگیمون تاثیر گذار باشن مگر اینکه بخوایم دائم بشون فکر کنیم و از ازار خودمون لذت ببریم
مهتاب عزیز گاهی هم باید یکسری اعمالی انجام داد برای هرچه سریع تر فراموش کردن مسائل.چرا که ممکنه تو این حین صدمات روحی ای به فرد زده بشه.... تو قضایای رابطه فکر میکنم بهترین گزینه جایگزین کردن یا دست کم ایجاد ارتباط های جدید و نو باشه که در کنارش این پروسه ی زمانی به راحتی گذرونده بشه. ازطرفی سن و سال هم خیلی تو این مسائل دخیله.سن هر فرد که بالا میره حس میکنم اثر فراموشی در اون قوی تره ///!
اتفاقا ایرانبانوی عزیز من بارها شنیدم که تا زمانیکه یک نفر از لحاظ روحی ذهنش درگیر کسی دیگه هست و هنوز نتونسته ارتباط عاطفی گذشته رو فراموش کنه نباید رابطه ی جدید رو شروع کنه. سن هر چقدر بالاتر میره فرد راحت تر میتونه مسائلی اینچنینی رو برای خودش هضم کنه اما از لحاظ روحی بیشتر آسیب میبینه. مثلا یک دختر17ساله با یک پسری ارتباط داره بنا بهردلیلی اون رابطه بهم میخوره.این دختر یه مدت گریه وزاری میکنه اما بعد فراموش میکنه و با پسری دیگه ارتباطی جدید رو شرع میکنه اما یک دختر 28ساله از همون اول کنار میادچون منطقیتره ولی آسیب بیشتری خواهد دید و زمان طولانیتری نیازه تا ارتباط احساسیِ جدیدی رو شروع کنه.حتا ممکنه قید ازدواج رو بزنه.
اتفاقا ایرانبانوی عزیز من بارها شنیدم که تا زمانیکه یک نفر از لحاظ روحی ذهنش درگیر کسی دیگه هست و هنوز نتونسته ارتباط عاطفی گذشته رو فراموش کنه نباید رابطه ی جدید رو شروع کنه. سن هر چقدر بالاتر میره فرد راحت تر میتونه مسائلی اینچنینی رو برای خودش هضم کنه اما از لحاظ روحی بیشتر آسیب میبینه. مثلا یک دختر17ساله با یک پسری ارتباط داره بنا بهردلیلی اون رابطه بهم میخوره.این دختر یه مدت گریه وزاری میکنه اما بعد فراموش میکنه و با پسری دیگه ارتباطی جدید رو شرع میکنه اما یک دختر 28ساله از همون اول کنار میادچون منطقیتره ولی آسیب بیشتری خواهد دید و زمان طولانیتری نیازه تا ارتباط احساسیِ جدیدی رو شروع کنه.حتا ممکنه قید ازدواج رو بزنه.
فردی که ذهنش درگیر یک مسئله ی عاطفیه مطمئنا نمیتونه ارتباط عاطفیه جدیدی برقرار کنه.از این بابته که میگن ارتباط عاطفی جدید بررار نشه. منظور من تنوع در ارتباط هاست که به مرور جاذبه های روابط جدید فرد رو از مسائل گذشته دور کنه و به مرور جزئیات رابطه گذشته رو تو ذهنش مرور نکنه.اونچه که باقی میمونه کلیات یه رابطس که میتونه شبیه یک خاطره باقی بمونه. وقتی اثر احساس کم شد فرد میتونه با منطقش اون داستان رو برای همیشه کنار بزاره و حتی یاد آوریشم براش چندان جالب نباشه. اما در مورد یک فرد بالغ تر تا حدودی با شما هم سو هستم .اما این رو فراموش نکنیم که یک فرد بالغ عقلانی انتخاب میکنه,عقلانی کنار میگزاره و عقلانی فراموش میکنه.اگر فرد به این نتیجه رسیده که نیازی به ازدواج نداره و اون رابطه خیلی از مسائل رو براش روشن کرده اون هم عقلانیه....
اما یک دختر 28ساله از همون اول کنار میادچون منطقیتره ولی آسیب بیشتری خواهد دید و زمان طولانیتری نیازه تا ارتباط احساسیِ جدیدی رو شروع کنه
منطقی که باعث اسیب بیشتر بشه که منطق نیست ادم منطقی مسائل رو طوری برای خودش استدلال و انالیز میکنه که کمترین اسیب رو ببینه زمان طولانی تری مورد نیازهست چون جایگزین کردن یه رابطه احساسی دیگه اسونترین راهه نه صرفامنطقی ترین راه
منطقی که باعث اسیب بیشتر بشه که منطق نیست ادم منطقی مسائل رو طوری برای خودش استدلال و انالیز میکنه که کمترین اسیب رو ببینه زمان طولانی تری مورد نیازهست چون جایگزین کردن یه رابطه احساسی دیگه اسونترین راهه نه صرفامنطقی ترین راه
منطق اینجا منظور منطق در معنای رایج نیست.اینه که میپذیری که اون شخص دیگه رفته و نمیخواد با تو ادامه بده.اما پذیرفتن یک مساله هست و کنار اومدن یه چیز دیگه. جایگزین کردن یه رابطه احساسی آسونترین راهه اما عملا امکانپذیر نیست. چون وقتی کسی رو دوس داشته باشی و برات فرق کنه خیلی زمان نیازه تا بتونی با نبودنش کنار بیای. خاطرات گذشته براحتی محو نمیشه. همه کسی نمیتونه در اعماق وجود آدم نفوذ کنه اگه کسی بتونه روح و روان یه نفر رو تسخیر کنه خیلی سخته که با نبودش راحت کنار اومد.
فردی که ذهنش درگیر یک مسئله ی عاطفیه مطمئنا نمیتونه ارتباط عاطفیه جدیدی برقرار کنه.از این بابته که میگن ارتباط عاطفی جدید بررار نشه. منظور من تنوع در ارتباط هاست که به مرور جاذبه های روابط جدید فرد رو از مسائل گذشته دور کنه و به مرور جزئیات رابطه گذشته رو تو ذهنش مرور نکنه.اونچه که باقی میمونه کلیات یه رابطس که میتونه شبیه یک خاطره باقی بمونه. وقتی اثر احساس کم شد فرد میتونه با منطقش اون داستان رو برای همیشه کنار بزاره و حتی یاد آوریشم براش چندان جالب نباشه. اما در مورد یک فرد بالغ تر تا حدودی با شما هم سو هستم .اما این رو فراموش نکنیم که یک فرد بالغ عقلانی انتخاب میکنه,عقلانی کنار میگزاره و عقلانی فراموش میکنه.اگر فرد به این نتیجه رسیده که نیازی به ازدواج نداره و اون رابطه خیلی از مسائل رو براش روشن کرده اون هم عقلانیه....
روابط عاطفی فرق داره.ممکنه با عقل شروع کنی اما وقتی عاشق بشی دیگه احساس حرف اول رو میزنه. و زیبایی عشق در همینه.هرچند همین احساسی بودن هم بعدها باعث بیشترین آزار روحی و روانی برای فرد خواهدشد.
منطق اینجا منظور منطق در معنای رایج نیست.اینه که میپذیری که اون شخص دیگه رفته و نمیخواد با تو ادامه بده.اما پذیرفتن یک مساله هست و کنار اومدن یه چیز دیگه. جایگزین کردن یه رابطه احساسی آسونترین راهه اما عملا امکانپذیر نیست. چون وقتی کسی رو دوس داشته باشی و برات فرق کنه خیلی زمان نیازه تا بتونی با نبودنش کنار بیای. خاطرات گذشته براحتی محو نمیشه. همه کسی نمیتونه در اعماق وجود آدم نفوذ کنه اگه کسی بتونه روح و روان یه نفر رو تسخیر کنه خیلی سخته که با نبودش راحت کنار اومد.
ببینید مهتاب جان پذیرفتن یک موضوع یعنی حل و فصل کردن اون موضوع در ذهنت طوری که بتونی باش کنار بیای مگرنه پذیرفتن معنای خودش رو از دست میده جایگزین کردن یکی از راههاییه که خیلیها ازش استفاده میکنند پس امکانپذیر هست هرچند که منطقی نباشه خاطرات رو قرار نیست محو کنید هرچند میشه به راحتی محوش کرد فقط کافیه بهش فکر نکنید فکر میکنم لا اقل کنترل ذهن خودمون رو دیگه به راحتی بتونیم انجام بدیم یعنی با تمرین بدست میاد شما میتونید به خاطراتی که با یک فرد خاص داشتید به عنوان یک فرایند ذهنی نشاط اور و لذت بخش نگاه کنید که حس خوبی بتون میده گفتم که قرار نیست رابطه ها پایدار بمونند این کاملا طبیعیه هیچ چیز جاودانه نیست
ببینید مهتاب جان پذیرفتن یک موضوع یعنی حل و فصل کردن اون موضوع در ذهنت طوری که بتونی باش کنار بیای مگرنه پذیرفتن معنای خودش رو از دست میده
جایگزین کردن یکی از راههاییه که خیلیها ازش استفاده میکنند پس امکانپذیر هست هرچند که منطقی نباشه
خاطرات رو قرار نیست محو کنید هرچند میشه به راحتی محوش کرد فقط کافیه بهش فکر نکنید فکر میکنم لا اقل کنترل ذهن خودمون رو دیگه به راحتی بتونیم انجام بدیم یعنی با تمرین بدست میاد
شما میتونید به خاطراتی که با یک فرد خاص داشتید به عنوان یک فرایند ذهنی نشاط اور و لذت بخش نگاه کنید که حس خوبی بتون میده
گفتم که قرار نیست رابطه ها پایدار بمونند این کاملا طبیعیه هیچ چیز جاودانه نیست
اینجا ما با یک نیروانگرای ناب انگار سر و کار داریم! 😏
One who believes that the purpose of life is to seek nirvana, which is universally defined as a place or feeling of complete peace and understanding of life and all things around and beyond humanity. Though each individual may have their own definition. A very open-ended belief. Not necessarily a religion, more of a philosophy. The word nirvana derived from Hindu and Buddhist beliefs.
پذیرفتن یک موضوع یعنی حل و فصل کردن اون موضوع در ذهنت طوری که بتونی باش کنار بیای مگرنه پذیرفتن معنای خودش رو از دست میده
من فکر میکنم بانو مهتاب یک جور دیگر "پذیرش" یا همین "منطق" را میبینند، اینکه ما بپذیریم کسی که دوست داشتیم
دیگر در زندگیامان نیست ولی همچنان درد بکشیم، به نگر چندان پذیرشی نمیاید. بیشتر به "پذیرش آغاز دردِ جدایی" میماند.
پذیرش در راستای این تعریف میشود زمانیکه پذیرفتیم کسی که دوست داشتیم نیست و دردی هم نبود - بجز اندکی دلتنگی اینجا و آنجا.
One who believes that the purpose of life is to seek nirvana, which is universally defined as a place or feeling of complete peace and understanding of life and all things around and beyond humanity. Though each individual may have their own definition. A very open-ended belief. Not necessarily a religion, more of a philosophy. The word nirvana derived from Hindu and Buddhist beliefs.
این دو گزاره به دید من درستترینها بودند:
من فکر میکنم بانو مهتاب یک جور دیگر "پذیرش" یا همین "منطق" را میبینند، اینکه ما بپذیریم کسی که دوست داشتیم دیگر در زندگیامان نیست ولی همچنان درد بکشیم، به نگر چندان پذیرشی نمیاید. بیشتر به "پذیرش آغاز دردِ جدایی" میماند.
پذیرش در راستای این تعریف میشود زمانیکه پذیرفتیم کسی که دوست داشتیم نیست و دردی هم نبود - بجز اندکی دلتنگی اینجا و آنجا.
باوربفرمایید مهربد جان من همین پریشب یک رابطه بسیار عالی رو با دوستم بهم زدیم فقط بادرک متقابل این موضوع که شرایط برای ادامه رابطه مهیا نیست همین! شب اول دلتنگ بودم ولی از فرداش به راحتی تونستم با این موضوع کنار بیام با اینکه بهترین و عالی ترین دوستی بود که تا بحال داشتم با یک رابطه احساسی بسیار شدید😍
من یه مشكل شدید دارم تو این زمینه ها:) هم كاملا منطقی ام و میپذیرم و قدرت فراموشی بالایی هم دارم از یه طرف متاسفانه یا خوشبختانه! یك مازوخیست به تمام معنا هستم از لذت بردن از درد های جسمی مثل دندون درد بگیرید تا لذت بردن از درد های روحی البته درد های روحی ای كه خودم ایجادشان كنم اگر فرد دیگری ایجادش كنم سلاح های دفاعی و هجومی قوی ای دارم:) این مازوخیست بودن در كنار لذت گرا بودن تو روابط اندكی با افراد خاصی كه دركنارشون حس های خوبی رو تجربه كردم جلوی این منطق و فراموشی رو میگیرد این موضوع آزاد دهنده نیست برای من زیاد غیر عادی هم نیست ولی به چشم دیگران زیاد نرمال هم نیست :دی
اما در مورد یک فرد بالغ تر تا حدودی با شما هم سو هستم .اما این رو فراموش نکنیم که یک فرد بالغ عقلانی انتخاب میکنه,عقلانی کنار میگزاره و عقلانی فراموش میکنه.اگر فرد به این نتیجه رسیده که نیازی به ازدواج نداره و اون رابطه خیلی از مسائل رو براش روشن کرده اون هم عقلانیه....
یک نکتهای که جا افتاده بود، این بزرگتر و سالخوردگی خودبهخود کسی را در فراموشیدن بهتر نمیکند، تنها مانند هر کاری در آن بهتر میشویم.
بیشتر مردم میدانند که اگر هر روز یک ساعت پیانو بزنند پیوسته پیانوزدنشان بهتر میشود، ولی نمیگیرند که هربار هم از کسی جدا میشوند
مهارتهای کنترل احساساشان بهتر میشود! (: هنگامیکه هر دو از یک جنس هستند و مانند هر کار دیگری، با پُرکاری در آن بهتر میشوند.
این را در روانشناسی همان Feelings Regulation یا سُهشرَزانی (رَزانیدنِ سُهشها) میگویند که با "افزایش سن" در آن بهتر میشویم: Regulation of emotion - WiKi
باوربفرمایید مهربد جان من همین پریشب یک رابطه بسیار عالی رو با دوستم بهم زدیم فقط بادرک متقابل این موضوع که شرایط برای ادامه رابطه مهیا نیست همین!
شب اول دلتنگ بودم ولی از فرداش به راحتی تونستم با این موضوع کنار بیام با اینکه بهترین و عالی ترین دوستی بود که تا بحال داشتم با یک رابطه احساسی بسیار شدید😍
خب نیروانا جان بر پایهی همه چیزهایی که میدانیم، راز کارت (: از این چند تا بیرون نیست:
آروین (تجربه): با به هم زدن هر رابطه در رَزانیدنِ (regulate) احساسها بهتر میشویم.
بَیوسِش (چشمداشتن): از پیش همیشه همینجور که گفتی میپذیری که هیچ رابطهای جاودانه نیست و
پیوسته به خودت یادآوری میکنی، پس زمانیکه براستی رابطه به دشواری برخورد و زمان جدایی رسید فاکتور شگفتکنندگی ندارد.
...
جدای اینها شاید هم تنت هنوز داغ بود و درد جدایی جا نیافتاده بود ...؟
تنها یک چیزی که درباره همه ابزارهایی که در بالا امد و رویهمرفته مایهی آسانیدن فرآیند جدایی میشوند باید دانست که اینه که بی هزینه نیستند.
میان خوشی و درد جدایی یک تناسب همیشگی داریم: هر چه رابطه خوشیآورتر باشد، جداییش دردناکتر است و وارونه
همه ابزارهایی که کار را میآسانند از دو راه بیشتر بیرون نیستند:
پیشینی | خوشیآوری رابطه را میکاهند: بَیوسیدن پیوستهی اینکه عشق جاودانه نداریم و همهی رابطهها گذری هستند نمیگذارد خودفریبی کرده و خوشی بی حساب و کتاب ببریم.
پسینی | آروین: پس از جدایی با اینکه درد در آغاز بسیار دردناک است، ولی چون پیشتر این چرخه را آروینیدهام میدانیم که
چه کارهایی در این بازهی دلتنگی و افسردگی به ما خوشی میدهند = خودشناسی بالاتر در رویکردگزینی برای خوشی بردن هنگام درد کشیدن
پس شد در اینجا اگر بانو مهتاب و شما هر دو عاشق شوید،
چون وقتی کسی رو دوس داشته باشی و برات فرق کنه خیلی زمان نیازه تا بتونی با نبودنش کنار بیای.
خاطرات گذشته براحتی محو نمیشه.
همه کسی نمیتونه در اعماق وجود آدم نفوذ کنه اگه کسی بتونه روح و روان یه نفر رو تسخیر کنه خیلی سخته که با نبودش راحت کنار اومد.
از آنجاییکه مهتاب گرامی به نگر میایند از دستهای هستند که "خود را به عشق میسپرند"، پس
هنگام عاشقی خوشی بسیار بالاتری هم میبرند، ولی زمان جدایی باید [شوربختانه] تاوان (= حساب) پس بدهند.
شما نیروانا جان در سوی دیگر، هنگام در رابطه بودن خوشی کمتر و حساب شدهتری میبری،
هنگام جدایی هم پس حساب درآمد و هزینه (دخل و خرج) ات نزدیک به هم هستند و درد چندانی نمیکشی (:
خب نیروانا جان بر پایهی همه چیزهایی که میدانیم، راز کارت (: از این چند تا بیرون نیست: آروین (تجربه): با به هم زدن هر رابطه در رَزانیدنِ (regulate) احساسها بهتر میشویم.
بَیوسِش (چشمداشتن): از پیش همیشه همینجور که گفتی میپذیری که هیچ رابطهای جاودانه نیست و پیوسته به خودت یادآوری میکنی، پس زمانیکه براستی رابطه به دشواری برخورد و زمان جدایی رسید فاکتور شگفتکنندگی ندارد.
...
جدای اینها شاید هم تنت هنوز داغ بود و درد جدایی جا نیافتاده بود ...؟
تنها یک چیزی که درباره همه ابزارهایی که در بالا امد و رویهمرفته مایهی آسانیدن فرآیند جدایی میشوند باید دانست که اینه که بی هزینه نیستند.
میان خوشی و درد جدایی یک تناسب همیشگی داریم: هر چه رابطه خوشیآورتر باشد، جداییش دردناکتر است و وارونه
همه ابزارهایی که کار را میآسانند از دو راه بیشتر بیرون نیستند: پیشینی | خوشیآوری رابطه را میکاهند: بَیوسیدن پیوستهی اینکه عشق جاودانه نداریم و همهی رابطهها گذری هستند نمیگذارد خودفریبی کرده و خوشی بی حساب و کتاب ببریم.
پسینی | آروین: پس از جدایی با اینکه درد در آغاز بسیار دردناک است، ولی چون پیشتر این چرخه را آروینیدهام میدانیم که چه کارهایی در این بازهی دلتنگی و افسردگی به ما خوشی میدهند = خودشناسی بالاتر در رویکردگزینی برای خوشی بردن هنگام درد کشیدن
پس شد در اینجا اگر بانو مهتاب و شما هر دو عاشق شوید،
از آنجاییکه مهتاب گرامی به نگر میایند از دستهای هستند که "خود را به عشق میسپرند"، پس هنگام عاشقی خوشی بسیار بالاتری هم میبرند، ولی زمان جدایی باید [شوربختانه] تاوان (= حساب) پس بدهند.
شما نیروانا جان در سوی دیگر، هنگام در رابطه بودن خوشی کمتر و حساب شدهتری میبری، هنگام جدایی هم پس حساب درآمد و هزینه (دخل و خرج) ات نزدیک به هم هستند و درد چندانی نمیکشی (:
انسان موجوده اجتماعیه،پس طبیعتا روابط زیادی با دیگران خواهد داشت.این رابطه ها ممکنه کاری باشه یادوستانه ی معمولی.اینگونه روابطی در حقیقت یک قرارداد هستن.بهم زدنشون راحته چون برقراریشون تابع یک شرایط خاصه و در صورت نبود اون شرایط روز بروز کمرنگتر خواهند شد و ممکنه در نهایت کات بشن. اما یک رابطه ی احساسی فرق داره. من هرجوری نگاه میکنم میبینم غیرممکنه مثلا الان یه رابطه ی عاطفی داشته باشم و در صورت قطع شدنش،هفته ی دیگه با یکی دیگه. بعد در طول زندگی چند بار ممکنه اینطور روابطی پیش بیاد؟ خب یه سری فاکتورها نیازه.وقتی به کسی علاقمند میشیم حتما ویژگیهایی داشته که اونو برجسته تر کرده(نظر افراد راجع به این صفات متفاوته).ضمن اینکه احساس عشق یه باره که پیش نیومده. حداقل خودمن که اینطورم.خیلی زمان میبره که بتونم به کسی علاقمند بشم.بنا بهر دلیلی اگه بهم بخوره بازم زمانی طولانی نیازه که بتونم با نبودش کنار بیام.