Metamorphosisزندهایم و من هربار میام اینجا، یاد این میفتم که بقیه دوستانی که اینجا یا جاهای دیگری که- اثری از اونها نیست- بودند، مثل من رو به زوال و پیری هستند یا نه؟
ورزش و برزش کنید که پیر نشوید!
وزنهبرداری ، پیاده روی + گوشت
Metamorphosisزندهایم و من هربار میام اینجا، یاد این میفتم که بقیه دوستانی که اینجا یا جاهای دیگری که- اثری از اونها نیست- بودند، مثل من رو به زوال و پیری هستند یا نه؟
ورزش و برزش کنید که پیر نشوید!
وزنهبرداری ، پیاده روی + گوشت
Mehrbodمن از روی کنجکاوی بیشتر دراگ ها را زده ام، کوکائین، اکستاسی و...
یک اینکه بیش از اندازه جو داده شده پیرامون آنها و دیگر اینکه
هیچکدام آن اندازه گیرایی نداشته که من بخواهم خودم را درگیرش بکنم.به دید من گهگاهی سالی یکبار پیشامدی چیزی بود بد نیستند، ولی
هیچ چیز نمیتواند جای فلسفه درست و ذهن برزیده را بگیرد.
اغراق که بله، قطعا، چه در مورد مضراتش، چه در مورد احوالش، فراوان است. من اما جز برای منظورهایی خاص از آنها استفاده نمیکنم، مثلا یک وقتهایی مرفین باعث میشود که از Low Mood بودن نجات پیدا کنم. یعنی میکوشم آنها را حساب شده استفاده بکنم. هیچ کدام از دو طرف این جریان هم به تخمام نیستند، بدنم را میشناسم، احوالم را میدانم و آنچه باید را در موقع نیاز به آن میدهم. بماند که من برای معتاد کارتنخواب احترام بیشتری نسبت به کسی که مفتخر است به اینکه لب به هیچ مادهی مخدری نزده، قائلم.
از میان دوستانی که دلتنگ اش هستم و آرزو دارم که از احوالش باخبر شوم، راسل است. نمیدانم کجاست و چه میکند، ولی امیدوارم هرجا که هست احوالش براه و سلامت باشد و اگر این پیام را میبیند ولی تمایلی به نوشتن در این فروم ندارد، خوشحال میشوم اگر از طریق آدرس ایمیل زیر مرا از احوال خود باخبر سازد:
mairon@tutanota.com
Metamorphosisزندهایم و من هربار میام اینجا، یاد این میفتم که بقیه دوستانی که اینجا یا جاهای دیگری که- اثری از اونها نیست- بودند، مثل من رو به زوال و پیری هستند یا نه؟
بله بله منم رو به زوال و پیریم :) ولی خوب فکر میکردم با بالا رفتن سن انرژیم کم شه بشینم سر جام ولی نه هنوز در حال دویدنم چه بسا صد برابر
Dariushایرانبانو؟ خودتی؟ احوالت چطور است؟
سلام داریوش جان ممنون شما خوبین؟ خودم که هستم ولی اون دیگه نیستم:)) تغییرات چشمگیری حادث شده ... بد و خوب
iranbanooبله بله منم رو به زوال و پیریم :) ولی خوب فکر میکردم با بالا رفتن سن انرژیم کم شه بشینم سر جام ولی نه هنوز در حال دویدنم چه بسا صد برابر
سلام داریوش جان ممنون شما خوبین؟ خودم که هستم ولی اون دیگه نیستم:)) تغییرات چشمگیری حادث شده ... بد و خوب
قربانات، خوشحالام که دوباره اینجا میبینمات و میتوانم احوالات را جویا شوم.
اگر دوست داشتی کمی تعریف کن ببینیم چه بر تو گذشته؟
Dariushقربانات، خوشحالام که دوباره اینجا میبینمات و میتوانم احوالات را جویا شوم.
اگر دوست داشتی کمی تعریف کن ببینیم چه بر تو گذشته؟
منم همینطور 🙏 البته من هر از گاهی سر میزدم در خلوتی اینجا و گاهی با مطالعه و دیدگاههای لخت و عریان بچه های اینجا به تنهایی یه نتیجه گری های فردی ای میکردم و میرفتم ولی در نهایت با حقیقت واقعی زندگی روبه رو شدم و کتاب ذهنم به کل ورق خورد و اونم مواجه با مرگ بود که هرگز طعمش رو به این شدت و حدت نچشیده بودم .الان فکر میکنم تا قبل از این موضوع چیزی رو درست درک نمیکردم و در کل معنای همه چیز برام تغییر کرده.نگاهم به زندگی نگاه تمسخرآمیز و خصمانه ای شده که این چه کارزار طنزآمیز و بی سر و شکلیه که توش قرار دارم و گاهی از فرط بی ارزش انگاشتنش توانمو جمع میکنم که مغلوبش کنم تا مبادا بهش ببازم.Pheww :))میتونم کلی در مورد احمقانه بودنش حرف بزنم
Dariushمیبینم دوستان قدیمی اینجا بوده اند در ماههای اخیر! زهی شانس لعنتی🙁
امیدوارم در این ایام کرونا لااقل دوستان به اهمیت مشتقات مرفین پی برده باشند و دست از تخطئه آن بردارند... 🐤
درود به داریوش عزیز ... کجا بودی پسر این همه وقت ؟ زندگی رو به راهه ؟
iranbanooمنم همینطور 🙏 البته من هر از گاهی سر میزدم در خلوتی اینجا و گاهی با مطالعه و دیدگاههای لخت و عریان بچه های اینجا به تنهایی یه نتیجه گری های فردی ای میکردم و میرفتم ولی در نهایت با حقیقت واقعی زندگی روبه رو شدم و کتاب ذهنم به کل ورق خورد و اونم مواجه با مرگ بود که هرگز طعمش رو به این شدت و حدت نچشیده بودم .الان فکر میکنم تا قبل از این موضوع چیزی رو درست درک نمیکردم و در کل معنای همه چیز برام تغییر کرده.نگاهم به زندگی نگاه تمسخرآمیز و خصمانه ای شده که این چه کارزار طنزآمیز و بی سر و شکلیه که توش قرار دارم و گاهی از فرط بی ارزش انگاشتنش توانمو جمع میکنم که مغلوبش کنم تا مبادا بهش ببازم.Pheww :))میتونم کلی در مورد احمقانه بودنش حرف بزنم
مرگ عریان ترین واقعیت زندگیه که بقیه مسائل و دغدغه ها و اهداف رو تبدیل به یه شوخی میکنه
.
iranbanooمنم همینطور 🙏 البته من هر از گاهی سر میزدم در خلوتی اینجا و گاهی با مطالعه و دیدگاههای لخت و عریان بچه های اینجا به تنهایی یه نتیجه گری های فردی ای میکردم و میرفتم ولی در نهایت با حقیقت واقعی زندگی روبه رو شدم و کتاب ذهنم به کل ورق خورد و اونم مواجه با مرگ بود که هرگز طعمش رو به این شدت و حدت نچشیده بودم .الان فکر میکنم تا قبل از این موضوع چیزی رو درست درک نمیکردم و در کل معنای همه چیز برام تغییر کرده.نگاهم به زندگی نگاه تمسخرآمیز و خصمانه ای شده که این چه کارزار طنزآمیز و بی سر و شکلیه که توش قرار دارم و گاهی از فرط بی ارزش انگاشتنش توانمو جمع میکنم که مغلوبش کنم تا مبادا بهش ببازم.Pheww :))میتونم کلی در مورد احمقانه بودنش حرف بزنم
عجب! حقیقتاش نه تنها معمای مرگ، که معمای زندگی هرگز حلشدنی به نظر نمیرسند. گرچه این دو کمابیش، یا حتی به شکلی کمی اگر افراطی بدانها بنگریم، «تماما» به یکدیگر مربوط هستند. به باور بسیاری، همه فلسفه و ادبیات در مورد «مرگ» است یا به نحوی بدانها مربوط است تا آنجا که نقل قولی از نیچه به گمانام میتواند نقطهای باشد برای نگرشی نو به این موضوع : هر نوع قضاوتی پیرامون هر پدیدهای تنها زمانی معتبر است که از خارج از آن باشد، به ویژه در مورد زندگی! بنابراین تمام اندیشههای ما پیرامون موضوعاتی از قبیل «ذات زندگی» نمیتوانند سوگیرانه نباشند. راستاش ایرانبانوی گرامی، از شما چه پنهان، من سالها پیش به شکلی بسیار جدی در یک قدمی خودکشی قرار گرفتم، آن تجربهی هولناک فقط در یاد و ذهنم نیست، «وجود» دارد، یا حتی بهتر اگر بخواهم بگویم، «حیات» دارد! من این عبارت را نه به فرمهای استعاری و مهمل، که در معنایی واقعی از خودش استفاده میکنم؛ توضیح میدهم در این مورد، اما در مقدمه باید بگویم چیزیست شبیه به آنچه خودت گفتی. میدانی، آنچه همهجا حاضر است، نه خدا، نه اتر و نه ناموجوداتی از این قبیل، که «مرگ» است، در هر موقعیتی، در هر زمانی و در هر جمعی، آن تجربهی نزدیک به مرگ، ناگهان نهیبی به تو وارد میکند و تو یادت میآید چه بنیانها که بر باد هستند، همینجا، همین الان و پیرامون همین آدمها! این البته برای اغلب آدمها معمولا پیش میآید، مخصوصا آنان که یکی از عزیزانشان را از دست دادهاند معمولا چنین تجربیاتی را دارند، اما برای آنانکه تجربهی جدی نزدیک به مرگ داشتهاند، تجربهی مذکور هر بار ناگهان دوباره در درونشان «منفجر» میشود! پنداری یک بار دیگر تا یک قدمی مرگ رفتهای واقعا! همانقدر مهیب و همانقدر هولناک. هیچ اهمیتی هم ندارد که الان در چه موقعیت و حالی هست، ناگهان میآید، به بهانهای، ویرانات می سازد و میرود. تمام اینها، شاید در بازهی یک ثانیه باشند!
جالب اینکه من چند تجربهی سهمگین و ویرانکننده در زندگی داشتهام، همگی در مورد مرگ بودهاند. یکی دیگر اینچنین بود که روزگاری که من بچهمدرسهای بودم، روزی زمستانی که هوایی گرفته و تیره داشت، در حال بازگشت از مدرسه بهمراه دیگر تولهها (آن زمان ما واقعا جانور بودیم، آدمیزاد نبودیم) بودم که تصادفا اینبار از راهی متفاوت رفتیم و در مسیر به قبرستان برخوردیم، دیدیم شلوغ است و زنان شیون میکنند. من آن زمان چندان پیرامون مردهها و مرگ و عزا نرفته بودم، هیچ کدام از اعضای خانواده و نزدیکانم هم تا آن موقع نمرده بودند که درک و شهودی از مرگ یا مواجهه با آن داشته باشم(اگرچه به لحاظ منطقی و علمی میدانستم مرگ چیست و سرنوشت همه، مردن است)؛ همین باعث شد که شیون و پریشانی زنان و آدمها مرا منقلب کرده و از آن مهمتر کنجکاو کند. پیش رفتم، بر خلاف سایر همکلاسیها. همهی آن عزاداران، در واقع دور مردهشورخانه بر زمین افتاده بودند و مرده آن تو داشت غسل داده میشد. من فهمیدم آنجا خبری هست و از طرفی چون کودکی بیش نبودم، نمیخواستم توجه جلب کنم که دورم کنند؛ بنابراین رفتم به آن ضلعی از مردهشورخانه که کسی آنجا نبود و از پشت یک پنجره خودم را بالا کشیده و از شیشه، داخل را نگاه کردم.
آن یکی از سهمگینترین تجربیات تمام زندگی من بود. مردی حدودا چهل ساله، لاغر اما سالم، که هیچ فرقی در ظاهرش با زندهها دیده نمیشد جز آنکه به طرزی محرز، پوستاش به نوعی سفیدی کدر میزد، کف زمین مرمر شدهی فسالخانه، توسط مردهشور اینرو و آنرو میشد، چون ماکتی خمیری که خشک شده. من مغزم منجمد شده بود، نمیتوانستم به چیزی فکر کنم و تحلیلی حتی کودکانه و در اندازههای خودم از آنچه میدیدم، بسازم. کل مدتی که من داشتم داخل مردهشورخانه را دید میزدم، ده ثانیه هم نشد، اما همان چند ثانیه کافی بود که تمام سالهای بعد، من همچنان هر گاه به یاد آن منظره بیوفتم، حالم دگرگون شده و به فکر فرو بروم. روزهای بعد را در همه احوال فکرم مشغول آن آدم بود؛ «لحظات قبل از مرگ، چه میکرد»، «آیا فکرش را میکرد قرار است در چهلسالگی بمیرد»، «اگر ساعاتی قبل از مرگ او را میدیدم، خبر مرگاش چه حالی در من پدید میآورد؟»، «من هم وقتی بمیرم، همان شکلی میشوم؟» و ... . این پرسشها مرا رها نمیکردند و شاید هفتهها مغزم درگیرشان بود.
سالها بعد،در ابتدای جوانیام، پدرم و بعدتر، تنی چند از نزدیکان و دوستانام را در همان غسالخانه، غسل دادند و کفن بر تنشان کردند، اما هیچوقت و در مورد هیچکدام، آن تجربه تکرار نشد.
Anarchyدرود به داریوش عزیز ... کجا بودی پسر این همه وقت ؟ زندگی رو به راهه ؟
درودها به تو آنارشی عزیزم. بسیار شادمانام که هستی.
بدک نیست راستاش، کمابیش اوضاع فردی خودم براه است، اگرچه برنامهای که خودم برای زندگیام داشتم، جور دیگری بود. با اینحال اوضاع مملکت و مردم و جهان، به طرز اجتنابناپذیری، آدم را حیران و شاید حتی آشفته میسازد. میدانم که میدانی چه میگویم؛ همه چیز، در همهی ابعاد، در جوهرهای احمقانه، غوطهور است و یا آنکه از آن زاده میشود.
من بر همان مرام پیشین هستم همچنان آنارشی جان، سعی میکنم با رفقا و چند سرگرمیای که باقیماندهاند، ایام را به شکلی سپری کنم. به لحاظ شغلی و مالی، رشدهای زیادی کردهام، (همچنان دولوپر هستم، اما اکنون بیشتر بر روی دیتا کار میکنم)، اما از وضع زندگی اجتماعی خود، بسیار ناراضیام، به ویژه وقتی فکر میکنم و میبینم که کاری نمیتوانم در این مورد بکنم.
خودت چه میکنی، احوال و اوضاعات براه است؟ اگر دوست داشتی تو هم، تا آن سطح از جزئیات که خودت مایلی و فکر میکنی بیمخاطره است، از خودت و تجربیات اخیرت بگو.
Anarchyمرگ عریان ترین واقعیت زندگیه که بقیه مسائل و دغدغه ها و اهداف رو تبدیل به یه شوخی میکنه .
اتفاقا مرگ به نظر من یعنی آرامش! و البته انگیزه ای برای بهتر زندگی کردن و بیشتر تلاش کردن و آدم بهتری بودن.
چند وقت پیش خواب دیدم مردم! نه تنها نترسیدم بلکه در خواب یک آرامش عجیبی داشتم. جالب بود.
Dariushعجب! حقیقتاش نه تنها معمای مرگ، که معمای زندگی هرگز حلشدنی به نظر نمیرسند. گرچه این دو کمابیش، یا حتی به شکلی کمی اگر افراطی بدانها بنگریم، «تماما» به یکدیگر مربوط هستند. به باور بسیاری، همه فلسفه و ادبیات در مورد «مرگ» است یا به نحوی بدانها مربوط است تا آنجا که نقل قولی از نیچه به گمانام میتواند نقطهای باشد برای نگرشی نو به این موضوع : هر نوع قضاوتی پیرامون هر پدیدهای تنها زمانی معتبر است که از خارج از آن باشد، به ویژه در مورد زندگی! بنابراین تمام اندیشههای ما پیرامون موضوعاتی از قبیل «ذات زندگی» نمیتوانند سوگیرانه نباشند. راستاش ایرانبانوی گرامی، از شما چه پنهان، من سالها پیش به شکلی بسیار جدی در یک قدمی خودکشی قرار گرفتم، آن تجربهی هولناک فقط در یاد و ذهنم نیست، «وجود» دارد، یا حتی بهتر اگر بخواهم بگویم، «حیات» دارد! من این عبارت را نه به فرمهای استعاری و مهمل، که در معنایی واقعی از خودش استفاده میکنم؛ توضیح میدهم در این مورد، اما در مقدمه باید بگویم چیزیست شبیه به آنچه خودت گفتی. میدانی، آنچه همهجا حاضر است، نه خدا، نه اتر و نه ناموجوداتی از این قبیل، که «مرگ» است، در هر موقعیتی، در هر زمانی و در هر جمعی، آن تجربهی نزدیک به مرگ، ناگهان نهیبی به تو وارد میکند و تو یادت میآید چه بنیانها که بر باد هستند، همینجا، همین الان و پیرامون همین آدمها! این البته برای اغلب آدمها معمولا پیش میآید، مخصوصا آنان که یکی از عزیزانشان را از دست دادهاند معمولا چنین تجربیاتی را دارند، اما برای آنانکه تجربهی جدی نزدیک به مرگ داشتهاند، تجربهی مذکور هر بار ناگهان دوباره در درونشان «منفجر» میشود! پنداری یک بار دیگر تا یک قدمی مرگ رفتهای واقعا! همانقدر مهیب و همانقدر هولناک. هیچ اهمیتی هم ندارد که الان در چه موقعیت و حالی هست، ناگهان میآید، به بهانهای، ویرانات می سازد و میرود. تمام اینها، شاید در بازهی یک ثانیه باشند!
خوب من اولین تعاریفی که باهاش آشنا شدم از معنای زندگی و مرگ بحث هستی و نیستی بود.هستی که تکلیفش روشن بود برام ولی اونچه که درکش نمیکردم موجودیت نیستی بود و اینکه چقدر سایه ی قوی تر و غالب تری داره.برای من صبح فردای رفتن پدرم اینطور بودنگاهم به همه چیزاینطور شد که عه اتاقی که پدرم توش نیست فرشی که پدرم روش قدم نمیذاره کمدی که پدرم درش رو باز نمیکنه ... و هضم این نبودن برام ممکن نبود و الانم نیست و بعد از اون چیزی که مغزم رو درگیر میکنه اینه که خوب الان اون آدم کجاست؟نه فقط من که گاهی با خانواده میشینیم و به این فکر میکنیم که واقعا الان چی شد؟ آدمی که تا همین چند وقت پیش کنار ما بود چه اتفاقی واسش افتاده و چطور از خانواده و خونه اش دست کشید و چه چیز مهم تری بود که به خاطرش از داشته هاش گذشته (انگار که خودش خواسته باشه که بره)! .گاهی انقدر به این موضوعات و شاخه هاش فکر میکنم که آخر اون حس بیخیالی و نهیب فراموشی میاد سراغم و خودم رو میبینم که سخت مشغول زندگی کردنم و برای جا و چیزی که سرو تهش مشخص نیست تمام انرژی و وجودم رو صرف میکنم و دارم مثل یک نیمچه یونیت از هستی وظیفه ام رو در جنگ با نیستی کامل ادا میکنم:)
باری این افکار همیشه باهام خواهد موند و ترس تجربه دوباره اش هم همینطور ولی تیز هوشی سنت که فرد عزادار رو انقدر فرو تاب میدن و به مسئولیت های جورواجور مجبورش میکنن باعث میشه وقتی برای پرداختن بهشون نداشته باشم و سعی کنم در نظر سنت به فرد وفادار به اصول تبدیل بشم...
Anarchyمرگ عریان ترین واقعیت زندگیه که بقیه مسائل و دغدغه ها و اهداف رو تبدیل به یه شوخی میکنه .
حالا من برعکس فکر میکنم تا قبل از این تجربه همه چیز شوخی بود.پولی که ایشالا در بیاد,مریضی که ایشالا شفا پیدا کنه,گره ای که ایشالا باز بشه :)) ولی تا وقتی که اون فرصت جدی زندگی کردن رو داریم.به نظر هیچ چیز جز اون <فرصت> جدیت و واقعیت نداره
sonixaxاتفاقا مرگ به نظر من یعنی آرامش! و البته انگیزه ای برای بهتر زندگی کردن و بیشتر تلاش کردن و آدم بهتری بودن.
چند وقت پیش خواب دیدم مردم! نه تنها نترسیدم بلکه در خواب یک آرامش عجیبی داشتم. جالب بود.
بیا جور دیگری به موضوع نگاه کنیم میلاد عزیز. فرض کن در یک میهمانی هستی و همه خوش و خندان، که ناگهان در آن میان کسی سکته میکند و تا اینکه کسی خودش را به برساند جان میدهد... وضعیت آن میهمانی بعد از این اتفاق چگونه میشود؟ آیا آن آرامش پیشین قابل بازگشت است؟
مرگ، دو وجه دارد: یکی مرگ خود و یکی مرگ دیگری. راستاش من حرف چندانی برای گفتن در مورد مرگ خود ندارم، اگرچه دنیا دنیا ناگفتنی دارم و فکر میکنم این برای اغلب آدمها «هست». اما در مورد مرگ دیگری، حرفهای زیادی برای گفتن هست.
Dariushبیا جور دیگری به موضوع نگاه کنیم میلاد عزیز. فرض کن در یک میهمانی هستی و همه خوش و خندان، که ناگهان در آن میان کسی سکته میکند و تا اینکه کسی خودش را به برساند جان میدهد... وضعیت آن میهمانی بعد از این اتفاق چگونه میشود؟ آیا آن آرامش پیشین قابل بازگشت است؟
مرگ، دو وجه دارد: یکی مرگ خود و یکی مرگ دیگری. راستاش من حرف چندانی برای گفتن در مورد مرگ خود ندارم، اگرچه دنیا دنیا ناگفتنی دارم و فکر میکنم این برای اغلب آدمها «هست». اما در مورد مرگ دیگری، حرفهای زیادی برای گفتن هست.
من بسیار مرگ دیگری دیده ام! حتا وسط میهمانی!!! کماکان به آرامش اعتقاد دارم.
Ba puzesh az dustaan, man zamaan peiyda nemikonam dabireye dastsaaze ParsoArabik xodam ra ruye in laptop am piyade konam, azinru be in dabire minevisam.
Bedide man agaahi az marg, yeki az zharftarin va mehand-tarin daadehayi-st ke maqz adami dar kudaki be aan pey mibarad, va bishtar az hame niz be aan xodfarib ast.
Az didgahe naxodagaah agar be padideye marg bengarim, hich sudi nadaraad ke xodagaahi ra be pendar bish-az-andaze be aan vaadaraad, bevarune, har che jaandaar kamtar be marge xod biyandishad zendegih behtari xwaahaad dasht, chera ke marg saye bar ruye hameye angize haye adami miafkanad.
Adami garche midaanad ruzi xwahad mord, vali harkas, darune xod, be an baavar nadarad. In "yek ruzi" besyar, besyar dur mizanad va hargez nazdik nist. Azinruz niz tajrobeye nazdiki be marg porgaah jahaanbinihe yek adam ra midegaraanad.
Be baavaare man, harkas ke goft az marg haraas nadarad, ya bija miguyad, ya xobfarib ast, ya bimaar. Haraas az marg yek chize saarasaar sereshtin va baayaa-st.
Dorud Dariush jaan,
Neveshtahye vaapas-e shoma talxtaro kam-hoseletar az gozashte mizanand. Shayad ruzhayi corona-i bi-ta'sir nabude and.
Man darbaareye Iran va badbinihe shoma be pishraftemaan miandishidan, bedide man iranian tavand (potential) besyar balayih baraye pishraft dashte o daarand, vali beraasti bozorgtarin gire ma injast ke hambastegihe basande nadaarim. Man negariste am, nemunevan shoma be chiniha negah konid, baavaretan beshavad ya na be chin eshgh mivarzand va ba inke ba dowlate xod saarsaar hamsu nistand, vali be keshvareshan mibaaland.
Be amrikaha benegarid, hanuz ke hanuz ast "being an american" barayeshan arzesh ast.
In chasbe farhangi ma az chand sadeye gozashte Eslam e shiy bude ke aanham in ruza naxnema va rish-rish gashte. Farhange "ariaih" in ruzha digaar delhara garm nemikonad, eslam ham ke bezanim be taxte guya ham az bix bi-din shode bashand, dowlate o keshvareman ham ke doshmane shomare yek be shomar miravand, che mimaanad? hich, har kas baraaye xod-ash.
Chizhayih ke dar Iran bedide man mitavannand naqshe in chasb ra baazih konand:
- Zabaane Parsi
- Daneshvarzih (hanuz dar iran daanaa budan arzesh ast)
- Jahaanbinihe irani va farhange pisha-islami (nowruz, etc.)
- ...
In chasb-ha bayad anjaa bashand ta mardom be ham chasbide va sude jam'i-eshan bishtar az sude taki-eshan beshavad ta betavanand dar reqabaat ba digar keshvarha az qafele pish namananand.
@mbk
mbk...
اگر میخواهید در این انجمن بنویسید, به زبانی بایست بنویسید که برای همگان دریافتپذیر باشد. من پیک شما را از جُستار صادق هدایت زدودم.
در جُستارهایی که خودتان اغازگر بودهاید میتوانید به روال پیشین بنویسید, ولی از نوشتن (اسپم) لابلایِ نوشتههای دیگران به این "زبان" خودداری فرمایید.
mbk"باسم الله الرّحمان الرّحيم
.وَٱتۡلُ عَلَیۡهِمۡ نَبَأَ ٱبۡنَیۡ ءَادَمَ بِٱلۡحَقِّ إِذۡ قَرَّبَا قُرۡبَانًا فَتُقُبِّلَ مِنۡ أَحَدِهِمَا وَلَمۡ یُتَقَبَّلۡ مِنَ ٱلۡـَٔاخَرِ قَالَ لَأقۡتُلَنَّكَۖ قَالَ إِنَّمَا یَتَقَبَّلُ ٱللهُ مِنَ ٱلۡمُتَّقِینَ 27سوره المائدة."
"به شناسهء بی کمداشت خدا پُر بار آورنده بسيار ويژه بار آورنده
...
MehrbodDorud Dariush jaan,
Neveshtahye vaapas-e shoma talxtaro kam-hoseletar az gozashte mizanand. Shayad ruzhayi corona-i bi-ta'sir nabude and.
Man darbaareye Iran va badbinihe shoma be pishraftemaan miandishidan, bedide man iranian tavand (potential) besyar balayih baraye pishraft dashte o daarand, vali beraasti bozorgtarin gire ma injast ke hambastegihe basande nadaarim. Man negariste am, nemunevan shoma be chiniha negah konid, baavaretan beshavad ya na be chin eshgh mivarzand va ba inke ba dowlate xod saarsaar hamsu nistand, vali be keshvareshan mibaaland.
Be amrikaha benegarid, hanuz ke hanuz ast "being an american" barayeshan arzesh ast.
In chasbe farhangi ma az chand sadeye gozashte Eslam e shiy bude ke aanham in ruza naxnema va rish-rish gashte. Farhange "ariaih" in ruzha digaar delhara garm nemikonad, eslam ham ke bezanim be taxte guya ham az bix bi-din shode bashand, dowlate o keshvareman ham ke doshmane shomare yek be shomar miravand, che mimaanad? hich, har kas baraaye xod-ash.
Chizhayih ke dar Iran bedide man mitavannand naqshe in chasb ra baazih konand:
- Zabaane Parsi
- Daneshvarzih (hanuz dar iran daanaa budan arzesh ast)
- Jahaanbinihe irani va farhange pisha-islami (nowruz, etc.)
- ...In chasb-ha bayad anjaa bashand ta mardom be ham chasbide va sude jam'i-eshan bishtar az sude taki-eshan beshavad ta betavanand dar reqabaat ba digar keshvarha az qafele pish namananand.
درود مهربد عزیز؛ عجیب و شرمآور اینکه من تازه این پیام شما را خطاب به خود دیدم!
واقعبینی تمامیتخواه است مهربد جان، آنگاه که شما واقعبینی را برگزیدید، دیگر خوشبینی یا بدبینی معنا ندارد و من اتفاقا اصلن بدبین نیستم، بلکه نسبت به آنچه میبینم، در حال حاضر میکشم خنثی باشم (غیر از آنجاهایی که بطور مشخص و محسوس به خودم مربوط میشود) تا رنج کمتری را متحمل شوم. راستاش من اتفاقا به هیچ رو تصور نمیکنم مردم ایران کمهوش یا کمتوان هستند؛ بلکه کاملا برعکس! ایرانیان بسیار باهوش هستند. آنچه را که میخواهند به هوشمندانهترین شکل، حداقل در محدودهی ایران، به شما تحمیل میکنند. این کار را حتی میتوانند با دشمنان (ظاهری) خود نیز بکنند. مثال زدم از رابطهی همین مردم و حکومت. همین مردم شجریان که شعار مرگ بر دیکتاتور میداد را به جمهوری اسلامی تحمیل کرد و کوروش را، تتلو را، فردوسی را، مرتضی پاشایی و شاملو و حتی زدبازی را! از آن گذشته، من آتئیست خایهی آن را ندارم که پسرم را ختنه نکنم در همین ایران، نه از ترس حکومت، از ترس همین مردم. جرئت اینکه در خیابانی که اثری از هیچ مامور و بسیجیای نیست پارتنرم را ببوسم. مثالها پرشمار هستند واقعا. کافیست در میان یک گروه 30 نفره، یک نفر مذهبی حضور داشته باشد و زن من بیاعتنا به او، روسری سر نکند، تمام آن جمع، که خود همگی بیدین، یا چُسدین هستند، به او چشمغره خواهند رفت. اینها همگی نشان از قدرت و نفوذ جامعه در لایههای مختلف زیست اجتماعی ما دارد و اکنون پرسش اولی، یعنی اینکه «چرا مردم ایران نمیتوانند از سد جمهوری اسلامی بگذرد؟» باید تبدیل شود « آیا واقعا ایرانیان چنین میخواهند؟».
من در حال نوشتن مطلبی هستم کاملا مرتبط با همین موضوع، با عنوان «ستیز بیهوده» که بخش نخست آن تکمیل شده. بزودی آن را در «پارهخط» منتشر خواهم کرد. پس از آن احتمالا بخث در این مورد کمی فرم دقیقتری به خود میگیرد.
MehrbodDorud Dariush jaan,
Neveshtahye vaapas-e shoma talxtaro kam-hoseletar az gozashte mizanand. Shayad ruzhayi corona-i bi-ta'sir nabude and.
Man darbaareye Iran va badbinihe shoma be pishraftemaan miandishidan, bedide man iranian tavand (potential) besyar balayih baraye pishraft dashte o daarand, vali beraasti bozorgtarin gire ma injast ke hambastegihe basande nadaarim. Man negariste am, nemunevan shoma be chiniha negah konid, baavaretan beshavad ya na be chin eshgh mivarzand va ba inke ba dowlate xod saarsaar hamsu nistand, vali be keshvareshan mibaaland.
Be amrikaha benegarid, hanuz ke hanuz ast "being an american" barayeshan arzesh ast.
In chasbe farhangi ma az chand sadeye gozashte Eslam e shiy bude ke aanham in ruza naxnema va rish-rish gashte. Farhange "ariaih" in ruzha digaar delhara garm nemikonad, eslam ham ke bezanim be taxte guya ham az bix bi-din shode bashand, dowlate o keshvareman ham ke doshmane shomare yek be shomar miravand, che mimaanad? hich, har kas baraaye xod-ash.
Chizhayih ke dar Iran bedide man mitavannand naqshe in chasb ra baazih konand:
- Zabaane Parsi
- Daneshvarzih (hanuz dar iran daanaa budan arzesh ast)
- Jahaanbinihe irani va farhange pisha-islami (nowruz, etc.)
- ...In chasb-ha bayad anjaa bashand ta mardom be ham chasbide va sude jam'i-eshan bishtar az sude taki-eshan beshavad ta betavanand dar reqabaat ba digar keshvarha az qafele pish namananand.
درود مهربد عزیز؛ عجیب و شرمآور اینکه من تازه این پیام شما را خطاب به خود دیدم!
واقعبینی تمامیتخواه است مهربد جان، آنگاه که شما واقعبینی را برگزیدید، دیگر خوشبینی یا بدبینی معنا ندارد و من اتفاقا اصلن بدبین نیستم، بلکه نسبت به آنچه میبینم، در حال حاضر میکشم خنثی باشم (غیر از آنجاهایی که بطور مشخص و محسوس به خودم مربوط میشود) تا رنج کمتری را متحمل شوم. راستاش من اتفاقا به هیچ رو تصور نمیکنم مردم ایران کمهوش یا کمتوان هستند؛ بلکه کاملا برعکس! ایرانیان بسیار باهوش هستند. آنچه را که میخواهند به هوشمندانهترین شکل، حداقل در محدودهی ایران، به شما تحمیل میکنند. این کار را حتی میتوانند با دشمنان (ظاهری) خود نیز بکنند. مثال زدم از رابطهی همین مردم و حکومت. همین مردم شجریان که شعار مرگ بر دیکتاتور میداد را به جمهوری اسلامی تحمیل کرد و کوروش را، تتلو را، فردوسی را، مرتضی پاشایی و شاملو و حتی زدبازی را! از آن گذشته، من آتئیست خایهی آن را ندارم که پسرم را ختنه نکنم در همین ایران، نه از ترس حکومت، از ترس همین مردم. جرئت اینکه در خیابانی که اثری از هیچ مامور و بسیجیای نیست پارتنرم را ببوسم. مثالها پرشمار هستند واقعا. کافیست در میان یک گروه 30 نفره، یک نفر مذهبی حضور داشته باشد و زن من بیاعتنا به او، روسری سر نکند، تمام آن جمع، که خود همگی بیدین، یا چُسدین هستند، به او چشمغره خواهند رفت. اینها همگی نشان از قدرت و نفوذ جامعه در لایههای مختلف زیست اجتماعی ما دارد و اکنون پرسش اولی، یعنی اینکه «چرا مردم ایران نمیتوانند از سد جمهوری اسلامی بگذرد؟» باید تبدیل شود « آیا واقعا ایرانیان چنین میخواهند؟».
من در حال نوشتن مطلبی هستم کاملا مرتبط با همین موضوع، با عنوان «ستیز بیهوده» که بخش نخست آن تکمیل شده. بزودی آن را در «پارهخط» منتشر خواهم کرد. پس از آن احتمالا بخث در این مورد کمی فرم دقیقتری به خود میگیرد.
دوستان اطلاع دارید سایت فوضول محله به چه دلیلی چند سالیه که آپدیت نمیشه؟
گویا سرور این سایت از لندن اداره میشد.
یک وبلاگ و یا سایت بودم دقیقا به خاطر ندارم اگر اشتباه نکنم وردپرس بود کتاب های ممنوعه PDF میذاشت اون هم چند سالیه ترکید! واقعا عالی بود این سایت و کلی کتاب نایاب ممنوعه توش پیدا میشد.
اتفاقا الا یادم اومد فکر کنم اسم سایت کتاب های ممنوعه نایاب بود! یک همچین اسمی ...
Scarylol
این ترولها چه اسمهایی به ذهنشون خطور میکنه.
شعب ابیطالب
بوزینه خاکستری
ما هم ان اندازه خندیدیم که یکی باید ما را میگیگیرید ?
به طور ناگهانی دلتنگ اینجا شدم...
آیا هنوز کسی از دوستان قدیمی باقی مانده است؟
Nadiaیادش بخیر چه روزایی اینجا داشتم همیشه همینطور خلوت بود ولی الان خیلی خلوت تره 🙁
درود شما که هستید اولین ارسالی تان است؟!
آرش بیخدا وبلاگ زندیق رو داره بروز میکنه اما دوستان دفترچه ای کمکان علاقه ای ندارند مثل سابق فعالیت داشته باشند.
دوستان کسی کلاب هاوس رو نصب کرده؟
کلاب هاوس را چگونه میبینید؟
سرانجام این دبیره را دوباره ریختم, ولی خب چه سود که اینجا همچنان سوت و کور است ?
درود دوستان
خیلی وقته که نیومدم
دلم تنگ شده براتون(:
درود, فیسبوک شوربختانه دسترسی مرا دوباره بسته و ناچار از ساخت حسابی نو شدم:
https://www.facebook.com/profile.php?id=100073387890126
گروههای فیسبوک بمهر دسترسی به این حساب نو بدهند!
گویا واسه یکی از اعضای انجمن بهیه اسم «شوالیه نامیرا» یه مسئله امنیتی/سیاسی پیش اومده!
Canaryگویا واسه یکی از اعضای انجمن بهیه اسم «شوالیه نامیرا» یه مسئله امنیتی/سیاسی پیش اومده!
من اولین کسی بودم که گرفتار مسائل سیاسی و عقیدتی شدم زمانی که هم در اینجا و هم در هم میهن فعالیت میکردم با زیرکی تونستم فرار کنم و هنوز هم پرونده قضایی و سوء پیشینه خودم رو دارم، الان که کاری با این فروم ها ندارند ممکنه جایزه هم بهت بدن که خودت رو داری سرگرم میکنی
گویا این نوشته به تخم مبارکتان بوده خواستم دوباره بپرسم
دوستان کسی کلاب هاوس رو نصب کرده؟
کلاب هاوس را چگونه میبینید؟
من خودم حقیقتا از اینترنت فاصله گرفتم اما یک چرخی اوایل در کلاب هاوس زدم، وریا امیری و شاهین نجفی بحث های خوبی رو دنبال میکنند
یه وقتی اینجا دویستا کاربر آنلاين بود.
AsoDaramroueiیه وقتی اینجا دویستا کاربر آنلاين بود.
درود، بله، متاسفانه دوستان ما قدری کملطف هستند یا چیز دیگری که نمیدانم...
دوستان عزیز و قدیمی من، امیر و مهربد و میلاد، چه خبرها؟ فایزرزدههای لامصب، امیدوارم خوب و خوش باشید
.
چرا پستهای با فاصلهی زمانی کوتاه، با هم ادغام میشوند؟
(مثل همین پست و پستهای قبلی که سه تا بودند و یکی شدند).
نمیشود این را غیرفعال کرد؟ گاهی اینها کاملا نامربوط به هم هستند.
Dariushدرود، بله، متاسفانه دوستان ما قدری کملطف هستند یا چیز دیگری که نمیدانم...
دوستان عزیز و قدیمی من، امیر و مهربد و میلاد، چه خبرها؟ فایزرزدههای لامصب، امیدوارم خوب و خوش باشید
.
چرا پستهای با فاصلهی زمانی کوتاه، با هم ادغام میشوند؟
(مثل همین پست و پستهای قبلی که سه تا بودند و یکی شدند).
نمیشود این را غیرفعال کرد؟ گاهی اینها کاملا نامربوط به هم هستند.
از اسپانیا جای شما را خالی میکنم داریوش جان، هوای خنک و آفتابی و دخترهای ترگل پرگل پرهون از همه سو.
این داستان کرونا را جدی نگیرید اگر جوان و تندرستید نگرانی ندارد، بویژه اگر لاغر و فیت باشید، چو گویا چاقی و کمبود وی D سیجناک اند.
من در این سال گذشته از همهی سالهای دیگه بیشتر گردش بودم
و این روزها کمابیش زندگی به ایستار همیشگیاش برگشته.
Mehrbodاز اسپانیا جای شما را خالی میکنم داریوش جان، هوای خنک و آفتابی و دخترهای ترگل پرگل پرهون از همه سو.
این داستان کرونا را جدی نگیرید اگر جوان و تندرستید نگرانی ندارد، بویژه اگر لاغر و فیت باشید، چو گویا چاقی و کمبود وی D سیجناک اند.
من در این سال گذشته از همهی سالهای دیگه بیشتر گردش بودم
و این روزها کمابیش زندگی به ایستار همیشگیاش برگشته.
خوشا مهربد جان! ببینم تو سندروم کونِ بیقرار داری مهربد؟! نمیتوانی توی یک کشور بمانی؟ 🐤
نه بابا، من که تخمام هم نیست، باور کن در این دو سال حتی چیزی شبیه به یک سرماخوردگی
خفیف را هم تجربه نکردهام؛ این در حالیست که همان اوایل که همگی از ترس کرونا روزی سه بار
تمبان عوض میکردند، من یک هفته با کسی بودم که از کرونا تقریبا مرد و زنده شد! شما بگو یک سرفه؛
باور کن قبلا دو سال یکبار یک سرمایی میخوردم، این دو سال همان را هم نداشتم!
آقا من هر بار میخواهم از این مملکت بلازده بار و بندیل را جمع کنم بروم، همه چیز تغییر میکند...
تصمیم جدی گرفته بودم امسال دیگر کلکاش را بکنم، ولی ناگهان چنان فرصتهای غریبی پیش رویم
قرار گرفتند که حقیقتا بیخیال شدنشان سخت است... ماندهایم چه کنیم
🙁
Dariushخوشا مهربد جان! ببینم تو سندروم کونِ بیقرار داری مهربد؟! نمیتوانی توی یک کشور بمانی؟ 🐤
نه بابا، من که تخمام هم نیست، باور کن در این دو سال حتی چیزی شبیه به یک سرماخوردگی
خفیف را هم تجربه نکردهام؛ این در حالیست که همان اوایل که همگی از ترس کرونا روزی سه بار
تمبان عوض میکردند، من یک هفته با کسی بودم که از کرونا تقریبا مرد و زنده شد! شما بگو یک سرفه؛
باور کن قبلا دو سال یکبار یک سرمایی میخوردم، این دو سال همان را هم نداشتم!
آقا من هر بار میخواهم از این مملکت بلازده بار و بندیل را جمع کنم بروم، همه چیز تغییر میکند...
تصمیم جدی گرفته بودم امسال دیگر کلکاش را بکنم، ولی ناگهان چنان فرصتهای غریبی پیش رویم
قرار گرفتند که حقیقتا بیخیال شدنشان سخت است... ماندهایم چه کنیم 🙁
به دید من اگر راهش هموار است بروید که ماندن در ایران ایرنگیست بس بزرگ, شوربختانه.
زمان خوب برای هیچکاری هرگز فراهم نمیشود, بایست خودخواسته فراهماندش!
Mehrbodبه دید من اگر راهش هموار است بروید که ماندن در ایران ایرنگیست بس بزرگ, شوربختانه.
زمان خوب برای هیچکاری هرگز فراهم نمیشود, بایست خودخواسته فراهماندش!
با تو کاملا موافقم مهربد جان؛ ایران است اینجا و نیست روزی که فجایعی در آن پدیدار نشوند.
با اینحال همانقدر که یک چیزهایی اینجا، زندگی را پرمخاطره میکنند، چیزهایی هم هستند
که فرصت میسازند؛ گاهی فرصتهایی بسیار بزرگ.
من در یک موقعیتی هستم الان که سرمایهای بسیار بزرگ در برابرم قرار دارد که اگر یکی دو سال
با آن کار کنم، میتوانم به جایی برسم که با زن و دختر ترامپ تریسام بزنم، البته خود ترامپ هم
مختار است که باشد :))
از شوخی گذشته، واقعبینانه، در موقعیت بسیار خاصی هستم و اگر دو سه سال با آن سرمایه
کار کنم، باقی عمر را میتوانم چون یک سرمایهدار انگل زندگی کنم، بدون کار کردن و لوگژری.
یا آنکه میتوانم بروم مثلا هلند یا آلمان، از ابتدا شروع کنم، همچنان در همین حوزهی برنامهنویسی
و دیتا کار کنم (احتمالا 20 سال)، چون شهروندی خوب و سوشالایزشده با تمام مزایای زندگی در اروپا
که میشناسیم.
با مهاجرت از ایران مهمترین چیزی که از دست میدهم سرمایهی اجتماعی من است. من در ایران
سالها با هزینههای گزاف و تلاشهای فراوان، دوستان و نزدیکان فراوان و قابل اعتمادی را فراهم آوردهام
که برای هر کاری میتوانم رویشان حساب کنم. ساختن این شبکهی اجتماعی در اروپا برای یک مهاجر
کار راحتی نیست.
Dariushساختن این شبکهی اجتماعی در اروپا برای یک مهاجر
کار راحتی نیست.
راحت نیست ولی سخت هم نیست!
Dariushبا تو کاملا موافقم مهربد جان؛ ایران است اینجا و نیست روزی که فجایعی در آن پدیدار نشوند.
با اینحال همانقدر که یک چیزهایی اینجا، زندگی را پرمخاطره میکنند، چیزهایی هم هستند
که فرصت میسازند؛ گاهی فرصتهایی بسیار بزرگ.
من در یک موقعیتی هستم الان که سرمایهای بسیار بزرگ در برابرم قرار دارد که اگر یکی دو سال
با آن کار کنم، میتوانم به جایی برسم که با زن و دختر ترامپ تریسام بزنم، البته خود ترامپ هم
مختار است که باشد :))از شوخی گذشته، واقعبینانه، در موقعیت بسیار خاصی هستم و اگر دو سه سال با آن سرمایه
کار کنم، باقی عمر را میتوانم چون یک سرمایهدار انگل زندگی کنم، بدون کار کردن و لوگژری.
یا آنکه میتوانم بروم مثلا هلند یا آلمان، از ابتدا شروع کنم، همچنان در همین حوزهی برنامهنویسی
و دیتا کار کنم (احتمالا 20 سال)، چون شهروندی خوب و سوشالایزشده با تمام مزایای زندگی در اروپا
که میشناسیم.
با مهاجرت از ایران مهمترین چیزی که از دست میدهم سرمایهی اجتماعی من است. من در ایران
سالها با هزینههای گزاف و تلاشهای فراوان، دوستان و نزدیکان فراوان و قابل اعتمادی را فراهم آوردهام
که برای هر کاری میتوانم رویشان حساب کنم. ساختن این شبکهی اجتماعی در اروپا برای یک مهاجر
کار راحتی نیست.
سرمایهدار انگل گزینه بهتری میزند.
sonixaxراحت نیست ولی سخت هم نیست!
سلام عمو میلاد، چطوری؟
یادم هست سالها پیش میخواستی از آلمان به آمریکا مهاجرت کنی از شدت گرما و مالیات؛
چه کردی؟ با تقریب قاره، الان کجایی؟
Dariushسلام عمو میلاد، چطوری؟
یادم هست سالها پیش میخواستی از آلمان به آمریکا مهاجرت کنی از شدت گرما و مالیات؛
چه کردی؟ با تقریب قاره، الان کجایی؟
خوبم اسپاغتی را شکر :))سر جایم هستم٬ کرونا گند زد به همه برنامه هایمان! باید صبر کنیم تا دوباره کمی اوضاع آرام شود.
تازه چند روزیست دوباره مرزها را باز کرده اند شاید سال دیگر یک سفر تفریحی بروم شاید هم نه.
مشکلی با مالیات ندارم با سیستم احمقانه اش مخالفم.
شما خوبی؟
sonixaxخوبم اسپاغتی را شکر :))سر جایم هستم٬ کرونا گند زد به همه برنامه هایمان! باید صبر کنیم تا دوباره کمی اوضاع آرام شود.
تازه چند روزیست دوباره مرزها را باز کرده اند شاید سال دیگر یک سفر تفریحی بروم شاید هم نه.
مشکلی با مالیات ندارم با سیستم احمقانه اش مخالفم.
شما خوبی؟
میفهمم، بهت حق میدم میلاد، اگر هر کس در کشوری که طبق ایدهئولوژی ایدهالش اداره میشود زندگی میکرد
فکر میکنم تکلیفمان کمی روشنتر بود.
کمونیستها در چین و کره و آمریکای جنوبی
سوسیالیستها در اروپا
مسلمانان در خاورمیانه
کاپیتالیستها در آمریکا
+ چرا هیچ کس به آفریقا تعلق ندارد؟ :))))
من هم خوبم برادر، از همین سی و اندی سالگی احساس میکنم مخم کشش برنامهنویسی و کارهای پیچیده را ندارد دیگر
این است که به دنبال راهی برای کارهای دیگر میگردم...
🙁
به به میبینم که آنارشی هم سرکی دارد میزند!
Dariushمیفهمم، بهت حق میدم میلاد، اگر هر کس در کشوری که طبق ایدهئولوژی ایدهالش اداره میشود زندگی میکرد
فکر میکنم تکلیفمان کمی روشنتر بود.
کمونیستها در چین و کره و آمریکای جنوبی
سوسیالیستها در اروپا
مسلمانان در خاورمیانه
کاپیتالیستها در آمریکا
+ چرا هیچ کس به آفریقا تعلق ندارد؟ :))))
من هم خوبم برادر، از همین سی و اندی سالگی احساس میکنم مخم کشش برنامهنویسی و کارهای پیچیده را ندارد دیگر
این است که به دنبال راهی برای کارهای دیگر میگردم... 🙁
با بالا رفتن سال ولی من کارکرد مغزم را بهتر میبینم, چون در گذر زمان یاد گرفتهام انرژیام را چگونه روی کار بگذارم و کجاها هرز میدهم.
برنامهنویسی این روزها یک چیزی در اندازهی انگلیسیست, بایستی آنجا داشت و باهاش به کارهای دیگر پرداخت.
چطور میتوان از قالب قبلی دفترچه استفاده کرد؟
Scaryچطور میتوان از قالب قبلی دفترچه استفاده کرد؟
نمیشود گرامی!
Mehrbodبه به میبینم که آنارشی هم سرکی دارد میزند!
منم اومدم... الان آلمانم 
homayounمنم اومدم... الان آلمانم
خوش آمدید
از بیمه زورکی، لاک داون، واکسنی که زوری نیست ولی هست، مالیات سنگین در قبال خدمات کم (نظام نیمچه کمونیستی)، سوخت گران، منزل گران تر، برق کیلووات ساعتی 41 سنت و کوری وورست لذت ببرید 💩
sonixaxخوش آمدید
از بیمه زورکی، لاک داون، واکسنی که زوری نیست ولی هست، مالیات سنگین در قبال خدمات کم (نظام نیمچه کمونیستی)، سوخت گران، منزل گران تر، برق کیلووات ساعتی 41 سنت و کوری وورست لذت ببرید 💩البته اونقدرام تازه نیومدم اخرین بار 9 سال پیش توی این سایت بودم. بیمه زورکی واقعا زوره ماهی 110 یورو باید بدم من دانشجو و واکسن و مسخره بازیاش هست واقعا . مالیاتم میگیرن پولش میرسه به پناهنده ها که بخورن و بخوابن و گند بزنن به بقیه! برقم که خدا تومنه! اومیدوارم کریستین لیندنر الان یه حرکتی بزنه که توی قدرته!
homayounالبته اونقدرام تازه نیومدم اخرین بار 9 سال پیش توی این سایت بودم. بیمه زورکی واقعا زوره ماهی 110 یورو باید بدم من دانشجو و واکسن و مسخره بازیاش هست واقعا . مالیاتم میگیرن پولش میرسه به پناهنده ها که بخورن و بخوابن و گند بزنن به بقیه! برقم که خدا تومنه! اومیدوارم کریستین لیندنر الان یه حرکتی بزنه که توی قدرته!
منظورم به آلمان بود.
الان اولی شولتز صدر اعظم ایناست. مردیکه سوسیالیست کمونیست بیسواد بی خاصیت نیومده همه مالیاتها به خصوص سوخت چند برابر شدند و در نتیجه همه اجناس گرون تر شدند. بعد تازه حضرت فرمودند سر قولم میمونم از اکتبر کف دستمزد میشه ۱۲ یورو. از کیسه عمش میشه ۱۲ یورو. سر همین باز همه چیز گرون تر هم خواهد شد. کارفرما از جیب اولی شولتز که پول نمیده از گرون کردن اجناس و خدمات حقوق کارگر رو میده.
homayounالبته اونقدرام تازه نیومدم اخرین بار 9 سال پیش توی این سایت بودم. بیمه زورکی واقعا زوره ماهی 110 یورو باید بدم من دانشجو و واکسن و مسخره بازیاش هست واقعا . مالیاتم میگیرن پولش میرسه به پناهنده ها که بخورن و بخوابن و گند بزنن به بقیه! برقم که خدا تومنه! اومیدوارم کریستین لیندنر الان یه حرکتی بزنه که توی قدرته!
زیاد به خود نبالید که به عنوان دانشجو و بورسیه تحصیلی آمدید 💩 💩
باید دید که چرا یک عده در آن مملکت نفرین شده میتوانند و یک عده نمیتوانند.
کما اینکه فوضولات نظام ملایان تا دلتان بخواهد از طریق دانشجویی و حتی کیس های سیاسی (خامنه ای خر است) هستند در این مستراح اروپا
من خودم بعنوان پناهنده سیاسی و زندانی سیاسی و عقیدتی سابق به نظرم توجیه کیس های دروغین سیاسی بیشتر هست حداقل این ملت نیم قرن زیر نعلین استبداد بودند و بد نیست هوای تازه را تجربه کنند. هر چند که تایید نمیکنم.
سلام علیکم دوستان.
کیف حالک؟
من هم به جمع شما عزیزان پیوستم.
ایشالا بتوانیم در معیت شما مطالب خوب و مفیدی بنویسیم تا خوانندگان نیز مستفیض شوند.
درود
آواتارم را عوض کردم.
خوش تیپ شدم.
نگارهای از daftarche.com — در دسترس نمیباشد