ساختارشناسی زبان پارسیک

برگ ۸ از ۸

Mehrbod #۳۵۱
mosafer

چرا دوست ا مان؟(این "ا" چیست ؟)

این زیبایی پارسیگه که پسوند‌هایِ دارندگی بسادگی چندینه میشوند:


دوست ام = دوست ام
دوست ام+ان = دوست امان

یاری اش = یاری اش
یاری اش+ان = یاری اشان


am amân
at atân
aš ašân

Mehrbod #۳۵۲
homayoun

مهربد داری وسوسه ام میکنی به زبان پهلوی اشکانی بنویسم 😵
پارسیگر

نه هنوز جای کار فراوان داری!

بُندهشن را ایدون گیر خوان که بسی خوشی‌آورد:


هان! زَندآگاهی, نخست, درباره‌یِ آفرینش آغازینِ هرمزد و پتیارگیِ اهریمن; سپس, درباره‌یِ چگونگی
آفریدگانِ مادی از آغاز آفرینش تا فرجام است, همانگونه که از دین مَزدیسَنان پیدا است;
سپس درباره‌یِ آنچه که جهان دارا است با گزارش چئی و چگونگی (آن).

به بِهدین آنگونه پیدا است (که) هرمزد فرازپایه, با همه-آگاهی و بِهی, زمانی بیکرانه در روشنی می‌بود ...

PDF۱۷.۰ مگابایت

Mehrbod #۳۵۳

٭٭٭ گوشه‌ای از توانایی زبان پارسی در واژه سازی -- mm

homayoun #۳۵۴

از کجا دریابیم که کدام واژگان ازبرای تازش تازیان دگرسانیده اند؟
مانند اسفناج که شاید اسپناج بوده....
شاید مهرپد هم درستتر از مهربد است 😬 یا پاپک که بابک شده.
این دگرش های زیاد پ را چه کنیم؟

پارسیگر

Spehr #۳۵۵
homayoun

از کجا دریابیم که کدام واژگان ازبرای تازش تازیان دگرسانیده اند؟
مانند اسفناج که شاید اسپناج بوده....
شاید مهرپد هم درستتر از مهربد است 😬 یا پاپک که بابک شده.
این دگرش های زیاد پ را چه کنیم؟

پارسیگر

بدرود هم در شاهنامه و ویس و رامین، پدرود نوشته شده است.
ولی اینکه آیا باید ب بکار ببریم یا پ، یک چیز پسندی(سلیقه ای) است.
و هرکس فقط برای خودش می تواند فرگزیند نه برای دیگران.
خوبی زبان این است که شما هرگونه خواستی می توانی آن را بچرخانی!
و بدی اش این است که نمی توانی این چرخانیدن را به دیگران بسپوزی.
من بیشتر جاها از همان پدرود، پادافراه و... بهره میبرم.
پارسیگر

یه نفر #۳۵۶

من که از این پیج فیسبوک بـَن شدم و نمیتونم لیک و کامنت بدم. ولی واقعا عالی بود... دست نویسنده و طراحش درد نکنه

Mehrbod #۳۵۷
یه نفر

من که از این پیج فیسبوک بـَن شدم و نمیتونم لیک و کامنت بدم. ولی واقعا عالی بود... دست نویسنده و طراحش درد نکنه


برگ = page
تاربرگ = webpage
تارگردان = webmaster
پسندیدن = to like
نگر, دیدگاه = comment
براستی = واقعا = really
دیسآور = designer
برجسته, بَرین = عالی

پ.ن.

پیشنهادِ من به تارگردان همین تاربرگ — آهـ... راستی خود ام هم هستم — این است که هر که شما
را بازداشت کار خوبی کرد, همان بازداشت بمانید زیرا بجای آنکه دنبال یادگیری باشید, دنبال spam و ترول هستید.

پارسیگر

یه نفر #۳۵۸
Mehrbod

پیشنهادِ[٤] من به تارگردان همین تاربرگ — آهـ... راستی خود ام هم هستم — این است که هر که شما
را بازداشت[٥] کار خوبی کرد, همان بازداشت بمانید زیرا بجای آنکه دنبال یادگیری باشید, دنبال spam و ترول[٦] هستید.

کار خوبی کرده هرکی اینکارو کرده !

homayoun #۳۵۹

راست میگن دیوث در پارسی کهن چم دیگری داشته؟
اکنون هم دسیسه دشمنان بوده که برای ما ناسزا شود؟

homayoun #۳۶۰

این درسته؟

***********************
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ؛ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺩﯾﻮﺙ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ بالاﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ و 4 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ, ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ, ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ . ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ.ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦﺣﺮﮐﺖﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺯ اﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﮑﻞ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮔﺮﻓﺖ

Anarchy #۳۶۱
homayoun

این درسته؟

***********************
ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺑﻪ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﺗﺮﯾﻦ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺁﻧﺎﻥ ؛ ﺑﯿﻼﺧﻮﺧﺎﻥ ﻧﺎﻡ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻪ ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﻣﺨﺎﻟﻔﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮﯼ ﺑﻪ ﺳﺎﺩﮔﯽ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﺖ ﻭ ﯾﮑﯽ ﯾﮑﯽ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ . ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺑﯿﻦ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺳﺮﺩﺍﺭﺍﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺩﻟﯿﺮ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﻣﺸﺎﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﻮﺍﺩﮔﺎﻥ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﻮﻣﭙﻪ ﺩﯾﻮﺙ ﺑﻮﺩ ﺑﺮ ﺿﺪ ﺍﻭ ﻗﯿﺎﻡ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻃﯽ ﻧﺒﺮﺩﻫﺎﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ بالاﺧﺮﻩ ﺩﺳﺘﮕﯿﺮ ﺷﺪ و 4 ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﮔﯿﺮﯼ ﺍﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺷﺖ, ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻗﻄﻊ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺘﺶ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻪ ﮐﻤﮏ ﯾﺎﺭﺍﻧﺶ ﺍﺯ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺗﺠﻬﯿﺰ ﻗﻮﺍﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﻪ ﺟﻨﮓ ﺑﯿﻼﺧﻮ ﺧﺎﻥ ﺭﻓﺖ, ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﺎ ﺩﺭﺍﻭﺭﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﻧﺎﺣﯿﻪ ﺑﺰﺭﮔﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺁﺯﺍﺩ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﻓﺮﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﺁﻥ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﻧﺸﺴﺖ . ﻣﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﺮ ﺍﺯ ﭘﺎ ﻧﻤﯽ ﺷﻨﺎﺧﺘﻨﺪ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﺑﻪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺍﻭ 4 ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺟﻤﻊ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺷﺼﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﺪﯾﮕﺮ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻧﺎﻡ ﮔﺮﻓﺖﻭ ﺍﮔﺮ ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﮐﺎﺭ ﮐﺴﯽ ﺩﯾﮕﺮ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯽ ﺁﻣﺪ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺍﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﺑﻪ ﺑﻼﺩ ﮐﻔﺮ ﻧﯿﺰ ﻣﻨﺘﻘﻞ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺑﯿﻼﺥ ﺑﻪ ﺑﯿﻼﯾﮏ ﻭﺳﭙﺲ ﻻﯾﮏ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮔﺮﺩﯾﺪ.ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺍﻝ ﭘﯿﺶ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ ﭼﺮﺍ ﺍﯾﻦ ﺣﺮﮐﺖ ﺩﺭ ﻧﺰﺩ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺑﺪﯼ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺧﺐ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻣﻐﻮﻻﻥ ﺗﺎ ﺳﺎﻟﻬﺎ ﺑﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﮐﻪ ﺗﺎﺏ ﺗﺤﻤﻞ ﺍﯾﻦﺣﺮﮐﺖﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﻧﺪﺍﺷﺘﻨﺪ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯿﺪﺍﺩ ﺑﻪ ﺯﻧﺪﺍﻥ ﻣﯽﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻨﺪ.ﺍﺯ اﯾﻦ ﺭﻭ ﺍﯾﺮﺍﻧﯿﺎﻥ ﺑﻪ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﻣﻐﻮﻝ ﺑﯽ ﻻﺥ ﻣﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ.ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺷﺪ ﮐه اﯾﻦ ﺭﺳﻢ ﮐﻢ ﮐﻢ ﺷﮑﻞ ﺑﺪﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮔﺮﻓﺖ

چک بامزه ای بود ، دیروز تو فیس بوک خونده بودمش 😂 !!

Mehrbod #۳۶۲

٭٭٭

واژه ی "عاقبت" نیز با داشتن چند چم زبان مارا دشوار كرده: پیامد، سرانجام، سرنوشت، فرجام، هوده.
AS

Mehrbod #۳۶۳

٭٭٭٭٭

تازش واژگان تازی، به كاربرد بیشتر كارواژه (فعل) " كردن" انجامیده. نمونه:
تحمل كردن-> برتافتن / تقاضا كردن-> درخواستن / ارسال كردن-> فرستادن ....
این روش تا جاییكه پیش رفته كه دامان كارواژه های پارسی را هم آلوده:
گریه كردن-> گریستن / آغاز كردن -> آغازیدن
پس یكی از كوش های ما بایست دوری از این روش باشد.

---
تنها در زبان توانمند پارسیکه که میتوان یک گزاره را با ٢٢ تا کارواژه ساخت (:

«داشتم می رفتم دیدم اومد گرفت نشست، گفتم بزار برم بپرسم ببینم میاد؟ نمیاد؟!
دیدم میگه: نمیخوام بیام برو بزار بگیرم بخوابم!!!»

به انگلیسی (٣٠ واژه + ١٤ کارواژه):
On leaving, I saw him coming to sit down. "Let's go 'n ask if he comes or not" I thought. "I don't want to come, let me sleep!" he answered

نمونه‌هایِ دیگر

شکیفتن / شکیبیدن = صبر کردن
درخواستن = درخواست کردن
ویراستن = ویرایش کردن
دریافتن = دریافت کردن
درنگیدن = درنگ کردن
بخشیدن = بخش کردن
پخشیدن = پخش کردن
جَستن = جهش کردن
تُندیدن = تندی کردن
...

پارسیگر

Aria Farbud #۳۶۴

درود
ریشه ی واژه ی "آروین" به جای تجربه چیست؟

Spehr #۳۶۵
Aria Farbud

درود
ریشه ی واژه ی "آروین" به جای تجربه چیست؟

آر یعنی Er
وین Fahrung

Erfahrung
یعنی تجربه هه هه هه

Mehrbod #۳۶۶

٭٭٭


بگشای: [ابزار گشودن]
دلگشای: روح انگیز,روح بخش
سرگشوده:[سرگشاده]
پاگشای: [برای نخستین بار کسی را به خانه خواندن]
پاگشایی:
لب گشودن: آغاز به صحبت کردن
پر گشودن: [آغاز به پرواز]
تن گشایی:
چشم گشودن:
کار گشای: برطرف کننده,رفع کننده مشکلات
کار گشایی:رفع مشکل کردن
بازگشایی:افتتاح,
گشاد:[فراخ],عریض,مبسوط,وسیع

homayoun #۳۶۷

دوستان پیرامون فرمودن گشتم. به گمانم اگر فرمودن داریم باید مودن هم به تنها داشته باشیم.

من برای فرمودن ریشه و دگر چیزهارا یافتم ولی مودن به تنهایی را نیافتم.

فرمودن . [ ف َ دَ ] (مص ) در زبان پهلوی فرموتن و در پارسی باستان فرما و در کردی فرمون . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). حکم کردن .امر نمودن . فرمان دادن . (ناظم الاطباء) :
اگر بگروی تو به روز حساب
مفرمای درویش را شایگان .

پارسیگر

Mehrbod #۳۶۸

٭٭٭

https://www.facebook.com/groups/105647692879858/483384451772845/?comment_id=483507705093853&ref=notif&notif_t=group_comment_reply

وحید رنجبر

از دوستان سره‌گرای عزیز خواهش می‌کنم به این چند پرسش من پاسخ دهند.
1) منظور از فارسی سره دقیقاً فارسی چه دورانی است؟ فارسی سده‌های هفتم و هشتم، یعنی؛ زبان سعدی و مولانا و حافظ؟ فارسی قرن سوم و چهارم، یعنی؛ زبان فردوسی و بوعلی و ابوسعید؟ فارسی میانه، یعنی؛ زبان ساسانیان و کتاب‌هایی مانند بندهش و دینکرد و ...؟ فارسی باستان، یعنی؛ زبان کورش و داریوش؟
2) یک وام‌واژه باید چه ویژگی‌هایی داشته‌باشد و یا چند سال از ورود آن به زبان گذشته‌باشد که بتوان آن را واژه‌ای خودی دانست؟
3) هر کدام از واژه‌های زیر آیا فارسی هستند؟ اگر فارسی هستند چرا؟ و اگر فارسی نیستند، چرا؟ و چه همترازهایی برای‌شان پیشنهاد می‌کنید؟
الف) میترا: mītra واژه‌ای مادی است، در فارسی باستان به صورت mīça (میسه)است. تقریباً 2500 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ب) پنج: از پارتی وارد فارسی میانه شده‌است. تقریباً 1500 سال پیش. با بسامد بسیار زیاد.
ج) آغاز: از سغدی وارد فارسی میانه شده‌است. تقریباً 1500 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
د) تومان: از مغولی وارد فارسی شده‌است. تقریباً 700 سال پیش. با بسامد بسیار زیاد.
ه) تلویزیون: از فرانسوی وارد فارسی شده‌است. تقریباً 70 سال پیش. با بسامد بسیار زیاد.
و) چمدان: واژه‌ی «جامه‌دان» فارسی به روسی رفته و به صورت «چمدان» به فارسی برگشته‌است. تقریباً 100 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ز) دهقان: واژه‌ی «دهگان» از فارسی به عربی رفته و به صورت «دهقان» به فارسی برگشته‌است. تقریباً 1000 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ح) ناموس: از یونانی به عربی رفته، معرب شده و به فارسی وارد شده‌است. تقریباً 1000 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ط) فرتور: واژه‌ای ساختگی و من‌درآوردی از فرقه‌ی آذرکیوان در فرهنگ دساتیر. تقریباً 300 سال پیش. با بسامد بسیار کم.
ی) چاپ: از هندی وارد فارسی شده‌است. تقریباً 300 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ک) دبیر: ریشه‌ی «دب» از dīpī سومری گرفته‌شده‌است. تقریباً 2500 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
ل) سپهر: از یونانی sphaira به پارتی رفته و سپس وارد فارسی شده‌است. تقریباً 2000 سال پیش. با بسامد نسبتاً زیاد.
م) کتاب: از عربی وارد فارسی شده‌است. تقریباً 1400 سال پیش. با بسامد بسیار زیاد.

زبان ما باید بسوی پارسیک (= پارسیِ نزدیکتر به پهلویک) پیش برود, ولی نیک بخوانید: پیش‌برود, نه اینکه پس‌برود.

وامواژه نیز چنانکه از نام آن برمیاید واژه‌ای است که نداشته‌ایم و "وام" گرفته‌ایم, ولی برای نمونه جاییکه "درود" داشته‌ایم, "سلام" وامواژه نبوده, بساکه 'زورواژه' بوده یا جاییکه در زبان امان پِگاه و بامداد و بامدادان و ناشتا و گرگ‌ومیش داشته‌ایم, 'شفق' و 'صبح' بمانند, زورواژه‌یِ زورچپانده بیشتر نبوده‌اند.

دگرش آواها نیز چیز بدی نیست, ولی نه همیشه. برای نمونه "سفارش" باید همان "سپارش" خوانده شود, زیرا یادآور بنواژه‌یِ خود "سپردن —> سپار+ش = سپارش" است و کار مغز ما را میآساند. "دهگان" هم از "دهقان" بسیار بهتر است, زیرا پسوند زیبایِ -گان را باز‌می‌زیواند (= revives) و همراستای بازرگان (بازارگان), دوست‌گان (= معشوقه) و ... باز کار مغز امان را آسانیده و کارایی زبان امان را میافزاید.

"پذیرفتن" را ولی از نو "پدیرفتن" خواندن امروز زیان بیشتری از سود دارد, گرچه اینهم اگر روزی بشود بهره‌آور است زیرا یادآور "پدیر" خواهد بود و واژه‌یِ "پدیره (= against, دربرابر)" و دیگرها را هم بدنبال, بازخواهدزیواند.

پس اینجا ما دو چرخه داریم, چرخه‌یِ اهورائین (virtuous cycle) و چرخه‌یِ اهریمنیک (vicious cycle): هر چه واژه‌هایِ پارسی بیشتر به کار روند, بنواژه‌هایِ بیشتر و کهن‌تر و وندهایِ گوناگون‌تری زنده خواهند شد و باز در دنباله, واژه‌هایِ پارسی بیشتر و بیشتری به چرخه درون‌ خواهند آمد.
در سوی وارون نیز, هر چه واژه‌ها و کالبُد‌هایِ تازیکِ بیشتری بکارروند, از ساختار زبان امان دور گشته و کاربرد واژه‌هایِ روزانه‌ای همچون همین "کاربرد" و "کارکرد" هم برای امان سخت میشوند و ناگهان میبینیم بجای رنگین‌کمان, گفتن "قوس قزح" هم آسانتر میشود و یا اَبـَرواژه‌یِ زیبایی همچون «شناخت‌شناسی» را کنار مینِهیم و بجای آن میگوییم "معرفت‌شناسی"!

پارسیگر

homayoun #۳۶۹

آیا واژه ورد پارسی verd با word انگلیسی همریشه است؟
ورد در پارسی کهنتر چه میچمیده؟

Mehrbod

"پذیرفتن" را ولی از نو "پدیرفتن" خواندن امروز زیان بیشتری از سود دارد, گرچه اینهم اگر روزی بشود بهره‌آور است زیرا یادآور "پدیر" خواهد بود و واژه‌یِ "پدیره[١٢] (= against, دربرابر)" و دیگرها را هم بدنبال, بازخواهدزیواند

گدشته از آن ایرانیان ذ را نمیگویند و همان ز میگویند.
پس بسیار بهتر است واج ذ را برداریم . و همان د را بگوییم.
باز دوباره برخی دگرش ها که از روی نادرستی دبیره بوده باید با کوشش فرهنگستان ها در آینده
درست شود . برای نمونه هنگامی که همه زبانهای اروپایی چیزی نزدیک به ژوست دراست و... میگویند
ما درست drost را بگوییم dorost? یا برادر bradar را بگوییم baradar ؟ یا شتاب را shetab ؟
خوشبختانه در برخی گویش ها مردم بهتر میگویند و این اِ اُ اَ را نمیگویند.
سپاس هم spaas است مانند spaasiba در روسی....

نداشتن دبیره ی درست و درمان زبان را بیچاره کرده. خوشبختانه با همسنجی با زبان های
همخانواده میتوان بخش بزرگی از این نادرستی را بازیافت.

امیدوارم دوستان برای دبیره لاتین به این چیزها بیندیشند.
برای نمونه shnâkhtshnâsi از :šenâxtšenâsi خیلی بهتر است
ما ترک نیستیم که زبانمان هیچ ریشه ای با زبانهای اروپایی
نداشته باشد و اینگونه بنویسیم.

پارسیگر

homayoun #۳۷۱

هرچند تازگی با دفترچه دشمن شدم ولی این پست را اینجا میگذارم.

درباره ریشه واژه هندوانه و خربوزه

در زمان های پیشین بوزه به چم خیار بوده و
خربوزه چون مانند خیاری بزگ است را اینگونه نامیدند
که میشود همان خیار بزرگ. اکنون هم در شهر یزد خربوزه را
خیار مینامند و خیار را خیار سبز!
زمانی که هندوانه برای نخستین باز از هند به ایران آمد
چون مانند خربوزه بود آن را خربوزه هنداونه نمامیدند.
که از هندو + انه (مانند انه در مردانه زنانه) درست شده.
شگفت اینجاست که در زبان ترکی خربوزه
شد قارپوز و سپس از زبان پارسی یا ترکی به زبان اوکراینی
راه یافت و امروزه در اوکراین به خربوزه میگویند غاربوز !
که بسیار نزدیک به خربوزه خودمان است!

این هم از پژوهش های من

پارسیگر

homayoun #۳۷۲

www.youtube.com/all_comments?v=-6KEqPcwC-E

دوستان این زبان پارسیگ که در این جاست که برای زمان اشکایان است.
زمان پارسیگ که خودمان به آن سخن میگویم پس چی است؟
پارسیگ مدرن است؟

پارسیگر

یه نفر #۳۷۳

عرب های خوزستان و عراق از واژه ( گ ) در زبانشون استفاده میکنند. مثلا : اگلک به معنای ببین، بهت میگم - (( توجه کن))

بنظرتون از فارسی وارد زبان و لهجه اینها شده؟!

Anarchy #۳۷۴
یه نفر

عرب های خوزستان و عراق از واژه ( گ ) در زبانشون استفاده میکنند. مثلا : اگلک به معنای ببین، بهت میگم - (( توجه کن))

بنظرتون از فارسی وارد زبان و لهجه اینها شده؟!

به احتمال خیلی زیاد ... اگه دقت کنی خواننده های لبنانی و مصری هم به جای "قلب" میگن "گلب"

!!

یه نفر #۳۷۵

درود. کلمه مادر - برادر - دختر پدر تقریبا همانند mother - brother - dughter و ... هست. آیا هم ریشه اند؟
با این حال در زبان زابلی (سیستانی) (( ایرانی قدیمی )) به دختر، کِنجه می گویند..
بنظرتون کنجه یک کلمه اصیل ایرانی نیست؟ و دختر و برگرفته شده از فرهنگ انگلیسی در زبان ما باشه؟!!!

پ ن: همه جای ایران می گویند کباب چنجه. ولی در شیراز می گویند کباب کنجه :-) اینها ربطی بهم ندارند؟!!

مدتیه ذهنمو درگیر کرده

Aria Farbud #۳۷۶
یه نفر

درود. کلمه مادر - برادر - دختر پدر تقریبا همانند mother - brother - dughter و ... هست. آیا هم ریشه اند؟
با این حال در زبان زابلی (سیستانی) (( ایرانی قدیمی )) به دختر، کِنجه می گویند..
بنظرتون کنجه یک کلمه اصیل ایرانی نیست؟ و دختر و برگرفته شده از فرهنگ انگلیسی در زبان ما باشه؟!!!

پ ن: همه جای ایران می گویند کباب چنجه. ولی در شیراز می گویند کباب کنجه :-) اینها ربطی بهم ندارند؟!!

مدتیه ذهنمو درگیر کرده

درود

واژه هایی که آوردید همه از یک خانواده اند، که هر دو زبان از ریشه های کهن تر اینها را گرفته اند، برای نمونه مادر، ماتر بوده که "ما" به معنیِ اندازه بوده است = کسی که اندازه گیری و بخش کردن کارش بوده، "ما" را در واژه های دیگری چون: شمار، آمار، پیمانه، پیمایش، meter، measure، math و... میبینیم، واژه ی کنجه را هم در گویش های دیگر به ریخت های گوناگون داریم ب.ن. مازنی : کیجا، آذری = کیز، کردی = کچینه، فارسی = کنیز و در پهلوی = کنیچک است، در اوستایی واژه ی کن (این واژه به ریخت های بسیاری روایی روایی دارد: کن، خن، شن، شان، خان، زن، ژن، گن و...) به چم "خانه، عشق و زن" بکار رفته است که روی هم رفته "دختر کوچک دوست داشتنی " معنی می دهد.

Mehrbod #۳۷۷
Anarchy

به احتمال خیلی زیاد ... اگه دقت کنی خواننده های لبنانی و مصری هم به جای "قلب" میگن "گلب" !!

عربیک در گذشته‌یِ دور سدای "گ" را داشته و کم کم از دست داده, اینجور نیست که ناتوان از خواندن آن باشند.
در آلمانی هم سدای "خ" نداریم, ولی شهر آخن داریم و ماخن پاخن (machen = ساختن) کم نمیشنوید!

Anarchy #۳۷۸
Mehrbod

عربیک در گذشته‌یِ دور سدای "گ" را داشته و کم کم از دست داده, اینجور نیست که ناتوان از خواندن آن باشند.
در آلمانی هم سدای "خ" نداریم, ولی شهر آخن داریم و ماخن پاخن (machen = ساختن) کم نمیشنوید!

مثلا چه دوره ای ؟ این حرف مستند هست ؟ به هر حال زمان دور هم اگر چنین چیزی بوده ، فعلا در زبان عربی چنین صدایی نداریم و توانایی تلفظ این صدا ناشی از انتقال ژنتیکی از گذشته های دور به عرب های فعلی نیست 😬 !!

در آلمانی هم صدایی بین "خ" و "ش" وجود داره و همین کلمه ای گفتی هم باید با همون صدا تلفظ بشه

...

Mehrbod #۳۷۹
Anarchy

مثلا چه دوره ای ؟ این حرف مستند هست ؟ به هر حال زمان دور هم اگر چنین چیزی بوده ، فعلا در زبان عربی چنین صدایی نداریم و توانایی تلفظ این صدا ناشی از انتقال ژنتیکی از گذشته های دور به عرب های فعلی نیست 😬 !!

در آلمانی هم صدایی بین "خ" و "ش" وجود داره و همین کلمه ای گفتی هم باید با همون صدا تلفظ بشه ...

The Arabic Script

This generally represents /d͡ʒ/ (first sound in jump), and this is the standard pronunciation in Arabic, and used even in colloquial speech in Iraq and Algeria. Classical Arabic probably had a sound more like [gʲ] or [ɟ] (roughly like the middle consonant cluster in argue), and this is still retained in some dialects among Bedouins and in the Sudan or Yemen. In some other Yemeni dialects and Egypt, it is pronounced [g], and elsewhere in the Maghreb and in the Levant, it's [ʒ] (the French j sound, also found in English in measure). In Kuwait and the Gulf dialects it may weaken completely to [j] (English y), but only in the most colloquial dialects.

سرور مزدک هم جای دیگر به بودن سدای گ- در گویش‌هایِ کهن عربیک نماریده بودند.

در آلمانی هم خ جدا از آن ش است, آن یکی را با سه وات مینویسند: tsch, مانند deutschland که چیزی میان دویشلند و دویچلند خوانده میشود, این یکی
ولی بخوبی همان خ- است: YouTube - machen - [GERMAN PRONUNCIATION]

پارسیگر

Anarchy #۳۸۰
Mehrbod

سرور مزدک هم جای دیگر به بودن سدای گ- در گویش‌هایِ کهن عربیک نماریده[١] بودند.

خب این رو از کجا فهمیدن ؟ نوشته ای که از اون زمان احتمالا باقی نمونده ، نوار ضبط شده هم که نداشتن ... پس از کجا این رو دارن میگن ؟

ولی چیزی که من گفتم صرفا بحث وجود یا عدم وجود حرف "گ" نبود ، بلکه تبدیل عمدی "ق" به "گ" در کلمات عربی بود

...

این تغییر و تحولات آوایی و زبانی اقوام مختلف در دنیا برای من خیلی جالب هست . منبع خوبی سراغ داری در این زمینه ؟

Mehrbod #۳۸۱
Anarchy

خب این رو از کجا فهمیدن ؟ نوشته ای که از اون زمان احتمالا باقی نمونده ، نوار ضبط شده هم که نداشتن ... پس از کجا این رو دارن میگن ؟

زبان‌هایِ همخانواده و گویش‌های آن بجا میمانند, از آنها دریافته‌اند.

خود زبان هم از آن چیزهایی‌ست که بسختی نیست و نابود میشود: 150 The Stickiness of Languages | Opacity

Anarchy

ولی چیزی که من گفتم صرفا بحث وجود یا عدم وجود حرف "گ" نبود ، بلکه تبدیل عمدی "ق" به "گ" در کلمات عربی بود ...

خب؟ این ویژگی‌ها در همه‌یِ زبان‌ها است, ولی بباید یکسویه نیست. در پارسیک هم ژ و ج پیوسته به هم میدگرند, وجدان —> وژدان —> وجدان —> وژدان

Anarchy

این تغییر و تحولات آوایی و زبانی اقوام مختلف در دنیا برای من خیلی جالب هست . منبع خوبی سراغ داری در این زمینه ؟

دکتر نورایی: An Etymological Dictionary of Persian, English and other Indo-European Languages : Dr. Ali Nourai, [email]anourai@hotmail.com[/email] : Free Download Streaming : Internet Archive

Anarchy #۳۸۲
Mehrbod

همزادپنداری

همزاد یا همذات 😬 ؟!

Anarchy #۳۸۴
Mehrbod

زاد.

مطمئنی ؟ پس این چیه ؟

همزاد پنداری | لغت نامه دهخدا

همزاد پنداری

این واژه به‌سبب شباهت معنایی و آوایی، گاهی به‌جای واژهٔ «همذات‌پنداری» به کار برده می‌شود. املای رایج همان «همذات‌پنداری» است.

Mehrbod #۳۸۵
Anarchy

مطمئنی ؟ پس این چیه ؟

همزاد پنداری | لغت نامه دهخدا

همزاد پنداری

این واژه به‌سبب شباهت معنایی و آوایی، گاهی به‌جای واژهٔ «همذات‌پنداری» به کار برده می‌شود. املای رایج همان «همذات‌پنداری» است.

این پیوندی که دادی هم نوشته‌یِ دهخدا نیست, ویرایش کاربرانِ تارنما ئه.


زاد, زادین = ذات, ذاتی

خود ذات هم اگر پارسی بگیریم درسته, چون نزدیکی بالایی با زاد داره, جدایِ آن هم همزاد = دوقلو.

پارسیگر

Mehrbod #۳۸۶

@روزبه

پست شما چرا ناپدید شد گرامی؟ درباره‌یِ همذات نگرش شما تا اندازه‌یِ بالایی درست است, ولی ما واژه‌هایی چون
پاکزاد و نیکزاد در ادبسار مان داریم, به نگر اتان پاکزاد چه چمی دارد؟ کسیکه پاک زاییده شده, یا اینکه بیشتر به سرشت و زادِ پاک او می‌نِمارد؟

خود «همزاد» به تنهایی به نگر ام بشود همان doppelganger, برای دوقلو (twin) واژه‌یِ بهتری دوگانه (سه‌گانه و... ) را هم داریم.

پارسیگر

meaning #۳۸۷

@Mehrbod

درود گرامی ؛ به نگر من واژه هایی همچون پاکزاد یا نیکزاد بیشتر صبغه (رنگ) و بوی دینی دارند تا فلسفی از این رو همان به چم : کسی که "پاک زاده" می شود خواهد بود نه کسی که "ذات ِنیکی" دارد؛ بدین گونه در نگاه مذاهب کسی که از نطفه‌ای نامشروع(خلاف شرع ادیان) منعقد نشده باشد می‌شود پاکزاد یعنی بر اساس موازین مذهبی زاده شده است و پاک است. وجهه ای دیگر از آن که پنهانی تر و عمیق تر است می‌شود "نیک ذات" در اینجا به وارونِ ادیان، فلاسفه ی اخلاق که به هیچ یک از ادیان باور ندارند و به نوعی خداناباور هستند باید این نگاه را داشته باشند که چون نطفه‌ی مشروع و نامشروع اساساً نداریم و یا حداقل در بحث از آن استفاده نمی‌کنیم پس این ذات است که مهم است نه زاده شدن کسی به صرف بیرون آمدن از شکم یک زن مؤمن) و کمی جلوتر هم این بحث بر سر اینکه چه کسی "نیک ذات" و چه کسی "بد ذات" است پیش می آید (فارغ از اینکه با نام خدا نطفه منعقد شده‌است/نشده‌است) ب.ن هیتلر، هایزنبرگ، هیچنز، محمد، باخ ، کوری و .. . همه را در کنار هم فارغ از این نگاه که از شکم یک زن مؤمن بیرون آمده‌اند/نیامده اند یا اینکه مذهبی بوده‎اند/نبوده‌اند مینهند. در اصل فلاسفه چیزی به اسم "نیکزاد" نباید برایشان مهم باشد شاید هم بهتر باشد به وارون ادیان اگر دانستند که باخ نیک ذات بود پس حکم به نیک زاد بودن او هم بدهند.

درباره دوقلوها هم قطعاً همزاد درست است اما هم ذات خیر؛ چرا که بی شک هیچ دو نفری یک نفر نیست، دوقلو ها هم دو ذات ِگوناگون دارند[چون احساسات و هوش و خرد یکسانی ندارند] هرچندکه در نگاه دانش زیست شناسی دوقلوی همسان باشند.

Mehrbod #۳۸۸
Aquarius

@Mehrbod

درود گرامی ؛ به نگر من واژه هایی همچون پاکزاد یا نیکزاد بیشتر صبغه (رنگ) و بوی دینی دارند تا فلسفی از این رو همان به چم : کسی که "پاک زاده" می شود خواهد بود نه کسی که "ذات ِنیکی" دارد؛ بدین گونه در نگاه مذاهب کسی که از نطفه‌ای نامشروع(خلاف شرع ادیان) منعقد نشده باشد می‌شود پاکزاد یعنی بر اساس موازین مذهبی زاده شده است و پاک است. وجهه ای دیگر از آن که پنهانی تر و عمیق تر است می‌شود "نیک ذات" در اینجا به وارونِ ادیان، فلاسفه ی اخلاق که به هیچ یک از ادیان باور ندارند و به نوعی خداناباور هستند باید این نگاه را داشته باشند که چون نطفه‌ی مشروع و نامشروع اساساً نداریم و یا حداقل در بحث از آن استفاده نمی‌کنیم پس این ذات است که مهم است نه زاده شدن کسی به صرف بیرون آمدن از شکم یک زن مؤمن) و کمی جلوتر هم این بحث بر سر اینکه چه کسی "نیک ذات" و چه کسی "بد ذات" است پیش می آید (فارغ از اینکه با نام خدا نطفه منعقد شده‌است/نشده‌است) ب.ن هیتلر، هایزنبرگ، هیچنز، محمد، باخ ، کوری و .. . همه را در کنار هم فارغ از این نگاه که از شکم یک زن مؤمن بیرون آمده‌اند/نیامده اند یا اینکه مذهبی بوده‎اند/نبوده‌اند مینهند. در اصل فلاسفه چیزی به اسم "نیکزاد" نباید برایشان مهم باشد شاید هم بهتر باشد به وارون ادیان اگر دانستند که باخ نیک ذات بود پس حکم به نیک زاد بودن او هم بدهند.

ولی این همخوانی با دریافت من از زبان ندارد, بویژه اینکه در دهخدا هم آمده:

نیک زاد. (ص مرکب ) پاک نژاد. پاک سرشت . پاک گوهر : به برزوی شیراوژن آواز دادکه ای پهلوان زاده ٔنیک زاد.فردوسی .

Aquarius

درباره دوقلوها هم قطعاً همزاد درست است اما هم ذات خیر؛ چرا که بی شک هیچ دو نفری یک نفر نیست، دوقلو ها هم دو ذات ِگوناگون دارند[چون احساسات و هوش و خرد یکسانی ندارند] هرچندکه در نگاه دانش زیست شناسی دوقلوی همسان باشند.

بچه ٔ دوگانه | لغت نامه دهخدا


بچه ٔ دوگانه . [ ب َ چ َ / چ ِ / ب َچ ْ چ َ / چ ِ ی ِ دُ ن َ / ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) توأم . (دهار). دو بچه که همزاد باشند. توأمان . همزاد. دوغلو.

فرجامِ: ذات میتواند برگرفته از زاد باشد و واژه‌ای پارسیک (که در این نگاه کاربرد آن پذیرفتنی‌ست), ولی زاد
بتنهایی نیز چَم سرشت و گوهرِ زادین (سرشتین) را دارد, چنانکه در واژه‌هایِ نیکزاد و پاکزاد و شومزاد و .. داریم.

پارسیگر

Mehrbod #۳۸۹

پسوند‌هایِ نامساز و زابساز (صفت‌ساز)

با اینکه این گروه نوپا است ولی من این لغزش که چند پسوند را یکسان بجای هم بکار میگیرند را چندباری اینجا و آنجا دیده‌ام.
ما در پارسیک دستکم چهار پسوند گوناگون داریم که امروزه همگی با -ای سر و ته آورده میشوند (که بخشی اش ازروی داشتن این دبیره‌یِ ناکارآمد پارسوتازیک است).

پسوند نامساز در پارسیک ih- میباشد, برای نمونه اگر واژه‌یِ ما باشد «روانشناس», نامواژه‌یِ آن خواهد بود:

Vâže = Ravânšenâs
Nâmvâže = Ravân+šenâs+ih —> Ravânšenâsih (psychology)

زابواژه‌یِ آن میتواند با دو پسوند in- یا -ik (یا ig-) برساخته شود:

Vâže = Ravânšenâs
Zâbvâže = ravân+šenâs+ik —> ravânšenâsik (psychologic[al])

پسوند i- نیز تنها یک گمنام شناسه بیشتر نیست و اینچنین باید به کار برود:

ravânšenâsi = یک روانشناس
ravânšenâsih = دانش روانشناسی
ravânšenâsihi = یک دانش روانشناسی
ravânšenâsik = آنچه وابسته به دانش روانشناسی باشد.

زشت‌ترین واژه‌هایی که امروزه پُرگاه میبینیم همانهایی هستند که از روی یکسان‌انگاریِ پسوند‌هایِ بالا, به جای
آنکه زابِ روانشناس را روانشناسیک برسازند همه‌یِ ساختار واژه را از بیخ رهانیده و به پسوند شناخت! بجایش روی‌ میآورند; پس:

روانشناختی ✖
روانشناسیک ✔

https://www.facebook.com/groups/278781458965232/permalink/279102618933116/

پارسیگر

Mehrbod #۳۹۰

از راه روبات تلگرام Mehrbot میتوانید واژه‌ها را جستجو کنید: https://telegram.me | @paarsig_bot

نگاره‌ای از daftarche.com — در دسترس نمی‌باشد

پیوست در دسترس نمی‌باشد

Mehrbod #۳۹۱

بسیاری جاها, بجایِ "داشتن + کارواژه" میتوانیم یکراست خود داشتن را وابگردانیم. ب.ن. روز خوبی داشته باشید -> روز خوبی بدارید.

کار نداشته باش! -> کار ندار / کار مدار!

Ali Mj

پیشنهاد مشکل دارد چون زمانها و ساختار کاربردی فعلها را بهم میریزد. داشته باشید از لحاظ زمان، گذشته یادآوری/آرزویی است اما بدارید فعل امری است و امر هم از فعل اکنون (حال) میسازیم.این نمونه ها که گفتین در جاهای گوناگون و جمله های متفاوت کاربرد دارند و کوتاهیده(مخفف) همدیگر نیستند بلکه هرکدام جایگاه کاربردی خود را دارند

have a good day = ruze xubi bedarid (dasturin)

ruze xubi dashte bashid ~ You be having a good

i.e. ruze xubi daaraan bashid

ruzi xub bedarid (zibaatar)

ruzi xub bedar golam/naaz am (zibaatar + deldadevaar)

Ali Mj

بدارید فعل اکنون درخواستی هست (ب + دار =سازه اکنون) و داشته باشید فعل گذشته آرزویی است( داشت=سازه گذشته + باش= سازه اکنون از فعل بودن) این دو جمله یکی نیستند که بخواهید باش را آن بزدایید و کوتاهش کنید کل معنای جمله دگرگون میشود. قرار نیست همه چیز را با انگلیسی برابرسازی کنید دستور زبان فارسی و انگلیسی متفاوت است و یکسانی برابر در زمانها ندارند. باید ببخشید این فعل امر نیست ، اکنون درخواستی(التزامی) است.

گمانم اینجا چون "باشی" و "بباد" نزدیکی داشته اند, یکجور بار آرزویین گرفته, مانند "زِنده باشی" و "زندگی خوبی داشته باشی", ولی دلاستوار نیستم که از بیخ "داشته + کارواژه" ارزومندانه باشد. در پارسی یک چهره‌ی نیمه مرده از آرزویین داریم که برای "بودن" نمونه‌وار, میشود "باد", چُنان که هنوز امروزه میگوییم "زنده باد!" یا "روز مبادا".

زمانیکه میگوییم "زنده باشید" خودبه‌خود دیگر دستورین میشود.

شدن -> شواد (آرزویین)
بودن -> باد
رفتن-> رواد
کردن -> کناد
داشتن -> داراد

Mazdak

بدار آرزویی نیست و امری است. مانند خبردار.
یا : خودتو نگه دار
ب در آغاز -دار تنها برای فشار و سختی بیشتر است.
مانند رو و برو go , go now
آرزویی اش میشود «داراد/بداراد»
بزبان دیگر ٬ سخن سرکار مهربد درست است.
-----
شیوه ی آرزویی٬ برای نمونه (برای سوم‌کس تکینه) با افزودن -اد به بن کنون ساخته میشود. مانند:
مریزاد = آرزو میشود که نریزد
بُواد/باشاد=‌باد= آرزو میکنیم که باشد
این گره بگشایاد و این تیرگی برواد
سایه تان بر سرمان بماناد
-----
بماناد تا روز ماند جوان
هنریافته جان نوشین روان
فردوسی
----
تندرستی اش را نگه بداراد

Mehrbod #۳۹۳

چندی از واژه‌های کار خودم:
نهارناشتا / نارناشتا = brunch
نهارشآم  / نارشام = drunch

تکسر = مجرد = single
دارزی = arboreal
چه‌دانی = know-how
درشد = فی الواقع
لمکت = couch
مرگار = function