مهربد گرامی، واژه ی پیشنهادی تو برای "ساعت" (به چم زمان، نه دستگاه نمایش زمان) چیست؟ من با واژه ی Nasu (یا Nasv) چالش دارم!!
درود به دفترچه خوش آمدید ؛ تسوک (tasuk) یا تسوی و نه nasv ، واژه ی پارسی ست و از زبان پهلوی می آید ؛ همین واژه در زبان تازیان به ریخت "طسوج" در آمده است ؛ گرفتاری ندارد و میتواند بسادگی از آن سود جُست !
Sotude
شناسه های "شخص" (؟؟!)
چون چندین بار به شناسه های "شخص" نماره داشتید باید بگویم ما شناسه "شخص" نداریم ، یک شناسه داریم که در گروه نهادها جای دارد و بدان نهاد پیوسته می گوییم ، کَس و شمار کارواژه را روشن میسازند که به "نهاد پیوسته" نیز نامدار است !
Sotude
مهربُد گرامی، من هیچگاه نگفتمکه همه ی کارواژه ی بی روال را از زبانمان بزداییم و آن ها را دور بریزیم! همانگونه که اشاره کردی، این کار، کاری نابخردانه است. من گفتم چه خوب است کارواژه هایی که بهره گیری کمتری در زبان گفتاری روزانه ی ما دارند را روالمند کنیم. برای نمونه هرگز نمی توان (دست کم در زمان کنونی!!) کارواژه ی بی روال "داشتن" را به کارواژه ی روالمند "داریدن" دگَراند (تبدیل کرد)!
همانگونه که گفتید ، همه کارواژه ها ، بویژه برخی کارواژگان اسنادی و دیگر کارواژگانی که در دستور گردانش کارواژه ها تنیده شده اند و رهانیدشان مایه بی سامانی زبان میشود را نمی توان بازسازی کرد ، جدای اینکه خمشپذیری و ساختار ادبیک پارسی (در رهگذر زیبایی شناسیک) را از آن می رُباییم (همواره که نباید به دنبال فرنودین بودن باشیم) ، تنها در جایگاه ویرایش زبان شاید بتوان دگرگونی های اندکی انجام داد !
تازه نیمی از کارواژه های نامبرده خود به خود در دستگاه زایایی زبانمان ساخته شده و برمانده نیز میشوند !
نگر مهربُد دراین باره سراسر درست بود و نگر من نیز هست
راستی، درباره ی دگرسان بسیار زبان پارسی گفتار با زبان پارسی نوشتار، تناه به یادآوری همین بسنده می کنم که چالش بسیاری از "فارسی زبانان!!" نوشتن یک نوشتار یا یک نامه ی "رسمی" و نوشتاری است! دست کم که خود من تا همین چندسال پیش اینگونه بودم و برایم دشوار بود تا "رسمی" و نوشتاری بنویسم. هرچه زبان گفتار به زبان نوشتار نزدیک تر باشد، بهتر است. می توانید نگر یک زبانشناس در این باره بخواهید تا دریابید چه می گویم!!
"والله" به پیر به پیغمبر، این دگرسانی بسیار گفتار با نوشتار، به سود زبان ما نیست. من با رضا شها پهلوی کاری ندارم و او بر سر من جای دارد! " ولی "لطمه" ی بسیار بزرگی که خاندان قاجار و پهلوی به زبان ما زدند ( نگر من بیشتر خاندان نفرین شده ی قاجار می باشد!!) نابخشودنی است! همانگونه که می دانید، در زمان قاجار، سخنیدن (سخن گفتن) مردم بسیار نزدیک به عربی بود و می توانم بگویم زبان پارسی در زمان قاجار به سان یکی از گویش های عربی بود که تنها اندکی واژه ی پارسی و همچنین بسیاری واژه ی تورکی ، فرانسه و عربی دارد! ولی پس از آمدن رضاشاه (خدایش بیامرزد!) که خود بسیار آسوده و راحت می سخنید (سخن می گفت)، مردم هم به این کار ترغیب شده و این بار از سوی دیگر بام به پایین افتادند و این گونه سخنیدن در دهه ی 20 تا 50 (گویش جاهلی!!!) به اوج خود رسید! هرچند رضاشاه بزرگ دست کم یک فرهنگستان باری زبان پارسی سازید و یک کاردان (شادروان احمد کسروی) را بر مسند آن نهاد ( گمارد). ولی پسر "ناخلفش" هیچ کاری در این باره نکرد و گند زد به همه چیز! این پسر "ناخلف" همچنین دست آخوندان را در کارهای کشور بازگذاشت تا به "انقلاب" سال 57 رسید!!!! امیدوارم به هواداران محمدرضا پهلوی برنخورده باشد ولی درستی (حفیقت) همین است! تلخ و سوزان!
نادرست ! برای همین هم درباب کارواژگان آموده یک پژوهش زبان شناسیک از شما خواسته بودم ! هر واژه ای که با کارواژگان "کردن و داشتن و..." آمد را که نمیتوان زدود و از واژه ی پیشین یک کارواژه خودسر ساخت ؛ خُب اینجا بایسته می بینم بیشتر روشنگری کنم ؛ ما سه گونه کارواژه داریم ؛ کارواژه ساده، کارواژه پیشوندی (بازگشتن ، فرو پیچیدن ، در آمدن و... ) و کارواژه آموده ! کارواژه آموده از ترکیب کارواژه ساده با تکواژ ناوابسته بدست می اید : چشم پوشیدن ؛ فراموش کردن و... ولی باید در نگر بگیریم که در کارواژه آموده، وند پیشتاز با وند پیشین نباید پیوند فراشناسایی ( رابطه نحوی) داشته باشد ؛ این دستاورد مهند را می شود به گونه زیر بازنمود : در بررسی کارواژه آمایشی ، بی برو برگرد باید در خود گزاره آن را بررسی کرد ! 1- من جزوه ی دوستم را از او وام گرفتم ! (قرض گرفتم) 2- مهربُد وام گرفت ! کارواژه یکم آموده است ، ولی کارواژه دوم نه ، چرا ؟ برای اینکه در آن "مهربُد" کارور است و "وام" کارگیر ( نه اینکه وندی از کارواژه به شمار رود) در این گزاره "وام" در گروه نامواژه ها می باشد و می توان با افزودن وابسته هایی آن را گسترش داد ! (مهربُد وام های بسیاری گرفت ، مهربُد هیچ وامی نگرفت، مهربُد وام ها گرفت و...) در گزاره یکم ولی وام گسترش پذیر نیست و نمی شود هیچ وابسته ای را بدان افزود ! افزون بر اینها "وام" نیز با "گرفتن" هیچ پیوند فراشناسایی ندارد و در کارواژه تنیده است ! بهمان کس من را بسیار دوست دارد ! ( چنین کارواژه ای آموده است و گسترش پذیر نیست ، نمی شود وابسته ای بدان افزود، "دوست" با "دارد" هیچگونه پیوند "نحوی" ندارد) پیشتر در پیام خودینه نیز در این باره اندکی رایزنی داشتیم که چون دیرتر آن گفتمان نیمه کاره رها ماند، در اینجا آن را به قلم میاورم ! درباره "افعال مجهول" میگفتی برای نمونه نسک نوشته شد ، نامه فرستاده شد و... را چگونه با زدودن کارواژه کمکی (= شد) بدست بیاوریم ؟ "نامه فرستادید" را پیشنهاد دادی ! در دستور زبان پارسی برخی کارواژگان را کارواژه کمکی می نامند ، این نام از اینرو برای آنان گزیده شده که در ساخت گذشته پیشترین، بایان گذشته، گذشته پیوسته و کنون پیوسته و... (ماضی بعید و ماضی التزامی و ماضی مستمر و مضارع مستمر و ...) از یاری آنان سود می جوییم ! گفته بودم،داشتم میگفتم،دارم می گویم، گفته شد و ... کارواژه های آبی رنگ را در دستور "معیار"، "افعال کمکی" نام گذاریده اند و بدین ترتیب این فرایند را را اینگونه باز می نمایند که اگر کارواژه ساده ای با کارواژگان کمکی درآمیخته شود ، باز هم کارواژه را ساده می دانیم ! (= این کارواژه ها آموده نیستند) بر این پایه تا زمانی که کران نمایی روشنی از کارواژه آموده نداری، نمی توانی در گزاره هایت به دلخواه بهمان کارواژه را آموده بخوانی و یک کارواژه ی پیمانی ِ خودسر از آن بسازی ! همچنان پافشاری میکنم اگر از سرور آریا و... نوشتمانی زبان شناسیک در اینباره داری به من بده تا بخوانم ؛
خانم آلیس درست می گویند. برای "صرف" کارواژه ی آموده باید بدانیم که این کاروآزه در آغازر چه بوده سات که اینهم یکی از دشواری های این گونه کارواژه هاست. می گمانم "صرف" درست کارواژه ی "بررسیدن"، برای این گزاره می شود : بَررسیم یا بَربـِرسیم (با barbarism اشتباه نگیرید!!) همچنانکه در زبان انگلیش، برای کارواژه های آموده و دو واژه ای (نمونه: put on (به تن کردن،پوشیدن) نمی توان گفت put on it! چم این گزاره با گزاره ی put it on، از زمین تا آسمان دگرسان است!!) و دیگر .... کارواژه ها..
نادرست ! برای همین هم درباب کارواژگان آموده یک پژوهش زبان شناسیک از شما خواسته بودم ! هر واژه ای که با کارواژگان "کردن و داشتن و..." آمد را که نمیتوان زدود و از واژه ی پیشین یک
کارواژه خودسر ساخت ؛ خُب اینجا بایسته می بینم بیشتر روشنگری کنم ؛ ما سه گونه
کارواژه داریم ؛ کارواژه ساده، کارواژه پیشوندی (بازگشتن ، فرو پیچیدن ، در آمدن و... )
و کارواژه آموده ! کارواژه آموده از ترکیب کارواژه ساده با تکواژ ناوابسته بدست می اید : چشم پوشیدن ؛ فراموش کردن و...
ولی باید در نگر بگیریم که در کارواژه آموده، وند پیشتاز با وند پیشین نباید پیوند
فراشناسایی ( رابطه نحوی) داشته باشد ؛ این دستاورد مهند را می شود به گونه
زیر بازنمود : در بررسی کارواژه آمایشی ، بی برو برگرد باید در خود گزاره آن را بررسی کرد ! 1- من جزوه ی دوستم را از او وام گرفتم ! (قرض گرفتم)
2- مهربُد وام گرفت ! کارواژه یکم آموده است ، ولی کارواژه دوم نه ، چرا ؟ برای اینکه در آن "مهربُد" کارور است و "وام" کارگیر ( نه اینکه وندی از کارواژه به شمار رود)
در این گزاره "وام" در گروه نامواژه ها می باشد و می توان با افزودن وابسته هایی آن را
گسترش داد ! (مهربُد وام های بسیاری گرفت ، مهربُد هیچ وامی نگرفت، مهربُد وام ها
گرفت و...) در گزاره یکم ولی وام گسترش پذیر نیست و نمی شود هیچ وابسته ای را بدان
افزود ! افزون بر اینها "وام" نیز با "گرفتن" هیچ پیوند فراشناسایی ندارد و در کارواژه تنیده است ! بهمان کس من را بسیار دوست دارد ! ( چنین کارواژه ای آموده است و گسترش پذیر نیست ، نمی شود وابسته ای بدان افزود، "دوست" با "دارد" هیچگونه پیوند "نحوی" ندارد)
پیشتر در پیام خودینه نیز در این باره اندکی رایزنی داشتیم که چون دیرتر آن گفتمان نیمه کاره رها
ماند، در اینجا آن را به قلم میاورم ! درباره "افعال مجهول" میگفتی برای نمونه نسک نوشته شد ، نامه فرستاده شد و...
را چگونه با زدودن کارواژه کمکی (= شد) بدست بیاوریم ؟ "نامه فرستادید" را پیشنهاد دادی ! در دستور زبان پارسی برخی کارواژگان را کارواژه کمکی می نامند ، این نام از اینرو برای آنان
گزیده شده که در ساخت گذشته پیشترین، بایان گذشته، گذشته پیوسته و کنون پیوسته و...
(ماضی بعید و ماضی التزامی و ماضی مستمر و مضارع مستمر و ...)
از یاری آنان سود می جوییم ! گفته بودم،داشتم میگفتم،دارم می گویم، گفته شد و ...
کارواژه های آبی رنگ را در دستور "معیار"، "افعال کمکی" نام گذاریده اند و بدین ترتیب این فرایند را
را اینگونه باز می نمایند که اگر کارواژه ساده ای با کارواژگان کمکی درآمیخته شود ، باز هم کارواژه
را ساده می دانیم ! (= این کارواژه ها آموده نیستند)
بر این پایه تا زمانی که کران نمایی روشنی از کارواژه آموده نداری، نمی توانی در گزاره هایت به
دلخواه بهمان کارواژه را آموده بخوانی و یک کارواژه ی پیمانی ِ خودسر از آن بسازی ! همچنان پافشاری میکنم اگر از سرور آریا و... نوشتمانی زبان شناسیک در اینباره داری به من
بده تا بخوانم ؛
من که چیزی روی هم رفته نگرفتم! اگر فردیدت این بود که بجای «ببرسیم» باید گفت «بر برسیم»،
نادرسته، «بر» یک پیشوند به شمار میرود نه یک واژه دیگر که کارواژه آموده (=ترکیبی) ساخته باشیم.
خود کارواژگان آموده هم اگر زمان درازی گذشت و پر کاربرد بودند را میتوان به هم چسبانده و یکجا "صرف" کرد، چنانکه در آلمانی میکنند.
پس:
بررسیدن —> بررس = بِبررس = do check
نمونه کارواژه آموده که میتوان یکجا صرفید:
کاربردن -> میکاربرم = کار میبرم.
اگر اندکی هم بیاندیشید، میدریابید که همین وندهای کنونی هم در زمان خودشان "واژگان" دیگری بودهاند و درازنای زمان کم کم به وند دگریستهاند.
اگر نه چند هزار سال و اندی پیش، نیاکان ما گرد هم ننشستهاند و از خودشان "در (دریافتن) = اندر"، "بر (بررسیدن) = راستا"، "نِ (نگاه) = پایین، زیر" و .. را در نیاوردهاند که سپس بگویند به اینها بگوییم "وند" 😁
در کنار آن، ما همه این کارواژگان را بشیوه دلخواه دوست تازهامان «ستوده» با "-یدن" میسازیم
که به ساختار واژه آسیب نمیرساند، پس از "میکاربرم" میتوان همیشه به "کاربردن" رسید.
من که چیزی روی هم رفته نگرفتم! اگر فردیدت این بود که بجای «ببرسیم» باید گفت «بر برسیم»
نه ، چکیده پُست* من این بود که در آن گزاره واژه «بررسی» از ستون های مهادین گزاره می باشد و وندی از "کارواژه" نبود که آن را در گروه کارواژهای آمایشی دانستی و یک کارواژه خودسر از آن ساختی ! واژه «بررسی» را در دستور "معیار" ، "مسند" میدانند که از پایه های گزاره در گروه نامواژه است ! ( در گروه فعلی قرار نمی گیرد،گروه اسمی جداگانه ای دارد) کران نمایی کارواژه آمایشی را هم که بالاتر روشن ساختم ! بررسی کنیم = گزاره سه وندی به همراه "مسند" ؛ ساختمان آنرا در زیر میاورم !
بیاورید تا بررسی کنیم ! بیاورید = کارواژه پرمانیک ، تا = پیوند وابسته ساز ===> بررسی کنیم : نهاد = ما (پنهان) ، بررسی = مسند ، کنیم = کارواژه
پس امیدوارم هوشیده باشی که وندهای مهادین گزاره را نباید به ایرنگ وندی از کارواژه دانست و با کران نمایی نادرست از کارواژه آمایشی، زمینه های بیسامانی دستور زبان را فراهم آورد !
* واژه «پُست» به گمان بالا پارسی ست ، بر این پایه سود بردن از واژگان پیک و نوشتار و ... بایستگی ندارد !
نه ، چکیده پُست* من این بود که در آن گزاره واژه «بررسی» از ستون های
مهادین گزاره می باشد و وندی از "کارواژه" نبود که آن را در گروه کارواژهای
آمایشی دانستی و یک کارواژه خودسر از آن ساختی ! واژه «بررسی» را در
دستور "معیار" ، "مسند" میدانند که از پایه های گزاره در گروه نامواژه است ! ( در گروه فعلی قرار نمی گیرد،گروه اسمی جداگانه ای دارد) کران نمایی کارواژه
آمایشی را هم که بالاتر روشن ساختم ! بررسی کنیم = گزاره سه وندی به همراه "مسند" ؛ ساختمان آنرا در زیر میاورم !
بیاورید تا بررسی کنیم ! بیاورید = کارواژه پرمانیک ، تا = پیوند وابسته ساز
===> بررسی کنیم : نهاد = ما (پنهان) ، بررسی = مسند ، کنیم = کارواژه
پس امیدوارم هوشیده باشی که وندهای مهادین گزاره را نباید به ایرنگ وندی از
کارواژه دانست و با کران نمایی نادرست از کارواژه آمایشی، زمینه های بیسامانی
دستور زبان را فراهم آورد !
خیر، چیزی برای «هوشیدن» نبود، آلیس جان سخنانت نیز بیش از اندازه گنگ و نادریافتنی هستند.
روی هم رفته «بررسی کردن» یک کارواژه آموده است، شما میتوانید بگویید «بررسیدن».
همانگونه که «واکاوی کردن» یک کارواژه آموده است، میتوانید بگویید «واکاویدن / واکافتن».
گاهی هم نمیتوانید بگویید چون پیشتر کارواژه گرفته شده؛ نمونه «خواب کردن = فریفتن» را نمیشود همیشه به «خوابیدن» کاست، چرا که دومی
پیشتر گرفته شده و چم دگرسانی دارد. ولی «خواب نمودن»، «خواب گرفتن» و .. را که به کار نمیروند، ولی اگر میرفتند را میشد به «خوابیدن» کاهید.
«خواب کردن» زمانیکه برای به خواب بردن کسی باشد - که باز بکار نمیرود خوشبختانه- را میتوان به «خواباندن» کاست: او بچه را خواب کرد = او بچه را خواباند.
بررسیدن . [ ب َرْ، رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) پرسیدن . (برهان ) (انجمن آرا). سؤال کردن . (آنندراج ). وارسیدن .(انجمن آرا) (آنندراج ). وارسی کردن . فحص کردن . تفتیش کردن . پژوهش کردن . تحقیق کردن . تفحص و تجسس کردن . تعرف . (لغت بیهقی ). جستجو کردن : [ سلیمان بن عبدالملک ] دل در آن بست که برمک را از بلخ بیاوردو وزارت خویش بدو دهد اندیشید که مگر هنوز گبر باشدپس بررسید مسلمان زاده بود شاد شد. (تاریخ بیهقی ).
بررسیدن
بررسیدم = I checked
بررسیدی
بررسید
بررسیدیم
بررسیدید
بررسیدند
بررس = check
ببررس = do check
برداشتن
برداشتم = I picked up
...
بردار = pick up
ببردار = do pick up
1- در دستور زبان "کنونی" پارسی، برخی چیزها بیراهه رفتهاند. برای نمونه یک چیزی به نام کارواژگان پیشوندین از خودشان درآوردهاند و
میگویند شیوه درست بگوییم صرف کردن «وادادن» این است که بگویید «وا میدهم».
ما در اینجا کوشیدهاید این شیوه نادرست را از سر بیاندازیم که سرانجام آن به آلمانی و آشفتگی بسیار ناخواستنی آن میرسد: ساختارشناسی زبان پارسیک
2- در اینجا ما پیشنهاد دادهایم که مانند زبانهای همخانواده آلمانی/انگلیسی، این ویژگی خواستنی که با چسباندن چندواژه کارواژه میسازند را داشته باشیم.
برای نمونه در آلمانی بجای "صبحانه خوردن" دو واژه صبحانه+تکه (نان) را به یکدیگر چسبانده و یکجا صرف میکنند:
Das deutsche Wort „Frühstück“ reicht etymologisch bis ins 15. Jahrhundert zurück und bedeutete ursprünglich das frühmorgens gegessene Stück Brot.
واژه آلمانی «Frühstück» از دیدگاه واژهشناسی به سده 15 برگشته و به چم خوردن تکه نان روزانه در پگاه (صبح) زودهنگام است.
frühstücken = früh (زودهنگام) + stück (تکه نان) en (-ایدن)
و آنرا اینجور صرف میکنند:
ich frühstückte = من ناشتاییدهام
du frühstücktest = تو ناشتاییدهای
..
پس این تنها یک پیشنهاد است، ولی در فربود (واقعیت) وندهای کنونی زبان ما مانند «وا، نِ، فرو، فرا، ترا، دگر..» همگی خود در گذشته واژه بودهاند که از
کاربرد بسیار به وند دگریستهاند و هنوز گاه جدا بکار میروند. پس ما هم میتوانید یا چندتا وند بیافزاییم، یا واژگان آموده را بریخت کارواژه صرف کنیم و کاری بر پاد آنچه پیشتر شده نکردهایم:
مهربد گرامی، احتمالا این پست یک اسپم به حساب آید، اما جای بهتری برای عنوان کردنش نیافتم واژه گزینی های شما در حین نوشتن پستها،قدری باعث تلاشِ منِ خواننده که چندان با پارسی اصیل آشنا نیست یا اینکه تعصب کمتری نسبت به آن دارد، میشود! نکته دیگری که البته ربط چندانی به بخش پیشین ندارد،این است که به نظرم در این راه گروهی از پارسی زبانان، دچار نوعی تعصب بی مورد میشوند.به خصوص در مورد زبان عربی.یعنی سعی و تلاشی پیگیر در برگرداندن هرآنچه از عربی به پارسی وارد شده است.البته در خیلی موارد این کار درست است اما بسیاری اوقات به نظرم بی مورد است و همان واژه های عربی بهتر است!به نظر من،عربی زبان بسیار قوی ای است و نباید به سبب تعصباتی که روی زبان پارسی داریم، از ویژگی های خوب زبان عربی که میتوانند زبان پارسی را شکوفاتر کنند بی بهره شویم. البته من زبان شناس نیستم بلکه صرفا در حد یک مخاطب برای محتویات زبان پارسی به حساب می آیم.موضوعی که برایم تعجب آور است این است که اینقدر که ما برای پاکسازی زبان خود از واژه های عربی تلاش میکنیم و خود را به رنج می اندازیم، برای زبانهای اروپایی چنین کاری نمیکنیم.این درحالی است که مثلا در هرکدام از زبانها اروپایی که بگردید انبوهی از واژه های وارد شده از زبانهای دیگر می یابید.
مهربد گرامی، احتمالا این پست یک اسپم به حساب آید، اما جای بهتری برای عنوان کردنش نیافتم واژه گزینی های شما در حین نوشتن پستها،قدری باعث تلاشِ منِ خواننده که چندان با پارسی اصیل آشنا نیست یا اینکه تعصب کمتری نسبت به آن دارد، میشود! نکته دیگری که البته ربط چندانی به بخش پیشین ندارد،این است که به نظرم در این راه گروهی از پارسی زبانان، دچار نوعی تعصب بی مورد میشوند.به خصوص در مورد زبان عربی.یعنی سعی و تلاشی پیگیر در برگرداندن هرآنچه از عربی به پارسی وارد شده است.البته در خیلی موارد این کار درست است اما بسیاری اوقات به نظرم بی مورد است و همان واژه های عربی بهتر است!به نظر من،عربی زبان بسیار قوی ای است و نباید به سبب تعصباتی که روی زبان پارسی داریم، از ویژگی های خوب زبان عربی که میتوانند زبان پارسی را شکوفاتر کنند بی بهره شویم. البته من زبان شناس نیستم بلکه صرفا در حد یک مخاطب برای محتویات زبان پارسی به حساب می آیم.موضوعی که برایم تعجب آور است این است که اینقدر که ما برای پاکسازی زبان خود از واژه های عربی تلاش میکنیم و خود را به رنج می اندازیم، برای زبانهای اروپایی چنین کاری نمیکنیم.این درحالی است که مثلا در هرکدام از زبانها اروپایی که بگردید انبوهی از واژه های وارد شده از زبانهای دیگر می یابید.
من هم تا حدی موافقم،برای نمونه بسیاری از کلمات که در انگلیسی موجوده نه از زبان های هم خانواده بلکه از زبان هایی هست که در ابتدا پیوندهای جغرافیایی یا فرهنگی و حتی زبانی خاصی با انگلیسی نداشتند و نتیجه ارتباط با سرزمین های مستعمره هستند.
مهربد گرامی،
احتمالا این پست یک اسپم به حساب آید، اما جای بهتری برای عنوان کردنش نیافتم
واژه گزینی های شما در حین نوشتن پستها،قدری باعث تلاشِ منِ خواننده که چندان با پارسی اصیل آشنا نیست یا اینکه تعصب کمتری نسبت به آن دارد، میشود!
نکته دیگری که البته ربط چندانی به بخش پیشین ندارد،این است که به نظرم در این راه گروهی از پارسی زبانان، دچار نوعی تعصب بی مورد میشوند.به خصوص در مورد زبان عربی.یعنی سعی و تلاشی پیگیر در برگرداندن هرآنچه از عربی به پارسی وارد شده است.البته در خیلی موارد این کار درست است اما بسیاری اوقات به نظرم بی مورد است و همان واژه های عربی بهتر است!به نظر من،عربی زبان بسیار قوی ای است و نباید به سبب تعصباتی که روی زبان پارسی داریم، از ویژگی های خوب زبان عربی که میتوانند زبان پارسی را شکوفاتر کنند بی بهره شویم.
البته من زبان شناس نیستم بلکه صرفا در حد یک مخاطب برای محتویات زبان پارسی به حساب می آیم.موضوعی که برایم تعجب آور است این است که اینقدر که ما برای پاکسازی زبان خود از واژه های عربی تلاش میکنیم و خود را به رنج می اندازیم، برای زبانهای اروپایی چنین کاری نمیکنیم.این درحالی است که مثلا در هرکدام از زبانها اروپایی که بگردید انبوهی از واژه های وارد شده از زبانهای دیگر می یابید.
آری، ما در راستای زبانهای اروپایی آن اندازه پالایش نمیکنیم، چون از زبانهای "همخانواده" ما هستند و میتوان به گاهِ نیاز، از آنها واژه یا هتا ساختار وام گرفت.
ولی تازی از زبان خانوادههای هندو-اروپایی نیست و نه ساختار یکسانی که هیچ، نه همسانی با پارسی دارد، نه دستور زبان همسانی دارد و نه هیچ چیز دیگری.
در کنار آن، من هم در گذر همه این چند ساله که پارسی گویی میکنم شاید کمتر از دو یا سه واژه از خودم ساخته باشم، بیشتر این واژگان را چنانکه پیشتر
هم گفتهام، بشیوهی همتا-به-همتا (peer-to-peer) از استادان زبانشناس گوناگون در facebook یا هتا همان فرهنگستان زبان پارسی برداشتهام.
برای نمونه، فرهنگستان زبان پارسی بجای clone (بازگردان نادانشیک: شبیهسازی) برابر «تاگ» را از پارسی کهن بیرون کشیده که چمی یکسان دارد و شما
در زبان روزانه خودتان هم تا امروز به کار بردهاید بی اینکه به آن بیاندیشید: او دختر بیهمتایی است —> بی همتا =بی+هم+تاگ (کسی که مانند ندارد).
سپس از روی آن کارواژه ساختهاند: تاگ+یدن = تاگیدن
تاگیدن = to clone
تاگش = cloning
...
اکنون شما "تاگیدن" را میپسندید یا "شبیهسازی کردن"؟
من هم تا حدی موافقم،برای نمونه بسیاری از کلمات که در انگلیسی موجوده نه از زبان های هم خانواده بلکه از زبان هایی هست که در ابتدا پیوندهای جغرافیایی یا فرهنگی و حتی زبانی خاصی با انگلیسی نداشتند و نتیجه ارتباط با سرزمین های مستعمره هستند.
نادرست است.
در زبان انگلیسی واژگان کمابیش همگی از زبانهای همخانواده انگلیسی - که با ما نیز همریشه و همخانواده هستند - گرفته شدهاند:
همچنان که پیشتر هم گفتهایم و گفتهاند، بر ما هم هیچ ننگی نیست که اگر نیاز بود از زبانهای همریشه و همخانواده پارسیک
چون تاجیک، پشتو، کوردی و هتا همریشه چون لاتین، واژه و ساختار وام بگیریم چرا که آسیبی بر پیکر زبان نیاورده و آنرا هر چه بیشتر نیز توانمند میکنند: ساختارشناسی زبان پارسیک
حقیقتش، شاید این از ناتوانی من در شناخت زبانها و ریشه هایشان باشد که نمیتوانم درک کنم که چرا باید یک زبان برای حفظ خودش تلاش کند! موضوع این است که حدود یک سال پیش من قصد داشتم یک مقاله فلسفی را ترجمه کنم که در آن مقاله به واژه هایی برخورد میکردم که معادل عربیشان به نظرم خیلی بهتر از معادل فارسیشان می آمدند!یعنی آن استحکامی که واژه های عربی مورد نظر داشتند، در معادلهای پارسی شان نیافتم.پس از اینکه مدتی زیاد در فرهنگ نامه های پارسی به دنبال برگردان آن واژه ها گشتم، در نهایت به این فکر کردم که چه عیبی دارد از همان واژه های عربی استفاده کنم؟حتما میدانید که ترجمه واژه های فلسفی و یافتن واژه ای که حامل دقیقا همان بار معنایی واژه برگزیده توسط نویسنده اصلی باشد، چه کار جانکاهی ست(و گاها غیر ممکن است)! مثلا واژه ی "تصور" شما چه واژه ای برای جایگزینی پیشنهاد میکنید؟ با توجه به این چیزهایی که شما فرمودید تا اندازه ای برام توجیه شد که چرا باید سعی کرد از واژه های پارسی استفاده کرد!در واقع از نظر شما این یک تعصب نیست بلکه راه درست و اصولیِ سخن گفتن است!اما با توجه به اینکه زبان بخشی از یک فرهنگ است و از آنجا که فرهنگ عربی و فرهنگ پارسی به شکلهای مختلف، بیش از یک هزاره در تعامل بوده اند آیا نباید پذیرفت که بخشی از این تعامل باید تعامل بین زبانهای ما باشد؟ بعد اینکه آیا زبان عربی هم به همین اندازه از زبان پارسی تاثیر گرفته است؟من مطلب درخور توجهی در این مورد نیافته ام تا کنون!
حقیقتش، شاید این از ناتوانی من در شناخت زبانها و ریشه هایشان باشد که نمیتوانم درک کنم که چرا باید یک زبان برای حفظ خودش تلاش کند!
شاید برای این که چندان درباره کارکرد زبان در اندیشهاتان نسِگالیدهاید (فکر نکردهاید)؟
من از روی رشته کاری با بیش از 100 و خوردهای زبانهای ساختگی (programming) سر و کار داشته و چیرگی دارم و چندتایی هم ساختهام، که به آنها DSL یا Domain-specific language - WiKi میگویند.
اگر مانند من شباروز با زبانهای برنامهریزی سر و کله زده باشید، یک بینادلی تیز (sharp intuition) درباره کارکرد زبان در چگونگی اندیشیدن و فرجامیابی (نتیجهگیری) اتان بدست میاورید.
موضوع این است که حدود یک سال پیش من قصد داشتم یک مقاله فلسفی را ترجمه کنم که در آن مقاله به واژه هایی برخورد میکردم که معادل عربیشان به نظرم خیلی بهتر از معادل فارسیشان می آمدند!یعنی آن استحکامی که واژه های عربی مورد نظر داشتند، در معادلهای پارسی شان نیافتم.پس از اینکه مدتی زیاد در فرهنگ نامه های پارسی به دنبال برگردان آن واژه ها گشتم، در نهایت به این فکر کردم که چه عیبی دارد از همان واژه های عربی استفاده کنم؟حتما میدانید که ترجمه واژه های فلسفی و یافتن واژه ای که حامل دقیقا همان بار معنایی واژه برگزیده توسط نویسنده اصلی باشد، چه کار جانکاهی ست(و گاها غیر ممکن است)!
مثلا واژه ی "تصور"
شما چه واژه ای برای جایگزینی پیشنهاد میکنید؟
اینجور نیست. واژگان پارسی همگی ساختاری وندوند دارند که آنها را سادهتر و دریافتنیتر میکند.
برای نمونه، همین «تصور» که شما میگویید، برابر «انگاشت» آن روی پارسی بسیار بهتر کار میکند، چرا که:
انگاشتن = تصور کردن
انگاریدن = فرض کردن
انگاشت = تصور = imagination
انگاشتیک = تصوری = imaginary
انگارش = تصور کردن، فرض کردن؛ به مزداهیک (mathematic) انگارش نیز میگویند، چرا که دانش «فروض» است.
انگار = فرض، حالت: انگار که این واژه زیباتر است.
انگاره = ایده؛ idea
در فرهود (حقیقت) تازیک اندیشه ما را در بند هم کرده، چرا که بجای «انگاشتن» و «پنداشتن» و «گمانیدن» و ...
تنها میگوییم "تصور کردن". هنگامیکه واژه "تصور کردن" چیزی این نیست که یک چیز نگارهای (تصویری) را "میکنید"!
با توجه به این چیزهایی که شما فرمودید تا اندازه ای برام توجیه شد که چرا باید سعی کرد از واژه های پارسی استفاده کرد!در واقع از نظر شما این یک تعصب نیست بلکه راه درست و اصولیِ سخن گفتن است!اما با توجه به اینکه زبان بخشی از یک فرهنگ است و از آنجا که فرهنگ عربی و فرهنگ پارسی به شکلهای مختلف، بیش از یک هزاره در تعامل بوده اند آیا نباید پذیرفت که بخشی از این تعامل باید تعامل بین زبانهای ما باشد؟
آری، همکنشی و دادوستد میان زبانها و فرهنگها چیزی خواستنی است، ولی در اینجا هم بایستی با نگرشی ژرف و درست به دادوستد پرداخت.
وامواژه (loanword) چیزی بجاست، ولی همانجور که برخی دوستان گفتهاند، ما در پارسی از عربی وامواژه نگرفتهایم، زورواژه گرفتهایم!
چون برای نمونه، آیا برای «سلام» ما خودمان «درود» نداشتهایم که وامواژه بگیریم؟ یا برای «صبح» واژگان «بامداد، پِـگاه و ..» را نداشتهایم؟
یا برای «غذا»، آیا ما خودمان اینها را نداشتهایم؟
خوراک، نوشاک = غذا
خوراکی = اغذیه
خوردنی، نوشیدنی = food, drinks
ناهار (پارسی است)
شام (پارسی است)
ناشتا، پِگاهیک = صبحانه؛ ناشتا = شکستن روزه، چنانکه در انگلیسی میگویند breakfast = breaking the [night's] fast
گاهی زمانها زمانیکه واژه را درست بکار بردید تازه برای خودتان هم چم واژه باز میشود. برای نمونه
من نخستین بار که «سپارش» را شنیدم بود که تازه دریافتم چه چمی دارد و چرا "سفارش" بدرد نمیخورد:
سپردن —> سپار
سپارش: آنچه که به کسی میسپرند!
پیش از دانستن این، برای من هیچگاه پیوندی میان "سفارش" و "سپردن" نبود، امروز ولی
زمانیکه میگویم "بهش سپارشت را میکنم"، میدانم که یک چیزی را دارم به کس دیگری "میسِپارم".
اکنون برخی بنادرستی میگمانند اینجا کسی با عرب دشمنی دارد که میخواهد "سفارش"
را دوباره "سپارش" بکند، هنگامیکه آماج مَهندتر (مهمتر) ما بهکرد اندیشه خودمان است.
بهمین ریخت، چم واژه بسیار کهن و باستانی «خواهش» نیز برای من روشن نبود، تا اینکه تازه دریافتم:
خواستن —> خواه
خواهش: "خواستن کردن"
پس ما میتوانیم یک چیزی را از کسی "بخواهیم"، یا اینکه میتوانیم آنرا «خواهش کنیم» و بار ارجمندانه (احترام مند) به آن بدهیم.
یا به واژه «قانون = داته» بنگرید، سراپای زبان ما را «دات» گرفته:
بعد اینکه آیا زبان عربی هم به همین اندازه از زبان پارسی تاثیر گرفته است؟من مطلب درخور توجهی در این مورد نیافته ام تا کنون!
من در اینباره دانشی ندارم، ولی تا آنجاییکه از گفتگوهای پراکنده گرفتهام هنود (اثر) بسیاری روی آن گذاشته.
شوربختانه کمابیش همه دانشمندانی که بیجا عرب نامیده شدهاند هم خود ایرانی و پارسی زبان بودهاند، مانند خوارزمی (نام 100% پارسی) که
واژه "الگوریتم - algorithm" را به او دادهاند، هنگامیکه واژه نیاز به "ال-" عربی ندارد و فرهنگستان زبان پارسی هم از اینرو برابر "خوارزم" را برای algorithm گزیده که بس زیباست:
خوارزم = algorithm
خوارزمیک = algorithmic
ولی باز برخی کوتهاندیش روی الگوریتم پافشاری میکنند، انگار که بایستی «خوارزم» نخست بشود «الخوارزم»، سپس برود انگلیسی «الگورتیم» شده و سرانجام دوباره به ما برگردد!
حقیقتش، شاید این از ناتوانی من در شناخت زبانها و ریشه هایشان باشد که نمیتوانم درک کنم که چرا باید یک زبان برای حفظ خودش تلاش کند!
موضوع این است که حدود یک سال پیش من قصد داشتم یک مقاله فلسفی را ترجمه کنم که در آن مقاله به واژه هایی برخورد میکردم که معادل عربیشان به نظرم خیلی بهتر از معادل فارسیشان می آمدند!یعنی آن استحکامی که واژه های عربی مورد نظر داشتند، در معادلهای پارسی شان نیافتم.پس از اینکه مدتی زیاد در فرهنگ نامه های پارسی به دنبال برگردان آن واژه ها گشتم، در نهایت به این فکر کردم که چه عیبی دارد از همان واژه های عربی استفاده کنم؟حتما میدانید که ترجمه واژه های فلسفی و یافتن واژه ای که حامل دقیقا همان بار معنایی واژه برگزیده توسط نویسنده اصلی باشد، چه کار جانکاهی ست(و گاها غیر ممکن است)!
مثلا واژه ی "تصور"
شما چه واژه ای برای جایگزینی پیشنهاد میکنید؟
با توجه به این چیزهایی که شما فرمودید تا اندازه ای برام توجیه شد که چرا باید سعی کرد از واژه های پارسی استفاده کرد!در واقع از نظر شما این یک تعصب نیست بلکه راه درست و اصولیِ سخن گفتن است!اما با توجه به اینکه زبان بخشی از یک فرهنگ است و از آنجا که فرهنگ عربی و فرهنگ پارسی به شکلهای مختلف، بیش از یک هزاره در تعامل بوده اند آیا نباید پذیرفت که بخشی از این تعامل باید تعامل بین زبانهای ما باشد؟
بعد اینکه آیا زبان عربی هم به همین اندازه از زبان پارسی تاثیر گرفته است؟من مطلب درخور توجهی در این مورد نیافته ام تا کنون!
البته به نظر من تاثیر زبان روی تفکر انکار نشدنیه.
برای مثال این جمله رو در نظر بگیرید"آب مایع است"است در اینجا یک فعل بی زمانه که یکی از کاربردهاش زمانی هست که شما میخواید در مورد ماهیت یک چیز نظر بدید وبرای نمونه عربی چنین فعلی رو نداره(و به همین خاطر برای بیان دقیق همچین چیزی مشکل دارند) ولی معادل های فرانسوی و انگلیسی "est" و "is" هستند(کلا عربی برای شعر گفتن و ادبیات مناسب تره تا فلسفه ورزی،دلیل اینکه لغات فلسفی عربی هم بیشتره یا به ذهن نزدیک تره به خاطر سالها فلسفه ورزی به زبان عربی و آشنایی نسبی ما فارسی زبان ها با اونه)
در زبان انگلیسی واژگان کمابیش همگی از زبانهای همخانواده انگلیسی - که با ما نیز همریشه و همخانواده هستند - گرفته شدهاند:
بعضی اسامی خاص مثل غذاها،سنت ها،مکان ها و...(که فکر میکنم مشخصه نیازی به ترجمه ندارند و در همین انگلیسی هم نمونه هاشون زیاده) بعضی کلمات هم صفت یا اسم های غیر خاص هستند ولی ریشه متفاوت دارند.
براتون از کلمات انگلسی فعلی نمونه میارم:
coach ریشه مجار داره،silk,tea,catsuo,tycoon ریشه چینی دارند،lama ریشه تبتی داره،tomato,chocolate ریشه در زبون آزتک ها دارند،bizarre از زبون باسک گرفته شده،samurai,kimono ژاپنی هستند،
در حالت کلی من با شما موافقم که زبان ما در حال حاضر بیش از اندازه وازگان عربی داره،ولی پالایش واژه ها نباید به صورت یک جنگ صلیبی دربیاد که هر لغت عربی رو در دم نابود کنیم! به نظرم باید معیارهایی جز ریشه هم در پالایش باشه تا منطقی ترش کنه.
پیشاپیش بگم ممکنه در مورد ریشه بعضی اختلاف باشه ولی برای نمونه آورده شدند نه اینکه ریشه ها صد درصد درست باشه :)
شاید برای این که چندان درباره کارکرد زبان در اندیشهاتان نسِگالیدهاید (فکر نکردهاید)؟
من از روی رشته کاری با بیش از 100 و خوردهای زبانهای ساختگی (programming) سر و کار داشته و چیرگی دارم و چندتایی هم ساختهام، که به آنها DSL یا Domain-specific language - WiKi میگویند.
اگر مانند من شباروز با زبانهای برنامهریزی سر و کله زده باشید، یک بینادلی تیز (sharp intuition) درباره کارکرد زبان در چگونگی اندیشیدن و فرجامیابی (نتیجهگیری) اتان بدست میاورید.
اینجور نیست. واژگان پارسی همگی ساختاری وندوند دارند که آنها را سادهتر و دریافتنیتر میکند.
برای نمونه، همین «تصور» که شما میگویید، برابر «انگاشت» آن روی پارسی بسیار بهتر کار میکند، چرا که: انگاشتن = تصور کردن انگاریدن = فرض کردن انگاشت = تصور = imagination انگاشتیک = تصوری = imaginary انگارش = تصور کردن، فرض کردن؛ به مزداهیک (mathematic) انگارش نیز میگویند، چرا که دانش «فروض» است. انگار = فرض، حالت: انگار که این واژه زیباتر است. انگاره = ایده؛ idea
و ساختاری سراسر یکسان با «پنداشتن» هم دارد: پنداشتن / پنداریدن = تخیل کردن پندار = تصور، خیال پنداره = مفهوم، اندیشه، concept پنداشت = وهم، تخیل پیشپنداشت = per-conception
در فرهود (حقیقت) تازیک اندیشه ما را در بند هم کرده، چرا که بجای «انگاشتن» و «پنداشتن» و «گمانیدن» و ... تنها میگوییم "تصور کردن". هنگامیکه واژه "تصور کردن" چیزی این نیست که یک چیز نگارهای (تصویری) را "میکنید"!
آری، همکنشی و دادوستد میان زبانها و فرهنگها چیزی خواستنی است، ولی در اینجا هم بایستی با نگرشی ژرف و درست به دادوستد پرداخت. وامواژه (loanword) چیزی بجاست، ولی همانجور که برخی دوستان گفتهاند، ما در پارسی از عربی وامواژه نگرفتهایم، زورواژه گرفتهایم!
چون برای نمونه، آیا برای «سلام» ما خودمان «درود» نداشتهایم که وامواژه بگیریم؟ یا برای «صبح» واژگان «بامداد، پِـگاه و ..» را نداشتهایم؟
یا برای «غذا»، آیا ما خودمان اینها را نداشتهایم؟ خوراک، نوشاک = غذا خوراکی = اغذیه خوردنی، نوشیدنی = food, drinks ناهار (پارسی است) شام (پارسی است) ناشتا، پِگاهیک = صبحانه؛ ناشتا = شکستن روزه، چنانکه در انگلیسی میگویند breakfast = breaking the [night's] fast
گاهی زمانها زمانیکه واژه را درست بکار بردید تازه برای خودتان هم چم واژه باز میشود. برای نمونه من نخستین بار که «سپارش» را شنیدم بود که تازه دریافتم چه چمی دارد و چرا "سفارش" بدرد نمیخورد: سپردن —> سپار سپارش: آنچه که به کسی میسپرند!
پیش از دانستن این، برای من هیچگاه پیوندی میان "سفارش" و "سپردن" نبود، امروز ولی زمانیکه میگویم "بهش سپارشت را میکنم"، میدانم که یک چیزی را دارم به کس دیگری "میسِپارم".
اکنون برخی بنادرستی میگمانند اینجا کسی با عرب دشمنی دارد که میخواهد "سفارش" را دوباره "سپارش" بکند، هنگامیکه آماج مَهندتر (مهمتر) ما بهکرد اندیشه خودمان است.
بهمین ریخت، چم واژه بسیار کهن و باستانی «خواهش» نیز برای من روشن نبود، تا اینکه تازه دریافتم: خواستن —> خواه خواهش: "خواستن کردن"
پس ما میتوانیم یک چیزی را از کسی "بخواهیم"، یا اینکه میتوانیم آنرا «خواهش کنیم» و بار ارجمندانه (احترام مند) به آن بدهیم.
یا به واژه «قانون = داته» بنگرید، سراپای زبان ما را «دات» گرفته: داتور = داور = قاضی داتگستر = قاضی داتگستری = قضاوت خانه داتگر = دادگر = عادل داتسرا = ؟ داتخواه = شاکی ... داته = قانون داتیک = قانونی ناداتیک = ناقانونی داتیکی = حقوقی؟
ولی ما هیچ آگاهیای به آن نداریم چراکه پیورزانه روی «قانون» پافشاری میکنیم، آنهم زمانیکه خود قانون عربیزه شده canon یونانی است.
من در اینباره دانشی ندارم، ولی تا آنجاییکه از گفتگوهای پراکنده گرفتهام هنود (اثر) بسیاری روی آن گذاشته.
شوربختانه کمابیش همه دانشمندانی که بیجا عرب نامیده شدهاند هم خود ایرانی و پارسی زبان بودهاند، مانند خوارزمی (نام 100% پارسی) که واژه "الگوریتم - algorithm" را به او دادهاند، هنگامیکه واژه نیاز به "ال-" عربی ندارد و فرهنگستان زبان پارسی هم از اینرو برابر "خوارزم" را برای algorithm گزیده که بس زیباست: خوارزم = algorithm خوارزمیک = algorithmic
ولی باز برخی کوتهاندیش روی الگوریتم پافشاری میکنند، انگار که بایستی «خوارزم» نخست بشود «الخوارزم»، سپس برود انگلیسی «الگورتیم» شده و سرانجام دوباره به ما برگردد!
سپاس از توضیحات شما. با این توضیحاتی که فرمودید مرا به رنجهایی انداختید!اکنون در استفاده از هر واژه باید خیلی بیشتر دقت کنم.تا دیروز فکر میکردم که اینها صرفا به دلیل کاربرد و تداعی ای که در ذهن مخاطب ایجاد میکنند قابل تمایز هستند.اما اکنون دانستم که موضوع خیلی پیچیده تر از اینهاست و برای حفظ آبروی خودم که شده باید خیلی بیشتر در این مورد مطالعه کنم.
اما در مورد آن واژه تصور، متاسفانه هیچ کدام از آنهایی که پیشنهاد دادید به تنهایی، آنچه که من مدنظر دارم را تداعی نمیکنند.این واژه یکی از کلید واژه های فلسفه شوپنهاور است.حتی همین واژه تصور هم آنچه که میخواستم نبود ولی چون از بقیه کاملتر بود از آن استفاده کردم.واژه ای که شوپنهاور در زبان آلمانی از آن استفاده میکند Vorstellung است که مترجم کتابهای انگلیسی آنرا به Idea برگردانده است اما خود او هم گفته که هنوز از آنچه که برگزیده راضی نیست!داریوش آشوری ، واژه بازنمود را انتخاب کرده است.این واژه خیلی خوب است اما همچنان فکر میکنم همان تصور بهتر است!(البته داریوش آشوری استادی چیره دست و بی نظیر است).با توجه به آنچه از فلسفه شوپنهاور میدانم، کلمه vorstellung ترکیبی ست از واژه هایی چون پندار،پنداره،پنداشت،انگار و انگاره (اینها را از میان آنچه شما پیشنهاد دادید انتخاب کردم).واژه ای که بتواند همه ی این مفاهیم را یکجا در خود داشته باشد، نیافتم و البته واژه تصور هم آنقدرها مرا راضی نکرد!چون این واژه خیلی کلی است. لازم به ذکر است که من دیده ام در برگردان واژه Vorstellung از آلمانی به انگلیسی از واژه هایی چون :Idea,Vision,Presentation,Imagination و شکلهای مختلف واژه Concept را استفاده کرده اند. به قول هگل، زبان قوی تر، زبانی ست که واژه هایش کلی تر باشند و یک واژه بتواند در معانی گسترده و حتی متضاد به کار رود. نکته ای که باید بگویم این است که زبان آلمانی زبان فلسفه است و برگرداندن واژه هایی که کانت ، هگل، شوپنهاور، هایدگر ، نیچه و... در نوشته های خود برای مفاهیم فلسفی استفاده کرده اند، برای مترجمی که قصد برگرداندن آنها به هر زبان دیگری را دارد، بی نهایت دشوار و سخت است.حتی مترجم های انگلیسی هم در این کار در مانده اند.از کسانی که کارهایش خیلی درخشان است داریوش آشوری است و بعضی وقتها واژه هایی که او ساخته و یا انتخاب کرده است، مرا شگفت زده میکند و ضمنا برایم حکایت از دانش و تلاش بالای او دارد.
اما متاسفانه در زمینه فلسفه، زبان پارسی قدری مهجور مانده است و با اینکه فیلسوفان بزرگی چون فارابی، ایرانی بوده اند اما از زبان عربی استفاده کرده اند که باعث شده است در این زمینه زبان پارسی در مقابل زبان عربی قدری عقب تر باشد.موضوع این است که شخصی چون که یک مخاطب عام برای نوشته های زبان پارسی هستم، عامل اصلی در انتخاب یک واژه این است که آن واژه در ذهن مخاطب نوشته من، چه مفهومی را تداعی میکند.چون من میخواهم شخص مورد نظر بهترین تداعی ممکن را داشته باشد و منظور من نزدیک ترین باشد.اما فکر میکنم این ، قدری با درست گزینی واژه ها در تعارض باشد!و البته برای مطالب فلسفی، شرط اول الویت بیشتری دارد.
در ضمن لیستی از واژه هایی که هنوز برایشان معادل مناسبی نیافته ام(عربی، انگلیسی و آلمانی) دارم که احتمالا از شما برای گزینش بهترین جایگزینهایش کمک بخوام! بازهم سپاس.
سپاس از توضیحات شما.
با این توضیحاتی که فرمودید مرا به رنجهایی انداختید!اکنون در استفاده از هر واژه باید خیلی بیشتر دقت کنم.تا دیروز فکر میکردم که اینها صرفا به دلیل کاربرد و تداعی ای که در ذهن مخاطب ایجاد میکنند قابل تمایز هستند.اما اکنون دانستم که موضوع خیلی پیچیده تر از اینهاست و برای حفظ آبروی خودم که شده باید خیلی بیشتر در این مورد مطالعه کنم.
خواهش میکنم و اینکه آری، مانند هر کاری دیگری در آغاز اندکی رنجآور است، ولی دیر یا زود مغز خودش را سازواریده (adopted) و از پیش هم بسیار آسانتر میشود،
چون اینبار شما واژگان کمتری را در فرهود (حقیقت) به یاد سپرده و پیوندهای نیرومند و پایدارتری هم میان واژگان و گنجواژ (thesaurus) ذهنیاتان ساختهاید.
اما در مورد آن واژه تصور، متاسفانه هیچ کدام از آنهایی که پیشنهاد دادید به تنهایی، آنچه که من مدنظر دارم را تداعی نمیکنند.این واژه یکی از کلید واژه های فلسفه شوپنهاور است.حتی همین واژه تصور هم آنچه که میخواستم نبود ولی چون از بقیه کاملتر بود از آن استفاده کردم.واژه ای که شوپنهاور در زبان آلمانی از آن استفاده میکند Vorstellung است که مترجم کتابهای انگلیسی آنرا به Idea برگردانده است اما خود او هم گفته که هنوز از آنچه که برگزیده راضی نیست!داریوش آشوری ، واژه بازنمود را انتخاب کرده است.این واژه خیلی خوب است اما همچنان فکر میکنم همان تصور بهتر است!(البته داریوش آشوری استادی چیره دست و بی نظیر است).با توجه به آنچه از فلسفه شوپنهاور میدانم، کلمه vorstellung ترکیبی ست از واژه هایی چون پندار،پنداره،پنداشت،انگار و انگاره (اینها را از میان آنچه شما پیشنهاد دادید انتخاب کردم).واژه ای که بتواند همه ی این مفاهیم را یکجا در خود داشته باشد، نیافتم و البته واژه تصور هم آنقدرها مرا راضی نکرد!چون این واژه خیلی کلی است.
لازم به ذکر است که من دیده ام در برگردان واژه Vorstellung از آلمانی به انگلیسی از واژه هایی چون :Idea,Vision,Presentation,Imagination و شکلهای مختلف واژه Concept را استفاده کرده اند.
به قول هگل، زبان قوی تر، زبانی ست که واژه هایش کلی تر باشند و یک واژه بتواند در معانی گسترده و حتی متضاد به کار رود.
نکته ای که باید بگویم این است که زبان آلمانی زبان فلسفه است و برگرداندن واژه هایی که کانت ، هگل، شوپنهاور، هایدگر ، نیچه و... در نوشته های خود برای مفاهیم فلسفی استفاده کرده اند، برای مترجمی که قصد برگرداندن آنها به هر زبان دیگری را دارد، بی نهایت دشوار و سخت است.حتی مترجم های انگلیسی هم در این کار در مانده اند.از کسانی که کارهایش خیلی درخشان است داریوش آشوری است و بعضی وقتها واژه هایی که او ساخته و یا انتخاب کرده است، مرا شگفت زده میکند و ضمنا برایم حکایت از دانش و تلاش بالای او دارد.
من با هیچکدام از مترجمانی که آوردید آشنایی نداشتم و نوشتههایتان بسیار آگاه کننده بودند. مایهی خرسندی است
دیرتر بیشتر درباره کارهای نوشته شده و ترزبانده ایشان و همچنین واژگان برساخته پیشنهادیاشان بنویسد.
سخنان شما درباره زبان نیز سراسر بجا بودند، هیچ دو زبانی را نمیشود موبهمو به یکدیگر ترزبانید، تنها میتوان به یکدیگر نزدیناندشان (approximate).
درباره واژه Vorstellung نیز من اندکی پژوهیدم، به دور از بافتار (context) فلسفی
نزدیکترین و باریکترین (دقیق) برابر همان «پنداشت» بود که در "فارسی" میشود "تخیل".
'پنداشتن = Vorstellen
پنداشت (نامواژه یا اسم مصدر) = Vorstellung'
ساختار واژه نیز پیچیدگی چندانی ندارد:
Vor + Stellen
پیش + گذاشتن / نهادن
پس اگر بخواهیم بر پایهی ساختار یکسان پارسی و آلمان واژه برسازیم:
گذاشتن، نهادن = Stellen / پیش = Vor
پیشگذاشت، پیشنهش، پیشگذار، ...
که در نگاه یکم چنگی به دل نمیزنند، ولی با کمی کندوکاو میان آمایشها (ترکیبها) میتوان واژه درخوری بیرون کشید.
روی هم رفته ولی فلسفه Vorstellen در آلمانی بر این بوده که یک چیزی را شما پیشِ روی یک چیز دیگر میگذارید.
این رویکرد بدی در واژهسازی نبوده، ولی من برتری بسیار بیشتری به «پنداشتن» پارسی میدهم، چرا که تنها و تنها در
فرهشتِ (theme) وابسته به اندیشه به کار میرود، هنگامیکه vorstellen برای "دستکم" سه پنداره (concept) گوناگون در آلمانی به کار میرود:
نمایش یا presentation: یک نویسنده کارش را میتواند به "پیشگذاشتن = نمایش" بگذارد.
گذاشتن یا to put
پنداشت یا imagination
در واپسین باره، Vorstellen به چم "پیش روی خود آوردن یک چیز (در ذهن)" به کار میرود؛ خوب، ولی نه آنچنان ویژه.
اما متاسفانه در زمینه فلسفه، زبان پارسی قدری مهجور مانده است و با اینکه فیلسوفان بزرگی چون فارابی، ایرانی بوده اند اما از زبان عربی استفاده کرده اند که باعث شده است در این زمینه زبان پارسی در مقابل زبان عربی قدری عقب تر باشد.موضوع این است که شخصی چون که یک مخاطب عام برای نوشته های زبان پارسی هستم، عامل اصلی در انتخاب یک واژه این است که آن واژه در ذهن مخاطب نوشته من، چه مفهومی را تداعی میکند.چون من میخواهم شخص مورد نظر بهترین تداعی ممکن را داشته باشد و منظور من نزدیک ترین باشد.اما فکر میکنم این ، قدری با درست گزینی واژه ها در تعارض باشد!و البته برای مطالب فلسفی، شرط اول الویت بیشتری دارد.
من در این زمینه همسو نیستم. خود من دانشی نزدیک به 0 درباره واژگان عربی
که بنام فلسفه در پارسی برای بکار میروند دارم، ولی برای فلسفیدن پارسی را بسیار کارا میبنیم.
برای نمونه برخی پندارههای فلسفی که میانشان "عربی" بسیاری هم به پارسی راه یافتهاند:
قیاس = سنجش
مع الفارق = نابرابر
سفسته = کژفرنود
واجب الوجود = ناچارباش (مانند آمادهباش)
موجود = باشنده (bâš+ande مانند guy+ande)
برهان = پَروهان (برهان عربی شده)
واقعیت = فربود / فرابود: آنچه فرای ما نیز هست
حقیقت = فرهود
معرفت = شناخت
بینهایت = بیکران، بیمرز
dualism = دوگانهانگاری / دوگانهگِرایی
مفهوم = پنداره
مفهوم = فرایافت: چیزهایی که با آمایش (ترکیب) پندارهها بدست میایند.
ازل = ازل: اَسر / اَ پیشوند نایش (نفی) در پارسی است، پس اَسر میشود چیزی که سر ندارد.
ابد = ابد: اَپَد: چیزی که پا ندارد!
عالم = جهان
جاویدان = eternal
امرداد = immortal (از پارسیک amertât به انگلیسی)
فلسفه = جهانبینی
فلسفه = فرابینی
[فلسفه] مشاء = راهرونده = Peripatetic
سیر = گذر
حکمت = فَرزان
خلق کردن = آفریدن
تجرید = آهنجش (از آهنجیدن = to abstract)
جزم = خشک
پرتابشدگی / افکندگی = Thrownness (از هایدگر)
در ضمن لیستی از واژه هایی که هنوز برایشان معادل مناسبی نیافته ام(عربی، انگلیسی و آلمانی) دارم که احتمالا از شما برای گزینش بهترین جایگزینهایش کمک بخوام!
بازهم سپاس.
در مورد آشوری، چون من هنوز از زبان شناسان ایرانیِ دیگر اطلاع دقیقی ندارم، نمیتوانم مقایسه ای میان او و دیگران بدهم اما میتوانم به جرات بگویم کارِ او در ترجمه متون فلسفه،بی نظیر است.معروفترین ترجمه هایش، ترجمه کتابهای نیچه است(چنین گفت زرتشت،فراسوی نیک و بد و ...).ترجمه چنین گفت زرتشت به نظر من یک در زبان فارسی یک شاهکار است.در این کتاب،نیچه از رمز و راز و استعاره و اشاراتِ فراوان در بیان مفاهیم فلسفه خود بکار میگیرد و به کتاب فضایی شاعرانه میدهد.تصور کنید ترجمه چنین اثری برای مترجم چه جهنمی میتواند باشد،اما آشوری حقیقتا یک شاهکار خلق کرده است.خیلی از اوقات در حین خواندن این کتاب به طور ناخودآگاه به جای اینکه درگیر مفهوم سخن شوم، درگیر کلام آهنگین و نثر بی نظیر کتاب میشوم.بخشی از این کتاب را نقل میکنم(قطعه پیشگو-ص 149-در این بخش،نیچه نیهیلسم را میکوبد):
«و دیدم که اندوهی گران بر بشر فراز می آید.بهترینان از کارهاشان آزرده شدند.» «آموزه ای پدید آمد و باوری کنار اش:همه چیز پوچ است؛همه چیز یکسان؛همه چیز رو به پایان! «و از تمام تپه ها پژواک آمد:همه چیز پوچ است؛همه چیز یکسان؛همه چیز رو به پایان! «آری خرمن کرده ایم،اما چرا میوه هامان همه سیاه و تباه شدند؟دوش از ماهِ بدخواه چه فروفتاد؟ «کارمان همه بیهوده بوده است و شرابِ مان زهر گشته است و چشم بد بر کشت ها و دل هامان داغِ زردی زده است «چنان خشکیده ایم همه که اگر آتش در ما افتد [در دمی] خُرد و خاکستر خواهیم شد.آری، آتش نیز از ما به تنگ آمده است! «چشمه هامان همه خشکیده اند.دریا نیز پس رفته است.زمین همه میخواهد از هم دهان بازکند، اما ژرفنا نمیخواهد فروبلعد! «دریغا،کجاست دریایی که باز در آن غرق میتوان شد:زاریِ ما اینگونه بر فرازِ مرداب های کم ژرفنا طنین افکن است. «به راستی، خسته تر از آنیم که تن به مرگ دهیم.هنوز بیداریم و زنده_اما در گورخانه ها
میبینید مترجم چه هنرمندانه، زبان شاعرانه را در کتاب حفظ کرده است؟ ایشان کتابهایی چون "زبان باز" و "فرهنگ واژه های علوم انسانی" و "دانشنامه سیاسی" نیز منتشر کرده اند.(تا آنجا که من آثارشان را میشناسم و پیشنهاد میکنم حتما کتاب زبان باز را بخوانید. البته خودم هنوز این کتاب را پیدا نکرده ام!). برای اطلاعات بیشتر به سایت شخصی خودشان مراجعه کنید: ashouri.malakut.org واژه هایی که ایشان ساخته اند، الان زیاد در یادم نیستند چرا که معمولا در لابه لای نوشته ها آنها را میبینم و پس از لختی تامل از آنها میگذرم.اما چندتا از آنها که در یادم مانده اند: رانه:در آلمانیTrieb و در انگلیسی Drive : در اصطلاح زیست شناسی، هریک از محرکهای اساسی زیستی مانند غریزه خویشتنپائی،گرسنگی و جفت جوئی که سازوکارهای بنیادی اداره زندگی در موجود زنده اند.این واژه را از ماده «ران» (ریشه فعل راندن)+ ه در فارسی ساخته ایم.(فراسوی نیک و بد ص 33، پانویس شماره 2) نویسا:همواره نویسنده درونه:محتوا درازآهنگ:طولانی این چندتا الان در ذهنم بودند.اگر چیز جدیدی یادم آمد، بازهم همینجا نقل خواهم کرد.البته به نظر من بخش درخشان کار آشوری این است که در ترجمه ی یک متن، به بهترین شکل ممکن هم به مفهوم متن ، هم به سبک نوشته ، هم به ساختار و طرح نوشته وفادار باقی میماند و همه ی اینها در حالی ست که "پارسی" ترجمه میکند! اما در مورد خودم، مشکلی که داشتم و دارم این است که هنوز آنگونه که باید و لازم است با پارسی آشنا نشده بودم که پی آموختن انگلیسی رفتم و هنوز در انگلیسی هم خبره نشده پی آموختن آلمانی هستم!مضکلی که درگیرش هستم، نوعی سردرگمی است.سردرگمی ای که ناشی از یافتن و پذیرفتن اولین انتخاب است برای معادل واژه های بیگانه یا مفاهیم مطروحه در نوشته ها، در مقابل بهترین انتخاب!در واقع از انجا که قصدم عادت به خواندن متون به زبان اصلی بود، وقتی در واژه ه نامه ها،یک واژه اینگلیسی را میجستم، با انبوهی از معانی معادل روبرو میشدم که به اجبار با توجه به متن، واژه ای را انتخاب میکردم؛ این در حالی ست که واژه نامه های انگلیسی به انگلیسی، کاربرد دقیق یک واژه را مشخص میکنند و شما دیگر دردسر انتخاب ندارید!بارها و بارها پیش آمده است که مفهوم یک واژه ای که نویسنده اصلی به کار برده است را میدانستم ولی تلاش من برای یافتن معادل پارسی برایش،به بن بست میرسید!سردرگمی ها باعث شد که پارسی را رها کرده و به زبان اصلی بپردازم!اما مشکل زمانی آغاز شد که من خواستم از مرحله خواندن به مرحله نوشتن وارد شوم!تا زمانی که برای خودم مینوشتم، مشکلی نبود، اما وقتی خواستم برای مخاطب عام بنویسم، به مصیبت و نقص عظیمی که گرفتارش هستم پی بردم! در مورد واژه Vorstellung به نظرم، بخشی از بار معناییِ این واژه همان است که مورد اشاره عامه مردم است.اما آنچه در فلسفه شوپنهاور آمده، بیش از این است و خود شوپنهاور به آن معانی جدید افزوده است و همین باعث شده است که این واژه معنایش بیش از پیش "کلی و گسترده " شود!اصولا بخش مهمی از شناخت یک فلسفه، شناختِ معانی خاص واژه ها و کلید واژه های و در نهایت سمبل واژه ها در آن فلسفه است.و معمولا این معانی، بیش از آنچیزی ست که ما پیش از این در محاوره ها و نوشته ای معمولی خود استفاده میکردیم! نکته نهایی این است که فرقی ست بین منِ نوعی و مترجمین مشهور!تا آنجا که من بهره گیرِ عام از زبان پارسی هستم، وقتی چیزی به این زبان مینویسم، مخاطبِ من معمولا در پی شناخت مفاهیم (آنهم به ساده ترین شکل و با کمترین زحمت) است و چندان کاری به درست نویسی های من ندارد!در غیر اینصورت، خیلی زود نوشته مرا به آتش خواهد افکند.اما وقتی کسی همچون آشوری چیزی مینویسد،این اختیار را دارد که کار خود را به خواننده تحمیل کند.البته این تحمیل در نهایت به سود مخاطب و در نهایت زبان پارسی خواهد بود. به هر حال خیلی خرسند شدم از آشنایی با شما و مطمئنم در ادامه از شما بهره ها خواهم برد!
چندی گرا (چندی گرایانه) = كار با نگرش به شمار و چندی چیز ها = كوانتیتاتیو
چونی گرا = كار با نگرش به چونی و كارسازی چیز ها = كوالیتاتیو
در کاربرد کنونی هامی کیفیت ( فلان جنس کیفیت دارد) میتوان گفت "خوشگون است" یا درست تر " خوشگن" است. (گن = جنس)
خود واژه ی کوانت همان واژهی چند پارسی است و در پارسی (کهن) ما یک پسوند نام ساز داشتیم بنام "تات". برای نمونه درود همان دره وه تات است و "دره وه" همان تندرست است، پس "دروه تات" میشود تندرستی. ..
همینگونه، در کوانتیته این "ایته" پایانی همان "تات" یا "داد" پارسی است پس میتوان بجای کوانتیتی گفت «چندیداد» که این از دید واژه شناسی درست ترین بازگردان پارسی است.
یا به پارسی امروزی، میشود گفت "چندیّت" که انیجا این "ایّت" تازی نمی باشد و برابر همین بسوند هندواروپایی "تات"/ایتی انگلیسی/-ایته (فرانسه) /ایداد اسپانیایی است.
واژه ی کوالیته از ریشه "کوا" است که "ل" از برای آوایی بودن پایان "کوا" بجای میانوند روان سازی گویش بدان چسبیده + ایته = "تات" و کوا که به چم تراز خوبی است که همان «خوب» یا «هو» در پارسی است.
...براین پایه، "خوبیّت" خودش به چم کوالیته است. در پارسی درست میشود هوبیداد، یا ساده تر هوداد. و کوالیتاتیو میشود هودادین (خوبیّتی)
بیشتر ما شاید ریشه ها و شاخه های دو كارواژه ی "شایستن" و "بایستن" را ندانیم، چون از آنها بسیار اندك سود میبریم.
در نگاره ای كه برای شما فراهم كردم، واژه هایی را كه از این دو ریشه پدید میایند
بهمراه چم انها نگاشته ام. در آن میبینید كه واژه هایی همچون " امكان و وجوب"،
"ممكن و واجب" یا "جبر و اختیار"، از این دو ریشه پدید میایند كه میتوان از آنها بجای
همتای پارسی این واژه های تازی ، بویژه درنوشتارهای وابسته به "فلسفه و منطق" سود برد.
خاستن و برخاستن، داشتن و برداشتن، آوردن و برآوردن
آهی از سینه برآورد. چنان تاخت تا گرد از زمین برآمد. چون بزرگمهر را دانا یافت، او را بركشید و وزیر كرد.
فرو: از بالا به پایین
دادن و فرودادن (بلع)، رفتن و فرو رفتن، نوشتن و فرونوشتن، شدن و فروشدن (غرق شدن)
وا / باز:
١- دوباره و چند باره كردن: بازگو، بازجو، بازپرداخت، بازسازی، بازگشت
٢- گشودن و ازهم باز كردن : واگرایی، وانمود، واكاوی ، وامانده
در
١- بدر (pad dar) ، از درون به بیرون
(به) درآوردن، (به) درآمد، ( به) درخواست
٢- اندر (en dar)، از بیرون به درون
اندر شدن (داخل شدن)، (ان) دریافتن = درك كردن
پر، پا: از میانه به پیرامون و اینور و آنور
كندن و پراكندن (= چیزی را كه یكجا است به این جا و انجا پخش كردن)
هیختن و پرهیختن (هیختن= هشتن = گذاشتن) = گذاشتن چیز ها به جای های دور از خود = پرهیز كردن.
پرداختن ، پراش..
هم، هما، هن، ان: یكجا و باهم و در كنار هم آوردن
انبار = یكجا بار كردن، اندوختن = یكجا دوختن، هنباختن، هنباز = هم بازی = شریك
یال: رَجی (خطی) که دو کُنج کنار هم را به هم پیوند می دهد.
همچنین:
دهخدا می نویسد که واژهی "قاب" که با آن بازی (قاب بازی) می کنند: " استخوانی خرد در پاچه ٔ گوسفند و غیره . محرف کعب عرب است . (آنندراج )"
---
فرهنگ نامه های ریشه شناسی هم ریشهی cube را در هندو اروپایی می دانند و به این استخوان پیوند می دهند.
C. I. keu-b-:
a. In Anwendung auf Biegungen am Körper, sich im Gelenk biegen:
gr. κύβος `Höhlung vor der Hüfte beim Vieh; Wirbelknochen - Würfel' (daraus lat. cubus; κύβωλον `Ellbogen' Poll. entweder von κύβος mit Suff. -ωλο- oder Umbildung von κύβιτον ds. - aus lat. cubitum - unter Einwirkung von ὠλένη);
----
یکی از چیزهایی که به نظرم در راستای پالایش زبان باید بهش دقت کرد،هماهنگی وازگانه حتی اگر از زبان هم خانواده نباشه.
برای نمونه:"هدف مند،هدف دار" چون نمونه همچین چیزی رو توی انگلیسی هم دیدم"assassinate Assassination" هم از واژه ای با ریشه عربی گرفته شدند. نظر دوستان چیه؟
یکی از چیزهایی که به نظرم در راستای پالایش زبان باید بهش دقت کرد،هماهنگی وازگانه حتی اگر از زبان هم خانواده نباشه.
برای نمونه:"هدف مند،هدف دار" چون نمونه همچین چیزی رو توی انگلیسی هم دیدم"assassinate Assassination" هم از واژه ای با ریشه عربی گرفته شدند.
نظر دوستان چیه؟
درباره ریشهشناسی assassination من چندین نگره دیدهام، بهترین آن بدید من «حشـاشین» است که پیروان «حسن صباح» روی خود گذاشته بودند، به چم «داروفروش».
واژگان که باید ساختار هماهنگی داشته باشند و بیشتر زمانها دارند. در اینجا اگر ساختار را پارسی نگه
داریم و «حشیشفروش» بجای «حشاش» بگوییم، میتوانیم فرداروز با «دارو» بسادگی آنرا بازدیسی کنیم.
چنانکه برای «هدف» هم برابر «آماج» را داریم و واژگان «آماجمند» و .. را جایگزین میکنیم.
زبانهای انگلیسی و پارسی هم ساختاری همانند دارند، برای نمونه همان پسوند -ation انگلیسی در پارسی -eš است:
To form = Disidan
Form = Dis (mânande tan+dis or تندیس)
Form+ation = Dis+eš
Re+form+ation = Bâz+dis+eš
مهربُد جان، کاری بَس ننکو کرده­ای. خیلی دوست­دارم که در بحث­هایِ­تان بپیوند-ام، ولی سرعتِ پایینِ اینترنت (که البته بعدها چاره خواهد شد) و افزوده­برآن، دردسر هایِ روزانه نمی­گذارند چندان "کُنا" (فعّال) باشم.
اما پیشنهادی دارم. فکر نمی­کنی اگر از تلاش­های خودت و دوستان در راستایِ واژه­سازی و واژه­گزینی یک فایل Pdf (با همین رنگ­آمیزی و آرایشی که در پُست­های­ات است) بسازی، بسیار نیکوتَر گردد و بازتابِ بیشتری در این دنیایِ مجازی بیابد.
البته باید در نِگر داشته باشی که سخت است با سد-در-سدِ سخنان و پیشنهادهایت همسو بود، اما بی­گمان راهی در پیش گرفته­ای که می­تواند موجبِ باروری و شکوفاییِ زبانِ ما گردد. من در زمینه­ی زبانِ فارسی خواندنِ چند کتاب را به­شدت به همه توصیه می­کنم. یکی کتاب­هایِ "داریوش آشوری" که دوستمان، داریوش، هم آنرا توصیه کردند. من دو کتابِ "زبانِ باز" و "بازاندیشیِ زبانِ فارسی" را دار-اَم. و کتابِ دیگر "پیرامونِ زبان و زبان­شناسی" از استاد "محمدرضا باطنی"است که به­دیدِ من از بزرگترین زبان­شناسانِ امروزِ ایران­ است.
یک پرسش از دوستِ فلسفه­ورزمان ، داریوش، دارم. به نظر شما ترجمۀ کتابِ مشهور "کانت" بصورتِ « نقدِ عقلِ محض» زیباتر است؛ یا « سنجشِ خردِ ناب» ؟! هرچند، قصدِ داوری ندارم، تنها می­خواهم دیدِتان را بدانم.
درباره ریشهشناسی assassination من چندین نگره دیدهام، بهترین آن بدید من «حشـاشین» است که پیروان «حسن صباح» روی خود گذاشته بودند، به چم «داروفروش».
واژگان که باید ساختار هماهنگی داشته باشند و بیشتر زمانها دارند. در اینجا اگر ساختار را پارسی نگه
داریم و «حشیشفروش» بجای «حشاش» بگوییم، میتوانیم فرداروز با «دارو» بسادگی آنرا بازدیسی کنیم.
چنانکه برای «هدف» هم برابر «آماج» را داریم و واژگان «آماجمند» و .. را جایگزین میکنیم.
زبانهای انگلیسی و پارسی هم ساختاری همانند دارند، برای نمونه همان پسوند -ation انگلیسی در پارسی -eš است:
To form = Disidan
Form = Dis (mânande tan+dis or تندیس)
Form+ation = Dis+eš
Re+form+ation = Bâz+dis+eš
توی اون پستی که در مورد کلمات با ریشه متفاوت(که هند و اروپایی نیستند)مثال زیاد زدم،نمونه دیگه alcohol هست.Alcoholism،alcoholic هست.
من مخالف این نیستم واژگان پارسی رو به کار ببریم(و به خیلیهاشون هم میل دارم)ولی نگاه من اینه که اگر به هر واژه شانس یکسان بدیم،ممکنه همزیستی بینشون بوجود بیاره یا واژه که بیشتر استفاده میشه جای دیگری رو بگیره.
مثلا وقتی ما ما هر دو واژه آماجمند و هدفمند رو داشته باشیم،این استفاده جامعه که نشون میده کدوم بهره وری بیشتری داره(بر اساس ساختار زبان)چون وقتی نیروی بیرونی در کار نباشه،میل به استفاده از وازه های ساده تر و روانتره،شاید گاهی یک وازه با ریشه های متفاوت بتونه بهتر از واژه پارسی در ساختار زبان عمل کنه.
توی اون پستی که در مورد کلمات با ریشه متفاوت(که هند و اروپایی نیستند)مثال زیاد زدم،نمونه دیگه alcohol هست.Alcoholism،alcoholic هست.
من مخالف این نیستم واژگان پارسی رو به کار ببریم(و به خیلیهاشون هم میل دارم)ولی نگاه من اینه که اگر به هر واژه شانس یکسان بدیم،ممکنه همزیستی بینشون بوجود بیاره یا واژه که بیشتر استفاده میشه جای دیگری رو بگیره.
مثلا وقتی ما ما هر دو واژه آماجمند و هدفمند رو داشته باشیم،این استفاده جامعه که نشون میده کدوم بهره وری بیشتری داره(بر اساس ساختار زبان)چون وقتی نیروی بیرونی در کار نباشه،میل به استفاده از وازه های ساده تر و روانتره،شاید گاهی یک وازه با ریشه های متفاوت بتونه بهتر از واژه پارسی در ساختار زبان عمل کنه.
admiral,Algorithm, Alcohol,mattress,orange,assassin ریشه عربی دارند ( و نه ریشه هندو اروپایی!) و البته لغات با ریشه عربی در انگلیسی کم نیستند(و اتفاقا لغات پرکاربردی هستند)
assassin = حشاش از حسن صباح، ایرانی
orange = نارنگ؛ پارسی
alcohol = از زکریای رازی، ایرانی
algorithm = بسته به خوارزمی، ایرانی
admiral = برگرفتهی الامیر، خود به گِرایند (احتمالا) بالا برگرفته از «میر» پارسی، مانند «میرآب» - این را جای دیگر پرسیدم دیرتر خواهیم دانست.
پس چنانکه میتوان دید، بیشتر این واژگان یا یکراست ریشه ایرانی و پارسی دارند، مانند خوارزم که واژهای
سددرسد پارسی و باستانی است، یا اینکه بدست ایرانیان برساخته شدهاند، مانند همان الکل و باز عرب کارهای نبوده.
In Avestan the name is Xvairizem, in Old Persian Huwarazmish, in Modern Persian خوارزم (Khwārazm), in Arabic خوارزم Khwārizm, in Old Chinese Hūsìmì (呼似密), modern Chinese Huālázǐmó (花剌子模), in Uzbek Xorazm, in Greek Χορασμία and Χορασίμα, by Herodotus.
کاربرد واژه «هدف» بجای «آماج» هم باز نادرست است، چراکه من یا شما یا هتا رایانه نمیتواند همه واژگان پارسی را از بر بداند، ولی با کاربرد
واژه ریشهدار در جای دیگر میدریابیم که چگونه، بگوییم همین «آماج» به واژگان دیگر پیوسته و ساختار زبان همچنان پیوستگی خود را نگه میدارد.
واژگان پارسی بیشتر زمانها در ساختار زبان هم بهتر کار میکنند:
آماجگاه = destination
خاستگاه = source
بخش کوچکی از ادبسار پارسی روی اینترنت آنهم اینترنت جستجوپذیر آمده، ولی همینجا میتوان دید که آماج پیشتر به کار رفته:
چو تیر انداختی در روی دشمن
حذر کن کاندر آماجش نشستی
کاربرد دو واژه یکچم (≈synonym) هم کاری نابخردانه است و سودی ندارد، مگر در چامهسرایی.
نمونه بسیار خوب همانند دیگر، «داته» بود که بالا آوردیم؛ اگر کسی ریشه واژه را نمیدانست به پندار نادرست برابر «قانون»
را بهتر دیده و بکار میبرد، هنگامیکه در فربود (واقعیت)، میبینیم با کار خود همان همانگی ساختارِ زبان که خودتان گفتید را برهم میزند:
مهربُد جان، کاری بَس ننکو کرده­ای.
خیلی دوست­دارم که در بحث­هایِ­تان بپیوند-ام، ولی سرعتِ پایینِ اینترنت (که البته بعدها چاره خواهد شد) و افزوده­برآن، دردسر هایِ روزانه نمی­گذارند چندان "کُنا" (فعّال) باشم.
اما پیشنهادی دارم.
فکر نمی­کنی اگر از تلاش­های خودت و دوستان در راستایِ واژه­سازی و واژه­گزینی یک فایل Pdf (با همین رنگ­آمیزی و آرایشی که در پُست­های­ات است) بسازی، بسیار نیکوتَر گردد و بازتابِ بیشتری در این دنیایِ مجازی بیابد.
نگران نباشید پژوهنده گرامی، همه نوشتارهای اینجا و بسیاری دیگر را من در گذر زمان یکجا اندوختهام و اگر
اندکی از کار آسودگی بیابم، به امید اسپاگتی بزرگترین تارنمای وابسته به پارسی را راه اندازی میکنیم که دربرگیرنده
ابزارهای بسیار گوناگونی است که ما بسیار مینیازیم. بخشهای گوناگونی از کار انجامیده و برآیند آنرا در آینده نزدیک خواهیم داشت.
شیوه نمایش و زیبایی کار نیز مانند همینجا بوده و از سیستمهای رنگدهی خودکار و .. سود بردهام تا نوشته دلنشین
و خواندنی بماند. در کنار آن برای واژگان فرتورهای گیرا و چامههای وابسته را نیز نرمافزار خودکار میجوید و کنار واژگان و .. نمایش میدهد.
البته باید در نِگر داشته باشی که سخت است با سد-در-سدِ سخنان و پیشنهادهایت همسو بود، اما بی­گمان راهی در پیش گرفته­ای که می­تواند موجبِ باروری و شکوفاییِ زبانِ ما گردد.
من در زمینه­ی زبانِ فارسی خواندنِ چند کتاب را به­شدت به همه توصیه می­کنم.
یکی کتاب­هایِ "داریوش آشوری" که دوستمان، داریوش، هم آنرا توصیه کردند. من دو کتابِ "زبانِ باز" و "بازاندیشیِ زبانِ فارسی" را دار-اَم. و کتابِ دیگر "پیرامونِ زبان و زبان­شناسی" از استاد "محمدرضا باطنی"است که به­دیدِ من از بزرگترین زبان­شناسانِ امروزِ ایران­ است.
سپاس پژوهنده جان، من هم در پی سخنان دوستمان داریوش، اندکی درباره سرکار "آشوری"
پژوهیدم، شوربختانه ولی ایران نیستم و باید ببینم این کتابها روی اینترنت هم یافت میشوند یا نه.
یک پرسش از دوستِ فلسفه­ورزمان ، داریوش، دارم. به نظر شما ترجمۀ کتابِ مشهور "کانت" بصورتِ « نقدِ عقلِ محض» زیباتر است؛ یا « سنجشِ خردِ ناب» ؟!
هرچند، قصدِ داوری ندارم، تنها می­خواهم دیدِتان را بدانم.
assassin = حشاش از حسن صباح، ایرانی
orange = نارنگ؛ پارسی
alcohol = از زکریای رازی، ایرانی
algorithm = بسته به خوارزمی، ایرانی
admiral = برگرفتهی الامیر، خود به گِرایند (احتمالا) بالا برگرفته از «میر» پارسی، مانند «میرآب» - این را جای دیگر پرسیدم دیرتر خواهیم دانست.
پس چنانکه میتوان دید، بیشتر این واژگان یا یکراست ریشه ایرانی و پارسی دارند، مانند خوارزم که واژهای
سددرسد پارسی و باستانی است، یا اینکه بدست ایرانیان برساخته شدهاند، مانند همان الکل و باز عرب کارهای نبوده.
ایرانی= پارسی نیست،این رو شما باید بهتر بدونید،خیلی از اندیشمندان اسلامیون ایرانی بودند ولی آیا زبانی که استفاده میکردند پارسی بوده؟!
بنابراین به این دلیل که واژه ای توسط یک ایرانی استفاده شده نمیتونیم استدلال کنیم که حتما ریشه پارسی داشته.در ضمن لینکی که گذاشتم دارای نمونه های زیادی بود و اگر نمونه ها رو ببینید خیلی از اونها کاملا عربی هستند و واقعا تلاش برای پیدا کردن ریشه پارسی براشون بیهودست.
[l
tr]
In Avestan the name is Xvairizem, in Old Persian Huwarazmish, in Modern Persian خوارزم (Khwārazm), in Arabic خوارزم Khwārizm, in Old Chinese Hūsìmì (呼似密), modern Chinese Huālázǐmó (花剌子模), in Uzbek Xorazm, in Greek Χορασμία and Χορασίμα, by Herodotus.
گفتم که ممکنه در ریشه بعضی نمونه ها اختلاف باشه ولی این فقط مسئله نمونه هست و به کلیت وجود کلمات عربی در انگلیسی خدشه ای وارد نمیکنه..
کاربرد واژه «هدف» بجای «آماج» هم باز نادرست است، چراکه من یا شما یا هتا رایانه نمیتواند همه واژگان پارسی را از بر بداند، ولی با کاربرد
واژه ریشهدار در جای دیگر میدریابیم که چگونه، بگوییم همین «آماج» به واژگان دیگر پیوسته و ساختار زبان همچنان پیوستگی خود را نگه میدارد.
واژگان پارسی بیشتر زمانها در ساختار زبان هم بهتر کار میکنند:
آماجگاه = destination
خاستگاه = source
بخش کوچکی از ادبسار پارسی روی اینترنت آنهم اینترنت جستجوپذیر آمده، ولی همینجا میتوان دید که آماج پیشتر به کار رفته:
چو تیر انداختی در روی دشمن
حذر کن کاندر آماجش نشستی
معنای آماج،معنای هدف ؟! در واقع اگر مفهوم این دو کلمه کاملا یکیه،به حرف من میرسیم که بزاریم واژه انتخاب بشه نه اینکه به به زور یکی رو جای اون یکی بشونیم،اگر هم یکی نیست که وجود هر دو اشکالی نداره.
معنای کلمات که ذاتی نیست!معنای کلمات یک چیز توافقی هست.
کاربرد دو واژه یکچم (≈synonym) هم کاری نابخردانه است و سودی ندارد، مگر در چامهسرایی.
شوخی میفرمائید؟!این همه واژگان که در زبان های مختلف وجود دارند کاربردشون نابخردانست؟برای نمونه goalو aim وobjective معنای نزدیکی دارند ولی باز هم تفاوت هایی دارند که باعث وجودشون شده،در یک زبان احتمال ادامه حیات دو وازه هم معنا برای طولانی مدت خیلی کمه.
نمونه بسیار خوب همانند دیگر، «داته» بود که بالا آوردیم؛ اگر کسی ریشه واژه را نمیدانست به پندار نادرست برابر «قانون»
را بهتر دیده و بکار میبرد، هنگامیکه در فربود (واقعیت)، میبینیم با کار خود همان همانگی ساختارِ زبان که خودتان گفتید را برهم میزند:
ببینید من میگم ما یک فرضی داریم و اونم اینه که وازگان پارسی در ساختار زبان بهتر و روانتر عمل میکنند،خب نظر من اینه که وقتی هر دو وازه رو معرفی میکنیم،واژه که در این ساختار بهتر و روان تر عمل کنه باقی میمونه،مگر مردم بیمارند که به در حالت عادی به دنبال نمونه های سخت و تر وناسازگار تر برند؟
مثلا من نمونه بالا رو قبول دارم ولی در مورد آماج نه،آیا به همین ترتیب میشه شکل های دیگش رو نشون بدید؟
ایرانی= پارسی نیست،این رو شما باید بهتر بدونید،خیلی از اندیشمندان اسلامیون ایرانی بودند ولی آیا زبانی که استفاده میکردند پارسی بوده؟!
بنابراین به این دلیل که واژه ای توسط یک ایرانی استفاده شده نمیتونیم استدلال کنیم که حتما ریشه پارسی داشته.در ضمن لینکی که گذاشتم دارای نمونه های زیادی بود و اگر نمونه ها رو ببینید خیلی از اونها کاملا عربی هستند و واقعا تلاش برای پیدا کردن ریشه پارسی براشون بیهودست.
خوب همان زکریای رازی هم اندیشهاش به پارسی بوده که دانشمند شده، اگر نه چرا همه دانشمندان عرب خوانده، در فرهود (حقیقت) ایرانی بودهاند، ژن ما که بهتر نیست، هست؟
نامگذاری چیزها را هم چنانکه میبینیم، از سر ناچاری زمانه عربی بوده. برخی واژگان مانند همین
الکل را هم من پافشاری نمیکنم که جایگزین شوند، فراموش نشود که عربها به آن الکُحول میگویند.
معنای آماج،معنای هدف ؟! در واقع اگر مفهوم این دو کلمه کاملا یکیه،به حرف من میرسیم که بزاریم واژه انتخاب بشه نه اینکه به به زور یکی رو جای اون یکی بشونیم،اگر هم یکی نیست که وجود هر دو اشکالی نداره.
معنای کلمات که ذاتی نیست!معنای کلمات یک چیز توافقی هست.
شوخی میفرمائید؟!این همه واژگان که در زبان های مختلف وجود دارند کاربردشون نابخردانست؟برای نمونه goalو aim وobjective معنای نزدیکی دارند ولی باز هم تفاوت هایی دارند که باعث وجودشون شده،در یک زبان احتمال ادامه حیات دو وازه هم معنا برای طولانی مدت خیلی کمه.
همچم = synonym
یکچم = ؟
آن کارکتر ≈ را که من برای زیبایی نیاوردم، در انگلیسی برابر واژه «یکچم» را نیافتم، بجایش hypernym, metanym و .. را یافتم که چم دگرسانی دارند.
در پارسی واژگان "یکچم" بیخود داریم، مانند «سلام» بجای «درود» که سددرسد چم و کاربرد
یکسانی دارند. یا همان «هدف» بجای «آماج». اینها را باید در گذر زمان دور ریخت و پالود.
نیاز به واژگان همچم اگر بود، چنانکه گفتیم از سرچشمههای زیر بیرون میکشیم:
پس در این پایگانی، واپسین برگزیدگی به زبانهای بیگانه داده میشود.
این پایگانی دربرگیرنده «نامهای ویژه» نیست. "سامورائی" را در هیچ زبانی نمیترزبانند،
ولی octopus به هشتپا را چرا! eukaryote به هویاخته و eustress به هوتنش و .. را نیز بهمچنین.
برخی واژگان میانکشوری مانند «تروریست» و «پیتزا» نیز برگزیدگی ندارند و نیازی به ترزبانش نیست.
ببینید من میگم ما یک فرضی داریم و اونم اینه که وازگان پارسی در ساختار زبان بهتر و روانتر عمل میکنند،خب نظر من اینه که وقتی هر دو وازه رو معرفی میکنیم،واژه که در این ساختار بهتر و روان تر عمل کنه باقی میمونه،مگر مردم بیمارند که به در حالت عادی به دنبال نمونه های سخت و تر وناسازگار تر برند؟
مثلا من نمونه بالا رو قبول دارم ولی در مورد آماج نه،آیا به همین ترتیب میشه شکل های دیگش رو نشون بدید؟
نه، این انگاشت شما بود. من گفتم:
1- ما نمیتوانیم تنها از روی روانی واژگان را برگزینیم (ترجیح دهیم)، چرا که هیچکس نمیتواند همه واژگان پارسی را از بر بداند و با کاربرد واژه روانتر بیگانه، شما ساختار زبان را نادانسته آشوباندهاید.
2- همه واژگان "ناروان" امروزی هم در گذر زمان روان میشوند، پس در این گذر ما چیزی را از دست ندادهایم: هوخشسپ -> شب
+ خودمان هم میتوانیم این فرایند را بشتابانیم و نیازی به نشستن نیست.
3- پارسی از یگانه زبانهای زنده جهان است که همه سداها را پوشش میدهد. اگر ما از انگلیسی وامواژه بسیار بگیریم، واکههای «خ، ق، ژ» در زبانمان کم میشود و آماروار به نابهنجاری میافزاید. اگر از تازیک وامواژه بسیار بگیریم (که گرفتهایم)، واکههای «گ، ژ، پ، چ» کم میشوند و هتا کژ میشود کج و دیرتر یک واژه بیخود «معوج» هم برساخته میشود!
4- واژگان تازیک (عربی) ساختاری ویروسوار بر پیکر زبان ما دارند. اگر شما «علم» را بیاورید، «عالم، معلوم، علما، علیم، تعلیم، تعلم، استعلام، ..» هم بدنبالش سرازیر میشوند، پس از عربی باید هرچه بیشتر پرهیزید.
5- ...
این چهارتا را پسادستی (نسیه) داشته باشید!
روی هم رفته هم من با دانش بسیار اندکم در پارسی هرگز نیاز به وامواژه آنهم از زبان بدردنخور عربی ندیدهام!
زمانیکه شما به کسانی که دانش بیشتری دارند مینگرید، مانند سرور بهمن که استاد ما هستند (https://www.facebook.com/Paarsipaak)
آن اندازه به شما واژه همآرِش (=synonym) میدهند که نتوانید از بر هم کنید 🙂
admiral = برگرفتهی الامیر، خود به گِرایند (احتمالا) بالا برگرفته از «میر» پارسی، مانند «میرآب» - این را جای دیگر پرسیدم دیرتر خواهیم دانست.
Bahman
مهربد گرامی،در زبان پهلوی واژه "میرک"=mirak به چم مرد،شوهر،بزرگ خانه،خواجه و سرور آمده است/از آنجاییکه چم امیر بزرگ و سرور است،پس می توان گفت که این واژه امیرِتازی برگرفته از میرک پهلوی است./بهمن
1 = در حقِ = براستا = berâstâ
او مردی بزرگ و بخشنده بود و براستای (در حق) مردم نیکی های بَفخَمی (فراوانی) انجام داده بود.
2 = ذکاوت = هوشیاری
در نسک ها می خوانیم که پورسینا در هوشیاری (ذکاوت) از بی همالان روزگار بود.
3 = توهم = nehâzeš = نهازِش
او به بیماری روانی دچار شده است و پیوسته در نهازِشها (توهمات) بسر می برد.
4 = توهین = tohin کردن = ویزاستن = vizâstan - این واژه برگرفته از فرهنگ پهلوی است.
کسی هوده (حق) ندارد به دیگران بویزاید (bevizâyad) و هر آدم ویزاینده (توهین کننده) از منشِ نیکو تهی است.
5 = ماهر = mâher = آبدست = âbdast /مهارت = آبدستی
بهوش باش! او بسیار زیرک است و در هر کار و فندی آبدست (ماهر) است.
چنان در لطف بودش آبدستی/که بر آب بر لطافت نقش بستی/نظامی
6 = برکه = آبگیر
باد بهاری به آبگیر برآمد/چون رخ من گشت آبگیر پر از چین/عماره
چامه سرا بسیار زیبا رخ پرچین و چروکش (پیریاش) را به آژنگهایِ (موج های کوچک) آبگیر همانند کرده است.
7 = حُقه باز = hoqqe baaz = آپاردی = âpârdi
آدم نباید با او دمخور شود چونکه بی سر و پا و آپاردی است.
دقیق = باری = Bâri
آموزه های کنفسیوس کوتاه ولی بسیار باری (دقیق) است.
رای دانا سر سخن ساری است/نیک بشنو که این سخن باری است/عنصری
باصره = بینایی
او در اثر یک ضربه ی سنگین بر سرش، قدرت باصره یک چشمش را از دست داد = او با دریافت یک زنش سنگین بر سرش، نیروی بینایی یک چشمش را از دست داد.
عصیان = osyaangar' = رفوشه = Rafuše
آدم با رفوشه (عصیان) کردن در برابر خدا آدم شد.
مسخرگی = رفوشه
دلقک با رفوشه بیندگان را بسیار خندانده بود.
اضطراب = ezteraab = تلواسه = Talvâse
تلواسههای بیآوندش (بی دلیلش) او را از خواب و خوراک انداخت.
واهی = vaahi = سُست
او با سخنان سست (واهی) پروای (حوصله ی) شنوندگان را سر برد.
مخالف = mokhaalef = کیاگن = Kayâgen
او با من دشمنی می ورزید و همیشه کیاگن (مخالف) نگر من بود.
وسواس = vasvaas = دودلی
او نمی توانست خوب پیشرفت کند چونکه دودلیهایش (وسواس هایش) به گونه ی بیماری در آمده است.
سقطِ جنین = saght e janin = آفگانه = Âfgâne
همسرِ آبستن او با شنیدن سدای هراسناکی از ترس آفگانه کرده است (سقط جنین کرده است).
طبقه = tabagh (e)a = آشکوبه = škube
شهرداری می خواهد یک ساختمان سی آشکوبه (طبقه) در دل شهر برپاکند.
وین چارطاق ششدر هفت آشکوب چرخ/یک تابخانه حرم کبریای اوست/خواجو
خطا = khataa = لغزش = آشکوخ = škux
اگر او کارهایش را اندیشیده و سنجیده انجام می داد هرگز دچار این آشکوخهای (خطاهای) بچگانه نمی شد.
انعام = en'aam ما ایرانی ها فسوسانه آنرا اَنعام که در تازی به چم چهارپایان و ستوران است ، بجای آن بکار می گیریم = بغیاز = Baqyâz
او هر گاه به خوراککده (رستوران) برود به کارگران آن همیشه بغیاز (اِنعام) خوبی میدهد.
جاه طلبی = بلندگرایی = بلندپروازی
بلندپروازیهای او بسی سیجناک (خطرناک) است و برای رسیدن به آماجش می تواند دیگران را بآسانی به نابودی بکشاند.
ولایت = velaayat = بُلوک = Boluk
تو از کدام بلوک می آیی؟
من از بلوک خراسان می آیم.
رشوه = reshve = پاره = بُلکَفت = Bolkaft
بُلکُفتخواری (رشوه خواری) مانند موریانه ای است که هازمان (جامعه) را از درون می پوکاند.
مبلغ = mablagh = بلنج = Belanj
ما برای برنامهامان بلنجِ (مبلغِ) سد هزار دلار نیاز داریم و باید از بانک وام بگیریم.
تشبث = tashabbos = بُلُک = Bolok
او نتوانست گفته های خود را بیاستواند (ثابت کند) و بناچار دست به بُلُک (تشبث) میزد.
خلاقیت = khallaaghiyat = نوآوری = بِلَک = Belakâvari
بِلَکآوریهای (خلّاقیتهای) او در زمینه چکامه (قصیده) بسیار شگفت انگیز است.
اجتماع = 'ejtemaa کردن = خجیدن = Xajidan کارگران و نیروهای رنجبر پایتخت برای روز کارگر در میدان شهر خجیدند (اجتماع کردند) و نمایندگانشان هریک به پَستا (نوبت) به سخنرانی پرداختند و با کف زدنهای پیوسته ی نیروهای کارگری روبرو می شدند.
طبّاخ = tabbaakh = آشپز = خورشگر = Xorešgar ز هر گوشت از مرغ و چارپای خورشگر بیاورد یک یک بجای (فردوسی)
عاشق = خاش = Xâš در داستانهای خاشانه (عاشقانه) فرهاد کوهکن در چامه های سروادان (شاعران) بویژه نظامی از کهرمان های بنام خاشی (عاشقی) در پهنه ی ادبسار (ادبیات) ایران خود نمایی می کند.
اذیّت = aziyat = آرنگ = Ârang نه هر گز از تو رسیده بموری آرنگی نه هرگز از تو رسیده بمردی آزاری (کمال اسماعیل)
غُضروف = ghozruf = چَرندو = Carandu یکی از دشواریهای مهند (مهم) دوندگان دوهای سد متر،دویست متر و چهارسد متر همیشه ساییدگی چرندو (غُضروف) است.
قطار = ghatar = خَرَند یا خَرَه = هر آنچه در کنار هم یا روی هم بسامان (منظم) چیده شود را خَرَه یا خَرَند گویند = Xara or Xarand تَذَرو تا همی اندر خَرَند خایه نهد گوزن تا همی از شیر کند پستان (ابوشکور بلخی)
گِرد خانه کتابهای سَرَه - از خری همچو خِشت کرده خَرَه (جامی)
تقلید کردن از روی مسخرگی = خُنبانیدن = Xonbânidan دلقکان در دربارها با شیرینکاریها و خُنبانیدن از گفتار و کردار همه ی آدمها ی درباری بجز پادشاه، شاه و دیگران بینندگان را می خندانیدند.
قیاس = ghiyaas = همپنداری
از قیاسش خنده آمد خلق را/کو چو خود پنداشت صاحب دلق را/مولوی
محافظه کار = کنونپسند = کنونگرا = کنوننگر
نیروهای کنوننگر (محافظه کار) همیشه از نیروهای پیشتاز و پیشآهنگ ترسی بدل دارند.
مرتجع = 'mortaje = کهن
پسند = کهنگرا = کهننگر
نیروهای کُهننگر (مرتجع) همیشه از پیشرفت و نو نگری، بیمی سَتَهم (شدید) بدل دارند.
مدرنیست = moderniste (فرانسوی) = نوپسند = نوگرا = نونگر
نیروهای نونگر همیشه پیشرفت و نو نگری را همراه زمان از جانِ دل می پذیرند، و با آن خوب کنار می آیند.
عده ای = eddeyi' = تنی چند
دیروز در مهمانی پانای (آقای) نیکو نگر تنی چند از نویسندگان سرشناس بودگی (حضور) داشتند.
صرف = sarf = هزینه
میلیون ها دلار هزینهی (صَرف) این مهمانخانه های سترگ چند آشکوبه شده است.
معاشرت = mo'aasherat = آمیزگاری = Âmizgâri
صادق هدایت نویسنده ی بزرگ ایرانی با مسعود فرزاد، بزرگ علوی و مجتبی مینوی که به گروه چهارتایی در آن زمان نامور بودند، آمیزگاری (معاشرت) داشت.
دو سامانه میتوانند از دیدِ دادو ستد آگاهی ها، دو جور با هم در پیوند باشند، یكی همگاه و دیگری ناهمگاه. پیوند همگاه آن است
كه اگر در یك سامانه چیزی دگرگون شد، این دگرگونی بیدرنگ به سامانهی دیگر هم گزارش شود و ناهمگاه این است كه این
گزارش بیدرنگ نباشد و و برای نمونه، یكبار در یك بازه ی زمانی ویژه روی دهد (تاكت=تپش). زمانی كه پیوند همگاه نباشد، آگاهی
های یك سامانه از سامانه ی دیگر میتوانند "كهنه" بشوند و سامانه همواره با ان آگاهی های انبار شده و كهنه كار میكند و از آنچه
تازه شاید روی داده، ناآگاه است. بر این پایه، هرگاه یك سامانه، همگام با سامانهی دیگر آگاه باشد، با او همگاه است.
نمونهها:
سیستم دفاعی انلاین شد = سامانه ی پدافندی همگاه شد
گزارش كار خود را آنلاین ( بیدرنگ در پی هر دگرگونی) به ما بدهید = گزارش كار خود را همگاه به ما بدهید.
براوزر من آنلاین است = تارخوان من همگاه است.
برابر واژه های فندیک:
سامانه = سیستم
راژمان = Râžmân = سیستم
راژمانیدن = Râžmânidan = To systemize
آگاهی = اطلاعات = information
دادوستد دادهها = data exchange
گَهولش = exchange = gahuleš
تپش = تاكت = tact
درودی دوباره بر مهربد. پیشنهادم این است که هر برابری که می نویسید، ریشه اش هم یاد کنید که مثلا در فلان بخشِ "اوستا" یا فلان کتابِ دوره ی میانه آمده است. اینگونه بسیار "دل-استوارتر" خواهیم شد.
راستی، اگر این واژه نامه ی کوچک پارسی میانه را تا کنون معرفی نکرده اید پیشنهاد می کنم حتما دانلود کنید و بخوانیدش: دانلود کتاب واژه نامه کوچک پارسی میانه
به دلیل کمبودِ سرعت نتوانستم بر سایتِ دفترچه آپلود کنم. اگر می پسندید خودتان رحمت اش را بکشید.
از بس حجم مطالب زیاد است نمی توانم نظراتم را مو به مو بدهم. شاید اگر به مرحله ی نهایی رسید. با ریزبینی نگاهی به تمام پیشنهادهایتان بیندازم.
درودی دوباره بر مهربد. پیشنهادم این است که هر برابری که می نویسید، ریشه اش هم یاد کنید که مثلا در فلان بخشِ "اوستا" یا فلان کتابِ دوره ی میانه آمده است. اینگونه بسیار "دل-استوارتر" خواهیم شد.
سپاس پژوهنده جان، ولی ریشهشناسی (etymology) واژگان بس فراتر از فرهشت این جستار میرود.
روی هم رفته هم بیشتر واژگانی که میاوریم ریشهشناسی نمیخواهند، همگاه = هم+گاه.
هر دو واژه ناب پارسیکند.
در کنارش، همه واژگان گردآورده شده را پیشتر دوستان و استادان زبانشناس در جاهای دیگر هایستهاند (تایید)، آنهایی که دودل هستیم (مانند پارسی بون امیر) را هم همیشه یادآوری میکنیم.
می توان پذیرفت، ولی اگر شواهد و نمونه های بیشتری بیاوری بی گمان ارزش و بازتاب کارت گسترده تر خواهد بود. البته می شود این ها را پس تر افزود. و من هم خوشحال خواهم شد در این رابطه یاری کنم.اما یک نقد: برای واژه ی "قیاس" برابر "پندار" را پیش نهاده ای. برای نمونه هم بیتی مشهور از مولانا را یاد کرده ای از داستان طوطی و بقال.از قیاسش خنده آمد خلق را / کاو چو خود پنداشت صاحب دلق راولی به دید من این برابر، چندان مناسب نیست.پنداشتن برابر مناسب تریست برای "فرض کردن" یا "خیال کردن" . در بیت مولانا هم همین معنا را دارد. (واژه نامه ی معین هم پنداشتن را اینگونه بازمعناییده: چنین فرض کردن ؛ گمان بردن؛ ظن بردن و...)من فکر می کنم فعل "سنجیدن" برابر مناسب تری برای "مقایسه کردن" باشد.و قیاس مع الفارق هم به همین ترتیب می شود سنجش نابرابر. یا "سنجش ناسنجیده" (که کمی خوش آهنگ تر است و مانند عبارت "ترجیح بلامرجح" است) دید شما یاران چیست؟
می توان پذیرفت، ولی اگر شواهد و نمونه های بیشتری بیاوری بی گمان ارزش و بازتاب کارت گسترده تر خواهد بود. البته می شود این ها را پس تر افزود. و من هم خوشحال خواهم شد در این رابطه یاری کنم.اما یک نقد: برای واژه ی "قیاس" برابر "پندار" را پیش نهاده ای. برای نمونه هم بیتی مشهور از مولانا را یاد کرده ای از داستان طوطی و بقال.از قیاسش خنده آمد خلق را / کاو چو خود پنداشت صاحب دلق راولی به دید من این برابر، چندان مناسب نیست.پنداشتن برابر مناسب تریست برای "فرض کردن" یا "خیال کردن" . در بیت مولانا هم همین معنا را دارد. (واژه نامه ی معین هم پنداشتن را اینگونه بازمعناییده: چنین فرض کردن ؛ گمان بردن؛ ظن بردن و...)من فکر می کنم فعل "سنجیدن" برابر مناسب تری برای "مقایسه کردن" باشد.و قیاس مع الفارق هم به همین ترتیب می شود سنجش نابرابر. یا "سنجش ناسنجیده" (که کمی خوش آهنگ تر است و مانند عبارت "ترجیح بلامرجح" است) دید شما یاران چیست؟
درود،
پژوهنده گرامی آن دسته از نوشتهها همگی از استاد بهمن، در جایگاه پیشنهادهای ایشان از این تاربرگ هستند: پارسی پاک | Facebook
یکآرِش (synonym) "قیاس" را نیز ایشان "همپنداری" آورده بودند نه "پندار" تنها. همپنداری به نگر من خوب است، زمانیکه
دو چیز را با یکدیگر میپنداریم آیا جدا از این نیست که سرگرم همانندی، همسنجی، دگرسانیابی و .. میان آن دو (=قیاس، سنجش) هستیم؟
پس برابر ایشان میشود:
همپنداشتن = co-imagining
بسیاری از برابرهای بهمن گرامی در جایگاه یکآرش هستند، مانند berâstâ (بِراستا) بجای "در حقِ"، که برابر آنرا نون (اکنون) هم داریم = در هودهی.
درباره ی ماتیکان باید فایل را ببینم. کوششم را می کنم. من سنجش را به دو دلیل بر همپنداری ترجیح می دهم. 1. بنا بر اصل اقتصاد زبانی -که علمی نیز هست- اگر دو واژه بر یک معنا دلالت کنند، آنی را که ساده تر و کوتاه تر است باید برگزید.2. "هم" پنداشتن دو چیز، اینگونه به دید می آید که یعنی "یکی دانستن آن دو چیز" . حال آنکه در فرآیند قیاس، ما دوچیز را یکشان نمی پنداریم بلکه وجوهی از انها را مانند هم می دانیم. شاید بگویید "هم" با "یک" فرق می کند. در اینباره من فکر می کنم چنین نیست. هنگامی که می گوییم دو نفر هم کلاس اند، به این معناست که در کلاسی "یکسان" درس می خوانند، نه دو کلاس نزدیک و مشابه به هم. اینگونه نیست؟ در واژه های همکار و همراه و همسال نیز به این گونه کار می کنیم. البته اگر سخنم را نمی پذیرید بگویید.
پژوهنده ارجمند، وندها در هیچ زبانی آن اندازه دقیق نیستند که تنها و تنها یک چم بدهند.
پیشوندهای «هم، هن، ان» که برابر «co، com، ..» در انگلیسی باشند نیز همینگونهاند.
در انگلیسی هنگام واژهسازی بدید من کار بهتری انجام دادهاند و برای نمونه synchronous در ترزبان درست میشود یکزمانی، نه همزمانی.
در پارسی "هم" و "یک" کمی آشفته شدهاند و در گذر زمان باید آنرا بهتر نمود. نمونه زیر گویاست:
همزمان = synchronous (درست آن یکزمان، پیشوند syn = یک)
همکار = coworker
هر آینه، این را نفراموشید گرامی که واژگان یکآرِش یا synonyms در هر زبانی بایسته هستند. ما یک «همسنجیدن» کوتاه
و خواستنی برای "مقایسه کردن" داریم، بسیار خوب، ولی برای واژگان کمابیش یکچم ولی دگرسان زیر برای to compare چه؟
همسنجیدن = to compare
واکافتن = to analyze
رویکرد یافتن، رویارویی کردن، ؟ = to approach
؟ = to assimilate
؟ = to balance
؟ = to bracket
؟ = to collate
؟ = to confront
چسباندن، پیوستن = to connect
؟ = to consider
؟ = to contemplate
؟ = to contrast
؟ = to correlate
؟ = to equate
بررسیدن = to examine
؟ = to hang
؟ = to inspect
= to juxtapose
پیوستن = to link
همخواندن = to match
اندازه گرفتن = to measure
نِپاهستن = to observe
؟ = to oppose
؟ = to parallel
؟ = to ponder
؟ = to relate
؟ = to resemble
؟ = to scan
؟ = to standardize
بررسیدن = to study
نزدینیدن = to approximate to
نزدیکیدن = to bring near
همآوردیدن؟ = to compete with
دگرسانیدن؟ = to distinguish between
؟ = to draw parallel
؟ = to make like
؟ = to match up
جداییدن؟ = to segregate
جداییدن = to separate
پرواسیدن = to touch
؟ = to weigh
برخی از نمونه شاید در نگاه نخست مانند هم بیایند، بگوییم separate و segregate، ولی در بافتار گوناگون به چیزهای گوناگون مینِمارند (اشاره میکنند).
بهمین ریخت، برای "سنجیدن" هم ما در انگلیسی یکآرشهای فراوان داریم:
سنجیدن = to conclude, to infer؛ خود واژه انگلیسی هم پیشوند -co دارد.
؟ = analogy
؟ = affinity
؟ = alikeness
همسنجش = comparison
؟ = correlation
؟ = correspondence
؟ = equivalence
؟ = homology
؟ = likeness
؟ = metaphor
وابستن؟ = relation
وابستگی = relationship
؟ = resemblance
؟ = semblance
؟ = simile
؟ = similitude
چنانکه میتوان دید برخی از برابرهای انگلیسی هم پیشوند "هم" دارند، مانند correlation، correspondence، ...
"همپنداشتن" پس در این دیدگاه میتواند بردارنده برخی از این کمبودها باشد.
بایستی نخست واژه را به گنجواژ ذهنیامان بیافزاییم، سپس در بافتار گوناگون ببینیم کجا بهتر کار میکند یا جانشین بهتریست.
یکجا «سنجیدن» خوبتر کار میکند، یک جا «همپنداشتن»، تازه بماند که "همپنداشتن" پیشتر در چامهسرایی هم به کار رفته و برساختهی همچین نویی هم نیست.
ثبات = sabaat = پابرجایی
2 = ملموس = malmus = پاسیده = Pâsideh
چیزهایی که او می گفت برای من به هیچ روی پاسیده (ملموس) نبود.
کلا = پاک
هیچ کس برای او تره ای خورد نمی کند چونکه او پاک (کُلّأ) یک آدم دروغگوست.
توجه کردن = روی آوردن = پیچیدن
ببینی کنون زخم جنگی نهنگ
کزان پس نپیچی عنان سوی جنگ
با سر دردی که من داشتم نمی توانستم سخنان او را ببپچم (توجه کنم).
سپهبد پشیمان شد از کار اوی
بپیچید از آن راست گفتار اوی (فردوسی)
توزیع = tozi'aکردن = پیختن = Pixtan
ز بالا بریشان درم ریختند
زمشک و زعنبر همی پیختند
پیختن زاوری ها (توزیع کردن خدمات) در همه ی کشورها نادادگرانه (ناعادلانه) است.
ظاهر = zaaher = پیدا = Peydâ
آدمهای پیدابین (ظاهربین) هرگز پیچیدگی های هر دشواری را در نخواهند یافت.
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان هم نیز (حافظ)
متمایز بودن = اختلاف داشتن = پیدا بودن
پسر زاد جفت تو در شب یکی
که از ما پیدا نبود اندکی
بغرنج = Boqranj = پیچ در پیچ
این کار بسیار پیچ در پیچ است باید با آرامش با او بر خورد کرد.
تعیین = ta'yin کردن = هَـکانیدن = Hakânidan
نمایندگان با آرای مردم در گزینشها (انتخابات) هکانیده شده (تعیین شده) و سپس به گزینستان راه می یابند.
مبادله = mobaadeleh کردن = یوفانیدن = Yufânidan
در گذشته میان کشورهای اروپای خاوری کالا را با کالا مییوفانیدند (مبادله می کردند) .
تمنی = tamannaa کردن = فاریدن = Fâridan
از شما میفارم (تمنی می کنم) که مرا در گفتگو با پانای (آقای) سرپرست همراهی کنید.
انکارenkaarکردن = ورسوریدن = Varsuridan
امروز او یک چیزی می گوید و فردا همان چیز را مانند آبخوردن میورسورد (انکار می کند) .
تخریب = takhrib کردن = رُمبانیدن = Rombânidan
می گویند اینجا،این ساختمان های کهنه ایکه می بینی رُمبانیده می شوند (تخریب می شوند) و به جای چند آسمانخراش ساخته می شوند.
مواظب movaazeb بودن = بوشیدن = Bušidan
بِبُوش (مواظب باش) که بچه نیفتد.اگر تو بچه را نبوشی (مواظب نباشی) می تواند دسته گلی بآب دهد.
اهلی کردن = فساییدن = Fasâyidan
گاو چرانها پس از کوشش های فراوان اسبها و گاوهای بدرام را میفسایند (اهلی می کنند).
آخال . (اِ) سقط. افکندنی . نابکار. حشو. فضول . بدترین چیزی . (فرهنگ اسدی ، خطی ). و این کلمه صورتی از آشغال متداول امروز است :
از عمر نمانده ست برِ من مگر آمرغ
در کیسه نمانده ست بمن بر مگر آخال .
شلته . [ ش َ ت َ / ت ِ ] (اِ) جای مردار و ناپاک ، یعنی موضعی که در آن سرگین و پلیدی و خاکروبه و جز آن ریزند. مزبله . ۞ (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از برهان ).