باقیش هم بد نیست ولی خب هنوز نیاز داره چکش کاری بشه:)
من هر زمان میایم که از این واژههای ناجور و به گوش نآشنایی که به کار میبرم اندکی بشرمم، یاد اینکه زبان پارسی کنونی چه اندازه آشوبزده است میافتم، و از آنجاییکه براستی از این بدترش دیگر نمیشود کرد با پندار و وژدانی آسوده کارم را دنبال میکنم .. ((:
نه بزهاندیشی میشود اندیشیدنِ بزه، یا جرم اندیشی! بیشتر به خود بزهکاری میخورد (:
اندیشیدن = to think
اندیشگ -> اندیشه = thought؛ اندیشه همان اندیشک/اندیشگ ئه و برای همین ما هنوز هنگام چندینه بستن گاهی میگوییم "اندیشگان".
اندیشی = thinking
اندیشناک (اندیشمند) = thoughtful
اندیشیک / اندیشوی (زاب) = thought؛ فرایندهای اندیشیک = thought processes
...
پس thought crime میشود:
crime of thought = بَـزَهِ اندیشه (bazahe andiše)
وارونههای آن (اندیشهبزه / اندیشبزه / ...) چندان خوب در نمیایند و ما با همین x of y به آماج میرسیم، تنها
باید نگریست که bazah andiše خوانده نشود (از بدبختیهای این دبیره اهریمنیک)، آن e در "bazahe" برابر of میشود.
بد اخلاق = پیشانی-تُرش (Pišâni-torš)
او بسیار پیشانی-تُـرش (بد اخلاق) است و بچه ها بیش از اندازه از او می ترسند.
ارتباط بر قرار کردن = تاردواندن (târdavândan)
دشمن با سازمان ایکس تاردوانده بود (ارتباط بر قرار کرده بود) و از آن دادههای (اطلاعات) فراوانی بدست آورده است.
اختلاف و دعوا = کَشیدگی (kašidegi)
میان آندو گروه کشیدگی (اختلاف و دعوا) پدید آمده بود و پیوندشان درست مانند کارد و پنیر بود.
بالاجبار = سرزوری (sarzuri)
چه بخواهیم،چه نخواهیم، سرزوری (بالاجبار) روزی مهمان خاک خواهیم شد.
اشتباه کردن = لخچیدن (laxcidan)
هر گاه در هر کاری لخچیدهایم (اشتباه کرده ایم)، گناه آنرا با دلیری بپذیریم و به گردن این و آن نیندازیم.
غیر علنی بودن = پشت پرده بودن
دیروز گفتوگذار (مذاکره) میان دو کشور پشت پرده بود (غیر علنی بود) تا کنون هیچگونه گزارشی از آن گفتوگذار بدست رسانه ها نرسیده است.
معرفی = mo'arrafi کردن = آشنایی بخشیدن
دیروز فرنشینِ (رئیس) دانشگاه استادان را به دانشجویان، آشنایی بخشیده است (معرفی کرده است).
واژگان امروزی را از همزبانانِ کشور افغانستان که در زبان روزانه اشان کاربرد دارد وام گرفته ام.
بهمن
چند نکته هست،بعضی چیزها قابل جداکردن از فرد نیست،مثلا باورها جزئی از فرد به حساب نمیاند(حتی اگر با شخصیتش کاملا عجین شده باشند)ولی در مقابل چهره یک بخشی از فرد حساب میشه.
خب اینجا اگر شخصیت مهم باشه،وقتی ما از باورهای اون فرد متنفریم از شخصیت اون فرد هم متنفر میشیم،اگر هم از چهره فرد متنفر باشیم هرچند باز هم به نوعی از اون فرد متنفریم ولی میتونیم از شخصیتش متنفر نباشیم.
حالت دیگه ای هم هست که انسانیت فرد رو یک چیز جداگانه از شخصیت و ظاهرش در نظر بگیریم و تنفر از این دو رو معادل تنفر از انسانیت فرد در نظر نگیریم.
تنفر معادل نپسندیدن نیست،میشه شخصیت،چهره، فیزیک و... یک انسان رو نپسندید ولی ازش متنفر نبود.
این البته دو حالت داره یا ما از ویژگی های اون شخص متنفریم(مثلا شخصیتش یا ظاهرش)یا اینکه فقط اونها رو نمیپسندیم.حتی در حالت تنفر باز هم میشه از انسانیت شخص متنفر نبود :)
من پیشنهاد میکنم از این پنج کارواژه برای باریکنمایی سود ببریم:
پسندیدن / نپسندیدن
پذیرفتن / نپذیرفتن
دوسیدن* / ندوسیدن
بیزاریدن / نبیزاریدن
ستیزیدن / نستیزیدن
MacKenzie - A Concise Pahlavi Dictionary, p. 27
dōst [dwst' I = M, N -] friend.
~ih: friendship, love. = دوستی
dōsidan, dōs- [dwl-ytn'] like, love. = دوسیدن
با این 5 کارواژه میتوان بباریکی گفت که نگرش ما درباره یک چیز چگونه است.
مهربد، میشه سطح و ارتباط اینها رو با هم توضیح بدی؟
مثلا بنظر میاد/برداشت میشه که دانشبد از نظر سطح بالاتر از فرهیخته باشه.
ضمنا در دیکشنری که نگاه میکنم تفاوت معنایی واضح و برجسته ای بین این دو بنظر نمیاد؛ آیا شما یا کس دیگری اینها رو خودتون وضع کردید (و بر چه اساسی؟) یا از زبان/فرهنگ دیگری گرفتید؟
تفاوت/سطح/ارتباط میان خردمند و فرزانه را نیز بیان کنید.
همه این پندارهها همپوشانی فراوانی میان خود دارند، ولی هر کدام به یک سو میگِرایند.
فرهنگیده / فرهیخته
مهندترین ویژگی ادبورزی و دانشمندی است. درستِ واژه «فرهنگیده» است که از «فرهنگیدن»
میاید، کسی که فرهنگمند است و به دانشهای گوناگون ولی بیشتر "استاندارد" آگاهی دارد.
من خام بایستگیهای فرهیختگی را بترتیب مَهندی (اهمیت) این سه میشمارم:
- ادب
- خرد
- دانش
چنانکه میبینید دانش در فرهیختگی جای پایینتری از ادب دارد، ادب نیز بیشتر به چَم سُخنوری است، نه "مودب" بودن.
نمونه خوب فرهیخته سرور "صادق هدایت" است که سُخنور والایی بوده و همچنین خرد و دانش بایسته را نیز داشته است.
فرزانه - Wise
فرزان همان wisdom و در تازیک "حکمت" است، ولی همچنان به چهره واژهی «فرزان» تا به امروز به کار رفته، برای نمونه میگوییم «فرزانه خیام اینچنین سُرود»، که در اینجا "فرزانه = حکیم".
فرزان . [ ف َ ] (اِ) علم . حکمت . دانش . (برهان ). حکمت . (صحاح ) (اسدی ). || استواری . (برهان ). || (ص ) حکیم . فیلسوف . فرزانه . (یادداشت به خط مؤلف ) :
هر کجا تیزفهم فرزانی است
بنده ٔ کندفهم نادانی است .
فرزانگی بسوی هماگگرای (holism) میگِراید، فرزانه کسی است که
میتواند بر پاد من و شما از میان کدری (opacity) فَرهود (حقیقت) را بیرون بکشد.
فرزانگی از دیرباز گفته شده که تنها در درازنای زمان و سالخوردگی بدست میاید و خود برآمده از آروینِ سخت و گران است.
اگر بخواهیم دانشیکتر بگوییم، فرزانه کسی است که یافتیکها (heuristics) یا قانونهای سرانگشتی بسیار
دانسته و بنمونه میداند که کجا چه سخنی سنجیده است، یا در بهمان گرفتاری چه رویکردی از همه کارآمدتر است.
دانشبُد - Erudite
دانشبُد کسی است که دانشش در همه گُستراها (dimensions) میگُسترد.
دانشبُد یا erudite در دانشاندوزی خود آزاد و بی آماج است و کسی است که درباره هر چیز چیزهایی میداند.
در همان نمونه بالا، «خیام نیشاپوری» باز یک دانشبُد نیز بوده، زیرا در کنار «چامهسرایی» به دانشهای
«مَزداهیک (mathematics)»، «ستارهشناسی»، »فلسفه» و رویهمرفته همه دانشهای زمان خود چیره بوده.
اینها از یکدیگر بهتر و بدتر یا مِهتر و کِهتر (بزرگتر و کوچکتر) نیستند، همگی در راستای شناخت جهان
بیرونی پیش میروند و چنانکه بالا نیز گفتیم، در بسیاری زمینهها مانند «دانش» با یکدیگر همپوشانی دارند.
یکی از راههای خوب برای درآوردن فرهیختگی یک نویسنده نگرش به کاربُرد «جاینامها» بدست وی است.
جاینامها چنانکه از نامشان برمیآید واژگانی هستند که جانشین نام در گزاره میشوند, برای نمونه در گزاره:
مهشید به نگارش داستان پرداخت.
ما میتوانیم در گزارههای پسین بجای "مهشید" از جاینامهای «او» یا «وی» بهره بگیریم. نکتهی بالا در برآوردِ
فرهیختگی نویسنده که گفتیم بسادگی به این کوتاه میشود که ببینیم آیا از "او" و "وی" بدرستی بهره میگیرد یا نه 😏
جاینام «وی» در زبان پارسیک امروزین تا اندازهی بالایی مُرده و بیشتر بریخت یک
واژهی غلمبه سلمبه درآمده که گاه میتواند جانشین «او» شود, که این هر آینه نادرست و ناکارآمد است.
ساده شده, ما در زبانهای هندواروپایی چندین کُنـونه (case) داریم که دوتای پُرکاربُردِ آنها کاروَریک (فاعلی) و کارگیریک (مفعولی) باشند.
کاروَریک:
مهشید خسته شد.
در پارسیک گاه به کنونهی کارگیریک «رایی» میگویند که نِماره به "را" داشتن گزارههای آن است,
کارگیریک:
مهشید را بیرون میبینم.
که در اینجا برای «جاینامها», بسادگی باید به یاد سپرد که «وی» تنها در گزارههای کارگیریک باید به کار رود و بس:
مهشید خسته بود و از همینرو امروز وی را بیرون نمیبینم.
در گزارهی بالا کاربُرد "او" بجای "وی" نادرست است, که میتوان در زبان گفتاریک از آن چشـمپـوشید ولی در زبان نوشتاریک شایستهتر است درست به کار ببریم.
LanguageNominative - KârvarikAccusative - Kârgirik Enhe / she / ithim / her / it
Deer / sie / esihn / sie / es
Pâu / ânvey / ân
انگلیسی و «وی» بسیاری در انگلیسی نمیدانند چه زمانی باید who یا whom را در پرسش بکار ببرند که با دانستن دگرسانی میان کاروریک و کارگیریک بآسانی میتوان اینرا نیز دریافت.
whom تنها و تنها زمانی به کار میرود که پاسخِ پـُرسش کارگیریک باشد, i.e. با "him/her" پاسخ داده شود که همان "وی" در پارسیک باشد:
Whom did you sleep with last night!?
- I slept with her/him.
1- کنونهی کاروَریک (nominative): هر گاه واژهای در رستهی "کننده" بیاید، در کنونهی کنندگی یا کاروَریک است.
اسپ آمد. اسپ خسته است.
2- کنونهی کارگیریک (accusative): هر گاه واژهای در رستهی "کرده" بیاید، در کنونهی کارگیریک است و چون در پارسی نو در بیشینهیِ گاهها پس از کرده، پیشنِهِشِ "را" میآید، آنرا کنونهی «رایی» نیز خواندهاند.
اسپ را آوردم.
3- کنونهی وابستگی یا دارندگی (genitive): هرگاه واژهای در رسته، "برگیر" باشد، در کنونهی افزونی یا وابستگی یا همان دارندگی است.
پایِ اسپ شکست.
4- کنونهی آواییک (vocative):
از اسپ پیاده شد.
5- کنونهی رساگر (متمم) اَزی (ablative): هر گاه واژهای در رسته، رساگر با افزونواژهی "از" باشد در کنونهی "رساگر ازی" است.
از اسپ پیاده شد.
6- کنونهی رساگر ابزاریک (instrumental): هر گاه واژهای در رسته، رساگر کارواژه با افزونواژهی "با" باشد، در کنونهی "رساگر ابزاریک" است.
با اسپ رفت.
7- کنونهی رساگر بهای یا بَـرایی (dative): هر گاه واژهای در رسته، رساگر کارواژه باشد و پیش از آن افزونواژهی "به" یا "برای" بیاید در کنونهی "رساگر بـرایی" است.
برای اسپ یونجه آورد. به اسپ آب داد.
8- کنونهی رساگر دَری (locative): هرگاه واژهای در رسته، رساگر کارواژه با افزونواژهی "در" باشد، در کنونهی "رساگر دری" است.
هیچ زبانی تو دنیا نمیتونه كوتاه مثل عربی باشه. چون ضمایر نصب و جر به تمام كلماتش میچسبه و كوتاه و بلیغش میكنه!!!
آری تازیک گاه کوتاه میشود, ولی این را به بهای واژهسازی از هیڃ خود بدست میاورد که خواستنی نیست, این پُست را برای آگاهی بیشتر بنگرید.
رونوشت
٭٭٭ همسنجی توانایی زبان پارسی و عربی در واژه سازی.
امروز یك جستار سنگین برای شما دوستان دارم:
----------
واژه سازی در عربی، همچنان كه كمابیش میدانیم، با یاری ریخت های زبان سامی ( ابواب) در كاربرد آنها بر روی واژگان ریشه ای این زبان هاست.
برای نمونه ریشه ی " ع ل م " = دانستن
با ریخت های " فاعل = عالم و مفعول = معلوم و .. استعلام و تعلیم و معلّم و مَعلَم و علّام و اعلم و علما و علیم و و .. و همچنین ریخته های كارواژه ای، مانند یعلم، اعلموا، ....در زمانهای گوناگون است.
پس شمار همه ی واژگانی كه میشود در تازی ساخت، فراورده (حاصلضرب) شمار ریشه ها در شمار ریخت هاست.
شمار ریشه ها به گفته ی فریدریش انگلس (كه زمانی می خواست عربی فراگیرد)، نزدیك ۴۰۰۰ است ( كه بیشتر آنها هم در باره ی شتر و بیابان اند و بیشتر هم چم های بسیار نزدیك دارند) . ما می گیریم ۵۰۰۰ و شمار ریخت ها در مرز اندكی است كه ما آنرا بزرگوارانه، ۶۰ می گیریم . پس بالاترین مرز واژه سازی، با ریشه هایی كه هم اكنون در عربی هست، نزدیك سیسد هزار واژه است.
از این گذشته، چسبانیدن و آمایش ( تركیب) دو یا چند ریشه به هم در عربی شدنی نیست. برای نمونه ما از دو كارواژه ی كندن و كردن، میتوانیم واژه ی " كند + ه + كار + ی " = كنده كاری را درست كنیم كه یك واژه است . در جاییكه در عربی ناچار باید از یك ریشه كه ویژه ی "كنده كاری" است ، مانند "منحوت" سود ببرند. از همین رو، یك پارسی زبان، با داشتن دو ریشه ی كندن و كردن، چم سومی را هم پدید میاورد كه نیاز به ریشه ی جداگانه ندارد ولی یك عرب زبان، ناچار باید هر سه ریشه جداگانه را بداند. در سنجه ی كلان تر، یك عرب زبان برای چیرگی سراسری به زبانش، ناچار از دانستن فراتر از ۴۰۰۰ ریشه است ( در كنار هزاران نامواژه ی جدا از همدیگر) و اگر در جهان، چم نوینی پدید آید، ناچار باید برای آن ریشه ی نوینی را از "هیچ" پدید بیاورند. یك پارسی زبان تنها باید اندك شماری از واژه های ریشه ای را بداند و واژه های دیگر، آموده ( تركیب) هایی از این ریشه اند. برای نمونه ، با دانستن "كندن"، "آكندن" را هم كه وارونه ی كندن است (= پركردن) دارد و همچنین "پرا كندن " ، چرا كه پیشوند "پرا" نشانه ی دور كردن از یك جاست. و یا "بركندن" ، كه انجام همین كندن ولی رو بالاست، مانند بركندن درخت از ریشه. و یا پیشوند های نام واژه ای، مانند دل كندن، جان كندن، ... كه همه ی اینها در عربی، یك كارواژه و ریشه ی جدا از هم دارد و هیچ همانندی و همسانی میان این كارواژه های عربی كه همگی در پارسی از ریشه "كندن" آن، به خویشاوند بودنشان پی می بریم، دیده نمیشود، یكی "حفر" است و یكی "ملاء" و دیگری "شتّ" و دیگری "خلع" و ...
***
در زبانهای هندو اروپایی، برای نمونه پارسی یا آلمانی، واژه ها می توانند از به هم چسبیدن واژه ها ، پسوند ها و پیشوند ها پدید بیایند، و هم اینكه ریشه های كارواژه های پارسی، دوگانه است، بزبان دیگر ما هم از ریشه ی كنون ( مانند بین ) و هم ریشه ی گذشته ( مانند دید) می توانیم سود بجوییم.
برای نمونه میتوانیم بگویم: دور + بین + ساز+ ی = دوربینسازی كه یك واژه است، ولی عرب تازه برای خود دوربین میگوید: "مِنْظار" و برای كارخانه : "مصنع"
پس روی هم باید بگوید "مصنع مِنْظار" كه دو واژه اند در پیوند افزودگی ( مضاف و مضاف الیه). و اگر فرتورنگار ( دوربین عكاسی) درست شد، چاره ای ندارند كه همان "كامرا" ی فرنگی را بگیرند و بگویند یا ریشه ی نوینی برای فرتورنگاری (فتوگرافی) درست كنند. پس از پدید آمدن هواپیما، می شد پست و نامه را از راه هوا هم جابجا كنند و در زبان هند و اروپایی، به سادگی به آن گفتند " ایرمیل" (= هواپُست ) ولی عرب باید بگوید " البرید جوّی"، باز دو واژه در پیوند زاب و زابگیر ( صفت و موصوف). <خود ما هم پس از آلودگی عربی، گرفتار زندان های اندیشه و كالبد های زبانی عربی شدیم و بجای همین هواپُست، به شیوه ی عربی گفتیم "پُست هوایی">
براین پایه، از روی شمارش آمایشی ( حساب كمبیناتوریك)، ما میتوانیم ، اگر مرزی برای بهم پیوستن نداشته باشیم، بی شمار واژه بسازیم ، بی اینكه نیاز به فراگیری بیشمار ریشه و پسوند و پیشوند و واژه داشته باشیم.
بر این پایه ، یك پارسی زبان، با یادگیری واژه های كمتر، به زبان خود چیره است و یك عرب با یاد گیری واژه های بسیار بیشتر. در زبان پارسی، روشن بهم چسبانیدن، راه را برای هركس برای ساختن واژه های نو باز كرده ولی در عربی باید ریشه و واژه ی نوین ساخته شود و یك نهاد یگانه این كار را بكند، چون به وارون پارسی، واژه ی برساخته و نو را كسی در نمی یابد. برای نمونه اگر واژه ی تازه ای مانند "داونلود" پیدا شود، عرب در می ماند ولی پارسی میتواند بگوید "فروبار"، چون پارسی-زبان هم "فرو" را میشناسد و هم "بار" را و، اگر هم این واژه را تا كنون ندیده باشد، به آسانی گمان میبرد كه چه میگوییم.
برای همین تراز بیسوادی عرب همواره بیم بالاتر بودن از تراز یك كشور همسان هندواروپایی را دارد و فزون بر این اندیشه اش بسته و گرفتار كالبد ها (قالب ها) است و می بینیم كه براستی از عرب هیچ دستاوردی در اندیشه و هنر و فند و فرنود و .. دیده نشده و نمیشود ( و از خود ما پس از آلودگی زبان و فرهنگ هم همچنین).
AS
واژه ی "قدیم" بجای چند فرایافت[1] بکار میرود و اینگونه، زبان مارا کممایه کرده است.
چه بهتر که برابر های پارسی آنرا بکار ببریم که سخن ما روشنتر و زبان ما گویا تر شود.
----
1. ^ Farâyâft || فرایافت: پندارهای که از چند پندارهیِ دیگر ساخته شده باشد; مفهوم Concept
شاید ما با چیزی یگانه روبرو هستیم که گاه آن را چونان «زبان» میبینیم و توصیف میکنیم،و گاه آن را چونان «اندیشه» به اندیشه میآوریم. - راستی را هر چه باشد، همچنین بگذارید در سپهری فروتنانهتر نیز چارهاندیشی کنیم: هرکسی باید دستکم یک گوشهی کار را بگیرد، و دستکم در یک زمینه بکوشد و راه پوید، تا در هر زمینه/در همهی زمینهها پیشرفت الفنجیده شود.
بیایید بجای خشکاندیشی و پیروی از کالبدهایِ از پیش آموخته, از توانِ شگرف و ساختارمندِ زبانمان بهره بگیریم!
پارسیک[1] انگلیسی پ.ج. ع. نمونه بیش max biš أكثر بیش از این نمیتوان در اینباره چیزی گفت.
کم min kam أقل -
بیشیدن to maximize bišidan - -
کمیدن[2] to minimize kamidan - -
بیشترینه maximum bištarine حدأکثر بیشترینهیِ کسانی که این نوشته را خواندهاند به آموختن پارسی گرایش دارند.
کمترینه minimum kamtarine حدأقل - نیکسرشتی برای پدیداریِ خود نیاز به کمترینهای از بهزیوی (رفاه) دارد.
بیشین maximal bišin - - ترنجش بیشینِ ماهیچگان از این فراتر نمیرود.
کمین minimal kamin - دستمزد کمینِ برای انجام اینکار بیشتر از اینها است.
بیشینانه / بیشینوار maximally bišinâne / bišinvâr - -
کمینانه / کمینوار minimally kaminâne / kaminvâr - -
بیشینه[3] major bišine أکثر بیشینهیِ مردم آگاه[4] هستند.
کمینه[5] minor kamine اقل کمترینهیِ دما امسال °١١- بوده است.
بیشینگان[6] majority bišinegân أكثریة - در گُزیدْمان[7] (election) کشوردار (رٸیس جمهور), رای بیشینگان سرنوشتساز است.
کمینگان[8] minority kaminegân أقلیتة - در مردمسالاری, از آزادیهایِ کمینگان در برابر بیشینگان پاسداری میشود.
کمابیش more or less kamâbiš - کمابیش همهیِ برابرها را با دو واژهیِ کم و بیش ساختیم (:
مهینیدن to increase mehinidan - -
کاهنیدن to decrease kâhenidan - -
درود, نه آکی به این دو واژه درون نیست آنجلا جان, ولی افزایش که همان بیشیدن نیست!
افزودن (افزایش) = to add = اضافه کردن
کاستن (کاهش) = to reduce = تقلیل دادن
بیشیدن = to maximize = به بیشترین بردن
کمیدن = to minimize = به کمترین کاستن
حقوق به چم juristics = theory of law = دادیک
حقوق به چم rigths = سزامندی(ها)
حقوق به چم salary = ماهانه، مزد، دستمزد ..
حق (حقیقت) به چم truth = فرهود
حق در برابر باطل = هوده در برابر بیهوده
اخلاق به چم ethics = study of morals = آرتائیک
اخلاق به چم moral = the right way of life =آرتا
کسی که اخلاق moral را نگه میدارد = اردوان (آرتابان)
اخلاق به چم mood = خوی - خیم و سرشت ( بداخلاق= بدخو/بدخیم)
برواژگانِ (قیدهای) "به طور, به شکل" و همانند را میتوان بآسانی با واژگان
"بریخت, بمانند" و یا پسوندهای کارآمدتر «-وار», «-انه», «-ان» بازنوشت:
به طور چشمگیری —> چشمگیرانه = impressively
به شکل خودکار —> خودکار, خودکاروار, خودکارانه = automatically
به طور فرگشتیک —> فرگشتانه, فرگشتوار = evolutionally
بطوریکه میخندید گفت —> خندان گفت
در حالیکه گریه میکرد در آغوش من آمد —> گریان در آغوش من آمد
همچنین پسوند "ان" تازیک میباشد و نباید با آن برواژه ساخت:
واژه ی تازی "واحد" نیز مانند بسیاری از واژگان تازی دیگر، بجای چند فرایافت[1] گوناگون بکار میرود و زبان مارا کممایه کرده است. چه بهتر که از جانشین های کارآمد تر پارسی بجای آن، بهره بجوییم.
---- 1. ^ Farâyâft|| فرایافت: پندارهای که از چند پندارهیِ دیگر ساخته شده باشد; مفهوم Concept
زبان پارسی یك زبان بسیار نیرومند برای واژه سازی است كه شاید تنها در جهان، زبان آلمانی از آن در این زمینه برتر باشد.
بهرروی هركس میتواند با كاربرد درست دستور زبان و آیین واژه سازی، واژه هایی بسازد كه "قانونی" هستند، هرچند در واژه نامه هم نباشند ( گفتنی است كه ما یك واژه نامه ی درد و درست نداریم ، حتی واژه نامه ی دهخدا هم یك گردآیه ی اندكی هردنبیل است). برای نمونه میتوان از ریشه ی گذشته ی یك كارواژه ( فعل) و پسوند "آر"، یك نام درست كرد، مانند خرید+آر = خریدار. همینگونه میتوانیم با فروختن، فروختار را درست كنیم. ااین واژه سرتاپا فارسی است و قانونی هم هست، گرچه شاید در هیچ واژه نامه ای نباشد و هرگز نشنیده باشیم و فرهنگستان هم امضا نكرده باشد AS
کلمه عشق فارسی هست؟ هر کی یه چیزی میگه . من مطمئنم که عربیه . معادل فارسی ش مهر هست . ولی این که به یکی بگی تو لاو منی .... یا تو عشق منی جور در نمیاد . مثلا بگی تو مهر منی؟ میشه معادلش رو بگین؟ قبلا هم این پرسش رو. داشتم
برگردان تن خوانی رو میپسندم ولی پایمندِش[9] درآختی[10] خیلی جالب نیست به نظرم زیادی سره هست:) البته یک نکته دیگه اینکه اینجا سابجکتیو به معنای ذهنی و درونی نیست و بهتر بود این توضیح رو قبلش میدادم: [RTL]Subjective validation, sometimes called personal validation effect, is a cognitive bias by which a person will consider a statement or another piece of information to be correct if it has any personal meaning or significance to them[/RTL] مشابه های شخصی و فردی و... براش بهتره.برای ولیدیشن واژه ای نیست که به زبان فعلی نزدیک تر باشه؟
برگردان تن خوانی رو میپسندم ولی پایمندِش[9] درآختی[10] خیلی جالب نیست به نظرم زیادی سره هست:)
البته یک نکته دیگه اینکه اینجا سابجکتیو به معنای ذهنی و درونی نیست و بهتر بود این توضیح رو قبلش میدادم:
[RTL]Subjective validation, sometimes called personal validation effect, is a cognitive bias by which a person will consider a statement or another piece of information to be correct if it has any personal meaning or significance to them[/RTL]
مشابه های شخصی و فردی و... براش بهتره.برای ولیدیشن واژه ای نیست که به زبان فعلی نزدیک تر باشه؟
واژههایِ آهنجیک[1] برابرهایِ سادهتر ندارند (و نباید هم داشته باشند), برآخت[2] و درآخت[3] واژگان بس درخوری هستند به دید من, باید کم کم جا انداخت اشان.
برای روشنگری برای خوانندهیِ هام[4] ولی روشنه به هیچ روی هیچکدامِ اینها پیشنهاد نمیشوند, همان "تایید" و "تثبیت" و ... را به کار ببر که فراخورتره, یک چند درسد پارسیِ بیشتر میبسندد[5].
درآختی[6] برای بالا هم به درست به کار میرود, با این همه برای خالی نبودن عریضه:
فروباشتن دیگه از کجا به نگرت رسید مهربد جان؟؟!!!!!!! واژه ی دلنشینیه! اگر نلغزم (اشتباه نکنم) از دو بخش "فرو" + "انباشتن/انباردَن/انباریدن" ساخته شده. درسته؟ می تونست "فرونباشتن Fru(a)nbaashtan" هم باشه. به شوند داشتن اندیشه ی نوآورانه ات بهت شادباش می گم.👏
مهربد جان، من از تو (که گـَردانگـَر بخش ادبسار هستی) می بیوسم که کاربرد درست پیشوندهای "فرا" و "فرو" را در انجمن جا بندازی. یکی از کاستی بزرگی که این دبیره ی عربی به زبان ما زده، نپشتیبانی از همخوان آغازین واژه است. به سخن دیگر، ریخت درست این پیشوندها بدین گونه بوده:
پس بهتر اینه که از ریخت درست این پیشوند ها ببهریم (بهره ببریم) چون زمانی که به لاتین می نویسیم، هم نوشته های ما کوتاه تر میشه و هم این که ریخت درست رو نوشتیم و هم اینکه دبیره ی لاتین در زمینه ی خوانش همخوان آغازین، دشواری ای نداره؛ پس:
فروباشتن دیگه از کجا به نگرت رسید مهربد جان؟؟!!!!!!! واژه ی دلنشینیه!
اگر نلغزم (اشتباه نکنم) از دو بخش "فرو" + "انباشتن/انباردَن/انباریدن" ساخته شده. درسته؟ می تونست "فرونباشتن Fru(a)nbaashtan" هم باشه.
به شوند داشتن اندیشه ی نوآورانه ات بهت شادباش می گم.👏
نه, خود کارواژهیِ[1] انباشتن از ان+باشتن ساخته شده, "اَن" و "هن" و ... که چهرههایِ دگرستهیِ[2] «هم» باشند, مانند con, com و .. که همان co باشند,
پس انباشتن میشود باشتن با هم که چَم[3] یکجا بار کردن (باریدن) میدهد که بخش باشتن آن یکسان با برابرهای load و laden در زبانهایِ همخانواده است.
پیشوندهای «فرا» و «فرو» نیز بسادگی برابر با همتاهای خود در انگلیسی و .. میباشند.
نِ+باشتن هم میتوان ساخت, «نِ» چمِ پایین و زیر میدهد, مانند "نشستن" یا کارواژهیِ برساختهیِ[4] حیدری ملایری «نپاهستن[5] ≈ زیر چشم پاییدن».
مهربد جان، من از تو (که گـَردانگـَر بخش ادبسار هستی) می بیوسم که کاربرد درست پیشوندهای "فرا" و "فرو" را در انجمن جا بندازی. یکی از کاستی بزرگی که این دبیره ی عربی به زبان ما زده، نپشتیبانی از همخوان آغازین واژه است. به سخن دیگر، ریخت درست این پیشوندها بدین گونه بوده:
پس بهتر اینه که از ریخت درست این پیشوند ها ببهریم (بهره ببریم) چون زمانی که به لاتین می نویسیم، هم نوشته های ما کوتاه تر میشه و هم این که ریخت درست رو نوشتیم و هم اینکه دبیره ی لاتین در زمینه ی خوانش همخوان آغازین، دشواری ای نداره؛ پس:
...
من از واکههایِ بیسدا خوشام نمیاید, ولی به هر روی در نرمافزاری که نوشتهام ساختار واژگان را نیز
میاموزد و پس دیرتر میشود بآسانی همهیِ وندها را به چهره و سدای درست اشان بازنوشت, اگرکه نیاز بود (:
فروباشتن دیگه از کجا به نگرت رسید مهربد جان؟؟!!!!!!! واژه ی دلنشینیه!
در خیابان میگامیدم[6] و باران 'میباشت' و از آنجاییکه به فشردگش[7] کارواژگان[1] همیشه میاندیشم از آسمان بهم یان[8] شد که فروباریدن[9] را میتوان به فروباشت فشردگید[10] ((:
برای یادگیریِ پارسی به نگر من تنها چیزیکه باید آموخت اندکی آشنایی با ساختار زبان امان است, بویژه اینکه بُـنواژهها[2] چگونه کار میکنند.
زبان پارسی بسادگی از یک بنواژه مانند «کردن» دو بُـندیس[3] بیرون میکشد:
بن کنون = کُن
بن گذشته = کرد
اکنون ما با چسباندن و کاربردن این بُندیس به همراه دیگر واژگان و وندها (پیشوند, میانوند, پسوند, ...) واژههایِ نو میسازیم:
کرد+ار = کردار
کُن+اِش = کُنش
کُن+انده = کننده
...
برخی از وندها آن اندازه در زبان به کار رفتهاند که بریخت کالبد[4] درآمدهاند و همه ما پارسیزبانان در ساخت آنها میهمگراییم[5], بی آنکه نیاز به اجازه گرفتن از کسی هم برود:
بن کنون = پر
بن گذشته = پرید
پس شما با یادگیری یک بنواژه مانند "پریدن" بی آنکه نیاز به کار بیشتری باشد ناگهان سد و خردهای واژهیِ دیگر را نیز از روی این کالبدهایِ استاندارد آموختهاید بی آنکه هتا[6] نیاز به اندیشیدن به آنها داشته باشید.
یا یک نمونهیِ دیگر, اگر شما تنها یک بنواژهیِ «گـَهـولیدن[7]» به چم[8] "مبادله کردن" را بیاموزید, آنگاه بی نیاز بیشتر به هیچ چیزی دیگر میدانید که:
با افزودن یک پیشوند به بنواژهیِ[2] بالا ما ناگهان همهیِ واژگان بالا را 2x کردهایم: وا+نمودن —> وانمودن
وانمودگر = نقش بازی کننده
وانمودن = نقش بازی کردن
..
پس با فراگیری کمتر از ١٠٠٠ بنواژه شما ناگهان چمِ ١٥,٠٠٠ واژه و بسیار بیشتر را خواهید دانست! (:
----
1. ^ bon+mâye::Bonmâye || بنمایه: منبع Ϣiki-En, Ϣiki-Pâ resource || بنمایه: منبع زیستی biological resource
2. ^ آ ب bon+vâže::Bonvâže || بنواژه: مصدر infinitiv
3. ^ bon+dis::Bondis || بندیس: گردآیهای از دیسهایِ شایندِ یک واژه Ϣiki-En lexeme
4. ^ Kâlbod || کالبد: قالب Dehxodâ, Ϣiki-En template || کالبد: تن جاندار Dehxodâ body körper 5. ^ ham+gerudan::Hamgerudan || همگرودن: گراییدن به یک نقطهیِ مشترک Ϣiki-En to converge
6. ^ Hattâ || هتا: حتی; این واژه پارسیکه و نیازی به نوشتن آن بریخت حتی نیست Ϣiki-En even
7. ^ Gahulidan || گهولیدن: بدل کردن; چیزی را با چیزی عوض کردن Dehxodâ, Ϣiki-En to exchange
8. ^ Cam || چم: معنی; چرایی Ϣiki-En, MacKenzie meaning
9. ^ gahul+eš{miyânvand}+gar::Gahulešgar || گهولشگر: صراف; ارزگهولشگر currency exchanger
10. ^ gahul+ande::Gahulande || گهولنده: مبدل Ϣiki-En exchanger
11. ^ â{pišvand}+mudan::Âmudan || آمودن: ترکیب کردن to combine
12. ^ âmây+eš{pasvand}::Âmâyeš || آمایش: ترکیب combination
13. ^ kâr+vâže::Kârvâže || کارواژه: فعل verb
14. ^ pârs+ik::Pârsik || پارسیک: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک D4f persian persisch 15. ^ nemây+âr::Nemâyâr || نمایار: در سانسکریت به چم فرزند خداوند است که به جای او در روی زمین آمده ولی اکنون در جای باشنده و شناسه ای بکار میرود که نماینده ی یک آدم راستین در یک پیرامون پندارین است. برای نمونه، یک بازیکن در یک بازی همگانی کامپیوتری که نام و نشان و چهره ی او همان نام و نشان و چهره ی بازکین راستین در جهان راستین نیست ( یا نیاز نیست باشد) Dehxodâ, Ϣiki-En avatar
امروز فرصتی داشتم برای قیاس کردن متون معمولی با پارسی و برام جالب بود ویراش کردن در سایتی که قبلتر ذکر شد و غلط یابی بسیار خوبی هست و اینگونه بهتر در ذهن میمانند به همین خاطر مطلبی که چند روز پیش نوشتم رو خواستم اینطور ویرایش کنم ولی به نظر چندان پارسی وار نیست ببینید :
میکشاند مرا به زمین همچون اسبان بند گسیخته میبرد پی آبی تا شاید بخواباند عطشی که سالیان سال است وجودم را فرا گرفته کاش بدانی چه میکند این بیقراری های دل بی تاب من بر بندم مکش ای روزهای دور از ذهن من هراس دارم از هر آنچه نامش زندگیست قدری آهسته قدم بردار ! بگذار پای به پایت قدم بر زمینی بگذارم که مرا دیر یا زود در خود خواهد بلعید و من روزی نیست خواهم شد... و تو آرام دست بر سینه بر سر مزاری خیره میشوی که هیچت باور نیست نمیتوانی مردانگی کنی و چشمانت را از من برگیری و این تند باد پاییزی اشکان تو را سرازیر میکند، میدانم تو من را سالهاست به گور سپردی لختی درنگ کن ما روزی با هم محشور میشویم و آن روز مبارکمان باد...
و این ویرایش شده در سایت اناهیتا
میکشاند مرا به زمین همچون اسبان بند گسیخته میبرد پی آبی تا شاید بخواباند تشنگی که سالیان سال است وجودم را فرا گرفته کاش بدانی چه میکند این نا آرامی های دل بی تاب من بر بندم مکش ای روزهای پیرامون از یاد من ترس دارم از هر آنچه نامش زندگیست کمی آهسته گام بردار ! بگذار پای به پایت گام بر زمینی بگذارم که مرا آتشگاه یا زود در خود خواهد بلعید و من روزی نیست خواهم شد... و تو آرام دست بر سینه بر سر گور خیره میشوی که هیچت باور نیست نمیتوانی مردانگی کنی و چشمانت را از من برگیری و این تند باد پاییزی اشکان تو را سرازیر میکند ، میدانم تو من را سالهاست به گور سپردی لختی درنگ کن ما روزی با هم محشور میشویم و آن روز مبارکمان باد...
و توقعم چیزی بیشتر بود چون قبلتر شما پست من رو به زبان پارسی برگرداندید و کلا فرق کرد
درسته اختلاف نظر زیاد دارم باهتون و کلا به قول معروف آبمون تو یک جوی نمیره ولی نمیشه ندید مواردی رو که قابل تقدیر هست اونهم معانی کلمات بعضا غریب و بیگانه که در پستهاتون قرار میدید کار جالب و قشنگی هست
—> 98% پارسی درسته ناسازگاری بسیار دارم باهاتون و رویهمرفته به زبانزد نامی آبمون تو یه جوی نمیره ولی نمیشه ندید نکتههایی رو که سپاس بجاآوردنی هستند اونهم معنیهایِ واژگان گاه ناآشنا و بیگانه که در پست هاتون میگذارید کار گیرا و قشنگی هست
امروز فرصتی داشتم برای قیاس کردن متون معمولی با پارسی و برام جالب بود ویراش کردن در سایتی که قبلتر ذکر شد
و غلط یابی بسیار خوبی هست و اینگونه بهتر در ذهن میمانند
به همین خاطر مطلبی که چند روز پیش نوشتم رو خواستم اینطور ویرایش کنم ولی به نظر چندان پارسی وار نیست
ببینید :
...
و توقعم چیزی بیشتر بود چون قبلتر شما پست من رو به زبان پارسی برگرداندید و کلا فرق کرد
...
پارسیکیدن[1] نوشتهیِ شما را من انجام دادم, نه نرمافزار! (:
نرمافزارِ آناهیتا چیزی بیشتر از یک جایگزینندهیِ سادهیِ واژگان نیست و از دید من به درد چندانی
نمیخورد, خود سایت: BeParsi پارسی گویی (که این نرمافزار را گذاشته) بهتره و دستکم یک واژهیاب برای اتان فراهم آورده که به کار میاید.
هر آینهیِ نوشته بالا تا اندازهیِ بسیار بالایی خود اش پارسیکه[2], من هم یکبار میپارسیکم + ویرایش[3] (درنگ کُن —> بدرنگ, ...):
١٠٠% پارسی:
میکشاند مرا به زمین
همچون اسپان بند گسیخته
میبرد پیِ آبی تا شاید بخواباند تشنگیای که سالیان سال است هستیام را فراگرفته
کاش بدانی چه میکند این ناآرامیهایِ دل بی تاب من
بر بندم مکش ای روزهای دور از یاد
من ترس دارم از هر آنچه نامش زندگیست
اندکی آهسته گام بردار !
بگذار پای به پای ات گام بر زمینی نِهم که مرا دیر یا زود در خود خواهد فروبرد/اوبارید[4].
و من روزی نیست خواهم شد...
و تو آرام دست بر سینه بر سر آرامگاهی خیره میشوی که هیچت باور نیست
نمیتوانی مردانگی کنی و چشمانت را از من برگیری
و این تُندْبادِ پاییزی اشکان تو را سرازیر میکند، میدانم ...
تو من را سالهاست به گور سپردهای
لختی بدرنگ که ما روزی با یکدیگر همنشین خواهیم شد
و آن روز فرخنده باد...
پ.ن.
سرایندهیِ این ترانه[5] کیست؟
----
1. ^ pârs+ik+idan::Pârsikidan || پارسیکیدن: پارسیک کردن; ترزبان به پارسیک Ϣiki-En to persianize
2. ^ pârs+ik::Pârsik || پارسیک: زبان پارسیِ نزدیکتر به پهلویک D4f persian persisch 3. ^ Virâstan || ویراستن: ویرایش کردن; تصحیح کردن to edit
4. ^ u+bâštan::Ubâštan || اوباشتن: بلع کردن; بلعیدن; فروبردن Dehxodâ, Ϣiki-En, Ϣiki-En to ingurgitate; to swallow; to devour
5. ^ tarâ+nehâdan::Tarânehâdan || ترانهادن: مقدم وموخر کردن; قلب کردن Ϣiki-En to transpose
پ.ن
نمیشه نام ترانه رو گذاشت بر سرکشی های قلم ناتوان من
بسیار زیبا بود 💐
دستنوشته و سرودههایِ دیگر اتان را هم اگر دوست داشتید اینجا (یا این جستار: آموزش و کمک به چامه سرایی پارسی ) بیاورید مایهیِ شادکامیِ من میشود بتوانم چندتایی ویرایش کوچک اینجا و آنجا بکنم.
ویرایش پایانی را خودتان بیگمان بهتر میپسندید, ولی بی ویراشهایِ من هم تا همینجایش بیشتر از ٩٥% پارسی بود که جای آفرین دارد. بسیار زیبا بود 💐 دستنوشته و سرودههایِ دیگر اتان را هم اگر دوست داشتید اینجا (یا این جستار: آموزش و کمک به چامه سرایی پارسی ) بیاورید مایهیِ شادکامیِ من میشود بتوانم چندتایی ویرایش کوچک اینجا و آنجا بکنم.
لطف دارید و ممنون + امیدوارم پشیمون نشید از این حرفتون
باز هم تاکید میکنم اینها ترانه نیست بیشتر عصیان ست عصیان هم که قاعده سرش نمیشود میتازد و گاهی ارزش ماندن هم ندارن و اما: امشب من بودم و ماه بود و تو بودی ! تمام حضورت به رنگ آبی عشقی میدرید آسمان سیاه شب را در آغوش می کشیدم تمام منی را که از جنس من بود امشب تمام ِ ستارگان بر ما رشک بردند چشم از چشمان ِ مستمان برنداشتند و خیره نگاهمان کردند زمزمه هایشان را میشنیدی مهربانم؟ گویی بر من نمیدیدند که چنین جنون وار عشقت را فریاد بر آورم امشب نگاه زیبای ستارگانی مهمان بزمان بود که سالها مرا جز در کفن ندیده بودن رهایم کردی از هر چه متعلق به زمین بود آنقدر آسوده و آنقدر سبک که جز زمین کسی بی حسی ام را ندید امشب هر چه بود من بود و من بود و من.... + وقتی قرار باشد در هوائی قدم بگذاریم که طوفانیست تکیه دادن بر شانه هائی که خود خیس بارانند شکوه دیگریست اجازه میدهی سر بر شانه ات خیس باران شوم؟