من خط آخر را نخواندم، اگر کسی مرده باشد که دیگر در سیستم نیست که بخواهیم اخلاقیات او را برای خودش بسنجیم، اخلاقیات کارهایی که ولی انجام داده برای دیگران میماند!
حالا آن طرف را اشتباه گرفتی که،این عمل را میتواند خود فرد پیش از تصمیم به انجامش بسنجد (طبیعتا قبل از انجام عمل و نابودی خودش) و هر فردی مانند من و خودت میتوانند نسبت به آن قضاوت اخلاقی کنند حالا اتفاق افتاده باشد یا نیافتاده باشد.گیر داده ای به مثل ها ! خوب است حالا مثل ما محکم است.
چرا قرار است چیزی را نشان بدهد یا ندهد آخر ؟! اخلاقیات فرازیستیک دستش است و قبول کرده تنها قرار است اعمالش بر میایش اخلاقی باشد یا نباشد،نشان دادن یا ندادن چیزی اینجا از کجا آمد؟
من پافشاری در تنها مهاد سنجشپذیر و اندازهپذیر بودنش میکنم راسل جان، دیگر نگرههایی داریم که شاید درست باشند شاید نباشند، ولی تنها میگویند یک چیزی هست که ما همه میدانیم خوبه، ولی نمیدانیم [فعلا] چرا خوبه، ولی همین اخلاقیاته.
جدای اینه؟
خوب خود این سنجش پذیری و اندازه پذیری باید بی طرفانه بطور عینی ثابت شود.ما شاید دوست داشتیم خیلی چیزها اینگونه باشند ولی دلیل این نمیشود که واقعا اینگونه هستند و از آن مهمتر باز هم معلوم نیست این اخلاق فرازیستی "تنها" دستگاه اخلاقی با این خصوصیات است. البته من هم بر این باورم که اخلاق Objective هست و نسبیت فرهنگی و اینها در خودشان متناقض هستند.
اخلاقیات دو بنده: در راستای فرازیست + هوتاد (کیفیت) زندگی
فرازیست چیزی بیشتر از بجا ماندن، ولی هوتاد نیز بهمان اندازه مهنده. هوتاد زندگی میشود همان چیزهایی که ما روی خوب بودن و "هو" بودن آنها یکسوئیم.
من کارت را اینجوری دیدم که میگویی بجا ماندن ژن اگر خوبه، پس اگر 2 تا را بکشیم، 5 تا بیاوریم، پس کار "اخلاقی" انجام دادهایم، ما با این دو بند میگوییم اینچنین نیست زیرا:
1- شما هزینههایی که برای دو بچه شده را تنها کوشیدهای تاوان بدی، نه اینکه براستی تاوان داده باشی. این هزینهها چه هستند که نبود آنها هوتاد زندگی دیگران را میکاهد؟ بخشی از این هزینهها بگوییم هزینههایی هستند که آموزگار این کودکان داده، با زمان گذاشتن و آموزش اینها همه هزینههای این آموزگار بر باد رفته. بخشی دیگر رنج و هزینههایی است که زادآوران کودک دادهاند، بچه آوردن شما چگونه هزینههای پدر و مادر را تاوان میدهد؟ بخشی دیگر هزینههای زیستیک است که هیچ راهی برای تاوان دادن نداریم، از دیدگاه نگرهای (امروز برایمان مهندی ندارد) انرژی + آنتروپی که برای بزرگ شدن این کودکان رفته را دیگر نمیشود هرگز برگرداند، اینرا چجوری میخواهید تاوان بدهید؟ از دید عملی، همان هزینههای بالا ولی در چهرهی خورد و خوراک و آلودگی و زبالههای پس مانده و هزار یک چیز دیگر برای همیشه رفته.
به سخن دیگر، کودکان در اخلاقیات نامبرده به خودی خود خوب نیستند (هیچ چیز به خودی خود خوب نیست)، ولی برای این خوب هستند که در جایگاه سرمایهگذاریای از سوی طبیعت (+ همبود) با گُسارش زمان و هزینههای گوناگون میباشند. این کودکان در زندگیاشان کارهای سودمندی میانجامند که همان بهرهی برای ما، همگان باشد. زادآوران بچهدار میشوند، چون از کارشان خوشی میبرند و "هوتاد" زندگیاشان میافزاید، فردا در پیری کودکانشان و نوههایشان کنارشان هستند و رویهمرفته از زندگی خودشان معنی میگیرند.
بهمین سان خودت هم با من همسوئی که نباید همینجوری بی و بند بارانه بچهدار شد و زادگان را افزایش داد. چرا ولی؟ مگر نه اینکه میگویی یک اخلاقیات پیچیده ی ناشناختهای آنجاست که میگوید کودکان به خودی خود خوبند، اگر اینگونه است، پس چرا بیش از اندازه بودن آنها دیگر خوب نیست؟ چرا کم بودن بیش از اندازه آنها خوب نیست؟ آیا آنها سرانجام به خودی خود خود خوب هستند، یا اینکه، در جایگاه کارکردی که برای دیگران دارند خوب میشوند؟
اخلاقیات فرازیستیک میگوید که زادمان باید مرزمند باشد تا هوتاد زندگی دیگران پایین نباید، نباید 0 باشد، چون باز هوتاد زندگی پایین میاید، ولی در یک نرخ رشد فرنودین پذیرفتنی است.
بخشی که شاید توضیح آن سخت باشد اینه که این "هوتاد" چیست، من میگویم این هوتاد همان آسودگی و خوشی بردن از زندگی ئه: بیشینیدن (maximization) آسایش و خوشی همگان با کمترین هزینه.
خوب من دیگر اینجا تک تک کوت نمیگیرم ولی سعی میکنم بترتیب توضیح دهم. اول اینکه این اصل دوم که کیفیت زندگیست آمد (از آنجا که مثال ما برای آلیس گرامی بود و در آنجا فقط فرازیست مطرح بود) اندکی عوض میشود ولی حل نمیشود مشکل. بعد اینجا وزن ایندو نسبت به هم باید تعیین شود(همینطور برابر از کجا آمد) و اصلا دو چیز کاملا متفاوت اصلا معلوم نیست اینکه وزنشان یکیست بدون تبدیل به هم یعنی چه. اشتباه دیگری که مرتکب میشوی اینست که مثلا میگویی چه کنیم؟نمیشود بگوییم کودک در خودش ارزش دارد (که ما نگفتیم اصلا دارد یا ندارد و هیچ دلیلی هم ندارد فرض شود باید بگوییم) پس مجبوریم عذر اخلاق فرازیست را قبول کنیم در حالی که اساسا ربطی ندارد و ما بین دو گزینه که نمانده ایم، در هر کدام از گامها صدها گزینه است دستگاه اخلاق اندازه پذیر مگر نداریم؟ .بعد خود این دو اصل اخلاقی به خودشان مگر ارجاع نمیشوند (در خودشان خوب نیستند) پس چه برتری یا ضعفی بر همان گزاره فرضی دارد.
نکته بعدی باز هم در مثال ماست که میگویی عمل بچه آوردن کاری اخلاقی برای جبران نیست ! وقتی طرف میتواند بچه دار بشود یا نشود (یک تفاوت آشکار اخلاقی از دید فرازیستی همان جا هست در همین تصمیم) و بچه دار شدن عملی در راستای فرازیست میشود بطور مثبت که در این بهینه سازی میشود فرازیست منفی را خنثی کند. البته ایراد مصرف غذا و اینها که آوردی در مورد قتل کار میکند یعنی ما هر کس را بکشیم خرج غذا و آبش را تا به اینجا برسد دور ریخته ایم پس قتل بد میشود !!(هر چند ما 3 کودک رادر برابر 5تا دور ریخته ایم مادر طبیعت که 99.5% انواع گونه ها را دور ریخته سر فرازیست طوری هم نشده) برای من کار ندارد یک آزمایش فکری دیگر بگذارم و مثلا فرازیست یک شیر باغ وحش را که خرجش کرده ایم یا یک قاتل یا مجرم بزرگسال را در برابر فرازیست یک کودک چند روزه بگذارم ولی بنگر من نکته باید منتقل شده باشد تا به اینجا به آسانی. باز هم میگویم من با مهم بودن زندگی و رفاه جانداران در اخلاق و بررسی ارزش مشکلی ندارم با کل این دستگاه اخلاق فرازیستی مشکل دارم که اساسا دستگاه نمیشود دانستش از ایرادات زیاد و اصلا من نمیتوانم ببینم بر چه ایستاده این سیستم. باز سیستم اخلاق ابزارگرایی مثلا لذتگرایانه که شباهتهایی هم با این دارد معلوم است درش چی به چی هست... و از همه مهمتر با شکاکیت که لازمه موضوع بسیار پیچیده ای مثل اخلاق است رابطه ای ندارد (حداقل حداقلش باید ناتوانی ما در پیشبینی رفتار جمعی انسانها در آینده چه رسد به کیفیت زندگی و خوشیشان در بالای همان دو اصل اول باشد و آنها را در اثر موارد خنثی کند).و نکته لاینجل که یادم رفت این آخر میگویم پارامتر زمان است که نیست یعنی همان فرق هدف و وسیله در یک بازه زمانی شما یک نفر را شرزنش خواهی کرد این فرازیست را تا 1000 روز بعد بهینه کند ولی در روز 1001 بکل نسل بشر منقرض شود.حالا یا میتوانی تا بینهایت آینده را با دقت پیش بینی کنی(که اندازه زمان از حد بسیار کوچکی که بیشتر شود خطای پیش بینی بطور تصاعدی و سرسام آور زیاد میشود بر اساس همان قوی سیاه) یا اینکه با این منطق محدودیت زمان باعث شلیک دستگاه در پیشبینی و بیهینه سازی فرازیست بخودش میشود.
کلی نیست، بــا کاربـرد خرد میتوان دریافت کــه چه رفتاری بـسود فرازیست بهینهی ژنهای هرچه بیشتر (هتا جانوران و هتا گیاهان) و چه رفتاری بــواررون آن است ، دینها و آیینها بــر همین پـایه در زمان خود نیکی و بدی را برشمردهاند کهخب اکنون کارامد نیست ! در دستگاه فلسفهی ماتریالیسی نه بسود یک تن ، بساکه بـسود همگانی مینگرند ! اگر فرمانروایی بـرای فرازیست زادمـان هـومنی ناگزیر به کشتار هام مردم شود ، خب چه لغزشی دارد ؟ "کشتن" کــه همواره بـد نیست ، همانگونه که "دزدی" همواره بـد نیست ! بــرای نمونه رابینهود از سرمایهداران و فـرادستان و لـردهای شهر خود میدزدید و بــه تهیدستان گرسنه میداد ، ایـنجا دزدی یـک رفتار نیک است ؛ بــواروون آن دزدی از یـک یـتـیـم و بـینوایی "بــد" است ! تازه در چرخهی دادگری ماتریالیستی برای هر رفتار شما، یـک سـیـسـتـم افرهای و پادافراهای هست کـه سزای رفتارتان بـه شما و یـا ژن و زادمـان شما میرسد ، ایـن سزامندی در آموزهی "اشا" در دین زرتشیتی هم بازآمده است ! این چکیدهای از اخلاق در تـراز کلان بود ، در تـراز ریز هم از چشم انـدازی دیـگـر میتوان دیـد کــه بـرای نـمـونـه چرا دروغگـویی و ... بـد است ! --- پس با بــهکار انداختن خردمندی میتوانید دریابید کـه چه رفتاری بـسود ژنهای هر چه پرشمارتر و چه رفتاری بــواروون آن است ! فرازیست بهینه یعنی برآوردن نیازهای زیستی جاندار در بالاترین تراز شاینده ؛ از نیازهای پایهای مانند نیاز به خوراک پوشاک نیاز جنسی و .. گرفته تا نیازهای تراز بالاتر ... !
اگر نـکتـهای نـادریافتنی بـود بپرسید تـا فـرزامتر روشنگری کنم !
بنابراین شما میپذیرید که برای اخلاق حکم کلی نداریم باید هرکدام درچایگاه خود بررسی شوند. اما این مسئله درصد خطارا بسیار بالا میبرد. عده ای مثل هیتلر پیدا میشوند که فقط با فن سخنوری خود(بقیه ی عوامل بماند) شروع به توجیه پنداره های خود میکنندو به این طریق یکی از اندوهناک ترین تراژدی های تاریخ را راه می اندازند.کسانی هم همیشه پیدا میشوند که این ایدئولوژی هارا بپذیرند.این نوع برخورد با مسائل نه تنها صلح ببار نمی اورد بدون شک جنگ و خونریزی را هم افزایش میدهد.
خب همانگونه کــه گـفـتـم "اخلاقیات" پندارههای بـرکشیده هستند و هر آیین و مکتبی کرانماییهای خودش را دارد ؛ از دیدگاه ماتریالیسم (اگر چنین پندارهای از نیکی و بـدی را بپذیرید) شکنجه و کـشتار شما بـه فرازیست و ژن دیگر کسان گزند میرساند = پس "بــد" است !
ولی شما قبلا پذیرفته بودید که عمل شخصیتی چون رابین هود اخلاقیست.در حالیکه با گفته های الانتان متناقض است.رابین هود برای دادن حق ضعیفان به گفته ی خودتان مجبور بود به فرازیست وزن دیگران اسیب رساند.اگر جوابتان اینست که انها تاوان ظلمی را میدهند که قبلا مرتکب شده اند،این سوال پیش می اید که چه کسی میتواند حساب کند میزان این ظلم وستم چقدر است تا به همان اندازه تاوان بگیرد(همه ی حق خوری ها مالی نیست تا بتوانید براحتی انها را محاسبه کنید)شکی نیست که در اینجا باز هم در جریان حق ستاندن،حق دیگری را ضایع میکنیم.
داره،مثلا اینکه من باور دارم زندگی چیز ارزشمندیه و باید در راه حفظش کوشش کرد(و اینجا به طور تقریبی زندگی انسان ها مهمترین هست)به این دلیل که زندگی انسان ها با ادراکی همراه هست که در خیلی از چیزها نیست.بنابراین مثلا خودکشی و قتل از نظر من هر دو غیر منطقی و بی ارزش و غیر اخلاقی هستند چون زندگی خودآگاه رو از بین میبرند.
در تمام موارد؟ولی همان طور که فرمودید اخلاق نسبی است .درنظر بگیرید مجبور خواهید شد صدنفر انسان بالغ وکودک را که گرفتار یک بیماری لاعلاج مسری هستند ازبین ببرید تا چند میلیون نفر دیگر را از خطر ابتلا به بیماری برهانید.درست که دست به کشتار زده اید اما در مقایسه مثل اینست که جلوی کشتار بزرگ تری را گرفته اید و کار شما اخلاقی محسوب میشود. اگر پاسختان اینست که باز این عمل غیر اخلاقیست و ما فقط تحت این شرایط مجبور به زیر پا گذاشتن ان شده ایم درانصورت باید بگویم نمیفهمم اصلا اخلاق دیگر چه مفهومی دارد؟چه از ان میماند. وقتی فقط در حد ایده باید از ان نام برد و پای عمل که به میان می اید باید ان را فراموش کرد(البته در شرایط بخصوصی ) در رابطه با برده ای که مثال زدید ، برده با جنگیدن از ارزشی چون ازادی و برابری محافظت میکند. اما بابردگیش میتوانست شکم خانواده ای را سیر کند،وبه فرزندانش شانس حداقل یک رفاه نسبی ر اارئه دهد.(میدانیم برده ها در همه جا با برخورد یکسانی مواجهه نیستند) که در هنگام ازادی از چنین سود هایی برخوردار نبود.در ان صورت سوال بر سر میماند که کدامیک از این ارزش ها بالاتر است ازادی یا خانواده ؟به گمانم هر کسی در این رابطه نظری دارد. شاید بگویید جنگ علیه بردگی در دراز مدت سود بیشتری را دارد تا عمر یک انسان.ولی باز این ارزشیست که برده باید با شما سر ان توافق کند .یک عمر فلاکت ارزش ازادی ایندگان را دارد؟
- کسانی که بد هستند را بکشیم (اعدام دولتی). B- هیچکس را نکشیم (نبود اعدام).
اکنون اگر ما به اخلاقیات کامگار توانا بودیم (که هرگز نخواهیم بود) شاید میتوانستیم بگوییم که این آدم براستی شایسته زندگی نیست و او از سیستم میزُداییدیم، ولی نیستیم، پس بجایش رویکرد اخلاقی دوم را برداشته - با اینکه اندکی آسیبرسان است - و بجایش "بیشتر" کُنشهای اخلاقی را در گردآیههای رفتارهایمان خواهیم داشت: better be safe than sorry
مهر بد گرامی ،جسارتا قضاوتتان در باره ی تسیب رسانی اند به نظرم کمی سطحیست.با زنده گذاشتن این افراد ممکن است خسارت های بیشتری به جامعه بزنند واین روال متوقف نشود حتی این خطر هست که رفتارشانت به سایرسن نیز سرایت کند یا عده ای هوادار را گرد خود جمع کنند.پبنابراین این اسیب رسانی فقط به طور سطحی و گذرا کمتر است. بنابراین به نظرم با انتخاب گزاره ی دوم فقط مسئولیت اعدام وکشتار را از سر خود باز کرده و به دیگران محول کرده اید. کاملا با شما موافقم که شایستگی قضاوت درباره ی لیاقت افراد برای زنده ماندن رانداریم واما چناچکه عرض کردم این فقط فرار از مسئولیت هاست.
1- شما هزینههایی که برای دو بچه شده را تنها کوشیدهای تاوان بدی، نه اینکه براستی تاوان داده باشی. این هزینهها چه هستند که نبود آنها هوتاد زندگی دیگران را میکاهد؟ بخشی از این هزینهها بگوییم هزینههایی هستند که آموزگار این کودکان داده، با زمان گذاشتن و آموزش اینها همه هزینههای این آموزگار بر باد رفته. بخشی دیگر رنج و هزینههایی است که زادآوران کودک دادهاند، بچه آوردن شما چگونه هزینههای پدر و مادر را تاوان میدهد؟ بخشی دیگر هزینههای زیستیک است که هیچ راهی برای تاوان دادن نداریم، از دیدگاه نگرهای (امروز برایمان مهندی ندارد) انرژی + آنتروپی که برای بزرگ شدن این کودکان رفته را دیگر نمیشود هرگز برگرداند، اینرا چجوری میخواهید تاوان بدهید؟ از دید عملی، همان هزینههای بالا ولی در چهرهی خورد و خوراک و آلودگی و زبالههای پس مانده و هزار یک چیز دیگر برای همیشه رفته.
به سخن دیگر، کودکان در اخلاقیات نامبرده به خودی خود خوب نیستند (هیچ چیز به خودی خود خوب نیست)، ولی برای این خوب هستند که در جایگاه سرمایهگذاریای از سوی طبیعت (+ همبود) با گُسارش زمان و هزینههای گوناگون میباشند. این کودکان در زندگیاشان کارهای سودمندی میانجامند که همان بهرهی برای ما، همگان باشد. زادآوران بچهدار میشوند، چون از کارشان خوشی میبرند و "هوتاد" زندگیاشان میافزاید، فردا در پیری کودکانشان و نوههایشان کنارشان هستند و رویهمرفته از زندگی خودشان معنی میگیرند.
ولی اگر سود حاصل از حضور 5کوک جدید حتی با در نظر گزفتن انرژی که دوباره باید برای تربیت انها صرف کرد به خودی خود بیشتر از زیانی باشد که با مرگ 3کودک عاید شده است چه؟اگر میفرمایید پدر ومادر ان کودکان هرگز به ان اندازه که از دست داده اند چیزی عایدشان نمیشود،شرایطی را در نظر بگیرید که باز هم وجود 5کودک جدید اسایش و خوشی را برای تعداد بیشتری از افراد (بیشترازین فداییان:))به ارمغان می اورند.درست که باید به علاوه ی ان کودکان والدین انها نیز فداشد اما باز برایند حاصله میتواند بیشتر از این باشد
میدانم که همه ی اینها در شرایط ویژه ایجاد میشوند ولی هدف من هم همین است که این استثناهارا ببینیم. هنوز فکر میکنم راه حل این نیست که دست از اعدام ها برداریم. همچنین ما قادر به محاسبه ضرر ها و سود هایی که در این میان ایجاد میشوند به دلیل گستردگی وپیچیدگی نیستیم. بنابراین نمی توانیم حکمی صادر کنیم که چه کسی حق مرگ یا زندگی را دارد.
بطور بسیار وسیع و کلی بخواهم بگویم منظور اینست که اخلاق تفاوت دارد با سلیقه ما نسبت به نوع بستنی که دوست داریم یا علاقه به چای یا قهوه.در اخلاق برخی اعمال غلطتر یا نادرستر یا نامناسبتر از بعضی دیگر هستند.نسبیت فرهنگی که یکنوع رادیکال از نسبیت اخلاقیست میگوید اینها نرمهای گروهی بیش بیستند در یک جامعه برده داری و ختنه زنان اخلاقیست سوار هواپیما میشوی جای دیگر نااخلاقی میشود.مشکل آن هم اینست که خود این گزاره "نسبیت اخلاقی و تحمل خوب است" را نمیتواند برای شروع بیان کند چون در آن صورت این گزاره خود محلی و نسبی بودن اخلاق را نقض میکند !!
مهر بد گرامی ،جسارتا قضاوتتان در باره ی تسیب رسانی اند به نظرم کمی سطحیست.با زنده گذاشتن این افراد ممکن است خسارت های بیشتری به جامعه بزنند واین روال متوقف نشود حتی این خطر هست که رفتارشانت به سایرسن نیز سرایت کند یا عده ای هوادار را گرد خود جمع کنند.پبنابراین این اسیب رسانی فقط به طور سطحی و گذرا کمتر است. بنابراین به نظرم با انتخاب گزاره ی دوم فقط مسئولیت اعدام وکشتار را از سر خود باز کرده و به دیگران محول کرده اید.
کاملا با شما موافقم که شایستگی قضاوت درباره ی لیاقت افراد برای زنده ماندن رانداریم واما چناچکه عرض کردم این فقط فرار از مسئولیت هاست.
شایستگی داوری درباره "زنده گذاشتن" یا "کشتن"؟
دو اینکه رویکردهای اخلاقی نباید پیچیده و سردرگم باشند، بایستی ساده و سرراست باشند. سیستم همبود
(=جامعه) که نمیتواند با هزار و یک قانون گنگ و پیچیده کار کند، بایستی همه چیز ساده و آشکار و در یک نگاه دریافتنی باشد.
ولی اگر سود حاصل از حضور 5کوک جدید حتی با در نظر گزفتن انرژی که دوباره باید برای تربیت انها صرف کرد به خودی خود بیشتر از زیانی باشد که با مرگ 3کودک عاید شده است چه؟اگر میفرمایید پدر ومادر ان کودکان هرگز به ان اندازه که از دست داده اند چیزی عایدشان نمیشود،شرایطی را در نظر بگیرید که باز هم وجود 5کودک جدید اسایش و خوشی را برای تعداد بیشتری از افراد (بیشترازین فداییان:))به ارمغان می اورند.درست که باید به علاوه ی ان کودکان والدین انها نیز فداشد اما باز برایند حاصله میتواند بیشتر از این باشد
میدانم که همه ی اینها در شرایط ویژه ایجاد میشوند ولی هدف من هم همین است که این استثناهارا ببینیم. هنوز فکر میکنم راه حل این نیست که دست از اعدام ها برداریم. همچنین ما قادر به محاسبه ضرر ها و سود هایی که در این میان ایجاد میشوند به دلیل گستردگی وپیچیدگی نیستیم. بنابراین نمی توانیم حکمی صادر کنیم که چه کسی حق مرگ یا زندگی را دارد.
این از نگرشی کوتهبینانه میاید که شما بیانگارید سرمایه آغازین را "سراسر تاوان" دادهاید. شما یک میلیون دلار
از دست میدهید، یک سال دیگر یک میلیون دوباره بدست میاورید، آیا اکنون به نگر خودتان باختاتان را جبران کردهاید؟
پس این یک سالی که از دست رفت چه بود!؟
کشتن سه بچه و آوردن پنج بچه نیز بهمین اندازه خام و ساده است، شما این همه زمان و هزینه و زمان را که نمیتوانید جبران کنید،
مگر اینکه دسترسی به ماشین زمان داشته باشید و بتوانید آنتروپی جهان را هم در کنارش بکاهید، آه راستی فراموش
نکنید که توانایی جبران "احساسی" آسیبی که به این همه آدم که در بزرگ شدن 3 کودک نقش داشتهاند را هم داشته باشید!!!
دشواری شما و راسل در اینه که میاندیشید یک چیزهایی جبرانپذیر هستید، هنگامیکه این فاکتورها جبرانپذیر نیستند:
زمان
انرژی
روان (پدر و مادر، آموزگار، ..)
...
شما میتوانید در راستای تاوان اینها پیش بروید، ولی هرگز نمیتوانید لغزش خودتان را 100% جبران کنید، پس نه، 5 تا بچه که هیچ، 500 بچه هم بیاورید نمیتوانید.
دشواری دیگر اینجاست که باز شما و راسل دشواری در دریافت برگرداندن یگانهای فیزیکی به یکدیگر ندارید، هر دو بیگمان میدانید که نمیتوان بگوییم
دورای (distance) فیزیکی را به یکان گرانشیک (جرم) برد، ولی چرا به هزینههای روانی پدر و مادر که میرسد میاندیشد با آوردن بچه میتوانید اینها را هم جبران کنید؟
حالا آن طرف را اشتباه گرفتی که،این عمل را میتواند خود فرد پیش از تصمیم به انجامش بسنجد (طبیعتا قبل از انجام عمل و نابودی خودش) و هر فردی مانند من و خودت میتوانند نسبت به آن قضاوت اخلاقی کنند حالا اتفاق افتاده باشد یا نیافتاده باشد.گیر داده ای به مثل ها ! خوب است حالا مثل ما محکم است.
چرا قرار است چیزی را نشان بدهد یا ندهد آخر ؟!
اخلاقیات فرازیستیک دستش است و قبول کرده تنها قرار است اعمالش بر میایش اخلاقی باشد یا نباشد،نشان دادن یا ندادن چیزی اینجا از کجا آمد؟
اخلاقیات بیرون از او هستند، هر جور که میرایاند بود و نبود و زنده ماندن خود فاکتور سرنوشتساز نیست که بگوییم اگر نبود حساب اخلاقیاتش پاک میشود!
خوب خود این سنجش پذیری و اندازه پذیری باید بی طرفانه بطور عینی ثابت شود.ما شاید دوست داشتیم خیلی چیزها اینگونه باشند ولی دلیل این نمیشود که واقعا اینگونه هستند و از آن مهمتر باز هم معلوم نیست این اخلاق فرازیستی "تنها" دستگاه اخلاقی با این خصوصیات است.
البته من هم بر این باورم که اخلاق Objective هست و نسبیت فرهنگی و اینها در خودشان متناقض هستند.
خوب من دیگر اینجا تک تک کوت نمیگیرم ولی سعی میکنم بترتیب توضیح دهم.
اول اینکه این اصل دوم که کیفیت زندگیست آمد (از آنجا که مثال ما برای آلیس گرامی بود و در آنجا فقط فرازیست مطرح بود) اندکی عوض میشود ولی حل نمیشود مشکل.
بعد اینجا وزن ایندو نسبت به هم باید تعیین شود(همینطور برابر از کجا آمد) و اصلا دو چیز کاملا متفاوت اصلا معلوم نیست اینکه وزنشان یکیست بدون تبدیل به هم یعنی چه.
اشتباه دیگری که مرتکب میشوی اینست که مثلا میگویی چه کنیم؟نمیشود بگوییم کودک در خودش ارزش دارد (که ما نگفتیم اصلا دارد یا ندارد و هیچ دلیلی هم ندارد فرض شود باید بگوییم) پس مجبوریم عذر اخلاق فرازیست را قبول کنیم در حالی که اساسا ربطی ندارد و ما بین دو گزینه که نمانده ایم، در هر کدام از گامها صدها گزینه است دستگاه اخلاق اندازه پذیر مگر نداریم؟ .بعد خود این دو اصل اخلاقی به خودشان مگر ارجاع نمیشوند (در خودشان خوب نیستند) پس چه برتری یا ضعفی بر همان گزاره فرضی دارد.
نکته بعدی باز هم در مثال ماست که میگویی عمل بچه آوردن کاری اخلاقی برای جبران نیست !
وقتی طرف میتواند بچه دار بشود یا نشود (یک تفاوت آشکار اخلاقی از دید فرازیستی همان جا هست در همین تصمیم) و بچه دار شدن عملی در راستای فرازیست میشود بطور مثبت که در این بهینه سازی میشود فرازیست منفی را خنثی کند.
البته ایراد مصرف غذا و اینها که آوردی در مورد قتل کار میکند یعنی ما هر کس را بکشیم خرج غذا و آبش را تا به اینجا برسد دور ریخته ایم پس قتل بد میشود !!(هر چند ما 3 کودک رادر برابر 5تا دور ریخته ایم مادر طبیعت که 99.5% انواع گونه ها را دور ریخته سر فرازیست طوری هم نشده)
برای من کار ندارد یک آزمایش فکری دیگر بگذارم و مثلا فرازیست یک شیر باغ وحش را که خرجش کرده ایم یا یک قاتل یا مجرم بزرگسال را در برابر فرازیست یک کودک چند روزه بگذارم ولی بنگر من نکته باید منتقل شده باشد تا به اینجا به آسانی.
باز هم میگویم من با مهم بودن زندگی و رفاه جانداران در اخلاق و بررسی ارزش مشکلی ندارم با کل این دستگاه اخلاق فرازیستی مشکل دارم که اساسا دستگاه نمیشود دانستش از ایرادات زیاد و اصلا من نمیتوانم ببینم بر چه ایستاده این سیستم. باز سیستم اخلاق ابزارگرایی مثلا لذتگرایانه که شباهتهایی هم با این دارد معلوم است درش چی به چی هست... و از همه مهمتر با شکاکیت که لازمه موضوع بسیار پیچیده ای مثل اخلاق است رابطه ای ندارد (حداقل حداقلش باید ناتوانی ما در پیشبینی رفتار جمعی انسانها در آینده چه رسد به کیفیت زندگی و خوشیشان در بالای همان دو اصل اول باشد و آنها را در اثر موارد خنثی کند).و نکته لاینجل که یادم رفت این آخر میگویم پارامتر زمان است که نیست یعنی همان فرق هدف و وسیله در یک بازه زمانی شما یک نفر را شرزنش خواهی کرد این فرازیست را تا 1000 روز بعد بهینه کند ولی در روز 1001 بکل نسل بشر منقرض شود.حالا یا میتوانی تا بینهایت آینده را با دقت پیش بینی کنی(که اندازه زمان از حد بسیار کوچکی که بیشتر شود خطای پیش بینی بطور تصاعدی و سرسام آور زیاد میشود بر اساس همان قوی سیاه) یا اینکه با این منطق محدودیت زمان باعث شلیک دستگاه در پیشبینی و بیهینه سازی فرازیست بخودش میشود.
بعد اینجا وزن ایندو نسبت به هم باید تعیین شود(همینطور برابر از کجا آمد) و اصلا دو چیز کاملا متفاوت اصلا معلوم نیست اینکه وزنشان یکیست بدون تبدیل به هم یعنی چه.
این همان چیزی است که من پست بالا گفتم، نمیتوان همه هزینهها را به یکدیگر برگرداند (convert) که بگوییم جبرانپذیر هستند یا نه، در
فَرهود (حقیقت) این بر پاد نمونه آوردهی خودت میرود که کَشس سادهانگارانه میخواست با آوردن 5 بچه همه هزینههای 3 بچهی از دست رفته را تاوان بدهد.
دیگر سخنان را هم راستش درست نگرفتم راسل جان، ما در دستگاه اخلاقیات فرازیستی دو ارزش داریم:
ارزشمند بودن جان آدم
ارزشمند بودن بهزیوی آدم (= رفاه)
اخلاقیات میکوشد این دو را ببیشیند (maximizes).
چیز گنگی اینجا نداریم، داریم؟
اکنون شما میتوانید بگویید این دو فاکتور چرا "ارزشمند" هستند، من هم میتوانم به شما بگویم که اینها بُنداشتیک (axiomatic)
راژمان (سیستم) ما هستند و در روند فرگشت بدست آمدهاند، اگر کسی اینها را ارزش نبیند، پس اخلاقیات فرازیستی نیز برای وی نافرنودین خواهد بود.
اگرنه، سخن بر سر اینکه چرا "بهزیوی آدم ارزشمنده" به این میماند که من و شما سر اینکه چرا الکترون
گرد هسته میچرخد گفتمان کنیم! چیزیه که هست و ارزشیه که از درون سیستم فرگشته و بالا آمده!
فلسفه آن را میتوان با پرسشهایی چون: «چرا الکترون گرد هسته میچرد» یا چرا «رنگ سرخ سرخ است»
پاسخ داد، ولی پیوندی به رایانش اخلاقیات نامبرده ندارد و اخلاقیات فرازیستی ما نیز به پاسخ دادن آنها نمینیازد.
اخلاقیات فرازیستی یک شیوه برای رایانش برآختی (objective) کُنشهای ما میباشد و بس، که کار خود را نیز کمابیش فَرزام و درست میانجامد.
آری، اخلاقیات فرازیستیک میکوشد شانس فرازیست + هوتاد زندگی را بـِبـیـشیند (maximize).
پس بریخت پوشیده دو ارزش (فرازیست ژن) + (هوتاد زندگی) را در خود دارد، اگر کسی اینها را ارزش نبیند پس روشنه تعریف را هم نمیتواند بپذیرد.
ارزشها هم کراننمودنی (تعریفپذیر) نیستند، بُنداشتیک (axiomatic) میباشند، با پذیرش همگان و از درون و برای خود سیستم میبرخیزند (وابسته به سامانههای خود-سامانده یا self-organizing).
خب دقیقا نکته اینجاست که این اخلاقیات بدیهی نیستند.
با ارزش بودن کیفیت زندگی فقط برای اشخاص بدیهیه(چون اشخاصی که مشکل ژنتیکی ندارند به طور طبیعی به دنبال حفظ و بقا خودشون هستند با افزایش کیفیت زندگی شانس باقی ژن هاشون بالاتر میره)ولی برای اینکه ثابت کنیم کیفیت زندگی دیگران هم مهمه نیاز به یک استدلال جداگانه داریم :)
ببین این مارپیچ های حیات مثل هر چیز این دنیا بی معنی و بی هدف هستند
اگر موجود خودآگاهی وجود نداشته باشه،چطور اینها میتونند ارزش داشته باشند؟
اگر منظور فقط ژن های انسان باشه،بازهم باید تعریف رو محدود تر کرد.
اگر ژن های انسان رو هم در نظر بگیریم فقط بخشی هایی که منجر به خوداگاه شدن انسان شدند اهمیت دارند،بنابراین باقی ژن ها اهمیتی ندارند(البته در واقعیت مسلما هیچ ژن یا حتی گروهی از ژن ها رو نمیشه مهم دونست)به هر حال اگر همه زن های انسان مهم باشند ممکن ژن هایی داشته باشیم که منجر به وحشی شدن، غیر منطقی شدن،مرگ و... انسان ها بشند،پس اینها هم از دایره ژن های مطلوب خارج میشند:)
بعید میدونم بدون وارد کردن خودآگاهی بشه از این روند معیوب خارج شد:)
خب دقیقا نکته اینجاست که این اخلاقیات بدیهی نیستند.
با ارزش بودن کیفیت زندگی فقط برای اشخاص بدیهیه(چون اشخاصی که مشکل ژنتیکی ندارند به طور طبیعی به دنبال حفظ و بقا خودشون هستند با افزایش کیفیت زندگی شانس باقی ژن هاشون بالاتر میره)ولی برای اینکه ثابت کنیم کیفیت زندگی دیگران هم مهمه نیاز به یک استدلال جداگانه داریم :)
ببین این مارپیچ های حیات مثل هر چیز این دنیا بی معنی و بی هدف هستند
با این تعریف، چه چیزی "بُنداشتیک" هست؟ برای نمونه، آبی بودن آسمان بنداشتیکه، یا تنها برای ما آدمها بنداشتیکه؟
اگر منظور فقط ژن های انسان باشه،بازهم باید تعریف رو محدود تر کرد.
اگر ژن های انسان رو هم در نظر بگیریم فقط بخشی هایی که منجر به خوداگاه شدن انسان شدند اهمیت دارند،بنابراین باقی ژن ها اهمیتی ندارند(البته در واقعیت مسلما هیچ ژن یا حتی گروهی از ژن ها رو نمیشه مهم دونست)به هر حال اگر همه زن های انسان مهم باشند ممکن ژن هایی داشته باشیم که منجر به وحشی شدن، غیر منطقی شدن،مرگ و... انسان ها بشند،پس اینها هم از دایره ژن های مطلوب خارج میشند:)
بعید میدونم بدون وارد کردن خودآگاهی بشه از این روند معیوب خارج شد:)
فَردید تنها نژآد آدم + بهزیوی آدمه، اگر با جانداران نیک و خوب برخورد میکنیم، برای اینکه که در برآیند هماگ
باز داریم در راستای ژن خودمان پیش میرویم، اگرنه جانوران و جاندارانی که برای ما سودی نداشته باشند
و هتا آسیبرسان باشند، روشنه و بُنداشته
که نگه داشتنشون "اخلاقی" نیست. نگهداشتن ویروس hepatitis اخلاقی نیست!
ارزشهای نامبرده بر پایهی مهاد فرابرنهادگی (supervenience) بدست میایند، ریزگان با اندرکنش با یکدیگر
راژمان (râžmân = system) های پیچیدهتری را پدید میآورند که هوتادینوار (qualitatively) از ریزگان سازندهی خود دگرسان میباشند.
نمونهای که پیشتر نامبردهایم، یک میلیون مولکول آب تنها یک میلیون مولکول آب هستند، ولی زمانیکه با
یکدیگر میاندرکنند به چیزی آبگون بنام آب میرسیم که هوتادینوار دگرسان از آب است و ویژگیهایی دارد که تنها و تنها روی آب کارساز هستند.
بهمین ریخت، زمانیکه به چهار تریلیون یاخته پروانهی اندرکنش با یکدیگر میدهیم، به چیزی به نام "آدم"
میرسیم که از یاختگان خود فراتر رفته: با برنهادن (رویهم گذاشنت) به چیزی فراتر میرسید —> فرابرنهادگی
باز بهمینسان، زمانیکه به چند هزار و فراتر پروانهی اندرکنش میدهیم، به چیزی بنام "بشریت" میرسیم که ویژگیهایی دارد که تنها در تراز بشریت کار میکنند، یکی از آنها اخلاقیات فرازیستی باشد.
اخلاقیات فرازیستی برای آدمی که تک و تنها در یک آبخوست دورافتاده بی هیچ جک و جانوری میزیود هستش ندارد، برای یاختگان همین آدم نیز هستش ندارد.
با این تعریف، چه چیزی "بُنداشتیک" هست؟ برای نمونه، آبی بودن آسمان بنداشتیکه، یا تنها برای ما آدمها بنداشتیکه؟
واژه "خودگواه" رو ساختم که دیگه معادل "پنداشتیک" یا بدیهی در نظر نگیریمش :)
خودگواه میشه چیزهای حسی،یعنی چیزهایی که دلیلشون=وجودشون هست،در مقابل چیزهای پنداشتیک چیزهایی هستند که به دلیل نیازی ندارند چون همه(با تقریب) میپذیرند ولی حسی نیستند(مثل منطق)اگر بخش قابل توجهی از انسان ها منطق رو نمیپذیرفتند؛منطق چیز بدیهی نبود.
این ارزشها برای "ادمهای خودآگاه" هستند آندد جان! کسی که خودآگاه نیست اخلاقیات میخواهد چکار؟
خب این مشخص هست که ما داریم در مورد اخلاقیات انسانی صحبت میکنیم که موجوداتی خودآگاه هستند ولی تفاوتش در اینه که خودآگاهی اینجا به صورت مستقیم وارد نشده وقتی مستقیم وارد نشه تشخیص اینکه چرا یک چیز اخلاقی هست هم مشکل میشه.
فَردید تنها نژآد آدم + بهزیوی آدمه، اگر با جانداران نیک و خوب برخورد میکنیم، برای اینکه که در برآیند هماگ
باز داریم در راستای ژن خودمان پیش میرویم، اگرنه جانوران و جاندارانی که برای ما سودی نداشته باشند
و هتا آسیبرسان باشند، روشنه و بنداشتیکه که نگه داشتنشون "اخلاقی" نیست. نگهداشتن ویروس hepatitis اخلاقی نیست!
ارزشهای نامبرده بر پایهی مهاد فرابرنهادگی (supervenience) بدست میایند، ریزگان با اندرکنش با یکدیگر
راژمان (râžmân = system) های پیچیدهتری را پدید میآورند که هوتادینوار (qualitatively) از ریزگان سازندهی خود دگرسان میباشند.
نمونهای که پیشتر نامبردهایم، یک میلیون مولکول آب تنها یک میلیون مولکول آب هستند، ولی زمانیکه با
یکدیگر میاندرکنند به چیزی آبگون بنام آب میرسیم که هوتادینوار دگرسان از آب است و ویژگیهایی دارد که تنها و تنها روی آب کارساز هستند.
بهمین ریخت، زمانیکه به چهار تریلیون یاخته پروانهی اندرکنش با یکدیگر میدهیم، به چیزی به نام "آدم"
میرسیم که از یاختگان خود فراتر رفته: با برنهادن (رویهم گذاشنت) به چیزی فراتر میرسید —> فرابرنهادگی
باز بهمینسان، زمانیکه به چند هزار و فراتر پروانهی اندرکنش میدهیم، به چیزی بنام "بشریت" میرسیم که ویژگیهایی دارد که تنها در تراز بشریت کار میکنند، یکی از آنها اخلاقیات فرازیستی باشد.
اخلاقیات فرازیستی برای آدمی که تک و تنها در یک آبخوست دورافتاده بی هیچ جک و جانوری میزیود هستش ندارد، برای یاختگان همین آدم نیز هستش ندارد.
من میگم این معیارها مثل فرازیست ژن و افزایش کیفیت زندگی انسان ها خودش میتونه با یک معیار دیگه ارزش یابی بشه که همون خودآگاهیه.یعنی خود آگاهی رو نه فقط به عنوان بستر اخلاقی بلکه به عنوان عامل توجیه کننده در نظر بگیریم.
نکته:"توجیه"به پارسی چی میشه؟:))
واژه "خودگواه" رو ساختم که دیگه معادل "پنداشتیک" یا بدیهی در نظر نگیریمش :)
خودگواه میشه چیزهای حسی،یعنی چیزهایی که دلیلشون=وجودشون هست،در مقابل چیزهای پنداشتیک چیزهایی هستند که به دلیل نیازی ندارند چون همه(با تقریب) میپذیرند ولی حسی نیستند(مثل منطق)اگر بخش قابل توجهی از انسان ها منطق رو نمیپذیرفتند؛منطق چیز بدیهی نبود.
درست نخواندم (:
فرنود هم پیشتر گفتهایم از آروین میاید، پس همان هم سرانجام "خودگواهه"، نمونه: فزود دوستیزگر ناشدنی است.
بسیار خوب، از کجا این مهاد فرنودین آمده؟ از آسمان که در دامن ما نیافتاده (: هر چه تاکنون آروینیدهایم در آن دوستیزگر با هم نیامدهاند —> فزود دوستیزگر نشود.
پس رویهمرفته همه چیز در پایهای ترین تراز خود به حس کردن یا همان سُهش میرسد.
من میگم این معیارها مثل فرازیست ژن و افزایش کیفیت زندگی انسان ها خودش میتونه با یک معیار دیگه ارزش یابی بشه که همون خودآگاهیه.یعنی خود آگاهی رو نه فقط به عنوان بستر اخلاقی بلکه به عنوان عامل توجیه کننده در نظر بگیریم.
نکته:"توجیه"به پارسی چی میشه؟:))
خودآگاه چگونه ارزش باشد؟ خودآگاهی یک پدیده است که بهمین ریخت "پدید آمده"، ولی چه پیوندی به سیستم ارزشدهی یا ارزشبینی دارد؟
ببینید در هر راژمانی شما یک شماری بُنداشت (axioms) دارید که اینها را میپذیرید، سپس روی اینها میفرنایید (فرنودن) و به فربین (theorem)
های بالاتر میرسید. به اینها میگوییم بنداشتگان یا همان axiomatic، گردآیهای از بُنداشتهای ما که فربینهای بالاتر از آن میبرآیند و میبرخیزند.
من نمیدانم چرا همین رویکردی که اینجا درباره "اخلاقیات" میبینیم از شما و راسل میبینیم را بگوییم در گوارا بودن آب نمیبینیم؟ آیا جایی
ثابت شده که آب گوارا است؟ چگونه میتوانیم اثبات کنیم آب گواراست؟ آیا سرانجام از یک تراز به پایینتر نمیپذیریم که این گوارایی یک ارزش بُنداشتیک است؟
بهمین ریخت، ما اخلاقیات [فرازیستی] را تا پایینترین و سادهترین (بیاری تیغ اُکام) چهرهی خود درآورده و گفتیم: فرازیست + بهزیوی = اخلاقیات فرازیستی
هیچکس هم هنوز لغزشی در این نشان نداده، تنها دشواریای که تا اینجا گرفته شد اینه که چرا این دو ارزش
هستند، ما هم گفتیم اینها بُنداشت هستند، اگر کسی اینها را میخواهد نپذیرد، خوب دیگر از دست من کاری برنمیاید.
به این میماند که کسی فرنود را نپذیرد، ما بخواهیم با فرنود به او بگوییم که نه این کارو بکن خوبه (:
لغزش دیگری بود؟
پ.ن.
توجیه کردن = روشنگری
توجیه کردن به چم پوشاندن = درست نمایاندن، درستنمایی کردن
در تمام موارد؟ولی همان طور که فرمودید اخلاق نسبی است .درنظر بگیرید مجبور خواهید شد صدنفر انسان بالغ وکودک را که گرفتار یک بیماری لاعلاج مسری هستند ازبین ببرید تا چند میلیون نفر دیگر را از خطر ابتلا به بیماری برهانید.درست که دست به کشتار زده اید اما در مقایسه مثل اینست که جلوی کشتار بزرگ تری را گرفته اید و کار شما اخلاقی محسوب میشود.
اگر پاسختان اینست که باز این عمل غیر اخلاقیست و ما فقط تحت این شرایط مجبور به زیر پا گذاشتن ان شده ایم درانصورت باید بگویم نمیفهمم اصلا اخلاق دیگر چه مفهومی دارد؟چه از ان میماند. وقتی فقط در حد ایده باید از ان نام برد و پای عمل که به میان می اید باید ان را فراموش کرد(البته در شرایط بخصوصی )
در رابطه با برده ای که مثال زدید ، برده با جنگیدن از ارزشی چون ازادی و برابری محافظت میکند. اما بابردگیش میتوانست شکم خانواده ای را سیر کند،وبه فرزندانش شانس حداقل یک رفاه نسبی ر اارئه دهد.(میدانیم برده ها در همه جا با برخورد یکسانی مواجهه نیستند) که در هنگام ازادی از چنین سود هایی برخوردار نبود.در ان صورت سوال بر سر میماند که کدامیک از این ارزش ها بالاتر است ازادی یا خانواده ؟به گمانم هر کسی در این رابطه نظری دارد. شاید بگویید جنگ علیه بردگی در دراز مدت سود بیشتری را دارد تا عمر یک انسان.ولی باز این ارزشیست که برده باید با شما سر ان توافق کند .یک عمر فلاکت ارزش ازادی ایندگان را دارد؟
خب بزارید منظورم رو از نسبی بودن مشخص کنم،مثلا از نظر من آزادی یک ارزش اخلاقیه،ولی آیا اینکه آزادانه دیگران رو بکشیم هم اخلاقیه،آیا آزادی نامحدود اخلاقیه؟پاسخ من به این سوال خیر هست و این مفهوم نسبی بودن هست،یعنی یک ارزش اخلاقی به طور نسبی ارزش هست،به این خاطر که آزادی نامحدود عدالت رو تهدید میکنه(هرچند اگر خوب نگاه کنیم آزادی محدود یک نفر آزادی دیگران رو از بین میبره به همین خاطر من باور دارم اصیل ترین ارزش آزادیه)
عدالت یک ارزش اخلاقیه ولی اگر برای برقراری عدالت مجبور باشیم آزادی رو پایمال کنیم کار ما اخلاقیه؟باز هم پاسخ من منفیه،عدالت نسبیه و پایمال کردن آزادی ذاتا کار ناعادلانه ای هست.
یعنی ارزش های اخلاقی وجود دارند(که تشخیص این ارزش ها به دلیل محدودیت های انسانی نسبیه)ولی خود معیارگذاری این ارزش ها هم نسبیه و مثلا آزادی مطلق و عدالت مطلق ارزش محسوب نمیشند.
خب مشکل اینجاست که ما خیلی وقت ها از اخلاق برای توجیه کردن اعمالمون استفاده میکنیم،یعنی ما تلاش میکنیم نشون بدیم کاری که کردیم درسته و اگر یک سیستم اخلاقی نتونست اعمال ما رو توجیه کنه،معمولا ردش میکنیم.(در صورتی که به نظر من اخلاق سیستمی هست که ما خودمون رو با اون باید بسنجیم نه بعکس)
در هر حال به نکته خوب اشاره کردید،آیا اخلاق یک چیز تزئینی هست و در عمل باید رهاش کنیم!؟:)
پاسخ من باز هم به نسبی بودن اخلاق برمیگرده،اگر ما جایی یک چیز اخلاقی رو رعایت نکنیم،مطلقا بی اخلاف نیستیم و مطلقا هم اخلاقی نیستیم بلکه با توجه به رعایت اصول اخلاقی ما موجوداتی بیشتر اخلاقی یا کمتر اخلاقی هستیم ولی کار غیر اخلاقی غیر اخلاقیه در هر حالتی.
ما باید تلاش کنیم راهکارهای عملیمون هم به سمت اخلاقی بودن برند ولی اگر در حال حاضر راه چاره ای نداریم نباید به عمل خودمون برچسب اخلاقی بزنیم.
در مثال برده هم همین نسبی بودن اخلاق میتونه راهگشا باشه که آیا شورش در مقابل بردگی چقدر بار اخلاقی داره.
این همان چیزی است که من پست بالا گفتم، نمیتوان همه هزینهها را به یکدیگر برگرداند (convert) که بگوییم جبرانپذیر هستند یا نه، در فَرهود (حقیقت) این بر پاد نمونه آوردهی خودت میرود که کَشس سادهانگارانه میخواست با آوردن 5 بچه همه هزینههای 3 بچهی از دست رفته را تاوان بدهد.
دیگر سخنان را هم راستش درست نگرفتم راسل جان، ما در دستگاه اخلاقیات فرازیستی دو ارزش داریم:
ارزشمند بودن جان آدم ارزشمند بودن بهزیوی آدم (= رفاه)
اخلاقیات میکوشد این دو را ببیشیند (maximizes).
چیز گنگی اینجا نداریم، داریم؟
اکنون شما میتوانید بگویید این دو فاکتور چرا "ارزشمند" هستند، من هم میتوانم به شما بگویم که اینها بُنداشتیک (axiomatic) راژمان (سیستم) ما هستند و در روند فرگشت بدست آمدهاند، اگر کسی اینها را ارزش نبیند، پس اخلاقیات فرازیستی نیز برای وی نافرنودین خواهد بود.
اگرنه، سخن بر سر اینکه چرا "بهزیوی آدم ارزشمنده" به این میماند که من و شما سر اینکه چرا الکترون گرد هسته میچرخد گفتمان کنیم! چیزیه که هست و ارزشیه که از درون سیستم فرگشته و بالا آمده!
فلسفه آن را میتوان با پرسشهایی چون: «چرا الکترون گرد هسته میچرد» یا چرا «رنگ سرخ سرخ است» پاسخ داد، ولی پیوندی به رایانش اخلاقیات نامبرده ندارد و اخلاقیات فرازیستی ما نیز به پاسخ دادن آنها نمینیازد.
اخلاقیات فرازیستی یک شیوه برای رایانش برآختی (objective) کُنشهای ما میباشد و بس، که کار خود را نیز کمابیش فَرزام و درست میانجامد.
خوب در مارکسیسم هم یک سیستم داریم که یکسری باید دارد (حالا با جبر تاریخی چطور اینطور میشود بکنار).ولی در مورد گفته های مارکسیسم همواره میشود گفت آیا خوب است یا نه. اینکه اینجا ما یک سیستم ساخته ایم هر کس قبول کند بیاید تو یا نه سپری در برابر ارزیابی اخلاقی خود ایجاد نکرده.همواره میشود پرسید چرا این اصل هست یا چرا اینیکی نیست. این قانون بودن هم اگر درش دقت کنی معنی ندارد و فرقی با اینکه خداباوران میگویند این را خدا گفته و این هم دین ما هست پس این اخلاق است ندارد.همواره میشود پرسید چرا این اخلاقیست حداقل تا جایی که میشود پیش رفت و این اول خط هم نیست چه برسد به آخر خط استدلال. بعد یک مطلب دیگر اینست که این فرازیست خیلی چیز بی در و پیکریست.فرازیست با فرازیست آدمی فرق دارد.چند میلیون سال پیش دایناسورها هم اگر میتوانستند فکر کنند میگفتند قانون فرازیست یعنی فرازیست دایناسورها !! واقعیت این است که مادر طبیعت قصدش این نبوده که ما این بحث را امروز بکنیم و نه فرازیست ما برایش مهم است و... کیفیت زندگی ما که اصلا هیچ !! از طرف دیگر حتی اگر اینها را قانون بگیریم مثل چرخش الکترون یا جاذبه زمین اگر دقت کنی سخنی بیمعنیست.قانون اگر میشود طور دیگر باشد که قانون نیست اگر هم قانون هست که هست دیگر ما چه میتوانیم بکنیم !! الان من دستگاه اخلاقی بگذارم در راستای پاسداشت جاذبه مگر معنی دارد !!!
خب بزارید منظورم رو از نسبی بودن مشخص کنم،مثلا از نظر من آزادی یک ارزش اخلاقیه،ولی آیا اینکه آزادانه دیگران رو بکشیم هم اخلاقیه،آیا آزادی نامحدود اخلاقیه؟پاسخ من به این سوال خیر هست و این مفهوم نسبی بودن هست،یعنی یک ارزش اخلاقی به طور نسبی ارزش هست،به این خاطر که آزادی نامحدود عدالت رو تهدید میکنه(هرچند اگر خوب نگاه کنیم آزادی محدود یک نفر آزادی دیگران رو از بین میبره به همین خاطر من باور دارم اصیل ترین ارزش آزادیه) عدالت یک ارزش اخلاقیه ولی اگر برای برقراری عدالت مجبور باشیم آزادی رو پایمال کنیم کار ما اخلاقیه؟باز هم پاسخ من منفیه،عدالت نسبیه و پایمال کردن آزادی ذاتا کار ناعادلانه ای هست. یعنی ارزش های اخلاقی وجود دارند(که تشخیص این ارزش ها به دلیل محدودیت های انسانی نسبیه)ولی خود معیارگذاری این ارزش ها هم نسبیه و مثلا آزادی مطلق و عدالت مطلق ارزش محسوب نمیشند.
خب مشکل اینجاست که ما خیلی وقت ها از اخلاق برای توجیه کردن اعمالمون استفاده میکنیم،یعنی ما تلاش میکنیم نشون بدیم کاری که کردیم درسته و اگر یک سیستم اخلاقی نتونست اعمال ما رو توجیه کنه،معمولا ردش میکنیم.(در صورتی که به نظر من اخلاق سیستمی هست که ما خودمون رو با اون باید بسنجیم نه بعکس)
در هر حال به نکته خوب اشاره کردید،آیا اخلاق یک چیز تزئینی هست و در عمل باید رهاش کنیم!؟:) پاسخ من باز هم به نسبی بودن اخلاق برمیگرده،اگر ما جایی یک چیز اخلاقی رو رعایت نکنیم،مطلقا بی اخلاف نیستیم و مطلقا هم اخلاقی نیستیم بلکه با توجه به رعایت اصول اخلاقی ما موجوداتی بیشتر اخلاقی یا کمتر اخلاقی هستیم ولی کار غیر اخلاقی غیر اخلاقیه در هر حالتی. ما باید تلاش کنیم راهکارهای عملیمون هم به سمت اخلاقی بودن برند ولی اگر در حال حاضر راه چاره ای نداریم نباید به عمل خودمون برچسب اخلاقی بزنیم.
در مثال برده هم همین نسبی بودن اخلاق میتونه راهگشا باشه که آیا شورش در مقابل بردگی چقدر بار اخلاقی داره.
بنظر من اسم نسبیت اخلاقی برای آنچیزی که میگویی چندان درست نیست. وقتی میگویی ارزش ما آزادیست ولی وقتی جلو میرویم به عدالت میرسیم پس به نسبیت میرسیم اشتباه است.در واقع با دیدن عدالت در فرض اولیه که آزادی تنها ارزش است اشتباه از آب در میاید (یک ارزش دیگر بنام عدالت پیدا کرده ایم). حتی میشد معتقد بود هیچ حکم اخلاقی نمیتواند اخلاق را پوشش دهد و مثلا ایراد از ماست که میخواهیم اخلاق را در یک حکم جا دهیم ولی نسبیگرای اخلاقی هم نبود. نسبیت اخلاقی یعنی ما مرجع نگاهمان عوض شود اخلاق هم عوض میشود.مثلا در شمال آمریکا باشیم پیش از جنگ داخلی برده داری بد است در جنوب باشیم خوب است.
به نظر من پوچ گرایی در کل به تزلزل و بحران های فرهنگی جامعه برمیگرده.وقتی فرهنگی نتونه افراد جامعه خویش رو اقناع بکنه صد در صد اون افراد دچار پوچ گرایی میشن.
دو اینکه رویکردهای اخلاقی نباید پیچیده و سردرگم باشند، بایستی ساده و سرراست باشند. سیستم همبود (=جامعه) که نمیتواند با هزار و یک قانون گنگ و پیچیده کار کند، بایستی همه چیز ساده و آشکار و در یک نگاه دریافتنی باشد.
در این مورد کاملا حق با شماست.فوانین باید ساده وخلاصه باشند.اما قبلا هم دیده ایم همگامی که دیم چنین رویکردی را پیش گرفته است چه افتضاحی ببار امده است.به طور مثال حکم دزدی در اسلام قطع دست است اما بعدها سوالات ینظیر این ب همیان می اینداگر دزد از گرسنگی د حال مرگ است باز هم باید دست او را قطع کرد؟اگر جامعه او رابه این سمت کشیده است باز هم به همین اندازه باید تاوان پس دهد؟با کودکی که توسط والدینش وادار به چنین کاری میشود تکلیفش چیست؟بای اینکه واقعا به کس ظلم نشود باید هرکدام از این ارزش ها باهم مقایسه شوند سپس حکم را ارائه کرد.که در انصورت از سادگی واختصار بیرون می اید وحقیقتا محاسبه و بررسی همه اینها هم بسیار مشکل است.
این از نگرشی کوتهبینانه میاید که شما بیانگارید سرمایه آغازین را "سراسر تاوان" دادهاید. شما یک میلیون دلار از دست میدهید، یک سال دیگر یک میلیون دوباره بدست میاورید، آیا اکنون به نگر خودتان باختاتان را جبران کردهاید؟ پس این یک سالی که از دست رفت چه بود!؟
فرض کنیم من مدت یکسال برای بدست اوردن 100هزار دلار کار کرده ام نوبت پرداخت که میشود بمن میگویند میتوانی همین الان مبلغ را بگیری یا یکسال دیگر به همین منوال کار کنی در انصورت مبلغ یک میلیون دلار را دریافت خواهی کرد.درست که من یاید یکسال دیگر کار کنم و مزدم را الان نگیرم اما همینطور که میبینید سود حاصله بعد از دو سال بسیار بیشتر از مزد حتی این دو سال است.من میپذیرم که مبلغ این یکسال را دریافت نکنم اما در عوض یک میلیون دلار رابگیرم
کشتن سه بچه و آوردن پنج بچه نیز بهمین اندازه خام و ساده است، شما این همه زمان و هزینه و زمان را که نمیتوانید جبران کنید، مگر اینکه دسترسی به ماشین زمان داشته باشید و بتوانید آنتروپی جهان را هم در کنارش بکاهید، آه راستی فراموش نکنید که توانایی جبران "احساسی" آسیبی که به این همه آدم که در بزرگ شدن 3 کودک نقش داشتهاند را هم داشته باشید!!!
دشواری شما و راسل در اینه که میاندیشید یک چیزهایی جبرانپذیر هستید، هنگامیکه این فاکتورها جبرانپذیر نیستند:
زمان انرژی روان (پدر و مادر، آموزگار، ..) ...
به گمانم شما فقط به این زمان و انرژی و خانواده ی بخصوص چشم دوخته اید .اما من میگویم تمام این خانواده را فدا میکنم تا امکان فرازیست برای بقیه مهیا شود.گفته ی شما در رابطه باان خانواده شاید در شرایطی درست باشد اما من ارمان بزرگتری دارم وکل جامعه بشریت را در نظر میگیرم. اگر قرار است با اینکار نسل های بهتری ایجاد شود سود ان در طی چندین میلیون سال بسیار بیشتر از مسئله جمعیت چند خانواده است.
خب بزارید منظورم رو از نسبی بودن مشخص کنم،مثلا از نظر من آزادی یک ارزش اخلاقیه،ولی آیا اینکه آزادانه دیگران رو بکشیم هم اخلاقیه،آیا آزادی نامحدود اخلاقیه؟پاسخ من به این سوال خیر هست و این مفهوم نسبی بودن هست،یعنی یک ارزش اخلاقی به طور نسبی ارزش هست،به این خاطر که آزادی نامحدود عدالت رو تهدید میکنه(هرچند اگر خوب نگاه کنیم آزادی محدود یک نفر آزادی دیگران رو از بین میبره به همین خاطر من باور دارم اصیل ترین ارزش آزادیه) عدالت یک ارزش اخلاقیه ولی اگر برای برقراری عدالت مجبور باشیم آزادی رو پایمال کنیم کار ما اخلاقیه؟باز هم پاسخ من منفیه،عدالت نسبیه و پایمال کردن آزادی ذاتا کار ناعادلانه ای هست. یعنی ارزش های اخلاقی وجود دارند(که تشخیص این ارزش ها به دلیل محدودیت های انسانی نسبیه)ولی خود معیارگذاری این ارزش ها هم نسبیه و مثلا آزادی مطلق و عدالت مطلق ارزش محسوب نمیشند.
در این موارد باشما موافقم.اماهمانطور که قبلا هم گفتم بررسی اینکه در هر شرایطی ،این نسبیت گرایی به کدام ارزش تمایل بیشتری دارد نیازمند محاسبات پیچیده است که برای ما عملی نیست.سرانجام اگر بخواهید قوانین اخلاقی را تحدید کنید از کجا شروع میکنید؟این سخنان در حدی که موضع گیری مارادر مقابل اخلاقیات مشخص میکند،کاملا صحیح و منطقی هستندو لی نسبیت گرایی ما را به جایی نمی رساند.
پاسخ من باز هم به نسبی بودن اخلاق برمیگرده،اگر ما جایی یک چیز اخلاقی رو رعایت نکنیم،مطلقا بی اخلاف نیستیم و مطلقا هم اخلاقی نیستیم بلکه با توجه به رعایت اصول اخلاقی ما موجوداتی بیشتر اخلاقی یا کمتر اخلاقی هستیم ولی کار غیر اخلاقی غیر اخلاقیه در هر حالتی. ما باید تلاش کنیم راهکارهای عملیمون هم به سمت اخلاقی بودن برند ولی اگر در حال حاضر راه چاره ای نداریم نباید به عمل خودمون برچسب اخلاقی بزنیم.
در مثال برده هم همین نسبی بودن اخلاق میتونه راهگشا باشه که آیا شورش در مقابل بردگی چقدر بار اخلاقی داره.
مطلبی که قبلا هم عرض کردم این است که پاسخ در برابر این سوال میتواند کاملا شخصی باشد. هنوز هم اصرار دارم که دو برده میتوانند بر سر اینکه بین خانواده وازادی کدامیک باارزش تر است بحث کنند و به نتیجه ایی هم نرسند.همانطور که دوستمان russellگفت انتخاب مرجع در اینجا مهم است.
بنظر من اسم نسبیت اخلاقی برای آنچیزی که میگویی چندان درست نیست.
وقتی میگویی ارزش ما آزادیست ولی وقتی جلو میرویم به عدالت میرسیم پس به نسبیت میرسیم اشتباه است.در واقع با دیدن عدالت در فرض اولیه که آزادی تنها ارزش است اشتباه از آب در میاید (یک ارزش دیگر بنام عدالت پیدا کرده ایم).
حتی میشد معتقد بود هیچ حکم اخلاقی نمیتواند اخلاق را پوشش دهد و مثلا ایراد از ماست که میخواهیم اخلاق را در یک حکم جا دهیم ولی نسبیگرای اخلاقی هم نبود.
نسبیت اخلاقی یعنی ما مرجع نگاهمان عوض شود اخلاق هم عوض میشود.مثلا در شمال آمریکا باشیم پیش از جنگ داخلی برده داری بد است در جنوب باشیم خوب است.
👍
نه خب من دو نوع نسبیت رو مطرح کردم یکی نسبیت در خود ارزش،یعنی اینکه آزادی اصلا ارزش هست یا نه و دو نسبیت در تعیین حدود ارزش.
یعنی با اینکه من آزادی رو یک ارزش اصیل میدونم امکان اینکه چیز دیگه ای به جز آزادی ارزش باشه وجود داره(حتی اگر 180 درجه مخالف باشه مثل بردگی!)
در مورد نسبی بودن خود آزادی هم مسئله اینه که
مثلا در یک سیستم اخلاقی راستگویی همیشه خوبه حتی اگر باعث بشه آزادی دیگران پایمال بشه،این میشه ارزش گذاری مطلق.
در واقع این نسبیت رو تا حدی من بازتعریف میکنم(هرچند بعضی از این موارد خود به خود با سیستم هایی که اخلاق رو مطلق میدونند در تضاده)
در این موارد باشما موافقم.اماهمانطور که قبلا هم گفتم بررسی اینکه در هر شرایطی ،این نسبیت گرایی به کدام ارزش تمایل بیشتری دارد نیازمند محاسبات پیچیده است که برای ما عملی نیست.سرانجام اگر بخواهید قوانین اخلاقی را تحدید کنید از کجا شروع میکنید؟این سخنان در حدی که موضع گیری مارادر مقابل اخلاقیات مشخص میکند،کاملا صحیح و منطقی هستندو لی نسبیت گرایی ما را به جایی نمی رساند.
مطلبی که قبلا هم عرض کردم این است که پاسخ در برابر این سوال میتواند کاملا شخصی باشد. هنوز هم اصرار دارم که دو برده میتوانند بر سر اینکه بین خانواده وازادی کدامیک باارزش تر است بحث کنند و به نتیجه ایی هم نرسند.همانطور که دوستمان russellگفت انتخاب مرجع در اینجا مهم است.
همونطور که قبلا گفتم پایه سیستم اخلاقی مورد نظر من خودآگاهیه،بنابراین همه چیز به سمت حفظ خودآگاهی هست،آزادی برای حفظ خودآگاهی،عدالت بای حفظ خودآگاهی و... مرز تمامی اینها رو خودآگاهی تعیین میکنه.
خب من اون نسبی گرایی اخلاقی رو قبول ندارم،البته باید دقت کرد که برده و برده دار در جایگاه اخلاقی یک نیستند یعنی اگر برده تصمیم بگیره برده بمونه کارش غیر اخلاقیه ولی به عنوان یک انسان نسبت به برده دار موجود اخلاقی تری هست.
در واقع نسبی گرایی اخلاقی در مورد ماهیت یک عمل اخلاقی هم نظر میده یعنی کشتن جایی درست و جایی نادرست هست،در وصرتی که من میگیم اگر جایی ناگزیر به کشتن بودیم این رو باید بپذیریم که یک کار غیر اخلاقی کردیم و تلاش کنیم به سمتی حرکت کنیم که مجبور به کشتن نباشیم/
در واقع نسبی گرایی که به کننده کار مرتبطه از نظر من فقط در جهت توجیه اخلاقی کار هست و اخلاق رو به طور کل بی معنا میکنه یعنی هرچیزی رو میشه اخلاقی محسوب کرد(تقریبا)در اینجا عملا اخلاق بی معنا میشه،میتونیم بگیم هر کسی هر کاری که انجام میده درسته:)
فرنود هم پیشتر گفتهایم از آروین میاید، پس همان هم سرانجام "خودگواهه"، نمونه: فزود دوستیزگر ناشدنی است.
بسیار خوب، از کجا این مهاد فرنودین آمده؟ از آسمان که در دامن ما نیافتاده (: هر چه تاکنون آروینیدهایم در آن دوستیزگر با هم نیامدهاند —> فزود دوستیزگر نشود.
پس رویهمرفته همه چیز در پایهای ترین تراز خود به حس کردن یا همان سُهش میرسد.
یعنی چی با این همه تفسیرهایی که از خودت کردی نباید کم دقتی کنی:))
نه نیست،چیز بدیهی میتونه خودگواه باشه میتونه نباشه.
یکی دیگه از مهمترین تفاوت چیزهای بدیهی و خودگواه این هست که چیزهای خودگواه در مورد "وجود" ولی چیزهای بدیهی در مورد "درستی" هم گاهی هستند.
اگر برای همه ما استفاده از خشونت یک چیز پذیرفتنی بود،مجاز بودن خشونت یک چیز بدیهی میشد.در صورتی که مجاز بودن ارتباطی به یک مسئله وجودی نداره.
یک نکته دیگه هم اینه که گاهی ما بدیهیات رو تعریف میکنیم،مثل"a + b = b + a "
خودآگاه چگونه ارزش باشد؟ خودآگاهی یک پدیده است که بهمین ریخت "پدید آمده"، ولی چه پیوندی به سیستم ارزشدهی یا ارزشبینی دارد؟
هرچیزی در نهایت یک پدیده هست که نتیجه طبیعته.مسئله اینجاست برای اینکه چه چیز رو بدیهی در نظر بگیریم اختلاف نظر وجود داره،دلایلی که من برای ارزش مند بودن خودآگاهی گفتم خلاصش در چند پست اول تاپیه،اگر در نهایت اونها پذیرفتنی بود نیازی نیست فرض کنیم ارزشمند بودن خوداگاهی بدیهیه.
ببینید در هر راژمانی شما یک شماری بُنداشت (axioms) دارید که اینها را میپذیرید، سپس روی اینها میفرنایید (فرنودن) و به فربین (theorem)
های بالاتر میرسید. به اینها میگوییم بنداشتگان یا همان axiomatic، گردآیهای از بُنداشتهای ما که فربینهای بالاتر از آن میبرآیند و میبرخیزند.
من نمیدانم چرا همین رویکردی که اینجا درباره "اخلاقیات" میبینیم از شما و راسل میبینیم را بگوییم در گوارا بودن آب نمیبینیم؟ آیا جایی
ثابت شده که آب گوارا است؟ چگونه میتوانیم اثبات کنیم آب گواراست؟ آیا سرانجام از یک تراز به پایینتر نمیپذیریم که این گوارایی یک ارزش بُنداشتیک است؟
بهمین ریخت، ما اخلاقیات [فرازیستی] را تا پایینترین و سادهترین (بیاری تیغ اُکام) چهرهی خود درآورده و گفتیم: فرازیست + بهزیوی = اخلاقیات فرازیستی
هیچکس هم هنوز لغزشی در این نشان نداده، تنها دشواریای که تا اینجا گرفته شد اینه که چرا این دو ارزش
هستند، ما هم گفتیم اینها بُنداشت هستند، اگر کسی اینها را میخواهد نپذیرد، خوب دیگر از دست من کاری برنمیاید.
به این میماند که کسی فرنود را نپذیرد، ما بخواهیم با فرنود به او بگوییم که نه این کارو بکن خوبه (:
لغزش دیگری بود؟
به نکته خیلی خوبی اشاره کردی:)پاسخ من اینه:
بدیهات چیزهایی هستند که اونقدر شفاف و همه گیر و ساده هستند که نیازی به استدلال اضافه ندارند(این سه شرط خیلی مهم هستند و هرکدوم که حاضر نباشند دیگه یک چیز بدیهی نیست)
گوارایی آب یک چیز شفاف، همه گیر و ساده هست و هیچ نیازی به استدلال اضافه نداره ولی آیا مفهومی مثل فرازیست ژن یا کیفیت زندگی یا حتی خودآگاهی دارای این ویژگی هاست!؟:)
مثلا در یک سیستم اخلاقی راستگویی همیشه خوبه حتی اگر باعث بشه آزادی دیگران پایمال بشه،این میشه ارزش گذاری مطلق.
بنابراین شما به اینکه صداقت در هر سیستمی خوب است اعتقاد دارید؟(اگر نه لطفا تذکر دهید) دوباره یک مثال دیگر میزنم:)در نظر بگیرید اعراب 1400سال پیش دور جعبه ای گرد امده اند.درون ان کودکیست که فقط شما از جنسیت ان باخبرید.به شما میگویند اگر درون ان دختربود جعبه را منفجر میکنیم اگر پسر بود اجازه میدهیم اورابا خود ببرید.اگر از شما حقیقت را بخواهند شما چه میکنید؟(ببخشید مثالش عجیب شد پیدا کردنش دشوار بود زیرا صداقت هم برای من یکی از با ارزش ترین خصلت هاست) اما گمان نمیکنم از زندگی یک دختر که گرفتار یک مشت ادم خرافاتی شده است بیشتر باشد.به نظرم اینجا ارزش زندگی بیشتر از صداقت است.در جایی دیگر ممکن است ارزش کیفیت زندگی بیشتر از ارزش خود زندگی باشد مثلا من بیماری را که دچار یک درد علاج ناپذیر است(وخودش توانایی تصمیم گیری ندارد )میکشم(گفتن اینکه من حق تصمیم گیری درباره مرگ و زندگی یک نفر راندارم بسیار راحت است اما در ان شرایط واقعا کدامیک از اینها انسانی تر است؟)برای همین هم من به وجود یک ارزش مطلق اعتقاد ندارم.(مگر اینکه شما خلاف ان ر نشان دهید)
در واقع نسبی گرایی اخلاقی در مورد ماهیت یک عمل اخلاقی هم نظر میده یعنی کشتن جایی درست و جایی نادرست هست،در وصرتی که من میگیم اگر جایی ناگزیر به کشتن بودیم این رو باید بپذیریم که یک کار غیر اخلاقی کردیم و تلاش کنیم به سمتی حرکت کنیم که مجبور به کشتن نباشیم/
همینجا خودتون دارید در جهت توجی هاخلاقی کارتون که کشتن باشه پیش میرید مساما شما در ان شرایط میتوانید دلایل خاص خودتان را بیاورید که چرا اینجا باید غیر اخلاقی عمل کرد. اینجا نیز اخلاق بیمعنا شده اند چون شما ب هخوداتن این حق را داده اید که حدودان را نادیده بگیرید وپارا از ان فراتر بگذارید و ب هجای قوانین از قوه ی تشخیص خودتان استفاده کنید ایا میشود گفت در اینصورت هر کسی هرکاری انجام میدهد درست است؟
در واقع نسبی گرایی که به کننده کار مرتبطه از نظر من فقط در جهت توجیه اخلاقی کار هست و اخلاق رو به طور کل بی معنا میکنه یعنی هرچیزی رو میشه اخلاقی محسوب کرد(تقریبا)در اینجا عملا اخلاق بی معنا میشه،میتونیم بگیم هر کسی هر کاری که انجام میده درسته:)
یعنی میفرمایید یکی از دو برده دارد کار خود را توجیه میکند و فقط یک عمل اخلاقی هست که یکیشان مرتکب میشود.مثلا اینجا حق با کدامشان است؟ من حقیقتا قادر نیستم به جای هیچ کدامشان تصمیم بگیرم یا وادارشان کنم یک راه را انتخاب کنند.به نظرم هرکدام حق دارند که ارمان خود رابرگزینند.ومتاسفانه حق باشماست که اخلاق در ان صورت بی معنا میشود یعنی هر کسی هر کاری که انجام میدهد درست است(از نظر خودش) یا هر کسی هرکاری که انجام میدهد نادرست است (از نظر دیگری)
بنابراین شما به اینکه صداقت در هر سیستمی خوب است اعتقاد دارید؟(اگر نه لطفا تذکر دهید)
دوباره یک مثال دیگر میزنم:)در نظر بگیرید اعراب 1400سال پیش دور جعبه ای گرد امده اند.درون ان کودکیست که فقط شما از جنسیت ان باخبرید.به شما میگویند اگر درون ان دختربود جعبه را منفجر میکنیم اگر پسر بود اجازه میدهیم اورابا خود ببرید.اگر از شما حقیقت را بخواهند شما چه میکنید؟(ببخشید مثالش عجیب شد پیدا کردنش دشوار بود زیرا صداقت هم برای من یکی از با ارزش ترین خصلت هاست)
اما گمان نمیکنم از زندگی یک دختر که گرفتار یک مشت ادم خرافاتی شده است بیشتر باشد.به نظرم اینجا ارزش زندگی بیشتر از صداقت است.در جایی دیگر ممکن است ارزش کیفیت زندگی بیشتر از ارزش خود زندگی باشد مثلا من بیماری را که دچار یک درد علاج ناپذیر است(وخودش توانایی تصمیم گیری ندارد )میکشم(گفتن اینکه من حق تصمیم گیری درباره مرگ و زندگی یک نفر راندارم بسیار راحت است اما در ان شرایط واقعا کدامیک از اینها انسانی تر است؟)برای
همین هم من به وجود یک ارزش مطلق اعتقاد ندارم.(مگر اینکه شما خلاف ان ر نشان دهید)
معلومه که نه! من یک مثال از یک سیستم مطلق زدم،بنابراین حد صداقت هم جایی هست که ارزش های دیگه مثل آزادی یا عدالت نقض نشدند :)
صددرصد دروغ میگم!ارزش جان انسان ها از یک صداقت بی معنا خیلی بیشتره.
مثال های من همگی در رد ارزش مطلق بود،فکر میکنم دچار سوتفاهم شدید:))
همینجا خودتون دارید در جهت توجی هاخلاقی کارتون که کشتن باشه پیش میرید مساما شما در ان شرایط میتوانید دلایل خاص خودتان را بیاورید که چرا اینجا باید غیر اخلاقی عمل کرد. اینجا نیز اخلاق بیمعنا شده اند چون شما ب هخوداتن این حق را داده اید که حدودان را نادیده بگیرید وپارا از ان فراتر بگذارید و ب هجای قوانین از قوه ی تشخیص خودتان استفاده کنید ایا میشود گفت در اینصورت هر کسی هرکاری انجام میدهد درست است؟
یعنی میفرمایید یکی از دو برده دارد کار خود را توجیه میکند و فقط یک عمل اخلاقی هست که یکیشان مرتکب میشود.مثلا اینجا حق با کدامشان است؟
من حقیقتا قادر نیستم به جای هیچ کدامشان تصمیم بگیرم یا وادارشان کنم یک راه را انتخاب کنند.به نظرم هرکدام حق دارند که ارمان خود رابرگزینند.ومتاسفانه حق باشماست که اخلاق در ان صورت بی معنا میشود یعنی هر کسی هر کاری که انجام میدهد درست است(از نظر خودش)
یا هر کسی هرکاری که انجام میدهد نادرست است (از نظر دیگری)
نه تفاوت دارند.با مثال روشن میکنم:
من به خاطر حفظ جون 100 نفر، یک نفر رو میکشم و این کارم رو کاملا اخلاقی میدونم،در این حالت هیچ تلاشی نمیشه تا از امکان بوجود اومدن رویدادهای مشابه جلوگیری بشه چون ما گرفتن جون یک انسان رو به خاطر انسان های دیگه اخلاقی دونستیم.
من وادار میشیم به خاطر حفظ جون 100 نفر یک نفر رو بکشم،این کارم رو غیر اخلاقی میدونم و بهش افتخار نمیکنم!تلاش میشه که گروه به سمتی بره که راهکارهایی پیدا بشه که نیازی به کشتن انسان ها به خاطر حفظ جون بقیه نباشه.
در حالت اول کار شخص خوب و در حالت دوم کار شخص بد هست،باید در نظر گرفت جهان ما جای چیزهای مطلق نیست،هیچ ارزش اخلاقی قابلیت این رو نداره که در هر حالتی اجرایی باشه و آرمان گرایی در مورد ارزش های اخلاقی به این منجر میشه که یا اخلاق رو به کل بیمعنا کنیم یا به خاطر یک ارزش اخلاقی، ارزش اخلاقی دیگه ای رو نادیده بگیریم.
یعنی شاید در ظاهر فرق خاصی بین این دو نباشه،ولی به قولی"میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است" :)نه تنها نتیجه بلکه در فرایند هم این دو متفاوتند.
مسئله اصلا وادار کردن نیست، مواردی هست مرز بین ارزش های اخلاقی هستند و افراط در اجرای این ارزش ها منجر به نقض شدن ارزش های دیگه میشه پس اخلاق باید نسبی باشه.
دوستان این چه بحث هایی هست که در تاپیک مخ زنی میکنید 😳 ؟؟؟ به گمونم کم کم باید برید سراغ ارگی و این داستان ها... نمیدونم باید به فرگشت شک کنم یا تفسیرش یا تفسیر کننده هاش
دوستان این چه بحث هایی هست که در تاپیک مخ زنی میکنید ؟؟؟ به گمونم کم کم باید برید سراغ ارگی و این داستان ها... نمیدونم باید به فرگشت شک کنم یا تفسیرش یا تفسیر کننده هاش !!
والا این جستار مخ زنی رو نخوندم ولی از فرنام جستارهایی که رو آمده اند پیداست دفترچه به زودی تغییر کاربری میدهد و porn tube ی چیزی میشود واسه خودش:e108🙁😝)
همین بحث ارتباط با افرادی که خودشون با کس دیگری هستند...برای من هیچ جوره چنین کاری قابل پذیرش نیست و با کسانی هم که چنین چیزی رو برای خودشون مجاز بدونن هیچ جوره آبم تو یه جو نمیره👎
همین بحث ارتباط با افرادی که خودشون با کس دیگری هستند...برای من هیچ جوره چنین کاری قابل پذیرش نیست و با کسانی هم که چنین چیزی رو برای خودشون مجاز بدونن هیچ جوره آبم تو یه جو نمیره👎
چون کسی آنجا تعهد وفاداری داد که روح خودشُ به اهریمن نفروخته, همیشه میتواند نگرش را بدگراند[1] (:
رویکردی که کمترین زیان را به آدم میرساند باید همهیِ فاکتورهای گرایندین[2] پیش رو را دربر بگیرد, از جمله
همین گرایند[3] دگرانیدن احساس دیگری را (که فرگشتانه[4] میدانیم دیر یا زود رخ میدهد, عشق جاودان —> رویا)
چون کسی آنجا تعهد وفاداری داد که روح خودشُ به اهریمن نفروخته, همیشه میتواند نگرش را بدگراند[1] (:
رویکردی که کمترین زیان را به آدم میرساند باید همهیِ فاکتورهای گرایندین[2] پیش رو را دربر بگیرد, از جمله همین گرایند[3] دگرانیدن احساس دیگری را (که فرگشتانه[4] میدانیم دیر یا زود رخ میدهد, عشق جاودان —> رویا)
مشکلی نیست که کسی نظرش رو بخواد عوض کنه اما قرار نیست به طرف مقابلمون خیانت کنیم یا در جایگاه کسی که چشممون دنبال پارتنر کس دیگه ای هست هر عملی رو انجام بدیم تا وسوسه اش کنیم برای ترک رابطه ای که داره...
البته من زیاد با این دیدگاه فرگشتیک موافق نیستم و چیز اثبات شده ای هم نیست، با این جزییات و قطعیتی که میگی😉
مشکلی نیست که کسی نظرش رو بخواد عوض کنه اما قرار نیست به طرف مقابلمون خیانت کنیم یا در جایگاه کسی که چشممون دنبال پارتنر کس دیگه ای هست هر عملی رو انجام بدیم تا وسوسه اش کنیم برای ترک رابطه ای که داره...
وسوسه کردن چرا باید نااخلاقی باشد؟ شما در خیابان راه میروید و یک رستوران با بیرون
افکندن بوی خوش خوراک شما را وسوسه میکند, با اینکه گرسنهیِ گرسنه نیستید میروید یک چیزی میخورید.
داستان این چه بود داریوش جان؟ من تنها کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه را خواندهام: Übersetzung
خب نیچه بزرگترین نفیکننده اخلاقیات است . همانی که من داشتم در آن جستار ازش دفاع میکردم و شما میگفتید از دستِ اخلاق کاری شدنی نیست! در حالیکه من به عنوانِ طرفدارِ نیچه باید در در جای شما میبودم و شما طرفدارِ اخلاقیات هستید و باید درجایگاه مقابل من میبودید!
پ.ن: تبریک میگویم که میتوانید چنین گفت زرتشت را به آلمانی بخوانید . خرِ ما که به شدت در گلِ آلمانی فرو مانده و هرچه میکنیم براه نمیافتد. عجب سخت است این زبان! نیست؟ یا اینکه من خنگم؟
وسوسه کردن چرا باید نااخلاقی باشد؟ شما در خیابان راه میروید و یک رستوران با بیرون افکندن بوی خوش خوراک شما را وسوسه میکند, با اینکه گرسنهیِ گرسنه نیستید میروید یک چیزی میخورید.
اکنون باید بگوییم کار رستوران نااخلاقی بوده؟
گویا باید سوالی بزرگتر رو بپرسم که اخلاق چی هست اصولا؟ من نگفتم هر وسوسه کردنی نا اخلاقی هست، گفتم وسوسه کردن دیگران برای خیانت به پارتنرشون نا اخلاقی هست...چون مستقیما به طرف مقابل اون فرد آسیب وارد میکنیم اما مثلا غذای رستوران رو بخوریم به کی لطمه زدیم؟؟ به گوشت و سبزی؟
سردی پس از عشق پیشتر پژوهش شده و اثبات دانشیک دارد (: پس به همین قطعیت است!
من هم نگفتم علاقه دو طرف به همون شدت روز اول برقرار هست اما این هم نیست که چند صباحی با کسی باشیم بعد که دیدیم شدت عشق کم شده بگیم به سلامت !! به نظرم علم هم گاهی بازیچه لذت گرایی بشر امروز شده...
البته این اثبات دانشیک که گفتی رو نه من دیدم نه از متد علمی ای که استفاده شده اطلاعی دارم و نه از اینکه این مطلب ابطال پذیر هست یا نه...
گویا باید سوالی بزرگتر رو بپرسم که اخلاق چی هست اصولا؟ من نگفتم هر وسوسه کردنی نا اخلاقی هست، گفتم وسوسه کردن دیگران برای خیانت به پارتنرشون نا اخلاقی هست...چون مستقیما به طرف مقابل اون فرد آسیب وارد میکنیم اما مثلا غذای رستوران رو بخوریم به کی لطمه زدیم؟؟ به گوشت و سبزی؟
البته مثال کمی ایراد دارد ولی درست نیست و برپاد آزادیست بنگر من،مثلا در همان مثال عذا اگر کسی دارای دینی باشد که آن دین را هیچگاه به دیگران تحمیل نکرده و مثلا در آن دین روزه باشد،ما با آگاهی به همه اینها با وسوسه او برای شکستن عهدش (که در نظر خودش با ارزش است) و خوردن غذا و فروختن غذایمان به او ، آیا کار اخلاقی کردهایم ؟!!
گویا باید سوالی بزرگتر رو بپرسم که اخلاق چی هست اصولا؟ من نگفتم هر وسوسه کردنی نا اخلاقی هست، گفتم وسوسه کردن دیگران برای خیانت به پارتنرشون نا اخلاقی هست...چون مستقیما به طرف مقابل اون فرد آسیب وارد میکنیم اما مثلا غذای رستوران رو بخوریم به کی لطمه زدیم؟؟ به گوشت و سبزی؟
هنگامیکه شما گرسنه نیستید ولی وسوسه میشوید و میخورید, در بهترین ریخت اندکی آسیب به تنتان رساندهاید, در بدترین ریخت دچار چاقی دست و پا گیر شدهاید.
رویهمرفته یکی آسیبی ولی داریم آنجا آنارشی جان.
دربارهیِ اینکه وسوسه کردن اینجا بده آنجا خوب,
یا ما باید بپذیریم که همهیِ آدمها خودشان خویشکار[1] هستند که در برابر وسوسه چه کنند,
یا اینکه بپذیریم همهیِ وسوسهها بد هستند.
از آنجاییکه فرنودانه[2] دومی ناشدنی است, پس خودبهخود میشود یک و پس اگر کسی میگوید "نه, بهمان جا نباید وسوسه کرد" اثبات ادعای چراییِ بد بودن آن نیز به دوش خودش خواهد بود.
من هم نگفتم علاقه دو طرف به همون شدت روز اول برقرار هست اما این هم نیست که چند صباحی با کسی باشیم بعد که دیدیم شدت عشق کم شده بگیم به سلامت !! به نظرم علم هم گاهی بازیچه لذت گرایی بشر امروز شده...
اینکه چه کنیم با اینکه داستان از چه مایه است دو چیز دگرسان[3] هستند.
اینکه شما بدروغ با فرهنگ و ادبیات جابیاندازید که عشق جاودان شدنی است میشود بازایابی که بسادی دروغ میگوید!
البته این اثبات دانشیک که گفتی رو نه من دیدم نه از متد علمی ای که استفاده شده اطلاعی دارم و نه از اینکه این مطلب ابطال پذیر هست یا نه...
چرا پوچشذیری هم دارد, بسادگی کشوری را نشان میدهیم که زنان و مردان همسری میکنند و تا پایان زندگی با هم میمانند[4] و خودشان را نیز خوشبخت (از دید زناشویی) میشمارند! good luck with tha :)
البته مثال کمی ایراد دارد ولی درست نیست و برپاد آزادیست بنگر من،مثلا در همان مثال عذا اگر کسی دارای دینی باشد که آن دین را هیچگاه به دیگران تحمیل نکرده و مثلا در آن دین روزه باشد،ما با آگاهی به همه اینها با وسوسه او برای شکستن عهدش (که در نظر خودش با ارزش است) و خوردن غذا و فروختن غذایمان به او ، آیا کار اخلاقی کردهایم ؟!!
مثال چه اشکالی دارد!؟ وسوسه یا باید نکرد, یا هر کس باید خودش خویشکار[1]
باشد که در برابر وسوسهها چه کند.
در نمونهیِ دقیقتر تو که نزدیک میشود به همان وسوسه کردن آدم همسردار, باز هم به نگر من مشکل اخلاقی ندارد, ما میخواهیم به سود خودمان برسیم و او هم میخواهد به سود خودش برسد (با روزه گرفتن پرهیزگار شود), چرا ما باید خویشکار باشیم و او را وسوسه نکنیم, چرا او نباید خویشکار باشد و وسوسه نشود؟
مثال چه اشکالی دارد!؟ وسوسه یا باید نکرد, یا هر کس باید خودش خویشکار[1] باشد که در برابر وسوسهها چه کند.
در نمونهیِ دقیقتر تو که نزدیک میشود به همان وسوسه کردن آدم همسردار, باز هم به نگر من مشکل اخلاقی ندارد, ما میخواهیم به سود خودمان برسیم و او هم میخواهد به سود خودش برسد (با روزه گرفتن پرهیزگار شود), چرا ما باید خویشکار باشیم و او را وسوسه نکنیم, چرا او نباید خویشکار باشد و وسوسه نشود؟
مثلا برای اینکه بگذاریم هرکس همانطور که دوست دارد زندگی کند و باعث آزار او نشویم وقتی او به زندگی ما کار ندارد؟ اساسا اهمیت ندارد که موضوع تعهد خود فرد چیست،میتواند از نظر ما کاملا احمقانه باشد،من نمیدانم این چحور اعتقاد به آزادی انسانها در پیگیری زندگی خودشان است که فقط آنهایی که باب میل هستند آزادی حساب میشوند
مثلا برای اینکه بگذاریم هرکس همانطور که دوست دارد زندگی کند و باعث آزار او نشویم وقتی او به زندگی ما کار ندارد؟
اساسا اهمیت ندارد که موضوع تعهد خود فرد چیست،میتواند از نظر ما کاملا احمقانه باشد،من نمیدانم این چحور اعتقاد به آزادی انسانها در پیگیری زندگی خودشان است که فقط آنهایی که باب میل هستند آزادی حساب میشوند !!
چیزی نگرفتم از سخن, در نوشتهیِ من که نه تنها آزادی گرفتن نبود, دادن آزادیِ وسوسه کردن هم بود!
اینکه به کسی کار داشته باشیم یا نداشته باشیم ادعایی هتا گزافتر از "وسوسه کردن" است,
اگر ٩٩.٩% مردم جهان به اینکه خدایی هست و جهان پس از مرگ بود میباوریدند
لابد ما نباید به ایشان کار داشته باشیم و باید بگذاریم همینجور در نادانیِ خودشان بمانند, در برابر این پادرویکرد که دست از نادانی بردارند و با دانش به ستیز با بیماریها بروند!
روشنه که ما با زندگی دیگران کار داریم, مرزبندی آزادیِ کار داشتن ما هم تا جایی پیش میرود که آزادی دیگران را نگیریم.
مرزبندی اخلاقیات فروش کالا هم تا در همین راستا تا جایی پیش میرود که دروغ گفته نشود.
چیزی نگرفتم از سخن, در نوشتهیِ من که نه تنها آزادی گرفتن نبود, دادن آزادیِ وسوسه کردن هم بود!
والا تا آنجا که من یادم هست در دلایل مقاومت ناپذیری وسوسه سخن بدرستی از غالب شدن بخش دوزیستی و پستانداری مغز بود بر بخشهای جدیدتر و سخن از ترنساومانیسم و اینها.بعد الان حرکت بر پاد تصمیم شخص در حالت تمرکز و بردن آن با وسوسه به فاز دوزیستی میشود آزادی دادن
اینکه به کسی کار داشته باشیم یا نداشته باشیم ادعایی هتا گزافتر از "وسوسه کردن", اگر ٩٩.٩% مردم جهان به اینکه خدایی هست و جهان پس از مرگ بود لابد ما باید به ایشان کار نداشته باشیم و بگذاریم همینجور در نادانیِ خودشان بمانند, در برابر این پادرویکردی که دست از نادانی بردارند و با دانش به ستیز با بیماریها بروند.
روشنه که ما با زندگی دیگران کار داریم, مرزبندی آزادی تا جایی پیش میرود که آزادی دیگران را نگیریم. مرزبندی اخلاقیات فروش کالا هم تا جایی پیش میرود که دروغ گفته نشود.
گفته شد فرض شده (مانند همان ازدواج یا روزه) که عقایدش آزار و تحمیلی برای بقیه ندارد،مشخص است که هر کس حق دارد به مهملات هم باورمند باشد طور دیگر از ما فکر کردن که جای خود دارد،اینجا که سخن از خرافه زدایی شوخیست.
پس نه قرار است اینجا ما سانسورچی بشویم درست و نادرست افکار مردم که دسترسی به اطلاعات آزاد دارند را تعیین کنیم بعد هم با برنامه و وسوسه برویم عقاید و زندگیشان را از مسیرش خارج کنیم و بهشان آزادی (!!) بدهیم؟
بعد هم با برنامه و وسوسه برویم عقاید و زندگیشان را از مسیرش خارج کنیم و بهشان آزادی (!!) بدهیم؟
اینجا از اون نمونه هایی هست که آزادی مثبت با با آزادی منفی تضاد پیدا میکنه:) ولی خب فکر میکنم میل ما به آزادی منفی وعدم دخالت قوی تر باشه و اصالت بیشتری داشته باشه،یعنی یک بهشت پر از آزادی وامکانات ارزش این رو نداره که فقط یکی از آزادی های ما برخلاف خواستمون محدود بشه.
نظرات دوستان رو خوندم و مثل همیشه نکات ارزشمندی توش بود:)
شخصا به چیزی به نام اخلاق جنسی باور چندانی ندارم یعنی اگر اخلاقیاتی هم در روابط هست برگرفته از ارزش های اخلاقی کلی و عام هست،مثلا نادرست بودن دروغ گویی،ارزشمند بودن آزادی افراد و...
بنابراین یک رابطه اگر در اون راستگویی وصداقت باشه بهترین و ایده آل ترین نوع رابطست،راست گویی و صداقت نه به این معنا که رابطه ازدواج یک حتی روابط عادی دختر و پسر باشه منظور من رابطه ای هست که در اون وجود سکس خارج از رابطه هم یک موضوع قابل بحث باشه و دو طرف(یا چند طرف!)تلاش کنند تا پنهانکاری نداشته باشند.
بعنی چه رابطه جنسی و احساسی بسته هست،و چه باز|(یا جنسی یا احساسی یا هردو)اینها باید نتیجه توافق طرفین باشه.البته اقرار میکنم در مدرن ترین جوامع ما هم هنوز چنین چیزی پذیرفتنش سخته و همیشه افراد به دلایلی(خاک بر سری فرهنگی و ژنتیکی!)مجبور میشند دست به فریب کاری، دروغ گویی و... بزنند.
در مورد تلاش برای برقراری رابطه و وسوسه کسی که در رابطه با یک نفر دیگست باید بگم این رو هم در راستای توضیحی که دادم میبینم یعنی اگر پارتنر فعلی فرد رویکرد بسته ای داره،راه اخلاقی(از نطر من) در برقراری رابطه اینه که وسوسه و مخ زنی اشکالی نداشته باشی ولی اگر طرف مقابل مایل به برقراری رابطه با شما بود از اون شخص جدا بشه:) (البته این یکی هم با تقریب بالایی نادیده گرفته میشه:))
والا تا آنجا که من یادم هست در دلایل مقاومت ناپذیری وسوسه سخن بدرستی از غالب شدن بخش دوزیستی و پستانداری مغز بود بر بخشهای جدیدتر و سخن از ترنساومانیسم و اینها.بعد الان حرکت بر پاد تصمیم شخص در حالت تمرکز و بردن آن با وسوسه به فاز دوزیستی میشود آزادی دادن !!
گفته شد فرض شده (مانند همان ازدواج یا روزه) که عقایدش آزار و تحمیلی برای بقیه ندارد،مشخص است که هر کس حق دارد به مهملات هم باورمند باشد طور دیگر از ما فکر کردن که جای خود دارد،اینجا که سخن از خرافه زدایی شوخیست.
هر آدم در جایگاه یک هموند[1] از بشریت به شمار میرود, اینکه یک آدم بخواهد زمانش را بجای سودرسانی
دور بریزد ١٠٠% حق بنداشتین[2] اوست, ولی کار اخلاقی میشود آگاهاندن وی در راستای سودرسانی به خودش و دیگران.
پس از دیدگاه اخلاقی ما حق داریم هرآنگونه که درست میبینم به باورهای دیگران بپردازیم یا آنها را به چالش بکشیم یا وسوسه اشان کنیم.
پس نه قرار است اینجا ما سانسورچی بشویم درست و نادرست افکار مردم که دسترسی به اطلاعات آزاد دارند را تعیین کنیم بعد هم با برنامه و وسوسه برویم عقاید و زندگیشان را از مسیرش خارج کنیم و بهشان آزادی (!!) بدهیم؟
١. کدام سانسور؟
٢. کدام دسترسی داده ها؟
گاهی احساس میکنم با یکی دیگر بجای من گفتمان میکنی! (:
----
1. ^ Hamvand || هموند: عضو Ϣiki-En Member
2. ^ Bondâštan (bon+dâštan) || بنداشتن: بنداشت کردن; بدیهی پنداشتن en.wiktionary.org To axiomatize
نظرات دوستان رو خوندم و مثل همیشه نکات ارزشمندی توش بود:)
شخصا به چیزی به نام اخلاق جنسی باور چندانی ندارم یعنی اگر اخلاقیاتی هم در روابط هست برگرفته از ارزش های اخلاقی کلی و عام هست،مثلا نادرست بودن دروغ گویی،ارزشمند بودن آزادی افراد و...
بنابراین یک رابطه اگر در اون راستگویی وصداقت باشه بهترین و ایده آل ترین نوع رابطست،راست گویی و صداقت نه به این معنا که رابطه ازدواج یک حتی روابط عادی دختر و پسر باشه منظور من رابطه ای هست که در اون وجود سکس خارج از رابطه هم یک موضوع قابل بحث باشه و دو طرف(یا چند طرف!)تلاش کنند تا پنهانکاری نداشته باشند.
بعنی چه رابطه جنسی و احساسی بسته هست،و چه باز|(یا جنسی یا احساسی یا هردو)اینها باید نتیجه توافق طرفین باشه.البته اقرار میکنم در مدرن ترین جوامع ما هم هنوز چنین چیزی پذیرفتنش سخته و همیشه افراد به دلایلی(خاک بر سری فرهنگی و ژنتیکی!)مجبور میشند دست به فریب کاری، دروغ گویی و... بزنند.
در مورد تلاش برای برقراری رابطه و وسوسه کسی که در رابطه با یک نفر دیگست باید بگم این رو هم در راستای توضیحی که دادم میبینم یعنی اگر پارتنر فعلی فرد رویکرد بسته ای داره،راه اخلاقی(از نطر من) در برقراری رابطه اینه که وسوسه و مخ زنی اشکالی نداشته باشی ولی اگر طرف مقابل مایل به برقراری رابطه با شما بود از اون شخص جدا بشه:) (البته این یکی هم با تقریب بالایی نادیده گرفته میشه:)) )
نکته در این بود که «همسری» هیچ همخوانیای[1] با فربود[2] نداشته و چیزیکه در همبودهایِ[3] امروزین از بچگی در مغز کودکان از دورنمای همسری فرومیکنند ریشه در جهان بیرونی ندارد.
اکنون اینکه دیگر چنین رابطهای خوبه یا بد به کنار, برخی اینجا میگویند شما نباید اگر کسی یک قراردادی را پذیرفته بود وسوسه کنید که آنرا بپوچد[4]:
سیمکارت شرکت X = قرارداد برای تلفن
وسوسه کردن دارنده برای قرارداد بستن با شرکت Y —> اخلاقی
زناشویی = قرارداد میان زن و مرد
وسوسه کردن زن/مرد همسردار —> نااخلاقی
نکتهای که من میخواهم دربیاورم اینه که این دستهبندیهای اخلاقی/نااخلاقی از کجا میایند؟
----
1. ^ Hamxwâni || همخوانی: تطابق, همخورد; مطابقت Ϣiki-En Match
2. ^ Farbud || فربود: فرابود; آنچه فرای ما هست; واقعیت Ϣiki-En Reality
3. ^ Hambud || همبود: اجتماع Ϣiki-En Society
4. ^ Pucidan || پوچیدن: باطل کردن To cancel