یکی از پرسشهای که برای من و هر کس دیگری شاید پس از گذراندن چند زمانی در این فروم
پیش میآید، این است که کاربران چرا و چگونه به باورهای امروزین خود رسیده و چه اندازه در گزینش انها خودآگاه بودهاند.
من در اینجا برای آغاز جستار، از کاربر Reactor خواهش میکنم که پیک
نخست را برای ما بزنند و بگویند که این «آگاهی نخستین» که میگویند را چگونه بدست آوردند:
در مورد باور های مذهبی من هیچی یادم نمیاد ، چون از زمانی که یادمه از اذان و اسلام و نماز و آخوند و ... بدم میومده - قبل از اون هم اطرافیان میگن وقتی صدای اذان میشنیدی فوری پا میشدی میرفتی و وقتی کوچیکتر بودی میزدی زیر گریه 😁 و به مرور زمان که رشد کردم و فرق دست چپ و راستم رو فهمیدم شروع کردم به پرسش در باره ی این مسائل و چون جوابهای احمقانه میگرفتم بیشتر بدم میومد تا اینکه دیگه خودم افتادم دنبالش و تحقیق کردم تا رسیدم به اینجا - ولی در مورد خداناباوری شاید 3-4 سال باشه که اون هم به واسطه ی مطالعاتی که داشتم بود ، البته این رو هم بگم من در خانواده ای بزرگ شدم که مدام دین در برابر کفر قرار میگرفت ! یعنی از طرف خانواده ی پدری همه چادری و مسلمون خرکی و از طرف مادری همه از دم کافر و بی دین و ایمون - در مورد خانواده ی خودم هم پدرم با مادرم هم نظر بودند و جفتشون دیندار نبودند ولی دین ستیز هم نبودند .
اون چیزی که خیلی برام جالبه وقتی شجره خانوادگی از طرف مادری رو ورق میزنم و میخونم پدربزرگ ، پدربزرگ مادریم آخوند بوده ! ولی پدر خودش که بچه آخوند میشده به شدت کافر و دین ستیز بوده طوری که میره مسکو و همونجا ازدواج میکنه که میشه مادر پدربزرگ مادریم و تمام برادران از دم عقاید اینطوری داشتند و در کتابهایی که نوشتند این موضوع رو بارها و بارها یاد آوری کردند و برادر های پدربزرگم که میشن عمو های مادرم هم همین طوریند و اونها هم توی کتابهایی که نوشتند این مساله رو گفتند حالا یا با کنایه یا خیلی علنی .
و از طرف پدری چند نسل عقب تر همه بیدین و کافر بودند ! شدند بچه مسلمون 😆
sonixax گرامی، اکنون که از باورهای دینی خود گفتید، من و گمان میکنم دیگران را برای فهمیدن چگونگی شکل گرفتن باورهای سیاسی خود نیز کنجکاو کردید. در این زمینه هم میتوانید بگویید که چگونه به باورهای امروز خود رسیدید؟
پ.ن. درباره اذان نکتهای در گوشه میخواستم بیافزایم، آیا این تنها من هستم یا کسان دیگری هم در دفترچه داریم که با اینکه خداناباور و اسلامستیز هستند، از شنیدن اذان لذت ببرند؟ 😟
sonixax گرامی، اکنون که از باورهای دینی خود گفتید، من و گمان میکنم دیگران را برای فهمیدن چگونگی شکل گرفتن باورهای سیاسی خود نیز کنجکاو کردید. در این زمینه هم میتوانید بگویید که چگونه به باورهای امروز خود رسیدید؟
البته نماز اجباری در مدارس رو هم به دلایل انزجار من از اسلام اضافه بفرمایید .
یکی از عناصر خیلی مهم در شکل گیری باور های سیاسی من ، شنیدن و مطالعه ی گفته ها و نوشته های افراد فعال در این زمینه بود بدون اینکه بخواهم از شخص خاصی خوشم بیاید یا بدم بیاید - یعنی هر چیزی که دستم رسیده رو مطالعه کردم و یا گوش کردم . از علیرضا نوریزاده و مشیری و رضا فاضلی و همایون و ... بگیرید تا منتظری و احمدی نژاد و خاتمی و شریعتی و ...
این جای کار شکل گیری اولیه عقاید سیاسی که امروز دارم بود ، سوای اون بحث هایی که با دیگران میکردم هم خیلی باعث اضافه شدن اطلاعات من بود و هر جایی که اشتباهی میدیدم رو فوری برطرف میکردم (مثلن تا قبل از آشنایی با جناب امیر نمیدونستم پرچمی که در امضاشون قرار دادند نماد آنارشیسم هست - ولی الان میدونم)، البته در ایران با افراد سرشناس در امور سیاسی ایران به واسطه ی دوستی با فرزندانشان و هم مدرسه ای بودن آشنایی داشتم و از نزدیک خیلی هاشون رو میشناسم و این هم بی تاثیر نبوده .
تا اینکه از ایران خارج شدم و جامعه ی ای آزاد رو تجربه کردم و زمانی که برای آموزش زبان به سر کلاس های b1 میرفتم در حین یادگیری زبان امور سیاسی آلمان رو هم به ما آموزش میدادند (این آموزش ها برای تمام مهاجرین الزامی است) - و خوب این به تکامل دید من در این باره خیلی خیلی کمک کرد .
یک سری از دانسته هام رو هم از خانواده و اطرافیان نزدیکم یاد گرفتم و تمام آنچه که به صورت تجربی و مطالعه به دست آورده ام را کنار هم میچینم و پس از آن نتیجه گیری میکنم - خیلی وقتها اشتباه کردم و خیلی وقتها هم درست بوده .
پ.ن. درباره اذان نکتهای در گوشه میخواستم بیافزایم، آیا این تنها من هستم یا کسان دیگری هم در دفترچه داریم که با اینکه خداناباور و اسلامستیز هستند، از شنیدن اذان لذت ببرند؟
در این باره هم هیچ نظری ندارم ، چون اذان برای من یکی از همون دوران کودکی بسیار بسیار منزجر کننده بوده .
در فروم گفتگو یک تالاری بود که من نصفه و نیمه شجره نامه ی خودم رو نوشتم فقط مونده بود اسم و فامیلم رو آخرش بنویسم که بیان به جرم کفر دستگیرم کنن ببرن!
برای من خیلی سخت بود!
چون من در یک خانواده ی مذهبی شش سیلندر رشد کردم... بعد عید قربان امسال ما فرودگاه بودیم تا پدر
و مادرم رو که برای nامین بار به مکه مشرف میشدن! از فرودگاه بیاریم!
داستانش در کل خیلی جالب و طولانیه!
من از بچگی در یک خانواده بسیار مذهبی و بصورت آدم خیلی متدینی بار اومدم.
دوره دبستان دو بار تو المپیاد قرآن منطقه اول شدم!
غیر از جزء 30که از اول تا آخر حفظ بودم خیلی از سوره های دیگه هم از بر بودم.
تا همین چندسال پیش هم حفظ بودم ولی چون نسبت بهشون بی اعتقاد شدم از یادم رفته.
از 9سالگی تا 19سالگی نماز و روزه ترک شده نداشتم.
در کل کارم درس خوندن و انجام فرایض دینی و ورزش کردن و تفریحات سالم بود! من مدال و کاپ و لوح قهرمانی ورزشی هم در رشته های مختلف زیاد دارم. از فوتبال و شنا بگیر تا رزمی!
در برهه هایی از تاریخ جاهلیت بسیجی بیش فعال هم بودم.
اما چیزی که به نظرم کار دستم داد یکی روحیه کنجکاوی بود که عادت داشتم تو هر سوراخی سَرَک بکشم و تَه هر چیزی رو که نظرم رو جلب میکرد در بیارم.
(الان هم همینجوری هستم و تا ته دیگ چیزی رو که فکرم رو به خودش مشغول کرده در نیارم ول نمیکنم)
دومین چیز وسواس بود. من تو ادای فرایض دینیم وسواس عجیبی داشتم. شاید بخندین ولی حتی موقع وضو گرفتن هم مثل آخوندها دقت زیادی داشتم تا آب میلیمتری جابجا نشده و خدای ناکرده وضوم ندونسته اشتباه در نیاد!
اون موقع ها یادمه سوال زیادی تو ذهنم نبود و حتی بعضی شکیات مجاز دینی رو هم حتی جرات نمیکردم بهشون فکر کنم!(بیشتر بخاطر تربیت مذهبی تعصبی خانواده )
اصل داستان بعد از آمدن اینترنت و آشنا شدن با سایت هایی مثل گفتمان بود.
بخاطر تعصب مذهبیم و دید بچه گانه ای که بالطبع در اون زمان عادی بود و بخاطر سن کمم بود اول فکر میکردم گردانندگان سایت های ضد دینی همگی یک مشت حقوق بگیر سیا و موساد و همینطور افرادی که در این سایت ها پٌست میدادند و بی دین بودند همگی جیره خوار و نوکر اجنبی و حقوق بگیر و خائن و بی همه چیز هستند(تعجب نکنید!) و لیاقتشون فقط مرگه و مستقیم باید برن به سمت جهنم! اگر دستم بهشون میرسید حاضر بودم در طی یک عملیات انتحاری حتی خودم رو شهید و همگیشون رو مرخص کنم. فکر میکردم این ها یهودی هایی هستند که میخوان با نفوذ کردن به جامعه مسلمون ها بچه مسلمون ها رو از راه بدر کنند و مثل همیشه مسلمون ها رو عقب مونده نگه دارند و استعمار کنند!
اوایل داستان به محض اینکه به این سایت ها بر میخوردم بخاطر محتوای کفر آمیزشون خجالت میکشیدم از خوندن کامل مقالاتشون و دیگه نمیرفتم سراغشون ولی بعد از یک مدت کِرمم میگرفت برم ببینم این ها چی میگن و یک وقت به اسلام توهین نکنن و جوابش رو نگیرن ولی حتی از اینکه تو همچین جایی و بین همچین فاسق هایی نوشته ای پٌست کنم و در یک محیط جهنمی اثری از خودم بجا بگذارم کراهت داشتم ولی برای دفاع از دینم مجبور بودم. فکر میکردم این یک جور جهاد در راه خداست! البته فقط من تنها نبودم که برای دفاع از اسلام میخواستم برم زیر تانک! چند نفر دیگر هم بودن. بخاطر اختلاف دید من و امثال من با بچه های بی دین سایت و تعصب مذهبی من خیلی با بچه های اون سایت درگیر میشدم ولی خوب این فقط یک طرف ماجرا بود!
بعد از یک مدت کَل کَل و احساس ضعف در منطق و اطلاعات دینی خودم و ضایع شدن های پی در پی و در مواقعی سوژه شدن!! و در نهایت نداشتن جواب سعی کردم با جمع آوری سوال های مذهبی وارد بر اسلام(طبق ادعای دوستان بیدین اینترنتی!) جواب صریح و دندان شکن این پرسش ها رو از افراد مختلف خانواده بگیر تا معلم دینی و آخوند مسجد و ... بگیرم. چون اکثر قریب به اتفاق جواب ها هوایی و غیر منطقی و احساسی و شعر گونه و دور از واقعیت و فرافکنی بود و در مواقع خانوادگی فرق کردن نگاه و رفتار و عصبانی شدن و تیکه انداختن و جفتک پرونی ها و مسلمون بازی ها برام از یک زاویه دیگه نمود پیدا کرد چون تا اون موقع خودم داخلش بودم و نمیدیدم! بعد ها چند بار خانواده سعی کردند زنم بدن و فکر کردن همه ی این ها بخاطر نبود زن هست ولی موضوع ساده بود!
چون آدم ایدئولوژیکی بودم میخواستم مطمئن بشم چیزی رو که بهش اعتقاد دارم حتما درسته!
خلاصه اش کنم این قضایا تا جایی ادامه پیدا کرد که یک سال نماز رو ترک کردم و سال دیگه هم با شک و تردید روزه رو گذاشتم کنار و فکر میکردم که الانه که سنگ بشم یا برم زیر ماشین بمیرم ولی خوب هیچ اتفاقی نیوفتاد! قبول اینکه همه ی اون اعتقاداتی که مثل میخ آهنی تو مغز من فرو شده بود دروغ بود در مرحله ی اول هضمش برام خیلی سخت بود! تقریبا به مرحله ی پوچی رسیدم! کم کم با کمک بچه های سایت روشن شدم و اومدم بالا و کم کم داشتم میفهمیدم که این بچه ها هم آدم هایی هستند مثل من و جاسوس سیا و عامل موساد نیستند . درسته که فقط به اسلام بی اعتقاد شده بودم اما برای منی که تعصب دینی خیلی زیادی داشتم تبعاً این تغییر اعتقادات تاثیر زیادی روی شخصیتم میگذاشت بنابراین از همون اول سعی کردم نقاط ضعفم رو تقویت و نقاط قوتم رو قویتر کنم. بعد از تمام هدف هام توی زندگیم تغییر کرد و از اون قالب اومدم بیرون. در یک پروسه ی 2-3 ساله دیگه گوش دادن به دین و شعار و حرف و آیه و نصیحت رو تو زندگیم گذاشتم کنار و فقط به حرفی گوش میدم که عقلم و منطقم و تجربم و مشورت با عٌقلا بگن که درسته!
تا الان 3سال و نیمی میشه که خدا رو هم فرستادم مرخصی دائمی و فکر میکنم چوب پنبه اگر بجای خدا بود عملکرد بهتری داشت. تقریبا به اندازه سایت زندیق روی هارد دیسکم مطالب ضد دینی از اون دوران به یادگار
پ.ن. درباره اذان نکتهای در گوشه میخواستم بیافزایم، آیا این تنها من هستم یا کسان
دیگری هم در دفترچه داریم که با اینکه خداناباور و اسلامستیز هستند، از شنیدن اذان لذت ببرند؟ 😟
حالا چرا اینقدر ریز نوشتید؟
من قدیم ها وقتی صدای اذان میشنیدم خیلی آرامش بهم دست میداد و حالت عرفانی داشت!
الان خیلی ساله که صدای اذان فقط روی مخم راه میره و برام بیشتر مثل صدای ونگ ونگ بچه فقط سر و صداست و تا جایی که بتونم ازش فراریم!
من ماجرای ِ شما را خواندم، و چه غمانگیز بوده. به نظر میرسد که اسلام و دینداری تا اندازهی ِ زیادی برای سالها مانع ِ زندگی کردن ِ شما شده. باید از بابت ِ پیشرفت ِ امروزتان خوشحال بود. 🌹
پ.ن:
جناب مهربد من را در لذت خود شریک بدانید. اذان، به خصوص نوع ِ سه طبقهی ِ شیعی ِ آن که با یک صوت ِ آهنگین هم خوانده میشود اغلب برای من دلنشین و شنیدنیست، مثل دعاها و سرودهای ِ دسته جمعی ِ کلیسا.
در فروم گفتگو یک تالاری بود که من نصفه و نیمه شجره نامه ی خودم رو نوشتم فقط مونده بود اسم و فامیلم رو آخرش بنویسم که بیان به جرم کفر دستگیرم کنن ببرن! برای من خیلی سخت بود! چون من در یک خانواده ی مذهبی شش سیلندر رشد کردم... بعد عید قربان امسال ما فرودگاه بودیم تا پدر ...
سپاس Reactor جان، من یکی که گمانش را هم نمیکردم هیچگاه چنین مسلمان وظیفهشناسی بوده باشی!! 🌹
جدا از همه اینها،
اندکی توضیح بیشتر درباره از دست رفتن باورت به خدا هم جالب است. آیا از دست دادن باورهای دینی ولی همچنان باور به خدا و جاودانگی روح و جهان پس از مرگ و .. به گونهای، برایت لذتبخشتر از نبود خدا نبودند؟
حالا چرا اینقدر ریز نوشتید؟ من قدیم ها وقتی صدای اذان میشنیدم خیلی آرامش بهم دست میداد و حالت عرفانی داشت! الان خیلی ساله که صدای اذان فقط روی مخم راه میره و برام بیشتر مثل صدای ونگ ونگ بچه فقط سر و صداست و تا جایی که بتونم ازش فراریم!
شوربختانه از روم شرمآوری قضیه، فونت ریزتری نبود، به همان بسنده شد! 😆
من هم خانواده مادريم نسبتاً مذهبي بودن البته چون پدر بزرگ مادريم در زمان شاه در ارتش بود باعث شد انواع مختلفي از كومونيست تا عرفان و مذهب سنتي در بچههاش كه خاله ها و دايي ها و مادرم شكل بگيره،اما از طرف پدري آزادي بيشتري داشتم و بخاطر رشته و مطالعات پدرم تونستم با علوم انساني آشنايي داشته باشم تا حدي كه بعداً خيلي كمكم كرد.اما از بچگي بخاطر ارتباط بيشتر با خانواده مادري و رفتن به مدرسه مذهبي در محيط نماز و روزه بودم و عقايد غلطي به من تحميل شد چون ميشه گفت از بچگي كنجكاوي زيادي در سوالات علمي فلسفي داشتم و جوابهاي غلط مذهبي كه بهم داده ميشد شايد بزرگترين شانس من براي آينده بود چون شايد بتونم بگم كه هيچ وقت به چشم خوبي بهشون نگاه نكردم، و نكته ديگه اينكه دشمني با غرب و غرب زدگي رو هيچ وقت نداشتم و اين دشمني مذهبيون در دوره اسلام من هم من رو آزار ميداد. و اما خدا،خداي اسلام از بچگي در ذهن من بود يا بهتر بگم شكلش داده بودند در ذهن من با بمباران يك ذهن كودكانه(كه شرم آور ترين و غير قابل دفاعترين عمل اديان هست و پايه بقاشون همين عمل ننگين هم هست) ولي از مسلماني ميشه گفت فقط روزه برجاي بود و هميشه هم ميشه گفت تناقضات بود در مورد خدا و آخرت و اين مسائل در ذهن من بود ولي از كنارش ميگذشتم. شايد ميخ آخر خداي اسلام با آشنايي از طريق بهرام مشيري با تاريخ واقعي اسلام زده شد و مثل كسي كه از هيپنوتيزم بيدار ميشه يكباره متوجه شدم كه مثلاً چطور ميتونه پيغمبر خدا برده داري و راهزني كرده باشه و پيروانشم به اين راحتي بتعييدش كنند كه مثلاً پيامبر و ائمه با غلامان و كنيزان مهربان بودند !! و اين شروع مطالعه بيشتر و آشنايي با موضوعي بنام فلسفه و تموم شدن اسلام و خدا شد. جديداً هم با فوت عزيزي بيشتر علاقمند شدم به مطالعه دراينباره.قرار گرفتن در محيطي كه بقيه معتقد به روح و بهشت و جهنم و اين چيزها هستند بيشتر برام سخت شده و بدتر از همه اينه كه نميتونم مخالفت كنم با عقايدشون و رويايي كه براي تسكين خودشون درست كردم رو بشكنم.و جالبترين نكته اينه كه خود اين عزيز اصلاً اعتقاد به اسلام و اين صحبتها نداشت و خيلي آزاد زندگي ميكرد و يكي از مهربانترين كساني بود كه من ديدم تا بحال(بدون تعصب) و شايد بهترين نمونه براي مهرباني بدون مذهب بود. خودم الان رشته فني ارشد ميخونم ولي دوست داشتم ميتونستم فلسفه و تاريخ و علوم سياسي و غيره رو در دانشگاه معتبري بخونم و با اينكه رياضي و فيزيك رو هميشه دوست داشتم ولي الان واقعاً ميفهمم كه چقدر اين رشتهها مهم هست و بزرگترين مشكل جامعه ما اين هست كه بر خلاف بقيه دنيا افراد قويتر از نظر علمي به سمت رشته هاي فني ميرند بر خلاف بقيه دنيا. الان هم معتقد هستم كه با افكار متحجر اديان كه هنوز هم با قدرت براي خودشون مكان امن غير قانوني ساختن بايد مبارزه فكري كرد و از شستشوي مغزي تمام كودكان با اين افكار به قولي متعلق به عصر برنز جلوگيري كرد.
خوب تا اینجا فقط من و جناب sonixax از اولش بچه مسلمان نبودیم!
پدر و مادر ِ من هردو چند سالی عضو ِ حزب توده بودند و هنوز هم کمونیستهای ِ معتقدی هستند.
هرگز اعتقادات مذهبی نداشتند که هیچ، مذهب ستیز(از نوع مارکسیستی آن، که بجای ِ متن مذهب، کارکرد آن را نقد میکند)هم بودند. توجه زیادی هم داشتند که بچههایشان مبادا تحت تاثیر پروپاگاند ِ مداوم ج.ا در مدرسه و رسانه و اینها قرار بگیرند.
کودکی ِ من به نحو دردناکی در حسرت شرکت در دستههای ِ محرم با بچههای ِ محل و شنیدن ِ سخنرانیهای ِ ملالآور ِ پدرم دربارهی ِ عقایدی که خود ِ او هم به نحوی دقیق و آکادمیکی از آنها سردرنمیآورد سپری شد. نمیدانم چرا مردم ِ ما در مذهبی بودن یا نبودن تا این اندازه راه ِ افراط و تفریط را پیش میگیرند و نمیتوانند با آن ارتباطی عادی و منطقی داشته باشند.
اما عقاید ِ سیاسی ِ من بعدتر وقتی رفتم خارجه(باز هم مثل دوستمان sonixax)در آن فضای ِ پر از کتاب و منابع ِ غنی ِ علمی/پژوهشی شکل گرفت. بر اثر همان القائات ِ خانوادگی که با حجم ِ زیادی از تجربیات زندگی ِ روزمره در جامعهی ِ ایران هم پشتیبانی میشدند من تا 17-18 سالگی برای «عدالت» ارزشی به مراتب بیشتر از «آزادی» قائل بودم(و اصلا نمیدانستم که چیست)، اما تجربهی ِ عینی ِ زندگی در کشوری که آزادیهای سیاسی، نشر، مطبوعات، جنسی، فردی و غیره در آن بسیار فراتر از کشور ِ خودمان رعایت میشود مرا اول تبدیل به یک لیبرال ِ تمامعیار، و بعدتر به یک آنارشیست اقتدارستیز بدل کرد. هرچند دوستان تصور بکنند که میتوان سیستم ِ سیاسی ِ حاکم در غرب را از طریق مطالعه و برسی ِ علمی درک کرد، باز هم تجربهی ِ زندگی در آنها حقیقتا چیز ِ دیگریست. به شما میآموزد که چه مایه زندگی میتواند بیشیله/پیله و آسان بگذرد.
چقدر محیط ِ پیرامون در آنچه هستید و یا میتوانستید باشید تأثیر ِ باورنکردنی و عظیمی دارد، و چقدر ما بدبختیم!
هرگز اعتقادات مذهبی نداشتند که هیچ، مذهب ستیز(از نوع مارکسیستی آن، که بجای ِ متن مذهب، کارکرد آن را نقد میکند)هم بودند. توجه زیادی هم داشتند که بچههایشان مبادا تحت تاثیر پروپاگاند ِ مداوم ج.ا در مدرسه و رسانه و اینها قرار بگیرند.
اندکی توضیح بیشتر درباره از دست رفتن باورت به خدا هم جالب است.
آیا از دست دادن باورهای دینی ولی همچنان باور به خدا و جاودانگی
روح و جهان پس از مرگ و .. به گونهای، برایت لذتبخشتر از نبود خدا نبودند؟
در پاسخ به سوال شما جواب من نه هست. من دوست دارم دنیا رو رئال ببینم. اگر سخته با همون سختیش ببینم و اگر نرمه(که معمولا تو زندگی کمتر پیش میاد) هم به همون ترتیب.
البته اوایل زیاد این اخلاق رو نداشتم. ولی وقتی لامذهب شدم و سنم هم بالاتر رفت دیدم که بهترین دید به زندگی دید واقعیه!
این که من بخوام فکر کنم زندگی یک جور دیگه ست باعث نمیشه زندگی تغییر کنه بلکه فقط من رو از مرحله پَرت میکنه.
اینکه زیاد بخوام به مرگ فکر کنم اون هم در این سن اصلا خوب نیست و آدم رو منفعل میکنه. برای من فرقی نمیکنه بعد از مرگ اتفاقی بیوفته یا نیوفته. عقل و منطقم بهم میگه اتفاقی نخواهد افتاد. مرگ سر جاش هست و هر چند اعتقادی به اون سمتش ندارم ولی در جواب شما میتونم اینجوری بگم که اگر خدای عاقلی دنیا رو آفریده بود و بر فرض محال بهشت و جهنمی رو هم برای آدم های خوب و بد ساخته بود در این صورت من حتما جزو بهشتی ها بودم! وقتی که بدونم بعد از مرگ هیچ اتفاقی نخواهد افتاد خوب دوست ندارم خودم رو گول بزنم و خیالپردازی کنم و در لاک توهم فرو برم که چقدر خوب میشد اگر خدا میبود و بهشت هم بود...
تخیل قوی هم برای خودش نعمتیه ولی وقتی به توهم تبدیل بشه کل زندگی و فعالیت سازنده آدم رو منفعل میکنه.
تجربه ام میگه فکر کردن به بعضی مسائل اجباری مثل مردن یا مشکلات زندگی یا هر چیز جبری دیگه که ما مجبوریم تحملش کنیم و راه چاره نداره فقط وقت هدر دادنه و در نهایت مشکلاتی رو به مشکلات قبلیمون اضافه میکنه.
مگر اینکه اون مشکل قابل حل شدن باشه و هدفمون از فکر کردن بهش حل کردنش باشه.
در مورد اینکه چجوری شد خدا هم از نظرها غایب شد..
راستش بعد از اینکه بیدین شدم و یک مدتی زمان گذشت تا این سیستم جدید با قالب فکری من بومی شد (تقریبا 3-4سالی طول کشید) دیگه اون رودربایستی و ترس اولیه رو نداشتم و خیلی کار برام ساده تر بود و خیلی راحت تر و آزاد تر فکر میکردم. من با اسلام بزرگ شده بودم و بعد از مدت ها فهمیده بودم مذهب و پایه های تعصبم همش باد هوا بوده. حالا اینکه خدا هم تو زرد برام در بیاد من رو شوکه نمیکرد! بعد از اینکه بیدین شدم زیاد به وجود یا عدم وجود خدا فکر نمیکردم. تا سه سال و نیم قبل فکر میکردم خدا وجود داره. البته این دفعه بدون تعصب. اما بعد یک جورهایی شد مثل مفهوم این جملات که:"حالا کارای مهم تری دارم تا شناسایی خدا" یا"حالا باشه یا نباشه چه فرقی میکنه" و... بنظرم یک جور سیر تکاملی بود که مغز انسان سالم بعد از اینکه پرده ی توهم و خرافات و تعصبات قدیمش کنار رفت کم کم این مسیر رو خودش طی میکنه. من هم کاری به کارش نداشتم و اجازه میدادم راحت و آزاد فکر کنه. تا 4 سال پیش کلمه ی آتئیسم به گوشم نخورده بود.
بطور اتفاقی موقع چرخ زدن تو نت برای پیدا کردن چیزی بودم که به این کلمه بر خوردم.
راجع بهش سرچ کردم و مطالبی دیدم راجع به بود و نبود خدا و یک ماهی(شاید هم یک هفته! نمیدونم) بطور غیر متمرکز مثلا موقع کار یا تو دانشگاه به فکرش میوفتادم آخر سر با خودم گفتم این قضیه هم داره مثل قضیه ی دین و اسلام مانع برام درست میکنه و اذیت میکنه. از اون طرف هم خودم تو زندگی روزمره بدون اینکه دنبالش باشم ذهنم میگفت که خدا وجود داشته باشه یا نداشته باشه در هر صورت وجودش بدرد من یا کسی نخورده و اگر کسی هم فکر میکنه موفقیتی که کسب کرده بخاطر کمک و وجود خدا بوده در توهم خودش بوده. دلایل تجربی و فوکوس روی زندگی آدم ها و تحلیل زندگی واقعی بزرگترین دلیل من برای رد خدا بود. خدا رو به همین سادگی گذاشتم کنار. بعد از یک مدت که سرم خلوت شد دست بکار شدم و اومدم تو نت در باره اش سرچ کردم و به اطلاعاتی دست پیدا کردم که هممون تو گفتگو و زندیق در باره اش خوندیم.
با خودم گفتم کار خوبی کردم که به چیزی که ارزشش رو نداره زیاد بها ندادم و وقتم رو تلفش نکردم.
عقیده ام محکم تر شد.
پایه های خدا بدون دین خیلی سسته! بی خدا شدن من عکس بیدین شدنم اصلا برام سخت نبود. مثل یک جور قرار داد کاری بود که شما قبول نمیکنی و میگی قبول ندارم. همین. بعدش که میفهمی در صورت قبول این قرارداد متضرر میشدی و با قبول نکردنش سود هم کردی با فکر کردن به عقیده و تصمیمت احساس خوبی پیدا میکنی و زندگی و فهم دنیا و مردم برات ساده میشه.
البته به نظرم دیندار بودن و باخدا بودن 2مسئله ی جدا از همه!
شما هیچوقت نمیتونید یک مسلمان رو با فردی که اسلام رو قبول نداره و فقط خدا رو قبول داره مقایسه کنید.
به نظرم یک بیدین استعداد خیلی زیادی داره که بیخدا بشه.
میتونم اینجوری تفسیر کنم که دین مثل یک پرده ی ضخیم میمونه که جلوی واقعیت کشیده شده. خدا پرده ی به مراتب نازک تریه.
هر چی که من این پرده های توهم رو بیشتر کنار بزنم بیشتر به لمس زندگی واقعی نزدیک میشم.
اصلا هم ترسناک نیست. من چیزی رو که همه بهش میگن خردگرایی خیلی قبول دارم. وقتی کسی به توهم پناه نبره => فقط با کمک عقل و پشتکارش میتونه دائم پیشرفت کنه! گنگ بودن و تار بودن زندگی کمتر میشه و زندگی وضوح بیشتری پیدا میکنه.
اینجوری هر کس راحت تر و منسجم تر میتونه برای زندگیش برنامه ریزی کنه و سریعتر و ساده تر به اهدافش برسه.
من نیز هماننند دوستان در خانواده ای مذهبی بزرگ شده ام، البته از آن هاییش که قبل از صبحانه زیارت عاشورا سرو میکنند.اهل نماز جماعت و پای منبرنشین! ریشه ی عقاید امروزی خود را نیز علاقه به فلسفه و منطق می دانم و «چرا و چگونه» هایم هنوز معروف است! البته این فرآیند در آغاز با هدف سرکوب عقاید کفر آمیز همراه بود ولی بعد از مدتی با مطالعه در این باره و گفتگو با افراد آگاه از هردو طرف،به این نتیجه رسیدم که اصول دینم ** **ی بیش نیست.
در مورد عقاید سیاسی نیز با تحصیل در رشته ی مربوطه و سروکله زدن با سیاست شناسان و استادان گرامی، دوستان و از همه مهم تر مردم شگفت انگیز عادی تاکنون به نتایجی رسیده ام که مهمترین آن ها در این مقطع زمانی برای من ارزش والای آزادی نسبت به عدالت(برابری)غیر واقعی بوده است.
در مورد عقاید سیاسی نیز با تحصیل در رشته ی مربوطه و سروکله زدن با سیاست شناسان و استادان گرامی، دوستان و از همه مهم تر مردم شگفت انگیز عادی تاکنون به نتایجی رسیده ام که مهمترین آن ها در این مقطع زمانی برای من ارزش والای آزادی نسبت به عدالت(برابری)غیر واقعی بوده است.
من متوجه نشدم که شما آزادی را به عدالت ترجیح میدهید یا بالعکس؟
قبلا یکجا گفته بودم که این چندگانگی، چه مایه در شعارهای ِ انقلاب فرانسه ریشه دارد که از همان روز اول با هم به تضادی آشتی ناپذیر رسیدند؛ آزادی، برابری و برادری. لیبرالها درپی ِ آزادی رفتند، سوسیالیستها برابری را پی گرفتند و فاشیستها با تاکید بر عناصر قومی/ملی و نژادی به نوعی تبدیل به تجلی ِ شعار ِ برادری شدند. گویی به قول ِ بودریار این سه برج ِ مدرنیته تا ابد ما را آزار خواهند داد و یکدیگر را به چالش خواهند کشید. چه اندازه دردناک است که چشمانداز ِ محدود ِ سرمایهداری ما را وادار به انتخاب فقط یکی از آنها کرده، به نحوی که حتی تصور ِ انتخابی ِ دیگر برایمان میسر نیست.. من گمان میکنم امروز به تجربه دریافتهایم که رسیدن به یکی از این آمال بدون ِ به دست آوردن و یا حداقل تلاش برای به دست آوردن ِ دیگری میسر نخواهد بود، «سوسیالیسم بدون آزادی سرباز خانه است» و لیبرال ِ دموکراسی ِ مبتنی بر بازار آزاد کشوریست همانند آمریکا، که 3% جامعه بیش از نیمی از ثروت را در اختیار دارند.
من متوجه نشدم که شما آزادی را به عدالت ترجیح میدهید یا بالعکس؟
باورها و ارزش های عامیانه جوری به ما تلقین میشد که دیگر به این قسمتش که چرا ما باید در همه چیز برابر باشیم ، چرا باید برخورداری ما از مزایا با دیگری برابر باشد و... فکر نکنیم ،به همین دلیل هر انسان موفقی را دزد و کلاهبردار میدیدیم که درحال خوردن حق ماست!، در نتیجه عدالت و گرفتن حقمون(کدوم حق!)رو وظیفه ی خودمون میدونستم ولی بعد با بررسی این که ،چنین آیه ای از کجا نازل شده و بررسی آن متوجه شدیم که خیالی بیش نیست،و این دنیا را برای ما نیافریده اند که آن را ارث پدرمان بدانیم ،ما به اندازه ای که نیاز داریم و میتوانیم برداشت میکنیم ،نه به هر اندازه ای که دیگران میتوانند و ما میخواهیم !
و آزادی خواه شدنم نیز روند خود را داشت که فکر میکنم بند اول توضیح کافی برای سوال شما را داده باشد.
قبلا یکجا گفته بودم که این چندگانگی، چه مایه در شعارهای ِ انقلاب فرانسه ریشه دارد که از همان روز اول با هم به تضادی آشتی ناپذیر رسیدند؛ آزادی، برابری و برادری. لیبرالها درپی ِ آزادی رفتند، سوسیالیستها برابری را پی گرفتند و فاشیستها با تاکید بر عناصر قومی/ملی و نژادی به نوعی تبدیل به تجلی ِ شعار ِ برادری شدند. گویی به قول ِ بودریار این سه برج ِ مدرنیته تا ابد ما را آزار خواهند داد و یکدیگر را به چالش خواهند کشید. چه اندازه دردناک است که چشمانداز ِ محدود ِ سرمایهداری ما را وادار به انتخاب فقط یکی از آنها کرده، به نحوی که حتی تصور ِ انتخابی ِ دیگر برایمان میسر نیست.. من گمان میکنم امروز به تجربه دریافتهایم که رسیدن به یکی از این آمال بدون ِ به دست آوردن و یا حداقل تلاش برای به دست آوردن ِ دیگری میسر نخواهد بود، «سوسیالیسم بدون آزادی سرباز خانه است» و لیبرال ِ دموکراسی ِ مبتنی بر بازار آزاد کشوریست همانند آمریکا، که 3% جامعه بیش از نیمی از ثروت را در اختیار دارند.
🌹 موافقم ولی از آن جایی که معتقدم انسان ، انسانیتش را از آزادی داره در تقابل این دو آزادی را انتخاب میکنم(توانایی انتخاب کردن را انتخاب میکنم!)
من یک چیزی رو بگ فقط ، در بسیاری از افکار سیاسی کلمه ی برابری کارش به جایی میرسد که همه را در همه چیز با هم برابر میدانند - برای نمونه دستمزد یک پزشک با یک راننده تاکسی ! همین داستان باعث میشه افراد یا سمت تحصیل نروند و یا اگر میروند آن جامعه را ترک کنند چرا کسی مریض نیست خود را جر دهد که از بابت برخی موارد دارای حق و حقوق برابر با کسانی باشد که آن زحمات را متحمل نشدند .
برای همین به نظر من برابری به این شکل که در برخی جوامع و دولت ها دیده شده یک چیز خیلی مسخره ای هست .
من اولش آدم مذهبی بودم تا یه مدت پیش ولی کم کم به ماهیت مذهب پی بردم وبرای همین باید از خیلی از دوستانم که متاسفانه اینجا نیستند تشکر کنم البته هنوز که هنوز صد درصد بی دین نشدم چون همیشه بعضی غیر ممکن ها ممکن میشه مثلا ما میگیم غیر ممکنه خدایی وجود داشته باشه ولی یهویی میرسی به وجود خدا من تا قبل از کافر شدنم فکرشو نمیکردم یه روزی کافر بشم داستان من داستان طول ودرازی داره ان شالله ایران که آزاد شد داستان زندگیمو مینویسم هوا بس خطرناک است وفعلا تا همینجا کفایت میکنه.
البته اگر من امروز را با ۲-۳ سال پیش مقایسه کنید کلی تغییر کردم ، چه از نظر سیاسی و چه مذهبی. من در یک خانواده تقریبا مذهبی یهودی در تهران متولد شدم و در سنّ پایین به کانادا اومدم. در اینجا چند سال پیش با گروهی آشنا شدم به نام یهودیان برای عیسی که یک گروهی هست متشکل از یهودی زادگان که به کتب عهد جدید نیز معتقد هستند. خلاصه چند سالی واقعا با ایمان کامل زندگی کردم تا اینکه کم کم سوالاتی برام پیش اومد ، از قبیل اینکه چرا ما باید برای ۷۰-۸۰ سال زندگی به فرض مثل تا بی نهیات پاداش یا عذاب ببینیم؟ یا اینکه اصلا چرا خدا باید ما را به خاطر نداشتن اعتقاد مجازات کند؟ و بسیاری سوالات دیگر که شدیدا اعصاب من را بهم ریخته بود. الان هم دیگه اعتقادی ندارم ، ولی هنوز یک ترسی درونم هست ، گاهی هم دلم برای اون روزهای با ایمانی تنگ میشه ، چون واقعا اعتقاد داشتم و مثلا با خوندن تورات گریه میکردم گاهی. خوب این از مسائل مذهبی
در مورد مسائل سیاسی هم من یک دست راستی طرفدار آمریکا ، جرج بوش و حزب جمهوری خواه بودم تا اینکه این جنبش اشغال وال سطریت اتفاق افتاد و چشمهای من رو باز کرد به این بدبختی که درونش هستیم ، اینکه چگونه این شرکتهای بزرگ تمامی زندگی ما را کنترل میکنند ، خلاصه کم کم نرم تر شدم و الان میتونم بگم یک سوسیال-کپیتالیست هستم .
من تو یه خانواده ای به دنیا اومدم که آنچنان مذهبی نبود و بعد ها فهمیدم پدرم هم سال درگیر سوالاتی نظیر من بوده البته تا زمان بزرگسالی هیچ گاه در مورد این مسائل با من صحبت نکرد.در این حد میدونستم که علاقه زیادی به شریعتی داره که البته به مرور تمام این مسائل رو هم گذاشت کنار... خود من هم از بچگی خیلی کنجکاو بودم و همیشه سوالات زیادی تو ذهنم بود.مثلا میپرسیدم خدا خودش از کجا اومده بهم میگفتن به این چیزا زیاد فکر نکن چون جواب نداره و از این حرف ها..به سن به اصطلاح تکلیف که رسیدم گاهی نماز میخوندم و روزه هم میگرفتم اما باز یه سری سوالات داشتم.مثلا به من میگفتن موقع نماز خوندن باید حضور قلب داشته باشی بعد به خودم میگفتم چرا من هر چی به این مهر خیره میشم هیچ احساسی بهم دست نمیده و کاملا متوجه اطرافم میشم و این ارتباط با خدا که میگن اصلا یعنی چی!!! این سوالات تو ذهنم بود و البته هیچ منبعی هم نداشتم که بتونم به جواب سوالاتم برسم یا اینکه بدونم اصولا طرز فکر دیگه ای هم هست...البته یه سری مسائل مثل پیامبر اسلام رو هم خط قرمز خودم میدونستم...تا اینکه وارد دانشگاه شدم و اولین بار یکی از دانشجو ها رو دیدم که تفکرات آتئیستی داشت ولی باز هم برام قابل هضم نبود...اون زمان هنوز روزه میگرفتم و نماز هم گاهی میخوندم و روضه حسین هم میرفتم و گاهی هم گریه میکردم🤭 اون زمان تازه با paltalk messenger آشنا شده بودم و یه روز که تو یکی از روم های سیاسی بودم لینکی رو دیدم در مورد خطاهای علمی قرآن...با کلیک کردن رو اون لینک انگار که به دنیای دیگه ای وارد شدم.اون مطلب یکی از مطالب سایت افشا بود...دیگه با علاقه تمام شروع کردم به خودن مطالب سایت افشا و همین طور کتاب هایی که پیدا کردم و بعد هم انجمن گفتگو راه افتاد و من که کمی سردرگم و نگران بودم و احساس تنهایی میکردم از این طرز فکر کنونی خودم با افراد مشابه خودم آشنا شدم و به مرور این طرز فکر به طور کامل در من شکل گرفت.هر چند هنوز بعضی از سوالاتم بی جواب مونده ولی قطعا میدونم به طرز فکر قبلیم نمیتونم برگردم. در مورد مسائل سیاسی هنوز نتونستم به جمع بندی برسم و فکر میکنم هنوز یه راه حل درست و حسابی برای خوشبختی انسان ها پیدا نشده...مثلا ضعف هایی رو در سیستم حکومت کشورهای غربی میبینم که قابل توجیه نیستن...حالا بلوک شرق که دیگه تکلیفش معلومه... فکر میکنم هنوز خیلی چیز ها مونده که یاد بگیرم و نمیدونم اصلا فرصتش برام پیش میاد یا نه!!!
مهربد گرامی خیلی دوست دارم شما هم داستان خودتون رو بگین.شخصا برای شما احترام زیادی قائلم و میدونم باید خیلی از وجود شما استفاده کنیم.
درود،
من گمان نمیکنم در این زمینه:
چگونه و چرا و در چه زمانی بر این اندیشه استوار شدند که اسلام دروغین است و چگونه با کنار گذاشتن باورهای اسلامی، به باورهای امروز خود رسیدند.
کار آنچنان ویژهای انجام داده باشم. در خانوادهای که من بزرگ شدم اصولا دین و مذهب مسائل خرد و حاشیهای
محسوب میشدند و من از همان بچگی میدیدم که چگونه نزدیکانم، به ویژه مادر بزرگم از دین مانند یک ابزار
احساسی سود میبردند. برای نمونه مادربزرگ من میتوانست در یک ساعت به همه محمد و خاندانش فحش
بدهد که چرا ایران را خراب کردند و یک ساعت دیگر نماز بخواند و از نزدیکی خود با الله و خدا احساس خوبی پیدا کند!
گیراتر از آنکه در جای دیگر، از محمد نقل قول کند که "رطب خورده کی منع رطب کند" و نمونههای اینچنینی بزند.
روشن است که چنین آدمی و مادر بزرگ من هیچگاه درباره دینداری خود منطقی فکر نکرده
است و نمیتواند (و گرایش هم ندارد) تضادهای آشکار و پارادوکسهای اینچنینی میان اندیشههای خود را ببیند.
دیدن این نمونههای روزمره از بکارگیری ابزاری/احساسی دین و همچنین دسترسی به کتابخانه پدرم و خواندن بیشمار
کتابهای تاریخی (با روایت داستانی) و پندگیری ار نمونههای بسیار، از سلاطین و شاهان تاریخ و اینکه هر کدام چگونه با رواج
دین و مذهب و آیین و مرام خود پایههای قدرتشان را پابرجا میکردند، در همان سن ده دوازدهسالگی باور به اسلام را سراسر کنار گذاشتم.
باورمندی به خدا را نیز من بیشتر از همه از چشم ترس میدانم تا چیز چیز دیگر، و تا آنجاییکه به یاد دارم در همان نزدیکی بیدین شدنم
به اینکه بود و نبود خدا به «حال کنونی» من تفاوت چندانی نمیکند و در آینده و پس از مرگ روشن میشود به جایگاه یک آگنوستیک رسیدم.
در پی آن هم فکر میکنم در نتیجه بحثهایی که با دوستان بچگیام (که همگی مسلمان و خداباور بودند) بر سر اسلام داشتم کم کم به این نتیجه رسیدم
که داشتن جایگاه بیتفاوت به بودن و نبودن خدا کاربردی نیست و حقیقتا هم نبود خدا بیشتر معنی میدهد تا بودن خدا، و بدون آنکه بدانم آتئیسم چیست یک خداناباور شدم.
از آنجاییکه اما در زندگی آدم کلهشقی هستم و اگر خودم را در جایگاه درست و برحق بدانم، هرگز در برابر دیگران کوتاه نمیآیم
حتی اگر براستی قضیه ارزش بحث و دعوا نداشته باشد (فکر میکنم بحثهای من و میلاد در جُستار برنامهنویسی نمونه
خوب آن باشد 🤭) دوران مدرسه و دانشگاه را در یک جنگ همیشگی با اطرافیانم به سر میبردم و بدون آنکه اهمیتی
بدهم با معلم و دانشآموز و .. وارد بحث میشدم و شگفتانگیز اینکه، به گونهای هم از همه آنها جان سالم بدر بردم!
به کسانی که اینها را میخوانند جدا پیشنهاد میکنم که در زمینههای حساس مانند دین و مذهب هوش بیشتری از خود نشان داده و اینچنین رفتار و بحث نکنند.
همه این بحثها و ندیدن یک آدم بیخدای دیگر نیز برای من این احساس را درست کرده بود که تنها آدم خداناباور در جهان هستم و
خوشبختانه، در همان زمانها بود که فاروم ایرانکلیک IranClick.com راه افتاد و من متوجه شدم که خیر، گویا آدمهای دیگر مانند من هم وجود دارند! 😁
فاروم ایرانکلیک و در پی آن گفتمان یکی از بهترین دورههای زندگی من به شمار میروند. خواندن و آشنایی با کاربرانی مانند لامذهب بُردبار
و نکتهسنج، مزدک خردگرا (معرف همگی) و روزبه دوستداشتنی و ابرمرد بزرگ و بسیاری دیگر بدون گزافهگویی، بیشترین تاثیر را روی فکر و
رسیدن به باورهای امروز من داشتند و همینجا، امیدوارم همگی هر کجا که هستند زندگی به کام، و جام میشان سرریز از شراب باشد! 🌹
از دوستان «هوادار دموکراسی»، «شینبت» و «آگنوستیک» گرامی دعوت میکنیم چرایی و چگونگی رسیدن به باورهای امروز خود را بازگویی کنند 🌹
من هم اول به اسلام اعتقاد داشتم و نماز میخواندم و حتی در زمان خاتمی اعتقاد به لزوم اسلام روشنفکری و عدم ایجاد سکولاریسم داشتم. ولی همان زمان خیلی چیزهای اسلام برایم سوال بود:
1) در کتب حدیث علیه موسیقی و مسیقی دانان و نقاشان و مجسمه سازان و کلا هنرمندان فحاشی شده بود و آنان جهنمی شمرده شده بودند. (با عقل و وجدان سازگار نیست)
2) هرچه ترجمه قرآن را می خواندم چیزی جز مزخرفات نمی دیدم!
3) احکام وحشیانه قرآن برایم سوال بود
4) خدای خونخوار و شیطان صفت (الله) برایم جای سوال داشت.
بیشترین مطالعات من در اسلام زمان خاتمی بود به هدف اینکه بیایم در مجلات دانشگاه مقاله بنویسم بگویم این چیزهای خشونت آمیز و ضد بشری و ضد تمدنی اسلام توطئه بنی امیه و بنی عباس بوده!!! و اسلام خیلی مترقی است و... هرچه کتب اسلامی را مطالعه کردم دیدم واقعا خود محمد رسول الله و امامان و خلفا منبع توحش و عقب ماندگی بودند و تازه فهیمدم حتی بنی عباس و بنی امیه بهتر از امامان شیعه بوده اند!
مثلا اینکه بنی امیه با وجود اینکه دشمن ایرانیان بودند ولی با مسیحیان و یهودیان دوست بودند و نوعی پلورالیسم داشتند ولی امامان شیعه هم با ایرانیان دشمن بودند (حدیث معروف امام حسین که می گوید دشمنان ما ایرانیان هستند) و هم با مسیحیان و یهودیان. امامان شیعه همان زمان که توسری خور عباسیون و امویان بودند نقشه قتل و غارت و بگیر و بببند و بکش می ریختند (عجب مظلومانی بودند)
هر چه غزوات و سریه های پیامبر را خواندم دیدم سراسر رذالت و توحش بوده و به این ترتیب اسلام و روشنفکری اسلامی از چشمم افتاد . یعنی به این تفکر رسیدم که روشنفکر اسلامی🤨 دارد چشمش را به پلیدی های اسلام می بنندد و سعی دارد از ببخشید گوه حلوا و از استفراغ شله زرد بسازد و به مردم تحخویل دهد.
دور اول ریاست جمهوری خاتمی تمام نشده بود که کاملا از این دین اهریمنی بریدم.
سپس در اینترنت با سایتهای مختلف مثل گفتمان و گفتگو و افشا و زندیق آشنا شدم و بیش از پیش به رذالت و پلیدی اسلام آگاه شدم.
کلا باورهای مردم ایران بر پایه تبلیغات و تلقینات است. به بچه ها می گن میدانی تو بهترین دین و مذهب را داری؟ بعد هم یک سری خالی بندی در فضیلت امامان و پیامبر تحویل بچه میدن.
البته بعد از انقلاب تبلیغات در مدارس و کتب و رسانه ها هم اضافه شده ولی همین عملکرد منفی ملایان تا حدی آن تبلیغات را خنثی کرده.
مردم یک برداشتی از امامان و پیامبر دارن که او را در حد حضرت مسیح می دانند ولی در واقع امامان و پیامبر خلافکارانی بودند که به قتل و ترور و شکنجه و غارت و کلاه شرعی و دزدی و تبعیض و شکم و پایین شکم اهمیت میدادند.
من کتب تاریخ اسلام مورد تایید شیعیان و سنی ها را خواندم که از اسلام بریدم! نه کتب شفا و انصاری و کسروی بعدا این کتب را خواندم.
ببینید مردمی که حقایق تاریخی اسلام را میشنوند و می خوانند چند گروه هستند:
1) عده ای از دین اسلام متنفر میشوند و پی حقیقت می روند.
2) عده ای ژنتیکی وحشی و منحرف هستند که آنچه پیامبر و امامان انجام داده اند با شخصیت و خوی و خصلت آنها یکی است مثل ملایان و بسیجی ها و حزب اللهی ها اینها ژنتیکی تمایل به خشونت و توحش دارند و اصلاح نمیشوند.
3) برخی ها باور نمی کنند امامان و پیامبر این چنین خلافکاران و وحوشی بوده اند و همچنان آنان را قدیسی با اخلاق مثل مسیح می دانند. اینها عقیده دارند احکام کنونی اسلام با حیله به این دین وارد شده و این احادیث و احکام جعلی هستند!
4) برخی می ترسند از اسلام ببرند
5) برخی میدانند این دین چه دیو پلیدی است ولی حیله گر و منفعت طلبند و به همین دلیل از این دین برای چپاول خلق یا دیگر مقاصد خودشان استفاده می کنند. با این دین شکار خلق و صید خام می کنند.
من با وجود اینکه دینی نیستم و آگنوستیک هستم برای مسیح احترام قائل هستم چون ایشان بر خلاف دیگر بزرگان و بنیانگزاران ادیان ابراهیمی وحشی صفت نبود. با خواندن انجیل در میابیم ایشان در پی توحش زدایی از دین یهود (دین یهود هم مثل اسلام سرشار از توحش است) و پرورش عواطف انسانی بوده ولی خیلی زود توسط احکام ظالمانه دین یهود تکفیر شد و با شکنجه فراوان به قتل رسید.
به نظر میرسد باکره حامله شدن مریم و پیشگویی سه زرتشتی و ... همه سالها بعد از مرگ مسیح توسط بنیانگزاران دین مسیح (نویسندگان کتب انجیل) به این دین افزوده شده تا شباهتی بین این دین و دین میترا بوجود آورند تا مقبول مردم روم و ایران شود.
البته تا می گویی دین مسیح تحریف شده فوری مسلمانان دجال می پرند وسط و می گویند بله مسیح مردم را به محمد بشارت داده بود! این خیلی مسخره است مثل اینکه مهاتما گاندی مردم را به صدام حسین بشارت دهد یا امیرکبیر مردم را به احمدی نژاد بشارت دهد. یعنی یک پاکیزه خو مردم را به دجال بی شرف بشارت دهد.
مسلمین فوری از کتاب جعلی انجیل بارنابا - که صدها سال پس از اسلام نوشته شده آنهم توسط شیعیان دقل!! - صحبت به میان می آورند و می خواهند بگویند این انجیل تحریف نشده است و اسلام حق است و مسیح محمد رسول الله را بشارت داده.
فاروم ایرانکلیک و در پی آن گفتمان یکی از بهترین دورههای زندگی من به شمار میروند. خواندن و آشنایی با کاربرانی مانند لامذهب بُردبار و نکتهسنج، مزدک خردگرا (معرف همگی) و روزبه دوستداشتنی و ابرمرد بزرگ و بسیاری دیگر بدون گزافهگویی، بیشترین تاثیر را روی فکر ورسیدن به باورهای امروز من داشتند و همینجا، امیدوارم همگی هر کجا که هستند زندگی به کام، و جام میشان سرریز از شراب باشد! 🌹
یادش بخیر. تمام این دوستان رو یادم میاد. من رو یاد چه انسان های گلی انداختید. امیدوارم هرجا هستند سالم و سلامت و خوش باشند. زمان گفتمان من 16-17 تا 19سالم بود . اون اوایل یک دوره ای از عضویت من در اون تالار هرجا که این دوستان مشغول بحث جدی ضد دینی بودند من از راه میرسیدم و با ارسال پارازیت و دلقک بازی و پرسیدن سوال های چرند و روی اعصاب اسکی کردن 😁 مراسم دینی خودم رو بجا می آوردم که البته دوستان مخصوصا لامذهب عزیز خیلی متین و با آرامش به این سوال ها جواب میدادند که دست آخر همین قبیل روحیه ی ورزشکاری دوستان مارو نمک گیر کرد و از توابین شدیم...😁با آرزوی سلامتی و موفقیت برای همگی اون دوستان و ایضا شما دوست عزیز🌹
دوستانی که تازه به انجمن پیوستن لطفا بیان و توضیح بدن چطور به عقاید امروز خودشون رسیدن.شاید این کمک کنه برای اینکه بدونیم چطور میتونیم بقیه رو هم آگاه کنیم.
من که خیلی وقته به انجمن پیوستم ولی الان میگم چطور بی مذهب و بیخدا شدم. من از بچگی برای هر چیزی دلیل قانع کننده میخواستم. دین و خدا و مذهب هم همیشه فکر میکردم یه امر بدیهی و درست هستند ولی خیلی برام مبهم و غیرمنطقی بودند. یادمه دوران راهنمایی که کتابهای داستان راستان و زندگی نامه های امامان گرامی رو میخوندم به نظرم میومد دارم یه داستان تخیلی رو میخوندم و برام بسیار غیر قابل باور بودن. ولی نمیدونم چرا همیشه واهمه داشتم به به راست بودنشون شک کنم و احساس میکردم اگه شک تردید به خودم راه بدم بدبخت خواهم شد. یادمه یه بار که حرف حضرت علی در مورد ناقص العقل بودن زنان رو خوندن خواهرم هم کنارم نشسته بود بهش گفت چقدر بیشعور اما علی. خودش ناقص العقله. ولی بعدش کلی ابراز ندامت و پشیمانی کردم و بین انگشت اشاره و شصتمو گاز گرفتم. یا وقتی که این جمله امام علی که گفته بود مومنان فقط در سایه شمشیر هست که با هم برادر و نمیدونم چی هستن کلی حرص خوردم که چرا امام محترم اینقدر جمله بیخردانه ای گفته. و ... ولی خب بعضی وقتا واقعا احساسات روحانی بهم دست میداد و حس میکردم خدا خیلی بهم نزدیکه. 😆 بعضی وقتا نماز میخوندم بیشتر وقتا هم نمیخوندم ، مامانم که ازم میپرسید چرا نماز نمیخونی؟ میگفتم مامام من فلسفه نماز رو هنوز درک نکردم. چون غیر از مشقت برای من هیچ معنی نداره. وقتی دانشگاهم تموم شد گفتم بشینم در مورد دینم تحقیق کنم ببینم چیه واقعا. شروع کردم به نماز و قران خوندن. هر چی بیشتر قران میخوندم شکم بیشتر میشد. از بس متناقض بود. مامانم خیلی خوشحال شد که من بالاخره نماز و قرآن خون شدم ولی بهش گفتم مامان مطمئن نباش. اینجور که دارم قرانو پیش میرم آخرش کافر میشم. 😆 البته در مورد داستان قرآن و حرفهای خدا وقتی به جمله های غیرعقلانی برخورد میکردم یه جوری خودمو توجیه میکردم میگفتم حتما یه چیزی هست که عقل ناقص من قادر به درکش نیست و برای من غیرمنطقی به نظر میرسه هر چی باشه خدا عقلش بیشتر از منه.
تا اینکه یه روز حرفهای رضا فاضلی رو شنیدم در مورد زنان پیامبر و خود پیامبر و هر چند که ده دقیقه بیشتر هم نبود ولی از بس بی ادبانه بود باعث شد کل تابوهای من فروبریزه و جرات اینو پیدا کنم که به خودم اطمینان کنم و به مزخرفات قران و ائمه یقین حاصل کنم.
بعدش با خوندن بیشتر در مورد تاریخ اسلام بیشتر به مخرب بودن این دین و بلاهایی که سر مردمون آورده پی بذدم و الی آخر. بعدش در مودت کوتاهی در مورد وجود خدا هم دیگه فهمیدم که همش افسانه و توهم آدما هست. 🙂
البته الان که مامانم منو میبینه کلی برام تاسف میخوره که بیخدا و بیمذهب شدم. ولی چندبار بهش گفتم مامان خودت دیدی که چقدر قران خوندم تقصیر من چیه که کتابای دینی جواب قانع کننده ای برای من نداره؟ مامانم میگه اون قران خوندن تو به درد نمیخورد تو برای اینکه بفهمی توش چی نوشته خوندی نه برای اینکه ایمانت بیشتر بشه و ثواب کنی. 😞
درود مال من چندان طولانی نیست.😁 توی عمرم فقط دو بار اون هم بچگی که هیچی نمی فهمیدم ما رو با زور توی مدرسه میبردن نماز خونه و یه اخوند گردن کلفت میاوردن و ما رو هم میذاشتن پشت اون تا نماز بخونیم من هم چون که بلد نبودم با توجه به حرکات دیگران ادای نماز خوندن رو در میاوردم یادمه یه بار معلم ابتدایی ما یه حرف قشنگی زد گفت برین تحقیق کنین که خدا رو کی بوجود اورده؟!خدا چطوری میتونسته وجود داشته باشه از اول؟!البته من شاخ در اورده بودم به خاطر تعصب بی خودی که داشتم که چطوری ممکنه یه انسان یه وجود خدا شک کنه؟!😁مادرم هم از یه طرف توی خونه داستان های دینی و مذهبی و سلیمان و پرواز و ممد و جن و فرشته و اینا رو برام تعریف میکرد که من هم باورشون میکردم!😆وقتی که حدودا 15 سالم بود نماز خوندم به نظرم مسخره میومد ولی روزه نه!ماه رمضان ها یه چند تا روزه میگرفتم بقیش رو هم بی خیالش میشدم تا چند سال گذشت تا پارسال که توی وضعیت بد اسم خدا رو صدا میزدم ولی هیچ جوابی نمیشنیدم!مردم رو میدیم که ایمانشون از من هم قوی تره ولی خدا به اونها هم کمکی نمیکنه و جوابی نمیده!پس به شک افتادم!این رو هم بگم از بچگی تا پارسال هیچ وقت نشده بود که به شک و تردید بیوفتم! این طوری شد که اول مزخرفاتی به اسم دین رو کنار گذاشتم و بعد هم به وجود خدا شک کردم و بعد کلا کنارشون گذاشتم و کلا زندگی من عوض شد!طرز فکرم خود به خود عوض شد و با منطق و خرد اشنا شدم البته این رو هم بگم من در مورد همه چیز کلا زیاد فکر میکنم و که بیشترش رو هم مدیون این هستم.الان حدود یک سال هست که بنده شدم یک بی خدای دو اتیشه که کلا تحمل شنیدن اراجیف و مزخرفاتی به نام دین و خدا رو ندارم!کلا وقتی که خرافات رو کنار گذاشتم وارد یه دنیای دیگه شدم و چشمم به روی حقایق باز شد و الان هیچ چیز رو نمیتونم چشم بسته قبول کنم و قبل از انجام هر کاری به خوبی فکر میکنم و برای همه چیز سعی میکنم یه توجیه منطقی پیدا کنم و البته مغزم هم بهتر کار میکنه و احساس میکنم میزان و سطح هوش و درک و فهمم هم رفته بالاتر و نسبت به قبل تیزتر شدم.این رو هم بگم وضعیت بد و سنگین جامعه هم تاثیر گذار بود که من رو وادار به شک کرد درست مثل همون مساله ای که میگن ادم زیر شرایط سخت محکم تر و تیزتر بار میاد من هم این جوری شدم!الان پشیمانم که زودتر این مزخرفات رو کنار نذاشتم! البته این رو هم بگم که واقعیت های کثیف اسلامی که پشت صورت زیبای اسلام خودشون رو قایم کرده بودن رو شنیدم خیلی در من تاثیر گذار بودن در جدا کردن دین سادیسمی اسلام از خودم.
درود ... گمون کنم من پیشتر در اینباره توضیح دادم ... نخستین جرقه ها در ذهن من با گوش دادن به سخنان زنده یاد رضا فاضلی زده شد و این مصادف بود با آغاز خردگرایی من ، به طور تقریبی در سن 21 سالگی ... پس از اون رفتم دنبال تحقیق کردم ، کتاب خوندم ، مقاله خوندم و هر چه بیشتر به ماهیت خشن و عوامفریبانه ی دین اسلام پی بردم .. و البته در این راه هزینه های زیادی هم دادم که کماکان درگیرش هستم
در کل رضا فاضلی به قدری روی من تاثیر گذاشته بود که هنگامیکه خبر مرگش از کانال شهرام همایون اعلام شد شوک بدی بهم دست داد و فکر کنم نیم ساعت پای تلویزیون داشتم بلند بلند گریه می کردم !!
یادت گرامی ای مرد بزرگ ، آنقدر خوب و بزرگی که حیفم آید تو را دست خدا بسپارم !
از آرش بیخدا هم بسیار آموختم و یه جورایی مدیونش هستم
من از ابتدا یک خدا باور دین دار و دو آتیشه بودم و جدیدا هم چیزی عوض نشده ..همونی هستم که بودم 😁 منتهای مراتب سالها پیش با یک آقا پسری روابط دوست پسری ایجاد کردم که ایشون ظاهرا برای مخ زدن بنده یا شاید هم پر کردن اوقات فراغت..ساعتها تو پارک و کتابخونه و کافی شاپ و خرید و غیره و غیره در مورد مزخرف بودن دین و امام و پیامبر و خدا و غیره صحبت کرد . آخرش من نفهمیدم قصدش فریب دادن من بود یا اینکه فقط میخواست خودشو مطرح کنه .
در هر حال با توجه به اینکه من کارت طلایی بیمه بهشت دارم (زیر پای مادرانه ) از اومدن به این سایتها و خندیدن در مورد مطالب استهزاء آمیز در مورد خدا و پیامبرش هیچ مشکلی برام پیش نمیاد
باورهای مذهبی ما که به وصورت سینه به سینه و شفاهی همیشه از بزرگان به ما ارث رسیده ... این باورهای مذهبی شفاهی اثر گذاشته بر ما تا جایی می توانستند مانور بدهند که هنوز پای عقلانیت به این وسط باز نشده بود ولی خب الان بعد از چند سال زندگی به پشت سرم که نکاه می کنم می بینم راه طولانی را پیش رفتم و الان ارزش واقعی برای من ازاد اندیشی است ... آزاد بودن و انسان را موجودی محترم شمردن و احترام به انتخاب این موجود دو پا در جایی که قدرت انتخاب باور و عقاید و آرا دارد
منم در گذشته مسلمان معتقدی بودم ولی یادم نمیاد جایی متعصبانه برخورد کرده باشم با این موضوع. همیشه اتفاقا موضوعات کفرآمیز برام مهیج بودن. فکر کنم علتش علاقه زیادی هست که به خووندن تاریخ (انواعش از دینی بگیر تا ...) داشتم. دوران مدرسه رو یادم میاد با وجودی که روزه میگرفتم هم همکلاسیام بهم میگفتن کافر. ولی زمانی رسما بی دین شدم که اینترنت وارد زندگیم شد. تو یه تالار گفتگو عضو بودم و در اونجا کاربرای باسوادی بودن که برای هر سوالی و برای هر ادعایی از طرف کاربران مسلمان جواب های منطقی و محکمی داشتند و بدین ترتیب من بی دین شدم، جالبیش اینه که خودم چون مطالعات دینی زیاد داشتم قبلا با خیلی از مباحثی که کفار اون سایت مطرح میکردن آشنا بودم ولی تا قبل از اون؛ اون داستانها و توحش ها کاملا به نظرم طبیعی میرسید. بی خدایی هم بعد از بی دین شدنم اتفاق افتاد. من تا چند ماه بعد از بی دین شدنم نماز میخووندم، دلایلش یکی مادرم بود، چون دوست نداشتم ببینه نماز نمیخوونم و یکیش هم خدا داشتنم بود. بدبختیِ زیادی میکشیدم چون در حین نماز خووندن تلاش میکردم که صلوات نفرستم یا اسم محمد و علی رو نیارم تو ذکرا... نماز خووندنم رو برای خودم و دوستانم که میدونستن بی دین هستم اینطور توجیه میکردم که من برای خدا نماز میخوونم. تا اینکه با نظریه فرگشت به طور کامل آشنا شدم و از اون پس وجود خدا برام مضحک و مسخره رسید و الان تقریبا 3 سال هست که من بیخدا هستم.
از دیگر دوستان و هموندانمان، بانو Alice، شوالیهی نامرده (undead_knight)، بانو Angela، سرکار airani745 و iranbanoo گرامی، Unknown ناشناخته و سرانجام کاربر Dariush فراخوانی میکنیم که اگر دوست داشتند درباره چگونگی و چرایی رسیدن به باورهای امروزشان بنویسند 🌹
الان از روش خداناباور شدن خودم احساس شرم میکنم:))
یک دوستی که در دوران دبیرستان خیلی قید مذهبی نداشت از من پرسید "به نظرت خدا وجود داره" جالب اینجا بود که من تا اون روز اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم!هرچند همونطور که قبلا گفتم ظاهرا این فطرت خداجو در من به طور وحشتناکی مشکل داشته!تقریبا هر چیزی که در کودکی به من تزریق شده بود با هجوم افکار کفرآمیز ناخودآگاه در من همراه بود:)) (مثلا افکار اروتیک در مورد بانوان مقدس داشتم!) یا اینکه مکررا فکر وجود نداشتن خدا به ذهنم خطور میکرد ولی تا قبل از اون روز کذایی فقط سعی در مقابله آگاهانه با افکارم رو داشتم نه استدلال منطقی.
نکته جالب اینه که کل فرایند خداناباور شدن من یک روز و نصفی طول کشید!یعنی دقیقا توی این یک روز و نصفی نشستم استدلال منطفی کردم دیدم خدا و دین با عقلم جور در نمیاد.البته اولین حرکت در ساعات اول نخوندن نماز بود:))
با گذشت هر روز نتنها قدرت "شک" در من قوی تر میشه ( از ایمان نفرت بیشتری پیدا میکنم) بلکه دایره این شک به هر چیزی کشیده شده،چه ماورا باشه چه پارانورمال باشه،چه شبه علم و تقریبا اکثر ایدولوژی ها هم(به خاطر ساختاری که شک رو تشویق نمیکنه) در نظرم بی اعتبار شدند.
الان فک کنم لغت درست برای من"شک گرا"هست:)
راستی یادم رفت بگم که اون دوست محترم بعد از خداناباور شدن من به راه راست هدایت شد:))
خیلی حسودیم میشه به اونهایی که راحت باورهاشون عوض شد برای من که خیلی سخت و خیلی طولانی بود من توی یه خانواده نسبتا مذهبی بزرگ شدم . پدر و مادرم مسلمون هستند ولی نه چندان متعصب و بعضی از نزدیکانم بی دینند ولی خداباور. خودم مدت کمی نمازخون بودم چون همیشه فکر می کردم بی معنیه که بخوام عربی با خدا حرف بزنم و چطور ممکنه برای خدا مهم باشه که من کی و کجا و با چه زبونی باهاش حرف می زنم! ۱۶-۱۷ ساله که بودم اسلام رو قبول داشتم ولی فکر می کردم قرآن تحریف شده... تغییر باور من خیلی خیلی تدریجی بود. اول به حقانیت اسلام شک کردم و مدتها بعد کامل گذاشتمش کنار . و خداناباوری که برام شگفت آور و باورنکردنی و غیرقابل درک بود . با اینکه به تناقض می رسیدم در خداباوری ولی مثل خیلی های دیگه خدا برام خدای حفره ها بود و باز هم مثل خیلی های دیگه وجود خدا و ارتباطم رو باهاش احساس می کردم! کنار گذاشتن باورهایی که آدم از کودکی باهاش بزرگ شده خیلی سخته اون هم توی جامعه ما با این حجم سانسور و تبلیغات... دست کم سختی ای که کشیدم باعث شده سعی کنم همیشه نظرهای مخالفم رو با دقت بخونم و سعی کنم دچار تعصب نشم. سعی می کنم یادم باشه که در مورد باورها رسیدن معنی نداره و اونچه که مهمه جستجو هست .
توی یه خانواده ی بسیار مذهبی بزرگ شدم.پدرم از اون مذهبی ها بود که حتا از خوردن مواد پروتئینی مثه سوسیس و کالباس هم پرهیز میکرد.(الان هم همون طوره.از موقعی که بازنشسته شده از بس که قرآن میخوره مجبور شده عینک بزنه)از همون اول هم همیشه از خدا و پیغمبر برای ما حرف میزد نتیجه این بود که من هم تحت تاثیر این تلقینات شبانه روزی دختری مذهبی بار اومده بودم اما خوشبختانه یک امتیاز مثبت که پدر من داشت این بود که متعصب نبود.یعنی هیچوقت بما اجبار نمیکرد که حتما مثه خودش باشیم.در این وضعیت من شناخت کاملی از دین پیدا کردم. کمی که بزرگتر شدم حدود سوم دبیرستان ،حس کردم که یکسری از اوامر دینی هرگز نمیتونه آسمانی باشه و این تضاد ذهنم رو به خودش مشغول میکرد. از یکطرف من پیش زمینه ی مذهبی داشتم و ذهنم در مقابل تغییرات مخالفت و مقاومت میکرد،از طرف دیگه هم نمیتونستم خودمو فریب بدم. با مطالعه کتاب و بحث با اطرافیان شهامت تغییر در من پیدا شد.الان هم هر وقت میبینم که افراد مذهبی در مقابل نظرات مخالف مقاومت میکنن برام عجیب نیست.تا حدی هم بهشون حق میدم.از بس ترسوندنشون دیگه جرات تفکر ندارن.
نمی دانم کی و کجا بود دقیقا!! یادم می آید دبستانی که بودم سیلی جانانه ای از معلمم به خاطر زبان درازی هایم خوردم... حرف خودم نبود.چیزی را که از زبان پدرم میشنیدم کودکانه بازگو کردم. شاید همان سیلی مرا کفایت کرد...
همیشه به همه چیز دینم به دیده ی تمسخر نگاه میکردم.اما در قلبم هراسی بود از اینکه نکند اشتباه میکنم. پدرم هم نقش مهمی داشت در شکل گیری افکارم. اما ضربه ی اخر را دوست و همکارم که باور های زرتشتی داشت زد.
در همان دفترمان شاید ساعت ها به بحث و گفت و گو مینشستیم. هر رزو که به خانه میرسیدم ساعت ها مطالعه میکردم تا بتوانم پاسخش را بدهم. اما او از من خیلی خیلی جلوتر بود. به هر حال بین مطالعاتم شکم به یقین بدل شد و هر چه جلوتر میرفتم از عادات قبلیم رهاتر میشدم و فاصله میگرفتم.
حالا همان دوستم همچنان زرتشتیست. گاهی هم دوستانه مینشینیم و مثل قبل با هم جدل میکنیم با این تفاوت که مسیر بحث تغییر کرده. میخندد از اینکه حالا من از او پیشی گرفته ام و خدا را نیز انکار میکنم.....
خب من هم به مانند بیشتر شما در خانواده ای مسلمان و از بد روزگار بـســــیـار هم مذهبی به دنیا آمدم. به نظر من آشنایان و فامیل هم به اندازه ی زیادی تاثیرگذارند. خب ما فامیل هایمان هم بسیار مذهبی بودند و هستند همین الان هم همه ی زنان فامیل ما چادری اند (مگر 1 – 2 تا از دختران جوانتر چادری نباشند که آنها هم احتمالا به دلایل مد و ... مانتو یی هستند نه به دلیل دیگری ) ... یا مثلا" وقتی مهمونی هستیم همین که اذان رو میگند بلند میشن نماز میخونند و ... (راستش این خانواده ها تا 20 – 30 سال پیش در روستا زندگی میکرده اند و بینشان آدم تحصیلکرده و باسوادی هم به اون صورت پیدا نمیشه پس طبیعیست این رفتارها ....)
عموی من روحانی است و در زمان کودکی من ، ما با خانواده ی عمویم در یک ساختمان 2 طبقه زندگی میکردیم ...
مادرم هم خیلی مذهبی ست و هم خیلی خرافاتی ست... مذهبی بودنش به من آزاری نمیده اما خرافاتی بودنش برایم غیر قابل تحمله ... مثلا از روضه ای که میاید قندی چیزی میاره و به من و خواهر و پدرم میگه بخورید تبرکه... اعتقاد دارد در بعضی روزها نباید لباس شست یا خانه را جارو کرد و ... و از این قبیل مزخرفات ...
پدرم هم مذهبیست و عقاید مزخرفی دارد اما به راستی بویی از انسانیت نبرده است
(ببخشید که من دارم در مورد پدر و مادرم اینجوری حرف میزنم شاید به دور از ادب هستش اما دارم سعی میکنم صادقانه و رو راست در موردشان سخن بگویم)
پدرم از همه ی اینها بدتر است... در اصل به هیچ چی اعتقاد نداره !!! چند بار تا به حال ازش شنیده ام که به بهشت و جهنم و خدا و ... اعتقاد نداره. اما عجب که همین شخص نماز میخواند قرآن هم میخواند ، مکه و کربلا میرود و....
خانوم بازی هم میکند. معمولا" ریش دارد (قیافه اش حزب اللهی ست)
خودتون مطمئنا از اینجور افراد زیاد دیده اید آدمایی که ذره ای از اخلاقیات و وجدان و انسانیت بویی نبرده اند اما خودشونو مومن و کاردرست میدونند.
خلاصه که من در چنین فضای مسمومی بوده ام و بزرگ شده ام.
خب به طبع من در کودکی و نوجوانی نمیتوانستم مذهبی نباشم چون در اوج خفقان زندگی کرده بودم.
من از کودکی صوت قرآن و مداحی گوش میدادم... در مدرسه ی راهنمایی عضو بسیج مدرسه بودم ... زمانی شور انقلابی و شهادت و ... هم خیلی داشتم... خلاصه که محیط ما را به شدت مغزشویی کرده بود ....
اما با همه ی این اوصاف این خوبی را داشتم که متعصب و بی خرد نبودم مثلا فکر میکردم که چرا خانمها باید موهای سرشونو بپوشونند مگر دیدن موهای یک خانم باعث شهوت و برانگیختن حس جنسی یک مرد میشود ( بدن و پا و دست و ... رو مثلا میگفتم باید پوشیده باشه اما سر و موها چرا ! ) همان زمان رسیدن به سن تکلیفم هم (که بسیجی و مسلمان و شیعه ی امام پرست بودم ) نماز نمیخواندم یعنی در اصل هفته ای 2 بار 3 بار و ... میخواندم (مرتب نماز نمیخواندم) یا مثلا فکر میکردم چه دلیلی دارد که خواب سالمی نداشته باشیم و نصفه شب بلند شویم و نماز صبح بخوانیم.. از نماز صبح خواندن خیلی متنفر بودم بعضی اوقات که یا از صدای شنیدن نماز بقیه یا باز کردن در دستشویی یا هر چیز دیگه ای در زمان اذان صبح بیدار میشدم بلند میشدم و نماز میخواندم و بعدا خوابم نمیبرد این به همین دلیل بود که وضو گرفته بودم و صورتم را شسته بودم و خواب از سرم پریده بود... خب ما شبها هم معمولا دیر وقت میخوابیدیم ... همینها و تاثیر مخربش بر روی روح و بدن آدم باعث میشود که به حقیقت فکر کرد و اینکه دین لعنتی چقدر باعث شده که زندگی ما سخت و منزجر کننده بشود... نماز خواندن را کار بیهوده ای میدانستم. در خلوت با خدا نیایش کردن را به نماز خواندن از روی عادت یا ترس ترجیح میدادم.
تقریبا تا سن 18 سالگی مسلمان بودم و فکر میکردم اسلام چقدر دین خوبیست و.... و فکر میکنم خوشبختانه نسبتا" زمان خوبی با حقیقت اسلام آشنا شدم یعنی زیاد دیر نشد... خب دین واقعا اثرات بدی برای من داشته مثلا سال اولی که روزه گرفته بودم آسیب های جسمی دیده ام و ... یا مثلا از کودکی و جوانی ام هیچ خیری ندیدم ... و ..
در مورد چگونگی رسیدن به باور های اکنون :
من تا قبل از حوادث پس از اعتراضات به انتخابات 88 و مظلومیت جنبش سبز با جمهوری اسلامی موافق بودم (البته من آن موقع 17 سال بیشتر نداشتم چیز زیادی نمیدونستم از سیاست)
از رژیم و خامنه ای و احمدی نژاد و پاسداران و ساندیس خورها و... بخاطر ظلمی که به مردم کردند و خونهایی که ریختند متنفر شدم... برای ندا و بقیه ی کسانی که کشته شدند بارها گریه کردم اما در آن دوران فقط ضد ج ا بودم اما هنوز عقاید اسلامی داشتم حتی همیشه به این فکر میکردم که امام زمان بیاید و از خامنه ای انتقام بگیریم😃 . اما بعدا بهم ثابت شد که قضیه مهدویت خیلی چرت و مسخره است. در کل میشه گفت رفتار این حکومت اسلامی هم در نامسلمان شدن من بی تاثیر نبود ...
اینترنت هم برای من نقش به سزایی داشت ... در مورد جنایتهای پس از انقلاب و همینطور جنایتهای این 14 قرن پس از ورود اسلام به ایرانم در اینترنت زیاد مطالعه میکردم .... خب در فروم ها و فیس بوک و ... هم که اسلام ستیزان زیادی هستند و خیلی وقتها بوده که همین کاربران حرفی زدند و من قانع شدم ... مطالب سایتهایی مانند زندیق و پیج های ضد اسلامی در فیس بوک رو هم میخوندم ...
من ترجمه ی قرآن را هم زیاد خواندم ... خب به جز خاطره های خانم بازی آقا محمد ، دستور قتل و تجاوز ، وعده ی بهشت و ترسوندن از جهنم و اطاعت از الله "که بیشتر شبیه اهریمن است تا خدا"... چیزی در این کتاب دیده نمیشه .....
الان هم بی دینم اما خدا باورم. شاید بعد ها در مورد خدا هم نظرم تغییر پیدا کنه. در مورد اسلام هم به شدت ضد اسلامم و ایران بدون اسلامم آرزوست ....
من گربه رو دم حجله کشتم گفتم نماز نمیخونم دعواشو هم کردم راحت نشستم سر جام دیگه هم کسی کارم نداره😬
خوشبحالت من که هر بارکه بابامو میبینم یه عالمه نصیحت میشم که توبه کنم و برگردم به صراط مستقیم. همیشه هم این جمله رو بهم میگه که: "نمیدونم کجا لقمه ی حروم خوردم که تو اینجوری شدی.والا منکه از آب شب مونده هم پرهیز کردم" حساسیت نشون نمیدم.خب واقعا توی سنی که پدرم هست تغییر خیلی سخت و ناممکنه.
خانواده كه زیادی مذهبی بودن و هستن جوری كه شاید من و خواهرم تنها دخترای مانتویی تو خانواده باشیم ولی خوب از یه سنی سوال برام پیش میومد البته نه درباره ی خدا بیشتر در مورد اسلام و پیامبر كه كه معمولا جوابی براش نبود یه روز از شوهر عمم یه سوال پرسیدم ایشون مجروح جنگی بودن و بسیار هم معتقد ولی مخالف حكومت كه گفتن كه برو قرآن بخون نترس منم رفتم نشستم خوندم یادمه كه میترسیدم از شك هایی كه میكردم واسه اینكه تقدس زدایی كنم با خودكار خطی خطی میكردم آیه های قرآن و منم كلا دست به كابوس دیدنم خوبه:دی در كل خیلی سخت بود بی اعتقاد شدنم به دین یادم نیست دقیقا راهنمایی بودم یا دبیرستان ولی بی خدا شدن برمیگرده به چهار پنج سال اخیر و آشنایی با اینترنت و ورود به دانشگاه و چند دوستی كه باهاشون بحث میكردم و بهم جهت فكری دادن ولی خوب هنوز گاهی به بود و نبودش شك میكنم ولی نه اونقدر كه بتونم بگم به خدا اعتقاد دارم همیشه یه كم شك خوبه
گاهی واقعا از دست این جماعت به ستوه میام ولی بیشتر دلم براشون میگیره(با اینکه نه خیلی احساساتیم نه به دیگران اهمیت میدم) واقعا وضعیتشون اندوه باره
منظورت اطرافیانه؟ من اینطور نیستم چون احساس میکنم مذهبیا هم اونقدر که باید غرق نیستن مگر یه عده ی خاص. از قضا نه تنها ناراحتمم نمیکنه که شاید برام جنبه ی تفریحم داشته باشه خصوصا زمانی که با اعتقاد مادرم بازی میکنم😃
منظورت اطرافیانه؟
من اینطور نیستم چون احساس میکنم مذهبیا هم اونقدر که باید غرق نیستن مگر یه عده ی خاص.
از قضا نه تنها ناراحتمم نمیکنه که شاید برام جنبه ی تفریحم داشته باشه
خصوصا زمانی که با اعتقاد مادرم بازی میکنم😃
اره البته اون قسمتی که اندوه گین میشم اطرافیان نیست کلی هستند :)
اتفاقا هستند فقط سبکش فرق داره،کلی خرافاتی بودن رواجش از مذهبی بودن بیشتره(یعنی شاید مذهبی بودنش کم باشه ولی بازم خرافاتیه)
هرچند اسباب خنده هم هستند :))