خوشبحالت من که هر بارکه بابامو میبینم یه عالمه نصیحت میشم که توبه کنم و برگردم به صراط مستقیم. همیشه هم این جمله رو بهم میگه که: "نمیدونم کجا لقمه ی حروم خوردم که تو اینجوری شدی.والا منکه از آب شب مونده هم پرهیز کردم" حساسیت نشون نمیدم.خب واقعا توی سنی که پدرم هست تغییر خیلی سخت و ناممکنه.
البته انقدر که فکر میکنی راحت نبود یه مشت به لبام (و پاره شدن لب) رو هم تحمل کردم تو اون مراسم گربه کشون
بابای من میگه خیلی زود خودتو لا دادی تقریبا 3 4 ماه میگفت پسر من نیستی ولی خب اوضاع عادی شد
خب انگار من از همه آخرتر به این تاپیک رسیدم. من در محیطی بزرگ شده بودم که باورها به کسی تزریق نمیشد.یعنی محیط خانواده ام بسیار باز و راحت برای جلب هر عقیده ای بود.مادرم یک زن خانه دار بسیار ساده و مهربان و البته یک مسلمان معمولی بود.پدرم با اینکه سواد بالایی نداشت، اما خیلی مطالعه داشت و البته بی دین بود!از روزهای کودکی ام، شوخی ها و مسخره کردن باورهای دینی توسط پدرم را به یاد دارم:مثلا یک بار که من حدود 12 ساله بودم با پدرم به مراسم ترحیم یکی از اقوام رفته بودیم و طبق معمول صدای بلند و کرکننده تلاوت قرآن به گوش میرسید.ناگهان پدرم که صدای بلند قرآن از ان بلندگوهای منو و قراضه اعصابش را به هم ریخته بود، در گوش دوست بقل دستی اش گفت:"هیچ بی ناموسی این جوری کتاب میخونه آخه؟میخای کتاب بخونی مثل آدم بزار جلوت بخون دیگه، این داد و هوار دیگه واسه چیه!" همین جمله باعث خنده های بی پایان آن دو شد و در نهایت محبور شدیم برای حفظ آبرو مسجد را ترک کنیم.اما حضور من در یک کلاس موسیقی سنتی و آشنایی من با جمعی از "عرفا" باعث شد که من به عرفان و جست و جوی معنویات در زندگی گرایش پیدا کنم. معمولا داستان همه ما از اسلام شروع میشود.من هم از این قاعده مستثنا نیستم، اما آنچه من از ابتدا در دین میجستم، نه عاقبت به خیری، بلکه معنویت و عرفان بود.شیفته رمز و رازها و سیر و سلوک های عارفانه بودم.خب میدانید کسانی که افکار اینچنینی دارند چگونه آدمهایی هستند:انسانهایی از جامعه به دور افتاده، گوشه گیر،همیشه لاغر و مریض،همیشه در حال تعظیم و تشکر وهمیشه فروتن و بی ادعا و بی توجه به جامعه و سیاست و همیشه دچار سوء هاضمه و سوء تغذیه به خاطر روزه های مداوم و.... .من نیز چنین بودم.نمیدانم اولین بار کی کتاب "چنین گفت زرتشت" را دیدم.به نظرم هشت سال پیش بود.چند قطعه اش را خواندم، اما چنان که باید در من تاثیر نداشت با اینحال تلگنری بود بر من.میدانید، شما وقتی باور دینی دارید، میپندارید دنیا در همین چارچوب باید تعریف شود و مفاهیم شما یونیورس است.برای من شگفت آور بود که چگونه میشود در این دنیا،انسانی چیزهایی مثل شر،جنگجویی،غرور و تکبر،خشم،گردن فرازی و... را تبلیغ کند و از فروتنی و ساده زیستی و نیکی و صلح و آرامش و... را پست و فرومایه بداند؟با اینحال همچنان راه خودم را میرفتم.اما چند سال بعد، دوباره این کتاب به همراه کتاب فراسوی نیک و بد به دستم رسیدند.این بار، این کتابها همچون پتکی بر سرم فرود آمدند.نمیدانم تاکنون چنین چیزی برایتان پیش آمده است یا نه و آیا میتوانید تصورش را بکنید.مثل آدمی شده بودم که پس از سالها زندگی، ناگهان و کر و لال شده باشد.با جهان پیرامون خود نمیتوانستم ارتباط برقرار کنم و گوشه اتاق تاریکم همچون انسانی مفلوج کز کرده بودم.انگار من به این جهان تعلق نداشتم و همه برایم غریبه بودند و از همه کس و همه چیز میترسیدم.چند ماهی چنین گذشت.میدانید وقتی باورهای دینی در ذهن تان جذب شده باشند،هر چیز را در همان حوزه تعریف میکنید و همیشه خود را در معرض امتحان و آزمایش و ... میبینید و خروج از آن وضعیت به معجزه میماند و این تازه آغاز راه است.درد و عذاب و رنجی که برایتان میماند، جانکاه است.خود را یک قربانی یک توطئه بزرک میبینید.جهان انتزاعی شما نابود شده است ئ اکنون تنها و سرگشته در گوشه ای از جهان رها شده اید.چنین بود که سرسام عظیمی مرا فراگرفته بود و رهایم نمیساخت.اما به هر حال هر چه بود،شاید بدترین دوران زندگی من همان دوران بود که با زمستانی سرد و تیره و تار همزمان شده بود. پس از آن اندک اندک به زندگی بازگشتم و اینبار غذایم شده بود کتاب.عمده مطالعه ام پیرامون تاریخ و فلسفه بود.از تاریخ فلسفه ویل دورانت شروع کرده بودم.کتابخانه ای در شهر ما هست که پر است از کتاب عتیقه تاریخ و فلسفه(این کتابخانه اولین کتابخانه ملی ایران است و تاسیس 1306 است).آنجا خانه ی دوم من بود.انگار دوباره متولد شده بودم.انگار پس از سالها نابینایی، بینایی ام را بدست آورده بودم.جهان برایم گرم و زیبا شده بود ، انگار همه چیز رنگ گرفته بودند.زندگی را دوست میداشتم و آموختن بزرگترین لذتم شده بود.و اینچنین بود که در دفتر خاطراتم نوشتم:
از آسمان به زمین صعود کردم.آمدم ،چون از کتابهای آسمانی بیزار شده بودم و دلم میخواست کتابهای زمینی را بخوانم.اکنون زمین را میپرستم.راستی کاش جاده ی بین زمین و آسمان یک طرفه نبود تا میشد چند کتاب زمینی را به آسمان برد.
نیچه پدر معنوی من بود و هست و من همیشه او را خواهم ستود.پس از او شوپنهاور فیلسوف بزرگ زندگی من بود.در این راه همچنان در حال آموختن هستم و در حال مطالعه. راستی راسل گرامی مرا همدرد خود بدانید.بزگترین افسوس زندگی من این است که در رشته ای که مورد علاقه ام نبود تحصیل کرده و هنوز تحصیل میکنم.رشته ای مرتبط با ریاضی و تکنولوژی!وحشتناک است!
یک چیز دیگر.این تاپیک بی نظیر است.بعضی از خاطرات دوستان را که میخوانم، ناخودآگاه گریه ام میگیرد.تصور نمیکردم افرادی که تجربه ای مشابه تجربیات من داشته باشند اینقدر زیاد باشند.میدانید من در دوره ای از زندگی همه دوستان خود را از دست دادم.تنهایی خرد کننده ای مرا در بر گرفته بود.از آسمان و خدا که رانده شده بودم، در زمین هم تنهای تنها بودم.در حسرت یک هم کلام و دوست میسوختم!بارها و بارها تصمیم جدی برای خودکشی گرفته بودم.هنوزهم وقتی گاهی به آن دوره مینگرم، باورم نمی شود که زنده مانده ام.
مادرا رو اذیت نکنید عوضشون که نمیتونید بکنید فقط دلشون رو میشکنید
همینطوره. باید گنجایش و انعطاف پذیری طرف مقابل رو هم در نظر گرفت.خصوصا کسی که چندین و چند سال به چیزی معتقد بوده و با اون زندگی کرده با از دست دادنش نمیتونه باور دیگه ای را جایگزین کنه. ... من نادمم....
توی یه خانواده ی بسیار مذهبی بزرگ شدم.پدرم از اون مذهبی ها بود که حتا از خوردن مواد پروتئینی مثه سوسیس و کالباس هم پرهیز میکرد.(الان هم همون طوره.از موقعی که بازنشسته شده از بس که قرآن میخوره مجبور شده عینک بزنه)از همون اول هم همیشه از خدا و پیغمبر برای ما حرف میزد نتیجه این بود که من هم تحت تاثیر این تلقینات شبانه روزی دختری مذهبی بار اومده بودم اما خوشبختانه یک امتیاز مثبت که پدر من داشت این بود که متعصب نبود.یعنی هیچوقت بما اجبار نمیکرد که حتما مثه خودش باشیم.در این وضعیت من شناخت کاملی از دین پیدا کردم. کمی که بزرگتر شدم حدود سوم دبیرستان ،حس کردم که یکسری از اوامر دینی هرگز نمیتونه آسمانی باشه و این تضاد ذهنم رو به خودش مشغول میکرد. از یکطرف من پیش زمینه ی مذهبی داشتم و ذهنم در مقابل تغییرات مخالفت و مقاومت میکرد،از طرف دیگه هم نمیتونستم خودمو فریب بدم. با مطالعه کتاب و بحث با اطرافیان شهامت تغییر در من پیدا شد.الان هم هر وقت میبینم که افراد مذهبی در مقابل نظرات مخالف مقاومت میکنن برام عجیب نیست.تا حدی هم بهشون حق میدم.از بس ترسوندنشون دیگه جرات تفکر ندارن.
مهتاب جان من هر چی فكر كردم دلیل نخوردن مواد پروتئینی و ارتباطش با مذهب و متوجه نشدم
مهتاب جان من هر چی فكر كردم دلیل نخوردن مواد پروتئینی و ارتباطش با مذهب و متوجه نشدم
بعضی از مذهبیون باورشون اینه که خوراکی هایی مثه سوسیس یا کالباس و نظایرش از قسمتهای دور ریختنی حیوانات تهیه میشه که حلال نیست. این اعتقاد بیشتر زمان شاه ترویج میشد و به مردم میگفتن که اینا از گوشت خوک تهیه میشن.(حالا چرا اینطور حرفهایی رو تبلیغ میکردن جای خود دارد.) پدر من هم از کسانیه که این باور رو قبل از 57بهش القا کردن و هنوز هم بگفته ی خودش احتیاط میکنه.
بعضی از مذهبیون باورشون اینه که خوراکی هایی مثه سوسیس یا کالباس و نظایرش از قسمتهای دور ریختنی حیوانات تهیه میشه که حلال نیست. این اعتقاد بیشتر زمان شاه ترویج میشد و به مردم میگفتن که اینا از گوشت خوک تهیه میشن.(حالا چرا اینطور حرفهایی رو تبلیغ میکردن جای خود دارد.) پدر من هم از کسانیه که این باور رو قبل از 57بهش القا کردن و هنوز هم بگفته ی خودش احتیاط میکنه.
خوب در دوران شاه سوسیس کالباسهایی که با گوشت خوک درست بشه فت و فراوان بود . مثل الان در اروپا . حتا پاستیل های هاریبو از ژلاتین خوک درست میشند (به جز اونهایی که در ترکیه تولید میشند) :
What type of gelatin does Haribo use? Haribo products produced in Haribo's factory in Turkey are made with beef gelatin and are certified HALAL. All other items are made with pork gelatin.
بازگردان :
چه نوع ژلاتینی در هاریبو استفاده میشود ؟ محصولات هاریبو که در کارخانه هاریبو در ترکیه تولید میشوند از ژلاتین گاو ساخته میشوند و دارای گواهی حلال هستند ، تمامی اقلام دیگر از ژلاتین خوک ساخته میشوند .
در مورد سوسیس کالباسهای فعلی ی تولیدی در ایران هم درست میگند همشون از آشغال گوشت درست میشند . برای همین مصرف بیش از اندازشون مشکل ساز میشه .
زمان شاه هم سوسیس رو توی روده درست میکردند (الان در اروپا تمام سوسیسهایی که میخورید داخل روده هستند) بعدها به خاطر انقلاب و تحریم و ... چون تکنولوژیش به ایران دیگه ارسال نمیشد روده تبدیل شد به این پوشش های پلاستیکی غیر قابل خوردنی که امروزه میبینید :
هفته نامۀ اشپیگل در مطلبی نوشته است که تحریم های غرب علیه ایران قیمت سوسیس های معروف آلمانی را بالا می برد. سوسیس های آلمانی که آمیخته ای از گوشت چرخ کردۀ خوک و ادویه جات است در پوست روده های گوسفند فشرده می شوند که طی دهه ها از ایران وارد می گردند.
قیمت نود متر رودۀ وارداتی از ایران که به طور متوسط برای تولید هزار سوسیس آلمانی کفایت می کند در سال ۲۰۱۰ کمی بیش از شش یورو بوده است که اکنون به دلیل بیثباتی قیمت ها در ایران به بیش از هفده یورو رسیده است. اشپیگل می افزاید تولیدکنندگان سوسیس در آلمان می توانند روده های گوسفند مورد نیاز خود را از ترکیه و نیوزلند هم وارد کنند، اما، غالب آنان اعتراف می کنند که این اقدام بر طعم سوسیسهای آلمانی اثر خواهد گذاشت.
سوسیس های آلمان در نورمبرگ تولید می شوند و این شهر سالانه یک میلیارد سوسیس تولید می کند. تولید سوسیس در نورمبرگ قدمتی طولانی دارد و برای اولین بار در سال های ۱۳۰۰ میلادی طی قرون میانه در این شهر آغاز شد.
یعنی بر خلاف باورهایی که امروزه تولید کنندگان توی گوش مردم میکنند این حرفها شایعه نیست .
از دوستان و گرامیامان، سمکینگ (@SAMKING)، ایرانبانو، Unknown ناشناخته، بانو Angela و دیگر هموندان فراخوانی میکنم اگر دوست داشتند درباره چرایی و چگونگی رسیدن به باورهای امروزشان بنویسند 💐
من در مورد دینم تحقیق کردم و با علم و دانش دینم رو انتخاب کردم! این چیزایی هم که درمورد سوسیس کالباس گفتید رو لطفن الکی به دین نچسبونید!اسلام یه دین ازاده که متسفانه افرادی مثل شما سعی دارن اون رو محدود و زشت جلوه بدن
من در مورد دینم تحقیق کردم و با علم و دانش دینم رو انتخاب کردم! این چیزایی هم که درمورد سوسیس کالباس گفتید رو لطفن الکی به دین نچسبونید!اسلام یه دین ازاده که متسفانه افرادی مثل شما سعی دارن اون رو محدود و زشت جلوه بدن
معلومه شما از این تازه مسلمونا هستید و گرنه اینایی که از قدیم الایام مسلمون بودن و کارت مسلمونیشون سال 57به بعد صادر نشده میدونن که اینطور باورایی بین اکثر مذهبیا بوده.
ظلم، درد، تحقیر، محرومیت. خشم. و خدایی که سکوت میکرد، کاری نمیکرد، و میگذاشت تمام اینها اتفاق بیفتند. البته به جز اینا موارد دیگری هم بعدا بوده. همون مواردی که اکثرا میگید. اراجیف و چیزهای احمقانه در دین و مذهبیون. خرافات و غیره. فرافکنی. توجیه های مسخره. و غیره و غیره.
اما با اینحال من هنوز کم و بیش به وجود خداوند و ماوراء اعتقاداتی دارم. یعنی حداقل احتمالش را میدهم. بخصوص که طبق نظریهء نظامهای چندگانه (که شخصا فکر میکنم اگر خدا و نظام واقعی باشه باید همین باشه)، میتوان چیزهای خیلی بیشتری از این نوع را توجیه کرد. با یک مکتب عرفانی برخورد کردم که حرفهای خیلی معقول تر و خیلی بیشتر مطابق با وجدان میزد.
ضمنا بنده اگر این اعتقادات را نداشتم، از نوع بی اعتقادهای جنایتکار میشدم. چون هیچ پایهء نقض نکردنی ای غیر از این برای اخلاق نمیبینم. یعنی بگم اگر به نفعم بود/لازم میشد سر همهء شما را گوش تا گوش میبریدم 😃 کوچکترین تهدیدی از جانب شما احساس میکردم، با خشونتی بی حد جواب میدادم.
شاید هم اینا عوارض همون ظلم و درد و تحقیرهایی بوده که کشیدم. بهرحال من واقعا عصبانی هستم. هم از دست مذهبیون و هم از دست غیرمذهبیون. کلا از دست اینکه اوضاع اینطوریه خشمگین هستم. هم مذهبی ها باعث عقب ماندگی من شدن و هم از جانب غیرمذهبی ها ظلم و زور دیدم. خب یه واقعیتی که هست اینه که مذهبی های واقعی حداقل به یک چیزهایی بعضا پایبند هستن. ولی بی اعتقادها ممکنه هرکاری بکنن. مثل خودم!! (البته درصورتیکه کاملا بی اعتقاد میبودم)
سلام ... من تازه عضو سایت شدم ... یعنی همین چند دقیقه پیش ... من نه بی دینم نه بی خدا ... یعنی هنوز نه ... ولی خب تو این مدت مطالب زیادی خوندم ... با یه سری از دوستان و افکارشون هم تو سایت هم میهن آشنا شدم ... برام تازگی داشت ... و به عنوان یک مثلا مسلمان هیچ جوابی برای سوالات و مسایل مطرح شده ندارم ... چون خیلی از این ها سوالاتی بودن که من از وقتی یادمه بهشون فکر میکردم و میپرسیدم ... جوابایی هم که تا الان گرفتم هم خیلی احساسی و شعرگونه بوده ... یعنی فقط اون لحظه احساسات منو تحت تاثیر قرار داده و بعد از فروکش احساس و جایگزینی عقل باز هم به قوت خودش باقی مونده ... مثلا من یادمه توی راهنمایی و دبیرستان از معلمای دینی میپرسیدم ... که خدا برای چی ما رو آفریده ... جوابی که میگرفتم این بود ... خدا ما رو آفریده تا به کمال برسیم ... به قول معروف کور شم اگه دروغ گفته باشم ... از مطالبی که که اینجا نوشته شده با سایت زندیق آشنا شدم و از دیشب مطالب زیادی رو توش خوندم ... الان واقعا به معنی واقعی رو هوام ... چون خیلی از مسایلی که مطرح شده سوالای من تو این سالها بوده ... و هیچ وقت هم جواب قانع کننده ای نگرفتم ... مخصوصا قسمتهای مربوط به زنان در اسلام ... ماه رمضون امسال شروع کردم معنی فارسی قرآن رو خوندن ... چون میگن خوندن قران به عربی ثوابش خیلی بیشتره ... خیلیا فارسیشو نمی خونن ... بعد به چند تا از آیه های قران برخوردم که باور نمیکردم این طور صریح توی قرآن گفته شده مرد از زن برتره ... چون اولین چیزی که ما توی اسلام فهمیدیم اینه که از همه ادیان و اعتقادات بیشتر به زنان بها داده ... و بعدشم مطالب سایت زندیق ... البته من هنوز نمی تونم بگم که اعتقادی ندارم ... چون من مطالبی که در دفاع از این مسایل نوشته شده باشه رو هنوز نخوندم ... مطالبی که قبلا خوندم ... هیچ کدوم عقلانی نبوده ... ببخشید زیاده گویی کردم ... ولی واقعا خیلی حالم بده
سلام ... من تازه عضو سایت شدم ... یعنی همین چند دقیقه پیش ... من نه بی دینم نه بی خدا ... یعنی هنوز نه ... ولی خب تو این مدت مطالب زیادی خوندم ... با یه سری از دوستان و افکارشون هم تو سایت هم میهن آشنا شدم ... برام تازگی داشت ... و به عنوان یک مثلا مسلمان هیچ جوابی برای سوالات و مسایل مطرح شده ندارم ... چون خیلی از این ها سوالاتی بودن که من از وقتی یادمه بهشون فکر میکردم و میپرسیدم ... جوابایی هم که تا الان گرفتم هم خیلی احساسی و شعرگونه بوده ... یعنی فقط اون لحظه احساسات منو تحت تاثیر قرار داده و بعد از فروکش احساس و جایگزینی عقل باز هم به قوت خودش باقی مونده ... مثلا من یادمه توی راهنمایی و دبیرستان از معلمای دینی میپرسیدم ... که خدا برای چی ما رو آفریده ... جوابی که میگرفتم این بود ... خدا ما رو آفریده تا به کمال برسیم ... به قول معروف کور شم اگه دروغ گفته باشم ... از مطالبی که که اینجا نوشته شده با سایت زندیق آشنا شدم و از دیشب مطالب زیادی رو توش خوندم ... الان واقعا به معنی واقعی رو هوام ... چون خیلی از مسایلی که مطرح شده سوالای من تو این سالها بوده ... و هیچ وقت هم جواب قانع کننده ای نگرفتم ... مخصوصا قسمتهای مربوط به زنان در اسلام ... ماه رمضون امسال شروع کردم معنی فارسی قرآن رو خوندن ... چون میگن خوندن قران به عربی ثوابش خیلی بیشتره ... خیلیا فارسیشو نمی خونن ... بعد به چند تا از آیه های قران برخوردم که باور نمیکردم این طور صریح توی قرآن گفته شده مرد از زن برتره ... چون اولین چیزی که ما توی اسلام فهمیدیم اینه که از همه ادیان و اعتقادات بیشتر به زنان بها داده ... و بعدشم مطالب سایت زندیق ... البته من هنوز نمی تونم بگم که اعتقادی ندارم ... چون من مطالبی که در دفاع از این مسایل نوشته شده باشه رو هنوز نخوندم ... مطالبی که قبلا خوندم ... هیچ کدوم عقلانی نبوده ... ببخشید زیاده گویی کردم ... ولی واقعا خیلی حالم بده ...
این آخرین فرصت توست ! بعد از این هیچ راه بازگشتی وجود نداره ... اگر قرص آبی رو بخوری ... داستان تموم می شه توی رختخواب بیدار می شی و هرچی رو رو که خودت بخوای باور می کنی . اگر قرص قرمز رو بخوری ... در سرزمین عجایب می مونی و من بهت نشون می دم که این لانه خرگوش تا چه حد عمیقه . نئو با شک و تردید به طرف قرص قرمز می رود . مورفیس : یادت باشه من فقط می خوام حقیقت رو بهت بدم . نه بیشتر و نه کمتر ! (نئو انتخاب بزرگی انجام داد و راه تازه آغار شد) 😊✌️
سلام ... من تازه عضو سایت شدم ... یعنی همین چند دقیقه پیش ... من نه بی دینم نه بی خدا ... یعنی هنوز نه ... ولی خب تو این مدت مطالب زیادی خوندم ... با یه سری از دوستان و افکارشون هم تو سایت هم میهن آشنا شدم ... برام تازگی داشت ... و به عنوان یک مثلا مسلمان هیچ جوابی برای سوالات و مسایل مطرح شده ندارم ... چون خیلی از این ها سوالاتی بودن که من از وقتی یادمه بهشون فکر میکردم و میپرسیدم ... جوابایی هم که تا الان گرفتم هم خیلی احساسی و شعرگونه بوده ... یعنی فقط اون لحظه احساسات منو تحت تاثیر قرار داده و بعد از فروکش احساس و جایگزینی عقل باز هم به قوت خودش باقی مونده ... مثلا من یادمه توی راهنمایی و دبیرستان از معلمای دینی میپرسیدم ... که خدا برای چی ما رو آفریده ... جوابی که میگرفتم این بود ... خدا ما رو آفریده تا به کمال برسیم ... به قول معروف کور شم اگه دروغ گفته باشم ... از مطالبی که که اینجا نوشته شده با سایت زندیق آشنا شدم و از دیشب مطالب زیادی رو توش خوندم ... الان واقعا به معنی واقعی رو هوام ... چون خیلی از مسایلی که مطرح شده سوالای من تو این سالها بوده ... و هیچ وقت هم جواب قانع کننده ای نگرفتم ... مخصوصا قسمتهای مربوط به زنان در اسلام ... ماه رمضون امسال شروع کردم معنی فارسی قرآن رو خوندن ... چون میگن خوندن قران به عربی ثوابش خیلی بیشتره ... خیلیا فارسیشو نمی خونن ... بعد به چند تا از آیه های قران برخوردم که باور نمیکردم این طور صریح توی قرآن گفته شده مرد از زن برتره ... چون اولین چیزی که ما توی اسلام فهمیدیم اینه که از همه ادیان و اعتقادات بیشتر به زنان بها داده ... و بعدشم مطالب سایت زندیق ... البته من هنوز نمی تونم بگم که اعتقادی ندارم ... چون من مطالبی که در دفاع از این مسایل نوشته شده باشه رو هنوز نخوندم ... مطالبی که قبلا خوندم ... هیچ کدوم عقلانی نبوده ... ببخشید زیاده گویی کردم ... ولی واقعا خیلی حالم بده ...
درود بر شما و به انجمن دفترچه خوش آمدید. اینجا تنها فضای آزاد در میان انجمنهای پارسی در اینترنت هست که میتوانید سوالات خود را در مورد دین ، خدا ، اسلام و هر چیز دیگر مطرح کنید. هدف این فروم گسترش خرد گرایی و همچنین دین و خدا زدایی از جامعه ایرانی هست ، امیدواریم که شما را بتوانیم در این مسیر کمک کنیم ، اگر سوالاتی هنوز برای شما بی جواب مانده است ، با کمال میل میتوانید اینجا در تالار دین و یا فلسفه مطرح کنید و دوستان در آن بحثها شرکت خواهند کرد، از طرف تیم مدیریتی دفترچه ، ورود شما را خوش آمد میگویم.💐
مهربد عزیز داستانش طولانی است. فقط در همین حد بگویم که تبدیل شدن از فردی مذهبی به انسانی لیبرال که شعارش "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" راهی بس طولانی بود که یکی از اولین دلایلش علاقه به دانستن و کشف موهبتی به نام کتاب بود.
مهربد عزیز داستانش طولانی است. فقط در همین حد بگویم که تبدیل شدن از فردی مذهبی به انسانی لیبرال که شعارش "زندگی کن و بگذار زندگی کنند" راهی بس طولانی بود که یکی از اولین دلایلش علاقه به دانستن و کشف موهبتی به نام کتاب بود.
محمد جان خب اگر انگیزه و حوصله کردید بدرازا بنویسید - دیگر دوستان و من هم پیشتر بدرازا نوشته ایم.
اینجا یک جورهایی بایگانیای است از اینکه هر کدام از ما چگونه از شّرِ این باورهای پادبشری آزاد شدهایم و در راستای جستارِ دیگر هماندیشی پیرامون گسترش خردگرایی پیش میرود.
خب همه چیز از روحیه کنجکاو یک نوجوان آغاز شد. وقتی 13 ساله بودم ساعات فارغ از تحصیل را در مغازه پدرم می گذراندم. در آنجا روزنامه های باطله فراوان بود. خواندن این روزنامه ها کم کم شد سرگرمی من. بعد از مدتی با توجه به دستمزدی که بابت کار می گرفتم شروع کردم به خواندن روزنامه های غیر باطله که با همشهری شروع شد. سر زدن های مرتبم به روزنامه فروشی باعث شد تا مجله ای بیابم به نام نجوم. ماهنامه ای بود در زمینه ستاره شناسی. خواندن این مجله و آشنا شدن با پدیده های کیهانی سوالات بسیاری در ذهنم ایجاد کرد. در همین سالها از محله ای که در مرکز شهری که در آن زندگی می کردیم به محله ای در خارج شهر با کمترین امکانات کوچ کردیم. جایی که هیچ سرگرمی برای یک نوجوان وجود نداشت. در آن محل همسایه ای یافتیم که پسری هم سن سال من داشت در رفت آمد به منزل آنها کتابخانه ای یافتم که متعلق به برادر بزرگتر او بود و بدون استفاده. من شدم مشتری دائم آن. طی 6 ماه همه کتابهایش را خواندم. هر چه بیشتر می خواندم سوالات بیشتری در ذهنم شکل می گرفت. در سالهای دبیرستان یک کتابخانه عمومی بزرگ در شهرمان افتتاح شد. طبیعتا من با ولع تمام عضو آن شدم. در همین سالهای دبیرستان در جستجوی پاسخ سوالاتم دوستی یافتم مذهبی که از بحث هایش در کلاس مشخص بود او هم همین دغدغه ها را دارد ولی ظاهرا بیش از من می دانست. با او همراه شدم. و تبدیل شدم به یک بچه مذهبی مسجدی. وقتم صرف مطالعه کتاب های مطهری و شریعتی شد. بعد از آن کتابهای سروش. البته بگویم که قبل از آن در دوران نوجوانی مطالعاتم بیشتر داستان های علمی و تخیلی، ادبیات کلاسیک ایران و جهان بود. خلاصه کنم که در دوران دبیرستان و سال اول دانشگاه کماکان همان فرد مذهبی بودم. در سالهای دوم به بعد دانشگاه بود که کم کم با فلسفه و سپس فلسفه غرب آشنا شدم. بعد از آن در تحصیلات تکمیلی منطق و فلسفه علم و رویکردهای شناختی و اپیستمولوژی را آموختم. و شاه کلیدی که در این دوران یافتم ابزاری بود به نام تفکر انتقادی.
همه این تغییرات فکری و تجربه ای که در دوران مذهبی بودنم در تحمیل عقایدم به اطرافیان داشتم باعث شد تا اصل تساهل را در زندگیم همیشه در نظر بگیرم. زمانی به خاطر عدم رعایت این اصل باعث رنجش افراد نازنینی شدم که دیگر نمی خواهم این تجربه تکرار شود. بنابراین شعارم این است زندگی کن و بگذار زندگی کنند.
با اجازه دوستان منم داستانم رو مینویسم و امیدوارم سردرد نگیرید(: من همیشه ادم کنجکاوی بودم.از بچگی من همیشه با این ملاها(بعدا که بزرگ شدم فهمیدم که اینا ملا نبودن!فقط ریش داشتن من فکر میکردم ملا هستند😜) بحث میکردم که اگه خدا وجود داره چرا دیده نمیشه؟اونام بهم میگفتن بچه از این فکرا نکن کافر میشی😱و این برام سوال بود توی خونواده اگه همچین حرفی میزدم همچنین😄راستش همیشه سوالای عجیب و غریب میپرسیدم.چرا خدا نمیاد پیش ما؟!کلا تو فامیل مشهور شده بودم با این سوالام همه بهم میگفتن دیوونه.به بچه هاشونم میگفتن با این حرف نزنید دیوونه است😳 دیدم نه بابا با اینا به جایی نمیرسم.میرفتم کتاب میگرفتم میخوندم.من که شیعه نبودم ولی کتب ما سنی ها گیر نمی اومد.میرفتم کتب شیعه ها رو میخوندم.از این داستانای غم انگیز کربلاااا😢و غیره.اما برام سوال بود که امام حسین چطور توی صحرای کربلا تشنه بود در حالی که در نزدیکی اونجایی که چادر زدن اب وجود داشته و حضرت ابوالفضل رو فرستادن اب بیاره بعد خودش اب نخورده و میخواسته مشک اب رو برای امام حسین بیاره که میکشنش.اما سوال تو ذهنم بود که وقتی حضرت ابوالفضل رو کشتن چه کسی این خبرو به بقیه رسونده که اونا فهمیدن آب نخورده!!اون که مرده بود نتونسته خبر بده!!😳و خیلی سوالات دیگر. توی دوران راهنمایی معلم دینی داشتیم که خیلی بهم کمک کرد و بهم گفت کتب شیعه ها رو نخون دروغه.جواب خیلی از سوالاتی که تو ذهنم بود رو بهش میگفتم بهم جواب میداد.مثلا دیگه فهمیده بودم که جسم خدا را نمیتوان دید اما علم خدا همه جا وجود داره! اقا دیگه سرتونو درد نیارم!فکر میکنم وقایع مهم تر از دوران دبیرستان به بعد شروع شد! رشته تجربی رو انتخاب کردم.معلم زیستمون یه جورایی بیخدا بود.نظریه تکامل رو جوری برامون تعریف میکرد گویا اصلا خدایی وجود نداره!اما عجیب این بود نماز میخوند!با خودم فکر کردم اگر معتقده که خدایی وجود نداره پس چرا نماز میخونه!!! به برکت وجود اینترنت با آتئیست اشنا شدم.با مطالعاتی که داشتم گرچه که کامل نبود اما تصمیم گرفتم آتئیست باشم و شدم!احساس میکردم از این همه سوال راحت شدم!احساس خیلی خوبی داشتم!
اما این پایان کار نبود!ا!الان هم تصمیم گرفتم مسلمان باقی بمونم تا ببینم چی پیش میاد!گرچه که خیلی چیزا هستند که برام سواله!اما هنوز هم از نماز خوندن لذت میبرم.بهم ارامش خاصی میده!خیلی چیزا رو امتحان کردم که بهم ارامش بدن.مثلا هیپنوتیزم.مدیتیشن و....اعتقاد دارم که خیلی باید تحقیق کنم و هنوز اول راهم و امیدوارم با کمک شما دوستان به حقیقت برسم.در مورد قران هنوز تو شک هستم!فکر میکنم بعضی چیزا تو مذهبم هستند که با بیخدا شدن از دستشون میدم! ببخشید سرتونو به درد اوردم🌺
من استعداد خیلی خوبی برای تغییر داشتم و بنظرم شاید این ویژگی، مثل رنگ پوست مادرزادی باشه. نمیشه از همه به یک اندازه توقع داشت. معمولا دلایلِ داشتن عقاید گذشته ام ناآگاهی بوده چون کمتر به منابع دسترسی داشته ام. ...
از بچگی نسبت به دین و عقاید خودم کنجکاو بودم. دلایل و توجیهاتی داشتم که باعث میشد مسلمون و شیعه بمونم. مثلا فکر میکردم به جز ادیان سه گانه(اسلام، مسیحیت و یهودیت) عقیده دیگه ای در دنیا وجود نداره و چون دین اسلام بعد از این دو دین اومده پس حتما دین بهتریه!
اصلا نمیدونستم تو دنیا آتئیست، بهایی، زرتشتی و بودایی ... هم وجود داره! اگر در مورد امامان و احادیث به مورد مشکوکی بر میخوردم همش به خودم تلقین میکردم که این حتما یک دلیلی داره که من از فهمش عاجزم. از همان کودکی به اشتباه، بهم گفته بودند که نود درصد مسلمین شیعه هستند ... !👎
من یه آدم متعصب بودم و عملا در نقطه مقابل خردگرایی قرار داشتم، منظور اینکه اصلا از فکرم استفاده نمیکردم.
یادمه یه پی دی اف انتقادی درباره مذهب شیعه خوندم، اونقدر متعصب بودم که بعد از خوندن چند خطش، خیلی "ناراحت" شدم و حس تئوری توطئه بهم دست داد.(گفتم این رو سنی ها برای خراب کردن مذهب شیعه نوشتن)
با همه این اوصاف من آدمی نبودم که خیلی اهل نماز خواندن و بجا آوردن تکالیف دینی باشم ولی (متاسفانه برخلاف دیگر اطرافیان) بشدت غرایز خودم رو سرکوب میکردم، مثلا خودم رو از رابطه با دختر یا مسایل سکسی، دیدن تصاویر زنان و ... منع میکردم!!! از سکس با دخترها اکراه داشتم! (البته دلیل این حس من به مسایلی مثل سکس فقط دین نبوده.) وقتی غربیها رو توی فیلمها و موزیک ویدئو ها، بی قید و بند دیدم، از غرب متنفر شدم. کلا این سرکوب کردن غرایز به نظرم ضربه روحی بزرگی رو تو زندگی بهم وارد کرده...
اما در مورد "وطن"، من از زمانی که یادم میاد وطن پرست بودم و ایران خیلی برام مهم بوده. احتمالا "هیچ وقت" اسلام رو به ایران ترجیح نمیداده ام. البته فکر هم نمیکردم که مسلمانی و میهن پرستی با هم اختلاف و تناقضی داشته باشند.
این روند کژدار و مریز و مبهم ادامه یافت تا اینکه زمانی تصمیم گرفتم تکالیف دینی را به درستی انجام بدم. نماز خوندن رو شروع کردم. با خودم گفتم که اینبار دیگه تا آخر عمر نمازم رو ترک نمیکنم اما حدود چند ماه نگذشته بود که در اینترنت بطور کاملا اتفاقی به مطلبی چند خطی برخوردم که بلافاصله پس از خوندنش، ایمان دینی من ریزش کرد و محو شد. اگه درست یادم باشهدر اون گفته شده بود "در زمان حمله اعراب 50 هزار نفر از مردم شهر استخر توسط عربها کشته شده اند". جالب اینکه درست به همان اندازه ی اسلام، نسبت به خدا هم بی اعتقاد شدم، چون خدا رو همین اسلام به من معرفی کرده بود. خیلی احساس بدی داشتم، چون از یکطرف ایمانم رو از دست داده بودم و از طرفی از این که 50 هزار "ایرانی" کشته شده بودند خیلی غمگین بودم.🐤
بزرگترین دلخوشی من ایران بود و نمیتونستم به اسلامی که اون رو بر ضدش میدونستم اعتقاد داشته باشم. اگر این 50 هزار نفر ایرانی نبودند احتمالا برای من اهمیت چندانی نداشت!!! بدون اینکه از درستی اون مطلب مطمئن بشم کل ایمانم رو از دست دادم. با این وجود احتمالا بخاطر ترس، نتونستم رسما از اسلام دل بکنم و حتا تا چند ماه نماز هم میخوندم، ولی قلبا بیشتر به آتئیستها شباهت داشتم و رابطه ام با خدا دیگه قطع شده بود!
از این زمان علاقه من به ایران و کوروش و ... روز به روز افراطیتر شد، بخصوص با خوندن برخی کتابهای تاریخی، نژاد پرستی و عرب ستیزی و غرب ستیزی هم در من تقویت شد. خلاصه تا مدتی سردرگم بودم چون چیزی نداشتم که جایگزین ویرانه ی عقاید قبلیم بکنم.
تا این که دوستان ناباوری پیدا کردم که باعث شد، به لطف اونها جرات و اراده پیدا کنم کاملا از اسلام خارج بشم. با یسری مسایل دیگه مثل انسان گرایی، سکولاریم، حقوق بشر، حقوق زنان و .. هم آشنا شدم و پله به پله رسیدم به عقایدی که الان دارم و تا حدی از پستهام در دفترچه، قابل تشخیصه.
همونطور که گفتم، در ابتدا دلیل برگشتنم از اسلام، ملی گرایی و باستان گرایی بود. که البته بنظرم چندان دلیل درستی نبود و ریشه در نژاد پرستی داشت و ... .
اسلام همیشه کمترین جذابیت رو برام داشته. هیچوقت نه نماز و وضو، نه رنگ و شکل مساجد و گنبد ها، نه لباس مسلمانان، نه شمشیر کج و کلا ظواهر فرهنگ اسلامی(عربی) برای من خوشایند و جذاب نبوده!!! اینم یکی از دلایلی بود که کنار گذاشتن اسلام رو برام راحتتر کرد. از نماز و قرآن خوندن یا درس دینی اصلا خوشم نمیومد و اعتقادم از روی ترس و اجبار بود.
در مورد سیاست هم من در ابتدا طرفدار ج. ا. بودم. جالب اینکه بعد از از دست رفتن ایمان دینیم، با اینکه این حکومت اسلامی بود هنوز کاملا از حکومت برنگشتم. اما دچار شک شده بودم و اتفاقی که باعث شد برای همیشه مخالف حکومت بشم حرفی بود که خامنه ای در مورد پرسپولیس زد و پادشاهانی که این بنا را ساخته اند رو جبار نامید!!
الان که به پشت سرم نگاه میکنم میبینم اعتقاد به جهان آخرت چقدر باعث شده وقتم رو هدر بدم. اگه نسبت به زندگی جاودانه شک گرا بودم میتونستم از اون سالها استفاده مفیدتری بکنم. هم ایمان دینی و هم نظرم راجع به ج. ا. به لطف حس میهن پرستی شدیدی که داشتم تغییر کردند ولی الان دیگه اصلا اون دلایل برام مهم نیست و دلایل انسانی تری جایگزینشون شده. من برخلاف بسیاری از دوستان که پیش از ناباور شدن، مطالعه و تحقیق کرده اند، ابتدا از اسلام برگشتم و سپس در این باره به مرور، اطلاعات خودم رو بیشتر کردم.😌
جالب اینکه بیشتر عقایدی که الان دارم رو فقط برای بار اول که خوندمشون پیدا کردم مثلا مخالفت با اعدام. الان هم از وضع زندگیم راضی نیستم چون با اکثریت جامعه فرق دارم و این باعث میشه در اجتماع منزوی بشم ... . تغییر عقایدم برای من هزینه داشته ولی سودهای زیادی هم برام داشته و خوشحالم که به لطف اینترنت، عقاید مذهبی و ضد انسانیم تغییر کرد.
امیدوارم داستان من به دوستان کمک بکنه و خودمم حس بهتری پیدا کنم. از این کوتاهتر هم نتونستم که بنویسم.🌹
٥. چرا و چگونه در زندگی به باورهای امروزتان رسیدید؟
خانواده ی ما دین زده نبودند. یک باور هایی، بویژه مادرم داشت ولی به هیچکس زورچپان نمیکرد. پدر و مادرم هر دو دانش آموخته بودند، آنهم در زمانی که شش کلاس (سیکل یکم) برابر با دکترای امروز دانشگاه های قراضه ی ایران بود! این است که اندیشه ی من از بخت خوب ( یابد) از همان آغاز بلوکه نشده بود. من در آموزشگاه هایی بودم که آموزگار دین و قران و .. ما آخوند بودند. من خودم بهترین ها در خوشخوانی ( تلاوت) قران بودم، چون پاداش ( جایزه) داشت و هتّا نزدیک یک سوم ( ده بخش از سی بخش قران) را هم در بچگی اَزویر بودم. دیرتر این انگیزه ی شناخت بیشتر من از این دین گندوگوه گردید. در زمان جوانی با گروه های سیاسی بویژه حزب توده ی ایران آشنا شدم، با آنهم همکاری میکردم ولی هرگز هموند آن نشدم، چرا که من اسلام ستیز بودم و راه حزب، در این راستا نبود. پس از ١۳۵۷ هم من همواره به آنها میگفتم که به این مسلمین و اسلامیست های گندوگوز دل استوار نباشید، اینها ناروگرند، ولی آنها میگفتند که گمان نمیکنند که آنها، هموندان حزب را بکشند، شاید زندانی کنند،، چرا که در ساختن قانون اساسی و در روند واژگشت ۵۷ و .. به آنها یاری کرده و هتّا جان آنهارا با ناکار کردن کودتای نوژه رهانیده ایم. و اینکه میگفتند که ما دیگر پیر شده ایم و میخواهیم همینجا مانده و همینجا بمیریم و توان بازگشت به برون مرزها دیگر در ما نیست. میکوشیدند که از بیدادستیزی حضرت علی ! سخن برانند که مگر اسلامیست ها به آنان گیر ندهند ولی خب، سودی نکرد و بیشتر آن فرزانگان دچار شکنجه و مرگ زورگویانه گردیدند. من همه ی آنها را دوست داشتم ، چون همگی فرهیخته، ادبوَر، ترزبان، پزشک، هنداسگر، روزنامه نگار و .. بودند، برای نمونه رحمان هاتفی یا همان حیدر مهرگان، جوانشیر ( نویسنده ی نسک "حماسه ی داد" و ... اینها هتّا زندان ها را نیز چون دانشگاه کرده بودند ، زبان های بیگانه یاد داده و یاد میگرفتند، آموزش و نسک خوانی داشتند و هرگز از پای نمی نشستند. همه این روند ها و رویداد های پس از آن انگیزه ی آن شد که بیش از پیش به درستی باور های خود پی ببرم و بویژه در اسلام ستیزی پای استوار بمانم. •
نمیدانم اینکه گذر زمان باعث تغییرات شود، نشانه ی ضعف ست؟ هر چه دیدم در آن نقصی بود چه آن خدایی که میراث وار به من رسید چه این خدایی که سعی در شناختش دارم باور امروز من خیلی فاصله دارد با آنچه که پدر،از دخترش توقع دارد باور ِ امروز من چیزی نیست جز فاصله گرفتن و فقط نگریستن....
نمیدانم اینکه گذر زمان باعث تغییرات شود، نشانه ی ضعف ست؟ هر چه دیدم در آن نقصی بود چه آن خدایی که میراث وار به من رسید چه این خدایی که سعی در شناختش دارم باور امروز من خیلی فاصله دارد با آنچه که پدر،از دخترش توقع دارد باور ِ امروز من چیزی نیست جز فاصله گرفتن و فقط نگریستن....
+ .....!
اندکی بیشتر توضیح دهید،که گفته تغییرات نشانه ی ضعف است؟فاصله گرفتن و نگریستن یعنی چه؟
اندکی بیشتر توضیح دهید،که گفته تغییرات نشانه ی ضعف است؟فاصله گرفتن و نگریستن یعنی چه؟
تغییرات نشانه ضعف ست؟ قبلترها از نظرم افرادی که ثبات ایمانی(نه صرفا اسلام)نداشتند از نظرم انسانهایی ضعیف بشمار میرفتند که نمیتوانستند ثابت قدم باشند، راه عوض میکنند و به بیراهه میروند یا از نظرخود، رو به سوی حقیقت... ولی در حال حاضر از نظرم افرادی قدرتمند هستند که پا بر تابوهایی گذاشتند که از نظر بقیه قدیس بوده و بواقع نبوده اینکه جمله ام حالت پرسشی به خود گرفت یکجور احتیاط بود برای خواننده شاید فردی چون قبل من بیاندیشد و فردی دیگر چون اکنون من.
فاصله گرفتن و نگریستن : وقتی در بطن یک جریان باشی نمیتوانی نیرویی را ببینی که باعث به حرکت در امدن تو شده فقط قدرتی را حس میکنی که تو و هر انکه چون توست به سمتی میراند که به اختیارت نیست زمانی خواهی دانست منبع این جریان چیست که از آن دور شوی نباید خود را درگیر موضوعی دیگر بکنی تا فکر و ذهن آزاد نباشد معایبش را نمیبینی و محاسنش از نظرت بی عیب و نقصند فاصله گرفتن و نگریستن به تمام انچه باور داشتی یا دارند،میتواند چشمانت را تیزتر کند و ذهنت را ازادتر
هر چه دیدم در آن نقصی بود چه آن خدایی که میراث وار به من رسید چه این خدایی که سعی در شناختش دارم باور امروز من خیلی فاصله دارد با آنچه که پدر،از دخترش توقع دارد
به نظر میاد یه کم ترس دارید از اینکه باورتون به زبون بیارید. ولی اینطور که معلومه شما هم کم کم به دسته بی خدایان دارید نزدیک میشید یا پیوستید؟!
من شاید قران رو اشتباهی خوندم. شاید هم زود خوندم. یک روز هنوز آدم متقعدی بودم. داشتم با عشق و شور و حال کتاب مقدسمون رو میخوندم که دیدم نوشته زنانتان رو بزنید. از اونجایی که آدم معتقدی بودم سریع موضوع حق و حقوق انسانی خودم و زن آتی ام به ذهنم رسید. یه لحظه از گستاخی خودم شرمنده شدم. ولی باز دوباره ذهنم رفت روی این ماجرا. تصور کردم که دارم یکی رو میزنم. من تو کل زندگیم کسی رو نزدم. اصلا دست بزنم هنوز در نیومده و همون دو تا دست راست و چپ رو فقط دارم. زورم میومد خودم رو در حال زدن کسی ببینم. از خدا لجم گرفته بود که همچین پیشنهادی رو داده. ولی به روی خودم نمی آوردم تا دچار اون حس شرم نشم. از اونجایی که افکار و اندیشه ها هیچ وقت ازم اجازه نمیگرن و هر گهی که دلشون میخواهد رو میخورند این فکر تو ذهنم موند که در چه شرایطی من میتونم خودم رو مجاب کنم که زنم رو بزنم. رسیدم به کیس خیانت، بازهم دیدم که در اون حالت هم من حق زدن رو ندارم. حتی فرصت نکردم به بی فایدگی زدن و اثرات سوئش فکر کنم. دغدغه من به عنوان یک مسلمان حق و ناحق بود. خیلی ساده، من نتونستم این حق رو از خدا بپذیرم. دست خدا رو پس زدم و گویی که ناگهان رعد و برق به کف دلم خورده باشه دچار تهوع شدم.
چندی بعد رسما دیگه مسلمان نبودم. خداناباور یا هر چیز دیگه ای هم نبودم. کلا دیگه عقیده ای هم ندارم. الان دلم بطلبه زنم رو هم میزنم. دیگه مسلمان نیستم که نگران حق و ناحق باشم.
فکر کنم "پیک پاسخ" یعنی "ارسال پاسخ". اگر دارید این رو میخونید یعنی حدسم درست بوده. آخه این اولین پست منه.
به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان "الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ فَالصَّالِحَاتُ قَانِتَاتٌ حَافِظَاتٌ لِّلْغَیْبِ بِمَا حَفِظَ اللّهُ وَاللاَّتِی تَخَافُونَ نُشُوزَهُنَّ فَعِظُوهُنَّ وَاهْجُرُوهُنَّ فِی الْمَضَاجِعِ وَاضْرِبُوهُنَّ فَإِنْ أَطَعْنَكُمْ فَلاَ تَبْغُواْ عَلَیْهِنَّ سَبِیلاً إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِیّاً كَبِیراً وَإِنْ خِفْتُمْ شِقَاقَ بَیْنِهِمَا فَابْعَثُواْ حَكَماً مِّنْ أَهْلِهِ وَحَكَماً مِّنْ أَهْلِهَا إِن یُرِیدَا إِصْلاَحاً یُوَفِّقِ اللّهُ بَیْنَهُمَا إِنَّ اللّهَ كَانَ عَلِیماً خَبِیراً [النساء : 35-34]" "مردان برپادارندگانی بر زنان اند به چه بیشترداد خداوند برخی شان را بر برخی هم به چه پرداخت کنند از دارایی هاشان باز زنان سازنده کار پارسایانی نگهدارانی اند برای پنهان به چه نگهداری کرد خداوند هم آنزنانی می ترسید برآمدنشان را باز پند دهیدشان هم دوری گزینیدشان در بسترگاه ها هم بزنیدشان باز اگر پیروی کردندتان باز نباشد بجویید بر ایشان راهی را چون خداوند بود خیلی برتری خیلی بزرگتری هم اگر ترسیدید شکافی میان دوتاشان باز برانگیزید فرمان دهنده ای از مرد خاندانش هم فرمان دهنده ای از زن خاندانش اگر می خواهند دوتا سازشی همسو می کند خداوند میانشان چون خداوند بود خیلی دانایی خیلی آگاهی [زنان :34-35]"
چندی بعد رسما دیگه مسلمان نبودم. خداناباور یا هر چیز دیگه ای هم نبودم. کلا دیگه عقیده ای هم ندارم. الان دلم بطلبه زنم رو هم میزنم. دیگه مسلمان نیستم که نگران حق و ناحق باشم.
من هم دوست ندارم ناز داشته باشم هم دیگر نازندگان بخود که چیزی جز خودبینی باری ندارند را بدوستی می گزینم خداوندا مرا از تو دور شوندگان بدور دار هم دوستی ام را با باورمندان نگاهدار
من هم در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشودم.😄 از 9-10 سالگی نماز میخوندم و 2-3 سال بعد روزه هم میگرفتم. به هر حال یک مسلمان معمولی که فکر میکند دینش کاملترین دین است ، بودم و پایبند به واجبات بودم و از محرمات دوری میکردم. خلاصه ما بزرگتر شدیم و اعتقاداتم هنوز همونجور بود و هر از گاهی هم که به چیزی شک میکردم، سعی میکردم افکار شیطانی رو از خودم دور کنم! بعدها صاحب کامپیوتر و اینترنت شدم و بعد از مدتی یاد گرفتم چطور از فیلترینگ رد بشم. یه روز به سرم زد کتاب آیات شیطانی رو دانلود کنم. دیدم کتاب به فارسی هم ترجمه شده! لینک دانلود فارسی رو دنبال کردم ، افتادم توی سایتی به نام افشا (که الان اسمش شده زندیق). پر از مقالات و کتابهای انتقادی بر علیه اسلام و دین و خداباوری بود. خلاصه در حالی که بدنم خیس عرق شده بود و دست و پام میلرزید و نگران بودم که کسی بیاد توی اتاق، چند تا از نوشته ها رو به صورت سطحی نگاه کردم. یک چیزهایی رو برای اولین بار دیدم: تناقضات قرآن! ترورهای محمد! قتل عام قبیله بنی قریظه! برده داری و تجاوز به کنیز! و...
یک لحظه به خودم اومدم، دستم رو گذاشتم روی دکمه پاور و کامپیوتر رو خاموش کردم. تا یک مدت سراغ کامپیوتر نرفتم. اما حالم خیلی خراب شده بود. سر نماز یاد اون مقالات می افتادم. نماز میشکست. چون تابستان بود در خانه بودم و مدام به اون نوشته ها فکر میکردم. بالاخره دل رو زدم به دریا ، با خودم گفتم اگر دین اسلام کاملترین دین باشه و بر حق باشه نباید مشکلی پیش بیاد. تصمیم گرفتم مقالات و کتابهای سایت رو بخونم و بعد دنبال جواب شبهات بروم. تمام مقالات و کتابها رو خوندم. با شروع ترم جدید دانشگاه ، شروع کردم به خواندن کتابهای تاریخی و تفسیر قرآن: تاریخ طبری ، سیره ابن هشام ، المغازی و ... خلاصه همه کتابها رو زیر و رو کردم و می دیدم که تمام ادعاهای اون کتابها و مقالات درست است و بر اساس منابع معتبر نوشته شده است.
نا امید نشدم، ترم بعد تاریخ اسلام و اخلاق اسلامی با دو استاد مختلف بر داشتم. توی سایتهای پاسخگویی به شبهات عضو شدم. همش بحث و جدل بود. اون ترم 10 واحد از درسهای تخصصی رو افتادم و مشروط شدم چون تمام وقت دنبال پرسشهایم بودم. اما اون بحثها هیچ نتیجه امیدوار کننده ای نداشت. همه اش مغالطه و دروغ بود. به هر شکل سعی میکردند مخاطب رو بپیچونند. نمازم رو که شل میخوندم ، دیگه نخوندم و به عبارتی ایمانم رو از دست داده بودم.
در همین احوال من از طریق همان سایت زندیق با فرومی با نام گفتگو دات کام آشنا شدم و در آن عضو شدم. اکثریت اعضا افرادی مثل خودم خداناباور بودند، هر چند تعدادی کاربر دیندار و مسلمان هم عضو سایت بودند. عضویت در گفتگو مانند این بود که مهمان هلباخ باشی! همگی افراد باحال و کنجکاو ، اهل بحث و مناظره. آرش بیخدا و تعداد زیادی کاربر که اکثرا وبلاگ نویس بودند، مثل وبلاگ فرگشت ، مهبانگ ، خردگرایی و ایمانستیزی ، کتابهای ممنوعه و ... . خیلی برای من جذاب بود عضویت در اون سایت و بحث و کل کل با مسلمانان. کارهای دیگر هم جریان داشت در اون سایت. مثلا سوتی یابی از کتب حدیث که بعدا با نام یاوه نامه در زندیق منتشر شد. یا متون مربوط به حمله اعراب مسلمان به ایران را گردآوری و تایپ کردیم و با نام تازش در زندیق منتشر کردیم.
نظر شخصی من این است که ما با توجه به خانوادهایی که درش متولد میشویم یک سری باورها بهمون تزریق میشود و ما از اون دریچه نگاه میکنیم. رها کردن اسلام و خداناباور شدن برای من فقط شروع ماجرا بود. من به جهل خودم در بقیه مسایل نیز آگاه شدم و
الان خیلی خیلی بیشتر مطالعه میکنم و علم و میل به دانستن ، برایم خیلی ارزشمند شده است.
من از 7 تا 12 سالگی (دبستان) مسلمان درجه یکی بودم. هم نماز میخواندم هم روزه کله گنجشکی میگرفتم هم مسجد میرفتم هم عضو بسیج بودم هم راهپیمایی میرفتم.
از 12 سالگی تا 15 سالگی (راهنمایی) همه اینها را از دست دادم ولی مسلمان باقی ماندم. از 15 تا 18 سالگی مخالفتم با احمدی نژاد تبدیل به مخالفت با جمهوری اسلامی شد ولی اسلام را مقصر نمیدانستم.
در 18 سالگی با خواندن مطالبی در زندیق از اسلام برگشتم و ماتریالیست شدم ولی این روند تا 21 سالگی ادامه داشت. در 21 سالگی اتفاقاتی برام رخ داد که منو به وجود خدا مشکوک کرد و این اتفاقات تا الان که 24 سالم هست ادامه داشته ولی حیف که نمیتوانم توضیح بدهم.
در این میان (21 تا 24 سالگی) به مرور زمان روابطی در قرآن کشف کردم (در تاپیک "سوالات درون ذهن من!" توضیح داده ام) که به کلی مرا از ماتریالیست بودن درآورد و الان کاملا به نیروهای ماوراالطبیعی اعتقاد دارم ولی خدا یا خدایان را صرفا یک احتمال میدانم و در کنار آن تا حد زیادی مطمئن هستم که جاودانگی در کار نیست.
دکتر جان من که در تاپیک دیگه توضیح دادم، حالا شما بازهم سوال خاصیداری بپرس من در خدمتم. البته خودت هم بی سر و صدا میری و میآیی و آواتار عوض میکنی. بد نیست خودت هم اینجا کمی بنویسی.
هر چیزی رو که میشنیدم ابتدا به مغذم میدادم و آنالیز میکردم . اگر غیر منطقی بود میریختمش تو سطل زباله !!😷 بعده ها تو اینترنت جشتجو کردم و دیدم جزء شکاکان طبقه بندی شدم .
شروع این پرسش گری از خودم با فیلمی تحت عنوان " دروازه ستارگان " شروع شد. فیلمی که در آن خدایان مصر در واقع موجودات فرازمینی بودند ! ( قبل از این هم نسبت به مذهب بی تفاوت بودم )
تو دوره دبیرستان زورکی باید در مدرسه نماز میخواندیم . منم که اون زمان جلق میزدم در حد تیم ملی بعد فرداش که باید نماز زورکی میخواندیم با خودم میگفتم من که جونوب هستم الان به سوسک تبدیل میشم ! این پرسش تو مغذم با طنزی همراه بود . مثلا مسخره میکردم پیش خودم . بعد که میدیدم روزها با حالت جلقی به خواندن نماز مشغولم و هیچ اتفاقی برایم نمیافتد پیش خود احساس غرور میکردم .
دکتر جان من که در تاپیک دیگه توضیح دادم، حالا شما بازهم سوال خاصیداری بپرس من در خدمتم. البته خودت هم بی سر و صدا میری و میآیی و آواتار عوض میکنی. بد نیست خودت هم اینجا کمی بنویسی.
خب شاید عقاید فعلیت رو کمی گفته باشی ، اما توضیح کاملی ندادی که نسبت به مقوله هایی مثل خدا ، دین ، اسلام ، تاریخ و ... الان چه نظری داری !!
بعد هم این تاپیک در مورد چرا و چگونه هست 😉 !!
در مورد خودم هم عقاید کلی من تغییری نکرده ... فقط احساس میکنم همه ما سر کاریم در هر حالتی ، هر باوری که داشته باشیم تفاوتی نمیکنه
احساس میکنم همه ما سر کاریم در هر حالتی ، هر باوری که داشته باشیم تفاوتی نمیکنه !!
جمله ی عمیقی گفتی انارشی جان.. منم خیلی وقته به همچین نتیجه ای رسیدم و دیگه دنبال زورچپان کردن نظرم نیستم👍 مخصوصا کسی که علاقمند باشه, اینترنت هرجور اطلاعاتی و آگاهی و سرنخ رو در اختیارش میگذاره. مثل آدم دارم زندگی خودم رو به سبک خودم میکنم شاید هم دارم پیر میشم؟؟؟😬
خب شاید عقاید فعلیت رو کمی گفته باشی ، اما توضیح کاملی ندادی که نسبت به مقوله هایی مثل خدا ، دین ، اسلام ، تاریخ و ... الان چه نظری داری !!
بعد هم این تاپیک در مورد چرا و چگونه هست 😉 !!
در مورد خودم هم عقاید کلی من تغییری نکرده ... فقط احساس میکنم همه ما سر کاریم در هر حالتی ، هر باوری که داشته باشیم تفاوتی نمیکنه !!
چه عقیدهای از این احساسی که گفتی مهمتر است؟ بقیهیِ عقایدی که بالا نام بردی مسائل جانبی هستند. من هم بیشتر اینگونه عقاید جزئیام در حال شکلگیریست. ولی بنظر من مطالعهیِ درست گذشتگان و حکمت آنها برای فهم بقیهیِ چیزها منبع اصلیست. اینست که من چرا و چگونهاش را درست نمیدانم، ولی برخی افراد بنظرم در نگاه دوبارهیِ من به سنت موثر بودند، هرچند در زمان خودشان متوجه اثر آنها نبودهام. بنظر من یکی از آنها نیکلاس طالب است که کتاب هایش بیش از هر چیز ذفاعی غیر سنتی از سنت هستند.
جمله ی عمیقی گفتی انارشی جان.. منم خیلی وقته به همچین نتیجه ای رسیدم و دیگه دنبال زورچپان کردن نظرم نیستم👍 مخصوصا کسی که علاقمند باشه, اینترنت هرجور اطلاعاتی و آگاهی و سرنخ رو در اختیارش میگذاره. مثل آدم دارم زندگی خودم رو به سبک خودم میکنم شاید هم دارم پیر میشم؟؟؟😬
آدمها پیرتر که میشوند اتفاقات زیادی برایشان میتواند بیافتد. یکی از آنها ناامیدی از امکان تغییر جامعه است. این میشود که با وجود اینکه جامعه و از جملهیِ آن عقاید حاکم بر آن بر روی آنها موثر است آنرا انکار میکنند یا اینکه دنبال دور زدن و فرار از آن برمیآیند. من باور دارم اگر فردا مردم بر این عقیده حقیقتا باور داشته باشند که دزدی بد است، یا باید به جامعهیِ خود بها داد و در حفظ آن کوشید، این مرا خوشحال خواهد کرد. نه فقط منرا بلکه اکثر اعضای سایت از جمله شما را خوشحال خواهد کرد. پس این چیز خواستنیست. ولی چون راهی برای رسیدن به آن سراغ نداریم و به تجربه دیدهایم دهان به دهان گذاشتن با دیگران نهایتا به کلکل میرسد و در آخر برای ما وقت هدر رفته میماند و تغییر ملموسی هم در جامعه ایجاد نشده نامید شدهایم و آنرا رها کردهایم. ولی جدای از اینکه راهکار ما چه باشد و بخواهیم چه وانمود بکنیم حقیقت اینست که بوی گند گند است و بوی خوش خوش.
چه عقیدهای از این احساسی که گفتی مهمتر است؟ بقیهیِ عقایدی که بالا نام بردی مسائل جانبی هستند. من هم بیشتر اینگونه عقاید جزئیام در حال شکلگیریست. ولی بنظر من مطالعهیِ درست گذشتگان و حکمت آنها برای فهم بقیهیِ چیزها منبع اصلیست. اینست که من چرا و چگونهاش را درست نمیدانم، ولی برخی افراد بنظرم در نگاه دوبارهیِ من به سنت موثر بودند، هرچند در زمان خودشان متوجه اثر آنها نبودهام. بنظر من یکی از آنها نیکلاس طالب است که کتاب هایش بیش از هر چیز ذفاعی غیر سنتی از سنت هستند.
ببخشید راسل جان چند روزی تور حسابی کنده شده بود نمیشد جواب داد ... اینکه گفتم تفاوتی نداره ، معنیش نیست که به همه عقاید ارزش مساوی میدم . منظورم اینه که ظاهرا بشر هنوز به مرحله ای نرسیده که حاضر باشه واقعا هزینه ای بده برای کنار گذاشتن حماقت هاش !! به ریسمان پوسیده گذشته آویزون میشه ... علتش چیزی تو مایه همون گشادیه