دوستان نگرشان را درباره لیبرالیسم نگفتند.
البته آنارشیسمی که صحبت شد شباهت زیادی به Libertarianism دارد
بررسی سیستمهای فرمانگری (آنارشی/دیکتاتوری/دموکراسی/…)
Russellدوستان نگرشان را درباره لیبرالیسم نگفتند.
البته آنارشیسمی که صحبت شد شباهت زیادی به Libertarianism دارد
البته Anarchism و libretarianism فقط یک نوع نیستند ولی به صورت کلی شباهتهای زیادی با هم دارند. اما .libertarianism بیشتر به نفع شرکتهای بزرگ و مخالف مالیات است و خواهان کم کردن قدرت دولت تا آخرین اندازه است، آنارشیسم در طرف کارگران است و خواهان از بین رفتن دولت و حکومت مردم است. گروه libretaranism را در آمریکا افرادی مثل ران پال نمایندگی میکنند.
امیر جان حالا که برگشتی باید فرصت رو غنیمت بشمریم...بیا یه کم از مبانی آنارشیسم بیشتر برامون بگو.در خصوص تقابل آنارشیسم و کمونیسم من به این موارد برخورد کردم:
آنارشیسم, سوسیالیسم تخیلی است و مارکسیسم, سوسیالیسم علمی..چون آنارشیسم ضرورت سوسیالیسم را از تحلیل سرمایه داری استنتاج نمی کنه بلکه در ذهن خودش فقط تخیل می کنه.مثلا همین کرپوتکین تصوری از جامعه ی آنارشیستی را ارائه می ده که در آن مردم اشتراکی کار می کنندو هرچی تولید می کنند را انبار می کنند و اشتراکی استفاده می کنند.چنین شیوه ی تقسیم کاری عقب مانده است.در تخیلات کروپوتکین حکومت ، قانون ، سیستم قضایی ، مبادله ، نظام پولی و ...جایی نداره این تخیلات با جامعه ی پیچیده ی صنعتی در تضاد است.اما سوسیالیسم مورد نظر کمونیست ها از دل شرایط موجود استنتاج می شه یعنی نتیجه ی ضروری فرآیند سرمایه داری است
نظرت چیه؟
بخش راجع به انبار و این حرفها که چرند است، کروپوتکین مبلغ و معتقد به آنارکوکمونیسم بود و تنها تفاوتی که با مارکسیستها داشت در این بود که حذف بلادرنگ دولت در مرحلهی آغازین سوسیالیسم را تبلیغ میکرد و در تقریبا تمام ِ باقی چیزها موافق با کمونیسم ِ مارکسی بود و این روش ِ کار همان ِ مورد نظر مارکس هم هست!
صحبت از «عقبماندگی» هم فاقد ِ موضوعیت است زیرا مارکس و انگلس هم نه فقط به اندازهی، بلکه به مراتب بیشتر از بزرگان آنارشیسم(از پرودون و باکونین تا کروپوتکین و آرماند...)از جهان عینی عقب ماندند و طعم تلخ تحقیر شدن به دست تاریخ را چشیدند.. واقعیت اینست که تمام این مردان برجسته و هوشمند، ولو بزرگترین مردان نسل خود، جملگی به نوعی قربانیان هگل و تاریخیگری و دیالکتیک ِ غیرعلمی و خرافاتی او شدند، و از این جهت همه بدون استثنا از پیچیدگیها و شگفتیهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، علمی و تکنولوژیک ِ قرن بیستم ضربههایی هولناک خوردند. آن بخش از نظریهی چپ که پیرامون «تکامل تاریخی جوامع» بود به باور من امروز یکسره بیاعتبار و مطرح کردن ِ آن، ریشخندآمیز است..
به قول هیچکاک(دربارهی موضوعی دیگر)«همه، دربارهی همه چیز اشتباه میکردند». پیش ِ من آدمی رقتانگیزتر و ترحمبرانگیزتر از کسی که در بحرانهای مقطعی سرمایهداری تجسد و تحقق ِ پیشگوییهای مارکس را میبینند نیست. من این ناتوانی ِ چپ فسیل ایرانی از درک ِ ابهت و عظمت ِ بینظیر سرمایهداری پسامدرن ِ فعلی را ناشی از بدبختی ِ ایدئولوژیک ِ این جماعت میدانم. اینکه نمیتوانند ببینند دنیای فعلی چقدر از آنچه مارکس میتوانست تصور بکند متفاوت است، و اینکه چه مایه سرمایهداری توانایی ِ فوقالعادهای برای انعطاف خود و نجات یافتن تحت هر شرایطی را دارد. دوست عزیز اینها هنوز دلیل طرفداری و پشتیبانی ِ بخش عظیمی از کارگران کشورهای صنعتی از نظام موجود را ناشی از «نا-آگاهی» آنها میدانند، «اگر فقط میدانستند چه وضع بدی دارند!»، نمیتوانند این موضوع ساده را درک بکنند که کارگران اکنون چند دهه است که تا جایگاه شریک رسمی سیستم ارتقاع درجه پیدا کردهاند، و طبقهی واقعا شکنندهی امروز را بیکاران، اقلیتهای قومی، دگرباشان جنسی و در یک کلام «افراد» تشکیل میدهند نه «کارگرانی» که به راستی بدل به «طبقهی متوسط» شدهاند.
جهان امروز خوشبختانه به سمت ِ بدبینی نسبت به دولتها پیش میرود، و کمونیستها به درستی امثال مرا ارتجاعی و خردهبورژوا مینامند، زیرا اگر روز انتخاب فرا برسد، من بطور قطع سلطهی بازار را بر سلطه ی دولت ترجیح خواهم داد(آنهم «دولت انقلابی»!). این توقعیست بیجا و وقیحانه که پس از گولاک صحبت از «زوال دولت در مرحلهی کمونیسم» بکنید و توقع داشته باشید کسی شما را جدی بگیرد یا باقی ِ مقالهتان را بخواند، دولتها همه، و دولتهای ایدئولوژیک از دم شریر هستند. در پاسخ به این کمونیستها اغلب پوزخند میزنند که «تمام دولتها ایدئولوژیک هستند»، و این هرچند درست، میان دولتی که ایدئولوژی رسمی دارد با دولتی که هدف محوری ِ آن حفظ شرایط موجود است بسیار متفاوت
است، اولی میخواهد همه را از دم بتراشد تا به قالب ِ ایدئولوژی ِ او بخورند، دومی فقط تلاش میکند از تغییر پیشگیری بکند.
وانگهی امروز آنچه اهمیت بیشتری از دشواریهای تئوریک دارد، حفظ و گسترش هرچه شدیدتر و بیرحمانهتر ِ تفاوتهای فکری در جامعه است. با گسترش روشنگری در جامعه، یعنی بلوغ فردی، و نه «آگاهی طبقاتی» و مهملاتی آن چنانی، فاشیستها از هر گروه و جناح سیاسی آرامآرام ناپدید خواهند شد. و دموکراتیزه، سکولاریزه و لیبرالیزه شدن ِ جهان دست ِ آخر به سود ِ ما سوسیالیستهای آزادیطلب است، چراکه آنچه ما طلب میکنیم، چیزی بجز پیشبردن آرمانهای لیبرال، دموکراتیک و سکولار یک مرحله پیشتر از سیاست، و وارد کردن ِ آن به جامعه و اقتصاد نیست.
من به سیستم حکومتی سوسیال دموکراسی و وجود co-operativeها هستم ، یعنی یک منطقه که کارخانهها دارای صاحب نباشند ، تمامی کارگرها صاحب کارخانه باشند و سود را تقسیم کنند ، این اولین شرط سوسیالیسم هست. در سیستم این شکلی رقابت برای تولید و کیفیت هم وجود دارد ، مالکیت خصوصی هم باید وجود داشته باشد ، ولی نه اینکه ۱% جامه ۹۰% پول را داشته باشند ، هرک پول بیشتر دارد باید مالیات بیشتر بدهد و دین خود را به جامعه بدهد ، جایی که باعث شده او پولدار بشود.
اما در مورد سیاست خارجی نظر ما به نظر آقای بوش و نتانیاهو نزدیکتر است.😌
برای جلوگیری از انحراف تاپیک «جمهوری یا پادشاهی پارلمانی» پاسخ دوست ارجمند راسل را اینجا دادم. امیدوارم ببخشند.
Russellامیر گرامی امنیت و خشونت رو چطور میشه حل کرد؟
دستکم دو روش برای حفظ آرامش اجتماعی وجود دارد: همکاری، اجبار. از بعد تاریخی جوامعی که برمبنی ِ تضاد شکل گرفتهاند، و در آن بخشی از جامعه مورد بیعدالتی بخشی دیگر قرار گرفته، اجبار به عنوان اصلی جداناشدنی از نظم عمومی جعل میشده، زیرا سرکوب و اجبار ِ قهرآمیز تنها راه برای ممانعت از تلاش کسانی که مورد ظلم قرار گرفتهاند برای مقابله با آن است. نگاهی به آمار جرم و جنایت، به خوبی نشان میدهد که این پدیده ارتباط مستقیم با سطح اختلاف طبقاتی دارد و کشورهایی همچون ایالات متحده یا آفریقای جنوبی که هم از منظرگاه تاریخی و هم از پنجرهی جامعهشناختی برپایهی سرکوب گروهی بزرگ از شهروندان خود شکل گرفته و به تکامل رسیدهاند، در میان جرمخیزترین کشورهای جهان هستند.
گذشته از این، دستگاه سیاسی/اجتماعی/اقتصادی موجود بهجای آنکه به راستی توانایی پیشگیری از جرم را داشته باشد، از طریق سرکوب سیستماتیک فردیت، تحمیل ارزشهای اجتماعی بسیار بسته، و ترور شخصیت و جایگاه انسانی کسانی که خارج از این حلقهی بسته قرار میگیرند نه تنها مطلقا از کنترل جرم و جنایت عاجزست، بلکه بالعکس برجستهترین انگیزه و محرک برای گرویدن افراد به نقض حقوق همنوعانشان محسوب میشود. تقسیم عمیقا ناعادلانه زندگی(و نه «نابرابر»، که نابرابری تواناییها و پیرو آن اندوختهها و دستاوردهای انسانها پدیدهایست طبیعی، اما نابرابری در حقوق، جایگاه انسانی و ابزار پیشرفت چیزیست تحمیلی و از جمله بدترین ویژگیهای سرمایهداری)، وجود نیرویی سراسر توهین به شخصیت و شعور انسان بنام پلیس، که کارکردی بجز سرکوب برای آن تعریف نشده، و حالت انتزاعی، از بالا به پائین و یکسره طبقاتی ِ جامعه، قانون و حتی خانواده و فرهنگ، همگی در میان دلایل اصلی گرویدن به جرم و خشونت در جامعه است.
اما حتی با تمام این تفاصیل، حتی در این جوامع امروزی ما هم، که میلیونها میلیون مورد ظلم و بیعدالتی قرار میگیرند، در همه شرایط ۹۹٪ مردم هرگز مرتکب جرم و جنایت نمیشوند. مدافعان سیستم موجود حتی این رفتار نوعدوستانه، مبنی بر اخلاقیات و مسئولانه را به «ترس از مجارات» و «عواقب احتمالی» ربط میدهند، اما نزد من این بزرگترین دفاع برای ذاتا مشتاق به همکاری و همیاری بودن انسانهاست. اکثریت قاطعی از مردم در همه جوامع صلحجو و نرمخو هستند، و مشتاق برای کمک به یکدیگر اگر شرایط اجتماعی اجازهی آنرا بدهد. اینکه ما موجوداتی درنده هستیم منتظر خاموش شدن چراغها تا به جان هم بیافتیم و یکدیگر را بدریم، یکسره چرند است، و نه فقط هیچ سندیتی ندارد، همهی مدارک و شواهد موجود خلاف آنرا گواهی میدهند.
نکتهی دیگر بایستگی برای تغییر دیدگاه ما نسبت به مفاهیم، و لزوم برطرف کردن چندگانگیهای مصنوعی در نظام اجتماعیمان است. برای مثال در جوامع پساسرمایهداری امروز اغلب مردم بطور خودانگیخته دچار این باور مضحک هستند که «دزدی» در قانون منع شده. حال آنکه اگر کمی دقت بکنیم، میبینیم که انواع بیشماری از آنچه میتواند به سادگی دزدی انگاشته بشود نه فقط «منع» نشده، بلکه به عنوان بخشی جداییناپذیر از طبیعت جامعهی بشری هر روزه جعل و تبلیغ میشود(مثلا اینکه ۹۰٪ کار برای تولید یک محصول را شما بکنید و در آخر فقط ۱٪ آن به عنوان دستمزد به شما داده شود چیزی بجز دزدی نیست، یا اینکه کشوری چند صد سال منابع انسانی و طبیعی و فرهنگی یک کشور دیگر را به یغما میبرد، یا اینکه ابرشرکتهای چندملیتی توان رقابت حقیقی را شرکتهای کوچک محلی میگیرند، یا اینکه برای بهرهمندی از حداقلهای لازم برای زنده بودن شما را وادار به گذشتن از صدها حلقهی آتش میکنند و ...).
بنابراین تعریف جرم میباید که از «آنچه دولت ممنوع کرده» تغییر، به چیزی بدل بشود که به راستی برای همزیستی اجتماعی انسانهای آزاد و برابر با یکدیگر لطمه وارد میکند. من به راستی باور دارم که اگر انواع سیستماتیک جرم را بزداییم، قانون را از جایگاه چیزی انتزاعی به بایستگیهای عینی برای زندگی مسالمتآمیز تغییر بدهیم و ضمانت اجرایی آنرا از پلیس و زندان به مسئولیتپذیری استحاله بدهیم، انواع پراکنده و انفرادی آن نیز نابود خواهند شد.
با وجود این حرفها، حقیقت غیرقابل انکار اینست که درصد بسیار اندکی از جرمها هستند که ریشههای جامعهشناختی ندارند، همچون جرایم مربوط به جنون، نقصانهای ژنتیکی(جنونپیشگان و ریسکتیکرها و ..)، پاسخ من به این چالش اینست که آیا ما باید ساختار اجتماعی خود را برمبنی استثناها بنا بکنیم؟ ایا برای رفتار درصدی بسیار ناچیز از کژ و کوژیهای رفتاری باید درصد بزرگتری که چنین نیستند را مجازات بکنیم؟ یقینا خیر.
اما راه برخورد با اینها چیست؟ این به راستی پرسشی دشوار است که هنوز جای بحث گشوده دارد. به باور من برعهدهی هر نهاد و جامعهای خواهد بود که تصمیم بگیرد با این احتمال و چنین مشکلاتی چگونه برخورد خواهد کرد، میتوان آنها را با اخراج از کمونیتی مجازات کرد، میتوان آنها را در جوامعی مخصوص به خودشان جای داد(که متشکل از آدمهایی به طبع بخور و ببر و بزن و بکش خودشان است)، میتوانند با بوجود آوردن تابوی فرهنگی درصد کسانی که برپایهی این علایق بیمارگونه رفتار میکنند را کاهش بدهند و ... اما من راه حلی برای آن ندارم، هیچکس هم نمیتواند ادعا بکند که میتواند شرایط پس از انقلاب را پیشبینی بکند و یا اینکه از پیشرفتهای آینده مطلع است، هماکنون ما میتوانیم جنونپیشگان را شناسایی بکنیم، شاید در آینده توانستیم راه درمان آنرا هم بیابیم، و مانع از این بشویم که اکثریت ۹۹٪ بدلیل ترس از جنایات اقلیتی ۱٪ در شرایط نابرابر، سرکوب و سلطه زندگی بکنند.
خب من تا مدتها تصور منفی ای نسبت به آنارشیسم داشتم. فکر میکردم آنارشی یعنی هرج و مرج و بی نظمی و اینها. در نا خودآگاهم تصوری منفی نسبت به آنارشیستها داشتم، شبیه همون تصوری که مسلمانان سنتی به بیخدایان دارند. آنارشیستها رو آدمای عجیب و غریبی میدونستم! ولی بعدا با اطلاعات کمی که بدست آوردم، خیلی به نظرم جذاب اومد! متاسفانه منابع چندانی هم بزبان فارسی وجود نداره انگار. به نظر من شاید کمتر عقیده ای این قدر تصور نادرست درباره اش وجود داشته باشه. 👎
الان هم برام عجیبه که بسیاری از دوستان نظر مثبتی در مورد آنارشیسم دارند. فکر میکردم بجز امیر و آنارشی، بقیه اعضا موضع مخالف و تندی در برابر آنارشیسم داشته باشند!
یه سئوال داشتم هر کسی با نهاد حکومت مخالف باشه آنارشیست محسوب میشه؟! منظورم اینه که گروه خاصی وجود داره که آنارشیست نباشه ولی با نهاد حکومت مخالف باشه؟!
Bibakیه سئوال داشتم هر کسی با نهاد حکومت مخالف باشه آنارشیست محسوب میشه؟! منظورم اینه که گروه خاصی وجود داره که آنارشیست نباشه ولی با نهاد حکومت مخالف باشه؟!
برخی دستراستیهای آمریکا اخیرا دیوانه شدهاند، و طرفدار مسلک ابلهانهای هستند بنام «آنارکوکاپیتالیسم»، که طرفدار انتقال سکان سلطه از دستان دولت به ابرشرکتهای سرمایهسالار است. کمونیستها هم در نهایت جامعهای بیدولت را میخواهند، اما راه رسیدن به آنرا از دیکتاتوری پرولتاریا میبینند.
عجیب است که هموندان این انجمن انقدر با نظریه های آنارشیستی همسو هستند اما تاپیکی مخصوص برای آن نداریم!
اما در کلمطالب جالبی بودند.
یک پرسش هم من دارم:
برای رسیدن به انارشیست دقیقا چه راه حلی وجود دارد؟
جنگ؟ و انقلاب؟
آیا این با خواست ذاتی انارشیسم در تضاد نیست؟
iranbanooعجیب است که هموندان این انجمن انقدر با نظریه های آنارشیستی همسو هستند اما تاپیکی مخصوص برای آن نداریم!
اما در کلمطالب جالبی بودند.
اینجا هم پیرامون آنارشیسم سخن داشتیم:
گذر از حکومت - برگه 4
iranbanooیک پرسش هم من دارم:
برای رسیدن به انارشیست دقیقا چه راه حلی وجود دارد؟
جنگ؟ و انقلاب؟
آیا این با خواست ذاتی انارشیسم در تضاد نیست؟
به گمانم کسی نمیاندیشد آنارشی به این زودیها شدنی شود. به نگر میاید برای کارکرد
آن نیاز به آدمهایی باهوشتر و اخلاقیتر از امروز داریم و راه پیش رو نخست گذر از تراهومنگرایی[1]
است.
----
1. ^ Tarâhumangerâyi (tarâ+human+gerây+i) || تراهومنگرایی: Ϣiki-En Transhumanism
Mehrbodبه گمانم کسی نمیاندیشد آنارشی به این زودیها شدنی شود. به نگر میاید برای کارکرد
آن نیاز به آدمهایی باهوشتر و اخلاقیتر از امروز داریم و راه پیش رو نخست گذر از تراهومنگرایی[1] است.
خوب این که یک پیش بینی شخصی است.
وقتی آنارشیسم های فردگرا حمله و براندازی دولت و قدرت را جزو خواسته ها یخود میدانند به این معناست که انارشیسم برای رسیدن به اهداف خود باید برنامه ی منسجم و مشخصی داشته باشد گرچه موازی با ان به نشر ایده ی خود می پردازد و دست به اصلاح اقتصاد و فرهنگی بزند.
iranbanooخوب این که یک پیش بینی شخصی است.
وقتی آنارشیسم های فردگرا حمله و براندازی دولت و قدرت را جزو خواسته ها یخود میدانند به این معناست که انارشیسم برای رسیدن به اهداف خود باید برنامه ی منسجم و مشخصی داشته باشد گرچه موازی با ان به نشر ایده ی خود می پردازد و دست به اصلاح اقتصاد و فرهنگی بزند.
آنارشیسم ≠ آنارشیستها
دیگر اینکه ما در نمایشِ سودمندی بگویید یک همبودِ[1] کار-رها به مردم دشواری داریم, جوریکه هنوز در پندارهیِ[2] سوسیالیسم اش واماندهاند: Work-free society
تراز فرنودسار[3] در مردم هام[4] آن اندازه پایینه که این چیزها براستی خوشباوری میزند, بنگرید به کسانیکه که هنوز میاندیشند یک
خدای ناپیدا آن بالا نشسته و کارهای آنها را میپاید و بیاندیشید بخواهید به اینها بگویید که اگر هرکس فرنودانه[5] کارِ درست و اخلاقی را بکند نیاز به دولت نیست!!
احساسات بیش از اندازه, کوتهاندیشیهای بیمارگونه, فرنودهایِ سست و بی فرجام, we don't stand a chance.
----
1. ^ Hambud || همبود: اجتماع Ϣiki-En Society
2. ^ Pendâre || پنداره: مفهوم Ϣiki-En Concept
3. ^ Farnudsâr || فرنودسار: دانش منطق Ϣiki-En Logics
4. ^ Hâm || هام: عام General
5. ^ Farnud || فرنود: استدلال; منطق; دلیل Ϣiki-En Reason
iranbanooعجیب است که هموندان این انجمن انقدر با نظریه های آنارشیستی همسو هستند اما تاپیکی مخصوص برای آن نداریم!
اما در کلمطالب جالبی بودند.
یک پرسش هم من دارم:
برای رسیدن به انارشیست دقیقا چه راه حلی وجود دارد؟
جنگ؟ و انقلاب؟
آیا این با خواست ذاتی انارشیسم در تضاد نیست؟
جنگ و انقلاب حتی در تئوری هم نمیتونه یک جامعه انارشیستی درست کنه.
وقتی از راه خشونت قرار باشه چنین سیستمی سرکار بیاد یعنی بخش قابل توجهی از مردم حاضر به پذیرش این سیستم نیستند و آنارشیسم در اصولش آزادی رو بیشتر از هر چیزی مهم میدونه.
اگر عده ای مردم رو قرار باشه به زور وادار به پذیرش این سیستم کنیم یعنی نیاز به حکومت و زور سازمان یافته داریم و این یعنی مرگ آنارشیسم!:)
البته من صددرصد با مهربود و امیر موافق نیستم و به نطرم میشه حکومت های انتقالی رو ایجاد کرد که ویژگی های مثبت آنارشیسم رو بیش از پیش داشته باشند.
undead_knightجنگ و انقلاب حتی در تئوری هم نمیتونه یک جامعه انارشیستی درست کنه.
وقتی از راه خشونت قرار باشه چنین سیستمی سرکار بیاد یعنی بخش قابل توجهی از مردم حاضر به پذیرش این سیستم نیستند و آنارشیسم در اصولش آزادی رو بیشتر از هر چیزی مهم میدونه.
اگر عده ای مردم رو قرار باشه به زور وادار به پذیرش این سیستم کنیم یعنی نیاز به حکومت و زور سازمان یافته داریم و این یعنی مرگ آنارشیسم!:)
خوب من هم همین رو گفتم که این روش در تناقض با خواست اصلی انارشیسمه.اما مهربد میگه که انارشیسم برنامه ی خاصی برای رسیدن به اهدافش (غیر از نشر عقاید و ایده هاش)نداره..چون بیش از حد آرمانیه.
undead_knightالبته من صددرصد با مهربود و امیر موافق نیستم و به نطرم میشه حکومت های انتقالی رو ایجاد کرد که ویژگی های مثبت آنارشیسم رو بیش از پیش داشته باشند.
گویا مشکل اصلی انارشیسم وجود قدرت متمرکزه
وقتی حکومت و قانون و قدرت متمرکز وجود داشته باشه از ایده های انارشیسم فاصله میگیره.
iranbanooخوب من هم همین رو گفتم که این روش در تناقض با خواست اصلی انارشیسمه.اما مهربد میگه که انارشیسم برنامه ی خاصی برای رسیدن به اهدافش (غیر از نشر عقاید و ایده هاش)نداره..چون بیش از حد آرمانیه.
گویا مشکل اصلی انارشیسم وجود قدرت متمرکزه
وقتی حکومت و قانون و قدرت متمرکز وجود داشته باشه از ایده های انارشیسم فاصله میگیره.
اصولا آنارشیسم سیستمی هست که به شدت خود متناقضه،به این خاطر که به قول امیر در برابر ایدولوژی هایی که به رسمیت نمیشناسنش(هر نوع دیکتاتوری یا سیستمی که توش دولت وجود داشته باشه)به راحتی سقوط میکنه.یعنی تا زمانی که میل قوی و گسترده ای برای برقراری آنارشیسم نباشه(به دلایل تکنولوژیکی و برطرف شدن مشکلات ژنتیکی و اجتماعی انسان)یک سیستم پایدار نمیتونه باشه.
آنارشیسم در واقع دشمن درجه یک حکومت و هرگونه زور سازمان یافته هست.یعنی بر خلاف مارکسیسم که به کپیتالیسم میتازه،آنارشیسم اول به حکومت حمله میکنه و بنابراین با یک سیستم سویالیستی که سرمایه داری رو منقرض کرده!هم میانه خوشی نداره چون یک حکومت قوی هست.
دلیل این دشمنی هم اینه که این زور سازمان یافته به هر حال فردیت و آزادی انسان ها رو نقض میکنه.
undead_knightآنارشیسم در واقع دشمن درجه یک حکومت و هرگونه زور سازمان یافته هست.یعنی بر خلاف مارکسیسم که به کپیتالیسم میتازه،آنارشیسم اول به حکومت حمله میکنه و بنابراین با یک سیستم سویالیستی که سرمایه داری رو منقرض کرده!هم میانه خوشی نداره چون یک حکومت قوی هست.
دلیل این دشمنی هم اینه که این زور سازمان یافته به هر حال فردیت و آزادی انسان ها رو نقض میکنه.
خوب از این بابته که شما میگید حکومت انتقالی میتونه در جهت رسیدن به آنارشیسم موثر واقع بشه.
منظورم اینه که انجام یکباره ی انارشیسم غیرممکن یا دست کم نیاز مند زمان خیلی زیادیه اما با پیشرفت و تغییر نوع حکومت ها در نهایت میشه به انارشیسم رسید...؟!
بنظر من آنارشیزم هیچوقت شدنی نیست در واقعیت.
ولی ایده هاش و همون مقدار و نسبی هم که به روشهایی در کنار حکومت پیاده بشه باز خیلی خیلی مفیده.
همونطور که دموکراسی، سرمایه داری، و لیبرالیسم از انواع دیگر حکومت به مراتب در کل بهتر عمل میکنن.
iranbanooخوب از این بابته که شما میگید حکومت انتقالی میتونه در جهت رسیدن به آنارشیسم موثر واقع بشه.
منظورم اینه که انجام یکباره ی انارشیسم غیرممکن یا دست کم نیاز مند زمان خیلی زیادیه اما با پیشرفت و تغییر نوع حکومت ها در نهایت میشه به انارشیسم رسید...؟!
نه با دگراندن حکومتها نمیشود به آنارشیسم رسید, با دگراندن آدمها (هومنان[1])
ولی میشود که خود میشود همان تراهومنگرایی[2].
folaaniبنظر من آنارشیزم هیچوقت شدنی نیست در واقعیت.
این 'هیچوقت' تنها از کمبود نیروی پنداشت سرچشمه میگیرد, اگرنه کمابیش همه چیز در این جهان شدنی است, تنها به زیرساختارهایِ خود مینیازد. زیرساختارهای آنارشیسم
نیز آدمهایی با دوراندیشی فراختر و هوش والاتر است, که یکی از آنها که دوراندیشی باشد را نمونهوار نامیرایی مادی[3] برایمان میفراهمد: جاودانگی (گفتگوی دانشیک)
اگر هومنی[4] ناامیرا باشد پس بناچار کنشهایِ خود را نیز باید بسیار دوراندیشانهتر بیانجامد, اگر خواست زمین را بیالاید[5] دیگر
نمیتواند بگوید «دشواریِ آیندگان: خود دانند», چرا که در این آیندهیِ نامبرده خودش هم خواهد بود و پس نیاز به بازاندیشیِ راهبردها[6] و رویکرد هایش خواهد داشت.
پس از چیرگی بر مرگ (بزرگترین دشمن هومنی) ما چیرگی بر طبیعت را خواهیم داشت بگونهای که بتوانیم بهترینها و بالاترینها را برای همگان بی آنکه نیاز به کوشش آنچنانی
رود بفراهمیم, که این یکی از همه سادهتر براهِ نانوتکنولوژی بدست میاید: دگراندن و دستکاری کردن ماده در تراز اتمی اش; بگونهای, همان مس را زر کردنی که کیمیاگران برای سدهها بدنبال آن بودند.
----
1. ^ Human || هومن: آدم Human
2. ^ Tarâhumangerâyi (tarâ+human+gerây+i) || تراهومنگرایی: Ϣiki-En Transhumanism
3. ^ Mâdi || مادی: Material
4. ^ Humani || هومنی: بشریت Mankind || هومنی: یک هومن A human
5. ^ Âludan || آلودن: آلوده کردن Ϣiki-En To pollute
6. ^ Râhbord (râh+bord) || راهبرد: استراتژی; شگرد Strategy
Mehrbodنه با دگراندن حکومتها نمیشود به آنارشیسم رسید, با دگراندن آدمها (هومنان[1]) ولی میشود که خود میشود همان تراهومنگرایی[2].
به نطر من بهتر شدن وضع زندگی ما از هر جهت میتونه در راه رسیدن به آنارشیسم باشه و دقیقا به همین خاطر میگم که حکومت انتقالی میتونه زمینه پدیداومدن آنارشیسم رو بوجود بیاره.
من دارم میگم طولانی شدن عمر ما و کاهش نرخ مرگ و میرمون در راستای کاهش تضاد پیش میره(مشابه از بین بردن زمینه های مالی و اجتماعی جنایت و...)ولی یک سری خصوصیات در انسان هست که فکر کنم فقط با دستکاری ژنتیکی میتونیم تغییرشون بدیم:))
یعنی تا زمانی که ما توانایی انجام کارهای شریرانه رو داریم،همچنان ریسک از بین رفتن جامعه آنارشیستی هست(که البته به نطر من چندان مهم نیست)
در واقع به نطر من راه رسیدن به آنارشیسم نمیتونه جادویی و یک شبه باشه که یهو مردم تصمیم بگیرند دنیا آنارشیستی اداره بشه!بلکه با چشوندن بخشی از ایده های آنارشیستی به مردم در قالب حکومت های انتقالی اونها رو برای آنارشیسم آماده کنیم،مثلا رایگان بودن ملزومات اولیه زندگی،این ها خیلی زودتر و راحت از جاودانگی دست یافتنی هستند:)
Ouroborosپیوند علی میان سلطهورزی و قدرت آنست که شخص مشتاق به حفظ و گسترش قدرتیست که در اختیار او قرار گرفته نه از دست دادن آن. و نیز گفتیم که شخص قانونگزار نسبت به شخص تحت قانون دارای اختیار و قدرت است که حتی در کنترلشدهترین انواع نیز مورد سوء استفادهی روزمره قرار میگیرد.
پراکنش فیزیکی قدرت تاثیری در توانایی ما برای کنترل آن ندارد، اتفاقا شاید ارتباط مستقیمی وجود داشته باشد میان تمرکز قدرت و افزایش شدت و گسترهی نفوذ و توانایی سلطهورزی آن. چنانکه این قدرت هرچه بیشتر در میان افراد جامعه پخش شده باشد، توانایی آن افراد برای سوء استفاده از آن کمتر و کمتر میشود.
این بهتر شد, ولی همچنان میلنگد, بویژه با کژفرنود پنداشتِ پرسش (مصادره به مطلوبی) که به کار رفته: قدرت بد است, چون کسیکه قدرت دارد میخواد تا پایِ جان از دفاع کند.
پرسش جا افتاده: خوب چرا کسیکه قدرت دارد میخواهد از دفاع کند؟
به زبان دیگر, قدرت را یک چیز خودآماج در نگر گرفتهاید (Wille zur Macht؟) و آنرا پیوند علّی میان دولت و فاشیسمگرایی آن نمایاندهاید.
هنگامیکه در نگاه فرگشتیک, ما نخست نیاز را داریم, سپس ابزار برآوردن نیاز. برای نمونه گرسنگی یک نیاز است, دزدیِ نان ابزار برای برآوردن آن.
پس باید از خود پرسید, آیا قدرت به خودیِ خود یک نیاز است, یا ابزار/راهی برای برآوردن دیگر نیازها؟
پیوند علّی میان گندیدگی (فساد) و نهاد آژگاهیک را شما زمانی پایوراندهاید که نشان دهید, کسیکه توان یا قدرت را در دست دارد دیر یا زود
برای برآوردن بهمان نیاز خود به رویکردهایِ فاشیستیک روی خواهد آورد (و اگر توانستید نشان دهید هیچ راهی نیز برای پیشگیری از این رخداد نیست).
Ouroborosمشروع و نامشروع را انتخاب شخصی افراد است که مشخص میکند نه خیالپردازیهای من و شما از فراز برج عاجمان، اگر مردمی انتخاب کردند که دوست دارند در جامعهی سراسر بهرهدهی و نوکری زندگی بکنند حق بدیهی و طبیعی آنهاست و به زور نمیتوان همچون پیامبر اسلام کسی را زنجیر زد و به بهشت برد. پیرو همین استدلال،
اینجا هم ما دگرسانی میان دادمندی و دادوندی را داریم, دادمندی از دادگذاری (establishing the law) میاید
و دادگزاری (enforcing the law) که گسترش آن باشد, ولی دادوندی از خرد و فرنودسار ریشه میگیرد و پیوندی بایسته به ایندو ندارد.
همانجور که در کشوریکه بیشینهیِ مردم مسلمان باورمند هستند, کشتن دگراندیشان دادمند (legal) است,
ولی با نگرش به فرنود و خرد دادوند (legitimate) نیست و خود شما هم با دادمندی آن میستیزید.
پارسیگر
Ouroborosدولت نیز دقیقا نهادیست مشابه که در آن شما حقوق میگیرید تا از مرزهای قانون دفاع بکنید. ببینید، من در آن جستار گذر از حکومت هم گفتم که دولت زاییدهی بحران است، یعنی تنها زمانی معنای وجودی پیدا میکند که شما از قانون گذشته باشید، در محدودهی قانون دولت معنا ندارد و یک نهاد کاغذبازی و بوروکراتیک بیشتر نیست(که وجود داشتن یا نداشتن آنهم اهمیتی ندارد)، زمانی دندان جانور را میبینید که از محدودهی قانون عبور بکنید، و در آن شرایط دولت دقیقا نهادیست که در آن گروهی از افراد استخدام شدهاند تا شما را سرکوب بکنند. قدرتی که به پلیس داده میشود دقیقا از جنس همانیست که در این آزمایش مورد برسی قرار گرفته.
اینجا یک شر متعدد هم در کارست که هرچند ما تحت سلطهی قانون هستیم و نمیتوانیم نباشیم، دولت در کشورهای دیکتاتوری(از جمله دیکتاتوری پرولتاریا=دیکتاتوری اکثریت)نیست، و در دولتهای دموکراتیک هم «میتواند» نباشد. یعنی این تصور که چهارچوب عملیاتی دولت را مشخص میکنیم و قدرت را به آن میسپریم و با خیال راحت زندگیمان را میکنیم، اغلب نادرست از اب در میآید و دولت میکوشد تا قدرت خود را از روشهای گوناگون افزایش بدهد و به نوعی در چالش مداوم با جامعهی مدنی به سر میبرد.
...
اعمال قدرت دولت همواره نامشروع خواهد بود زیرا حق انتخاب از فرد برای عضویت در جامعهای که آن قانون درش تحریر و اعمال میشود گرفته شده و کسی از او شخصا نپرسیده آیا میخواهید (مثلا) حداکثر سرعتی که با آن رانندگی میکنید ۱۲۰ کیلومتر در ساعت باشد یا نه. در دموکراسی چنین انتخابی وجود ندارد، در دولت شوراها نیز چنین انتخابی وجود نخواهد داشت زیرا در هر دو مدل مشروعیت را برآمده از نفع حداکثر ممکن مردم میدانند نه افراد انسانی.
کمی هم فلسفه.
به دید من اینها نکتههایِ خوبی بودند, بویژه اینکه دربرابر نهاد [آژگاهیک] دولت, هیچکس نمیتواند براستی "آزاد" باشد.
در نوشتههایِ کازینسکی (از جستار پیشرفت روزافزون فندآوری: به کجا میرویم؟ - برگ 5 ) پیشتر من به این پرداخته بودیم و در فرهود, شاید بزرگترین دشواری کازینسکی با شهرمندی همین نکته بوده که با ساخت ابرسازوارهیِ دولت
تک تک مردم «خودگردانی» را از دست میدهند.
کازینسکی این را یک «نیاز» خوانده و آنرا "فرایند توان" یا "power process" مینامد: نیازی فرگشتیک به خودگردانی و داشتن توان راستین در راستادهیِ سرنوشت خویشتن.
ب.ن. در جهان امروز هیچکس نمیتواند بتنهایی بگُزیرد که بمب اتم ساخته نشود, یا ساخت بهمان
فندآوری به دیر افکنده شود یا نوزادان بیمار/deformed در همان آغاز زایش کشته و آسده شوند. این گزیرشها
را همبود (براه دولت) برای همهیِ ما میگیرد و توان راستادهی یک هومن در ریخت درست و هنجار اش به یک رای کوتاه میشود.
در این میان, کازینسکی از «کنشگریهایِ جانشین» یا "surrogate activities" نام میبرد — این فرایافت
چندین جای دیگر با نامهای نزدیک برساخته شده — که در آن هر کس بجای داشتن کنترل و خودگردانی راستین, با پرداختن
به کنشگریهایی که راستادهندهیِ و دگرانندهیِ راستین و فربودین نیستند, این نیاز را بکوشد برآورده سازد: دانشمند یا پژوهشگری که نیاز به پول ندارد ولی همهیِ
زندگی اش را در آزمایشگاه روی شناخت یک چیز بسیار ویژهکارانه (پیوندشناسی اتمها, فیزیکی کوانتوم, ...) که هیچ بازنمودی در جهان بیرونی ندارد میگذارند (= کنشگری
جانشین پژوهشگر, بجای پرداختن به کنشگریهای راستین که همان نیازها و کنشگریهایِ فرگشتهیِ نیاکان شکارچی-گردآورندهیِ ما باشند).
در نوشتههایِ ژیژک (برگرفته از لاکان) نیز به نمونهیِ نوزادی میرسیم که
با مکیدن پستانک, رانهیِ نیاز را دارد میبرآورد, بی آنکه خود نیاز را برآورده باشد.
خب با در نگر داشتن همهیِ اینها, ما یک چیز مهند دریافتهایم:
١- در فرگشت ما نیازی به نام "کنترل سرنوشت" یا "خودگردانی" هم داریم.
٢- بهای پیشرفت فندآوری (آژگاهش و درست شدن ابرسازوارهیِ همبود/دولت/شهرمندی) کاهش خودگردانی هومنان (تا یک آستانهای) است.
اکنون همهیِ آنچه شما از بدیهایِ دولت گفتید در راستای یکمی میرود. برای روشنگری بهتر, ما
میتوانیم دولتی را بیانگاریم که همهیِ کارهایش را درست و بجا میانجامد, بی آنکه ولی به شما پروانهیِ ناهموندی دهد.
یا در پادنمونه, دولتی را بیانگاریم که کار خود را بسیار ناجور و بد میانجامد,
ولی شما میتوانید هرگاه خواستید ناهموند شوید: در جهان امروز هم با داشتن هوش
بالا و برنامهریزی بلند-زمان و سخت, میتوانید یک روزی خودگردان شوید, گرچه نه بهمین سادگی.
پس اینها هنوز "پیوند علّی" یا بایستگی میان دولت آژگاهیک و فاشیسم (نتوانید هرگز ناهموند شوید) نیستند.
ما میتوانیم همچنان دولتی را نیز بیانگاریم که توان ناهموندی را به شهروندان اش میدهد (= چیزیکه شما منکر شایندیِ آن هستید).
در فرجامیابی, یک دولت آژگاهیک میتواند با نگرش به نیاز توانخواهی (در کنار دیگر نیازها, همچون نیاز به آسودگی
از کار, خوراک, پوشاک, خواب, ...) تا یک مرز ویژهای دسترسی و راه برآوردن آنرا برای شهروندان اش باز بگذارد.
پارسیگر
تمام این سیستمهای دیکتاتوری ناشی از عدم تقوای حاکمان است در حالیکه در نظام ولایت فقیه قلب ملت با قلب ولی فقیه یکی شده منی ها به ما تبدیل شده و با وحدت کلمه به کفار و مشرکان تاخته میشود لذا نظام ولایت مطلقه فقیه عین آزادی است و آزادترین نظام همانا ولایت فقیه می باشد که انسان را از کفر و شرک و عبادت طاغوت آزاد می کند.🌹💪