در اینترنت جایی که به این موضوع منسجم اشاره بشود، ندیدم به همین دلیل این جستار را باز نمودم ، دوستان نیز اگر نظرات خود را ارائه دهند به تکمیل این موضوع کمک میکند.
توانایی های دیکتاتوری :
1.ایجاد حکومتی کارآمد: شکل کارآمدی از حکومت، تلف نکردن وقت در بحث های بیهوده و...- موسولینی میگوید :«برنامه ی من عمل است نه حرف زدن»
2.برخورد فوری با ضرورت ها : با تصمیم سریع و بسیج فوری نیروها،توانایی برخورد با خطرهای ویران ساز را فراهم می سازد-هیتلر با اقدام نیرومندانه المان را از تحقیر و بی ثباتی اقتصادی بیرون اورد.
3.افزایش پرستیژ کشور: برتری نژادی یا عظمت کشور اندرزهای دیکتاتورهای بزرگ مانند موسولینی و هیتلر بود که فدرت نظامی بزرگی در اروپا به وجود آورد.
4.شناخت استعدادها:مبتنی بر این اصل که هر کس توانایی به دست گرفتن زمام حکومت را ندارد و فقط هوشمندان اندک شمار از عهده ی این فرمانروایی برمی ایند.
5.تامین پیشرفت و کامیابی اقتصادی:پیشرفت همه جانبه ی اقتصادی در کشور- می توان به ثبات بودجه ها و کامیابی اقتصادی توده ها در ایتالیا و از بین بردن فساد و خویشاوند دوستی در آلمان(هیتلر) اشاره نمود.
معایب دیکتاتوری :
1.رشد نکردن شخصیت انسان:نابودی شخصیت ،انکار یا به شدت محدودسازی آزادی بیان ،اجتماعات،تحرک و تجمع-هیتلر مطبوعات را خفه کرد و صدای مردم را برید- موسولینی بر ارواح مردم نیز حکمفرمایی میکرد.
2.تبدیل دولت به هدف:دولت وسیله ی رفاه افراد است اما دیکتاتوری دولت را هدفی در خود میداند- در واقع در حکومت دیکتاتوری فرد به خاطر قدرت و عظمت دولت وجود دارد.
3.بزرگنمایی قدرت:دیکتاتوری زور را تکریم میکند دیکتاتوری از راه خشونت به قدرت میرسد و با زور نگه داری می شود- ازار توده ها در المان و حاکمیت شمشیر برهنه در ایتالیا به این اصل دلالت میکند.
4.سیاست بزرگنمایی:ترغیب به سیاست «توسعه یا مرگ»- باعث انحراف از اهداف شخصی و فراموش کردن محرومیتها می شود
5.بی حسی مردم:برخورد با مردم به مثابه گله ی گوسفندان-مردم نیز به نوبه ی خود بی تفاوت و بی احساس میشوند که باعث نابودی زندکی فکری و معنوی جامعه می شود.
6.ضدیت با انتر ناسیونالیسم:اعتقاد به حاکمیت مطلقی که با انترناسیونالیسم مغایر است-دیکتاتوری صلح خواهی را لفافه ی بزدلی میداند و آشکارا جنگ و خونریزی را تحسین میکند.
7.ناتوانی جانشین های دیکتاتورها:دیکتاتورها از رقیبان پرهیز میکنند ،به طور معمول رقیبان جدی خود را از روی ترس کنار گذاشته شدن توسط آن ها،از بین میبرند.
8.بی ثباتی حکومت:عمر چنین حکومتی تا زمانی است که شمشیر دیکتاتور میبرد.
9.ترکیدن روحیه:دیکتاتوری قادر به رویارویی با شکست یا ادبار نیست و پس از آن روحیه خود را از دست میدهد.
«چکیده ای از نوشته های دکتر عبدالرحمان عالم و دکتر ابوالضل قاضی»
با این تفاسیر از دیدگاه من کفه ی ترازو در سمت معایب دیکتاتوری سنگینی میکند.
من شخصن فکر میکنم دیکتاتوری اصولن توانایی جز سرکوب ندارد ، ولی گاهی وجودش ضروری است و فقدانش منجر به نابودی یک کشور میشود البته خیلی کم چنین شرایطی پیش می آید
- برای همین دیکتاتوری هایی را که باعث پیشرفت کشور و بالا رفتن سطح رفاهی زندگی و صنعتی و علمی کشور و ثروت همگانی میشود را دیکتاتوری سفید مینامند - مانند حکومت پهلوی ها .
من شخصن فکر میکنم دیکتاتوری اصولن توانایی جز سرکوب ندارد ، ولی گاهی وجودش ضروری است و فقدانش منجر به نابودی یک کشور میشود البته خیلی کم چنین شرایطی پیش می آید
من نیز با این که در شرایط بحرانی به دیکتاتور نیازست ،موافقم ولی باید همین دیکتاتور نیز منتخب مردم باشد و همینطور سیستمی در نظر گرفته شود که بعد از رفع بحران دیکتاتور کنار رود.
من نیز با این که در شرایط بحرانی به دیکتاتور نیازست ،موافقم ولی باید همین دیکتاتور نیز منتخب مردم باشد و همینطور سیستمی در نظر گرفته شود که بعد از رفع بحران دیکتاتور کنار رود.
یک نمونه از دیکتاتوری که با انتخاب مردم به قدرت رسید ، آدولف هیتلر است - گرچه وی برای سایر کشور ها کابوس بزرگی بود ولی برای خود آلمانها یک فرشته ی نجات بود هر چند که سر انجام به خاطر اشتباهاتی که کرد در جنگ شکست خورد ولی یک سکوی پرتاب برای آلمانها به شمار می آید .
من هم با شما در این راستا موافقم ، ولی همان طور که در بحث های قبلی هم گفتم سران و حاکمان کشور باید از قشر نخبه و با استعداد باشند که توسط مردم انتخاب و برکنار میشوند
من هم با شما در این راستا موافقم ، ولی همان طور که در بحث های قبلی هم گفتم سران و حاکمان کشور باید از قشر نخبه و با استعداد باشند که توسط مردم انتخاب و برکنار میشوند .
من نیز در دموکراسی مبتنی بر شایسته سالاری با شما موافقم ولی مشکلی که این جاست در نسبی بودن شایستگی است،مثلا در حکومت اخوندی ،اخوند شایسته است ،در یک حکومت علمی،عقلانی نخبگان سیاسی و... شایسته هستند و در کل در هر حکومتی مبتنی بر ارزش ها نوعی شایستگی تعریف می شود که در نتیجه خود موجب نوعی دیکتاتوری پنهان میشود(به عنوان مثال دیکتاتوری حزبی)
من نیز در دموکراسی مبتنی بر شایسته سالاری با شما موافقم ولی مشکلی که این جاست در نسبی بودن شایستگی است،مثلا در حکومت اخوندی ،اخوند شایسته است ،در یک حکومت علمی،عقلانی نخبگان سیاسی و... شایسته هستند و در کل در هر حکومتی مبتنی بر ارزش ها نوعی شایستگی تعریف می شود که در نتیجه خود موجب نوعی دیکتاتوری پنهان میشود(به عنوان مثال دیکتاتوری حزبی)
خوب من منظور خودم را از افراد شایسته و نخبه در جستاری دیگر مطرح کرده بودم ، با این حال دوباره آن را بازگو میکنم تا خواننده مشکل پیدا نکند :
فردی که تحصیلات آکادمیک در زمینه علوم سیاسی و بین الملل دارد و در عین حال پس از گذرندان پله های ترقی به درجات بالای سیاسی مانند سناتوری رسیده و تجربه کافی هم کسب کرده مجاز به کاندید کردن خود برای گرفتن مشاغل مهم سیاسی مانند ریاست جمهوری یا صدراعظمی است و میتواند رهبری جامعه را بر عهده گیرد . قطعن جامعه ای که اینچنین رهبران خود را برمیگزیند جامعه ی پیشرفته و آزاد و ایده آلی خواهد بود
خوب من منظور خودم را از افراد شایسته و نخبه در جستاری دیگر مطرح کرده بودم ، با این حال دوباره آن را بازگو میکنم تا خواننده مشکل پیدا نکند :
فردی که تحصیلات آکادمیک در زمینه علوم سیاسی و بین الملل دارد و در عین حال پس از گذرندان پله های ترقی به درجات بالای سیاسی مانند سناتوری رسیده و تجربه کافی هم کسب کرده مجاز به کاندید کردن خود برای گرفتن مشاغل مهم سیاسی مانند ریاست جمهوری یا صدراعظمی است و میتواند رهبری جامعه را بر عهده گیرد . قطعن جامعه ای که اینچنین رهبران خود را برمیگزیند جامعه ی پیشرفته و آزاد و ایده آلی خواهد بود .
این پله های ترقی را که شما میگویید دو حالت دارد یا(1)به وسیله ی مردم کسب شود یا(2)از راه های دیگر. (1):اگر به وسیله ی مردم کسب شود که باز شامل قاعده ی کافی نبودن اگاهی های سیاسی مردم میشود . (2):اگر از راه های دیگر کسب شود که منجر به آریستوکراسی میشود که دوستمان نیز به آن اشاره کرد.
حال از آنجایی که به قول دوستان هدف اصلی گفتگو اقناع نیست من فقط به بیان نظر خود بسنده میکنم.
از دیدگاه من مردم و شایستگان هر دو خواهان نوعی سعادت جامعه هستند،مردم بیشتر به رفاه و ابعاد فردی مینگرند و شایستگان به منفعت و ابعاد اجتماعی توجه دارند، هر دوی این ها تعریفی از سعادت جامعه را در بر میگیرد و نبود هریک باعث لنگ ماندن این سعادت
میشود،به عنوان مثال اگر اتنخاب سرنوشت جامعه به کلی به دست مردم بیفتد به بعد اجتماعی و سرفرازی ملی توجه کمتری میشود(1)
و منافع محلی به منافع ملی ترجیع داده میشود و اگر به دست شایستگان بیفتد به عظمت کشور و بزرگی ملی توجه میشود و محرومیت ها بر سر مردم سرازیر میشود(2)در نتیجه با این تفاسیر باید به دنبال راه حل و ساز و کاری بود که تعادلی میان این دو به وجود آورد ،از دیدگاه من بهترین روش پارلمانی متشکل از هر دو جبهه میباشد که به نوعی اپوزیسیون و کنترل کننده ی یکدیگر باشند تا در صورت خارج شدن هریک از موازین، نقش کنترلی در مقابل دیگری داشته باشد.
(1):به ضعف های این شکل از حکومت در جستاری دیگر اشاره خواهم کرد. (2):این شکل از حکومت به آریستوکراسی منجر میشود که نوعی دیکتاتوری پنهان در خود دارد که به معایب آن در پست اول اشاره شد.
دیکتاتوری فاقد مشروعیت، مستعد ِ فساد بسیار(بدلیل عدم پاسخگویی)، مستعد ِ ارتجاع، مستعد سرکوب و چیزی ذاتا شر است. طرفداران ِ دیکتاتوری اغلب فاشیستهای نژادپرست یا کمونیستهای ِ به اصطلاح انقلابی هستند. دموکراسی هم تنها آزادی ِ فرد در ارتباط با سیاست را، آنهم به نحوی بسیار محدود تضمین می کند و دیکتاتوری فرد در برابر فرد، جامعه در برابر فرد، اکثریت بر اقلیت، و همچنین سرکوب ِ و بی عدالتی و «دیکتاتوری» جاری در اقتصاد، فرهنگ و باقی ِ ارکان جامعه را دست نخورده باقی می گذارد. هرچند «دموکراسی ِ مستقیم» برخی از این ایرادات را برطرف می کند، اما باز هم چنگی به دل نمی زند.
دیکتاتوری فاقد مشروعیت، مستعد ِ فساد بسیار(بدلیل عدم پاسخگویی)، مستعد ِ ارتجاع، مستعد سرکوب و چیزی ذاتا شر است. طرفداران ِ دیکتاتوری اغلب فاشیستهای نژادپرست یا کمونیستهای ِ به اصطلاح انقلابی هستند. دموکراسی هم تنها آزادی ِ فرد در ارتباط با سیاست را، آنهم به نحوی بسیار محدود تضمین می کند و دیکتاتوری فرد در برابر فرد، جامعه در برابر فرد، اکثریت بر اقلیت، و همچنین سرکوب ِ و بی عدالتی و «دیکتاتوری» جاری در اقتصاد، فرهنگ و باقی ِ ارکان جامعه را دست نخورده باقی می گذارد. هرچند «دموکراسی ِ مستقیم» برخی از این ایرادات را برطرف می کند، اما باز هم چنگی به دل نمی زند.
کاملا موافقم ، دیکتاتوری هیچ دستاوردی ندارد و سرتاسر شر است ، ولی دیکتاتوری ها با هم قابل قیاس نیستند چرا که برخی آبادانی می آورند و برخی نابودی - مثل مقایسه صدام حسین است با هیتلر !
هر دو جانی و فاسد هستند ولی یکی عراق را نابود کرد و دیگری جهانی را برای مردم خودش فتح کرده بود .
ولی هر دو در یک چیز مشترکند ، اگر دیکتاتوری دستاوردی نداشته باشد شروع به کشتن مردم میکند برای حفظ قدرتش ، و اگر دستاورد های فراوان داشته باشد خیالاتی شده و فکر میکند نیست در جهان است و باز دست به کشتار میزند و سر انجام هر دو محکوم به فنا هستند .
دیکتاتوری فاقد مشروعیت، مستعد ِ فساد بسیار(بدلیل عدم پاسخگویی)، مستعد ِ ارتجاع، مستعد سرکوب و چیزی ذاتا شر است. طرفداران ِ دیکتاتوری اغلب فاشیستهای نژادپرست یا کمونیستهای ِ به اصطلاح انقلابی هستند. دموکراسی هم تنها آزادی ِ فرد در ارتباط با سیاست را، آنهم به نحوی بسیار محدود تضمین می کند و دیکتاتوری فرد در برابر فرد، جامعه در برابر فرد، اکثریت بر اقلیت، و همچنین سرکوب ِ و بی عدالتی و «دیکتاتوری» جاری در اقتصاد، فرهنگ و باقی ِ ارکان جامعه را دست نخورده باقی می گذارد. هرچند «دموکراسی ِ مستقیم» برخی از این ایرادات را برطرف می کند، اما باز هم چنگی به دل نمی زند.
سرفرازی ِ ملی دیگر چه صیغه ای ست؟ 😭😐
-حال که دموکراسی و دیکتاتوری هر دو چنگی به دل نمیزنند،نظر شما در این باره چیست؟
-صیغه که برای افعال و آخونداست ،اسم ها را نمیدانم!😉
سرفراز ؛ مقابل سرافکنده . باافتخار. - سرفرازی ؛ سرفراز بودن . افتخار. خودستایی . تفاخر ملی ؛ گاهی توسعاً در زبان فارسی «دولتی» را نیز به سبب وابستگی دولت به ملت ، ملی گویند.
-حال که دموکراسی و دیکتاتوری هر دو چنگی به دل نمیزنند،نظر شما در این باره چیست؟
نه مردم سالاری مطلق و نه دیکتاتوری ارزشی ندارند و هر دو مفتشان گران است ، بهترین حکومتی که میشود بنا کرد نمونه برداری از حکومت ها و جوامع موفق و بومی سازی آن بنا به فرهنگ و موقعیت کشور است ، یعنی از هر سیستمی آنچه که به درد جامعه میخورد را گرفت و پیاده سازی کرد به طوری که این بخش ها در تضاد با یکدیگر نباشند و کار یکدیگر را مختل نکنند
.
با توجه به تنوع فرهنگی عجیب و غریب ایران و فرهنگ عمومی در پیتی که در ایران در جریان است به نظر من بهترین گزینه برای کشور ما فدرالیسم هستش ، چرا که هر ایالت بسته به توانایی ها و فرهنگ مردمِ محدوده اش قوانین مختص به خودش را وضع میکند و دولت و حکومت خودش را دارد و همگی اینها از طریق یک حکومت مرکزی و قوانینی عمومی که مورد توافق همه ایالت هاست با هم هماهنگ میشوند و اتحادشان برقرار .
البته کنفدرالیسم هم به نظر ایده ی خوبی میاد ولی تا به حال به صورت عملی در جایی پیاده سازی نشده و فکر نمیکنم ایران برای تجربه و آزمایش خوب یا بد بودنش توانی و ظرفیتی داشته باشد .
دیکتاتوری از دید من دو نوع است. دیکتاتوری سیاه و دیکتاتوری سفید. دیکتاتوری سفید گاهی لازمه یک جامعه است. در تاریخ خودمان کافی است شرایط به قدرت رسیدن نادر شاه یا رضا شاه را ببینیم. هر کدام از این دو اگر در زمان خود ظهور نمی کردند مشخص نبود اصلا امروز ایران به این شکل وجود داشت. البته همان دیکتاتوری سفید هم عیب ها و نقاط تاریکی دارد ولی گاهی لازمه یک کشور است. دموکراسی توده وار هم به نظر من چیز خوبی نیست.
باید حداقل هایی را برای رای دادن گذاشت که هرکسی نتواند رای بدهد.
دموکراسی توده وار می تواند یک جامعه را به نابودی بکشاند.
با اجازه ی شما این قسمت رو هم من اضافه میکنم : و هر کسی نتواند خود را کاندید کند .
بدون شک باید اینگونه باشد. نداشتن سابقه جنایی که همین حالا هم در سراسر جهان هست یکی از حداقل شروط لازم برای کاندید بودن است. مشکل دیگری که من چه پیش از انقلاب و چه پس از انقلاب دارم نخست وزیر یا رئیس جمهور شدن کسانی است که هیچ دانشی از سیاست ندارند. در سراسر جهان نخست وزیر یا رئیس جمهور تحصیلکرده رشته هایی مانند حقوق یا علوم سیاسی و یا علوم نظامی است نه اینکه مهندس راه و ساختمان یا مهندس نساجی یا پزشک بیاد و نخست وزیر یا رئیس جمهور شوند. آنها باید در وزارتخانه های مربوط به خودشان مشغول باشند.
-حال که دموکراسی و دیکتاتوری هر دو چنگی به دل نمیزنند،نظر شما در این باره چیست؟
من تصور می کنم آنارشیسم بهترین گزینه ی ِ باقی مانده پیش ِ روی بشر است، چراکه بیشتر میزان ِ آزادی(در تمام ِ جوانب)را برای بیشتر تعداد ِ ممکن به ارمغان می آورد و هیچیک از ایرادات ِ اساسی ِ سیستمهای سیاسی ِ دیگر را با خود ندارد. در تجربه هم ما انقلاب ِ اسپانیا را داریم که از معدود انقلابات ِ سربلند ِ تاریخ بشر است و در طی ِ آن بیش از هشت ملیون نفر بطور مستقیم در اداره ی ِ کشور ایفای ِ نقش کردند(منبع بسیار جالبی برای مطالعه در اینباره به زبان انگلیسی).
من تصور می کنم آنارشیسم بهترین گزینه ی ِ باقی مانده پیش ِ روی بشر است، چراکه بیشتر میزان ِ آزادی(در تمام ِ جوانب)را برای بیشتر تعداد ِ ممکن به ارمغان می آورد و هیچیک از ایرادات ِ اساسی ِ سیستمهای سیاسی ِ دیگر را با خود ندارد. در تجربه هم ما انقلاب ِ اسپانیا را داریم که از معدود انقلابات ِ سربلند ِ تاریخ بشر است و در طی ِ آن بیش از هشت ملیون نفر بطور مستقیم در اداره ی ِ کشور ایفای ِ نقش کردند(منبع بسیار جالبی برای مطالعه در اینباره به زبان انگلیسی).
هم میهن عزیز منظورت کدام انقلاب اسپانیاست؟ سقوط فرانکو اگر منظورت باشد آن اصولا انقلاب نبود. اگر دوران جمهوریت اسپانیا مد نظر شماست آن هم جنایت بار ترین دوره تاریخ اسپانیاست.
هم میهن عزیز منظورت کدام انقلاب اسپانیاست؟ سقوط فرانکو اگر منظورت باشد آن اصولا انقلاب نبود. اگر دوران جمهوریت اسپانیا مد نظر شماست آن هم جنایت بار ترین دوره تاریخ اسپانیاست.
انقلاب ِ آنارشیستی اسپانیا، که فالانژها با حمایت ِ آلمان نازی، شوروی کمونیستی، و غرب لیبرال آن را سرکوب کردند(برای مطالعه بیشتر : 1 و 2).
مدرک؟ البته جنگ داخلی را فاکتور بگیرید، که هر دو طرف جنایاتی مرتکب شدند و ربطی به اداره کشور ندارد.
چرا باید جنگ داخلی را فاکتور گرفت؟ جنایاتی که جمهوریخواهان یا به قول شما آنارشیست ها انجام می دادند روی فرانکوی جنایتکارو سفید کرد و اصولا این افراد به جز چند سال حکومت و این جنگ داخلی سه ساله کارنامه ای ندارند که اینچنین انقلاب موفق می نامیدشان. من چند سال کتابهایی درباره تاریخ معاصر اسپانیا خواندم و تلاش آنها را بیابم و نام آنها را بگویم. اما سوسیالیست های اسپانیا که میراث داران همان جمهوریخواهان بودند در سالهای پایانی حکومت فرانکو دانش سیاسی و آینده بینی از خود نشان دادند و اسپانیا را به دموکراسی رساندند.
چرا باید جنگ داخلی را فاکتور گرفت؟ جنایاتی که جمهوریخواهان یا به قول شما آنارشیست ها انجام می دادند روی فرانکوی جنایتکارو سفید کرد و اصولا این افراد به جز چند سال حکومت و این جنگ داخلی سه ساله کارنامه ای ندارند که اینچنین انقلاب موفق می نامیدشان. من چند سال کتابهایی درباره تاریخ معاصر اسپانیا خواندم و تلاش آنها را بیابم و نام آنها را بگویم. اما سوسیالیست های اسپانیا که میراث داران همان جمهوریخواهان بودند در سالهای پایانی حکومت فرانکو دانش سیاسی و آینده بینی از خود نشان دادند و اسپانیا را به دموکراسی رساندند.
به این خاطر که در شرایط جنگی همه کس دست به جنایت می زند، و اساسا جنگ یعنی جنایت! و واکنش ِ یک جامعه در آن شرایط هرگز نمی تواند محک ِ خوبی باشد. دموکراسی هم کارنامه ای به مراتب تاریک تر در جنایت جنگی دارد(از جنگ جهانی دوم تا همین عراق و افغانستان). مسئله اینست که دولت «دموکراتیک» و «منتخب» سوسیالیستی(که آنارشیستها هم بخشی از آن بودند، نه تمام ِ آن)، توسط کودتای ِ فرانکو مورد تهاجم قرار گرفت، و آنچه پس از آن اتفاق افتاد «جنگ» بود. فرانکو انقلابیون را قتل عام می کرد و انقلابیون طرفداران ِ سلطنت را. کارنامه ی ِ آنها مشارکت دادن هشت میلیون نفر در اداره ی کشور، راه اندازی موفق ِ نظام تولید محدود و حذف بدون ِ سرکوب جایگاه طبقاتی در جامعه بود. این «جنایاتی» هم که از آنها دم می زنید من نمی دانم چه هستند؟
به این خاطر که در شرایط جنگی همه کس دست به جنایت می زند، و اساسا جنگ یعنی جنایت! و واکنش ِ یک جامعه در آن شرایط هرگز نمی تواند محک ِ خوبی باشد. دموکراسی هم کارنامه ای به مراتب تاریک تر در جنایت جنگی دارد(از جنگ جهانی دوم تا همین عراق و افغانستان). مسئله اینست که دولت «دموکراتیک» و «منتخب» سوسیالیستی(که آنارشیستها هم بخشی از آن بودند، نه تمام ِ آن)، توسط کودتای ِ فرانکو مورد تهاجم قرار گرفت، و آنچه پس از آن اتفاق افتاد «جنگ» بود. فرانکو انقلابیون را قتل عام می کرد و انقلابیون طرفداران ِ سلطنت را. کارنامه ی ِ آنها مشارکت دادن هشت میلیون نفر در اداره ی کشور، راه اندازی موفق ِ نظام تولید محدود و حذف بدون ِ سرکوب جایگاه طبقاتی در جامعه بود. این «جنایاتی» هم که از آنها دم می زنید من نمی دانم چه هستند؟
اینکه شرایط جنگی همه جنایت میکنن و اینها برای من شخصا قابل قبول نیست. جنگ هم به نوبه خود قواعدی انسانی دارد که تنها به این دلیل که طرف مقابل آنها را رعایت نمی کند نمی توان از رعایت آنها پوشید. مهمترین قاعده اینه که زنان و کودکان در جنگ نقشی ندارند نه اینکه فرانکو زنان را بین سربازانش تقسیم کند و مخالفینش شکم زن باردار را پاره کنند. شوروی کمونیستی از این ادعاهای مشارکت چند میلیونی زیاد می کرد. کوبا و کره شمالی همین امروز هم این ادعاها را می کنند و مشارکت توده وار عامه غیر متخصص و نا آگاه سر سوزن ارزش ندارد. صد متخصص بهتر از صد میلیون توده کارگر است. جنایاتی که دم می زنم اینه که پیش از جمهوریت با تفتیش عقاید غیر مسیحیان شناسایی می شدند و مجازات می شدند و به قتل می رسیدند و در دوران جمهوریت حکومتگران کار را برعکس کردند. مسیحیان با تفتیش عقاید شناسایی می شدند و مجازات می شدند. هر دوی اینها تفتیش عقاید است. از این کارها در همه حکومت های کمونیستی شده زیرا کمونیست ها بر خلاف ادعایشان خودشان یک دین تازه آفریده اند.
من تصور می کنم آنارشیسم بهترین گزینه ی ِ باقی مانده پیش ِ روی بشر است، چراکه بیشتر میزان ِ آزادی(در تمام ِ جوانب)را برای بیشتر تعداد ِ ممکن به ارمغان می آورد و هیچیک از ایرادات ِ اساسی ِ سیستمهای سیاسی ِ دیگر را با خود ندارد. در تجربه هم ما انقلاب ِ اسپانیا را داریم که از معدود انقلابات ِ سربلند ِ تاریخ بشر است و در طی ِ آن بیش از هشت ملیون نفر بطور مستقیم در اداره ی ِ کشور ایفای ِ نقش کردند(منبع بسیار جالبی برای مطالعه در اینباره به زبان انگلیسی).
تصور جامعه ای بدون گاورمنت(حکومت) برای من دشوار است ،زیرا حتی اگر وحدت رویه برای رسیدن به هدفی مشخص را نیز در نظر نگیریم ،اداره این جامعه چگونه امکان پذیر میباشد،همانطور که در متن هم آمده بود اولین چیزی که به ذهن من نیز رسید بی نظمی و هرج و مرج بود ،حال اگر اندکی بیشتر توضیح دهید لطف کرده اید ،زیرا خواندن تمام متون به زبان انگلیسی تا حدودی برای ما مشکل و وقت گیر است.
تصور جامعه ای بدون گاورمنت(حکومت) برای من دشوار است ،زیرا حتی اگر وحدت رویه برای رسیدن به هدفی مشخص را نیز در نظر نگیریم ،اداره این جامعه چگونه امکان پذیر میباشد،همانطور که در متن هم آمده بود اولین چیزی که به ذهن من نیز رسید بی نظمی و هرج و مرج بود ،حال اگر اندکی بیشتر توضیح دهید لطف کرده اید ،زیرا خواندن تمام متون به زبان انگلیسی تا حدودی برای ما مشکل و وقت گیر است.
آنچه در نوشته به کوتاهی به آن اشاره شده است این است که هر دولتی، مهم نیست چه نامی داشته باشد همیشه و همواره در پی محدود کردن، کنترل کردن و مهار کردن شهروندان خود میباشد:
Stirner expressed it thus: "We two are enemies, the State and I." "Every State is a tyranny, be it the tyranny of a single man or a group." Every State is necessarily what we now call totalitarian: "The State has always one purpose: to limit, control, subordinate the individual and subject him to the general purpose.... Through its censorship, its supervision, and its police the State tries to obstruct all free activity and sees this repression as its duty, because the instinct of self-preservation demands it." "The State does not permit me to use my thoughts to their full value and communicate them to other men . . . unless they are its own.... Otherwise it shuts me up."
تا اینجا من اشکالی در گفته نمیبینم و فکر میکنم به واقعیت امر اشاره شده است.
در بخش دوم کتاب که In Search of a New Society نامگذاری شده است، در آغاز به این اشاره شده است که در پایهریزی حکومتهای کنونی و در پی انقلاب صنعتی (Industrial Revolution) ما با حکومتهایی روبرو شدهایم که در حقیقت بدست مردم و یا گروههای متمرکز شده مردم که کمپانیها و شرکتهای بزرگ باشند و در پی اهداف شخصی و انگیزههای مالی ایشان کنترل میشود.
در دنباله این ادعا (از سوی Proudhon) آمده است که آنارشیسم به خودی خود پیوندی با بینظمی (disorganization) نداشته و بلکه، به بیانی خود برای نظم دادن راستین در برابر نظم ساختگی که از دولت مرکزی برگرفته شده باشد، آمده است.
شاید در اینجا ما با بهترین توصیف آنارشیسم روبرو باشیم که میگوید:
Such a society "thinks, speaks, and acts like a man, precisely because it is no longer represented by a man, no longer recognizes personal authorities; because, like every organized living being, like the infinite of Pascal, it has its center everywhere and its circumference nowhere." Anarchy is "organized, living society," "the highest degree of liberty and order to which humanity can aspire."
در اینجا در پاسخ به هرج و مرجی که نام بردید توضیح داده شده است:
The twentieth-century anarchist Voline developed and clarified this idea:
"A mistaken - or, more often, deliberately inaccurate - interpretation alleges that the libertarian concept means the absence of all organization. This is entirely false: it is not a matter of "organization" or "nonorganization," but of two different principles of organization .... Of course, say the anarchists, society must be organized. However, the new organization . . . must be established freely, socially, and, above all, from below. The principle of organization must not issue from a center created in advance to capture the whole and impose itself upon it but, on the contrary, it must come from all sides to create nodes of coordination, natural centers to serve all these points .... On the other hand, the other kind of "organization," copied from that of the old oppressive and exploitative society, . . . would exaggerate all the blemishes of the old society . . . . It could then only be maintained by means of a new artifice."
به کوتاهی اینکه در آنارشیسم ما با یک همبود (اجتماع) هرج و مرج بینظم روبرو نیستیم، بلکه با همبودی روبرو هستیم که نظم خود را نه از یک هسته مرکزی (دولت)، که از کنش و واکنش منظم خود مردم و از پایین و بدون هیچ مرکزیتی بدست میآورد.
بخش سوم کتاب نیز به رویدادهای تاریخی از آنارشیسم در روسیه، ایتالیا و در نهایت اسپانیا میپردازد.
گمان میکنم این برای داشتن یک پیشزمینه نخستینی از آنارشیسم بسنده کند، از آنجاییکه دانش من درباره آنارشیسم نیز بسیار خرد است، از امیر گرامی خواهش میکنم که اگر برداشت نادرستی کردهام، گوشزد کنند.
ولی با توجه به نظام سیاسی جهانی و جمعیت بسیار زیاد انسانها ، تشکیل چنین جامعه و حکومتی غیر ممکن است و نمیتوان یک کشور را به پیش برد چرا که هر کسی ساز خودش را میزند ، به خصوص در مورد ایرانیان که دو نفرشان نمیتوانند با هم کنار بیایند .
این شرایط درست میشه مثل یک قایق در دریا که از هر طرفی به آن نیرویی وارد میشود و برای همین مدام در یک حوضه ی کوچک درجا میزند
ولی با توجه به نظام سیاسی جهانی و جمعیت بسیار زیاد انسانها ، تشکیل چنین جامعه و حکومتی غیر ممکن است و نمیتوان یک کشور را به پیش برد چرا که هر کسی ساز خودش را میزند ، به خصوص در مورد ایرانیان که دو نفرشان نمیتوانند با هم کنار بیایند .
این شرایط درست میشه مثل یک قایق در دریا که از هر طرفی به آن نیرویی وارد میشود و برای همین مدام در یک حوضه ی کوچک درجا میزند .
و شگفتا (یا حضرت الاسپاگتی) که خود ویکیپدیا با سیستمی آنارشیسمگونه درست شده است!!
یکی از چیزهای بسیار جالب درباره ویکیپدیا این است که بنیانگذار آن، پیش از راهاندازی ویکیپدیا و برای گرفتم سرمایه لازم با هر کس که ایده راهاندازی «یک دانشنامه آزاد که هر کس توانایی ویراش نوشتارهای آن را داشته باشد» را توضیح میداده است، او را آدمی رویاپرداز دانسته و به وجود آمدن چنین دانشنامهای را اگر ناشدنی نه، بیهوده و ناکاربردی میخواندند.
و شگفتا (یا حضرت الاسپاگتی) که خود ویکیپدیا با سیستمی آنارشیسمگونه درست شده است!! یکی از چیزهای بسیار جالب درباره ویکیپدیا این است که بنیانگذار آن، پیش از راهاندازی ویکیپدیا و برای گرفتم سرمایه لازم با هر کس که ایده راهاندازی «یک دانشنامه آزاد که هر کس توانایی ویراش نوشتارهای آن را داشته باشد» را توضیح میداده است، او را آدمی رویاپرداز دانسته و به وجود آمدن چنین دانشنامهای را اگر ناشدنی نه، بیهوده و ناکاربردی میخواندند.
ویکی پدیا یک وبسایت است ، نه یک جامعه - در ویکی پدیا اگر کسی خرابکاری بکند به راحتی و بدون هزینه قابل بازگشت است ولی در یک جامعه چنین خبری نیست .
اصولن مقایسه ی ویکی پدیا با یک جامعه کار درستی نیست ، تازه در همان ویکی پدیا هم یک تیم مدیریتی (حکومت) وجود دارد که کاربران را کنترل میکنند - همچنین یک هسته ی قدرتمند هم برای اتوماسیون قرار دارد که کنترل کاربران را برای تیم مدیریتی راحت تر میکند .
ولی اگر بخواهیم ویکیپدیا را با جامعه قیاس کنیم (قیاس مع الفارق) ، ویکیپدیای فارسی یک نمونه بسیار خوب از شکست چنین سیستمی در مورد فرهنگ ایرانی است
اگر به یکی از دو اصل بنیادین تقریبا تمامی ِ انواع آنارشیسم، یعنی تلاش و ارجحیت برای اعتلای ِ «فردیت» عنایت بکنید، آشکار می شود که با محور قرار دادن ِ چنین اصلی در یک اندیشه، ارائه ی ِ تعریفی یک خطی و سر راست از آن تا چه حد دشوار، و ارتباط و نحوه ی ِ باور به آن تا چه اندازه شخصی خواهد شد. چنانکه رودولف روکه می گفت «من آنارشیست نیستم از آن جهت که آن را پاسخ نهایی_به دشواری های بشر_می دانم، آنارشیستم از آن جهت که باور دارم چنین چیزی وجود ِ خارجی ندارد». اغلب ما مورد این انتقاد قرار می گیریم که بدلیل گستردگی و عدم ارائه ی ِ چنین تعریفی، در ِ نقدی اساسی و بنیادین به اندیشه های خود را از پیش می بندیم. با در نظر گرفتن ِ این موضوع، ضمن ِ تشکر از دوستان بابت ِ پیش بردن ِ گفتگو، من نکاتی را از دیدگاه ِ خود به این بحث اضافه خواهم کرد.
آنارشیسم دادخواهی ِ فرد در تعارض با جامعه، تاریخ، خانواده و دیگر نهادهای ِ تحمیلی ِ قدرت است. تلاشی قطعا آرمانگرا برای بازگرداندن ِ اصالت از جمع به فرد، یا به نوعی بازگشت به سرچشمه های ِ آغازین و دلایل ِ ابتدایی ِ شکل گیری ِ جامعه. جایی میان راه، فراموش شد که «جامعه» از آغاز برای بقای ِ اصلح ِ فرد اختراع شده بود نه بالعکس. آنارشیسم به ما می آموزد که اساس ِ جرم، بی عدالتی، تقلب و شکاف خوردگی ِ جامعه برآمده از و شکل گرفته در ارتباط با، مفهوم ِ کلی ِ «سرکوب» است، و برای چاره جویی ما را به بازنگری در اصولی اغلب از قبل پذیرفته شده همانند نیاز به کنترل ِ دائم، ترس از عواقب و الزام ِ حقیقی و عینی سرکوب دعوت می کند. این دیدگاه از هرجهت ذات باور است، و به «نیک سرشتی» انسان اعتقاد دارد، طبق این آموزه انسانها موجوداتی ذاتا مایل به زندگی ِ اجتماعی و همکاری با یکدیگر هستند نه دزدها، متجاوزان، قاتلان و راهزنانی که اگر پلیس نباشد مشغول به غارت ِ یکدیگر می شوند. بر این اساس، ما معتقدیم اگر قانونی نباشد، قانونی شکسته نخواهد شد، اگر مالکیت نباشد، دزدی نخواهد شد، و اگر دولت نباشد سرکوبی اتفاق نخواهد افتاد.
آنارشیسم در برابر اخلاقیات ِ انتزاعی و مبتنی بر نفع باوری و سودجویی، اخلاقیات ِ عینی و مبتنی بر رضایتمندی و اعتلای ِ نیک سرشتی انسانی را موعظه می کند. از این جهت در توضیح ِ رفتار کسی که شنا بلد نیست اما برای نجات جان ِ یک کودک در حال غرق شدن به رودخانه می زند دچار کمبود ِ استدلال نمی شود، و بجای تلاش برای برقرار کردن ِ «نظم» جامعه را به برقراری ِ «هماهنگی» دعوت می کند.
بهترین نمودهای ِ عملی آنارشیسم در تاریخ به گواه ِ «بسیاری» از باورمندان به این عقیده «کمون پاریس» و «انقلاب آنارشیستی اسپانیا»ست، که هر دو از جمله آزادترین، پر مشارکت ترین و رنگارنگ ترین جوامع تاریخ بشر بوده اند.
پیرامون ِ «هرج و مرج» و «آشوب طلبی» دیدگاه های ِ بسیار متفاوتی میان آنارشیستها وجود دارد، اغلب این دیدگاه ها خشونت را رد می کنند، و تقریبا تمامی ِ آنها جامعه ی ِ ایده آل خود را عاری از هرگونه خشونتی، در هر بُعد و حالتی تصویر می کنند.
خود ِ من شخصا موافق هرگونه خشونت برعلیه دولت، و قانون گریزی بطور عام هستم، مگر آنکه به شخصی انسانی آسیبی مستقیم وارد بکند.
پیرامون ِ تفاوتها میان ِ آنارشیسم و کمونیسم بسیار گفته شده، آنچه من اشاره به آنرا لازم می دانم اینست که برخلاف ِ تصور ِ عموم این تفاوتها محدود به دیدگاه های ِ متفاوت درباره ی ِ نحوه ی ِ کشورداری در دوران ِ «پس از انقلاب»(باور به دولتی وسیع و حاکم بر ابزار تولید در یک جبهه و اعتقاد به عدم لزوم ِ وجود هرگونه دولت در طرف مقابل)نمی شود. کمونیستها دولت را نماینده ی ِ طبقه ی ِ اجتماعی/اقتصادی ِ مشخصی می دانند که منافع ِ آن طبقه را دنبال می کند، آنارشیستها دولت را اندامواره ای مستقل از جامعه می شمارند که تنها منافع ِ خود را در سر دارد(در نقل ِ قول معروفی از کروپوتکین، «حکومت تزار حاضرست در صورت لزوم برای بقا تمام اشراف روسیه را اعدام بکند»). کمونیستها تاریخ را پدیده ای جاری و در بطن رخدادهای اجتماعی می دانند که «به هر حال» در حال شکل گرفتن است، آنارشیستها هرگونه جبر تاریخی را رد می کنند و اصولا انسان را پدیده ای تاریخی، که رخدادی زبانی به حساب می آورند. همچنین آنارشیستها به شدت با ایده ی ِ «دیکتاتوری پرولتاریا» مخالفند، اغلب آنها اتحادیه های مستقل را مستقیم ترین راه برای گذران امور می دانند و بطور کلی با هر ایده ای برای «اداره ی ِ جامعه» مقابله می کنند، آنها به «همزیستی اجتماعی» باور دارند نه «اداره ی ِ آن».
این سایت هم هست : http://www.anarchistan.co.cc/spip.php?rubrique4 (برای دوستان ِ اغلب بی خدای ِ این فروم، اثر هیجان انگیز ِ باکونین «خدا و دولت» که در آن مکانیزم ِ سرکوبگر این دو مفهوم تشریح شده اند را پیشنهاد می کنم)
اینکه شرایط جنگی همه جنایت میکنن و اینها برای من شخصا قابل قبول نیست. جنگ هم به نوبه خود قواعدی انسانی دارد که تنها به این دلیل که طرف مقابل آنها را رعایت نمی کند نمی توان از رعایت آنها پوشید. مهمترین قاعده اینه که زنان و کودکان در جنگ نقشی ندارند نه اینکه فرانکو زنان را بین سربازانش تقسیم کند و مخالفینش شکم زن باردار را پاره کنند.
شوروی کمونیستی از این ادعاهای مشارکت چند میلیونی زیاد می کرد. کوبا و کره شمالی همین امروز هم این ادعاها را می کنند و مشارکت توده وار عامه غیر متخصص و نا آگاه سر سوزن ارزش ندارد. صد متخصص بهتر از صد میلیون توده کارگر است.
جنایاتی که دم می زنم اینه که پیش از جمهوریت با تفتیش عقاید غیر مسیحیان شناسایی می شدند و مجازات می شدند و به قتل می رسیدند و در دوران جمهوریت حکومتگران کار را برعکس کردند. مسیحیان با تفتیش عقاید شناسایی می شدند و مجازات می شدند. هر دوی اینها تفتیش عقاید است. از این کارها در همه حکومت های کمونیستی شده زیرا کمونیست ها بر خلاف ادعایشان خودشان یک دین تازه آفریده اند.
نظرات شما البته زمانی در جایگاه ِ انتقادی ارزشمند وارد هستند که تا اندازه ای ریشه در واقعیت هم داشته باشند. «جنگ» هم برای من همانند دیکتاتوری شر ِ مطلق است، و هرچه از آن برمی آید شر است. تفاوتی میان ِ مردان جوان و زنان باردار نمی بینم و مرگ ِ هریک فاجعه است. مطلب ِ مهم اینست که آنچه آنارشیسم بیان می کند هرگز با جنایت و قتل و سرکوب در یک کاسه جمع نخواهد شد(برخلاف ِ آنچه کمونیسم یا لیبرال دموکراسی بیان می کند). توی پرانتز هم بگویم، که آنچه شما از آن به عنوان «تفتیش عقاید» یاد می کنید اینست که تمامی «کشیشهای کاتولیک» طرفدار سلطنت بودند و در جایگاه ماشین تبلیغاتی ِ کودتاگران عمل می کردند، و در شرایط جنگی هیچکس فعالیت ِ رادیوی ِ متحرک و بسیار بانفوذ ِ دشمن را برنخواهد تابید. اما آدمهای ِ عادی به ندرت بخاطر مذهبی بودن محاکمه یا بازخواست شدند، و حتی برخی رهبران ِ بزرگ جنبش که توسط ِ ژنرال ِ روسفید ِ شما فله ای اعدام شدند کاتولیکهایی معتقد و باورمند بودند. توجه بکنید که من از این جریانات هرگز دفاع نمی کنم، بلکه آنها را شاهدی می آورم برای ِ این استدلال که جنگ با خود چیزی بجز ویرانی نمی آورد، و هرکس فارغ از عقیده ای که دارد را به سوی تعصب و جنایت می کشاند(حتی باوری عمیقا انسان پرست همچون آنارشیسم را).
مشارکت همواره مهم است چراکه ما فارغ از بهره ی هوشی و علمی و تخصصی و کاردانی و غیره، به یک اندازه انسان هستیم و برای ایفای نقش در سرنوشت ِ خود حق داریم.
به کوتاهی اینکه در آنارشیسم ما با یک همبود (اجتماع) هرج و مرج بینظم روبرو نیستیم، بلکه با همبودی روبرو هستیم که نظم خود را نه از یک هسته مرکزی (دولت)، که از کنش و واکنش منظم خود مردم و از پایین و بدون هیچ مرکزیتی بدست میآورد.
ما در حال حاضر در مورد انسان ها صحبت میکنیما!، همین هایی که در کوچه و خیابان میبینیم. آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟،من این را(کنش و واکنش منظم و خود جوش) برای دو نفر (بدون هیچ ضمانت اجرایی برای قانون)نیز نمیتوانم درک کنم چه برسد به سطح کلان.دیگر خیلی خوش بینانه به ذات انسانی توجه شده است.دست کمونیست ها از پشت بسته شد.😭 ولی در مجموع اگر به نظر شما چنین چیزی امکان پذیر است لطفا بیشتر توضیح دهید.
طبق این آموزه انسانها موجوداتی ذاتا مایل به زندگی ِ اجتماعی و همکاری با یکدیگر هستند نه دزدها، متجاوزان، قاتلان و راهزنانی که اگر پلیس نباشد مشغول به غارت ِ یکدیگر می شوند. بر این اساس، ما معتقدیم اگر قانونی نباشد، قانونی شکسته نخواهد شد، اگر مالکیت نباشد، دزدی نخواهد شد، و اگر دولت نباشد سرکوبی اتفاق نخواهد افتاد.
من به شخصه نه انسان ها را کاملا دزد و قاتل میدانم و نه انسان ها را کاملا متمایل به زندگی اجتماعی و همکاری با یکدیگر، با توجه به شرایط هر دو حالت برای هر انسانی ممکن است رخ دهد که یقینا هم میدهد. و سوال دیگری که برایم به وجود آید این که آیا چنین امری بدون وجود دیکتاتوری موقتی مانند دیکتاتوری پرولتاریا ی کمونیست ها امکان پذیر است زیرا آن ها نیز مدعی بودند که در مدینه ی فاضله ی خود (کمونیسم)خبری از این دیکتاتوری نیست و این امر به دلیل سابقه ی بورژوازی الزام یافته است.
آنارشیسم در برابر اخلاقیات ِ انتزاعی و مبتنی بر نفع باوری و سودجویی، اخلاقیات ِ عینی و مبتنی بر رضایتمندی و اعتلای ِ نیک سرشتی انسانی را موعظه می کند. از این جهت در توضیح ِ رفتار کسی که شنا بلد نیست اما برای نجات جان ِ یک کودک در حال غرق شدن به رودخانه می زند دچار کمبود ِ استدلال نمی شود، و بجای تلاش برای برقرار کردن ِ «نظم» جامعه را به برقراری ِ «هماهنگی» دعوت می کند.
با این تفسیر پس من از مخالفان آنارشیسم محسوب میشوم چون به اخلاقیات بر مبنای سود مادی اعتقاد دارم و از دیدگاه من به هیچ وجه دچار کمبود استدلال نیز نمیشود ،البته فکر نکنم اخلاقیات عینی لزومه ی آنارشیسم باشد ، اگر هست که...
پیرامون ِ «هرج و مرج» و «آشوب طلبی» دیدگاه های ِ بسیار متفاوتی میان آنارشیستها وجود دارد، اغلب این دیدگاه ها خشونت را رد می کنند، و تقریبا تمامی ِ آنها جامعه ی ِ ایده آل خود را عاری از هرگونه خشونتی، در هر بُعد و حالتی تصویر می کنند.
اگر «تقریبا»تمام آن ها در جامعه ی ایده ال خود خشونت را رد میکنند یعنی عده ی اندکی نیز وجود دارند که در جامعه ی «ایده آل خود» نیز خواهان خشونت هستند!!!چه جالب!🤫
در مجموع خالی از لطف نبودن آنارشیسم را منکر نمیشوم،همانطور که کمونیسم و سوسیالیسم را خالی از فایده نمیدانم ولی در کاربردی بودن آن شک دارم. مگر این که دوستان زحمت بکشند و اطلاعات بیشتری در اختیار ما بگذارند.
ویکی پدیا یک وبسایت است ، نه یک جامعه - در ویکی پدیا اگر کسی خرابکاری بکند به راحتی و بدون هزینه قابل بازگشت است ولی در یک جامعه چنین خبری نیست .
اصولن مقایسه ی ویکی پدیا با یک جامعه کار درستی نیست ، تازه در همان ویکی پدیا هم یک تیم مدیریتی (حکومت) وجود دارد که کاربران را کنترل میکنند - همچنین یک هسته ی قدرتمند هم برای اتوماسیون قرار دارد که کنترل کاربران را برای تیم مدیریتی راحت تر میکند .
ولی اگر بخواهیم ویکیپدیا را با جامعه قیاس کنیم (قیاس مع الفارق) ، ویکیپدیای فارسی یک نمونه بسیار خوب از شکست چنین سیستمی در مورد فرهنگ ایرانی است .
درود، خوب این میشود یک استدلال دیگر sonixax گرامی، اینکه چیزی «ناشدنی» است با اینکه پیادهسازی آن پیشبینی ناپذیر است دو چیز سراسر دگرسانی هستند.
من البته با فلسفه شما که نمیخواهید هیچ چیز تازهای را برای ایران خودمان، مگر همان چیزی که پیشتر در غرب آزمون شده است برگزینید را، آشنایی دارم و آن را دوراندیشی بایا و بسیار خوبی هم میدانم؛ ولی همچنان، فرنود اینکه ایدئولوژیهای دیگر را به سادگی با یک برچسب «نشدنی و محال» دور بیاندازیم نمیشود.
پ.ن. درباره ویکیپدیای پارسی، چرا آن را شکستخورده میدانید؟
پ.ن. درباره ویکیپدیای پارسی، چرا آن را شکستخورده میدانید؟
ویکی پدیای فارسی به کل با زبانهای دیگرش فرق دارد - هر کسی به جای اینکه با استفاده از منابع و ریفرنس های معتبر بخواهد مطلبی را ویرایش کند بسته به سلیقه خود این کار را میکند و مطالب هر روز تغییر میکنند (تصحیی نمیشوند ، تغییر میکنند زمین تا آسمان) و وقتی یک مطلب فارسی را با زبانهای دیگرش مقایسه میکنیم متوجه میشویم که خیلی پرت و پلاست مگر مواردی خاص که معمولا در مورد تکنولوژی هستند . یک نگاهی به صفحه شخصی آرش بیخدا در ویکیپدیا ی فارسی بیندازید - جمع کرد از آنجا رفت . خلاصه ویکی پدیای فارسی نماد کامل عدم هماهنگی و همدلی جامعه ایرانی است - بلبشویی است ، اسلامگرایان و مسلمانان تا یک مطلبی که خوششان نمی آید میبینند میزنند شهیدش میکنند (ارتش سایبری و حکومت رو جدا فرض کنید ، چون آنها رفتنی هستند) - عکس همین موضوع هم هست . شما برای امتحان یک مطلب خاص رو برای مدتی در ویکی پدیا فارسی تحت نظر بگیرید متوجه منظور من میشوید .
ما در حال حاضر در مورد انسان ها صحبت میکنیما!، همین هایی که در کوچه و خیابان میبینیم. آیا چنین چیزی امکان پذیر است؟،من این را(کنش و واکنش منظم و خود جوش) برای دو نفر (بدون هیچ ضمانت اجرایی برای قانون)نیز نمیتوانم درک کنم چه برسد به سطح کلان.دیگر خیلی خوش بینانه به ذات انسانی توجه شده است.دست کمونیست ها از پشت بسته شد.😭 ولی در مجموع اگر به نظر شما چنین چیزی امکان پذیر است لطفا بیشتر توضیح دهید.
Doubt جان، من درباره آنارشیسم آگاهی چندانی ندارم و از امیر گرامی سرگرم یادگیری در این جُستار هستم.
هرآینه اگر نگر شخصی مرا بخواهید، آنچه تا اینجا درباره پیروی از ظوابط و قانون بدون نبود دولت به شما میتوانم بگویم، از سه دیدگاه روانشناسی، ژنتیک و در نهایت برنامهنویسی برای من شدنی بودن آن تقریبا جای گمان ندارد.
روانشناسی:
نخستین و مهادینترین آن که همان روانشناسی باشد، من میتوانم شما را ب ه آزمایشهای گوناگونی که در این زمینه انجام پذیرفته است راهنمایی کنم.
یکی از سرآوازهترین آنها، یک آزمایش بسیار ساده با روندی بدین گونه است: داوخواههای بازی را دو به دو به کمک یک ترمینال کامپیوتری، بدون اینکه بدانند چه کسی آن سوی ترمینال جای گرفته است بخش میکنند. سپس به حکم قرعه، یکی از آنها «گیرنده» و دیگری «فرستنده» میشود. اکنون، به «فرستنده« گفته میشود که میتواند با خورد کردن 10$ به دو اندازه دلخواه برای خود و «گیرنده»، دکمه «بفرست» را فشار دهد، ولی با یک شرط کوچک میتواند سهم خود را دریافت کند و آن هم اینکه که «گیرنده» در آن سول ترمینال، دکمه «بپذیر» را فشار دهد.
به بیان دیگر، فرستنده میتواند هر گونهای که دوست دارد پول را بخش کند و گیرنده میتواند پس از فهمیدن سهم خود، آن را بپذیرد و یا اینکه با نپذیرفتن آن، نه خود و نه دیگری هیچ پولی دریافت نکنند.
چیزی که بیشتر آزمایشکنندهها و شاید شما را شگفتزده کند، این است که برپاد تئوریهایی که روی اصل «سودخواهی مطلق» پایهگذاری شدهاند و تئوری آنها، که پیشبینی میکند گیرنده مقدار پول را هر اندازه کم هم که باشد، خواهد پذیرفت (چرا که هرگونه که نگاه کنیم، به هر روی یک دلار بهتر از هیچ است) در آزمایشهای راستینی که به کمک این بازی انجام میگرفت، گیرندهها، تنها و تنها زمانی پول را میپذیرفتند که سهم خود را «عادلانه» تشخیص دهند، و این عادلانه بودن از میانگین دریافتی 3.7 کمتر نمیرفت.
از سوی دیگر، نکته بسیار جالب درباره «فرستنده» در این بازی میباشد که میتوانستند با وارونه پندار کردن جای خود با گیرنده، این نکته را بسیار خوب درک کنند که اگر پول را بخواهند ناعادلانه بخش کنند، آدم پشت ترمینال دیگر، با احتمال بسیار بالایی آن را نخواهد پذیرفت.
ژنتیک:
درباره ژنتیک کوتاه شده میتوان گفت که آدمها در روند فرگشت همواره به سوی خوب بودن و پاکسرشت بودن پیش رفتهاند تا چیز دیگر، چرا که برای حفظ بقای خود و به جای ماندن میبایستی ویژگیهایی که حس «همکاری» و «عدالتخواهی» را تقویت میکردند در فرگشت به ارث ببرند.
این امر البته بر پاد چهره دیوسرشت از آدمی است که بیشتر دینهای الهی و حتی فیلمهای هالیوود برای هیجان دادن به تماشاگر درست میکنند.
برای نمونه فکر میکنم همه با این صحنه از فیلم که با آمدن یک بلای طبیعی بگوییم زمین لرزه، همه مردم تلاش در پیشزدن و فرار کردن دارند آشنایی داشته باشیم، ولی آنچه بیشتر مواقع در واقعیت دیده میشود مردمی هستند که با دست زدن به فداکاری و بازی کردن با جان خود، برمیگردند و به کمک دیگران میروند.
برنامهنویسی:
در این زمینه من میتوانم برای شما از سامانههایی نام ببرم که بستر آنها «پخششده» میباشد.
در کامپیوتر زمانی که ما میخواهیم دادهها را میان چند رایانه به اشتراک بگذاریم، چند اسلوب برای پیادهسازی فرآیند آن به کار میرود. شیوه کلاسیک و نخستینی که در این زمینه بکار میرود، پیادهسازی سیستمهای «هستهای» و centralized میباشد. در این شیوه، یک سیستم مرکزی با ارائه سرویس به کاربران، دادههای درخواستشده را به آنها میدهد.
شیوه دیگر، شبکههای «پخششده (distributed)) هستند که بیشتر peer-to-peer خوانده میشوند و فکر میکنم با نام یکی از پروتکلهای سرآوازه آن، BitTorrent یا کوتاهشده Torrent آشنا باشید.
در این شیوه از اشتراکگذاری، ما دادهها را میان چند کاربر پخش میکنیم و کاربران خود، با «داد و ستد» دادههایشان با دیگران (به چَم راستین آن)، میتوانند فایل درخواستشده را به گونه پخششده در دسترسی کسانی که به آن نیاز دارند بگذارند.
اما در اینکه پیادهسازی هر شیوه چه دگرسانیهای دارد میتوان گفت:
سیستمهای «هستهای» با افزایش شمار کاربران از توانمندیاشان کاسته شده و فرآیند اشتراکگذاریشان کند میشود، هنگامیکه سیستمهای «پخششده» با افزایش شمار کاربران نه تنها با کاهش سرعت روبرو نمیشوند، که به شتاب و تندی فرآیند اشتراکگذاریاشان نیز افزوده میشود!
سیستمهای «هستهای» اگر دوچار اختلال شوند، دسترسی به فایل برای همه کاربران بسته میشود، هنگامیکه در سیستمهای «پخششده»، تنها یک گره از شبکه کم شده و در روند اشتراکگذاری هیچگونه تداخلی ایجاد نمیشود.
سیستمهای «هستهای» تنها با برنامهریزی درست و گردانندگی روزمره میتوانند جلوی سواستفاده کاربران را بگیرند که به داشتن ساختاری شکننده میانجامد، هنگامیکه سیستمهای «پخششده»، با داشتن گرههای گوناگون که هر کدام بر پایه نیازهای خود دست به داد و ستد میزنند، ساختاری ستبر و قابل اطمینان دارند.
سیستمهای بالا در نهایت خود روی بستر اینترنت پایهگذاری شدهاند و ساختار خود اینترنت، متشکل شده از یک شبکه بسیار بزرگ از گونه «پخششده» است که تنها و تنها روی این اصل که کاربران آن، خود یک سری از ظوابط اینترنتی را (بدون داشتن هیچگونه تضمینی) دنبال میکنند کار میکند؛ و البته که، اینترنت هیچ دولت و حکومتی نیز برای جلوگیری از هرجومرج! ندارد و شاید ستبرترین سیستمی باشد که آدمی تاکنون ساخته است.
مهربد گرامی؛ این آزمایش در شرایط غیر آزمایشگاهی مطمئنا چنین جوابی نمیدهد و همینطور فکر نکنم جامعه آماری بالایی هم داشته بوده باشد. البته شاید من فرصت و توانایی استفاده از روش آزمایشگاهی برای رد این آزمایش را نداشته ام ولی بر مبنای مشاهده ی مستقیم و زندگی در جامعه ی انسانی معتقدم چنین چیزی رخ نمی دهد. (مثال نقض:خود من..!)
ژنتیک
این نیز به نظر من خیلی کلی است ،شرایطی که انسان کاملا احساس کنند باید بین خود و دیگری انتخاب کند ،قاعدتا خود را انتخاب میکنند یعنی اگر نکند کار غیر عقلانی کرده است که نه با توجه به فیلم های هالیوودی بلکه با فلسفه چنین چیزی عقلانی است. (بقیه ادعاها شعار،داستان وتخیلی بیش نیست) که با این تفسیر اداره ی جامعه به این صورت ممکن نیست.
برنامهنویسی
در مورد این موضوع نیز اطلاعات نداشتم،از متخصصی پرسیدم ،چکیده سخنانش را این گونه دریافت کردم که در همین سیستم تورنت نیز نهاد مدیریتی(قدرت) وجود دارد بدین صورت که همه ی درخواست ها به این سیستم وصل شده و تورنت آن ها را به هم متصل مینماید یعنی منابع در بین کاربران پخش شده و مدیریت کماکان با سیستم مرکزیست.
و همینطور نمیتوان شبکه کامپیوتری را به سیستم اجتماعی تعمیم داد چون کاربران توانایی انجام هیچ حرکت غیرقابل پیش بینی ندارند و اگر هم بکنند سیستم تورنت توانایی خواندن آن را ندارد یا اجازه عبور نمیدهد که در مورد جامعه این گونه نیست و اگر چنین امری هم به وجود بیاوریم دیگر از حالت آنارشیسمی خود خارج شده و نهاد مقتدر به وجود می آید.
-در کل به نظر من فلسفه ی آنارشیسم لنگ میزند ولی درک نکردن من بیشتر از لحاظ اجرایی وسیاسی آن بود ،یعنی اگر من فردا بخواهم تبلیغ آنارشیسم کنم چه بگوییم ،چگونه شرایطی لازم است تا چنین انقلابی رخ دهد ، چگونه آن را نگه میداریم ،چگونه هدف ترسیم میکنیم و در برابر جوامع کاملا منسجم دیگر به رقابت برای رسیدن به آن میپردازیم و...
مهربد گرامی؛ این آزمایش در شرایط غیر آزمایشگاهی مطمئنا چنین جوابی نمیدهد و همینطور فکر نکنم جامعه آماری بالایی هم داشته بوده باشد. البته شاید من فرصت و توانایی استفاده از روش آزمایشگاهی برای رد این آزمایش را نداشته ام ولی بر مبنای مشاهده ی مستقیم و زندگی در جامعه ی انسانی معتقدم چنین چیزی رخ نمی دهد. (مثال نقض:خود من..!)
این نیز به نظر من خیلی کلی است ،شرایطی که انسان کاملا احساس کنند باید بین خود و دیگری انتخاب کند ،قاعدتا خود را انتخاب میکنند یعنی اگر نکند کار غیر عقلانی کرده است که نه با توجه به فیلم های هالیوودی بلکه با فلسفه چنین چیزی عقلانی است. (بقیه ادعاها شعار،داستان وتخیلی بیش نیست) که با این تفسیر اداره ی جامعه به این صورت ممکن نیست.
در مورد این موضوع نیز اطلاعات نداشتم،از متخصصی پرسیدم ،چکیده سخنانش را این گونه دریافت کردم که در همین سیستم تورنت نیز نهاد مدیریتی(قدرت) وجود دارد بدین صورت که همه ی درخواست ها به این سیستم وصل شده و تورنت آن ها را به هم متصل مینماید یعنی منابع در بین کاربران پخش شده و مدیریت کماکان با سیستم مرکزیست.
نادرست است. شبکههای تورنت «میتوانند» از یک سیستم مرکزی در جایگاه coordinator برای شتاب دادن و هماهنگ کردن گرهها که کاربران باشند، سود ببرند، ولی این تنها در جایگاه یک افزونه برای کاربرانی است که نمیتوانند ارتباط سرراست و بدون میانه با دیگر کاربران برقرار کنند:
DHTs characteristically emphasize the following properties:
* Decentralization: the nodes collectively form the system without any central coordination. * Scalability: the system should function efficiently even with thousands or millions of nodes. * Fault tolerance: the system should be reliable (in some sense) even with nodes continuously joining, leaving, and failing.
و همینطور نمیتوان شبکه کامپیوتری را به سیستم اجتماعی تعمیم داد چون کاربران توانایی انجام هیچ حرکت غیرقابل پیش بینی ندارند و اگر هم بکنند سیستم تورنت توانایی خواندن آن را ندارد یا اجازه عبور نمیدهد که در مورد جامعه این گونه نیست و اگر چنین امری هم به وجود بیاوریم دیگر از حالت آنارشیسمی خود خارج شده و نهاد مقتدر به وجود می آید.
در اینکه نمیتوان شبکههای رایانهای را به همبود و اجتماع تعمیم داد سخنی نمیرود، ولی همانندی این دو در جایگاه یک شبیهسازی، بسیار سودمند و البته چشمگیر است.
جدا از تورنت، من بزرگترین شبکه جهان که «اینترنت» باشد را نیز میتوانم در جایگاه نمونه برای شما نام ببرم. همچنان که بالا نیز گفتم، در اینترنت ما هیچ قانونگذار و مرکزیتی نداریم ولی میبینیم که پایداری آن از بهترین سیستمهایی که تاکنون بدست آدمی ساخته شدهاند نیز بیشتر است، چرا به سادگی، همان هسته و مرکز را ندارد.
-در کل به نظر من فلسفه ی آنارشیسم لنگ میزند ولی درک نکردن من بیشتر از لحاظ اجرایی وسیاسی آن بود ،یعنی اگر من فردا بخواهم تبلیغ آنارشیسم کنم چه بگوییم ،چگونه شرایطی لازم است تا چنین انقلابی رخ دهد ، چگونه آن را نگه میداریم ،چگونه هدف ترسیم میکنیم و در برابر جوامع کاملا منسجم دیگر به رقابت برای رسیدن به آن میپردازیم و...
اینها برای گفتگوی بیشتر نکتههای خوبی هستند. اما آنچه مرا بیشتر به آنارشیسم جلب میکند نه ساختار منحصر به فرد آن، که ناپایداری و مزاحم بودن «آزادی» در آنها است.
سیستمهای همبودین کنونی همگی در محدود کردن آزادیهای آدمی همرای هستند. اشتباه نشود، من درباره نظامهای صرفا توتالیتر سخن نمیگویم، بلکه این ویژگی گرفتن آزادیهای آدمی در سیستمهای بسیار آراسته و خواستنیای که در غرب آزاد میبینید نیز میباشد.
این فرآیند که شاید بتوان آن را فرآیند بردگی کشیده شدن نامید، روندی کند ولی پیوسته دارد و فرنود بودن آن نیز از یک ویژگی بسیار ساده که در همه سامانههای همبودین کنونی میبینیم سرچشمه میگیرد: بهینهسازیِ روزافزون و پیاپی همبود
سامانههایی که ما امروز داریم، برای کارکرد درست و از میان نرفتن خود، نیاز به شهروندانی قانونمدار دارند که ظوابط و هنجارهای سیستم را به خوبی دنبال کنند. این روند از سویی با بیشتر شدن شمار آدمیان، و از سوی دیگر با پیشرفته شدن ساختار همبود، و در کنار آن با افزایش نیاز روزافزون به هماهنگی هر چه بیشتر میان شهروندان و برخورد ایشان با یکدیگر، خواه ناخواه به پیاده سازی بسترهایی میانجامد که با گرفتن آزادی (که در بهینهسازی فاکتوری پیشبینیناپذیر و مزاحم است) آدمی را به بردگی و ماشینهای مطیع تبدیل خواهند کرد.
به بیان دیگر، سیستمهای کنونی به سویی پیش میروند که هر آدم دیگر در جایگاه تنها یک «هموند در سیستم» نخواهد بود، بلکه در جایگاه «هموندی از سیستم» به شمار خواهد رفت که بایستی با هنجارهای اجتماعی که سیستم آنها را (هماکنون نیز) تبلیغ میکند، زیر کنترل باشد.
دور بر شما بهانه این تاپیک گمان کنم بازی dues ex هست.
نه گرفتاری ها بسیار شده بیشتر ما (خودم و شاید هم شما) کمتر درباره این جستار می اندیشیم. چرا ؟ خوب یکی این که گرفتاری ها فراوان شده است. دو، شاید برای بسیاری از ما این پرسش واقع بینانه نباشد. آیا به آن چون جستاری کودکانه می نگریم ؟ یا آیا گمان می کنیم به هیچ رو به آن نخواهیم رسید؟ سه که باز هم بیشتر همان دو است، دربست این است که به هیچ رو چنین چیزی نخواهد بود. روی هم رفته احتمال دومی بیشتر است. بی گمان دیده اید با هر کدام از مسلمان ها نیز گرم سخن می شوید دست آخر می گویند باید آقا بیاید تا درست شود. این گفته نشانه نا امیدی از کل نظام های سیاسی است. روشن است که آقا همان امام زمان است ، بیچاره خبر ندارد که او نبوده و نیست. کوشش های انسان ها تا کنون تنها به یک قانون نا کارآمد (چون به اندازه بسنده نیرو برای پا گرفتن در همه کشورها ندارد چنین می گویم) به نام حقوق بشر انجامیده است. ولی ما چه می گوییم. بی گمان یک دیکتاتوری بیخدا دست کمی از استالینسیم نخواهد داشت. پس نباید چشم براه یک بیخدایی که خودش دیکتاتوری نوینی بشود، باشیم و آن را تایید نماییم. هر آینه اگر دستور شود که هیچ کس دین نداشته باشد، می شود دیکتاتوری با نامی دیگر. هم چنین به نگر می رسد که برای نیفتادن به چاه دیکتاتوری باید نظامی درستی از نظارت برقرار باشد. پس بخش نخست پرسش می شود درباره نظام سیاسی
نظام سیاسی که در این چند گاهه برای من آرمانی به نگر میآید نظام آنارشیستی است.
بخشهای جدا و خودگردان (autonomous) که با همکُنشی میان خود، ساختار سیاسی همبودگاه را ریخت میدهند.
دور بر شما
بهانه این تاپیک گمان کنم بازی dues ex هست.
در deus ex البته با یک آینده تاریک روبرو هستیم و بسیار ناامید کننده خواهد بود اگر پیشرفت فنآوری به آن سو برود.
فنآوری در آینده ترسیم شدهای که میبینیم نیز بسیار بدوی و خام است. جایگزینی اندام بدن با نمونه سختافزاری روباتیک آن اگر نگوییم نابخردانه، بسیار ناکارآمد خواهد بود.
پیشرفت دلخواه (آرمانی) بیشتر روی ژنتیک و نانوتکنولوژی میتواند باشد که با دستکاری و دگراندن سرراست و direct کُد ژنتیکی همراه است.
از همه اینها گذشته، چه کسی با دختری که پاهای آهنی دارد میخوابد؟
نظام سیاسی که در این چند گاهه برای من آرمانی به نگر میآید نظام آنارشیستی است.
من خیلی به سیاست و فلسفه سیاسی آشنایی ندارم ولی از آنچه که میدونم میتوانم بگویم که نظریه پردازی زیادی برایش نشده و نه آزمون پس داده و نه عملی بنظر میرسد حتی درست معلوم نیست چطور میشود امنیت را تامین کرد.
فنآوری در آینده ترسیم شدهای که میبینیم نیز بسیار بدوی و خام است. جایگزینی اندام بدن با نمونه سختافزاری روباتیک آن اگر نگوییم نابخردانه، بسیار ناکارآمد خواهد بود.
پیشرفت دلخواه (آرمانی) بیشتر روی ژنتیک و نانوتکنولوژی میتواند باشد که با دستکاری و دگراندن سرراست و direct کُد ژنتیکی همراه است.
از همه اینها گذشته، چه کسی با دختری که پاهای آهنی دارد میخوابد؟
من چند وقت پیش یک مصاحبه دیدم بین داوکینز و Craig Venter ،در یوتیوب هست(حوصله ندارم لینکش کنم 😁). در اون یکسری چیزهای پشت پرده نشون میداد که خیلی جالب بود.این همون کسیه که خبر موفقیتش در حیات مصنوعی خیلی سر و صدا کرد.مثل اینکه در چند دهه آینده اگر بشر جان سالم بدر ببرد و خودش را نابود و بدبخت نکند میشود طراحی ژنتیکی کرد در حد تیم ملی 😁
از همه اینها گذشته،چه کسی با دختری که پاهای آهنی دارد میخوابد؟
آقا من این Deus Ex رو خیلی وقت پیش بازی کردم اون هم همش ۱۰ دقیقه خوشم نیومد و این نسخه ی جدیدش رو اصلن بازی نکردم . در مورد پست اول هم درست نفهمیدم چی شد ! میشه یک کمی بیشتر توضیح بدید ؟
[info]جُستار «جهان آرمانی (ایده-آل) از نگر شما چگونه جهانی است» با جستار کنونی آمیخته شد.[/info]
هر چند بخش نخست به نظام سیاسی ولی زیر بنا اصلی ایده یا اندیشه های فلسفی می باشد
Deus Ex
خوب بخش نخست که یک پلیس هستیم به نام آدم در پایان بخش نخست از سوی یک آدم با ساز و برگ آهنی که در بازی augmented نامیده می شود، یا کشته یا بیهوش می شویم و آن ها علمیات خود را با پیروزی به پایان می رسانند. خوب این بخش نخست نشان می دهد در رویارویی با آدمی که با فناوری ساز و برگ خویش را فراهم نموده، احتمال شکست بسیار است. این نکته بسیار با ارج است و هر آینه می شود گفت سراسر بازی بر پایه آن ساخته شده است.
در بخش پایانی شما با دانشمند طراح و دیوید سریف بنیانگذار برخورد کرده و گفتگو می کنید که روشن می شود که به جنگ بر سر اندیشه این است که تکنولوژی خوب است یا بد . در پایان سه دگمه هست که سومی دست چپ در پایان راهرویی هست به نام self-destruct با فشردن هر یک از این دگمه ها نمایشی آغاز می شود در این آخری نگاره ی احمدی نژاد را نیز نشان می دهد و می گوید تصمیمی گیری دراین باره را به همه ی انسانیت واگذار کرده است.
ظام سیاسی که در این چند گاهه برای من آرمانی به نگر میآید نظام آنارشیستی است. بخشهای جدا و خودگردان (autonomous) که با همکُنشی میان خود، ساختار سیاسی همبودگاه را ریخت میدهند.
نظام و سازوکار خودبخود درست کار نمی کند. همین اکنون نیز می گویند ولی فقیه اگر از عدالت خارج شود خودبخود برکنار است ولی مکانیسم آن کار نمی کند. بازرس و بیننده و نظارت گر بی گمان باید باشد
من خیلی به سیاست و فلسفه سیاسی آشنایی ندارم ولی از آنچه که میدونم میتوانم بگویم که نظریه پردازی زیادی برایش نشده و نه آزمون پس داده و نه عملی بنظر میرسد حتی درست معلوم نیست چطور میشود امنیت را تامین کرد.
برداشت نادرست نشود، من به چَم آرمانشهر و utopian آن آنارشیسم را گفتم؛
اگر بخواهیم کاربَستی و pragmatic به آن نگاه کنیم داستان دیگری است.
سادهترین راه نگاه به نمونههای پیادهسازی شده است که زیاد هم نیستند، ولی آن اندازه
نظام اقتصادی و سیاسی و .. درهم گره خوردهاند که به نگر من نمیتوان جدا از یکدیگر بررسی آنچنانی کرد.
من چند وقت پیش یک مصاحبه دیدم بین داوکینز و Craig Venter ،در یوتیوب هست(حوصله ندارم لینکش کنم 😁).
در اون یکسری چیزهای پشت پرده نشون میداد که خیلی جالب بود.این همون کسیه که خبر موفقیتش در حیات مصنوعی خیلی سر و صدا کرد.مثل اینکه در چند دهه آینده اگر بشر جان سالم بدر ببرد و خودش را نابود و بدبخت نکند میشود طراحی ژنتیکی کرد در حد تیم ملی 😁
اگر از دست این مسلمین و احمدینژاد و .. جان سالم بدر ببریم براستی، با مهندسی ژنتیکی میتوان اگر نگوییم همه، دستکم دشواریهای بسیاری را برای همیشه برچید.
از میان برداشتن همه بیماریها و نامیرایی، تنها یکی از دستآوردهای آن است.
نظام و سازوکار خودبخود درست کار نمی کند. همین اکنون نیز می گویند ولی فقیه اگر از عدالت خارج شود خودبخود برکنار است ولی مکانیسم آن کار نمی کند. بازرس و بیننده و نظارت گر بی گمان باید باشد
آنارشیسم به چَم آرمانی آن بود بهمنیار جان، برای سرنمایه جُستار فکر میکنم «دلخواه» برای ideal برابر بهتری باشد.
اما در آنارشیستم ما پیشانگاشت را بر این گذاشتهایم که با آدمهای باهوشتر، اخلاقیتر و خردگراتر از چیزی که در جهان کنونی
داریم روبرو هستیم که بدون نیاز به یک نهاد قدرت authoritarian، میتوانند با یکدیگر در همزیستی سازشپذیرانه و مسالمت آمیز زندگی کنند.
همانگونه که برای نمونه کامپیوترهای ما با پیروی از پروتکلهای از پیش پذیرفته شده (برای نمونه HTTP) میتوانند با همه کامپیوترهای
دیگر روی اینترنت و بدون نیاز به یک «نهاد کنترلگر مرکزی» تراکنش داشته باشند، میتوان چنین چیزی را برای همکنشهای آدمی نیز در نگر گرفت.
این نمونهها، برای نمونه «پول همتا-به-همتا» که بدون نیاز به نظارت یک نهاد کنترل کننده (بانک مرکزی) درست شدهاند
و بخوبی نیز کار میکند، نشان از کاربستی بودن رویکرد همتا-به-همتایی در زمینههای گوناگون اقتصادی و سیاسی میدهد.
آنارشیسم به چَم آرمانی آن بود بهمنیار جان، برای سرنمایه جُستار فکر میکنم «دلخواه» برای ideal برابر بهتری باشد.
درسته ولی دلخواه دارای دشواری بیشتری بود چون شدنی بود پرسیده شود دلخواه چه کسی؟ آیا اگر دلخواه من با شما تفاوت داشت چه رخ می دهد؟ و پرسش هایی از این دست ولی آرمانی این پرسش ها را پیش نمی کشد.
دلخواه من و شما مطمئنا فرق میکند، برای همین ما دنبال یک سیستم هستیم که همه بتوانند روی آن هم رای باشند.
بله درست بی گمان، سامانه ای (سیستم) که همه را خشنود سازد نداریم. ولی از سوی دیگر دلخواه بودن نیز دارای تاریکی های بسیاری است و باید در زمان به کارگیری آن پروا داشت.
هم چنین روشن است که سامانه هایی که بدون بازرس، سامانه های آماده برای کژ رفتن و گمراهی هستند.
پس پذیرفتن آزادی برای هر فرد دارای حد می شود. این کرانه و حد باید بستری را آماده سازد تا همگان دارای یک اندازه ثابت از توانایی برای پدافند از نگرهای خویش و تامین نیازهای خود باشند.
بله درست بی گمان، سامانه ای (سیستم) که همه را خشنود سازد نداریم. ولی از سوی دیگر دلخواه بودن نیز دارای تاریکی های بسیاری است و باید در زمان به کارگیری آن پروا داشت.
جهان دلخواه یک آدم میتواند خودخواهانه باشد و یا نباشد، فکر میکنم اینجا بیشتر تاکید روی خودخواهی است تا دلخواه (ایدهآل)
پس پذیرفتن آزادی برای هر فرد دارای حد می شود. این کرانه و حد باید بستری را آماده سازد تا همگان دارای یک اندازه ثابت از توانایی برای پدافند از نگرهای خویش و تامین نیازهای خود باشند.
تنها در سادهانگارانهترین حالت آنارشیسم است که میشود آزادی بدون مرز.
در حقیقت هر سامانهای، خواه ناخواه آزادی را مرزمند میکند و اصولا در تعریف خود "سیستم"، ما جایگشتهای
شُدنی (possible states) را لزوما مرزمند کردهایم، اگرنه بدون حد و مرز، سیستم و سامانهای هم در کار نیست.
همگان دارای یک اندازه ثابت از توانایی برای پدافند از نگرهای خویش و تامین نیازهای خود باشند.
هر آینه بایستی این پرسش را بکنیم که آیا چنین چیزی اصولا شدنی است یا خیر:
سامانه: کنش و واکنش میان بخشهای یک گروه/دسته که از قانونهای روشنی پیروی میکنند.
تا آنجاییکه روشن است، از روی محدودیتهای «فیزیکی» ما نمیتوانیم هیچگاه سامانهای داشته باشیم که همه
بخشهای درونی آن به یک اندازه توانمند باشند، ولی میتوانیم آماج را روی آن بگذاریم که این توامندی همگِن و نزدیک به هم باشد.
اکنون، دگرش میان سامانههای دموکراسی و دیکتاتوری در این کوتاه میشود که در دموکراسی (ایدهآل)، همگان روی آنکه چه کسی بیشترین
توانایی و قدرت را داشته باشد رای میدهند، در دیکتاتوری یک گروه کوچک و پرنفوذ این کار را انجام میدهند، ولی ساختار سیستم همچنان هرموار است:
Hierarchic - هِرموار
نفوذ و توانایی هر کس بسته به جایگاه او و دید دولت به آن جایگاه است: ریاستجمهوری ≠ شهرداری ≠ کارمندی
ولی در آنارشیستم ما به دنبال ساخت چنین سامانهای هستیم:
همتا به همتا - Peer to Peer
نفوذ و توانایی هر کس، بسته به جایگاهی است که از کُنش و واکنش او با دیگران درست میشود.