چامه (شعر) همان چیدمان واژهها کنار همدیگر است, بشیوهای که آهنگین و چمین (معنایی) باشند. رایانهها هنوز خنگاند و برای همین نمیتوانند خوب چامه بسُرایند, زمان بسنده برود آنرا هم میتوانند, چناکه نمونهوار میبینیم در بازی شترنگ از آدمی هم بهتر و فرزتر شدهاند.
ای خدا!! مگر رنگ رنگ نیست رنگین کمانِ روی بنفشه قشنگ نیست؟ نه قشنگ نیست رنگی که بوی سرخ ندارد قشنگ نیست!
آخر هر واژه ای که کنار هم بنشانیم و آهنگینشان کنیم که شعر نمی شود می شود چامه!!!!!!! شعر از شعور می آید باید این واژه ها در کنار هم به یک درک نو برسند . شما بروید یکم مطالعه کنید در مورد شعر بعد بیایید اینجا و تمام پستهایتان را پاک کنید که براستی خنده آور هستند:))
کجایی قیصر امین پور که کتاب دستور زبان عشق را نوشتی و ترسیدی که مباد روزی بیاید که برای عشق هم دستور زبان بنویسند و به دنبالِ فرمول قطره های اشک باشند!! خوب شد که پر کشیدی و رفتی و ندیدی این روزها را که برای شعر برنامه می نویسند و شعر را محصول چیدمان واژه ها بر اساس الگوریتم می دانند.
ای خدا!!
مگر رنگ رنگ نیست رنگین کمانِ روی بنفشه قشنگ نیست؟
نه قشنگ نیست رنگی که بوی سرخ ندارد قشنگ نیست!
آخر هر واژه ای که کنار هم بنشانیم و آهنگینشان کنیم که شعر نمی شود می شود چامه!!!!!!! شعر از شعور می آید باید این واژه ها در کنار هم به یک درک نو برسند . شما بروید یکم مطالعه کنید در مورد شعر بعد بیایید اینجا و تمام پستهایتان را پاک کنید که براستی خنده آور هستند:))
کجایی قیصر امین پور که کتاب دستور زبان عشق را نوشتی و ترسیدی که مباد روزی بیاید که برای عشق هم دستور زبان بنویسند و به دنبالِ فرمول قطره های اشک باشند!! خوب شد که پر کشیدی و رفتی و ندیدی این روزها را که برای شعر برنامه می نویسند و شعر را محصول چیدمان واژه ها بر اساس الگوریتم می دانند.
نکته گرفته نشد, چامهای که رایانه امروز میسُراید هنوز خام است و به
دل نمینشیند, ولی با زمان بسنده میتواند بهتر از خود آدمی هم بسراید.
اینکه شما این واقعیت تلخ را نمیپسندید و دست به دامن خدا شدهاید مایهیِ اینکه حقیقت نداشته باشد, نیست.
پ.ن. چامه/چکامه همان برابر پارسی "شعر" است و شعر چیزی جدا از چامه نیست.
الان دارید شوخی می کنید نه؟ اصلا متوجه هستید دارید چه می گویید؟ وای خدایا اینروزها که من دلگرفته ام همینطور از زمین و زمان دارد برایم می بارد!!! دست بردارید و اینقدر لجباز نباشید! این زبان پارسی سره ی شما فقط و فقط به دردِ تمسخر و سخن ناحق گفتن می خورد و بس! شعر برابر با چامه نیست! شعر از شعور می آید و کامپیوترها هر چقدر هم پیشرفته بشوند به شعور انسانی نمی رسند. خوب است که در هم میهن یک جستار درون وبرون هست که در مورد عوالم دورن وبرون بحث میشود بروید حداقل ان را بخوانید.
اینکه شعر از دل بر می خیزد و کامپیوترها تا ابد صاحبدل نخواهند شد! شما چه می دانید شعر چیست؟ همین شعر آنهم از گونه ی عارفانه اش هایدگر را از اینرو به آنرو کرد بطوریکه به این نتیجه رسید که که اندیشه بدونِ شهود هیچ نمی ارزد! اینکه همین هایدگر در باب شعر می گوید وقتی واژه ها ناکارآمد می شوند و مفاهیم بزرگتر از واژه های مادی می شوند شعر آغاز می گردد.
شعر از اشراق می آید و هایدگر هم به قول هانری کربن شاگردش به دروازه های اشراق رسید.
شما بیشتر از شاعر می دانید؟ شما یک برنامه نویسی هستید که از بغض معاویه روبه استفاده از واژگان پارسی کرده اید. اینگونه نوشتار فقط به درد ارباب گونه سخن گفتن می خورد و بس. مثل یک ربات حرف می زنید بی هیچ احساسی! بقول حضرت حافظ هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند!
برای شعر گفتن شاعر باید به شعور برسد باید به عالم درون برود باید زیر باران های های گریه کند باید تمام شب را راه برود تا به صبح برسد و برای همه ی این کارها نیازمندِ دل است. شما بهتر است همان برنامه اتان را بنویسید و نظر در مورد شعر و شاعری را به اهلش واگذارید!
درود چطور؟ خب هر شعری شاعری دارد و هیچ شعری هم بدون شاعر نیست! بر خلاف دنیا که یک عده خردمند (!!) می گویند هیچ خالقی ندارد:))
بله هر شعری یک شاعری دارد ولی من فکر کنم شاعر این شعر را بشناسم! در یک فروم دیگر یک کاربری دقیقا همین شعر را در امضایش دارد!! و این را هم بگویم که آن کاربر خودش اهل شعر و ادب است و شاعر این شعر هم خودش است! می خواستم ببینم شما هم او را می شناسید و یا همینطوری این شعر را پیدا کردید و در امضایتان گذاشتید.
بله هر شعری یک شاعری دارد ولی من فکر کنم شاعر این شعر را بشناسم! در یک فروم دیگر یک کاربری دقیقا همین شعر را در امضایش دارد!! و این را هم بگویم که آن کاربر خودش اهل شعر و ادب است و شاعر این شعر هم خودش است! می خواستم ببینم شما هم او را می شناسید و یا همینطوری این شعر را پیدا کردید و در امضایتان گذاشتید.
راستش را بخواهید بزرگترین آرزویم شناختنِ همان کاربرست! فکر می کنم منشا این شعر هم در این جستار باشد:) هستی و مستی! - صفحه 3
پس شما همان بانو خرقانی جنجالیِ هم میهن هستید نه؟ همان کاربری که نیامده به هم میهن گرد و خاک به پا کرد؟ اوایل ورودتان فکر می کردم که پسرید و....
ای بابا چه جنجالی?! این عنوان را یکی از مدیران آنجا به بنده داد و مرا جنجالی ترین کاربر نامید:)) هر چند بعد آمد و در خصوصی عذرخواهی کرد! باز هم به معرفت ایشان;) چه گرد و خاکی کردم؟ من که بی حاشیه ترین و ساکت ترین کاربر هر فرومی هستم😄 نمی دانم چرا در هر جایی که با یک نام کاربری غیر از نامِ خودم عضو می شوم همه همینگونه فکرمی کنند! نمی دانم شاید خیلی تحت تاثیر نام کاربریم قرار می گیرم بخصوص نام خرقانی که از آن مردانگی و جوانمردی و بی باکی می بارد و آدمی را تحت تاثیر خویش قرار می دهد. کاش در اینجا هم با همین نامِ بزرگ ثبت نام می کردم نه با نامِ کوچکم!
به هر روی، در هم میهن دوستانِ فرهیخته و مهربان کم نیستند و به این حقیر لطف زیاد دارند
ای بابا چه جنجالی?! این عنوان را یکی از مدیران آنجا به بنده داد و مرا جنجالی ترین کاربر نامید:)) هر چند بعد آمد و در خصوصی عذرخواهی کرد! باز هم به معرفت ایشان;) چه گرد و خاکی کردم؟ من که بی حاشیه ترین و ساکت ترین کاربر هر فرومی هستم😄 نمی دانم چرا در هر جایی که با یک نام کاربری غیر از نامِ خودم عضو می شوم همه همینگونه فکرمی کنند! نمی دانم شاید خیلی تحت تاثیر نام کاربریم قرار می گیرم بخصوص نام خرقانی که از آن مردانگی و جوانمردی و بی باکی می بارد و آدمی را تحت تاثیر خویش قرار می دهد. کاش در اینجا هم با همین نامِ بزرگ ثبت نام می کردم نه با نامِ کوچکم!
به هر روی، در هم میهن دوستانِ فرهیخته و مهربان کم نیستند و به این حقیر لطف زیاد دارند .🌹
اینجا دو حالت دارد یا شما بانو خرقانی هم میهن را نمی شناسید که دارید با او بحث شعر می کنید و یا اعتماد به نفس فوق العاده ای دارید!
دوست عزیز پیشتر خدمتتان عرض کردم که اگر می خواهید به سرنوشتِ جناب فدایی رهبر دچار نگردید باید تنها مرا دشنام گویید و از من دوری کنید از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی! البته که ایشان مرا می شناسند :
چرا چون مسلمانم! و یک دختر ! در حقیقت از قبیله ی نسوان بودن هم گناه کمی نیست! چرا که از دید ایشان یعنی خنگ و کودن و نادان! مسلمان هم از دید ایشان یعنی عقب مانده ... از اینرو تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
الان دارید شوخی می کنید نه؟ اصلا متوجه هستید دارید چه می گویید؟
وای خدایا اینروزها که من دلگرفته ام همینطور از زمین و زمان دارد برایم می بارد!!! دست بردارید و اینقدر لجباز نباشید! این زبان پارسی سره ی شما فقط و فقط به دردِ تمسخر و سخن ناحق گفتن می خورد و بس! شعر برابر با چامه نیست! شعر از شعور می آید و کامپیوترها هر چقدر هم پیشرفته بشوند به شعور انسانی نمی رسند. خوب است که در هم میهن یک جستار درون وبرون هست که در مورد عوالم دورن وبرون بحث میشود بروید حداقل ان را بخوانید.
اینکه شعر از دل بر می خیزد و کامپیوترها تا ابد صاحبدل نخواهند شد! شما چه می دانید شعر چیست؟ همین شعر آنهم از گونه ی عارفانه اش هایدگر را از اینرو به آنرو کرد بطوریکه به این نتیجه رسید که که اندیشه بدونِ شهود هیچ نمی ارزد! اینکه همین هایدگر در باب شعر می گوید وقتی واژه ها ناکارآمد می شوند و مفاهیم بزرگتر از واژه های مادی می شوند شعر آغاز می گردد.
شعر از اشراق می آید و هایدگر هم به قول هانری کربن شاگردش به دروازه های اشراق رسید.
شما بیشتر از شاعر می دانید؟ شما یک برنامه نویسی هستید که از بغض معاویه روبه استفاده از واژگان پارسی کرده اید. اینگونه نوشتار فقط به درد ارباب گونه سخن گفتن می خورد و بس. مثل یک ربات حرف می زنید بی هیچ احساسی!
بقول حضرت حافظ
هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند!
برای شعر گفتن شاعر باید به شعور برسد باید به عالم درون برود باید زیر باران های های گریه کند باید تمام شب را راه برود تا به صبح برسد و برای همه ی این کارها نیازمندِ دل است.
شما بهتر است همان برنامه اتان را بنویسید و نظر در مورد شعر و شاعری را به اهلش واگذارید!
دویست سال پیش اینکه رایانه بتواند شترنگ بازی کند هم باورنکردنی بود,
ولی امروز میبینیم که از برترین شترنگباز جهان هم بهتر و هوشمندانهتر بازی میکند.
پس اینجا یک خودفریبی سرسختانه و آدم-برترپنداری پوچ دیده میشود که هیچ پایهای در منطق و مشاهدات, ندارد.
دویست سال پیش اینکه رایانه بتواند شترنگ بازی کند هم باورنکردنی بود, ولی امروز میبینیم که از برترین شترنگباز جهان هم بهتر و هوشمندانهتر بازی میکند. پس اینجا یک خودفریبی سرسختانه و آدم-برترپنداری پوچ دیده میشود که هیچ پایهای در منطق و مشاهدات, ندارد.
نمی دانم گریه کنم یا بخندم! مقایسه ی شعر و شطرنج! دیگر قیاسی از این مع الفارقتر می توان داشت! شطرنج یک بازی فکریست که بر پایه ریاضیات است و معلوم است که می توان برای آن برنامه ها نوشت. اما شعر یا بقول شما چامه چه؟
شما که شعر را خودفریبی می دانید و شاعران را خودفریب می خوانید
! پس چطور می شود کامپیوتر ها که در آنها منطقِ سرد حکم فرماست شاعری کنند!!
اصلا تعریف شعر چیست؟ برای چه شعر بوجود آمد؟
خوب شد حرف هایدگر را اینجا گفتم که پیش از او افلاطون گفته بود و بعد از افلاطون حضرت مولانا گفته بود. بگذریم با آدمِ لجوج نمی توان بحث منطقی کرد کسی که چنین بی منطقانه فقط به خاطر احساس خودبرتر بینی دلش می خواهد در بحثها پیروز گردد را چه به بحث راجع به به دل و شعر و شور و شعور!
نمی دانم گریه کنم یا بخندم! مقایسه ی شعر و شطرنج! دیگر قیاسی از این مع الفارقتر می توان داشت! شطرنج یک بازی فکریست که بر پایه ریاضیات است و معلوم است که می توان برای آن برنامه ها نوشت. اما شعر یا بقول شما چامه چه؟
احساس هم میتواند به ریخت الگوریتم در بیاید و این به پسند ما, به اینکه دوست داریم رایانهها نتوانند به اندازهیِ ما باهوش
و یا دارای توانایی احساس کردن باشند یا نباشند, پیوندی ندارد. در حقیقت همین برخورد شما که نمیخواهید نکتهیِ منطقی ولی ناخوشایند را بپذیرید چون
بدرستی احساس بدی بهتان میدهد, خود یک واکنش احساسی میباشد که پایهیِ ریاضیاتی و منطقی دارد و میتوان هتّا خاستگاه و ریشهیِ آنرا نیز در فرگشت رّد پا یافت.
--
برای اینکه آسانتر نکته گرفته بشود, یک گربه هم در جایگاه یک جاندار دارای احساس و هتّا احساسهایِ بسیار پیچیده مانند افسردگی است.
اکنون اگر تک تک یاختههایِ مغز گربه را با یاختههایِ رایانهنهاد جایگزین نمایند, آیا چون جنس
یاختهها از گوشت و خون به آهن و سیلیکون رفته است دیگر نمیتواند چیزی را احساس کند؟
احساس هم میتواند به ریخت الگوریتم در بیاید و این به پسند ما, به اینکه دوست داریم رایانهها نتوانند به اندازهیِ ما باهوش و یا دارای توانایی احساس کردن باشند یا نباشند, پیوندی ندارد. در حقیقت همین برخورد شما که نمیخواهید نکتهیِ منطقی ولی ناخوشایند را بپذیرید چون بدرستی احساس بدی بهتان میدهد, خود یک واکنش احساسی میباشد که پایهیِ ریاضیاتی و منطقی دارد و میتوان هتّا خاستگاه و ریشهیِ آنرا نیز در فرگشت رّد پا یافت.
نمی دانم چه بگویم وازه های را کنار هم چیدم و برچیدم اما تحیر تمام مشاعرم را از کار انداخته . شما نوشته هایم را نمی خوانید و حدس می زنم که باید برای پاسخگویی به بنده یک برنامه ای نوشته باشید چرا که هر چه باشد آسانتر از چامه (نه شعر) گفتن است. از اینرو هست که مدام بی آنکه اسخی به دلایل بنده بدهید حرفتان را به گونه ای تکرار می کنید و در آخر هم به بی منطقی بنده تاکید! خب شاعران همه بی منطق هستند مگر نه؟ شعری که منطقِ ریاضی داشته باشد شعر نیست می شود قضیه! شعر از ناخودآگاه شاعر بر می خیزد نه از خودآگاه! و احساسات بر شعر غالب است نه منطق سرد.
بگذریم رشته ی شما ریاضی بوده نه ادبیات. خواهش می کنم دستکم از زندگی در غرب این ویژگی را بیاموزید که هر کسی باید در زمینه ی تخصصی خودش صاحب نظر باشد نه در تمام رشته ها و زمینه ها. بنده رشته ام ادبیات و علوم انسانی هست از اینرو از حضرتعالی بیشتر راجع به شعر و شاعری می دانم. اصلا شما که عاری از احساس هستید چگونه می توانید راجع به هنر سخن برانید؟ دست بردارید و بیش از این بی منطق بودن خویش را فریاد نزنید!
-- برای اینکه آسانتر نکته گرفته بشود, یک گربه هم در جایگاه یک جاندار دارای احساس و هتّا احساسهایِ بسیار پیچیده مانند افسردگی است.
اکنون اگر تک تک یاختههایِ مغز گربه را با یاختههایِ رایانهنهاد جایگزین نمایند, آیا چون جنس یاختهها از گوشت و خون به آهن و سیلیکون رفته است دیگر نمیتواند چیزی را احساس کند؟
نمی دانم چه بگویم وازه های را کنار هم چیدم و برچیدم اما تحیر تمام مشاعرم را از کار انداخته . شما نوشته هایم را نمی خوانید و حدس می زنم که باید برای پاسخگویی به بنده یک برنامه ای نوشته باشید چرا که هر چه باشد آسانتر از چامه (نه شعر) گفتن است. از اینرو هست که مدام بی آنکه اسخی به دلایل بنده بدهید حرفتان را به گونه ای تکرار می کنید و در آخر هم به بی منطقی بنده تاکید!
خب شاعران همه بی منطق هستند مگر نه؟ شعری که منطقِ ریاضی داشته باشد شعر نیست می شود قضیه! شعر از ناخودآگاه شاعر بر می خیزد نه از خودآگاه! و احساسات بر شعر غالب است نه منطق سرد.
پاسخی به پرسش داده نشد. اگر یاختههایِ مغز گربه با یاختههایِ رایانهنهاد جایگزین شود, آیا دیگر نمیتواند چیزی را احساس کند؟
بگذریم رشته ی شما ریاضی بوده نه ادبیات. خواهش می کنم دستکم از زندگی در غرب این ویژگی را بیاموزید که هر کسی باید در زمینه ی تخصصی خودش صاحب نظر باشد نه در تمام رشته ها و زمینه ها. بنده رشته ام ادبیات و علوم انسانی هست از اینرو از حضرتعالی بیشتر راجع به شعر و شاعری می دانم.
اصلا شما که عاری از احساس هستید چگونه می توانید راجع به هنر سخن برانید؟ دست بردارید و بیش از این بی منطق بودن خویش را فریاد نزنید!
نکته هنوز گرفته نشده است, اینجا سخن از احساس میرود که دربرگیرندهیِ چامهسُرایی نیز میباشد, و این پرسش که آیا رایانهها میتوانند شترنگ
بازی کنند, میتواند حرف بزنند, میتوانند حرف بفهمند, میتوانند دست بدهند و راه بروند و .. و .. ولی نمیتوانند برای نمونه چامه بسرایند؟
باید هم سفسطه بخوانید شمایی که نمی دانید شعر چیست!! آنوقت بنده توقع دارم شعرِ حضرت حافظ را که ادبا و عرفا هم درتفسیر آن مانده اند دریابید:)) ولی این شعر پاسخ همه ی حرفهای شماست. در حقیقت این شعر می گوید که هزاران نکته وجود دارد برای قلندری و برای شاعری کردن و شعر گفتن و هر متنی که قافیه و وزنی داشت را نمی توان شعر نامید.
هر چند این برنامه ی شاعر (!) برای اشعار غیر فارسی است یعنی اروپایی و غربی و..... اصلا شما می دانید اشعار فارسی منظورم مقفایش است چند بحر دارند و در چه اوزانهایی سروده می شوند؟
اصلا می دانید شعرهای همان حکیم خیام در چه بحر و وزنی بوده است که حال بخواهید برایش الگوریتم بنویسید:))))))
اصلا می دانید شعرهای همان حکیم خیام در چه بحر و وزنی بوده است که حال بخواهید برایش الگوریتم بنویسید:))))))
و چرا رایانه نمیتواند همین کار را بکند, اگر به اندازهیِ خیّام هوشمند و آگاه باشد؟
روشن است در نگرش شما یک خودفریبی از جنس
"فراطبیعی" دیده میشود که همان باور به روح باشد,
هر آینه ما اینجا نگرشی مادّهای داریم و همانجور که میبینیم بیشمار گونهیِ جانوری با تراز هوش و احساس گوناگون
فرگشته و پدید آمدهاند, میتوانیم ببینیم که رایانهها نیز میتوانند بهمینسان باهوشتر و توانمندتر بشوند و هتّا از آدمی جلو بزنند:
پاسخی به پرسش داده نشد. اگر یاختههایِ مغز گربه با یاختههایِ رایانهنهاد جایگزین شود, آیا دیگر نمیتواند چیزی را احساس کند؟
همانطور که شما پاسخ پرسش هایم را ندادید ارباب! ناراحت شدید؟ خب خیلی وقت بود که سیلی نزده بودید دیگر نافرمان و خودسر شده ام! تا پاسخ نگیرم پاسخی نمی دهم!
نکته هنوز گرفته نشده است, اینجا سخن از احساس میرود که دربرگیرندهیِ چامهسُرایی نیز میباشد, و این پرسش که آیا رایانهها میتوانند شترنگ بازی کنند, میتواند حرف بزنند, میتوانند حرف بفهمند, میتوانند دست بدهند و راه بروند و .. و .. ولی نمیتوانند برای نمونه چامه بسرایند؟
بدبختی آنجاست که شما خودِ مطلب را نگرفته اید نکته اش پیشکش! اینکه شعر از دل بر می خیزد و آیا رایانه ها می توانند صاحب دل شوند؟ و بعد دلشان عاشق شود و بشکند و بگرید و برود زیر باران های های ببارد! من را باش برای که دارم این حرفها را می زنم کسی که نمی داند عشق چیست و لغزش اشک چگونه است و اصلا می شود بی چتر زیر باران رفت؟!!
مهربد بخاطر اینکه رشتش مرتبط با مزداهیک بوده، یه ذهن کاملا ریاضیاتی، دقیق و سازماندهی شده داره. هرچیزی رو با "منطق" ریاضیاتی و تحلیلی می سنجنه؛ در حالیکه بانو سارا بخاطر رشتش، شعر رو از یه دریچه دیگه نگاه می کنه؛ بانو سارا شعر رو جوشش احساسات شاعر از ژرفای نهاد آدمی (که از نظر ایشون رایانه دارای چنین نهادی هرگز نیست) می دونه و نگاهی کاملا "ادبی" به قضیه داره ؛ نگاه مهربد به شدت علمی و به شدت منطقی به قلمروییه که منطق در اون جایگاه ویژه ای نداره؛ پیشفرضهای دو دیدگاه مغایرت دارن و برآیند این دو دیدگاه هرگز فرجامی نخواهند داشت.
و چرا رایانه نمیتواند همین کار را بکند, اگر به اندازهیِ خیّام هوشمند و آگاه باشد؟
روشن است در نگرش شما یک خودفریبی از جنش "فراطبیعی" دیده میشود که همان باور به روح باشد, هر آینه ما اینجا نگرشی مادّهای داریم و همانجور که میبینیم بیشمار گونهیِ جانوری با تراز هوش و احساس گوناگون فرگشته و پدید آمدهاند, میتوانیم ببینیم که رایانهها نیز میتوانند بهمینسان باهوشتر و توانمندتر بشوند و هتّا از آدمی جلو بزنند:
برای دریافت خوشمزّگی یا بدمزّگی خوراک, نیازی به اینکه کس خودش هم آشپز خوبی باشد, نیست.
قربان شما از بیخ نوشته هایم را نمی خوانید گویا برای پاسخگویی به بنده کدی نوشته اید نه؟ خب وقتی که طرف مقابلت نوشته ات را نمی خواند بحث بی فایده خواهد بود . از اینرو بهترین پاسخ همانا سکوت است.
مهربد بخاطر اینکه رشتش مرتبط با مزداهیک بوده، یه ذهن کاملا ریاضیاتی، دقیق و سازماندهی شده داره. هرچیزی رو با "منطق" ریاضیاتی و تحلیلی می سنجنه؛ در حالیکه بانو سارا بخاطر رشتش، شعر رو از یه دریچه دیگه نگاه می کنه؛ بانو سارا شعر رو جوشش احساسات شاعر از ژرفای نهاد آدمی (که از نظر ایشون رایانه دارای چنین نهادی هرگز نیست) می دونه و نگاهی کاملا "ادبی" به قضیه داره ؛ نگاه مهربد به شدت علمی و به شدت منطقی به قلمروییه که منطق در اون جایگاه ویژه ای نداره؛ پیشفرضهای دو دیدگاه مغایرت دارن و برآیند این دو دیدگاه هرگز فرجامی نخواهند داشت.
از دید تیپ شخصیت مایرز بریگز، ما با یک SP علیه NT طرفیم. برخورد نزدیک از نوع سوم!
مهربد بخاطر اینکه رشتش مرتبط با مزداهیک بوده، یه ذهن کاملا ریاضیاتی، دقیق و سازماندهی شده داره. هرچیزی رو با "منطق" ریاضیاتی و تحلیلی می سنجنه؛ در حالیکه بانو سارا بخاطر رشتش، شعر رو از یه دریچه دیگه نگاه می کنه؛ بانو سارا شعر رو جوشش احساسات شاعر از ژرفای نهاد آدمی (که از نظر ایشون رایانه دارای چنین نهادی هرگز نیست) می دونه و نگاهی کاملا "ادبی" به قضیه داره ؛ نگاه مهربد به شدت علمی و به شدت منطقی به قلمروییه که منطق در اون جایگاه ویژه ای نداره؛ پیشفرضهای دو دیدگاه مغایرت دارن و برآیند این دو دیدگاه هرگز فرجامی نخواهند داشت.
من هم رشته ی اصلی ام مرتبط با ریاضی است و اصلا دیپلمم ریاضی فیزیک هست و کارشناسی مهندسی را دارم ولی برای ادامه تحصیل موقعیتم به گونه ای شده که توانستم دو رشته را با هم بخوانم که یکی از رشته ها literature هست که بیشتر بر روی ادبیات پارسی تمرکز دارم. از اینرو نگاه ایشان را در می یابم ولی افسوس می خورم بر اینهمه ربات شدن ایشان! بنده ام خوب دو رشته می خوانم که دو دیدگاه متفاوت با هم دارند در یکی ریاضی و فیزیک و منطق حرف اول را می زند و در دیگری ذوق و قریحه و دل! مسلما در هر دو رشته باید دو دیگاه داشته باشم برای نمونه وقتی می خواهم برای اینکه جریان یک سیال را درون یک لوله گرم شبیه سازی کنم نمی آیم از ذوق و قریحه و دلم کمک بگیرم و دلی آن را شبیه سازی کنم نه! بلکه از منطق ِ حاکم بر قضیه و استدلال و مفروضات و معادلات و متدهای علمی بهره می گیرم. و همینطور در شعر ، برای اینکه شعری بگویم نمی آیم یک الگوریتم بنویسم که اگر در آن قافیه ها را مشخص کنم و واژگان را بدهم به من شعر تحویل دهد!!! چون واقعا مسخره است!! شعر و اصولا هنر یک امر دلی هستند و بر اساس تجربیات و اروینهای فرد می باشند و از درونِ آدمی سرچشمه می گیرند. یاد مرحوم قیصر امین پور افتادم که از چنین روزی ترسیده بود از روزی که بخواهندبرای اشک فرمول بنویسند و برای عشق دستور زبان! و چقدر این روز زود فرا رسید!
برای دریافت خوشمزّگی یا بدمزّگی خوراک, نیازی به اینکه کس خودش هم آشپز خوبی باشد, نیست.
بله بنده بوارونه ی شما در مقابل سخن حق سر تعظیم فرود می آورم و در برابر این سخن این نیز هم اکنون سجده می کنم!! اما مشکل آنجاست که این سخن هیچ پیوندی با موضوع ما ندارد و بحث سر شاعری کردن و شعر گفتن است و نه در مورد دریافت زیبایی شعر! از اینرو سخن باید اینگونه گفته شود; برای غذا درست کردن و آشپزی کردن (شعر گفتن) باید به رموز آشپزی (شاعری) آشنا بود و آشپز خوبی بود!
هر چند شما که نوشته هایم را از بیخ نمی خوانید و می آیید یک حرف را به گونه های مختلف تکرار می کنید و تاکنون پاسخ هیچ پرسش بنده را ندادید! یک پرسش دارم که 10000 بار تاکنون از شما پرسیده ام و آن اینست :
اگر شخصی طرف مقابلش را بسیار حقیر و کوچک بداند و او را نه همتای خویش بلکه همتای نوکرش هم نداند، پس چرا باید با چنین فردی به بحث بپردازد ؟ که چه شود؟ آیا تنها هدف و آماج ، تحقیر و تمسخر طرف مقابلش نیست؟
از دید تیپ شخصیت مایرز بریگز، ما با یک SP علیه NT طرفیم. برخورد نزدیک از نوع سوم! 👽
خب بنده دو رشته ای هستم ها و رشته ی اولم هم مهندسی است ها !! و بیشتر وقتم را هم مجبورم صرف پژوهش بر روی موضاعات همان بکنم پس حالا چه تیپ شخصیتی دارم؟
مسلم است که در رشته ی مهندسی که تمام اصل و اساس آن بر پایه ی ریاضی واقع است نمی آیم دلی تحلیل کنم و تصمیم بگیرم. در همین رشته برنامه می نویسم الگوریتم می نویسم و اصول را رعایت می کنم. اما در زمینه ی هنر و ادب خیر! البته قبول دارم که متاسفانه در سالهای اخیر در همه جای دنیا نگاه آکادمیک به هنر سبب افول آن شده است اینکه در قدیم به علم متعالی هنر می گفتند اما حالا هنر خودش را می کشد که علمی و آکادمیک بیان شود!!!!
در حقیقت امروزه بیشتر بر روی تکنیک ها تمرکز شده است تا دل و جوشش و احساسات! ولی بازهم شخص انجام دهنده ی هنر یک انسان است که احساسات و عواطف و درون دارد دل دارد. برای نمونه بدترین بازیگر روی زمین اگر نقشی را بازی کند هزار بار بهتر از بهترین ربات بازیگر خواهد بود چرا چون صدا و ظاهر و حرکات آن بازیگر انسان هر چقدر هم مصنوعی باشد در برابر یک مصنوعِ تمام عیار (ربات) بازهم غالب است و برتر.
می دانید مشکل کجاست؟ وقتی طرف بحث خودش را از شما خیلی خیلی خیلی برتر بداند خب مسلم است که هرگز در برابر حرفِ درست ِ شما کوتاه نیاید و به لجاجت خویش ادامه دهد!
من هم رشته ی اصلی ام مرتبط با ریاضی است و اصلا دیپلمم ریاضی فیزیک هست و کارشناسی مهندسی را دارم ولی برای ادامه تحصیل موقعیتم به گونه ای شده که توانستم دو رشته را با هم بخوانم که یکی از رشته ها literature هست که بیشتر بر روی ادبیات پارسی تمرکز دارم. از اینرو نگاه ایشان را در می یابم ولی افسوس می خورم بر اینهمه ربات شدن ایشان!
بنده ام خوب دو رشته می خوانم که دو دیدگاه متفاوت با هم دارند در یکی ریاضی و فیزیک و منطق حرف اول را می زند و در دیگری ذوق و قریحه و دل! مسلما در هر دو رشته باید دو دیگاه داشته باشم برای نمونه وقتی می خواهم برای اینکه جریان یک سیال را درون یک لوله گرم شبیه سازی کنم نمی آیم از ذوق و قریحه و دلم کمک بگیرم و دلی آن را شبیه سازی کنم نه! بلکه از منطق ِ حاکم بر قضیه و استدلال و مفروضات و معادلات و متدهای علمی بهره می گیرم. و همینطور در شعر ، برای اینکه شعری بگویم نمی آیم یک الگوریتم بنویسم که اگر در آن قافیه ها را مشخص کنم و واژگان را بدهم به من شعر تحویل دهد!!! چون واقعا مسخره است!!
شعر و اصولا هنر یک امر دلی هستند و بر اساس تجربیات و اروینهای فرد می باشند و از درونِ آدمی سرچشمه می گیرند. یاد مرحوم قیصر امین پور افتادم که از چنین روزی ترسیده بود از روزی که بخواهندبرای اشک فرمول بنویسند و برای عشق دستور زبان! و چقدر این روز زود فرا رسید!
نکتهای که اینجا هنوز گرفته نشده است این میباشد که آیا برای نمونه, "احساس
کردن" یک چیز فراطبیعیست و ازینرو, رایانهها هرگز نمیتوانند چیزی را احساس کنند؟
در نگرش منطقی و مادهگرایانه, احساس چیزی فراطبیعی نیست و خود آدمی نیز یک دادهپرداز مادّهای به شمار میرود که بجای آهن و سیلیکون,
از گوشت و خون ساخته شده است. برای نمونه هنگام احساس دوست داشتن یا نداشتن این بخشها از پییاختهها (neurons) فعّال میشوند:
پیوست در دسترس نمیباشد
روشن است, این نگرش تا اندازهای ناخواستنیست و پذیرش آن پیامدهایِ
ناگواری برای آدم دربر دارد. برای نمونه, خودفریبی این خوبیها را دارد:
کس میپندارد روح دارد و روح یک چیزیست که ماشین نمیتواند داشته باشد.
کس میپندارد پس از مرگ نیست و نابود نمیشود (چون روح جاودان است).
...
هر آینه, رُخکردها (facts) از واقعیتهایِ دیگری میگویند و
آماج بایستی نه خودفریبی, بساکه دستیابی به حقیقت باشد, گرچه ناخوشایند.
مهربد بخاطر اینکه رشتش مرتبط با مزداهیک بوده، یه ذهن کاملا ریاضیاتی، دقیق و سازماندهی شده داره. هرچیزی رو با "منطق" ریاضیاتی و تحلیلی می سنجنه؛ در حالیکه بانو سارا بخاطر رشتش، شعر رو از یه دریچه دیگه نگاه می کنه؛ بانو سارا شعر رو جوشش احساسات شاعر از ژرفای نهاد آدمی (که از نظر ایشون رایانه دارای چنین نهادی هرگز نیست) می دونه و نگاهی کاملا "ادبی" به قضیه داره ؛ نگاه مهربد به شدت علمی و به شدت منطقی به قلمروییه که منطق در اون جایگاه ویژه ای نداره؛ پیشفرضهای دو دیدگاه مغایرت دارن و برآیند این دو دیدگاه هرگز فرجامی نخواهند داشت.
منطق میتواند بیمنطقی را هم توضیح بدهد, ولی احساس در توضیح خودش نیز وامیدهد.
در این جهان ابزار دیگری بجز منطق نیست که بتواند مهر درستی یا نادرستی بر چیزها بزند, و این نگرش خودسرانه و
پافشارانه که ما چون احساس درد و خوشی و عشق و دیگرها را داریم و پس تافتهیِ جدا بافتهایم و ازینرو, هرگز
ماشینها نمیتوانند به اندازهیِ ما باهوش و بااحساس بشوند, چیزی بجز خودفریبی, آرزوپروری و گونهپرستی بیپایه نیست.
stop! هیچ می دانید با چه کسی سخن می گویید؟ شما اصلا بانو خرقانی هم میهن را می شناسید ؟
دوست عزیز شما زیادی به بنده لطف دارید. هر چند همانطور که مشاهده می کنید ایشان با بنده سخن نمی گویند و بحث نمی کنند بلکه دارند درس می دهند و سخنرانی می کنند. می بینید که اینهمه به ایشان پاسخ دادم و پست گذاشتم اما ایشان تنها به یک پست بنده که آنهم خطاب به دیگری بود توجه نموده و البته آن را هم به شیوه ی خودشان یعنی بی توجه به اصل مطلب پاسخ دادند . ایشان ارباب هستند و من یک بنده ی حقیر بی منطق خودفریب .. بگذریم.
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن با مردمِ بی درد ندانی که چه درد است
پ.ن.
کامپیوترهاهرگز نمی توانند درد بکشند و از نادانی رنج بکشند و عاشق شوند
! براستی که در دنیای ماتریالیستها عالمی بنام عالم درون وجود ندارد.
منطق در گروی رشتهیِ دانشگاهی نیست و برای دریافت درستی یا نادرستی منطقی یک چیز, نیازی به داشتن .Ph.D در رشتهیِ ریاضی نیست.
شما کلا نوشته ها را نمی خوانید و فقط به یکسری کلمات فوکس می کنید و برداشت هایی بر اساس آنها بدست می آورید. چه میشود کرد حرف بنده این نبود همانطور که در بحث شعر هم حرف از دل و احساسات زده شدکه این ربطی به خدا و روح ندارد. بگذریم چون شما همین دوخط را هم نخواهید خواند.
میدانید چه کسی در مقابل شماست؟ مامور مخصوص حاکم بزرگ، میتی کومان؛ احترام بگذارید، احترام بگذارید!👻
برای جلب توجه و جبران ناکامی ها خود در زندگی راهی را بیابید که منجر به رسوای و نمایان شدن شخصیت دلقک درونتان نگردد. کودک درون خود را تا حد ممکن کنترل نمایید. با تشکر
من هم رشته ی اصلی ام مرتبط با ریاضی است و اصلا دیپلمم ریاضی فیزیک هست.
شعر و اصولا هنر یک امر دلی هستند و بر اساس تجربیات و اروینهای فرد می باشند و از درونِ آدمی سرچشمه می گیرند.
آری بانو، میدانم رشته دیگر شما در پیوند با فرنودسار و مزداهیک است، پستهای شما را میخوانم و از دانش سرشار شما در رشته ادبسار و فلسفه و دانشهای دیگر آگاه میباشم. ولی نگاهی که به شعر دارید یگانه نگاهی ادبیک است، گفتاورد به چم شما اینست که «واژهسُرایی (همسنگ شعر سرودن) از درون انسان میاید و فرمولیزه نیست». درست است که برای واژهسُرایی نیازی به الگوریتم نیست و نباید آن را با فرنودسار افمارش بسنجیم، وانگه شما میداوید که برای واژهسُرایی نباید اندیشید و در فربود واژگان از نهاد واژهسُرا به قلم میایند، شما شعر را کارگیر "درون آدم" میدانید. خب این نگاهیست سراسر ادبیک که از فلسفه باستان تاکنون روامند بوده و چکامهسُرایان امروزی نیز به لغزش از آن وام میبرند، چراکه در دیرگاه واژهسُرایی خاستگاه اندیشه مغز نبود، از اینرو واژهسُرایی از نهاد آدمی میجوشید. ولی در نگاه فرنودین، شعر هم نیاز به اندیشیدن دارد، هرآینه نه اندیشیدن فرمولوار و افماریگ، وانگه واژهسُرا "میاندیشد" و واژهمیسُراید، به زبان زیستشناسیک در گاه واژهسُرایی بخش اندیشهورزی مغز کوشا و کُنشگر است. این به فرزامی آشکاره است و من سخن شما را بدین چم میویرایم که سُرودن کارگیر نهاد آدمی است، نهاد کَس کارگیر اندیشه میباشد که در فرهود همان اندیشه هم از نهاد آدمی برمیخیزد.
به زبان فارسی یعنی جمله «شعر گفتن از درون آدمی برمیخیزد» کاملا ادبیست و از دید بیولوژیک شعر سرودن و احساس معلول تفکر و مغز انسان است، (فعلا کاری به این نداریم که شعر درآمیخته است با احساس، فقط جنبه فکری شعر رو مد نظر داریم. اگر قبول کنید که شعر با فکر متولد میشود، در اینصورت وجه تمایز شعر فکری با شعر فکری و احساسی را میتوان از دیدگاه هنر پست و هنر متعالی بررسی کرد. یعنی شعر رایانه میشود هنر پست چون فاقد احساس است {اگر فرض بگیرید رایانه هیچ احساسی ندارد} و شعر انسانی هنریست متعالی و سرشار از احساس)، اما از دیرباز چنین مرسوم شده که شعر نیازی به فکر ندارد!!! پس زمانی میتوان گفت که رایانه نمیتواند شعر بگوید، که ثابت بشود شعر گفتن مستلزم هیچ تفکری نیست.
یگانه = تنها ادبیک = ادبی (/ایک/ وات زابساز پارسی) واژه سُرایی = نگاشتن واژگان کنار یکدیگر در یک چهره آهنگین و دلنشین، سُرایش داویدن = ادعا کردن گفتاورد به چم = نقل به مضمون کارگیر = معلول فربود = واقعیت در گاه x = در زمان انجام دادن امر x به فرزامی = کاملا آشکاره = بدیهی کنشگر = فعال دیرگاه = قدمت فرنودین = منطقی فرنودسار = منطق افماریگ = ریاضیاتی (پسوند /ایگ/ وات زابسار) زاب = صفت چم = مفهوم ، مضمون
برای نمونه, اگر ساختار مغز و پیکر گربهای را خورد خورد با آهن و سیلیکون جایگزین کنند, آیا ناگهان توانایی احساس کردن را از دست میدهد؟
متاسفم جناب مهربد بنده پیشتر در پستها ی پیشین پاسختان را دادم اما از آنجا که شما هیچگاه اعتنا نمی کنید ، آنها را ندیده اید. از اینرو دوباره نوشتن هم بی فایده خواهد بود چون شما اعتنایی نخواهید کرد.
متاسفم جناب مهربد بنده پیشتر در پستها ی پیشین پاسختان را دادم اما از آنجا که شما هیچگاه اعتنا نمی کنید ، آنها را ندیده اید. از اینرو دوباره نوشتن هم بی فایده خواهد بود چون شما اعتنایی نخواهید کرد.
پاسخ یک آری/نه بیشتر نیست, که خب روشن است نمیتوانید هیچکدام را بگزینید, زیرا:
برای جلب توجه و جبران ناکامی ها خود در زندگی راهی را بیابید که منجر به رسوای و نمایان شدن شخصیت دلقک درونتان نگردد. کودک درون خود را تا حد ممکن کنترل نمایید.
با تشکر
پاسخ یک آری/نه بیشتر نیست, که خب روشن است نمیتوانید هیچکدام را بگزینید, زیرا:
اگر بگویید آری, سخن پیشینتان پوچ میشود.
اگر بگویید نه, در میاید که نگرشتان چه اندازه خردناپذیر است.
پاسختان را پیشتر با توضیحات فراوان داده ام
اما شما طبق معمول توجه ننمودید و در کنارش از شما پرسش نمودم و بازهم به به همان روال همیشگی پاسخی ندادید. گفتم که ارباب خیلی وقت بود که سیلی نخورده ام نافرمان شده ام دیگر تا پاسخی نگیرم پاسخی نمی دهم !
آری بانو، میدانم رشته دیگر شما در پیوند با فرنودسار و مزداهیک است، پستهای شما را میخوانم و از دانش سرشار شما در رشته ادبسار و فلسفه و دانشهای دیگر آگاه میباشم. ولی نگاهی که به شعر دارید یگانه نگاهی ادبیک است، گفتاورد به چم شما اینست که «واژهسُرایی (همسنگ شعر سرودن) از درون انسان میاید و فرمولیزه نیست». درست است که برای واژهسُرایی نیازی به الگوریتم نیست و نباید آن را با فرنودسار افمارش بسنجیم، وانگه شما میداوید که برای واژهسُرایی نباید اندیشید و در فربود واژگان از نهاد واژهسُرا به قلم میایند، شما شعر را کارگیر "درون آدم" میدانید. خب این نگاهیست سراسر ادبیک که از فلسفه باستان تاکنون روامند بوده و چکامهسُرایان امروزی نیز به لغزش از آن وام میبرند، چراکه در دیرگاه واژهسُرایی خاستگاه اندیشه مغز نبود، از اینرو واژهسُرایی از نهاد آدمی میجوشید. ولی در نگاه فرنودین، شعر هم نیاز به اندیشیدن دارد، هرآینه نه اندیشیدن فرمولوار و افماریگ، وانگه واژهسُرا "میاندیشد" و واژهمیسُراید، به زبان زیستشناسیک در گاه واژهسُرایی بخش اندیشهورزی مغز کوشا و کُنشگر است. این به فرزامی آشکاره است و من سخن شما را بدین چم میویرایم که سُرودن کارگیر نهاد آدمی است، نهاد کَس کارگیر اندیشه میباشد که در فرهود همان اندیشه هم از نهاد آدمی برمیخیزد.
به زبان فارسی یعنی جمله «شعر گفتن از درون آدمی برمیخیزد» کاملا ادبیست و از دید بیولوژیک شعر سرودن و احساس معلول تفکر و مغز انسان است، (فعلا کاری به این نداریم که شعر درآمیخته است با احساس، فقط جنبه فکری شعر رو مد نظر داریم. اگر قبول کنید که شعر با فکر متولد میشود، در اینصورت وجه تمایز شعر فکری با شعر فکری و احساسی را میتوان از دیدگاه هنر پست و هنر متعالی بررسی کرد. یعنی شعر رایانه میشود هنر پست چون فاقد احساس است {اگر فرض بگیرید رایانه هیچ احساسی ندارد} و شعر انسانی هنریست متعالی و سرشار از احساس)، اما از دیرباز چنین مرسوم شده که شعر نیازی به فکر ندارد!!! پس زمانی میتوان گفت که رایانه نمیتواند شعر بگوید، که ثابت بشود شعر گفتن مستلزم هیچ تفکری نیست.
یگانه = تنها ادبیک = ادبی (/ایک/ وات زابساز پارسی) واژه سُرایی = نگاشتن واژگان کنار یکدیگر در یک چهره آهنگین و دلنشین، سُرایش داویدن = ادعا کردن گفتاورد به چم = نقل به مضمون کارگیر = معلول فربود = واقعیت در گاه x = در زمان انجام دادن امر x به فرزامی = کاملا آشکاره = بدیهی کنشگر = فعال دیرگاه = قدمت فرنودین = منطقی فرنودسار = منطق افماریگ = ریاضیاتی (پسوند /ایگ/ وات زابسار) زاب = صفت چم = مفهوم ، مضمون
چون شما سخن از یونان و فلاسفه ی یونان باستان آوردید بد نیست نگاهی به واژه ی POETRY بیاندازیم که ریشه ی یونانی دارد ποιεω (poieo) = I create , و یک فرم هنری از زبان محسوب می گردد و از زمانی که بشر سخن گفتن را آغاز کرد شعر نیز به همراه آن پدید آمد. و
اما این معنای" من خلق می کنم" که در ریشه ی poetry وجود دارد چیست؟ چه خلقی در شعر رخ می دهد که در سخن گفتن معمولی اتفاق نمی افتد و یا حتی در نثرهای ادبی ؟ مگر واژه ها همان واژه ها نیستند؟ و چینش آنها کنار هم مگر بر حسب دستور زبان نیست؟ پس چه می شود که در امر شعر آفرینش رخ می دهد؟
حال بپردازیم به آنچه که شما فرمودید اینکه بنده به شعر از دید ادبیکِ صرف نگاه می کنم و نقش مغز و اندیشه را در خلقت آن هیچ می دانم و ریشه ی آن را نهاد ِ آدمی می دانم .راستش را بخواهید این یک موضوع پیچیده و مفصلی است. اگر بخواهیم به این موضوع بپردازیم باید ابتدا به خودِ زبان بپردازیم و اینکه خود زبان چیست و چگونه است ؟ خیلی از فلاسفه ی مدرن مانند هایدگر آمده اند و برای خودِ زبان هم هستی قائل شدند . اینکه صدای هستی از طریق زبان به گوش می رسد. زبان برای خودش موجودیتی دارد و زنده است و پویا. اینکه تمام اندیشه ها با زبان بیان می گردند حتی اگر هرگز به زبان نیایند. اینکه حتی پشتِ بی معنی ترین سخنان هم اندیشه ای هست حتی اگر صاحبش بدان آگاه نباشد! در حقیقت بین زبان و اندیشه یک رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد و هستی ان دو در هم پیچیده شده است.
هایدگر در یکی از نوشته هایش به روشنی و صراحت بیان داشته که ریشه ی زبان و اندیشه یکی است!
برترین نمودِ زبان ، شعر است! و باز جالب آنجاست که هایدگر آن را اصلا گونه ای از اندیشه می داند! و البته این دیدگاه را عطار و مولانا و حافظ و شمس تبریز هم داشته اند که در دنیای شعر در حقیقت از موجودات می گذریم و با هستی و وجود سرو کار داریم. ولی اندیشه داریم تا اندیشه ! اندیشه ای از یک خردِ پخته بر می خیزد با اندیشه ای که از یک خرد خام بر می خیزد یکی نیست. همین پختگی و خامی اندیشه به شعر اصالت می بخشد و یا از اصالت آن می کاهد. راستش را بخواهید بنده با سخن جناب مهربد که می توان برای شعر الگوریتم نوشت و برنامه ای اجرا کرد که با دادن واژگان به آن و مشخص کردن واژگانی که قرار است قافیه باشند و مشخص نمودن بحری که در آن شعر باید گفته شود می توان به خروجی شعر رسید عنادی ندارم! چون بله شدنی است! و شده است! اما این شعر فاقد اصالت است و تنها یک شبه شعر است!
Good poets are born, not fashioned. The masters of sterility write verses in prose and christen them in the name of Poetry.
Meters are measured arrangements, rhyme is correspondence of sound; But devoid of inspiration results, if ever, rarely found.
A poem must be a poets breath: On inhalation he creates, the exhalation, he narrates. Breathing life into words once dead.
هرزپیک ندهید.روباه عزیز! زین پس سعی بفرمایید صاف بنشینید اینگونه نشستن برای مهره های کمرتان مفید نیست....و فکری برای محل قرار گیری دم پشمالوی خود بر روی صندلی بنمایید! و دست خود را لطفا از آنجا بردارید. زشت است!
هایدگر در یکی از نوشته هایش به روشنی و صراحت بیان داشته که ریشه ی زبان و اندیشه یکی است!
آفرین. مدتها پیش (سه یا چهار سال پیش) در این فاروم گفتگویی پیرامون زبان انجام شد (در جستار زبان و اندیشه) که من بر این باور بودم زبان و اندیشه "یا" یک چیز هستند، "یا" پیوند بسیار تنگی با یکدیگر دارند. کنون نیز بر این باور هستم که زبان از بیخ یک توان ویریست که تنها کالبدهای آن (زبان انگلیسی، فارسی و...) میدگرد و خاستگاه این توان از زادگاه (زمان زایش هومن) بوده و است. از جاییکه باورهای شما به باریکی با بیشینه باورهای من در یک راستاست، در این نوشتار نیز با شما همسو هستم، هرچند گمان نمیبردم به این زودی به فرجام هنبازی برسیم.
هرآینه این "معضل" نیست، رایانه واژهبسُراید یا نه هنودی در سرنوشت هومن ندارد. بیمداد مهادین پیشرفتگی رایانه و فندآوری ست، نمونهوار یک بیمدادی که رایانه های ابرپیشرفته بهمراه میاورند، زمانی ست که الگوریتم رایانه به دادهپردازی نورونی انسان بسیار بسیار نزدیک شود.
هومن = نسل بشر زادگاه = "گاه" پسوند زمان و مکان، در اینجا به چم "زمان زایش". ویر = ذهن هنباز = مشترک بیمداد = بیم + بن ماضی دادن = تهدید داده پردازی = پردازش دیتا هنود = اثر مهادی = اصلی
آفرین. مدتها پیش (سه یا چهار سال پیش) در این فاروم گفتگویی پیرامون زبان انجام شد (در جستار زبان و اندیشه) که من بر این باور بودم زبان و اندیشه "یا" یک چیز هستند، "یا" پیوند بسیار تنگی با یکدیگر دارند. کنون نیز بر این باور هستم که زبان از بیخ یک توان ویریست که تنها کالبدهای آن (زبان انگلیسی، فارسی و...) میدگرد و خاستگاه این توان از زادگاه (زمان زایش هومن) بوده و است. از جاییکه باورهای شما به باریکی با بیشینه باورهای من در یک راستاست، در این نوشتار نیز با شما همسو هستم، هرچند گمان نمیبردم به این زودی به فرجام هنبازی برسیم.
هرآینه این "معضل" نیست، رایانه واژهبسُراید یا نه هنودی در سرنوشت هومن ندارد. بیمداد مهادین پیشرفتگی رایانه و فندآوری ست، نمونهوار یک بیمدادی که رایانه های ابرپیشرفته بهمراه میاورند، زمانی ست که الگوریتم رایانه به دادهپردازی نورونی انسان بسیار بسیار نزدیک شود.
هومن = نسل بشر زادگاه = "گاه" پسوند زمان و مکان، در اینجا به چم "زمان زایش". ویر = ذهن هنباز = مشترک بیمداد = بیم + بن ماضی دادن = تهدید داده پردازی = پردازش دیتا هنود = اثر مهادی = اصلی
شاید یکی از دلایلی که سبب می شود عده ای زبان و اندیشه را یکی نگیرند این باشد که اندیشه را بگونه ای محدود کننده تعریف می کنند و از اینرو هر اندیشه ی خردی را در خورِ اندیشه نامیدن نمی دانند! از دیدگاه این افراد اندیشه باید سراسر منطقی و فیلسوفانه و... باشد. ولی هر چیزی که از ذهن آدمی می گذرد حتی سطح پایین ترین و حقیر ترین آنها اندیشه محسوب می شود. بی فکری هم خودش گونه ای از فکر کردن است. از وقتی آدمی پدید آمده اندیشه هم با او بوده هر آدمی در هر لحظه ای مشغول اندیشیدن است حتی زمانی که حرف میزند، می نویسد از ذهنش چیزهایی می گذرد و یا هنگام خواب . انسان را بی دست و پا و معلول می توان تصور کرد ولی بی اندیشه خیر. گویی انسان تنها اندیشه است و بس.
اما در کتاب مقدس آمده که در ابتدا زبان همه یکسان بود و همه به یک زبان سخن می گفتند و وحدت داشتند و اختلافی در اندیشه هایشان نبود اما بعد آدمیان مورد غضب قرار گرفته و در زبانشان اختلاف ایجاد شد! و بعد از آن سخن هم را در نیافتند و اختلاف در اندیشه ها پدید آمد. اگر به سرزمین های مخالف نیک بنگریم همین اختلاف در اندیشه ها و باورها همگی ریشه در این اختلاف زبانها دارد. اینکه غربی ها در غرب سرعت زندگیشان بسیار بالاتر از شرق است و اگر نیک بنگریم سرعت سخن گفتنشان و کوتاهی جملاتشان و اینکه در کوتاه ترین زمان موجود می توانند پیام خود را به به روشنی انتقال دهند.
همه ی آنهایی که امتحان تافل آی بی تی را دادند می دانند که در بخش اسپیکینگ شش تسک وجود دارد و در همه ی این تسک ها تنها بین 1 الی 2 دقیقه به شرکت کننده مهلت پاسخگویی می دهند برای نمونه در یکی از این تسک ها باید در زمانی کمتر از یک دقیقه، در مورد اینکه مثلا چه کتابی را دوست دارید صحبت کنید و سخنان را با دست کم دو دلیل و تعدادی مثال به پایان برسانید ! خب اگر بخواهیم این تسکها را به فارسی انجام دهیم فکر کنم زمانی بیش از 10 دقیقه را نیاز داشته باشیم!
در حقیقت ریشه ی این پیشرفت ِافسار گسیخته ی تکنولوژی را که خاستگاهش در غرب است باید در زبان جست (زبان های غربی). پس صحبت از شعر که در آن از شتاب خبری نیست و به مانند یک حقیقت ساکن است می تواند راهگشایی برای این معضل باشد. شعر و هنر به گونه ای می توانند نقش دمپر را در این مورد داشته باشند و این شتاب را تخفیف بخشند.
اینکه چه شد شما به این پرسش رسیدید برایم پرسشی است! و اینکه تا چه حد این پرسش منطقی است و آیا از نگر شما برای پرسش غیر منطقی آیا پاسخی منطقی می توان یافت؟
بگذریم چرا که نیک می دانم پست های بعدی شما چه خواهند بود
اینکه چه شد شما به این پرسش رسیدید برایم پرسشی است! و اینکه تا چه حد این پرسش منطقی است و آیا از نگر شما برای پرسش غیر منطقی آیا پاسخی منطقی می توان یافت؟
بگذریم چرا که نیک می دانم پست های بعدی شما چه خواهند بود :
...
آیا این گناه ما است که سخن منطقی را میزنیم و پاسخ شما چه آری,
چه نه, در هر دو چهره نمایانگری از بیمنطقی سخن پیشینتان خواهد بود؟
مانند این میماند که به کسی که شترنگ خوب بازی میکند بگویید ما دست تو را
خواندهایم, تو همیشه میبری! (و شترنگباز گویا باید احساس وجدان درد هم پیدا کند که بازی اش خوب است!!)
ازینرو, در اینجا که نیز درونمایهیِ سخن شما همستیز منطقی در خود داشته و اکنون آشکار گشته,
بجای پاسخگویی یا پذیرش لغزش خود, به سفسته و گیر دادن به سخنگو (من) بجای سخن روی آوردهاید.
آفرین. مدتها پیش (سه یا چهار سال پیش) در این فاروم گفتگویی پیرامون زبان انجام شد (در جستار زبان و اندیشه) که من بر این باور بودم زبان و اندیشه "یا" یک چیز هستند، "یا" پیوند بسیار تنگی با یکدیگر دارند. کنون نیز بر این باور هستم که زبان از بیخ یک توان ویریست که تنها کالبدهای آن (زبان انگلیسی، فارسی و...) میدگرد و خاستگاه این توان از زادگاه (زمان زایش هومن) بوده و است. از جاییکه باورهای شما به باریکی با بیشینه باورهای من در یک راستاست، در این نوشتار نیز با شما همسو هستم، هرچند گمان نمیبردم به این زودی به فرجام هنبازی برسیم.
درست است, هتّا اگر بپنداریم که زبان یک چیزی فراطبیعی و بهمان و بیسار و باستار هم هست,
چه علّتی دارد که میمون با گوشت و خون بتواند به زبان میمونی دست یابد, ولی روبات نتواند؟
لغزش ایشان در پذیرش ضمنی همان "دمیده شدن روح" و خرافههایِ اینچنینی دیگر است.
آیا این گناه ما است که سخن منطقی را میزنیم و پاسخ شما چه آری, چه نه, در هر دو چهره نمایانگری از بیمنطقی سخن پیشینتان خواهد بود؟
مانند این میماند که به کسی که شترنگ خوب بازی میکند بگویید ما دست تو را خواندهایم, تو همیشه میبری! (و شترنگباز گویا باید احساس وجدان درد هم پیدا کند که بازی اش خوب است!!)
ازینرو, در اینجا که نیز درونمایهیِ سخن شما همستیز منطقی در خود داشته و اکنون آشکار گشته, بجای پاسخگویی یا پذیرش لغزش خود, به سفسته و گیر دادن به سخنگو (من) بجای سخن روی آوردهاید.
.
نه گناه ِ شما نیست ارباب! گناه از بنده است که هنوز یاد نگرفتم در برابر پرسش های غیر منطقی شما پاسخی منطقی بیاورم! اینکه باید به زور هم شده این فرض غیر منطقی را که می توان مغز و پیکره ی یک گربه را از آهن و سیلیکون پر کرد را باید به زور هم شده به خودم بقبولانم!! در حالی که از بیخ نادرست است! حتی آرتور سیکلارک هم چنین قوه ی تخیلی ندارد چه برسد به بنده!!!
بنده عرض کردم پرسشتان غیر منطقی و بی پیوند با موضوع اصلی است ولی شما که گوشتان بدهکار نیست چرا که هدف از بحث کردن برای شما همانا سیلی زدن است و بس! نگاهی به نوشته ی خود بیاندازید شما که مدام به خودِ بنده و منطق و خودفریبی ام کار دارید. برای نمونه می آیم می گویم نوشته ی جناب mbk مشکلی ندارد و.. شما در پاسخ می فرمایید آری چون در ابتدای نوشته اش قرآن می نویسد از دیدِ تو خوب است!!! یعنی حتی برای یک آن هم فراموش نمی کنید که من چه آیینی دارم! هر چند که خودم مدتهاست خودم را از یاد برده ام!