بی خدا بودن چه حسی دارد؟

برگ ۶ از ۹

سارا #۲۵۱
Mehrbod

سرانجام شما به بودن خدا باور دارید یا نه؟

بنده هنوز جز آن سی مرغان (عرفا) نشده ام که به زیارت سیمرغ (خدا)نائل شوم ولی از آنجا که به آن سی مرغ (عرفا) اطمینان دارم به وجود خدا باور دارم! اما خدا داریم تا خدا مسلما تعریفی که از خدا دارم هم با تعریفی که شما داشته اید قلدرمحله و هم با تعریفی که اهل شریعت دارند زمین تا آسمان فرق دارد!

Mehrbod

سرانجام شما به اسلام باور دارید یا نه؟

اسلام داریم تا اسلام!
ابن سینا را کافر خواندند و او خشمگین شد و گفت اگر من مسلمان نباشم پس در همه دهر مسلمانی یافت نمی شود! عطار این پیر اسرار را کافر خواندند و تکفیرش کردند و خانه اش را در نیشابور ویران کردند و قصدِ جانش را کردند و او به مکه پناه برد!! و فرمود هرکس که مرا تکفیر کرد در حقیقت خودش را مسخ نمود!
هزار و

چهارصد سال پیش هم کسی را که خون ِ خدا بود بجرم خارج شدن از دین سر بریدند!

پس کدام اسلام را می گویید؟!
مولانا جلال الدین در شعری می گوید :
شیر بچه همی ماند به او
تو به پیغمبر چه می مانی بگو؟

این شعر یعنی چه ؟ یعنی هیچکس شبیه پیامبر نیست پس هیچکس مسلمان نیست و پیرو اسلام نیست!!!
پس با هزاران اسلام طرف هستیم!
آیت الله قاضی طباطبایی که استاد علامه طباطبایی و آیت لله بهجت و دیگر عرفای معاصر بوده اند ، مسلمانِ واقعی را عارف می دانند! و خوب است بدانید که همین آیت الله قاضی در حوزه علمیه نجف توسط دیگر مراجع و آیت الله ها چقدر آزار و رنج دید و چقدر او را محروم کردند و ستم و جفا در حقش روا داشتند تنها بخاطر اینکه او عارف بود!

پس برای جواب دادن به سوال شما فقط و فقط می توانم از حضرت حافظ کمک بگیرم!

مریدِ پیرِ مغانم ز من مرنج ای شیخ

چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد!

پیر مغان= نماد اهل طریقت
شیخ = تماد اهل شریعت

Mehrbod

اگر سرانجام یک خدایی میشناسید, پس چرا میگویید به بودن خدا باور ندارید؟

پاسختان را در بالا داده ام.

Mehrbod

اگر این "عالم معنا" هیچ پیوندی به آفریدگار ندارد که پس دیگر گفتگویی نمیماند, گیر کار این بود
که از این "عالم معنا" به آن «عالم معنوی (= هپروتسان)» گویا پُل زده شده بود, اگرنه که هیچ.

همچو نی زهری و تریاقی که دید

عالم معنا هم همان حکایت نی است که هم خوب است و هم بد! هم می توان از آن به حقیقت رسید و هم می توان به کفر رسید بسته به خود انسان دارد! عالم معنا پیوند با حقیقت دارد و خب هرکسی بسته به استعداد و ظرفیت و همتش و جهدش به دریافتی از حقیقت نائل می آید که یکی از این دریافت ها می تواند بالاترین حقیقت هستی باشد که همانا حضرت حق است!
ولی اینکه عالم معنا را فقط و فقط در انحصار خداباوران آنهم از نوع مسلمانش بدانیم نه این درست نیست ! این عالم عالمیست که به همه ی خلوت نشینان و متفکرین و هنرمندان فارغ از باورها و اعتقاداتشان ویزا می دهد!

Mehrbod

لغزش از دریافت شما بوده, من روی کاربرد واژه‌ها بسنده باریک ام.

بنده که پذیرفتم و عذر خواهی هم کردم بازهم عذر خواهی می کنم و پوزش می طلبم. فقط بدانید قصد جسارت نداشتم و بابت این اشتباه هم شرمنده ام.

Mehrbod

آنها تنها یک نمونه از "سفسته‌یِ پرداختن به سخنگو" بود, نه سخنی درباره‌یِ شما.

همین نوشته‌یِ بالا نیز خود دو سفسته دربر دارد, «سفسته‌یِ پهلوان پنبه» + «پرداختن به سخنگو بجای سخن»:
چیزیکه در جایگاه نمونه برای "سفسته‌یِ سخنگو" آورده شده را برداشته و به خود سخنگو برگردانده و بگوییم: دیدی تو خودت آدم بدی هستی که اینها را درباره‌یِ من گفتی (!!)

چون می دانم که بنده را کینه توز می دانید و تاکنون چندین بارهم بطور ضمنی اشاراتی داشته اید ولی خب بنده ذاتا کینه توز نیستم آنهم در فضای مجازی:)
ولی برای مثال در همینجا چندین بار از شما عذرخواهی کردم اما شما همچنان .... بگذریم .
در ضمن بنده چند بار به خودِ شما گفته ام که آدم خوبی هستید و تنها از ما مسلمانان خوشتان نمی آید و دوستی نمی کنید که خوب این طبیعت آدمی است که از کسانی خوشش بیاید و از کسانی بدش بیاید پس این خصلت شما هم دلیل بر بدی شما نیست.

سارا #۲۵۲
Mehrbod

چُنانکه پایینتر آمد, «جهان پندار = نرم‌افزار» آنچُنان شگفت‌انگیز‌تر از «جهان ناپندار = سخت‌افزار» نیست.

از جایگاه درست شناختشناسانه, هرکس یک خودآگاهی بیشتر نیست که چشم گشوده و خود را خودآگاه میابد. اکنون اینکه از این
تیل به آنسو چه میتوان برداشت نیاز به بُندارش (axiomatization), نمونه‌وار یکی از نخستین بُنداشت‌ها این است که ما هستی داریم,
یکی از بُنداشت‌هایِ ترازبالاتر این است که فرنودسار / منطق راهگشا است — دریافت پسآیه / posteriori و بویژه پیشآیه / a priority و همانند.

ازینرو, در این میان اینکه نمونه‌وار پیکرتراش میتواند تندیس را پیش از تراشیدن در ذهن خود ببیند همان اندازه جادوئین است که زنده بودن.

پیش از آنکه جوابتان را بدهم یک خواهشی دارم و آن اینکه فراموش کنید که بنده یک مسلمان هستم یعنی می شود؟! به خدا حسی که در برابر شما دارم مثل حسی است که یک فلسطینی در برابر یک سربازاسرائیلی دارد مثل حسی که عمو تم در برابر آخرین اربابش داشت! و این حس هم برگرفته از همان عالم ِ خیال است!

پیشتر گفته شد که برای عالم معنا مراتبی است و در این میان عرفا به بالاترین حقایق در عالم معنا می رسند. در نمونه ای که شما بیان داشتید یک پیکر تراش در عالم خیال یک پیکره ای را تصور کرده و سپس عین آن را خلق می کند. یک موزیسین یک معمار هم همینطور. اما عرفا قضیه اشان فرق می کند آنها نمی توانند آن حقایقی را که کشف کرده اند و دیده اند را با واژه های موجود در دنیای مادی برای کسی بازگو کنند. همان داستان معروف افلاطون را که حتما خودتان بهتر می دانید داستان آن غار و آدمهایی که به بیرون آن غار می روند و..
حکایت آن غار در حقیقت حکایت همین دنیای مادی ماست و بیرون غار می شود عالم معنا! پس عالم معنا گستره ای بس وسعتر از عالم مادی دارد.

اما عرض کردم عرفا نمی توانند آنچه را که در عالم معنا دیده اند بازگو کنند بعضی از آنان چون حضرت شمس خموشی پیش می گیرند و هیچ نمی گویند و

برخی چون حضرت مولانا و حضرت عطار با شاعری سعی در بیان دارند ولی بعد می بینند که هر چه بگویند آنی نیست که در عالم معنا دیده اند

! و در آخر هم مدام بر اینکه باید خموش باشند تاکید می کنند:

حالِ پخته درنیابد هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

(مولوی)

چون عبارت محرمِ رازِ تو نیست
لب فرو بستم قلم کردم زبان
(عطار)

دکتر شفیعی کدکنی شاعری را کیمیا گری دانسته است اینکه شاعر آنچه را که از عالم معنا دریافت کرده است را می آید و با استفاده از همان واژه های دنیای مادی بیان می کند در حقیقت دارد نوعی کیمیاگری انجام می دهد! استفاده از واژه های مادی برای بیان حقایق غیر مادی! مثل استفاده از مس برای رسیدن به زر!
البته باید بگویم منظور استاد کدکنی هر شعری نیست برای نمونه اگر خاطرتان باشد شعری (که شما بسیار از آن خوشتان آمده بود!) چون

مشکلی نیست که آسان نشود
مرد باید که هراسان نشود

در آن دسته از شعرهایی که در آن کیمیاگری رخ داده قرار نمی گیرند! و منظور استاد اشعار عارفانه است!

Parastesh #۲۵۳
سارا

[h=2]بی خدا بودن چه حسی دارد؟[/h]

تا آنجا که من به یاد دارم همه آنها چند حس مشترک داشتند و دارند.

1 - آدم هایی فوق تکامل یافته هستند.
2 - جامعه آنها را درک نمیکند.
3 - بسیار کمتر از آنچه حقشان است به آنها داده شده.
4- همه خداباوران باید حذف شوند زیرا به اندازه کافی حکومت کرده اند.
5 - ماده ازلی است _ ( این مخصوص ِ ایرانیان بیخدا است

)

😃

Mehrbod #۲۵۴
سارا

پیش از آنکه جوابتان را بدهم یک خواهشی دارم و آن اینکه فراموش کنید که بنده یک مسلمان هستم یعنی می شود؟! به خدا حسی که در برابر شما دارم مثل حسی است که یک فلسطینی در برابر یک سربازاسرائیلی دارد مثل حسی که عمو تم در برابر آخرین اربابش داشت! و این حس هم برگرفته از همان عالم ِ خیال است!

پیشتر گفته شد که برای عالم معنا مراتبی است و در این میان عرفا به بالاترین حقایق در عالم معنا می رسند. در نمونه ای که شما بیان داشتید یک پیکر تراش در عالم خیال یک پیکره ای را تصور کرده و سپس عین آن را خلق می کند. یک موزیسین یک معمار هم همینطور. اما عرفا قضیه اشان فرق می کند آنها نمی توانند آن حقایقی را که کشف کرده اند و دیده اند را با واژه های موجود در دنیای مادی برای کسی بازگو کنند. همان داستان معروف افلاطون را که حتما خودتان بهتر می دانید داستان آن غار و آدمهایی که به بیرون آن غار می روند و..
حکایت آن غار در حقیقت حکایت همین دنیای مادی ماست و بیرون غار می شود عالم معنا! پس عالم معنا گستره ای بس وسعتر از عالم مادی دارد.
...

جهان پندار به هر جهانی راه بدارد, به جهان معنویات و خدا و پیغمبر! راه ندارد.

تا جاییکه تا این اندازه پذیرفته باشد هیچ گرهی در کار نیست, ولی چامه‌سُرایان و عارفان گاه
یاوه‌ها گفته‌اند و گویا از "رازی" بخواهند پرده بردارند, از بهمان و بیسار داستان درست کرده‌اند.

دریافت اینکه «نیروی گرانش» همان اندازه شگفت‌انگیز است که پنداره‌یِ «لامپ سه‌گوش»,
تنها میگوید که شناختشناسانه هیچ کدام داده‌یِ افزوده‌ای درباره‌یِ «چرایی» جهان دربر ندارند.

Mehrbod #۲۵۵
سارا

د سال پیش هم کسی را که خون ِ خدا بود بجرم خارج شدن از دین سر بریدند!

پس کدام اسلام را می گویید؟!
مولانا جلال الدین در شعری می گوید :
شیر بچه همی ماند به او
تو به پیغمبر چه می مانی بگو؟
...

اینها همان سفسته‌یِ «اسکاتلندی راستین» است:


Person A: "No Scotsman puts sugar on his porridge."
Person B: "But my uncle Angus likes sugar with his porridge."
Person A: "Ah yes, but no true Scotsman puts sugar on his porridge."

No true Scotsman - WiKi

اسلام همان است که در قرآن آمده و هر سخنی هم تا یک مرزی میتوان تفسیر نموده و پیچاند, نه بیشتر.

پ.ن.
اگر n مسلمان داشته باشیم آنگاه n+1 تفسیر مختلف از اسلام خواهیم داشت که n
تای اول مربوط به هر یک از مسلمانان است و تفسیر n+1 ام همان اسلام واقعیست.

اصل فضله کبوتر از امام نقی که در ماله کشی کاربرد فروان دارد.

Mehrbod #۲۵۶
سارا

برخی چون حضرت مولانا و حضرت عطار با شاعری سعی در بیان دارند ولی بعد می بینند که هر چه بگویند آنی نیست که در عالم معنا دیده اند

آنهاییکه مسکالین زده‌اند یا هتّا اکستازی نیز از اینها میگویند, برخاسته از نیروی پندار و فراپندار (فکر و تخیل).

نکته‌یِ گیرا اینکه, در آزمایشی که شوربختانه سرچشمه و ریزگان اش را اکنون درست به یاد نمیاورم, بخشی از مغز را
می‌انگیختند و انگیخته هر بار دچار خنده میشده و در کنارش به این احساس بسیار ژرف دچار میآمده که به "
حقیقتی بسیار مهم دست یافته است", ولی پس از ته کشیدن انگیزش نمیتوانسته به یاد بیاورد چه حقیقت.

با آزمایش چندباره و چندباره آزمایشگران سرانجام پیروز میشوند که از آزموده بپرسند این
حقیقت چیست, در میاید چیزی جز اینکه «رنگ سفید پوشش آزمایشگران بسیار خنده‌آور است» نیست!

به دیگر زبان, «احساس یک چیز» با اینکه «آن چیز چه اندازه ریشه در واقعیت دارد» دو چیز سراسر دگرسان‌اند.

سارا #۲۵۷
Mehrbod

جهان پندار به هر جهانی راه بدارد, به جهان معنویات و خدا و پیغمبر! راه ندارد.

تا جاییکه تا این اندازه پذیرفته باشد هیچ گرهی در کار نیست, ولی چامه‌سُرایان و عارفان گاه
یاوه‌ها گفته‌اند و گویا از "رازی" بخواهند پرده بردارند, از بهمان و بیسار داستان درست کرده‌اند.

دریافت اینکه «نیروی گرانش» همان اندازه شگفت‌انگیز است که پنداره‌یِ «لامپ سه‌گوش»,
تنها میگوید که شناختشناسانه هیچ کدام داده‌یِ افزوده‌ای درباره‌یِ «چرایی» جهان دربر ندارند.

ویکنشتاین به راسل می گوید : "گمان نکن هر انچه تو نمی‌فهمی نادرست است"

حال این شده است حکایت ما، بنده هر چه بگویم قبول نمی کنید چون قادر به درک عالم معنا نیستید. بقول نیچه تنها خلوت نشینان و متفکرین ِ دلزده از جامعه قادر به درک ِ آن می باشند.چرا که برای درک آن باید وارد آن عالم شدباید در هوای آن نفس کشید پس از اینرو من مانده ام شما چطور در مورد عالمی که آن را درک نکریده اید چنین با قطعیت جکم صادر می کنید!!

در ضمن عالم معنا # عالم پندار
چون معنا برابر با پندار نیست!

در ضمن تاکنون هر کس که وارد این عالم شده و به مراتب بالای آن رسیده است در آخر به حضرت حق رسیده است! پس این سخن شما که فرمودید پیوندی به خدا و معنویات ندارد از بیخ غلط است و نشان به آن نشان که "معنویات" از "معنا" می آیند پس عجیب به هم زلف گره زده اند و ربط دارند!

بنده می دانم چرا شما قادر به درک آن نیستید بخاطر ساختار زبانی است که استفاده می کنید پارسی سره! بله می دانم که جناب احمد کسروی پارسی نویسی را پیشنهاد کرد تا زبان عربی یا زبان اسلام از زبان مردم ایران دور و در مرحله ی بعد از دل مردم دور گردد. برای همین است که پندار را برابر با معنا گرفته اید که از بیخ نادرست است و با همین نظر اشتباه ،در آخر به این نتیجه رسیده اید که این عالم پیوندی با معنویات ندارد! در حالی که اگر از همان ابتدا آن را عالم معنا می نامیدید این اشتباه را مرتکب نمی شدید!

در ضمن خوب است که از افلاطون نام برده ام و گمان نمی برم که ایشان عارف یا شاعر بوده باشند! ایشان اصلا اصلِ عالم معنا را در کشف حقیقت هستی که همانا حضرت ِ حق است دانسته اند!
در ضمن شهاب الدین سهرودی که یک فیلسوف بی نظیر است در باب این عالم نوشته هایی دارد و ایشان در عمر شریفشان یک بیت شعر هم نگفته اند!

Mehrbod

سلام همان است که در قرآن آمده و هر سخنی هم تا یک مرزی میتوان تفسیر نموده و پیچاند, نه بیشتر.

بقول اوشو که مسلمان هم نیست! قرآن کتابی است که نباید آن را خواند بلکه باید آن را سرود! باید قرآن را طوری بخوانید که گویی بر شما نازل می گردد. بله اسلام همان است که در قرآن آمده ولی آیا شما براستی به حقیقت قرآن رسیده اید؟
قرآن ظاهری دارد و باطنی ! نباید تنها به کلمه هایی که پشت سر هم آمده اند دل بست که پشت هر کلمه ، کلامی است که باید آن را شنید!

بنده از روی عمد بجای واژه از کلمه استفاده می کنم چرا چون کلمه و کلام و تکلم از یک ریشه اند و به هم پیوند دارند . براستی که "زبان" برای درک هستی بسیار مهم است! و حتما خوب هم می دانید که چرا ابن سینا و بقیه ی فیلسوفان ایرانی از زبان عربی استفاده می کرده اند و کتاب هایشان به زبان عربی است نه پارسی!

پ.ن.
نمی دانم چرا نام آن امام مظلوم را آوردید ولی اصلا جوانمردانه نیست که وقتی دارید با کسی بحث می کنید قلبش را هدف قرار دهید!

سارا #۲۵۸
Mehrbod

آنهاییکه مسکالین زده‌اند یا هتّا اکستازی نیز از اینها میگویند, برخاسته از نیروی پندار و فراپندار (فکر و تخیل).

نکته‌یِ گیرا اینکه, در آزمایشی که شوربختانه سرچشمه و ریزگان اش را اکنون درست به یاد نمیاورم, بخشی از مغز را
می‌انگیختند و انگیخته هر بار دچار خنده میشده و در کنارش به این احساس بسیار ژرف دچار میآمده که به "
حقیقتی بسیار مهم دست یافته است", ولی پس از ته کشیدن انگیزش نمیتوانسته به یاد بیاورد چه حقیقت.

با آزمایش چندباره و چندباره آزمایشگران سرانجام پیروز میشوند که از آزموده بپرسند این
حقیقت چیست, در میاید چیزی جز اینکه «رنگ سفید پوشش آزمایشگران بسیار خنده‌آور است» نیست!

به دیگر زبان, «احساس یک چیز» با اینکه «آن چیز چه اندازه ریشه در واقعیت دارد» دو چیز سراسر دگرسان‌اند.

شهاب الدین سهرودی عالم احساس را از عالم معنا جدا دانسته اند چرا که در عالم معنا شما با "حواس" سر و کاری ندارید!

در ضمن شما که اینقدر ارادت به حکیم خیام دارید و متاسفانه شناختتان از ایشان برگرفته از نوشته های صادق هدایت است ، خوب است که بدانید صمیمترین دوستِ خیام حکیم سنایی بوده است و خوبتر آنکه بدانید تا چه اندازه این سرور ! خیام به حضرت سنایی ارادت می ورزیده است! پس اینقدر عرفا را .... بگذریم!
همین است دیگر شما شعر دوست نیستید باید هم اشعار خیام را اینگونه تحلیل کنید در ضمن ایشان که از واژگان تازی ! بسیار در شعرش استفاده می کرده است!

سارا #۲۵۹
Parastesh

تا آنجا که من به یاد دارم همه آنها چند حس مشترک داشتند و دارند.

1 - آدم هایی فوق تکامل یافته هستند.
2 - جامعه آنها را درک نمیکند.
3 - بسیار کمتر از آنچه حقشان است به آنها داده شده.
4- همه خداباوران باید حذف شوند زیرا به اندازه کافی حکومت کرده اند.
5 - ماده ازلی است _ ( این مخصوص ِ ایرانیان بیخدا است )

😃

براستی که بهترین تحلیل را از آنان و احساسشان بیان کردید!👏

سارا #۲۶۰
Mehrbod

آنهاییکه مسکالین زده‌اند یا هتّا اکستازی نیز از اینها میگویند, برخاسته از نیروی پندار و فراپندار (فکر و تخیل).

قربان شما از عرفا و اهل طریقت و احولاتشان چه می دانید؟ آیا تاکنون زندگینامه ی آنها را خوانده اید؟

شمس تبریز که بود؟ ابوالحسن خرقانی را چرا عطار گستاخ نامید؟ حلاج چرا انالحق به زبان آورد؟ مولانا چرا از قیل و قال مدرسه فرار کرد؟ احمد غزالی چه کرد که عین القضات مریدش سرش را به باد داد؟ محمد غزالی که متکلم و فقیه و عالم بزرگی بود چه شد که ناگهان فراری شد؟ شهاب الدین سهروردی که در حدود نصف سن ابن سینا بیشتر عمر نکرد و در عنفوان جوانی شهید شد اصلا برای چه شهید شد؟ شبلی چرا همه ی ثروتش را بخشید و جامه ی اهل طریقت به تن کرد؟ ابراهیم ادهم شاهزاده ی پارسی چرا از قصر فرار کرد و عطای ولیعهدی را به لقایش بخشید و دوریشی را پیش گرفت؟ و.........

خیلی بی انصافیست که این مردان بزرگ را در کنار معتادین و مستان بگذارید! خوبست که همه ی این انسان های بزرگ در دوره ی خود دانشمندان بسیار بزرگی هم بوده اند و همگیشان از نبوغ و هوشی خارق العاده بهره مند بودند. همه ی این افراد در علوم مادی سرآمد بودند ولی آنها زودتر از انیشتین فهمیدند که علم مرده ریگ (مادی) بدنبال توجیه هست نه حقیقت و برای دستیابی به حقیقت باید از ذوق در کنار خرد بهره جست! چرا که بقول حضرت مولانا پای استدلالیون چوبین بود!

mmns2001 #۲۶۱
سارا

درود🌹از کجا می دانستید؟!😵 از پست هایم؟! یعنی اینقدر تابلو است؟!:)در زمان ِ شاه دکتر فردید و چند تن از متفکرین ایرانی به میزگردی در تلویزیون دعوت شده بودند . بحثشان گرم گرفته بود و در مورد فلاسفه و اندیشمندان ِ غربی و آرایشان بحث و جدل می کردند بحث به هایدگر رسید و دکتر فردید با عصبیت ِ خاص خودش به دیگران گفت : هایدگر تزِ منست!حالا هم در اینجا باید به شما بگویم عرفان و تصوف و طریقت تز منست!اجازه بدهید در ابتدا بگویم می دانم که دیگران چه برداشتی از عرفان و تصوف دارند. صادق هدایت که بنده ایشان را بعنوان یک نویسنده ی بزرگ قبولش دارم ، برداشتش در مورد عرفان و طریقت بسیار ساده و سطحی انگارانه است ایشان در یکی از داستانهایش که در مورد سلوک و عرفان است تعریف خود را از طریقت و عرفان بیان داشته است ، اینکه با خواندن و فقط با خواندن آثار عرفایی چون عطار و مولانا می شود عارف شد!! همینطور آرش بیخدا که در وبلاگش خوانده ام که فکر می کند اهل تصوف همه اهل شعرند و گوشه نشین ! گویی که تنها با شعر گفتن می توان عارف شد! در حالی که چه بسیارند عرفای بزرگی که یک بیت شعر هم در طول عمرشان نگفته اند! مثل ابوالحسن خرقانی !و الان شما هم صحبت از سماع کردید، در حالی که این حضرت مولانا بود که رقص سماع را باب کرد و الان تنها فرقه ی مولویه هستند که سماع از ملزومات و از آدابِ رسمیشان هست. اما دیگر حلقه های تصوف و طریقت الزامی بر انجام سماع ندارند. چون سماع از واجبات طریقت نیست.عرفان و طریقت را 40 منزل است و هفت مرحله.و عرفا به دو دسته تقسیم می شوند محبوبین و مجذوبین! و در ابتدای سلوک برای هر دودسته باید یقظه بوجود بیاید و اینکه یقظه چیست و.. شاید شما تمایل چندانی به این بحث نداشته باشید بنابراین بنده در همینجا کلامم را ختم می کنم.البته بنده خیلی دوست داشتم در باب همین خیال و وهم هم صحبت کنم البته از نظر فرد خردمند و حکیم و فیلسوفی چون شیخ اشراق ولی کوتاه باید گفت خیال داریم تا خیال! یکنوع خیال است که برگرفته از توهم است مثلا شخصی که فکر می کند خیلی با هوش است و عقل کلست و... (که نمونه هایش در ایران زیادند!) ولی در عمل برعکس آن هست! خوب این شخص متوهم است یعنی کسی چون احمدی نژاد ، حسن عباسی و... و آیا بنظر شما این چنین متوهمینی بدردِ جامعه می خورند؟اما یک خیالِ دیگر است که از معنا می آید و بدنبالِ خلق (آفرینش) است. این همان خیالی است که شیخ اشراق در عقل سرخش بدان نظر داشته . البته این خیال هم مراتبی دارد که به بالاترین مرتبه اش عرفا دست می یابند. مثلا یک هنرمند یک موزیسین یک معمار یک نقاش یک شاعر پیش از آفرینش اثر خود در عالم خیال به سر می برد. در این عالم معانی و حواس بگونه ای دیگر تجلی می یابند.ممنون که باز بنده را فردی انگل نمی دانید برعکس برخی از همفکرانتان که مدام برایم خرد آرزو می کنند و هرچه بگویم نمی پذیرند و آن را با استناد به احساسی بودن رد می کنند.🌺

درودالبته که بنده با عرفان و و صوفی گری اشنا هستم و کاملا ان تجربه روانی که در شما شور و شوق و احساس انرژیک از درون میکند را درک میکنمنه تنها در بین عرفای پس از اسلام بلکه از گذشته های دورتر در ایران و حتی در هند و در تاریخ ایران پس از اسلام هم بخوبی مسایل را دنبال کردمشما میتوانید تمایلات خود را داشته باشید ولی اعتقاد شما نمیتوان حقیقت را تغییر دهدما میتوانیم حقیقت را سرلوحه کار خود قرار دهیم یا با امیال و تمایلاتمان پیش رویم انتخاب هر یک از این دو امر نه بدلیل خوب بودن یا بد بودن یا داشتن قدرت مغزی میباشد بلکه بدلیل انتخاب غده هیپوتالاموس در مغز میباشددر هر صورت منصفانه نیست که بگوییم بشر مدیون خرد و عقل بوده تنها زیرا دین و هنر و تخیل نقش بسیار مهمی را حداقل از 100 هزاره پیش در پیشرفتهای بشر بازی کرده

سارا #۲۶۲
mmns2001

درودالبته که بنده با عرفان و و صوفی گری اشنا هستم و کاملا ان تجربه روانی که در شما شور و شوق و احساس انرژیک از درون میکند را درک میکنمنه تنها در بین عرفای پس از اسلام بلکه از گذشته های دورتر در ایران و حتی در هند و در تاریخ ایران پس از اسلام هم بخوبی مسایل را دنبال کردمشما میتوانید تمایلات خود را داشته باشید ولی اعتقاد شما نمیتوان حقیقت را تغییر دهدما میتوانیم حقیقت را سرلوحه کار خود قرار دهیم یا با امیال و تمایلاتمان پیش رویم انتخاب هر یک از این دو امر نه بدلیل خوب بودن یا بد بودن یا داشتن قدرت مغزی میباشد بلکه بدلیل انتخاب غده هیپوتالاموس در مغز میباشددر هر صورت منصفانه نیست که بگوییم بشر مدیون خرد و عقل بوده تنها زیرا دین و هنر و تخیل نقش بسیار مهمی را حداقل از 100 هزاره پیش در پیشرفتهای بشر بازی کرده

درود🌹
شور و شوق هست ولی غم هم هست البته از نوع بی دنیایش و تنهاییش گاهی بسیار سخت و جانفرساست اینکه نتوانی حرف دلت را با کسی بگویی اینکه اگر هم حرف دلت را بگویی به جنون و بی خردی و بی منطقی متهم می شوی🙁 اما با اینحال آن آرامشِ پرشورش همه ی اینها را جبران می کند!

باده ی تلخ ِ غمت هرکه نوشد
کنجِ غم را کی به شادی می فروشد؟!

بنده ام مدام به این دوستان خردگرا می گویم که همه چیز ِ آدمی در خرد و منطقش نیست پس تکلیف احساس و ذوق چه می شود؟ ولی در جواب، بارانِ گوشه و کنایه و طعنه است و مدام نمره ی منطقم را صفر می دهند! آخر یکی نیست به اینها بگوید

اگر دل دادن و بستن گناهست
چرا ذوق و ظرافت آفریدند؟

پ.ن.
شما در هم میهن در تاپیکی که بنده آغازگرش بوده ام پستی گذاشته اید;)

Mehrbod #۲۶۳
سارا

ویکنشتاین به راسل می گوید : "گمان نکن هر انچه تو نمی‌فهمی نادرست است"

نکته گیرا اینجاست که خود این عارفان هم نمیفهمند چه میگویند, ولی میخواهند دیگران آنرا دربسته بپذیرند.

سارا

حال این شده است حکایت ما، بنده هر چه بگویم قبول نمی کنید چون قادر به درک عالم معنا نیستید. بقول نیچه تنها خلوت نشینان و متفکرین ِ دلزده از جامعه قادر به درک ِ آن می باشند.چرا که برای درک آن باید وارد آن عالم شدباید در هوای آن نفس کشید پس از اینرو من مانده ام شما چطور در مورد عالمی که آن را درک نکریده اید چنین با قطعیت جکم صادر می کنید!!

برای کسیکه کور زاده شده همچُنان میتوان گفت بینایی چیست و او همچنان میتواند
آنرا دریابد, اگرچه نتواند درک کند. پس برای دریافت یک چیز بباید نیازی به وایافت (= ادراک) آن نیست.

سارا

در ضمن عالم معنا # عالم پندار
چون معنا برابر با پندار نیست!

ما از برابر درست‌تر بهره گرفته‌ایم.

سارا

در ضمن تاکنون هر کس که وارد این عالم شده و به مراتب بالای آن رسیده است در آخر به حضرت حق رسیده است! پس این سخن شما که فرمودید پیوندی به خدا و معنویات ندارد از بیخ غلط است و نشان به آن نشان که "معنویات" از "معنا" می آیند پس عجیب به هم زلف گره زده اند و ربط دارند!

حضرت حق و دیگر یاوه‌ها.

سارا

بنده می دانم چرا شما قادر به درک آن نیستید بخاطر ساختار زبانی است که استفاده می کنید پارسی سره! بله می دانم که جناب احمد کسروی پارسی نویسی را پیشنهاد کرد تا زبان عربی یا زبان اسلام از زبان مردم ایران دور و در مرحله ی بعد از دل مردم دور گردد. برای همین است که پندار را برابر با معنا گرفته اید که از بیخ نادرست است و با همین نظر اشتباه ،در آخر به این نتیجه رسیده اید که این عالم پیوندی با معنویات ندارد! در حالی که اگر از همان ابتدا آن را عالم معنا می نامیدید این اشتباه را مرتکب نمی شدید!

بوارونه, زبان پارسیک خود تواناست و برابر معنی همان «چَم» است, چُنانکه در پارسی میانه
در کنار «چه را —> چرا = for what reason = why» نیز داشته‌ایم «چَم رای —>‌ چمرای =for what purpose».

هر آینه, چم تنها زیرگردآیه‌ای از پندار است, هنگامیکه این جهان همان جهان پندار یا بهتر بگوییم, virtual میباشد.

سارا

در ضمن خوب است که از افلاطون نام برده ام و گمان نمی برم که ایشان عارف یا شاعر بوده باشند! ایشان اصلا اصلِ عالم معنا را در کشف حقیقت هستی که همانا حضرت ِ حق است دانسته اند!
در ضمن شهاب الدین سهرودی که یک فیلسوف بی نظیر است در باب این عالم نوشته هایی دارد و ایشان در عمر شریفشان یک بیت شعر هم نگفته اند!

تا اینجا تنها گفتید که دیگران چه گفته‌اند, بی اینکه روشن شود منطق این جهان پندار
چیست و چرا باید سخن این و آن را چش مبسته و کورکورانه پذیرفت, آنهم جاییکه خودشان هم درنیافته‌اند چه دیده‌اند.
بهمین شیوه اگر پیش رود, باید کم کم سخن دیوانگان و مسکالین‌زدگان را هم پذیرفت, چون آنها
هم گاه میگویند در دیوانگی به حقیقت دست یافته‌اند بی اینکه بتوانند بگویند چه حقیقت یا چرا.

سارا

بقول اوشو که مسلمان هم نیست! قرآن کتابی است که نباید آن را خواند بلکه باید آن را سرود! باید قرآن را طوری بخوانید که گویی بر شما نازل می گردد. بله اسلام همان است که در قرآن آمده ولی آیا شما براستی به حقیقت قرآن رسیده اید؟
قرآن ظاهری دارد و باطنی ! نباید تنها به کلمه هایی که پشت سر هم آمده اند دل بست که پشت هر کلمه ، کلامی است که باید آن را شنید!

ماله‌کشی.

سارا

بنده از روی عمد بجای واژه از کلمه استفاده می کنم چرا چون کلمه و کلام و تکلم از یک ریشه اند و به هم پیوند دارند . براستی که "زبان" برای درک هستی بسیار مهم است! و حتما خوب هم می دانید که چرا ابن سینا و بقیه ی فیلسوفان ایرانی از زبان عربی استفاده می کرده اند و کتاب هایشان به زبان عربی است نه پارسی!

این را هم آگاهی بسنده ندارید, زیرا یکی از کهنترین کارواژه‌ها پارسی همان «واختن» است:

واختن (≈> گفتن) —> واژ

که «واژه» را از همان برگرفته‌اند, چُنانکه «وات = حرف» نیز از همان میاید.

https://www.vajehyab.com/dehkhoda/%D9%88%D8%A7%D8%AA-1
وات . (اِ) سخن . (برهان )(آنندراج ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). || حرف . (برهان ) (جهانگیری ) (رشیدی ) (ناظم الاطباء). ترجمه ٔ حرف . و هر سخنی که از دو وات آمیخته باشد دو حرفی خوانند همچون سر و دم و بر. (آنندراج ).

Mehrbod #۲۶۴
سارا

قربان شما از عرفا و اهل طریقت و احولاتشان چه می دانید؟ آیا تاکنون زندگینامه ی آنها را خوانده اید؟

شمس تبریز که بود؟ ابوالحسن خرقانی را چرا عطار گستاخ نامید؟ حلاج چرا انالحق به زبان آورد؟ مولانا چرا از قیل و قال مدرسه فرار کرد؟ احمد غزالی چه کرد که عین القضات مریدش سرش را به باد داد؟ محمد غزالی که متکلم و فقیه و عالم بزرگی بود چه شد که ناگهان فراری شد؟ شهاب الدین سهروردی که در حدود نصف سن ابن سینا بیشتر عمر نکرد و در عنفوان جوانی شهید شد اصلا برای چه شهید شد؟ شبلی چرا همه ی ثروتش را بخشید و جامه ی اهل طریقت به تن کرد؟ ابراهیم ادهم شاهزاده ی پارسی چرا از قصر فرار کرد و عطای ولیعهدی را به لقایش بخشید و دوریشی را پیش گرفت؟ و.........

خیلی بی انصافیست که این مردان بزرگ را در کنار معتادین و مستان بگذارید! خوبست که همه ی این انسان های بزرگ در دوره ی خود دانشمندان بسیار بزرگی هم بوده اند و همگیشان از نبوغ و هوشی خارق العاده بهره مند بودند. همه ی این افراد در علوم مادی سرآمد بودند ولی آنها زودتر از انیشتین فهمیدند که علم مرده ریگ (مادی) بدنبال توجیه هست نه حقیقت و برای دستیابی به حقیقت باید از ذوق در کنار خرد بهره جست! چرا که بقول حضرت مولانا پای استدلالیون چوبین بود!

شما هنوز نمیدانید «واقعیت» چیست و «حقیقت» کدام است و در جهان پندار دنبال آن میگردید؟

سارا #۲۶۵
Mehrbod

نکته گیرا اینجاست که خود این عارفان هم نمیفهمند چه میگویند, ولی میخواهند دیگران آنرا دربسته بپذیرند.

این نظر شخصی شماست قربان! و همانطور که از ابتدا می دانستم شما حتی به خودتان زحمت خواندن یکی بیت شعر یا یک خط از نوشته های عرفا را به خود نداده اید و زندگینامه ی یکی از آنها را هم نخوانده اید وگرنه چنین سخنی نمی گفتید!
عرفا در برابر دیگران سکوت می کنند و انکار! و راز را فاش نمی کنند آنگاه چطور آنها می خواهند دیگران دربسته حرفشان را بپذیرند ؟ آنها که حرفی نمی زنند! رازی ملا نمی کنند ....... بقول حضرت مولانا :

منم آن عاشق رویت که جز این کار ندارم
که بر آنکس که نه عاشق ، بجز انکار ندارم

و یا در جایی دیگر می فرماید:

آنکه را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند

می بینید مدام بر نگفتن و سکوت کردن و انکار کردن عشق درنزد دیگران تاکید شده است. اصولا سالکان نباید احوالاتشان و رازهایی که بر آنها مکشوف شده است را بر غیر بگویند.

حضرت حافظ سروده:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی

در میان عرفا آنان که دست به افشای راز زدن همگیشان به بالای دار رفتند چرا که سزای افشای راز او مرگست آنهم حلاج وار! چرا که دیگران نمی فهمند اینها چه می گویند و آنها را متهم به جنون و کفر می کنند و عاقبتی جز مرگ هم در انتظار آنان نخواهد بود.

در همان داستان غار ِ افلاطون هم این سخن گفته شده است که آنهایی که به بیرون غار می روند وقتی برمی گردند تا آنچه را که دیده اند برای بقیه بازگویند متهم به دیوانگی و جنون می گردند و اگر زیاد اصرار ورزند دیگران دست و پایشان را غل و زنجیر کرده تا دیگر نتوانند حرکت کرده و به بیرون غار بروند.
پس در ابتدای طریقت آنچه که سالک باید بداند آنست که سکوت کند و خویشتندار باشد و راز و احوالاتش را برِ غیر نگوید.
پس در نتیجه این سخن شما که فرمودید "خود این عارفان هم نمیفهمند چه میگویند, ولی میخواهند دیگران آنرا دربسته بپذیرند." از بیخ غلط می باشد!

Mehrbod

برای کسیکه کور زاده شده همچُنان میتوان گفت بینایی چیست و او همچنان میتواند
آنرا دریابد, اگرچه نتواند درک کند. پس برای دریافت یک چیز بباید نیازی به وایافت (= ادراک) آن نیست.

مشکل همینجاست که شما دارید یک مثالی را که برای عالم مادی است را برای عالم معنا تعمیم می دهید و از اینرو قیاس مع الفارق است. آن شخص کور و بینایی هر دو در این عالم مادی است اما عالم معنا دنیایی فرای عالم مادیست دنیایی است که در آن تعاریف و اشیا ورای آنچه که در عالم مادی هستند هست.

برای مثال مستی یک عارف از عشق را نمی توان با مستی حاصل از شرب خمر یکسان در نظر گرفت و یا از یک نوع دانست! جه زیبا حضرت مولانا این مساله را بیان داشته اند:


شما مست نگشتید و از آن باده نخوردید
چه دانید چه دانید که ما در چه شکاریم؟

Mehrbod

بوارونه, زبان پارسیک خود تواناست و برابر معنی همان «چَم» است, چُنانکه در پارسی میانه
در کنار «چه را —> چرا = for what reason = why» نیز داشته‌ایم «چَم رای —>‌ چمرای =for what purpose».

هر آینه, چم تنها زیرگردآیه‌ای از پندار است, هنگامیکه این جهان همان جهان پندار یا بهتر بگوییم, virtual میباشد.

قربان اینگونه پاسخ دادن شما از تعصب و نفرت ناشی می گردد! از تعصب پارسی دوستی و از نفرت اعراب!
پس چرا ابن سینا و دیگر دانمشندان ایرانی تمام کتاب هایشان را به زبان عربی می نگاشتند؟ براستی چرا؟
زیرا همه ی دانمشندان و فلاسفه ی ایرانی معترف بودند که زبان عربی ظرفیت فلسفه و مفاهیم فلسفی را دارد ولی زبان پارسی خیر ! حتی تا همین اواخر هم فلاسفه ی ایرانی چون علامه طباطبایی به عربی آثار فلسفی خود را می نگاشتند. هر چند اخیرا تلاش هایی در جهت ِقوی کردن و بالا بردن ظرفیت فلسفی زبان پارسی شده است.

Mehrbod

تا اینجا تنها گفتید که دیگران چه گفته‌اند, بی اینکه روشن شود منطق این جهان پندار
چیست و چرا باید سخن این و آن را چش مبسته و کورکورانه پذیرفت, آنهم جاییکه خودشان هم درنیافته‌اند چه دیده‌اند.
بهمین شیوه اگر پیش رود, باید کم کم سخن دیوانگان و مسکالین‌زدگان را هم پذیرفت, چون آنها
هم گاه میگویند در دیوانگی به حقیقت دست یافته‌اند بی اینکه بتوانند بگویند چه حقیقت یا چرا.

خب نمی دانم که آیا اجازه اش را دارم یا نه؟ آیا شما براستی دوست دارید بنده در اینجا از عالم معنا صحبت کنم یا نه و یا تنها به دنبال مسخره کردن و رد کردن و بی منطق خواندن آن هستید. یک سوال! اصلا هدف شما از این بحث چیست؟ مسلما بدنبال حقیقت این عالم نیستید. می شود این بار بزرگواری کرده بر این حقیر منت نهاده و بگویید که هدفتان از این بحث چیست؟
اگر پاسخ دهید تکلیف بنده هم روشن می گردد که آیا اجازه دارم این بحث را ادامه دهم یا خیر!

Mehrbod

این را هم آگاهی بسنده ندارید, زیرا یکی از کهنترین کارواژه‌ها پارسی همان «واختن» است:
واختن (≈> گفتن) —> واژ

که «واژه» را از همان برگرفته‌اند, چُنانکه «وات = حرف» نیز از همان میاید.

چرا می دانستم البته در زبان پهلوی "واجیدن" یعنی سخن گفتن! که می شود گقت همان واژیدن است. اما شما منظور بنده را نگرفتید منظورم از فصاحت و رسایی زبان عربی بود و اینکه کلمات عربی مثل کلمه ، کلام، تکلم و..... چقدر برای بیان معتانی بزرگ و ماورای دنیای مادی فصاحت و بلاغت و ظرفیت دارند و در درک بهتر هستی یاری دهنده هستند اما ........

Mehrbod

ماله‌کشی.

Mehrbod

حضرت حق و دیگر یاوه‌ها.

چرا؟ به چه دلیل اینها را می گویید اگر ممکن است توضیح دهید علت اینگونه پاسخ دادن هایتان را !

Mehrbod

شما هنوز نمیدانید «واقعیت» چیست و «حقیقت» کدام است و در جهان پندار دنبال آن میگردید؟

ببخشید شما از کجا می دانید که بنده چه چیز را نمی دانم؟!
بنده هر چه را که ندانم این را خوب می دانم که واقعیت برابر با حقیقت نیست و این همان چیزی است که شما هنوز متوجه نشده اید!

mmns2001 #۲۶۶
سارا

درود🌹شور و شوق هست ولی غم هم هست البته از نوع بی دنیایش و تنهاییش گاهی بسیار سخت و جانفرساست اینکه نتوانی حرف دلت را با کسی بگویی اینکه اگر هم حرف دلت را بگویی به جنون و بی خردی و بی منطقی متهم می شوی🙁 اما با اینحال آن آرامشِ پرشورش همه ی اینها را جبران می کند!

باده ی تلخ ِ غمت هرکه نوشد کنجِ غم را کی به شادی می فروشد؟!

بنده ام مدام به این دوستان خردگرا می گویم که همه چیز ِ آدمی در خرد و منطقش نیست پس تکلیف احساس و ذوق چه می شود؟ ولی در جواب، بارانِ گوشه و کنایه و طعنه است و مدام نمره ی منطقم را صفر می دهند! آخر یکی نیست به اینها بگوید

اگر دل دادن و بستن گناهستچرا ذوق و ظرافت آفریدند؟

پ.ن.شما در هم میهن در تاپیکی که بنده آغازگرش بوده ام پستی گذاشته اید;)

شاید گذاشته باشم

Mehrbod #۲۶۷
سارا

این نظر شخصی شماست قربان! و همانطور که از ابتدا می دانستم شما حتی به خودتان زحمت خواندن یکی بیت شعر یا یک خط از نوشته های عرفا را به خود نداده اید و زندگینامه ی یکی از آنها را هم نخوانده اید وگرنه چنین سخنی نمی گفتید!
عرفا در برابر دیگران سکوت می کنند و انکار! و راز را فاش نمی کنند آنگاه چطور آنها می خواهند دیگران دربسته حرفشان را بپذیرند ؟ آنها که حرفی نمی زنند! رازی ملا نمی کنند ....... بقول حضرت مولانا :

منم آن عاشق رویت که جز این کار ندارم
که بر آنکس که نه عاشق ، بجز انکار ندارم

و یا در جایی دیگر می فرماید:

آنکه را اسرار حق آموختند
مُهر کردند و دهانش دوختند

می بینید مدام بر نگفتن و سکوت کردن و انکار کردن عشق درنزد دیگران تاکید شده است. اصولا سالکان نباید احوالاتشان و رازهایی که بر آنها مکشوف شده است را بر غیر بگویند.

جادوگران و افسونگران هم میگویند به حقیقت‌هایی فراطبیعی دسترسی دارند, ولی نمیتوانند بگویند چگونه.
عارفان هم میبینیم بهمین شیوه میگویند «ما میدانیم حقیقت چیست, ولی نمیتوانیم به شما بگوییم» —>
در بهترین چهره:

خودفریبی

در بدترین چهره:

سالوسی

(= شارلاتانیسم)

سارا

حضرت حافظ سروده:

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی

این سخن هم بمانند این میماند که پزشک دانشمند از درمان بیماری که تنها مدعی‌ست بهتر از او میداند خودداری بجوید و بگوید:

با مدعی مگویید اسرار مرگ و هستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی

هنگامیکه منطق‌وارانه, از پزشک چشمداشت این میرود آنچه میداند را به زبان ساده و خردپذیر برای بیماری که بدرستی نگران تندرستی خود — یا در برابر
عارفان روانپریش نگران رواندرستی خود — باشد را به زبان بیاورد, نه اینکه آنجا بازار سالوسی و فرقه‌بازی راه انداخته و این را راه بدهد و درمان کند, آن یکی را نه.

سارا

در میان عرفا آنان که دست به افشای راز زدن همگیشان به بالای دار رفتند چرا که سزای افشای راز او مرگست آنهم حلاج وار! چرا که دیگران نمی فهمند اینها چه می گویند و آنها را متهم به جنون و کفر می کنند و عاقبتی جز مرگ هم در انتظار آنان نخواهد بود.

عارفان مسلمان از سوی مسلمانان خودباخته کشته میشوند, ناخداباوران! خردگرای
در این میان بایستی این را نشانه‌‌ای از درستی سخن عارفان برداشت نمایند.

سارا

در همان داستان غار ِ افلاطون هم این سخن گفته شده است که آنهایی که به بیرون غار می روند وقتی برمی گردند تا آنچه را که دیده اند برای بقیه بازگویند متهم به دیوانگی و جنون می گردند و اگر زیاد اصرار ورزند دیگران دست و پایشان را غل و زنجیر کرده تا دیگر نتوانند حرکت کرده و به بیرون غار بروند.
پس در ابتدای طریقت آنچه که سالک باید بداند آنست که سکوت کند و خویشتندار باشد و راز و احوالاتش را برِ غیر نگوید.
پس در نتیجه این سخن شما که فرمودید "خود این عارفان هم نمیفهمند چه میگویند, ولی میخواهند دیگران آنرا دربسته بپذیرند." از بیخ غلط می باشد!

بیجاست, در تاریکی هم میشود فیل را لمس نمود و هرکس میتواند یک برداشت دگرسانی از خرطوم یا دم او بکند,
ولی در هر چهره‌ای این تعریف‌ها خردپذیر میباشند و میتوان آنها را همواره به بوته‌یِ آزمایش و سنجش نهاد.

هنگامیکه, سخن عارفان چیزی جز اینکه «ما یک چیزی دریافته‌ام که خودمان هم نمیتوانیم درست بگوییم چیست» نمیباشد
و تنها راهی‌ که میتوان گفته‌یِ ایشان را گویا سنجید همین است که خودتان هم یکی از آنان بشوید (= فرقه‌گرایی و یارگیری ≠ خردپذیری).

سارا

مشکل همینجاست که شما دارید یک مثالی را که برای عالم مادی است را برای عالم معنا تعمیم می دهید و از اینرو قیاس مع الفارق است. آن شخص کور و بینایی هر دو در این عالم مادی است اما عالم معنا دنیایی فرای عالم مادیست دنیایی است که در آن تعاریف و اشیا ورای آنچه که در عالم مادی هستند هست.

بینایی و دیدن خود در جهان پندار معنا میابد, اگرنه اتم و یاخته کور و بینا ندارند. پس باری دیگر, دریافت (understanding) در
نیاز به وایافت (perception) نمیباشد; همانجور که کسیکه کوررنگ است نمیتواند رنگ سرخ را وایابد, ولی همزمان دریابد چیست.

سارا #۲۶۸
Mehrbod

جادوگران و افسونگران هم میگویند به حقیقت‌هایی فراطبیعی دسترسی دارند, ولی نمیتوانند بگویند چگونه.
عارفان هم میبینیم بهمین شیوه میگویند «ما میدانیم حقیقت چیست, ولی نمیتوانیم به شما بگوییم» —>
در بهترین چهره:
خودفریبی

در بدترین چهره:
سالوسی

(= شارلاتانیسم)

باشد عرفا را سالوس و خود فریب و شارلاتان و دیوانه و جادوگر بخوانید حق هم دارید که اینگونه آنها را بخوانید چرا که از آنها هیچ نمی دانید ! در پست پیشین هم از شما سوال کردم در مورد عرفای بزرگ چه می دانید و اسمهایشان را یکی یکی ردیف کردم اما طبق معمول شما از پاسخ دادن سر باز زدید!

Mehrbod

این سخن هم بمانند این میماند که پزشک دانشمند از درمان بیماری که تنها مدعی‌ست بهتر از او میداند خودداری بجوید و بگوید:
با مدعی مگویید اسرار مرگ و هستی
تا بی خبر بمیرد در رنج خودپرستی

هنگامیکه منطق‌وارانه, از پزشک چشمداشت این میرود آنچه میداند را به زبان ساده و خردپذیر برای بیماری که بدرستی نگران تندرستی خود — یا در برابر
عارفان روانپریش نگران رواندرستی خود — باشد را به زبان بیاورد, نه اینکه آنجا بازار سالوسی و فرقه‌بازی راه انداخته و این را راه بدهد و درمان کند, آن یکی را نه.

قیاس مع الفارق و سفسطه!!

Mehrbod

عارفان مسلمان از سوی مسلمانان خودباخته کشته میشوند, ناخداباوران! خردگرای
در این میان بایستی این را نشانه‌‌ای از درستی سخن عارفان برداشت نمایند.

!!

Mehrbod

بیجاست, در تاریکی هم میشود فیل را لمس نمود و هرکس میتواند یک برداشت دگرسانی از خرطوم یا دم او بکند,
ولی در هر چهره‌ای این تعریف‌ها خردپذیر میباشند و میتوان آنها را همواره به بوته‌یِ آزمایش و سنجش نهاد.

:cerealguyspitting:

داستان غارِ افلاطون # داستان فیل حضرت مولانا!

گویا از افلاطون و حکمتش بسنده نمی دانید!! همانطور که از مولانا و عرفانش! این داستان ِ فیل را هم فکر می کنم بنده در یکی از پست هایم گفته بودم وگرنه شما و شعر آنهم از نوع مولاناییش!!

داستان غار افلاطون حکایت افرادی است که در درون یک غار تاریک هستند و روزگار می گذرانند روزی یک چند نفری تصمیم می گیرند که در غار گشتی بزنند و با آن بیشتر آشنا شوند پس حرکت را آغاز می کنند و در طی آن نوری می بینید پس به سمت نور متمایل شده و به دهانه ی غار می رسند و دنیای بیرون غار را که سراسر نور و روشنی و سرسبزی است را مشاهده می کنند. بعد بر می گردند که از بیرن غار برای دیگر ساکنان غار بگویند اما هیچکس حرف آنها را در نمی یابد و قبول نمی کند و در عوض آنها را متهم به جنون و بی خردی و بی منطقی می کنند و دست و پایشان را غل و زنجیر می کنند تا دیگر حرکت نکنند و به دهانه ی غار نروند!

در ضمن گویا داستان فیل را که از بنده هم باید شنیده باشید را خوب در خاطر ندارید که می گویید در تاریکی هم می شود فیل را لمس کرد!!! خب داستان اصلا از این قرار بود که همه در تاریکی فیل را لمس می کردند و بجای دیدنش از طریق لمسِ آن به تعریفی از او می رسیدند! حافظه ی زمختی دارید ها

🤭

Mehrbod

هنگامیکه, سخن عارفان چیزی جز اینکه «ما یک چیزی دریافته‌ام که خودمان هم نمیتوانیم درست بگوییم چیست» نمیباشد
و تنها راهی‌ که میتوان گفته‌یِ ایشان را گویا سنجید همین است که خودتان هم یکی از آنان بشوید (= فرقه‌گرایی و یارگیری ≠ خردپذیری).

کسی شما را دعوت نکرده است و اجباری هم در آن نیست در عالم عرفان باید برای سالک یقظه رخ دهد تا وارد طریقت شود و اگرنه خوب نمی تواند! همه که قرار نیست عارف شوند راهش سخت است و تنهاییش وحشتناکست اینکه عرفا چقدر مظلوم و غریبند و اینکه اینهمه عاشقی و شور و اشتیاق هم دستِ خودشان نیست. پس بنظر شما آیا منطقی است کسانی را که به اختیار خودشان نیست که عاشق هستند را چنین به بادِ توهین و تمسخر بگیریم؟!!

Mehrbod

بینایی و دیدن خود در جهان پندار معنا میابد, اگرنه اتم و یاخته کور و بینا ندارند. پس باری دیگر, دریافت (understanding) در
نیاز به وایافت (perception) نمیباشد; همانجور که کسیکه کوررنگ است نمیتواند رنگ سرخ را وایابد, ولی همزمان دریابد چیست.

بازهم قیاس مع الفارق :)

Mehrbod #۲۶۹
سارا

باشد عرفا را سالوس و خود فریب و شارلاتان و دیوانه و جادوگر بخوانید حق هم دارید که اینگونه آنها را بخوانید چرا که از آنها هیچ نمی دانید ! در پست پیشین هم از شما سوال کردم در مورد عرفای بزرگ چه می دانید و اسمهایشان را یکی یکی ردیف کردم اما طبق معمول شما از پاسخ دادن سر باز زدید!

برای دانش به درستی یک چیز, نیازی به شناخت گوینده‌یِ آن نیست. این سخن همان «سفسته‌یِ
ارجاع به آتوریته» است, چُنانکه نمونه‌وار اگر اینشتن بگوید ماست سیاه است, سیاه میشود, که روشن است, نمیشود.

سارا

داستان غارِ افلاطون # داستان فیل حضرت مولانا!

درست است, جایی هم گفته نشد این دو یکی‌اند.

سارا

کسی شما را دعوت نکرده است و اجباری هم در آن نیست در عالم عرفان باید برای سالک یقظه رخ دهد تا وارد طریقت شود و اگرنه خوب نمی تواند! همه که قرار نیست عارف شوند راهش سخت است و تنهاییش وحشتناکست اینکه عرفا چقدر مظلوم و غریبند و اینکه اینهمه عاشقی و شور و اشتیاق هم دستِ خودشان نیست. پس بنظر شما آیا منطقی است کسانی را که به اختیار خودشان نیست که عاشق هستند را چنین به بادِ توهین و تمسخر بگیریم؟!!

بوارونه, این شمایید که به این سخنگاه درون آمده‌اید و سخن از راه طریقت و حضرت
حق و درستی اسلام زده‌اید, اگر نه ما یا نمونه‌وار من, با باورهای شما کاری نداشته‌ام,
پس آغازگر و فراخواننده به این آئین خود شما بوده‌اید

و چُنانکه نیز میبینیم,
هنگامیکه سخن از "اثبات" این ادعاها میرسد کمابیش تنها از چند شیوه برای گریز از پاسخ [کژ]بهره میگیرید:

١- سفسته‌یِ پرداختن به سخنگو بجای سخن: مهربد آدم کینه‌توز و بهمان و بیساری‌ست و آشنایی ندارد.
٢- سفسته‌یِ ارجاع به مرجعیت: بهمان و بیسار کس نامی هم این را گفته‌اند, پس درسته.
٣- سفسته‌یِ تو نمیدانی: شما درک بسنده ندارید, اگر نه میدانستید.
٤- سفسته‌یِ چامه: با سخن آهنگین و زیبا سپید را سیاه میتوان جا زد, ولی نمیتوان سیاه انگاشت.
٥- ...

سارا

داستان غار افلاطون حکایت افرادی است که در درون یک غار تاریک هستند و روزگار می گذرانند روزی یک چند نفری تصمیم می گیرند که در غار گشتی بزنند و با آن بیشتر آشنا شوند پس حرکت را آغاز می کنند و در طی آن نوری می بینید پس به سمت نور متمایل شده و به دهانه ی غار می رسند و دنیای بیرون غار را که سراسر نور و روشنی و سرسبزی است را مشاهده می کنند. بعد بر می گردند که از بیرن غار برای دیگر ساکنان غار بگویند اما هیچکس حرف آنها را در نمی یابد و قبول نمی کند و در عوض آنها را متهم به جنون و بی خردی و بی منطقی می کنند و دست و پایشان را غل و زنجیر می کنند تا دیگر حرکت نکنند و به دهانه ی غار نروند!

اکنون که پامیفشارید, این آرتامان (parable) هم گرچه زیباست, ولی کاربردی ندارد.

برای نمونه نیچه هم میگوید:


نورِ دورترین ستاره دیرترین بر آدمی میرسد; اود پیش از آنکه رسیده باشد, انکار میکند آدمی, که آنجا, ستاره‌ای باشد.


Das Licht der fernsten Sterne kommt am spätesten zu den Menschen; und bevor es nicht angekommen ist, leugnet der Mensch, daß es dort – Sterne gibt.

به دیگر زبان, آری, ستاره‌ای که نور آن نرسد منطق‌وارانه نیست به شمار میرود, مگر آنکه گواهی دیگر بر بودن آن در دست بیاید.

بهمانند, جهانی که هرکس بایستی درویش بشود و رازآلودانه در آن به دنبال حقیقت (حقیقت از کدام واقعیت؟)
سرگردان باشد — جوریکه خودش هم در پایان درست نداند چه دریافته و نتواند بازگوید — نیز احتمال بسیار بالاتری دارد
سالوسی (شارلاتانیسم) و خودفریبی باشد, تا براستی دریچه‌ای برای دریافت واقعیت, مگر آنکه گواه
دیگری از درستی این ادعاها (حضرت حق و بهمان و بیسار) نشان داده شود و نه آنکه تنها [strike]ارجاع[/strike].

ازینرو, در آرتامان بالا نیز:

١- کسانیکه درون غار بوده‌اند از خود میتوانسته‌اند بپرسند اگر همه‌جا تاریکی‌ست, پس چرا چشم دارند و
دستکم تا این اندازه, بر اینکه این چشم یک کاری می‌انجامد به درستی سخن آنان گمان بالاتری میداده‌اند و خیره‌سر نمیماندند.

٢- نیازی به درویش و راه عرفان و پرداختن به اینجور کارهای رازآلودانه نداشته‌اند, بساکه تنها نیاز بوده کمی تن را تکانده و تا سر غار نوک پا میرفته‌اند.

٣- بازگویندگان دستکم میدانسته‌اند چه دیده‌اند (واقعیت) و توانایی بازگویی آنهم به دور از شعر و ایهام را داشته‌اند.

٤- پایان داستان هم سوزناک از گونه‌یِ هالیوودی شده است.

پ.ن.

سارا

در ضمن گویا داستان فیل را که از بنده هم باید شنیده باشید را خوب در خاطر ندارید که می گویید در تاریکی هم می شود فیل را لمس کرد!!! خب داستان اصلا از این قرار بود که همه در تاریکی فیل را لمس می کردند و بجای دیدنش از طریق لمسِ آن به تعریفی از او می رسیدند! حافظه ی زمختی دارید ها

زمختی در دریافت بوده است.

سارا #۲۷۰
Mehrbod

برای دانش به درستی یک چیز, نیازی به شناخت گوینده‌یِ آن نیست. این سخن همان «سفسته‌یِ
ارجاع به آتوریته» است, چُنانکه نمونه‌وار اگر اینشتن بگوید ماست سیاه است, سیاه میشود, که روشن است, نمیشود.

قربان آخر این دانش که شبیه دیگر دانش ها نیست و مشکل هم همینجاست که علمِ عشق در دفتر نباشد! نمی شود این علم را در کتاب و دفتر یافت! بقول حضرت شمس این علم در هیچ کتابی یافت نمی شود و بخاطر همین او تمام کتاب های مولانا را به درون حوض انداخت و سالها بعد از این ماجرا حضرت حافظ چه خوب آن را توصیف کرد که :

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

به همین علت باید برای شناخت این علم دست به دامانِ عالمانِ این علم که همانا عرفا هستند شد چرا که آنها براستی عالمان عشقند و زندگینامه هایشان سراسر پر از عشق و شور و راز و رمز هستی است. در حقیقت زندگینامه های آنها تئوری علم عشق است!

Mehrbod

درست است, جایی هم گفته نشد این دو یکی‌اند.

حرف ِ بنده این بود:

سارا

در همان داستان غار ِ افلاطون هم این سخن گفته شده است که آنهایی که به بیرون غار می روند وقتی برمی گردند تا آنچه را که دیده اند برای بقیه بازگویند متهم به دیوانگی و جنون می گردند و اگر زیاد اصرار ورزند دیگران دست و پایشان را غل و زنجیر کرده تا دیگر نتوانند حرکت کرده و به بیرون غار بروند.
پس در ابتدای طریقت آنچه که سالک باید بداند آنست که سکوت کند و خویشتندار باشد و راز و احوالاتش را برِ غیر نگوید.

--->

Mehrbod

بیجاست, در تاریکی هم میشود فیل را لمس نمود و هرکس میتواند یک برداشت دگرسانی از خرطوم یا دم او بکند,
ولی در هر چهره‌ای این تعریف‌ها خردپذیر میباشند و میتوان آنها را همواره به بوته‌یِ آزمایش و سنجش نهاد.

:)
و بهمین علت بنده هم با شما کاملا هم عقیده ام که

Mehrbod

زمختی در دریافت بوده است.

Mehrbod

بوارونه, این شمایید که به این سخنگاه درون آمده‌اید و سخن از راه طریقت و حضرت
حق و درستی اسلام زده‌اید, اگر نه ما یا نمونه‌وار من, با باورهای شما کاری نداشته‌ام,
پس آغازگر و فراخواننده به این آئین خود شما بوده‌اید

ارباب!
بنده کی و کجا آمدم و باشما شروع به صحبت از اسلام و عرفان کردم؟ در کجا بنده آغلز گر بودم؟ کی و کجا به شما گفته ام که بگذارید از عرفان و اسلام بگویم؟ خوب است که هنوز پست ها هستند و خوب است که آنکه به مسلمانی من گیر داد و به طرز صحبت کردن و خداباوری ام گیر داد شما بودید بنده که اصلا با شما در مورد اسلام حرف نزدم حتی در این فروم با هیچکس شروع کننده نبودم یعنی هیچ جستاری را در مورد اسلام و عرفان آغاز نکردم و می دانم که شما هم به خوبی این را می دانید.

نکند خیال می کنید بنده آمد ام در این فروم که شما و دوستانتان را به آیین مسلمانی فراخوانم؟!!! بنده اطرافم اینقدر غیر مسلمان هست که اگر بخواهم چنین کنم ترجیح می دهم از آنان شروع کنم و آنان را به آیینی که دوستش می دارم دعوت کنم و نه شما را! چرا که آنان نرمند و مهربان و مرا دشمن خودشان نمی دانند و حرفم را اگر درست باشد رد نمی کنند و اشتباهشان را براحتی قبول می کنند و.. یعنی دقیقا برعکسِ شما!

اصلا براستی فکر می کنید برای چه بنده عضو اینجا شدم؟ برای دعوت به اسلام و گسترش آیین مسلمانی؟ اگر می توانید پاسخ این پرسشم را بدهید!!

Mehrbod

و چُنانکه نیز میبینیم,
هنگامیکه سخن از "اثبات" این ادعاها میرسد کمابیش تنها از چند شیوه برای گریز از پاسخ [کژ]بهره میگیرید:
١- سفسته‌یِ پرداختن به سخنگو بجای سخن: مهربد آدم کینه‌توز و بهمان و بیساری‌ست و آشنایی ندارد.
٢- سفسته‌یِ ارجاع به مرجعیت: بهمان و بیسار کس نامی هم این را گفته‌اند, پس درسته.
٣- سفسته‌یِ تو نمیدانی: شما درک بسنده ندارید, اگر نه میدانستید.
٤- سفسته‌یِ چامه: با سخن آهنگین و زیبا سپید را سیاه میتوان جا زد, ولی نمیتوان سیاه انگاشت.
٥- ...

فعلا که استاد سفسطه شمایید ارباب! و همانطور که بر سفسطه ی عملی مسلط و استادید از تئوری آن نیز مطلع و آگاهید:)

Mehrbod

١- کسانیکه درون غار بوده‌اند از خود میتوانسته‌اند بپرسند اگر همه‌جا تاریکی‌ست, پس چرا چشم دارند و
دستکم تا این اندازه, بر اینکه این چشم یک کاری می‌انجامد به درستی سخن آنان گمان بالاتری میداده‌اند و خیره‌سر نمیماندند.

٢- نیازی به درویش و راه عرفان و پرداختن به اینجور کارهای رازآلودانه نداشته‌اند, بساکه تنها نیاز بوده کمی تن را تکانده و تا سر غار نوک پا میرفته‌اند.

٣- بازگویندگان دستکم میدانسته‌اند چه دیده‌اند (واقعیت) و توانایی بازگویی آنهم به دور از شعر و ایهام را داشته‌اند.

٤- پایان داستان هم سوزناک از گونه‌یِ هالیوودی شده است.

ارباب دوباره که داستانِ غار ِ افلاطون را به داستانِ فیل مولانا گرده زدید که!

در داستان فیل مولانا، نور و حقیقت مطرح می شود اما در داستان غار افلاطون حرکت و حقیقت! در داستان غار افلاطون اصلا بحث سرِ نور نیست سر ِ حرکت است. افرادی که ساکن آن غار هستند به تاریکی و ظلمتش سالها و قرن ها خو گرفته اند اما عده ی کمی در این میان تصمیم می گیرند که بیشتر غار را بشناسند پس شروع به حرکت می کنند و... و در نتیجه ی حرکتشان به دنیای بیرون از غار که سراسر نور و روشنایی است می رسند.

نمی دانم چطور شد که از عالم معنا به شما گفتم یعنی خب شما شروع به تحقیر کردید و بابت پرستش و بندگی ِ خدا ، درِ تکفیر و توهین را گشودید و خدا را قلدر محله نامیدید و.. خب بنده ام مجبور شدم که بگویم در عالم معنا بین دو نفر آنکس که مهربانتر است خداوندگار و دیگری عبد و بنده . بعد هم که خودتان بهتر می دانید ولم نکردید و مدام عالم معنا را بر سرم کوفتید. حرفی نیست وقتی شما بدنبال حقیقتی نیستید وقتی در بحث دوست دارید طرفتان به فنا برسد بوِیژه اگر مسلمان باشد.

اما حداقل این سوال بنده را پاسخ دهید که براستی در این بحث به دنبال ِ چه هستید؟

Mehrbod #۲۷۱
سارا

قربان آخر این دانش که شبیه دیگر دانش ها نیست و مشکل هم همینجاست که علمِ عشق در دفتر نباشد! نمی شود این علم را در کتاب و دفتر یافت! بقول حضرت شمس این علم در هیچ کتابی یافت نمی شود و بخاطر همین او تمام کتاب های مولانا را به درون حوض انداخت و سالها بعد از این ماجرا حضرت حافظ چه خوب آن را توصیف کرد که :

بشوی اوراق اگر همدرس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

به همین علت باید برای شناخت این علم دست به دامانِ عالمانِ این علم که همانا عرفا هستند شد چرا که آنها براستی عالمان عشقند و زندگینامه هایشان سراسر پر از عشق و شور و راز و رمز هستی است. در حقیقت زندگینامه های آنها تئوری علم عشق است!

چیزیکه آزمایش‌پذیر نباشد, بسختی, اگر, باورپذیر است.

سارا

وقتی شما بدنبال حقیقتی نیستید وقتی در بحث دوست دارید طرفتان به فنا برسد بوِیژه اگر مسلمان باشد.
...
اما حداقل این سوال بنده را پاسخ دهید که براستی در این بحث به دنبال ِ چه هستید؟

حقیقت چیزی جز برداشتی, امیدوارانه درست, از واقعیت نیست. رسیدن به حقیقت در اینجا بی معنی است, زیرا
در سخنان شما حقیقتی یافت نمیشود, بساکه رازآلودگی بیشتر تنها یافت میشود که یک "جهان شگفت‌انگیزی" گویا
هست که آزمودنی هم نیست و تنها به یک راه بسیار گنگ و رازآلودی میشود به آن دست یافت و
روشن هم نیست پس از آن چه میشود, نامیرا میشویم, به خوشی ابدین دست میابیم, یا چه؟

پس, حقیقت اینجا در دیگاه اینسوی گفتگو, همان پرداختن به واقعیت‌ها و دوری‌جویی از اینگونه کژروی‌ها است, چرا
که آسان میتوان خود فریفت و آسان میتوان به بیراهه رفت, ولی سخت میتوان با واقعیت‌هایِ سرد و سخت روبرو شد.

سارا #۲۷۲
Mehrbod

حقیقت چیزی جز برداشتی, امیدوارانه درست, از واقعیت نیست. رسیدن به حقیقت در اینجا بی معنی است, زیرا
در سخنان شما حقیقتی یافت نمیشود, بساکه رازآلودگی بیشتر تنها یافت میشود که یک "جهان شگفت‌انگیزی" گویا
هست که آزمودنی هم نیست و تنها به یک راه بسیار گنگ و رازآلودی میشود به آن دست یافت و
روشن هم نیست پس از آن چه میشود, نامیرا میشویم, به خوشی ابدین دست میابیم, یا چه؟

پس, حقیقت اینجا در دیگاه اینسوی گفتگو, همان پرداختن به واقعیت‌ها و دوری‌جویی از اینگونه کژروی‌ها است, چرا
که آسان میتوان خود فریفت و آسان میتوان به بیراهه رفت, ولی سخت میتوان با واقعیت‌هایِ سرد و سخت روبرو شد.

خب اینکه شما فرمودید که حقیقت چیزی جز برداشتی از واقعیت نیست، این دیدگاه ماتریالیست ها هست ولی خب دیگر آموزگان فلسفی از یونان گرفته تا اگزیستنسیالیست ها بین حقیقت و واقعیت تمایز قائل شده اند ها!

اگر بخواهیم از دید ریشه شناسی به این دو واژه نگاه کنیم خب ریشه ی حقیقت "حق" و ریشه ی واقعیت "وقع" است و شما بهتر می دانید که حق# وقع !

حقیقت به درستی و راستی اشاره دارد و واقعیت به امور ظاهری و بصری دلالت دارد. پس نمی توان این دو را یکی انگاشت !

تعریفی که فلاسفه ی یونان مانند افلاطون از حقیقت و واقعیت داشته اند مانند همان تعاریفی است که در ادیان ابراهیمی و نیز زرتشت آمده است.

اجازه بدهید یک نمونه ی تاریخی را برای روشنتر شدن بحث بیاورم:

داستان حلاج را که می دانید او آمد و اسرار وجود و هستی و عشق را فاش کرد و در آخر محکوم به مرگ شد! او را به دار آویختند و در حالیکه هنوز زنده بود مثله اش کردند و در بالای دارش سنگسار شد و بعد از مرگش پیکرش را سوزاندند.

خب در داستان حلاج واقعیت چیست؟
واقعیت این است که حلاج را به نحو بسیار بدی شکنجه کردند و کشتند و حلاج بسیار بلا و سختی کشید و از زندگی اش هیچ لذتی نبرد و به بدترین شکل ممکن جان داد!

حقیقت داستان حلاج چیست؟
حقیقت این است که حلاج به بالای دار رفت تا به همه ی جهانیان در همه ی دوران ها بگوید که بالاتر از عشق هیچ چیزی نیست و برای رسیدن به عشق باید جان دهی و او با نثار ِ خونش جاودانه شد و نامش هنوز ورد زبان هاست!

دکتر کدکنی چه زیبا در مورد حلاج سروده اند:

در آینه دوباره نمایان شد
با ابر گیسوانش در باد
باز آن سرود سرخ اناالحق
ورد زبان اوست

تو در نماز عشق چه خواندی ؟
که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز
پرهیز می کنند

نام تو را به رمز
رندان سینه چاک نشابور
در لحظه های مستی
مستی و راستی
آهسته زیر لب
تکرار می کنند

وقتی تو
روی چوبه ی دارت
خموش و مات
بودی

ما
انبوه کرکسان تماشا
با شحنه های مامور
مامورهای معذور
همسان و همسکوت ماندیم

خاکستر تو را
باد سحرگهان
هر جا که برد
مردی ز خاک رویید

در کوچه باغ های نشابور
مستان نیم شب به ترنم
آوازهای سرخ تو را باز
ترجیع وار زمزمه کردند
نامت هنوز ورد زبان هاست

Transcendence #۲۷۳

غالبا خداباوران ,بی خدایی را همچون فقدان یک احساس, امنیت ,معنا, اخلاق و..... در نظر می گیرند.چرا که باور به خداوند برای وی اینها را دربر دارد.برای همین هم هست که غالب خداباوران این گونه تصور می کنند که بی خدایان افرادی بی احساس ,اشفته ,بی معنا یا بی اخلاق اند.خداباوران تصور خودشان از بی خدایی را به بی خدایان فرافکنی می کنند.
پس بی خدایی از نظر خود بی خدایان چگونه است
بی خدایی انچنان که من درک می کنم یک تجربه ذهنی ,روانی, وجودی نسبت به جهان هستی است. در این تجربه
شما هستید صرفا فقط هستید و تلاش می کنید هیچ تصویر یا تفسیر از پیش ساخته شده ای را به جهان مورد تجربه تحمیل نکنید.
در بی خدایی شما یک انسان واقع گرا هستید به این معنا که تلاش می کنید که با واقعیت روبه رو شوید , هر چند زشت و خشن باشد هر چند کل کیستی شما را زیر سوال ببرد هرچند امنیت روانی وعاطفی شما را متلاشی کند.
شخص بی خدا این رو درک می کنه که طبیعت با ما قرارداد نبسته که از احساسات ما دفاع بکنه. مرگ یک کودک در اغوش مادر اتفاق دردناکی می باشد و احساسات ما را جریه دار می کند ولیکن چنین چیزی در طبیعت امریست طبیعی وشاید همین لحظه هزاران موجود چنین چیزی رو تجربه کنند.جهان هستی برای ما ادمیان ساخته نشده.
شخص بی خدا دلیلی برای تعصب ورزی به انچه که از پدرانش به میراث برده نمی بینه و نه دلیلی برای احترام گذاشتن به سنت ها و مقدسات و نرم های اجتماعی و نه دلیلی برای پذیرفتن انچه که به" درست" مشهور است.

Transcendence #۲۷۴

یک اتئیست یک شخص ازاد هست به این معنی که از نظارت و کنترل توسط موجودات فراطبیعی ازاد هست.اینکه باید به شخص و یا موجودات خاصی معتقد بود ونظارت اون ها رو بر زندگی پذیرفت و مطابق خاص اون ها زندگی کرد و یا اون ها رو پرستید .یک اتئیست هیچ نیروی فراطبیعی رو بر زندگی موثر نمی دونه یا در زندگیش دخالت نمی ده.
و در شناخت علل پدیده ها به عوامل ماورا طبیعی متوصل نمی شه مثلا این که چرا من افسردم به خاطر این نیست که از خدا دور شدم بل علل فردی, طبیعی یا اجتماعی داره.

Secular #۲۷۵

بی خدایی حس خوبی داره حس اعتماد به نفس و قدرت💪 اینکه تکلیف خودت با خودت روشنه و سرگردون و دودل نیستی و البته تکلیف بقیه هم با تو روشنه و دیگه کسی نمیتونه تو رو مجبور به قبول یکسری اعتقادات مسخره و کهنه کنه چون اصلا به وجود خدا اعتقاد نداری! پ امکان اینکه کسی تو رو به دین خودش دعوت کنه میشه صفر و احتمال اینکه از دانشگاه فراری هم بشی میشه صفر👌✌️

shekaste.atlasi #۲۷۶

شاید بهترین عملکرد بیخدایی رهایی از قید و بند ادیان هست و داشتن ذهنی ازاد)هر چند که بی خدایی هم کم کم داره شبیه دین میشه که پیامبرش دیکنز و داروین میشن )

سارا #۲۷۷
Secular

بی خدایی حس خوبی داره حس اعتماد به نفس و قدرت💪 اینکه تکلیف خودت با خودت روشنه و سرگردون و دودل نیستی و البته تکلیف بقیه هم با تو روشنه و دیگه کسی نمیتونه تو رو مجبور به قبول یکسری اعتقادات مسخره و کهنه کنه چون اصلا به وجود خدا اعتقاد نداری! پ امکان اینکه کسی تو رو به دین خودش دعوت کنه میشه صفر و احتمال اینکه از دانشگاه فراری هم بشی میشه صفر👌✌️

کسانی که دیگران را به آیین خودشان فرا می خوانند اصولا به "با خدایی" یا "بی خدایی" طرف مقابلشان نگاه نمی کنند!!
در ضمن بنده همچنان دانشجوی همان دانشگاه هستم!!

در عالمِ بی خدایی را نمی دانم ولی در عالمِ با خدایی، طعنه زدن کار پسندیده ای نیست!

sonixax #۲۷۸
سارا

در عالمِ بی خدایی را نمی دانم ولی در عالمِ با خدایی، طعنه زدن کار پسندیده ای نیست!

به جایش در عالم با خدایی :

سر بریدن
کشتن مخالف
ختنه کردن!
شکنجه کردن
دزدی
تجاوز
دروغ
تقیه
خدعه
برده داری
و ...
همگی از بیخ پسندیده و مجاز هستند!

سارا #۲۷۹
sonixax

به جایش در عالم با خدایی :

سر بریدن
کشتن مخالف
ختنه کردن!
شکنجه کردن
دزدی
تجاوز
دروغ
تقیه
خدعه
برده داری
و ...
همگی از بیخ پسندیده و مجاز هستند!

باز بنده آنقدر انصاف دارم که بگویم "در عالم بی خدایی را نمی دانم" و مانند شما قاطعانه حکم ندهم و همه چیز را صفر و یک نبینم. کمی منطقِ فازی هم بدنیست ها!

در ضمن نا پسندیده بودن امری دلیل بر عدمِ وجودش نیست! از اینرو همه ی این چیزهایی که شما لیست کرده اید در هر دو عالم هم با خدایی و هم بی خدایی ناپسند است ولی با اینحال در هر دو عالم رخ می دهد!
هر چند بیشتر منظور شما از عالم با خدایی همان اسلام بود نه؟ آنهم از گونه ی داعشی اش

!!

sonixax #۲۸۰
سارا

باز بنده آنقدر انصاف دارم که بگویم "در عالم بی خدایی را نمی دانم" و مانند شما قاطعانه حکم ندهم و همه چیز را صفر و یک نبینم. کمی منطقِ فازی هم بدنیست ها!

در ضمن نا پسندیده بودن امری دلیل بر عدمِ وجودش نیست! از اینرو همه ی این چیزهایی که شما لیست کرده اید در هر دو عالم هم با خدایی و هم بی خدایی ناپسند است ولی با اینحال در هر دو عالم رخ می دهد!
هر چند بیشتر منظور شما از عالم با خدایی همان اسلام بود نه؟ آنهم از گونه ی داعشی اش !!

منطق فازیتان را بگذارید در کوزه آبش را بخورید!
در عالم با خدایی شما خیلی صریح و روشن به این مسایل دستور داده شده و داشتن IQ کمی بیشتر از سیب زمینی تشخیصش را آسان و ممکن میکند.
قطعا IQ شما بیشتر از سیب زمینیست ولی ایمان باعث شده بیشتر از همان سیب زمینی نتوانید ازش بهره ببرید!
در دینی که شما به آن باور دارید و خودتان را برایش به در و دیوار میکوبید! برای شمای زن (اگر زن باشید) ارزشی برابر یک بیضه مرد در نظر گرفته شده و در کل ناقص العقل معرفی شده اید!
البته بله هیچ کدام اینها نیست و همش الکیست و کار امپریالیسم جهان خوار است

:)))))

Transcendence #۲۸۱

مشکل اینجاست که در دیانت اعتقادات ،بالاتر و مقدم بر حقوق انسان ها قرار می گیرند.این هست که شخص دین دار، انسان دیگری را به خاطر اعتقادش از بین می برد و حق او را در داشتن حیات در نظر نمی گیرد.

Бехзад #۲۸۲
سارا

باز بنده آنقدر انصاف دارم که بگویم "در عالم بی خدایی را نمی دانم" و مانند شما قاطعانه حکم ندهم و همه چیز را صفر و یک نبینم. کمی منطقِ فازی هم بدنیست ها!

در ضمن نا پسندیده بودن امری دلیل بر عدمِ وجودش نیست! از اینرو همه ی این چیزهایی که شما لیست کرده اید در هر دو عالم هم با خدایی و هم بی خدایی ناپسند است ولی با اینحال در هر دو عالم رخ می دهد!
هر چند بیشتر منظور شما از عالم با خدایی همان اسلام بود نه؟ آنهم از گونه ی داعشی اش !!

در اسلام و کتاب خدا ما چیزی داریم به اسم صحبت حشرات و در بعضی قسمت ها پا را فراتر گذاشته و از صحبت درخت و تخته سنگ نام برده میشه ! این مورد در نظر شما با کدام منطق جور در میاد ؟
اسلامی که داعش در حال ارائه اون هست اسلام خالص و رفتاری طبق کتاب هست . کافیه قران رو بخونید تا با دستوران خداوند در مواجه و مبارزه با کفار آشنا بشین

.

mbk #۲۸۳

به نام خداوند مهرگستر خیلی مهربان

Transcendence

مشکل اینجاست که در دیانت اعتقادات ،بالاتر و مقدم بر حقوق انسان ها قرار می گیرند.این هست که شخص دین دار، انسان دیگری را به خاطر اعتقادش از بین می برد و حق او را در داشتن حیات در نظر نمی گیرد.

آیین باورمندی با نفهمهایی که آسیب سرراستی به باورمندها نزنند کارِ چندانی ندارد پس دلبستگی اعتقاد داریم تا دلبستگی کارکرد هم ارزشمند است پیشتر چکار کردند چه هدفهایی در پیش دارند که همسو با رفتارهاشان برخورد می کنیم،خداوندا زهره از دل ناباورها بگیر هم باورمندها را شکوفا کن

سارا #۲۸۴
sonixax

منطق فازیتان را بگذارید در کوزه آبش را بخورید!
در عالم با خدایی شما خیلی صریح و روشن به این مسایل دستور داده شده و داشتن IQ کمی بیشتر از سیب زمینی تشخیصش را آسان و ممکن میکند.
قطعا IQ شما بیشتر از سیب زمینیست ولی ایمان باعث شده بیشتر از همان سیب زمینی نتوانید ازش بهره ببرید!
در دینی که شما به آن باور دارید و خودتان را برایش به در و دیوار میکوبید! برای شمای زن (اگر زن باشید) ارزشی برابر یک بیضه مرد در نظر گرفته شده و در کل ناقص العقل معرفی شده اید!
البته بله هیچ کدام اینها نیست و همش الکیست و کار امپریالیسم جهان خوار است :)))))

باز هم به منطقِ فازی به دردِ درِ کوزه گذاشتن و آبش را خوردن می خورد !! اما منطقِ شما چه؟ هیچ!

شما می گویید در عالم ِ با خدایی خیلی صریح و روشن به این مسایل دستور داده شده است،

خب آیا در آیین زرتشت که از آیین های الهی هست نیز به این مسایل دستور داده شده است؟

و

یا در آیین طریقت که اسلام اصلی است چه؟ آن چیزهایی که شما لیست کرده اید فقط و فقط در اسلامِ داعشی است و بس!

اگر شما دلتان به حال ِ حقوق زنان سوخته است و فکر می کنید عالم خداباوری (هر چند منظور شما فقط اسلام است آنهم گونه ی داعشی اش) سبب تضییع حقوق زنان شده است و آنان را ناقص العقل خوانده است. نخست باید عرض کنم نه بنده بلکه هیچکس دیگری دوست ندارد پیرو آیینی باشد که او را ناقص العقل می خوانند! اما بدبختی ها از آنجا آغاز می شود که به جای آنکه یک مجموعه را کامل در نظر بگیریم و با توجه به آن جزییات را تحلیل کنیم فقط و فقط به جزییات تکیه می کنیم و تمام استدلالمان را بر همان اساس بیان می کنیم و به همین سبب است که تمام استدلال هایمان غلط از آب در می اید. و این همان حکایت ناقص العقل خواندن زنان است! کیست که نداند این نکته در یکی از خطبه های نهج البلاغه بعد از جنگ جمل خوانده شده است و مقصود اصلی آن عایشه است و زنانِ پیرو ِ او و هم عصرش.

این خطبه از آن دست خطبه هایی است که نمی توان آن را به همگان تعمیم داد.

آنانی که به زبان عربی مسلط هستند و رمز و راز ِ کلمات آن را می دانند. این نکته را به همه ی زنان گسترش نداده اند!

در ضمن اگر این خطبه کلی باشد پس زنان بزرگ دنیای اسلام را نیز در بر می گیرد و برای نمونه در ماجرای اسرای کربلا یزید و ابن زیاد وقتی در مناظره با زنانِ ماتم دیده ی خاندان پیامبر ، رسوا شدند و مفتضح می توانستند به این خطبه اشاره کنند و خودشان از این رسوایی و افتضاح نجات دهند

!!

هر چند شما بیشتر منظورتان اسلام است و با آن دشمنی دارید ولی آیا با ادیان دیگر چون زرتشت و یهودیت و مسیحیت هیچ مشکلی ندارید و آنها را بر خلاف اسلام انسانی می بینید؟

شما از IQ و سیب زمینی حرف زدید! و کیست که نداند بهترین دانشگاه های دنیا در ایالات متحده هستند و باز کیست که نداند میانگین بهره ی هوشی دانشجویان و اساتیدش بسیار بالاتر از نرم جامعه است. یکی از همین اساتیدش پروفسور لاورنس براون (prof. Laurence brown) است که استاد دانشگاه جرج واشنگن می باشد و ایشان مناظرات بسیاری با جناب داوکینز داشته اند هر چند این آقای داوکینز که در بیشتر دانشگاه های امریکا مناظره برگزار کرده است و در تمام آنها هم نتوانسته است به نحوی قانع کننده استدلال کند! بگذریم لینک زیر سخنرانی پروفسور براون است و ایشان سوالاتی را از بی خدایان مطرح کرده است و می شود گفت اساس ِ بی خدایی را مورد چالش قرار داده است.

- YouTube

Бехзад

در اسلام و کتاب خدا ما چیزی داریم به اسم صحبت حشرات و در بعضی قسمت ها پا را فراتر گذاشته و از صحبت درخت و تخته سنگ نام برده میشه ! این مورد در نظر شما با کدام منطق جور در میاد ؟
اسلامی که داعش در حال ارائه اون هست اسلام خالص و رفتاری طبق کتاب هست . کافیه قران رو بخونید تا با دستوران خداوند در مواجه و مبارزه با کفار آشنا بشین .

اسلام و تمام کتاب هایی که بر مبنای الهام نگاشته می شوند مانند مثنوی معنوی مولوی و عقل سرخ شهاب الدین سهروردی و حی بن یقظان ابن سینا و تمام آثار الهی و عارفانه ، را نمی توان بر اساسِ منطقِ سرد مورد تحلیل قرار داد. این گونه کتابها حالتی رمز گونه دارند و در آن همه اشیا معنایی ورای آنچه که در عالم مادی دارند ، دارند! برای نمونه سوره ی بقره که بزرگترین سوره ی قرآن است و در آن بیشتر به قوم بنی اسراییل پرداخته شده است و داستان های گوناگون و متنوعی روایت شده است اما نکته ی جالب آنجاست که در بیشتر این داستان ها یک گاو و یا گوساله نیز حضور دارند مانند گوساله ی سامری و یا آن گاو زرد رنگ . خب این داستان ها را باید رمز گشایی کرد و اصولا اینگونه حکایات نمادین یک معنای واحد ندارند یعنی شما در هر بار خواندن به معنای جدیدی دست می یابید و مفاهیم جدیدی برای شما مکشوف می گردد! مانند اشعار حافظ شما هر بار که شعر را می خوانید به معنای جدیدی می رسید برای نمونه:

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

در ابتدا این شعر را می توان اینگونه معنا کرد که حضرت حافظ اهل شریعت و طریقت را روبروی هم قرار داده است و خود را مرید اهل طریقت دانسته است ، و بعد اینگونه معنا کرد که در میان اهل طریقت، خراباتی ها را بر مناجاتی ها رجحان داده است و...........

Transcendence #۲۸۵
سارا

سلام و تمام کتاب هایی که بر مبنای الهام نگاشته می شوند مانند مثنوی معنوی مولوی و عقل سرخ شهاب الدین سهروردی و حی بن یقظان ابن سینا و تمام آثار الهی و عارفانه ، را نمی توان بر اساسِ منطقِ سرد مورد تحلیل قرار داد. این گونه کتابها حالتی رمز گونه دارند و در آن همه اشیا معنایی ورای آنچه که در عالم مادی دارند ، دارند! برای نمونه سوره ی بقره که بزرگترین سوره ی قرآن است و در آن بیشتر به قوم بنی اسراییل پرداخته شده است و داستان های گوناگون و متنوعی روایت شده است اما نکته ی جالب آنجاست که در بیشتر این داستان ها یک گاو و یا گوساله نیز حضور دارند مانند گوساله ی سامری و یا آن گاو زرد رنگ . خب این داستان ها را باید رمز گشایی کرد و اصولا اینگونه حکایات نمادین یک معنای واحد ندارند یعنی شما در هر بار خواندن به معنای جدیدی دست می یابید و مفاهیم جدیدی برای شما مکشوف می گردد! مانند اشعار حافظ شما هر بار که شعر را می خوانید به معنای جدیدی می رسید برای نمونه:

مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد

در ابتدا این شعر را می توان اینگونه معنا کرد که حضرت حافظ اهل شریعت و طریقت را روبروی هم قرار داده است و خود را مرید اهل طریقت دانسته است ، و بعد اینگونه معنا کرد که در میان اهل طریقت، خراباتی ها را بر مناجاتی ها رجحان داده است و...........

در یک تقسیم بندی ساده در فرایندفهم و شناخت متن می شود 3 مولفه زیر را در نظر گرفت.
1-مفسر متن 2-خود متن 3- نویسنده متن
نکته اینجاست که مفسر در شناخت متن نه موجودی ست منفعل بل عقاید ،باورها،مذهب ،تجربیات شخصی،احساسات ،شاکله ذهنی وروانی ،خانواده و نحوه تربیت ،دوره و زمانه ای که دران بسر می برد(مدرنیسم،سنت، پست مدرنیسم) مدرک تحصیلی ،زبان ،طبقه اجتماعی ،جنسیت و غیره.......به شکل فعالانه ای در درک و شناخت او از متن موثر است.
خود متن و نویسنده متن هم سرنوشتی مشابه بالا دارد و نه موجودی است منفعل بل در شکل دادن و جهت دادن به نحوه روی کرد ما در شناخت متن موثر است.متن یک برگ سفید نیست که هر انچه می خواهیم به آن تحمیل کنیم.
نویسنده متن هم نه خود متن که بخشی از خود را در متن به جا می گذارد.غالبا بخش های نانوشته زیادی در متن موجود می باشد.

البته برای توضیح بیشتر می توانید به دانش هرمنوتیک(گادمار ،اشلایر ماخر،ریکو..در ایران مجتهد شبستری)مراجعه کنید.
در اینجا شما متن را یک الهام ،سمبلیک و نمادین ،الهی و دارای معانی متعدد ،رمزگونه که باید در نهایت رمز گشایی بشود معرفی می کنید.البته تاثیر شعرو عرفان هم در رویکرد شما به چنین تعبیری از متن کاملا مشهود است ولیکن این تنها نظر شما را می رساند.
داعش هم درست است که برداشت خود را از متن دارد ولی متن هم موجودی منفعل نیست.

Бехзад #۲۸۶

اینطوری بخوایم پیش بریم کتاب های مصور مرد عنکبوتی رو هم میشه پر از نکته ها و رمزهای پیچیده دونست که باید رمز گشایی بشن و چیزی که نوشته شده معنای دقیق اون نیست ! [منطق جالبی است]

خداوند در همون کتاب در سوره ها و آیه های مختلف میگه ما این کتاب را طوری فرستادیم که برای همه مردمان قابل فهم باشد . هیچ جایی نگفته که ما این کتاب را بصورت رمزی و یا نیازمند به مفسر نازل کردیم . حالا صحبت شما درسته یا ادعایی که خدا بصورت مکرر در کتابش داشته ؟

ولی این که میگین هر کسی برداشتی متفاوت از مطالب رمز گونه این کتاب داره پس نشان دهنده این هست که این کتاب با توجه به ادعای خود کتاب نمیتونه راهنمای مناسبی برای بشریت باشه . چون که هر کسی برداشت متفاوتی از اون خواهد داشت .

در پایان از اونجایی که شما در رمز نگاری و رمز شکنی تبحر دارین لطف کنید و بگین معنا و مفهوم صحبت تخته سنگ و درخت چیست و کنایه از چی داره ؟

sonixax #۲۸۷
سارا

خب آیا در آیین زرتشت که از آیین های الهی هست نیز به این مسایل دستور داده شده است؟

بله دستور داده شده!
به طور مثال حکم مرتد در دین زرتشت با هر مقامی اعدام است!
البته زور بیخود میزنید چون شما مسلمان هستید و طبق دین شما زرتشتیان کافر هستند و باید همه را گردن بزنید :)))

سارا

یا در آیین طریقت که اسلام اصلی است چه؟ آن چیزهایی که شما لیست کرده اید فقط و فقط در اسلامِ داعشی است و بس!

اسلام اصلی همانیست که در قرآن نوشته. مهمل به هم نبافید بیخود. این مغلطه خیلی وقت است که رنگ باخته! دست کم برای مغلطه کردن به روز باشید جانم :))

سارا

اگر شما دلتان به حال ِ حقوق زنان سوخته است و فکر می کنید عالم خداباوری (هر چند منظور شما فقط اسلام است آنهم گونه ی داعشی اش) سبب تضییع حقوق زنان شده است و آنان را ناقص العقل خوانده است. نخست باید عرض کنم نه بنده بلکه هیچکس دیگری دوست ندارد پیرو آیینی باشد که او را ناقص العقل می خوانند! اما بدبختی ها از آنجا آغاز می شود که به جای آنکه یک مجموعه را کامل در نظر بگیریم و با توجه به آن جزییات را تحلیل کنیم فقط و فقط به جزییات تکیه می کنیم و تمام استدلالمان را بر همان اساس بیان می کنیم و به همین سبب است که تمام استدلال هایمان غلط از آب در می اید. و این همان حکایت ناقص العقل خواندن زنان است! کیست که نداند این نکته در یکی از خطبه های نهج البلاغه بعد از جنگ جمل خوانده شده است و مقصود اصلی آن عایشه است و زنانِ پیرو ِ او و هم عصرش.

پس اگر من بگویم زنان ناقص العقل هستند! منظورم عایشه هست :))) یا مثلن اگر سارا بگوید مردان متجواز هستند منظورش لابد مرحوم خفاش شب است و به بقیه مردان کاری ندارد :))))

سارا

آنانی که به زبان عربی مسلط هستند و رمز و راز ِ کلمات آن را می دانند. این نکته را به همه ی زنان گسترش نداده اند!

باز هم مزخرف! آنانی که به زبان چینی مسلط هستند میدانند که : 女子是白痴 منظور همه زنان نیستند و فقط آن زن خدمتکار که به امپراطور خیانت کرد مقصود است :))

سارا

در ضمن اگر این خطبه کلی باشد پس زنان بزرگ دنیای اسلام را نیز در بر می گیرد و برای نمونه در ماجرای اسرای کربلا یزید و ابن زیاد وقتی در مناظره با زنانِ ماتم دیده ی خاندان پیامبر ، رسوا شدند و مفتضح می توانستند به این خطبه اشاره کنند و خودشان از این رسوایی و افتضاح نجات دهند !!

زرشک :))
شما هنوز به قدری دانش ندارید که فهم کنید عایشه خودش یکی از بزرگترین زنان اسلام است ؟ :)))))

سارا

هر چند شما بیشتر منظورتان اسلام است و با آن دشمنی دارید ولی آیا با ادیان دیگر چون زرتشت و یهودیت و مسیحیت هیچ مشکلی ندارید و آنها را بر خلاف اسلام انسانی می بینید؟

فاطی جان 80% اسلام کپی برداری از مسیحیت و پایه مسیحیت هم یهودیت! یعنی 80% اسلام و حتا بیشتر بر پایه مسیحیت و یهودیت بنا شده!
انقدر به در و دیوار نکوبید جانم فایده ندارد.

سارا

شما از IQ و سیب زمینی حرف زدید! و کیست که نداند بهترین دانشگاه های دنیا در ایالات متحده هستند و باز کیست که نداند میانگین بهره ی هوشی دانشجویان و اساتیدش بسیار بالاتر از نرم جامعه است. یکی از همین اساتیدش پروفسور لاورنس براون (prof. Laurence brown) است که استاد دانشگاه جرج واشنگن می باشد و ایشان مناظرات بسیاری با جناب داوکینز داشته اند هر چند این آقای داوکینز که در بیشتر دانشگاه های امریکا مناظره برگزار کرده است و در تمام آنها هم نتوانسته است به نحوی قانع کننده استدلال کند! بگذریم لینک زیر سخنرانی پروفسور براون است و ایشان سوالاتی را از بی خدایان مطرح کرده است و می شود گفت اساس ِ بی خدایی را مورد چالش قرار داده است.

اتفاقن استدلالهای داوکینز همگی علمی و قانع کننده هستند! مغز فندقی خداباور قادر به درکشان نیست :))) برای همین قانع نمیشوند!
مثلن شما میتوانید ابوبکر بغدادی را قانع کنید که آدم کشی کار بدیست ؟ مشکل از استدلال شماست یا از مغز معیوب جناب بغدادی ؟ :))))

سارا #۲۸۸
Transcendence

در یک تقسیم بندی ساده در فرایندفهم و شناخت متن می شود 3 مولفه زیر را در نظر گرفت.
1-مفسر متن 2-خود متن 3- نویسنده متن
نکته اینجاست که مفسر در شناخت متن نه موجودی ست منفعل بل عقاید ،باورها،مذهب ،تجربیات شخصی،احساسات ،شاکله ذهنی وروانی ،خانواده و نحوه تربیت ،دوره و زمانه ای که دران بسر می برد(مدرنیسم،سنت، پست مدرنیسم) مدرک تحصیلی ،زبان ،طبقه اجتماعی ،جنسیت و غیره.......به شکل فعالانه ای در درک و شناخت او از متن موثر است.
خود متن و نویسنده متن هم سرنوشتی مشابه بالا دارد و نه موجودی است منفعل بل در شکل دادن و جهت دادن به نحوه روی کرد ما در شناخت متن موثر است.متن یک برگ سفید نیست که هر انچه می خواهیم به آن تحمیل کنیم.
نویسنده متن هم نه خود متن که بخشی از خود را در متن به جا می گذارد.غالبا بخش های نانوشته زیادی در متن موجود می باشد.

البته برای توضیح بیشتر می توانید به دانش هرمنوتیک(گادمار ،اشلایر ماخر،ریکو..در ایران مجتهد شبستری)مراجعه کنید.
در اینجا شما متن را یک الهام ،سمبلیک و نمادین ،الهی و دارای معانی متعدد ،رمزگونه که باید در نهایت رمز گشایی بشود معرفی می کنید.البته تاثیر شعرو عرفان هم در رویکرد شما به چنین تعبیری از متن کاملا مشهود است ولیکن این تنها نظر شما را می رساند.
داعش هم درست است که برداشت خود را از متن دارد ولی متن هم موجودی منفعل نیست.

دیدگاهِ هایدگر بر این بود که هرمنوتیک تنها مبتنی بر فهم ارتباط زبانی نیست. همچنین هرمنوتیک مبنایی روش شناسی برای علوم انسانی ایجاد نمی کند. از دیدگاه هایدگر هرمنوتیک، وجود شناسی است و در باب اساسی ترین شرایط هستی و وجود آدمی در جهان بحث می کند.
در حوزه ی هرمونتیک ِ هایدگر. خود هرمونتیک دیگر به عنوان یکی از ابزارهای فلسفی مطرح نمی شود بلکه هرمنوتیک خودش آنچه فلسفه در بادی امر در باب آن است به حساب می آید.
این نکته بر مبنای تعریف هایدگر از اصطلاحاتی چون فهم، تفسیر و بیان است. بر طبق دیدگاه وی فهم نه روشی برای خوانش است و نه نتیجه شیوه عملی خودآگاهانه از تأمل انتقادی. این چیزی نیست که ما بطور آگاهانه انجام دهیم یا انجام ندهیم بلکه ما اینگونه هستیم. فهم در حقیقت از وجود بوجود می آید و ریشه می گیرد فهم ما از جهان در حقیقت خود گونه ای از دانش تجربی است در حقیقت جهان بر ما از طریقی شهودی آشکار می گردد .

نزد اسپینوزا، است و شلایرماخر دور هرمنوتیکی بر حسب ارتباط متقابل میان یک متن به مثابه کل و اجزای جزیی آن درک می گردد. اما در دیدگاه ِ هایدگر دور هرمنوتیکی به چیزی دیگری اشاره دارد و آن تعامل بین ِ خودآگاهی ما ودرکمان از جهان هستی است.

اما برگردیم به مسئله ی عرفان ! از دیدگاه دکتر فردید بینِ عرفان نظری ابن عربی با هایدگر رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد. برای نمونه ایشان معتقد بود شباهت هایی میان "دازاین" هایدگر با "انسان کامل" ابن عربی وجود دارد.
ابن عربی کسی بود که عرفان نظری را تکمیل کرد از روش ِ وی به دلیل استفاده از روش های نمادین برای تعریف هستی به هرمونتیک مدرن ،
عنوان می گردد.وی در عرفان نظری از تمام اشکال نمادین، از شاعرانه گرفته تا هندسی و ریاضی، در نظریه خود استفاده کرده است. بر اساس نظر ابن عربی، روند تفسیر می تواند بر تمام پدیده های طبیعت و تمام آن چه که انسان را در زندگی اش در برمی گیردبکار برده شود.

ویلیام چیتیک در کتابش تحت عنوان "معرفت شناسی و هرمنوتیک از منظری عرفانی" ،معرفت شناسی و هرمنوتیک را از دیدگاهی عارفانه و از نگرِ عارفی مورد بحث قرار می دهد که در عرفان و سلوک سرآمد است یعنی شیخ محی الدین ابن عربی.

در حقیقت ابن عربی نخستین کسی بود که کوشید عرفان عملی را به عرفان نظری نزدیک سازد و بر این امر اهتمام داشت که از عرفان عملی به بیانی نظری برسد و از اینرو به گونه ای عارفانه از هستی شناسی و هرمونتیک بگوید.

بعد از ابن عربی کسانی چون عین القضات همدانی و شیخ اشراق راه وی را ادامه دادند. عین القضات شعر را به مانند آینه دانسته است که هرکس تصویر خویش را در آن می بیند (بسته به سن و جنس و نژآد و شغل و تحصیلات و..) اما این آیینه هستی است و هرکسی به اقتضای درونش از آینه بهره مند می گردد در حقیقت آینه یک تصویر را نشان می دهد و این دیگران هستند که باید به آن تصویر حقیقی نزدیک گردند . از اینرو هر تصویری غیر ازآن تصویر ِ حقیقی ، مجاز است. پس در عرفان و متون عارفانه و الهی اینگونه نیست که هر کس به نظر خودش دست یابد. بلکه هدف رسیدن به همان حقیقت و دیدن ِ تصویرِ وی بجای خویش است.
بقول شاعر
روشنترین آیینه تصویرِ تو در خویش است
هرکس تو را در خویش پیدا کرد درویش است

Transcendence #۲۸۹
سارا

دیدگاهِ هایدگر بر این بود که هرمنوتیک تنها مبتنی بر فهم ارتباط زبانی نیست. همچنین هرمنوتیک مبنایی روش شناسی برای علوم انسانی ایجاد نمی کند. از دیدگاه هایدگر هرمنوتیک، وجود شناسی است و در باب اساسی ترین شرایط هستی و وجود آدمی در جهان بحث می کند.
در حوزه ی هرمونتیک ِ هایدگر. خود هرمونتیک دیگر به عنوان یکی از ابزارهای فلسفی مطرح نمی شود بلکه هرمنوتیک خودش آنچه فلسفه در بادی امر در باب آن است به حساب می آید.
این نکته بر مبنای تعریف هایدگر از اصطلاحاتی چون فهم، تفسیر و بیان است. بر طبق دیدگاه وی فهم نه روشی برای خوانش است و نه نتیجه شیوه عملی خودآگاهانه از تأمل انتقادی. این چیزی نیست که ما بطور آگاهانه انجام دهیم یا انجام ندهیم بلکه ما اینگونه هستیم. فهم در حقیقت از وجود بوجود می آید و ریشه می گیرد فهم ما از جهان در حقیقت خود گونه ای از دانش تجربی است در حقیقت جهان بر ما از طریقی شهودی آشکار می گردد .

نزد اسپینوزا، است و شلایرماخر دور هرمنوتیکی بر حسب ارتباط متقابل میان یک متن به مثابه کل و اجزای جزیی آن درک می گردد. اما در دیدگاه ِ هایدگر دور هرمنوتیکی به چیزی دیگری اشاره دارد و آن تعامل بین ِ خودآگاهی ما ودرکمان از جهان هستی است.

اما برگردیم به مسئله ی عرفان ! از دیدگاه دکتر فردید بینِ عرفان نظری ابن عربی با هایدگر رابطه ی تنگاتنگی وجود دارد. برای نمونه ایشان معتقد بود شباهت هایی میان "دازاین" هایدگر با "انسان کامل" ابن عربی وجود دارد.
ابن عربی کسی بود که عرفان نظری را تکمیل کرد از روش ِ وی به دلیل استفاده از روش های نمادین برای تعریف هستی به هرمونتیک مدرن ،
عنوان می گردد.وی در عرفان نظری از تمام اشکال نمادین، از شاعرانه گرفته تا هندسی و ریاضی، در نظریه خود استفاده کرده است. بر اساس نظر ابن عربی، روند تفسیر می تواند بر تمام پدیده های طبیعت و تمام آن چه که انسان را در زندگی اش در برمی گیردبکار برده شود.

ویلیام چیتیک در کتابش تحت عنوان "معرفت شناسی و هرمنوتیک از منظری عرفانی" ،معرفت شناسی و هرمنوتیک را از دیدگاهی عارفانه و از نگرِ عارفی مورد بحث قرار می دهد که در عرفان و سلوک سرآمد است یعنی شیخ محی الدین ابن عربی.

در حقیقت ابن عربی نخستین کسی بود که کوشید عرفان عملی را به عرفان نظری نزدیک سازد و بر این امر اهتمام داشت که از عرفان عملی به بیانی نظری برسد و از اینرو به گونه ای عارفانه از هستی شناسی و هرمونتیک بگوید.

بعد از ابن عربی کسانی چون عین القضات همدانی و شیخ اشراق راه وی را ادامه دادند. عین القضات شعر را به مانند آینه دانسته است که هرکس تصویر خویش را در آن می بیند (بسته به سن و جنس و نژآد و شغل و تحصیلات و..) اما این آیینه هستی است و هرکسی به اقتضای درونش از آینه بهره مند می گردد در حقیقت آینه یک تصویر را نشان می دهد و این دیگران هستند که باید به آن تصویر حقیقی نزدیک گردند . از اینرو هر تصویری غیر ازآن تصویر ِ حقیقی ، مجاز است. پس در عرفان و متون عارفانه و الهی اینگونه نیست که هر کس به نظر خودش دست یابد. بلکه هدف رسیدن به همان حقیقت و دیدن ِ تصویرِ وی بجای خویش است.
بقول شاعر
روشنترین آیینه تصویرِ تو در خویش است
هرکس تو را در خویش پیدا کرد درویش است

هر چند که همش copy past بود ولی خوب جالب بود و استفاده کردم

.

سارا #۲۹۰
Transcendence

هر چند که همش copy past بود ولی خوب جالب بود و استفاده کردم .

چه جالب !! دقیقا انتظار چنین پاسخی را داشتم!! چون می دانستم که بسیار بسیار بالاتر از سطح دانش و آگاهی مخاطبم پست گذاشته ام و از اینرو انتظار چنین پاسخی هم دور از ذهن نیست! آنهم از ایرانی جماعت که چون خود اهل مطالعه و دانش ورزی نیست و اگر هم در جایی فرومی بلاگی چیزی می نویسد آنهم کپی شده است پس از اینرو دیگران را هم به مانند خود می بیند!! بقول ضرب المثل معروف خودِ ایرانیان ، کافر همه را به کیش خود پندارد!!
ولی با این حال کلی خندیدم :))) چون تاکنون همچین پاسخی را دریافت نکرده بودم. شاید چون مخاطبینم هماره می فهمیدند با چه کسی طرف بحث هستند!

پ.ن
واقعا تفاوت فروم های غربی با فروم های ایرانی زمین تا آسمان است همین مطلب را به انگلیسی گذاشتم همه آمدند و چه بحث ها نکردند و تا ته اندرهستی هایدگر رفتند ولی اینجا ..:))) بگذریم فروم ایرانی است و کاربران ایرانی ... فقط برای خنده و تفریح و وقت گذراندن خوب است:))

Transcendence #۲۹۱
سارا

چه جالب !! دقیقا انتظار چنین پاسخی را داشتم!! چون می دانستم که بسیار بسیار بالاتر از سطح دانش و آگاهی مخاطبم پست گذاشته ام و از اینرو انتظار چنین پاسخی هم دور از ذهن نیست! آنهم از ایرانی جماعت که چون خود اهل مطالعه و دانش ورزی نیست و اگر هم در جایی فرومی بلاگی چیزی می نویسد آنهم کپی شده است پس از اینرو دیگران را هم به مانند خود می بیند!! بقول ضرب المثل معروف خودِ ایرانیان ، کافر همه را به کیش خود پندارد!!
ولی با این حال کلی خندیدم :))) چون تاکنون همچین پاسخی را دریافت نکرده بودم. شاید چون مخاطبینم هماره می فهمیدند با چه کسی طرف بحث هستند!

پ.ن
واقعا تفاوت فروم های غربی با فروم های ایرانی زمین تا آسمان است همین مطلب را به انگلیسی گذاشتم همه آمدند و چه بحث ها نکردند و تا ته اندرهستی هایدگر رفتند ولی اینجا ..:))) بگذریم فروم ایرانی است و کاربران ایرانی ... فقط برای خنده و تفریح و وقت گذراندن خوب است:))

والا من حال و حوصله کل کل ندارم چون کارهای مهمتری دارم.
عصبانیت شما هم بی معنا ست چون من همین مطالب رو (حتی کلمه به کلمه)دیدم ......خوب شما که با سوادی چرا کپی پیست می کنی!!!!!!!
من هر چه می گم تقریبا تراوشات ذهنم است ..چه اندک چه زیاد ،همینم و با هر چه هسـتم هم راحتم .
به غیر این من تازه وارد هستم .شما من رو از کجا می شناسی !!من اینجا نوشته آنچنانی ندارم من مطالب شما رو خوندم باهات پدرکشتگی هم که ندارم خوب کپی پیست میکنی ..برو بیندیش کپی پیست کردن نوشته های فیلسوفان نه شما رو فیلسوف می کنه نه چیز فهم .فقط به درد پز دادن پیش مردم عادی می خوره..

سارا #۲۹۲
Transcendence

والا من حال و حوصله کل کل ندارم چون کارهای مهمتری دارم.
عصبانیت شما هم بی معنا ست چون من همین مطالب رو (حتی کلمه به کلمه)دیدم ......خوب شما که با سوادی چرا کپی پیست می کنی!!!!!!!
من هر چه می گم تقریبا تراوشات ذهنم است ..چه اندک چه زیاد ،همینم و با هر چه هسـتم هم راحتم .
به غیر این من تازه وارد هستم .شما من رو از کجا می شناسی !!من اینجا نوشته آنچنانی ندارم من مطالب شما رو خوندم باهات پدرکشتگی هم که ندارم خوب کپی پیست میکنی ..برو بیندیش کپی پیست کردن نوشته های فیلسوفان نه شما رو فیلسوف می کنه نه چیز فهم .فقط به درد پز دادن پیش مردم عادی می خوره..

عصبانی من؟!! اتفاقا کلی خندیدم:)) چون اینهمه مقاله نوشتم در مورد همین ها تازه آنهم به دو زبان هم فارسی و هم انگلیسی و آنهم برای ژورنالهایی که مجهز به نرم افزار crosscheck هستند بعد یک بنده خدایی که به قول خودش اینجا تازه وارد است می اید و به من می گوید کپی پیست کرده ای !!! بعد هم که پاسخی در خور می گیرد می گوید چرا به من که تازه وارد هستم می گویی بی سواد تو مرا از کجا می شناسی!!!! خب به نظرتان بهتر نیست این پرسش را از خودتان بپرسید که مرا از کجا می شناسید؟! هان؟ اگر شما اینجا تازه وارد باشید یعنی تمام کاربران دیگر هم برای شما ناشناخته و تازه خواهند بود نه؟ اگر کمی با علم دینامیک آشنا داشته باشید آنگاه متوجه می شوید در تحلیلتان سیستم را فقط شخص خودتان در نظر گرفته اید!! و از اینرو خودتان را برای ما تازه وارد در نظر گرفته و سایر کاربران را شناخته شده در نزد خودتان!

من خودم با سایتها و بلاگهای فلسفی- عرفانی چه ایرانی چه انگلیسی همکاری دارم و مقاله می نویسم و اصلا یکی از رشته های تخصصی من مربوط به همین مباحث است و ابن عربی و عرفان نظریش و تاثیر آرایش در شیخ اشراق تزم!

خب الان این خیلی افتخار دارد که هر چه می نویسید محصول تراواشات ذهنی اتان است؟ فکر نمی کنم مورد افتخار آمیزی باشد چون بقیه ی ایرانیان هم در این مورد با شما مشترک هستند و بهترین نمونه اش احمدی نژاد!!
ولی من نه! چون ادعای همه چیز دانی ندارم و سیستم را فقط بر روی خودم تعریف نمی کنم و دوست دارم با دستگاههای فکری دیگر هم آشنا شوم از اینرو از وقتی که خواندن و نوشتن یادگرفتم شروع به مطالعه کرده ام تا الان! و از آنجایی که حافظه ی خوبی دارم مطالب را در ذهنم دسته بندی می کنم و برای هر مبحث فولدری جدا در ذهن می سازم!

ولی از این مطلب جک تر و خنده تر ندیده بودم که به من می گویید کپی پیست می کنی از فیلسوف دیگر!! خوش بحال شما که فیلسوف بزرگی هستید!!! هر چند گمنامید مانند بقیه ی ایرانیان!! چون اصولا ایرانیان خودشان فیلسوف و دانشمند و... بطور مادرزادی هستند! آخر کمی فکر کنید بعد دهان باز کنید بنده آثار هایدگر را مطالعه می کنم و مطالب و مقالات مربوط به آن را می خوانم و آنوقت که آمدم آن پست را گذاشتم همه اش دارم می گویم از دیدگاه هایدگر اینطور است و آنطور است نگفتم از دیدگاه ِ خودم که!!! می قهمیدید یا فهمش خیلی فراتر از ذهن شماست؟
بعد هم از همان کتابی که در مورد هرمنوتیک از منظری عرفانی بود و این کتاب را دارم می خوانم و رفرنس اصلی کارم هست می آیم نقل قول می کنم یعنی می آیم از آنچه که از مقالات هایدگر در مورد هرمونتیک خوانده ام می آیم و به همین کتاب ربطش می دهم و بعد هم با توجه به آرا عین القضات همدانی که از پیروان احمد غزالی بوده و ادامه دهنده ی راه ابن عربی می آیم مثال می زنم بعدهم.....
باشد بروید همین مطلب را عینا پیدا کنید کاری که ندارد شما که از نرم افزار crosscheck بهتر عمل می کنید دیگر یک کپی پیست کردن این مطلب در جستجوگر گوگل کاری که ندارد نه؟!!

ولی واقعا خنده دار است:))) با این حساب تمام مقالات علمی از بیخ کپی پیستی هستند چون در هر مقاله ای باید introduction آورد و آنهم چکیده ی کار دیگران است و بعد هم در بخش اصلی و مورد مطالعه و متد و بحث هم مجبوریم به گونه ای علمی فلسفی بنویسیم و مدام ارجاع دهیم اینکه مجبوریم در نگارش فلسفی از یک شیوه ی خاص و یکسان بهره بگیریم پس همه اش کپی پیست است :)))))))

به جای اینکه دهان مبارکتان بی جا باز کنید بهتر بود می رفتید و پستهای پیشینم را می خواندید دیگر کاربران این دفترچه حتی آنها که یک پست بیشتر از من را هم نخواندند هم فهمیده اند که من اهل چه هستم و نوشته هایم چگونه است برای نمونه:

Ouroboros

منظورتان داریوش است؟
وای خدایا دلم 😂😄

شما گمان می‌کنید به فلان نهاد معتبر یا شخص خوشنام آویزان شدن باعث معتبرتر شدن افکارتان می‌شود؟ اینجا خود خدا را قبول ندارند! 😬
جایی نروید ولی حرفهایتان دست کم در ظاهر نغز است، و اگر به دنبال گفتگو با مخالفان خود هستید جایی را روادارتر و مهربان‌تر از اینجا نخواهید یافت، بی‌خدایان خارج از این انجمن چنان به این قبیل مفاهیم حساس هستند که به محض شنیدن لفظ عرفان یا هر آنچه که به نحوی گواه آن باشد رمیده، زبانی کنایی و تمسخرآلود اتخاذ می‌کنند، باز اینجا حرفهای شما را می‌خوانند که خودش خیلی زیاد است.

ولی من در نوشته‌های شما یک خودشیفتگی بسیار شگفت‌انگیزی و خارق‌العاده‌ای می‌بینم که خرقه‌ی خشوع پوشیده! داریوش درست می‌گوید و برخلاف مهربد که فریب این نمایش را خورده، خوب مچ‌تان را گرفته! فقط نمی‌دانم چرا اینرا تیپیک زنان تلقی می‌کند و از آن دوری می‌جوید؟ هرگونه تلاشی از سوی زنان برای پیچیده‌سازی خودشیفتگی طبیعی‌شان شایسته‌ی تحسین است. احتمالا ناراحت است که فلسفه و ریاضی را تا سرحد ماتیک سرخاب تقلیل درجه داده‌اید. جالب است نه؟ کسانی که از تقدس‌زدایی برای خود حرفه‌ای ساخته‌اند، اموری پیش‌پا افتاده را به مرتبه‌ی قدسی برکشیده‌اند.

به هر حال بیایید دست از این ننه-من-غریبم‌ و ننه-من-قربانیم بازی بردارید و یکی دو پُست بزنید تا ببینیم از آن همه تلمذ نزد اساتید بزرگ چه آموخته‌اید. 💐

اتفاقا شما از عادی ترین مردم هم سطحتان پایینتر است که فکر می کنید هرکس اهل مطالعه است و به دنبال غور و تفکر در اندیشه های دیگران است به دنبال پز دادن است یعنی اینگونه اندیشه فقط و فقط در سطح پایینترین افراد از لحاظ هوش و فرهنگ وسواد یافت می گردد و بس! چون حتی یک بچه ی ده ساله هم می فهمد کسی که رشته اش در اینست و باید هر روز در مورد مسائل مربوط به آن مقاله بخواند و تحقیق کند دیگر به هر چیزی می اندیشد غیر از پز دادن !! یعنی شما یک ایرانی تیپیک بیش نیستی!! چندماهی نیست که هموند دو سه فروم ایرانی شده ام آنهم فقط بخاطر آنکه در کشور دیگری ساکن بودم و با کاربران بی سواد اما پر مدعای ایرانی در این مدت کوتاه بسیار اشنا شدم!! اما دیگر آنها هم اینقدر می فهمیدند که وقتی کسی بحث فلسفی می کند نمی تواند با زبان کوچه و بازار بنویسد!!

می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست از همان نوشته هایتان معلوم است که چه در چنته دارید هیچ!! اما ادعا بی نهایت!!! من هم در این فروم کلی پست دارم و هم در فروم هم میهن و بیشتر پستهایم هم مربوط به فلسفه و هستی شناسی و وجود است و مثل شما همه چیز دان نیستم و مقالات فلاسفه ی بزرگ ر ا می خوانم و در نوشته هایم بعنوان رفرنس بهره می گیرم!

اگر مطالعه یا همان کپی پیست کردن مرا فیلسوف نکند دستکم سبب می شود که کسی چون شما نگردم یعنی بی خرد سطحی نگر بی سواد!

ایدی یاهویم در پروفایلم هست و می شود سواد هرکسی را در مناظره و گفتگوی زبانی سنجید (هر چند من در همین فرومها هم سواد کاربران را متوجه می شوم!) دیگر آنجا نمی شود مطالب را کپی پیست کرد !!!!! باید آنی و سریع جواب داد و یا سخن گفت و در این حالت سره از ناسره مشخص می گردد! چون اینروزها هیچ جیز برایم دلپذیر تر از جنگ با مدعیان ایرانی نیست که چون هیچ سواد و دانشی ندارند از روی تنگ نظری دیگران را هم چون خود می پندارند!

پ.ن
واقعا حضرت حافظ چه زیبا سرود که :
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج ِ خودپرستی

این آخرین باری بود که پاسخ دادم و دیگر پاسخ کوته فکران سطحی نگر را نمی دهم کسانی که بجای نگاه به ماه به انگشت خیره می شوند تازه آن را هم شست پا می بینند!! حیف وقت و زمان و حیف انگشتان و نیز حیف ِ چشمانم که بخواهند این اباطیل را بخوانند!

Transcendence #۲۹۳
سارا

عصبانی من؟!! اتفاقا کلی خندیدم:)) چون اینهمه مقاله نوشتم در مورد همین ها تازه آنهم به دو زبان هم فارسی و هم انگلیسی و آنهم برای ژورنالهایی که مجهز به نرم افزار crosscheck هستند بعد یک بنده خدایی که به قول خودش اینجا تازه وارد است می اید و به من می گوید کپی پیست کرده ای !!! بعد هم که پاسخی در خور می گیرد می گوید چرا به من که تازه وارد هستم می گویی بی سواد تو مرا از کجا می شناسی!!!! خب به نظرتان بهتر نیست این پرسش را از خودتان بپرسید که مرا از کجا می شناسید؟! هان؟ اگر شما اینجا تازه وارد باشید یعنی تمام کاربران دیگر هم برای شما ناشناخته و تازه خواهند بود نه؟ اگر کمی با علم دینامیک آشنا داشته باشید آنگاه متوجه می شوید در تحلیلتان سیستم را فقط شخص خودتان در نظر گرفته اید!! و از اینرو خودتان را برای ما تازه وارد در نظر گرفته و سایر کاربران را شناخته شده در نزد خودتان!

من خودم با سایتها و بلاگهای فلسفی- عرفانی چه ایرانی چه انگلیسی همکاری دارم و مقاله می نویسم و اصلا یکی از رشته های تخصصی من مربوط به همین مباحث است و ابن عربی و عرفان نظریش و تاثیر آرایش در شیخ اشراق تزم!

خب الان این خیلی افتخار دارد که هر چه می نویسید محصول تراواشات ذهنی اتان است؟ فکر نمی کنم مورد افتخار آمیزی باشد چون بقیه ی ایرانیان هم در این مورد با شما مشترک هستند و بهترین نمونه اش احمدی نژاد!!
ولی من نه! چون ادعای همه چیز دانی ندارم و سیستم را فقط بر روی خودم تعریف نمی کنم و دوست دارم با دستگاههای فکری دیگر هم آشنا شوم از اینرو از وقتی که خواندن و نوشتن یادگرفتم شروع به مطالعه کرده ام تا الان! و از آنجایی که حافظه ی خوبی دارم مطالب را در ذهنم دسته بندی می کنم و برای هر مبحث فولدری جدا در ذهن می سازم!

ولی از این مطلب جک تر و خنده تر ندیده بودم که به من می گویید کپی پیست می کنی از فیلسوف دیگر!! خوش بحال شما که فیلسوف بزرگی هستید!!! هر چند گمنامید مانند بقیه ی ایرانیان!! چون اصولا ایرانیان خودشان فیلسوف و دانشمند و... بطور مادرزادی هستند! آخر کمی فکر کنید بعد دهان باز کنید بنده آثار هایدگر را مطالعه می کنم و مطالب و مقالات مربوط به آن را می خوانم و آنوقت که آمدم آن پست را گذاشتم همه اش دارم می گویم از دیدگاه هایدگر اینطور است و آنطور است نگفتم از دیدگاه ِ خودم که!!! می قهمیدید یا فهمش خیلی فراتر از ذهن شماست؟
بعد هم از همان کتابی که در مورد هرمنوتیک از منظری عرفانی بود و این کتاب را دارم می خوانم و رفرنس اصلی کارم هست می آیم نقل قول می کنم یعنی می آیم از آنچه که از مقالات هایدگر در مورد هرمونتیک خوانده ام می آیم و به همین کتاب ربطش می دهم و بعد هم با توجه به آرا عین القضات همدانی که از پیروان احمد غزالی بوده و ادامه دهنده ی راه ابن عربی می آیم مثال می زنم بعدهم.....
باشد بروید همین مطلب را عینا پیدا کنید کاری که ندارد شما که از نرم افزار crosscheck بهتر عمل می کنید دیگر یک کپی پیست کردن این مطلب در جستجوگر گوگل کاری که ندارد نه؟!!

ولی واقعا خنده دار است:))) با این حساب تمام مقالات علمی از بیخ کپی پیستی هستند چون در هر مقاله ای باید introduction آورد و آنهم چکیده ی کار دیگران است و بعد هم در بخش اصلی و مورد مطالعه و متد و بحث هم مجبوریم به گونه ای علمی فلسفی بنویسیم و مدام ارجاع دهیم اینکه مجبوریم در نگارش فلسفی از یک شیوه ی خاص و یکسان بهره بگیریم پس همه اش کپی پیست است :)))))))

به جای اینکه دهان مبارکتان بی جا باز کنید بهتر بود می رفتید و پستهای پیشینم را می خواندید دیگر کاربران این دفترچه حتی آنها که یک پست بیشتر از من را هم نخواندند هم فهمیده اند که من اهل چه هستم و نوشته هایم چگونه است برای نمونه:
گفت‌آورد نوشته اصلی از سوی Ouroboros نمایش پست ها
منظورتان داریوش است؟
وای خدایا دلم

شما گمان می‌کنید به فلان نهاد معتبر یا شخص خوشنام آویزان شدن باعث معتبرتر شدن افکارتان می‌شود؟ اینجا خود خدا را قبول ندارند!
جایی نروید ولی حرفهایتان دست کم در ظاهر نغز است، و اگر به دنبال گفتگو با مخالفان خود هستید جایی را روادارتر و مهربان‌تر از اینجا نخواهید یافت، بی‌خدایان خارج از این انجمن چنان به این قبیل مفاهیم حساس هستند که به محض شنیدن لفظ عرفان یا هر آنچه که به نحوی گواه آن باشد رمیده، زبانی کنایی و تمسخرآلود اتخاذ می‌کنند، باز اینجا حرفهای شما را می‌خوانند که خودش خیلی زیاد است.

ولی من در نوشته‌های شما یک خودشیفتگی بسیار شگفت‌انگیزی و خارق‌العاده‌ای می‌بینم که خرقه‌ی خشوع پوشیده! داریوش درست می‌گوید و برخلاف مهربد که فریب این نمایش را خورده، خوب مچ‌تان را گرفته! فقط نمی‌دانم چرا اینرا تیپیک زنان تلقی می‌کند و از آن دوری می‌جوید؟ هرگونه تلاشی از سوی زنان برای پیچیده‌سازی خودشیفتگی طبیعی‌شان شایسته‌ی تحسین است. احتمالا ناراحت است که فلسفه و ریاضی را تا سرحد ماتیک سرخاب تقلیل درجه داده‌اید. جالب است نه؟ کسانی که از تقدس‌زدایی برای خود حرفه‌ای ساخته‌اند، اموری پیش‌پا افتاده را به مرتبه‌ی قدسی برکشیده‌اند.

به هر حال بیایید دست از این ننه-من-غریبم‌ و ننه-من-قربانیم بازی بردارید و یکی دو پُست بزنید تا ببینیم از آن همه تلمذ نزد اساتید بزرگ چه آموخته‌اید.
اتفاقا شما از عادی ترین مردم هم سطحتان پایینتر است که فکر می کنید هرکس اهل مطالعه است و به دنبال غور و تفکر در اندیشه های دیگران است به دنبال پز دادن است یعنی اینگونه اندیشه فقط و فقط در سطح پایینترین افراد از لحاظ هوش و فرهنگ وسواد یافت می گردد و بس! چون حتی یک بچه ی ده ساله هم می فهمد کسی که رشته اش در اینست و باید هر روز در مورد مسائل مربوط به آن مقاله بخواند و تحقیق کند دیگر به هر چیزی می اندیشد غیر از پز دادن !! یعنی شما یک ایرانی تیپیک بیش نیستی!! چندماهی نیست که هموند دو سه فروم ایرانی شده ام آنهم فقط بخاطر آنکه در کشور دیگری ساکن بودم و با کاربران بی سواد اما پر مدعای ایرانی در این مدت کوتاه بسیار اشنا شدم!! اما دیگر آنها هم اینقدر می فهمیدند که وقتی کسی بحث فلسفی می کند نمی تواند با زبان کوچه و بازار بنویسد!!

می گویند سالی که نکوست از بهارش پیداست از همان نوشته هایتان معلوم است که چه در چنته دارید هیچ!! اما ادعا بی نهایت!!! من هم در این فروم کلی پست دارم و هم در فروم هم میهن و بیشتر پستهایم هم مربوط به فلسفه و هستی شناسی و وجود است و مثل شما همه چیز دان نیستم و مقالات فلاسفه ی بزرگ ر ا می خوانم و در نوشته هایم بعنوان رفرنس بهره می گیرم!

اگر مطالعه یا همان کپی پیست کردن مرا فیلسوف نکند دستکم سبب می شود که کسی چون شما نگردم یعنی بی خرد سطحی نگر بی سواد!

ایدی یاهویم در پروفایلم هست و می شود سواد هرکسی را در مناظره و گفتگوی زبانی سنجید (هر چند من در همین فرومها هم سواد کاربران را متوجه می شوم!) دیگر آنجا نمی شود مطالب را کپی پیست کرد !!!!! باید آنی و سریع جواب داد و یا سخن گفت و در این حالت سره از ناسره مشخص می گردد! چون اینروزها هیچ جیز برایم دلپذیر تر از جنگ با مدعیان ایرانی نیست که چون هیچ سواد و دانشی ندارند از روی تنگ نظری دیگران را هم چون خود می پندارند!

پ.ن
واقعا حضرت حافظ چه زیبا سرود که :
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در رنج ِ خودپرستی

این آخرین باری بود که پاسخ دادم و دیگر پاسخ کوته فکران سطحی نگر را نمی دهم کسانی که بجای نگاه به ماه به انگشت خیره می شوند تازه آن را هم شست پا می بینند!! حیف وقت و زمان و حیف انگشتان و نیز حیف ِ چشمانم که بخواهند این اباطیل را بخوانند!

نوشته های بالا خودش گواهی می باشد بر میزان قابل توجهی از عدم سلامتی ذهنی و روانی جنابعالی .یک طومار نوشتی برای یک موضوع بی اهمیت!!!!!!چقدرررررررررررررررررررر علافی.چقدر زود رنج و احسساساتی.از دو خط حرف من هم n جور برداشت های عجیب اندر غریب کردی!!!!!

Transcendence #۲۹۴

والا شما یک کپی –پیست کننده ذهنی و روانی هستید که به تعداد زیادی در ایران یافت می شود.به بیانی از خودتان چیزی ندارید هرچه هست سرهم بندی کردن نوشته های دیگران و تکرار حرف آنان ، طول و طویل کردن و تغییر نوشته های دیگران .استفاده ار توضیحات وتقسیر های دیگران و نهایتا بازتولید آن به وسیله جنابتان و متوهمانه فکر می کنید کار فکری انجام دادید.البته بعضا هم خط به خط و کلمه به کلمه! برای بیان دو خط حرف !! راجع به هرمنوتیک فلسفی هایدگر و شاگردش گادامر در برابر هرمنوتیک به عنوان یک روش شما پژوهشگر گرامی (دارای مقالات برجسته علمی وفلسفی) از n جا کپی کردی!!انگار چه مطلب پیچیده ای را می خواد بگه !نیم بند از خود اندیشیدن برای ایشان امکان ناپذیره هیچ به ذهنش هم خطور نمی کنه که دیگران هم این مطالب را در n جا دیده با شند.

سارا #۲۹۵

رهگذران ِ گرامی این فروم و خوانندگان ِ محترم می دانم که از چرت و پرت گویی های این کاربر روانی که مدام در جستارِ بنده اسپم می کند حیرت کرده اید و شگفت زده هستید که چرا این مزخرفات از این جستار پاک نمی شوند. خب دلیلش ساده است چون من خداباور هستم و اتفاقا اینگونه پستها باید در هر جستاری که من باز کنم وجود داشته باشند!

از اینرو شما هم به مانند من آنها را ندید گرفته و ایگنور کنید و نخوانید بنده ی خدا اینقدر خنگ است که هنوز ساده ترین نوشته ی مرا هم نمی تواند بفهمد

سارا

این آخرین باری بود که پاسخ دادم و دیگر پاسخ کوته فکران سطحی نگر را نمی دهم کسانی که بجای نگاه به ماه به انگشت خیره می شوند تازه آن را هم شست پا می بینند!! حیف وقت و زمان و حیف انگشتان و نیز حیف ِ چشمانم که بخواهند این اباطیل را بخوانند!

می بینید :)) خب حق دارد که که وقتی می آیم از هایدگر و هر مونتیک بگویم هنگ کند و چینین هوچی گری و دیوانه بازی در بیاورد:))) بیچاره قاط زده است:)))))))

بیچاره موجودی روان پریش است که معلوم نیست چند بار دست به خودکشی زده است وی در دنیای بیرون هم ایگنور می شود و بدبخت حسرت هم کلامی آنهم برای یک ثانیه با دختران را دارد:)) و از اینرو عقده های دنیای حقیقی اش را نیز به اینجا آورده است:))

ببنید تا چه اندازه خنگ و بی هوش است که می گوید حوصله ی کل کل ندارم بعد می آید و هی در جستارم اسپم می کند یعنی حافظه اش حتی به اندازه ی ماهی هم نیست:))))
من از این امر دلزده نیستم چرا که این مدام اسپم کردن هایش اسباب مسرت ماست:)) و نشان می دهد که خوب سوخته است:))👌

thought #۲۹۶
سارا

رهگذران ِ گرامی این فروم و خوانندگان ِ محترم می دانم که از چرت و پرت گویی های این کاربر روانی که مدام در جستارِ بنده اسپم می کند حیرت کرده اید و شگفت زده هستید که چرا این مزخرفات از این جستار پاک نمی شوند. خب دلیلش ساده است چون من خداباور هستم و اتفاقا اینگونه پستها باید در هر جستاری که من باز کنم وجود داشته باشند!

از اینرو شما هم به مانند من آنها را ندید گرفته و ایگنور کنید و نخوانید بنده ی خدا اینقدر خنگ است که هنوز ساده ترین نوشته ی مرا هم نمی تواند بفهمد

می بینید :)) خب حق دارد که که وقتی می آیم از هایدگر و هر مونتیک بگویم هنگ کند و چینین هوچی گری و دیوانه بازی در بیاورد:))) بیچاره قاط زده است:)))))))

بیچاره موجودی روان پریش است که معلوم نیست چند بار دست به خودکشی زده است وی در دنیای بیرون هم ایگنور می شود و بدبخت حسرت هم کلامی آنهم برای یک ثانیه با دختران را دارد:)) و از اینرو عقده های دنیای حقیقی اش را نیز به اینجا آورده است:))

ببنید تا چه اندازه خنگ و بی هوش است که می گوید حوصله ی کل کل ندارم بعد می آید و هی در جستارم اسپم می کند یعنی حافظه اش حتی به اندازه ی ماهی هم نیست:))))
من از این امر دلزده نیستم چرا که این مدام اسپم کردن هایش اسباب مسرت ماست:)) و نشان می دهد که خوب سوخته است:))👌

درود بانو🌹
چه امضای زیبایی دارید شاعرش کیست؟

سارا #۲۹۷
thought

درود بانو🌹
چه امضای زیبایی دارید شاعرش کیست؟

درود
چطور؟ خب هر شعری شاعری دارد و هیچ شعری هم بدون شاعر نیست! بر خلاف دنیا که یک عده خردمند (!!) می گویند هیچ خالقی ندارد:))

سارا #۲۹۹
Mehrbod

What is computer poetry? | bot or not

ای خدا صبری در شب یلدا به من ده!!! باید هم همین نگاه باشد کسی که به جای شعر از چامه استفاده می کند باید هم آن را چون چکمه ببیند اینکه می توان آن را بدون دخالت انسانی درست کرد و ساخت! همین است که این زبان پارسی می لنگد این که شعر کجا و چامه کجا! شعر از شعور می آید اینرا از افلاطون تا هایدگر تاکید کرده اند که ریشه ی شعر شعور است! اینکه شعر چیدمان واژه ها کنار هم نیست اینکه آرتور مبو شعر را کیمیاکاری شاعر با واژه ها می داند و دکتر کدکنی شاعر را کیمیاگر می خواند و........ بگذریم چرا که الان دارم با یک ربات حرف می زنم که نه می داند شعر چیست و نه می فهمد عشق چیست و دل دقیقا در کجای انسان قرار دارد. جای شیخ اجل سعدی خالیست که سرود: همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت!

Mehrbod #۳۰۰
سارا

ای خدا صبری در شب یلدا به من ده!!! باید هم همین نگاه باشد کسی که به جای شعر از چامه استفاده می کند باید هم آن را چون چکمه ببیند اینکه می توان آن را بدون دخالت انسانی درست کرد و ساخت! همین است که این زبان پارسی می لنگد این که شعر کجا و چامه کجا! شعر از شعور می آید اینرا از افلاطون تا هایدگر تاکید کرده اند که ریشه ی شعر شعور است! اینکه شعر چیدمان واژه ها کنار هم نیست اینکه آرتور مبو شعر را کیمیاکاری شاعر با واژه ها می داند و دکتر کدکنی شاعر را کیمیاگر می خواند و........ بگذریم چرا که الان دارم با یک ربات حرف می زنم که نه می داند شعر چیست و نه می فهمد عشق چیست و دل دقیقا در کجای انسان قرار دارد. جای شیخ اجل سعدی خالیست که سرود: همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت!

چامه (شعر) همان چیدمان واژه‌ها کنار همدیگر است, بشیوه‌ای که آهنگین و چمین (معنایی) باشند. رایانه‌ها هنوز خنگ‌اند و برای
همین نمیتوانند خوب چامه بسُرایند, زمان بسنده برود آنرا هم میتوانند, چناکه نمونه‌وار میبینیم در بازی شترنگ از آدمی هم بهتر و فرزتر شده‌اند.