شما راه بهتری سراغ دارید با صحت و درستی بیشتری؟ دلایل؟ این یک عقبگرد در بحث است. بحث مشکلات و تناقضات ادیان و مذاهب کلاسیک و عدم اثبات پذیری آنها و تضاد آنها با تجربیات شخصی و دریافتهای مستقیم و نیروهای درونی آدمی را قبلا داشته ایم. سراسر این سالها هم در اینترنت مدام چنین بحثهایی را خوانده ام یا شرکت کرده ام. نتیجه همین است که حال که چیز مطمئن تر و بهتری درکار نیست میتوانیم از عقل و تجربیات و دریافتهای مستقیم و درونی خودمان کمک بگیریم. هیچ راهی مطلقا ثابت شده نیست، اما من به راهی میروم که احتمال صحت آن را بیشتر دریافته ام و برای خودم شدنی می یابم.
تمام این بحثها رو قبلا کرده بودیم و بقدر کافی توضیح دادم. فکر کردم فهمیدی! شاید هم خودت رو میزنی به نفهمی؟ فکر کردی من علافم بیان با شما که نمیخوای بفهمی و قبول کنی، وقت و انرژیم رو بیش از این تلف کنم. نه عزیزم اون مغز کوچک و اعتقادات مسخره و حقیر و بزدلانه و ناراست شما برای من ارزشی نداره.
چون انسان ذاتا پیشرفت کردن و کاملتر شدن را دوست دارد. پس هرچه سریعتر و بیشتر بهتر. در نهایت تمامی عقل و نیروهای ما در خدمت منافع شخصی ماست که منافع شخصی ما هم اساسا از دو نیروی بنیادین رنج و لذت، یا دافعه و جاذبه منشاء میگیرند.
مهم نیست چون بقیهء چیزها را هم زیادی برای ما مطلق و تردیدناپذیر نشان داده اند. درواقع هیچ چیزی آنقدرها روشن و محکم و تغییرناپذیر نیست. مثلا اعتقاد عوام دربارهء خدا و دین و آخرت و بهشت و جهنم و اینکه انسانها چطور قضاوت میشوند. اعتقاد و عمل اکثریت مردم بر اساس ضعفهای روانی و چیزهایی مثل ترس است. اما ما بر اساس ذات و گوهر واقعی خود پیش میرویم، و این ما را به هر راهی بکشاند، همان راه است و اجتناب ناپذیر، پس دیگر نباید نگران بود و غصه اش را خورد و اگر مطلق و چیز ثابتی گیر نیاوردیم نباید ترسید و به خود سخت گرفت. بلکه ما قادریم واقعیت را همانطور که هست ببینیم و بپذیریم.
در نقل قول قبلی توضیح دادم. من از گفتار و رفتار و شخصیت خدامراد و آن مطالب، اینطور برداشت کردم. یعنی تطابق زیادی با نظرات و تجربیات و نگرش خودم دیدم. نشانه های بسیاری بود واضحا. صحبت های خدامراد و نحوهء قضاوت او دربارهء زندگی و خودش و دیگران.
ادیان بر ترس بنا شده اند. یعنی بدون ترس، خیلی چیزها در نظر آدمی تغییر میکند. البته فکر میکنم بحث قدرت هم باشد. بهرحال این دو بهم ربط هم دارند. معمولا انسانهای ضعیف نمیتوانند چندان شجاع هم باشند. یعنی این برای انسانهای قوی ساده تر است. و البته بیشتر برای آن انسانهایی که خودشان خودشان را قوی کرده اند. بطور مثال یک انسانی که بطور ژنتیک جسم بزرگتر و قوی تری داشته، ولی انسان دیگری که با ورزش و تمرین و روبرو شدن با ترس و خشونت قوی شده است، دومی میتواند شجاع تر باشد، چون با زحمت و رویارویی و اراده این قدرت را بدست آورده است.
حال ربط قدرت و ترس و ادیان چیست. شاید تا خودتان تجربه نکنید متوجه نمی شوید. بهرحال وقتی یاد گرفتید به خودتان تکیه کنید، امید از باورهای کور و تصادف ببرید، و منتظر نباشید تا چیزی مثل خدا شما را از همه چیز حفظ کند، وقتی اراده و خشم و شجاعت را تجربه کردید، آنگاه دیدگاه شما دربارهء ادیان و خدا و این حرفها هم تغییر زیادی خواهد کرد و از نگرش و باورهای عوام در این زمینه فاصله خواهید گرفت. هرچند لزوما بی خدا یا حتی بی دین نمیشوید، اما تغییرات مهم و به گمانم اساسی میکنید. البته شاید هم همه اینطور نباشند، اما برای منکه اینطور بود!
شما راه بهتری سراغ دارید با صحت و درستی بیشتری؟ دلایل؟ این یک عقبگرد در بحث است. بحث مشکلات و تناقضات ادیان و مذاهب کلاسیک و عدم اثبات پذیری آنها و تضاد آنها با تجربیات شخصی و دریافتهای مستقیم و نیروهای درونی آدمی را قبلا داشته ایم. سراسر این سالها هم در اینترنت مدام چنین بحثهایی را خوانده ام یا شرکت کرده ام. نتیجه همین است که حال که چیز مطمئن تر و بهتری درکار نیست میتوانیم از عقل و تجربیات و دریافتهای مستقیم و درونی خودمان کمک بگیریم. هیچ راهی مطلقا ثابت شده نیست، اما من به راهی میروم که احتمال صحت آن را بیشتر دریافته ام و برای خودم شدنی می یابم.
تمام این بحثها رو قبلا کرده بودیم و بقدر کافی توضیح دادم. فکر کردم فهمیدی! شاید هم خودت رو میزنی به نفهمی؟ فکر کردی من علافم بیان با شما که نمیخوای بفهمی و قبول کنی، وقت و انرژیم رو بیش از این تلف کنم. نه عزیزم اون مغز کوچک و اعتقادات مسخره و حقیر و بزدلانه و ناراست شما برای من ارزشی نداره.
تجربه+عقل. دریافتهای مستقیم و درونی. منظورم از تجربه+عقل یعنی تجربه هایی که بوسیلهء عقل تحلیل و از آنها چنین نتیجه گیری شده است.
بدیهی است.
چون انسان ذاتا پیشرفت کردن و کاملتر شدن را دوست دارد. پس هرچه سریعتر و بیشتر بهتر. در نهایت تمامی عقل و نیروهای ما در خدمت منافع شخصی ماست که منافع شخصی ما هم اساسا از دو نیروی بنیادین رنج و لذت، یا دافعه و جاذبه منشاء میگیرند.
مهم نیست چون بقیهء چیزها را هم زیادی برای ما مطلق و تردیدناپذیر نشان داده اند. درواقع هیچ چیزی آنقدرها روشن و محکم و تغییرناپذیر نیست. مثلا اعتقاد عوام دربارهء خدا و دین و آخرت و بهشت و جهنم و اینکه انسانها چطور قضاوت میشوند. اعتقاد و عمل اکثریت مردم بر اساس ضعفهای روانی و چیزهایی مثل ترس است. اما ما بر اساس ذات و گوهر واقعی خود پیش میرویم، و این ما را به هر راهی بکشاند، همان راه است و اجتناب ناپذیر، پس دیگر نباید نگران بود و غصه اش را خورد و اگر مطلق و چیز ثابتی گیر نیاوردیم نباید ترسید و به خود سخت گرفت. بلکه ما قادریم واقعیت را همانطور که هست ببینیم و بپذیریم.
در نقل قول قبلی توضیح دادم. من از گفتار و رفتار و شخصیت خدامراد و آن مطالب، اینطور برداشت کردم. یعنی تطابق زیادی با نظرات و تجربیات و نگرش خودم دیدم. نشانه های بسیاری بود واضحا. صحبت های خدامراد و نحوهء قضاوت او دربارهء زندگی و خودش و دیگران.
تکراریست. پاسخ همهء اینها در اظهارات قبلی ام هست.
براستی برایم قانع کننده نبودند.
اگر واقعا با به کار گیری منطق و با استدلال و برهان به این نتیجه رسیده باشید واجب است که طبق دریافت های خود عمل کنید اما من با توجه به اینکه سنی از من گذشته و تجاربی در این زمینه دارم چنین برداشتی ندارم و بر اساس توضیحاتی که قبلا دادم نتیجه عملی راه انتخابی شما را با بیخدایی یکی می بینم و شما نیز همچون آنها بیشتر تابع هوای نفس خویشید تا پیرو عقل خود.
ادیان بر ترس بنا شده اند. یعنی بدون ترس، خیلی چیزها در نظر آدمی تغییر میکند. البته فکر میکنم بحث قدرت هم باشد. بهرحال این دو بهم ربط هم دارند. معمولا انسانهای ضعیف نمیتوانند چندان شجاع هم باشند. یعنی این برای انسانهای قوی ساده تر است. و البته بیشتر برای آن انسانهایی که خودشان خودشان را قوی کرده اند. بطور مثال یک انسانی که بطور ژنتیک جسم بزرگتر و قوی تری داشته، ولی انسان دیگری که با ورزش و تمرین و روبرو شدن با ترس و خشونت قوی شده است، دومی میتواند شجاع تر باشد، چون با زحمت و رویارویی و اراده این قدرت را بدست آورده است.
حال ربط قدرت و ترس و ادیان چیست. شاید تا خودتان تجربه نکنید متوجه نمی شوید. بهرحال وقتی یاد گرفتید به خودتان تکیه کنید، امید از باورهای کور و تصادف ببرید، و منتظر نباشید تا چیزی مثل خدا شما را از همه چیز حفظ کند، وقتی اراده و خشم و شجاعت را تجربه کردید، آنگاه دیدگاه شما دربارهء ادیان و خدا و این حرفها هم تغییر زیادی خواهد کرد و از نگرش و باورهای عوام در این زمینه فاصله خواهید گرفت. هرچند لزوما بی خدا یا حتی بی دین نمیشوید، اما تغییرات مهم و به گمانم اساسی میکنید. البته شاید هم همه اینطور نباشند، اما برای منکه اینطور بود!
اتفاقا این حرفهای شما عامه پسند کلیشه ای و بدون هیچ پایه و اساس و استدلال صحیح است مومنان واقعی به خدا و ترس؟ شما ابتدا موضوعی را مسلم فرض کرده و اکنون در به در به دنبال توجیه آن هستید.
من مشکلی ندارم تا هر وقت مایل باشی می تونی بیسوادی خودت را جار بزنی و غش و ریسه بری !
بی سواد کسی هست که وقتی جواب نداره میگه برو فلان جا رو بخون !! خب بی سواد ، جدا از اینکه سوال من چیز دیگری هست و توضیح اون لینک هر چیزی هم که باشه ماله کشی اسلامیست های دوزاری نظیر خودت هست ، حداقل بخش مرتبط از لینک رو کپی کن ببنیم چند روزه چی مینالی برای خودت...
بی سواد کسی هست که وقتی جواب نداره میگه برو فلان جا رو بخون !! خب بی سواد ، جدا از اینکه سوال من چیز دیگری هست و توضیح اون لینک هر چیزی هم که باشه ماله کشی اسلامیست های دوزاری نظیر خودت هست ، حداقل بخش مرتبط از لینک رو کپی کن ببنیم چند روزه چی مینالی برای خودت...
دوزاری ! ماله کش ! اسلامیست ! زایمان ! همه چیز به نفع شما ثابت شد دیگه نیازی به لینک و نقل قول و .... نیست
عبادت انسان، هدف آفرینش انسان است نه هدف آفریننده که خداوند تبارک باشد چرا که او نیازى به عبادت ما ندارد، اگر همه مردم زمین كافر شوند او کماکان بىنیاز است چنان که خود میفرماید: «إِن تَكْفُرُواْ أَنتُمْ وَ مَن فِی الأَرْضِ جَمِیعًا فَإِنَّ اللّهَ لَغَنِیٌّ ...»2مگر نه این است که اگر همه مردم رو به خورشید خانه بسازند یا پشت به خورشید، در خورشید اثرى ندارد. با این كه عبادت خدا بر ما واجب است، چون خالق و رازق و مربّى ماست، ولى باز هم در برابر این اداى تكلیف، پاداش مى دهد و این نهایت لطف اوست.
همین جمله اول داره میگه عبادت ، هدف آفرینش انسان است نه هدف آفریننده... خب این چه ربطی به سوال من داشت ؟ اتفاقا از همین نوشته هم معلومه که آفریننده هم باید هدفی داشته باشه اما اشاره ای به اون نشده و باز زرنگی از پاسخ به این سوال که مگر میشه فاعل یک فعل هدفی نداشته باشه ، عبور کرده !!
«عبادت، به معنای اظهار ذلّت، عالیترین نوع تذلّل و كرنش در برابر خداوند است. در اهمیت آن، همین بس كه آفرینش هستی و بعثت پیامبران (عالم تكوین و تشریع) برای عبادت است. خداوند میفرماید: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ إِلاَّ لِیَعْبُدُونِ» (ذاریات، آیه 56) هدف آفرینش هستی و جن و انس، عبادت خداوند است. كارنامة همة انبیا و رسالت آنان نیز، دعوت مردم به پرستش خداوند بوده است: «وَ لَقَدْ بَعَثْنا فِی كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً اََنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ أجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» (نحل، آیه 36) پس هدف از خلقت جهان و بعثت پیامبران، عبادت خدا بوده است روشن است كه خدای متعال، نیازی به عبادت ما ندارد (فَإِنَّ اللَّهَ غَنِیٌّ عَنْكُمْ)(زمر، 7) «و سود عبادت، به خود پرستندگان بر میگردد.[4]» مرحوم علامه طباطبائی (ره) در تفسیر آیة 56 سوره ذاریات (وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ...) میفرمایند: «عبادت غرض از خلقت انسان است، و كافی است كه عاید به انسان میشود، هم عبادت غرض است، و هم توابع آن، كه رحمت و مغفرت و غیره باشد و اگر برای عبادت غرضی از قبیل معرفت در كار باشد، معرفتی كه از راه عبادت و خلوصی در آن حاصل میشود، در حقیقت غرضی اقضی و بالاتر است، و عبادت غرض متوسط است.[5]» پس «غرض اعلای از خلقت رحمت خاصه الهیه است، كه تنها بوسیلة عبادت حاصل میشود.[6]» شهید مطهری (ره) با تعابیری رسا و گویا در بیان چرایی عبادت در كتاب «آزادی معنوی» آوردهاند: «اگر ما عبادت كنیم، این عبادت ـ كه مكرر هم هست و مخصوصاً در بارة نماز بیشتر صدق میكند ـ برای چیست؟ برای اینكه ما همیشه یادمان باشد كه بنده هستیم و خدایی داریم. گاهی افرادی سؤال میكنند فایدة نماز خواندن ما برای خدا چیست؟ برای خدا چه فایدهای دارد كه من نماز بخوانم؟ دیگری میگوید: شما میگویید من نماز بخوانم، نزد خدا اعلام بندگی كنم؛ مگر خدا نمیداند كه من بندهاش هستم كه مرتب بروم آنجا بایستم اعلام بندگی كنم، تعظیم كنم، چاپلوسی كنم تا خدا یادش نرود كه چنین بندهای دارد. پس عبادت كردن برای چیست؟ خیر، نماز برای این نیست كه خدا یادش نرود چنین بندهای دارد، نماز برای این است كه بنده یادش نرود خدایی دارد؛ نماز برای اینست كه ما همیشه یادمان باشد كه بنده هستیم، یعنی چشم بینایی در بالای سر ما وجود دارد، در قلب ما وجود دارد، در تمام جهان وجود دارد؛ یادمان نرود به موجب اینكه بنده هستیم خلقت ما عبث نیست؛ بنده هستیم پس تكلیف و وظیفه داریم.[7]»
این دست خزعبلات که واقعا در حد هذیان هم نیستن خیلی جالبه !! مگر میشه که فاعل از انجام فعل که همان خلقت باشه ، هدفی نداشته باشه ؟ مگر میشه بگیم موجودی که هستی نداشته به منظور عبادت خلق شده ، اما این عبادت هدف خالق نیست بلکه هدف از خلقت هست ؟
نتیجه توجیه مباحث فلسفی به کمک کتب دینی همین میشه که دچار سر گیجه بشید و هذیان بگید...
------------------------------------------------
پس دو حالت بیشتر در کار نیست !! یا خدا خالق نیست یا از خلقت هدفی نداشته... عبادت هم امر ثانویست و ربطی به هدف فاعل از انجام عملی نداره !!
خداوند محض وجود است و ایجاد کردن هر چیزی که قابلیت موجود شدن را دارد در ذات اوست پس هدف در فعل است نه فاعل بلا تشبیه این سوال شما مثل این است که کسی بپرسد :
خداوند محض وجود است و ایجاد کردن هر چیزی که قابلیت موجود شدن را دارد در ذات اوست پس هدف در فعل است نه فاعل بلا تشبیه این سوال شما مثل این است که کسی بپرسد :
هدف آتش از گرم کردن محیط پیرامون خود چیست؟ !
قیاس مع الفارق است ، جدایی بین وجود آتش و گرما نیست ... اما برای خدای شما و خلقت هم اینگونه بوده ؟ یعنی خدا که بوده ، تمام هستی هم بوده ؟ با این حرف در واقع شما معترفید که خلقت به عنوان یک پدیده مجزا در کار نیست که این همان حرف ماست
قیاس مع الفارق است ، جدایی بین وجود آتش و گرما نیست ... اما برای خدای شما و خلقت هم اینگونه بوده ؟ یعنی خدا که بوده ، تمام هستی هم بوده ؟ با این حرف در واقع شما معترفید که خلقت به عنوان یک پدیده مجزا در کار نیست که این همان حرف ماست 👏 !!
برای فهم اینکه جدایی بین خلق و خالق عقلا محال است نیازمند گذراندن حداقل سه چهار ترم عرفان نظری است.
برای اینکه یک مقداری گوشی دستتان بیاید می توانید اینجا را که قبلا هم لینک داده بودم مطالعه کنید.
برای فهم اینکه جدایی بین خلق و خالق عقلا محال است نیازمند گذراندن حداقل سه چهار ترم عرفان نظری است.
برای اینکه یک مقداری گوشی دستتان بیاید می توانید اینجا را که قبلا هم لینک داده بودم مطالعه کنید.
همین که شما سه چهار ترم گذروندی و این در اومدی کافیه !! من با عرفان و غیر عرفان کاری ندارم...
آیا پدیده مجزایی به نام خلقت ( که مثلا در قرآن شما هم ذکر شده در 6 روزه انجام شده ) داریم یا نه ؟ اگر نداریم و هستی همیشه بوده که هیچ و یعنی خدایی در کار نیست یا خالق نیست ، اما اگر داریم
یعنی بازه ای قابل فرض هست
که خلقتی در کار نبوده ، در نتیجه بین این ذات الهی شما و فعل مورد نظر فاصله وجود داشته و این یعنی جایی/لحظه ای/حالتی بوده که تصمیم و تغییری منجر به خلقت شده که در برگیرنده هدفی هست !! حالا اینکه بگید در ذات الهی تغییر حاصل نمیشه مشکل خودتون هست...
این با آتش و گرما که توام با هم هستن تفاوت داره... چون ظاهرا بین ذات و فعل خدای شما جدایی وجود داره !!
لینک هم ندید چون مشتی خرعبلات درون دینی تحویل میدن...
اگر واقعا با به کار گیری منطق و با استدلال و برهان به این نتیجه رسیده باشید واجب است که طبق دریافت های خود عمل کنید اما من با توجه به اینکه سنی از من گذشته و تجاربی در این زمینه دارم چنین برداشتی ندارم و بر اساس توضیحاتی که قبلا دادم نتیجه عملی راه انتخابی شما را با بیخدایی یکی می بینم و شما نیز همچون آنها بیشتر تابع هوای نفس خویشید تا پیرو عقل خود.
باز تو فکرت بازتره و تاحالا دو مورد حرف استثنایی زدی در بین مدافعان خدا و دین. یکی اینکه قبول کردی از نظر عقلانی اعتبار اسناد و باورهای دینی مطلق نیست. یعنی نمیشه گفت که 100% مطمئن هستند و نمیشه هیچ شکی درشون کرد. یکی دیگه هم همین که گفتی اگر واقعا با منطق و استدلال و عقل خودم به این نتیجه رسیده باشم واجبه که ازش تبعیت کنم. همین حرفهایی که شما زدی رو نمیشه از بقیهء مذهبیون یا افرادی که بهرحال مدافع خدا و دین هستند و بنده در این سالها باهاشون در اینترنت بحث کردم و بحثهاشون رو خوندم، شنید.
و اما درمورد اینکه چرا من نسبت به خدا و دین اینقدر شک دارم و اعتماد ندارم و بنظرم دیگه زیاد هم مهم نیست بذار برات ماجرا رو بیشتر باز کنم و اینکه در زندگیم چه تجربیات و دریافتهایی داشتم و عقل از چی و چطور چه نتیجه ای گرفت. البته این متن رو دیشب نوشتم و براتون آماده کردم؛ چون این روزها سرم شلوغه و گفتم شاید فردا و سر کار وقت نکنم.
اون متن اینه:
فرمودید عقل. و عقل چه برداشتی دارد؟ اصلا عقل چه انگیزه ای دارد و آیا صرفا از انتزاعات ذهنی تبعیت میکند؟ عقل هم مانند تمامی چیزهای دیگر، در خدمت نیروهای بنیادین لذت و رنج، جاذبه و دافعه، است. چرا که انگیزه را اینها میتوانند تولید کنند. عقل تنها یک ماشین و یک ابزار است. به خودی خود انگیزه ای و ایده ای درمورد هدف ندارد. بلکه این نیروهای بنیادین هستند که ما را مجبور میکنند آنرا در جهت آنها، یعنی دوری از رنج و نزدیکی به لذت، نزدیک شدن به سمتی که بدان جاذبه احساس میکنیم، و دور شدن از سمتی که بدان دافعه احساس میکنیم، بکار بگیریم.
تا وقتی با تجربیات سخت و خوردکننده روبرو نشده ای، همان بازیها و انتزاعات زیبای ذهنی برایت مشغول کننده هستند، چون هنوز انگیزهء قوی تری برای هدفهای مهمتری درکار نیست. چون هنوز با واقعیت های واقعی روبرو نشده ای. حداقل نه آنطور که باید! عقل تو مشغول خدا و جن و پری و فرشته است، چون نیروهای بنیادین تو این را از آن خواسته اند. چون چیز ملموس تر و قوی تری سراغ نداشته اند. حداقل، اوقات بیکاری ات را اینطور پر میکنی. با داستانهای زیبای دین و خدا و بهشت موعود. و انگار در این دنیا کاری نداری، همه چیز دیگر حل شده یا وجود ندارد یا مهم نیست، و تنها کار و نگرانی عمده ات در اندیشه و برنامه ریزی بودن برای آن ماوراء و هدف آینده است.
اما روزگاری شاید با چهرهء مخوف جهان روبرو شوی. آنچنان که من شدم. آنگاه درمیابی که آنقدرها هم همه چیز حل شده نیست، و چیزهای مهم زیادی وجود دارند، همین الان، نه در آینده، نه در خیال و وعده ها. و وقتی ناتوانی و عجز خود را در از پس واقعیت های جاری برآمدن، که بسیار ملموس تر و کوچکترند درمقابل آن ماوراء و آیندهء ای که با دین و خدا برای خودت به تصویر میکشیدی، مشاهده میکنی، آنوقت کم کم از خود میپرسی که چرا؟ یعنی چه؟ ما که از پس همین چیزهای روبرو و واقعی و لحظهء جاری، که در مقابل آن ماوراء و حرفها خیلی سطح پایین تر هم هستند، بر نمی آییم، آنوقت چطور دل به آن آینده و سعادت و کامیابی ابدی بسته ایم؟ و آیا این توجیه و فرافکنی ساخته و پرداختهء خودمان برای پوشاندن و فرار کردن از ضعفها و ترسهایمان درمقابل این واقعیات نیست؟
خب شما بگویید اینجا عقل چه میگوید؟ آیا پاسخ روشن و محکم و همگانی در دست دارد؟ منکه فکر نمیکنم! عقل من گفت شاید آن ماوراء هم موجود باشد، ولی حتمی نیست، تو که از پس واقعیت پیش رویت بر نمی آیی چگونه به باورهایت اعتماد و اعتباری هست؟ تو که هیچ نیستی و توان همین زندگی کوچک و روشن پیش رویت را نداری، چگونه آن ماوراء عظیم را کشف کرده ای و اعتقاد داری که میتوانی بدان برسی؟
خب میدانی دوست عزیز، هرکسی شاید اینجا طوری استدلال بکند و نتیجه و تصمیمی بگیرد. فکر نمیکنم در این مورد اجماعی در بین باشد. فکر نمیکنم تک استدلال و سند روشن و محکمی در دست باشد. چه بسا شاید استدلال من صحیح تر هم باشد! بنظر من که عقلانی تر است. عقل در برابر باورهای کور! اینطور نیست؟
زمانی ضعیف بودم، بدبخت بودم، کودکی ام پر از رنج و ضعف و تحقیر بود. و آن خدای شما چرا اینچنین کرد؟ در دین شما چه توجیهی برای اینها هست؟ آیا کودک گناهکار است؟ چرا باید این همه مدت این همه رنج بکشد؟
تاحالا شده کسی با زور فیزیکی بر تو غالب شود؟ شده زیردستش افتاده باشی و در درد و رنج فیزیکی و روحی و روانی گرفتار شده باشی و هیچ راه فراری نداشته باشی؟ شده که اگر تسلیمش نشوی رهایی نداشته باشی؟ تابحال تمام شخصیتت، تمامی آزادی ات، تمامی کرامتت اینطور لگدمال شده است؟ تابحال تمامی باورهایت به خدا و دین و عدالت و رحمت، اینطور زیر هیکل و تودهء فیزیکی جسم موجود دیگری مضبوحانه دست و پا زده است و عجزش را دیده ای؟ دیده ای که در عمل و در واقعیت جاری هیچ از آنها برنمی آید؟ نکند دعا و وردی خوانده ای یا دستی از غیب آمده است و تو را از این وضعیت بیرون کشیده است؟ یا در چنین شرایطی قرار نگرفته ای و یا شانس آورده ای؛ کسی نمیداند، شاید هم خدا برای تو دخالت کرده است. اما خدا برای من نکرد. و من دیدم که تمام اعتقادات و باورهایم، تمام داستانهای شیرین خدا و پیامبران و عدالت و رحمت و نجات، زیر تودهء فیزیکی یک انسان قویتر هیچ کاری نمیتواند بکند و به سوی بی معنایی پیش میرود. انگار که همه اش افسانه بوده است! آخر این چه خداییست چه دینی است چه داستانی است که در جهان واقع و در لحظهء جاری و در برابر واقعیت های واقعی و ملموس هیچ کارایی و قدرتی ندارد و نباید هرگز دل بدان بست، و فقط باید دلمان خوش باشد که اینجا نتوانستیم هیچ غلطی بکنیم و به خوشبختی و آرامش دست پیدا کنیم آنگاه در جهانی دیگر پس از مرگ به این چیزها خواهیم رسید. میدانی دوست عزیز! اینها آشکارا آدمی را به شک می اندازد. شکی عاقلانه! کدام عقلی چرا میگوید که شک نکن؟ بر چه مبنایی؟ اصلا آیا هرگز مبنا و تجربه ای عینی و اثباتی در زمان جاری در این جهان واقعی دیده ایم؟ پس برای چه به همهء اینها اعتقاد داریم؟ و برای چه باید چیزی را که واقعیت های عینی و جاری میگویند، یعنی برداشت مستقیم و ساده از آنها را، با برداشت دیگری مبنی بر باورهای اثبات نشدنی خودمان عوض کنیم؟ آیا این عاقلانه است؟ ما میترسیم از اینکه با واقعیت روبرو شویم. میترسیم از اینکه باور کنیم ضعیف هستیم، ترسو هستیم، و هر وقت هر موجود قوی تری میتواند ما را دوباره اسیر کند و در رنج و تحقیر گرفتار کند، و بخاطر همین پناه به باورهای خیالی میبریم.
حال شاید برای شما یک بار و دو بار چنین تجربیاتی پیش بیایند، اما برای من بارها تکرار شدند، و من آنگاه که به قدرتی واقعی، کمکی واقعی، نیاز داشتم، هیچ اثری از آن ندیدم. و آیا تا ابد باید منتظرش می ماندم؟ و آیا اصلا توان آنرا داشتم که در برابر این شکنجه و تجربیات تکراری ده ها سال مقاومت کنم؟ اگر راه دیگری نداشتم، خب مجبور بودم، اما نگاه کردم و دیدم که راههای دیگری هم هست، راههایی که منتظر مرگ و تحقق باورهایم نمانم، راههایی که فرصت پیمودن آنها را داشتم. و راهی که من برگزیدم، راه قوی کردن خودم بود. من آنرا به مرور طی کردم و آزمودم. همچنان هم در همین راه هستم. و از آن نتیجه هم گرفتم. بقدر کافی. هرچند شاید این راهی بی انتها باشد، شاید در موارد زیادی کافی نباشد، اما همانقدر هم که توانستم بدان (قدرت) دست یابم و همان مواردی که توانستم با این قدرت حل کنم یا از آنها مصون بمانم، برای من دستاورد بزرگ و کافی بوده است که دیگر حاضر نباشم از آن دست بردارم. بخاطر همین است که ترجیح میدهم بجای نماز خواندن، وقتم را صرف طی راه خودم بکنم. چون این راهی بود که در عمل جواب داد، واقعی و ملموس بود، جاری و این جهانی بود. اما راه خدا و آخرت گویی در زمان و مکان جاری به هیچ دردی نمی خورد. گویی هیچ خاصیتی نداشت. گویی هیچ چیز را نمیتوانست حل کند و به درد هیچ نمیخورد جز فرافکنی و در امان بودن از دیدن و پذیرش واقعیت ها؛ فرار از ضعف و ترسهای خود!
شما از عقل صحبت میکنی. خب این عقل چه میگوید؟ به من میگوید بروم نماز بخوانم؟ نماز بخوانم که چه شود؟ من اگر یک بار دیگر نظیر و به شدت چنان تجربیاتی برایم تکرار شوند، دیگر هیچ اعتقادی برایم باقی نمی ماند. همه چیز در نظرم مطلقا پوچ و تاریک خواهد شد. و من این را میدانم. میدانی، بعضی چیزها هستند که نباید بطور نامحدودی تکرار شوند. چون دیگر در آنها درسی نیست، و نشانه ای نیست جز اینکه یک جای کار میلنگد! وگرنه خدا چرا باید مدام دنبال شکنجه کردن یک مخلوق خودش باشد؟ آیا انتظار دارد چنین مخلوق ضعیف و تحقیر شده ای، به سرانجام دیگری برسد؟ شاید. اما این هم بهرحال یک تصوری بیش نیست و اثبات پذیر نمی باشد. و عقل میگوید وقتی راه روشن تر و عملی تری هست، راه واقعی تری هست، راه ملموس تری هست، به تصورات و شانس اکتفا نکن. بله این بود که من دنبال قدرتمند شدن رفتم.
البته من تا این حدش را عقلانی هنوز هم قبول دارم که در باب مسئلهء خدا و قوانین الهی باید احتیاط کرد. و تاحالا هم دیده اید که گفته ام به مشترکات میان ادیان سعی میکنم پایبند باشم و این را بعنوان یک حداقل عاقلانه میدانم. خب خیلی هم سخت نیست بنظرم! دیگر با یک دین عریض و طویل و پیچیده ای مواجه نیستیم که خیلی از ما وقت و انرژی بگیرد و خیلی سختی داشته باشد. میتوانیم همزمان هم دنبال قوی تر شدن برویم و هم این اصول را مد نظر داشته باشیم.
من نمیدانم بیش از این، منظور شما از عقل و اینکه عقل چه میگوید چیست! عقل منکه چیز بیشتری نداشت بگوید. بله عقل در شرایط عادی و امن و امان و راحتی در خدمت روان و انگیزه هایی که از نیروهای بنیادین میایند همینطور برای خودش اینور و آنور میرود و داستانهای شیرین سرهم میکند، ولی عقل واقعی و مفید، و فکر و نتیجهء واقعی آن است که بتواند در آن هنگامه های سخت و در برابر واقعیات تلخ جوابگو و کارا باشد، نه اینکه بگوید خب اینها همه هست ولی نگران نباش و منتظر باش بعد از مرگ همه اش حل میشود!! این عقل به درد لای جرز میخورد! عقلی که از نقد چیزی ندارد و وعدهء نسیه میدهد!
من اعتقادی به آن خدایی ندارم که از ما انتظار داشته باشد تمام این واقعیات زندگی را مدام نادیده بگیریم و رنج و تحقیر مداوم و بزرگ را متحمل شویم، به این امید که در زمانی نامعلوم در آینده و در جهانی نامعلوم پس از مرگ از اینها رهایی خواهیم یافت و به خوشبختی دست می یابیم. آخر یعنی چه؟! این چه منطقی است؟ چطور میشود باورش کرد؟ کدام عقلی باورش میکند؟ بر چه اساسی؟
مثل اینکه یک عده بیایند مدام شما را با چوب کتک بزنند، بعد کسانی بگوید هیچ کاری نکن و صبر کن و در نهایت خواهی مرد و عوضش در جهان دیگری پس از مرگ بابت این صبر و اطاعت و باور به تو همه چیز بهتری میدهند برای ابد!
آخر کدام عاقلی چنین چیزی را باور میکند؟ بر چه مبنایی؟
منکه صبر نمیکنم اینطور مدام با چوب کتک بخورم. بلکه از هر راه در دسترس که شدنی ببینم و کارایی واقعی، نه تصوری و شانسی و در آینده، داشته باشد اقدام خواهم کرد در جهت رهایی از آن چوب خوردن.
مسئله اینست که زندگی از این کتک خوری های شدید هم بسیار دارد! وگرنه اگر قرار بود همینطور فقط خوش و خرم زندگی کنیم و یک مقدار نماز و روزه و سختی بابت دین به خودمان تحمیل کنیم، زیاد مشکلی نبود. مسئله اینست که نماز و روزه و اعتقادات، جلوی این کتک ها و چوب ها را نمیگیرند. و مسئله اینست که چیزهای دیگری هستند که میتوانند بگیرند! و من به دنبال همین هستم.
بهرحال این زندگی درحال حاضر نقد است. چرا باید نقد را بخاطر نسیه، آنهم چیزی که اثبات قطعی ندارد و تضمینی در دست نداریم، از دست بدهیم؟ من نمیگویم که هر غلطی میخواهیم بکنیم، نمیگویم زنا کنیم، دزدی کنیم، قتل کنیم و غیره؛ نه بحث اینست که این کارها را هم نکنی باز جهان خودش به موجودات ضعیف ظلم و رنج بسیار روا میکند. پس چرا وقتی میتوانیم قوی شویم و از این ظلم و رنج هرچقدر که شدنی است مبرا شویم، این کار را نکنیم؟ آیا دین و خدا میگوید که این کار را نکن؟ درست است شاید نمیگویند که نکن، ولی زیاد هم از این چیزها چیز صریحی نگفته اند و به این اشاره نکرده اند که «رو قوی شو که در طبیعت ضعیف پایمال است!». نه؟ بنظرت این یک خورده مشکوک نیست؟ شاید تو بگویی که خیر چنین قاعده ای در جهان نیست. ولی پس تجربیات عینی من چه بودند پس؟ و آیا باید آنها را نادیده میگرفتم و اینطور فکر نمیکردم و صرفا به باورهای ماورایی و دینی پناه میبردم و سعی نمیکردم خودم را قوی کنم؟ من فکر نمیکنم عقل سالم اینطور بگوید! چون واضح است که عقل سالم چیزی را که ملموس تر و واقعی تر و متعلق به زمان جاری است ول نمیکند برود یکسری باور و حدس و تصور و وعده و نسیه زمان آیندهء نامعلوم را بچسبد! این چه عقلی است که چنین کاری بکند؟ چه مبنایی دارد؟ خود شما یک آدمی را ببینی که زورش کم است و کتک میخورد بعد ادعا کند که در آینده ای نامعلوم میتواند به قوی ترین مرد جهان مبدل شود، آیا جدی اش میگیری؟ آیا فکر نمیکنی که از روی عقده و ضعف و فرافکنی این حرفها را میزند؟ آیا احتمال اولش این نیست؟ آیا با خود نمیگویی که آن شخص اگر عرضه و پتانسیل این را داشت پس چرا تاحالا تصمیم نگرفته و اراده نکرده و خودش را حداقل یک مقدار قوی نکرده است تاکنون و در این سالهای عمرش؟
من هم به همین علت زیاد این حرفهای ماورایی و نماز و عبادت را جدی نمیگیرم. البته نمیگویم نمیشود، نمیگویم ممکن نیست، نه شدنی است، خیلی هم دوست داشتنی است که یک خدا و ماوراء خوبی درکار باشد و در این زندگی و جهان رنج کشیدیم بعد ببینیم که هدف و حاصلی هم داشته است. کسی بدش نمی آید! البته آنهم امیدوارم آن خدایی نباشد که بخواهد به بهانه های مختلف ما را به جهنم بیاندازد. مثلا فرض کن مرا بخاطر این حرفها و بیان تجربیات و نظراتم و نماز نخواندن و اسلام را جدی نگرفتن، به جهنم بیاندازد! من میگویم همهء این حرفها خوب است، اما عاقلانه نیست که ما ضعفها و ترسهای خودمان را با اینها توجیه کنیم و وقتی راهکارهای مادی و واقعی و این جهانی و این زمانی در دسترس هستند یا شدنی به نظر میرسند، به آنها مبادرت نکنیم. شاید هم براستی خدایی نبود! من چه میدانم. من مطمئن نیستم. من عددی نیستم که حتی بتوانم بر وجود خدا و باورهای خودم هم اطمینان داشته باشم. این را خود زندگی به من آموخت! این درسی بود که تجربه و واقعیت به من داد. آنگاه که داشتم زیر توده های ماده از نظر جسمی و روحی-روانی له میشدم! آنگاه که حقارت و ناتوانی خویش را دریافتم و اینکه جهان بر اساس باورها و تمایلات قشنگ و خوشایند من نیست. و اینکه قوانین بنیادینی بسیار فراتر از قدرت و تصورات خوش خیالانهء من وجود دارند. و یکی همان قانون قدرت است!
و من دریافتم که اگر بخواهم قدرتمند شوم، براستی، و در واقعیت کارا باشیم، ابتدا باید واقعیت را بشناسم و بپذیرم.
دین و باورهای مذهبی عمومی در این راه چه کمکی به من کردند، چه چیزی به من یاد دادند، چه هشدار و آگاهی به من دادند؟ هیچ؟! چرا؟
چرا بعضی کودکان از کودکی بدبخت هستند و حتی فرصت درس خواندن و پیشرفت هم ندارند؟
بعد از ظهرها در یک جایی کار میکنم همراه با چند نفر دیگر. کودکانی از محلات فقیر نشین همیشه در آن اطراف میچرخند که با چند نفر از آنها دوست هستیم و میایند در محل کار ما برای استراحت، گرم شدن، و گاهی با گوشی دیگران بازی میکنند. این کودکان بجای درس خواندن، بازی کردن، در گرما و امنیت خانه بودن مجبورند صبح تا شب توی خیابان ها در این سردی هوا پرسه بزنند. گاهی هم قویترهایشان به ضعیف تر هایشان زور میگویند و آزارشان میدهند. یکی دو روز پیش یکیشان به محل کار ما پناه آورده بود و دو نفر دیگر دنبالش بودند که میخواستند جوراب هایی را که میفروخت به زور ازش بگیرند! پسر بیچاره ترسیده بود و از ما اجازه گرفت تا زنگ بزند به پدر و مادرش. گاهی حسرت، ناراحتی، خشم و نگرانی حال و آینده را در وجود تمامی این کودکان احساس میکنم. نشانه هایش را در می یابم.
از خدا و دینت بپرس و پاسخش را برای من بیاور، که چرا سرنوشت این کودکان از ابتدا اینطور رقم خورده است؟ چرا مثل خیلی کودکان دیگر امکانات و آسودگی و امکان درس خواندن و بازی کردن آزادانه را ندارند؟ و آیا خیلی از اینها همان دزدها، قاچاقچی ها، کلاهبردارها، قاتلان، و معتادان آینده نخواهند بود؟ خدا با اینها چرا اینچنین میکند و در نهایت چه خواهد کرد؟ قصدش چیست؟ چرا این همه تفاوت وجود دارد؟ چرا حتی فرصت درس خواندن را هم از دست میدهند؟ چگونه انتظار میرود آیندهء خوبی داشته باشند؟
و من دریافتم که اگر بخواهم قدرتمند شوم، براستی، و در واقعیت کارا باشیم، ابتدا باید واقعیت را بشناسم و بپذیرم.
اشکالات زیادی در طرز فکر شما وجود دارد به دو مورد عمده اشاره می کنم:
یکی اینکه نمی دانم از کجا به این نتیجه رسیده اید که قبول دین از یک طرف مساوی با رها کردن امور و واگذاری آن به خدا و ماورا از طرف دیگر است؟
کدامیک از بزرگان دین را می شناسید که عملا به این مرحله رسیده باشند؟
دیگر اینکه با روش شما در قوی شدن نهایتا گلیم خودتان و یکی دو نفر اطرافتان از آب بیرون کشیده شود
اما کسانی که ما آنها را با نام پیامبر و یا مردان الهی می شناسیم شمول و گستره کار آنها تهیه نقطه اتکا برای میلیونها و میلیاردهاست
ببینید اختلاف از کجا تا کجاست
!
قصه دردها و رنجهایی هم که ذکر کردید جزء قوانین بازی این دنیاست و در قیاس با ازل و ابد هستی دمی و لحظه ای بیش نیست
اگر در گوشه ای کودکی از گرسنگی رنج می کشد و ذره ذره می میرد در گوشه دیگر ارزش آینه بغل ماشین فلان آقازاده و یا بچه تاجر هزینه زندگی چند ماه یا چند سال آن کودک است و
....
ماییم و چاه ویل دنیا تنها راه مفروض برای خروج از این چاه چیزی است که ما به آن می گوییم حبل الله؛ ریسمان خدا و الا در این چاه اگر به اندازه یک فیل قوی شود، به اندازه گاو بخوری و به اندازه یک خروس آمیزش کنی در نهایت محل و مأوایی به جز ته چاه نخواهی داشت وقتی صحبت از عقل می شود قسمتی از آن اشاره به این قسمت از این قصه دارد
من روی این قضیه خیلی فکر کرده ام؛ هیچ راهی باز نیست، همه راهها بسته است، کاملا بسته تنها روزنه امید راه ادیان است بس
و ما با پیمودن این راه کار شاقی نکرده ایم بلکه فقط روغن چراغ ریخته را نذر امامزاده کرده ایم.
جان کلام در درک درست و دریافت چگونگی این بازه است کیفیت این بازه هر چه باشد از جنس زمان نیست چرا که اصلا واقعیتی در هستی به نام زمان و مکان قابل فرض نیست فاصله زمانی بین خالق و مخلوق نیست.
یکی اینکه نمی دانم از کجا به این نتیجه رسیده اید که قبول دین از یک طرف مساوی با رها کردن امور و واگذاری آن به خدا و ماورا از طرف دیگر است؟
دین دنگ و فنگ و هزینه زیاد داره وقت هم میگیره. طبیعتا آدمی که هدفهای بزرگ و جدی این جهانی داره براش اون وقت و انرژی و هزینه ای که سر دین میذاره خیلی ارزشمنده و نمیخواد اونطور تلف کنه.
نماز خوندن هم وقت میگیره و هم انرژی مصرف میکنه و هم آزار داره از نظر روانی آدم رو خسته میکنه.
شاید برای شما اینطور نباشه، ولی برای من اینطوره. شاید چون در نظر من نماز خوندن چیز مسخره و بی معنایی است. یکی میگفت نماز مگه چقدر وقت میبره 5 دقیقه هم میشه یک نوبتش رو خوند! بهش گفتم عزیزم نماز 5 دقیقه ای که از مسخره هم مسخره تره و دیگه به چه دردی میخوره! اینکه سریع دوتا دولا و راست بشی و چندتا ور ور کنی و اسمش رو بذاری نماز و اطلاعات از خدا، بنظر من خیلی مسخرس. حداقل باید نماز هم اگر میخونی با آرامش و عمیق و تفکر و یخورده مدیتیشن وار باشه. اینطوری هم حداقل 20 دقیقه ای فکر کنم بشه فقط یک نماز مثلا نماز ظهر یا عصر. خب شما حساب کن مجموع نمازها رو بخوای به این شکل بخونی جمعش چقدر میشه. احتمالا بیش از یک ساعت. کل شبانه روز 24 ساعته. بعدم فقط همینطور یه دفه نمیپری روی نماز 20 دقیقه سرو تهش باشه که، کلی زمانهای جانبی مثل دستشویی رفتن، وضو گرفتن، گاهی چس در رفتن و دوباره وضو گرفتن (واسه من خیلی وقتا وسط نماز هم پیش اومده!!)، حالا اون صبح یا اوقاتی که بهرصورت خسته ای و خوابت میاد پاشی و این کارها رو انجام بدی و کمبود خواب و تشکیلات دیگه میاری + وقتهای جانبی که برای اینکه آدم تازه حالش جا بیاد و غیره و غیره، خلاصه درکل بخوای حساب کنی نماز و تشکیلات و مخلفات و دردسرهای جانبیش اگر بخواد درست و حسابی باشه (که بایدم درست و حسابی باشه وگرنه نمی ارزه)، در شبانه روز چندین ساعت وقت آدم رو میگیره. و این وقت و خستگی و فشار تاثیر نامطلوب خودش روی بقیهء چیزها و ساعات و کارهای روزانه رو هم میذاره.
کدامیک از بزرگان دین را می شناسید که عملا به این مرحله رسیده باشند؟
من اصلا بزرگان دین رو نمیشناسم. اینا همش داستان و روایته که من بهشون اعتمادی ندارم. مثل خود دین و قرآن ضد و نقیض و مشکوک زنی توشون هست. اصولا هم به تاریخ و این باورها و داستانهای عمومی و توده ای نمیشه اعتماد زیادی کرد.
دیگر اینکه با روش شما در قوی شدن نهایتا گلیم خودتان و یکی دو نفر اطرافتان از آب بیرون کشیده شود
خودم به تنهایی کافی ام. دنبال بیش از این نیستم. بنظر من هرکس مسئول خودشه. البته اطرافیان هم اگر ناخواسته وابستگی زیادی داشته باشن، یا بهرصورت آدم خودش مسئولیت دیگران رو بدوش خودش آورده باشه (مثلا با ازدواج)، اونوقت وبال گردن آدم هستن. ولی خب خدا پس این وسط برگ چغندره؟ خودش آفریده خودش این بساط رو درست کرده، خودش هم راست و ریسش کنه. توان ما هم که محدوده. نجات کل بشریت وظیفهء من و شما نیست و توان این کار رو هم نداریم. ولی اگر تونستیم هرکاری بکنیم، میکنیم. البته اونم بستگی داره به شرایط که چقدر هزینه داشته باشه و آیا وظیفه و واجب باشه یا نه جزو مستحبات!! بهترین و عاقلانه ترین راه اینه که هرکس به کار خودش بپردازه و سعی کنه به دیگران صدمه نزنه. اینکه فکر کنیم سوپرمن هستیم و میتونیم دنیا یا حتی یک نفر و دو نفر دیگه رو نجات بدیم، فکر عاقلانه ای نیست. هرکاری باید با نیاز و دلیل و پایه انجام بشه، نه بر مبنای تصورات و باورهای کور و اوهام و چرندیات دیگر.
اما کسانی که ما آنها را با نام پیامبر و یا مردان الهی می شناسیم شمول و گستره کار آنها تهیه نقطه اتکا برای میلیونها و میلیاردهاست
آهان! شما اینقدر مطمئنی و از جانب دیگران هم صحبت میکنی؟ بنده خدا تو خودت تونستی در زندگیت چیزی رو واقعا بفهمی و انجام بدی و مسائل مربوط به خودت رو حل کنی شاهکار کردی. منکه به این کس شعرها دیگه هیچ اهمیتی نمیدم. چون واقعا هم برام بی مفهوم و پوچ هستن. من کار خودم رو میکنم و به چیزهایی که مستقیما به خودم مربوط میشن میپردازم، و چیزی که در عمل هم بهم ثابت شده اینکه این تفکر و روش هم برای دنیای آدم بهتره و هم برای معنویتش. من دیگه خودم رو مسخرهء هیچ کس و هیچ تفکر و ادعا و شعار و تبلیغاتی نمیکنم. میخواد این اراجیف و شعارهای تاریخی و کلیشه ای باشه میخواد جمهوری اسلامی و به اصطلاح ولایت فقیه باشه. از دید من همشون کس شعر محض هستن! پیامبران هم احترامشون بجا، ولی تا همین حد شخصی که حرفهایی میگن اونا زدن و کسانی بودن به اسم پیامبر، خب ما گوش میکنیم اگر بنظرمون حرف عاقلانه و مفید و درستی توش بود خب قبول و عمل میکنیم (سعی خودمون رو میکنیم). دیگه بقیش عزیزم، اینکه بریم مثل شما یا حکومتهای ایدئولوژیک مثل جمهوری اسلامی تبلیغ بکنیم و یجوری بگیم و جای دیگران صحبت کنیم و طوری که انگار قطعا اینطوره و هیچ مشکل و تناقض و شکی درکار نیست، بازم تکرار میکنم، بنظر من کس شعر محضه! این حرفا شاید یه زمانی واسه عده ای معنادار و مفید و عاقلانه بوده، اما این دوران دیگه وضعیت خیلی فرق میکنه. الان وقت و انرژی حیفه که آدم سر این حرفای صد من یک غاز هدر بده. چون کل دین و خدا و پیامبران زیر سوال هستن و اعتقادات و باورهای عمومی متناقض و ناکارا.
قصه دردها و رنجهایی هم که ذکر کردید جزء قوانین بازی این دنیاست و در قیاس با ازل و ابد هستی دمی و لحظه ای بیش نیست
اینا فرض و ادعاهای شما و امثال شماست. واسه من دلیل و سند نمیشه. شاید درست شاید هم نادرست. پس اصلا گفتن و دونستنش زیاد تغییری ایجاد نمیکنه. حداقل در عمل زیاد فرقی به حال من یکی که نمیکنه.
اگر در گوشه ای کودکی از گرسنگی رنج می کشد و ذره ذره می میرد در گوشه دیگر ارزش آینه بغل ماشین فلان آقازاده و یا بچه تاجر هزینه زندگی چند ماه یا چند سال آن کودک است و ....
خب همین که میگی باعث شک به وجود چنان خدای کمال و عدالت و رحمت مطلقی است که ادیان ادعا میکنن.
ماییم و چاه ویل دنیا تنها راه مفروض برای خروج از این چاه چیزی است که ما به آن می گوییم حبل الله؛ ریسمان خدا و الا در این چاه اگر به اندازه یک فیل قوی شود، به اندازه گاو بخوری و به اندازه یک خروس آمیزش کنی در نهایت محل و مأوایی به جز ته چاه نخواهی داشت وقتی صحبت از عقل می شود قسمتی از آن اشاره به این قسمت از این قصه دارد
این چاه خونهء ماست. بهرحال مجبوریم فعلا توش باشیم و معلوم هم نیست کی و چطوری ازش رهایی پیدا کنیم و اصلا برای ما بجز اینجا جای دیگری باشه یا نه و به چه شکلی. لزوما هم دلیل نمیشه به همون شکل و ادعای ادیان و مذاهب کلاسیک باشه. ادیان و مذاهب برن اول تناقضها و زیرسوال بودن خودشون رو حل کنن! ما کاری که میتونیم بکنیم و غلط و عرضه ای که همین جا ممکنه بتونیم از خودمون نشون بدیم، اینکه از فرصتها در همین لحظه و مکان و زندگی حداکثر استفاده رو ببریم و خودمون رو بصورت متعادل یا بهینه ای ارتقا بدیم و خوشبخت کنیم. نه اینکه بذاریم همینطوری کونمون پاره بشه و اندازهء خر هم از زندگی نفهمیم و هیچ پخی نشیم، به امید زندگی و خوشبختی و تعالی پس از مرگ. من بعنوان یک موجود دارای احساس و نیروها و تشخیص ذاتی و درونی، این رو میفهمم و خودم رو برحق میبینم که از خودم دربرابر تهدیدها و رنجها دفاع کنم با هر نیرو و روش و ابزاری که در اختیار دارم و مشروع می یابم. این یک مسئلهء خیلی طبیعی است که هیچ دین و تفکر عاقلانه ای نمیتونه اون رو نفی کنه. اصلا ادیان خودشون با وعدهء بهشت و جهنم به همین نیروهای طبیعی و جلب منفعت و دفع ضرر در انسانها متوسل شدن. چون حقیقتا انگیزه و چیز دیگری جز این نیروهای بنیادین وجود نداره. حداقل نه برای ما آدمهای عادی در این کیفیت فعلی که هستیم.
من روی این قضیه خیلی فکر کرده ام؛ هیچ راهی باز نیست، همه راهها بسته است، کاملا بسته تنها روزنه امید راه ادیان است بس
شما فکرت به درد خودت میخوره. راه هم بسته باشه نباشه من دیگه زیاد اهمیتی نمیدم چون بهرصورت کاری از ما ساخته نیست. ما بصورت طبیعی تنها کاری رو که بنظرمون درسته و از پسش برمیایم و شدنی میبینیم انجام میدیم. بقیش دیگه گردن ما نیست. اگر خدایی باشه، و چنان خدایی باشه، خودش آفریده خودش همه این بساط رو راه انداخته، خودش هم توان بیشتری داره و میتونه و قاعدتا باید نهایت کار رو خودش درست کنه و به سرانجام برسونه. ما صرفا درحد خودمون میتونیم باشیم. نمیتونیم به این بهانه که راهی نیست و بدبختیم و این چرت و پرت ها دنبال چیزهای اثبات نشده و هر موهوم و وعده و وعیدی بریم. چه بسا که با این تفکر ابلهانه بدبخت تر هم بشیم، و چه بسا که راه معنویت و تعالی واقعی یا بهینه ای نباشه. آدم خودش عقل داره، وجدان داره، خرد داره. چرا باید هر کس شعری رو به این بهانه که مردم اینطور میگن و در تاریخ اینطور ادعا شده و نمیدونم راه و چیز دیگه ای برای آویزون شدن پیدا نشده، قبول و پیروی کنه؟
جان کلام در درک درست و دریافت چگونگی این بازه است کیفیت این بازه هر چه باشد از جنس زمان نیست چرا که اصلا واقعیتی در هستی به نام زمان و مکان قابل فرض نیست فاصله زمانی بین خالق و مخلوق نیست.
اتفاقا منظور من این نیست که باید از جنس زمان باشه ، از جنس هر چی که باشه بالاخره یا خلقتی رخ داده یا نداده و هستی همیشه بوده !! اگر رخ داده یعنی تغییر و تصمیم تازه برای خدای خالق و این یعنی پشت این تغییر وضعیتی و تصمیم ، هدفی جدیدی هم بوده و نمیشه گفت هدف جداگانه ای براش قابل فرض نیست و خلق کردن در ذات خدا هست...
تازه همینجا هم حتی میشه پرسید چرا خلق کردن ، در ذات خدا هست ؟ دلیل منطقی داره ؟
قیاسی هم که با آتش و گرما کردید مع الفارق بود چون در هیچ حالتی بین آتش و گرما جدایی نیست و البته اون یک پروسه فیزیکی قابل آزمودن هست اما خالق بودن خدا یک ادعای شکمی...
کوشا این چاه خانهء ماست. حداقل فعلا. معلوم هم نیست تاکی. شاید تو بگی تا 80 سال دیگر (تا زمان مرگ). ولی من میگم ممکنه بیش از این و خیلی بیش از این هم باشه. چون من شخصا به اینکه انسان بیش از یک بار به دنیا میاد اعتقاد دارم. یعنی اعتقاد دارم اگر خدا و خلقت و ماوراء و معنویتی درکار باشه، داستانش به این شکله، و تقریبا تمام انسانها بیش از یک بار و چندین و چند بار زندگی میکنن. شاید ده ها و شاید صدها بار. بستگی داره به آدمش و اینکه چقدر سریع بتونه رشد کنه و به سطح بالاتری برسه. البته اگر فرض کنیم خدا و خلقت و ماوراء و چنان هدف والایی در کار است.
خب بهرحال من به این نتیجه رسیدم که باید خودم رو با زندگی در این چاه هم تطبیق بدم تا زیاد بهم سخت نگذره و بتونم به هدفها و آرمانهای خودم هم تاحدی که شدنی هست برسم، نه اینکه مدام چیزی در این جهان منو به تسخیر و اسارت خودش درآورده باشه. شاید ما بتونیم حتی پادشاه این چاه هم بشیم و برش غلبه کنیم. و اونوقت شاید بتونیم به سطوح بالاتری هم بریم. البته منظور من از پادشاه شدن و قدرت، اون مقام و قدرتهایی نیست که اکثر مردم عادی میشناسن و بهش اعتقاد دارن.منظور من قدرتهای اصیل و درونی است که در تاپیک دیگر دربارش توضیح داده ام و بحث کرده ام.
ولی چیزی که ادیان میگن و راه و روشی که ارائه میدن امروزه و حداقل برای من یکی بیش از حد مبهم و متناقض و ناکارا و غیرقابل اعتماد بنظر میاد. یک دلیل مهمش هم تجربه است. وقتی من روش خودم رو کاراتر یافتم، و حتی بنظر خودم با روش خودم به اصول بنیادین معنویت و مشترکات ادیان هم بیشتر میتونم پایبند باشم، چرا دنبال بحث شکست خوردهء دین و مذهب برم؟
اتفاقا منظور من این نیست که باید از جنس زمان باشه ، از جنس هر چی که باشه بالاخره یا خلقتی رخ داده یا نداده و هستی همیشه بوده !! اگر رخ داده یعنی تغییر و تصمیم تازه برای خدای خالق و این یعنی پشت این تغییر وضعیتی و تصمیم ، هدفی جدیدی هم بوده و نمیشه گفت هدف جداگانه ای براش قابل فرض نیست و خلق کردن در ذات خدا هست...
وقتی از جنس زمان نباشد آن وقت باید دید که از چه جنسی است اگر این جنس به درستی درک شود مشکل حل خواهد شد و این نیاز به کمی درس خواندن دارد.
قیاسی هم که با آتش و گرما کردید مع الفارق بود چون در هیچ حالتی بین آتش و گرما جدایی نیست و البته اون یک پروسه فیزیکی قابل آزمودن هست اما خالق بودن خدا یک ادعای شکمی...
ظاهر این مثال خیلی ذهن شما را درگیر کرده
اولا که مثال بیشتر برای تقریب به ذهن است نه اینکه از تمام جهات با اصل مطلب یکی است.
ثانیا اگر حرارت نیازمند منشاء است چرا خلق نیازمند منشاء نباشد؟
منشایی که باید حداقل نشانه هایی از مخلوق در او باشد نه آنگونه کر و کور که شما می پندارید.
کوشا این چاه خانهء ماست. حداقل فعلا. معلوم هم نیست تاکی. شاید تو بگی تا 80 سال دیگر (تا زمان مرگ). ولی من میگم ممکنه بیش از این و خیلی بیش از این هم باشه. چون من شخصا به اینکه انسان بیش از یک بار به دنیا میاد اعتقاد دارم. یعنی اعتقاد دارم اگر خدا و خلقت و ماوراء و معنویتی درکار باشه، داستانش به این شکله، و تقریبا تمام انسانها بیش از یک بار و چندین و چند بار زندگی میکنن. شاید ده ها و شاید صدها بار. بستگی داره به آدمش و اینکه چقدر سریع بتونه رشد کنه و به سطح بالاتری برسه. البته اگر فرض کنیم خدا و خلقت و ماوراء و چنان هدف والایی در کار است.
خب بهرحال من به این نتیجه رسیدم که باید خودم رو با زندگی در این چاه هم تطبیق بدم تا زیاد بهم سخت نگذره و بتونم به هدفها و آرمانهای خودم هم تاحدی که شدنی هست برسم، نه اینکه مدام چیزی در این جهان منو به تسخیر و اسارت خودش درآورده باشه. شاید ما بتونیم حتی پادشاه این چاه هم بشیم و برش غلبه کنیم. و اونوقت شاید بتونیم به سطوح بالاتری هم بریم. البته منظور من از پادشاه شدن و قدرت، اون مقام و قدرتهایی نیست که اکثر مردم عادی میشناسن و بهش اعتقاد دارن.منظور من قدرتهای اصیل و درونی است که در تاپیک دیگر دربارش توضیح داده ام و بحث کرده ام.
ولی چیزی که ادیان میگن و راه و روشی که ارائه میدن امروزه و حداقل برای من یکی بیش از حد مبهم و متناقض و ناکارا و غیرقابل اعتماد بنظر میاد. یک دلیل مهمش هم تجربه است. وقتی من روش خودم رو کاراتر یافتم، و حتی بنظر خودم با روش خودم به اصول بنیادین معنویت و مشترکات ادیان هم بیشتر میتونم پایبند باشم، چرا دنبال بحث شکست خوردهء دین و مذهب برم؟
اینها یعنی تناسخ ادیان شرقی که هیچ دلیلی بر آن نیست.
وقتی از جنس زمان نباشد آن وقت باید دید که از چه جنسی است اگر این جنس به درستی درک شود مشکل حل خواهد شد و این نیاز به کمی درس خواندن دارد.
خب شما که درس خواندید به جای حرف های حاشیه ای بگید از چه جنسی هست ، چون احتمالا جنسش خوبه 😉 !! البته پاسخ احتمالی یا این هست که مصلحت خدا بوده یا اینکه هنوز صلاحیت و مراتب وجود ممکنات ، به حدی نرسیده بود که بخوان خلق بشن 😄 !!
ثابت کنید بدون تغییر و هدف مجزا میشه فعل جدیدی رو انجام داد...
اینها یعنی تناسخ ادیان شرقی که هیچ دلیلی بر آن نیست.
نه که مثلا چیزی که در ادیان کلاسیک راجع به نظام خلقت اومده دلیل روشن و محکمی برش هست 😄 از دید شما چیزی که مثلا در اسلام اومده حکم دلیل و سند روشن و محکم رو داره، غافل از اینکه خود این اسلام و چیزهایی رو که گفته نمیشه با دلایل و اسناد روشن و محکم ثابت کرد. اتفاقا این نظام تناسخ خیلی میتونه به کمک ادیان کلاسیک بیاد، به کمک بحث خدا و ماوراء و پاداش و جزاء و عدالت و رحمت. ولی مدعیان ادیان کلاسیک اکثریتشون اینقدر متعصب و نادان هستن که از این چیز مفت کوچکترین استفاده ای نمیخوان بکنن. هرچند شایدم حق با اونا باشه، چون اونوقت این سوال پیش میاد که آیا این مسئله با چیزی که دین و مذهب اونا گفته از اساس در تضاد نیست، و چرا از اول و بطور صریح چنین چیزی در این ادیان مطرح نشده (البته بنده برای این استدلالهای خوبی آورده بودم). بهرحال این بستگی به هرکس یا چیزی داره که ظرفیت استفاده از یه چیزی رو داشته باشه یا نه. اگر ادیان کلاسیک بتونن این امکان رو قبول کنن، اونوقت شاید بتونه براشون مفید باشه.
هر چسی که میخواد باشه! وقتی به درد من نخورد دیگه برام دوزار ارزش نداره و اون رو برای خودم شکست خورده و ناکارا میدونم. بقول یارو میگه دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر خر و سگ توش بجوشه! چیزی که برای من کاربرد و فایده نداشته واسه چی باید برام اهمیت و ارزشی داشته باشه؟
حوصلم از خدا هم سررفته. کاش حتی به خدا هم نیازی نداشتم. انگار آدم حتی به خدا هم نیاز و وابستگی داشته باشه باعث رنج و بدبختیش میشه.
آخه خدا جون این چی بود خلق کردی حالا که چی مثلا! یه چیزی درست و حسابی میافریدی هم خودت حال کنی هم خودش. اصلا دیگه حوصله این زندگی و انسانهای کس شعر گو و کس شعر فکر و اراجیف صد من یک غازشون رو ندارم. بابا ما از خیر هستی و بقا و سعادت ابدی هم حاضریم بگذریم. عطایش را به لقایش بخشیدیم اگر میخواد شونصدهزار سال کونمون پاره بشه تا بهش برسیم. چون خدایی که اینطوری بخواد چیزی بهم بده اینقدر سخت بگیره اینقدر طولانی و ملالت بارش کنه، من یکی دیگه نمیخوام اصلا ببینمش. یعنی امیدی ندارم که دیدنش دیگه برام جذابیت و خیری داشته باشه.
آدم یاد داستانهای تکراری شاهان و سلطان های خود بشر میفته که همش باید پاچه خاریشون رو بکنه و همینطور دمدمی و غیرمنطقی و نچسب هستن فقط باید ازشون بترسی و خایه مالی کنی که شاید بهت رحم کنن و یخورده دلقک بازی و تملق کنی براشون تا ازت خوششون بیاد یخورده زندگی به کامت بشه.
ای خدا، اگر هستی، باید بگم واقعا من نمیخواستم ببینم که تو یک چنین خدایی هستی! متاسفم. متاسفم که طرفدارانت یکسری امثال کوشا هست، تازه این خوبشه، و جز اراجیف و کس شعر و تمسخر و توهین چیزی برای مخالفان و کسانی که این خدا و هستی و داستان در نظرشون جالب نیست ندارن. اونا درک نمیکنن که بابا ما نمیتونیم چیزی رو که درک میکنیم، با وجدان و وجودمون میفهمیم که خوب نیست، بهترین نیست، جذاب و زیبا و خواستنی نیست، بعنوان خدایی که دلمون واسش له له بزنه و بهش اعتماد و امید داشته باشیم بپذیریم.
به خدا همتون کس شعرید. اصلا نمیخوام قیافتون رو ببینم دیگه. جز چرند و اراجیف و آیهء یاس و عجز و تهی بودن انسان با تمام باورها و امیدهاش و تاریخ پر از جعل و ابتذالش چیزی درتون نیست. برید گم شید بابا گورتون رو گم کنید به خدا نمیخوام تا ابد قیافتون رو ببینم. خداتون هم به درد خودتون میخوره. من میخوام یه انسانی ببینم یه موجودی یه انسان قوی و موفقی یه امید و راه واقعی و شدنی؛ وگرنه انسان درپیت و پشمک آبکی و کس شعرکی که از وقتی به دنیا اومدم راه به راه جلوی چشمم بوده؛ یکیش هم خودم! فکر کنم چند میلیارد از این پشمک ها تاحالا خلق شدن و در دنیا حضور شریفشون رو دارن! چند میلیارد، صدتا، بینهایت، فرقی نمیکنه، درپیت درپیته، کس شعر کس شعره، پشمک پشمکه. به درد لای جرز میخورن!
من تلاش کردم از این پشمکی و درپیتی تاجایی که میتونم فاصله بگیرم. من نمیخوام این کس شعر باشم. حالا شما میاید واسه من آیه و حدیث میخونید و اظهار همدردی میکنید، شما درپیت های مسخره که شاهکار خلق اون خداتون هستید، و میگید بیا نگران نباش تو هم به خدای پیت حلبی آفرین ما ایمان بیار، عاشقش شو، اطاعتش کن، باشد که در جهان پس از مرگ رستگار شوی!! بیا خیالت نباشه هرچند درپیت هستی اما مثل ما باور کن که این خدایی که تو رو اینطوری آفریده یخورده بهش ایمان بیاری و زندگی این دنیا رو به خودت سخت تر کنی و کونت رو بخاطرش پاره کنی اونوقت اون دنیا بهت رحم میکنه و نجاتت میده!!
اوه چقدر جالبه که اینطور مسخره آفریده شدیم بعد دوتا ایمان بیاریم به هر حرف چرندی از روی عجز و استیصال و بدبختی، دوتا دولا راست شیم و ور ور کنیم مثل طوطی، بعد همه چیز حل میشه سه سوت! واقعا چقدر ساده و روشن.
میخوام که خدا هم نباشه. خدای شما واسه من با تمام دروغها و ظلم ها و جنایات و ناجوانمردی های بشریت در طول تاریخ فرق چندانی نداره. میفهمی؟ بعد تو منو به ایمان و اطاعت چنین چیزی دعوت میکنی؟ من اصلا نمیتونم باور کنم همچین چیزی واقعا صحت داشته باشه. اگرم صحت داشته باشه واقعا جز وحشت و ناامیدی برای خودمون چیزی درش نمی بینم.
خدای شما میخواد با من چکار کنه؟ بخاطر این حرفا، نماز نخوندن، جلق زدن، و اینطور چیزا اون دنیا منو به اون شکل سادیستی شکنجه کنه؟ یا اینکه چون از عقل و وجدان و تشخیص وجود خودم پیروی کردم، اون دنیا کلی حسرت میکشم و چون هر چیزی رو که بنظرم غیرمنطقی و چرند بوده قبول نکردم، از تعالی و دست یابی به سعادت و به اصطلاح مقام والا (تحفه های خداتون) محروم میمونم؟
بابا من فقط سعی خودم رو کردم و میکنم درحدی که خودم دریافتم در زندگی و بنظرم درست بوده و توانش رو داشتم و بنظرم شدنی بوده. همین! به خدا نه شاهی خواستم نه چیز خاصی و گنده ای. حتی از همسر و سکس هم گذشتم. نمیدونم دیگه از چی بگذرم کجا فرار کنم از دست خدا و دین شما که هزارتا بهانه و دستور دارن واسه گرفتن خر آدم و اینکه نذاره آدم بر اساس تفکر و تشخیص خودش و احساس خودش انتخاب و زندگی کنه. من با خدای شما چکار دارم؟ اون با من کار داره. وگرنه من چکار کردم مگه. نه آدم کشتم نه به کسی ظلم کردم. من فقط با شما فرق دارم نه از شما خوشم میاد نه از خداتون. هیچکدامتون رو قبول ندارم. فقط میخوام زندگی و پیشرفت کنم با فکر و روش خودم. چون مجبورم. کار دیگه ای ندارم. کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
خدایا آخه واسه چی منو انداختی توی این چاهی که کوشا میگه؟ حالا انداختی، باشه بیخیال حتما یه علتی داشته، ولی دیگه به این بهانه های دوزاری میخوای منو تا ابد این توو نگه داری و کونم رو پاره کنی؟ آخه واسه چی مگه من چکار کردم چه آزاری بهت رسوندم. این بود رسم جوانمردی و رحمت؟ این همه حرف از این چیزها و مهر و محبت و بخشش و جوانمردی و مرام و سخا میزنن توی دین و اسم اخلاق میارن. پس کجاست؟ خوبه طرفداران شما واسه ما معنی اینا رو مشخص میکنن! واقعا چقدر متعالی و خواستنی!! دمت گرم. لطف کردی.
کوشا تو و امثال تو باعث میشید که خداتون هم گریه کنه. خدایا گریه کن. گریه کن که برای ما جز کس شعر وجود نداره. خودمون زندگیمون فکر و امیدمون همش کس شعره. نمیدونم شایدم اصلا اهمیت ندی. بالاخره هرچی نباشه توی خدایی و وضع خودت خوبه و هیچکس نمیتونه بهت آزاری برسونه. بعدم واسه چی امثال منو دوست داشته باشی؟ تو چکار داری که من صادقم، ساده ام، رو راستم. تو امثال دیگرانی رو دوست داری لابد که بهت ایمان بیارن و برات دولا راست بشن و ورد بخونن، و این مهم نیست که چطور برای دیگران منطق میارن و کورکورانه ازت طرفداری میکنن.
من از همهء اینها بدم میاد. از کوشا، از جمهوری اسلامی و شعارهاش. همشون پوچ و ریا کار هستن. هیچکس به رو راستی من نیست. اسم دروغ و فریب و تعصب رو میذارن راستی و خوبی و تقوا و اینطور چیزها! واقعا حالم بهم میخوره. اگر اینا چیزهای خوب دنیای توئه، همون بهتر که نباشیم.
چرا مخلوقات تو اینقدر مزخرف هستن که هیچوقت اعتراف نمیکنن که نمیتونن اعتقاداتشون رو ثابت کنن و نمیتونن جواب منطقی و قانع کننده ای به مخالفان بدن؟ لابد اینم مرام و قانون الهی توئه. نه؟ دستور تو بوده. نه؟ جون من اینها رو آفریدی که ما حال کنیم؟ خیلی باحاله واقعا.
اثبات خدا را به خودش واگذار میکنم. من ناتوانم از اثبات خدا. و بنابراین دیگر ادعا نخواهم کرد که خدایی هست. و از خدا و دینش طرفداری نخواهم کرد. من حتی نمیتوانم خدا را به خودم ثابت کنم. امیدوارم خداوند شما این گناه بزرگ مرا، یعنی صداقت و صراحتم را، و دیدن و پذیرفتن واقعیت را، ببخشد و مرا از شکنجه در جهنم معاف فرماید!
من فکر میکردم راستی و صداقت، از اساس های خدا و خلقت و قوانین الهی اوست. فکر میکردم خداوند چنین انسانی را دوست میدارد و رستگار میکند. اما ظاهرا اینطور نیست و صداقت و راستی هم استثناء دارد و یک جاهایی درست نیست و اعتبار ندارد. مثلا وقتی آدم خودش به این نتیجه میرسد که نمیتواند خدا و دین و چیزهایی را که بنام اینها ارائه شده اند اثبات کند و بپذیرد، آنوقت باید حتی به خودش هم دروغ بگوید و حرف راست و صریح عقل و وجود خودش را هم سرکوب کند، چه برسد به اینکه بخواهد به دیگران این مسئله را بگوید.
خب شما که درس خواندید به جای حرف های حاشیه ای بگید از چه جنسی هست ، چون احتمالا جنسش خوبه 😉 !! البته پاسخ احتمالی یا این هست که مصلحت خدا بوده یا اینکه هنوز صلاحیت و مراتب وجود ممکنات ، به حدی نرسیده بود که بخوان خلق بشن 😄 !!
ثابت کنید بدون تغییر و هدف مجزا میشه فعل جدیدی رو انجام داد...
خداوند معدومات را موجود نمیکند . چون موجود کردن عدم محال است . اصلا در مساله خلقت سخن از موجود کردن معدوم نیست بلکه سخن از ایجاد اشیاء است. در کلمه ایجاد دقت بفرمایید. قبل از خلقت عالم خداوند با علم ازلی خود ، نقشه جهان هستی را ترسیم میکند که چه چیزی را میخواهد خلق کند. به تعبیر بسیار دور و بعید برای مثال عرض کنم که همانگونه که
یک نقاش قبل از کشیدن نقاشی خود ، در ذهن خود انچه را که میخواهد بکشد ، ترسیم میکند و سپس به انچه در ذهن ترسیم کرده است عینیت میبخشد ، خداوند نیز در علم ازلی خود ، به مخلوقات خود علم دارد .
این علم است که منشاء پیدایش عالم میشود . این علم به اشیاء قبل از خلقت در حقیقت همان علم به ماهیت اشیاء است . قبل از اینکه خداوند اراده ایجاد عالم را بکند ، این اشیاء و ماهیاتی که خداوند در علم خود ایجاد میکند ، هیچ گونه تعین و تشخص و شیئیتی ندارند . بعد از ایجاد ماهیت اشیاء در حقیقت اینها متعین و متشخص میشوند و در علم حق تعالی وجود علمی پیدا میکنند . همانگونه که نقاشی نقاش ، ابتدا در ذهن او وجود علمی میابد. میدانید که وجود علمی هم مصالح نمیخواهد و ... .
انگاه خداوند به این ماهیاتی که در علم او موجودند وجود میدهد و انها را ایجاد میکند و وجود خارجی میدهد. حالا همه حرف در اینجاست که این وجودی که خداوند به اشیاء میدهد چیست ؟؟؟؟ ایا از وجود خود به اشیاء میدهد ( که در اینصورت لازمه اش اینست که همه چیز واجب الوجود بشود و واجب الوجود تجزیه بپذیرد و ... ) یا اینکه از وجود دیگری به اشیاء اعطا میکند ( حال انکه وجودی جز وجود واجب الوجود در عالم نیست تا بخواهد به این اشیاء داده شود. )
نکته دقیق مطلب اینجاست که خداوند نه از وجود خود به این ماهیات اعطا میکند و نه وجود دیگری به اینها عطا میکند بلکه از وجود خود در انها تجلی مینماید.
برای درک دقیق مطلب باید دوکلمه تجلی و تجافی را توضیح بدهم . تجافی به اینصورت است که از یک شیء به شیء دیگر چیزی عطا شود به صورتی که ان چیز عطا شده دیگر در نزد عطا کننده نباشد و در حقیقت با اعطای این عطا ، از ان فرد عطا کننده کم شود. مثلا وقتی از اب یک حوض مقداری اب در یک لیوان بریزید ، به همین اندازه از اب حوض کم میشود و این ابی که از حوض برداشته شده دیگر متعلق به حوض نیست نیست . و در اینصورت به همین مقدار نقص در اب حوض حاصل میشود این را میگویند تجافی اب حوض
اما تجلی به اینصورتست که از یک شیء به یک شیء دیگر چیزی عطا شود به صورتی که از خود فرد عطا کنند چیزی کم نشود و فرد عطا کننده هم بهره ای بیابد . این مطلب را با مثالی برای شما قابل فهم میکنم. مثلا عالمی را در نظر بگیرید که مشغول تدریس است و دارد به عده ای علم عطا میکند. این فرد عالم در زمان عطای علم به دیگران ، نه از علم خودش چیزی را جدا میکند و به دیگران میدهد و نه معدومی را موجود میکند. بلکه علم او در بقیه نیز تجلی میکند. سایر افراد این علم را ندارند و از تجلی علم ان عالم ، صاحب این علم میشوند . در حالیکه نه چیزی از علم عالم کم شد و نه معدومی در عالم موجود شد ( چون این علم موجود بود و تنها در دیگران تجلی کرد نه اینکه چیزی که موجود نبود و معدوم بود ، موجود شد) .
خلقت عالم به نحو تجلی است نه به نحو تجافی. چون ذهن ما بیشتر در مادیات و عالم طبیعت سیر میکند و انسی با مفاهیم ملکوتی و ماوراء طبیعت ندارد ،فکر میکند که همه اعطا ها در عالم باید به نحو تجافی باشد . در صورتی که نمیداند اصلا نوعی از اعطا به نام تجلی نیز هست
مطلب را جمع بندی کنم:
خدا عالم را نه از لاشیء افریده ونه از شیء . بلکه در ابتدا در علم خود صور و هیات اشیاء را ایجاد فرموده و بعد به نحو تجلی انها را موجود میکند . نه از وجود ش چیزی کم میشود ( چون در تجلی از وجود اعطا کننده چیز ی کم نمیشود ) نه مابقی اشیاء واجب الوجود میشوند ( چون تجلی عین متجلی نیست بلکه معلول متجلی است ) . نه معدوم را موجود میکند ( چون خود موجود است و ماهیت اشیاء نیز به وجود علمی در علم حق تعالی موجودند و در این ماهیات علمی ، تجلی عینی میشود) و بالاخره تمام فروع و اشکالاتی که در مساله هست ، حل میشود.
حوصلم از خدا هم سررفته. کاش حتی به خدا هم نیازی نداشتم. انگار آدم حتی به خدا هم نیاز و وابستگی داشته باشه باعث رنج و بدبختیش میشه.
آخه خدا جون این چی بود خلق کردی حالا که چی مثلا! یه چیزی درست و حسابی میافریدی هم خودت حال کنی هم خودش. اصلا دیگه حوصله این زندگی و انسانهای کس شعر گو و کس شعر فکر و اراجیف صد من یک غازشون رو ندارم. بابا ما از خیر هستی و بقا و سعادت ابدی هم حاضریم بگذریم. عطایش را به لقایش بخشیدیم اگر میخواد شونصدهزار سال کونمون پاره بشه تا بهش برسیم. چون خدایی که اینطوری بخواد چیزی بهم بده اینقدر سخت بگیره اینقدر طولانی و ملالت بارش کنه، من یکی دیگه نمیخوام اصلا ببینمش. یعنی امیدی ندارم که دیدنش دیگه برام جذابیت و خیری داشته باشه.
آدم یاد داستانهای تکراری شاهان و سلطان های خود بشر میفته که همش باید پاچه خاریشون رو بکنه و همینطور دمدمی و غیرمنطقی و نچسب هستن فقط باید ازشون بترسی و خایه مالی کنی که شاید بهت رحم کنن و یخورده دلقک بازی و تملق کنی براشون تا ازت خوششون بیاد یخورده زندگی به کامت بشه.
ای خدا، اگر هستی، باید بگم واقعا من نمیخواستم ببینم که تو یک چنین خدایی هستی! متاسفم. متاسفم که طرفدارانت یکسری امثال کوشا هست، تازه این خوبشه، و جز اراجیف و کس شعر و تمسخر و توهین چیزی برای مخالفان و کسانی که این خدا و هستی و داستان در نظرشون جالب نیست ندارن. اونا درک نمیکنن که بابا ما نمیتونیم چیزی رو که درک میکنیم، با وجدان و وجودمون میفهمیم که خوب نیست، بهترین نیست، جذاب و زیبا و خواستنی نیست، بعنوان خدایی که دلمون واسش له له بزنه و بهش اعتماد و امید داشته باشیم بپذیریم.
به خدا همتون کس شعرید. اصلا نمیخوام قیافتون رو ببینم دیگه. جز چرند و اراجیف و آیهء یاس و عجز و تهی بودن انسان با تمام باورها و امیدهاش و تاریخ پر از جعل و ابتذالش چیزی درتون نیست. برید گم شید بابا گورتون رو گم کنید به خدا نمیخوام تا ابد قیافتون رو ببینم. خداتون هم به درد خودتون میخوره. من میخوام یه انسانی ببینم یه موجودی یه انسان قوی و موفقی یه امید و راه واقعی و شدنی؛ وگرنه انسان درپیت و پشمک آبکی و کس شعرکی که از وقتی به دنیا اومدم راه به راه جلوی چشمم بوده؛ یکیش هم خودم! فکر کنم چند میلیارد از این پشمک ها تاحالا خلق شدن و در دنیا حضور شریفشون رو دارن! چند میلیارد، صدتا، بینهایت، فرقی نمیکنه، درپیت درپیته، کس شعر کس شعره، پشمک پشمکه. به درد لای جرز میخورن!
من تلاش کردم از این پشمکی و درپیتی تاجایی که میتونم فاصله بگیرم. من نمیخوام این کس شعر باشم. حالا شما میاید واسه من آیه و حدیث میخونید و اظهار همدردی میکنید، شما درپیت های مسخره که شاهکار خلق اون خداتون هستید، و میگید بیا نگران نباش تو هم به خدای پیت حلبی آفرین ما ایمان بیار، عاشقش شو، اطاعتش کن، باشد که در جهان پس از مرگ رستگار شوی!! بیا خیالت نباشه هرچند درپیت هستی اما مثل ما باور کن که این خدایی که تو رو اینطوری آفریده یخورده بهش ایمان بیاری و زندگی این دنیا رو به خودت سخت تر کنی و کونت رو بخاطرش پاره کنی اونوقت اون دنیا بهت رحم میکنه و نجاتت میده!!
اوه چقدر جالبه که اینطور مسخره آفریده شدیم بعد دوتا ایمان بیاریم به هر حرف چرندی از روی عجز و استیصال و بدبختی، دوتا دولا راست شیم و ور ور کنیم مثل طوطی، بعد همه چیز حل میشه سه سوت! واقعا چقدر ساده و روشن.
میخوام که خدا هم نباشه. خدای شما واسه من با تمام دروغها و ظلم ها و جنایات و ناجوانمردی های بشریت در طول تاریخ فرق چندانی نداره. میفهمی؟ بعد تو منو به ایمان و اطاعت چنین چیزی دعوت میکنی؟ من اصلا نمیتونم باور کنم همچین چیزی واقعا صحت داشته باشه. اگرم صحت داشته باشه واقعا جز وحشت و ناامیدی برای خودمون چیزی درش نمی بینم.
خدای شما میخواد با من چکار کنه؟ بخاطر این حرفا، نماز نخوندن، جلق زدن، و اینطور چیزا اون دنیا منو به اون شکل سادیستی شکنجه کنه؟ یا اینکه چون از عقل و وجدان و تشخیص وجود خودم پیروی کردم، اون دنیا کلی حسرت میکشم و چون هر چیزی رو که بنظرم غیرمنطقی و چرند بوده قبول نکردم، از تعالی و دست یابی به سعادت و به اصطلاح مقام والا (تحفه های خداتون) محروم میمونم؟
بابا من فقط سعی خودم رو کردم و میکنم درحدی که خودم دریافتم در زندگی و بنظرم درست بوده و توانش رو داشتم و بنظرم شدنی بوده. همین! به خدا نه شاهی خواستم نه چیز خاصی و گنده ای. حتی از همسر و سکس هم گذشتم. نمیدونم دیگه از چی بگذرم کجا فرار کنم از دست خدا و دین شما که هزارتا بهانه و دستور دارن واسه گرفتن خر آدم و اینکه نذاره آدم بر اساس تفکر و تشخیص خودش و احساس خودش انتخاب و زندگی کنه. من با خدای شما چکار دارم؟ اون با من کار داره. وگرنه من چکار کردم مگه. نه آدم کشتم نه به کسی ظلم کردم. من فقط با شما فرق دارم نه از شما خوشم میاد نه از خداتون. هیچکدامتون رو قبول ندارم. فقط میخوام زندگی و پیشرفت کنم با فکر و روش خودم. چون مجبورم. کار دیگه ای ندارم. کار دیگه ای نمیتونم بکنم.
خدایا آخه واسه چی منو انداختی توی این چاهی که کوشا میگه؟ حالا انداختی، باشه بیخیال حتما یه علتی داشته، ولی دیگه به این بهانه های دوزاری میخوای منو تا ابد این توو نگه داری و کونم رو پاره کنی؟ آخه واسه چی مگه من چکار کردم چه آزاری بهت رسوندم. این بود رسم جوانمردی و رحمت؟ این همه حرف از این چیزها و مهر و محبت و بخشش و جوانمردی و مرام و سخا میزنن توی دین و اسم اخلاق میارن. پس کجاست؟ خوبه طرفداران شما واسه ما معنی اینا رو مشخص میکنن! واقعا چقدر متعالی و خواستنی!! دمت گرم. لطف کردی.
با این چیزایی که شما نوشتی اگر دنیای دیگه ای در کار باشه من یکی قول می دم که به تو هیچ کاری ندارند پس برو با خیال راحت زندگی کن.
همچه چیزی آروینی نیست، ما هیچ انگیخته و انگیزه ای نداریم که جدایی زمانی با هم نداشته باشند. همواره چنین بوده که انگیزه پیشینگی زمانی از انگیخته دارد، مگر اینکه شما تنها یک نمونه بیاورید که انگیزه و انگیخته همزمان بوده و هیچ درنگ زمانی میان آنها نباشد تا آنزمان، نگره ی شما پوچ شمرده میشود.
معنای واقعی کلمه خلق، نمود است یعنی چیزی که وجود واقعی ندارد و تنها وجود نماست خلق از عدم محال است، وجود شدن عدم تناقض است. تمام آنچه آن را مخلوق یا موجود می گوییم تنها تجلی وجود جل جلاله و عظم شأنه است. توضیح بیشتر در اینجا
بیجاست، یکم اینکه آفریدن همان پدید اوردن چیزی از هیچ است، چیزی که پیشتر نبوده و دیرتر هستی داشته است. اگر ما چیزی را از چیزی دیگر که پیشتر بوده پدید بیاوریم، نمیشود آفریدن، میشود ساختن، مانند ساختن میز از چوب. دوم اینکه: سرانجام دو ایستار بوده که در یکی خدا تنها و در یکی خدا و آفریده هایش بوده اند.
پس اگر این آفریده هارا هم هتا نمود! ایشان بدانیم، باید بپرسیم که چرا در یک ایستار این نمود نمایان نبود و دیرتر نمایان شد؟ انگیزه این دگرگونی چه بوده و چرا همواره نبوده ، بگونه ای که تنها یک ایستار داشته باشیم؟
روشن است که این دریدگی گناه خود او نبوده باشد، بهش ستم شده باشد، مانند بچه ای که لنگ یا کودن یا x آفریده شده که گناه خودش نیست. آیا این ستم مادرزادی x که بهش شده، پوانی برای وی در روز داوری است؟
همچه چیزی آروینی نیست، ما هیچ انگیخته و انگیزه ای نداریم که جدایی زمانی با هم نداشته باشند. همواره چنین بوده که انگیزه پیشینگی زمانی از انگیخته دارد، مگر اینکه شما تنها یک نمونه بیاورید که انگیزه و انگیخته همزمان بوده و هیچ درنگ زمانی میان آنها نباشد تا آنزمان، نگره ی شما پوچ شمرده میشود.
با تمام شدن علت بدون فاصله زمانی معلول ایجاد می شود.
روشن است که این دریدگی گناه خود او نبوده باشد، بهش ستم شده باشد، مانند بچه ای که لنگ یا کودن یا x آفریده شده که گناه خودش نیست. آیا این ستم مادرزادی x که بهش شده، پوانی برای وی در روز داوری است؟
قطعا چنین است. لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها خداوند هیچ كس را جز به مقدار توانایى كه به او داده تكلیف نمىكند.
قطعا چنین است. لا یُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ ما آتاها خداوند هیچ كس را جز به مقدار توانایى كه به او داده تكلیف نمىكند.
بیجاست، زشت یا کچل یا کنگ بودن یک تن، یک ستم به او در برابر دیگران است و پیوندی به توانایی گناه کردن او ندارد. دو تن را بینگارید که زندگی شان سراسر یکسان باشد و اندازه ی گناه و نیکی سان هم یکی باشد ولی یکی لنگ و کچل و زشت آفریده شده باشد. خب،، پاسخ این ستم را چه کسی میدهد و آیا این ستم ها برای او در ان جهان پوانی به شمار میرود که پاداشی برتر از آن یکی دیگر که کردار یکسان با او داشته میگیرد؟
بیجاست، زشت یا کچل یا کنگ بودن یک تن، یک ستم به او در برابر دیگران است و پیوندی به توانایی گناه کردن او ندارد. دو تن را بینگارید که زندگی شان سراسر یکسان باشد و اندازه ی گناه و نیکی سان هم یکی باشد ولی یکی لنگ و کچل و زشت آفریده شده باشد. خب،، پاسخ این ستم را چه کسی میدهد و آیا این ستم ها برای او در ان جهان پوانی به شمار میرود که پاداشی برتر از آن یکی دیگر که کردار یکسان با او داشته میگیرد؟ •
قطعا چنین است هر نقصی که خود خواسته نباشد نه تنها به بهترین وجه جبران خواهد شد بلکه معذرت خواهی از او نیز صورت خواهد گرفت.
قطعا چنین است هر نقصی که خود خواسته نباشد نه تنها به بهترین وجه جبران خواهد شد بلکه معذرت خواهی از او نیز صورت خواهد گرفت.
:D همه ی ریشخند در همین نهفته است! کسی تنها برای اینکه زشت آفریده شده، جایگاه بهتری (در آن جهان) می یابد ! روشن نیست چرا زشت آفریده شده که خدا دیرتر پوزش هم بخواهد! پاسخ : حکمت الهی است، ما ها نمیدانیم چرا!!
تمام شدن علت یعنی وقتی که معلول چاره ای جز شدن ندارد. تمام علت و معلول ها (نه معدات) اینگونه اند.
بیجاست! فیزیک میگوید که چیزی زمانی انجام/دگرگون میشود که تراز انرژی او دگرگون شود ( = به او انرژی برسد یا از او گرفته شود) و همه ی اینها هم نیازمند زمان است چرا که تندای انرژی بالاتر از تندای نور نمیتواند باشد. بر این پایه انگیزه و انگیخته همواره جدایی زمانی دارند و من نمیتوانم پیش از زناشویی، بچه درست کنم ! همین "وقتی" که گفتید، همان نشانگر این است که باید پیام انگیزه به انگیخته برسد، برای نمونه گلوله ای که من شلیک کرده ام ، زمانی در راه است که به شما برسد و من که شلیک کننده بسوی شما هستم، تا زمانی که گلوله به شما نخورده باشد، گناهکار به شمار نمیروم!
:D همه ی ریشخند در همین نهفته است! کسی تنها برای اینکه زشت آفریده شده، جایگاه بهتری (در آن جهان) می یابد ! روشن نیست چرا زشت آفریده شده که خدا دیرتر پوزش هم بخواهد! پاسخ : حکمت الهی است، ما ها نمیدانیم چرا!! •
اولا که بسیاری از ناملایمات حاصل انتخاب خود ماست مثل ازدواج فامیلی ثانیا مگر در سایر علوم همه مجهولات کشف شده که لازم باشد در امور مذهبی هم اینگونه باشد؟ تدریج در کشف مجهولات اینجا هم جاری است.
بیجاست! فیزیک میگوید که چیزی زمانی انجام/دگرگون میشود که تراز انرژی او دگرگون شود ( = به او انرژی برسد یا از او گرفته شود) و همه ی اینها هم نیازمند زمان است چرا که تندای انرژی بالاتر از تندای نور نمیتواند باشد. بر این پایه انگیزه و انگیخته همواره جدایی زمانی دارند و من نمیتوانم پیش از زناشویی، بچه درست کنم ! همین "وقتی" که گفتید، همان نشانگر این است که باید پیام انگیزه به انگیخته برسد، برای نمونه گلوله ای که من شلیک کرده ام ، زمانی در راه است که به شما برسد و من که شلیک کننده بسوی شما هستم، تا زمانی که گلوله به شما نخورده باشد، گناهکار به شمار نمیروم! •
از نظر عقلی جای هیچ شک و شبهه ای در این موضوع نیست پس یقینا از نظر فیزیک فهم اشتباهی صورت گرفته است.