صرفا " زندگی کردن" جدا از کیفیت،انگیزه ها و اهداف آن چگونه می تواند برای "انسان روشنفکر " ارزشمند و با معنا باشد؟! در حالیکه در حالت عادی، زندگی بسیار غم انگیز و مسخره است.
اووم مسئله یخورده پیچیدست،زندگی به خاطر وضعیتی که بوجود میاره ارزشمنده و خب البته اینجا مسئله انسان روشنفکر نیست،مسئله انسان هست،هر انسانی. در فسلفه آبزورد این وضعیت انسانی مشترک هست که روش پافشاری میشه،اینکه همه ما در برابر مرگ، در برابر ابدیت و در برابر جهان آسیب پذیریم،جهان فاقد فهم هست ولی ما دارای فهم هستیم و این وضعیت آبزورده،مردن فایده ای نداره چون این معادله رو حل نمیکنه،نه انسان تغییر میکنه و نه جهان.
آه البته زندگی دردآور هست،گاهی هم مسخره هست و غم انگیز ولی در عوض مقداری آزادی موجوده که در این جهنم انسان امپراطوری خودش رو برپا کنه(منظورم حکومت نیست،منظورم اهدافو علایق شخصیه)
ما فلاسفه بزرگی داشتیم واقعن. چه تو دوران معاصر و چه توی فلاسفه قدیمی مثل ابوعلی سینا و بیرونی. توی معاصر واقعن مطهری خیلی کار درسته و من خیلی بهش ارادت دارم. واقعن درود به روحش. پیشنهاد میکنم حتمن کتاباشو بخونید
هنگامی که شما گزینه آخر را انتخاب می کنید؛ یعنی اساسا فلسفه را بیخود می پندارید. پس چرا دم از فلاسفه بزرگ(!) می زنید؟ کتاب های مطهری را هم سال ها پیش خوانده ام. نه تنها کارش درست نیست؛ بلکه اندیشه های فلسفی(اسلامی اش) سراسر ابهام و تناقض می باشد.
معنای این موضوع این نیست که همه برای یک فلسفه خدمت می کنند . بطور مثال فکر سیاسی یا مکتب های سیاسی از روی آسمان که نازل نشده مثلا برای لاک و .. قبل تر ماکیاوللی سیاست دنیای جدید را توضیح داده و به همین صورت ادامه پیدا کرده . یا اینکه دکارت چطور یک پارادایم فکری معرفت شناسی که آن هم به نوع فکر قدیم نیز وصل است معرفی می کند
اینکه مطالعه تاریخ فلسفه می تواند برای ما در فلسفیدن بسیار مهند باشد؛ فرنودی بر این نیست که بخواهید آن را برابر با خود فلسفه بپندارید! دکارت روش شک ابزاری را خودش در فلسفه پایه گذاری کرد و از آن بنیادی ترین اصل فلسفه خود یعنی "من شک کننده" را استخراج نمود. در سیر فلسفی خودم نیز، در گذشته با فلسفیدن در تنهایی خود، به بسیاری از اصول اساسی فلسفی رسیده بودم و بعد تر آگاه شده ام که برای مثال ارسطو ، دکارت یا فیشته همان اندیشه های فلسفی مرا سال ها پیش بیان داشته اند.
به هر حال من فلسفه را هگلی می بینم و فکر فلسفی مستقل را باید تعریف کنید تا ببینیم منظور شما چیست چون من فکر می کنم در معنای تاریخ فلسفه به توافق نرسیدیم .
به گمانم نیکو تر می نماید، مطالبفلسفه چیست؟ را کامل مطالعه کنید.
اووم مسئله یخورده پیچیدست،زندگی به خاطر وضعیتی که بوجود میاره ارزشمنده و خب البته اینجا مسئله انسان روشنفکر نیست،مسئله انسان هست،هر انسانی. در فسلفه آبزورد این وضعیت انسانی مشترک هست که روش پافشاری میشه،اینکه همه ما در برابر مرگ، در برابر ابدیت و در برابر جهان آسیب پذیریم،جهان فاقد فهم هست ولی ما دارای فهم هستیم و این وضعیت آبزورده،مردن فایده ای نداره چون این معادله رو حل نمیکنه،نه انسان تغییر میکنه و نه جهان.
آه البته زندگی دردآور هست،گاهی هم مسخره هست و غم انگیز ولی در عوض مقداری آزادی موجوده که در این جهنم انسان امپراطوری خودش رو برپا کنه(منظورم حکومت نیست،منظورم اهدافو علایق شخصیه)
من از این زاویه تمایل دارم که به فلسفه آبزورد بپردازم! از زاویه دید فردی نقاد و پرسش گر که زندگی را در شکل روزمره آن غم انگیز و مسخره درمی یابد! چطور برای این فرد، صرفا "زندگی کردن" ارزشمند می باشد؟ هنگامی هم که انسان در جهان بی معنا، خودش برای زندگی و جهان معنایی بیافریند؛ "مرگ" هم می تواند برای او معنا و یا هدف باشد.
اینکه مطالعه تاریخ فلسفه می تواند برای ما در فلسفیدن بسیار مهند باشد؛ فرنودی بر این نیست که بخواهید آن را برابر با خود فلسفه بپندارید! دکارت روش شک ابزاری را خودش در فلسفه پایه گذاری کرد و از آن بنیادی ترین اصل فلسفه خود یعنی "من شک کننده" را استخراج نمود. در سیر فلسفی خودم نیز، در گذشته با فلسفیدن در تنهایی خود، به بسیاری از اصول اساسی فلسفی رسیده بودم و بعد تر آگاه شده ام که برای مثال ارسطو ، دکارت یا فیشته همان اندیشه های فلسفی مرا سال ها پیش بیان داشته اند.
منظورتان کدام شاخه های فلسفه است که در قرن جدید، شاخه های گسترده تری شده اند؟!
به گمانم نیکو تر می نماید، مطالبفلسفه چیست؟ را کامل مطالعه کنید.
نیک تر بود، فرنودتان را هم در انتخاب هگل توضیح می دادید.
تاریخ فلسفه به تعبیری "گایست" است و منظور من تاریخ فلسفه کاپلستون ، راسل یا راتلج نیست . دکارت هم از درخت پدرش فلسفه خودش را که نچیده است ، قبل تر خودش به مطالعه پرداخته و در جامعه ای زندگی کرده و خودش را در آینه روح زبان و مکان و مردم یک ملت دیده و زیسته ، اگر از بچگی دکارت را می انداختید وسط جنگل هیچ پخی نمی شده
.
شما دکارت هم بد فهمیده اید دکارت نه شکاک بود نه دوست داشت که به همه چیز شک کند بلکه شک را هدف قرار داده بود تا subjectivity را اثبات کند . الان هم می دانیم که ایرادات زیادی دارد این" cogito ergo sum " پس حرف بیخود هم زده اما ما که در عصر حاضر هستیم می فهمیم ، اما میخوانیم که بدانیم و این مساله هم مهم است
. البته لازم به ذکر نیست که بعد از اون فیلسوفان بعدی آمدند و راه دکارت را ادامه و اصلاح کرده و کانت و هگل و ... که ما در حال حاضر فلسفه علم ، اخلاق , تحلیلی و گستره فلسفه هم گسترش پیدا کرده .
در خلوت خود فلسفیدن هم چیزی در نمی آید که شما همان اول باید می رفتید ارسطو می خواندید
به طور خلاصه دکارت می گوید می اندیشم ، همین جا من را پیش فرض گرفته و خودش را اثبات کرده است که البته کیرکگارد به این مساله اشاره کرد . و همچنین مشخص نمی کند این اندیشه از کجا می آید و چطور می فهمد که این "من " اندیشیده است
.
حالا به طور مثال هوسرل می آید از این "روش" دکارتی استفاده می کند که همان "معلق کردن" ἐποχή است و نه اینکه حرف دکارت را تکرار کند .
دکارت می گوید می اندیشم ، همین جا من را پیش فرض گرفته...
دورود اصولا راهی برای فرار از شک رادیکال وجود ندارد؛ سرانجام ما ناگزیریم که اصولی را در جایگاه واقعیت یقینی و بدیهی بپذیریم و فلسفهی خود را بر مبنای آن پی ریزی کنیم. آیا راهی برای اثبات اصل کوژیتو و بطور کلی جهان خارج وجود دارد؟! بنظر من نه.
به طور خلاصه
دکارت می گوید می اندیشم ، همین جا من را پیش فرض گرفته و خودش را اثبات کرده است که البته کیرکگارد به این مساله اشاره کرد .
و همچنین مشخص نمی کند این اندیشه از کجا می آید و چطور می فهمد که این "من " اندیشیده است .
گزارهیِ فرزام آن هست: «میگمانم, پس میاندیشم, پس هستم», که به یاد دارم مزدک گرامی
آنرا به گزارهیِ کوتاهتر «میگمانم, پس هستم», یا Dubito, ergo sum بهترانده بودند.
این میشود نخستین خشت ما در فرنودسار و نخستین چیزی که ما بُنمیداریم و روشنه, هر چیز خودآشکاری در
پایهایترین و خُردترین تراز خود سرانجام از باور میاید, نکته این است این باورش (فرایند باور کردن) را از کجا بیاغازیم, که از این
دیدگاه هیچ خُردهای به دکارت نمیشود گرفت, مگر همین بند افزودهیِ "میاندیشم", چه که گمانیدن خود برای هستیدن میبسندد.
مردن فایده ای نداره چون این معادله رو حل نمیکنه،نه انسان تغییر میکنه و نه جهان.
خب زیستن هم معادله را حل نمیکند! وقتیکه انسان در حصار جبر طبیعت گرفتار باشد و «مرگ» یگانه بُنبست زندگی برای آرمانها و خواستههای آدمی باشد، چگونه باید باز پی گشودن معادلهی لاینحل دست و پا زد؟.
دورود اصولا راهی برای فرار از شک رادیکال وجود ندارد؛ سرانجام ما ناگزیریم که اصولی را در جایگاه واقعیت یقینی و بدیهی بپذیریم و فلسفهی خود را بر مبنای آن پی ریزی کنیم. آیا راهی برای اثبات اصل کوژیتو و بطور کلی جهان خارج وجود دارد؟! بنظر من نه. 😞
بله به واقع دکارت هم در تلاش بود تا قرن های سیاه گذشته که اسکولاستیک بود را از رخوت نجات دهد و فلسفه جدیدی پایه گذاری کند و مساله مهم همین جاست . که البته بیکن هم تاثیر زیادی داشت و راه را هموار کرد .
گزارهیِ فرزام آن هست: «میگمانم, پس میاندیشم, پس هستم», که به یاد دارم مزدک گرامی آنرا به گزارهیِ کوتاهتر «میگمانم, پس هستم», یا Dubito, ergo sum بهترانده بودند.
این میشود نخستین خشت ما در فرنودسار و نخستین چیزی که ما بُنمیداریم و روشنه, هر چیز خودآشکاری در پایهایترین و خُردترین تراز خود سرانجام از باور میاید, نکته این است این باورش (فرایند باور کردن) را از کجا بیاغازیم, که از این دیدگاه هیچ خُردهای به دکارت نمیشود گرفت, مگر همین بند افزودهیِ "میاندیشم", چه که گمانیدن خود برای هستیدن میبسندد.
بله من خرده ای به دکارت از این حیث نگرفتم ، آغاز کردن دکارت هم یکی از مهمترین اتفاق های تاریخی است که با رنسانس هم زمان شد . بیشتر انتقادات به همانی که گفتم و اینکه بدیهیات را اینطور به کار می برد . به طور مثال در رساله فلسفه اولی نتیجه می گیرد که خدا این فکر را در ذهن من کاشته است که خدایی است . دکارت به ریاضی هم بسیار علاقه داشت و کاملا می توان رد پای آن را در فلسفه اش دید که چطور از استدلال های قیاسی بهره می برد .
گزارهیِ فرزام آن هست: «میگمانم, پس میاندیشم, پس هستم», که به یاد دارم مزدک گرامی آنرا به گزارهیِ کوتاهتر «میگمانم, پس هستم», یا Dubito, ergo sum بهترانده بودند.
این میشود نخستین خشت ما در فرنودسار و نخستین چیزی که ما بُنمیداریم و روشنه, هر چیز خودآشکاری در پایهایترین و خُردترین تراز خود سرانجام از باور میاید, نکته این است این باورش (فرایند باور کردن) را از کجا بیاغازیم, که از این دیدگاه هیچ خُردهای به دکارت نمیشود گرفت, مگر همین بند افزودهیِ "میاندیشم", چه که گمانیدن خود برای هستیدن میبسندد.
The proposition is sometimes given as "dubito, ergo cogito, ergo sum". This fuller form was penned by the eloquent French literary critic, Antoine Léonard Thomas, in an award-winning 1765 essay in praise of Descartes, where it appeared as "Puisque je doute, je pense; puisque je pense, j'existe." In English, this is "Since I doubt, I think, since I think I exist"; with rearrangement and compaction, "I doubt, therefore I think, therefore I am", or in Latin, dubito, ergo cogito, ergo sum[g].A further expansion, "dubito, ergo cogito, ergo sum—res cogitans" ("…—a thinking thing") extends the cogito with Descartes' statement in the subsequent Meditation, "Ego sum res cogitans, id est dubitans, affirmans, negans, pauca intelligens, multa ignorans, volens, nolens, imaginans etiam et sentiens …", or, in English, "I am a thinking (conscious) thing, that is, a being who doubts, affirms, denies, knows a few objects, and is ignorant of many …"[h]. This has been referred to as "the expanded cogito".[11]
در زمینه فلسفه که من زیاد چیزی حالیم نیست ، اما این رو از یک بحثی به خاطر دارم که گزاره صحیح ، "می اندیشم و هستم " هست !! یعنی تقدم زمانی/وضعیتی نمیشه به شک کردن یا اندیشیدن داد تا بعد از اون وجود رسید. بلکه همزمانی باید باشه
خب زیستن هم معادله را حل نمیکند! وقتیکه انسان در حصار جبر طبیعت گرفتار باشد و «مرگ» یگانه بُنبست
زندگی برای آرمانها و خواستههای آدمی باشد، چگونه باید باز پی گشودن معادلهی لاینحل دست و پا زد؟.
مرگ میتواند بُنبست هم نباشد, میدانیم امرداد و نامیرایی شدنی است.
زندگی هم نیازی به آماج ندارد, درست مانند خود اسپاش, که هر چیزی درون بستر اسپاش خود درون چیز دیگری است, ولی
خود اسپاش نمینیازد درون چیز دیگری باشد, بهمینسان آماجمندی همدر زندگی معنا میابد, ولی نه بر زندگی.
در زمینه فلسفه که من زیاد چیزی حالیم نیست ، اما این رو از یک بحثی به خاطر دارم که گزاره صحیح ، "می اندیشم و هستم " هست !! یعنی تقدم زمانی/وضعیتی نمیشه به شک کردن یا اندیشیدن داد تا بعد از اون وجود رسید. بلکه همزمانی باید باشه !!
به دید من تنها بازی با واژهها است, نخست کُنش گمانش (گمانیدن) میاید, سپس فرجامِ هستومندی, اگرنه خود «و» هم نیاز به خواندن و رایانش دارد: Conditional (computer programming - WiKi)
هستی اینجا یک پرسمان شناختشناسیک است, اینکه ما «چگونه» میدانیم هستیم, که از این کوتاهتر نمیشود که نخست میگمانیم, سپس میفرجامیم
هستیم, اگرنه در فربود مور و مورچگان و دیگر جانوران پست هم هستند, ولی شناختی از هستی خود اشان ندارند که بخواهند این شناخت را بشناسند.
من از این زاویه تمایل دارم که به فلسفه آبزورد بپردازم! از زاویه دید فردی نقاد و پرسش گر که زندگی را در شکل روزمره آن غم انگیز و مسخره درمی یابد! چطور برای این فرد، صرفا "زندگی کردن" ارزشمند
می باشد؟
هنگامی هم که انسان در جهان بی معنا، خودش برای زندگی و جهان معنایی بیافریند؛ "مرگ" هم می تواند برای او معنا و یا هدف باشد.
هم باهات موافقم و هم مخالف،مثلا کسی که خودسوزی میکنه برای یک هدف سیاسی،از دید آبزورد این مرگ مشکلی نداره(چون مرگ در راستای هدفی هست که میشه براش زندگی کرد،برای خلاصی از آبزورد نیست).ولی مثلا کسی که خودکشی میکنه چون "از زندگی به تنگ اومده،از این موقعیت و از این جهان خسته شده"این نوع مرگ چون هیچ کمکی به حل مسئله تقابل جهان و انسان نمیکنه،این نوع مرگ فرار هست.
بنابراین خود مرگ به تنهایی نمیتونه هدف باشه مگر اینکه در راستای هدفی دیگه باشه،احتمالا هنوز هم مخالفی بنابراین دوست دارم بدونم در چه مدلی مرگیک هدف یا معنا میتونه باشه؟
مرگ میتواند بُنبست هم نباشد, میدانیم امرداد[١] و نامیرایی[٢] شدنی است.
نه به داره و نه به بار! "میدانیم" نامیرایی شدنی است، هرگاه شد بمن هم آگاهی بدهید. تا آن زمان ما هم میکوشیم با پوچی برآمده از "جبر طبیعت" زمان بگساریم و وقت بکشیم.
خب زیستن هم معادله را حل نمیکند! وقتیکه انسان در حصار جبر طبیعت گرفتار باشد و «مرگ» یگانه بُنبست
زندگی برای آرمانها و خواستههای آدمی باشد، چگونه باید باز پی گشودن معادلهی لاینحل دست و پا زد؟.
ببین،مرگ یعنی اینکه شما فقط یک موجود با شعور رو حذف میکنید ولی خود شعور رو که نمیشه حذف کرد و پارادوکس پابرجا میمونه،فقط اینکه تو دیگه نیستی که از این پارادوکس رنج ببری،اگر پاسخ احساسی بخوایم مرگ رها شدن از رنج زیستنه ولی پاسخ منطقی این هست که مرگ فقط فراره.
در واقع هیچ راهی برای"شکست" ابدیت وجود نداره،تنها راه طغیان تا اخرین لحظه هست،در فلسفه آبزورد یکجورایی این وضعیت "خوب" شمرده میشه.
در واقع اگر مثلا خدایی وجود داشته باشه و زندگی ابدی در خوبی و خوشی! داشته باشیم و دارای "هدف"باشیم چون اینها چیزهای شخصی نیستند بی ارزشند.
فکر میکنم البته یک مقدار زیادی هنوز گنگه چون من خواستم دو تا کتابو دو چند پاراگراف خلاصه کنم،شاید بهتر باشه یه مطلب بلند رد این مرود بنویسم:)
ببین،مرگ یعنی اینکه شما فقط یک موجود با شعور رو حذف میکنید ولی خود شعور رو که نمیشه حذف کرد و پارادوکس پابرجا میمونه،فقط اینکه تو دیگه نیستی که از این پارادوکس رنج ببری،اگر پاسخ احساسی بخوایم مرگ رها شدن از رنج زیستنه ولی پاسخ منطقی این هست که مرگ فقط فراره. در واقع هیچ راهی برای"شکست" ابدیت وجود نداره،تنها راه طغیان تا اخرین لحظه هست،در فلسفه آبزورد یکجورایی این وضعیت "خوب" شمرده میشه. در واقع اگر مثلا خدایی وجود داشته باشه و زندگی ابدی در خوبی و خوشی! داشته باشیم و دارای "هدف"باشیم چون اینها چیزهای شخصی نیستند بی ارزشند.
خب اینها میشود فلسفهبافیهای مفت؛ صادق هدایت در زنده بگور میگوید:
گاهی با خودم نقشههای بزرگ میکشم، خودم را شایستهی همه کار و همه چیز میدانم. با خودم میگویم، آری کسانی که دست از جان شستهاند و از همه چیز سرخورده اند تنها میتوانند کارهای بزرگ انجام بدهند. بعد با خودم میگویم به چه دردی میخورد؟... چه سودی دارد؟!! دیوانگی، همه اش دیوانگی است! نه، بزن خودت را بکش، بگذار لاشه ات بیفتد آن میان. برو. تو برای زندگی درست نشدهای، کمتر فلسفه بباف، وجود تو هیچ ارزشی ندارد... --- راستی که اگر مرگ خط پایان زندگی باشد چه بهتر که مثل هدایت زودتر به خط پایان برسیم و این همه فلسفه بافیهای مفت و بی جا نکنیم... 😓
ببین،مرگ یعنی اینکه شما فقط یک موجود با شعور رو حذف میکنید ولی خود شعور رو که نمیشه حذف کرد و پارادوکس پابرجا میمونه،فقط اینکه تو دیگه نیستی که از این پارادوکس رنج ببری،اگر پاسخ احساسی بخوایم مرگ رها شدن از رنج زیستنه ولی پاسخ منطقی این هست که مرگ فقط فراره.
امیدوارم شعور جهانی و این چیزها منظورت نباشد؟ شعور کلی اگر چه Distributed است و حذف یک عنصر (Node) در آن تاثیری در کارکرد کلی سیستم ندارد،:
------------------->
اما این اساسا موضوع بحث در اینجا نیست. آگاهی شخصی اینجا مدنظر است و اینکه اساسا چه بر سر آگاهی من به عنوان داریوش پس از مرگ میآید؟ پاسخ به گمانم روشن باشد و بحثی رویش نباشد: هیچ میشود. هیچ به معنای نبود درد و رنج هم نیست، چرا که آگاهیای هم نیست که نبودن درد و رنج را درک کند. پرسش دیگر این است خب اساسا بودن یا نبودنِ این آگاهی چه ارزشی است؟ مخصوصا تو به عنوان یک نیهیلیست عجیب است که بودن آکاهی را اینچنین ارزش میشماری.
امیدوارم شعور جهانی و این چیزها منظورت نباشد؟ شعور کلی اگر چه Distributed است و حذف یک عنصر (Node) در آن تاثیری در کارکرد کلی سیستم ندارد،:
------------------->
اما این اساسا موضوع بحث در اینجا نیست. آگاهی شخصی اینجا مدنظر است و اینکه اساسا چه بر سر آگاهی من به عنوان داریوش پس از مرگ میآید؟ پاسخ به گمانم روشن باشد و بحثی رویش نباشد: هیچ میشود. هیچ به معنای نبود درد و رنج هم نیست، چرا که آگاهیای هم نیست که نبودن درد و رنج را درک کند. پرسش دیگر این است خب اساسا بودن یا نبودنِ این آگاهی چه ارزشی است؟ مخصوصا تو به عنوان یک نیهیلیست عجیب است که بودن آکاهی را اینچنین ارزش میشماری.
نه بابا از این کس و شعرها نیست:))
ببین منظور من وضعیت هست،مسئله تقابل آگاهی و جهان فاقد این اگاهی هست.هرچی میخوام توضیح بدم میبینم باید حسابی چند مورد دیگه رو هم توضیح بدم پس عذر این ناتوانی من رو فعلا بپذیر تا موقعی که در آینده خیلی زود! مطلب رو کامل تشریح کنم;)
تاریخ فلسفه به تعبیری "گایست" است و منظور من تاریخ فلسفه کاپلستون ، راسل یا راتلج نیست . دکارت هم از درخت پدرش فلسفه خودش را که نچیده است ، قبل تر خودش به مطالعه پرداخته و در جامعه ای زندگی کرده و خودش را در آینه روح زبان و مکان و مردم یک ملت دیده و زیسته ، اگر از بچگی دکارت را می انداختید وسط جنگل هیچ پخی نمی شده .
شما دکارت هم بد فهمیده اید دکارت نه شکاک بود نه دوست داشت که به همه چیز شک کند بلکه شک را هدف قرار داده بود تا subjectivity را اثبات کند . الان هم می دانیم که ایرادات زیادی دارد این" cogito ergo sum " پس حرف بیخود هم زده اما ما که در عصر حاضر هستیم می فهمیم ، اما میخوانیم که بدانیم و این مساله هم مهم است .
دکارت می گوید می اندیشم ، همین جا من را پیش فرض گرفته و خودش را اثبات کرده است که البته کیرکگارد به این مساله اشاره کرد . و همچنین مشخص نمی کند این اندیشه از کجا می آید و چطور می فهمد که این "من " اندیشیده است .
"شک" اصل روش فلسفه دکارت بوده است! شما به خطا گمان برده اید که دکارت قصد داشته subjectivity را اثبات کند! در حالیکه او از شک کردن زنجیره وار به ادراکات خود، به
گونه ای ظریف به "من شک کننده" رسیده است. اگر اصول فلسفه او را خوانده باشید، در می یابید که چگونه از شاخه و برگ های داراکات آدمی، شک را آغاز می نماید تا به خواب و خدای فریب کار و... می رسد. پس نباید چنین بیانگارید که او ابتدا "من" را پیش فرض گرفته است. بلکه در شک کردن زنجیره وار به طور جبری به "من شک کننده" رسیده است.
منظورتان چیست که دکارت شکاک نبوده؟!!! او پدر فلسفه شکاکیت می باشد و شک کردن ابزاری و هدفمند را در فلسفه بنیان نهاده است.
نه به داره و نه به بار! "میدانیم" نامیرایی شدنی است، هرگاه شد بمن هم آگاهی بدهید.
تا آن زمان ما هم میکوشیم با پوچی برآمده از "جبر طبیعت" زمان بگساریم و وقت بکشیم.
چه بامزه, پس اگر شما بگوییم چند دههیِ دیگر که نامیرایی
فراگیر شده بود زاده میشدید, زندگی اتان ناگهان آماجمند میشد؟
هم باهات موافقم و هم مخالف،مثلا کسی که خودسوزی میکنه برای یک هدف سیاسی،از دید آبزورد این مرگ مشکلی نداره(چون مرگ در راستای هدفی هست که میشه براش زندگی کرد،برای خلاصی از آبزورد نیست).ولی مثلا کسی که خودکشی میکنه چون "از زندگی به تنگ اومده،از این موقعیت و از این جهان خسته شده"این نوع مرگ چون هیچ کمکی به حل مسئله تقابل جهان و انسان نمیکنه،این نوع مرگ فرار هست.
بنابراین خود مرگ به تنهایی نمیتونه هدف باشه مگر اینکه در راستای هدفی دیگه باشه،احتمالا هنوز هم مخالفی بنابراین دوست دارم بدونم در چه مدلی مرگیک هدف یا معنا میتونه باشه؟
چطور برای این فرد، صرفا "زندگی کردن" ارزشمند می باشد؟
اساس نقد من به زاویه پرداختن شما به موضوع می باشد. آنجاییکه به باور من مکتب فلسفی مناسب، باید کاملا از دید انسان به جهان بنگرد، نه اینکه اساس آن فلسفه تقابل میان شعور انسان با جهان بدون شعور باشد. برای درک بهتر سخنم: ما به واسطه خود آگاهی،خرد و هوش خود، تقابل میان شعور انسان با جهان بی معنا و بی هدف را در می یابیم و همچنان ما برای خود در جهانی که خودمان در می یابیم؛ معنا و هدفی تعیین می کنیم. با این دیدگاه در هر دو حالتی که مثال زدید،تفاوتی در اساس با یکدیگر ندارند و در هر دو " خودکشی" هدفمند و با معنا بوده است. زیرا کسی هم که به خاطر خستگی از زندگی و یا پوچ گرایی خودکشی می کند؛ همچنان هدفی برای خود داشته و به آن اقدام کرده است. به این معنی که ما به زندگی ادامه دهیم(آنچه شما آن را در آبزوردیسم ارزش خواندید) و یا خود کشی کنیم، در هر دو صورت در جبر هستی گرفتار بوده ایم.😏 و در هر حال جهان را به واسطه وجود خود ادراک می نماییم.
من این نگاه فلسفی را از آبزوردیسمی که شما تاکنون ارایه داده اید، بنیادگرایانه تر و کامل تر می دانم.
خیر؛<br> در معرفت شناسی خردگرایانه، بدیهیاتی عقلی و مطلق برای انسان ادراک می شوند که درک آن بدیهیات مستقل از تجربیات، اجتماع، مکان و ... صورت می پذیرند.
<br>
<br> اصالت عقل حداقل حق مطلب را ادا می کند که پروژه ی دکارتی است و از استنتاج عقلی که یگانه پایه شناخت می شناسد استدلال می کند .<br>که البته من حدس می زنم منظور شما هم همین بوده است که برای شما البته به صورت عقیده است تا فلسفه اینطور که نشان می دهید تا تعریفی درستی ارائه ندهید .<br>اگر هم شما دکارت را مثال این موضوع قرار دهید باز هم به بیراهه رفتید چونکه اصالت عقل دکارت هم اینطور که شما تعریفی ساده می کنید نیست
"شک" اصل روش فلسفه دکارت بوده است! شما به خطا گمان برده اید که دکارت قصد داشته subjectivity را اثبات کند! در حالیکه او از شک کردن زنجیره وار به ادراکات خود، به <br> گونه ای ظریف به "من شک کننده" رسیده است. اگر اصول فلسفه او را خوانده باشید، در می یابید که چگونه از شاخه و برگ های داراکات آدمی، شک را آغاز می نماید تا به خواب و <br> خدای فریب کار و... می رسد. <br> پس نباید چنین بیانگارید که او ابتدا "من" را پیش فرض گرفته است. بلکه در شک کردن زنجیره وار به طور جبری به "من شک کننده" رسیده است. <br> <br> منظورتان چیست که دکارت شکاک نبوده؟!!! او پدر فلسفه شکاکیت می باشد و شک کردن ابزاری و هدفمند را در فلسفه بنیان نهاده است.
<br>
<br>نخیر "شک " موضوع اصلی زمان دکارت بوده که شما توجه نمی کنید به این مساله <br>دکارت ریاضی دان بود و خیلی علاقه داشت که بتواند از این شکاکیت فلسفی خودش <br>را برهاند که تصمیم گرفت قواعدی برای این کار تنظیم کند که نتیجه اش مشخص است .<br>و میخواست به عبارتی به فرمولی دست پیدا کند که در آن نتوان شک کرد .<br>که البته ابزاری که می گویید شکاکیت نیست و اپوخه است که در رساله فلسفه اولی<br>برای استادان دانشکده الهیات پاریس هم توضیح می دهد در مقدمات کتاب که بحث او<br>قیاسی است و با سلسله براهین به قول خودش وجود باری را ثابت می کند و قبل از <br>آن از با این ها به یک به عنوان آجر اول بدیهی که سوبژکتویتی است برسد .<br>و دست آخر این که چیزی که از دکارت عایدمان می شود نه می اندیشم پس هستم<br>است و نه اینکه "نظام فلسفی شکاکیت ! " است بلکه تعلیق بدیهیات است
چه بامزه, پس اگر شما بگوییم چند دههیِ دیگر که نامیرایی[١] فراگیر شده بود زاده میشدید, زندگی اتان ناگهان آماجمند میشد؟
من آن بخشی که پیرامون آماجمندی سخن گفتید را در پیک پیشین گفتاورد نکردم. چون نمیتوانستم با آن ناسازگار باشم؛ سوی سخنم یکسره به «مرگ» بود و همان چیزی که ایستار روانشناختی آبزوردیسم را پدید میاورد. نون راهی هم برای مبارزه با چنین ایستاری که آبزورد و دردآور است باشنده نیست، یگانه راهگشا میتواند از بیخ زدودن پرسمان باشد = خودویرانگری.
;اصالت عقل حداقل حق مطلب را ادا می کند که پروژه ی دکارتی است و از استنتاج عقلی که یگانه پایه شناخت می شناسد استدلال می کند .<br>که البته من حدس می زنم منظور شما هم همین بوده است که برای شما البته به صورت عقیده است تا فلسفه اینطور که نشان می دهید تا تعریفی درستی ارائه ندهید .<br>اگر هم شما دکارت را مثال این موضوع قرار دهید باز هم به بیراهه رفتید چونکه اصالت عقل دکارت هم اینطور که شما تعریفی ساده می کنید نیست .
در آن جستار که پیش تر معرفی نمودم پیرامون "اصالت عقل" نیز بحث شده است. اینکه گویا به خودتان زحمت نداده اید تا آن را بخوانید؛ موجب شد چنین بیهوده سخن برانید!
نخیر "شک " موضوع اصلی زمان دکارت بوده که شما توجه نمی کنید به این مساله <br>دکارت ریاضی دان بود و خیلی علاقه داشت که بتواند از این شکاکیت فلسفی خودش <br>را برهاند که تصمیم گرفت قواعدی برای این کار تنظیم کند که نتیجه اش مشخص است .<br>و میخواست به عبارتی به فرمولی دست پیدا کند که در آن نتوان شک کرد .<br>که البته ابزاری که می گویید شکاکیت نیست و اپوخه است که در رساله فلسفه اولی<br>برای استادان دانشکده الهیات پاریس هم توضیح می دهد در مقدمات کتاب که بحث او<br>قیاسی است و با سلسله براهین به قول خودش وجود باری را ثابت می کند و قبل از <br>آن از با این ها به یک به عنوان آجر اول بدیهی که سوبژکتویتی است برسد .<br>و دست آخر این که چیزی که از دکارت عایدمان می شود نه می اندیشم پس هستم<br>است و نه اینکه "نظام فلسفی شکاکیت ! " است بلکه تعلیق بدیهیات است .
شک کردن در فلسفه دکارت متفاوت است با شکاکیت فلاسفه پیش از او. من از روی شکم ننوشته ام که دکارت "شک روشمند" را در فلسفه به کار بسته است؛ در تبیین فلسفه او کاملا آشکار است که او چگونه با سود بردن از " شک" ابزاری به "من" رسیده است. استخراج آن اصل اساسی فلسفه اش نیز با بی معنا شدن "شک کردن" بدست می آید. تعلیق ادراکات نیز در "شک" امکان پذیر است. حال اینکه دکارت خواسته به بدیهیات برسد و در ریاضیات آسوده باشد؛ دلیل بر این نمی شود که بخواهیم چگونگی تبیین نظام فلسفی او را به اشتباه برداشت کنیم. همچنین منظورتان از " تعلیق بدیهیات" را نیکو تر می نماید که روشن تر توضیح دهید.
منظور من نگرش پویا به اخلاق، شروع با شک و بچالش طلبیدن تعریف رایج و مدعیان دانش اخلاق، پژوهش اخلاق از طریق سلبی، Via Negativa و بیان اینکه رسیدن به جامعه ی عادلانه روندی پایان ناپذیر است و پرداختن به آن ارزشمند، البته این یک نگاه است به "سقراط" که لزوما تاریخی نیست و البته همراه است با فراموش کردن سعی او در تبیین اخلاق در جاهای دیگر
!!
آیرونی و دیالکتیک سقراطی هم منظور من معنای رایج آنها باشد که بگمانم محل پرسش همان بخش ابتدایی بوده.اگر لازم است برداشت من از آنها را هم بگشایم.
منظور من نگرش پویا به اخلاق، شروع با شک و بچالش طلبیدن تعریف رایج و مدعیان دانش اخلاق، پژوهش اخلاق از طریق سلبی، Via Negativa و بیان اینکه رسیدن به جامعه ی عادلانه روندی پایان ناپذیر است و پرداختن به آن ارزشمند، البته این یک نگاه است به "سقراط" که لزوما تاریخی نیست و البته همراه است با فراموش کردن سعی او در تبیین اخلاق در جاهای دیگر !!
به نگرتان سقراط ، نظام اخلاقی خاصی را در فلسفه اش داشته است؟ اگر پاسختان مثبت است؛ به مهر توضیح دهید و بن مایه های لازم را نیز در این راستا ذکر کنید. البته منظورم بن مایه های تاریخی نیست؛ منظورم بن مایه های فلسفی می باشد.
آیرونی و دیالکتیک سقراطی هم منظور من معنای رایج آنها باشد که بگمانم محل پرسش همان بخش ابتدایی بوده.اگر لازم است برداشت من از آنها را هم بگشایم.
مایلم دقیق تر بدانم که برداشتتان از "دیالکتیک" سقراط چه می باشد و کاربرد آن را چگونه در می یابید؟
سقراط یکی از شگفت آور ترین فیلسوفانی است که من پرسش های مهندی نسبت به فلسفه و زندگی او در ذهن دارم! امروز در کتابی می خواندم که چطور دیوژن او را به تمسخر گرفته و فلسفه را در گدایی و ژنده پوشی درمی یافته
به نگرتان سقراط ، نظام اخلاقی خاصی را در فلسفه اش داشته است؟ اگر پاسختان مثبت است؛ به مهر توضیح دهید و بن مایه های لازم را نیز در این راستا ذکر کنید. البته منظورم بن مایه های تاریخی نیست؛ منظورم بن مایه های فلسفی می باشد.
من قضاوت مستقیم دراینباره را برای خودم زود میبینم، ولی در فلسفه اخلاق میدانم یک "سنت سقراطی" داریم که برای من جالب است مخصوصا پس از مدتها گیج خوردن پیرامون فایده گرایی. روش آن بدین شکل است که با نقد و برسی باورهای رایج اخلاقی و تقابل آنها سعی در پیدا کردن باورهای اخلاقی درست و البته توضیح باورهای نادرست دارد:
As in the other cases we must set out the appearances, and first of all go through the puzzles (aporiai). In this way we must prove the common beliefs about these ways of being affected—ideally, all the common beliefs, but if not all, most of them, and the most important. For if the objections are solved, and the common beliefs are left, it will be an adequate proof
مایلم دقیق تر بدانم که برداشتتان از "دیالکتیک" سقراط چه می باشد و کاربرد آن را چگونه در می یابید؟
سقراط یکی از شگفت آور ترین فیلسوفانی است که من پرسش های مهندی نسبت به فلسفه و زندگی او در ذهن دارم! امروز در کتابی می خواندم که چطور دیوژن او را به تمسخر گرفته و فلسفه را در گدایی و ژنده پوشی درمی یافته .
تا آنجا که میدانم مهمترین مشخصه آن پذیرفتن عواقب گفتگوست است و در میان گذاشتن "روش زیستن" از هر دو طرف است (مهمترین تفاوت آن با مناظره ی معمولی) .پیرامون دریافتن کاربرد هم متوجه نشدن منظورت چیست، بگمانم هر کسی از جمله من در دیالکت برای دانش اندوزی درگیر شده، ولی دیالکت سقراطی باشد گمان نمیکنم تابحال به دقت و درستی در آن درگیر شده باشم، البته برایم جالب است و اگر در این باره راهنمایی و رونشنگری هایی را که در نظرت هست بیان کنی ممنون میشوم. دوست دارم چالش آنرا تجربه کنم و روش درست بکار بستن آنرا دریابم.
من قضاوت مستقیم دراینباره را برای خودم زود میبینم، ولی در فلسفه اخلاق میدانم یک "سنت سقراطی" داریم که برای من جالب است مخصوصا پس از مدتها گیج خوردن پیرامون فایده گرایی. روش آن بدین شکل است که با نقد و برسی باورهای رایج اخلاقی و تقابل آنها سعی در پیدا کردن باورهای اخلاقی درست و البته توضیح باورهای نادرست دارد: As in the other cases we must set out the appearances, and first of all go through the puzzles (aporiai). In this way we must prove the common beliefs about these ways of being affected—ideally, all the common beliefs, but if not all, most of them, and the most important. For if the objections are solved, and the common beliefs are left, it will be an adequate proof
Nicomachean Ethics
معیار آن برای شناسایی ارزش های اخلاقی "درست" از نادرست چیست؟
تا آنجا که میدانم مهمترین مشخصه آن پذیرفتن عواقب گفتگوست است و در میان گذاشتن "روش زیستن" از هر دو طرف است (مهمترین تفاوت آن با مناظره ی معمولی) .پیرامون دریافتن کاربرد هم متوجه نشدن منظورت چیست، بگمانم هر کسی از جمله من در دیالکت برای دانش اندوزی درگیر شده، ولی دیالکت سقراطی باشد گمان نمیکنم تابحال به دقت و درستی در آن درگیر شده باشم، البته برایم جالب است و اگر در این باره راهنمایی و رونشنگری هایی را که در نظرت هست بیان کنی ممنون میشوم. دوست دارم چالش آنرا تجربه کنم و روش درست بکار بستن آنرا دریابم.
آنچه من از دیالکتیک سقراطی در چند کتاب پیرامون او دریافته ام چنین بوده که فلسفه اش را بی محابا در خیابان با مردم به پیش می برده به گونه ای که در یک بحث، ابتدا خود را چنین موضعی ابراز می داشته که هیچ نمی داند و سپس از طرف گفتگو می خواسته به تعریف و تبیین باورش بپردازد؛ اما پس از ابراز نظر طرف مقابل، به شکلی شگفت آور به نقد و بررسی دیدگاه او می پرداخت و در بیشتر موارد دیدگاه طرف مقابل را اساسا به چالش می کشید،رد می کرد و سپس فلسفه خودش را تبیین می نمود. البته او بسیار ماهرانه این روش را به کار می بست و طرف گفتگوی خودش را با پرسش هایی هدفمند و زنجیره وار در چارچوب آنچه قصد داشت پیرامون به چالش کشیدن استدلال وی به انجام رساند؛ قرار می داد و اجازه نمی داد که طرف گفتگو با مغلطه کاری از بحث خارج شود.
اما شما چه طور در دیالکتیک به دانش اندوزی می پردازید؟(قسمت سبز رنگ)
معیار آن برای شناسایی ارزش های اخلاقی "درست" از نادرست چیست؟
تا آنجا که من فهمیدم این رویکرد بجای اینکه بدنبال یک "معیار" باشد بر روش استوار است تا از میان "باورهای عام اخلاقی" به "باورهای اخلاقی بنیادین" دست یابد.
آنچه من از دیالکتیک سقراطی در چند کتاب پیرامون او دریافته ام چنین بوده که فلسفه اش را بی محابا در خیابان با مردم به پیش می برده به گونه ای که در یک بحث، ابتدا خود را چنین موضعی ابراز می داشته که هیچ نمی داند و سپس از طرف گفتگو می خواسته به تعریف و تبیین باورش بپردازد؛ اما پس از ابراز نظر طرف مقابل، به شکلی شگفت آور به نقد و بررسی دیدگاه او می پرداخت و در بیشتر موارد دیدگاه طرف مقابل را اساسا به چالش می کشید،رد می کرد و سپس فلسفه خودش را تبیین می نمود. البته او بسیار ماهرانه این روش را به کار می بست و طرف گفتگوی خودش را با پرسش هایی هدفمند و زنجیره وار در چارچوب آنچه قصد داشت پیرامون به چالش کشیدن استدلال وی به انجام رساند؛ قرار می داد و اجازه نمی داد که طرف گفتگو با مغلطه کاری از بحث خارج شود.
اما شما چه طور در دیالکتیک به دانش اندوزی می پردازید؟(قسمت سبز رنگ)
دیالکتیک با توجه به استفاده ی آن و تاریخش معنای مختلفی پیدا کرده، من آنرا صرف کسب دانش از طریق گفتگو در نظر گرفتم، کل دانشی که از طریق مشارکت فعال در گفتگو حاصل میشود مانند هرآنچه من از فعالیت در فرومی مانند اینجا آموخته ام،
مفهومیست گنگ که بیش از هر چیز حس افزایش دانشی که پس از آن به من دست میدهد پشتوانه ی علاقه است ولی جزئیات و چگونگی آنرا نمیدانم؛
و سپاس از توضیحت، من هم از آنچه که پیرامون سقراط خوانده بودم کمابیش چنین چیزی دریافته بودم و
مخصوصا Irony و بخش رد کردن دیدگاه حریف برای من گیرایی داشت
تا بخش تبیینی آن، البته این خودش احتمالا به عمق افکار سقراط برمیگردد و ناآگاهی من و البته به گرایش من به شکاکیت در اخلاقی.
تا آنجا که من فهمیدم این رویکرد بجای اینکه بدنبال یک "معیار" باشد بر روش استوار است تا از میان "باورهای عام اخلاقی" به "باورهای اخلاقی بنیادین" دست یابد.
چه طور می شود بدون "معیار" بخواهیم باورهای اخلاقی درست و بنیادین را نمایان سازیم؟ آیا سقراط ارزش های اخلاقی بنیادین را بدیهی می دانسته و در پی نمایاندن آنها بوده است؟ به هر روی، در این صورت نیز با هر روشی، پیشبرد فلسفه اخلاقی با معیار انجام می شود.
چه طور می شود بدون "معیار" بخواهیم باورهای اخلاقی درست و بنیادین را نمایان سازیم؟ آیا سقراط ارزش های اخلاقی بنیادین را بدیهی می دانسته و در پی نمایاندن آنها بوده است؟ به هر روی، در این صورت نیز با هر روشی، پیشبرد فلسفه اخلاقی با معیار انجام می شود.
بگمانم دانش اخلاقی در "سنت سقراطی" بر مبنای Fundationalism نباشد و البته آری در هر صورت معیاری باید باشد، پرسش این است که آیا قابل بیان است در یک یا چند اصل بیان کرد یا نه.برای اینکه آنچه درباره ی آن میگویم هر چه کمتر برپایه گمان باشد پیرامون چگونگی تئوری دانش در این سنت نگاه میکنم و پاسخ میدهم.
آیا موافق هستید که هدف اساسی برای گفتگو باید آموختن و یا به نقد گذاشتن باور خودمان باشد؟ نه اثبات باور خود بر دیگری؟
آری، البته از آنجا که کسب دانش مساله ایست آبجکتیو و نباید وابستگی به شخص داشته باشد هر فرد منصف و دارای آگاهی لازم و قوای ذهنی مورد نیاز، هم باید آنرا دربیابد، ولی آری محصوصا اکنون بیش از هر زمان دیگر باور دارم هدف اساسی گفتگو باید آموختن و محک زدن باورهای خود باید باشد.
اگر در این باره مطالب بیشتری می دانی، لطفا مرا هم آگاه کن.
من دوباره بدرستی متوجه منظورت نشدم، مقصود من این بود که در آنچه درباره ی سقراط آوردی، یعنی رد باورهای طرف مقابل و سپس تبیین باورهای خودش من از بخش اولش بیشتر خوشم میآید، نمونه ی معروف آن در اخلاق هم بگمانم همان بچالش کشیدن تعریف عدالت بصورت "الزام بازگرداندن هر چیز به صاحب" است.
این فیلسوف منفنگی شما و تمام فیلسوفانی که کفار دیگر نام برده اند، اصلا با آقا علامه طباطبایی و صدرالمتالهین قابل قیاس است؟! دیگر چه رسد به آل طاهرین که از علم لدنی برخوردارند.
این فیلسوف منفنگی شما و تمام فیلسوفانی که کفار دیگر نام برده اند، اصلا با آقا علامه طباطبایی و صدرالمتالهین قابل قیاس است؟! دیگر چه رسد به آل طاهرین که از علم لدنی برخوردارند.
💨👻💨 بی خیال برادر! شما خودتو ناراحت نکن. چه خبر؟حالا خودت چه طوری؟!🍄👾
کاش در مقاله اتان از آرا شیخ اشراق هم آورده شود او هم آغاز فلسفه را حیرت می داند و آرای فلسفی ایشان بسیار مورد توجه فلاسفه ی غربی بخصوص اگزیستنسیالیست ها قرار گرفته است مانند هانری کربن شاگرد هایدگر که فلسفه اش را از اگزیستنسیالیسم به اشراق تغییر داد و حتی مدعی بود که استادش هایدگر هم به دروازه های اشراق رسیده بود!
@سارا برای نظم بهتر جستارها و گفتگوها، پاسخ این سخنتان را در اینجا می نگارم.
متاسفانه من هنوز با فلسفه و عرفان شیخ اشراق آشنایی زیادی ندارم و از آنجا که سخنتان پیرامون گرایش اگزیستانسیالیست ها و کسانی چون هایدگر به مکتب اشراق، برایم سخنی شگفت آور می باشد، مایلم در صورت امکان، در این مورد و همچنین مکتب فکری شیخ اشراق هم بیشتر بگویید.
اگرچه نه نیچه سلیبریتیست و نه من فَنِ او؛ با اینحال پس از مدتها دوری از او و پرسه زدن و غور در آثار و نوشتههای دیگران و در نهایت بازگشت به او، همچنان او را تاثیرگزارترین و شامخترین میدانم. نیچه فیلسوف زندگیست، فیلسوف آزادگی و فضیلت، دارای اندیشهای چنان مستحکم و استوار که خواننده گمان میبرد از ارتفاعی بلند اقیانوسی عظیم را مشاهده میکند که خللی بر او نیست و نخواهد بود.
همه چیز به او بازمیگردد، دشوار است که بتوان موضوعی را یافت که در آثار او نگاهی نافذ و درخشان از او پیراموناش یافته نشود. انسان شگفتزده میشود که نبوغ چه قدرت عظیمی دارد؛ نیچه گویی خود به خوبی میدانست که فرصتی به اندازهی کانت برای نوشتن و زیستن ندارد، به همین خاطر علاوه بر اینکه تقریبا همیشه در حالِ کار کردن بود، بلکه بیان ِ خود را چنان نبوغآسا فشرده و موجز کرد که هر صفحهی آن خود میتواند تبدیل به کتابی شود.
علاوه بر اینها، او «نقطه سر خط» ِ فلسفهی مانده در ذهنیات ِبیسروته ِ فلسفهی مدرسی گیر کرده در جدلهای بیوجه شبهوسطایی بر سر موضوعاتی چون مابعدالطبیعه و خیر و شر و ... بود. او بود که فلسفه را به زندگی آورد و بیشک زندگی را به فلسفه بخشید.
در میان تمام ِ فیلسوفها و اندیشمندانی که از آنها بسیار چیزها آموختم و بر گردن من منتی گران دارند ،نیچه برای من جایگاهی یکسر متفاوت دارد؛ بی او فلسفه برای من جذابیتی ندارد.
با نگاشته شدن مطالبی تازه در این جستار قدیمی، لازم به بیان دانستم که اساسا ایجاد نگرسنجی در این جستار و نام بردن از تعداد معدودی فیلسوف، خود توهینی به فلسفه و بسیاری از فلاسفه ی(بعضا گمنام) که نقشی بسیار پررنگ در فلسفه داشته اند، بوده است. ضمن اینکه مواجه ی کسانی که می خواهند در این جستار به ابراز عقیده بپردازند با نام تعدادی فیلسوف خاص و نگر سنجی در مورد آنها، ممکن است در این راستا به جهت دهی ذهن آنان منجر شود.
متاسفانه امکان حذف نگرسنجی از این جستار برای من ممکن نیست؛ چنانکه امکان زدودن بسیاری از نوشتارهایم که اساسا نگاشتن آنها خطایی فاحش از سوی من بوده است.
در میان تمام ِ فیلسوفها و اندیشمندانی که از آنها بسیار چیزها آموختم و بر گردن من منتی گران دارند ،نیچه برای من جایگاهی یکسر متفاوت دارد؛ بی او فلسفه برای من جذابیتی ندارد.
من در مورد چگونه نیچه خواندن، منابع تاریخ فلسفه در مورد او و همچنین بسیاری از سخنان او، پرسش ها و بحث های فراوانی در ذهن دارم. آیا می توانم نسبت به یافتنِ پاسخِ پرسش هایم از شما، در مورد نیچه و فلسفه اش امیدوار باشم؟ (با یادآوری این نکته که هدف، صرفا آموختن و به بوته ی نقد گذاشتن پنداشتم می باشد. و نه جز آن.)
من در مورد چگونه نیچه خواندن، منابع تاریخ فلسفه در مورد او و همچنین بسیاری از سخنان او، پرسش ها و بحث های فراوانی در ذهن دارم. آیا می توانم نسبت به یافتنِ پاسخِ پرسش هایم از شما، در مورد نیچه و فلسفه اش امیدوار باشم؟ (با یادآوری این نکته که هدف، صرفا آموختن و به بوته ی نقد گذاشتن پنداشتم می باشد. و نه جز آن.)
هیچ چیز برای شما بهتر از خواندن خود نیچه نیست ریشنالیست جان. چه کسی نیچه را میتواند غیر از خودش تشریح بکند؟ اگر میخواهی در مورد نیچه و آثارش بخوانی، من میتوانم منابع خوبی به شما معرفی بکنم، اما همچنان تاکید من بر این است که خودش را بخوانید.
نیچه خودش از اینکه فلسفه کسی را از روی آثار تفسیری نوشته دیگران بخوانند بیزار بود، یکی از دلائل جداییاش از دانشگاه بازل نیز همین بود؛ اکنون من چند اثر درخشان پیرامون نیچه که در ایران منتشر شده است را به شما معرفی میکنم،
غیر از اینها اگر پرسشی در مورد نیچه داشتید، اگر قادر به پاسخ دادن باشم، حتما پاسخ خواهم داد دوست گرامی.
اخیرا کتابی منتشر شده با نام کشف ذهن، اثر والتر کافمان که از مترجمان برجسته آثار نیچه است در سه جلد، و هر یک از این جلدها به سه شخصیت عالم فلسفه میپردازد، جلد دوم ِ آن به نیچه پرداخته است، که به گمان من بسیار ارزشمند و درخور است. به شما این کتاب را پیشنهاد میکنم. نشر چشمه.
کتاب دلوز نیز کتاب پرمایهایست. با عنوان نیچه.
ج.پی استرن هم کتابی کوچک پیرامون نیچه دارد، که به گمان من بسیار راهگشا است برای درک ذهنیات نیچه، به نظر من استرن او را خوب شناخته است و فلسفهاش را خوب فهمیده است.
مقالات هایدگر پیرامون نیچه هم هستند که البته همانقدر که میتواند در شناخت فلسفهی نیچه کمک کننده باشند، همانقدر هم میتوانند گمراه کننده باشند؛ غامضگویی و پر از ابهام نوشتن از خصوصیات ِ هایدگر است؛ برای آشنایی با نیچه از طریق هایدگر ابتدا باید خودِ هایدگر را بشناسید!
یونگ کتابی دارد به نام ِ «زرتشت ِ نیچه» که در آن به تحلیل روانکاوانه از نیچه میپردازد. نمیتوانم نظر قطعی پیرامون ِ آن بدهم، اما به نظرم ارزش یکبار خواندن را دارد، نقل نقد و بررسیها را موکول خواهم کرد به بعد.
میشل فوکو نیز مقالات بسیار درخشانی پیرامون نیچه دارد. کتاب «تئاتر فلسفه» اثر فوکو در ایران منتشر شده است که در آن پیرامون نیچه نیز چند مقاله از او آمده است.
کتاب«زرتشت نیچه کیست » هم مقالاتی از فلاسفهی پرآوازه همچون هایدگر، گادامر، فوکو و ... آورده است. نشر هرمس، گزیده و ترجمهی محمد سعید حنایی کاشانی.
من اینها را خواندهام و به تضمین خودم میتوانم آنها را به شما پیشنهاد بکنم، بقیه را که نمیتوانم ضمانتی بدهم، نیاوردهام.
...غیر از اینها اگر پرسشی در مورد نیچه داشتید، اگر قادر به پاسخ دادن باشم، حتما پاسخ خواهم داد دوست گرامی.
ممنونم... به گمانم پرداختن به فلسفه ی نیچه، خود جستاری مستقل می طلبد. آیا موافقید در جستاری مستقل، پرسش ها و گفتگوها پیرامون فلسفه و زندگی نیچه را مطرح نمایم؟
ممنونم... به گمانم پرداختن به فلسفه ی نیچه، خود جستاری مستقل می طلبد. آیا موافقید در جستاری مستقل، پرسش ها و گفتگوها پیرامون فلسفه و زندگی نیچه را مطرح نمایم؟
بگشائید اگر میخواهید، ولی قبل از آن باید حداقل آشناییهایی با آثار نیچه داشته باشید. نگاه من به نیچه با آنچه در ایران رایج است و میان روشنفکران ایرانی نقل است کاملا متفاوت است. بنابراین انتظارم این است که شما اگر قصد بحث دارید در این مورد، با متون نیچه آشنایی داشته باشید حتما از پیش.
اکثر آیات عظام استاد فلسفه هستند بخصوص جناب استاد مصباح یزدی جانشین بر حق استاد مطهری بعد از مقام غظمای ولایت استاد مصباح عالمترین فیلسوف جهان می باشند.