خوب؛ اگر گفتمان های فلسفی در اینجا بخوابد؛ چندان انگیزه ای به نگاشتن ندارم! امیدوارم از این جستار نسبت به جستارهای پیشینم استقبال بهتری شود؛ نشود هم چندان مهم نیست!😏 در این جستار قصد دارم به طور کلی به مقایسه فیلسوفان و فلسفه آنها بپردازیم. اینکه از چه فیلسوفی بیشتر الهام گرفته اید و فلسفه وی را کامل تر می دانید. هر چه در گرو نظرتان فرنود ها و توضیحات بیشتری بنگارید؛ به باورم؛ باریک اندیشی بیشترِ فلسفی خودتان را نمایان ساخته و برای دیگران هم درک نگرشتان راحت تر و دقیق تر خواهد بود.🌺
اگر هم فلسفه را بیخود می دانید؛ همچنان فرنودتان را بنویسید!
فیلسوفان دیگری هم بودند که ممکن است جایشان در فهرست نگرسنجی خالی باشد. امکان اضافه کردن بیشتر نبود؛ و می توان جدا از فهرست فیلسوفان نگرسنجی هم، از فرد دیگری نام برد.
نخست باید بگویم که دانستنی های من درباره ی فلسفه بسیار اندک است و تاکنون هم آثار اندکی از فلاسفه را خوانده ام و
اساسا باور دارم که با پیشرفت تکنولوژی و دانش، زمینه های کمی برای فلسفه باقی مانده است و ترجیح می دهم یک مطلب علمی را بخوانم تا یک کتاب فلسفی ِ محض.اما
از میان همین آثار اندک کسی که براستی تاثیر شگرفی بر روی من داشته "نیچه" بوده.بهتر بگویم تنها کسی بود که برایم "چیز" تازه ای برای گفتن داشت. چه درباره ی روانشناسی ِ فردی،چه برانداختن بنیان های اخلاقی. چه آنجایی که از در آغوش گرفتن زندگی می گوید و چه آنجا که از کناره گیری از عوام سخن می راند. از لحن عامدانه تند و کوبنده ی او هم بسیار خوشم می آید.تلاش گسترده ی او برای ارج نهادن به فردیت و همچنین کوبیدن ِ بی رحمانه ی "زنانگی" و دین و خدا هم از دیگر جنبه های مثبت اندیشه ی اوست. اما این میان
برخی از باورهایش را نیز نمی پسندم:مانند ارزش بخشیدن به قدرت
و اصالت نژادی و غیره از دیگر کسان هم آثار راسل را خوانده ام(که البته اگر او را فیلسوف بدانید) . لحنی بسیار منطقی دارد،اما چون خداباوری و دین دیگر موضوعی چندان مهم برایم نیست،سخنان اش برایم تازگی ندارد.(یا دست کم آنهایی را که خوانده ام) بقیه هم کامو و سارتر است که البته کامو را خیلی ها فیلسوف نمی دانند.با این همه
نوشته های کامو را بسیار می پسندم.
این اواخر هم با نابغه ای به نام Otto Weininger آشنا شده ام و مشغول خواندن تنها اثر او می باشم.کسی که شوربختانه در 23 سالگی خودکشی کرد.
جای خالی افلاطون و هگل و مارکس و ویتگنشتاین و پوپر شدیدا حس می شود، ولی حتی اگر این ها در لیست شما بودند باز
انتخاب من هیوم بود، چون او مرا از خواب جزم اندیشی بیدار کرد و از شر چرندیات متافیزیکی برای همیشه نجات داد، و موجب شد که از آن پس به جای جستجوی خدا و روح و جوهر و ذات و ...، زمان محدود زندگی ام را، در حد توان و امکاناتم، به افکار و نوشته های مربوط به شناخت شناسی و تحلیل فلسفی، ریاضیات و علوم اختصاص دهم.
اساسا باور دارم که با پیشرفت تکنولوژی و دانش، زمینه های کمی برای فلسفه باقی مانده است و ترجیح می دهم یک مطلب علمی را بخوانم تا یک کتاب فلسفی ِ محض
در جستار "فلسفه چیست؟" گفتگو هایی پیرامون ارزش فلسفه و کاربردهای آن در دنیای مدرن امروزی صورت گرفته و البته من هم موافقم که شاخه های گوناگون دانش؛ از فلسفه مستقل شده اند و هر کدام مستقلا به روشی خاص مطالعه می شوند؛ اما گمان نمی کنم نقش ریشه ای فلسفه برای ما کم رنگ و کم اهمییت شده باشد!
انتخاب من هیوم بود، چون او مرا از خواب جزم اندیشی بیدار کرد و از شر چرندیات متافیزیکی برای همیشه نجات داد، و موجب شد که از آن پس به جای جستجوی خدا و روح و جوهر و ذات و ...، زمان محدود زندگی ام را، در حد توان و امکاناتم، به افکار و نوشته های مربوط به شناخت شناسی و تحلیل فلسفی، ریاضیات و علوم اختصاص دهم.
کدام کتاب و رساله هایش را خوانده اید؟😉🌺 گویا هیوم خیلی ها را از خواب جزم اندیشی بیدار کرده(یادآوری بیداری فلسفی کانت). و آنچنان برهان های خداشناسی همچون "علیت" و "نظم" را در هم خراب کرده که در تاریخ فلسفه کم نظیر است. البته بیش از پیش در فلسفه تجربه گرایی خود غرق شده و حتی خواسته بدیهیات عقلی را هم، تجربه و توهم معنا کند!
@Russell و @مَریَمـ ؛ من پرسش هایی پیرامون فلسفه سقراط در ذهن دارم؛ آیا می توانم امیدوار باشم که شما فلسفه او را برایم تبیین نمایید و نقد هایم را پاسخ دهید؟😏
@kourosh_bikhoda کمی توضیح می نگاشتید؛ محض خشنودی آقا امام نقی(دایم الجماع).
کدام کتاب و رساله هایش را خوانده اید؟😉🌺 گویا هیوم خیلی ها را از خواب جزم اندیشی بیدار کرده(یادآوری بیداری فلسفی کانت). و آنچنان برهان های خداشناسی همچون "علیت" و "نظم" را در هم خراب کرده که در تاریخ فلسفه کم نظیر است. البته بیش از پیش در فلسفه تجربه گرایی خود غرق شده و حتی خواسته بدیهیات عقلی را هم، تجربه و توهم معنا کند!
متاسفانه تنها شرح "رساله درباره طبیعت انسانی" را خوانده ام و نه خودش را، به این دلیل که به زبان انگلیسی تسلط کافی ندارم (البته بعید می دانم تسلط مشکل را کاملا حل کند، چون حتی انگلیسی زبان ها هم نمی توانند انگلیسی زمان هیوم را به راحتی بفهمند). خود کانت هم رساله را نخوانده بود، تنها خلاصه شده اش را که خود هیوم نوشته بود (تحقیق در فهم انسانی) را خواند و بیدار شد. گفتگوها درباره دین طبیعی و تاریخ طبیعی دین را (که ترجمه شده اند) تقریبا به طور کامل خوانده ام و از شیوه استدلال های هیوم در گفتگوها (خصوصا در رد همان برهان نظم که شما هم اشاره کردید) بسیار لذت برده ام و از مطالعه تاریخ طبیعی دین، با ایده های هوشمندانه ای درباره منشا دین آشنا شده ام.
درباره علم من هیچ گاه جزم اندیش نبوده ام، ولی هیوم و پوپر مرا در این باره واکسینه کرده اند، پس نمی توانم تاثیر شک هیوم درباره استقرا را در زندگی ام یک تاثیر اساسی بشمارم. ولی درباره متافیزیک من مدت ها غرق در برهان های گیج کننده و پیچیده، و البته بی حاصل آن بودم و راه فراری از آن متصور نبودم، هیوم اما به من فهماند که چرا متافیزیک را هیچ گاه درست درک نمی کرده ام (و درک نمی کرده اند، چرا که اصلا درک کردنی نیست). هیوم مسیر تحقیق مرا از خدا به سوی معرفت شناسی تغییر داد، و این حادثه مهمی بود.
توصیف او از تاثر و تصور، و بی معنی نامیدن تصوارتی که هیچ جزیی از آن ها، ما به ازایی در تاثرات ندارند، منطقا نتیجه می دهد که کلمات کلیدی متافیزیک، و احتمالا همه چیزهایی که شما بدیهیات عقلی می نامید، بی معنا هستند. برای نقد نتیجه باید به همین توصیف ها و تعریف ها و اصول انتقاد کرد.
@Russell و @آلیس ؛ من پرسش هایی پیرامون فلسفه سقراط در ذهن دارم؛ آیا می توانم امیدوار باشم که شما فلسفه او را برایم تبیین نمایید و نقد هایم را پاسخ دهید؟
@kourosh_bikhoda کمی توضیح می نگاشتید؛ محض خشنودی آقا امام نقی(دایم الجماع).
من هم شبیه به شهریار گرامی (Nevermore) هستم و اتفاقا من هم میخواستم قدری دربارهیِ تاثیر اخیر واینینگر برخودم بنویسم که با دیدن پست شهریار منصرف شدم،
رای من به سقراط بر میگردد به همان الهام بخشی نگاه او، نگرش پویای او به اخلاق، Irony و دیالکتیک؛
وگرنه من هم شاید به هیوم یا راسل رای میدادم که در رهایی کامل من از ماورالطبیعه نقش اساسی
داشتند.من در فلسفه و انتخاب دستگاه فلسفی هنوز نوآموز هستم و تا مرحلهیِ آمادگی برای همآوردی راه درازی در پیش دارم
@Russell و @آلیس ؛ من پرسش هایی پیرامون فلسفه سقراط در ذهن دارم؛ آیا می توانم امیدوار باشم که شما فلسفه او را برایم تبیین نمایید و نقد هایم را پاسخ دهید؟
در باورهای من که فیلسوف ویژهای هنایش نداشت، ولی افزون بر سوکرات از کامو هم خوشم میاید، دکارت را هم دوست دارم. انگیزهی من از گزینش سوکرات فلسفهی یونان باستان بود که دوران تلایی آن زمان همیشه برای من حال و هوای مرموز و دوستداشتنی دارد. وانگهی به فلسفهی اسلامی از همه بیشتر چیرگی دارم!
دانایی، اخلاقی بودن را ایجاب می کند، و شناختن یک چیز (دانایی) برابر است با توانایی تعریف کردن آن چیز، و ما همه چیز را از قبل می دانسته ایم و فقط باید به روشی (دیالکتیک) این آگاهی را "بزاییم"، جز این سه جمله شدیدا مشکوک (و البته مهم به خاطر اثری که روی افلاطون گذاشتند)، میراثی از سقراط به دست ما نرسیده است، و این ها بسیار کم هستند. علت الهام بخش بودن سقراط و نیز دلایل اهمیت روش دیالکتیک او در کشف حقیقت نیز بر من چندان روشن نیست.
.............. پ.ن من دیدگاه معمول درباره سقراط تاریخی را فرض گرفته ام. می دانید که آنچه از فلسفه سقراط به صورت مکتوب به دست ما رسیده، حاصل نوشته های گزنفون و افلاطون در این باره است که در برخی موارد با هم اختلاف و حتی تضاد دارند، و در اینکه در موارد اختلاف جانب کدام یک از گزنفون یا افلاطون را باید گرفت میان مورخان اختلاف نظر است. در این باره دیدگاه معمول این است که حق به جانب افلاطون است، چرا که گزنفون کمی خل و چل و ساده لوح بوده (البته مخالفان دقیقا به همین دلیل معتقدند که گزنفون آنقدر باهوش نبوده که بخواهد فلسفه سقراط را تحریف کند). همچنین میدانید نوشته های افلاطون به شکل گفتگو هستند و در همه آنها سقراط نقش سخنگوی اصلی را دارد و مطالب مهم فلسفی را در بحث با دیگران پیش می برد. در این باره که چه مقدار از نوشته های منتسب به سقراط، از زبان سقراط واقعی بیان شده باشد باز میان پژوهشگران اختلاف هست. برخی معتقدند همه این سخنان متعلق به سقراط است و افلاطون تنها شارح و گزارش نویس بوده، برخی معتقدند هیچ کدامشان از سقراط نیست، و برخی به یک چیز میانه معتقدند، که این آخری همان دیدگاه معمول درباره سقراط است.
دانایی، اخلاقی بودن را ایجاب می کند، و شناختن یک چیز (دانایی) برابر است با توانایی تعریف کردن آن چیز، و ما همه چیز را از قبل می دانسته ایم و فقط باید به روشی (دیالکتیک) این آگاهی را "بزاییم"، جز این سه جمله شدیدا مشکوک (و البته مهم به خاطر اثری که روی افلاطون گذاشتند)، میراثی از سقراط به دست ما نرسیده است، و این ها بسیار کم هستند. علت الهام بخش بودن سقراط و نیز دلایل اهمیت روش دیالکتیک او در کشف حقیقت نیز بر من چندان روشن نیست.
.............. پ.ن من دیدگاه معمول درباره سقراط تاریخی را فرض گرفته ام. می دانید که آنچه از فلسفه سقراط به صورت مکتوب به دست ما رسیده، حاصل نوشته های گزنفون و افلاطون در این باره است که در برخی موارد با هم اختلاف و حتی تضاد دارند، و در اینکه در موارد اختلاف جانب کدام یک از گزنفون یا افلاطون را باید گرفت میان مورخان اختلاف نظر است. در این باره دیدگاه معمول این است که حق به جانب افلاطون است، چرا که گزنفون کمی خل و چل و ساده لوح بوده (البته مخالفان دقیقا به همین دلیل معتقدند که گزنفون آنقدر باهوش نبوده که بخواهد فلسفه سقراط را تحریف کند). همچنین میدانید نوشته های افلاطون به شکل گفتگو هستند و در همه آنها سقراط نقش سخنگوی اصلی را دارد و مطالب مهم فلسفی را در بحث با دیگران پیش می برد. در این باره که چه مقدار از نوشته های منتسب به سقراط، از زبان سقراط واقعی بیان شده باشد باز میان پژوهشگران اختلاف هست. برخی معتقدند همه این سخنان متعلق به سقراط است و افلاطون تنها شارح و گزارش نویس بوده، برخی معتقدند هیچ کدامشان از سقراط نیست، و برخی به یک چیز میانه معتقدند، که این آخری همان دیدگاه معمول درباره سقراط است.
همینها البته در مقایسه با کل فلاسفهیِ قبل از سقراط که جمعن پیشاسقراطی نامیده میشوند چیز کمی نیستند، که خود این نامگذاری نشان دهندهیِ میزان تاثیر سقراط است مخصوصا در پرداختن او به اخلاق و عدالت و جامعه. منابع ما هم دربارهیِ یونان باستان محدود هستند و هر نوشتهای مغتنم، علاوه بر گزنفنون که با وجود ظاهر نوشتههایش بگمان من فرد داناییست و با توجه به جو و ملاحظات سیاسی سخن میگفته و اختلافات در نوشتههایِ او با رسالات افلاطون لزومن به معنی تناقض و تحریف حقیقت نیستند؛ و البته ما برای شناخت سقراط نمایشنامهیِ "ابرها" از آریستوفان را هم داریم که آنهم در جای خود ارزشمند است.اگر ما پیچیدگی جامعهیِ یونان آن زمان و این حقیقت که سقراط نهایتا در دادگاه محاکمه و محکوم به مرگ شد را در نظر بگیریم، میبینیم چرا نوشتههایِ گزنفنون میتوانند در نظر ما این اندازه عجیب بنظر برسند. من البته گفتم سقراط را الهام بخش میدانم، این بیشتر به منش او برمیگردد وگرنه اگر بخواهیم اثر او را در فلسفه با کانت، دکارت، هیوم یا ویتگنشتاین یا... مقایسه کنیم شاید همانطور که گفتید قابل مقایسه بنظر نرسد.
در جستار "فلسفه چیست؟" گفتگو هایی پیرامون ارزش فلسفه و کاربردهای آن در دنیای مدرن امروزی صورت گرفته و البته من هم موافقم که شاخه های گوناگون دانش؛ از فلسفه مستقل شده اند و هر کدام مستقلا به روشی خاص مطالعه می شوند؛ اما گمان نمی کنم نقش ریشه ای فلسفه برای ما کم رنگ و کم اهمییت شده باشد!
چرا؟
من از او چیزی نخوانده ام؛ اگر امکان دارد، در مورد نظریاتش توضیح دهید. 😏
اگر تمایل داشتید؛ در مورد او نیز به گفت و گو می نشینیم؛ پیرامون دلیل اصلی خودکشی او و نگرش زنامردانه اش!
درست است خردگرای گرامی.هم اکنون هم زمینه هایی برای پرداختن ِ فلسفه مانده.مانند اخلاقیات،مرگ و دیگر موارد.اما به طور مثال فرگشت اکنون بسیاری از ساز و کار های اجتماعی را برای ما به خوبی توضیح می دهد.بدون شک نیچه اگر اکنون می زیست می توانست نظریات بسیار پخته تری را نسبت به زمان خود اش بدهد.فیزیک خود اش به تنهایی پاسخی محکم برای برهانهای دری وری ِ خداباوران است.حتی اکنون نروساینس تمام سازو کار ",عاشق شدن" را برای شما در یک پژوهش نشان می دهد.ما اکنون بسیار بیش از گذشته از ساختار مغز و کارایی اش می دانیم.بیولوژی قادر به توضیح اکثر رفتار های ما است.اما با این همه درست است که اگر تلاش های با ارزش پیشینیان و فیلسوفان نبود هرگز به چنین جایگاهی نمی رسیدیم.به گمان من اکنون با این حجم عظیم اطلاعات در دنیای اینترنت هرکسی اگر ذره ای هوش داشته باشد می تواند چندین برابر یک فیلسوف 500 سال پیش بداند و اتفاقا نظریاتش هم چون بر پایه ی فکت های علمی است بسیار قابل اتکار تر است.اما قبول دارم که برای نگاهی ژرف و تخصصی باید بر فلسفه ی پیشینیان اشراف کاملی داشت،اما دنیای امروز دانستن ِ همه چیز است
و خود
به خوبی می دانید در دنیای امروز دست کم تا 30 سالگی تمام انرژی و وقت انسان صرف آموختن می شود.از آموختن زبان های بیگانه بگیرید تا رسیدن به بالاترین درجه های آموزش عالی،دست آخر هم باید به فکر جیب مبارک باشید چراکه:"فکر نان کن که خربزه آب است."به همین دلیل من ترجیح می دهم اولویت زندگی ام را بر پایه ی علم بگذارم تا دیرتر که فرصت یافتم مفصل به فلسفه بپردازم. همانطور که اگر به شما بگویند که سازوکار حرکت اتومبیل چیست نمی روید بخوانید که گالیله 400 سال پیش چه کرده،یحتمل یک کتاب دینامیک باز خواهید کرد و فورا جواب را در عرض چند دقیقه خواهید داد.
این کاستی بیشتر به خاطر کمبود وقت است(شاید هم بهانه ای دروغین؟نمی دانم).
در مورد ارزش بخشدین به قدرت: به نگر من جامعه ی امروزین انسانها(یا حتی 5000سال پیش) آن اندازه پیچیده و در هم شده که دیگر شایستگی ِ یک انسان را به صرف اینکه قدرتمند است نمی توان باز شناخت.در چنین جامعه هایی کافیست پدر جد من آدمی دزد باشد،همین کافی است تا من امروز یک انسان قدرتمند(می دانیم که قدرت رابطه ی مستقیمی با پول دارد)باشم.حال ارزش بخشیدن به منی که احتمالا از آن پسرکی که در حومه ی شهر گدایی می کند کم تر هستم به گونه ای غیر قابل تحمل،غیر منطقی به نظر می رسد.مشخصا منی که به برانداختن طبقه های اجتماعی باور دارم و تا حدودی پیروی باورهای مارکس هستم، نمی توانم قبول کنم که فلان کس چون نژاده است و از دودمانی اصیل است هم شایسته است که منابعی بسیار بیشتر از تهیدستان داشته باشد و هم ارزشمند تر است،چراکه
به باور نیچه عده ای برای فرماندهی به دنیا آمده اند و عده ای برای پیروی.نیچه در جایی (به گمانم غروب بت ها) هم به شدت یهودیان می تازد که آن هم به هیچ روی پسندیده نیست و از دید من قضاوت بر پایه ی نژاد کاری مذموم و نا پسند است.
در بحث تبارشناسی اخلاق هم جایی به این می پردازد که اساسا واژهایی که ما امروز داریم مانند "نیک" و خوب و اینها همگی به توصیف قدرتمندان در گذشته باز می گردد چنانکه من یادم هست جایی "درستی" و "نادرستی" را هم بر همین مبنا می داند،جایی
دیگر هم دین و خدا را زاییده ی توهمات افراد ضعیف می داند چرا که برای کمبود شان در دست یافتن به جایگاه قدرتمندان نیاز دارند که به چنین مهملاتی دست بیاوزیند.اگر چه این متود اش جالب و تا حدودی درست است،اما من اینجا با وجود اینکه خداناباورم سوی ضعیفان را می گیرم.به دید من ما زمانی می توانیم ادعا کنیم که قدرتمند از ضعیف برتر است که جامعه ای یکدست داشته باشیم که منابع به طور یکسان میان همه پخش شده باشد.آنگاه اگر کسی به جایگاه برتر رسید می توانیم بگوییم که از هنراش است و او برای فرمان راندن به دنیا آمده.نه در جامعه ای که قدرت و ثروت به طور ارثی و خونی به فرزندان می رسد و چه بسا آنکه برای فرمانروی زاده شده اکنون در گوشه و کنار شهر مشغول مستراح شستن است. (البته اینها همه برداشت های من است و می تواند نادرست باشد و به گمانم @Dariush عزیز که بسیار بیشتر از من از نیچه می داند می تواند راهنمای خوبی در این مورد باشد.)
آشنایی من با کامو به خواندن یکی دو کتاب اش مانند بیگانه و سقوط و طاعون و البته کتابی درباب فلسفه ی کامو توسط نویسنده ی دیگر باز می گردد.کامو یک آبزوردیست است و دورانی در زندگی، من به شدت به مرگ فکر می کردم و از آنجایی که گمان می کردم زندگی "چیز" ارزشمندی است،همین اندیشیدن به مرگ همه ی زندگی ام را مختل کرده بود.آنزمان کامو هم نشین خوبی برایم بود.اما اکنون دیگر ارزش چندانی در زندگی نمی بینم و در عین ناباوری از همین کارهای روزانه مانند خوردن و خوابیدن وسکس داشتن و آموختن بسیار لذت می برم و دیگر حتی ذره ای هم به مرگ نمی اندیشم.احتمالا تاثیرات کامو است و مانند "مرسو" در بیگانه شده ام.اینجا @undead_knight استاد فلسفه ی کامو است و به گمانم از پیروان ِ راستین اوست.او بیش از من از کامو می داند.
در باره ی واینینگر هم گفتم که به تازگی آشنا شده ام و اکنون مشغول خواندن "سکس و کاراکتر" هستم.تا به حال هم تا جایی که اصول کشش جنسی اش را تبیین کرده خوانده ام.از اینکه هر انسانی یک بخش شخصیتی به نام maleness و یک بخشی هم به نام femaleness دارد و کسانی جذب یکدیگر می شوند که جمع ایندو به مقدار ثابتی برسد.چنانکه اگر مثلا مردی در بخش maleness قوی تر است به سمت زنانی کشیده می شود که femaleness بالاتری دارند. دومین تئوری اش هم درباره ی سن است.البته چیزی که مرا مجذوب کرد پیوند دادن این موضوع به ریاضیات بود که ادامه ی خواندن را برایم بسیار هیجان انگیز کرده.به گمانم او را می توان پدر این جنبش manosphere
نامید.در مورد خودکشی او هم شوربختانه نمی دانم،شما
اگر می دانید خوشحال می شوم درباره اش بدانم.🌺 یک نقل قولی هم دارد که از دید من بسیار گیرا است،البته بانوان سایت این را بر من ببخشایند😜
درست است خردگرای گرامی.هم اکنون هم زمینه هایی برای پرداختن ِ فلسفه مانده.... این کاستی بیشتر به خاطر کمبود وقت است(شاید هم بهانه ای دروغین؟نمی دانم).
درست است، من از دستهی کسانی هستم که به فلسفه علاقهمندم ولی درست مانند شما در این زندگی نوین و کار و بارهای فراوان و بیشمار گمان نمیکنم نیازی باشد که دیگر در فلسفه تعمق کنیم. چراکه آماج یکم از فلسفهخوانی دریافت سازوکار هستی و کلانبینی بوده است!
ولی اگر بگوییم که فلسفه مرده است، سخن گزافی نگفتهایم.
پیشرفت فند و تکنولوژی و دانش، فلسفه را پس رانده و تا مرز انقراض پیش برده است. خیلی از گفتمانهای و رازهای پیشین که فیلسوفان در آن تعمق و اندشکاوی میکردند امروزه پاسخ سادهای دارند. بزبان دیگر امروزه دیگر برای "فهم" ساز و کار جهان بایسته نیست که فلسفه را از بر کنیم، بسنده است که نگاهی گذرا به یافتههای کیهانشناسی و زیستشناسی و ژنتیک بیاندازیم.
خب راستش من از هیچ فیلسوف یا حداقل کسی که خودش رو فیلسوف بدونه چیز مهمی نخوندم، به جز راسل که البته باز هم بیشترش در مورد خود فلسفه تحیلیش نبوده:)
بیشتر دیدگاه های فلسفیم رو از روی پسندیدن سیستم های فلسفی موجود و گاهی ترکیبشون دارم و در این حالت شاید به فیلسوفان مهمشون مدیون باشم:))
بنابراین لیست من اینها میشه:
هیوم و بعد راسل(که توی لیست نیست) که به نظر
راسل بیشتر توی کمپ تجربه گراهاست هرچند که فلسفه خودش رو(تا حدی به حق) کاملا متفاوت از پیشینیان میدونه، چون نیازی نیست که برای حل مسائل فلسفیش یک سیستم فلسفی برای توضیح کل جهان داشته باشه:))
کانت به خاطر انتقادش از عقل یا تجربه گرایی محض.
و سارتر، البته با تاثیر غیر مستقیمش روی کامو.
در کل اصولا از دید من نیازی نیست که ما فیلسوف خاصی رو مد نظر داشته باشیم چون حتی سیستم های فسلفی که نتیجه فعالیت فیلسوفان بسیاری هستند باز هم ممکنه در پذیرششون به عنوان یک سیستم کامل و به تنهایی مشکل باشه.
خب از اونجایی که شهریار عزیز بار کامو رو روی دوش من انداخت یک سری توضیحات کوچیکی میدم که اگر نیاز بود و کسی علاقه مند بود گسترشش بدم.البته در این مورد داریوش عزیز هم اطلاعات مناسبی داره.
اول اینکه با وجود اینکه کامو دو کتاب نسبتا فلسفی به نام های "افسانه سسیفس" و "یاغی" داره، نمیشه گفت که حتی خود کامو خودش رو فیلسوف میدونه، در واقع کامو کسی هست که اندیشه های فلسفی زیادی داره(که خیلی ها دارند) ولی سیستم فلسفی جدید رو ایجاد نکرده(که البته از ارزش کارش کم نمیکنه). کاری که کامو میکنه این هست که دیدگاه های فسلفی(بیشتر به صورت تاریخی) تحلیل میکنه و از دل اونها دیدگاه فلسفی خودش رو نشون میده.
حتی در مور دآبوردیسم نمیشه گفت کامو بنیان گذارش هست ولی کسی هست که در منجسم کردن و تکمیل کردن و شفاف سازیش میشه گفت نفر اول بوده. در فلسفه آبزورد تقریبا همه چیز در مورد انسان هست(که شاید بشه گفت در این نقطه با پازیویتیست ها اشتراک داره)،اول در مورد رابطه انسان و جهان پیرامونش و دوم در مورد رابطش با سایر انسان ها.
اصلی ترین و چکیده ترین چیز در فلسفه آبزورد که دلیل نام گذاریش هم هست،ستیز بین انسانی هست که همواره دنبال معناست و جهانی که بی معناست(نه لزوما مطلقا، بلکه برای توانایی انسان)،آین وضعیت آبزورد یا طنزآمیز(و در عین حال بی معناست). با این حال فلسفه آبزورد انسان رو تشویق میکنه که به جهان معنای شخصی بده. زندگی رو ارزشمند میدونه، نه فقط زندگی خودمون بلکه زندگی دیگران رو هم همینطور میبینه. به راه میانه(یا به قول خود کامو راه یونانی ها!) باور داره،یعنی پذیرش منطق و بی منطقی در کنار هم.(البته فکر میکنم این طور خلاصه گفتنش یکم مفهوم رو اشتباه منتقل میکنه)
با همین ویژگی ها تقریبا اکثر دیدگاه ایدولوژیک رو هم میشه تحلیل کرد.
اگر مایل بودید که چرا آبزوردیسم این دیدگاه ها رو ابراز میکنه بگید توضیحات کامل تر بگم.
پس تا زمانیکه چیزی برای اندیشیدن هست, فلسفه هم هست.
نه دوست گرامی، این کرانمایی نوپای فلسفه است. برای نمونه کسی که با نگرش به کلانجهان نگره از خود بیرون بدهد را فیلسوف میگوییم. اگرنه در گذشته فلسفه به جوهر و عرض و واجبالوجود بالذات و... میگفتند! سخن ما هم فلسفه به چم دومی بود که اینک دانستن فلسفهی یونان باستان یا فلسفهی دکارت و "وجود مجرد" و... گرهای از دشواریهای ما و جهان نمیگشاید. بیشتر بدرد هواداران فلسفه و تاریخ میخورد. برای نمونه کسی که با یافتههای نوین و دانشیک
امروز آشنا باشد سوادی به مراتب بیشتر و پرمایهتر اسپینوزا و دکارت و ... دارد، برای همین هم یافتههای امروزین را به فلسفه برتری دادیم و گفتیم که فلسفه مرده است.
نه دوست گرامی، این کرانمایی نوپای فلسفه است. برای نمونه کسی که
با نگرش به کلانجهان نگره از خود بیرون بدهد را فیلسوف میگوییم. اگرنه در
گذشته فلسفه به جوهر و عرض و واجبالوجود بالذات و... میگفتند! سخن
ما هم فلسفه به چم دومی بود که اینک دانستن فلسفهی یونان باستان یا
فلسفهی دکارت و "وجود مجرد" و... گرهای از دشواریهای ما و جهان نمیگشاید.
بیشتر بدرد هواداران فلسفه و تاریخ میخورد. برای نمونه کسی که با یافتههای
نوین و دانشک امروز آشنا باشد سوادی به مراتب بیشتر و پرمایهتر اسپینوزا و
دکارت و ... دارد، برای همین هم یافتههای امروزین را به فلسفه برتری دادیم و
گفتیم که فلسفه مرده است.
پارسیگر
شاید, ولی آنچه فلسفه از دیرباز بوده همان نگاه کلان بوده که امروز بسیاریشان پاسخ یافتهاند و از همینرو نگرش ما فراخیده و چیزهای دیگری در پهنهیِ دید امان آمدهاند.
برای نمونه در گذشته نمیدانستند آیا اتم (ریزهیِ خُردناپذیر) هست یا نه, پس پیرامون آن میفلسفیدند; امروز که میدانند هست, پس جور
دیگری میفلسفند: آیا این ریزگان پدید هم میایند؟ آیا بود ریزگان باشنُما (virtual particles) از بودن جهانهایِ همروند میگوید؟ ...
امروز هم دانش به اینکه آب در ١٠٠° جوش میاید یک رخکرد دانشیک است, ولی اینکه چرا
جوش میاید و چرا مولکولهایِ آب اینگونه میاندرکنند (نگاه کلان) و ... یک پرسمان فلسفیک مانده: مهاد فرابرنهادگی - Supervenience Principle پارسیگر
نمی شود پشت سر هم کتاب های فیزیک و شیمی و زیست شناسی و اقتصاد و ... (علوم) خواند و نپرسید که "روش های به کار رفته در این کتاب ها چقدر موجه/معرفت بخش هستند؟". فلسفه ستیزان علم پرست هر چقدر هم که بخواهند از فلسفه/فلسفی نامیدنِ فعالیت ها و گفته ها و نوشته هایی که برای پاسخ به آن سوال شکل گرفته از خود اکراه نشان دهند، باز نمی توانند به آن ها علم/علمی بگویند. همین به سادگی نشان می دهد که برای جوینده حقیقت علم کافی نیست و حس کنجکاوی انسان را فرونمی نشاند. حتی اگر بخواهید به شیوه پوزیتیویست های منطقی معرفت شناسی را هم مهمل بخوانید، نمی توانید از فعالیت لزوما غیر علمی ای که شما را به چنین نتیجه ای می رساند بی نیاز باشید. رد "غیر علم" با "علم" ممکن نیست.
نمی شود پشت سر هم کتاب های فیزیک و شیمی و زیست شناسی و اقتصاد و ... (علوم) خواند و نپرسید که "روش های به کار رفته در این کتاب ها چقدر موجه/معرفت بخش هستند؟". فلسفه ستیزان علم پرست هر چقدر هم که بخواهند از فلسفه/فلسفی نامیدنِ فعالیت ها و گفته ها و نوشته هایی که برای پاسخ به آن سوال شکل گرفته از خود اکراه نشان دهند، باز نمی توانند به آن ها علم/علمی بگویند. همین به سادگی نشان می دهد که برای جوینده حقیقت علم کافی نیست و حس کنجکاوی انسان را فرونمی نشاند.
حتی اگر بخواهید به شیوه پوزیتیویست های منطقی معرفت شناسی را هم مهمل بخوانید، نمی توانید از فعالیت لزوما غیر علمی ای که شما را به چنین نتیجه ای می رساند بی نیاز باشید. رد "غیر علم" با "علم" ممکن نیست.
👍
خود اینکه چگونه به شناخت و دانش رسیدهایم هم یک دانش است: شناختشناسی
ولی آن چسبی که همهیِ این دانشها را به هم میچسباند میشود فلسفه; اینکه رنگ چیست میشود گیتیگ و شیمیک, اینکه دگرسانی میان سرخ و سبز چیست میشود روانشناسی, اینکه
چرا طبیعت یاختههایِ چشم و دریافت ذهنی جانداران را جوری فرگردانیده که واکنش به رنگ سرخ و سبز اشان دگرسان باشد میشود روانشناسی فرگشتیک, اینکه چرا در بیشتر
کشورها از رنگ سرخ و سبز در چراغ قرمزها بهرهمیگیرند, ولی در ژاپن و چند کشور دیگر از سرخ و آبی (ِ رو به سبز), میشود همبودشناسی (و زبانشناسی!), ولی آنچه
همهیِ اینها را هم کنار آورده و چسبانیده و نمونهوار میپرسد: «آیا همان رنگی که من در ویر خودم از سرخی میبینم, یکسان با همان چیزیست که تو در ویر خودت از سرخی میبینی؟» میشود فلسفه.
شاید, ولی آنچه فلسفه از دیرباز بوده همان نگاه کلان بوده که امروز بسیاریشان پاسخ یافتهاند و از همینرو نگرش ما فراخیده[1] و چیزهای دیگری در پهنهیِ[2] دید امان آمدهاند.
نه! فلسفه در دیرباز نگاه کلان به هستی نبوده و در هر زمانهای یکجور کراننمایی میشده است. برای نمونه در باستان فلسفه چم بسیار فراتری داشت و هرکسی در هر زمینهای که دست به اندیشه میبرد را فیلسوف میخواندند و هر دانشی شاخهای از فلسفه بود. (برای نمونه این بخشبندی در یونان باستان به دو فلسفهی تئوریک و عملی بوده است) دیرترها هم چم فلسفه را مرزمند کردند و برای آن با دانش آروینی خطی کشیدند! برای نمونه دیروز که صدرالمتالیهن نگرهی حرکت در جوهر را بررسی میکرد فلسفهچینی میکرد ولی امروز حرکت یکی از شاخههای "علم" است و نه فلسفه! اکنون هم بکسی که در سازوکار گیتی اندیشه کند و نگره هم بدهد فیلسوف میگویند. ولی باز هم بگویم که فلسفهای که من از آن سخن بردم فلسفه به چم اندیشهورزی در گسترهی فراخ گیتی نبوده، فلسفهی چندین سده پیش بود که امروزه کاربرد آنچنانی ندارد! همچنین این گفتمان را میتوانید در جُستار "فلسفه چست" ادامه بدهید.
نمی شود پشت سر هم کتاب های فیزیک و شیمی و زیست شناسی و اقتصاد و ... (علوم) خواند و نپرسید که "روش های به کار رفته در این کتاب ها چقدر موجه/معرفت بخش هستند؟"
من که درنیافتم روی سخن شما با من بود یا نه، ولی گفتمان من روی متدشناسی نبود! روششناسی گفتمان جدایی است که در زمینهی فلسفهی تحلیلی و ... بکار میرود و پیوندی به فلسفهی قدیم ندارد! اگر فردید شما این بود که برای رسیدن به معرفت باید دست به گریبان فلسفه شد سخن درستی است، ولی فلسفهی "معرفتشناسی" که راه رسیدن به شناخت را نشان بدهد. برای نمونه مزدائیک فلسفه است، چراکه با روشهای معتبر (قیاس ارستویی و ...) کار میکند. در این کراننمایی، فلسفه را شاخهای از شناخت که بروی فرنودهای آشکاره و صرفا عقلانی تکیه میکند را میگویند. وانگهی من از ماهیت "فلسفه" سخن گفتم نه فلسفه تحلیلی یا غیره و ذلک. یا بزبان دیگر فلسفهای که من گفتم مرده است با هستی سروکار داشت نه روشهای هستیشناسی.
کراننمایی = تعریف ؛ کرانه نمایی کردن آشکاره = بدیهی
من که درنیافتم روی سخن شما با من بود یا نه، ولی گفتمان من روی متدشناسی نبود! روششناسی گفتمان جدایی[7] است که در زمینهی فلسفهی تحلیلی و ... بکار میرود و پیوندی به فلسفهی قدیم ندارد! اگر فردید[8] شما این بود که برای رسیدن به معرفت باید دست به گریبان فلسفه شد سخن درستی است، ولی فلسفهی "معرفتشناسی" که راه رسیدن به شناخت را نشان بدهد. برای نمونه مزدائیک[9] فلسفه است، چراکه با روشهای معتبر (قیاس ارستویی و ...) کار میکند. در این کراننمایی[1]، فلسفه را شاخهای از شناخت که بروی فرنودهای[10] آشکاره[11] و صرفا عقلانی تکیه میکند را میگویند. وانگهی من از ماهیت "فلسفه" سخن گفتم نه فلسفه تحلیلی یا غیره و ذلک. یا بزبان دیگر فلسفهای که من گفتم مرده است با هستی سروکار داشت نه روشهای هستیشناسی.
کراننمایی = تعریف ؛ کرانه[12] نمایی کردن آشکاره = بدیهی
حدس می زدم که روی سخنم با شما نباشد! و حال که می گویید برای یک "غیر علم" به نام معرفت شناسی ارزش قائلید مطمئن شدم. برای همین هم نقل قولی نیاوردم، اما شما در ابتدا جوری سخن گفتید که گویا با داشتن علم از هر آموخته دیگری بی نیازیم، و باسوادتر (=دانستن علوم بیشتر صرفا از لحاظ حجمی) بودن ماها را به رخ دکارت کشیدید، اما
توجه نکردید که دکارت خودش معرفت شناس و روش شناس بود،
و توجه نکردید که مطالعه تاریخ معرفت شناسی (که خودش از یونان باستان و به خصوص رساله ته تتوس افلاطون آغاز می شود)، خودش بخش مهمی از راهِ مطالعه معرفت شناسی است.
توجه نکردید که دکارت خودش معرفت شناس و روش شناس بود..
من خودم از دستهی کسانی هستم که هیچ گیری روی "علم" و "غیر علم" ندارم و هیچ کجا یادم نیست که گفته باشم بهمان ایدهپرداز نگرههای علمی نمیدهد. یکی دو بار هم به دوستانی که فلسفهی پوپر را از بر میکردند خرده گرفتم! دیگر اینکه چندین بار هم گفتم که فلسفهی قدیم "آنچنان" بدرد بخور و گرهگشا نیست، آنهم به چم فلسفهای که @Mehrbod کراننمایی کرد که دریافت کلان از هستی باشد. (چون من هم از فلسفه چنین تعریفی دارم) دیگر اینکه همین بالا هم روششناسی یونان باستان و ... را شالودهی مزدائیک و دیگر دانشها خواندم. وانگهی فلسفه امروزی یا تحلیلی، با هستی سروکار ندارد، با "معرفت" و راه رسیدن به شناخت از هستی سروکار دارد که سخن من به سوی خود هستی و هستیشناسی میرفت.
توصیف او از تاثر و تصور، و بی معنی نامیدن تصوارتی که هیچ جزیی از آن ها، ما به ازایی در تاثرات ندارند، منطقا نتیجه می دهد که کلمات کلیدی متافیزیک، و احتمالا همه چیزهایی که شما بدیهیات عقلی می نامید، بی معنا هستند. برای نقد نتیجه باید به همین توصیف ها و تعریف ها و اصول انتقاد کرد.
🌺😏 یک سیستم فلسفی کامل؛ باید توانایی تبیین جهان را در پاسخگویی به مسایل گوناگون داشته باشد. من بر درخشش فلسفه هیوم بر ابطال متافیزیک و برهان های خداشناسی سخنی مخالفی ندارم؛ اما با رفتن در اعماق این سیستم فلسفی در تبیین ادراکات اساسی تر؛ به دنیایی تماما توهم و خالی از فربود می رسیم که جالب آنکه همچنان ((ما)) یی وجود دارد تا این توهم را ادراک نماید! هیوم خود را فیلسوف می دانسته و با غروری اعجاب آور؛ تنها سیستم فلسفی خود را برتر می دانسته است؛ اما آیا با این فلسفه؛ حتی "فربودگرایی" را که مرز میان شکاکیت کامل با فلسفه می باشد را هم ویران نکرده ایم؟ در این صورت "فربود" چه معنایی در اندیشه فلسفی ما پیدا می کند؟! و اساسا " فلسفه" برایمان معنایی دارد؟
برایم بسیار جالب و گیراست که همچنان بر سر چیستی فلسفه هم؛ گفتگو و جدل در جریان است!!! به زودی حاصل تعریف و تبیین جدید خود از فلسفه را د ر جستار "فلسفه چیست" خواهم نگاشت! و البته همان تعریف جدید هم؛ با گفتمان و دیالکتیک، قابل دگرگونی می باشد. اگر دوستانی هم اساسا مخالف تعریف واژه ای چون "فلسفه" هستند؛ بیان نگر مخالفشان موجب شادمانی من است.
برایم بسیار جالب و گیراست که همچنان بر سر چیستی فلسفه هم؛ گفتگو و جدل در جریان است!!!
به زودی حاصل تعریف و تبیین جدید خود از فلسفه را د ر جستار "فلسفه چیست" خواهم نگاشت! و البته همان تعریف جدید هم؛ با گفتمان و دیالکتیک، قابل دگرگونی می باشد.
اگر دوستانی هم اساسا مخالف تعریف واژه ای چون "فلسفه" هستند؛ بیان نگر مخالفشان موجب شادمانی من است.
🌺👌
آنجا هم زمان دورریخته بودید, فلسفه همین نگاه کلان به چیزهاست که گفتیم, نیاز به این اندازه گفتمان نداشت (;
برایم بسیار جالب و گیراست که همچنان بر سر چیستی فلسفه هم؛ گفتگو و جدل در جریان است!!!
من که در جُستار "فلسفه چیست" نبودم و در جریان گفتگوهایتان نیستم، ولی گمان نمیبرم گفتمان پیرامون چیستی فلسفه آنچنان هم پیچیده باشد. ما و کاربر @Mehrbod هم نگرستیزی دراین باره نداشتیم، میان دیدگاهمان گرهی کوچکی بود که گشوده شد.
در باورهای من که فیلسوف ویژهای هنایش[1] نداشت، ولی افزون بر سوکرات از کامو هم خوشم میاید، دکارت را هم دوست دارم. انگیزهی من از گزینش سوکرات فلسفهی یونان باستان بود که دوران تلایی آن زمان همیشه برای من حال و هوای مرموز و دوستداشتنی دارد. وانگهی به فلسفهی اسلامی از همه بیشتر چیرگی دارم! :))
این افرادی که نامشان را بردید؛ فتو مدل نبوده اند، که صرفا چنین بنگارید که دوستشان دارید یا خوشتان می آید! لطفا دقیق تر توضیح دهید که چه ویژگی هایی در فلسفه ی آنها نظرتان را جلب کرده و بدان باورمندید؟
شناختن یک چیز (دانایی) برابر است با توانایی تعریف کردن آن چیز، و ما همه چیز را از قبل می دانسته ایم و فقط باید به روشی (دیالکتیک) این آگاهی را "بزاییم"،
شما خودتان به این جملات باور دارید؟ و توانایی دارید آنها را برایم تبیین نمایید؟!
و نیز دلایل اهمیت روش دیالکتیک او در کشف حقیقت نیز بر من چندان روشن نیست.
چرا برایتان روشن نیست؟ من "دیالکتیک سقراطی" را یکی از بهترین روش های فلسفیدن و آموختن می دانم.
همچنین باور دارم که ما نباید بیهوده زمان و انرژی خود را صرف بررسی های تاریخی پیرامون شناسایی سخنان سقراط واقعی نماییم؛ بلکه باید اساسا، خود سخنان و اندیشه ها را به زیرِ تیغِ نقدِ خرد بگذاریم.
چند کتاب درباره فلسفه خوانده ام . هر فیلسوفی حرف های قشنگی زده و حرف هایی هم زده بود که با آن موافق نبودم. بنا بر این از اکثر فیلسوفانی که درباره شان خواندم کسب دانش کرده ام
.
همچنین در لیست فیلسوفانی معروف جایشان خالی است:
جان لاک، بنتام، ولتر و...
درست است خردگرای گرامی.هم اکنون هم زمینه هایی برای پرداختن ِ فلسفه مانده.مانند اخلاقیات،مرگ و دیگر موارد.اما به طور مثال فرگشت اکنون بسیاری از ساز و کار های اجتماعی را برای ما به خوبی توضیح می دهد.بدون شک نیچه اگر اکنون می زیست می توانست نظریات بسیار پخته تری را نسبت به زمان خود اش بدهد.فیزیک خود اش به تنهایی پاسخی محکم برای برهانهای دری وری ِ خداباوران است.حتی اکنون نروساینس تمام سازو کار ",عاشق شدن" را برای شما در یک پژوهش نشان می دهد.ما اکنون بسیار بیش از گذشته از ساختار مغز و کارایی اش می دانیم.بیولوژی قادر به توضیح اکثر رفتار های ما است.اما با این همه درست است که اگر تلاش های با ارزش پیشینیان و فیلسوفان نبود هرگز به چنین جایگاهی نمی رسیدیم.به گمان من اکنون با این حجم عظیم اطلاعات در دنیای اینترنت هرکسی اگر ذره ای هوش داشته باشد می تواند چندین برابر یک فیلسوف 500 سال پیش بداند و اتفاقا نظریاتش هم چون بر پایه ی فکت های علمی است بسیار قابل اتکار تر است.اما قبول دارم که برای نگاهی ژرف و تخصصی باید بر فلسفه ی پیشینیان اشراف کاملی داشت،اما دنیای امروز دانستن ِ همه چیز است
اگر تمایل به گفتگو در این موضوع را دارید؛ لطفا ابتدا مطالب فلسفه چیست؟، و سپس مقاله ای را که در آنجا پیوست نموده ام را مطالعه کنید. سپس شفاف و دقیق؛ نقد هایتان را بر نگرش من بیان نمایید. 🌺
به خوبی می دانید در دنیای امروز دست کم تا 30 سالگی تمام انرژی و وقت انسان صرف آموختن می شود.از آموختن زبان های بیگانه بگیرید تا رسیدن به بالاترین درجه های آموزش عالی،دست آخر هم باید به فکر جیب مبارک باشید چراکه:"فکر نان کن که خربزه آب است."به همین دلیل من ترجیح می دهم اولویت زندگی ام را بر پایه ی علم بگذارم تا دیرتر که فرصت یافتم مفصل به فلسفه بپردازم. همانطور که اگر به شما بگویند که سازوکار حرکت اتومبیل چیست نمی روید بخوانید که گالیله 400 سال پیش چه کرده،یحتمل یک کتاب دینامیک باز خواهید کرد و فورا جواب را در عرض چند دقیقه خواهید داد.
این کاستی بیشتر به خاطر کمبود وقت است(شاید هم بهانه ای دروغین؟نمی دانم).
این می شود همان غرق شدن در روزمرگی! شاید در شرایطی خاص مجبور باشید موقتا کسب درآمد و تخصص یافتن را در اولویت بیشتری نسبت به مطالعه فلسفه قرار دهید؛ اما به نگر من یک نظام فکری شامل و کامل؛ نیازمند یک فلسفه پرقدرت نیز می باشد. به گونه ای که در زندگی جریان داشته و اهداف و اعمال ما را به روشنی معنا و جهت ببخشد.
به باور نیچه عده ای برای فرماندهی به دنیا آمده اند و عده ای برای پیروی.نیچه در جایی (به گمانم غروب بت ها) هم به شدت یهودیان می تازد که آن هم به هیچ روی پسندیده نیست و از دید من قضاوت بر پایه ی نژاد کاری مذموم و نا پسند است
یعنی از اندیشه نیچه چنین برداشت کرده اید که او بر مبنای نژاد و قدرت ناعادلانه؛ انسان ها را ارزش گذاری کرده است؟
در بحث تبارشناسی اخلاق هم جایی به این می پردازد که اساسا واژهایی که ما امروز داریم مانند "نیک" و خوب و اینها همگی به توصیف قدرتمندان در گذشته باز می گردد چنانکه من یادم هست جایی "درستی" و "نادرستی" را هم بر همین مبنا می داند
!!! امکانش هست به طور دقیق تر نام کتاب و بخشی از آن را که چنین نگرشی را ابراز داشته است؛ بیان نمایید؟
فلسفه جملات قصار نیست ، یا جملات قشنگ آنها که هر جا بیشتر جواب می دهد تنگ نوشته شان میزنند . فلسفه به هیچ مکتبی خدمت نمی کند ،
فلسفه همان اندیشیدن است و در واقع همان " تاریخ فلسفه " است
.
هنگامی که کسی می پرسد فلسفه به چه کار می آید ، پاسخ باید ستیزه جویانه باشد ، چرا که پرسش کنایه آمیز و نیش دار است . فلسفه نه به دولت خدمت میکند و نه ب کلیسا ، که هردو دغدغه های دیگری دارند . فلسفه به خدمت هیچ قوه مستقری در نمی آید . کار فلسفه ناراحت کردن است . فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و با هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست . کار فلسفه آزردن حماقت است ، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند . فلسفه کاربردی ندارد جز افشا کردن پستی های اندیشه در تمامی اشکالش . آیا جز فلسفه رشته ای هست که به نقد تمامی رازآمیزگری ها ، هر خاستگاه و هدفی که داشته باشد همت گماذد ؟
راسل بیشتر توی کمپ تجربه گراهاست هرچند که فلسفه خودش رو(تا حدی به حق) کاملا متفاوت از پیشینیان میدونه، چون نیازی نیست که برای حل مسائل فلسفیش یک سیستم فلسفی برای توضیح کل جهان داشته باشه
قسمت برجسته شده را درنیافتم! اساسا کسی که سیستم فلسفی مستقل نداشته باشد را، چگونه باید فیلسوف بنامیم؟
قسمت برجسته شده را درنیافتم!
اساسا کسی که سیستم فلسفی مستقل نداشته باشد را، چگونه باید فیلسوف بنامیم؟
نه اشتباه متوجه شدید، منظور این نیست که سیستم فلسفی نداره بلکه منظور این هست که برای حل یک مسئله فلسفی نیازی نیست که یک سیستم فلسفی برای توضیح خود جهان داشته باشه.
با مطالعه کمی که در این مرود ارم میدونم که منظور راسل تشبیه فلسفش به علومی مثل فیزیکی یا شیمی بوده،در این علوم اگر ما بخوایم مسئله ای رو حل کنیم نیازی نیست به همه چیز فیزیک آگاهی داشته باشیم یا مثلا فیزیک نوینی طراحی کنیم، بلکه کافی هست در اون بخش که مد نظر ماست داده ها و فرمول های مرود نظر رو داشته باشیم.
اگر مایل بودید که چرا آبزوردیسم این دیدگاه ها رو ابراز میکنه بگید توضیحات کامل تر بگم.
حتما مایل هستم! در فلسفه آبزورد، انسان خودش و از دیدگاه خودش، زندگی را معنا می دهد؟ به این مفهوم که یک" هدف کلی" و "ارزش اساسی" در این فلسفه برای انسان تعریف نمی شود؟
حتما مایل هستم!
در فلسفه آبزورد، انسان خودش و از دیدگاه خودش، زندگی را معنا می دهد؟
به این مفهوم که یک" هدف کلی" و "ارزش اساسی" در این فلسفه برای انسان تعریف نمی شود؟
دقیقا،یعنای معنای زندگی انسان یک معنای شخصیه.
آها،نه ارزش و هدف فرق دارند،زندگی بی هدف ولی در عین حال ارزشمند تلقی میشه.
در واقع در فلسفه آبزورد به این میپردازیم که موجودیت انسان باشعور در تقابل با جهان فاقد شعور، آبزورد رو پدید میاره و در عین حال
خودکشی یا مرگ پاسخی با این تضاد نیست و تنها راه مقابله(و نه پیروزی)بر این تضاد زندگی کردنه و از این دید زندگی،چه زندگی ما(در درجه اول) و چه زندگی دیگران ارزشمند تلقی میشه.
چند کتاب درباره فلسفه خوانده ام . هر فیلسوفی حرف های قشنگی زده و حرف هایی هم زده بود که با آن موافق نبودم. بنا بر این از اکثر فیلسوفانی که درباره شان خواندم کسب دانش کرده ام .
از کدام فیلسوف بیش از دیگر فلاسفه الهام گرفته اید؟ و چرا؟
فلسفه همان اندیشیدن است و در واقع همان " تاریخ فلسفه " است .
"اندیشیدن" با "تاریخ فلسفه" دگرسانی دارد.
demeter
فلسفه ای که هیچ کس را ناراحت نکند و با هیچ کس ضدیت نورزد فلسفه نیست . کار فلسفه آزردن حماقت است ، فلسفه حماقت را به چیزی شرم آور تبدیل می کند . فلسفه کاربردی ندارد جز افشا کردن پستی های اندیشه در تمامی اشکالش .
چه لزومی دارد که یک "سیستم فلسفی" ناراحت کننده و آزار دهنده حماقت باشد؟ آنجا که حتی مفاهیمی چون "ناراحتی" و "حماقت" در آن معنا می یابند.
چه لزومی دارد که یک "سیستم فلسفی" ناراحت کننده و آزار دهنده حماقت باشد؟ آنجا که حتی مفاهیمی چون "ناراحتی" و "حماقت" در آن معنا می یابند.
در معنای خود فلسفه ، فلسفه همان تاریخ فلسفه است از این حیث که که اندیشه در یک معنای واحد به دست اندیشمندان ورز داده می شود و در رودخانه تاریخ سیلان است . که البته قرار نیست حقیقت عالم از آن بدست بیاید ؛ کار فلسفه شخم زدن در زمین است است نه کاشتن چیزی که محصول دهد
.
اصولا یکی از زوایای فلسفه آزردن حماقت است که در تاریخ باعث شده فلسفه تکفیر شود که البته در اینجا با روش نیچه ای گفته شده
😬
نظر سنجی شما هم من متوجه نمی شوم . الهام گرفتن از کدام فیلسوف اما بیشتر کسانی که پست دادن در این مورد متوجه شدن که کدام را بیشتر دوست دارید ؟ مگر فوتبالیست هستند فیلسوف ها یا اینکه به معنای پارادایم فکری منظور شما بوده که به هر حال توضیح بدهید که این نظر سنجی بر چه پایه ای است
ما فلاسفه بزرگی داشتیم واقعن. چه تو دوران معاصر و چه توی فلاسفه قدیمی مثل ابوعلی سینا و بیرونی. توی معاصر واقعن مطهری خیلی کار درسته و من خیلی بهش ارادت دارم. واقعن درود به روحش. پیشنهاد میکنم حتمن کتاباشو بخونید
خودکشی یا مرگ پاسخی با این تضاد نیست و تنها راه مقابله(و نه پیروزی)بر این تضاد زندگی کردنه و از این دید زندگی،چه زندگی ما(در درجه اول) و چه زندگی دیگران ارزشمند تلقی میشه.
صرفا " زندگی کردن" جدا از کیفیت،انگیزه ها و اهداف آن چگونه می تواند برای "انسان روشنفکر " ارزشمند و با معنا باشد؟! در حالیکه در حالت عادی، زندگی بسیار غم انگیز و مسخره است.
در معنای خود فلسفه ، فلسفه همان تاریخ فلسفه است از این حیث که که اندیشه در یک معنای واحد به دست اندیشمندان ورز داده می شود و در رودخانه تاریخ سیلان است . که البته قرار نیست حقیقت عالم از آن بدست بیاید ؛ کار فلسفه شخم زدن در زمین است است نه کاشتن چیزی که محصول دهد .
در جستار "فلسفه چیست؟" به یکی از دوستان پاسخ داده ام که چرا مخالف برابر خواندن "فلسفه" با "تاریخ فلسفه" هستم. بسیاری از اندیشمندان به شکلی متفاوت اندیشه را ورز داده اند و مکتب فلسفی خودشان را داشته اند. پس کسی که بخواهد آزادانه و مستقل به فلسفه بپردازد و مکتب فلسفی خودش را به طور مستقل بنا نماید؛ بایسته است که در فلسفیدن، وابستگی به تاریخ فلسفه نداشته باشد.
اصولا یکی از زوایای فلسفه آزردن حماقت است که در تاریخ باعث شده فلسفه تکفیر شود که البته در اینجا با روش نیچه ای گفته شده
گویا به پاسخم دقت نکردید! اینکه برای ما در بیشتر مواقع پرداختن به فلسفه موجب آزار حماقت می باشد؛ متفاوت است با اینکه آن را به عنوان یک گزاره سراسری صادر کنید. مفهوم "حماقت" در مکاتب فلسفی گوناگون، ممکن است معانی گوناگونی نیز داشته باشد.
نظر سنجی شما هم من متوجه نمی شوم . الهام گرفتن از کدام فیلسوف اما بیشتر کسانی که پست دادن در این مورد متوجه شدن که کدام را بیشتر دوست دارید ؟ مگر فوتبالیست هستند فیلسوف ها یا اینکه به معنای پارادایم فکری منظور شما بوده که به هر حال توضیح بدهید که این نظر سنجی بر چه پایه ای است .
در دو پست نخست به روشنی توضیح داده ام! جدا از اینکه کدام فیلسوف نظر مرا بیشتر جلب کرده؛ خودتان از کدام فیلسوف بیشتر آموخته اید و اندیشه تان از او تاثیر گرفته است و چرا؟🌺
در جستار "فلسفه چیست؟" به یکی از دوستان پاسخ داده ام که چرا مخالف برابر خواندن "فلسفه" با "تاریخ فلسفه" هستم. بسیاری از اندیشمندان به شکلی متفاوت اندیشه را ورز داده اند و مکتب فلسفی خودشان را داشته اند. پس کسی که بخواهد آزادانه و مستقل به فلسفه بپردازد و مکتب فلسفی خودش را به طور مستقل بنا نماید؛ بایسته است که در فلسفیدن، وابستگی به تاریخ فلسفه نداشته باشد.
معنای این موضوع این نیست که همه برای یک فلسفه خدمت می کنند . بطور مثال فکر سیاسی یا مکتب های سیاسی از روی آسمان که نازل نشده مثلا برای لاک و .. قبل تر ماکیاوللی سیاست دنیای جدید را توضیح داده و به همین صورت ادامه پیدا کرده . یا اینکه دکارت چطور یک پارادایم فکری معرفت شناسی که آن هم به نوع فکر قدیم نیز وصل است معرفی می کند
. اینکه حالا نیچه به طور مثال با زن ستیزی و ... اش حال می کنند و فکر هم می کنند فکر فلسفی است موضوع این سیر تاریخی نیست .
چنانکه درقرن جدید با گسترش فلسفه شاخه های گسترده ای شده که از شاخه های بزرگ تر به وجود آمده
.
به هر حال من فلسفه را هگلی می بینم و فکر فلسفی مستقل را باید تعریف کنید تا ببینیم منظور شما چیست چون من فکر می کنم در معنای تاریخ فلسفه به توافق نرسیدیم
گویا به پاسخم دقت نکردید! اینکه برای ما در بیشتر مواقع پرداختن به فلسفه موجب آزار حماقت می باشد؛ متفاوت است با اینکه آن را به عنوان یک گزاره سراسری صادر کنید. مفهوم "حماقت" در مکاتب فلسفی گوناگون، ممکن است معانی گوناگونی نیز داشته باشد.
در دو پست نخست به روشنی توضیح داده ام! جدا از اینکه کدام فیلسوف نظر مرا بیشتر جلب کرده؛ خودتان از کدام فیلسوف بیشتر آموخته اید و اندیشه تان از او تاثیر گرفته است و چرا؟🌺
به هر حال اگر با فلسفه کشتی بگیرید یک فیلسوفی از ساختار فکری اش لذت بیشتری خواهید برد . البته تمام فیلسوف ها در راهبرد فلسفه تاثیری داشته اند کم و بیش .
من خودم را تا حدودی هگلی می دانم و در کل فیلسوفان آلمانی قرائت های جذابی برای من دارند