نامنویسی انجمن درست شده و اکنون دوباره کار میکند! 🥳 کاربرانی که پیشتر نامنویسی کرده بودند نیز دسترسی‌اشان باز شده است 🌺

رتبه موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان شنا یاد گرفتن من
#3

Archive: avizoon.com - داستان شنا یاد گرفتن من - #3

***

barbie_girl
Sep 13 - 2008 - 02:15 AM
پیک 5

بخش5:
...شایان خان اگه میشه یک جایی نگه دار من جداً حالم خوش نیست
ش:دفعه 5 میگی نگه داری هنوز کلی راه مونده ها میخوای هر قدم قدم ما رو وایسونی؟
من:میخواستی نیای دنبالم من که گفتم خونه راحتم ...بازم خاستی خودتو جلو مامان عزیز کنی دیگه.
ش:بیا و خوبی کن این همه راه کوبیدم اومدم که خانم راحت باشن تو راه اذیت نشن اینم مزدم
من:مثل اینکه یادت رفته به بابا قول داده بوسی مدارک را تا امروز ببری دفتره آقای احمدی برا همونم اومدی که کاراتو راست و ریست کنی وگرنه دلت برا من نسوخته.
ش: جداً مثل اینکه هنوز مامان را نشناختی،

شایان راست میگفت مامان وقتی به چیزی گیر میداد ول کن نبود حالا هم که همه خاله و دایی ها ویلیه خاله پری بودن گیر داده بود که منم باید باشم. شایان هم لطف کرده بود که اینهمه راه اومده بود منو از تهران ببره البته خداییش کار هم داشت. من و شایان قبلاً رابطه بهتری داشتیم ...ولی اون از وقتی نامزدیش با دختر مورد علاقش بهم خورده بود خیلی منزوی و گوشه گیر شده بود..من که هیچ وقت نفهمیدم بینشون دقیقاً چی گذشت درست فردای روزه فارغ تحصیلی شایان همه چی بهم خورد. شب که شایان اومد خونه مثل همیشه مستقیم رفت تو اتاقش منم دنبالش ..گفتم از وقتی فوق لیسانس گرفتی آقای مهندس خیلی خودتو میگیری..گفت شیلا اصلاً حوصله ندارم.. اون شب خیلی بهم بر خورد آخه شایان هیچ وقت اینقدر تند باهام برخورد نکرده بود..اینقدر نگران ناراحتی خودم بودم که به دلیل رفتارش فکر نکردم..یکی دو روز باهاش قهر بودم وقتی خونه بود سی میکردم جلوش آفتابی نشم تا اینکه روز سوم خودش اومد سراغم.
به خاطره رفتارش معذرت خواهی کرد و یک جعبه داد دستم گفت اگه میشه اینها را بده به روشنک گفتم خوب چرا خودت نمیدی...دستشو کرد تو موهاش و نشست کنارم توچشمام نگاه نمیکرد دیگه نگران شده بودم گفتم شایان چی شده؟!!!! گفت شیلا همه چیز تموم شد فقط ازم دلیلش را نپرس نمی خواهم بیشتر از این خرد بشم..گفتم آخه...دستمو گرفت گفت شیلا خواهش میکنم فعلاً به مامان بابام چیزی نگو..سر فرصت که حالم بهتر شد خودم بهشون میگم....منم قبول کردم...تا یک هفته هر چی سعی کردم با روشنک تماس بگیرم نتونستم پیداش کنم..آخر یک روز به شایان گفتم که فکر میکنم روشنک از قصد جوابم را نمیده..جعبه را از دستم گرفت و پرت کرد...بهم گفت دیگه هیچوقت بهش زنگ نزن فهمیدی؟!! فهمیدی؟!!!!! گفتم آره فهمیدم باشه چرا داد میزنی؟!!! بعد نشست رو تختش و با صداه بلند گریه میکرد...منم دیگه چیزی ازش نپرسیدم فکر کنم کم کم بهتر شد ولی هیچوقت مثل سابق نشد شاید منم بی تقصیر نبودم باید بیشتر هواشو میداشتم ولی اون سال برا من ساله سختی بود سال کنکور بود...وقتی داشتم کادوی قبولیمو که شایان برام خریده بود باز میکردم یک لحظه دقیق بهش نگاه کردم چشماش پره غم بود و تو شقیقه هاش چند تار موی سفید میونه موهای مشک اش خودنمایی میکرد.
از اون به بعد شایان رفت تو شرکت بابا و شدیداً درگیر کار شد ..حتی با دوستاشم به ندرت بیرون میرفت..شایان قهرمان بسکتبال بود تو کل دوران تحصیلش و تنها چیزی که مثل سابق ادامه میداد همین بسکتبال بود..سارا همیشه مسخرش میکرد میگفت شایان تو با این قده بلند و لنگای درازت فقط کافیه دستتو دراز کنی همچین هنری هم نمیکنیا... سارا راست میگفت شایان قدش خیلی بلند بود من هیچوقت نفهمیدم چون قدش اینقدر دراز بود بسکتبالیست شد یا به خاطر بسکتبال قد کشید ولی قدش به 193-194 میرسید اندامش ورزشکاری و موزون بود .تو صورتش چشم و ابروهاش خیلی جلب نظر میکرد چون مژه هی بلن با ابروهای کشیده و پرپشتی داشت و این با رنگه پوست سفیدش کنتراست جالبی ایجاد کرده بود..به خودم قول دادم بیشتر به فکر داداش گلم باشم...
گرچه مثل قدیم با هم صمیمی نبودیم ولی من از ته دل دوستش داشتم...

شایان:بگو همین الان به چی فکر میکنی؟
من:به تو
ش:جدی میگم آخه خیلی وقته تو فکری و به منم نگفتی وایسم حالت بد میشه
من:کار بدی میکنم؟!!!خوب پس وایسا که من دارم یه رستورن اون ته جاده میبینم..بد جوری داره چشمک میزنه جون تو
ش:باشه بریم خودم هم دارم میمیرم از گشنگی..فکر کنم 24 ساعت میشه چیزی نخوردم
....
بعد از ناهار یک سر رفتیم که قبل از تاریک شدن هوا به ویلای خاله برسیم و به قول شایان قهوه عصرونه خاله را از دست ندیم شایان راست میگفت قهوهایه خاله پری تو فامیل تک بود..ولی من بازم خوشحال نبودم که اومدم خیلی داشت بهم خوش میگذشت...
از در که وارد شدیم سارا مثله دیوونه ها پردی رو سرم بدو بریم استراحت کنیم خیلی خسته ای مگه نه؟
من:بابا بزار از راه برسم سلام علیک بکنم چشم من که میدونم تو عوضی چی میخوای
س:ایندفعه نمیذارم منو بپیچونی..
خاله پری:به به چه عجب....چقدر دیر کردین؟ چه خبر بود تو راه؟
شایان:خاله جون من چند جا کار داشتم برا همین کمی دیر راه افتادیم
خاله پری:سارا یه دقیقه دست از سره شیلا بردار بذار از راه برسان بعد شما پچ پچاتون را شروع کنین
من:خاله راست میگه دیگه ول کن بازومو

ویلای خاله اینها تو یکی از بهترین محلای شمال بود هم آب دیده میشد هم پشته سرت کوه بود داخل ساختمون هم از دو طبقه تشکیل شده بود طبقه پایین آشپزخونه و پذیرای و یک اتاق بود با یک تراس سراسری طبقه بالا هم 5-6 اتاق بود.
خوبیش به این بود که خاله پری خیلی مهمون نواز بود و همیشه دور ش شلوغ بود.
بعد از وارد شدن و سلام علیک با دایی ها و زن دایم و کلی حساب پس دادن به مامان...همی باهم قهوه و کیک خوردیم که خیلی چسبید...
بعد از قهوه سارا جلو همه ازم پرسید که خسته هستم یا نه منم گفتم نه که یک کم سر به سرش بذارم چون میدونستم نقشه اش اینه که به هوای خستگی منو بکشونه به اتاق و شروع کنه سوا ل جواب منم با اینکه اذیتش کنم گفتم نه سارا جون اتفاقاً اصلاً خسته نیستم چطور؟
گفت خیلی عالی شد پس مامان منو شیلا میریم یک کم قدم بزنیم زودی میایم...
خاله پری:باشه فقط زود برگردین تا هوا تاریک نشده
سارا: چشم
...
...
من:آخ یواش چرا چنگ میزان وحشی؟
سارا:وحشی منم یا اون آقای رستمی؟ آخ ببخشین بابک جون!!!! حالا مثل بچه آدم از یکم تا آخرشو میگی...آخه دختر حسابی نه به اون که میگی درو روش باز نکن نه به اینکه یک هفته است داری شب و روز بهش میدی....یالا بنال ببینم چه جوری مختو زد؟ یا شایدم تو مخشو زدی نمیدونم بگو دیگه...
من:اگه تو فرصت بدی خدم همشو برات میگم فقط باید قول بدی وسط حرفم نپری...
سارا:قووول میدم

***

barbie_girl
Sep 15 - 2008 - 07:55 AM
پیک 6

بخش 6:
از همون روز یکم که دیدمش حس کردم که با بقیه فرق داره..ولی نمیدونستم که این تفاوت در برق نگاه پر صلابتش است یا آهنگ صدایه آرامشبخش و متحکم اش..وقتی که گفت منتظر میمونم
تا حاضر شین به سرعت خودمو به اطاقم رسوندم در کمد را که باز کردم تازه یادم اومد من دو تا مایو بیشتر ندارم
یکی یک مایو یک تیکه که مال بچگی هام بود و هر کاری کردم تنم نرفت یکی هم یک بیکینی که وقتی با
بچه ها می رفتیم شمال باهاش افتاب میگرفتم ..یک حسی باعث میشد جلوش احساس معذب بودن بکنم....
نمیدونستم چه مرگم شده در کمد را کوبیدم و خود م را تو آینه دیدم..شیلای تو آینه داشت بهم لبخند تمسخر میزد
گفتم تو دیگه چی میگی؟ گفت هیچی...معلوم هست تو چته؟ از کی تا حالا خجالتی شدی و من نمیدونستم..گفتم
من هیچیم نیست فقط عصبانیم از دست مامانم و سارا که منو در مقابل عمل انجام شده قرار دادن.
بعدش هم دویدم سر کمد مامان شاید اونجا یک چیز مناسب پیدا کنم که خوشبختانه یک
مایو یک تکه مشکی خیلی خوشگل پیدا کردم و دویدم بیرون تو راه هم حوله حمام شایان را
که به لطف شلختگیش همیشه رو در اتاقش آویزونه بستم کمرم....وقتی رسیدم بیرون دیدم داره کنار استخر با ارامش
قدم میزنه و با مبایل حرف میزنه گاهی هم یک لبخند میزنه که ردیف دندونها ی سفیدشو به نمایش میذاره
...اصلاً با کی داره اینقدر اروم اروم حرف میزنه حتماً با دوست دخترش..اصلاً به من چه ربطی داره؟
من فقط باید یک جوری بپیچونمش تا بعدش خدمت مامان و سارا برسم.....
ب:میبینم که بالاخره تشریف اوردین....یکم شما میرین یا من برم؟
من:کجا؟
ب: خوب تو آب دیگه
من:مثل اینکه مامان برا شما دقیق توضیح نداده مشکل من چیه!
ب:چرا گفتن که شما از آب میترسین ولی نمیدونستم تا این حد که حتی داخل استخر هم نمیشین!!

..بعد خودش شیرجه زد تو آب و کل طول استخر را زیر آبی یک نفس رفت..از یکم هم معلوم بود خوب زیر آبی میره...
ب:خب؟
من: خب که چی؟ لابد انتظار دارین الان تشویقتون کنم...
ب:نه نیازی به تشویق نیست..من به اندازه کافی از طرف اونهایی که باید تشویقم کنن تشویق میشم
منظورم این بود که نمیخواین یک کم بیشتردر مورد دلیل ترستون از آب برام توضیح بدین؟
من:نمیدونستم شما روانشناس هم هستین.....
ب: روانشناس که نه ولی من به خاطر شغلم با مواردی مثل شما زیاد برخورد داشتم که تا حالا موفق شدم به
خیلی هاشون کمک کنم ..حالا برام توضیح بدین گوش میکنم...

..دستاشو گذشت لب استخر و خودشو کشید بالا و با چشمای خاکستریش ذول زد تو چشمام..

من: جریان مربوط میشه به یک تابستون وقتی من مهد کودک میرفتم... همه بچه های کلاس
به گروهای چند نفری تقسیم شده بودن و به نوبت با مربیمون میرفتن تو آب و تمرین میکردن..
من داشتم کنار استخر با چند تا از دوستام بازی میکردیم تا نوبتمون بشه که یک بچه قلدر اومد توپمون
را گرفت منم باهاش درگیر شدم اونم منو هل داد تو استخر..سرم به کنار استخرخورد و بی هوش
افتادم تو آب مثل اینکه قبل از اینکه بیهوش بشم هم چند نفس کشیده بودم داخل آب ..وقتی بردنم بیمارستان
دکتر به مامانم گفته شانس اوردن که من زنده موندم کناره سرم هم 10 تا بخیه خورد...

...وقتی جریان به اینجا رسید اخماش کمی تو هم رفته بود بدون اجازه موهامو زد کنار که جای
بخیه ها را ببینه... گفتم نکنه فکر میکنین بهتون دروغ میگم که دنباله مدرک میگردین!!!
ب:نه شما خیلی بد بین هستین...به نظرم شما خیلی تجربه تلخی داشتین و منم اگه جایه شما بودم
شاید برا همیشه قید شنا را میزدم..الان هم اصراری ندارم که با من همکاری کنین فقط میگم حالا که من
اینجام شما هم هستین و مامانتون هم هزینه 10 جلسه را از قبل پرداخت کردن ..به هردومون یک شانس دیگه
بدین شاید این بار موفق شدیم...
من: آقای رستمی من قبلاً هم تلاش کردم باور کنین بی فایده بوده اصلاً مگه همه باید شنا بلد باشن؟!
ب: اگه میشه منو بابک صدا کنین..شما شاید قبلاً امتحان کرده باشین ولی با من نبوده...حالا یک کم صبر داشته باشین...

..و اروم داخل استخر شد و دستش را به طرف من دراز کرد...تو چشماش که نگاه میکردم حس میکردم میتونم
بهش اعتماد کنم نمیدونم چی شد که دستشو گرفتم و پله های استخرو یکی پس از دیگری رفتم پایین..بهم
گفت دستمو به کنار استخر بگیرم و خودش هم یک دستم تو دستش بود....
ب:تمرین امروز فقط راه رفتن تو آب است فقط همین..ببین شیلا جان یک دستت که به کنار استخره و یک دستت
هم که من گرفتم آب هم که فقط تا کمرته فقط با من تو آب قدم بزن همین....
چند قدم تو آب راه رفتم حس خوبی بود..قلبم شدید میزد...ولی با هر با سر تکون دادنش یک قدم میرفتم جلو تر
تا اینکه پام کمی لیز خورد و کمی تعادلم را از دست دادم ...با فریاد گفتم من که گفتم نمیتونم دیدین داشتم میخوردم زمین
ب: چیزی نشد که دیدی که هیچ اتفاقی نیوفتاد حالا چند قدم دیگه میریم و من بیشتر هواتو دارم نترس
...و با اونیکی دستش کمرم را گرفت یک هو دلم هری ریخت پایین و خودمو از دستش رها کردم که از آب بیام بیرون
بازم تعادلم را از دت دادم و این بار کامل افتادم تو آب که بابک بغلم کرد و گفت خیلی خوب برا امروز بسه
دفعه آینده براتون تیوپ میآرام که اصلاً اگر هم بخواین نتونین زیره آب برین...

بعد هم با آرمش تمام از آب اومد بیرون و لباساش را پوشید و بعد از یک خداحافظی کوتاه رفت
من همینطور وسط حیاط وایساده بودم و کاراشو نگاه میکردم باور نمیکردم همینطوری بره..من هنوز
مات و مبهوت به در نگاه میکردم حس میکردم انگار یکی بهم تجاوز کرده یا به طرز وحشتناکی غرورم را
له کرده..چرا؟ خودم هم نمیدونستم شاید از اینکه مثل یک بچه 2 ساله ضعیف برخورد کردم ناراحت شدم
به خودم قول دادم دفعه دیگه یک کم خودمو جمع و جور کنم و مثل آدم بزرگا برخورد کنم.


*********

جلسه بعدی دیدنی بود بخصوص که مامان هم این بار خونه بود و در واقع دفعه یکم که بود که با بابک
روبه رو میش همینقدر بگم که تعجب مامان اگه از ما بیشتر نبود کمتر هم نبود..ولی سریع خودشو جمع و جور
کرد و رفت که برامون شربت بیاره
ب: خوب شیلا خانوم امروز چطورین؟ امیدوارم سرماخوردگیتون برطرف شده باشه...

دیگه واقعاً داشت پاشو از گلیمش درازتر میکرد..رسماً داشت مسخره ام میکرد..تا اومدم چیزی بهش بگم گفت
ببخشین دستشویی کدوم طرفه؟....با دستم بهش نشون دادم و دیگه نتونستم جوابی بهش بدم...
ب: خوب خانوم سالاری امروز برا دخترتون یک تیوپ آوردم که اگرم بخواد نتونه تو این اقیانوس غرق شه!
مامان:دست شما درد نکنه بفرماین هوا گرمه ..بفرمایین شربت
ب:خیلی ممنون...

و در عین حال که لباساشو در میاوور و میذاشت رو صندلی شربتو یک نفس سر کشید..بعد هم تیوپ را باد کرد
و اومد انداخت دوره کمر من ..حس میکردم واقعاً رفتارش با من مثل بچه هاست حتی از مامان هم خجالت نمیکشید..
این بار سعی کردم شجاع تر برخورد کنم حتی وقتی میخواستم داخل آب شم و دستشو برا کمک به طرف من دراز کرد
دستش را نگرفتم...
ب: امروز باید خوابیدن روی آب را با هم تمرین کنیم.......

و یک تیوپ برداشت و انداخت دور کمر خودش و شروع کرد مثل میمون ادا در اوردن و بالا پایین پریدن تو آب..

ب:ببین هیچی نمیشه هر کاری هم که بکنی زیر آب نمیری
من:آقای رستمی رفتار شما واقعاً توهین آمیزه نکنه فکر کردین جدی جدی با یک بچه طرف هستین ...
در حالی که فاصله اش با من یک قدم بود تو چشمام ذول زد و گفت اگه بچه نیستی سعی کن مثل یک بچه
هم رفتار نکنی...وقتی از چیزی میترسی ازش فرار نکنی و با آدمایی که میخوان کمکت کنن مثل بچه ها قهر نکنی...
و دستاشو رو آب پهن کرد و گفت حالا بخواب رو دستای من و دستتو بگیر به کنار استخر......
اون لحظه بدون فکر کردن همون کاری که گفت را کردم ولی بعد از چند لحظه..ترس بهم غلبه کرد...و شروع کردم به تقلا کردن
و چنگ گرفتن دست بابک که دستمو گرفت و بلندم کرد..در حالی که هنوز از ترس و سرمای آب دندونام بهم میخورد
شونه هاشو گرفتم....نگاهمون به هم گره خورد و همزمان با هم شروع کردیم به خندیدن.....

.Unexpected places give you unexpected returns
پاسخ


پیام‌های این موضوع
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:21 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:21 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:21 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:21 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:22 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:22 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:22 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:22 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 02-21-2013, 07:22 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Theodor Herzl - 03-19-2014, 11:13 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط Mehrbod - 03-20-2014, 03:45 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط یه نفر - 03-21-2014, 06:50 PM
داستان شنا یاد گرفتن من - توسط کافر_مقدس - 04-10-2014, 01:53 AM

موضوعات مشابه ...
موضوع / نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: