دفترچه

نسخه‌ی کامل: عقل قوی تر است یا احساس
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2
سلام بر برو بچ . من میخوام یه سلسله بحث هایی رو راه بندازم که البته روی سخنم با کوروش ایران هست . خوشحال میشم اگه ما رو دنبال کنید . حتی اگه نظراتتون با من مخالف باشه . در نهایت این منم که از شما چیز جدیدی یاد میگیرم .

حالا میتونید به من بگید عقل قویتره یا احساس ؟منظورم تو تمیم گیری های مهمتونه .
مرزبان کوچک نوشته: حالا میتونید به من بگید عقل قویتره یا احساس ؟منظورم تو تصمیم گیری های مهمتونه .
احساس چیست؟
احساس اصلا تعریف و فرمول درست و حسابی داره؟
یه چیز بی سر و ته.
یا اینکه بگم انواع مختلف داره.
اصلا ما تاحالا سراغ بحث راجع بهش تحلیلش نرفتم، چون توی زندگی کاربرد کمی داره و برام مشخص شده که اعتبار عقل بیشتره و احساس براحتی اشتباه میکنه.
معلومه که عقل برتره.
احساس فقط یه احساسه. مثل غریزه. و میدونیم که غرایز انسان براحتی اشتباه میکنن.
این عقله که بر اساس منطق و اثبات و تحلیل واقعی کار میکنه و یه چیز کلیشه ای و ناخودآگاه نیست.
بخوای وارد وادی احساس بشی سر و ته نداره آخرش هم به چیزی نمیرسی.
احساسی اگر بخواد بر عقل غلبه پیدا کنه باید مستقیم دریافت کنی و اثباتش خودش باشه بدیهی باشه اونقدر قوی باشه که به عقل بگه برو کنار داداش! یعنی آفتاب آمد دلیل آفتاب. چنین احساسی یعنی یک الهام کامل. ولی غیر از این دیگه بقیش اعتبار نداره.
منکه چنین الهام هایی یادم نمیاد داشته بوده باشم. اگر بوده خیلی کم به ندرت که فراموش کردم.
درود. اشتب نکنم یکی از تعاریفی که درباره احساس و چیستی اون می دن اینه که احساس همه اون مواردی که با حواس های پنج گانه(شایدم جدیدا بیشتر شدهE402)درک می شه...مثلا شما خورشید رو در آسمان می بینید و می شه گفت شما وجود خورشید رو احساس کردید، گرماش می خوره به پوستش و گرماشو احساس می کنی...یا من یخی رو لمس کردم و سرمای یخ رو با لمس کردن احساس کردم...احساس و عقل به نظر دو موجود مکمل هم هستند که اصلا معنا نداره فکر کنم که بگیم یک کدوم قوی تر از اون یکی هست!!باید هر دو کنار هم باشند...مثلا اونکه خورشید رو احساس می کنه با به کاربردن عقلش می گه شاید این احساس توهمی بیش نیست...شاید الان خورشیدی در آسمان نیست و یا یک فیزیک دان می گه، احساسم می گه خورشید دقیقا در فلان نقطه است ولی علم و عقلم با پژوهشهایی که انجام داده فهمیده که نور خورشید هشت دقیقه طول می کشه به چشم من برسه.پس الان خورشید دقیقا اون جایی نیست که احساس می کنم....
حالا من فکر می کنم اکثر ما احساسی عمل می کنی...
باز باید دقیقا منظور از احساس مشخص بشه..احساس حتی می تونه در شاخه های مختلف علمی تفاوت معنا و مفهوم ولو بسیار اندک داشته باشه...مثلا در روانشناسی، فیزیک، گفتگو های روزمره، فلسفه...و کلا اون احساسی که در گفتگوی های روزمره و حتی فلسفی بیان می شه به نظرم تعریف درست و حسابی نداره....و در کل به نظرم احساس نشات گرفته از حواس پنجگانه و اون غریضه های انسانیه و اون عادت ها و تفکرات زشد کرده از کودکی اشخاصه و یا حیوانیه که بسیار کم از صافی عقل و تفکر و تحلیل عبور کرده باشه و ناخودآگاه بیان می شه....حالا شاید یک فرد فیلسوف و دانشمند که از کودکی مغزش و اون ناخودآگاهش پرورش یافته باشه...مواردی رو احساسی و ناخودآگاه و فی البداهه بیان کنه که خیلی هم معقول به نظر برسه....
باز شاید بشه تعریف و تامل بهتری داشت در این زمینه E418
سپاسگزارم . جناب مستر بیشتر در مورد حواس حسی گفتن و اون رو مکمل عقل توصیف کردن .
لازمه بگم که منظورم از احساس دقیقا اون احساسی بود که جایگاهش دل هست . همون که آقای کوروش ایران اون رو بی ارزش و فاقد اعتبار میدونه . و مدعی هست که باعث تصمیم اشتباه میشه ولی عقل و اشتباه نمیکنه .

بنظر شما این درسته که جایگاه عقل رو مغز بدونیم و جایگاه احساس رو دل یا به تعبیری قلب؟

البته احساس غریزه نیست . شما هم مثال زدی که مثل غریزه . بعد جدای از بحث منظورتون از اینکه غریزه اشتباه میکنه چیه ؟

بعد یعنی چی احساس رو باید مستقیم دریافت کنی ؟ منظورت در اون جمله رو من با یه چیزی شبیه وحی دارم قاطی میکنم . یعنی چی اثباتش خودش باشه . در کل چیزی هست که خودش اثبات خودش باشه ؟ ممنون میشم اگه مثال بزنید . البته نمیخوام از جریان قدرت احساس در تصمیم گیری بیشتره یا عقل خارج بشیم .
ممنون
master نوشته: درود. اشتب نکنم یکی از تعاریفی که درباره احساس و چیستی اون می دن اینه که احساس همه اون مواردی که با حواس های پنج گانه(شایدم جدیدا بیشتر شدهE402)درک می شه...مثلا شما خورشید رو در آسمان می بینید و می شه گفت شما وجود خورشید رو احساس کردید، گرماش می خوره به پوستش و گرماشو احساس می کنی...یا من یخی رو لمس کردم و سرمای یخ رو با لمس کردن احساس کردم...احساس و عقل به نظر دو موجود مکمل هم هستند که اصلا معنا نداره فکر کنم که بگیم یک کدوم قوی تر از اون یکی هست!!باید هر دو کنار هم باشند...مثلا اونکه خورشید رو احساس می کنه با به کاربردن عقلش می گه شاید این احساس توهمی بیش نیست...شاید الان خورشیدی در آسمان نیست و یا یک فیزیک دان می گه، احساسم می گه خورشید دقیقا در فلان نقطه است ولی علم و عقلم با پژوهشهایی که انجام داده فهمیده که نور خورشید هشت دقیقه طول می کشه به چشم من برسه.پس الان خورشید دقیقا اون جایی نیست که احساس می کنم....
حالا من فکر می کنم اکثر ما احساسی عمل می کنی...
باز باید دقیقا منظور از احساس مشخص بشه..احساس حتی می تونه در شاخه های مختلف علمی تفاوت معنا و مفهوم ولو بسیار اندک داشته باشه...مثلا در روانشناسی، فیزیک، گفتگو های روزمره، فلسفه...و کلا اون احساسی که در گفتگوی های روزمره و حتی فلسفی بیان می شه به نظرم تعریف درست و حسابی نداره....و در کل به نظرم احساس نشات گرفته از حواس پنجگانه و اون غریضه های انسانیه و اون عادت ها و تفکرات زشد کرده از کودکی اشخاصه و یا حیوانیه که بسیار کم از صافی عقل و تفکر و تحلیل عبور کرده باشه و ناخودآگاه بیان می شه....حالا شاید یک فرد فیلسوف و دانشمند که از کودکی مغزش و اون ناخودآگاهش پرورش یافته باشه...مواردی رو احساسی و ناخودآگاه و فی البداهه بیان کنه که خیلی هم معقول به نظر برسه....
باز شاید بشه تعریف و تامل بهتری داشت در این زمینه E418
بله این بحثها پیچیده است بعدم معلوم نیست اصلا سر و ته داره به کجا میرسه اصلا شاید ما جهت و هدف اصلی رو براحتی گم کنیم آخرش برسیم به اینکه همش اتلاف وقت و انرژی بوده! بنابراین بنظر من باید یکسر رفت سر اصل موضوع و سوال رو اینطور مطرح کرد که الان چطوری مثلا اسلام و الله رو با احساس ثابت میکنید، بفرمایید ما هم بفهمیم و تحلیلش کنیم!!
آخه ربط این حرفا به اثبات دین و خدای خاصی چیه من نمیفهمم.
بنظرم احساس نمیتونه تا این حد دقیق و محکم و جزیی باشه.
احساس شاید یه کلیت بهت بده یه راهنمایی کمکی در بعضی موارد بکنه، اما این دینهای عریض و طویل و پیچیده و پرهزینه آیا میشه همهء اینا رو با احساس قضاوت کرد درآورد؟ مسخرس! مگه ریاضی و فیزیک و فرموله؟ تازه احساس منکه خلافش رو بهم ثابت کرد احساسی که جزیی از تجربه بوده! همین احساس بوده اصلا که اینا رو رد کرده برای من، ولی عقل و خرد و منطق هم پشتش بوده حداقل باهاش مخالفتی نداشته، وگرنه عقل و خرد و منطق و علم میتونست بر احساس غلبه کنه.
مرزبان کوچک نوشته: سپاسگزارم . جناب مستر بیشتر در مورد حواس حسی گفتن و اون رو مکمل عقل توصیف کردن.
آره درسته.
گفتم که چند نوع احساس داریم و تعریف خودش اساسا مشخص نیست مبهم و کلیه.

نقل قول:لازمه بگم که منظورم از احساس دقیقا اون احساسی بود که جایگاهش دل هست . همون که آقای کوروش ایران اون رو بی ارزش و فاقد اعتبار میدونه . و مدعی هست که باعث تصمیم اشتباه میشه ولی عقل و اشتباه نمیکنه .
کدوم چیز جایگاهش دله عزیزم؟ خود این چطوری ثابت شده سند و دلیلش چیه که اصلا یه چیزی وجود داره که جاش توی دله؟! منظورت از دل قلبه؟ از نظر پزشکی علمی قلب فقط جایگاه تلمبه خونه! همین!! حالا شما مدعی هستی یک نوع احساس خاصی ازش ناشی میشه خب بفرما ثابت کن! حتما خودت اینطور باور داری یا بازم حس میکنی صرفا!! حالا گیریم اصلا درست و چنین چیز عجیب غریبی در قلب شما باشه شما حسش میکنی در وجودش و اینکه از توی قلب منشاء میگیره شکی نداری، از کجا مطمئنی منم همینطورم؟!

قدیما که علم درست و حسابی نبود طرف مثلا عاشق میشد قلبش تند تند میزد بخاطر همین فکر میکردن منشاء این احساس توی قلبه!! درحالیکه درواقع توی مغز و روان و ناخودآگاه انسانه و نهایت بگیم روح درست تر بنظر میاد تا قلب که فقط یک تلنبه برای خون است!

نقل قول:البته احساس غریزه نیست . شما هم مثال زدی که مثل غریزه . بعد جدای از بحث منظورتون از اینکه غریزه اشتباه میکنه چیه ؟
میدونی بعضی وقتا طرف میگه مثلا یه احساس بدی دارم یا غریزم بهم اینطور میگه. خب اونم یجور احساسه دیگه! غریزه ای که بر اثر تکامل (فرگشت) در وجود ما بوجود آمده بخاطر بقا. این غریزه محاسبات خودش رو بوسیلهء احساس ناخودآگاه به ما منتقل میکنه. مثلا حس ناامنی، بی اعتمادی، ترس بهمون میده میگه احتمالش زیاده خطری باشه در فلان چیز فلان جا فلان کس. چطور این کار رو میکنه؟ خب بر اساس یکسری پارامترهایی که بر اثر تکرار و تجربه در زندگی و نسل ها و طبیعت آموخته و توی ژنهای ما توی ناخودآگاه ما رفته ولی دسترسی خودآگاه سریع به این پارامترها ممکنه دشوار یا غیرممکن باشه. بخصوص دسترسی سریع در زمانی که لازمه. مثلا شما در طبیعت تحت شرایطی قرار میگیری یا با فردی مواجه میشی که میخوای بر اساس اعتماد بهش کار مهمی بکنی، ولی از یه نشانه هایی از یه تجربه های قبلی از شباهت هایی ذهن ناخودآگاه شما محاسبه میکنه به این نتیجه میرسه که احتمال خطر زیاد هست مشکلی وجود داره، اونوقت اون رو به خودآگاه شما بصورت یک احساس بد منتقل میکنه.

مشکل قدما این بوده که این احساسات رو که منشاء مغزی و روانی دارن با الهام و کمک غیبی و غیره اشتباه گرفتن شاید. البته میگم شاید. شاید مواردی غیر از این هم بوده نمیشه منکر شد.

نقل قول:بعد یعنی چی احساس رو باید مستقیم دریافت کنی ؟ منظورت در اون جمله رو من با یه چیزی شبیه وحی دارم قاطی میکنم . یعنی چی اثباتش خودش باشه . در کل چیزی هست که خودش اثبات خودش باشه ؟ ممنون میشم اگه مثال بزنید . البته نمیخوام از جریان قدرت احساس در تصمیم گیری بیشتره یا عقل خارج بشیم .
گفتم که منظورم همون الهام هست یا بقول شما وحی. یعنی آگاهی و یقین بصورت مستقیم در وجود شما ایجاد و درک میشه.
بنظر من تنها در این صورته که میتونیم بگیم احساس بر عقل غلبه کرده.
ما با عقل هم فکر میکنیم بعد خب به یه نتیجه ای میرسیم که تا حدود مشخصی از صحتش مطمئن هستیم که این حد در هر موردی تفاوت میکنه خب ولی بطور معمول از احساسات معمولی اعتماد بیشتری بهش داریم (البته اگر آدم معقولی آدم دانشمند آدم علم آدم باهوشی باشیم - مثل من E415).
حالا الهام اون نتیجه ای هست اون دانش و آگاهی ای است که توسط مغز و تفکر تولید نشده بلکه بطور مستقیم در وجود آدم مثلا بواسطهء روحی چیزی تابانده میشه و درجهء اعتبارش هم به همین شکل یقین میشه یا بهرصورت اونقدری هست که دیگه عقل نمیاد درموردش شک کنه! یعنی طرف دیگه نمیتونه شک کنه. چرا؟ چون در نهایت اون اعتماد هم یک احساس هست و اگر احساسی با همون قدرت در درون آدم تولید بشه حک بشه، همون اثر رو داره و دیگه عقل معمولا نمیتونه اون رو سست کنه زیر سوال ببره. بنظر من تعریف الهام و اینها همینه!
ببین جناب با هوش . من قصد ندارم با احساس خدا و دین رو ثابت کنم . اصلا اصل مطلب من این نیست . اگر این قضیه به جای درستی برسه تازه من به یکی از گزاره های منطقی خودم برای شما میرسم . کسی چی میدونه . شاید شما از همین گزاره برا کوبیدن من استفاده کنی ؟
فعلا فقط همین رو بگو . با عقلت بهترین تصمیم رو میگیری یا با دلت . در کل آدم احساساتی ای هستی یا نه . هر کسی میتونه نظر خودش رو بگه .
گفتم که! با عقل!
دل دیگه چه کس شعریه؟
منم دلم خیلی چیزا میخواد، ولی واقعیت زندگی به دل من اهمیتی نمیده!
اگر دل کاره ای بود اعتباری داشت که اینقدر تحقیر نمیشد بدبخت!
مثلا منم دلم یه همسر خوب یه زندگی رویایی میخواد، ولی احتمالا هیچوقت بهش نمیرسم خودمم اینو فهمیدم پذیرفتم واسه همین دیگه پی یک عمر تنها زندگی کردن رو به تنم مالیدم. فهمیدم حتی همون زندگی راحت تک نفره رو هم بدست بیارم کلی کاره واسه خودش این دنیا میتونه خیلی خشن تر بیرحم تر و ظالم تر از این حرفا باشه. خدا هم که معلوم نیست هست نیست بالاخره قصدش از این کارا چیه چکار میکنه چکار نمیکنه و چرا.

احساسات فریبنده هستند!
البته بگم یه احساساتی هم هست که مطابق با معنویت هست و من شخصا اونا رو حس میکنم یه چیزی توشون هست یه حقانیتی ازشون دریافت میکنم. مثلا گاهی دلم برای مردم میسوزه حس شفقت دارم خب این در درونم حس خوبی به خودم هم میده حس میکنم که حقه چیز خوبیه! ولی خب در نهایت اینم باز یه احساسه و میشه حاصل تکامل و پارامترهای دیگری دونست و این حقانیت رو هم زیر سوال برد. واقعیت اینه که خود من میدونم در برابر عقل حتی این چیزهای قشنگ میتونن فروپاشیده بشن، حتی در نظر خودم. ولی خب فکر نمیکنم ضرورتی داشته باشه این حس خوب رو که شاید واقعا منشاء در حقیقت داشته باشه خراب کنم بهش پشت کنم. اما خب مثلا بحث ادیان و خدایان خاصی که دارن اینطور نیست و راحت میندازمشون سطل آشغال چون هیچ حس خوبی هم نسبت بهشون ندارم دیگه!
بسیار زیبا صحبت کردین .(بچه ها من کیبردم مشکل داره و حرف ص رو خوب نمیزنه . اگه یه وقت کلمه بی معنی ای دیدین یه حرف ص بهش اضافه کنین)

جدی میگم . خیلی عالی بود . بعد میشه بگین از این احساس های الهام آمیز که یقین رو با خودش میاره تا حالا تجربه کردین . یا نمونه ای رو در کسی دیدین ؟

یه مساله ای رم بگم که خوب من بحث پزشکی نمیکنم . ما یه فرهنگ لغاتی داریم که در اون معانی و تعابیری برای هر اسمی وجود داره . در کل و در دنیا تعبیر از دل همون جایی هست که مرکز احساساته . شما اسمش رو بزار روح . من مشکل ندارم . واژه قلب رو بکار نمیبرم دیگه . همون دل حالا به تعبیر شما روح باشه . ولی حتما خود شما هم قبول دارین که دل در تقریبا تمامی فرهنگ ها مظهر و جایگاه احساسه . پس من از این ببعد دل رو به این معنا بکار میبرم نه معنای پزشکی . اوکی؟ قانع شدی ؟
جوابات خوبه . پخته ای . ارزش چلنج رو داری . و خوب میدونی دنبال چی هستم و خوب داری تخریبش میکنی .

حرف زیبایی زدی . گفتی دلم میخواد . واژه "خواستن های دل " عجب چیزیه این خواسته های دل . میتونی بهش نه بگی ؟ در ظاهر میخوای بی ارزشش کنی . ولی برا خواسته های دلت راه های دیگه ای پیدا کردی و حالا یه جورایی دلت اونا رو میخواد نه ؟ مثلا دلت ازدواج میخواد . اما نمیشه . بعد میای یه چیز دیگه رو جایگزین اون میکنی و به دلت میقبولونی که از این به بعد اینو بخواد . .. بعدم دیگه دلت یاد میگیره . از این ببعد اونو میخواد . درست نمیگم .
فعلا باید برم . متنات رو دنبال میکنم حریف سلحشور من .
صفحات: 1 2