دفترچه

نسخه‌ی کامل: عقل قوی تر است یا احساس
شما در حال مشاهده نسخه آرشیو هستید. برای مشاهده نسخه کامل کلیک کنید.
صفحات: 1 2
مرزبان کوچک نوشته: جدی میگم . خیلی عالی بود . بعد میشه بگین از این احساس های الهام آمیز که یقین رو با خودش میاره تا حالا تجربه کردین . یا نمونه ای رو در کسی دیدین ؟
یادم نمیاد موردی رو!
ولی وقتی میگن الهام خب تعریفش بنظر من از نظر منطقی باید همین باشه چیز دیگه نمیتونه باشه خب!
همونطور که وقتی میگن خدای قادر مطلق کمال مطلق، من تعریفی درونی براش پیدا میکنم و جز اونم چیز دیگه رو قابل قبول نمی یابم. بعضیا ولی با این تعریف من مشکل دارن درکش نمیکنن. مثلا من یکبار جایی گفتم قادر مطلق حتی مجبور نیست از منطق هم تبعیت کنه و منطق رو هم خودش خلق کرده! ولی دیگران مشکل دارن با این حرفا.
حتی اینکه میگن آیا خدا میتونه سنگی درست کنه که خودش نتونه بلندش کنه و امثالهم، من براش جوابی توضیحی پیدا کردم که میتونیم بگیم بله! اصولا هر سوالی که در رابطه با قادر مطلق مطرح میشه میپرسه میتونه، جوابش بله است!!
نقل قول:در کل و در دنیا تعبیر از دل همون جایی هست که مرکز احساساته . شما اسمش رو بزار روح . من مشکل ندارم . واژه قلب رو بکار نمیبرم دیگه . همون دل حالا به تعبیر شما روح باشه . ولی حتما خود شما هم قبول دارین که دل در تقریبا تمامی فرهنگ ها مظهر و جایگاه احساسه . پس من از این ببعد دل رو به این معنا بکار میبرم نه معنای پزشکی . اوکی؟ قانع شدی ؟
مشکل اینه روح هم خودش ثابت نشده است.
از نظر علمی احساس رو همون فرایندهای زاییدهء سلول های مغز میدونن. چیزی خارج از مغز وجود نداره.
ولی خب من با روح زیاد مشکلی ندارم و شاید نشانه هایی هم ازش دیده باشم حس کرده باشم. روح زیاد مشکل نداره حداقل تا وقتی سر راه چیزی قرار نگرفته! ولی مثلا اینکه بخوای بگی از روح میاد حتما و بنابراین درسته یا منشاء ماورایی داره، این دیگه از اون حرفاست و سوء استفاده! روح خودش روی هواست! منکه میگم روح بیچاره!! بدبخت این روح هم قدرتی نداره آخه بیچاره در جهان مادی :e057:
فعلا فقط رنج میکشه بدبخت بیچاره!
اصولا در عرفان که میگن این رنج لازمه باعث رشد روح میشه. تازه میگن هرچی کون پارگی (بقول خودشون بلا!) بیشتر بهتر!!
ولی از اونور میگن همین روح است الان در وجود من که داره این تصمیمات سخت رو میگیره و جسم و روان و روح حیوانی رو تحت تسلط خودش درمیاره. یکسر داره مبارزه میکنه! اگر اینطور باشه باید بگم قدرتش قابل توجه هست. ولی خب سخته بهرحال داره رنج هم میکشه!

نقل قول:حرف زیبایی زدی . گفتی دلم میخواد . واژه "خواستن های دل " عجب چیزیه این خواسته های دل . میتونی بهش نه بگی ؟ در ظاهر میخوای بی ارزشش کنی . ولی برا خواسته های دلت راه های دیگه ای پیدا کردی و حالا یه جورایی دلت اونا رو میخواد نه ؟ مثلا دلت ازدواج میخواد . اما نمیشه . بعد میای یه چیز دیگه رو جایگزین اون میکنی و به دلت میقبولونی که از این به بعد اینو بخواد . .. بعدم دیگه دلت یاد میگیره . از این ببعد اونو میخواد . درست نمیگم .
فعلا باید برم . متنات رو دنبال میکنم حریف سلحشور من .
خب دیگه مجبور بودیم چکار کنیم E105
دل بدبخت فقط دلش میخواد ولی قدرتی نداره کسی چیزی ازش حمایت نمیکنه. منم باید از تمام وجودم منجمله دلم، با کمک نیروها و راههایی که تشخیص میدم حفاظت کنم دفاع کنم مثل پدری که از بچش دفاع میکنه با اینکه شاید برای بچه محدودیت و رنجی هم تحمیل کنه ولی بخاطر خودشه در نهایت بخاطر همهء موجودیت خودشونه چاره ای نداره. دل و احساس مثل یه بچه ضعیف و ناتوانه به تنهایی.
دل خیلی چیزا دلش میخواد ولی همه چیز با هم نمیشه.
دلم قدرت هم میخواست خب. اگر میرفتم دنبال ازدواج و زندگی معمولی هیچ بعید نبود خیلی هم محتمل بود که از جهات دیگری پشیمان میشدم یه عمر حسرت میخوردم محروم میشدم. من زندگی پشمکی زندگی تحقیر آمیز زندگی با ناتوانی درپیتی نمیخوام یه زندگی افسانه ای عزت مند همراه با قدرت و کنترل میخوام. قدرت در دید من مهمتره ارزنده تره. زندگی درپیتش بنظر من ارزشش رو نداره. پاش هم واسادم سخته ولی تاحالا که تونستم از پسش بربیام بعدش هم فکر میکنم بتونم دلیلی ندارم نتونم راهیه که انتخاب کردم و کلی ازش طی کردم دیگه معقول نیست صرف نداره دلیلی هم نداره نیمه کاره رها کنم برگردم برم دنبال راه و روش دیگری.
ولی خب خشمگین هستم نمیدونم چرا باید اینطور باشه همیشه یه چیزای گنده ازت گرفته بشه محروم و تحقیر بشی! چرا انسان اینقدر محدوده زندگی اینقدر محدوده ما محکوم هستیم به ناقص بودن همیشه یه چیزی کم داشتن. از نقص و ضعف بدم میاد از ترس از ناتوانی متنفرم. من راهی رو رفتم که در مجموع در کل کاملتر بشم. هنوزم پشیمان نیستم حتی اگر برگردم نقطهء صفر مثلا 20 سال پیش فکر کنم بازم همین راه رو انتخاب کنم چون با عقل با تجربه با بینش و آگاهی انتخابش کردم و تا دیدم خلاف واقعیت نبوده.

من میخوام در همین دنیا هم بر زندگی بر ماده برتری پیدا کنم با ارادهء خودم.
میخوام شکوهمند باشم. همه چیز در برابر ارادهء من سر تسلیم فرود بیاره. خشمگین بشم بزنم موانع رو منهدم کنم شکوه انسان قدرت برتر روح و خداگونگی داشته باشم. چرا اینطور نباشه؟ این برای من سواله. بنظر من خدا نباید مخالف این باشه احتمالا اصلا همین رو میخواد. یعنی میخواد ما هم خداگونه بشیم از همه چیز بهره مند بشیم؛ چرا باید تحقیر بشیم؟ چرا ناتوان چرا ترس؟ اینا منو خشمگین میکنن اگر نتونم به چیزی که میخوام برسم دیگه زندگی بودن در نظرم ارزش و معنای چندانی نداره دیگه امید معنایی نداره دیگه سخن گفتن از ماوراء و ابدیت چیزهای برتر سعادت ابدی زندگی دیگر مسخره خواهد بود. من دلیلی برای این محدودیت نمی یابم. بلکه لازم میدونم این محدودیت ها برداشته بشه، نهایت نهایتش بعد از مرگ و رسیدن به دنیای دیگه این بساط جمع بشه این داستان تموم بشه، که اونم به زور تحمل میکنم دیگه چون چاره ای نیست.
جهان باید در برابر ارادهء من سر تسلیم فرود بیاره. نه بخاطر غرور، نه بخاطر نادانی، بلکه چرا اینطور نباشه چه اشکالی داره مگه مگه ما برترین مخلوق خدا مگر جانشین او نیستیم مگر ما رو نیافریده که بهمون حال بده از تمام و برترین نعمتهاش برخوردارمون کنه؟ مگر به خوشبختی مطلق ابدی نباید برسیم؟ به دید من ما هنر خدا هستیم ما هدف و نتیجهء واقعی او هستیم و باید به این غایت برسیم. چنین سرنوشت و غایت خودمون رو عین شان واقعی خالق قادر مطلق و کمال مطلق میدونم. هرچه زودتر و سریعتر بهتر. ضمنا اگر راحت و مفتی هم شد من اشکالی درش نمیبینم!!
یک سوال دوستان:چرا باید از عقل تبعیت کنیم در حالی که هم عقل و هم احساس گاهی اشتباه میکنن؟
به تجربهء بنده عقل خیلی کمتر اشتباه میکنه!
احساس هم اگر هست باید با عقل ترکیبش کرد تا به اطمینان بیشتری رسید.
kourosh_iran نوشته: چرا انسان اینقدر محدوده زندگی اینقدر محدوده ما محکوم هستیم به ناقص بودن همیشه یه چیزی کم داشتن. از نقص و ضعف بدم میاد از ترس از ناتوانی متنفرم. من راهی رو رفتم که در مجموع در کل کاملتر بشم!!
چه جمله زیبایی

نقل قول:من میخوام در همین دنیا هم بر زندگی بر ماده برتری پیدا کنم با ارادهء خودم.
میخوام شکوهمند باشم. همه چیز در برابر ارادهء من سر تسلیم فرود بیاره. خشمگین بشم بزنم موانع رو منهدم کنم شکوه انسان قدرت برتر روح و خداگونگی داشته باشم. چرا اینطور نباشه؟ این برای من سواله

کاملا باهت موافقم .

اینا رو دلت میخواد یا عقلت؟

نقل قول:جهان باید در برابر ارادهء من سر تسلیم فرود بیاره. نه بخاطر غرور، نه بخاطر نادانی، بلکه چرا اینطور نباشه چه اشکالی داره مگه مگه ما برترین مخلوق خدا مگر جانشین او نیستیم مگر ما رو نیافریده که بهمون حال بده از تمام و برترین نعمتهاش برخوردارمون کنه؟ مگر به خوشبختی مطلق ابدی نباید برسیم؟ به دید من ما هنر خدا هستیم ما هدف و نتیجهء واقعی او هستیم و باید به این غایت برسیم. چنین سرنوشت و غایت خودمون رو عین شان واقعی خالق قادر مطلق و کمال مطلق میدونم. هرچه زودتر و سریعتر بهتر. ضمنا اگر راحت و مفتی هم شد من اشکالی درش نمیبینم!!

فکر میکنم این صحبتهای زیبا نقطه اشتراک دیگر من و شماست .
در ضمن انگار یه جاهایی نظریات دینی رو میخوای ولی یه جاهای دیگرش رو نمیخوای . اینم یه جورایی منطقیه . منم همینطورم . اما مشکل جای دیگست . فعلا برگردیم سر صحبت خودمون .


shekaste.atlasi نوشته: یک سوال دوستان:چرا باید از عقل تبعیت کنیم در حالی که هم عقل و هم احساس گاهی اشتباه میکنن؟

راستش ما همین 2 مدل رو برای تمیماتمون داریم . 2 تاشم بزاریم کنار که دیگه هیچی نیستیم .

kourosh_iran نوشته: به تجربهء بنده عقل خیلی کمتر اشتباه میکنه!
احساس هم اگر هست باید با عقل ترکیبش کرد تا به اطمینان بیشتری رسید.

یارو دکتره به صورت علمی و تجربی میدونه سیگار مضره ولی میکشه . چرا؟ عقلش کمه یا احساس دلش قوی تره . که میگه دلم میخواد بکشم .

یارو شراب میخوره . قرص روانگردان میزنه . مضراتش رو میدونه . اما چرا احساسش به عقلش غلبه میکنه . آیا احساس قویتره ؟

جناب کورش عزیز . شما و مادرتون رو تصور میکنم در شبی که دزدی به منزل شما اومده و فقط شما 2 تا خونه هستین . مادر زود تر از شما با یه چوب در دست احساس خطر کرده . شما رو بیدار میکنه و هر دو پاورچین به دنبال نقطه مرموز میرین . یه صدایی میشنوی شما میری برق رو روشن کنی که در همون لحظه که همه چی روشن میشه دزده به مادرتون حمله کرده و چوب رو گرفته . شما فاصلتون کمه . به سمت اونا میری . طرف چوب رو بالا برده تا به سر مادرتون بزنه .

اینایی که گفتم رو تصور کنید و این که کاری از شما بر نمیاد جز اینکه مادرتون رو هل بدین و این جابجایی میتونه باعث شه شما در موقعیت مادر قرار بگیرین . من نمیخوام بپرسم با عقل تصمیم میگیرین یا با احساس . میدونم که ناخوداگاه یک کاری انجام میدین . ولی اینم میدونم که عقل نمیگزاره آدم کاری به ضرر خودش انجام بده . حالا بگو دل و احساس قویتره یا عقل در تصمیمات بحرانی .

فدا کاری یه نفر و دادن جونش برای یه دوست یا یه عزیز رو چطور با عقل و منطق تفصیر میکنید . عقل با پردازشگر قوی ای چون مغز به هیچ وجه نمیخواد سیستم بدن شما بهم بریزه . ولی این کارا بارها انجام شده . هیچی نباشه تو فیلما که شده . نه فیلمای ایرانی . تو خارجی هاش که شده . عشق مادر به فرزند هم نمونه بارز دیگه ای هست .

اگه دقت کنی میبینی دلت خیلی قوی تر از عقلته . بح که از خواب پامیشی اکثر کارایی که انجام میدی با عقلت نیست . مثلا کلی کار و مشغله داری اما دلت میگه یه سر بزنم ببینم تو این انجمن کی دوباره یه شر و ور جدید نوشته . E105

مثلا شما میخوای ببر باشی و حتی اگه شد یه پلنگ در کنارت باشه . اینا رو عقلت اینجوری توصیف میکنه یا دلت ؟ میخوای از همه قویتر باشی . این خواستن از دل یا از عقل؟ واقعا عقل همچین چیزی رو رد نمیکنه ؟ واقعا دل اینطور نمیخواد؟

من از اینکه شما اینقدر ادقانه باب گفتگو رو با من باز کردین خیلی لذت بردم . ولی اگه لازمه کمی به حرفام فکر کنید بعد جواب بدین .
مرزبان کوچک نوشته: اینا رو دلت میخواد یا عقلت؟
دل میخواد و عقل هم مخالفتی نداره.
اصولا انگیزهء همه چیز در نهایت به دو نیروی بنیادین رنج و لذت برمیگرده. میتونیم با اصطلاح جاذبه و دافعه هم به این دو نیرو اشاره کنیم.
عقل با لذت بردن و دوری کردن از رنج مشکلی نداره. اصولا هدف همینه. چون ما هر کاری کنیم نمیتونیم از این دو نیروی بنیادین فرار کنیم و اگر این دو نیرو نباشن اصولا انگیزه ای برای هیچ اراده و حرکتی هم نخواهد بود.
عقل فقط این رو تعیین میکنه که چطوری از کدوم راه معقول تره شدنیه بهینه تره که بشه در مجموع به لذت بیشتر/پایدارتر و دوری از رنج ها رسید.
مثلا شما میتونی برای لذت بری دنبال مصرف مواد مخدر قوی مثل هروئین، ولی عقلت میگه نه این درسته لذت داره اما در میان مدت طولانی مدت ضررش بیشتره یه مدت لذت شدیدی میده ولی به مرور ضررها و رنج هایی تولید میکنه و آدم رو خیلی زودتر از عمر طبیعی داغون میکنه میکشه.
البته شاید شرایط خاصی هم باشه کسی بتونه چنین اعتیادی رو با عقل هم توجیه بکنه. نمیشه از پیش اینقدر مطمئن بود مطلق گفت هیچوقت در هیچ شرایطی ممکن نیست، ولی بهرحال در شرایط نرمال آدم نرمال فکر نمیکنم.

نقل قول:یارو دکتره به صورت علمی و تجربی میدونه سیگار مضره ولی میکشه . چرا؟ عقلش کمه یا احساس دلش قوی تره . که میگه دلم میخواد بکشم .
خب این هم توجیه عقلی میتونه داشته باشه و هم میتونه از روی کمبود اراده/عدم توان مقاومت در برابر وسوسه و لذت گذرا باشه.
من خودم مثلا نوشابه میخورم با اینکه میدونم ضرر داره. ولی وقتی فقط گهگاهی کم میخورم میتونم توجیه عقلی بیارم. چون وقتی کم بخوری اونقدری ضرر و ریسک نداره هرکاری هم بکنی حتی هیچوقت نوشابه نخوری باز عوامل کنترل نشده دیگه و یکسری چیزهای به ظاهر تصادفی میتونه بیمارت کنه، و اینکه یه چیزی خیلی دلت بخواد هیچوقت نخوری بنظر من معقول نمیاد چون اون لذتی که از دست میدی و اون عقده و ناراحتی و فشاری که برات ایجاد میکنه خودش میتونه ضررش در کل بیشتر باشه. پس بعضی وقتا و گهگاه، یعنی کم، نوشابه بخوری اشکال زیادی نداره بنظر من. واسه اینکه عقدش به دلت نمونه حداقل! بهرحال نوشابه کمش ضررش هم خیلی کمه و اون انرژی و روحیه که بهت میده مثلا میتونی ورزش کنی کار مفید کنی و اون شادابی و لذت و حالی که بهت میده خودش میتونه برای سلامتی در مجموع مفیدتر از ضررهای نوشابه باشه، ولی وقتی خوردن نوشابه زیاد شد ضررش هم خیلی بیشتر میشه که دیگه با اون فوایدی که بدست میاد جبران نمیشه و ضرر خیلی بیشتر میشه. منم گاهی نوشابه زیاد میخورم و ضررش رو دقیقا احساس کردم هر چند وقت یک بار ترک میکنم بجاش شیر میخورم E415
حالا اینکه زیاد نوشابه میخورم خب این دیگه کمبود اراده کم آوردن قدرته کم شدن انگیزه بخصوص وقتی آدم روحیه خودش رو از دست داده دیدی مثلا آدمهای ناامید دیگه سلامتی حتی جونشون هم براشون مهم نیست. این به روحیه و انگیزه و ارادهء آدم برمیگرده گذشته از سلامت عقلش و دانشش.
البته درمورد سیگار نمیدونم تا چه حد ضرر داره تا چه حد حال میده میتونه از نظر روانی مفید باشه چون خودم سیگاری نیستم و اهل این چیزا نیستم چند دفه ای معدود هم تست زدم هیچ اثری روم نداشت مثلا هرچی قلیون کشیدم نفهمیدم مردم چه حالی ازش میبرن! یک بار عرق هم میخوردن یجا منم خوردم ببینم چیه چطوریه ولی اثر نداشت بعد اون بروبچ گفتن باید چند برابر این بخوری تا اثر کنه ولی من چون سلولهای خاکستری مغزم برام خیلی مهم بود گفتم نه من حاضر نیستم اینقدر زیاد این مادهء خطرناک رو بخورم چون قدرت و سلامت ذهن و مغزم و دانشی و توانایی هایی که با زحمت در طول سالها بدست آوردم برام خیلی ارزش داره نمیخوام ریسک صدمه زدن بهش رو بکنم اونم با این عرق هایی که معلوم نیست چقدر استاندارد و طبیعی باشن!
بهرحال هم هرچیزی هرچی درجهء اعتیاد آوریش بیشتر باشه آدم باید درموردش احتیاط بیشتری بکنه. نوشابه هم اعتیادآورده تقریبا هرچیز لذت آور میتونه اعتیادآور باشه ولی درجه شدت اعتیادآوری چیزها با هم فرق میکنه. مثلا سیگار شاید از نوشابه بیشتر. بعد از سیگار یا در کنارش احتمالا الکل، بعدش مواد مخدر که دیگه خیلی خطرناک هستن بخصوص اونایی که قوی هستن درجهء اعتیادآوری بالا دارن مثل هروئین و کراک و اینها که ضررشون هم زیاده. ولی مثلا تریاک یا حشیش خطرش میگن کمتره یا ماری جوانا میگن تقریبا اعتیادآور نیست، ولی خب از اونور باید اثرات منفی اونا رو هم برآورد کرد در نظر گرفت مثلا حشیش میگن هر بار میکشی نمیدونم صد هزارتا سلول مغز از بین میرن و این حرفا. از اونور من آدم عرق خور دیدم اکثرا مغزشون بنظر مختل میاد بنابراین فکر میکنم به مغز صدمه میزنه.

نقل قول:یارو شراب میخوره . قرص روانگردان میزنه . مضراتش رو میدونه . اما چرا احساسش به عقلش غلبه میکنه . آیا احساس قویتره؟
کمبود اراده، کمبود انگیزه، خرابی روحیه، کمبود سواد و دانش و درک و شعور، ...
عوامل مختلفی هست و اغلب ترکیبی از چند عامل.
ولی میگم در شرایط خاص شاید بشه استفاده از اینا رو توجیه کرد برای بعضیا. ولی منکه عقلم میگه اصلا ریسکش ارزشش رو نداره خطرش زیاده طرف اینطور چیزا نرو. همونطور که عرق رو حاضر نشدم زیاد بخورم. مطمئنا طرف مواد مخدر قوی هم نمیرم اگر به اختیار خودم باشه و در حالت نرمال باشم. مواد مخدر ضعیف تر یا غیراعتیادزا و اینها باز خطرش کمه ولی اینا هم تاحالا مصرف نکردم و فکر نمیکنم خودم برم سراغش همینطوری، چون اینا هم بهرحال خطر داره و برای مغز و اینها ضرر واضح و قابل توجهی داره توی اون حالت هم آدم ممکنه خیلی کارهای خطرناک بکنه.
نقل قول:جناب کورش عزیز . شما و مادرتون رو تصور میکنم در شبی که دزدی به منزل شما اومده و فقط شما 2 تا خونه هستین . مادر زود تر از شما با یه چوب در دست احساس خطر کرده . شما رو بیدار میکنه و هر دو پاورچین به دنبال نقطه مرموز میرین . یه صدایی میشنوی شما میری برق رو روشن کنی که در همون لحظه که همه چی روشن میشه دزده به مادرتون حمله کرده و چوب رو گرفته . شما فاصلتون کمه . به سمت اونا میری . طرف چوب رو بالا برده تا به سر مادرتون بزنه .

اینایی که گفتم رو تصور کنید و این که کاری از شما بر نمیاد جز اینکه مادرتون رو هل بدین و این جابجایی میتونه باعث شه شما در موقعیت مادر قرار بگیرین . من نمیخوام بپرسم با عقل تصمیم میگیرین یا با احساس . میدونم که ناخوداگاه یک کاری انجام میدین . ولی اینم میدونم که عقل نمیگزاره آدم کاری به ضرر خودش انجام بده . حالا بگو دل و احساس قویتره یا عقل در تصمیمات بحرانی .
نمیدونم باید در شرایطش قرار بگیرم! این چیزا رو نمیشه از قبل پیشبینی کرد. بخصوص برای آدمهای مثل من که عقلانی هستن.
ولی آدم اگر بخاطر مادرش خودش رو به خطر بندازه یا حتی فدا کنه حالا مشکلش کجاست کی گفته مخالف عقله؟ لزوما اینطور نیست. بستگی به اعتقادات طرف هم داره خب. ولی میگم سوال مشکلیه و فکر هم نمیکنم که تا آدم در شرایطش قرار بگیره بتونه قضاوت قطعی درمورد عکس العمل خودش داشته باشه. آدمهای زیادی هم هستن که در این شرایط خودشون رو در معرض خطر جدی قرار نمیدن! درست و نادرستش کار نداریم حالا.
بهرحال همهء اینا هم توجیه زیر پا گذاشتن عقل و اعتبار بیشتر دادن به احساس نمیشه. چرا؟ چون اینا موارد خاص هست که قدرت مقاومت دربرابر احساس نیست یا کمه، چون قدرت این احساسات بسیار زیاده در اون لحظه، و اینکه احساس بر عقل غلبه میکنه لزوما به معنای حقانیت احساس نیست از نظر منطقی چیزی رو ثابت نمیکنه، و باعث نمیشه در بقیهء موارد عادی هم بیایم احساس رو بر عقل ترجیح بدیم چون در موارد دیگه احساسات اینقدر قوی و غیرقابل غلبه نیستن و آدم هم اغلب از احساسی عمل کردن به نتیجهء درست نمیرسه و پشیمون میشه حداقل برای خود منکه اینطور بوده. ولی شما مادرت رو نجات بدی حالا سر خودت هم یه بلایی بیاد بعدا میتونی توجیهش کنی میگی بابا مادرم بود و خودت رو مقصر و احمق ندونی حس پشیمانی و ندامت نداشته باشی. ولی درمورد اکثر دیگر احساسات اینطور نیست و آدم بعدا حس پشیمانی و حماقت داره و خودش رو مقصر میدونه رنج میکشه. شاید این بخاطر اینم باشه که خودت رو با دیگران با آدمهای عاقل تر مقایسه میکنی میبینی که شدنی بوده اونا کردن اما تو نتونستی اندازهء اونا عاقل باشی. ولی معمولا هیچکس نمیاد کسی رو که بخاطر نزدیکانش خودش رو فدا کرده سرزنش کنه خیلی ها تازه اون رو قهرمان هم میدونن، بنابراین توجیه و تحمل نتیجهء اینطور اعمال راحتتره بعدها برای آدم، حتی اگر اشتباه/احمقانه بوده باشن.

شما از چند مثال و موارد خاص و شدید نمیدونم چطوری به چی میخواید برسید! اینا احساسات خیلی قوی و واضح عینی هستن. درحالیکه احساسات دیگری مثل حس وجود خدا اینطور نیستن و میشه به مرور اونا رو کنترل کرد. آدم اگر برای مادر خودش کاری نکنه ممکنه یک عمر عذاب وجدان بکشه، ولی برای خدا اینطور نیست چون در باب وجود خدا اینقدر مطمئن نیستیم اینقدر بدیهی و اینقدر علاقه جاذبه و احساس شدید و غیرارادی در کار نیست در حالت معمول.

نقل قول:فدا کاری یه نفر و دادن جونش برای یه دوست یا یه عزیز رو چطور با عقل و منطق تفصیر میکنید . عقل با پردازشگر قوی ای چون مغز به هیچ وجه نمیخواد سیستم بدن شما بهم بریزه . ولی این کارا بارها انجام شده . هیچی نباشه تو فیلما که شده . نه فیلمای ایرانی . تو خارجی هاش که شده . عشق مادر به فرزند هم نمونه بارز دیگه ای هست .
گفتم که اینا موارد خاص و شدید هست و بازم دلیل حقانیت و اثبات درستی چیزی نمیشه و دلیل تعمیم دادن به موارد عادی تر و قابل کنترل نمیشه.
این هست که این احساسات چون خیلی قوی هستن هم اون موقع جلوشون رو گرفتن خیلی سخته و هم بعدها شاید بخاطر کاری که میتونستی بکنی ولی نکردی خیلی عذاب وجدان بکشی. عقل جایی که میبینه دیگه قدرت مقاومت در برابر احساس رو نداره ایراد هم نمیگیره! میگه خب توانش نبوده نمیشده دیگه! چون گفتم که عقل در نهایت در خدمت همین احساسات هست و میخواد ما رو به لذت ها برسونه و از رنج ها دور کنه. عقل در خدمت خود ماست تحت ارادهء ما؛ اگر ما احضارش نکنیم اگر باهاش مشورت نکنیم شک نداشته باشیم نتونیم مقاومت کنیم اراده ای از خودمون نداشته باشیم اون جز فرمانبر ما چیزی نیست کاری به کارمون نداره که!

نقل قول:اگه دقت کنی میبینی دلت خیلی قوی تر از عقلته . بح که از خواب پامیشی اکثر کارایی که انجام میدی با عقلت نیست . مثلا کلی کار و مشغله داری اما دلت میگه یه سر بزنم ببینم تو این انجمن کی دوباره یه شر و ور جدید نوشته . E105
بله خب آدم به تفریح و سرگرمی و دلخوشی هم نیاز داره روبات که نیست!
ولی گفتم از همهء اینا نمیشه به این رسید که پس احساس بر عقل اولویت داره در مورد تمام چیزها در همه اوقات!
شما اگر تفریح نکنی عقلت نمیتونه این خلاء رو برات پر کنه و هدف اصلی که لذت بیشتر بردن از زندگی و گریز از رنجهاست مخدوش میشه. این چیزا نیازهای شدید پایه هست که باید به صورتی ارضا بشه. البته عقل وقتی شرایطش فرصت و امکانش باشه میتونه لذت های عمیق تر پایدارتری پیدا کنه. مثلا شما میری هنر رزمی یاد میگیری با اینکه مدتها به خودت زحمت سختی میدی ولی چون عقلت میگه و میدونی که در ازاش در نهایت لذت بیشتری بدست میاری از رنج های بیشتری رها میشی پس این کار رو میکنی. بعدا حالش رو میبری برات تفریح هم میشه.

نقل قول:مثلا شما میخوای ببر باشی و حتی اگه شد یه پلنگ در کنارت باشه . اینا رو عقلت اینجوری توصیف میکنه یا دلت ؟ میخوای از همه قویتر باشی . این خواستن از دل یا از عقل؟ واقعا عقل همچین چیزی رو رد نمیکنه ؟ واقعا دل اینطور نمیخواد؟
عقل در خدمت احساسات ماست. احساسات بنیادین البته!
ممکنه احساس من بخواد من برم عیاشی و خوش گذرانی کنم خیلی از وقت و انرژی خودم رو اینطوری صرف کنم، ولی عقل این لذت رو رد میکنه چون میگه این در نهایت در کل در مدت طولانی تر لذتی که میده و هزینه هایی ضررهایی که داره رنج ها و خطراتی که ایجاد میکنه در مقابلش میشه دنبال کارهای مفیدتری رفت که در نهایت در کل در طولانی مدت بازدهی بیشتری دارن لذت بیشتری عمیق تر پایدارتری نصیبت میشه از رنج ها و خطرات بزرگ تری نجات پیدا میکنی.
احساس راه و روش رو تعیین نمیکنه. و هر احساسی هرچیزی که دلمون خواست به نفع ما نیست. عقل هست که اینو تشخیص میده و تاحدی که قدرت اراده و روحیه اجازه بده ظرفیتش باشه کنترل رفتار ما رو بدست میگیره. ممکنه هر آدمی نیاز به یک حداقلی عیاشی هم داشته باشه که عقل دیگه زورش نمیرسه جلوی اون رو بگیره چون اراده و ظرفیت و روحیهء آدم انگیزهء آدم جواب نمیده، که گفتم در بعضی موارد حتی از نظر عقلانی هم میشه توجیهش کرد بصورت محدود مثل مثال خوردن نوشابه که زدم، ولی عقل اون جایی که میتونه زورش میرسه و انسان امید و انگیزه روحیه داره عمل میکنه تعیین میکنه که کدام راه کدام روش رو بریم و این وسط از یکسری لذت های گذرا و سطحی هم میشه گذشت بخاطر اینکه میدونیم با دنبال کردن توصیه های عقل و کمی تحمل سختی و صرفنظر کردن از یکسری لذت های محدود و گذرا میتونیم در نهایت به کامیابی بیشتری برسیم بیشتر حال کنیم پایدارتر باشه.

نقل قول:من از اینکه شما اینقدر ادقانه باب گفتگو رو با من باز کردین خیلی لذت بردم . ولی اگه لازمه کمی به حرفام فکر کنید بعد جواب بدین .
من پیش از اینها به تمام اینا فکر کردم همه رو تحلیل و ارزیابی کردم.
فکر نمیکنی اینطور بوده؟
حیف شد . اخراج شدی . داشتیم به جای خوبی میرسیدیم . ولی از اونجایی که میدونم اینجا رو دنبال میکنی . لازمدیدمکه اینرو بگم و اگه خواستی بقیه بحث رو جای دیگه ای دنبال میکنیم .

لازمه که بگم که من قصد ندارم با حواس 5+1 و از این چیزا دست به اثبات خدا و اسلام و اینا بزنم . نگران نباش . گفتم دنبال یک گزاره منطقی هستم که بهش برسم . که رسیدم .

با توجه به اینکه شما آدم متفکری هستی و قبلا خیلی از مسائل رو تحلیل کردی

kourosh_iran نوشته: من پیش از اینها به تمام اینا فکر کردم همه رو تحلیل و ارزیابی کردم.
فکر نمیکنی اینطور بوده؟

گزاره من تقریبا شکل گرفته

نقل قول:عقل در خدمت احساسات ماست. احساسات بنیادین البته!

راستش منم خیلی وقتهکه به این نتیجه رسیدم . انگار ما همیشه تصمیمات نهایی برای کارامون رو با دلمون میگیریم . پردازش و تحلیل رو قوه عقل انجام میده و بعد تصمیم گیری با ماست . این ما همون دل یا به تعبیری همون نفس یا به تعبیری همون روحی که شما گفتی هست . منظورم قلب که یه تلمبه هست نیست . منظورم همون دلی هست که در کل دنیادارای نمادی شبیه به E023 هست .

دل میخواد . وقتی کاری عقلانی هم نباشه باز دل میخواد . در نهایت عقل میتونه چیزی رو که دل میخواد رو تن بده . یا راهکار دیگه ای جلوش قرار بده . (مثل قضیه ازدواج که خودتون بالا اشارهکردین). یه وقت هست دل میتونه به خواستش نه بگه . یه جورایی انگار قوی شده . مثل معتادی که خودش ترک کرده .

شما یک سری واژه ها رو بکار بردی . لازمه اونا رم دسته بندی و تعریف کنیم .

نقل قول:کمبود اراده، کمبود انگیزه، خرابی روحیه، کمبود سواد و دانش و درک و شعور، ...
عوامل مختلفی هست و اغلب ترکیبی از چند عامل.
به این کلمات کلمه وسوسه رو هم که چند خط بالاتر استفاده کرده بودین رو هم اضافه کنید.

اراده : نیرویی در جهت مثبت و کمال هر چیز . یعنی خواستن ها در جهت درست و صحیح . جایگاهش یه دل قویه . دلی که هرچیزی رو نخواد .
انگیزه : دلایل عقلانی . دلایلی که برای تحلیل استفاده میشه . جهتش هم مینونه مثبت و منفی باشه . کلمه هدف هم جایگزین مناسبی براش هست .
روحیه : توانایی تحمل سختی و شکست . امید بالا . نیرویی در جهت مثبت .جایگاهش دل قویه .
سواد و دانش : نیازی به تعریف نداره . قدرت تحلیل عقلانی رو بالا میبره و همچنین میتونه در برخی موارد تغییراتی در خواسته های دل ایجاد کنه . آموزش دل .
درک و شعور : نیروی فهم در جهت مثبت .میتونه حاصل شده از تحلیل های مثبت باشه .
وسوسه : نیرویی مشوق در جهت منفی . جایگاهش و نقطه هدفش هم دل هست . وسوسه با عقل هیچ ارتباطی نداره . اسرار به خواسته های نا معقول یا غلط . دقیقا نقطه مقابل اراده .

میدونید منظورم از در جهت مثبت چیه . یعنی ما وقتی یه معتاد رو غرق شده در منجلابش میبینیم نمیگیم عجب اراده ای . عجب روحیه ای . عجب شعوری! یعنی این صفت براش قابل تمجید نیستن .
اون بالا یه واژه آموزش هم بکار بردم .

آره دل رو میشه آموزش داد . یهش یاد داد که فلان کار بده . یا فلان کار خوبه . دل قوی و ضعیف داریم . دل قوی خواسته هاش در جهت مثبته و دل ضعیف خواسته هاش در جهت منفیه .

دل ضعیف لذت ها و خواسته هایی رو انتخاب میکنه که ضررش بیشتر از منفعتشه و دل قوی تن به هر خواسته ای نمیده .

میشه رو این توضیحات و حرفهای بعدی که زدم بازم بحث کرد ولی چیزی که مهمه من به هدفم در این بحث رسیدم .

نقل قول:عقل در خدمت احساسات ماست. احساسات بنیادین البته!
حالا اینکه احساسات بنیادین دقیقا چیان باشه برا بعد .

امیدوارم دلاتون روز به روز قویتر بشه دوستان .
به نام خداوند مهر گستر خیلی مهربان "و ما ابری نفسی ان النفس ﻷمارة بالسوء إﻵ مأ رحم ربی ان ربی غفور رحیم ""هم چه بریده دانم خودم چون خود تا برای دستور دهنده ایست به بد جز چه مهربانی کرد پروردگارم چون پروردگارم خیلی درست سازیست خیلی مهربان " تن آدمی خوشی هم تنبلی هم دیگر چیز می خواهد برخی جا دانش آدمی کمست که با تلاش فزون می شود برخی دوست دارند درستی را پنهان کنند که به روشی آرامش یابند خداوند به ما چشم گوش داد بایستی پاسگذار باشیم که اگر کر یا کور بودیم چه اندازه رنج می کشیدیم، برخی دوست دارند به روان یا روح یک آدمی همه جور توانایی ببخشند که بگویند فلان پیامبر که رفت از این سرا یا دیگری از همهء جیک هم پیک دیگران آگاهند هم ازشان میانجی بگیرید ،خداوند می گوید چنین نیست تازه اگر هم باشد آنها کاره ای نیستند هر کی خودش با خداونش بایستی کنار بیاید هم به روز به کنون باشد نه در گذشته زندگی کنیم نه در آینده،پناه بر خداوند دانای مهربان
kourosh_iran نوشته: به تجربهء بنده عقل خیلی کمتر اشتباه میکنه!
احساس هم اگر هست باید با عقل ترکیبش کرد تا به اطمینان بیشتری رسید.
پس از جی تبعیت بکنیم ؟ این ها ابزار های ما برای تصمیم گیری هستند. البته کار عقل گاهی سخت است. اگر یک پرسمان دانشیک پیش روی شما باسد عقل شما یا من شاید نتواند ذر جا پاسحگو باشد. یا ممکن است جند گزینه داشته باشد و آن ها را بایستی سبک سنگین بکند ...
احساس ها اندیشه های نیمپز و خام هستند که ممکن است گاهی در کوتاه زمان کارا باشند چونکه زمان برای اندیشیدن نیست. آنجا دیگر وقت ندارید که گزینه ها را ارزیابی بکنید که این بر پایه یک جور احساس است.
از سوی دیگر گروهی از احساس ها غربضی هستند. مانند گریه کردن کوذک.
Rouzbeh نوشته: پس از جی تبعیت بکنیم ؟ این ها ابزار های ما برای تصمیم گیری هستند. البته کار عقل گاهی سخت است. اگر یک پرسمان دانشیک پیش روی شما باسد عقل شما یا من شاید نتواند ذر جا پاسحگو باشد. یا ممکن است جند گزینه داشته باشد و آن ها را بایستی سبک سنگین بکند ...
احساس ها اندیشه های نیمپز و خام هستند که ممکن است گاهی در کوتاه زمان کارا باشند چونکه زمان برای اندیشیدن نیست. آنجا دیگر وقت ندارید که گزینه ها را ارزیابی بکنید که این بر پایه یک جور احساس است.
از سوی دیگر گروهی از احساس ها غربضی هستند. مانند گریه کردن کوذک.

به دید من همانندی احساس به اندیشه‌هایِ نیم‌پز و خام سراسر نادرست است, احساس‌ها را میشود بوارونه, اندیشه‌هایِ
پخته و هتّا سوخته و دود دیده دید. برای نمونه یکبار که سر کسی در کاری به سنگ خورد, بار دوّم به او در کاری همانند
احساسی بد دست میدهد که این احساس همان چکیده‌یِ آروین (تجربه) بار پیش است, که درجا و کارآمد به یاری آدم میاید.
صفحات: 1 2