جستار آزاد تالار زنامرد

برگ ۱۲ از ۱۳

Ouroboros #۵۵۱
Nikzad Mehrazmanesh

سلام بر استاد امیر خوشحالم که عضویت من با بازگشت شما همزمان شد. در فیسبوک دوتا صفحه می شناسم که ادمین هاشون خیلی از دست کسلیس ها عصبانین هر چند وقت یه سری به این دوتا صفحه میزنم کلی میخندم

سپاس گرامی، خوش آمدید. آن کمپین مبارزه خیلی بامزه/غم‌انگیز بود.

kourosh_bikhoda #۵۵۲
Russell

ولی تنها 90% مردان هستند که حاضر هستند در فیس‌بوک کس لیسی کنند

😂😂😂
خیلی خوب بود

Nikzad Mehrazmanesh #۵۵۳

https://www.facebook.com/arash.naraghi.94/posts/10153426687485035

آرش نراقی مقاله ای درباره مرد آلفا و آلفا پرستی زنان نوشته است که در آن مردسالاری را در پیوند با مرد آلفا دیده است. در جایی از مقاله می گوید :

"...و همین ارزشهاست که رفته رفته به جاذبه های مردانه (خصوصاً در چشم زنان) تبدیل می شود، و زنان را به کمند خود به سوی مردان می کشاند"

از آنجایی که امیر گرامی شما اینجا مردسالاری سنتی را بتا سالاری دانسته بودید این سوالهایی که برایم پیش امده را با شما در میان می گذارم : مردان که اکثریتشان به گفته خود آرش نراقی "آلفا" نیستند چه سودی از "تبدیل شدن" خصوصیات مرد آلفا به جاذبه های مردانه در نظر زنان دارن؟ اگر ندارند و خودشان هم زیر فشار معیارهای مردانگی هستند پس آلفا پرستی زنان به "مردسالاری" چه ربطی دارد؟ و او از کجا مطمئن است که آلفا پرستی زنان فرهنگی ست و نه زیست شناختی ؟ این وسط "اندیشمندان فمینیست" چه کمکی می توانند به مردان بکنند ؟!

Ouroboros

مردانگی: ویژگی‌های خلقی/رفتاری که برآمده از نیازهای اجتماعی جوامع انسانی بوده‌اند و برای کنترل/محدودکردن/تشدید طبیعت فرگشتیک مرد برپا شده‌اند و بر آن تحمیل می‌شوند و مردان را برای بدل شدن به انسان کامل وادار به رعایت آنها می‌کنند. ممکن است ریشه‌های فرگشتیکی هم داشته باشند ولی به حداکثرهایی افراطی کشانده شده‌اند. تفاوت میان «مرد واقعی» و «مرد الکی»، بین «مرد» و «نامرد». حوصله‌ی مثال زدن برای آنرا ندارم.

Ouroboros

جامعه‌ای که سالهاست، به دلایلی بجز فمینیسم، تولید مردان جذاب را متوقف کرده و این مردان کالایی لوکس، بسیار کمیاب و عمیقاً شکننده محسوب می‌شوند

Ouroboros

گمان می‌کنید اگر زنان حق انتخاب داشته باشند، این بدبخت هرگز تولیدمثل خواهد کرد

اینجا منظور شما از حق انتخاب این بوده که مردسالاری به معنای بتا سالاری از بین برود و مردسالاری آلفا سالاری (که در آن زنان نیازی به مرد بتا ندارند) بیاید؟ بر این بنیاد فکر می کنم خوب است در برگه ستیز با مردستیزی برای روشن تر شدن بحث پاسخی برای آرش نراقی بنویسید اگر حوصله چنین کاری را دارید البته.
کامنت هایی که مردم زیر نوشته نراقی گذاشته اند هم جالب است.

Crusader #۵۵۴

من نگاهی به آن برگه انداختم، نا امیدکننده بود. جامعه‌ی «مردسالار» بر حسب ارزش‌های بتابودگی (فراهم‌آوری) سنجیده می‌شود نه آلفابودگی. 😭
من بعید می‌دانم ایشان درکی از روانشناسی تکاملی و حتی تعاریف تئوریک مفاهیمی که ذکر آن رفت داشته باشند و آن مقاله را صرفا جهت اخذ تایید و توجه دیگران نوشته‌اند. باید یک کلاس تقویتی از پایه برای ایشان برگزار کنیم.

Ouroboros #۵۵۵
Nikzad Mehrazmanesh

https://www.facebook.com/arash.naraghi.94/posts/10153426687485035 آرش نراقی مقاله ای درباره مرد آلفا و آلفا پرستی زنان نوشته است که در آن مردسالاری را در پیوند با مرد آلفا دیده است. در جایی از مقاله می گوید : "...و همین ارزشهاست که رفته رفته به جاذبه های مردانه (خصوصاً در چشم زنان) تبدیل می شود، و زنان را به کمند خود به سوی مردان می کشاند" از آنجایی که امیر گرامی شما اینجا مردسالاری سنتی را بتا سالاری دانسته بودید این سوالهایی که برایم پیش امده را با شما در میان می گذارم : مردان که اکثریتشان به گفته خود آرش نراقی "آلفا" نیستند چه سودی از "تبدیل شدن" خصوصیات مرد آلفا به جاذبه های مردانه در نظر زنان دارن؟ اگر ندارند و خودشان هم زیر فشار معیارهای مردانگی هستند پس آلفا پرستی زنان به "مردسالاری" چه ربطی دارد؟ و او از کجا مطمئن است که آلفا پرستی زنان فرهنگی ست و نه زیست شناختی ؟ این وسط "اندیشمندان فمینیست" چه کمکی می توانند به مردان بکنند ؟! اینجا منظور شما از حق انتخاب این بوده که مردسالاری به معنای بتا سالاری از بین برود و مردسالاری آلفا سالاری (که در آن زنان نیازی به مرد بتا ندارند) بیاید؟ بر این بنیاد فکر می کنم خوب است در برگه ستیز با مردستیزی برای روشن تر شدن بحث پاسخی برای آرش نراقی بنویسید اگر حوصله چنین کاری را دارید البته. کامنت هایی که مردم زیر نوشته نراقی گذاشته اند هم جالب است.

فردا احتمالا پاسخ مفصلی برای آن نوشته تحریر می‌کنم، اما در پاسخ به سوال شما باید بگویم که «مرد سنتی» پایبند به ارزشهای سنتی معرف مردانگی ترکیبی بسیار جذاب از مرد آلفا و مرد بتاست، و در‌واقع این جدایی سهمگین یک شکاف مدرن است تا طبیعی. مثلا مرد سنتی همچون مرد آلفا پیش‌گزینی بالایی دارد، یعنی در نظر دیگر زنان جذاب است، اما همچون مردان بتا آنرا نقد نمی‌کند زیرا متعهد است. مرد سنتی همچون آلفا مستقل است، اما همچون بتا این استقلال را به رخ نمی‌کشد. مرد سنتی همچون آلفا قدرتمند است، اما همچون بتا ضعیف‌نمایی می‌کند(افتادگی و خشوع و...) و … در حقیقت می‌شود گفت که مرد سنتی «مرد ایده‌آل» زنان است، یا در واقع تلاشی برای تبدیل شدن مداوم به آن مرد ایده‌آل. اما از آنجاکه دیگر یافت نمی‌شود و کمتر مردی حاضر است در جامعه‌ی زن‌ساخته‌ی امروز در صورت داشتن توانایی جذب نامحدود زنان به یک زن تعهد دائم بدهد(مثلا)، زنان مدرن ناچار هستند با آنچه گیرشان می‌آید بسازند و هر بار عاقبت تلخ رها شدن صبح روز بعد را تجربه بکنند، تا وقتی زیبایی‌شان تحلیل رفت و ناچار به ازدواج با مردانی ضعیف تن در بدهند.

امروز روز با از ارزش ساقط شدن جایگاه مرد در خانواده اما، پایبند ماندن به ارزشها و قراردادهای سنتی به سود مردان نیست. در نتیجه «مرد سنتی» اغلب موجودی‌ست که در توجیه بتابازی خود از سنت کمک می‌گیرد.

Ouroboros #۵۵۶

در هزارتوی خودفریبی

مطالعه‌ی نوشته‌ی کوتاه آقای آرش نراقی برای ما حاوی نکاتی‌ست بسیار آموزنده. از تناقض‌گویی‌های مفهومی او گرفته(که یک جا نقش فرگشت و هورمن‌ها را در کارکتر مردان می‌پذیرد، اما جای دیگری پدیده‌ی مورد بررسی خود را به «برساخته‌ی فرهنگ مردسالار» تنزل درجه می‌دهد، یا اینکه یک جا جذابیت مردان آلفا در تناسب با رقبا را تائید می‌کند و بلافاصله خواستار رها کردن آن جایگاه از سوی مخاطبان خود می‌شود)، تا حالت عاطفی خود نویسنده که از میان سطور بر سر حقیقت فریاد انکار و استصیال می‌کشد، تا ادبیات مورد استفاده‌ی او که گواه از تلاشی اصیل در جهت ارائه‌ی درکی منسجم از حقیقت را می‌رساند، تا کامنتهای مخاطبانش که زن ستیزی افسارگسیخته‌ای را در خود پنهان دارند و …. همگی برای ما حاوی نکاتی هستند شایسته‌ی عنایت.

یکی از نقات قوت مقاله‌ی آقای نراقی، و وجه تفاوت آن با باقی مقالاتی که از سوی همفکران ایشان نوشته می‌شود آنست که او می‌پذیرد همه‌ی مردان، حتی در سیستم مردسالاری، آلفا و «سالار» نیستند، و پروسه‌ی رقابت تا نوک قله که طبقات گوناگون جامعه‌ی مردسالار را به نظم در می‌آورد بازنده و برنده دارد، و «سالاری» هر کس در آن نسبی‌ست. این میزان از درک و صداقت در او شایسته‌ی تقدیر است، اما این مکاشفه بلافاصله با تأکید بر وجوه منفی این رقابت و انکار وجوه مثبت آن، تا سرحد تبدیل شدن «کشف بزرگ» مقاله‌ی او به روشی برای برانگیختن همدلی مردان با فمینیسم و فمینیست‌ها به مردان(در مقام جنبشی که از ابتدا آن‌ها را ارباب عالم جا می‌زند و سپس از ایشان می‌خواهد قدرت خود را داوطلبانه تسلیم بکنند)تنزل می‌یابد. «آلفا» بلافاصله در نوشته‌ی او از سوژه‌ی مطالعه‌ی بی‌طرف به دیگری ِ انتزاعی و غیرقابل دسترسی تبدیل می‌شود که مردان به جای تلاش برای اشغال آن باید با زنان برای براندازی جایگاه نامشروع و سرکوبگر او متحد بشوند، خاصه آنکه چه بسی اکثر مردان هم قادر نیستند به این جایگاه ترفیع درجه پیدا بکنند و «تستسترون» و «کورتیزول» متناسب برای آنرا ندارند(یک ویژگی تحسین برانگیز خط استدلالی نراقی آنست که وقتی به سود استدلال اوست، آلفا موقعیتی‌ست طبیعی و ذاتی برآمده از فیزیولوژی و هورمن، آنجا که به زیان استدلال اوست، برساخته‌ی انتزاعی فرهنگی و تحمیلی، و این تناقض از طریق «وجوهات گوناگونی دارد» و «عناصر مختلفی به آن موثر هستند» توجیه می‌شود، به راستی فن بیان او استادانه است).

آقای نراقی اما یک‌سره هم بر خطا نیست، مردسالاری، اگر حتی جانبدارانه‌ترین و ایدئولوژیک‌ترین تعریف فمینیستی از آنرا نیز بپذیریم، در نگاه اول به زیان اکثریت مطلق مردانی‌ست که تحت آن قرار دارند و از آغاز وارد رقابت برای اشغال رنکهای بالاتر در آن می‌شوند. جدا از بازندگان، که اکثر مردان هستند و تشخیص مشکلاتشان کار دشواری نیست(هرچند گله‌ی فمینیستی در درک آن مشکل دارد)، پیروزی در آن هم مستلزم برخورداری از ویژگی‌هایی‌ست که (برخلاف تصور زنان، و در موافقت با ادعای آقای نراقی) کمابیش تمامی مردان به طور «طبیعی» فاقد آن‌ها هستند و باید برای آن به سختی تربیت بشوند. آنچه در سنت مردانگی تعریف می‌شود و مبنای تقسیم ارزش میان مردان است را هیچ مردی به طور طبیعی ندارد، برخی بیشتر مستعد به دست آوردن برخی جنبه‌های آن هستند، مثلاً یک جنون‌پیشه قطعاً «شهامت» بیشتری از یک مرد معمولی دارد، و این تفاوت طبیعی و ذاتی‌ست، اما مردی که فرضاً شهامت بعلاوه‌ی احساس مراقبت از خویشتن را دارد در رقابت با او احتمالاً موفق‌تر خواهد بود و به عبارت ساده، این قبیل برتری‌های طبیعی در بلندمدت و شمای کلی یکدیگر را خنثی می‌کنند. پس در یک سو ما مردانی را داریم که فاقد ویژگی‌های لازم برای تبدیل شدن به «مرد کامل» از منظری مردسالار هستند و توسط آن مجازات می‌شوند(با جایگاه پائین‌تر در جامعه، گاهی هم‌ردیف، گاهی حتی بسیار پائین‌تر از همان ِ زنان)، در سوی دیگر مردانی را داریم که با پرداخت هزینه‌ای بسیار گزاف، نادیده گرفتن بخشی از طبیعت خود، غلبه بر بخشی دیگر و پرورش یک قسمت دیگر، تبدیل به ابزاری در اختیار «سیستم کور» می‌شوند.

اما قبل از اینکه برای مردان بیچاره سیاه بپوشیم و دسته‌ی عزاداری راه بیاندازیم باید این سؤال را از خودمان بپرسیم که اگر سیستم مذکور و مدل اجتماعی سلسله‌مراتبی که می‌آفریند به راستی چنین مخرب و ویرانگر است، چرا شماری از مردان حاضر به پذیرفتن نقش بسیار دشوار آلفا، و خودکاوی، خودشناسی و خودسازی مداومی که برای رسیدن به / ماندن در آن لازم است می‌شوند؟ چگونه است که مرد آلفا هر روز تصمیماتی پیچیده اخذ می‌کند برای آلفا شدن و آلفا ماندن؟ اگر سوگنامه‌ی آرش نراقی را بپذیریم، مرد آلفا چنان می‌کند زیرا نره‌حیوانی فاقد خودآگاهی و توان تشخیص «منافع شخصی» خود، کور شده با تستسترون و فاقد کورتیزول لازم برای هراس از عواقب تصمیمات خود، که تحت سیستمی سرکوبگر محکوم به تکرار تجربه‌های خودویرانگر مردانه و محروم از رسیدن به تجربه‌ی اصیل زنانه به خود می‌پیچد.

آندرا دورکین می‌گفت «همه سکس هتروسکشوال تجاوز است، زیرا زنان تحت مردسالاری آنقدر اختیار ندارند که بتوانند به نحوی معنادار به سکس رضایت بدهند». این مثالی کلاسیک است از «مسئولیت زدایی» محبوب چپ‌ها، هیچ‌کس برای آنچه می‌کند مسئول نیست، سیاه‌پوست اگر فقیر است و اگر مجرم است و اگر به رغم گذشت دهه‌ها از برطرف کردن آنچه چپ دیروز «تبعیض» تلقی می‌کرد هنوز همانطورکه مانده تقصیر خودش نیست، نیرویی نامرئی او را به این الگوی رفتاری واداشته. زن اگر هنوز پس از پنج دهه برابری کامل در همه‌ی عرصه‌های زندگی اجتماعی و اقتصادی احساس حقارت می‌کند و تشنه درپی مردی قدرتمند می‌گردد تا به او تکیه بکند به خاطر درونی کردن زن‌ستیزی فرهنگی‌ست. و مرد هم اگر درپی گزینه‌ای که آشکارا به سود اوست می‌رود هرگز حق انتخاب نداشته و مسئول نیست، صرفاً بهتر نمی‌داند و مردسالاری مانع «دیدن حقیقت» می‌شود. برخلاف آنچه مدافعان حقوق مردان تصور می‌کنند، این زنجیره‌ی سلب مسئولیت از فرد برای اعمالش، این پروسه‌ی «بچه‌سازی» از ابنای بشر، دیر یا زود به مردان نیز می‌رسد. هرچند آن‌ها آخرین دریافت‌کنندگان هدیه‌ی بی‌مسئولیتی باشند.

خارج از ازلت مالیخولیا زده‌ی مردان امگا اما، آلفا مسئول رفتاری‌ست که بروز می‌دهد. او هر روز تصمیم می‌گیرد که مرد آلفا باشد، دور خود حریمی بکشد، هرکس به آن بی‌اجازه وارد شد را مجازات بکند، مسئولیت محافظت از عزیزانش را بر دوش بگیرد، به دختری که در خیابان دیده و پسندیده پیشنهاد دوستی بدهد، رفیق‌بازی بکند، باشگاه برود، سر کار مردان پائین‌تر از خود را کمک بکند، مردان همسطح خود را دست بیاندازد و مردان بالاتر از خود را به چالش بکشد، زنان را جز برای سکس به حریم خود راه ندهد، آخر هفته برود تمرین بوکس، ته‌ریش بگذارد و موقع حرف زدن صدایش را کلفت و لحنش را محکم بکند، برای پیشرفت رقابت بکند، در برابر این و آن خودباخته نباشد و اگر کسی به دختری که همراه اوست متلک پراند یا زیادی نگاه کرد با او درگیر بشود و اگر پایش افتاد آماده رفتن به بیمارستان یا زندان باشد! این‌ها مجموعه‌ای از تصمیمات خودآگاه است که من، و هزاران مرد دیگر مثل من در طول روزها، هفته‌ها و ماه‌های زندگی خود اتخاذ می‌کنیم، و برخلاف تصور آرش نراقی، برآمده از پیروی کور از یک الگوی فرهنگی، که نتیجه‌ی مستقیم بررسی سود و زیان چسبیدن به مردانگی سنتی یا رها کردن آن از سوی مردان آلفاست. من چنان تصمیماتی می‌گیرم زیرا تصور می‌کنم پاداش این اعمال به ریسکهایی که دارند، مسئولیتهایی که همراه می‌آورند و هزینه‌هایی که دارند می‌ارزد. مرد آلفا فرصت‌طلبی را فدای رفاقت می‌کند اما دوستانی سالم و متعهد بدست می‌آورد. آسان‌طلبی را فدای خودسازی می‌کند اما شرکای جنسیتی بهتر و بیشتری بدست می‌آورد. صلح طلبی و ریسک‌گریزی را با جنگاوری و خطرپذیری مبادله می‌کند و احترام و عزت بدست می‌آورد. حرف‌شنوی و «چشم خانم» گفتن را با چالش مداوم و دست‌انداختن زنان عوض می‌کند و … مرد آلفا چنان می‌کند زیرا پاداشی که می‌بیند متناسب است با زحمتی که می‌کشد.

خود نراقی این پاداش را باز می‌شناسد، اما «سیستمی» که به مرد قلدر آلفا پاداش می‌دهد و مرد مهربان بتا را مجازات می‌کند(«مردسالاری»)را بیمار تلقی می‌کند. خبر بدی که او خود می‌داند اما حاضر نیست در مرحله‌ای خودآگاه بپذیرد آنست که «سیستمی» وجود ندارد، سیستم، زنان به حال خود رها شده‌ای هستند که از گوش دادن به «احساسات» مردان مثل او بیزار و درمانده، در جستجوی مردی مستقل و خودساخته و قابل اتکا خود را در آغوش این مردان فراموش می‌کنند. این تنها منشاء بیرونی قدرت مردان آلفا در چهارچوبی جنسیتی‌ست، که نراقی امیدوار است روزی برانداخته شده، زنان به وعده‌های دیرین خود عمل کرده، آنچه مردان می‌خواهند را و زنان دارند را، به مردانی بدهند که آن‌ها را می‌فهمند و مهربان هستند. یا دیگر حداقل آنرا میان من زن‌ستیز و نراقی فمینیست و اصغرآقا ماست‌بند بی‌خبر از این حرفها به طور برابر تقسیم بکنند. نه آنکه سهم مرد فمینیست لایک و شر فیسبوکی باشد و «جایزه» را زنان به مردانی بدهند که ایشان چیزی فراتر از یک حفره‌ی جنسی تلقی نمی‌کنند. در حقیقت نراقی به نحوی ناخودآگاه می‌کوشد زنان فمینیست را به ابراز همدردی دعوت بکند و از این طریق که «ببینید پیشرفت حاصل شده، زنانی هستند که آلفاپرستی نمی‌کنند» به دستگاه فکری خود مؤمن بماند، به رغم تجربه‌ی مداومی که در جهان حقیقی متحمل می‌شود، به رغم آنکه زنان به طور پیوسته و مداوم مردان آلفا را به مردان بتا ترجیح می‌دهند، و به رغم آنکه خود او هم این «متحدان طبیعی» را شناسایی کرده.

او می‌پذیرد که چگونه زنان شرکای طبیعی مردان آلفا هستند و نه همان مردان بتا، و در تحقیر مردان ضعیف با «مردسالاری» همراه می‌شوند که گواه هوشمندی و صداقت فکری اوست، اما نمی‌تواند بپذیرد که این (به زعم او) بی‌عدالتی را زنان به طور روزمره و مداوم پدید آورده‌اند، اینکه به جای پذیرفتن نقشی که زنان به طور روزمره می‌پذیرند و ایفا می‌کنند، و تلاش برای هماهنگی با معیارهایی که جنس مخالف برای زوج‌گزینی مشخص کرده و می‌کند، او مخاطب خود را دعوت به تلاش برای تغییر نظامهای اجتماعی برای تغییر معیارهای انتخاب جنسی زنان می‌کند! همیشه آسانتر است که بالای منبر رفته، تظاهر به «تغییر جهان» و «فرهنگ سازی» بکنید چنانکه گویی واقعا برای رهایی نوع بشر نخسه‌ای کارآمد دارید، تا آنکه به راستی شروع به ایجاد تغییرات کوچک اما عینی در شخصیت و زندگی فردی خودتان بکنید تا کارآمدی خود را در سیستم بالا ببرید.

ایراد بزرگ دیگری که در توجیه آرش نراقی وجود دارد آنست که مرد پایبند به کدهای مردانگی از «مردسالاری» هیچ کمکی دریافت نمی‌کند، بلکه توسط سیستم فرهنگی که همفکران او، به آهستگی و طی بیش از صد سال «ترقی» مداوم مستقر کرده‌اند به چالش کشیده می‌شود. آرش نراقی اینجا نشانه‌هایی از سندروم «خود-خاص-پنداری» چپ‌ها نشان می‌دهد، او دقیقاً به دلیل وجه شباهتش با اکثریت مطلق آدمهای هم‌نسل خود احساس خاص بودن می‌کند. واقعیت اما این است که افکار او نرم بدیهی جامعه‌ی امروز ایران است، مردانی که به طور فله‌ای از زیر بار مسئولیت سنگین و دشوار، اما پرثمر مرد بودن به پلی‌استیشن و پورن پناه می‌برند آرزوی دور و درازی که بناست در آینده میسر بشود نیست، کابوسی‌ست متجسد در حالا. عجیب‌الخلقه‌ی دوجنسه‌ی محبوب نراقی که مسئولیت‌پذیری، شهامت، جنگاوری، اقتدار و غیرت را با قربانی‌نمایی، صلح‌طلبی، بزدلی، آسان‌طلبی و «روشنفکری» عوض می‌کند هم‌امروز برآمده، و قامت خموده‌ی مرد ابروبرداشته‌ی نازک‌صدای نرم‌پستان ِ صورتی‌پوش هم‌اکنون بر تمدن بشری سایه افکنده، مردانی محکوم به زیستن با زنانی که ایشان را فله‌ای طلاق می‌دهند، فرزندان ناسپاسی که از ایشان بیزارند و جهانی که در آن به جای عزت و احترام، لایک و شر فیسبوکی دریافت می‌کنند. اینکه آیا این معامله ارزشش را داشته یا نه برعهده‌ی مردان است که نفر به نفر برای خودشان تصمیم بگیرند، نه آقای نراقی یا من. مرد آلفا در این سیستم نه فقط به طور سیستماتیک «تربیت» نمی‌شود و به آلفاتر بودن تشویق نمی‌شود، بلکه هر بار قدم از خانه بیرون می‌گذارد گویی به میدان جنگ وارد شده: مردان ضعیف‌النفس به او حسادت می‌ورزند و از وجودش احساس خطر می‌کنند، زنان می‌خواهند میزان پایبندی ظاهری او به این کدها را شخصاً و رأسا بسنجند و می‌کوشند در زره او خط و خشی بیابند(آنچه ما گه‌تست نامیده‌ایم). زندگی مرد آلفا خیلی سخت‌تر از آن چیزی‌ست که او تصور می‌کند، تنها برگ برنده‌ی آنها، زن است.

نسخه‌ی تجویزی او برای «مشکل» فمینیسم است. اما طی پنجاه سال اخیر قدرت زنان و حق انتخاب ایشان رشد مداوم داشته، نتیجه‌ی آن چه بوده؟ آیا مردان آلفا قدرت و جایگاه خود را از دست داده‌اند؟ آیا جذابیت مردان آلفا کمتر شده؟ نه، قدرتشان هزاران هزار برابر شده و امروز تعدد شرکایی را تجربه می‌کنند که دویست سال پیش تنها پادشاه یک کشور از آن بهره‌مند می‌شد. آیا مردان ضعیف‌نمای خود-قربانی-پندار ِ گریان ِ در ارتباط با «زنانگی» خود ارزششان افزایش یافته؟ نه، بالعکس، این مردان بتا هستند که در دادگاه‌های طلاق مورد تجاوز قانونی قرار می‌گیرند، فرزندان خود را از دست می‌دهند، به زندان مهریه و المونی می‌افتند، بخشی از درآمد و دارایی خود را از دست می‌دهند، در رسانه‌ها دیونمایی می‌شوند و … مردان بتا هستند که هرچه داشته‌اند را از دست داده‌اند، نه مردان آلفا. این بوده نتیجه‌ی انتخاب نامحدود زنان، و برای مردان غیرآلفا وضع از این بدتر هم خواهد شد!

بگذریم. همانطورکه پیشتر گفتم این دعوت به گمان من بیش از آنکه پیشنهادی جدی باشد که نویسنده خود آنرا باور دارد، تقاضایی‌ست سربسته برای برانگیختن همدلی زنان با مردان و همان ِ مردان با فمینیست‌ها، اولی هرگز موفق نخواهد شد، دومی قطعا به نتیجه می‌رسد. خبر بد برای آرش نراقی این است که این دعوت بجز در بخش کامنتهای صفحه‌ی فیسبوک او جای دیگری لبیک نخواهد شنید، و رؤیای «زنان متحد با ما»ی آرش نراقی، در حد کامنت‌گذاران مونثی که دستشان از مرد آلفا کوتاه است باقی خواهد ماند. کابوس مردان اخته‌ای که در اینتنرنت می‌کوشند خود را مدافع حقوق زنان جلوه بدهند و از یکدیگر در اثبات کارآمدی خود برای ایشان سبقت بگیرند اما زیادی واقعی‌ست.

در «راه حل» خود، آرش نراقی پیشنهاد می‌کند که مردان استراتژی موفقی که در سرتاسر تاریخ حیات مؤثر بوده و به اعتراف خود او همچنان نیز مؤثر است را رها بکنند و استراتژی اتخاذ بکنند که باز به اعتراف خود او در جذب جنس مخالف موفق نیست، و طی پنجاه سال اخیر به رغم همه‌ی «فرهنگ‌سازی‌ها» و بخشنامه‌ها به اثربخشی آن ذره‌ای افزوده نشده. چرا؟ چون مدل کنونی با قالب ایدئولوژیکی که او می‌پسندد فاقد هماهنگی‌ست. او از شما نمی‌خواهد که مدل سنتی را رها بکنید چون کارآمد نیست، او از شما می‌خواهد چنان بکنید زیرا با الگوی ذهنی مطلوب او از آنچه روابط جنسیتی می‌باید باشند در تعارض است. برای انکار این دگماتیسم ایدئولوژیک به دستاویز دیرین چپگرایان متوسل می‌شود: پراگماتیسم. و می‌کوشد نقد خود را چنین طراحی بکند: مردانگی سنتی مردان را از تجربه‌ی زنانه محروم می‌کند، مردانگی سنتی برای مردان سخت است، مردانگی سنتی برای همه‌ی مردان ممکن نیست، مردانگی سنتی به طور طبیعی در مردان نمی‌روید و نیازمند تربیت است پس نتیجه می‌گیریم طبیعی نیست و تحمیلی‌ست و …

من در این نقد به چاله‌ی کهن «طبیعت یا تربیت» در نمی‌افتم، ترجیح زنان برای مردان آلفا هرگز تغییری نخواهد کرد نه فقط به این دلیل که استراتژی جنسی کنونی زن محصول میلیون‌ها سال موفقیت در فرگشت است، و نه فقط به این دلیل که همه‌ی تلاشها برای تغییر آن تاکنون نتایج فاجعه‌آمیز داشته‌اند. بلکه به این دلیل: زنان دیگر نیازی به مردان بتا ندارند، و بدون وجود آن‌ها قادر به تأمین اقتصادی و اجتماعی خود هستند. اما نیازشان به مردان آلفا نیازی‌ست روانی-عاطفی، که با پر شدن «نقش» آن‌ها توسط پلیس و ارتش برطرف نخواهد شد. زن هیچ کجا احساس آرامش و امنیت نمی‌کند بجز آغوش مرد آلفا. هیچ حساب بانکی، هیچ نبوغی، هیچ اثر هنری و یا هیچیک از دیگر داشته‌های مردان بتا قادر به برآوردن این نیاز روانی نیست، و نیازهای غیرروانی را زن خودش برآورده می‌کند. گذشته از این، زنان(اخطار: خطر زن‌ستیزی عفونی! =>)عموما، فاقد خودآگاهی ِ قابل استفاده برای خودسازی هستند! اینکه شما خودکاوی بکنید، سپس به خودآگاهی برسید و در پایان این خودآگاهی را به عینیت درآورده خودسازی بکنید یک پروسه‌ی مطلقا، منحصرا و یک‌سره مردانه است. زنان هیچ‌گاه نیازی به این کارها نداشته‌اند زیرا انتخاب جنسی را در اختیار دارند و شروط آنرا تعیین می‌کنند. پس زن از خودآگاهی برای رسیدن به آنچه می‌خواهند و توجیه بهایی که خودشان یا دیگران برای آن پرداخت می‌کنند استفاده می‌کند نه تغییر ابژه‌ی میل خود. اما خودمانی، چگونه هنگامی که مردان، با وجود فشار فرگشتیک شدیدی که انتخاب زنان روی آن‌ها وارد می‌آورد، با وجود هجمه‌ی تبلیغاتی و با وجود نقشی که خودآگاهی در رفتارشان ایفا می‌کند قادر به تغییر الگوهای انتخاب جنسی خود نبوده‌اند و هنوز زیبایی و جوانی زنان معیار اصلی انتخاب شدنشان از سوی مردان محسوب می‌شود، زنان باید قادر به انجام آن تلقی بشوند؟

فمینیسم همانقدر برای این مشکلات «راه حل» دارد که برای باقی دشواری‌ها داشته: هیچ راه حلی! تنها اثر آن بازداشتن سازمان‌یافته‌ی پسران از تبدیل شدن به «مردان آلفا»ی برای زنان جذاب و پرورش احساس قربانی بودن، بازندگی و بی‌چارگی در آنها، و تبدیل دختران به زنانی انباشته از سر‌خوردگی و عقده که توانایی به دست آوردن و در دست نگاه داشتن مردان آلفا را ندارند: ناکارآمدی اجتماعی مطلق. خوشبختانه ناکارآمدی اجتماعی مطلق توان تداوم نامحدود را ندارد، و با سقوط و تنزل جامعه تا مرزی مشخص متوقف می‌شود. مرد بی‌ارزش امگا بی‌ارزش می‌ماند، مرد کم‌ارزش بتا دائم کم‌ارزش‌تر می‌شود و مرد ارزشمند آلفا هر روز به ارزشش اضافه می‌شود، هیچ کاری هم از دست بخشنامه‌ی دولتی و روشن‌فکر فرهنگ‌ساز و دپارتمان علوم انسانی دانشکده بر نمی‌آید.

خوشبختانه این ناکارآمدی قادر به تداوم نامحدود نیست و در خودش متوقف می‌شود، و نتیجه‌ی دعوت مرد و زن به رها کردن نقوش سنتی‌شان ژاپن است: جامعه‌ای که در آن نیمی از مردان تولید مثل نمی‌کنند. مردی که تولید مثل نکرده، فاقد انگیزه و اشتیاق برای سرمایه‌گذاری بلندمدت در جامعه است، و به جای آن می‌کوشد با حداقل زحمت ممکن، حداقل درآمد متصور برای زندگی «مجردی» خود را بدست بیاورد، مرد ابتر ِ بی‌خانواده دلیلی برای تلاش در جهت دسترسی به منابع بیش از نیاز بلادرنگ خود ندارد، و جامعه‌ای که در آن مردان حداکثر تلاش خود را برای پیشرفت با ثبات فردی انجام نمی‌دهند جامعه‌ای است روبه زوال در همه‌ی جوانب متصور. تاریخ می‌داند که مرد می‌تواند چه نیروی مولد و تمدن‌سازی باشد، همینطور می‌داند که مرد می‌تواند چه نیروی مخرب و تمدن‌سوزی باشد، تجربه‌ی رسوای فمینیسم به او خواهد آموخت که مرد می‌تواند چه مایه بار سنگینی بر دوش جامعه‌ای تحمیل بکند که برای تلاش بیشتر پاداش بیشتر در نظر نمی‌گیرد و به جای الگو قرار دادن مردان آلفا می‌کوشد آن‌ها را دیونمایی بکند.

در پایان، مایلم توجه خواننده را به تم کمابیش پنهان این نوشته و نوشته‌های مشابه جلب بکنم، که در آن تجربه‌ی عاطفی زنان و بیان آن به طور تلویحی، پیشفرض و اصیل تلقی می‌شود و همان مردان به دلیل عدم هماهنگی و انطباق با آن معیوب یا ناقص جلوه داده می‌شود. مرد آلفا هیچ مشکلی برای بیان عواطف و احساسات خود ندارد، اتفاقاً برخلاف بتای چاپلوس و امگای درخودمانده، مرد آلفا همه‌ی عواطف مثبت و منفی خود را بی‌هیچ شرم و عذرطلبی، با صدایی رسا و بیانی محکم طرح می‌کند. اگر زنی مزاحم احوال اوست، به او تشر می‌زند( از آخرین باری که من وانمود کردم زنی حرفی به راستی درخور شنیدن برای گفتن دارد سالها می‌گذرد)، اگر همسایه‌ای عصبانی‌اش کرده، در بیان و ابراز آن درنگ نمی‌کند، اگر از کسی خوشش آمده از این بابت معذب نمی‌شود و اگر از کسی خوشش نیامده ظاهرسازی نمی‌کند. ویژگی منحصربفرد مرد آلفا آنست که برای آسایش و آرامش دیگران زندگی نمی‌کند، و هر آنچه انجام می‌دهد را داوطلبانه و برای آسودگی خیال خودش انجام می‌دهد(حتی زمانی که از خودگذشتگی می‌کند، آنرا یکسر از سر خودخواهی انجام می‌دهد نه اخذ تائید بیرونی). مقایسه بکنید با زندگی سراسر انکار، خودفریبی و بازیگری مردان بتا که برای اخذ تائید عاطفی و اجتماعی دیگران لحظه‌ای نقش «مرد خوب» را رها نمی‌کنند.

پس منظور نراقی از ناتوانی بیان «احساسات» ، انکار بیان «ضعف» از سوی مردان آلفاست نه واقعاً احساسات. این یکی گرفتن احساسات(و زنانگی)با ضعف نیاز به مقداری هوشمندی دارد که مخاطب عام نراقی فاقد آنست، یا شاید منظورش آنست که تجربیات احساسی زنان تنها تحت مردسالاری «ضعف» هستند و سیستم آلترناتیوی از ارزشها در جهان وجود دارد که در آن بندگی عواطف ضعف تلقی نمی‌شود؟ به هر حال، مردان آلفا هیچ مشکلی در بیان عواطف خود زمانی که به ارتقاء جایگاه آن‌ها یا حفظ جایگاه فعلی آن‌ها می‌انجامد ندارند، فقط زمانی که این عواطف ممکن است به جایگاه او در هرم قدرت آسیب برسانند از ابرازشان پرهیز می‌کنند، مثلاً در بیان ترس، یا احساس حقارت. یک پیشفرض مخفی دیگر هم اینجا وجود دارد: اینکه همه به اندازه‌ی نویسنده ترس و حقارت و … «ضعف» را تجربه می‌کنند، فقط آنرا بیان نمی‌کنند. اگر من از تند راندن می‌ترسم شما هم باید بترسید، و اگر به نحوی بجز این رفتار می‌کنید «نقش» است و «کاذب» است و … این فرافکنی ضعف به عنوان حالت پیشفرض، این فضیلت ساختن از آن، این تلاش برای مخابره‌ی پیغام «ضعیف بودن و ضعیف ماندن ایرادی ندارد» را هیچ‌کس بجز آن‌ها که از روشی مشابه برای خودفریبی بهره می‌برند جدی نمی‌گیرد.

آرش نراقی اکنون بر سر دو راهی ایستاده که بسیاری مردان فمینیست ِ باهوش خود را در آن می‌یابند، او چشم در چشم ِ مغاک انداخته و پنجه در پنجه‌ی دیو انداخته، آیا تجربه‌ی زندگی و مشاهدات خود را نادیده گرفته، به ایدئولوژی که زنان را برابری‌طلب و آلفاستیز جلوه می‌دهد مؤمن می‌ماند؟ یا آنکه می‌پذیرد تاکنون بر خطا بوده، می‌کوشد حقیقت را چنان که به راستی هست پذیرفته، و خود را با آن تطابق بدهد؟ اغلب مردان گزینه‌ی اول را انتخاب می‌کنند. مقاله‌ی کوتاه او دستچینی از بهترین خودفریبی‌های مرد بتاست: امکان‌ناپذیری آلفا شدن و جعل مردی به عنوان موقعیتی بودنی و نه شدنی(بعضی مردها اینطور «هستند»، بعضی دیگر آنطور «هستند»، بدون تمرکز زیاد بروی آنکه چگونه آنطور و اینطور «شدند»)، رفع تقصیر از خود و انداختن آن به هر گردنی که دستش رسید(جبر بیولوژیک، چرخ قدار، مردسالاری قهار، «زنان» حتی ...)، سرگرم کردن خود با تغییر نظم ازلی جهان و یکسر خارج از کنترل او، برای منحرف کردن ذهنش از اعمال تغییرات جزئی و امکان‌پذیر در زندگی شخصی.. ما اما همواره امیدواریم، به آنکه مردانی همچون آرش نراقی سرانجام راهی که صدها نسل از پدرانشان به درستی پیموده بودند را دوباره بیابند.

Ouroboros #۵۵۷

دوستان عضو و مدیر آن صفحه زحمت بازنشر فیک‌بوکی ِ این را بکشند. یک ادیتی هم شاید لازم داشت، مثل همیشه هرگونه نقل، سرقت ادبی، بازنشر، دخل، تصرف، تحریف و انگولک نوشته‌های من برای عموم آزاد است. 😏

Nikzad Mehrazmanesh #۵۵۸
Ouroboros

در هزارتوی خودفریبی

آفرین به قلم توانای شما امیر. 👏
دوستی که نوشته ایشان را در فیسبوک می گذارند لطفا لینک مقاله نراقی را هم بگذارند.اگر لینک پستی که در فیسبوک میگذارید را در کامنت های خود نوشته نراقی هم بگذارید بد نیست، نراقی و کامنت گذاران را به صفحه ستیز با مردستیزی می کشاند.

Russell #۵۵۹
Nikzad Mehrazmanesh

آفرین به قلم توانای شما امیر.
دوستی که نوشته ایشان را در فیسبوک می گذارند لطفا لینک مقاله نراقی را هم بگذارند.اگر لینک پستی که در فیسبوک میگذارید را در کامنت های خود نوشته نراقی هم بگذارید بد نیست، نراقی و کامنت گذاران را به صفحه ستیز با مردستیزی می کشاند.

من مطلب را قرار دادم و یک کامنت در هر ذیل همان مقاله جهت اطلاع ایشان نوشتم، البته نمی‌دانم تا چه حد دیده خواهد شد. دوستان باز هم اگر راه دیگه‌ای برای اطلاع به ایشون می‌شناسند خبر بدهند، چون بنظر من اصلا از نظر اخلاقی وظیفه‌یِ ماست که به ایشون اصلاع داده باشیم.

Nikzad Mehrazmanesh #۵۶۰
Russell

یک کامنت در هر ذیل همان مقاله جهت اطلاع ایشان نوشتم

آقا دست شما درد نکنه 👌
فقط منشن اسم آرش نراقی آبی رنگ نشده بعضی وقتا بگیر نگیر داره این منشن . یه اشکال کیبوردی هم دیدم "نخسه" به جای نسخه.

Ouroboros #۵۶۲
Russell

من مطلب را قرار دادم و یک کامنت در هر ذیل همان مقاله جهت اطلاع ایشان نوشتم، البته نمی‌دانم تا چه حد دیده خواهد شد. دوستان باز هم اگر راه دیگه‌ای برای اطلاع به ایشون می‌شناسند خبر بدهند، چون بنظر من اصلا از نظر اخلاقی وظیفه‌یِ ماست که به ایشون اصلاع داده باشیم.

همان کامنت کافی‌ست، اسپم نکنید بنده‌ی خدا را. من هم مخاطب پیدا کردن یا نکردن برایم تفاوتی ندارد و بیشتر برای «خودمان» می‌نویسم.

Russell #۵۶۳
Ouroboros

همان کامنت کافی‌ست، اسپم نکنید بنده‌ی خدا را. من هم مخاطب پیدا کردن یا نکردن برایم تفاوتی ندارد و بیشتر برای «خودمان» می‌نویسم.

آری، ولی لحن مقاله بگونه‌ای بود که من گمان کردم برای ایشان نوشته شده.
اما درباره‌یِ خود مقاله، من برداشتم از دیدگاهت اینطور است که برایت تعریف آلفا، از کسی با شرکای جنسی بسیار زیاد به مردی در بالای هرم قدرت تغییر کرده. و البته بخش دیگری از مردان هم باید به تقسیم بندی اضافه شود، مردانی دارای شرکای جنسی متعدد ولی در پاینن هرم قدرت و خلاف جهت تمدن سازی مانند مجرمین، این تقسیم بندی این خوبی را دارد که می‌تواند توضیح می‌دهد که چرا، با تغییر جامعه‌یِ مردسالاری از جامعه‌ای با جمعیت محدود به جامعه‌ای بزرگ، این افراد اینقدر توانسته‌اند رشد پیدا کنند. ولی باز هم چرایی گزینش این افراد توسط زنان بدون توضیح باقی می‌ماند. چیزی که امروز مشاهده می‌شود اینست که این افراد وضعشان در بازار جنسیتی بهتر از یک سرباز یا آتشنشان است.

نمی‌دانم چقدر توانسته‌ام منظور خودم را توضیح دهم، ولی بنظر من در کل همان AFBB توضیح‌پذیری بهتر دارد (شاید چون بیشتر درباره‌اش گفتگو شده و البته بنیان بیولوژیک محکمتری دارد) تا این مدل. دراینباره روشنگری می‌کنی؟

Russell #۵۶۴

آقا من نمیدانم در این بی‌بی‌سی چه می‌گذرد. منکه زیاد نگاه نمی‌کنم هربار که آنرا باز می‌کنم میبینم درباره‌یِ سکسیسم دارند یاوه سرایی می‌کنند. برنامه‌یِ پرگار را هم که رسما دادند دست فمینیست‌ها. آش اینقدر شور شده صدا در کامنت‌هایِ فیس‌بوک آن هم درآمده. Any Idea?

Ouroboros #۵۶۵
Russell

آری، ولی لحن مقاله بگونه‌ای بود که من گمان کردم برای ایشان نوشته شده.
اما درباره‌یِ خود مقاله، من برداشتم از دیدگاهت اینطور است که برایت تعریف آلفا، از کسی با شرکای جنسی بسیار زیاد به مردی در بالای هرم قدرت تغییر کرده. و البته بخش دیگری از مردان هم باید به تقسیم بندی اضافه شود، مردانی دارای شرکای جنسی متعدد ولی در پاینن هرم قدرت و خلاف جهت تمدن سازی مانند مجرمین، این تقسیم بندی این خوبی را دارد که می‌تواند توضیح می‌دهد که چرا، با تغییر جامعه‌یِ مردسالاری از جامعه‌ای با جمعیت محدود به جامعه‌ای بزرگ، این افراد اینقدر توانسته‌اند رشد پیدا کنند. ولی باز هم چرایی گزینش این افراد توسط زنان بدون توضیح باقی می‌ماند. چیزی که امروز مشاهده می‌شود اینست که این افراد وضعشان در بازار جنسیتی بهتر از یک سرباز یا آتشنشان است.

نمی‌دانم چقدر توانسته‌ام منظور خودم را توضیح دهم، ولی بنظر من در کل همان AFBB توضیح‌پذیری بهتر دارد (شاید چون بیشتر درباره‌اش گفتگو شده و البته بنیان بیولوژیک محکمتری دارد) تا این مدل. دراینباره روشنگری می‌کنی؟

ببینید برنهاده‌ی بنیادین دعوتنامه‌ی فمینیست‌ها از مردان یک قرن است که همینست، اراده‌ی به قدرت و تلاش برای افزایش مداوم جایگاه متزلزل خود در هرم قدرت را رها بکنید تا در رنک‌های نرم و گرم برابری‌طلبان به شما جایگاهی دائمی اهدا بشود.

بهترین تمثیلی که من به ذهنم می‌رسد عضویت در گله و گوسفندسازی از همه‌ی ابنای بشر است. «مردانگی خود را فدای عضویت در گله بکنید و از نعمات بی‌شمار گوسفند بودن بهره‌مند بشوید». مشکل مردان این است که طبیعت آن‌ها را برای عضویت در گله نیافریده و سعادت برای آن‌ها در گوسفند خوبی بودن خلاصه نیست، و برخلاف زنان همه‌ی انگیزه‌ی آن‌ها از زندگی اجتماعی پذیرفته شدن به عنوان یک گوسفند خوب نیست. طبیعت آن‌ها را شبان، گرگ، سگ گله، قصاب و … آفریده. وقتی فمینیست در غرب زوزه می‌کشد «مشکل مردان چیست» و «چرا نمی‌توانند آرام بگیرند». بگذریم، مردانی که آرام می‌‌گیرند امگا هستند، مردانی که می‌کوشند آرام بگیرند بتا هستند، مردانی که فریب این بازی را نمی‌خورند و در جهت عکس مشوق اجتماعی حرکت می‌کنند آلفا هستند. مردی که حاضر نیست اراده‌ی به قدرت خود را در هیچ زمینه‌ای رها بکند آلفاست، حالا ممکن است این مرد سر از زندان در بیاورد(گرگ)، سر از ارتش یا پلیس در بیاورد(سگ گله)، سر از سیاست در بیاورد(شبان/قصاب).

این تمثیل گوسفندی بهتر از آلفا/بتا نیست؟

Russell

آقا من نمیدانم در این بی‌بی‌سی چه می‌گذرد. منکه زیاد نگاه نمی‌کنم هربار که آنرا باز می‌کنم میبینم درباره‌یِ سکسیسم دارند یاوه سرایی می‌کنند. برنامه‌یِ پرگار را هم که رسما دادند دست فمینیست‌ها. آش اینقدر شور شده صدا در کامنت‌هایِ فیس‌بوک آن هم درآمده. Any Idea?

چه انتظار دیگری داشتید؟! اوضاع بسیار بسیار بدتر خواهد شد پیش از آنکه دوباره بهتر بشود.

Russell #۵۶۶
Ouroboros

ببینید برنهاده‌ی بنیادین دعوتنامه‌ی فمینیست‌ها از مردان یک قرن است که همینست، اراده‌ی به قدرت و تلاش برای افزایش مداوم جایگاه متزلزل خود در هرم قدرت را رها بکنید تا در رنک‌های نرم و گرم برابری‌طلبان به شما جایگاهی دائمی اهدا بشود.

بهترین تمثیلی که من به ذهنم می‌رسد عضویت در گله و گوسفندسازی از همه‌ی ابنای بشر است. «مردانگی خود را فدای عضویت در گله بکنید و از نعمات بی‌شمار گوسفند بودن بهره‌مند بشوید». مشکل مردان این است که طبیعت آن‌ها را برای عضویت در گله نیافریده و سعادت برای آن‌ها در گوسفند خوبی بودن خلاصه نیست، و برخلاف زنان همه‌ی انگیزه‌ی آن‌ها از زندگی اجتماعی پذیرفته شدن به عنوان یک گوسفند خوب نیست. طبیعت آن‌ها را شبان، گرگ، سگ گله، قصاب و … آفریده. وقتی فمینیست در غرب زوزه می‌کشد «مشکل مردان چیست» و «چرا نمی‌توانند آرام بگیرند». بگذریم، مردانی که آرام می‌‌گیرند امگا هستند، مردانی که می‌کوشند آرام بگیرند بتا هستند، مردانی که فریب این بازی را نمی‌خورند و در جهت عکس مشوق اجتماعی حرکت می‌کنند آلفا هستند. مردی که حاضر نیست اراده‌ی به قدرت خود را در هیچ زمینه‌ای رها بکند آلفاست، حالا ممکن است این مرد سر از زندان در بیاورد(گرگ)، سر از ارتش یا پلیس در بیاورد(سگ گله)، سر از سیاست در بیاورد(شبان/قصاب).

این تمثیل گوسفندی بهتر از آلفا/بتا نیست؟

از جهاتی آری، ولی مساله‌یِ اساسی نه فدا کردن مردانگی بلکه جدا کردن آن از ارزش‌هایِ اجتماعی‌ست. اینکه چگونه تا پیش از این مردان می‌تواستند در جامعه زندگی کنند و با هم همکاری داشته باشند و هرم قدرت و پله‌یِ ترقی سنتی منظبق با ارزش‌هایِ اجتماعی داشته باشند.

من موافقم که تلاش مداوم برای بالا رفتنن از نردبان قدرت و هرم اجتماعی یا حداقل سقوط نکردن در آن بخش مهمی از مردانگی‌ست، ولی من ارتباط آنرا با گوسفندی نمی‌فهمم. بالاخره همان مرد دزد و مافیایی و... هم در اجتماعی از دزدان پذیرفته شده و اندازه‌ای از اعتماد برای او حیاتی‌ بوده و هست.

اینجا یک مشکل دیگر هم مطرح می‌شود و آن همین ادامه‌یِ رقابت در سرآشیبی سقوط است. اینکه آیا حقیقتا می‌توان از سقوط لذت برد و مرد می‌تواند/می‌باید جدا از اجتماع بدون برخوردن به خلا ارزشی به حیات خود بصورت طبیعی ادامه دهد؟

Ouroboros

چه انتظار دیگری داشتید؟! اوضاع بسیار بسیار بدتر خواهد شد پیش از آنکه دوباره بهتر بشود.

آخر این چرندیات‌ دارد هر روز با دزی بالاتر از قبل (تا حد زورکی شدن آن) از غرب به وسیله‌یِ دولت و نهادهای مالیات بگیر به کشورهایی مثل ایران پمپاژ می‌شوند. این چندوقت هم که تمام رسانه‌هایِ اینچنینی به این وضع شده‌اند. من گمان می‌کنم این نوع جدیدی و متفاوتی‌ست. شاید این اکتویست‌ها گمان می‌کنند زمان موج جدیدی‌ست و اینبار دیگر شمشیر را می‌شود/باید از رو بست.

Ouroboros #۵۶۷
Russell

از جهاتی آری، ولی مساله‌یِ اساسی نه فدا کردن مردانگی بلکه جدا کردن آن از ارزش‌هایِ اجتماعی‌ست. اینکه چگونه تا پیش از این مردان می‌تواستند در جامعه زندگی کنند و با هم همکاری داشته باشند و هرم قدرت و پله‌یِ ترقی سنتی منظبق با ارزش‌هایِ اجتماعی داشته باشند.

خب این نتیجه‌ی مستقیم مردسالاری‌ست، مردان با آنکه برای رقابت با هم آفریده شده‌اند برخلاف زنان از بهای شکست در آن خوب اطلاع دارند و اینست که ترجیح می‌دهند در مدل اجتماعی خود جایی هم برای «بازنده‌ها» باز نگاه بدارند چون می‌دانند هرکسی به نوعی و در تناسب با دیگری بازنده است. زنان وانگهی از آغاز در مقام فیلتر بسیار خشن و بی‌رحم تکامل عمل کرده‌اند و اهمیتی به هیچ چیز بجز تولید مثل با «بهترین»(و نه «بهتر»)مرد ممکن نمی‌دهند. اینست که هر قدر «حق» انتخاب زن بیشتر می‌شود، امکان همکاری میان مردان در آن جامعه کمتر و کمتر می‌شود.

Russell

من موافقم که تلاش مداوم برای بالا رفتنن از نردبان قدرت و هرم اجتماعی یا حداقل سقوط نکردن در آن بخش مهمی از مردانگی‌ست، ولی من ارتباط آنرا با گوسفندی نمی‌فهمم. بالاخره همان مرد دزد و مافیایی و... هم در اجتماعی از دزدان پذیرفته شده و اندازه‌ای از اعتماد برای او حیاتی‌ بوده و هست.

اعتماد اشکالی ندارد اگر مبتنی بر اصول اراده به قدرت داروینی باشد، بهای اعتماد الزاما رها کردن تلاش برای تعالی نیست، پیشفرض عضویت در گله‌ی برابری‌طلب رها کردن این ویژگی‌ست نه هر گروهی. نهادی که در آن اصول سلسله‌مراتب طبیعی رعایت شده و بهتر = بالاتر اتفاقا به اعتلا و تنظیم و هدفمندی این رانه‌های کور طبیعی در مردان می‌انجامد. شما عضو ارتش یا یک گنگ خلافکار بشوید، ولو به عنوان سرباز سفر و شوفر، جایگاهی بالاتر از مثلا جراح فوق تخصصی خواهید داشت که هرم قدرت را به مقصد گله ترک کرده.

Russell

اینجا یک مشکل دیگر هم مطرح می‌شود و آن همین ادامه‌یِ رقابت در سرآشیبی سقوط است. اینکه آیا حقیقتا می‌توان از سقوط لذت برد و مرد می‌تواند/می‌باید جدا از اجتماع بدون برخوردن به خلا ارزشی به حیات خود بصورت طبیعی ادامه دهد؟

«می‌باید» یک الزام اخلاقی در خود دارد، نه، مرد می‌باید چنان بکند که دلش می‌خواهد، به خصوص حالا که هیچ بند و زنجیر مذهبی بر پای او نیست و می‌تواند بی‌بند و باری جنسی و خشونت خود را هر قدر که می‌خواهد بپروراند.
ضمنا من فکر نمی‌کنم بحث اصلا هدانیستی باشد، در نبود ارزش‌ها تنها روش عاقل ماندن(و دیوانه نشدن)برای مرد همینست.
نظر خودتان در اینباره چیست؟

Ouroboros #۵۶۸
Russell

آخر این چرندیات‌ دارد هر روز با دزی بالاتر از قبل (تا حد زورکی شدن آن) از غرب به وسیله‌یِ دولت و نهادهای مالیات بگیر به کشورهایی مثل ایران پمپاژ می‌شوند. این چندوقت هم که تمام رسانه‌هایِ اینچنینی به این وضع شده‌اند. من گمان می‌کنم این نوع جدیدی و متفاوتی‌ست. شاید این اکتویست‌ها گمان می‌کنند زمان موج جدیدی‌ست و اینبار دیگر شمشیر را می‌شود/باید از رو بست.

چپ هیچ‌وقت در اینگونه نبردها چیزی را نمی‌بازد. آن‌ها قماربازانی حرفه‌ای هستند چون با چیپ و ورق و پول دیگران بازی می‌کنند و دویست سال است که مشغول این بازی‌ها بوده‌اند و در آنها استاد شده‌اند. پروسه این چنین است: گمان بکنید موضع مورد بحث بی‌بی‌سی روی نقطه‌ی چهارم خطش چپ قرار دارد، و گفتمانی که امروز در جامعه‌ی ایرانی حاکم است روی نقطه‌ی دوم. نخبگان فرهنگ‌ساز و نهادهای تحت کنترلشان ناگهان با صدای بلند و هجمه‌ای گسترده شروع به مخابره‌ی موضعی می‌کنند که روی نقطه‌ی ششم قرار دارد، اگر کلکشان گرفت که هیچ، جامعه در یک حرکت چهار خانه به جلو رفته، اگر جامعه‌ی «واپسگرای عقب‌افتاده»ی مخاطب و فضای گفتمانی که وارد آن شده‌اند آماده‌ی پذیرش آن نبود و مقاومت نشان داد، به آرامی عقب‌نشینی می‌کنند، ادای شکست خوردن را در می‌آورند و چند رساله در نکوهش فرهنگ ایرانی تحریر می‌کنند، اما اجازه نمی‌دهند گفتمان اجتماعی برگردد به خانه‌ی دوم، بلکه آنرا «برمی‌گردانند» به خانه‌ی چهارم! یعنی به هر حال یکی دو پله به سمت دلخواهشان حرکت کرده‌اند، و جناح مقابل در موضع دفاعی و منفعل خود ناچار است آنچه دیروز بدیهی تلقی می‌شد را امروز در بوته‌ی نقد، فردا ضدارزش و ‌پس‌فردا تابو ببیند.

دانه‌دانه و آرام‌آرام همه‌ی سنگرهای تمدن بشری را با همین روش اشغال کرده‌اند و بدتر از همه اینکه هیچ روش دفاعی در برابر آنها وجود ندارد! 😞

Russell #۵۶۹
Ouroboros

«می‌باید» یک الزام اخلاقی در خود دارد، نه، مرد می‌باید چنان بکند که دلش می‌خواهد، به خصوص حالا که هیچ بند و زنجیر مذهبی بر پای او نیست و می‌تواند بی‌بند و باری جنسی و خشونت خود را هر قدر که می‌خواهد بپروراند.
ضمنا من فکر نمی‌کنم بحث اصلا هدانیستی باشد، در نبود ارزش‌ها تنها روش عاقل ماندن(و دیوانه نشدن)برای مرد همینست.
نظر خودتان در اینباره چیست؟

من هم مواقفم که در چنین خلائی روش‌هایِ دیگر کارایی ندارند، ولی همانطور که گفتم شک دارم که بتوان همواره سوژه‌یِ مناسبی برای برانگیختن این حس رقابت یافت. شاید بهتر باشد اینطور بگویم که: ممکن است که بتوان مدت طولانی این پرواز را ادامه داد ولی در شرایط سخت، هنگام فرود و برخاستن مجدد بدون ارزشی دیگر چنین کاری بسیار دشوار بنظر می‌رسد.

Ouroboros

خب این نتیجه‌ی مستقیم مردسالاری‌ست، مردان با آنکه برای رقابت با هم آفریده شده‌اند برخلاف زنان از بهای شکست در آن خوب اطلاع دارند و اینست که ترجیح می‌دهند در مدل اجتماعی خود جایی هم برای «بازنده‌ها» باز نگاه بدارند چون می‌دانند هرکسی به نوعی و در تناسب با دیگری بازنده است. زنان وانگهی از آغاز در مقام فیلتر بسیار خشن و بی‌رحم تکامل عمل کرده‌اند و اهمیتی به هیچ چیز بجز تولید مثل با «بهترین»(و نه «بهتر»)مرد ممکن نمی‌دهند. اینست که هر قدر «حق» انتخاب زن بیشتر می‌شود، امکان همکاری میان مردان در آن جامعه کمتر و کمتر می‌شود.

اعتماد اشکالی ندارد اگر مبتنی بر اصول اراده به قدرت داروینی باشد، بهای اعتماد الزاما رها کردن تلاش برای تعالی نیست، پیشفرض عضویت در گله‌ی برابری‌طلب رها کردن این ویژگی‌ست نه هر گروهی. نهادی که در آن اصول سلسله‌مراتب طبیعی رعایت شده و بهتر = بالاتر اتفاقا به اعتلا و تنظیم و هدفمندی این رانه‌های کور طبیعی در مردان می‌انجامد. شما عضو ارتش یا یک گنگ خلافکار بشوید، ولو به عنوان سرباز سفر و شوفر، جایگاهی بالاتر از مثلا جراح فوق تخصصی خواهید داشت که هرم قدرت را به مقصد گله ترک کرده.

به نکات جالبی اشاره کردی امیر جان که با همگی موافقم،

تنها نکته مبهمی که می‌ماند علت رها کردن هرم قدرت و تعالی‌ست. زنان که همچنان به قدرت پاداش می‌دهند، مردان هم که همچنان تا حدی همچنان مرد هستند. باوجود این‌ها چطور با شعار (و البته دستکاری از بالا) توانسته‌اند اینرا متوقف کرد.

بطور کلی دو فاکتور دیگر بذهن می‌رسند یکی «جهانی شدن» است و اثر آن بر رابطه‌یِ تلاش و پاداش، دیگری همین نابودی خانواده است و در پی آن ارزش‌ها و میل به زندگی.

Nikzad Mehrazmanesh #۵۷۰
Ouroboros

فمینیست در غرب زوزه می‌کشد «مشکل مردان چیست» و «چرا نمی‌توانند آرام بگیرند»

چرا می خواهند که مردان آرام بگیرند؟ که مرد هیچ زنی از مرد زن دیگر بهتر نباشد؟

Ouroboros

شما عضو ارتش یا یک گنگ خلافکار بشوید، ولو به عنوان سرباز سفر و شوفر، جایگاهی بالاتر از مثلا جراح فوق تخصصی خواهید داشت که هرم قدرت را به مقصد گله ترک کرده

تخصص جراحی گرفتن نمی تواند اراده به قدرت باشد؟ میل به داشتن یک مهارت و دستیابی به قدرتی که به خاطر نیاز مردم به صاحب مهارت پدید می آید رقابت انگیز نیست؟

Ouroboros #۵۷۱
Russell

من هم مواقفم که در چنین خلائی روش‌هایِ دیگر کارایی ندارند، ولی همانطور که گفتم شک دارم که بتوان همواره سوژه‌یِ مناسبی برای برانگیختن این حس رقابت یافت. شاید بهتر باشد اینطور بگویم که: ممکن است که بتوان مدت طولانی این پرواز را ادامه داد ولی در شرایط سخت، هنگام فرود و برخاستن مجدد بدون ارزشی دیگر چنین کاری بسیار دشوار بنظر می‌رسد.

اگر منظورتان را درست فهمیده باشم، فردی که قادر به درک، درونی کردن و سپس جان سالم به در بردن از حقیقت است می‌شود آن جنون‌پیشه‌ای که جای دیگر از او صحبت می‌کردم. کافی نیست که این‌ها را بدانید، و کافی نیست که این آگاهی را درونی کرده باشید، بلکه باید بتوانید «میل» را نیز به سلامت از این پروسه عبور بدهید و هنگامی که به سوی دیگر مغاک رسیدید، همچنان مشتاق به بازی کردن باشید. شاید تا اندازه‌ی زیادی وابسته به بخت و اقبال یا ذات و طبع فردی باشد؟

اگر منظورت اینست که شخص شایسته‌ی رقابتی در زندگی‌های ما وجود ندارد، من راهکارم رقابت با خود خویشتن است.

Russell

تنها نکته مبهمی که می‌ماند علت رها کردن هرم قدرت و تعالی‌ست. زنان که همچنان به قدرت پاداش می‌دهند، مردان هم که همچنان تا حدی همچنان مرد هستند. باوجود این‌ها چطور با شعار (و البته دستکاری از بالا) توانسته‌اند اینرا متوقف کرد.

من در یک نوشته‌ای سعی کردم مهمترین دلیل این را توضیح بدهم(جنگی آخرالزمانی که نشان می‌دهد در عصر بمب اتمی پایبندی به ارزشهای مردانه برای مردان بسیار پرهزینه خواهد بود)، اما همچنان می‌توان استدلال کرد که مجموعه‌ای از عوامل دخیل هستند: سپرده شدن پسران به مادرانشان، وجود بذر زن‌محوری مذهبی در گلدان سنت که در شرایط مناسب ریشه‌ی زن‌پرستی فمینیستی می‌شود، ناتوانی طبیعی مردان در رغیب دیدن زنان(«موفقیت او موفقیت من خواهد بود»)، دارندگی جامعه تا جایی که نگهداری از بازنده‌ها امکان‌پذیر می‌شود و آن‌ها از حداقلی از زندگی بهره‌مند می‌شوند و دیگر فشار طبیعی برای برنده شدن و برنده ماندن روی همه نیست، سخت‌تر بودن قدرت و قدرتمند شدن از ضعف و ضعیف بودن، کاهش پاداش اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی، قانونی و تا اندازه‌ای اقتصادی برای قدرت مردانه، دعوت عمومی چپ از بازنده‌ها و

...

Russell

بطور کلی دو فاکتور دیگر بذهن می‌رسند یکی «جهانی شدن» است و اثر آن بر رابطه‌یِ تلاش و پاداش، دیگری همین نابودی خانواده است و در پی آن ارزش‌ها و میل به زندگی.

بله اینها آفت زندگی مدرن هستند و با سرعت نور تمدن بشری را محو می‌کنند. اما برای ما مهم نیست چون ابزار لازم برای نجات خودمان را داریم. کشتی هم غرق بشود ما شنا بلدیم!

Ouroboros #۵۷۲
Nikzad Mehrazmanesh

چرا می خواهند که مردان آرام بگیرند؟ که مرد هیچ زنی از مرد زن دیگر بهتر نباشد؟

همم، نه،
اولا یک میل طبیعی و قابل درکی هست در بازندگان برای برهم زدن قواعد بازی که در آن باخته‌اند.
ثانیا زنان جوامع خود را از طریق رقابت غیرمستقیم و سلسله‌مراتب مواج تنظیم می‌کنند و در آن «برتری» و «کهتری» مثل سیستم‌های مردانه گل‌درشت، کاملاً مشخص و دارای قطعیت بسیار بیشتر نیست. من به کهتر از خودم می‌گویم با من برابر است به امید آنکه از من برتر لطف مشابهی در حقم قائل بشود. آن‌ها که حاضر نیستند برتری خودشان نسبت به من را انکار بکنند «سرکوبگر» و دارای «قدرت نامشروع» جلوه می‌دهم و از آنجاکه شخصاً قادر به شکست آن‌ها نبوده‌ام، از طریق اتحاد با دیگران بازندگان و قدرت جمعی آن‌ها را به زیر می‌کشم(قدیم‌تر از طریق انقلاب، امروز از طریق بدنامی)و هرکس که می‌کوشد از این پنجه‌ی مرگ بگریزد را به انحای مختلف ارعاب، منصرف یا بی‌اعتبار می‌کنم. پس مردانی که قادر به پذیرفتن این نظم جدید نیستند(کمابیش هیچ مردی قادر نیست و در آن تبدیل به عنصری به شدت ناکارآمد و مخرب می‌شود که به طور غیرمستقیم به برهم خوردن نظم سیستم کمک می‌کند)، فمینیست‌ها را کلافه می‌کنند و «آرام بگیرید» می‌شنوند. آیا اینجا تناقضی وجود دارد؟ اگر مردان اراده به قدرت خود را رها می‌کنند و زنان خواستار همین هستند پس مشکل کجاست؟ اینجا که زنان واقعا مایل به رها کردن مردانگی از سوی مردان نیستند. که ما را می‌رساند به :

ثالثا، بازشناسی فمینیسم در مقام یک ابر-گه‌تست هم مفید است چون ما می‌بینیم مکانیزم دقیقاً مشابهی دارد، زنان مردان را از طریق تحقیر، دیونمایی، تمسخر و حتی محروم کردن از حقوق اولیه انسانی به مرد شدن تهییج می‌کنند مبادا «مقاومتی» نشان بدهد و شایستگی خود را اثبات بکند، غاقل از اینکه مردان حاضر به پرداخت بهای مردانگی نیستند و حاضرند به هر عمق کاذبی از فضاحت سقوط بکنند اما دیگر مسئولیت سنگین مرد بودن را به دوش نگیرند، پاداش هرچه می‌خواهد باشد، مجازات هرچه می‌خواهد باشد... در ذهن مرد مدرن، پلی‌استیشن بازی کردن و جلق زدن هزار برابر بهتر است از میان ِ موج انسانی مردن و گوشت دم توپ شدن برای «شرافتمندی»، «غیرتمندی»، «شهامت»، «رشادت»، «عزت» و ...

مردان از طریق پایبندی کور به سیستمی که برای یاغی ساختن از آنها طراحی شده کار آنرا مختل می‌کنند... هیج گروه دیگری از مردان در تاریخ چنین در حق زنان خود جفا نکرده‌اند!

Ouroboros #۵۷۳
Nikzad Mehrazmanesh

تخصص جراحی گرفتن نمی تواند اراده به قدرت باشد؟ میل به داشتن یک مهارت و دستیابی به قدرتی که به خاطر نیاز مردم به صاحب مهارت پدید می آید رقابت انگیز نیست؟

نه، اراده به قدرت در هدف عمل متجلی می‌شود نه در نفس آن. اگر شما جراح می‌شوید تا پوز برادر دیپلمه اما موفق خود را بزنید، تا به دختران بیماران خود یا فلان پرستاران سکسی دسترسی آسان‌تری داشته باشید، تا پول خوبی برای کاری تکراری و یکنواخت به جیب بزنید و زندگی راحتی بکنید، تا لقب «آقای دکتر» رویتان بنشیند و از این طریق اعتبار اجتماعی کسب بکنید، تا ماهی یک جراحی مجانی انجام بدهید تا جایگاه خود در هرم قدرت را ارتقاء ببخشید و احساس «نوع‌دوست» بودن بکنید و ... آنوقت اراده به قدرت داروینی مورد بحث ما را داشته‌اید. اگر تخصص جراحی می‌گیرید تا

«جان انسان‌ها را نجات بدهید» و «دردمندان را دوا باشید» و ... پیشاپیش بازی را به تعمیرکار موتوری که حاضر نیست خود را پایبند این ریاکاری‌ها بکند باخته‌اید.

undead_knight #۵۷۴
Ouroboros

«جان انسان‌ها را نجات بدهید» و «دردمندان را دوا باشید» و ... پیشاپیش بازی را به تعمیرکار موتوری که حاضر نیست خود را پایبند این ریاکاری‌ها بکند باخته‌اید.

کلا باور نداری این چیزها ناشی از چیزی جز ریاکاری باشه؟

Russell #۵۷۵
Ouroboros

اگر منظورتان را درست فهمیده باشم، فردی که قادر به درک، درونی کردن و سپس جان سالم به در بردن از حقیقت است می‌شود آن جنون‌پیشه‌ای که جای دیگر از او صحبت می‌کردم. کافی نیست که این‌ها را بدانید، و کافی نیست که این آگاهی را درونی کرده باشید، بلکه باید بتوانید «میل» را نیز به سلامت از این پروسه عبور بدهید و هنگامی که به سوی دیگر مغاک رسیدید، همچنان مشتاق به بازی کردن باشید. شاید تا اندازه‌ی زیادی وابسته به بخت و اقبال یا ذات و طبع فردی باشد؟

اگر منظورت اینست که شخص شایسته‌ی رقابتی در زندگی‌های ما وجود ندارد، من راهکارم رقابت با خود خویشتن است.

آری، نه شخصی وجود دارد و نه معیار عینی که لازمه‌اش فعالیت در راستای راضی کردن باقی جامعه. آنچه من میگویم ولی اینست که: وقتی تنها گزینه همین سرگرم کردن خود در بالا رفتن از هرم قدرت است جایی برای عقب نشتن نیست، مثلا اگر ورزشکاری هست که برای خود هدفگذاری کرده‌، با یک مصدومیت از این تلاش هر روزه دور می‌افتد و ارزش جایگزینی هم تا برگشتن به شرایط مسابقه برای چنگ زدن ندارد، پیشتر خانواده بود و ارزش‌هایِ والایی که به گذشتن از این گلوگاه‌ها کمک کند، ولی امروز چیز چندانی وجود ندارد.

Ouroboros

من در یک نوشته‌ای سعی کردم مهمترین دلیل این را توضیح بدهم(جنگی آخرالزمانی که نشان می‌دهد در عصر بمب اتمی پایبندی به ارزشهای مردانه برای مردان بسیار پرهزینه خواهد بود)، اما همچنان می‌توان استدلال کرد که مجموعه‌ای از عوامل دخیل هستند: سپرده شدن پسران به مادرانشان، وجود بذر زن‌محوری مذهبی در گلدان سنت که در شرایط مناسب ریشه‌ی زن‌پرستی فمینیستی می‌شود، ناتوانی طبیعی مردان در رغیب دیدن زنان(«موفقیت او موفقیت من خواهد بود»)، دارندگی جامعه تا جایی که نگهداری از بازنده‌ها امکان‌پذیر می‌شود و آن‌ها از حداقلی از زندگی بهره‌مند می‌شوند و دیگر فشار طبیعی برای برنده شدن و برنده ماندن روی همه نیست، سخت‌تر بودن قدرت و قدرتمند شدن از ضعف و ضعیف بودن، کاهش پاداش اجتماعی، اخلاقی، فرهنگی، قانونی و تا اندازه‌ای اقتصادی برای قدرت مردانه، دعوت عمومی چپ از بازنده‌ها و ...

آری آن مقاله خاطرم هست، و البته همه‌یِ این موارد مهم هستند.

ولی خب باید راه حلی برای بیرون رفتن از این حالت وجود داشته باشد.

گمان نمی‌کنم رها کردن گرسنگان برای مرگ تنها راه حل باشد.

ضمنا حالا که دوباره بحث ترس از جنگ را مطرح کردی بگویم که این برای من قدری عجیب است. خسارت از دست دادن 10 جنگجو در یک قبیله‌یِ کوچک و ترس از دشمن پشت دروازه بگمانم کمتر از این‌ها نباشد. بگمانم هر چه بوده نطفه‌اش قبل از جنگ اول شکل گرفته باشد، اینطور نیست؟

Ouroboros #۵۷۶
Russell

ولی خب باید راه حلی برای بیرون رفتن از این حالت وجود داشته باشد.

Spoken like a sheep! 😃
این دقیقاً همان ذهنیت بره‌ای/گله‌ای است که در تاپیک دیگر از آن صحبت می‌کردم. ذهن افراد نرمال هنگام مواجهه با فاجعه همواره همین عکس‌العمل را نشان می‌دهد، «باید راه‌حلی باشد»، و جنون‌پیشه پاسخ می‌دهد «البته، بفرمایید». هیچ راه‌حلی وجود ندارد، هیچ رستگاری میسر نیست، جهان هیچ اهمیتی نمی‌دهد و همه چیزهای ارزشمند در تاریخ مدفون شده‌اند، زندگی شما از زندگی یک باکتری ارزشمندتر نیست و هیچ پاداش نهایی وجود ندارد. شاید در پایان کار چیزی برای دوباره ساختن آنچه از دست رفته باقی بماند، شاید نماند. مهم اینست که من و شما موجوداتی هستیم با ضریب نفوذ بسیار ناچیز و همین برنده شدن در زندگی خودمان و تحت تاثیر قرار دادن احتمالی دیگرانی که شاهد این برندگی هستند حداکثر میزان متصور از تاثیری‌ست که می‌توانیم بر جهان بگذاریم. که آنهم هیچ ارزشی نخواهد داشت! باقی این بحث‌ها نیز چنانکه مهربد به درستی می‌گفت تا اندازه‌ی زیادی بی‌فایده است اگر «فایده» را در تغییر جهان بیرونی تعریف بکنید.

Russell

آری، نه شخصی وجود دارد و نه معیار عینی که لازمه‌اش فعالیت در راستای راضی کردن باقی جامعه. آنچه من میگویم ولی اینست که: وقتی تنها گزینه همین سرگرم کردن خود در بالا رفتن از هرم قدرت است جایی برای عقب نشتن نیست، مثلا اگر ورزشکاری هست که برای خود هدفگذاری کرده‌، با یک مصدومیت از این تلاش هر روزه دور می‌افتد و ارزش جایگزینی هم تا برگشتن به شرایط مسابقه برای چنگ زدن ندارد، پیشتر خانواده بود و ارزش‌هایِ والایی که به گذشتن از این گلوگاه‌ها کمک کند، ولی امروز چیز چندانی وجود ندارد.

بله درست است.

Russell

ضمنا حالا که دوباره بحث ترس از جنگ را مطرح کردی بگویم که این برای من قدری عجیب است. خسارت از دست دادن 10 جنگجو در یک قبیله‌یِ کوچک و ترس از دشمن پشت دروازه بگمانم کمتر از این‌ها نباشد. بگمانم هر چه بوده نطفه‌اش قبل از جنگ اول شکل گرفته باشد، اینطور نیست؟

ترس از جنگ خیلی مهم است، اولا برای آن قبیله‌ی کوچک یک آلترناتیو عینی وجود نداشته، ثانیا آنها از ابعاد جنگهای خود مطلع نبوده‌اند.
شما اکنون اگر وقایع کربلا را بخوانید، می‌بینید جنگ در آن زمان بسیار متفاوت بوده و «چشم‌انداز» پیروزی یا شکست بسیار تیره و تار بوده، برخلاف امروز که جنگ‌ها از قبل با دقت ریاضیاتی قابل پیش‌بینی هستند و یا تخریبی چنان عظیم درپی دارند که ملت‌ها از آغازشان بپرهیزند. بعد فراموش نکنید که این هراس از نبرد یک ترس ناخودآگاه و زیرجلی نبوده، یک جنبش روشنفکری بسیار قدرتمند بود که طی آن بهترین اذهان جوامع غربی دریافتند همه‌ی آن ارزشهای والا، همچون شهامت، غیرت، عزت، میهن‌پرستی و ... دارند میلیون‌ها مرد جوان را به کشتن می‌دهند، پس آگاهانه روی آوردند به زنانگی، «دستکم زنان مشکلات خود را بدون خون‌ریزی حل می‌کنند»، گرویدند به یهودیت، «اینها تجربه‌ی همزیستی مسالمت‌آمیز با ملت‌های دیگر را دارند»... گله طبق معمول دنبال شبان‌های خود در حرکت بود، و هیچ نفهمید چگونه از واشنگتن رسیده به اوباما، اما این به معنی «ناآگاه» بودن حرکت نبوده و نیست. من ترس از آخرالزمان را دلیل این حرکت متحدالشکل میان شبانان می‌دانم.

ضمنا در پاسخ به پرسش آخر شما، و در طرح دلیل دیگری برای رها شدن آن ارزشها با آن سرعت تاریخی: نقطه‌ی آغاز سقوط جنگ داخلی آمریکا بود نه جنگ اول، که در آن جنگاوران پایبند به سنت، به گله‌ی برابری‌طلب باختند! بعد این شکست بی‌وقفه تکرار شد و تداوم پیدا کرد و پیروزی برابری‌طلبان در میدان نبرد بر جنگاوران سنتی تبدیل به تم معمول تاریخ در قرن بیستم شد. دلیلش آشکار است، عصبیت برابری‌طلبان در آغاز(و پیش از غلبه بر دشمنان بیرونی حقیقی)، بسیار بیش از همان جنگاوران است و آرنولد هم نبرد تن به تن را در مواجهه با لشگری هزار نفری می‌بازد. وانگهی مشکل اینست که وقتی بر دشمنان خارجی حقیقی غلبه شد، برای برپا نگاه داشتن این عصبیت برابری‌طلب محتاج به خیانت به «برادران» پیشین و دشمن‌سازی از آنهاست زیرا فاقد فاکتور متحدکننده‌ی درونی‌ست، و تنها در برابر تهدید خارجی قادر به بسیج کردن سوژه‌های خود است. پس این پیروزی‌های بی‌وقفه دلیلش استفاده‌ی درست از یک مفهوم سنتی بهتر از خود سنت است، البته بعلاوه‌ی بی‌رحمی، خشونت بی‌مانند و فاقد مسئول و ....

بگذریم، منظور اینکه شکست جنگاوری در آنچه مدعی بود همه‌ی آن مصائب را به دلیل موفقیت در آنست که به سوژه‌های خود تحمیل می‌کند ایمان همه را سست کرد.

Russell #۵۷۷
Ouroboros

Spoken like a sheep!
این دقیقاً همان ذهنیت بره‌ای/گله‌ای است که در تاپیک دیگر از آن صحبت می‌کردم. ذهن افراد نرمال هنگام مواجهه با فاجعه همواره همین عکس‌العمل را نشان می‌دهد، «باید راه‌حلی باشد»، و جنون‌پیشه پاسخ می‌دهد «البته، بفرمایید». هیچ راه‌حلی وجود ندارد، هیچ رستگاری میسر نیست، جهان هیچ اهمیتی نمی‌دهد و همه چیزهای ارزشمند در تاریخ مدفون شده‌اند، زندگی شما از زندگی یک باکتری ارزشمندتر نیست و هیچ پاداش نهایی وجود ندارد. شاید در پایان کار چیزی برای دوباره ساختن آنچه از دست رفته باقی بماند، شاید نماند. مهم اینست که من و شما موجوداتی هستیم با ضریب نفوذ بسیار ناچیز و همین برنده شدن در زندگی خودمان و تحت تاثیر قرار دادن احتمالی دیگرانی که شاهد این برندگی هستند حداکثر میزان متصور از تاثیری‌ست که می‌توانیم بر جهان بگذاریم. که آنهم هیچ ارزشی نخواهد داشت! باقی این بحث‌ها نیز چنانکه مهربد به درستی می‌گفت تا اندازه‌ی زیادی بی‌فایده است اگر «فایده» را در تغییر جهان بیرونی تعریف بکنید.

امیر جان من نه باور دارم که جهان اهمیتی به وجود ما می‌دهد و ما تاقته‌یِ جدا بافته هستیم و نه اینکه حتا خودم را چندان نرمال می‌بینم. ولی من گمان می‌کنم در اینجا شما هم به مدل بخردانه متوسل شده‌ای، احتمالا بسیاری چیزهای دیگر در این میان هست که ما نمی‌دانیم. من در مورد خودمان حتی کمتر از خودت خوشبین هستم. ولی معتقدم احتمالا راه حلی آن بیرون هست که یا بطور فرگشتیک کشف شده (و ما از آن بی‌خبریم) یا ممکن است کشف شود ولی خب اگر تاکنون کشف نشده باشد احتمال جان بدر بردن ما از آن حقیقتا ناچیز است. ولی با همه‌یِ این‌ها بنظر من هم این به انتخاب ارزش‌هایِ ما چندان ارتباطی ندارد.

Ouroboros

ترس از جنگ خیلی مهم است، اولا برای آن قبیله‌ی کوچک یک آلترناتیو عینی وجود نداشته، ثانیا آنها از ابعاد جنگهای خود مطلع نبوده‌اند.
شما اکنون اگر وقایع کربلا را بخوانید، می‌بینید جنگ در آن زمان بسیار متفاوت بوده و «چشم‌انداز» پیروزی یا شکست بسیار تیره و تار بوده، برخلاف امروز که جنگ‌ها از قبل با دقت ریاضیاتی قابل پیش‌بینی هستند و یا تخریبی چنان عظیم درپی دارند که ملت‌ها از آغازشان بپرهیزند. بعد فراموش نکنید که این هراس از نبرد یک ترس ناخودآگاه و زیرجلی نبوده، یک جنبش روشنفکری بسیار قدرتمند بود که طی آن بهترین اذهان جوامع غربی دریافتند همه‌ی آن ارزشهای والا، همچون شهامت، غیرت، عزت، میهن‌پرستی و ... دارند میلیون‌ها مرد جوان را به کشتن می‌دهند، پس آگاهانه روی آوردند به زنانگی، «دستکم زنان مشکلات خود را بدون خون‌ریزی حل می‌کنند»، گرویدند به یهودیت، «اینها تجربه‌ی همزیستی مسالمت‌آمیز با ملت‌های دیگر را دارند»... گله طبق معمول دنبال شبان‌های خود در حرکت بود، و هیچ نفهمید چگونه از واشنگتن رسیده به اوباما، اما این به معنی «ناآگاه» بودن حرکت نبوده و نیست. من ترس از آخرالزمان را دلیل این حرکت متحدالشکل میان شبانان می‌دانم.

Ouroboros

ضمنا در پاسخ به پرسش آخر شما، و در طرح دلیل دیگری برای رها شدن آن ارزشها با آن سرعت تاریخی: نقطه‌ی آغاز سقوط جنگ داخلی آمریکا بود نه جنگ اول، که در آن جنگاوران پایبند به سنت، به گله‌ی برابری‌طلب باختند! بعد این شکست بی‌وقفه تکرار شد و تداوم پیدا کرد و پیروزی برابری‌طلبان در میدان نبرد بر جنگاوران سنتی تبدیل به تم معمول تاریخ در قرن بیستم شد. دلیلش آشکار است، عصبیت برابری‌طلبان در آغاز(و پیش از غلبه بر دشمنان بیرونی حقیقی)، بسیار بیش از همان جنگاوران است و آرنولد هم نبرد تن به تن را در مواجهه با لشگری هزار نفری می‌بازد. وانگهی مشکل اینست که وقتی بر دشمنان خارجی حقیقی غلبه شد، برای برپا نگاه داشتن این عصبیت برابری‌طلب محتاج به خیانت به «برادران» پیشین و دشمن‌سازی از آنهاست زیرا فاقد فاکتور متحدکننده‌ی درونی‌ست، و تنها در برابر تهدید خارجی قادر به بسیج کردن سوژه‌های خود است. پس این پیروزی‌های بی‌وقفه دلیلش استفاده‌ی درست از یک مفهوم سنتی بهتر از خود سنت است، البته بعلاوه‌ی بی‌رحمی، خشونت بی‌مانند و فاقد مسئول و ....

بگذریم، منظور اینکه شکست جنگاوری در آنچه مدعی بود همه‌ی آن مصائب را به دلیل موفقیت در آنست که به سوژه‌های خود تحمیل می‌کند ایمان همه را سست کرد.

آنچه گفتی بسیار جالب‌ست. من البته دانسته‌هایِ تاریخی‌ام در حد اضهار نظر جدی نیست، ولی... درباره‌یِ علت شروع جنگ داخلی آمریکا یک نظر این‌ست که: این در واقع جان براون (خاطرت باشد چندی به شخصیت او در اینجا هم اشاره کردم و برایم جالب بود) بود که جنگ را براه انداخت و لینکولن و بقیه اصلا علاقه‌ای به آن نداشتند و همواره فاصله‌یِ خود را از او حفظ می‌کردند. بنظرم ترکیب حصوصیات شخصیتی او بسیار جالب می‌آید و همانطور که گفتی برابری‌طلبی در ابتدا المان‌هایی از طرف مقابل را در خود دارد که می‌تواند اینطور عمل کند. اگر چندین نسل بعد ایندو را با هم مقایسه کنیم می‌بینیم که می‌شود عده‌ای جنگ‌آور در برابر غرب امروز و ما می‌مانیم که چطور چنین چیزی اساسا ممکن است :))

kourosh_bikhoda #۵۷۸

این شب های عزیز من از دو اکیپ دخترانه شنیدم که بریم بیرون یه کم سر به سر پسرا بذاریم یا بریم یه کم سر کارشون بذاریم.
نکته اینجاست که اینها انقدر شعور ندارند که کسی که میره سر کار شماهایید نه پسره.

Russell #۵۸۰

نیکزاد جان توضیح میدی درباره‌یِ لینک؟
نکته‌یِ خاص یا جدیدی در برنامه مطرح شده که مد نظرت هست؟

undead_knight #۵۸۱


اینگونه هست زن ستیزان که به زنی که دو بار جایزه نوبل رو برده عنوان مادر بمب اتم میدند.در صورتی که یکی از صلح امیز ترین استفاده ها از مواد رادیواکتیو مربوط به پژوهش های ماری کوری بوده.
ONTD_Political - Posters on UW campus target women
فرضا هم ماری کور مخترع بمب اتم میبود،کسانی که دستور استفاده ازش رو دادند و ازش استفاده کردند همشون مرد بودند :))

Red Rabbit #۵۸۵

کتاب جدید Rollo Tomassi تورنت نشده؟! The Rational Male - Preventive Medicine

undead_knight #۵۸۶

غر زدن در مورد اینکه چرا فمنیست ها روی مشکلات زنان تمرکز دارند مثل این هست که بگیم چرا یه انجمن مبارزه با سرطان یا ایدز، روی اینها تمرکز داره!

Russell #۵۸۷
undead_knight

غر زدن در مورد اینکه چرا فمنیست ها روی مشکلات زنان تمرکز دارند مثل این هست که بگیم چرا یه انجمن مبارزه با سرطان یا ایدز، روی اینها تمرکز داره!

این مخفی کردن امر سیاسی بعنوان امر غیرسیاسی چیز جدید نیست. زمانی
اینکار تحت لوای «معادل اخلاقی جنگ» انجام میشد. امروز ولی از از اونجا که
تکنولوژی نشونده داده کارایی‌اش در نابودی ارزش‌ها حتی بهتر از جنگ هست،
خب باید هم راهکار بهتر و «علمی»تری هم بحساب بیاد.

undead_knight #۵۸۸
Russell

این مخفی کردن امر سیاسی بعنوان امر غیرسیاسی چیز جدید نیست. زمانی
اینکار تحت لوای «معادل اخلاقی جنگ» انجام میشد. امروز ولی از از اونجا که
تکنولوژی نشونده داده کارایی‌اش در نابودی ارزش‌ها حتی بهتر از جنگ هست،
خب باید هم راهکار بهتر و «علمی»تری هم بحساب بیاد.

انجمن مبارزه با سرطان رو نه به عنوان یک انجمن علمی، بلکه به عنوان گروه اجتماعی هم مثال زدم.بخش های آگاه سازی و فشار اجتماعی و سیاسی برای مبارزه با سرطان، این رو از یک هدف علمی صرف متمایز میکنه و نمیشه گفت هدف علمی رو دارم با هدف اجتماعی مقایسه میکنم.

تناقض جالبی هست ادعایی اینکه چیزی مثال مع الفارق هست، خودش مثال مع الفارق باشه :))

Hormoz #۵۸۹

درود
مطالب پیج ستیز با مردستیزی خیلی عالی بود. چرا ادامه نمی دهید.

Russell #۵۹۰
Hormoz

درود
مطالب پیج ستیز با مردستیزی خیلی عالی بود. چرا ادامه نمی دهید.

درود بر شما
در حال حاضر آینده‌یِ آن صفحه مشخص نیست. دوستان علاقمند مثل شما میتوانند
مطالب آن را منتشر کنند یا اگر مطلبی بنظرشان میرسد همینجا یا در پیج قرار دهند تا
من بر روی آن قرار دهم.

Hormoz #۵۹۱

پس من مطالب پیجتان را در پلاس منتشر میکنم.

Russell #۵۹۳
Hormoz

https://www.youtube.com/1oqyrflOQFc

این ویدیو خوبه ، اگر کسی زیرنویسش رو ترجمه کنه من به صورت هارد ساب درش میارم.

لینک دانلود زیرنویس:

گویا ویدئو حذف شده.

Nikzad Mehrazmanesh #۵۹۶

باز یک ابلهی یک چیزی نوشت، رفت روی مخ من

https://www.facebook.com/mohsen.mahmoudi.336/posts/1594895604103386

دوستان نظرتان چیست؟ پورن نگاه کردن پیوند ویژه ای با خاورمیانه ای بودن دارن؟ فرمانده تروریست پولداری مثل بن لادن "حقارت سکسوال" دارد؟

یک گاگولی هم زیرش کامنت گذاشته "آفرین چه نگاه دقیقی" 😬

Reactor #۵۹۷
Nikzad Mehrazmanesh

باز یک ابلهی یک چیزی نوشت، رفت روی مخ من

https://www.facebook.com/mohsen.mahm...94895604103386

دوستان نظرتان چیست؟ پورن نگاه کردن پیوند ویژه ای با خاورمیانه ای بودن دارن؟ فرمانده تروریست پولداری مثل بن لادن "حقارت سکسوال" دارد؟

یک گاگولی هم زیرش کامنت گذاشته "آفرین چه نگاه دقیقی"

بن لادن یک بیلیونر و مالک یکی از بزرگترین هولدینگ های اقتصادی عربستان بود. وقتی کسی تا این اندازه پولدار باشه, فقط کافیه اراده کنه تا هر کسی رو بُکُنه...
کسی که با پولش میتونه بزرگترین شبکه ی تروریستی دنیا در آن زمان رو هدایت کُنه و سربازهایی داشته باشه که براش همه کاری میکنند و دوتا هواپیما رو بکوبه به برج های تجارت جهانی, نمیتونه سوراخ برای کردن داشته باشه؟
بن لادن آدمی بسیار ایدئولوژیک بود که حتی حاضر بود از زندگی اشرافی خانوادگی اش به غار پناه ببره اما به قول خودش جلوی آمریکا و هیچ قدرتی بغیر از خدا سرخَم نکنه و ماموریت الهی خودش میدانست که قدرت هارو تحقیر کنه.
میشه گفت این آدم کسخل بود و اسیر توهم بود.
اما نمیشه گفت که جنگجو نبود یا ترسو بود یا ضعف کُس داشت...

sonixax #۵۹۸
Nikzad Mehrazmanesh

باز یک ابلهی یک چیزی نوشت، رفت روی مخ من

https://www.facebook.com/mohsen.mahm...94895604103386

دوستان نظرتان چیست؟ پورن نگاه کردن پیوند ویژه ای با خاورمیانه ای بودن دارن؟ فرمانده تروریست پولداری مثل بن لادن "حقارت سکسوال" دارد؟

یک گاگولی هم زیرش کامنت گذاشته "آفرین چه نگاه دقیقی"

در کدام کشور خاورمیانه بیشتر از صدها هزار سکس شاپ و سکس سینما وجود داره ؟!
پس ربطی نداره.
بن لادن هم مثل هر آدم دیگه ای دوست داشته فیلم پورنو ببینه! شاید میدیده بعد روی در و داف های دم دستش امتحان میکرده!
اینها نظرات کسانی هستند که نهایتن تا قم رفتند و برگشتند!!! کسی که بقیه دنیا رو دیده باشه میدونه که کمترین میزان علاقه به فیلمهای پورنو در همون خاورمیانه هست! منتها چون مثل اروپا و آمریکا و ... آزادی برای فعالیت سکس شاپهای مجاز وجود نداره مردم رو میارند به اینترنت پس میزان جستجوی این موارد در بین کشورهای خاورمیانه بیشتره.

انسان ناآگاه این آمار چندصد گیگ فیلم پورنو توی کامپیوتر بن لادن (که اصلن معلوم نیست حقیقت داشته باشه چون بن لادن حتا ساعت هم دستش نمیکرد از ترس شناسایی شدن) و بیشترین میزان پورنو در خاورمیانه رو میبینه! ولی بازار چند میلیارد دلاری این محصولات رو در غرب نمیبینه!!!

Ouroboros #۶۰۰
sonixax

نه پیش من

این به خاطر زدودن صفات قدسی از زنان نیست، در حقیقت شما آنقدر زنان را محترم و پاک و مقدس و ... می‌دانید که باور دارید هیچ خطایی نمی‌توانند مرتکب بشوند، و حتی فحشا از قداست آنها چیزی کم نمی‌کند! و همینست، لاشی‌گری و هرزگی برای مرد مدرن جذاب و خواستنی‌ست نه دافع و بیزاری برانگیز، به قول داستایوفسکی اصلا زن خراب از زن سالم برتر است!

در چنین جهانی یک زن باید تصمیم بگیرد چگونه مردی را برای چگونه رابطه‌ای می‌خواهد جذب بکند و متناسب با آن رفتار بکند. یک مرد سنتی که به نجابت زنان اهمیتی حیاتی می‌دهد برای مثال، آلیس را به دلیل حضور در جمعی پر از مرد مثل اینجا و به کار بردن الفاظ رکیکی همچون جنده و ... خراب تلقی خواهد کرد! مردانی که طبیعت دوقطبی زنان در می‌شناسند و از آن احساس بیزاری عمیقی نمی‌کنند بسیار کم شمار هستند. زنان باید استراتژی مناسبی اتخاذ بکنند.