ما که نمیتوانیم برای هر داو کراننمود نشده*، زمان خود را هرز بدهیم و کیهان را درنوردیم !. هرروز شاید هزاران داو بشود! آیا ما باید بگوییم که همه اش درست است، چون ما نمیتوانیم سراسر کیهان را جستجو نماییم ؟ نه!
چه کسی گفت همه اش درست است؟ من حتی گفتم احتمالش نزدیک به صفر است ولی به صورت ۱۰۰% نمیشود گفت که ما میدانیم که آن چیز نیست. نداشتن دلیل برای وجود نشانه عدم وجود نیست ، مثلا ۲۰۰۰۰ سال پیش دلیلی برای وجود اتم وجود نداشته ، ولی آیا آن زمان اتم هم وجود نداشته است؟ به گفته خود شما ، زمانی که وقت ندارید تمام cosmos را در نوردید از کجا میتوانید بگویید که در هیچ جای آن خدایی نیست؟ من اینجا از خداباوری دفاع نمیکنم ، بلکه فقط میگویم دانش بشر محدود است و ما توانایی دانستن اینکه بگوییم به صورت مطلق خدایی نیست را اکنون نداریم ، اما مثلا در مورد خداهای خاص مثل یهوه یا الله چون تعریفهای مشخص وجود دارد ، ما با نقض آن تعریفها میتونیم بگوییم که آنها ۱۰۰% وجود ندارند.
"داو"هایی که می شنویم و گاه به اثبات می رسانند (از نظر خودشان درست و اصولی)را باید بواسطه ی هنجار آورینی کنار گذاشت؟ همیشه مسائل تجربه نمیشوند یا مشاهده این هیچی ،که هیچ آفریننده ای نتوانسته از آن چیزی بوجود آورد یک زمانی بوده قبل از هر چیز ،یک چیزی هست پس ابتدای این پدید اورنده ها چه بوده؟ مگر نه اینکه یکجایی از هیچ ،بوجود آمده؟ این ماده که ازلی هست از کجاست؟از هیچ نیست؟ برگردیم و تاریخچه ی درخت (طبق مثال شما) را مرور کنیم به چه میرسیم؟همان ماده ی اول تکلیف آن ماده چیست؟ و چه نیروئی توانسته کائنات و هر چه هست را چنین منظم سر جای خود قرار دهد؟
هر چیزی که پایور شده، از راهی و بگونه ای آروین ( تجربه و مشاهده) شده. نگره ی انشتین را هم تا زمانی که آروین و ازمون نشد، به هنجار اروینی راه ندادند و تنها پس از ان،شد قانون و مهاد فیزیک!
این بسادگی از انیروست که هر چیزی که هست، از روی نشانه های هستی (اثرا وجودی) ان ، هست شمرده میشود و اگر این نشانه ها نباشند، برابر با نیست است.
انگار کسی پیش شما برای استخدام میاید که هیچ نوشته و گفته و پایان نامه ی دانشیک ندارد ولی میگوید دانشمندم؟! خب شما با چنین کسی همچو یک دانشمند رفتار میکنید و مـُزد استادی به او میدهید؟
---
اینکه میگویید پیش از همه چیز "هیچ" بوده، خودش یک داو است که پایور نمیشود. به وارونه، ما میبینیم که پیش هر چیزی یک چیز دیگر بوده. پیش از میز چون بوده و پیش از چون آب و هوا و دانه ی درخت بوده و
....
---
ماده جنس سازنده ی کیهان است. ماده خود به دو چهره ی جرمدار و بی جرم (انرژی) است که یکی جنبده و دیگری جنباننده است و برای همین نیازی به چیزی جز خود برای دگرگونی ندارد. همه ی اینجاهن در پی نیرو های ۴ گانه ی فیزیگی و از چند ریزک بنیادین، مانند الکترون و کوارک و فوتون و گلوئون و .. درست شده که خود اینها هم از جنس ماده اند.
خود زمان هم از جنبش ریزگان و چیزهای مادی به مغز ما انگاشته میشود و اگر چیزی نبود که بجنبد، انگاشت زمان برای ما شاینده (مممکن) نبود!
پس این ماده (جنبش) است که زمان را ساخته و انشتین هم نشان داد که زمان و مکان و ماده timespace نمیتوانند جدای از هم و بی هم باشند. بزبان دیگر ماده ازلی است= در هر زمانی ماده بوده (چون ماده خود زمان را میسازد!)
"داو"هایی که می شنویم و گاه به اثبات می رسانند (از نظر خودشان درست و اصولی)را باید بواسطه ی هنجار آورینی کنار گذاشت؟
همیشه مسائل تجربه نمیشوند یا مشاهده
این هیچی ،که هیچ آفریننده ای نتوانسته از آن چیزی بوجود آورد یک زمانی بوده
قبل از هر چیز ،یک چیزی هست
پس ابتدای این پدید اورنده ها چه بوده؟
مگر نه اینکه یکجایی از هیچ ،بوجود آمده؟
این ماده که ازلی هست از کجاست؟از هیچ نیست؟
برگردیم و تاریخچه ی درخت (طبق مثال شما) را مرور کنیم
به چه میرسیم؟همان ماده ی اول
تکلیف آن ماده چیست؟
و چه نیروئی توانسته کائنات و هر چه هست را چنین منظم سر جای خود قرار دهد؟
قانون علیت یک قانون جهان شمول نیست،هر چیزی لزوما علت نداره،اگر هر چیزی علت داشته باشه آفریننده فرضی هم باید علت داشته باشه.
حالا اگر فرض کنیم آفریننده استثناست منطق حکم میکنه که علیت میتونه باز هم شکسته بشه و بنابراین نیاز به خود آفریننده هم برای توضیح جهان نداریم.
البته من پدید اومدن از هیچ رو هم محتمل میدونم ولی به هر حال در هر حالتی هیچ نیازی به وجود یک آفریننده برای توضیح جهان موجود نیست چون هر وقت بخوایم آفریننده رو پدیده ای استثنایی تلقی کنیم اون وقت با رجوع به تیغ اوکام باید گفت که وجود خود آفریننده هم فرضی اضافی هست
در مورد نظم و پایداری:
خب باید اینجا یک کژفهمی بزرگ رو در مورد جهان روشن کنم:)
کیهان و به هرچیزی که در اون هست جای چیزهای پایدار هست.چرا؟
به این دلیل ساده که اگر چیزی پایدار نباشه از بین میره و قابل مشاهده نیست که بخوایم در مورد وجودش اصلا نظر بدیم.
پس جهان ما به این دلیل وجود داره که پایداره،باز هم چرا؟چون هر جهان ناپایدار ممکنی خود به خود از بین میره و جهانی باقی میمونه که پایداره بنابراین تنها چیز قابل مشاهده برای ما این جهان پایداره.
بنابراین اگر نسبت های کوانتمی که در جهان ما وجود دارند طور دیگه ای بودند،جهان ممکن بود ناپایدار باشه و اگر ناپایدار بود،پس وجود نداشت! در واقع میشه گفت حتی جهان هایی ممکنه بوجود اومده باشند،که ناپایدار و در نتیجه در حال حاضر ناموجودند(این جهان ها احتمالا در کسرهایی از میلیونم ثانیه بوجود اومدند و در همین فاصله به دلیل ناپایدار بودن،نابود شدند،حتی به دلیل ناپایداری ممکنه بعضی جهان ها بوجود نیاند)
حالا اینجا یک چرای دیگه هم وجود داره،چرا یک نسبت خاص باید پایدار باشه؟جواب این یک سوال پاسخ دادنی نیست چون شانس و تصادف دلیلی ندارند،ما برای اینکه یک تاس همواره بین 6 عدد یکی رو میاره دلیلی لازم نداریم،چون هر رخدادی بر اساس تصادف و شانس امکان پذیره و وقتی اون رخداد قابل مشاهده هست،پس یک رخداد پایداره.
آشنایی با فرگشت درک این مفهوم رو خیلی ساده تر میکنه،مثلا وقتی یک ژن باعث مرگ جاندار میشه و زن دیگه عمرش رو طولانی میکنه،دلیل این رخداد اینه که به طور اتفاقی ژن جاندار با قوانین طبیعت و شرایط محیط پیرامون همخوانی داره و در نتیجه باعث طولانی تر شدن عمر جاندار میشه و باعث میشه که جاندار حداقل به صورت موقتی پایدار باشه و ژنی که ناپایدار هست از میون میره.(البته باید دقت کرد که چون سطح فرگشت بالاتر از سطح کوانتمی هست بنابراین ناپایدار فرگشتی ممکنه چند روز تا چند سال و... باشه ولی ناپایدار کوانتمی بسیار بسیار کوتاه تره)
چه کسی گفت همه اش درست است؟ من حتی گفتم احتمالش نزدیک به صفر است ولی به صورت ۱۰۰% نمیشود گفت که ما میدانیم که آن چیز نیست. نداشتن دلیل برای وجود نشانه عدم وجود نیست ، مثلا ۲۰۰۰۰ سال پیش دلیلی برای وجود اتم وجود نداشته ، ولی آیا آن زمان اتم هم وجود نداشته است؟ به گفته خود شما ، زمانی که وقت ندارید تمام cosmos را در نوردید از کجا میتوانید بگویید که در هیچ جای آن خدایی نیست؟ من اینجا از خداباوری دفاع نمیکنم ، بلکه فقط میگویم دانش بشر محدود است و ما توانایی دانستن اینکه بگوییم به صورت مطلق خدایی نیست را اکنون نداریم ، اما مثلا در مورد خداهای خاص مثل یهوه یا الله چون تعریفهای مشخص وجود دارد ، ما با نقض آن تعریفها میتونیم بگوییم که آنها ۱۰۰% وجود ندارند.
من هم گفتیم که شما در کـُنش ( در عمل) نیاز دارید که یا از خیابان بگذرید یا نگذرید. برای این گزینش است که باید بپذیرید که برای نمونه جن یا خدا یا دراکولا هست یانه، تا بتوانید زندگی خود را با ان همساز و بهینه نمایید. پس فرنود (منطق) راهنمای کنش (عمل) است و برای سرگرمی پدید نیامده. فرنود هم میگوید که چیزی که پایور نشده, همپایه ی نبود ( در حکم عدم) است نه خود نبود( عدم) . پس این نمیگوید که هست یا نیست، میگوید که کردار خود را با این فرمان و این انگار بسامان کنید
!
بزبان دیگر، در جایی که چیزی دانسته نیست و داوی میشود که نمی توانند پایور کنند، نیازی نیست که ما ١۰۰% پایور کنیم که فلان چیز نیست، ما باید در کردار خود آن چیز را همپایه ی نبود بشماریم همین !
نمونه در دادگاه: یارو شاید گناهکار باشد، شاید هم بیگناه! ولی برگه و گواهی نیست که نشان دهد که گناهکار است، پس فرمان بیگناهی اش را میدهند. این "فرمان بیگناهی" برابر "بیگناهی ١۰۰%" او که نیست، گویاای این است که ما در کردار ورفتار با او، باید او را بیگناه بشماریم
bingo :)) نه فقط دانش بلکه همه آگاهی ما از داده های تجربی بدست اومده و بنابراین همیشه احتمال این هست که "قوی سیاهی" وجود داشته باشه و تازه این در مورد چیزهای مادی هست و نه چیزهای فرامادی(که به خاطر ماهیت تجربه ناپذیر شون همیشه احتمال وجودشون هست) بنابراین هر وقت که ما خیلی مطمئن هستیم که همه قوها سفید هستند و قوی سیاهی موجود نیست هیمش هاحتمال این هست که این مشاهدات نقض بشند.
با این حال من میپذیرم که تا زمانی که مشاهدات و تجربیات وجود چیزی رو اثبات نمیکنند حق داریم اون رو ناموجود در نظر بگیریم ولی رد کردن احتمالش غیر ممکنه.
👍
سفیدی قو که از ویژگی های سرشتین قو نیست. از سو ی دیگر هم قو دیده شده و هم رنگ سیاه از "هست" ها بشمار میروند.
پس این یک سنجش نابجاست.
زمانی که خود میفرمایید که چیزهای فرامادی به آروین در نمیآیند، از پیش گفته اید که نشانه ی هستی ( اثر وجودی) ندارند.
ولی به وارون گفته یشما، خداباوران میکوشند که هستی خدا را با نشان دادن نشانه های هستی او پایور کنند. و گاهی هم کودکانه: برای نمونه در قران نوشته است که " آیا نمی بینی که پرندگان بی بال زدن روی اسمان پرواز میکنند؟ کسی که انها را نگه داشته الله است دیگه!"
خداگرایان باهوش ترش میگویند که این کیهان و هرچه در ان است، نشانه ی هستی خداست (~ خدا افریده). خب هوشمندانه تر است ولی بدبختانه (برای آنها)، پایور نمی شود و فیزیک هم که وارون اش را در آورده!!
ولی خوشبختانه شما کار ما را اسان کردید و گفتید که فراماده، هرگز آروین نمیشود !!
خوب همین هست که من گفتم بین belief و knowledge تفاوت است ، من به خدا باور ندارم ، چون مدرکی برای وجود او ندارم ، پس زندگی خود را بر اساس این بی ایمانی پیش میبرم ، ولی آیا میدانم که ۱۰۰% هیچها هیچ خدایی نیست؟ خیر ، من این را نمیدانم. خدا لزوماً نیز نباید یک چیز متافیزیکی باشد ، شاید یک موجودی باشد که بر اساس همین فرگشت به وجود آماده باشد و با یک فوت خود تمام کهکشان راه شیری را تبدیل به هوا کند ، من مدرکی ندارم که چنین چیزی وجود دارد و به وجود او باور ندارم ، ولی آیا به صورت مطلق میشود گفت در جایی از cosmos چنین موجودی وجود ندارد؟
خوب همین هست که من گفتم بین belief و knowledge تفاوت است ، من به خدا باور ندارم ، چون مدرکی برای وجود او ندارم ، پس زندگی خود را بر اساس این بی ایمانی پیش میبرم ، ولی آیا میدانم که ۱۰۰% هیچها هیچ خدایی نیست؟ خیر ، من این را نمیدانم. خدا لزوماً نیز نباید یک چیز متافیزیکی باشد ، شاید یک موجودی باشد که بر اساس همین فرگشت به وجود آماده باشد و با یک فوت خود تمام کهکشان راه شیری را تبدیل به هوا کند ، من مدرکی ندارم که چنین چیزی وجود دارد و به وجود او باور ندارم ، ولی آیا به صورت مطلق میشود گفت در جایی از cosmos چنین موجودی وجود ندارد؟
مِهند ( مهم) همین است که با پیروی از فرمان خرد و فرنود، زندگی خود را با روش بیخدایی پیش میبرید. اگر هم چنین خدای از فرگشت پدید آمده باشد مادی است و همان الله که میگوید کفار را بکشید نیست (گرنه خودش فوُت میکرد!) پس این دیگر نگرانی ما در این جهان نیست و برای همچه خدایی با ایدئولوگ های بهرهکشان و فاشیست ها سروکله نمیزنیم!
این هیچی ،که هیچ آفریننده ای نتوانسته از آن چیزی بوجود آورد یک زمانی بوده قبل از هر چیز ،یک چیزی هست پس ابتدای این پدید اورنده ها چه بوده؟ مگر نه اینکه یکجایی از هیچ ،بوجود آمده؟
اینکه میگویید پیش از همه چیز "هیچ" بوده، خودش یک داو است که پایور نمیشود. به وارونه، و به گفته ی خودتان ،ما میبینیم که پیش از هر چیزی یک چیز دیگر بوده. پیش از میز، چوب بوده و پیش از چوب، آب و هوا و دانه ی درخت بوده و ....پس، از این سخن نمیشود برآورد گرفت که پیش از چیزی، هیچ بوده!
درود به مزدک گرامی.باید بگویم که اتفاقا این بحث مرا یاد سالهایِ اول شکاکیت خودم من انداخت که پستهایِ مزدک گرامی و حتی یکی از بحثهایِ خاص او با آرش بیخدا را در همینباره با هیجان و علاقهیِ فراوان میخواندم در گفتگو، حتی میخواستم در پست آخرم از ان یادی بکنم که از قلم افتاد.
سفیدی قو که از ویژگی های سرشتین قو نیست. از سو ی دیگر هم قو دیده شده و هم رنگ سیاه از "هست" ها بشمار میروند.
پس این یک سنجش نابجاست.
زمانی که خود میفرمایید که چیزهای فرامادی به آروین در نمیآیند، از پیش گفته اید که نشانه ی هستی ( اثر وجودی) ندارند.
خب دربارهیِ خدا هم همینطور نیست مگر؟ یعنی صانع و قادر و ... مگر نداریم؟ بعد هم بحث محدود به خدا
نیست.مثلا کوروش گرامی بدرستی به بحث اتر یا مادهیِ تاریک امروزی را پیش کشید که خودش را تنها در فرمولها و تئوریها نشان داده و قابل سنجش نبوده (برای اتر البته قبل از آزمایشهایی که برایش طراحی شد.
مِهند ( مهم) همین است که با پیروی از فرمان خرد و فرنود، زندگی خود را با روش بیخدایی پیش میبرید. اگر هم چنین خدای از فرگشت پدید آمده باشد مادی است و همان الله که میگوید کفار را بکشید نیست (گرنه خودش فوُت میکرد!) پس این دیگر نگرانی ما در این جهان نیست و برای همچه خدایی با ایدئولوگ های بهرهکشان و فاشیست ها سروکله نمیزنیم!
خب همین مگر نمیشود عملگرایی؟ در اینصورت به تقدم عدم دیگر نیاز نیست.ممکن است در مورد خدا چنین باشد ولی مثلا در مورد، بگوییم وجود موجودات فضایی که هنوز حیاتی خارج از زمین مشاهده نشده، آیا این با همان عملگرایی در تضاد قرار نمیگیرد؟ چرا که در صورت وجود معلوم نیست این موجودات صلحجو باشند و از دید عملگرایانه خردمندانه نمینماید با وجود نبود آروین از آنها و خطر به نسبه کم حملهیِ آنها ما ما اصل را بر عدم بگذاریم و هم بگوییم که «میدانیم» خطر فضایی نیست، هم در عمل کاری پیرامون آن نکنیم؟
هر چیزی که پایور شده، از راهی و بگونه ای آروین ( تجربه و مشاهده) شده. نگره ی انشتین را هم تا زمانی که آروین و ازمون نشد، به هنجار اروینی راه ندادند و تنها پس از ان،شد قانون و مهاد فیزیک!
عقل و فهم و شعور نیز آروین شده اند یا کلا قضیه فرق میکند؟
--- اینکه میگویید پیش از همه چیز "هیچ" بوده، خودش یک داو است که پایور نمیشود. به وارونه، ما میبینیم که پیش هر چیزی یک چیز دیگر بوده. پیش از میز چون بوده و پیش از چون آب و هوا و دانه ی درخت بوده و ....
---
کار به قوانین داو بودن یا آروین بودن ندارم ولی منطقی نیست قبول نکنیم که یک چیز سر آغاز اینهمه نباشد دنیا چرخشی در حال گذر نیست که بگوییم بهم متصل هستند بی شک ابتدایی دارد ،ندارد؟
ماده جنس سازنده ی کیهان است. ماده خود به دو چهره ی جرمدار و بی جرم (انرژی) است که یکی جنبده و دیگری جنباننده است و برای همین نیازی به چیزی جز خود برای دگرگونی ندارد. همه ی اینجاهن در پی نیرو های ۴ گانه ی فیزیگی و از چند ریزک بنیادین، مانند الکترون و کوارک و فوتون و گلوئون و .. درست شده که خود اینها هم از جنس ماده اند.
خود زمان هم از جنبش ریزگان و چیزهای مادی به مغز ما انگاشته میشود و اگر چیزی نبود که بجنبد، انگاشت زمان برای ما شاینده (مممکن) نبود!
پس این ماده (جنبش) است که زمان را ساخته و انشتین هم نشان داد که زمان و مکان و ماده timespace نمیتوانند جدای از هم و بی هم باشند. بزبان دیگر ماده ازلی است= در هر زمانی ماده بوده (چون ماده خود زمان را میسازد!)
همین ماده از کجا بوجود آمده؟ نمیتوان با هیچ علمی به خود قبولاند که ماده ازلی هست اصلا ازل به چه معناست؟زمانی که ابتدایی نداشته باشد هر چه بیشتر می اندیشی بیشتر گیج می کند و درگیر، ذهن را... یک سوال: شما اعتقاد دارید کل دنیا از یک ماده ازلی بوجود آمده که هیچ آفریننده ای هم نداشته؟ خود آنقدر فهم و شعور داشته که چنین خلق کند هر چیز ساخته دست خود است و اگر بخواهیم کلی تر و عامه پسندتر بیان کنیم هر جسمی خدایی دارد درون خود چنین است؟
قانون علیت یک قانون جهان شمول نیست،هر چیزی لزوما علت نداره،اگر هر چیزی علت داشته باشه آفریننده فرضی هم باید علت داشته باشه. حالا اگر فرض کنیم آفریننده استثناست منطق حکم میکنه که علیت میتونه باز هم شکسته بشه و بنابراین نیاز به خود آفریننده هم برای توضیح جهان نداریم. البته من پدید اومدن از هیچ رو هم محتمل میدونم ولی به هر حال در هر حالتی هیچ نیازی به وجود یک آفریننده برای توضیح جهان موجود نیست چون هر وقت بخوایم آفریننده رو پدیده ای استثنایی تلقی کنیم اون وقت با رجوع به تیغ اوکام باید گفت که وجود خود آفریننده هم فرضی اضافی هست
اینکه میگویید پیش از همه چیز "هیچ" بوده، خودش یک داو است که پایور نمیشود. به وارونه، و به گفته ی خودتان ،ما میبینیم که پیش از هر چیزی یک چیز دیگر بوده. پیش از میز، چوب بوده و پیش از چوب، آب و هوا و دانه ی درخت بوده و ....پس، از این سخن نمیشود برآورد گرفت که پیش از چیزی، هیچ بوده!
طبق گفته من آنها از یک جایی آغاز شده اند مثل خط ممتدی که اغازی دارد
اثبات عدم وجود خدا به عنوان یک concept ممکن نیست ، شاید یک خدا در ۵۰ میلیون سال نوری از زمین باشد که ما هنوز نمیدانیم ، این رد براهین وجود خدا مربوط به ادیان است ، ما میتونیم بگوییم که مثلا خدای دین یهودی یا اسلام به صورت ۱۰۰% وجود ندارد ، ولی اثبات وجود خدا به صورت کامل و ۱۰۰% غیر ممکن است ، البته این درصد وجود خدا را بالاتر نمیبرد ، این درصد همچنان بسیار کم است
مگه شما صحبت از کدوم خدا میکنید؟ خدای ادیان ابراهیمی فکر میکنم مهمترین و مسخره ترین خدا باشه دیگه. بقیه شون اصلن انقدر جدی نیستند!
کراننمایی فرایافت "هیچ" هم چیزی است که آروین نشود، نه بو و نه رنگ و نه ریخت و نه سنگینی و ... (ن)داشته باشد.پس اگر چیزی تا کنون نه دیده و نه شنیده و نه بگونه ی دیگر آروین شده باشد، " نبودن آن به آروین آمده است" . پس آروین نکردن بود چیزی، برابر است با اروین کردن نبود چیزی >
مهاد پس و پیش کردن :
(-2)* 3 = 2 *(-3)
existence "
همانطور که قبلن هم گفتم، برای بودِ چیزی کافیه یک نمونه از اون دریافت بشه. به همین آسانی بودِ اون اثبات میشه. ولی برای نبود اون کافی نیست که تنها یک نمونه از نبودش (عدمش) دریافت بشه. برای اثبات نبود لازم است همه جا نبودِ او دریافت یا آروین بشه. از آنجایی که این گیرِ فلسفیِ "آروینِ نبود در همه جا" امکان و ابزار عملی میخواد، بنابر این روش مناسبی برای اطمینان از عدم نیست.
تازه، همه اینها تنها در حوزه عمل، علم، تجربه قابل بحث است. ممکنه ما بحثِ فکریِ صرف بکنیم. بنا بر این شما یک متفکرِ فیلسوفِ ذهنیت گرا رو نمیتونید با استدلال اینکه "بودش دیده نشده" قانع کنید به اینکه "قطعن خدایی در کار نیست". برای اینکار باید یک استدلال استنتاجی ترتیب بدید. مانند تناقضات درونی تعریف خدا.
این بسادگی از انیروست که هر چیزی که هست، از روی نشانه های هستی (اثرا وجودی) ان ، هست شمرده میشود و اگر این نشانه ها نباشند، برابر با نیست است.
لطفن صریحن بفرمایید که "نیستیِ اتم" در 3 هزار سال پیش از این، مفهومی ذهنی بوده یا عینی؟ یعنی واقعن اتم نیست بوده یا ذهن بشر اون رو نیست فرض کرده؟ تنها لطفن یکی رو انتخاب کنید.
من هم گفتیم که شما در کـُنش ( در عمل) نیاز دارید که یا از خیابان بگذرید یا نگذرید. برای این گزینش است که باید بپذیرید که برای نمونه جن یا خدا یا دراکولا هست یانه، تا بتوانید زندگی خود را با ان همساز و بهینه نمایید. پس فرنود (منطق) راهنمای کنش (عمل) است و برای سرگرمی پدید نیامده. فرنود هم میگوید که چیزی که پایور نشده, همپایه ی نبود ( در حکم عدم) است نه خود نبود( عدم) . پس این نمیگوید که هست یا نیست، میگوید که کردار خود را با این فرمان و این انگار بسامان کنید !
جناب مزدک با کمال ادب و احترامی که براتون قائم باید بگم شما خلط موضوع میفرمایید. ما اینجا بحث عملگرایانه نمیکنیم. ما داریم فلسفه میبافیم. منم قبول دارم خدایی در کار نیست چون در زندگی روزمره اثری ازش نمیبینم. ولی برای اطمینان از این قضیه باید راه حلی پیشینی ارائه داد. چرا که قابل درک نیست و نمیشود از طرق استدلالات پسینی اون رو توضیح کرد.
ما اینجا بحث حقوقی نمیکنیم. استدلالات عملگرایانه مرتبط به فلسفه اخلاق و سیاست و متعاقبن فلسفه حقوق هست. به همین دلیله که استدلالی به نام اصل برائت در اونجا کاربرد داره ولی ممکنه همزادش در وجود چندان کارایی نداشته باشه. ما اینجا در حوزه فلسفه وجود صحبت میکنیم. اینجا عملگرایی تعیین کننده و نهایی نیست. شما این موضوعات رو با هم خلط میکنید.
من بحث رو دنبال نکردم. به عنوان آخرین کامنتم فقط اینو میگم که وقتی شما همچین صحنه ای رو میبینید، چکار می کنید؟؟
خدا هم شمای سالم رو آفریده و اینهای ناسالم رو.. وقتی در جامعه با همچین نمونه هایی آشنا می شید، چکار می کنید؟؟ من میگم خدایا شکر که من سالم هستم...
من وقتی میبینم یکی از من مشکل دار تر هست، میگم خدا یا شکرت... ربطی هم به دین و درس های اسلامی نداره.. شما بیخدایان چکار می کنید؟؟
(مگر باید کاری کنیم؟) اینم از جواب های احمقانه!
اگر خدایی وجود نداره، پس چرا انسان ها تمایل به نیکی دارند؟ چرا تمایل به بدی ندارند؟ چرا قانون میگذارند تا بد ها دستگیر شوند؟؟
اگر خدایی نیست چرا انسان ها مثل حیوان به جان هم نمی افتند؟؟ چرا گناه در دل آنها باعث ترس می شود؟؟ پس عذاب وجدان چیست؟؟؟؟؟؟ نگوید چه ربطی به خدا داره! اعتقاد به وجود خدا، اعتقاد به آخرت، اعتقاد به پاداش نیک در همه ادیان هست. عذاب وجدان یک پدیده فطری هست. حالا یکی میگه عذاب وجدان از نظر علمی رد میشه.. ای بابا جمع کنید این منطق و ادعای روشن فکریتون.... یه کم به دلتون اعتماد کنید. دل آدم همون سرشت خداونده.. وقتی بین یک جاده چند راه قرار میگیرید، هیچ تابلویی نداره و هیچ راهنمایی نیست، از کدام طرف میروید؟؟! قطعا به قلبتون رجوع می کنید و یک راه رو می روید. صرف نظر از آخر راه چه هست، این انتخاب شما نتیجه یک باور قلبی و اعتقادی ست.. نتیجه متوصل شدن به خداست.. حالا یکی میگه چجوری این، اون میشه! من میگم چجوری نمیشه! خلاصه به جای مسخره کردن و دست انداختن و از جملات من ایراد گرفتن، بهتره یه کم فکر کنید.. سیاره ما زمین دقیقا در بهترین قسمت کمربند حیات قرار گرفته. در بین این همه ستاره و آسمان، فقط ما اینجوری هستیم. اگر زمین کمی دورتر و یا نزدیک تر به خورشید بود، قطعا حیات شکل نمی گرفت.. آیا اتفاقی است؟؟؟! چرا باید این اتفاق دقیقا در این فاصله از خورشید بوجود آید!!!!؟! چرا همه پدیده های شگرف طبیعت اینقدر متبحرانه شکل گرفته اند؟! سیستم بارش باران، سیستم رویش گیاه، فرایند تبدیل شدن و ... همه اینها اتفاقی ایجاد شده اند؟؟! اتفاقی گوش ما بر روی سر ما و در اطراف قرار گرفته؟؟! چرا گوشمان وسط دستهایمان نیست؟! هرچی بهترینه، هرچی خوبه همه رو نادیده گرفته اید و می گویید اتفاقی ست؟؟! خدایی نبوده که بدن انسان را به این زیبایی آفریده؟! 2تا ستاره به هم خوردند و انسان اینگوونه شکل گرفته؟؟! لامصب انگشت هایمان اینقدر عالی در کنار هم قرار گرفته اند که همه کار می شود کرد. این اتفاقیست؟؟!!!! کمی فکر کنید. ادعای روشن فکریتونو کنار بگذارید. همه روشن فکرها خداباور و متدین بودند. اکثرشون :-) شما فکر می کنید روشن فکر که یک واژه با کلاس و با تیپ و شخصیت است، از بی دینی و خداناباوری شروع می شود؟! متاسفم واسه همه خدانابوران... با اون دلیل های احمقانه... یادم به دختر خاله ام می افتد. همیشه می گفت من توی شکم مادرم، زیر خواهرم بودم و اول اون دنیا اومد و من بعدش (5سال بعد) به دنیا اومدم!!! اصلا چرا من خدا نشدم!! این گونه حرف ها و اندیشه های شما مرا ناخودآگاه یاد کودکی انداخت که تازه حرف زدن یاد گرفته بود و ادعای عاقلی اش هم میشد... جمع کنید بابا.... عصبـــــــانـــی
مثلا کوروش گرامی بدرستی به بحث اتر یا مادهیِ تاریک امروزی را پیش کشید که خودش را تنها در فرمولها و تئوریها نشان داده و قابل سنجش نبوده (برای اتر البته قبل از آزمایشهایی که برایش طراحی شد
با درود به شما.
خب، داستان ماده ی تاریک ، انرژی تاریک و ...خودش را تنها در فورمول ها نشان نداده است!! کیهان شناسان با دورنگر های خود ، آروین کرده اند که جنبش ستارگان و چه میدانم بازوان کهکشان ها و .. آنگونه نیست که بشود تنها با تنمایه (جرم) ستارگان پدیدار، راستنمایی و روشنگری کرد. پس گمان بردند که جایی تنمایه ی بیشتری هست که از آن نوری به ما نمیرسد و آن تنمایه، ایجنگونه جنبش بیرون از قانون را برانگیخته است.
در باره ی "اتر" هم دچار لغزش فراگیر سازی نابجا شدند، چرا که دیده بودند که هر خیزه (موج) در یک بستر (مدیوم) گسترش پیدا میکند، مانند سدا در هوا، خیزه ی آب در دریا و ... ولی هنوز نمیدانستند که نور یک خیزه ی مکانیکی مانند سدا نیست که نیاز به بستر مکانیکی مانند اتمهای هوا و .. داشته باشد.
خب، داستان ماده ی تاریک ، انرژی تاریک و ...خودش را تنها در فورمول ها نشان نداده است!! کیهان شناسان با دورنگر های خود ، آروین کرده اند که جنبش ستارگان و چه میدانم بازوان کهکشان ها و .. آنگونه نیست که بشود تنها با تنمایه (جرم) ستارگان پدیدار، راستنمایی و روشنگری کرد. پس گمان بردند که جایی تنمایه ی بیشتری هست که از آن نوری به ما نمیرسد و آن تنمایه، ایجنگونه جنبش بیرون از قانون را برانگیخته است.
البته دانش فیزیک شما قطعا بیشتر از من است، ولی آنچه مقصود من بود هم همین است،
یعنی وجود چیزی را که بطور مستقیم یا غیرمستقیم تا کنون مشاهده نشده را فرض گرفتند تا «قانون» پابرجا بماند، یعنی فرض یک سری ذرات به تجربه در نیامده برای بقای فرمول/قانون (که آن نیز خودش یک ابراع ذهنی برای توضیح طرحها و تکرارها در تجریه است).حالا چون اضافه کرده این ذرات به معادله یکسری مشکلات نظری در توضیح دادهها را برطرف میکند، وجود آن را قبول کردهاند ولی وجود آن حتی بطور غیرمستقیم هم به تجربه درنیامده.
در باره ی "اتر" هم دچار لغزش فراگیر سازی نابجا شدند، چرا که دیده بودند که هر خیزه (موج) در یک بستر (مدیوم) گسترش پیدا میکند، مانند سدا در هوا، خیزه ی آب در دریا و ... ولی هنوز نمیدانستند که نور یک خیزه ی مکانیکی مانند سدا نیست که نیاز به بستر مکانیکی مانند اتمهای هوا و .. داشته باشد.
خب اتر را هم فرض کردند چرا یکسری قانون داشتند که با هم همخوانی نداشت، برای همین فرض وجود اتر (هر چند بعتر اشتباه و نالازم تشخیص داده شده) برای حفظ توضیح پذیری خوب همان تئوریهایِ موجود بود.
یعنی وجود چیزی را که بطور مستقیم یا غیرمستقیم تا کنون مشاهده نشده را فرض گرفتند تا «قانون» پابرجا بماند، یعنی فرض یک سری ذرات به تجربه در نیامده برای بقای فرمول/قانون (که آن نیز خودش یک ابراع ذهنی برای توضیح طرحها و تکرارها در تجریه است).حالا چون اضافه کرده این ذرات به معادله یکسری مشکلات نظری در توضیح دادهها را برطرف میکند، وجود آن را قبول کردهاند ولی وجود آن حتی بطور غیرمستقیم هم به تجربه درنیامده.
خوب دوست گرامی، هستی هر چیزی از روی نشانه های هستی آن است و ما هرگز "خود چیز" را نداریم. بزبان دیگر هر چیزی با ویژگی های آروینی آن، یا همان نشانه های هستی اش، کراننمایی (تعریف) میشود. ما هرگز نمیدانیم که "خود سیب" چی هست، ما رنگ و ریخت آنرا میبینیم که همان فوتون هایی هستند که از آن به چشم ما میرسند. این در پرده ی سینما هم میتواند باشد . ما بوی و مزه ی آنها از راه مولکولهای آن در می یابیم، این میتواند از اسانس سیب هم باشد. ما آنرا در دست گرفته و سنگینی اش را آروین میکنیم، این هم میتواند سنگینی یک چیز دیگر باشد. ما تنها با گرایند (احتمال) بالا میگوییم که هنگامی که این نشانه ها با هم به مغز ما میرسند، میتوانیم دل استوار باشیم که این سیب است و بهنگام گاز زدن آن دندان ما نخواهد شکست و یا از خوردن ان بیمار نخواهیم شد. اینجا ، آروین پیشینیان به ما یاری میکند. این "ماده تاریک /انرژی" تاریک هم تنها یک نام است که برای آن "چیز" ناشناخته که انگیزه ی جنبش اینچنین ستارگان و کهکشانهاست، پس به آروین درآمده است و چشم براه سفرنگ های آینده از این نشانه های هستی و این آروین باید بود تا آنرا باریکبینانه تر واگشاید. برای دریافت بهتر: ما همواره پدیده ی آذرخش (صاعقه) را آروین میکردیم ولی در هر زمانی و در هر جایی، برای نمونه آنرا نشانه ی هستی چیزی بنام "زئوس" یا "تور" (Thor) میدانستیم. دیرتر آنرا نشانه ی هستی الکترون و نیروی آهنکهربایی ( الکترومغناتیسی) دانستیم. پس تنها چیزی که دگرگون شده، سفرنگ (تفسیر) ما از این نشانه های هستی است. پس زئوس همان نیروی الکترونی بوده در این پدیده.
خود قانون ها هم از آروین چند باره ی پدیده ها بدست آمده و چون همان پدیده و واکنش، در همان پیش زمینه ها دیده شده، نام قانون بخود گرفته، مانند جوش آمدن آب در ١۰۰° سانتیگراد در فشار یک اتمسفر. این تا هم زمانی درست است که وارون آن دیده نشود و این دانسته تا زمانی بکار میرود که بدرد پیش بینی و کار و زندگی ما بخورد.
لطفن صریحن بفرمایید که "نیستیِ اتم" در 3 هزار سال پیش از این، مفهومی ذهنی بوده یا عینی؟ یعنی واقعن اتم نیست بوده یا ذهن بشر اون رو نیست فرض کرده؟ تنها لطفن یکی رو انتخاب کنید.
ما همواره پدیده ی آذرخش (صاعقه) را آروین میکردیم ولی در هر زمانی و در هر جایی، برای نمونه آنرا نشانه ی هستی چیزی بنام "زئوس" یا "تور" (Thor)میدانستیم. دیرتر آنرا نشانه ی هستی الکترون و نیروی آهنکهربایی ( الکترومغناتیسی) دانستیم. پس تنها چیزی که دگرگون شده، سفرنگ (تفسیر) ما از این نشانه های هستی است. پس زئوس همان نیروی الکترونی بوده در این پدیده.
داستان اتم یا اتر یا خدا هم همین است، پدیده های آروینی همان ها هستند، دگرگون نشده اند، ولی سفرنگ(تفسیر) ما از این نشانه های هستی و "چیزی" که ما این نشانه هارا به آن میبندیم یا همان نامی که ما بدانها میدهیم دگرگون شده است. با گرفته شدن نشانه های هستی از یک چیز/نام/فرایافت concept ، هستی آن چیز هم به نیستی میگراید و با دادن این نشانه های هستی به یک چیز/نام /فرایافت نوین دیگر، او بسوی هستی میگراید.
چرا این جابجایی shift نشانه های هستی از یک فرایافت concept به فرایافت دیگر و نوین میرود؟ بسادگی برای انیکه فرایافت (مفهوم) نوین، پاسخگوی پرسش های بیشتر و چاره گر بهتری گرفتاری های هست. چون دانش و فلسفه و انیها که خودآماج self-purpose/selbstzweck یا برای سرگرمی و .. نیستند، بساکه ارزش آنها از آماج آنها که همان زندگی و فرازیست بهینه optimal survival است، سرچشمه میگیرد. بیگمان اگر زندگی ما بی دردسر پیش میرفت، و نیاز های ما مانند بهشت یا هاوایی از درخت نارگیل در دامان ما می افتاد، هیچ انگیزه ای هم برای فلسفیدن و پژوهیدن نمیداشتیم، گو اینکه هاوایی ها هم دستاورد فلسفی ، فندی و دانشیک نداشته اند و در بهشت هم کاری جز جفت گیری و خورد وخواب نخواهیم داشت!
اگر خدایی وجود نداره، پس چرا انسان ها تمایل به نیکی دارند؟ چرا تمایل به بدی ندارند؟ چرا قانون میگذارند تا بد ها دستگیر شوند؟؟
چینی ها هم که خدا ندارند، قانون دارند و سوئدی ها هم از نیکوکارترین مردمان هستند گرچه بیشترشان بیخدا میباشند، چرا؟ چون گسترش بدی، به خود شما هم آسیب میزند. اگر دزد بیاید و هستی شمارا بدزدد یا آزارگری به آزار شما بپردازد، باید سامانه ای برای پدافند خود داشته باشید و این سامانه، همان پلیس و قانون از یکسو، و فراخوان مردم به دست برداشتن از دزدی و کشتار و کارهای دیگر زیان بخش است که نام گناه بر آن نهادند و از خشم خدا ترساندیدند که آنهایی که حرف حساب سرشان نمیشود، دستکم از این باشنده ی پندارین ( موجود خیالی) بترسند و هزینه ی پدافندی کاهش یابد. پس "نیکی"/"بدی" هیچ پیوندی به خدا ندارد و چیز های سراسر زمینی بوده و نشانگر گرایش مردم به زیستن آسانتر است.
اینگونه خدا برساخته ( جعل) شد و دیرتر آنرا دستمایه چپاول مردم کردند. برای نمونه پیش از ساختن "خدا" و دین ، باید با سرباز و مزدور میرفتند درخانه ی مردم بزور از شان پول و باج (مالیات)و .. میگرفتند. با برساختن خدا، یارو که اکنون "باورمند" شده، دسترنج خود را با دست خودش به حساب آقا میریزد که سهم امام را داده باشد و تازه شاد است که برای خود کاخی در بهشت خریده است! چیزی که نمیداند این است که خر شده است!
جناب مزدک با کمال ادب و احترامی که براتون قائم باید بگم شما خلط موضوع میفرمایید. ما اینجا بحث عملگرایانه نمیکنیم. ما داریم فلسفه میبافیم. منم قبول دارم خدایی در کار نیست چون در زندگی روزمره اثری ازش نمیبینم. ولی برای اطمینان از این قضیه باید راه حلی پیشینی ارائه داد. چرا که قابل درک نیست و نمیشود از طرق استدلالات پسینی اون رو توضیح کرد.
ما اینجا بحث حقوقی نمیکنیم. استدلالات عملگرایانه مرتبط به فلسفه اخلاق و سیاست و متعاقبن فلسفه حقوق هست. به همین دلیله که استدلالی به نام اصل برائت در اونجا کاربرد داره ولی ممکنه همزادش در وجود چندان کارایی نداشته باشه. ما اینجا در حوزه فلسفه وجود صحبت میکنیم. اینجا عملگرایی تعیین کننده و نهایی نیست. شما این موضوعات رو با هم خلط میکنید.
سخنی که من گفتم، پیوندی با پراگماتیسم ندارد، چرا که آن آموزه کراننمایی دیگری دارد و فرهود(حقیقت) را در سودمندی چیز ها میبیند. سخن یکه ما گفتیم، تنها گویای این است که فلسفیدن و دانش و پژوهش، کارهای خودآماج نیستند، بساکه از نیاز ما برای زندگی بهتر و برای رسیدن به آسانی و آسودگی پدید امده اند. برای همین هم هاواییان هیچ دستاورد فلسفی و دانشیک در درازای سده ها نداشته اند چون زندگی آسوده پیشتر برای آنها فراهم بوده. هندسه را مصریان برای آن پدید آوردند که بتوانند فراز و نشیب آبهای رود نیل و .. را پیش بینی و دربند کنند. بزبان دیگر سخن من این بود که فلسفه و دانش و فرنودسار ( اصول منطق) ، راهنمای کنش و کردار هستند، که آدمی به سود برسد، نه انیکه فرهود در سودمندی باشد. همچنان که هر گردویی گرد است ولی هر گردی گردو نیست.
بر این پایه گفتیم که اندیشه در باره ی "خدای مادی" که گوشه ای از کهکشان پنهان است و شاید روزی بر ما آشکار گردد، کاری بیهوده و کودنانه و هرز کردن زمان است.
پرسمان کنونی ما خدا در کراننمایی جهانی (universal God) آن است که پاسخ به بود و نبود آن، میتواند سرنوشت هومنی ( بشریت) را دگرگون نماید.
--
اینرا که شما هستی برای خداوند نمی شناسید بر من روشن است و آشنای دیرین هم هستید.
خب همین مگر نمیشود عملگرایی؟ در اینصورت به تقدم عدم دیگر نیاز نیست.ممکن است در مورد خدا چنین باشد ولی مثلا در مورد، بگوییم وجود موجودات فضایی که هنوز حیاتی خارج از زمین مشاهده نشده، آیا این با همان عملگرایی در تضاد قرار نمیگیرد؟ چرا که در صورت وجود معلوم نیست این موجودات صلحجو باشند و از دید عملگرایانه خردمندانه نمینماید با وجود نبود آروین از آنها و خطر به نسبه کم حملهیِ آنها ما ما اصل را بر عدم بگذاریم و هم بگوییم که «میدانیم» خطر فضایی نیست، هم در عمل کاری پیرامون آن نکنیم؟
سخنی که من گفتم، پیوندی با پراگماتیسم ندارد، چرا که آن آموزه کراننمایی دیگری دارد و فرهود(حقیقت) را در سودمندی چیز ها میبیند. سخن یکه ما گفتیم، تنها گویای این است که فلسفیدن و دانش و پژوهش، کارهای خودآماج نیستند، بساکه از نیاز ما برای زندگی بهتر و برای رسیدن به آسانی و آسودگی پدید امده اند. برای همین هم هاواییان هیچ دستاورد فلسفی و دانشیک در درازای سده ها نداشته اند چون زندگی آسوده پیشتر برای آنها فراهم بوده. هندسه را مصریان برای آن پدید آوردند که بتوانند فراز و نشیب آبهای رود نیل و .. را پیش بینی و دربند کنند. بزبان دیگر سخن من این بود که فلسفه و دانش و فرنودسار ( اصول منطق) ، راهنمای کنش و کردار هستند، که آدمی به سود برسد، نه انیکه فرهود در سودمندی باشد. همچنان که هر گردویی گرد است ولی هر گردی گردو نیست.
--- در اینجا دو رهگذر با هم آمیخته شد: ١- بررسی نشانه های هستی برای پایوری هستی ( آثار وجود برای اثبات وجود) ٢- بررسی گرایند هستی برای پیش بینی رویداد ها ( احتمال وجود) نمونه باشندگان کیهانی که آوردید، در رهگذر دوم است. آنها را باشندگانی مادی میدانند که در گویال ها (سیاره ها) دیگر زندگی میکنند. از انجا که میلییارد ها ستاره هست و زندگی ستارگان و مرگ آنان همانند هم است، و همه نیز کمابیش گویال هایی به گرد خود دارند، میتوان گفت که از آنجایی که گویالی به ریخت و ویژگی های زمین در این گوشه ی کهکشان پیدا شده، در جای دیگر هم " میتواند" پیدا شود و آمارگری نشان میدهد که نزدیک ۳۰۰ میلیون گویال زندگی مند شایندگی هستی دارند. پس اینجا گرایندی برای هستی این باشندگان فرازمینی بدست امده ولی این پایوری هستی آنها که از روی نشانه های هستی انجام میشود نیست! ولی از انجا که این روش ها برای گارانتی بهزیستی و فرازیست survival ما پدید امده اند، کارهایی در راستای پیشرفت در زمینه کیهان نوردی و پدافند فرازمینی بجا می نماید.
سخنی که من گفتم، پیوندی با پراگماتیسم ندارد، چرا که آن آموزه کراننمایی دیگری دارد و فرهود(حقیقت) را در سودمندی چیز ها میبیند. سخن یکه ما گفتیم، تنها گویای این است که فلسفیدن و دانش و پژوهش، کارهای خودآماج نیستند، بساکه از نیاز ما برای زندگی بهتر و برای رسیدن به آسانی و آسودگی پدید امده اند. برای همین هم هاواییان هیچ دستاورد فلسفی و دانشیک در درازای سده ها نداشته اند چون زندگی آسوده پیشتر برای آنها فراهم بوده. هندسه را مصریان برای آن پدید آوردند که بتوانند فراز و نشیب آبهای رود نیل و .. را پیش بینی و دربند کنند. بزبان دیگر سخن من این بود که فلسفه و دانش و فرنودسار ( اصول منطق) ، راهنمای کنش و کردار هستند، که آدمی به سود برسد، نه انیکه فرهود در سودمندی باشد. همچنان که هر گردویی گرد است ولی هر گردی گردو نیست.
درود,
مزدک گرامی از آنجاییکه من هم بمانند شما ارزش راستین را در زیستن میدانم و خرد و دانش را تنها ابزارهایی برای بهبود و بهینش[1] همان زیستن, میتوانید اگر زمان داشتید دربارهیِ این جستار:
— پیشرفت روزافزون فندآوری: به کجا میرویم؟ - برگ 5
و اینکه این همین ابزارهای دانش و خرد براه تکنولوژی و با پیشرفت روزافزونِ آن دارند کارکردی وارونه میابند و بسوی نابودی خود ما گام برمیدارند, نگر اتان را بیاورید؟
مزدک گرامی از آنجاییکه من هم بمانند شما ارزش راستین را در زیستن میدانم و خرد و دانش را تنها ابزارهایی برای بهبود و بهینش[1] همان زیستن, میتوانید اگر زمان داشتید دربارهیِ این جستار: — پیشرفت روزافزون فندآوری: به کجا میرویم؟ - برگ 5
و اینکه این همین ابزارهای دانش و خرد براه تکنولوژی و با پیشرفت روزافزونِ آن دارند کارکردی وارونه میابند و بسوی نابودی خود ما گام برمیدارند, نگر اتان را بیاورید؟
ما همواره پدیده ی آذرخش (صاعقه) را آروین میکردیم ولی در هر زمانی و در هر جایی، برای نمونه آنرا نشانه ی هستی چیزی بنام "زئوس" یا "تور" (Thor)میدانستیم. دیرتر آنرا نشانه ی هستی الکترون و نیروی آهنکهربایی ( الکترومغناتیسی) دانستیم. پس تنها چیزی که دگرگون شده، سفرنگ (تفسیر) ما از این نشانه های هستی است. پس زئوس همان نیروی الکترونی بوده در این پدیده.
داستان اتم یا اتر یا خدا هم همین است، پدیده های آروینی همان ها هستند، دگرگون نشده اند، ولی سفرنگ(تفسیر) ما از این نشانه های هستی و "چیزی" که ما این نشانه هارا به آن میبندیم یا همان نامی که ما بدانها میدهیم دگرگون شده است. با گرفته شدن نشانه های هستی از یک چیز/نام/فرایافت concept ، هستی آن چیز هم به نیستی میگراید و با دادن این نشانه های هستی به یک چیز/نام /فرایافت نوین دیگر، او بسوی هستی میگراید.
چرا این جابجایی shift نشانه های هستی از یک فرایافت concept به فرایافت دیگر و نوین میرود؟ بسادگی برای انیکه فرایافت (مفهوم) نوین، پاسخگوی پرسش های بیشتر و چاره گر بهتری گرفتاری های هست. چون دانش و فلسفه و انیها که خودآماج self-purpose/selbstzweck یا برای سرگرمی و .. نیستند، بساکه ارزش آنها از آماج آنها که همان زندگی و فرازیست بهینه optimal survival است، سرچشمه میگیرد. بیگمان اگر زندگی ما بی دردسر پیش میرفت، و نیاز های ما مانند بهشت یا هاوایی از درخت نارگیل در دامان ما می افتاد، هیچ انگیزه ای هم برای فلسفیدن و پژوهیدن نمیداشتیم، گو اینکه هاوایی ها هم دستاورد فلسفی ، فندی و دانشیک نداشته اند و در بهشت هم کاری جز جفت گیری و خورد وخواب نخواهیم داشت!
تنها گویای این است که فلسفیدن و دانش و پژوهش، کارهای خودآماج نیستند، بساکه از نیاز ما برای زندگی بهتر و برای رسیدن به آسانی و آسودگی پدید امده اند.
ممکنه اینطور باشه ولی این نظر شماست. کما اینکه نظر واقعی تر هم اینه که فلسفه در آغاز برای پاسخ به حس کنجکاوی انسان بوجود آمده. وگرنه انسان اولیه چه کار داشت که بتونه با آذرخش زندگی بهتری داشته باشه؟
پرسمان کنونی ما خدا در کراننمایی جهانی (universal God) آن است که پاسخ به بود و نبود آن، میتواند سرنوشت هومنی ( بشریت) را دگرگون نماید.
این سخنان یک مقدار زیادی عملگرایی افراطی ست. از نگاهی ممکنه ببینید که خب قضیه اساسن میتوه عقلی باشه.
یکی از ابزارهای دریافت و شناخت تجربست.
تجربه و آروین هر چیز یا نشانه های آن چیز میتونه به شناخت و فهمش منجر بشه. شکی در این نیست. از طرفی ابزار دیگری هم وجود داره که عقل بشره.
ممکنه چیزی فقط در فرمول و محاسبات خودش رو نشون بده. سپس دانشمندان به دنبال آروین اون برسند. کما اینکه در خیلی جاها هم همینطور بوده. نبوده باشه هم چیز بعیدی نیست و فکر نمیکنم کسی در این مورد شکی داشته باشه.
خب مساله من و شما اینه که شما تنها از ابزار مشاهده استفاده میکنید. به قول فرمایش شما باید در راستای اثبات وجود چیزی، نشانه هایی از اون روئیت بشه. بسیار خب این روش درستی ست. ولی در صورتی که اینطور نباشه شما اون رو برابر با نیستیِ محض میدونید. ولی این درست نیست. چرا که از تنها ابزاری که استفاده میکنید ابزار مشاهدست. مشاهده ی نبودِ چیزی برابر نیست با نبودِ اون چیز. برای نمونه تا همین چند ده سال پیش مشاهده نبودِ اتر رخ داده بود، ولی چیزی که منجر به اطمینان از عدمش شد، تناقض درونی آن بود. نه مشاهده. تعریف اتر دچار چالش شد. این به نظر من بهترین نمونه در تاریخ علم و فلسفست.
ایرادی که به این کار وارد است،
عدم امکان "مشاهده ی عدم" است.
همانطور که قبلن هم عرض شد، برای بودِ چیزی کافیه تنها یک نمونه از آن در کل کائنات ثبت بشه.
ولی برای نبودِ همان چیز کافی نیست که یک نمونه از نبودش ثبت بشه. بلکه بایستی کل کائنات در نوردیده بشه و تمامی امکان های بود روئیت بشه، سپس از عدمِ وجود در یک یکِ این امکان ها نتیجه به عدمِ وجود در کل گرفته بشه. این کار عقلن محاله
(اگر نگیم منطقن محال) و ابزار و داشته های بشر با آن همخوانی نداره. درست مانند زندگی فرا زمینی که کسی از عدمش اطمینان نداره.
آیا شما از عدم وجود زندگی فرازمینی و فرا کهکشانی اطمینان دارید تنها به این دلیل که تابحال دیده نشده؟
درود بر شما. خیلی خوشحالم که بعد از چند سال ازتون پست میبینم. امیدوارم شاد باشید 🌹
همانطور که قبلن هم گفتم، برای بودِ چیزی کافیه یک نمونه از اون دریافت بشه. به همین آسانی بودِ اون اثبات میشه. ولی برای نبود اون کافی نیست که تنها یک نمونه از نبودش (عدمش) دریافت بشه. برای اثبات نبود لازم است همه جا نبودِ او دریافت یا آروین بشه. از آنجایی که این گیرِ فلسفیِ "آروینِ نبود در همه جا" امکان و ابزار عملی میخواد، بنابر این روش مناسبی برای اطمینان از عدم نیست.
تازه، همه اینها تنها در حوزه عمل، علم، تجربه قابل بحث است. ممکنه ما بحثِ فکریِ صرف بکنیم. بنا بر این شما یک متفکرِ فیلسوفِ ذهنیت گرا رو نمیتونید با استدلال اینکه "بودش دیده نشده" قانع کنید به اینکه "قطعن خدایی در کار نیست". برای اینکار باید یک استدلال استنتاجی ترتیب بدید. مانند تناقضات درونی تعریف خدا.
کراننمایی (definition) = برشمردن کارکرد ها و ویژگی های یک فرایافت (methods & properties = object/concept) = بستن پدیده ها/نشانه های هستی به یک فرایافت. --> همانگونه که پیشتر گفتم، یک "چیز" دارای کراننمایی (تعریف) است و و ما باید یک یا یک رشته از پدیده ها ، کارکرد ها و ویژگی ها را، نشانه ی هستی او بدانیم که آن فرایافت را به هستی برسانیم. برای نمونه ما چند نشانه را که هرکدام به تنهایی آروین پذیر هستند در یک جا گرد میاوریم : گردی و گویالی بودن سرخی رنگ بزرگی به اندازه ی یک مشت داشتن دانه بوی ویژه سبز شدن بر درخت شیرینی مزه ------ به این رشته (set) از نشانه ها ( ویژگی ها .... ) نام سیب را میدهیم که یک فرایافت ویری ( مفهوم ذهنی) میباشد. پس فرایافت "سیب"، یک مرزی است که ما به گرد نشانه هایی که از "او" (real object=? ) میرسند کشیده ایم تا در زندگی روزمره آسوده باشیم . اکنون اگر بجای سرخی رنگ بگوییم زردی رنگ، میتوانیم از فرایافتی بنام "به" یا "آلو" سخن گفته باشیم. در جایی که هیچ نشانه هستی ( ویژگی - کارکرد ) در کار نباشد، فرایافت "هیچ" را داریم که همان نبود و نیستی است. زمانی که بگوییم که بودنش دیده نشده ( و نمیشود) برابر این است که اکنون هیچ پدیده ای را نمیتوانیم نشانه ای از او بدانیم. بزبان دیگر خدا در گذشته برای این "بوده" که پدیده هایی را (که هنوز هم همان هستند)، به آن فرایافت بسته بودند. "زئوس" برای این "بود" که آذرخش را به او بسته بودند، اکنون میدانیم زئوس همان الکترون است!
پس اگر هم در کراننمایی "خدا"، هیچ ستیز درونی هم نباشد، از آنجا که این کراننمایی، کارکرد ها و ویژگی هایی را بر میشمارد که اکنون نمیتوان آنهارا یکسر (انحصارا ً) از سوی این فرایافت (خدا) دانست. این فرایافت برابر با هیچ میگردد. نمونه: خدا جهان را آفرید-> جهان آفریده نشده، از مهابنگ پدید امده خدا آدم و حوا را آفرید-> آدم و حوا آفریده نشده اند و آدمی از فرگشت پدید امده خدا توفان نوح را فرستاد-> توفانها از دگرگونی های آب و هوایی، گرمایش و همرفت و .. پدید میایند خدا جهان را منظم کرد-> فرایافت "نظم" خودش گرفتاری دارد و نیرو های فیزیکی جهان را میگردانند. خدا فرامادی است -> فراماده نمیتواند با ماده برهمکنشی داسته باشد مگر انیکه سازوکار چنین برهمکنشی را خداباوران روشن کنند روح ما نشانه ی خداست-> فرایافت روح خودش با فرایافت ویر (ذهن ) و روان جایگزین شده و دیگر روح نداریم ! ... بدینسان فرایافت "خدا" از ویژگی ها و نشانه های هستی که به او داده اند تهی شده و برای همین میگوییم که "<خدا> به آروین در نیامده و در نیز نخواهد امد".
---- دانش اگر هم نتواند درستی چیزهارا ١۰۰% پایور کند، میتواند با ازمون وارون، نادرستی نگره هارا ١۰۰% پایور کند. پس دیگر هرگز آدم و حوا جای ژنتیک را نخواهند گرفت. روند دانش هم اینگونه نیست که خود را بشکند، روند دانش همواره فرگشتی بوده و بخشهای بزرگ سودمند نگره های پیشین را نگه داشته و بدان بخش های نوین تری برای باریک بینی بیشتر می افزاید. برای نمونه قانون های نیوتون "نادرست" نیستند هنوز کاربرد دارند، ولی انشتین آنهارا برای تندا های نزدیک به نور، باریک بین تر و بهسازی نمود.
تجربه و آروین هر چیز یا نشانه های آن چیز میتونه به شناخت و فهمش منجر بشه. شکی در این نیست. از طرفی ابزار دیگری هم وجود داره که عقل بشره.
نکته ای که فراموش کردید این است که خرد و مغز آدمی که دستگاه همان خردورزی است، خودش فراورده آروین ژنتیک (فراگشتیک) میلیونها سال (feed & feedback = natural selection= try & fail) است. یا همان چکیده ی آروین زادمان ها. به زبان دیگر، ما هیچ چیز دیگری جز آروین برای شناخت در دست نداریم و چیزی که آروین آن بر پاد "خرد" ما باشد، نیاز به بررسی دوباره و بازبینی در "خرد" ما دارد. از اینروست که هیچ نگره ی هرچند برجسته و استوار مزدائیک را هم قانون نمیشـُمارند، مگر اینکه دستکم یکبار در آزمون و آروین پاسخگو باشد. تا زمانی که کژی نور را در گذر از کنار خورشید اندازه نگرفتند، نگره ی انشتین را که میدان گرانش، توانایی خمش اسپاش (space) و نور را دارد، نپذیرفتند. خرد هم میگفت که چگونه اسپاس میتواند خم شود؟ هنوز هم بسیاری از مردم توان دریافت نگره های انشتینی را ندارند چون بر پاد "خرد" آنهاست!
در پیام پیشین درستی(نادرستی) این سخن را نمایان کردیم. نیستی داری یک کراننمایی است که خود این کراننمایی با آروین آن در ستیز است. نیستی = نداشتن هیچگونه نشانه ی هستی است و نشانه ی هستی همان چیزهایی هستند که آروین میشوند، از نور و سدا گرفته تا ربودن آهن از سوی آهنربا. پس آروین نشدن چیزی، (چه یکراست و چه از راستای ابزار میانجی آروینی، مانند میکروسکوپ، ...) ، برابر با همان آروین نبود آن است، به همین سادگی. ---
ملانصرالدین میخی را به میان میدان کوبید و گفت که اینجا ناف گیتی است! گفتند چگونه پایور میکنی، گفت اگر باور ندارید، بروید خودتان گیتی را وجب کنید! ( shifting of burden of proof)
ولی برای نبودِ همان چیز کافی نیست که یک نمونه از نبودش ثبت بشه. بلکه بایستی کل کائنات در نوردیده بشه و تمامی امکان های بود روئیت بشه، سپس از عدمِ وجود در یک یکِ این امکان ها نتیجه به عدمِ وجود در کل گرفته بشه. این کار عقلن محاله
داو= claim درست از همین روست که بار پایوری (burden of proof) بردوش داوگران یک فرایافت است. بزبان دیگر کسانی که میگوید چیزی هست، باید خود پایور کنند که هست، کار دیگران نیست که بروند جهان را بگردند. هزاران تن میتوانند هرروز هزاران داو کنند ( و این داوهارا میکنند تا ما رفتار خود را دگرگون کنیم ) . فرنودسار هم برای همین میگوید که شما نباید رفتار خود را در پیوند با این داوها دگرگون کنید، مگر اینکه داوگران داو خود را پایوَر کرده باشند. به زبان دیگر، داو آنها تا زمانی که روشن پایوَر نشده، همپایه ی هیچ است.
اکنون داوگران دو راه دارند: ١- برخی از پدیده هارا نشانه ی درستی سخن خود و نشانه ی هستی چیزهایی که گفته اند میدانند، که باید پیوند میان این دو را استوار سازند. آنگاه اگر ما "پوزیتیو" باشیم، میتوانیم ( و نه باید) بکوشیم که نشان دهیم که این نشانه ها میتواند از سوی چیزی دیگر باشد. برای نمونه فرگشت بجای ادم و حوا.
٢- میگویند که داویده های انها "آروین پذیر" نیست ( به تجربه در نمیاید)، که اینجا این همان برابر با هیچ است و اگر در جهان هم بگردیم، چون گفته" آروین پذیر نیست"، پیدایش نمیکنیم ! مانند: پس از مردنتان بهشت را خدا برایتان فراهم کرده!
آیا شما از عدم وجود زندگی فرازمینی و فرا کهکشانی اطمینان دارید تنها به این دلیل که تابحال دیده نشده؟
در اینجا دو رهگذر با هم آمیخته شد: ١- بررسی نشانه های هستی برای پایوری هستی ( آثار وجود برای اثبات وجود) ٢- بررسی گرایند هستی برای پیش بینی رویداد ها ( احتمال وجود)
نمونه باشندگان کیهانی که آوردید، در رهگذر دوم است.
آنها را باشندگانی مادی میدانند که در گویال ها (سیاره ها) دیگر زندگی میکنند. از انجا که میلیارد ها ستاره هست و زندگی ستارگان و مرگ آنان همانند هم است، و همه نیز کمابیش گویال هایی به گرد خود دارند، میتوان گفت که از آنجایی که گویالی به ریخت و ویژگی های زمین در این گوشه ی کهکشان پیدا شده، در جای دیگر هم " میتواند" پیدا شود و آمارگری نشان میدهد که نزدیک ۳۰۰ میلیون گویال زندگی مند شایندگی هستی دارند. پس اینجا گرایندی برای هستی این باشندگان فرازمینی بدست امده ولی این پایوری هستی آنها که از روی نشانه های هستی انجام میشود نیست! ولی از انجا که این روش ها برای گارانتی بهزیستی و فرازیست survival ما پدید امده اند، کارهایی در راستای پیشرفت در زمینه کیهان نوردی بجا می نماید.
----پس گرایند هستی چیزی میتواند به دگرگونی در رفتار ما بینجامد، گرچه هستی او هم پایور نشده باشد!!. پس در اینجا هم باز رهنمود فرنودسار برای کار و کنش ما مهند است و نه اینکه ١۰۰% بدانیم که آیا جاندار فرازمینی براستی هست یا نیست!
پرسش اینجاست که این "نیست" که شما فرمودید آیا نیستی عینی ست یا ذهنی؟
همه پنداره ها و فرایافت ها در ویر ما هستند ( همه ذهنی هستند) ولی برخی از انها همتای بیرونی (عینی) دارند، گرچه همه آنها فراورده آروین ما میباشند* . برخی همتای نزدیک بیرونی دارند، از انجا که در آروین، پاسخ میدهند. خودرویی که در سینما میبینید، نمیتواند شمارا زیر بگیرد ولی خوردویی که در خیابان هست ، میتواند . اینکه ما تا امروز توانسته ایم زنده بمانیم و در گسترش ژن خود کایمیاب باشیم از انیجاست که توانسته ایم ، برابر های نزدیکی از باشندگان جهان بیرون از ویر خود را با فرایافت هایی در درون ویر خود "نمایندگی" کنیم. ما هرگز نمیتوانیم از انیرو، با دل استواری ١۰۰% در باره ی چیزهای جهان بیرونی سخن بگوییم و تنها این زنده ماندن و کامیابی ما در بهزیستی است که یک نشانگر درستی برداشت ما از جهان بیرونی در هر بازه از زمان است.
* برای نمونه فرایافت "اسب بالدار" هم از آروین ما برخاسته ست، چرا که ما اسب را اروین کرده و "بال" را هم دیده ایم، سپس مغز ما از توان آمایش ( combination) خود سود برده، ایندو را به هم چسبانیده است و اسب بالدار ساخته که همتایش اینگونه در جهان بیرونی نیست. یا ماهی را دیده و آهن را هم آروین کرده و سپس از امایش ایندو، زیردریایی را پدید اورده که نخست در ویر پیدا شد و سپس همتای بیرونی ان ساخته گردید.
ممکنه اینطور باشه ولی این نظر شماست. کما اینکه نظر واقعی تر هم اینه که فلسفه در آغاز برای پاسخ به حس کنجکاوی انسان بوجود آمده. وگرنه انسان اولیه چه کار داشت که بتونه با آذرخش زندگی بهتری داشته باشه؟
در همین نمونه، آدمی در پی راهی بوده که از آسیب آذرخش بگریزد، پس اگر" زئوس" را کارگزار آذرخش بشمارد، میتواند با پیشکش ها و قربانی ها، خشم او را از خود دور نماید. از بیخ، کنجکاوی برای همین در سرشت و ژن ما پدید آمده است که بتوانیم آسیب ها را از خود دور کرده، به بهزیستی و فرازیست دست یابیم و گرنه خود دانستن ( کنجکاوی برای دانستن و آگاهی بیشتر است) آماج نیست که!
امروزه، در پی همین کنجکاوی ها، یک میله ی آهنی رخشگیر، به جای آن پیشکش ها و نیایش ها نشسته و خشم زئوس را لگام زده است!!
پس اگر هم در کراننمایی "خدا"، هیچ ستیز درونی هم نباشد، از آنجا که این کراننمایی، کارکرد ها و ویژگی هایی را بر میشمارد که اکنون نمیتوان آنهارا یکسر (انحصارا ً) از سوی این فرایافت (خدا) دانست. این فرایافت برابر با هیچ میگردد.
نمونه:
خدا جهان را آفرید-> جهان آفریده نشده، از مهابنگ پدید امده
خدا آدم و حوا را آفرید-> آدم و حوا آفریده نشده اند و آدمی از فرگشت پدید امده
خدا توفان نوح را فرستاد-> توفانها از دگرگونی های آب و هوایی، گرمایش و همرفت و .. پدید میایند
خدا جهان را منظم کرد-> فرایافت "نظم" خودش گرفتاری دارد و نیرو های فیزیکی جهان را میگردانند.
خدا فرامادی است -> فراماده نمیتواند با ماده برهمکنشی داسته باشد مگر انیکه سازوکار چنین برهمکنشی را خداباوران روشن کنند
روح ما نشانه ی خداست-> فرایافت روح خودش با فرایافت ویر (ذهن ) و روان جایگزین شده و دیگر روح نداریم !
...
بدینسان فرایافت "خدا" از ویژگی ها و نشانه های هستی که به او داده اند تهی شده و برای همین میگوییم که "<خدا> به آروین در نیامده و در نیز نخواهد امد".
چنین نیست. بین اتصال نشانه ها به خدا و تعریف خدا تفاوت وجود داره. به بیان دیگه، اینکه ما به ازاء خارجی هر یک از خصوصیات و ویژگی های خدا چیست، کار رو برای منتقدین مشکل کرده. برای نمونه "پدید آمدن جهان از مهبانگ" نقیض "خدا جهان را آفرید" نیست. برای اینکه این آخری نقض بشه (یا دست کم مورد ایراد واقع بشه) لازم است نقیضش رو صادق نشان بدیم و به این دلیل که نقیضش صادقه نتیجه بگیریم خودش کاذبه.
پس به راحتی نمیشه نمیشه گفت اینهایی که شما به عنوان نقیض گفتید واقعن نقیض باشند چرا که میتونند همزمان هم اراده الهی و هم قوانین طبیعی درکار باشند. به عبارتی میشه گفت خداوند از روز ازل چنان تدبیر کرده که این اتفاقات رخ بده. این اگرچه دور از ذهن ولی یک پاسخ معتبر و کاراست.
بر این اساس، تعریف خدا به این کار نمیاد. روش درستِ نفی خدا در واقع رد براهین وجودی ست. براهین وجودی که مرتب شدند ساده تر و راحت تر میتوانند رد بشند. بیایید فرض کنیم تمام این براهین رد شده باشند، آیا آنگاه تعریف خدا دچار چالش عدم صحت شده؟ خیر. برهان اثبات وجود با تعریف فرق داره. درست مثل تعریف اتر و دلیل وجودش. بنا بر این برای ردِ اساسی و یقینی خدا بایستی با کمک ویژگی های او به قول شما ستیز درونی یا تناقض فی نفسه او رو نشان بدیم. تازه اینجاست که میتونیم نتیجه بگیریم این خدا یقینن وجود ندارد.
نکته ای که فراموش کردید این است که خرد و مغز آدمی که دستگاه همان خردورزی است، خودش فراورده آروین ژنتیک (فراگشتیک) میلیونها سال (feed & feedback = natural selection= try & fail) است. یا همان چکیده ی آروین زادمان ها. به زبان دیگر، ما هیچ چیز دیگری جز آروین برای شناخت در دست نداریم و چیزی که آروین آن بر پاد "خرد" ما باشد، نیاز به بررسی دوباره و بازبینی در "خرد" ما دارد. از اینروست که هیچ نگره ی هرچند برجسته و استوار مزدائیک را هم قانون نمیشـُمارند، مگر اینکه دستکم یکبار در آزمون و آروین پاسخگو باشد. تا زمانی که کژی نور را در گذر از کنار خورشید اندازه نگرفتند، نگره ی انشتین را که میدان گرانش، توانایی خمش اسپاش (space) و نور را دارد، نپذیرفتند. خرد هم میگفت که چگونه اسپاس میتواند خم شود؟ هنوز هم بسیاری از مردم توان دریافت نگره های انشتینی را ندارند چون بر پاد "خرد" آنهاست!
هر یافته ذهنی به قول برتراند راسل باید بر امور واقع (fact) استوار باشه. اگر فرمولی منطبق بر امر واقعی (فکتی) نباشه اون فرمول به کارِ بشر نمیاد. اگر غیر از این بود هر فرمولی میتونست برای خودش در علوم راهی باز کنه. ولی تنها اونهایی که ما به ازاء عینی داشته باشند پذیرفته میشوند.
از طرفی هم شما قبول دارید که در پاره ای موارد نخستین ابزار تشخیص عقل و خرد هست و مشاهده در مرحله بعدی قرار میگیره. عرض من هم همینه. از مقدمه پاراگراف قبلی این منظور رو داشتم که نشان بدم من ابدن قصد ندارم بگم که فکر و پنداشت انفرادن میتونند در جاهایی راه حل باشند. بر این پایه این نتیجه که روش کار شناخت ابتدا به آروین درآمدن پدیده یا محصولات اون پدیده هست باطله. پس اگر کسی بیاد بگه خدا هست، ولی دلیلی براش نداشته باشه ما نمیتونیم بگیم خدا نیست، البته بار اثبات بر دوش اوست و شکی در این نیست. ولی موضع منطقی تر اینه که تا
زمان اثبات وجود یا اثبات عدمش لاادری باقی بمونیم. اثبات عدم هم با توجه به تعاریف آن موجود مورد ادعا باید صورت بگیره.
نمونه باشندگان کیهانی که آوردید، در رهگذر دوم است.
خب من پرسشی سیاه و سفید مطرح کردم از شما یعنی در زمینه مورد نخست شما باید وجود یا عدم رو بطور قطع برایم روشن میکردید. ولی بدون ایراد از دسته بندی شما که به نظرم زائد میرسه، ممکنه روشن بفرمایید برای ما که معیار این تشخیص چیست؟ چه مواردی رو میتونید در رهگذر دوم و چه مواردی رو میتونیم در رهگذر نخست دسته بندی کنیم؟
همه پنداره ها و فرایافت ها در ویر ما هستند ( همه ذهنی هستند) ولی برخی از انها همتای بیرونی (عینی) دارند، گرچه همه آنها فراورده آروین ما میباشند* . برخی همتای نزدیک بیرونی دارند، از انجا که در آروین، پاسخ میدهند. خودرویی که در سینما میبینید، نمیتواند شمارا زیر بگیرد ولی خوردویی که در خیابان هست ، میتواند . اینکه ما تا امروز توانسته ایم زنده بمانیم و در گسترش ژن خود کایمیاب باشیم از انیجاست که توانسته ایم ، برابر های نزدیکی از باشندگان جهان بیرون از ویر خود را با فرایافت هایی در درون ویر خود "نمایندگی" کنیم. ما هرگز نمیتوانیم از انیرو، با دل استواری ١۰۰% در باره ی چیزهای جهان بیرونی سخن بگوییم و تنها این زنده ماندن و کامیابی ما در بهزیستی است که یک نشانگر درستی برداشت ما از جهان بیرونی در هر بازه از زمان است.
برای من کاملن قابل درک هست که شما چطور برای فرار از چالشی که خود ساختید یک بار رو به ذهنیت گرایی میارید و یک بار روی به تجربه گرایی. بسیار خب. جهت آسایش خاطر شما پرسشو رو برای بار سوم اینبار به شکلی که مد نظر شماست مطرح میکنم: لطفن بفرمایید این نیستی که شما فرمودید آیا ما به ازاء بیرونی داشته یا خیر؟
در همین نمونه، آدمی در پی راهی بوده که از آسیب آذرخش بگریزد، پس اگر" زئوس" را کارگزار آذرخش بشمارد، میتواند با پیشکش ها و قربانی ها، خشم او را از خود دور نماید. از بیخ، کنجکاوی برای همین در سرشت و ژن ما پدید آمده است که بتوانیم آسیب ها را از خود دور کرده، به بهزیستی و فرازیست دست یابیم و گرنه خود دانستن ( کنجکاوی برای دانستن و آگاهی بیشتر است) آماج نیست که!
خب البته در مثل مناقشه نیست! مثال های زیاد دیگری وجود داره. مثل شهاب سنگ ها (اگر دوباره وحشت مردم رو ربط به زندگی بهتر نکنید)، تعریف عناصر اصلی جهان، تفسیر حرکات سیارات و غیره. بگذریم اینها بحث اصلی این جستار نیستند.
از بیخ، کنجکاوی برای همین در سرشت و ژن ما پدید آمده است که بتوانیم آسیب ها را از خود دور کرده، به بهزیستی و فرازیست دست یابیم و گرنه خود دانستن ( کنجکاوی برای دانستن و آگاهی بیشتر است) آماج نیست که!
هدف طبیعت خیر ولی هدف انسن ها لزوما با اهداف زیستیشون یکسان نیست.
خب من پرسشی سیاه و سفید مطرح کردم از شما یعنی در زمینه مورد نخست شما باید وجود یا عدم رو بطور قطع برایم روشن میکردید. ولی بدون ایراد از دسته بندی شما که به نظرم زائد میرسه، ممکنه روشن بفرمایید برای ما که معیار این تشخیص چیست؟ چه مواردی رو میتونید در رهگذر دوم و چه مواردی رو میتونیم در رهگذر نخست دسته بندی کنیم؟
این دو رهگذر را خود شما در پیامی بدست داده بودید. یکی بسته این چالش است که چگونه، نشانه های هستی را به یک فرایافت میبندیم، برای نمونه چگونه نشان میدهیم که اندیشه کار " روح" است و نه جز او. رهگذر دیگر بسته به این است که آیا ویژگی های یک فرایافت، تک تک(ستیز با دستاوردهای دانش وخرد) یا با همدیگر ( ستیز درونی این ویژگیها) شدنی هستند؟ مانند دراکولا: آیا باشنده ای میتواند خون آشام باشد ( همساز با دستاورد های دانش) یانه، و آیا چنین باشنده ای میتواند از ریخت آدم به ریخت خفاش در بیاید ( ناهمساز با دستاورهای دانش). یا اینکه آیا خدا میتواند هم دادگر و هم بخشاینده باشد ( ستیز درونی) پس داریم: ١- نشانه های هستی <--سازوکار--> فرایافت ٢ الف- شدنی بودن ویژگی ها در سنجش با آروین (ستیز بیرونی) ٢ ب - شدنی بودن ویژگیها در سنجش با یگدیگر ( ستیز درونی)
خب البته در مثل مناقشه نیست! مثال های زیاد دیگری وجود داره. مثل شهاب سنگ ها (اگر دوباره وحشت مردم رو ربط به زندگی بهتر نکنید)، تعریف عناصر اصلی جهان، تفسیر حرکات سیارات و غیره. بگذریم اینها بحث اصلی این جستار نیستند.
خب، همانگونه که پیشتر نماره (اشاره) شد، باید دید که کنجکاوی برای چه آماجی ، در روند فرگشت پدید آمده؟ آیا فرگشت چیزی بدرد نخور پدید میاورد یا اینکه همه چیزهایی که فرگشت پدید آورده، انگیزه ی فرازیستانه داشته است. پاسخ این پرسش ، دومی است: همه ی ویژگی های ما در راستای فرازیست پدید امده و بجا مانده اند. ویژگی هایی که بدرد نمیخورند و یا زیان بخش بودند، به مرگ و فرودستی آن جانور انجامید او را از میان برده اند، همچنان که آدمیان هوشمند از مرگ آدمیان کودن تر پدید امده اند.
پس کنجکاوی برای دانستن هر چیزی میتواند در تنگناهایی، به رهایی و فرازیست بینجامد. برای نمونه همان سنگ های آسمانی ، میتوانند فرازیست مارا به بیم افکنند، یا دانش شیمی و فیزیک که زندگی ما را بهتر نموده اند، یا بررسی جنبش گویال های کیهانی که از همان زمان باستان با سرنوشت ما در پیوند شمرده میشدند و اکنون از این دانس برای راهیابی به جهان های دیگر سود میبریم. پس میبینید که همه چیز به همان برمیگردد که گفتم.
برای من کاملن قابل درک هست که شما چطور برای فرار از چالشی که خود ساختید یک بار رو به ذهنیت گرایی میارید و یک بار روی به تجربه گرایی. بسیار خب. جهت آسایش خاطر شما پرسشو رو برای بار سوم اینبار به شکلی که مد نظر شماست مطرح میکنم: لطفن بفرمایید این نیستی که شما فرمودید آیا ما به ازاء بیرونی داشته یا خیر؟
اینها دو چیز جدا از هم نیستند. ما جهان را با ویر خود که دستگاه داه پردازی است، از راه گیرنده های داده ها ( چشم و گوش و ..) دریافت میکنیم و جز آن هیچ ابزاری نداریم ! . ولی از کجا میدانیم که دریافت ما درست یا نادرست است؟ یک راه هست و انهم برخورد و بازخورد (feedback) با جهان بیرون از ویر است که به همه ی این روند میگوییم "آروین" . اینگونه در چرخه ی آروین ( خورد و بازخورد، کوشش و ایرنگ ..) فرایافت های ویری خود را به فربود های (واقعیت های) جهان بیرون از ویر، نزدیک و نزدیک تر میکنیم.
نیستی هم در کراننمایی، همان است که نشانه ای از آن آروین نشود. چگونه میتوانیم چیزی را که کراننمایانه (per definition) آروین نمی شود آروین کنیم ؟ همانگونه که گفتیم، بسیار ساده: آروین نیستی، همان آروین نکردن هستی است. برای نمونه، زمانی که به یک اتاق تهی مینگرید، در آنجا، نیستی را آروین میکنید! اگر یک میز در آنجا باشد، هستی میز را آروین میکنید. زمانی که به دراکولا می اندیشید، نیستی او را آروین میکنید، چرا که هیچ آروینی از او ندارید!
هر یافته ذهنی به قول برتراند راسل باید بر امور واقع (fact) استوار باشه. اگر فرمولی منطبق بر امر واقعی (فکتی) نباشه اون فرمول به کارِ بشر نمیاد. اگر غیر از این بود هر فرمولی میتونست برای خودش در علوم راهی باز کنه. ولی تنها اونهایی که ما به ازاء عینی داشته باشند پذیرفته میشوند.
از طرفی هم شما قبول دارید که در پاره ای موارد نخستین ابزار تشخیص عقل و خرد هست و مشاهده در مرحله بعدی قرار میگیره. عرض من هم همینه. از مقدمه پاراگراف قبلی این منظور رو داشتم که نشان بدم من ابدن قصد ندارم بگم که فکر و پنداشت انفرادن میتونند در جاهایی راه حل باشند. بر این پایه این نتیجه که روش کار شناخت ابتدا به آروین درآمدن پدیده یا محصولات اون پدیده هست باطله. پس اگر کسی بیاد بگه خدا هست، ولی دلیلی براش نداشته باشه ما نمیتونیم بگیم خدا نیست، البته بار اثبات بر دوش اوست و شکی در این نیست. ولی موضع منطقی تر اینه که تازمان اثبات وجود یا اثبات عدمش لاادری باقی بمونیم. اثبات عدم هم با توجه به تعاریف آن موجود مورد ادعا باید صورت بگیره.
ما از کجا میدانیم که چیزی "امری واقعی" است؟ جز از راه آروین ؟
چیزی که من گفتم نیز نزدیک به این سخن شماست. من گفتم، خرد، خودش چکیده ی آروین میلیونها زادمان است. ارزش خرد از همینجا بر میخیزد. پس کار ناروایی نیست اگر ما سخنها و داو ها را نخست با خرد بسنجیم. ولی دنباله ی سخن من این هم بود که خرد بسنده ی پایانی نیست. ما تنها از آنجایی که پاسخ خرد، گرایند درستی بالایی دارد، گاه بخود این رنج را هموار نمیکنیم که داوری خرد را با آروین دوباره هم استوار نماییم. پس خرد یک ابزار یاری دهنده در راه شناخت است ولی خود شناخت از راهی جز آروین شدنی نیست. بر این پایه است که اگر کسی بگوید خدا هست و فرنودی برایش نیاورد ( هیچ نشانه ی هستی و هیچ گرایند هستی ) میتوان آنرا همپایه ی "هیچ" دانست و گفت : خدا نیست = در کردار، خدا را نبود به شمار آورد. برای نمونه، بینگاریم که یک خداباور به نماز جمعه میرود و یک خداناباور به نماز جمعه نمیرود. راه میانه ای هم که نیست. یک اگنوستیکر(لاادری) ، در گاه کردار و کـُنش چه باید بکند؟ برای نمونه به نماز جمعه برود یا نرود؟ اگر به نماز جمعه برود، در کردار، یک خداباور است (میگوید خدا هست) . اگر به نماز جمعه نرود، در کردار، یک خداناباور است (میگوید خدا نیست). پس اینکه در اندیشه ی خود بگوید "من نمیدانم خدا هست یانه"، دارای هیچگونه مهندی (اهمیت) و هنایش ( تاثیر) در زندگی و کارهای او نیست. مانند اینکه یکی را به دادگاه بیاورند تا فرمان گناه یا بیگناهی او را بدهند و برگه ای از گناه یا بیگناهی او بدست نیاید و دادور(قاضی) بگوید من نمیدانم ! خوب، آیا این یارو باید چه بشود؟ زندانی شود یا آزاد گردد؟ برای همین فرنودسار (اصول منطق) که راهنمای کردار و گـُزیر است، میگوید که در هر زمان باید از روی بهترین داده ها و آگاهی های آنزمان (in all science & conscience/ Nach bestem Wissen und Gewissen) راه و کردار و گـُزیر (تصمیم) خود را برگزید و اگر امروز، یک داوگر خدا نتواند سخن خود را پایور کند. برای من کار درستی است که بگویم خدا نیست. شاید او در آینده خدا را پایور کند، ولی آنزمان داده ها دگرگون شده و کسی نمیتواند گزیر پیشین مرا نکوهش نماید، هتّا خود خدا. و شاید هم خداباور هرگز نتواند خدا را پایور کند!!!. پس ما نمیتوانیم کردار خود را به آینده وابسته نماییم. ما باید راه خود را امروز برگزینیم و نمیتوانیم تا جاودان آویزان داو های این و آن باشیم. پس "منطقی " این نیست که چشم براه بمانیم، فرنودسار(منطق) برای کردار فرنودین (منطقی) پدید امده و چیز دیگری میگوید.
چنین نیست. بین اتصال نشانه ها به خدا و تعریف خدا تفاوت وجود داره. به بیان دیگه، اینکه ما به ازاء خارجی هر یک از خصوصیات و ویژگی های خدا چیست، کار رو برای منتقدین مشکل کرده. برای نمونه "پدید آمدن جهان از مهبانگ" نقیض "خدا جهان را آفرید" نیست. برای اینکه این آخری نقض بشه (یا دست کم مورد ایراد واقع بشه) لازم است نقیضش رو صادق نشان بدیم و به این دلیل که نقیضش صادقه نتیجه بگیریم خودش کاذبه.
پس به راحتی نمیشه نمیشه گفت اینهایی که شما به عنوان نقیض گفتید واقعن نقیض باشند چرا که میتونند همزمان هم اراده الهی و هم قوانین طبیعی درکار باشند. به عبارتی میشه گفت خداوند از روز ازل چنان تدبیر کرده که این اتفاقات رخ بده. این اگرچه دور از ذهن ولی یک پاسخ معتبر و کاراست.
بر این اساس، تعریف خدا به این کار نمیاد. روش درستِ نفی خدا در واقع رد براهین وجودی ست. براهین وجودی که مرتب شدند ساده تر و راحت تر میتوانند رد بشند. بیایید فرض کنیم تمام این براهین رد شده باشند، آیا آنگاه تعریف خدا دچار چالش عدم صحت شده؟ خیر. برهان اثبات وجود با تعریف فرق داره. درست مثل تعریف اتر و دلیل وجودش. بنا بر این برای ردِ اساسی و یقینی خدا بایستی با کمک ویژگی های او به قول شما ستیز درونی یا تناقض فی نفسه او رو نشان بدیم. تازه اینجاست که میتونیم نتیجه بگیریم این خدا یقینن وجود ندارد.
کراننمایی (تعریف) به چه میگویند؟ این چیزی نیست جز فهرستی از ویژگی ها (properties) و کارکردهای (methods) یک فرایافت که از راه ان میتوانیم آن فرایافت را "بشنایسم"/ بازشناسیم. شما بازمی شناسید که این یک گلابی است و که آن یک سیب است، چرا که یکی دو ویژگی انها با هم یکی نیست، آن گرد است و سرخ، این یکی زرد(property) است. پس پیوند دادن نشانه های هستی، زیرانبوهه ی (subset) کراننمایی است. برای نمونه در کران نمایی خدامیگوید که خدا آدم را آفرید( a method ) . پس آدم را نشانه ی هستی خدا میداند. اکنون باید سازوکار پیوند این دو را بگوید, که میگوید: " توده ای را از گـِل و لجن ریخت دادو بهش از روح خودش فوت کرد و شد آدم". پس میبینید که این پیوند، بخشی از کراننمایی است و ایندو از هم جدا نیستند. اکنون اگر ما راه دیگری را برای ساخته شدن آدم نشان بدهیم، برای نمونه از راه فرگشت، این کارکرد خدا خودبخود بی ارزش (*) شده است، چرا تنها این فوت کردن روح "یگانه " راه شاینده برای پیدایش آدم نیست. چون ما در جایگاه داوگر نیستیم، نشان دادن یک راه جایگزین (آلترناتیو) برای شکستن آن داو بسنده است.
---
این که گفتید که میشود گفت که خدا از روز ازل چنین چاره کرده که این رویداد ها به هستی بپیوندند، نیز از راه فرنود " تیغ اوکهام" شکسته میشود چرا که از میان دو راه, که یک چیز را روشنگری میکنند، آنکه ساده تر است ( نه آسان تر) و با پارامتر های کمتری ، یک پدیده را روشنگری مینماید، پذیرفتنی است. برای نمونه باران
:
١- باران میاید چون نم ابرها در برخورد با هوای سرد ، چکه میشوند و ... ٢- باران میاید چون نم ابرها در برخورد با هوای سرد ، چکه میشوند و همچنین فرشتگان به فرمان ایزدی به نم ابرها پروانه ی چکه شدن میدهند و ... در اینجا ، روشنگری نخست پذیرفته است و بار پایوری بدوش کسی میافتد که بگوید راه دوم درست است!
پس زمانی که هتا یکی از برهان ها، شکسته/بی ارزش شوند، همهی کراننمایی شکسته شده و آن فرایافت کراننموده شده، برابر با نیستی است، مانند اینکه بگوییم خرگوش جانوری پستاندار با گوشهای دراز است و سپس جانوری به ما نشان بدهند که گوش دراز ندارد. پس این دیگر" خرگوش" نیست، شاید موش باشد (جانوری پستاندار) و در جایگاه موش، دارای هستی باشد ولی سخن بر سر خرگوش بوده است، نه موش!
(* invalid argument) نه اینکه بگوییم نادرست یا درست true, false است; از دید فرنودین بی ارزش شده چرا که بایستگی یگانه (لزوم انحصاری) خود را از دست داده است.
هدف طبیعت خیر ولی هدف انسن ها لزوما با اهداف زیستیشون یکسان نیست.
طبیعت همواره در هر زادمان زیندگان، گونهگونی پدید میاورد، جهش ژنتیک یا ممیک... پس شدنی است که جانورانی به زیان آماج طبیعت کار کنند ولی چنین جانورانی ( که آدمی هم میتواند باشد) توان فرازیست ندارند، مانند یک وال که خود را به خشکی دریابار میاندازد،جوانی که خود کشی میکند، یا رهبری که مردمش را به نابودی میکشاند، چرا که گزنیش آن مردم در راستای خودکشی بوده است ( نون، درست یا نادرست، از ناآگاهی یا با آگاهی ..)
پس اینگونه، گزینش طبیعی، جهش های ژنتیک/فرهنگی را میپالاید و آنهایی را که توان فرازیست دارند، از پالایه میگذراند.اینگونه است که این آماج فرازیست و بهزیست، به ناچار بدوش زیـَـندِگان بار میشود: یا از ان پیروی میکنید و یا زیست و فرازیست شما فروبریده شده، به پایان میرسد!
دریابار = seashore ساحل دریا نون = حال پالایه = فیلتر •
این دو رهگذر را خود شما در پیامی بدست داده بودید. یکی بسته این چالش است که چگونه، نشانه های هستی را به یک فرایافت میبندیم، برای نمونه چگونه نشان میدهیم که اندیشه کار " روح" است و نه جز او. رهگذر دیگر بسته به این است که آیا ویژگی های یک فرایافت، تک تک(ستیز با دستاوردهای دانش وخرد) یا با همدیگر ( ستیز درونی این ویژگیها) شدنی هستند؟ مانند دراکولا: آیا باشنده ای میتواند خون آشام باشد ( همساز با دستاورد های دانش) یانه، و آیا چنین باشنده ای میتواند از ریخت آدم به ریخت خفاش در بیاید ( ناهمساز با دستاورهای دانش). یا اینکه آیا خدا میتواند هم دادگر و هم بخشاینده باشد ( ستیز درونی)
پس داریم:
١- نشانه های هستی <--سازوکار--> فرایافت
٢ الف- شدنی بودن ویژگی ها در سنجش با آروین (ستیز بیرونی)
٢ ب - شدنی بودن ویژگیها در سنجش با یگدیگر ( ستیز درونی)
درود بر شما.
فکر نمیکنم در جایی من چنین دیدگاهی رو اظهار کرده باشم!
به هر روی من هنوز متوجه تفاوت بررسی احتمال با بررسی اثبات وجود نشدم. اگر چنانچه چیزی وجودش اثبات نشه، چه دلیلی هست برای اینکه احتمال وجودی برایش در نظر بگیریم؟ یعنی میفرمایید نظر با عمل باید فرق بکنه؟ بنا به استدلالات و دیدگاه های شما، موجودات فضایی قطعن وجود ندارند. بنابر این چرا احتمال وجودشون هنوز صفر نیست؟ این تضاد و دوگانگی در تفکر رو لطفن توضیح بدید.
خب، همانگونه که پیشتر نماره (اشاره) شد، باید دید که کنجکاوی برای چه آماجی ، در روند فرگشت پدید آمده؟ آیا فرگشت چیزی بدرد نخور پدید میاورد یا اینکه همه چیزهایی که فرگشت پدید آورده، انگیزه ی فرازیستانه داشته است. پاسخ این پرسش ، دومی است: همه ی ویژگی های ما در راستای فرازیست پدید امده و بجا مانده اند. ویژگی هایی که بدرد نمیخورند و یا زیان بخش بودند، به مرگ و فرودستی آن جانور انجامید او را از میان برده اند، همچنان که آدمیان هوشمند از مرگ آدمیان کودن تر پدید امده اند.
خیر چنین نیست. روند فرگشت روندی به شدت زمان بر هست. بنا بر این ممکنه با تغییر هرگونه شرایط محیطی، چیزی که تا پیش از این تغییر مفید بوده، اکنون مضر باشه. از طرفی هم گفته شد فرگشت سیستم موجودات با محیط نیازمند زمان بسیار است. لذا تا آن زمان فرگشت چیزی برای موجود زنده محیا کرده که برای زندگیش مفید نیست.
این حقیقت که هدف اولیه اون تغییر کمک به بهبود زندگی موجود زنده بوده هم تغییری در پاراگراف بالای من ایجاد نمیکنه.