اثبات وجود خدا

محمد

موجود بحسب فرض عقلى یا واجب الوجود است یا ممكن الوجود، و هیچ موجودى عقلا از این دو فرض، خارج نیست. و نمى‌توان همه موجودات را ممكن الوجود دانست، زیرا ممكن الوجود نیاز به علت دارد و اگر همه علتها هم ممكن الوجود و به نوبه خود نیازمند به علت دیگرى باشند هیچگاه هیچ موجودى تحقق نخواهد یافت، به دیگر سخن: تسلسل علتها محال است، پس ناچار سلسله علتها به موجودى منتهى مى‌شود كه خودش معلول موجود دیگرى نباشد یعنى واجب الوجود باشد. این برهان، ساده ترین برهان فلسفى براى اثبات وجود خداست كه از چند مقدمه عقلى محض، تشكیل یافته و نیازى به هیچ مقدمه حسى و تجربى ندارد. ولى چون در این برهان از مفاهیم و اصطلاحات فلسفى، استفاده شده مى‌بایست توضیحى پیرامون این اصطلاحات و مقدماتى كه برهان مزبور از آنها تشكیل یافته است داده شود. امكان و وجوب هر قضیه‌اى هر قدر ساده باشد دست كم از دو مفهوم اساسى (موضوع و محمول) تشكیل مى‌یابد. مثلاً در این قضیه «خورشید روشن است» كه دلالت بر ثبوت روشنى براى خورشید دارد «خورشید» موضوع قضیه، و «روشن» محمول آن مى‌باشد.

ثبوت محمول براى موضوع، از سه حال، خارج نیست: یا محال است مانند اینكه گفته شود: «عدد سه بزرگتر از عدد چهار است» یا ضرورت دارد مانند این قضیه كه «عدد دو، نصف عدد چهار است» و یا نه محال است و نه ضرورت دارد مانند «خورشیدى بالاى سرِ ما قرار دارد». طبق اصطلاح منطقى، در صورت اول، قضیه، داراى وصف «امتناع» و در صورت دوم، داراى وصف «ضرورت» یا «وجوب» و در صورت سوم داراى وصف «امكان» (بمعناى خاص) مى‌باشد. اما نظر به اینكه در فلسفه، درباره «موجود» بحث مى‌شود و چیزى كه ممتنع و محال باشد هیچگاه وجود خارجى نمى‌یابد، از اینروى فلاسفه، موجود را بحسب فرض عقلى به واجب الوجود و ممكن الوجود، تقسیم كرده اند: واجب الوجود عبارتست از موجودى كه خودبخود وجود داشته باشد و نیازى به موجود دیگرى نداشته باشد و طبعاً چنین موجودى ازلى و ابدى خواهد بود زیرا معدوم بودن چیزى در یك زمان، نشانه اینست كه وجودش از خودش نیست و براى وجود یافتن، نیاز به موجود دیگرى دارد كه سبب یا شرط تحقق آنست و با فقدان آن مفقود مى‌شود. و ممكن الوجود عبارتست از موجودى كه خودبخود وجود ندارد و تحقق یافتنش منوط به موجود دیگرى است. این تقسیم كه براساس فرض عقلى، انجام گرفته است بالضروره وجودِ ممتنع الوجود را نفى مى‌كند ولى دلالتى ندارد بر اینكه موجودات خارجى از كدامیك از دو قسم (واجب الوجود وممكن الوجود) هستند. و به دیگر سخن: صدق این قضیه به سه صورت، تصور مى‌شود: یكى آنكه هر موجودى واجب الوجود باشد، دوم آنكه هر موجودى ممكن الوجود باشد، سوم آنكه بعضى از موجودات، واجب الوجود و بعضى دیگر ممكن الوجود باشند. بنابر فرض اول و سوم، وجود واجب الوجود، ثابت است پس باید این فرض را مورد بررسى قرار داد كه آیا ممكن است همه موجودات، ممكن الوجود باشند یا نه؟ و با ابطال این فرض است كه وجود واجب الوجود بصورت قطعى و یقینى، ثابت مى‌گردد هر چند اثبات وحدت و سایر صفات او مى‌بایست با براهین دیگرى اثبات شود.

بنابراین، براى ابطال فرض دوم، باید مقدمه دیگرى را به برهان مزبور، ضمیمه كرد و آن اینست كه ممكن الوجود بودن همه موجودات محال است. ولى این مقدمه، بدیهى نیست و بهمین جهت درصدد اثبات و تبیین آن برآمده‌اند به این صورت: ممكن الوجود نیاز به علت دارد، و تسلسل در علل، محال است. پس باید سلسله علل به موجودى منتهى شود كه ممكن الوجود و محتاج به علت نباشد یعنى واجب الوجود باشد. و از اینجاست كه پاى مفاهیم فلسفى دیگرى به میان مى‌آید كه باید توضیحى پیرامون آنها داده شود. علت و معلول اگر موجودى نیازمند به موجود دیگرى باشد و وجودش به نوعى توقف بر آن دیگرى داشته باشد به اصطلاح فلسفى، موجود نیازمند را «معلول» و آن دیگرى را «علت» مى‌نامند. ولى علت، ممكن است بى نیاز مطلق نباشد بلكه خودش نیز نیازمند و معلول موجود دیگرى باشد.

اما اگر علتى هیچگونه نیاز و معلولیتى نداشت علت مطلق و بى نیاز مطلق خواهد بود. تا اینجا با اصطلاح فلسفى علت و معلول و تعریف آنها آشنا شدیم، اكنون باید به توضیح این مقدمه بپردازیم كه «هر ممكن الوجودى نیازمند به علت است». با توجه به اینكه ممكن الوجود خودبخود وجود ندارد ناچار وجودش منوط به تحقق موجود یا موجودات دیگرى خواهد بود زیرا این قضیه، بدیهى است كه هر محمولى كه براى موضوعى در نظر گرفته شود یا خودبخود (بالذات) ثابت است و یا در اثر امر دیگرى (بالغیر) ثابت مى‌شود مثلاً هر چیزى یا خودبخود روشن است و یا به واسطه چیز دیگرى (نور) روشن مى شود،و هر جسمى یا خودبخود چرب است و یا بوسیله چیز دیگرى (روغن) چرب مى‌شود و محال است كه چیزى نه خودش روشنى و چربى داشته باشد و نه بوسیله چیز دیگرى متّصف به این صفات گردد و در عین حال، روشن یا چرب باشد! پس ثبوت وجود هم براى یك موضوع یا بالذات است و یا بالغیر، و هنگامى كه بالذات نبود ناچار بالغیر خواهد بود، بنابراین، هر ممكن الوجودى كه خودبخود متّصف به وجود نمى‌شود بواسطه موجود دیگرى بوجود مى‌آید و معلول آن خواهد بود. و این همان اصل مسلم عقلى است كه: هر ممكن الوجودى نیازمند به علت است. ولى بعضى گمان كرده‌اند كه مفاد اصل علیّت اینست كه «هر موجودى احتیاج به علت دارد» و بر این اساس، اشكال كرده‌اند كه باید براى خدا هم علتى در نظر گرفت! غافل از اینكه موضوع اصل علیّت «موجود» بطور مطلق نیست بلكه موضوع آن «ممكن الوجود» و «معلول» است، و به دیگر سخن: هر موجود وابسته و نیازمندى محتاج به علت است نه هر موجودى. محال بودن تسلسل علل آخرین مقدمه‌اى كه در این برهان بكار گرفته شده اینست كه سلسله علل باید منتهى به موجودى شود كه خودش معلول نباشد، و به اصطلاح تسلسل علل تا بى نهایت، محال است. و بدین ترتیب،

وجود واجب الوجود بعنوان نخستین علت كه خودبخود موجود است و نیازى به موجود دیگرى ندارد ثابت مى‌شود. فلاسفه، براهین متعددى براى ابطال تسلسل، اقامه كرده‌اند ولى حقیقت اینست كه بطلان تسلسل در مورد علل، قریب به بداهت است و با اندك تأملى روشن مى‌شود. یعنى با توجه به اینكه وجود معلول، نیازمند به علت و مشروط به وجود آن است اگر فرض كنیم كه این معلولیت و مشروطیت، عمومى باشد هیچگاه هیچ موجودى تحقق نخواهد یافت زیرا فرض مجموعه‌اى از موجودهاى وابسته بدون وجود موجود دیگرى كه طرف وابستگى آنها باشد معقول نیست. فرض كنید یك تیم دونده، جلو خط شروع ایستاده‌اند و آماده دویدن هستند ولى هركدام از ایشان تصمیم گرفته است كه تا دیگرى ندود او هم شروع به دویدن نكند، اگر این تصمیم واقعاً عمومیت داشته باشد هیچگاه هیچكدام از ایشان شروع به دویدن نخواهند كرد! همچنین اگر وجود هر موجودى مشروط به تحقق موجود دیگرى باشد هیچگاه هیچ موجودى تحقق نخواهد یافت. پس تحقق موجودات خارجى، نشانه اینست كه موجود بى نیاز و بى شرطى وجود دارد.

تقریر برهان اكنون با توجه به مقدمات یاد شده، بار دیگر به تقریر برهان مى‌پردازیم: هر چیزى كه بتوان آنرا «موجود» دانست از دو حال، خارج نخواهد بود: یا وجودى براى آن، ضرورت دارد و خودبخود موجود، و به اصطلاح «واجب الوجود» است و یا وجودش ضرورت ندارد و مرهون موجود دیگرى است و به اصطلاح «ممكن الوجود» مى‌باشد. و بدیهى است كه اگر تحقق چیزى محال باشد هرگز وجود نخواهد یافت و هیچگاه نمى‌توان آن را موجود دانست. پس هر موجودى یا واجب الوجود است و یا ممكن الوجود. با دقت در مفهوم «ممكن الوجود» روشن مى‌شود كه هر چیزى مصداق این مفهوم باشد معلول و نیازمند به علت خواهد بود، زیرا اگر موجودى خودبخود وجود نداشته باشد ناچار بوسیله موجود دیگرى بوجود آمده است چنانكه هر وصفى كه بالذات نباشد ثبوت آن بالغیر خواهد بود، و مفاد قانون علیّت هم همین است كه هر موجود وابسته و ممكن الوجودى نیازمند به علت است، نه اینكه هر موجودى نیاز به علت دارد تا گفته شود: پس خدا هم احتیاج به علت دارد، یا گفته شود: اعتقاد به خداى بى علت، نقض قانون علیّت است! از سوى دیگر اگر هر موجودى ممكن الوجود و نیازمند به علت باشد هیچگاه موجودى تحقق نخواهد یافت، و چنین فرضى نظیر آنست كه هر یك از افراد یك گروه، اقدام خود را مشروط به شروع دیگرى كند كه در این صورت، هیچ اقدامى انجام نخواهد گرفت. پس وجود موجودات خارجى، دلیل آنست كه واجب الوجودى موجود است.

دوست گرامی‌ نوشته خود را در یک پاراگراف خیلی‌ بزرگ ننویسید ، چون خواندن آن مشکل هست ، همیشه مثل پست دوم خود مطالب را ارسال کنید. در ضمن مطلب خود را با ذکر منبع پست کنید.🌹

محمد

رد نظریه تکامل چارلز داروین
سمیناری که در دانشگاه شیکاگو در زمینه مورفولوژی تکاملی برگزار شد، دانشمند برجسته‌، دکتر پاترسون‌، سؤال ساده‌ای مطرح کرد: آیا در اینجا کسی هست که بتواند در مورد تکامل‌، نکته‌ای قطعی و ثابت‌شده را عنوان کند؟? سکوتی طولانی بر فضای تالار حکمفرما شد. سرانجام شخصی از گوشه‌ای گفت‌: ?من یک چیز را با قطع و یقین می‌دانم‌: اینکه تکامل را نباید در مدارس تدریس کرد !?

با اینکه بسیاری از مردم عادی بر این باورند که تکامل پدیده‌ای علمی و اثبات‌شده می‌باشد، واقعیت این است که بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل فرضیه‌ای است اثبات‌نشده و بدون سندیت‌. در واقع باید گفت که قرائن و شواهد بسیاری‌ تکامل را رد می‌کنند.

فرضیه تکامل که نخستین بار توسط چارلز داروین در کتابش به‌نام "اصل انواع‌" مطرح شد، این نظر را پیش می‌نهد که موجودات زنده از اَشکال ساده نظیر باکتری‌، به اَشکال پیچیده‌تر نظیر انسان تکامل یافته‌اند. این تحول و تکامل زاییده تصادف بوده است‌؛ نخستین مولکول نیز در اثر تصادم اتم‌ها در یک ملغمه ابتدایی به‌وجود آمده است‌. نتیجه این امر پیدایی موجودات زنده بوده است‌.

نابسندگی شواهد و دلایل‌

تأثیر و نفود فرضیه تکامل را نمی‌توان دست‌کم گرفت‌؛ این فرضیه طرز تفکر انسان‌ها را درباره جهان و وجود خودشان دگرگون کرده است‌. اما اکنون بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل هنوز در سطح یک فرضیه باقی مانده است‌، و هنگامی‌که شواهد و دلایل مطرح‌شده را موشکافانه بررسی می‌کنید، پی می‌برید که چقدر نابسنده و غیرقطعی هستند.

فسیل‌ها تکامل را اثبات نمی‌کنند

?فسیل‌ها گواه بر تکامل می‌باشند!? این ادعایی بوده که دانشمندان با صدایی بلند عنوان می‌کردند. اما مشکلی که در مورد فسیل‌ها وجود دارد، این است که میان حیواناتی که فسیل‌ها گواه بر وجود آنها هستند، و حیوانات همنوعشان در عصر ما، هیچ فسیلِ میانی وجود ندارد، گویی حیوانات اولیه ناگهان به‌صورت حیوانات امروزی تحول و تکامل یافته‌اند. داروین نیز خود متوجه این نقصان در فرضیه خود بود، اما بر این باور بود که یک روز فسیل‌های میانی یافت خواهند شد. هنوز بعد از گذشت 150 سال‌، فسیلی دال بر وجود حیوانات میانی و در حال تکامل یافت نشده است‌.

دانشمندان معتقد به تکامل برای رفع این نقیصه‌، این نظر را مطرح کردند که تحول با چنان سرعتی رخ داد که فسیلی از آنها باقی نمانده است‌. طبعاً دلیل و مدرکی علمی در این زمینه وجود ندارد.

با اینکه بسیاری از مردم عادی بر این باورند که تکامل پدیده‌ای علمی و اثبات‌شده می‌باشد، واقعیت این است که بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل فرضیه‌ای است اثبات‌نشده و بدون سندیت‌. در واقع باید گفت که قرائن و شواهد بسیاری‌ تکامل را رد می‌کنند.

فرضیه تکامل که نخستین بار توسط چارلز داروین در کتابش به‌نام "اصل انواع‌" مطرح شد، این نظر را پیش می‌نهد که موجودات زنده از اَشکال ساده نظیر باکتری‌، به اَشکال پیچیده‌تر نظیر انسان تکامل یافته‌اند. این تحول و تکامل زاییده تصادف بوده است‌؛ نخستین مولکول نیز در اثر تصادم اتم‌ها در یک ملغمه ابتدایی به‌وجود آمده است‌. نتیجه این امر پیدایی موجودات زنده بوده است‌.

نابسندگی شواهد و دلایل‌

تأثیر و نفود فرضیه تکامل را نمی‌توان دست‌کم گرفت‌؛ این فرضیه طرز تفکر انسان‌ها را درباره جهان و وجود خودشان دگرگون کرده است‌. اما اکنون بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل هنوز در سطح یک فرضیه باقی مانده است‌، و هنگامی‌که شواهد و دلایل مطرح‌شده را موشکافانه بررسی می‌کنید، پی می‌برید که چقدر نابسنده و غیرقطعی هستند.

فسیل‌ها تکامل را اثبات نمی‌کنند

?فسیل‌ها گواه بر تکامل می‌باشند!? این ادعایی بوده که دانشمندان با صدایی بلند عنوان می‌کردند. اما مشکلی که در مورد فسیل‌ها وجود دارد، این است که میان حیواناتی که فسیل‌ها گواه بر وجود آنها هستند، و حیوانات همنوعشان در عصر ما، هیچ فسیلِ میانی وجود ندارد، گویی حیوانات اولیه ناگهان به‌صورت حیوانات امروزی تحول و تکامل یافته‌اند. داروین نیز خود متوجه این نقصان در فرضیه خود بود، اما بر این باور بود که یک روز فسیل‌های میانی یافت خواهند شد. هنوز بعد از گذشت 150 سال‌، فسیلی دال بر وجود حیوانات میانی و در حال تکامل یافت نشده است‌.

دانشمندان معتقد به تکامل برای رفع این نقیصه‌، این نظر را مطرح کردند که تحول با چنان سرعتی رخ داد که فسیلی از آنها باقی نمانده است‌. طبعاً دلیل و مدرکی علمی در این زمینه وجود ندارد.

viviyan
محمد

رد نظریه تکامل چارلز داروین
سمیناری که در دانشگاه شیکاگو در زمینه مورفولوژی تکاملی برگزار شد، دانشمند برجسته‌، دکتر پاترسون‌، سؤال ساده‌ای مطرح کرد: آیا در اینجا کسی هست که بتواند در مورد تکامل‌، نکته‌ای قطعی و ثابت‌شده را عنوان کند؟? سکوتی طولانی بر فضای تالار حکمفرما شد. سرانجام شخصی از گوشه‌ای گفت‌: ?من یک چیز را با قطع و یقین می‌دانم‌: اینکه تکامل را نباید در مدارس تدریس کرد !?

با اینکه بسیاری از مردم عادی بر این باورند که تکامل پدیده‌ای علمی و اثبات‌شده می‌باشد، واقعیت این است که بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل فرضیه‌ای است اثبات‌نشده و بدون سندیت‌. در واقع باید گفت که قرائن و شواهد بسیاری‌ تکامل را رد می‌کنند.

فرضیه تکامل که نخستین بار توسط چارلز داروین در کتابش به‌نام "اصل انواع‌" مطرح شد، این نظر را پیش می‌نهد که موجودات زنده از اَشکال ساده نظیر باکتری‌، به اَشکال پیچیده‌تر نظیر انسان تکامل یافته‌اند. این تحول و تکامل زاییده تصادف بوده است‌؛ نخستین مولکول نیز در اثر تصادم اتم‌ها در یک ملغمه ابتدایی به‌وجود آمده است‌. نتیجه این امر پیدایی موجودات زنده بوده است‌.

نابسندگی شواهد و دلایل‌

تأثیر و نفود فرضیه تکامل را نمی‌توان دست‌کم گرفت‌؛ این فرضیه طرز تفکر انسان‌ها را درباره جهان و وجود خودشان دگرگون کرده است‌. اما اکنون بعد از گذشت 150 سال‌، تکامل هنوز در سطح یک فرضیه باقی مانده است‌، و هنگامی‌که شواهد و دلایل مطرح‌شده را موشکافانه بررسی می‌کنید، پی می‌برید که چقدر نابسنده و غیرقطعی هستند.

فسیل‌ها تکامل را اثبات نمی‌کنند

?فسیل‌ها گواه بر تکامل می‌باشند!? این ادعایی بوده که دانشمندان با صدایی بلند عنوان می‌کردند. اما مشکلی که در مورد فسیل‌ها وجود دارد، این است که میان حیواناتی که فسیل‌ها گواه بر وجود آنها هستند، و حیوانات همنوعشان در عصر ما، هیچ فسیلِ میانی وجود ندارد، گویی حیوانات اولیه ناگهان به‌صورت حیوانات امروزی تحول و تکامل یافته‌اند. داروین نیز خود متوجه این نقصان در فرضیه خود بود، اما بر این باور بود که یک روز فسیل‌های میانی یافت خواهند شد. هنوز بعد از گذشت 150 سال‌، فسیلی دال بر وجود حیوانات میانی و در حال تکامل یافت نشده است‌.

دانشمندان معتقد به تکامل برای رفع این نقیصه‌، این نظر را مطرح کردند که تحول با چنان سرعتی رخ داد که فسیلی از آنها باقی نمانده است‌. طبعاً دلیل و مدرکی علمی در این زمینه وجود ندارد.

چه سخنان بی مایه ای...
برای نظریه فرگشت شواهد بسیاری غیر از سنگواره ها وجود دارد، از جمله توالی های آمینواسیدی و نوکلیئک اسیدی در DNA جانوران مختلف که هرچقدر خویشاوندی جانوری به جانور دیگر در درخت تکاملی نزدیکتر باشد این توالی ها شبیه ترند به هم. و علم جنین شناسی که ثابت کرده جنین بیشتر جانوران شبیه همند و ...
غیر از این سن زمین هم به گونه ای میتواند درستی نظریه فرگشت را تایید کند، چه که برای اتفاق افتادن فرگشت زمانی بسیار طولانی تر از شش هزارسال نیاز هست و علم زمین شناسی ثابت کرده که عمر زمین چیزی حدود 3-4 میلیارد سال هست.
فسیل های بیشتر حلقه های حدواسط کشف شده اند. چند صباحی از دنیا عقبید.

viviyan

در ضمن هیچ کس نمیگوید فرگشت جانوران زاییده تصادف هست، زاییده جهش های ژنتیکی و بعد آزمون و خطای طبیعت هست.

undead_knight

خدا رو با علم نمیشه ثابت کرد چرا این دوستان متوجه نمیشند:))

محمد
viviyan

چه سخنان بی مایه ای...
برای نظریه فرگشت شواهد بسیاری غیر از سنگواره ها وجود دارد، از جمله توالی های آمینواسیدی و نوکلیئک اسیدی در DNA جانوران مختلف که هرچقدر خویشاوندی جانوری به جانور دیگر در درخت تکاملی نزدیکتر باشد این توالی ها شبیه ترند به هم. و علم جنین شناسی که ثابت کرده جنین بیشتر جانوران شبیه همند و ...
غیر از این سن زمین هم به گونه ای میتواند درستی نظریه فرگشت را تایید کند، چه که برای اتفاق افتادن فرگشت زمانی بسیار طولانی تر از شش هزارسال نیاز هست و علم زمین شناسی ثابت کرده که عمر زمین چیزی حدود 3-4 میلیارد سال هست.
فسیل های بیشتر حلقه های حدواسط کشف شده اند. چند صباحی از دنیا عقبید.

امروزه دانشمندهای زیادی با فرضیه تکامل موافق نیستند! فسیل های میانی پیدا نشده! مثلن هنوز حتی یک فسیل زرافه گردن کوتاه پیدا نشده!

نابجاست !
سامه های (شرایط) فراروییدن جاندار مرده به سنگواره بسیار ویژه است ! نخست لاشه جاندار باید
پیش از خورده شدن بدست لاشخورها و تجزیه شدن و ... زیر مرده خاکی ( مانند غبار آتشفشانی و رسوبات نمکی و ...)
مدفون شده و پس از سالیان دراز جریان آب ، املاح رسوبات با مولکول های آلی استخوان لاشه
آموده شوند و دیرتر با سامه های ویژه تری ؛ سنگواره پدید آید !

دانشمندان برآورد می کنند که از هر یک میلیون جاندار تنها یکی از آن ها بخت سنگواره شدن را
می یابد !

دیگر اینکه "فسیل های میانی" هم یافت شده است ؛ برای نمونه زادمان ما که از پریمات های نخستینی
بوجود آمده ؛ از سنگواره ی آیدا* گرفته تا هومو نئاندرتال ها همگی دیده و نپاهش شده اند !
یا اینکه فسیل میانی از فرگشت داینوسورها به پرندگان ؛ آرکئوپتریکس* را یافته ایم و هنوز هم
پرندگانی از رسته ی Archaeopteryx که کم فرگشته ترند در آمریکای جنوبی با نام هواتزین زندگی
می کنند !

اینجا هم دگرسانی میان نگره و انگاره را نهوشیدید !
--
گزینش طبیعی یکی از ستون های مهادین دانش داروینیسم را برپا می سازد که با روش و آزمون
دانشیک پایور شده است ؛ جدای اینها بسنده است کمی از دانش فسیل شناسی ، زمین شناسی ،
ژنتیک ، زیست شناسی مولکولی و جنین شناسی آگاهی داشته باشید تا بدرستی آن پی ببرید !

نپاهش = مشاهده
هوشیدن = دریافتن ؛ فهمیدن
زادمان = زاد + مان ؛ نسل
رسته = در سانسکریت "رنگ" که در انگلیسی به چهره ی rank درآمده
نگره = (از نگریستن) ؛ نظریه
انگاره = (از انگاریدن) ؛ فرضیه

ماده

در حال حدوث است و این سلسله نیاز به محدث را اثبات می کند!
اگر هم شما ماده را واجب الوجود می دانید این خود نشان می دهد که واجب الوجودی مانند خدا می تواند وجود داشته باشد.
تکامل هم یک فرضیه ثابت نشده است و دانشمندان زیادی با ان مشکل دارند.

اگر نسل ما از پریمات هاست پس چرا فقط میمون ها و شامپانزه ها همینگونه مانده اند و ما انسان شده ام؟؟؟ چرا جهش های ژنتیک ان ها را انسان نساخت؟؟؟

چرا حتی یک زرافه گردن کوتاه کشف نشده است؟؟؟
اگه نمی تونید جواب بدید پس لطفن انقدر ادعا نکنید خانم یا اقای دانشمند!

viviyan

در ضمن هیچ کس نمیگوید فرگشت جانوران زاییده تصادف هست، زاییده جهش های ژنتیکی و بعد آزمون و خطای طبیعت هست.

میشه به من بگید ازمون و خطای طبیعت چگونه موجود منظم و پیشرفته ای مثل انسان رو به وجود اورده؟؟؟

شما می دونید چشم انسان چقدر منظمه؟؟؟ عقل سلیم میگه چنین نظمی بعیده که با ازمون و خطا به وجود اومده باشد!

چشمانتان را باز کنید! حتی یک نوزاد از بدو تولدش به طور خدادادی می دونه که باید از پستان مادر تغذیه کنه! اونوقت شما به همین راحتی میگویید ازمون و خطا؟؟؟؟
یعنی همینجور چندتا تک سلولی با شانس و احتمال به وجود امدن و تمام جاندارن از اون ها به وجود اومدن؟؟؟

خودتون رو به اون راه نزنید!!!

Theodor Herzl
محمد

امروزه دانشمندهای زیادی با فرضیه تکامل موافق نیستند! فسیل های میانی پیدا نشده! مثلن هنوز حتی یک فسیل زرافه گردن کوتاه پیدا نشده!

میشود ۱۰ دانشمند واقعی‌ با مشخصات و منبع نام ببرید که مخالف فرگشت هستند؟ نه اینکه بگویید دانشمندی در سویس تا متخصصی در شیکاگو یا اینکه نامه‌ای موجود است که در صندوق امانات لندن نگهداری میشود!😜

در ضمن فرض بگیریم که ما هنوز بعضی‌ از چیز‌ها در مورد فرگشت را نمی‌‌دانیم ، آیا این دلیل میشود که خدا وجود دارد؟ مثلا ۲۰۰۰ سال پیش مردم دلیل وجود رد و برق را نمی‌دانستند و می‌گفتند خدایی به نام thor باعث این میشود یا دلیل مریضی‌ها را نمی‌دانستند و می‌گفتند که شیطان به جلد آن شخص رفته است که صرع گرفته است! به این استدلال شما خدای حفره‌ها می‌گویند ، یعنی‌ اینکه هر وقت ما جواب چیزی را هنوز نمی‌‌دانیم شما می‌گوئید که ما این را نمی‌‌دانیم پس حتما خدا وجود دارد!

خدای حفره‌ها - WiKi

Russell
محمد

شما می دونید چشم انسان چقدر منظمه؟؟؟ عقل سلیم میگه چنین نظمی بعیده که با ازمون و خطا به وجود اومده باشد!

چیزی که برادران باید دریابند اینست که آن چیزی که آخودنها میگویید "عقل سلیم" ربطی به خرد ندارد بلکه یک حس شکمیست و نوع بدوی از common sense.بر این اساس این "عقل سلیم !!" خورشید بدور زمین میگردد و زمین هم ثابت است و الکترونیک و تلفن همراه شما هم کار نباید بکنند چرا که مدل ذرات بنیادین اتمی و فیزیک کوانتوم و نسبیت و اینها هم با عقل سلیم جور در نمیآیند.

آنوقت بر مینای این عقل سلیم علم هم میشود شیوه صحیح طهارت و روح و جن و خواص طبی ادرار شتر و سایر تولیدات فوق دانشیک حوزه علمیه قم !!

من الاسپاگتیُ توفیق

viviyan
محمد

امروزه دانشمندهای زیادی با فرضیه تکامل موافق نیستند! فسیل های میانی پیدا نشده! مثلن هنوز حتی یک فسیل زرافه گردن کوتاه پیدا نشده!

میشه به من بگید ازمون و خطای طبیعت چگونه موجود منظم و پیشرفته ای مثل انسان رو به وجود اورده؟؟؟
شما می دونید چشم انسان چقدر منظمه؟؟؟ عقل سلیم میگه چنین نظمی بعیده که با ازمون و خطا به وجود اومده باشد!
چشمانتان را باز کنید! حتی یک نوزاد از بدو تولدش به طور خدادادی می دونه که باید از پستان مادر تغذیه کنه! اونوقت شما به همین راحتی میگویید ازمون و خطا؟؟؟؟
یعنی همینجور چندتا تک سلولی با شانس و احتمال به وجود امدن و تمام جاندارن از اون ها به وجود اومدن؟؟؟

خودتون رو به اون راه نزنید!!!

میشه یکی از این دانشمندان رو نام ببرید؟
منظور از جانوران های حدواسط، جانورانی هستند که نیمی خصوصیات جانوران قبل و نیمی خصوصیات جانوران بعد رو دارند. مثلا حلقه حدواسط خزندگان و پرندگان که فسیلش یافت شده، یا ماهی ها و دوزیستان، دوزیستان به خزندگان و ....
من درباره فسیل زرافه گردن کوتاه اطلاعی ندارم ولی میتوونید فرگشت اسب رو که فسیل هاشم یافت شده در نظر بگیرید که مطابق عکس زیر هست

یا فرگشت دلفین از پستانداران خشکی زی.

موجود منظم و پیچیده ای مثل انسان؟ پیچیدگیشو میپذیریم ولی نظمشو چطور میخواید ثابت کنید؟
طبیعت در ابتدا انسان رو به وجود نیاورده، بهتر بود شما قبل از اینکه بیای اینجا و در رد فرگشت تاپیک بزنید پیرامون این نظریه مطالعه میکردید تا این سوالات ابتدایی رو نپرسید.
انسان به تدریج و طی میلیونها سال آزمون و خطای طبیعت شده این و چه بسا که در سالهای آینده تغییرات دیگری نیز در ساختارش اتفاق بیفتد. عقل سلیم کی میگه؟ واضح مشخص کنید لطفا.

چشم انسان میتوونه نمونه متکامل چشم جانداران ابتدایی نظیر بی مهرگان باشه.

توصیه میکنم کتاب پندارخدای داوکینز رو بخوونید

کِرم پَهن، چشمی دارد که با هر معیار معقولی، محقرتر از نصف چشم انسان است. حلزون دریایی ناوتیلوس چشمی دارد که در میانه
ی راه چشم کرم پَهن و چشم انسان است. برخلاف چشم کرِم پَهن که فقط نور و سایه را تشخیص می دهد، اما
تصاویر را نمی تواند ببیند، چشم ناوتیلوس شبیه دوربینی بی عدسی است که می تواند یک تصویر حقیقی بسازد؛
اما تصویر آن در مقایسه با تصویر چشم ما تیره و تار است.

همونطور که خووندید چشم انسان و در کل جانوران جدید فرگشت یافته چشم جانداران قدیمی هستند و چون جانوران جدید با چشم فرگشت یافته شانس بقایشان افزایش میافته بنابراین این چشم حفظ شده.

یک نوزاد براساس غریزه میداند باید پستان را بمکد؛ فرقی نمیکند پستان مادر باشد یا پدر، او به صورت غریزی برای زنده ماندن میداند باید بمکد و اتفاقا این میتوونه ثابت کننده نقش زییای طبیعت باشد.

نه پس خدای نامریی شما داشته گل بازی میکرده.

sonixax #۱۰

دوستان من جایی خونده بودم که انسانها قابلیت تغییر رنگ پوست رو داشته اند و رفته رفته این قابلیت رو از دست دادند ، صحت دارد یا خیر ؟

viviyan #۱۱
محمد

اگر نسل ما از پریمات هاست پس چرا فقط میمون ها و شامپانزه ها همینگونه مانده اند و ما انسان شده ام؟؟؟ چرا جهش های ژنتیک ان ها را انسان نساخت؟؟؟

در ضمن ما و میمون ها در رده بندی موجودات زنده از راسته پریمات ها هستیم. پریمات یعنی نخستی.

هدف طبیعت ساخت انسان نبوده، افزایش شانس بقا و تولیدمثل و در نتیجه حفظ ماده ژنتیکی جانوران زنده با کمترین هزینه هست. انسان از میمون فرگشت نیافته، انسان و میمون نیای مشترک دارند، یعنی هر دو از یک نیای مشترک مشتق شده و فرگشت یافته اند و هرکدام براساس نیاز ویژگی های مناسب برای زیست در محیط زندگیشون رو کسب کردند.

بذارید یه مثال بزنم براتون، فرض کنید در یک جامعه انسانی، به خاطر یه سری جهش ژنتیکی فرزندانی چشم قرمز با پوست بسیار نازک و فرزندانی پوست کلفت به دنیا بیان، فرد چشم قرمز قدبلند و خوش اندام و زیبا باشه، بنابراین خاطرخواهان زیادی برای برقراری رابطه جنسی خواهد داشت، اون صاحب فرزندانی میشود، که چشم قرمز و پوست نازک به صورت نهفته یا آشکار به آنها ارث میرسد و با گذشت زمان و ازدواج و تولیدمثل چشم قرمزها؛ تعدادشون زیاد میشه، اینا چون پوستشون نازکه به مناطق خاصی که بدنشون در مقابل گرما و سرما اذیت نشه مهاجرت میکنن. از اون طرف فرزندان پوست کلفت هم به هر نحوی نسلشون باقی میمونه تا زمانی که در منطقه زندگیشون یخبندان پیش میاد و پوست کلفت تبدیل به یک مزیت برای زنده ماندن میشه و پوست عادی ها در مقابل سرما دوام نمیاورند، از اون طرف پوست عادی ها در آب و هوای مربوط به پوست نازک ها هم نمیتوونن دووم بیارن و از بین میروند. الان ما چی داریم؟ دو نوع انسان متفاوت با نیای مشترک.

undead_knight #۱۲


مشکل دوستان خلقت گرا(از نوع مخالف فرگشت!)اینه که نمیخوان قبول کنند انسان ها هم یک حیوان هستند مثل سایر حیوانات دیگه.
بنابراین در مقایسه حیوانات با هم شباهت ها رو قبول میکنند ولی در مقایسه انسان و سایر حیوانات خیر!
چون فرگشت دست ماورا رو در آفرینش کوتاه میکنه و اخرین سنگر میشه شروع جهان که اونم تناقضات دیگه ای داره.

محمد #۱۳
viviyan

میشه یکی از این دانشمندان رو نام ببرید؟
منظور از جانوران های حدواسط، جانورانی هستند که نیمی خصوصیات جانوران قبل و نیمی خصوصیات جانوران بعد رو دارند. مثلا حلقه حدواسط خزندگان و پرندگان که فسیلش یافت شده، یا ماهی ها و دوزیستان، دوزیستان به خزندگان و ....
من درباره فسیل زرافه گردن کوتاه اطلاعی ندارم ولی میتوونید فرگشت اسب رو که فسیل هاشم یافت شده در نظر بگیرید که مطابق عکس زیر هست

من میگم شما یه فسیل زرافه گردن کوتاه رو به من نشون بدید شما تکامل اسب رو نشون می دید؟؟؟؟

viviyan

چشم انسان میتوونه نمونه متکامل چشم جانداران ابتدایی نظیر بی مهرگان باشه

خودت رو به اون راه نزن خانم یا اقای عزیز! چشم انسان چه طوری می تونه بر اساس ازمون و خطا به وجود اومده باشه؟؟؟؟

Russell

چیزی که برادران باید دریابند اینست که آن چیزی که آخودنها میگویید "عقل سلیم" ربطی به خرد ندارد بلکه یک حس شکمیست و نوع بدوی از common sense.بر این اساس این "عقل سلیم !!" خورشید بدور زمین میگردد و زمین هم ثابت است و الکترونیک و تلفن همراه شما هم کار نباید بکنند چرا که مدل ذرات بنیادین اتمی و فیزیک کوانتوم و نسبیت و اینها هم با عقل سلیم جور در نمیآیند.

استدلال شما از اساس اشتباست! اونی که شما میگید مربوط به احساس میشه که قابل اعتماد نیست و درباره فلسفه تجربه گرایه! چون انسان به طور شهودی می بینه که خورشید داره به دور زمین می چرخه نباید به شهودش اعتنا کنه!!!من میگم شما به عقل خودتون رجوع کنید! چطوری انسان بر اساس ازمون و خطا به وجود میاد؟؟؟ ایا با عقل شما این جور در میاد؟؟؟؟

اینجا هم ناگزیریم که هوده ی جُستار را برایتان وا کنیم ! (حق مطلب را ادا کنیم )

یعنی چی که "یک نوزاد از بدو تولد می داند که از پستان مادر تغذیه کند" ؟
اگر منظورتان این است که نوزاد پستان را "می مکد" ؛ این مکش از بازتاب مکیدن او ناشی می شود !
چون مادر اگر انگشت خود و یا پستانک و هر چیز دیگری را در دهان نوزاد بگذارد او می مکد ؛ به زبان
ساده تر هر چیزی که لب و دهان نوزاد را لمس کند سیگنال هایی را پدید می

دارین اشتباه میکنین خانم محترم
در ضمن نگفتید چرا حتی یه فسیل زرافه گردن کوتاه پیدا نشده!!!!
من حاضرم با شما تو یاهو مناظره کنم و بهتون ثابت کنم که خدا وجود داره و دارین یه اشتباه بزرگ رو مرتکب میشین!
بهتون ثابت میکنم که قران فرستاده ی خداست!!
إنما ولیكم الله ورسوله والذین آمنوا الذین یقیمون الصلاة ویؤتون الزكاة وهم راكعون

viviyan

در ضمن ما و میمون ها در رده بندی موجودات زنده از راسته پریمات ها هستیم. پریمات یعنی نخستی.

من فرضیه تکامل رو خوندم عزیز!

شما فقط یه فسیل زرافه گردن کوتاه رو بهم نشون بدید!!!

به جای اینکه جوونای مملکت رو منحرف کنید یه کم چشم و گوشتون رو باز کنید!

Russell #۱۴
محمد

استدلال شما از اساس اشتباست! اونی که شما میگید مربوط به احساس میشه که قابل اعتماد نیست و درباره فلسفه تجربه گرایه! چون انسان به طور شهودی می بینه که خورشید داره به دور زمین می چرخه نباید به شهودش اعتنا کنه!!!من میگم شما به عقل خودتون رجوع کنید! چطوری انسان بر اساس ازمون و خطا به وجود میاد؟؟؟ ایا با عقل شما این جور در میاد؟؟؟؟

برادر این دو معنیشان یکی است در سخن شما.
در زمان گلیله هم میپرسیدند چطور میشود زمین مرکز هستی نباشد؟
شما بطور واضح دارید متوسل بهمان بقول خودتان حس میشوید.علم و متد علمی برای همین است که ما از روی شکم قضاوت نکنیم دیگر.
شما وقتی میگویید "آیا پاسخ فرگشت درباره پیدایش انسان با عقل شما جور درمیاید؟ منظورتان دقیقا همان قضاوت حس است وگرنه سخنتان اساسا معنی ندارد.
یک بومی آمازون را هم امروز بیاوریم مقداری اورانیوم به او نشان بدهیم بگوییم با این میتوان شهری را نابود کرد خواهد گفت نمیشود(یا به قول شما آیا این با عقل جور در میاید؟)
در مورد جهان خارج که نمیشود با شکم و حس و اینها بدون ارجاع تجربی قضاوت کرد.خرد و منطق هم ابزار علم هستند و میتوانند تناقض را بنمایند نه اینکه بگویند انسان از فرگشت بوجود آمده یا نه.

viviyan #۱۵

من احساس میکنم کاربر "محمد" هم چون کاربر حزب الله سرکاری هستند و دارند با ما شوخی میکنن.

☺️

Unknown #۱۶
محمد

شما فقط یه فسیل زرافه گردن کوتاه رو بهم نشون بدید!!!

روند بلند شدن گردن را در سراسر خانواده زرافه‌سانان میتوان دید. چهار سرده از این خانواده که فسیل‌هایشان هم موجود است:

Giraffokeryx - WiKi
Palaeotragus - WiKi
Samotherium - WiKi
Bohlinia - WiKi

تازه همین الان هم زرافه یک پسرعمو با نام زرافه گردن‌کوتاه یا اکاپی دارد:

اگر قبل از ادعا خودتان یک جستجو در گوگل می‌کردید، سنگین‌تر نبود؟ هرآنچه جمهوری اسلامی در مغزتان فرو کرد را به این سادگی نپذیرید.

محمد #۱۷
viviyan

من احساس میکنم کاربر "محمد" هم چون کاربر حزب الله سرکاری هستند و دارند با ما شوخی میکنن. ☺️

مغلطه نكنید!سركاری خودتان هستید.
من از شما خواستم به من بگید كه چشم انسان چه طوری ممكنه بر اساس ازمون و خطا به وجود اومده باشه؟؟؟
همینطور دیگر اجزای پیچیده انسان!

چندین لغزش سترگ داشتید که از فلسفه ی باستان برمی خیزد :
نخست برای روشنگری بیشتر ، چم (معنی) ماده را برایتان کرانمایی (تعریف) می کنم !
امروزه می دانیم که ماده/جنبش تنها به ریزگان ماندمایه دار (دارای جرم سکون) نمی گویند و
این ریزگان در فربود (در واقع) خود چهره ای از ماده/جنبش شمرده می شوند ؛
ولی به واروون جنبش آزاد ، جنبش در بند و فشرده هستند !
برای نمونه دونده ای را بینگارید که با تندای بالایی دور تا دور میدان
را می دود ؛ (در جنبش است) اکنون بینگارید همان دونده در بودگاهی
از میدان بایستد و تنها به دور خود بچرخد ؛ باز هم در جنبش است ولی
جنبش او این بار گرفتارتر و در بند همان بودگاه (مکان) است !

دیگر اینکه امروزه میدانیم هیچ بخشی از جهان نابود نمی شود و تنها از ریختی
به ریخت دیگر فرامیرود (تبدیل می شود) ؛ زمانیکه می دیدند چوب می سوزد میگفتند "نیست" شد ؛
نا آگاه از اینکه ماده نیست نمی شود و تنها چینش ریزگان (ذرات) آن هستند که دگرگون می شوند
و ماده در سرشت خود نایش (نفی) را نمی پذیرد و خودبسنده می باشد !

‏آیة الله‏جعفر سبحانى
متفکران الهى هرکدام، از راهى به سوى خدا پى برده، و از آن طریق بر وجود او اقامه برهان کرده‏اند، و در حقیقت مقصد و هدف همگان یکى است هرچند در طریق و شیوه اقامه برهان، با هم تفاوت دارند.
فلاسفه الهى از تقسیم وجود به واجب و ممکن، بر وجود واجب استدلال نموده‏اند که تقریر آن در مقالات پیشین گذشت. (1) ولى دانشمندان طبیعت‏شناس از طریق وجود حرکت در طبیعت، بر وجود محرک غیر متحرک، و متکلمان از طریق حدوث عالم ماده، اعم از جوهر و عرض، بر وجود خالق و پدید آرنده جهان، استدلال کرده‏اند.
شیخ الرئیس در حالى که هر سه برهان را متذکر شده است، برهان نخست را استوارتر از دو برهان بعدى دانسته است; زیرا در برهان نخست اصل هستى مورد مطالعه قرار مى‏گیرد آنگاه، واجب الوجود بالذات، اثبات مى‏گردد، در حالى که در دو طریقه اخیر از ویژگى‏هاى وجود امکانى(حرکت وحدوث) به پدید آرنده آن پى مى‏بریم، و این در حقیقت از نوع برهان انى است. (2)
درگذشته یادآور شدیم که هر برهانى براى خود پیام و مخاطبان خاصى دارد، وهرگز نباید از هر برهان انتظار اثبات همه مدعاى الهیون را داشت، بلکه نتیجه هر برهان، متناسب با مقدمات آن است. و در مقبولیت‏یک برهان کافى است که بخشى از مدعا را ثابت کند، هرچند بخش دیگر آن را دلیل دیگر عهده‏دار شود.
مثلا در برهان حرکت، ثابت مى‏شود که متحرک به محرک غیر متحرک نیاز دارد، و چون عالم طبیعت‏خالى از حرکت نیست، طبعا محرک، موجودى فراتر طبیعت‏خواهد بود. و همچنین است‏سخن در باره برهان حدوث; زیرا آنچه که این برهان ثابت مى‏کند این است که اجسام و اعراض به حکم حادث بودن (بودن پس از نبودن) محدث و پدید آرنده‏اى لازم دارد، و طبعا این محدث از سنخ جسم و عرض نبوده و فراتر از جهان ماده خواهد بود. این مطلب رسالت هر دو برهان است، و اما این‏که محرک غیر متحرک یا محدث جهان اجسام و اعراض، واجب است‏یا ممکن، واحد است‏یا متعدد، کمالات او متناهى است‏یا غیر متناهى، از رسالت این دو برهان خارج مى‏باشد، وباید آنها را با براهین دیگرى (مانند برهان امکان و وجوب) اثبات کرد.
با توجه به این دو مطلب اکنون به تقریر برهان حرکت‏به صورت موجز و روشن مى‏پردازیم:
این برهان در کلمات قائلان به گونه‏اى مختلف تقریر شده است که دو تقریر آن را یادآور مى‏شویم:
الف: حرکت ماده و محرک غیر متحرک
جهان طبیعت‏خالى از حرکت نیست، مثلا جسم مکان خود را عوض کرده، و از نظر «کیف‏» دگرگونى پیدا مى‏کند، و از نظر حجم افزایش مى‏یابد، همچنان که وضع و نسبت او با خارج تغییر مى‏کند. و به دیگر سخن: جسم در اعراض چهارگانه (این، وضع، کم و کیف) پیوسته در حال تغییر و دگرگونى است، و مسلما این حرکتها محرک لازم دارند; زیرا در هر حرکت‏شش چیز لازم است از آن جمله، قابل و فاعل حرکت مى‏باشد، یعنى یکى پذیرنده حرکت( موضوع، قابل، متحرک) دیگرى پدید آورنده حرکت ( فاعل، محرک) مى‏باشد.
علاوه بر حرکت در اعراض جسم، تغییرات و دگرگونیهایى در صورتهاى نوعیه آن نیزحاصل مى‏شود، چنان که این نوع تغییرات در حرکت جماد به سوى نبات، و نبات به سوى حیوان، و حیوان به انسان مشهود است.و این دگرگونى اخیر، دو تفسیر فلسفى دارد، یکى بر اساس کون و فساد و دیگرى بر اساس حرکت در جوهر است.
تقریر مشهور برهان حرکت (تا قبل از صدر المتالهین) بر اساس حرکت در اعراض چهارگانه و تفسیر نخست از حرکت در صورتهاى نوعى استوار بود، و از زمان صدر المتالهین، حرکت جوهریه، جایگزین تغییر بر اساس کون و فساد و حتى حرکت در اعراض گردید.
وجود حرکت در عالم اجسام و اعراض به حکم این‏که فاعلى لازم دارد، وجود محرک را نتیجه مى‏دهد ولى این محرک باید خود متحرک نباشد; زیرا در این صورت نیازمند محرک دیگرى خواهد بود که اگر آن هم متحرک باشد نتیجه آن تسلسل محرکهاى غیر متناهى است که از نظر عقل باطل است، در این صورت ناچاریم فرض نخست را بگیریم و آن این‏که تمام حرکات به فاعلى منتهى مى‏شود که خود حرکت‏بخش است ولى متحرک نیست. و از آنجا که ماده خالى از حرکت نیست قهرا این محرک از سنخ ماده نبوده و واقعیتى ماوراى طبیعى خواهد داشت.
در این تقریر، همان گونه که ملاحظه مى‏فرمایید، براى جستجو از فاعل و پدیدآرنده حرکت‏به نقطه‏اى رسیدیم که آن موجود محرک غیر مادى مى‏باشد. (3)
تحلیل یک اشکال
همان‏طور که یادآور شدیم تقریر مشهور برهان حرکت‏بر اساس فلسفه مشاء است که حرکت عالم ماده را منحصر به حرکت در اعراض چهارگانه جسم ( کم، کیف، وضع، این) و در صورتهاى نوعیه به صورت کون و فساد مى‏داند. و حرکت عمومى عالم ماده را که در برابر آن اعراض و جواهر یکسان است و در اصطلاح «حرکت جوهریه‏» نامیده مى‏شود، قبول ندارند. و گرنه با تقریر حرکت جوهریه این برهان جلوه خاصى داشته و کم‏تر خدشه پذیر خواهد بود، از این جهت‏برخى بر این برهان خرده گرفته و مى‏گویند:
«محرک غیر متحرک بدان گونه که در حکمت مشاء ثابت مى‏شود مى‏تواند جسم و یا صورت جسمیه باشد; زیرا حرکت در حکمت مشاء در برخى از اوصاف وعوارض جسم است و لذا برهان حرکت نیاز به محرک را در محور همان اوصاف و عوارض اثبات مى‏نماید، و با این بیان گوهر و ذات عالم طبیعى وجسمانى همان گونه که از حرکت، تغییر و حدوث مصون مى‏ماند، از محرک نیز بى نیاز مى‏شود».
و به دیگر سخن: قائلان به برهان حرکت‏شبهه ازلیت ماده و یا صورت جسمیه را نیز نمى‏توانند دفع کنند; زیرا جسم که مرکب از صورت و ماده است، در بیرون از ذات، یعنى در محور عرض و یا محور صور نوعیه‏اى که بر جسم عارض مى‏شوند متغیر بوده و محتاج به محرک مى‏باشد (4) نه فزونتر از آن‏که ماده و یا صورت جسمى را در برگیرد.
حاصل اشکال این است که ما براى توجیه حرکت در اعراض و یا صورتهاى نوعیه به یک محرک غیر متحرک نیاز داریم، و کافى است که بگوییم حرکت در این امور (اعراض و صورتهاى نوعیه) از صورت جسمیه که ثابت و غیر متحرک است، سرچشمه مى‏گیرد; در این صورت برهان حرکت عقیم خواهد بود و نخواهد توانست‏حدوث ماده، یا صورت جسمى را ثابت، و ما را به ماوراى طبیعت رهنمون گردد; زیرا محرک غیر متحرک در همین عالم نیز یافت مى‏شود و آن صورت جسمیه است.
درتحلیل این اشکال نکاتى را یادآور مى‏شویم:
1. در تحقق حرکت، امور ششگانه‏اى را شرط دانسته‏اند که عبارتند از:
1. مبدء حرکت 2. منتهاى حرکت 3. ما فیه الحرکة ( مقوله حرکت) 4. موضوع حرکت( متحرک) 5. فاعل حرکت( محرک) 6. مقدار حرکت ( زمان).
بنابراین، هرگاه جسمى از نظر کم و کیف یا این و وضع، دگرگونى پیدا کرد، مافیه الحرکه (مقوله) همان اعراض بوده، و موضوع آن، جسم یا صورت جسمیه مى‏باشد در این صورت قهرا به فاعلى نیازمند است که غیر از موضوع مى‏باشد. هرگاه در تفسیر این پدیده‏ها، صورت جسمیه را فاعل حرکت‏بدانیم مفاد آن این است که موضوع و فاعل (متحرک و محرک) یکى باشد. به عبارت دیگر: جسم یا صورت جسمیه متحرک است و طبعا به محرکى غیر از خود نیاز دارد، در این صورت چگونه مى‏توان صورت جسمیه را مبدء حرکتهاى اعراض دانست، و از این طریق حرکت آنها را تبیین نمود، تا به وجود محرک غیر مادى نیازى نباشد؟
ممکن است گفته شود: صورت جسمیه داراى دو حیثیت است، از نظرى موضوع و از نظر دیگر فاعل مى‏باشد، ولى این احتمال با واقعیت صورت جسمیه مطابقت ندارد; زیرا واقعیت آن بسیط است و در آن دو حیثیت‏حقیقى وجود ندارد.
2. در مثال تغیر در صورتهاى نوعى که از طریق کون و فساد توجیه مى‏شود مفاد آن این نیست که صورتهاى نوعى دگرگون مى‏شود، در حالى که صورت جسمیه ثابت و غیر متغیر است، بلکه از نظر قائلان به کون و فساد فعلیت جسم اعم از صورتهاى جسمیه و نوعیه معدوم شده، فعلیت دیگر تکون و تحقق مى‏یابد; زیرا صورت نوعیه وجسمیه وحدت خارجى دارند و تفکیک آن دو از یکدیگر در عالم خارج، امکان پذیر نیست، تا یکى را ثابت و دیگرى را متغیر بدانیم. در این صورت نمى‏تواند صورت جسمیه که خود نیز مشمول قانون تغییر است، توجیه‏گر حرکتهاى صورتهاى نوعیه باشد.
با توجه به این مطلب: جمله‏اى که در تقریر این اشکال آمده چندان استوار به نظر نمى‏رسد، آنجا که مى‏گوید: «صور نوعیه مى‏توانند بر اساس کون و فساد یکى پس از دیگرى به طور غیر متناهى تغییر پیدا کنند و اعراضى که بنابر دیدگاه متکلمان حرکت در آنها راه دارد مى‏تواند با تسلسل تعاقبى حرکت نماید و در هر دو حال، تغییر و حرکت در خارج از دایره ذات و گوهر جسم بوده، و در همان مدار نیاز به محرک دارد». (5)
از بیان پیش روشن شد که حرکت و به تعبیر دیگر: تغییر از دایره اعراض و صور نوعیه تجاوز کرده و به خود ذات و گوهر جسم سرایت‏خواهد کرد و در نتیجه برهان عقیم نبوده و ما را به جهان ماوراى طبیعت رهنمون خواهد شد،و در غیر این صورت یعنى «استثناى صورت جسمى از گردونه تغییر، دو اشکال متوجه مى‏شود: که یکى وحدت موضوع حرکت‏با فاعل آن، ودیگرى تفکیک وجود صور نوعیه از صورت جسمیه است، و هر دو، از نظر اصول فلسفى غیر صحیح است.
ممکن است گفته شود هرگاه تغییر در صورتهاى نوعیه مستلزم تغییر در صورت جسمیه است، وحرکت در ذات جسم راه دارد، در این صورت میان این نظریه (کون وفساد) با نظریه حرکت جوهریه چه تفاوتى وجود دارد؟ در حالى که در هر دو نظریه، دگرگونى به جوهر جسم راه مى‏یابد، پس چرا یکى به نام منکر حرکت در جوهر، و دیگرى مثبت آن به‏شمار آمده است.
پاسخ این است که : آنچه مورد اتفاق هر دو گروه است، تغیر و دگرگونى در جوهر است، ولى آنچه که این دو مکتب را از هم جدا مى‏سازد دفعى یا تدریجى بودن دگرگونى است. قائلان به کون و فساد تغییر و دگرگونى در صورتهاى نوعیه را دفعى دانسته‏اند، تو گویى صورت به کلى از بین مى‏رود و صورت جدیدى پدید مى‏آید،در این صورت یک چنین دگرگونى حرکت نخواهد بود، در حالى که در حرکت در جوهر این دگرگونى به صورت تدریج است و صورتهاى نوعیه نه تنها از بین نمى‏رود بلکه راه تکامل را طى نموده و به اصطلاح حد وجودى را از دست مى‏دهد ولى کمالات خود را حفظ مى‏کند.
و به تعبیر فلسفى: قائلان به کون و فساد از طریق خلع و لبس دگرگونیهاى صور نوعیه را تفسیر مى‏کنند; در حالى که قائلان به حرکت درجوهر، دگرگونى صورتهاى نوعیه را «لبس‏» بعد از «لبس‏» مى‏دانند.
این تقریر از برهان هرچند خود در اثبات نتیجه کافى و وافى است، ولى هرگاه در تقریر آن از حرکت جوهریه استفاده شود نتیجه به نحو روشن‏تر به دست‏خواهد آمد; زیرا در این نظریه جهان طبیعت اعم از جواهر و اعراض، یکپارچه در حال تحول وحرکت است، و عالم طبیعت لحظه‏اى در ذات و فعل ایستایى نداشته و پیوسته صورتهاى جوهریه و اعراض در حال سیلان و جریان است قهرا جهان با تمام خصوصیات خود در حال تبدل و تغیر است و به صورت تدریج، به سوى کمال مى‏رود، قهرا محرکى غیر خود لازم دارد، چنان که غایتى ثابت و استوار را نیز لازم دارد.
بنابر این، از طریق حرکت جوهریه هم از جنبه فاعلى و هم از جنبه غایى مى‏توان جهان ماوراى طبیعت را اثبات کرد.
تحلیل اشکال دیگر
برخى از فلاسفه جدید غرب بر این برهان اشکال دیگرى وارد کرده و گفته‏اند: «روایت افلاطون از برهان جهانشناختى به انواع و انحاى مختلف، مورد جرح و مناقشه قرار گرفته است. آسیب پذیرترین فرض آن این است که حرکت و سکون را به یک اندازه، طبیعى یا اصیل نمى‏گیرد، به این معنا که قائل به این است که وجود حرکت‏به نحوى نیاز به تبیین دارد که وجود سکون ندارد». (6)
پاسخ: گویا خرده‏گیر مى‏خواهد بگوید همین طورى که حرکت نیاز به محرک دارد، سکون در عالم طبیعت نیز بدون فاعل نخواهد بود، در این صورت چرا از حرکت پى به محرک نخستین ببریم،ولى درباره علت‏سکون، به بحث و بررسى نپردازیم.
هرگاه مقصود خرده‏گیر همین باشد که در دو ترجمه به چشم مى‏خورد، یک چنین انتقاد کاملا بى‏پایه است; زیرا سکون امرى عدمى است نه وجودى، و هرگز واقعیتى ندارد که نیاز به فاعل و پدید آرنده‏اى داشته باشد.
ب: حرکت نفس، فاعل و غایت آن
تقریر دوم برهان حرکت در گرو یک رشته مقدمات است که هم اکنون بیان مى‏گردد:
1. نفس انسانى از بدو پیدایش تا مرحله نهایى رو به استکمال است و مسلما کمالات انسان در ابتداى زندگى با کمالات او در مراحل بعدى یکسان نیست. این مقدمه آن چنان واضح است که نیاز به اقامه برهان ندارد.
2. براهین فلسفى ثابت مى‏کند که نفس مجرد از ماده است، و ویژگى‏هاى نفس مانع از آن است که آن را مادى بدانیم، و دلایل تجرد نفس در جاى خود بیان شده است.
3. نفس در خروج خود از مرحله قوه به فعلیت، نیاز به علت فاعل دارد و هرگز شیى‏ء خود به خود نمى‏تواند از مرحله‏اى به مرحله برتر برسد. و این همان اصل علیت است که مورد پذیرش همه حکماست.
4. اکنون باید دید فاعل و معطى کمالات به نفس چیست؟ در این جا دو احتمال است: یکى این‏که بدن یا صورت جسمیه یا قواى جسمانى، فاعل کمالات نفس باشد. این احتمال با توجه به اصول فلسفى صحیح نیست ; زیرا تاثیر موجود مادى مشروط به پیدایش وضع و نسبت‏خاص میان علت و معلول است، مثلا آتش موقعى در پنبه اثر مى‏گذارد که میان آنها وضع و نسبت‏خاصى برقرار باشد و در هر شرایط مؤثر نیست. و از آنجا که موجود اثر پذیر در این جا نفس مجرد از ماده است طبعا خارج از قلمرو وضع و نسبت مکانى مى‏باشد. در این صورت، تاثیر ماده در نفس مجرد، امکان پذیر نخواهد بود. گذشته از این علت فاعل باید اقوى و کامل‏تر از اثرپذیر باشد، در حالى که در این جا جریان بر عکس است; زیرا نفس به خاطر ویژگى تجرد از ماده کامل تر از جسم و قواى جسمانى است.
فرض دیگر این‏که: موجود مجرد و برترى عامل این استکمال است و کمالات نفس را به او اعطا مى‏کند با ابطال فرض نخست این فرض متعین است، و نتیجه برهان این مى‏شود که از این طریق به یک موجود مجرد و برتر پى برده که در انسان و طبیعت اثر مى‏گذارد.
این تقریر، بیش از این رسالت ندارد که ما را به جهان تجرد برترى رهنمون گردد، نفس هرچند خود مجرد از ماده است. ولى عامل تکامل او از او اقوى و اشرف خواهد بود، و اما این‏که این عامل اقوى، واجب الوجود بالذات است‏یا ممکن الوجود، متناهى است‏یا غیر متناهى از قلمرو رسالت این برهان بیرون است. به عبارت دیگر: کاربرد این برهان بیشتر در شکستن انحصار تساوى وجود با ماده است.
ولى ممکن است در این جا گفته شود هرگاه هدف این برهان اثبات جهان تجرد است‏خود موضوع یعنى نفس، مجرد فرض شده و نیازى به اثبات مجردى دیگر نداریم مگر این‏که گفته شود، تجرد نفس در این جهان به گونه‏اى با مادیت ارتباط دارد; زیرا نفس، در برخى از مراتب تجرد برزخى داشته و به واسطه ابزار مادى عمل مى‏کند، هرچند در مرحله تعقل، داراى تجرد عقلانى و برتر است، از این جهت در شکستن حصر مادیگرى این برهان کارسازتر است.
گاهى این برهان از طریق علت غایى تقریر مى‏شود، و آن این‏که حرکت‏بدون غایت نبوده و طبعا نفس در حرکت استکمالى خود غایت و هدفى دارد، طبعا غایت او ماده نبوده و نیز غیر خود نفس، و برتر از آن خواهد بود; زیرا غایت‏باید اکمل از صاحب غایت‏باشد، و ماده پایین‏تر از نفس است، چنان که خود نفس نیز نمى‏تواند غایت‏خویش باشد; زیرا لازمه آن اتحاد غایت و ذى الغایه است، قهرا باید غایت نفس را موجودى برتر دانست.
از آنجا که هیچ غایت و کمالى، نفس را از حرکت‏باز نمى‏دارد و به هر کمالى مى‏رسد باز خواهان کمال برتر است، مى‏تواند حاکى از آن باشد که مطلوب او کمال نامتناهى و رسیدن به آستان یک چنین موجود اکمل و اشرف است.
ولى ممکن است گفته شود: غایت نفس باید موجودى برتر از آن باشد، مانند عالم عقل، یعنى نفس مى‏کوشد تا تجرد کامل پیدا کرده و ذاتا و فعلا مجرد گردد، و اما این‏که، غایت آن باید موجود نامتناهى باشد، این بیان وافى به اثبات آن نیست.
این‏که گفته شد نفس به هر کمالى برسد آرامش نیافته و به دنبال کمال برتر است، در حقیقت همان برهان فطرت است که در تقریر حکیم سبزوارى در این مورد آمده است (7) و ربطى به برهان حرکت ندارد.
پى‏نوشت‏ها:
1. مجله تخصصى کلام اسلامى،سال 1372، شماره 4.
2. شرح اشارات، ج‏3، ص 66 با تصرف مختصر و از نظر شیخ برهان «انى‏» چه بسا مفید یقین نمى‏باشد.
3. صدر المتالهین، اسفار، ج‏6، ص 43-42; حکیم سبزوارى، شرح منظومه، ص 142.
4. تبیین براهین اثبات خدا، ص 172-171، در نقل گفتار، مطالب مربوط به برهان حدوث حذف گردیده است; زیرا بحث ما فعلا در باره برهان حرکت است نه حدوث و درآینده، برهان حدوث به صورت جداگانه مورد بحث قرار مى‏گیرد.
5. مدرک پیشین، ص 172.
6. خدا در فلسفه، ترجمه بهاء الدین خرمشاهى، ص 63 - 62، براهین اثبات وجود خدا در فلسفه غرب، ص 56.
7.سبزوارى، شرح منظومه، ص 145.

محمد #۱۸

یکی از برهانهایی که به توسط آن وجود خداوند متعال را اثبات می کنند، تأمل در احکام نفس انسانی است که توسط حکمای طبیعی بیان شده است و آن این که نفس در مرحله ذات مجرد از ماده است و از آن جهت که نفس است همراه با پیدایش بدن است پس حادث است.
چرا که تمایز نفوس از یکدیگر در صورت تعلق به بدن محال است. از طرفی دیگر تناقض غیر محال است.
تجرد نفس
نفس ذاتاً مجرد است. در فلسفه اسلامی این قاعده را داریم که در کل مجرد عاقل، بذاته» هر مجردی عاقل به ذات خود می باشد. عکس این قضیه نیز صادق است. یعنی هر عاقل مجرد است. ملاصدرا آیه «انّ الله لطیفُ خبیر.... حج/63» را بر مبنای این قاعده تفسیر کرده است. او خبیر را به معنای مجرد از ماده می گیرد خبیر یعنی عالم و هر علمی مجرد است. همانگونه که هر مجردی عالم به ذات خویش است. این قضیه نیز از قضایای تحلیلی است که به قول کانت نفی آن موجب تناقض می شود به محض اینکه تجرد را فرض کنید، علم آگاهی را نیز در نهاد آن مفروض گرفته اید. نفس انسان هم چون مجرد است عاقل به ذات است و بر عکس هر چه عاقل به ذات باشد مجرد خواهد بود. (سفر نفس . 127). تجرد نفس بر دو قسم است: تجرد ذاتی، تجرد فعلی، که اولی عبارت است از فقدان ماده در ذات چیزی. و دوم عبارت است از بی نیازی چیزی به ماده در انجام کارها و تأثیرات است خود. بنابراین نفس در ذات خود مجرد است و خالی از ماده است. ولی به لحاظ فعلی، به ماده نیاز دارد یعنی در انجام کارهای خود نیاز به بدن و ابزار مادی دارد.

دلایل بر حدوث نفس از یدگاه حکمای طبیعی.
ما شک نداریم که بدن حادث است و اگر نفس قدیم باشد باید بدون بدن وجود داشته باشد و هنچنین شکی نیست که تمایز نفوس از یکدیگر به واسط? بدن ماست و اگر بدن وجود نداشته باشد نفوس از یکدیگر متمایز نیستند. و اگر میان نفوس تمایز وجود داشته باشد وجود هم ندارند پس نفس پیش از بدن وجود نداشته و همراه بدن یا پس از آن پدید آمده است. دلیل دیگر این که اگر نفس قدیم باشد باید پیش از بدن معین وجود داشته باشدو و از سوی بدن معین حادث است و از دیگر سو نفوس بدون بدن از هم تمایز ندارند. پس یا نفوس پیش از بدن وجود ندارند و حادث هستند و یا در بدن دیگری وجود داشته اند و وجود داشتن در بدن دیگر متناخس است و محال، پس نفس به همراه بدن یا پس از بدن پدید آمده است. و دلیل سوم این که اگر نفس پیش از بدن وجود داشته باشد از دو حال خارج نیست یا ماده است یا مجرد. نفس را نمی توان مادی فرض کرد چرا که بنابر فرض نفس بدن ندارد و پیش از بدن است. مجردم نمی توان فرض کرد زیرا اگر نفس مجرد باشد از آنجا که نوع مجرد منحصر به فرد است باید نفس تنها یک فرد داشته باشد و حال آن نفوس متعدد بلکه بی نهایت هستند. پس پیش از بدن وجود نداشته است و به همراه بدن پدید آمده است.
بنابراین هنگامی که ثابت شد که نفس، حادث است بنابراین این نتیجه را می دهد که هر حادثی ممکن الوجود است و هر ممکن الوجودی به علت نیاز دارد. علت نفس هم باید موجودی غیر از جسم و جسمانی باشد.
علت نفس ،‌‌ جسم نیست:
جسم نمی تواند علت نفس باشد زیرا: اگر جسم علت به وجود آمدن نفس باشد لازمه اش این است که هم اجسام دارای نفس باشند و حال آنکه این نسیت و بسیاری از اجسام، فاقد نفس است. و از سوی دیگر از آنجا که نفس مجرد است و مجرد از جسم اقوی تر است اگر جسم علت بوجود آمدن نفس باشد لازمه اش این است که اضعف علت پیدایش اقوی باشد و این محال است. دلیل دیگر این که از آنجا که جسم بذاته فاقد نفس است. اگر علت پیدایش نفس باشد لازمه اش این است که فاقد چیزی معطی آن باشد. که محال است. پس جسم نمی تواند علت پیدایش نفس باشد.
امر جسمانی هم نمی تواند علت پیدایش نفس باشد زیرا در آن صورت خواه نفس دیگری باشد و خواه صورت جسمی یا عرض جسمانی باشد اثر گذاری آن مشروط به وضع خواهد بود در حالی که نفس، چون مجرد است وضع ندارد. پس معلول امور جسمانی نیست (ترجمه و شرح نهایت الحکم?/223).
دلیل دیگر این که نفس چون مجرد و منزه از زمان و مکان بود، و باقی و پایدار است.گوهر قوی تر وجودش والاتر از هر نوع امر مجانی زوال پذیر و محتاج به زمان و مکان است می باشد و معنا ندارد که موجود ضعیف تر و پست تر نسبت به موجود قوی و والاتر علیت داشته و آن را به وجود آورد، زیرا مستلزم آن است که علت، کمالی را که فاقد آن است اعطا کند.
بنابراین نتیجه برهان نفس این می شود که علت به وجود آورنده امری است است برتر از عالم طبیعت و آن یا واجب الوجود است ویا موجودی مجرد که در سلسه علل خود به واجب تعالی می رسد.
دیدگاه ابن سینا درباره نفس
ابن سینا قائل به این است که نفس حادث است. بنابراین ناچار به اثبات دو مطلب است.1- عدم تأثیر فساد در بدن در فساد نفس. 2- فساد ناپذیری نفس به طور کلی. (هیچ عاملی نمی تواند باعث فساد نفس شود). ابن سینا در مورد اثبات اولی چنین می گوید: اگر نفس با زوال بدن از بین برود حتماً نفس و بدن با هم رابطه ای داشته باشند. و قال و هم مقدم را باطل می داند و می گوید: میان نفس بدن یا رابطه و پیوندی برقرار است یا نه.اگر پیوندی نباشد مرگ یکی از آن دو باعث مرگ دیگری نمی شود و اگر پیوندی باشد، این رابطه و پیوند یا به حسب ماهیت آن دو است یا رابطه شان در وجود است. اگر رابطه شان ماهوی باشد در آن صورت ماهیت نفس تعقل نمی شود مگر به واسطه ی تعقل بدن و بالعکس پس لازم می آید نفس و بدن متضایفان باشند زیرا رابطه ماهوی تنها در متضایفان ، قابل تصور است. و این یعنی نفس و بدن تحت مقوله اضافه داخل شده اند. حال آنکه هر دو جوهرند. اگر رابطه آنها (نفس و بدن) وجودی باشد از آن جاکه رابطه وجودی تنها در مدار علیت فرض صحیح دارد باید گفت یا نفس علت بدن است یا بدن علت نفس.
ابن سینا می گوید نفس نمی تواند علت بدن باشد زیرا نفس و بدن با هم حادث شده اند و نفس بر بدن تقدم زمانی ندارد، تقدم ذاتی هم ندارند زیرا اگر نفس علت بدن باشد و بدن معلول آن آنگاه تنها علت عدم بدن عدم نفس است حال آن که در بسیاری از اوقات نفس موجود است اما بدن از بین می رود پس نفس علت بدن نیست اگر بدن علت نفس باشد باید ببینیم کدام یک از انواع علل چهار گانه است.بدن نمی تواند علت فاعلی نفس باشد زیرا جسم بما هو جسم، نمی تواند چیزی را به وجود آورد یا فاعل کاری باشد. بدن علت مادی نفس هم نیست زیرا نفس مجرد است و بدن ماده. پس نفس فاقد علت مادی است. پس بدن یا علت نمایی نفس است یا علت صوری. اگر چنین رابطه ای بین نفس و بدن برقرار باشد شایسته آن است که نفس را علت صوری آن بدانیم، زیرا نفس مجرد است و نسبت به بدن از شرافت وجودی برخوردار است. بنابراین بدن علت صوری یا نمایی نفس نیست.
نتیجه این که:روشن شد که بین نفس و بدن هیچ رابطه ضروری ناشی از علیت یکی برای دیگری برقرار نیست. از این رو هیچ کدام مستلزم عدم دیگری نخواهد بود و این مطلوب ماست که نفس در اثر فساد بدن نابود نمی گردد.
ابن سینا در مورد اثبات دومی (فساد ناپذیری نفس به طور کلی) چنین می گوید: نفس اگر فاسد شود باید قوه فساد داشته باشد. نفس قوه فساد ندارد پس فاسد نی شود.
بیان تالی هر امر فساد پذیری که الآن موجود است فعلیت بقا دارد، روشن است که قوه فساد در فعلیت بقا در امر مغایر هم اند. پس یا در اشیاء مرکب یافت می شوند یا در امور بسیطی که حال در مرکبند، زیرا چنین چیزی که هم قوه فساد دارد و هم فعلیت بقاء باید دو جهت داشته باشد. یعنی مرکب باشد نفس از آن جا که بسیط است یا قوه فساد دارد یا فعلیت بقا. امری که فقط قوه فساد داشته باشد اصلاً موجود نمی شود پس نفس فساد ندارد و هرگز فاسد نمی شود.
دیدگاه شیخ اشراق درباره نفس
شیخ اشراق دلایل متعددی را برای اثبات بقای نفس آورده است. از جمله: 1- رابطه نفس و بدن رابطه شوقی است که داخل مقوله اضافه است و اضافه ضعیف ترین اعراض است. حال اگر بطلان بدن باعث بطلان نفس شود لازمه اش این است که ضعیف ترین اعراض، مقوم وجود جوهر باشد و این محال است. پس نفس با بطلان تو فانی نمی شود
2- بطلان نفس یا باید به ذات خود باشد و یا به واسطه ای حصول چیزی که عدمش دخالتی در بقای نفس دارد و یا به جهت بطلان امری که وجودش در وجود نفس دخیل است. هر سه صورت ناممکن است. چون که شیء نمی تواند مقتضی عدم خود باشد زیرا در آن صورت اصلاً پدید نمی آید. و نفس نه ضدی دارد و نه مانعی که مزاحم آن باشد. چه این که نفس مجرد از محل و مکان است و شرطی هم برای تحقق خود ندارد نه از جوهر و نه از اعراض، پس نفس باقی است.
3- نفس بالفعل موجود است و هر چیزی که نابود می شود و از بین می رود حتماً دارای قوه فناست و چون نفس واحد است و «من حیث هی» بالفعل است و شیء واحد بقا و فنا بالفعل وجود ندارد پس نفس باقی است.
دیدگاه صدرالمتألهین درباره نفس
ملاصدرا نیز مانند ابن سینا قائل به حدوث نفس است و برای بقای آن برهانهایی را ارائه کرده است. اول این که نفس با فساد بدن فاسد نمی شود صدرالمتألهین معتقد است که رابطه نفس و بدن رابطه ای لزومی و ضروری است. این رابطه نه همانند رابطه متضایفات است که ناشی از عروض مقوله برطرفین است و نه نظیر رابطه دو معلول علت واحد که مستقیماً باهم ارتباط ندارند. همچنین رابط? نفس و بدن، رابطه علت تامه، با معلول خویش نیست، بلکه رابطه دو شی ء متلازم با یکدیگر است که هر کدام از حیث خاصی به دیگری نیاز دارد و در وجود با هم متلازمند. بدن در تحقق خود نیازمند پیوند با نفس است بدین معنا که هریک از افراد نفوس به صورت علی البدل، برای تحقق بخشیدن به آن تفاوت می کند. ملاصدرا برخلاف حکما که می گفتند تقدم نفس بر بدن یا زمانی است یا ذاتی. تقدم نفس بر بدن را ذاتی می دانست و می گوید که ملازمه میان نفس و بدن مشکلی را ایجاد نمی کند یعنی بدن تا زمانی بدن است که با نفس در ارتباط باشد و پس از مفارقت، بدن دیگر بدن نیست بلکه جسمی است که صورت نوعیه دیگر یافته است. هر چند ممکن است در ظاهر مشابه همان بدن قبلی باشد. بنابراین وجود بدن مشروط به وجود نفس است و پس از انتقال نفس از نشئةطبیعت به نشئة دیگر بدن متقدم خواهد شد.
به عبارت دیگر طبق نظر ملاصدرا نفس از بستر ماده برمی خیزد و پس از طی مسیر کمال به مرحله تجرد رسیده، از ماده و بدن رها می‌شود محال است که با وجود نفس، بدن برود. هر جا بدن از بین رفته ابتدا از تدبیر آن منصرف شده است و عکس این مطلب صحیح نیست. و دوم این که فساد نفس محال است.
زیرا اثبات این مدعا که نابودی بدن، سبب نابودی نفس نمی شود بدین معناست که نفس به هیچ وجه قابل فساد نیست، چرا که ممکن است سبب اسباب دیگری موجب نابودی نفس گردد.
حکمای اسلامی وبرهان بر عدم فسادناپذیری نفس ارائه کردند که صدر آن دو را نقل و مورد نقد و ارزیابی قرار داده است و سپس نظرنهایی خود را آورده است.
برهان اول: نفس ممکن الوجود است و هر ممکن الوجودی در وجود خویش نیاز به علت دارد. پس نفس دارای علت است و مادام که علت تامه شی به تمامیت خود باقی است معلول (نفس) ضرورتاً باقی خواهد بود. بنابراین اگر نفس معدوم گردد. باید به علت معدم شدن علتش چیزی از اجزاء علت تامه اش باشد. روال نفس به علت زوال علت فاعلی اش محال است زیرا علت فاعلی نفس، جوهر عقلی مفارق از ماده است که هیچ گاه نابود نمی شود و از آن جا که نفس مجرد است نمی توان برای آن علت مباشر در نظر گرفت. و محال است که ورال نفس به دلیل عدم علت صدری باشد زیرا نفس خود صورت است و اگر نفس علت صوری دیگر داشته باشد وفقدان آن علت نابودی نفس باشد، تسلسل پیش می آید به همین دلیل محال است که عدم علت غایی سبب نابودی نفس شود از آن جایی که زوال هر کدام از علل چهارگانه محال است نتیجه می‌شود که انعدام نفس به صورت مطلق امکان ندارد.
برهای دوم: اگر نفس را زوال پذیر بدانیم زوال یا فساد به عنوان یک پدیده حادث مطرح است و هر حادثی مسبوق به استعداد است. پس باید در نفس استعداد از بین رفتن باشد این استعداد نیازمند ماده حامل است. این ماده حامل استعداد، یا خودش نفس است یا ماده دیگری غیر از نفس . خود نفس نمی تواند باشد، زیرا حامل امکان فساد یک شیء باید پس از فساد آن شیء باقی باشد حال آن که نفس پس از انهدام، خود باقی نخواهد بود. پس باید ماده دیگری حامل این قوه باشد حال اگر این ماده هم قابل زوال باشد اشکال قبل می آید ناچار باید به ماده ای برسیم که زوال پذیر نباشد. این امر از آن جا که جزئی از نفس است نمی تواند امری مادی باشد. پس می باید امری مجرد و غیر قابل زوال باشد و این امر همان نفس است چرا که مراد ما از نفس چیزی جز جوهر مجردی که قابل صدر باشد نیست پس نیست پس نفس زوال نمی پذیرد و جاودانه است.
صدرالمتألهین در ارزیابی این براهین می گوید این دلایل اگر دلایل تامی باشند. بیش از این ثابت نمی کنند که جوهر بسیط و مجردی که هیچگونه تعلقی به ماده ندارد و از احکام و خواص ماده مبر است، از بین نمی رود منهدم می گردد. بنابراین از این دلایل نمی توان امتناع فساد را نتیجه گرفت. زیرا نفس مجرد تام نیست. بلکه نحوه وجود نفس، وجود تعلقی و مرتبط با ماده است. به عبارت دیگر از آن جا که حکما توجهی به ذاتی بودن و وجودی بودن تعلق نفس به بدن نداشته و آن را موجودی کاملاًً مجرد پنداشته اند، چنین دلایلی را در مورد نفس جاری می دانسته اند. اما با تصوری که صدرالمتالهین در مورد نفس ارائه می دهد این دلایل با بحث نفس بیگانه بود.
نتیجه گیری:
دانستیم که بقا نزد فلاسفه اسلامی به معنای فسادناپذیری است و هر سه فیلسوف مورد بحث، نفس را باقی و فساد ناپذیر دانسته اند. ابن سینا نفس را جوهری مستقل می داند که تنها در مقام فعل به بدن محتاج است لذا نزد وی، فساد بدن مانند شکستن کشتی است که هیچ ضرری به ناخدا (نفس) وارد نمی سازد همچنین می گوید که نه تنها فساد بدن بلکه هیچ عاملی دیگری هم نمی تواند موجب نابودی نفس گردد. چرا که نفس بسیط است و اجزاء ندارد. پس تضاد در او نیست. لذا فاسد نمی شود و باقی است. سینا معاد روحانی را با براهین عقلی اثبات کرده و از اثبات معاد جسمانی اظهار عجز نموده، تأکید می کند که عقل انسان با براهین عقلی قادر به اثبات و تبیین آن نمی باشد لذا تنها از طریق دلایل نقلی قابل پذیرش است.
شیخ اشراق نفس را نور اسفهبدی و مدبر بدن معرفی نموده و آن را امری کاملاً متمایز می شمرد. از نظر وی نفس با بدن رابطه شوقی و تدبیری دارد و از بدن در جهت دستیابی به کمالاتش استفاده می کند.
صدرالمتالهین پس از اثبات فساد ناپذیری نفس، به تبیین معاد جسمانی همت گمارده است وی با تکیه بر اصولی مانند اصالت وجود عنیت تشخیص وجود» تصویری از معاد ارائه می دهد که طبق آن نفس در آخرت یعنی پس از مفارقت از بدن به وسیله قوه خیال، بدن مثالی می آفریند و در عین حال وحدت شخیصه او خدشه دار نمی گردد. منابع و مآخذ
1- طباطبایی ، علامه سید محمد حسین – ترجمه و شرح نهایه الحکمه -نگارش علی شیراوانی ج 3- 1386
2- حایری یزدی، مهدی، 1302-1378- سفر نفس: تقریرات استاد دکتر مهدی حائری یزدی / عبدالله نصری – تهران – نقش جهان، 1380
3- یثربی، یحیی، 1321- حکمت اشراق سهروردی، گزارش حکمت اشراق، با تطبیق و نقد همراه با متن حکمة اشراق- 1380.
4- خردنامه صدرا- 37- 35- فصلنامه علمی ترویجی فلسفه اسلامی. شماره 35- بهار 1383.

محمد #۱۹

البته تو تاپیك اثبات خدا به این مورد كه ماده ازلی نیست جواب داده شد

محمد #۲۰
Unknown

اگر قبل از ادعا خودتان یک جستجو در گوگل می‌کردید، سنگین‌تر نبود؟ هرآنچه جمهوری اسلامی در مغزتان فرو کرد را به این سادگی نپذیرید.

شما خودتون فریب خوردید خبر ندارید عزیز!
ان شاالله در اینده برهان های بیشتری رو تو این تاپیك قرار میدیم. امیدوارم به خودتون بیاید🌹

Theodor Herzl #۲۱
Alice

ماده از هیچ پدید نمیاید

خیر ، ماده میتواند از هیچ پدید بیاید ، اینکه جهان یک زمانی‌ آغاز شده است یک اصل ثابت شده است، جهان برای همیشه وجود نداشته است .

پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانید

A Universe from Nothing - WiKi

Mehrbod #۲۲
David Hume

خیر ، ماده میتواند از هیچ پدید بیاید ، اینکه جهان یک زمانی‌ آغاز شده است یک اصل ثابت شده است، جهان برای همیشه وجود نداشته است .

پیشنهاد می‌کنم این کتاب را بخوانید

A Universe from Nothing - WiKi

این را پیشتر خوانده‌ایم ( فیزیک کوانتومی ):

Mehrbod

چرا در هوا؟ 🤫

هر چند بگویم که دانش من درباره فیزیک کمی تا اندکی پرت میزند 🙄

ولی درباره جاودانگی ماده فکر نمیکنم سخن زیادی برود. من هم سخنرانی لورنس کراوس و هم کتابش را گرفتم خواندم به امید یافتن این چیزی از هیچ (something out of nothing)، ولی به جایی نرسیدم.

تنها روشن شد که این "هیچ" یک "هیچ فیزیکی" است نه یک هیچ فلسفی، که همان پدید آمدن و از میان رفتن ذره‌ها در زمان پلانک باشد.

درباره آن و بهترین نگره‌ای که گذرانه پذیرفته شده (نگره ریسمان‌ها) ما به ایده جهان‌های همراستا (موازی) و ایده inflation یا آماس کیهانی میرسیم که گویا همان "از هیچ" دروغین لورنس باشد.

undead_knight #۲۳

خب الان بحث در مورد شروع جهان شد بد نیست اینو بگم:
بیگ بنگ در مورد آغاز این جهان هست.
بنابراین حداقل دو احتمال وجود داره،ما بیگ کرانچ و بیگ بنگ های پشت سر هم داشته باشیم(تقریبا به معنای ازلی بودن ماده) یا اینکه از هیچ بیگ بنگ بوجود اومده باشه.
بنابراین هیچکدوم فعلا قطعی نشدند:)
البته یکی از یافته های فیزیک کوانتم(البته در بخش نظری) این هست که این حالت هم ممکنه:
A Causes B Causes A
Switching cause and effect in quantum world? A causes B causes A
یعنی پدیده و پدید آورنده

یکی باشند:)

Mehrbod #۲۴
undead_knight

خب الان بحث در مورد شروع جهان شد بد نیست اینو بگم:
بیگ بنگ در مورد آغاز این جهان هست.
بنابراین حداقل دو احتمال وجود داره،ما بیگ کرانچ و بیگ بنگ های پشت سر هم داشته باشیم(تقریبا به معنای ازلی بودن ماده) یا اینکه از هیچ بیگ بنگ بوجود اومده باشه.
بنابراین هیچکدوم فعلا قطعی نشدند:)
البته یکی از یافته های فیزیک کوانتم(البته در بخش نظری) این هست که این حالت هم ممکنه:
A Causes B Causes A
Switching cause and effect in quantum world? A causes B causes A
یعنی پدیده و پدید آوردن یکی باشند:)

undead جان یک نوشته خوبی درباره واپسین حالت نامبرده در هم‌میهن داشتی، اگر توانستی بیشتر درباره‌اش در همین جُستار فیزیک کوانتومی بنویس.

undead_knight #۲۵
Mehrbod

undead جان یک نوشته خوبی درباره واپسین حالت نامبرده در هم‌میهن داشتی، اگر توانستی بیشتر درباره‌اش در همین جُستار فیزیک کوانتومی بنویس.

خب اگر بخوام تنبلیم رو کنار بزارم باید فردا روش فکر کنم:)
من موقعی که خسته هستم خدا که هیچه به جن و پری و غول چراغ جادو هم چراغ سبز میدم بیخیالم بشند:))

محمد #۲۶

خانم دانشمند! اینارو جای دیگه نگی بهت میخندن!😄
به دوستم که فیزیک هسته ای میخونه فرمایشات شما رو ابلاغ کردم کلی خندید! هیچ جایی تو عمرم ندیدم که گفته باشه ماده جنبشه!!! از خودت اینارو میگی؟؟؟؟😊
دوتا برهان واسه اثبات خدا اوردم جواب نداری بدی میگی چرا کپی پیست میکنم؟؟؟؟
در ضمن چند بار این سوال مطرح کردم کسی هم نتونسته جواب بده! اینکه ما با ازمون و خطا به وجود اومدیم اصلن گیریم درست باشه!!! اما نظم انسان مثل چشم چه طوری بر اساس ازمون و خطا به وجود میاد؟؟؟؟

محمد #۲۷

اصلن عامل و منشا جنبش از کجاست؟؟؟ میتونی این رو جواب بدی؟؟؟؟
خودتون رو به اون راه نزنین

محمد #۲۸

خوب ظاهرن کسی حاضر نیست که به دو برهان مذکور جواب بده پس برهان های جدیدتری رو قرار میدیم

Theodor Herzl

در ضمن فرض بگیریم که ما هنوز بعضی‌ از چیز‌ها در مورد فرگشت را نمی‌‌دانیم ، آیا این دلیل میشود که خدا وجود دارد؟ مثلا ۲۰۰۰ سال پیش مردم دلیل وجود رد و برق را نمی‌دانستند و می‌گفتند خدایی به نام thor باعث این میشود یا دلیل مریضی‌ها را نمی‌دانستند و می‌گفتند که شیطان به جلد آن شخص رفته است که صرع گرفته است! به این استدلال شما خدای حفره‌ها می‌گویند ، یعنی‌ اینکه هر وقت ما جواب چیزی را هنوز نمی‌‌دانیم شما می‌گوئید که ما این را نمی‌‌دانیم پس حتما خدا وجود دارد!

من نمیخوام یه مسئله ای رو نشون بدم که علم واسش جوابی نداره بعد بگم که خدا رو میتونم اثبات کنم
همه چیز مادی نیست عزیز
شما به سوال های زیر جواب بده تا بعد من بعد غیرمادی انسان رو واستون اثبات کنم
مفهوم اراده چیه؟؟؟ میتونید اراده رو تعریف کنید؟؟؟
غریزه چیه و از کجا سرچشمه میگیره؟؟؟

محمد #۲۹

درمورد بعد غیرجسمانی ما به چیزی به اسم روح اعتقاد داریم.ما میگیم که روح عامل حیات هر انسان و جانداریه
وقتی روح از بدن خارج بشه انسان میمیره!!!
سوال اساسی اینه که عامل مرگ از نظر علم چیه؟؟؟
چرا هرکسی تو یه سن خاصی و در پیری به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟؟ چرا یه ادم جوون به مرگ طبیعی نمیمیره و یه ادم 70ساله و پیر به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟
شما ماتریالیست ها این مسائل رو بدون دخالت دادن روح و بعد غیرجسمانی انسان که ما تو قران هم داریم چطوری میخواید توجیه کنید؟؟؟؟
چرا نمیخواید باور کنید که همه چیز ماده نیست؟؟؟؟

Anarchy #۳۰
محمد

خوب ظاهرن کسی حاضر نیست که به دو برهان مذکور جواب بده پس برهان های جدیدتری رو قرار میدیم

در دو خط بدون کپی پیست بفرمایید برهان شما چی هست دوست عزیز ؟

Mehrbod #۳۱
محمد

درمورد بعد غیرجسمانی ما به چیزی به اسم روح اعتقاد داریم.ما میگیم که روح عامل حیات هر انسان و جانداریه
وقتی روح از بدن خارج بشه انسان میمیره!!!
سوال اساسی اینه که عامل مرگ از نظر علم چیه؟؟؟
چرا هرکسی تو یه سن خاصی و در پیری به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟؟ چرا یه ادم جوون به مرگ طبیعی نمیمیره و یه ادم 70ساله و پیر به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟
شما ماتریالیست ها این مسائل رو بدون دخالت دادن روح و بعد غیرجسمانی انسان که ما تو قران هم داریم چطوری میخواید توجیه کنید؟؟؟؟
چرا نمیخواید باور کنید که همه چیز ماده نیست؟؟؟؟

یعنی چی عامل مرگ چیه!؟

عامل مرگ پیرِش (aging) ئه. پیرش هم از کارکرد پیوسته‌ی سوختوساز تن (= metabolism) میاید. سوخت‌وساز همان کارهایی است
که تن شما شباروز برای زنده نگه داشتن شما میانجامد:


گُسارش اکسیژن —> اکسیژن به تن شما آسیب ناچیز ولی انبارشونده در گذر زمان میرساند.
گُسارش خوراک —> خوردن هر ماده خوراکی به تن شما آسیب ناچیز ولی باز انبارشونده در درازنای زمان میزند.
ستیز با باکتری‌ها —> یاختگان پیکر همواره در جنگ و ستیز با باکتری‌ها و ویروس‌ها و .. بیگانه هستند تا شما زنده بمانید.
بیماری‌ها —> نیاز به گفتن داریم؟ بیماری‌های کشنده داریم
...
چَنگار (سرطان) —> کنار-هنود (side-effect) ناخواسته‌ی بخشش یاختگان (mitosis) و دیگر فاکتورهای بیرونی مانند پرتوهای چنگارزای خورشیدی. رویهمرفته همه چیز چنگارآور است، پرتوی خورشید که به تنتان میخورد، خوراک خوشمزه‌ای که میخورید، دود سیگاری که با خوشی فرومیکشید و ... و اگر هیچ چیز دیگری شما را در زندگی نکشت، چنگار دیر یا زود کارتان را یکسره میکند.

زمانیکه مردید چینش (arrangement) ویژه مغز شما برای همیشه از میان میرود،
چینش ویژه مغز همان خودآگاهی و هستش شماست و بی آن دیگر نیستید.

در همین راستا:

جاودانگی (گفتگوی آزاد)
جاودانگی (گفتگوی دانشیک)
خوراک فرگشتیک
...

بهمنیار #۳۲
محمد

درمورد بعد غیرجسمانی ما به چیزی به اسم روح اعتقاد داریم.ما میگیم که روح عامل حیات هر انسان و جانداریه
وقتی روح از بدن خارج بشه انسان میمیره!!!
سوال اساسی اینه که عامل مرگ از نظر علم چیه؟؟؟
چرا هرکسی تو یه سن خاصی و در پیری به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟؟ چرا یه ادم جوون به مرگ طبیعی نمیمیره و یه ادم 70ساله و پیر به مرگ طبیعی میمیره؟؟؟
شما ماتریالیست ها این مسائل رو بدون دخالت دادن روح و بعد غیرجسمانی انسان که ما تو قران هم داریم چطوری میخواید توجیه کنید؟؟؟؟
چرا نمیخواید باور کنید که همه چیز ماده نیست؟؟؟؟

پرسشی دارم که بسیار فلسفی هم نیست. در باره ی روح های ترسناک 👻
البته در فرهنگ تازیان یک نکته هست که بسیاری آن را ندیده می گیرند. در این فرهنگ درست گدا و پرسش کننده هر دو سائل خوانده می شوند. یعنی کسی که پرسش می کند هم تراز گدا بوده یعنی کسی که گدایی می کند. 😠
برای همین است که مسلمان پرسشی ندارد.

همان گونه که گفتم پرسشی دارم و آن این است: آیا روح در هر یک از سلول ها هست یا نیست؟ اگر هست یعنی یک تک سلولی هم نیاز به روح دارد.

اگر پاسخ مثبت است که گمان کنید (تازی می شود مثلا) من یا شما یا هر کسی به بانک خون رفته و خون می دهد. بانک خون با روشی که دارد این خون را زنده نگه می دارد با فریز کردن و راه هایی که دارند. بعد از چند روز یا ماه این خون به بدن بیمار نیازمند خون زده می شود. روح شخص بیمار با این روح بیگانه چه خواهد کرد؟ پیوند عضو هم که دیگر هیچ ! 👿
همان گونه که از ریخت این پرسش برمی آید تنها برای این طراحی شده که نشان دهد که اگر به چیزی مانند روح باور داشته باشید چه پرسش هایی را باید پاسخ دهید آن هم منطقی نه این که بگویید خدا با قدرتش آن را درست می کند.
باز هم پیش از آن که پاسخ دهید، بگویم ما می دانیم که شما باور دارید که مغز انسان نمی تواند برای نمونه به ذات خدا پی ببرد، چون می پندارید انسان ناقص است و کمبود دارد یا طراح که در نگر شما همان آفریدگار است بهتر از انسان نیازهای او را می داند.

می دانیم که شما این باور را دارید ولی آیا تا کنون از خود پرسیده ایدکه آیا همه ی آیت الله ها هم باور دارند که عقل انسان ناقص است و کاستی دارد؟ برای نمونه مطهری که بی گمان نامش را فراوان شنیده ای باور داشته که عقل انسان ناقص است و نمی تواند به ذات خدا پی ببرد؟

چشم براه پاسخ هستم محمد🌹

محمد #۳۳
Anarchy

در دو خط بدون کپی پیست بفرمایید برهان شما چی هست دوست عزیز ؟

خوندن اون براهین 10دقیقه بیشتر وقتتون رو نمیگیره عزیز
متسفانه نمیتونم توی 2خط خلاصش كنم!🌹

Mehrbod

عامل مرگ پیرِش (aging) ئه. پیرش هم از کارکرد پیوسته‌ی سوختوساز تن (= metabolism) میاید. سوخت‌وساز همان کارهایی است
که تن شما شباروز برای زنده نگه داشتن شما میانجامد:

چرا بدن انسان از یه بازه ی زمانی به بعد شروع به پیر شدن میكنه؟؟؟
لطفن به دو برهان صفحه ی قبل هم نگاه بندازین!🌹

نابجاست ؛

چی چیو نابجاست؟؟؟😄 من میگم اراده رو تعریف كنید شما میگی نابجاست؟؟؟ سوزنتون گیر كرده ها😄

"اراده" به کوتاهی یک "چیز" نیست و یک "پدیده" است ! نادرستی
باستانیان نیز از فرامادی شمردن انگاشت و پنداشت و اراده و ... "چیز" دانستن
و یا physical object انگاشتن این پدیده ها بود ! امروزه میدانم که همه ی اینها
یک پدیده مادی و یا physical phenomenon می باشند و اراده به کوتاهی پردازش
داده ها به دست storage ؛ memory و directives های ماتریکس نورونی مغز
است و چیزی فرای ماده (!) در آن کارگر نیست !

تعریفتون خیلی جامع و شامل بود و من الان كاملن مفهوم اراده رو درك كردم!!!!🌹
😊

محمد #۳۵
بهمنیار

همان گونه که گفتم پرسشی دارم و آن این است: آیا روح در هر یک از سلول ها هست یا نیست؟ اگر هست یعنی یک تک سلولی هم نیاز به روح دارد.

روح مجرده دوست عزیز!
خداوند تو قران فرمودند كه علم زیادی درباره روح رو در اختیار ما نذاشته!!!
ما فقط به طور محدودی از اثار وجودی روح رو درك میكنیم!!! فعلن اجازه بدید مبحث به مبحث بحث كنیم!!! به روح هم میرسیم

sonixax

کدام براهین ؟

این براهین که همه رد شده اند ؟ همه چیز در باره تازینامه: محتوا / شاخه / نقد براهین

لطفن همون ردیه ای كه درمورد دو برهان مذكور هست رو اینجا بنویسید!!! بنده چیزی پیدا نكردم!!!🌹

Anarchy #۳۷
محمد

خوندن اون براهین 10دقیقه بیشتر وقتتون رو نمیگیره عزیز
متسفانه نمیتونم توی 2خط خلاصش كنم!🌹

جناب محمد،ببنید هر برهانی جدا از شاخ و برگ های اون به چند خط قابل خلاصه شدن هست...یعنی نهایتا یک یا دو خط مقدمه داره و یه خط هم نتیجه!! شما لطف کن برهان ها رو به این شکل بیان کن و توجیه و تفسیرهای اضافی رو حذف کن...برهان ها رو شما که تازه اختراع نکردی دوست عزیز، اینها صدها سال هست که وجود داشته و یک به یک ارزش اثباتی خودشون رو از دست داده اند.

Mehrbod #۳۸
محمد

چرا بدن انسان از یه بازه ی زمانی به بعد شروع به پیر شدن میكنه؟؟؟
لطفن به دو برهان صفحه ی قبل هم نگاه بندازین!

تن آدمی از یک بازه‌ی زمانی به آنور آغاز به پیر شدن نمیکند.

از گاهی که یاخته‌ی تخم ریخت گرفت (اسپرم + تخمک) فرایند پیرش میاغازد. نکته‌ی اینکه ما احساس
میکنم تا یک سالی جوان هستیم و سپس کم کم پیر میشویم از برای نارژگینی (non-linearity، ناخطی) بودن فرآیند است.

فرایند پیرش در آغاز کند است، ولی همچنان که جاندار بزرگتر میشود، چنانکه گفتیم فرایند درونی سوخت‌وساز آسیب‌های
ناچیزی به پیکر وی میرسانند که این آسیب‌ها در گذر زمان انباشته شده و انباشتگی‌اشان از یک آستانه‌ای فراتر، به مرگ می‌انجامد.

پس کوتاهیده، فرایند پیرش (aging) با افزایشی لگاریتم‌وار (رژگینوار، linearly) در درازنای زمان می‌شتابد:

Philo #۳۹

من تلاش کردم 2 متن از 3 متن کپی پیست شده جناب محمد را مطالعه کنم، متن اول و متن سوم که به نظرم آمد ارتباطی منطقی با یکدیگر دارند. به متن دوم تنها نگاهی گذرا انداختم و آن را چندان مرتبط با متن اول و سوم نیافتم، سر فرصت آن را هم درست مطالعه خواهم کرد.
متن نخست میخواهد اثبات کند که واجب الوجودی هست، به کمک رد امکان تسلسل:

محمد

وجود واجب الوجود بعنوان نخستین علت كه خودبخود موجود است و نیازى به موجود دیگرى ندارد ثابت مى‌شود. فلاسفه، براهین متعددى براى ابطال تسلسل، اقامه كرده‌اند ولى حقیقت اینست كه بطلان تسلسل در مورد علل، قریب به بداهت است و با اندك تأملى روشن مى‌شود. یعنى با توجه به اینكه وجود معلول، نیازمند به علت و مشروط به وجود آن است اگر فرض كنیم كه این معلولیت و مشروطیت، عمومى باشد هیچگاه هیچ موجودى تحقق نخواهد یافت زیرا فرض مجموعه‌اى از موجودهاى وابسته بدون وجود موجود دیگرى كه طرف وابستگى آنها باشد معقول نیست. فرض كنید یك تیم دونده، جلو خط شروع ایستاده‌اند و آماده دویدن هستند ولى هركدام از ایشان تصمیم گرفته است كه تا دیگرى ندود او هم شروع به دویدن نكند، اگر این تصمیم واقعاً عمومیت داشته باشد هیچگاه هیچكدام از ایشان شروع به دویدن نخواهند كرد! همچنین اگر وجود هر موجودى مشروط به تحقق موجود دیگرى باشد هیچگاه هیچ موجودى تحقق نخواهد یافت. پس تحقق موجودات خارجى، نشانه اینست كه موجود بى نیاز و بى شرطى وجود دارد.

نخست اینکه "قریب به بداهت" نداریم، یک گزاره درستی اش یا بدیهی است یا بدیهی نیست. طیف میانی وجود ندارد. بطلان تسلسل هم بدیهی نیست چه اگر بود نیازی به برهان نداشت.
جمله پررنگ شده مصادره مطلوب استدلال را نشان میدهد، "فرض مجموعه‌اى از موجودهاى وابسته بدون وجود موجود دیگرى كه طرف وابستگى آنها باشد معقول نیست" (گزاره الف) به عنوان مقدمه ای برای اثبات اینکه تسلسل امکان ندارد بیان شده، و "تسلسل امکان ندارد" خودش به این معنی است که "امکان ندارد سلسله علل نامحدود باشد" (گزاره ب)، ولی گزاره الف دقیقا معنایش همین است که سلسله علل در جایی پاره می شود، و این یعنی همان گزاره ب، به عبارت دیگر شکل برهان نویسنده متن این چنین است:
"فرض امکان نامحدود بودن علل نامعقول است" ==> "علت ها نامحدود نیستند"!
که به روشنی مصادره به مطلوب است.

ظاهرا متن سوم در پی توضیحات عالی کاربر آلیس و بیان واجب الوجود بودن ماده از جانب ایشان آورده شده است. در این متن تلاش شده اثبات شود که واجب الوجود ماده نیست. منتهی در این متن خشت نخست کج نهاده شده است:

محمد

یکی از برهانهایی که به توسط آن وجود خداوند متعال را اثبات می کنند، تأمل در احکام نفس انسانی است که توسط حکمای طبیعی بیان شده است و آن این که نفس در مرحله ذات مجرد از ماده است و از آن جهت که نفس است همراه با پیدایش بدن است پس حادث است.
چرا که تمایز نفوس از یکدیگر در صورت تعلق به بدن محال است. از طرفی دیگر تناقض غیر محال است.
تجرد نفس
نفس ذاتاً مجرد است. در فلسفه اسلامی این قاعده را داریم که در کل مجرد عاقل، بذاته» هر مجردی عاقل به ذات خود می باشد. عکس این قضیه نیز صادق است. یعنی هر عاقل مجرد است. ملاصدرا آیه «انّ الله لطیفُ خبیر.... حج/63» را بر مبنای این قاعده تفسیر کرده است. او خبیر را به معنای مجرد از ماده می گیرد خبیر یعنی عالم و هر علمی مجرد است. همانگونه که هر مجردی عالم به ذات خویش است. این قضیه نیز از قضایای تحلیلی است که به قول کانت نفی آن موجب تناقض می شود به محض اینکه تجرد را فرض کنید، علم آگاهی را نیز در نهاد آن مفروض گرفته اید. نفس انسان هم چون مجرد است عاقل به ذات است و بر عکس هر چه عاقل به ذات باشد مجرد خواهد بود. (سفر نفس . 127). تجرد نفس بر دو قسم است: تجرد ذاتی، تجرد فعلی، که اولی عبارت است از فقدان ماده در ذات چیزی. و دوم عبارت است از بی نیازی چیزی به ماده در انجام کارها و تأثیرات است خود. بنابراین نفس در ذات خود مجرد است و خالی از ماده است. ولی به لحاظ فعلی، به ماده نیاز دارد یعنی در انجام کارهای خود نیاز به بدن و ابزار مادی دارد.

در سراسر این نقل قول وجود چیز مبهم و مجهولی به نام "نفس" فرض گرفته شده است بعد هم قبل از اینکه مخاطب بفهمد این نفس چیست و از کجا آمده همینجوری گفته شده "مجرد" است و بعد ناگهان این فرض وارد معرکه شده که "تجرد نفس بر دو قسم است"! و بعد که دو قسم وارد می شوند، همینجوری دورِ همی معلوم می شود "خالی از ماده" است! ولی برای وجود به ماده نیاز دارد.
برای رفع ابهامات و به عنوان راهی برای اثبات اینکه خودتان متن را خوانده و همینطور فهمیده اید:
اولا نفس را تعریف کنید.
ثانیا وجودش را اثبات کنید.
ثالثا مفهوم تجرد را تعریف کنید.
رابعا تجرد ذاتی و فعلی را تعریف کنید.
خامسا با یک پیوستگی منطقی از نفس به این "دو قسم" و سایر قضایای مربوطه برسید.

درباره این برهان ها:

1. در این برهان ها به شکلی ساده لوحانه و ساده انگارانه فرض می شود که "ما میتوانیم به حقیقت جهان مستقل از ذهن، آن هم با روش های متافیزیکی دست یابیم" و به این ترتیب تقریبا کل جریان فلسفی بعد از قرون وسطا نادیده گرفته می شود. تمام این برهان ها از حرکت تا علیت و واجب الوجود و ... در فلسفه یونان و قرون وسطا هم هست. حال جناب محمد باید از خودشان بپرسند چه شد که از جان لاک به بعد هیچ فیلسوفی سعی نکرد با این برهان ها وجود خدا را ثابت کند؟

2. از دید من این برهان ها اساسا چیزی نمی گویند و سازندگانشان به کمک مقداری حروف الفبا، واژه ها و جملاتی بی معنی ساخته اند که با چسب منطق ارسطویی به هم چسبانیده شده اند. برای دفاع از این نظرم از چاقوی برنده هیوم استفاده می کنم: تمام افکار و تصورات ما از تجربه نشات گرفته اند، ما نمیتوانیم چیزی را تصور کنیم (و بنابراین از آن درکی داشته باشیم) که قبلا تمام اجزایش را تجربه نکرده ایم. بنابراین، به عنوان مثال "وجود مجرد" و یا "خدا" (که شما در پی اثبات وجودش هستید)، برای ما چیزی جز ترکیبی از تصورات منطبق بر تاثرات تجربی پیشین نمیتواند باشد. اما خدا یا وجود مجرد نمی توانند این تصورات ساخته ذهن باشند (طبق نظر مدعیان)، پس اساسا این کلمات برای نوع بشر فاقد معنی و مفهوم هستند.
البته چاقوی جدیدتری هم هست، فعلا ببینیم با این چاقو چه می کنید!

محمد #۴۰
Philo

در سراسر این نقل قول وجود چیز مبهم و مجهولی به نام "نفس" فرض گرفته شده است بعد هم قبل از اینکه مخاطب بفهمد این نفس چیست و از کجا آمده همینجوری گفته شده "مجرد" است و بعد ناگهان این فرض وارد معرکه شده که "تجرد نفس بر دو قسم است"! و بعد که دو قسم وارد می شوند، همینجوری دورِ همی معلوم می شود "خالی از ماده" است! ولی برای وجود به ماده نیاز دارد.
برای رفع ابهامات و به عنوان راهی برای اثبات اینکه خودتان متن را خوانده و همینطور فهمیده اید:
اولا نفس را تعریف کنید.
ثانیا وجودش را اثبات کنید.
ثالثا مفهوم تجرد را تعریف کنید.
رابعا تجرد ذاتی و فعلی را تعریف کنید.
خامسا با یک پیوستگی منطقی از نفس به این "دو قسم" و سایر قضایای مربوطه برسید.

درباره این برهان ها:

1. در این برهان ها به شکلی ساده لوحانه و ساده انگارانه فرض می شود که "ما میتوانیم به حقیقت جهان مستقل از ذهن، آن هم با روش های متافیزیکی دست یابیم" و به این ترتیب تقریبا کل جریان فلسفی بعد از قرون وسطا نادیده گرفته می شود. تمام این برهان ها از حرکت تا علیت و واجب الوجود و ... در فلسفه یونان و قرون وسطا هم هست. حال جناب محمد باید از خودشان بپرسند چه شد که از جان لاک به بعد هیچ فیلسوفی سعی نکرد با این برهان ها وجود خدا را ثابت کند؟

2. از دید من این برهان ها اساسا چیزی نمی گویند و سازندگانشان به کمک مقداری حروف الفبا، واژه ها و جملاتی بی معنی ساخته اند که با چسب منطق ارسطویی به هم چسبانیده شده اند. برای دفاع از این نظرم از چاقوی برنده هیوم استفاده می کنم: تمام افکار و تصورات ما از تجربه نشات گرفته اند، ما نمیتوانیم چیزی را تصور کنیم (و بنابراین از آن درکی داشته باشیم) که قبلا تمام اجزایش را تجربه نکرده ایم. بنابراین، به عنوان مثال "وجود مجرد" و یا "خدا" (که شما در پی اثبات وجودش هستید)، برای ما چیزی جز ترکیبی از تصورات منطبق بر تاثرات تجربی پیشین نمیتواند باشد. اما خدا یا وجود مجرد نمی توانند این تصورات ساخته ذهن باشند (طبق نظر مدعیان)، پس اساسا این کلمات برای نوع بشر فاقد معنی و مفهوم هستند.
البته چاقوی جدیدتری هم هست، فعلا ببینیم با این چاقو چه می کنید!

متن شما یك سری اشتباهات فلسفی داره عزیز
اما اگه من براتون توضیح بدم شما هم مثه خانم الیس قبول نمی كنین و حرف خودتون رو میزنین
پس با عرض معذرت من با شما و خانم الیس دیگه كاری ندارم
امیدوارم یه روزی به راه حق برسین.خدا یعنی خود شناسی. شما خودتون رو بشناسین خدا رو هم شناختین.

Anarchy #۴۱
محمد

متن شما یك سری اشتباهات فلسفی داره عزیز
اما اگه من براتون توضیح بدم شما هم مثه خانم الیس قبول نمی كنین و حرف خودتون رو میزنین
پس با عرض معذرت من با شما و خانم الیس دیگه كاری ندارم
امیدوارم یه روزی به راه حق برسین.خدا یعنی خود شناسی. شما خودتون رو بشناسین خدا رو هم شناختین.

تا الان که میگفتین کسی نمیتونه جواب بده حالا میگی شما قبول نمیکنی پس من حرفی با شما ندارم...خیلی باحالی بابا😜!! کلا برادر مسلمان یه کم اطلاعاتت دینی خودت رو ببر بالا تا غیر از کپی پیست دو کلام بلد باشی حرف بزنی و مایه خنده بقیه نشی....

Philo #۴۲
محمد

متن شما یك سری اشتباهات فلسفی داره عزیز
اما اگه من براتون توضیح بدم شما هم مثه خانم الیس قبول نمی كنین و حرف خودتون رو میزنین
پس با عرض معذرت من با شما و خانم الیس دیگه كاری ندارم
امیدوارم یه روزی به راه حق برسین.خدا یعنی خود شناسی. شما خودتون رو بشناسین خدا رو هم شناختین.

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست...

khodashenas #۴۳
Philo

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست...

این هم منطق این کقار!
خدایا سپاس گذارم افراد این چنین را دشمن اسلام قرار دادی!

Anarchy #۴۴
Anarchy

جناب محمد،ببنید هر برهانی جدا از شاخ و برگ های اون به چند خط قابل خلاصه شدن هست...یعنی نهایتا یک یا دو خط مقدمه داره و یه خط هم نتیجه!! شما لطف کن برهان ها رو به این شکل بیان کن و توجیه و تفسیرهای اضافی رو حذف کن...برهان ها رو شما که تازه اختراع نکردی دوست عزیز، اینها صدها سال هست که وجود داشته و یک به یک ارزش اثباتی خودشون رو از دست داده اند.

Philo

من تلاش کردم 2 متن از 3 متن کپی پیست شده جناب محمد را مطالعه کنم، متن اول و متن سوم که به نظرم آمد ارتباطی منطقی با یکدیگر دارند. به متن دوم تنها نگاهی گذرا انداختم و آن را چندان مرتبط با متن اول و سوم نیافتم، سر فرصت آن را هم درست مطالعه خواهم کرد.
متن نخست میخواهد اثبات کند که واجب الوجودی هست، به کمک رد امکان تسلسل:

نخست اینکه "قریب به بداهت" نداریم، یک گزاره درستی اش یا بدیهی است یا بدیهی نیست. طیف میانی وجود ندارد. بطلان تسلسل هم بدیهی نیست چه اگر بود نیازی به برهان نداشت.
جمله پررنگ شده مصادره مطلوب استدلال را نشان میدهد، "فرض مجموعه‌اى از موجودهاى وابسته بدون وجود موجود دیگرى كه طرف وابستگى آنها باشد معقول نیست" (گزاره الف) به عنوان مقدمه ای برای اثبات اینکه تسلسل امکان ندارد بیان شده، و "تسلسل امکان ندارد" خودش به این معنی است که "امکان ندارد سلسله علل نامحدود باشد" (گزاره ب)، ولی گزاره الف دقیقا معنایش همین است که سلسله علل در جایی پاره می شود، و این یعنی همان گزاره ب، به عبارت دیگر شکل برهان نویسنده متن این چنین است:
"فرض امکان نامحدود بودن علل نامعقول است" ==> "علت ها نامحدود نیستند"!
که به روشنی مصادره به مطلوب است.

ظاهرا متن سوم در پی توضیحات عالی کاربر آلیس و بیان واجب الوجود بودن ماده از جانب ایشان آورده شده است. در این متن تلاش شده اثبات شود که واجب الوجود ماده نیست. منتهی در این متن خشت نخست کج نهاده شده است:

در سراسر این نقل قول وجود چیز مبهم و مجهولی به نام "نفس" فرض گرفته شده است بعد هم قبل از اینکه مخاطب بفهمد این نفس چیست و از کجا آمده همینجوری گفته شده "مجرد" است و بعد ناگهان این فرض وارد معرکه شده که "تجرد نفس بر دو قسم است"! و بعد که دو قسم وارد می شوند، همینجوری دورِ همی معلوم می شود "خالی از ماده" است! ولی برای وجود به ماده نیاز دارد.
برای رفع ابهامات و به عنوان راهی برای اثبات اینکه خودتان متن را خوانده و همینطور فهمیده اید:
اولا نفس را تعریف کنید.
ثانیا وجودش را اثبات کنید.
ثالثا مفهوم تجرد را تعریف کنید.
رابعا تجرد ذاتی و فعلی را تعریف کنید.
خامسا با یک پیوستگی منطقی از نفس به این "دو قسم" و سایر قضایای مربوطه برسید.

درباره این برهان ها:

1. در این برهان ها به شکلی ساده لوحانه و ساده انگارانه فرض می شود که "ما میتوانیم به حقیقت جهان مستقل از ذهن، آن هم با روش های متافیزیکی دست یابیم" و به این ترتیب تقریبا کل جریان فلسفی بعد از قرون وسطا نادیده گرفته می شود. تمام این برهان ها از حرکت تا علیت و واجب الوجود و ... در فلسفه یونان و قرون وسطا هم هست. حال جناب محمد باید از خودشان بپرسند چه شد که از جان لاک به بعد هیچ فیلسوفی سعی نکرد با این برهان ها وجود خدا را ثابت کند؟

2. از دید من این برهان ها اساسا چیزی نمی گویند و سازندگانشان به کمک مقداری حروف الفبا، واژه ها و جملاتی بی معنی ساخته اند که با چسب منطق ارسطویی به هم چسبانیده شده اند. برای دفاع از این نظرم از چاقوی برنده هیوم استفاده می کنم: تمام افکار و تصورات ما از تجربه نشات گرفته اند، ما نمیتوانیم چیزی را تصور کنیم (و بنابراین از آن درکی داشته باشیم) که قبلا تمام اجزایش را تجربه نکرده ایم. بنابراین، به عنوان مثال "وجود مجرد" و یا "خدا" (که شما در پی اثبات وجودش هستید)، برای ما چیزی جز ترکیبی از تصورات منطبق بر تاثرات تجربی پیشین نمیتواند باشد. اما خدا یا وجود مجرد نمی توانند این تصورات ساخته ذهن باشند (طبق نظر مدعیان)، پس اساسا این کلمات برای نوع بشر فاقد معنی و مفهوم هستند.
البته چاقوی جدیدتری هم هست، فعلا ببینیم با این چاقو چه می کنید!

محمد

متن شما یك سری اشتباهات فلسفی داره عزیز
اما اگه من براتون توضیح بدم شما هم مثه خانم الیس قبول نمی كنین و حرف خودتون رو میزنین
پس با عرض معذرت من با شما و خانم الیس دیگه كاری ندارم
امیدوارم یه روزی به راه حق برسین.خدا یعنی خود شناسی. شما خودتون رو بشناسین خدا رو هم شناختین.

Anarchy

تا الان که میگفتین کسی نمیتونه جواب بده حالا میگی شما قبول نمیکنی پس من حرفی با شما ندارم...خیلی باحالی بابا😜!! کلا برادر مسلمان یه کم اطلاعاتت دینی خودت رو ببر بالا تا غیر از کپی پیست دو کلام بلد باشی حرف بزنی و مایه خنده بقیه نشی....

Philo

ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست...

------------------------------------------------------------------------------------------------

khodashenas

این هم منطق این کقار!
خدایا سپاس گذارم افراد این چنین را دشمن اسلام قرار دادی!

اسپاگتی شما و دوست ترولتون محمد رو شفا بده...همین چند پست بالا و بی سوادی دوستت رو ببین !! اصلا دو کلام حرف و استدلال بلد نیست ...شما نکنه تا اینجای تاپیک نابینا تشریف داشتید؟ میخواید بگم به خط بریل بنویسن پست ها رو و براتون بفرستن؟ خودتم چیز بیشتری بلد نیستی...

کلا شما دو نفر سرکاری هستید فقط !! هیچی بارتون نیست یعنی حتی دین اسلامتون رو هم قد ما کفار بلد نیستین...

از اسپاگتی واقعا دلخورم که این چنین مسلمانان بی سوادی رو بعد از مدت ها نصیب ما کرده اینجا😰 !!

Theodor Herzl #۴۵

دوستان من پیشنهاد می‌کنم این ۲ کاربر محمد و خداشناس را ignore کنید و پاسخ هیچ نوشته آنها را ندهید ، اینها ۱۰۰% سر کاری هستند ، یک مسلمان اینگونه بچگانه و مسخره دیگر بحث نمیکند!

khodashenas #۴۶
David Hume

دوستان من پیشنهاد می‌کنم این ۲ کاربر محمد و خداشناس را ignore کنید و پاسخ هیچ نوشته آنها را ندهید ، اینها ۱۰۰% سر کاری هستند ، یک مسلمان اینگونه بچگانه و مسخره دیگر بحث نمیکند!

درخواست مناظره دادم کسی حریف نبود شما دوست عزیز در پی دانستن نیستید دنبال خوشگذرانی هستید خوشبختانه من افتخار هم نشینی با دوستان دانشمند واگاهی را داشتم ودارم که حتی تحصیلات حوزوی نیز دارند ولی مشکل این است که جهان ما با هم فرق دارد شما از یک جهانید ومن وآقای محمد از جهان دیگر!
من هرچه برای شما بگویم باد هواست وشما هم هرچه برا ی من بگویید باد هواست !پس همان بهتر که با شما گفتگو نداشته باشم😚

Anarchy #۴۷
khodashenas

درخواست مناظره دادم کسی حریف نبود شما دوست عزیز در پی دانستن نیستید دنبال خوشگذرانی هستید خوشبختانه من افتخار هم نشینی با دوستان دانشمند واگاهی را داشتم ودارم که حتی تحصیلات حوزوی نیز دارند ولی مشکل این است که جهان ما با هم فرق دارد شما از یک جهانید ومن وآقای محمد از جهان دیگر!
من هرچه برای شما بگویم باد هواست وشما هم هرچه برا ی من بگویید باد هواست !پس همان بهتر که با شما گفتگو نداشته باشم😚

برادر ترول...اصلا شما اندازه این حرف ها نیستی که بخوای حریف باشی !! ضمنا اینجا هم قانون داره...تشریف ببرید ببینید برای مناظره قوانین خاصی هست که شما فعلا اونها رو ندارید!!! اول اینکه تعداد پست های شما به 50 تا نرسیده که خود این 50 تا پست برای شناخت از کاربرهاست...تا همین 37 پستی که زدین متوجه شدیم شما کلا سرکاری هستید...

در همین پستتون هم مغلطه کردید البته بعید میدونم بدونید اصلا مغلطه یعنی چی...خلاصه که خیلی بی سوادی داداش👎!!

Theodor Herzl #۴۸
khodashenas

درخواست مناظره دادم کسی حریف نبود شما دوست عزیز در پی دانستن نیستید دنبال خوشگذرانی هستید خوشبختانه من افتخار هم نشینی با دوستان دانشمند واگاهی را داشتم ودارم که حتی تحصیلات حوزوی نیز دارند ولی مشکل این است که جهان ما با هم فرق دارد شما از یک جهانید ومن وآقای محمد از جهان دیگر!
من هرچه برای شما بگویم باد هواست وشما هم هرچه برا ی من بگویید باد هواست !پس همان بهتر که با شما گفتگو نداشته باشم

خوب دوست عزیز من چند سوال از شما میپرسم اگر در ۳ دقیقه جواب دادید ( بدون جستجو) متوجه میشوم که شما سر کاری نیستید و یک چیزی از اسلام می‌دانید!

۱- کتب اربعه ‌شیعه کدام‌ها هستند؟

۲- صحاح سته کدام‌ها هستند؟

۳-کعب ابن اشرف که بود؟

۴- ابو جهل که بود؟

۵- خارج فقه یعنی‌ چه؟

بهمنیار #۴۹

اول من رفتم سركار

بهمنیار

چشم براه پاسخ هستم محمد

😆 😆 😆 😆 😆

اسپاگتی را سپاس كه چنین كسانی را دشمن آزادی قرار دادی

👻

محمد #۵۰
Anarchy

کلا شما دو نفر سرکاری هستید فقط !! هیچی بارتون نیست یعنی حتی دین اسلامتون رو هم قد ما کفار بلد نیستین...

سرکاری خودتان هستید عزیز!!!
شما هیچی حالیت نیست. تا الان هم یه کلمه براهینی که اینجا قرار دادم رو نقد نکردید!! فقط بین بحث ها پارازیت فرستادید!!!!

من از خداشناس عزیز معذرت میخوام اما با این کفار باید اینجوری حرف زد!

شما میتونی عدم وجود خدارو اثبات کنید؟؟؟
شاید بگید ما که ادعای وجود خدارو داریم ما باید اثباتش هم کنیم!! اما تویه مملکت ما همه به خدا اعتقاد دارن و این اعتقاد امر بدیهی و عقلانیه.
شما که تویه همچین جامعه ای بلند میشید میگید خدا نیست پس شما باید عدم وجودش رو اثبات کنید!!! چون جامعه ما وجود خدارو به عنوان بدیهیات قبول کرده است!!!
پس شما ادعا میکنید نه ما!!! پس ادعاتون رو اثبات کنید

---

شما خیلی راحت ماده جرم دار رو با انرژی یکی در نظر گرفتید!!! ماده با انرژی فرق داره!!! تعریف کامل انرژی حرکت با سرعت نوره!! یعنی انرژی خالص!
اکما ماده جرم دار فقط حرکت کند مادی داره یعنی سرعت نور نیست!!! پس ماده با انرژی فرق داره عزیز! فوتون هم ماده نیست عزیز. انرژیه!!! یعنی یه چیزی از جنس اشیا و ماده نیست!!!
اصلن شما فکر کن که ماده همیشه بوده!!! واستون مسخره نیست؟؟؟ ده هزار میلیارد سال پیش اصلن میلیاردها میلیارد سال پیش!!! مگه میتونه ازلی باشه؟؟؟ با عقل شما جور در میاد؟؟؟ یعنی هیچ شروعی نداشته؟؟؟؟

بهمنیار

اسپاگتی را سپاس كه چنین كسانی را دشمن آزادی قرار دادی

عزیز خدا علم زیادی درباره روح رو به ما نداده!!! شما چه طوری به این برداشت رسیدید که روح در تمام سلول های بدن قرار داره؟؟؟؟