پیشنهاد من به چندی از دوستان که آواتار ندارند, به یاد نمیمانید! من نوشتههای اینجا را میخوانم ولی پُرگاه یادم نمیآید کی کی بوده...
پاتوق شب نشینی
Mehrbodدر پرسش دست بردید که, پرسش این بود: آیا هوشوارهها میتوانند از آدمی باهوشتر شوند یا نه؟
من با توجه به محیط و محتوای گفتگو این پرسش رو مطرح کردم نه اینکه از جایی تو بحث عین سوال رو برداشته باشم و بهش پاسخ داده باشم!
دوستان گرانقدر پیشاپیش امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید. همچنین امیدوارم همه شما، چه آنها که اکنون در این جمع هستند، چه آنها که فعلا در بین ما نیستند، به خصوص راسل و داریوش و شوالیه و کسری و شهریار و نیز دخترکان انجمن، همگی سلامت و سرحال باشید و چنان بمانید و خانواده و دوستان و عزیزان شما نیز به همچنین! ای کاش امسال ما به آرزوی دیرینهی خود که همانا کم شدن سایهی شوم این نظام فاسد و ناکارآمد از سر مردم و کشور ایران است با حداقل هزینهی انسانی ممکن رسیده، بتوانیم اسفند سال دیگر قراری در تهران با دوستان بگذاریم و جامهای ِ افراشته به سلامتی را از نزدیک به هم بزنیم!
🌺🌺🌺
Ouroborosدوستان گرانقدر پیشاپیش امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید. همچنین امیدوارم همه شما، چه آنها که اکنون در این جمع هستند، چه آنها که فعلا در بین ما نیستند، به خصوص راسل و داریوش و شوالیه و کسری و شهریار و نیز دخترکان انجمن، همگی سلامت و سرحال باشید و چنان بمانید و خانواده و دوستان و عزیزان شما نیز به همچنین! ای کاش امسال ما به آرزوی دیرینهی خود که همانا کم شدن سایهی شوم این نظام فاسد و ناکارآمد از سر مردم و کشور ایران است با حداقل هزینهی انسانی ممکن رسیده، بتوانیم اسفند سال دیگر قراری در تهران با دوستان بگذاریم و جامهای ِ افراشته به سلامتی را از نزدیک به هم بزنیم!
🌺🌺🌺
گویا یک جا گفته بودید در ایران زندگی میکنید ترسی ندارید از شنود فعالیتتان؟
البته تا زمانی که خطایی از شما سر نزند کاری به کارتان ندارند.
Mehrbodپیشنهاد من به چندی از دوستان که آواتار ندارند, به یاد نمیمانید! من نوشتههای اینجا را میخوانم ولی پُرگاه یادم نمیآید کی کی بوده...
مهربد در این سالها تغییرات زیادی داشتی، رفتاری که در هممیهن بروز میدادی و بیرحمانه مسلمین را شلاق میزدی و در معقطعی بسیار تُرشروی و افسرده، به گمان من برحسب نوع گفتار و لحن کامنتها!
مضمون پستهات این بود: پیوندی که اینجا میان من و شما
هست آبکین و بیمایه است و همین بس سخن که بود و نبود شما، در زندگی من کوچکترین دگرسانیای نمیدهد.
من هم در مقطع کوتاهی چنین میاندیشیدیم و بارها دگرگون شدم اما بعد دانستم باید گاهی بیدلیل خندید، داوری دیگران مهم نیست.
و باید زندگی را به testicles گرفت.
Scaryگویا یک جا گفته بودید در ایران زندگی میکنید ترسی ندارید از شنود فعالیتتان؟
البته تا زمانی که خطایی از شما سر نزند کاری به کارتان ندارند.
نه بابا مرا چهکار دارند فعلا به قول دوستی اوضاع خرابتر از این حرفهاست و آدمها در روز روشن جلوی دوربین به خامنهای فحش ناموس میدهند.
شما کجا هستید؟
Scaryمهربد در این سالها تغییرات زیادی داشتی، رفتاری که در هممیهن بروز میدادی و بیرحمانه مسلمین را شلاق میزدی و در معقطعی بسیار تُرشروی و افسرده، به گمان من برحسب نوع گفتار و لحن کامنتها!
مضمون پستهات این بود: پیوندی که اینجا میان من و شما
هست آبکین و بیمایه است و همین بس سخن که بود و نبود شما، در زندگی من کوچکترین دگرسانیای نمیدهد.
من هم در مقطع کوتاهی چنین میاندیشیدیم و بارها دگرگون شدم اما بعد دانستم باید گاهی بیدلیل خندید، داوری دیگران مهم نیست.
و باید زندگی را به testicles گرفت.
زندگی ولی ارزشی بی همتا دارد و تا جایی که میشود باید به آن چنگ زد، چه که در نبود زندگی همه چیز یکسان است، ولی
در بود زندگی همه چیز معنا پیدا میکند.
شیوه ی نگرش من نیز همواره فرنودین بوده، چه که بهمانند در نبود فرنودساز (منطق) همه چیز یکسان است ولی در چارچوب فرنود
همه چیز معنا پیدا میکند.
همه احساسها نیز خود همان چکیدهی فرنود در آدمی میباشند و من بسته به کارم که در پیوند با هوشوارهها نیز بوده این را
در واقعیت پیاده کردهام، زمانیکه خودتان از فرنود "شهود" میآفرینید یک گذری در شیوهی اندیشیدن تان رخ میدهد که برای همگان
به آن آسانی ملموس نیست.
شما میگویید افسردگی و از آن "بیمعنی" بودن یک چیز را حس و برداشت میکنید (مهم نیست چه گفت
یارو افسرده بود(، ولی در واقعیت افسردگی اینجا همان چکیدهی فرنود و خرد
شما است که ناتوان اید و نیاز به راهکاریابی دارید. کسانیکه نتوانند راهکار بیابند به سوی خودکشی سوق پیدا میکنند
که خود باز راهکاری فرنودین است.
چکیدهی سخن من نیز این است، جائیکه فرنودسار پاسخ روشن به چیزی میدهد، دیدگاه دیگران ارزشی نزدیک به ۰ دارد.
همانجور که شما برای کسی که میگوید ۲ ۲ تا ۴ نمیشود تره خورد نمیکنید، برای من که کسیکه نمیپذیرد
تکنولوژی هزاران هزاران بار بیشتر به نابودی آدم میانجامد تا فرگشت او بی فرنود و خردتهیست و کمتر تره خورد میکنم، و اگر
هم کنم در جایگاه: پدر جان دو دقیقه بنشین روی همین چیزی که میگویی بیاندیش خواهد بود.
همین دو دقیقه بنشین ببین اینهایی که میگویی چه مزخرفاتی هستند را شما به مسلمانان خودتان میتوانید بگویید: مرد حسابی
یکی آن بالا نشسته بهمان کرده گل به هم مالیده فوت کرده حوا آفریده. و نمیدانم قوم لوط را بلا فرستاده؟
میبینید که جایگاه سست باورمندان (هممیهنی) چه اندازه آسان برای کوفتن و ریشخندیدن است.
هرآینه، این دو ترازشان هر دو یک اندازه نزدیک اند، ولی چون پذیرش حقیقت گاهی خوشایند نیست، در دومی جهان پس
مرگی در کار نیست و در یکمی شما کنترل نزدیک به صفری روی زندگی خودتان دارید و نژادی هم از شما بجا نمیماند
پس برای ناخودآگاه آدمی فرنودین است که این باورهای "ناکارآمد" را پس زده و "narrative" دیگری را دنبال کند که شما
را به چیزهای "بدردبخور" مانند پول و همسر و دارایی و آسودگی برساند.
روزی اگر در تراز من توانستید بیاندیشید یک حس آزاد بودن راستین در زندگی میکنید که میتوانید فرای ترسها و
خودفریبیهای درونتات بروید و با واقعیتها روبرو شوید بی آنکه خودتان را ببازید، ومیآموزید که سرشت زندگی
قمار گونه است و هیچ قطعیتی در هیچ چیز نیست و چرا باید قمارباز خوبی باشید تا جان برهید، و شاید به بالاترین دست پیدا کنید.
Canaryمن با توجه به محیط و محتوای گفتگو این پرسش رو مطرح کردم نه اینکه از جایی تو بحث عین سوال رو برداشته باشم و بهش پاسخ داده باشم!
به هر روی میبینید که پاسخی هم نمیتوانید هرگز بدهید، چون اگر بگویید نه
همگان میبینند منطق ندارید، بگویید آری، میبینید که سخن من را پذیرفته اید.
فرنود ۲ ۲ تا ۴ تا که در پیک پیشین نام بردم همین است.
Scaryمهربد در این سالها تغییرات زیادی داشتی، رفتاری که در هممیهن بروز میدادی و بیرحمانه مسلمین را شلاق میزدی و در معقطعی بسیار تُرشروی و افسرده، به گمان من برحسب نوع گفتار و لحن کامنتها!
مضمون پستهات این بود: پیوندی که اینجا میان من و شما
هست آبکین و بیمایه است و همین بس سخن که بود و نبود شما، در زندگی من کوچکترین دگرسانیای نمیدهد.
من هم در مقطع کوتاهی چنین میاندیشیدیم و بارها دگرگون شدم اما بعد دانستم باید گاهی بیدلیل خندید، داوری دیگران مهم نیست.
و باید زندگی را به testicles گرفت.
اخلاق و فرهنگی که سده ها در ایران برقرار است، اخلاق ریاکاری و دورویی و تعارف است. چنان این به یک نورم تبدیل شده که اگر کسی رک و راست سخن بگوید در نظرشان (ایرانیان) با صفات منفی توصیف می شود.
قربان صدقه شان بروید، دلشان برایتان قیژ می رود. سخن راست و منطقی بگوئید، می شوید دیو دوسر. گرفتاری اصلی ایرانیان همین دورویی است، اگر یاد می گرفتند که باهم رک و پوست کنده سخن بگویند، بدون هراس از آزردگی طرف مقابل و خواسته های قلبی و حق خود را فریاد می زدند، حال و روز بهتری داشتند. به جایش ترجیح می دهند در محافل خودی غر بزنند و ناله سر دهند و در جامعه جانماز آب بکشند. منطق هم چون دور از این فرهنگ است، از آن استقبال نمی کنند!
Mehrbodبه هر روی میبینید که پاسخی هم نمیتوانید هرگز بدهید، چون اگر بگویید نه
همگان میبینند منطق ندارید، بگویید آری، میبینید که سخن من را پذیرفته اید.فرنود ۲ ۲ تا ۴ تا که در پیک پیشین نام بردم همین است.
مطمئنی از آدم درستی کوت گرفتی؟
واسه چی من باید خودمو درگیر پرسشی بکنم که نرفتم سراغش؟!!
ساعت 12:15 شبه هنوز سر کارم! (مشاغل ضروری) در حال مرگ 😂
تُف بهت کرونا
💨🐈
sonixaxساعت 12:15 شبه هنوز سر کارم! (مشاغل ضروری) در حال مرگ 😂
تُف بهت کرونا 💨🐈
برو کار کن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی است کار، تو از کار میمیری و ما از خانه نشینی. 😂
این ویروس بیشتر به انسانهای پیر و ناتوان و کسانی که سیستم ایمنی بدنی ضعیفی دارند آسیب میزند.
با این همه گمانیزنیها هنوز ناشناخته است برای محقیقن.
Scaryبرو کار کن مگو چیست کار که سرمایه جاودانی است کار، تو از کار میمیری و ما از خانه نشینی.
این ویروس بیشتر به انسانهای پیر و ناتوان و کسانی که سیستم ایمنی بدنی ضعیفی دارند آسیب میزند.
با این همه گمانیزنیها هنوز ناشناخته است برای محقیقن.
سازمان بهداشت جهانی گفته خیلی هم مطمئن نباشید که به جوونها کار نداره! همه باید رعایت کنند.
خود ما توی ایران فوتبالیست 23 ساله و پرستار 24 ساله سالم و جوان و سر حال داشتیم که ویروس جان نازنینشان را گرفته!
خیلی هم نباید آماروار نگاه کرد! ظهور ویروس هنوز به 4 ماه نرسیده، جامعه آماری خیلی دقیق و بزرگ نیست و اطلاعات کافی از این ویروس هم در دسترس نیست!
در سرما خوردگی معمولی هم افراد سالمند و بیمار در خطر بیشتری هستند.
تقریبن در تمام بیماریهای کشنده آنهایی که سالمند هستند یا بیمار زودتر جان خود را از دست میدهند! شاید دلیل اینکه نرخ مرگ و میر جوانان پایین تر است همین باشد! از کجا معلوم یهو دیدید 2 ماه دیگه کلی جوان هم از دنیا رفت به خاطر این بیماری!!
Ouroborosدوستان گرانقدر پیشاپیش امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید. همچنین امیدوارم همه شما، چه آنها که اکنون در این جمع هستند، چه آنها که فعلا در بین ما نیستند، به خصوص راسل و داریوش و شوالیه و کسری و شهریار و نیز دخترکان انجمن، همگی سلامت و سرحال باشید و چنان بمانید و خانواده و دوستان و عزیزان شما نیز به همچنین! ای کاش امسال ما به آرزوی دیرینهی خود که همانا کم شدن سایهی شوم این نظام فاسد و ناکارآمد از سر مردم و کشور ایران است با حداقل هزینهی انسانی ممکن رسیده، بتوانیم اسفند سال دیگر قراری در تهران با دوستان بگذاریم و جامهای ِ افراشته به سلامتی را از نزدیک به هم بزنیم!
🌺🌺🌺
سال نو شما هم مبارک.
باقی اعضا رو درست نمیشناسم ولی جناب russlle گفته دیگه حرفی برای گفتن تو این انجمن نداره و دیگه نمیاد،با وجود اینکه جای دیگری هنوز فعاله که خب چون خودش مایل نیست نمیتونم بگم کجا.
Ouroborosدوستان گرانقدر پیشاپیش امیدوارم سال نوی خوبی داشته باشید. همچنین امیدوارم همه شما، چه آنها که اکنون در این جمع هستند، چه آنها که فعلا در بین ما نیستند، به خصوص راسل و داریوش و شوالیه و کسری و شهریار و نیز دخترکان انجمن، همگی سلامت و سرحال باشید و چنان بمانید و خانواده و دوستان و عزیزان شما نیز به همچنین! ای کاش امسال ما به آرزوی دیرینهی خود که همانا کم شدن سایهی شوم این نظام فاسد و ناکارآمد از سر مردم و کشور ایران است با حداقل هزینهی انسانی ممکن رسیده، بتوانیم اسفند سال دیگر قراری در تهران با دوستان بگذاریم و جامهای ِ افراشته به سلامتی را از نزدیک به هم بزنیم!
🌺🌺🌺
منم سال نو رو شادباش میگم. با آرزوی شادی و سلامتی برای تو رفیق قدیمی و سایر دوستان 🌹
Canaryسال نو شما هم مبارک.
باقی اعضا رو درست نمیشناسم ولی جناب russlle گفته دیگه حرفی برای گفتن تو این انجمن نداره و دیگه نمیاد،با وجود اینکه جای دیگری هنوز فعاله که خب چون خودش مایل نیست نمیتونم بگم کجا.
به راسل بگید اینجا که دیگه پشه هم پر نمیزنه، بزنه هم کسی دل و دماغ پافشاری روی نظراتش نداره دیگه...
ما اینجا بر سر عقاید با هم درگیر بودیم اما دشمن هم نبودیم.آرزوی سلامتی دارم برای راسل.
سلام دوستان سال نو مبارک خوب هستید؟
بعد مدت ها خیلی اتفاقی سرچ کردم و متعجب شدم اینجا هنوز به قوت خودش باقیست😌
در این روزگار سخت کرونایی باعث خوشحالی شد
Anarchyبه راسل بگید اینجا که دیگه پشه هم پر نمیزنه، بزنه هم کسی دل و دماغ پافشاری روی نظراتش نداره دیگه...
ما اینجا بر سر عقاید با هم درگیر بودیم اما دشمن هم نبودیم.آرزوی سلامتی دارم برای راسل.
موافقم و من این مسئله رو به خصوص در جناب "مهربد" حس میکنم.
گویا سال ها بحث و گفتگو درباره دین،سیاست و اقتصاد همه رو تا حدود زیادی خسته کرده.
Canaryموافقم و من این مسئله رو به خصوص در جناب "مهربد" حس میکنم.
گویا سال ها بحث و گفتگو درباره دین،سیاست و اقتصاد همه رو تا حدود زیادی خسته کرده.
اینجورها نیست، من تنها بجای پافشاری نظری روی عملی دارم کار میکنم.
اگر گفتمانهای اینجا نبود هرگز پیشزمینه اندیشیک آن برای من فراهم نمیشد که بدانم آماج زندگی ام چیست.
از یک آستانهای به آنور باید درست یا نادرست، به جامه پوشاندن بپردازید تا گفتگوی فرهنگستانی academic
Canaryموافقم و من این مسئله رو به خصوص در جناب "مهربد" حس میکنم.
گویا سال ها بحث و گفتگو درباره دین،سیاست و اقتصاد همه رو تا حدود زیادی خسته کرده.
من و راسل پیر و فرزانه شدهایم و دریافتهایم که از بحث و جدل و گفتگو هیچکس به حقیقت نمیرسد و این کارها بیشتر برای خودنمایی فکریست.😊
به او بگویید بیاید به دیدار ما که دلمان برایش تنگ است، منهم چیزی برای نوشتن ندارم و صرفا برای دیدن دوستان است که آمدم اینجا!
Ouroborosمن و راسل پیر و فرزانه شدهایم و دریافتهایم که از بحث و جدل و گفتگو هیچکس به حقیقت نمیرسد و این کارها بیشتر برای خودنمایی فکریست.😊
به او بگویید بیاید به دیدار ما که دلمان برایش تنگ است، منهم چیزی برای نوشتن ندارم و صرفا برای دیدن دوستان است که آمدم اینجا!
شما رو نمیدونم ولی جناب راسل کاملا برعکس،خیلی مشتاق بود(و هست) که با گفتگو به حقیقت میشه رسید و حتی بارها این بحث پیش اومد که چه مدیومی برای بسط اونچه از حقیقت درک کرده(کردیم) مناسب تره.
به هرحال طی صحبتی که امشب با ایشون داشتم به من گفتند هرکدوم از اعضای اینجا که هنوز علاقمن به ارتباط با ایشونه میتونه از من آدرس حساب کاربریش رو تو توییتر بگیره و اونجا با هم صحبت کنند.
Canaryشما رو نمیدونم ولی جناب راسل کاملا برعکس،خیلی مشتاق بود(و هست) که با گفتگو به حقیقت میشه رسید و حتی بارها این بحث پیش اومد که چه مدیومی برای بسط اونچه از حقیقت درک کرده(کردیم) مناسب تره.
به هرحال طی صحبتی که امشب با ایشون داشتم به من گفتند هرکدوم از اعضای اینجا که هنوز علاقمن به ارتباط با ایشونه میتونه از من آدرس حساب کاربریش رو تو توییتر بگیره و اونجا با هم صحبت کنند.
من هر چه فرومنویس میشناختم (از فرومهای نظامی تا فرومهای اینچنینی) و اکثر کاربران فرندفید جملگی به توییتر مهاجرت کردهاند. توییتر ذاتا محیط خوبی برای گفتگوی عمیق نیست (محدودیت کاراکتر، تقویت سوبرداشت و محیط قضاوتی) اما ظاهرا بخاطر مخاطب بیشتر (مخاطبی که مثلا دغدغه اندیشه دارد و اینستاگرامی نیست) برای خیلیها جذابتر است.
هر چند خود فرومهای اینترنتی در مقابل شکل واقعی اندیشهورزی کاریکاتوری بیش نیستند اما اندیشهورزی توییتری در مقابل فرومنویسی حتی آن کاریکاتور هم نیست.
اگر اینحا کشور درستی بود احتمالا این نسلی که دغدغههایش را پشت نامهای مستعار در این مکانهای مجازی ارضا میکرد، میتوانستند بواسطه پیگیری همان دغدغهها در دنیای واقعی که بسیار غنیتر و پاداشدهندهتر است به آدمهایی برجسته و ماندگار تبدیل شوند. قسمت تراژیک قضیه دیدن تلف شدن همین آدمهای با استعداد (در زمینههای مختلف) پای استبداد چند آخوند نشُسته است.
Canaryشما رو نمیدونم ولی جناب راسل کاملا برعکس،خیلی مشتاق بود(و هست) که با گفتگو به حقیقت میشه رسید و حتی بارها این بحث پیش اومد که چه مدیومی برای بسط اونچه از حقیقت درک کرده(کردیم) مناسب تره.
از دو حالت خارج نیست، یا گله حرف شما را نمیفهمد و جدی نمیگیرد و به شما میخندد، یا حرف شما را میفهمد و جدی میگیرد و در نتیجه به خطرات آن پی برده، سریعا به شما شوکران میخوراند!
پدیدهای تحت عنوان «اندیشیدن منجر به عقیده» وجود خارجی نداشته و ندارد و هرگز نمیتواند داشته باشد، آدمها برپایهی مجموعهای پیچیده اما قابل ِ شناسایی از تجربیات، احوال کنونی، مشخصات ِ شخصیتی و یکسری مسائل ِ مشابه دیگر مجموعه باورها و ارزشهایی را برای بهتر مواجه شدن با محیط پیرامون خود، ارتقا در هرم قدرت اجتماعی و افزایش شمار کسانی که میتوانند روی آنها حساب باز بکنند انتخاب میکنند و بعد میروند دنبال پیدا کردن بهترین خطابه و دفاعیه در تائید ِ آن. همه یارکشی ِ بدوی و حیوانیست و ذرهای اندیشهی حقیقتا تهی از پیشداوری نداشته و ندارد. نه اینکه اینها بد باشد، بلکه «بحث» و «نوشتن» و اینها را بیمورد میکند. آنچه شما مینویسید(یا از آن مهمتر، میگویید)صرفا به روشی برای یار گزینی و مشخص کردن سرسپردگیهای عقیدتی شما شناخته میشود و توسط آدمهایی که به دلایل پیشتر گفته شده همچون تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک با شما به نتایج مشابهی رسیدهاند تائید میشود. در جهان مجازی این تائید لایک و شر و پسند و اینهاست. در جهان واقعی هم نمودهای رفتاری دارد مثل سر تائید تکان دادن و دوست شدن با شما و خندیدن به جوکهای شما و ...
یکی از مهمترین فاکتورهایی که در پرطرفدار شدن نوشتههای شما تاثیر میگذارد بههنگامی ِ آنهاست. کمی زودتر از آمدن ِ تجربهای که آن را تائید بکند، شما نادیده گرفته میشود. کمی پس از آنکه تجربه بین افراد زیادی درونی شد، شما سرکوب میشوید. نیچه این را به نیکی آموخته بود و بسیار دربارهی آن نوشته است. مثلا داوکینز دقیقا در لحظهای که نظام اخلاقی مستقر بر جامعهی آمریکایی در حال جایگزین شدن با چیز دیگری بود از راه رسید و کتب سخیف ِ او به شدت خوانده شد. هرچه داوکینز برای گفتن درباره مذهب داشت را پیشتر متفکرانی بسیار جدیتر و حسابیتر از او نوشته بودند، اما مسئله مهم به موقع رسیدن او به مجلس بود.
مارکس در هر مورد که بر خطا بود این یک مورد را که همه چیز از اقتصاد در مفهوم عام ِ آن یعنی عوامل بیرونی محدودکنندهی رفتار انسانها سرچشمه میگیرد را به درستی تشخیص داده بود. اگرنه هرچه گفته و نوشته میشود پیشتر توسط دیگری بهتر و دقیقتر و درستتر گفته و نوشته شده اما در غیاب آن تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک حتی فهمیده نمیشود چه برسد به اثرگذاری، پس نوشتن آنهم فایدهای ندارد زیرا تغییراتی که در راه هستند با یا بدون نوشتههای شما جای دیگری میتوانند مدافعان ِ خود را پیدا بکنند و اینطور نیست که شما جدیجدی وظیفهی روشنفکری یا چیزی مبتذل شبیه به آن داشته باشید. شکست آخوند در پدید آوردن یک جامعهی یکدست که در آن هرکس سر جای خود قرار گرفته به سلب اعتبار از اسلام ِ شیعی به عنوان نسخهای برای ساختن جامعهی مدرن منجر میشد چه مثلا آرش بیخدا چهارتا کتاب ترجمه میکرد چه نه. او صرفا ابزار بیان دگرگونیهای معنوی در جامعهی خود را در لحظهی مناسب فراهم کرد.
قابل درک است که متفکران جدی در حد مثلا سقراط و محمد غزالی و مارکس یا مورخین ِ زندگی اینها دچار این توهم بشوند که لابد آثار اینها بوده که تغییرات ِ منتسب به ایشان را پدید آورده، ما اما محض آبرو هم که شده باید خشوع و خویشتنداری بیشتری نشان بدهیم و بدانیم اگر کسی چیزی که ما نوشتهایم را دوست داشته صرفا بخاطر این است که در لحظهی درست آنچه در مرحلهای از خودآگاهی خود احساس میکرده را به کلام درآوردهایم نه اینکه به راستی او را قانع کرده باشیم. در بهترین شرایط به مقام یکی از این اندیشمندان ِ مشهور برکشیده میشویم که همگی ابزاری شدند برای توجیه باورها و اعمالی که بعید است ارتباط چندانی به آنها داشته باشد.
راه ِ آلترناتیو این است که بجای بحث و نوشتن و اینها، چنان که باور دارید زندگی بکنید.
Ouroborosاز دو حالت خارج نیست، یا گله حرف شما را نمیفهمد و جدی نمیگیرد و به شما میخندد، یا حرف شما را میفهمد و جدی میگیرد و در نتیجه به خطرات آن پی برده، سریعا به شما شوکران میخوراند!
پدیدهای تحت عنوان «اندیشیدن منجر به عقیده» وجود خارجی نداشته و ندارد و هرگز نمیتواند داشته باشد، آدمها برپایهی مجموعهای پیچیده اما قابل ِ شناسایی از تجربیات، احوال کنونی، مشخصات ِ شخصیتی و یکسری مسائل ِ مشابه دیگر مجموعه باورها و ارزشهایی را برای بهتر مواجه شدن با محیط پیرامون خود، ارتقا در هرم قدرت اجتماعی و افزایش شمار کسانی که میتوانند روی آنها حساب باز بکنند انتخاب میکنند و بعد میروند دنبال پیدا کردن بهترین خطابه و دفاعیه در تائید ِ آن. همه یارکشی ِ بدوی و حیوانیست و ذرهای اندیشهی حقیقتا تهی از پیشداوری نداشته و ندارد. نه اینکه اینها بد باشد، بلکه «بحث» و «نوشتن» و اینها را بیمورد میکند. آنچه شما مینویسید(یا از آن مهمتر، میگویید)صرفا به روشی برای یار گزینی و مشخص کردن سرسپردگیهای عقیدتی شما شناخته میشود و توسط آدمهایی که به دلایل پیشتر گفته شده همچون تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک با شما به نتایج مشابهی رسیدهاند تائید میشود. در جهان مجازی این تائید لایک و شر و پسند و اینهاست. در جهان واقعی هم نمودهای رفتاری دارد مثل سر تائید تکان دادن و دوست شدن با شما و خندیدن به جوکهای شما و ...یکی از مهمترین فاکتورهایی که در پرطرفدار شدن نوشتههای شما تاثیر میگذارد بههنگامی ِ آنهاست. کمی زودتر از آمدن ِ تجربهای که آن را تائید بکند، شما نادیده گرفته میشود. کمی پس از آنکه تجربه بین افراد زیادی درونی شد، شما سرکوب میشوید. نیچه این را به نیکی آموخته بود و بسیار دربارهی آن نوشته است. مثلا داوکینز دقیقا در لحظهای که نظام اخلاقی مستقر بر جامعهی آمریکایی در حال جایگزین شدن با چیز دیگری بود از راه رسید و کتب سخیف ِ او به شدت خوانده شد. هرچه داوکینز برای گفتن درباره مذهب داشت را پیشتر متفکرانی بسیار جدیتر و حسابیتر از او نوشته بودند، اما مسئله مهم به موقع رسیدن او به مجلس بود.
مارکس در هر مورد که بر خطا بود این یک مورد را که همه چیز از اقتصاد در مفهوم عام ِ آن یعنی عوامل بیرونی محدودکنندهی رفتار انسانها سرچشمه میگیرد را به درستی تشخیص داده بود. اگرنه هرچه گفته و نوشته میشود پیشتر توسط دیگری بهتر و دقیقتر و درستتر گفته و نوشته شده اما در غیاب آن تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک حتی فهمیده نمیشود چه برسد به اثرگذاری، پس نوشتن آنهم فایدهای ندارد زیرا تغییراتی که در راه هستند با یا بدون نوشتههای شما جای دیگری میتوانند مدافعان ِ خود را پیدا بکنند و اینطور نیست که شما جدیجدی وظیفهی روشنفکری یا چیزی مبتذل شبیه به آن داشته باشید. شکست آخوند در پدید آوردن یک جامعهی یکدست که در آن هرکس سر جای خود قرار گرفته به سلب اعتبار از اسلام ِ شیعی به عنوان نسخهای برای ساختن جامعهی مدرن منجر میشد چه مثلا آرش بیخدا چهارتا کتاب ترجمه میکرد چه نه. او صرفا ابزار بیان دگرگونیهای معنوی در جامعهی خود را در لحظهی مناسب فراهم کرد.
قابل درک است که متفکران جدی در حد مثلا سقراط و محمد غزالی و مارکس یا مورخین ِ زندگی اینها دچار این توهم بشوند که لابد آثار اینها بوده که تغییرات ِ منتسب به ایشان را پدید آورده، ما اما محض آبرو هم که شده باید خشوع و خویشتنداری بیشتری نشان بدهیم و بدانیم اگر کسی چیزی که ما نوشتهایم را دوست داشته صرفا بخاطر این است که در لحظهی درست آنچه در مرحلهای از خودآگاهی خود احساس میکرده را به کلام درآوردهایم نه اینکه به راستی او را قانع کرده باشیم. در بهترین شرایط به مقام یکی از این اندیشمندان ِ مشهور برکشیده میشویم که همگی ابزاری شدند برای توجیه باورها و اعمالی که بعید است ارتباط چندانی به آنها داشته باشد.
راه ِ آلترناتیو این است که بجای بحث و نوشتن و اینها، چنان که باور دارید زندگی بکنید.
این متن سراسر اشتباهه چون اولا اتخاذ رسمی یه عقیده رو برابر با رسیدن به یه عقیده در نظر گرفته،ثانیا عقیده رو به اونچه برای ناخودآگاه انسان مستقیما سودمنده تقلیل داده!
+من واقعا در سطح بحث درباره اکثر موضوعات فروم نیستم و اونچه منو اندکی به اینجا جذب کرده،کنکاش تجربی درباره نحوه فریفتن به واسطه بازی های زبانی و گلچین کردن وقایعه! گویا دوستان تو این دو مورد تبحر خاصی دارن که برام خیلی جالبه.
Rustinاگر اینحا کشور درستی بود احتمالا این نسلی که دغدغههایش را پشت نامهای مستعار در این مکانهای مجازی ارضا میکرد، میتوانستند بواسطه پیگیری همان دغدغهها در دنیای واقعی که بسیار غنیتر و پاداشدهندهتر است به آدمهایی برجسته و ماندگار تبدیل شوند. قسمت تراژیک قضیه دیدن تلف شدن همین آدمهای با استعداد (در زمینههای مختلف) پای استبداد چند آخوند نشُسته است.
این نسل اگر جدیت و عزم کافی داشته باشد، به مکانهای مجازی فقط در حد همان تاثیرگذاری و اهمیت محدودی که دارند توجه میکند و بخش اعظم انرژی و برنامه بلندمدت خود را در جهان بیرون و در رویاروییِ چالشهایی واقعی و در ارتباط با افرادی با هویت مشخص و بدنمند صرف میکند.
از طرفی دیگر، تقلیل نظام حاکم به «چند آخوند نشسته» حکایت از سادهلوحی شما دارد!
Ouroborosاز دو حالت خارج نیست، یا گله حرف شما را نمیفهمد و جدی نمیگیرد و به شما میخندد، یا حرف شما را میفهمد و جدی میگیرد و در نتیجه به خطرات آن پی برده، سریعا به شما شوکران میخوراند!
پدیدهای تحت عنوان «اندیشیدن منجر به عقیده» وجود خارجی نداشته و ندارد و هرگز نمیتواند داشته باشد، آدمها برپایهی مجموعهای پیچیده اما قابل ِ شناسایی از تجربیات، احوال کنونی، مشخصات ِ شخصیتی و یکسری مسائل ِ مشابه دیگر مجموعه باورها و ارزشهایی را برای بهتر مواجه شدن با محیط پیرامون خود، ارتقا در هرم قدرت اجتماعی و افزایش شمار کسانی که میتوانند روی آنها حساب باز بکنند انتخاب میکنند و بعد میروند دنبال پیدا کردن بهترین خطابه و دفاعیه در تائید ِ آن. همه یارکشی ِ بدوی و حیوانیست و ذرهای اندیشهی حقیقتا تهی از پیشداوری نداشته و ندارد. نه اینکه اینها بد باشد، بلکه «بحث» و «نوشتن» و اینها را بیمورد میکند. آنچه شما مینویسید(یا از آن مهمتر، میگویید)صرفا به روشی برای یار گزینی و مشخص کردن سرسپردگیهای عقیدتی شما شناخته میشود و توسط آدمهایی که به دلایل پیشتر گفته شده همچون تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک با شما به نتایج مشابهی رسیدهاند تائید میشود. در جهان مجازی این تائید لایک و شر و پسند و اینهاست. در جهان واقعی هم نمودهای رفتاری دارد مثل سر تائید تکان دادن و دوست شدن با شما و خندیدن به جوکهای شما و ...یکی از مهمترین فاکتورهایی که در پرطرفدار شدن نوشتههای شما تاثیر میگذارد بههنگامی ِ آنهاست. کمی زودتر از آمدن ِ تجربهای که آن را تائید بکند، شما نادیده گرفته میشود. کمی پس از آنکه تجربه بین افراد زیادی درونی شد، شما سرکوب میشوید. نیچه این را به نیکی آموخته بود و بسیار دربارهی آن نوشته است. مثلا داوکینز دقیقا در لحظهای که نظام اخلاقی مستقر بر جامعهی آمریکایی در حال جایگزین شدن با چیز دیگری بود از راه رسید و کتب سخیف ِ او به شدت خوانده شد. هرچه داوکینز برای گفتن درباره مذهب داشت را پیشتر متفکرانی بسیار جدیتر و حسابیتر از او نوشته بودند، اما مسئله مهم به موقع رسیدن او به مجلس بود.
مارکس در هر مورد که بر خطا بود این یک مورد را که همه چیز از اقتصاد در مفهوم عام ِ آن یعنی عوامل بیرونی محدودکنندهی رفتار انسانها سرچشمه میگیرد را به درستی تشخیص داده بود. اگرنه هرچه گفته و نوشته میشود پیشتر توسط دیگری بهتر و دقیقتر و درستتر گفته و نوشته شده اما در غیاب آن تجربه یا مشخصات اخلاقی ِ مشترک حتی فهمیده نمیشود چه برسد به اثرگذاری، پس نوشتن آنهم فایدهای ندارد زیرا تغییراتی که در راه هستند با یا بدون نوشتههای شما جای دیگری میتوانند مدافعان ِ خود را پیدا بکنند و اینطور نیست که شما جدیجدی وظیفهی روشنفکری یا چیزی مبتذل شبیه به آن داشته باشید. شکست آخوند در پدید آوردن یک جامعهی یکدست که در آن هرکس سر جای خود قرار گرفته به سلب اعتبار از اسلام ِ شیعی به عنوان نسخهای برای ساختن جامعهی مدرن منجر میشد چه مثلا آرش بیخدا چهارتا کتاب ترجمه میکرد چه نه. او صرفا ابزار بیان دگرگونیهای معنوی در جامعهی خود را در لحظهی مناسب فراهم کرد.
قابل درک است که متفکران جدی در حد مثلا سقراط و محمد غزالی و مارکس یا مورخین ِ زندگی اینها دچار این توهم بشوند که لابد آثار اینها بوده که تغییرات ِ منتسب به ایشان را پدید آورده، ما اما محض آبرو هم که شده باید خشوع و خویشتنداری بیشتری نشان بدهیم و بدانیم اگر کسی چیزی که ما نوشتهایم را دوست داشته صرفا بخاطر این است که در لحظهی درست آنچه در مرحلهای از خودآگاهی خود احساس میکرده را به کلام درآوردهایم نه اینکه به راستی او را قانع کرده باشیم. در بهترین شرایط به مقام یکی از این اندیشمندان ِ مشهور برکشیده میشویم که همگی ابزاری شدند برای توجیه باورها و اعمالی که بعید است ارتباط چندانی به آنها داشته باشد.
راه ِ آلترناتیو این است که بجای بحث و نوشتن و اینها، چنان که باور دارید زندگی بکنید.
من با کلیت سخن موافقم. اما نکتهی مهمی به نظرم میرسد:
چرا گفتمان و نوشتن را به عنوان مقولههایی جدی و مهم در میان همان مجموعهی پیچیده که هر کس برای خود مطلوب مییابد، درنظر نمیگیرید؟ خصوصا در مورد آن افراد متفکر؟
یعنی افرادی که به این روشها خویشتن را و افراد مورد پسندشان را پیدا میکنند.
بر این اساس، همچنان اثرِ یک متفکرِ تکینه و اصیل را هم در همان اتمسفر زمانهاش میتوان توضیح داد. ولی نابهنگام بودن اندیشهها و حتی سرکوب شدنشان توسط گله، از اهمیتشان نمی کاهد،
زیرا آن اندیشهها برای آنانکه «باید» نوشته شدهاند!!
Rationalistچرا گفتمان و نوشتن را به عنوان مقولههایی جدی و مهم در میان همان مجموعهی پیچیده که هر کس برای خود مطلوب مییابد، درنظر نمیگیرید؟ خصوصا در مورد آن افراد متفکر؟
یعنی افرادی که به این روشها خویشتن را و افراد مورد پسندشان را پیدا میکنند.
چند دلیل وجود دارد، بعضی از آنها مبتذل هستند مثل ego investment، که وفتی اندیشه به کلام در میآید به دلیل ذات اجتماعی انسان و ذات سلسلهمراتبی آن اجتماع، اجتنابناپذیر میشود. نمونهی خوبی از این را در مهمترین گفتگوهای تاریخ بشر که همانا مباحث میان ادیان مختلف یا تعابیر مختلف درون یک دین میان پیروان ِ آن هست میتوانید مطالعه بکنید. بعضی دیگر هم انتزاعیتر هستند، مثل
این حقیقت که ذهن ذاتا مشتاق است به تائید آنچه به امنیت و آرامش ِ «من»(۱)منجر میشود، و این در گرو تائید پیشفرضهاییست که خارج از حوزهی آگاهی انتقادی شما قرار میگیرند تا جایی که هیچوقت نمیتوانید از توهمآلود نبودن افکار خود یا خودفریبی نبودن ِ آن ۱۰۰٪ مطمئن بشوید.
۱)منظور آرامش ِ عاطفی نیست منظور آرامش روحانی یا چیزی شبیه ثبات نظری برای "درست" فکر کردن است، مثلا فاصلهی میان دال و مدلول در زبان(این حقیقت که وقتی من میگویم «درخت» ممکن است کاج در ذهنم باشد اما در ذهن شما تصویر یک صنوبر تداعی بشود، اما هر دوی ما وانمود میکنیم که میدانیم دقیقا داریم درباره چه چیزی صحبت میکنیم در حالی که اینطور نیست)، عامدانه نادیده گرفته میشود تا گفتگو میسر بشود و چیزهایی از این قبیل. افراد مبتلا به نوروسیس ممکن است افکار یا باورها یا اعمالی مرتکب بشوند که در ظاهر آرامشزداست تا آرامشزا اما هدف نهایی آنها هم حفظ موضع ذهنیایست که در آن هستند. توجه بفرمایید که منظورم از موضع ذهنی موضع عاطفی یا موضع فکری نیست. منظورم بنیان زبانی و تجربیای که اندیشیدن را میسر میکند است.
Rationalistبر این اساس، همچنان اثرِ یک متفکرِ تکینه و اصیل را هم در همان اتمسفر زمانهاش میتوان توضیح داد. ولی نابهنگام بودن اندیشهها و حتی سرکوب شدنشان توسط گله، از اهمیتشان نمی کاهد،
زیرا آن اندیشهها برای آنانکه «باید» نوشته شدهاند!!
اصلا چنین نیست، انسان اگر خود بر اساس همان عواملی که گفتم به اندیشهای نرسیده، اصلا آن را درک نمیتواند بکند حتی اگر جلوی چشم او باشد، همچنانکه مهمترین مترجم نیچه یک چپگرای لیبرالمسلکی بود،
آنها که خود به این نتایج رسیدهاند هم دیگر نیازی به آنچه نوشته شده ندارند.
در طرف مقابل خطر بسیار واقعی تظاهر به ایمان وجود دارد که در تکرار بلافهم ِ اندیشههای نوشته شده توسط دیگران نمود مییابد و باعث ازخودبیگانگی شخص میشود، چنانکه او دائم به دنبال پُر جلوهترین افکار و اندیشههای میرود و عقاید از آنچه باید به تمنای وجود شما نمود کلامی ببخشند تبدیل میشوند به نوعی مُد که هیچ اعتقادی هم به آنها ندارید!
تنها راه گفتگوی مفید و سازنده نارسیسیسم مطلق ذهنیست، اینکه شما آدمهای دیگر و سخنان آنها را صداهای درون ِ سر خودتان تصور بکنید و از وجودشان برای تدقیق بیشتر آنچه باور دارید با آنچه میتواند با معیارهای شما برای «درست/نادرست» منطبق باشد استفاده بکنید. در این تعبیر شما یک آدم واقعی یا اسم کاربری یا چیزی نیستید، بخشی از مخیلهی ناطق من هستید که نوع به خصوصی از صحبت کردن و مواضع دارد تا از افراط در اشتیاق ذهن ِ من به آرامش جلوگیری کرده، آن را به چالش بکشد و مطمئن بشود باورهایی که دارم تا مرز مخرب بودن توهمآلوده نشدهاند. الان من دارم با بخشی از خودم حرف میزنم!😝
اینهم مشکل خطرناک تبدیل شدن به اسکیزوفرونی کلینیکی را دارد. من آدم ِ هوشمند از نزدیک میشناسم که نیمه دیوانه شده و به جادو جنبل ایمان حقیقی آورده. اینکه چطور کسی از کانت خواندن به دعانویسی میرسد توضیحش خیلی سخت است ولی اگر بنشینیم نگاه بکنیم حتما یک راهی از آن به این هست. صداهای داخل سرتان را بهتر است ناشنیده بگیرید تا اینکه با آنها به گفتگو بنشینید.
Mehrbodپیشنهاد من به چندی از دوستان که آواتار ندارند, به یاد نمیمانید! من نوشتههای اینجا را میخوانم ولی پُرگاه یادم نمیآید کی کی بوده...
من از همون اول از 6 سال پیش که اینجا بودم همین بود آواتارم
سایت دفترچه همان سایت گفتگو است؟ چرا وقتی آدرس سایت گفتگو را سرچ میکنم به سایت دفترچه وصل میشود؟
و دلیل اینکه سایت گفتگو بسته شد چه بود؟
homayounمن از همون اول از 6 سال پیش که اینجا بودم همین بود آواتارم
دگرش خواستنی است.
Scaryسایت دفترچه همان سایت گفتگو است؟ چرا وقتی آدرس سایت گفتگو را سرچ میکنم به سایت دفترچه وصل میشود؟
و دلیل اینکه سایت گفتگو بسته شد چه بود؟
دامنهاش را خریدیم.
به گمان بالا, بیانگیزگی.
Scaryسایت دفترچه همان سایت گفتگو است؟ چرا وقتی آدرس سایت گفتگو را سرچ میکنم به سایت دفترچه وصل میشود؟
و دلیل اینکه سایت گفتگو بسته شد چه بود؟
برخی گردانندگان دفترچه همان گردانندگان گفتگو هستند منجمله خود من.
دفترچه همان گفتگو نیست! ولی کاربرانی که روز نخست اینجا را ساختند همان کاربران قدیمی گفتگو هستند.
دامنه گفتگو را خریدیم چسباندیم به اینجا همین و بس.
گفتگو به چند دلیل بسته شد:
۱- ربوده شدن یکی دو نفر از کاربرانش (گردانندگانش) توسط جمهوری اسلامی , برای امنیت بقیه بستندش
۲- نبود منابع مالی کافی, آن زمان حقیقتن گران بود
۳- همان بی انگیزگی که مهربد گفت
۴- ظهور شبکه های اجتماعی
sonixaxبرخی گردانندگان دفترچه همان گردانندگان گفتگو هستند منجمله خود من.
دفترچه همان گفتگو نیست! ولی کاربرانی که روز نخست اینجا را ساختند همان کاربران قدیمی گفتگو هستند.
دامنه گفتگو را خریدیم چسباندیم به اینجا همین و بس.گفتگو به چند دلیل بسته شد:
۱- ربوده شدن یکی دو نفر از کاربرانش (گردانندگانش) توسط جمهوری اسلامی , برای امنیت بقیه بستندش
۲- نبود منابع مالی کافی, آن زمان حقیقتن گران بود
۳- همان بی انگیزگی که مهربد گفت
۴- ظهور شبکه های اجتماعی
بیانگیزگی رو زیاد موافق نیستم چون تا سال ۲۰۱۶ در همین دفترچه مباحث داغ دنبال میشد از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ به مدت ۶ سال و این کم نیست.
دلیل اصلی فیلتر بودن اینجاست و بین فروم نویسان و علاقهمندان به گفتگو ناشناخته است، بیاد دارم بحثی بود در هممیهن در مورد فعالیت در دفترچه که نظر خیلی از مسلمین این بود که میترسیدن اعتقادات خود را از دست بدهند و یا یک عده بخاطر مسائل امنیتی و ترس از جانشان!
برای نمونه سایت بالاترین که هنوز کم و بیش کاربران زیادی در آن فعالیت میکنند.
هر چند که وجود توتییر و تلگرام و اینستاگرام و فیسبوک و اینها بیتاثیر نبوده.
Scaryبیانگیزگی رو زیاد موافق نیستم چون تا سال ۲۰۱۶ در همین دفترچه مباحث داغ دنبال میشد از ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۶ به مدت ۶ سال و این کم نیست.
بی انگیزگی صاحبین برای پرداخت هزینه ها و مدیریت و ... منظور بود. برای همین اصلن اینجا درست شد چون آن طرفی ها دیگر حسش را نداشتند.
Scaryدلیل اصلی فیلتر بودن اینجاست و بین فروم نویسان و علاقهمندان به گفتگو ناشناخته است، بیاد دارم بحثی بود در هممیهن در مورد فعالیت در دفترچه که نظر خیلی از مسلمین این بود که میترسیدن اعتقادات خود را از دست بدهند و یا یک عده بخاطر مسائل امنیتی و ترس از جانشان!
دیگه فیلتر بودنش که مثل روز روشن است!
Scaryبرای نمونه سایت بالاترین که هنوز کم و بیش کاربران زیادی در آن فعالیت میکنند.
بالاترین فاروم نیست! لینک داغ کن است. داستان بسیار متفاوت است و البته استثنا. چندین سایت به مانند بالاترین وجود داشتند که رفتند پی کارشان: دنباله، بهترین، ریشه ها، همبستگی و چند تای دیگه نامهایشان خاطرم نیست.
از فارومها هم ما پررو پررو مانده ایم مثلن عَندیشه ها و هممیهن و چند تای دیگه رفتند پی کارشان. فقط چند تا فاروم اختصاصی بازی و کامپیوتر و ... سرپا هستند.
Thanksعدهای دوان دوان
من در نوشتهی شما چیزی در ابطال ِ حرف خودم ندیدم. یکسری مثالها آوردهاید از اندیشههایی که به موفقیت رسیدند و بعد مشهور شدند و این شهرت را گواه ِ تاثیرپذیری دیگران گرفتهاید اما این ناقض آنچه من میگویم نیست. اگر انقلاب فرانسه به پیروزی رسید یا انقلاب ایران، الزاما مهمترین فاکتور زور بیشتر انقلابیون نبود، این اسب را پُشت گاری بستن است و از یک مجهول برای توضیح مجهول دیگر استفاده کردن. چرا انقلابی ِ گوزو متشکل از یک مشت دهقان ابله و اشرافزادهی از خود بیزار و آدمهای متوهم باید قویتر از پادشاه و ارتش و نظم مستقر چند صد ساله و چند هزار ساله باشد؟ زور انقلابیون بیشتر بود چون تجسد یک تمنای باطنی گروهی ِ به سخن درنیامدنی بودند.
ظهور نابترین و دقیقترین و درستترین اندیشهها باز همیشه یک قدم عقبتر از عینیت بیرونیست چراکه در پاسخ به آن پدید آمده. هر قدر شمار بیشتری به مشکلات مشابه شما بر بخورند و واکنشی مشابه شما به ان نشان بدهند شهرت و محبوبیت و قدرت اندیشههایی که در پاسخ به این تجربیات مطرح شدهاند بیشتر خواهد شد. اگر این مواجههی مشترک با عینیت وجود نداشته باشد هیچ استدلالی روی زمین نیست که سخن را حتی قابل فهم بکند چه برسد به عامل اتفاق یا نفاق. این بههنگامی فقط برای موثر واقع شدن اندیشه نیست، برای فهمیده شدن آن ضروریست. همینها که من اینجا دربارهی جنسیت نوشتهام را فرض بگیرید، اینها پاسخی بودند نه به فمینیسم هرچند در این قالب به سخن درآمدند، بل پاسخی بودند به رفتار زنان در زندگی روزمرهی ما. حالا شما به عنوان یک مرد جوان ِ از همه جا بیخبر که در زندگی شخصی با زنی همچون نویسندهی این پست که دوستی برای من ایمیل کرده مواجه میشوید:
پیوست در دسترس نمیباشد
واکنش شما به این پدیده ارتباط مستقیم با شخصیت شما دارد. اما اگر جزو مردانی هستید که نمیتوانند این قرارداد اجتماعی جدید را بپذیرند، به جستجوی راههای جایگزین ارتباط با زنان میروید که در آن جای ِ مردانی را پُر بکنید که این زنک با آنها خیانت میکند نه مردی که خیانت میبیند و... اما مهمتر از واکنش شما، درک شما از این پدیده هم با میزان برخورد شما با چنین افرادی در زندگی شخصی و واقعی شما دارد. من سالها تلاش کردم برای کسانی که با شگفتی میپرسیدند چرا از خارجه برگشتهام ایران توضیح بدهم که رفاه و آزادی یک مرد مثل من در ایران بسیار بیشتر است اما کسی نمیفهمید چه میگویم، یا آنچه میگویم را در نظام ایدئولوژیک خود (تحت ِ زبان تجربیات شخصی خودش) معنی میکرد... به زبان سادهتر : «هیچ استدلال یا گواهی نمیتواند آنچه را ذهن به طور مستقل درک و درونی نکرده درکپذیر بکند، و ذهنی هم که اصلی را درک و درونی کرده نیازی به هیچ استدلال و گواهی ندارد».
این باعث بوجود آمدن پرسش مهمتری میشود و آن علاقهی ما به بحث و روده درازی و استدلالسازی و این کارهاست. اگر به راستی تا این اندازه بیاثر است که هست، چرا انسانها به آن چنین اهمیت ناخودآگاه عظیمی میدهند؟ چرا ما آنچه را که دانستهایم به استدلال مجهز میکنیم؟
من پاسخ ِ خودم را دارم، ولی شاید اشتباه باشد. پاسخ من این است که ما برای کشتن فلهای انسانهای دیگر نیاز به نظامی فکری داریم که بتواند نظام اخلاقی ما را به طور موقت و هدفمند پس بزند. با رهیافت من به آگاهی آدمهایی که مخالف شما هستند در بدترین شرایط آدمهایی هستند با تجربیات و خلقیات متفاوت که نوع دیگری از بودن و تجربه و احساسات را داشتهاند. این به درد رقابت بر سر منابع محدود نمیخورد و کسی که چنین نگرشی اتخاذ بکند خیلی زود توسط کسانی که او را دیگری سازی کردهاند و غیر-انسان دانستهاند کشته و خورده میشود. یک نظام ِ مستدل ِ متشکل از مجموعهای به هم پیوسته از باورهای عقلانی و دارای براهین پرشمار یک سیستم فکریای بوجود میآورد که گردن زدن آدمهای متفاوت را از نظر اخلاقی توجیه میکند. رجوع به طبیعت خونخوار انسان کافی نیست چون ممکن است نوک پیکان خشونت به سمت in-group خودتان چرخانده بشود، یک نظامی لازم است که خشونت را به نظم در بیاورد و هدفمند و سازنده بکند.
خلاصه شما اگر اهل استدلال منطقی و بحث و جدل هستید صرفا به دنبال کسی میگردید که گردنش را ببرید و کسانی که همراه شما بیایند برای گردن زدن او😃

اصلا بحث مفهوم اندیشه یا کارکردهای احتمالی آن نیست، بحث شنیده شدن آن است. اگر شما ایدهای را میشنوید، مخالف آن باشید یا موافق آن، مهجور باشد یا مشهور، درست باشد(با تجربه شما از عینیت تطابق داشته باشد)یا نه ... اینها مهم نیست یا در مرحلهی ثانویه از اهمیت است. مهم این است که بدانید هدف غایی ِ آن یارکشی و گروهبندیست، و کارکرد اصلی ِ آن «مکانیزم کنترل» است و سوال اصلی این است که «چرا حالا دارم آن را میشنوم»؟
لیبرالیسم و ... هم در همین راستا هستند، یکسری روایات برای طبقهبندی کردن آدمهای که بیشتر با خلقیات و تجربیات و عواطف شما هماهنگی دارند و صفکشی در برابر کسانی که بزرگترین موانع را بر سر آنها که گفته شد میتراشند و ... در نهایت گردن زدن آنها. اتفاقا لیبرالیسم نمونهی خیلی خوبیست چون با شعار رواداری و دیوارکشی و ... یارکشی میکند اما در عمل چیز دیگری میشود و به ما نشان میدهد به خلوت رفتن و آن کار دیگر کردن هرگز در انحصار دین فروشان نیست و طبیعت جداییناپذیر انسان است زیرا چیزی بجز آن ندیدهایم!
ولی بحث چیز دیگری بود، آیا بخردانه بودن یا نبودن، درست بودن یا نبودن، مستدل بودن یا نبودن ِ گفتمان لیبرالیسم تاثیری در جهانشمولی امروزی آن داشته؟ شما هم به درستی میگویید نه، پیروزی در جنگها بوده که آن را به مدل غالب تبدیل کرده. منهم موافقم، ولی پیروزی در جنگ را هم باید توضیح بدهیم.
«الگوی موفق» میتواند در کنار آنچه گفتهاید یکی دیگر از فاکتورهای مؤثر در پذیرش و رد شدن اندیشهها باشد. دو روایت مانعالجمع نیستند.
موثر هست اما نه خیلی، چون به نظر میرسد ما در محیط اجدادی ناچار بودهایم راههای پیشتر نرفته را بیابیم زیرا مسیرهای به موفقیت ختم شده به معنی پُر بودن راه از رقبا و ته کشیدن برکهی پرآب و خالی شدن مخزن ِ غنایم بوده. این است که ما در مرحلهای از خودآگاهیمان اعتماد و اعتنای چندانی به محافظان وضع موجود، هرچه که باشد، نمیکند و همه همواره درپی اندیشههای «انقلابی» هستند.
Ouroborosین حقیقت که ذهن ذاتا مشتاق است به تائید آنچه به امنیت و آرامش ِ «من»(۱)منجر میشود، و این در گرو تائید پیشفرضهاییست که خارج از حوزهی آگاهی انتقادی شما قرار میگیرند تا جایی که هیچوقت نمیتوانید از توهمآلود نبودن افکار خود یا خودفریبی نبودن ِ آن ۱۰۰٪ مطمئن بشوید.
۱)منظور آرامش ِ عاطفی نیست منظور آرامش روحانی یا چیزی شبیه ثبات نظری برای "درست" فکر کردن است، مثلا فاصلهی میان دال و مدلول در زبان(این حقیقت که وقتی من میگویم «درخت» ممکن است کاج در ذهنم باشد اما در ذهن شما تصویر یک صنوبر تداعی بشود، اما هر دوی ما وانمود میکنیم که میدانیم دقیقا داریم درباره چه چیزی صحبت میکنیم در حالی که اینطور نیست)، عامدانه نادیده گرفته میشود تا گفتگو میسر بشود و چیزهایی از این قبیل. افراد مبتلا به نوروسیس ممکن است افکار یا باورها یا اعمالی مرتکب بشوند که در ظاهر آرامشزداست تا آرامشزا اما هدف نهایی آنها هم حفظ موضع ذهنیایست که در آن هستند. توجه بفرمایید که منظورم از موضع ذهنی موضع عاطفی یا موضع فکری نیست. منظورم بنیان زبانی و تجربیای که اندیشیدن را میسر میکند است.
همچنان با درنظر گرفتن و تایید زمینهی سخنتان و البته اگر نقش مطلق و مستقل و مستقیم مفاهیمی همچون شهود و وحی را در طرز تفکر و باورها لحاظ نکنیم،
همچنان معتقدم که چیزی از اهمیت نوشتن و گفتگو کم نمیشود.
البته دغدغهی من در این موضوع کاملا نخبهگرایانه است.
در راستای همان آرامش و حفظ موضع «من» برای اندیشیدن و مهمتر از آن توانایی زندگی با جهان پیرامون، «منی» را در نظر بگیریم که خطاها و محدودیت ها و قالبهای تفکر زبانمند را به چالش میکشد. در متون متفکران، انگیزههای روانی پنهان، ضعف غریزهها و بازیهای زبانی و مفهوم پردازی های متافیزیکی را شناسایی میکند و مهمتر از آن، نقش آنها در برساختن جهان فعلی را تشخیص میدهد. در به چالش کشیدن و ورزیدن توانایی های ذهنی خویش، با مشکلترین و پیچیدهترین مفاهیم فلسفی خودش را میآزماید و حتی قدم فراتر گذاشته و میخواهد آنها را برای خود کرده و در جهان و گسترش موقعیت خویش بکار برد.
ضمن اینکه با نوشتن، به تعین و استحکام فکری خودش میانجامد.
Ouroborosآنها که خود به این نتایج رسیدهاند هم دیگر نیازی به آنچه نوشته شده ندارند.
آنها چطور به آن نتایج رسیدهاند؟
کنش آن «من» را در گفتگوی زنده درنظر بگیریم، بدون اهمیتی برای حقیقت موضوع گفتگو! برای ارزیابی شخصیت و میزان هوش طرف مقابل و مهم تر از همه ارزیابی استحکام و قدرت خویش در جدلورزی، درک ذهنیت و شخصیت طرف مقابل. حال اگر طرف جنس مخالف و یا از نسل و فرهنگی متفاوت باشد، چالشی جذاب تر!!
حال تصور کنیم این «من» پای از این هم فراتر بگذارد و خودش را بتواند ابژه کند و مورد سنجش بیرحمانه قرار دهد و خودفریبیهایش را بر خودش برملا کند تا به نقطهای که آگاهانه در پی آفرینش حقیقت خویش برآید. هیچ یک از اینها میسر نمیشد اگر این «من» با کتاب هایی منسجم و قطور و چند جلدی درگیر نشده و نه تنها در آنها حل نشده، بلکه مفاهیم آنها را
از آن خود کرده و با من هایی شایسته وارد گفتگو(چالش خویش) نمی گشت.
Ouroborosتنها راه گفتگوی مفید و سازنده نارسیسیسم مطلق ذهنیست، اینکه شما آدمهای دیگر و سخنان آنها را صداهای درون ِ سر خودتان تصور بکنید و از وجودشان برای تدقیق بیشتر آنچه باور دارید با آنچه میتواند با معیارهای شما برای «درست/نادرست» منطبق باشد استفاده بکنید. در این تعبیر شما یک آدم واقعی یا اسم کاربری یا چیزی نیستید، بخشی از مخیلهی ناطق من هستید که نوع به خصوصی از صحبت کردن و مواضع دارد تا از افراط در اشتیاق ذهن ِ من به آرامش جلوگیری کرده، آن را به چالش بکشد و مطمئن بشود باورهایی که دارم تا مرز مخرب بودن توهمآلوده نشدهاند. الان من دارم با بخشی از خودم حرف میزنم!
این هم از اهمیت موضوع نمی کاهد،
اگر «من» بتواند در میان اجتماع رندانه رفتار کند و همین نگرش، دستمایهای برای کم اهمیت جلوه دادن موضوع و خودفریبی دیگری نشود😏
Thanksو چطور از یارکشی و گروهبندی میتوان نتیجه گرفت که حتماً اینها وسیلهای خواهد شد برای سرکوب دیگران؟
اما شمار محافظهکارانی که بهطور عامیانه میگویند باید به روشهای آزمودهشده توسط اجدادمان احترام گذاشت و بهطور تخصصیتر میگویند زمان تغییر هر جامعهای باید به تبعات پنهان و جانبیاش (Second-Order Effects) توجه کرد، اصلاً کمتعداد نیست. اینها جزو دستهای نیستند که بگویند بیخیال مسیرهای موفق شویم چون از رقبا پر هستند، بلکه میگویند سراغ مسیرهای موفق برویم چون حداقل آنها به درّه نرسیدهاند.
ما هم به این فکر میکنیم که مثلاً چرا بدیهیاتی مثل حذف نژادپرستی و حق زن برای اشتغال، دو هزار سال پیش شنیده نمیشد؟ ما باهوش شدیم یا آنها خیلی کمهوش بودند؟ «یا این مرد مُرده یا این ساعت من خوابیده»؟ به نظر میرسد که شنیدهشدن اندیشهها به تغییرات تکنولوژیکی و اقتصادی هم وابسته باشد؛ زنها و رنگینپوستها وارد بازار شدند و حق رای گرفتند چون مبارزهشان همزمان شد با تغییراتی در جهان که نیازمند نیروی کار ماهر میشد. یعنی شیفت الگوها از فوردیسم به پستفوردیسم بود که اثر جانبیاش همان حذف نژادپرستی و حق زن برای اشتغال شد. این هم یکی دیگر از این «بزنگاههای حساس» باید باشد که طی آن ناگاه حرف لوتر کینگ سریعتر پذیرفته شد تا حرف فردریک داگلاس و امثالش (یعنی اگر پستفوردیسم چند قرن زودتر شروع میشد، الان فردریک داگلاسها سر زبان میافتادند و نه لوتر کینگها).
با این حساب میتوان تصور کرد که اگر مثلاً روزی رباتها سودآورتر از انسان باشند، اعلامیۀ حقوق بشر را میفرستند همان جایی که شریعت و حمورابی و ده فرمان رفتند.
در این باره که چگونه تکنولوژی پیشزمینهی همهی دگرگونیهای زندگی آدمی میشوند، سهگانهی "ژاک الول" به
بهترین شیوه، هر چه ژرفتر و به دور از هرگونه خودفریبی و در گذر بیش از سی سال از یکدیگر به آن میپردازد.
خواندن این سه کتاب کمترین سود خود را در واکسینه شدن ذهنی در برابر خودفریبی است. تنها و تنها زمانیکه
بژرفی به این امر که چرا و چگونه دگرگونی رخ میدهد پی بردید درمییابید که چه اندازه کنترل "آرمانها در
برآیند اندک است و چه اندازه واقعیت همدرگیر یک "نگرهی بازیها" با تنها رانههای راستین "اقتصاد" و "تکنولوژی"
و درست همانجور که فرمودید، در آن دم که سودآوری روباتها نمونهوار بیشتر بشود همهی آرمانهای چنانخواندهی
حقوق بشر روانهی چاه توالت میشوند و از آن نیز فراتر، خود جهان کوچکترین دلبستگیای نه به آدمی و نه به هیچ جاندار
زنده ای ندارد و آن دم که بُوندهای کارآمدتر — شاید در افزایش آنتروپی — پدید بیاید دیگری را روانهی تاریخ میکند، چنانکه
در همین زمینی که ما هستیم و نمیدانم دفترچه درست کردهایم و از آن خویشتن میدانیم دایناسورهایی که فرمانروایی میکردند را
روانه کرد و ما بسختی تنها ردپایی از آنها را میبینیم و چه شماری از آنها که زیستهاند و آن ردپا را هم از خود بجا نگذاشته اند.
فهماندن آن به آدم امروزین که سرش توی اینستاگرام است و دغدغههایش گرفتن لایک و داشتن ۳۰۰ دلار بیشتر ماهانه در حساب اش
و نمیدانم مسافرت کردن و آشنایی زدن و رویهمرفته چیزهای پیش پاافتاده و سرگرم کننده است بروشنی، شدنی نیست. و ازینرو
آماروار و اگر قمار گونه برنگریسته شود شانس نابودی ما بدست خودمان به دید من ۹۹% شاید و بیشتر باشد و آن ۱% و کمتر را نیز من روی خودم میشمارم تا کسی دیگر، چون هتا برترین مغزهایی که من در گذر زندگی شناخته ام همچنان در بند خودفریبی گرفتار اند،
ولی سالها
برنامهنویسی ۰ به بالا همراه با آموزههای neuroscience میتواند شناختی به شما بدهد که بتوانید خودفریبیهای ذهنتان را پیشبینانه
درآورده و از پیدایش و ریشه دواندن اشان پیش بگیرید.
زنده بودن ما یک فرجود (معجزه) است و بیشتر کسانیکه زندهاند هرگز به شگرفی و ارزش آن پی نمیرند، بساکه از رانههای
جنسی و نخستینی خود پیشروی میکنند و مغزشان هرگز از کارکرد نخستینی اش که افزایش بازده و کاهش انرژی باشد فراتر نمیرود.
کسیکه امروز بدنبال پول و دختر و خانه و خودرو و.. است بخوبی دارد رانههای خودش را دنبال میکند و هتا میتواند زندگی خوشایندی
هم داشته باشد ولی هرگز از این تراز بالاتر نرفته و به ارزش و شگرفی زندگی و پرسشهای کاربردین همراه با آن، نامیرایی،
افزایش خودآگاهی و پی بردن به چرایی هستی و جادوی سیستمهای کوانتومی و گوهرهی خواست آزاد و فرا.. نخواهد پرداخت و
این تنها شانس یکبار زاده شدن خود را هرز داده و با چند سال زندگی از هستی کوتاه خود به نیستی ابدین خواهد پیوست
??.
Rationalistهمچنان معتقدم که چیزی از اهمیت نوشتن و گفتگو کم نمیشود.
Rationalistاین هم از اهمیت موضوع نمی کاهد
Rationalistآنها چطور به آن نتایج رسیدهاند؟
اهمیت یک موضوع بحثی کاملا عاطفیست، پدر و مادر شما برای شما بسیار مهمتر از راننده تاکسیهای میدان انقلاب هستند به این دلیل که شما اهمیت بیشتری به پدر و مادرتان میدهید. پس من اینجا صحبت از اهمیت چیزها نمیکنم زیرا اهمیت چیزها بر اساس عواطف من و شما نسبت به آنها مشخص میشود.
مسئله راجع به کارکردهاییست که ذهن ما برای گفتگو قائل میشود، این که به توافق برسیم با گفتگو و بحث نمیتوان هیچ اندیشهای را گسترش داد مگر «زمان آن رسیده باشد»، نمیتوان فکری را به کسی خوراند مگر آن که پیشتر در شخص از طریق تجربه، بازخورد عاطفی به آن تجربه و نزدیکی طبع به آن اندیشه، اشتهای آن را پیدا کرده باشد. نمیتوان باوری را گسترش داد مگر آنکه شرایط بیرونی توجه به آن از طریق مسائلی یکسره خارج از کنترل افراد ِ انسانی فراهم شده باشد. حال اگر شما اینها را دانستید، پذیرفتید و همچنان برای این دلایلی که لیست کردهاید انگیزه در گفتگو در شما باقی بود خب اشکالی ندارد. منهم دارم با شما و دیگران اینجا گفتگو میکنم غیر از این است؟ اما باید این کار به دور از توهم باشد چون توهم دون شأن مرد است.
Rationalistحال تصور کنیم این «من» پای از این هم فراتر بگذارد و خودش را بتواند ابژه کند و مورد سنجش بیرحمانه قرار دهد و خودفریبیهایش را بر خودش برملا کند تا به نقطهای که آگاهانه در پی آفرینش حقیقت خویش برآید. هیچ یک از اینها میسر نمیشد اگر این «من» با کتاب هایی منسجم و قطور و چند جلدی درگیر نشده و نه تنها در آنها حل نشده، بلکه مفاهیم آنها را
از آن خود کرده و با من هایی شایسته وارد گفتگو(چالش خویش) نمی گشت.
میان آنچه رخ داده و خواندن درباره آنچه رخ داده تفاوتی عینی و غیرقابل عبور هست. مرد در عمل خود را میسازد و در اندیشه خود را مییابد. شما اگر هنوز درگیر خودیابی هستید این نشانهی خوبیست که در خودسازی کوتاهی کردهاید و چیزی برای یافتن نساختهاید و به جستجوی اوهام رفتهاید و از دیگران خود را طلبیدهاید. هزار جلد کتاب انباشته از حقایق هم که بخوانید باز یک هزارم اسکندر یا خالد ابن ولید و... منیت خود را متعالی یا بیرونی نخواهید کرد.
معطوف کردن نوک پیکان تعقل نقادانه به خود خویشتن و به قولی ستیز با «خودفریبی» هم چندان ارزشمند نیست و بیشینه انسانها چنین میکنند و از همین جهت است که بیشینه انسانها کمبود اعتماد بنفس دارند! شما هزار بار هم اگر تیزی خنجر باورهای خود را با ساییدن آن به همان ِ دیگران بسنجید باز اگر در جهان واقعی که چیزی فراتر از شهرت مجازی و احساسات درونی برای فدا کردن وجود دارد آنها را به آزمایش نگذارید هیچ ارزشی ندارند و صرفا آسیبپذیری خودفریبیها کاهش پیدا کرده زیرا دقیقتر و پیچیدهتر شدهاند! شما سالها از خود گریختهاید و اکنون که صادقانه به خویش نگر میکنید این را عملی پهلوانانه و دلیرانه مییابید و بسیار سودمند و ارزشمند. بدون ِ کاستن از ارزش آنچه شما کردهاید، اینهم بخشی از واکنش نسل ما به وقایع پیرامون است و عادت ما شده که از افراط در یک سو به تفریط در سوی دیگر کشانده بشویم.
نسخهی برآمده از اینهمه گفتار این که تنها چیزی را باور بکنید که خود رأسا تجربه کردهاید و باقی را رها بکنید، به خصوص به کتب و کمی کمتر به اندیشههای خود بدگمان باشید. نه آنکه تأمل بد باشد اما باید معطوف به تجارب باشد نه افکار. هوشمندانهترین اندرزها شما را تنها میگذارند و آبدیدهترین باورها با تلنگری میشکنند و هزار تکه میشوند. یک بار سالها پیش گفتم یک نصف روز بر نیمکت یک پارک نشستن و آدمها و پرندگان و درختها را تماشا کردن از ده سال کتاب خواندن و فروم نویسی کردن و بحث کردن و جدل کردن بیشتر به شما یاد میدهد. حجم شاید کمتر باشد اما ارزش قطعا بیشتر است.
Rationalistضمن اینکه با نوشتن، به تعین و استحکام فکری خودش میانجامد.
من هیچیک از این کارکردهایی که شما دیگر دوستان آوردهاید را انکار نمیکنم، مسئله این است که اینها صرفا عوارض اندیشیدن، مباحثه و مطالعه هستند نه انگیزه از آنها، آنچه ما را به انجامشان وا داشته و برانگیخته چیز دیگریست: خلاص شدن از احساس ازلت و تنهایی و «یارکشی»، تقویت اجتماعی بدون شرکت در بازیهای قدرت در نظام مستقر، تحمیل ارادهی و تثبیت برتری ِ خود به بیرون از خود بدون اعمال خشونت یا فعالیت اجتماعی سازنده(که همیشه به ناتوانی در این دو بخش میانجامد)، تدقیق خودفریبیها و رسیدن به ثبات عاطفی و ...
Thanksو چطور از یارکشی و گروهبندی میتوان نتیجه گرفت که حتماً اینها وسیلهای خواهد شد برای سرکوب دیگران؟
برتری هر فرد یا نظامی به کهتری فرد یا نظامی دیگر خواهد انجامید زیرا ما در جهان عینی با محدودیتهای عینی زندگی میکنیم و از آنچه همه میخواهند خیلی کمتر از آن اندازه که میخواهند هست پس هرکس گلهی نیرومندتری داشته باشد عدهی بیشتری را میتواند از آنچه میخواهد محروم بکند.
Thanksاما شمار محافظهکارانی که بهطور عامیانه میگویند باید به روشهای آزمودهشده توسط اجدادمان احترام گذاشت و بهطور تخصصیتر میگویند زمان تغییر هر جامعهای باید به تبعات پنهان و جانبیاش (Second-Order Effects) توجه کرد، اصلاً کمتعداد نیست.
تعداد زیاد =/= نفوذ ِ زیاد
تعداد زیاد =/= قدرت ِ زیاد
تعداد زیاد =/= اهمیت زیاد
اگر غیر از این بود یهودیان سوار مسلمانان نبودند.
شما نیم نگاهی بیاندازید به جهت حرکت فرهنگ و جامعهی آمریکا در دوران ریاست جمهوری ریگان یا بوش. یا جهت حرکت جامعه و فرهنگ ایران پس از غلبه جمهوری اسلامی. حتی قدرت گرفتن محافظهکار به معنی پیروزی او نیست و اینها دست بالا نقش دستاندازهای موقتی در برابر حرکت بلا-انقطاع ماشین انقلابی را ایفا میکنند زیرا موثرترین انسانها ذاتا به دنبال نوآوری و راههای پیشتر نرفته هستند.
Thanksما هم به این فکر میکنیم که مثلاً چرا بدیهیاتی مثل حذف نژادپرستی و حق زن برای اشتغال، دو هزار سال پیش شنیده نمیشد؟ ما باهوش شدیم یا آنها خیلی کمهوش بودند؟ «یا این مرد مُرده یا این ساعت من خوابیده»؟ به نظر میرسد که شنیدهشدن اندیشهها به تغییرات تکنولوژیکی و اقتصادی هم وابسته باشد؛ زنها و رنگینپوستها وارد بازار شدند و حق رای گرفتند چون مبارزهشان همزمان شد با تغییراتی در جهان که نیازمند نیروی کار ماهر میشد. یعنی شیفت الگوها از فوردیسم به پستفوردیسم بود که اثر جانبیاش همان حذف نژادپرستی و حق زن برای اشتغال شد. این هم یکی دیگر از این «بزنگاههای حساس» باید باشد که طی آن ناگاه حرف لوتر کینگ سریعتر پذیرفته شد تا حرف فردریک داگلاس و امثالش (یعنی اگر پستفوردیسم چند قرن زودتر شروع میشد، الان فردریک داگلاسها سر زبان میافتادند و نه لوتر کینگها).
با این حساب میتوان تصور کرد که اگر مثلاً روزی رباتها سودآورتر از انسان باشند، اعلامیۀ حقوق بشر را میفرستند همان جایی که شریعت و حمورابی و ده فرمان رفتند.
👍
ما مجموع تجاربمان هستیم، حرف درستیست اما خواندن و آشنایی با تجارب و اندیشههای دیگران هم خودش «تجربه» است. البته از تجربه دست اول کمتر موثر است اما بکلی بیاعتبار و بیارزش نیست.
اینکه کسی به جستجوی تجارب و اندیشههای دیگران درباره موضوعی میافتد، احتمالا خودش بدلیل تجربه داشتن و دغدغه بودن آن موضوع است. یعنی به جایی رسیده که آن موضوع برایش سوال شده، تا جایی که توانسته با تجارب دست اول خودش پیگیر جواب شده و همزمان تجارب و اندیشههای دیگران را هم پیگیری کرده. من البته متوجه هستم که کسانی یکسره در دنیای تئوری و اندیشه و کتاب پی پاسخها گنگ و سرگردانند و تا آخر عمرشان هم احتمالا به جایی نمیرسند اما ذهنهای چابکتر و تیزتری هم دیدهام که از عمل و تجربه شخصی به تئوری و اندیشه رفتهاند. به هر حال ما یکسره جدا و ایزوله نیستیم، مسائل فکری را هم با کمک و یاری هم و از روی هم یاد میگیریم و حل میکنیم همانطور که مسائل مادی را (یک قسمتی بنام نورونهای آینهای هم برای این کار داریم!). اگر نه اصلا این توانایی انتقال منظور، و اشتراک نظر در طی فرگشت باقی نمیماند.
سلام دوستان
سال نو مبارک🌹
بنظرم این درسته که برای این که اندیشه ای پذیرفته بشه باید زمانش رسیده باشه و آدمها بخاطر تجربه هایی که در تایید اون اندیشه یا باور داشتن بهش تمایل پیدا می کنن و قبولش می کنن، ولی باز هم کارکرد نوشته ها اینه که در اونها یه سری از تجربه ها پررنگ تر میشن و با دیدگاه خاصی تحلیل می شن و نویسنده از این تحلیل به نتیجه ای که می خواد میرسه.
اینجوری نیست که دنیا در هرصورت بدون اون نوشته ها راه خودش رو بره، و فکر می کنم اینکه مردم به دلیل تجربه هاشون آمادگی پذیرفتن اندیشه ای رو دارن معنیش این نیست که خودشون به اون استنباط ها و اون نتیجه ها و اون باورها می رسیدن، و معلوم نیست اصلا چقدر به اون تجربه ها توجه می کردن.
کسی میدونه جریان اشنایدر چیه که با انواع و اقسام جانور وحشی و درنده رابطه صمیمی و دوستانه داره؟!
از خرس و ببر و پلنگ و شیر بگیر تا گرگ و کفتار و خلاصه هر چی حیوان وحشی و درنده!
مگه میشه همچین چیزی، مگه داریم؟!
من که پشمام ریخت! 😳
Thanksمنفعلانه یکجا نشستهایم و حاضر نیستیم برای آنچه به آن باور داریم ریسک کنیم. زمانی در همین اعتراضات ایران ما در نقش تماشاچی و سیاهی لشگر وسط خیابان بودیم. به خیالمان قرار بود «بمیریم به نام و نمانیم به ننگ»، اما بعدها به این نتیجه رسیدیم «اگر در آپارتمان زنده بمانیم بهتر است تا در دل مردم زنده باشیم.» ما هم تولدمان معجزه است و هم زنده درآمدن از آن اوضاع. چه کسی تضمین میکند که واقعاً این یکی عقیده و روش و مسلک و مرام و راه و طریقت و منش و... خودفریبی و داستان نباشد؟ آنقدر در طول زیستن عقایدمان را منسوخ و باطل کردهاند که دچار نوعی PTSD شده باشیم. شاید در دل به گفتمان تکنولوژیستیزی باورمند باشیم اما در عمل منفعلیم.
در چند چیز هیچ جای گمانی نیست، یکی از آنها اینکه زندگی باارزشترین است چون همهی ارزشها از آن ریشه میگیرند.
ولی در ریسکپذیری همیشه جای گمان است، ازینرو منفعل و بیکنش بودن میداند یک راهبُرد strategy باشد تا آن دم که زمان
درست دست داده و به کنشآوری بدگرد.
در این راستا باورهایی که بخت فرازیست ما را بیافزایند خواستنی و دیگریها ناخواستنیاند، ولی بسته به بلندپروازی
میتوان ریسکهای سنجیده کرد و کوشید که این ترازمندی را به سود خود سنگین کرد و بس. هوشمندی و ابرهوشمندی
یک تن امروز در این است که بتواند از سیستم بر پاد خود سیستم بهره گرفته و جایگاه خودش را آن اندازه بالا ببرد که
توان راستادهی پیدا کند، و این همهی کاریست که باید کرد. پذیرفتن ریسکهای هر چه بیشتر ولی سنجیده تا آنکه یکی
از آنها شما را به جایگاهی که مینیازید برسانند. اگر نه هم بدید من هیچ از دست نرفته چه که یک زندگی کوتاه چه خوش خوشان
بگذرد چه اندوهمندامه همچنان کوتاه و "بی اهمیت" است و خرد و فرنود میگویند که راه درست دست یاختن (یازیدن) و کوشیدن به بالاترین است.
"To teach someone a real skill, teach him how to take risk & fail. He will never learn this in school. No nonrisktaker can ever teach it. " - Nassim Taleb
Ouroborosشما هنوز به اصلیترین و درونیترین هستهی تمام خودفریبیهای ِ انسان که ترجیح دادن هستی به نیستی و بودن به نبودن و زندگی به مردن است پی نبردهاید و همچون چرخدندهای در دل ِ یک ماشین یا کُدی از پیش نوشته شده بی هیچ دلیل عقلانی، از برنامهریزی ژنتیکی خود برای ماندن و تکثیر شدن پیروی ِ کور میکنید و کُل باورهای خود را بر اساس آن دستچین کردهاید و بودن را خیر مطلق و نبودن را شر مطلق تصور میکنید. در دژ ِ تنومند ازلت فکری خود که با هوشیاری برای ممانعت از ورود هرگونه اندیشهی متخاصم طراحی شده نشستهاید و خودفریبیهای دیگران را تحقیر میکنید. برای خلاصی از این اوهام، من به شما مطالعه این کتاب را توصیه میکنم که احتمالا مهمترین کتاب نوشته شده در تاریخ در مقطع کنونی تطور انسان است : http://shatteredshield.net/media/suicide_note.pdf
ولی خب همانطورکه گفته شد، بعید است کتاب خواندن و بحث کردن و ... تاثیری در باورهای شما داشته باشد و پذیرفتن واقعیت و رهایی از این غول ِ آخر خودفریبی چندان مورد پسند من هم نیست و به قول ِ زرتشت نیچه، «بروم تا چیزی از تو نستاندهام». امضای فعلی من «زنده باد زندگی» اشارهای به همین است که انتخاب ما به عنوان موجودات قادر به تعقل، در پایان میان خودکشیست یا خودفریبی.
باور به اینکه زندگی باارزشترین است و مرگ بدترین هیچ خودفریبیای در خود ندارد، بوارونه بسیار هم منطقیست و هتا اثباتپذیر آنهم
از جنس ریاضیاتی.
اثبات آنهم آسان است، همهی ارزشها در بستر زندگی معنا پیدا میکنند، هنگامیکه در نیستی همه چیز بهمانند تهی از هرگونه ارزش میشود.
مرگ ازینرو همان ۰ است، ولی زندگی از ۰ تا ۱ است و هر چه به یک ۱ نزدیکتر شوید ارزشها چیزها راستین تر میشود چرا که ۱ عدد کیستی
نیز است / identity number, و هر چه را در آن ضرب کنید خودش را برمیگرداند. پس این سخن که زندگی باارزشترین و مرگ بیارزش ترین
است، نایکسنجانه asymmetrically همیشه درست است، مرگ همه چیز را تهی از ارزش میسازد ولی در دست دیگر، زندگی زینهمند است
و ارزش چیزها از نزدیک به ۰ به بالا میروند که این را ما کیفیت زندگی مینامیم و آنرا براه خوشی درمییابیم.
ازینرو، خودکشی تنها یک سود دارد آنهم اینکه به شما خواست آزاد میبخشد. شما آزادید هرزمان که خواستید خودتان را نیست کنید ولی بجز آن
نه، هیچ سربلندیای در خودکشی نیست بساکه تنها نمایانگری از ناتوانی و پذیرش شکست است. کسیکه زنده است و خودآگاه همواره،
تا آن دم که زنده است میتواند برای همه چیز راهکار بیاید و منطقا، زمانیکه در جهان فزیکی کمابیش هر چیزی راهکارپذیر است خودکشی
نابخردانهترین کنش پنداشتنی خواهد بود: چیزیکه عوض دارد گله ندارد
این دیدگاههای نیستیگرایانه و پوچیگرایانه در حقیقت یک سیستم دفاعی در مغز میباشند و بامزه اینکه خود شما هم به آن
در بافتار دیگری آگاه بودید و آنهم کسانیکه اینروزها به لیسیدن مکانهای عمومی میپردازند، چرا که میخواهند ترس از ویروس کرونا را
اینگونه در خود سرکوب کرده و کنترل ترسشان را بدست بگیرند. این را پیشتر هتا در کسانیکه خودخواسته HIV میجویند نیز دیدهاند.
کسی هم که به ارزشهای جادویی و فرا زندگی میباورد در این ترفند خودفریبانهی ناخودآگاه اش گرفتار شده است و ترس ژرف از نیستی
اش را با اینکه "این دو روز زندگی ارزشی ندارد " دارد میپوشاند و چه که ترفندیست کارآمد و کار هم پُرگاه میکند، هر آینه همچنان یک خودفریبی.
دوستان ببخشید اگر هر از گاهی یک اروری چیزی میبینید!
داریم کثافت کاری یک برنامه نویس دیگر را راست و ریست میکنیم 
درود بر همگی یاران و سروران گرامی،نمیدانید چه اندازه دلتنگ همگی تان بودم تو این چندسال،امیر فرهیخته،مهربد پارسی گوی،میلاد عزیز و ادمین گرامی سایت،انارشی فرزانه و دوستان نازنینی ک اکنون در جمع ما نیستن ولی مطمینم همیشه همه مان به یادشان خواهیم بود(راسل،داریوش،کسرا،مزدک،کوروش بیخدا،دخترک انجمن الیس) سلامتی همتون میزنم به عشقتون ک امیدوارم همیشه شاد و سرحال و بی غم و سلامت باشین.
"باِسمِ اَللهِ اَلرَّحمانِ اَلرَّحيـــــم
...وَقُل رَّبِّ أَدۡخِلۡنِی مُدۡخَلَ صِدۡقٍ وَأَخۡرِجۡنِی مُخۡرَجَ صِدۡقٍ وَٱجۡعَل لِّی مِن لَّدُنكَ سُلۡطَـٰنًا نَّصِیرًاوَقُلۡ جَاۤءَ ٱلۡحَقُّ وَزَهَقَ ٱلۡبَـٰطِلُۚ إِنَّ ٱلۡبَـٰطِلَ كَانَ زَهُوقًاوَنُنَزِّلُ مِنَ ٱلۡقُرۡءَانِ مَا هُوَ شِفَاۤءٌ وَرَحۡمَةٌ لِّلۡمُؤۡمِنِینَ وَلَا یَزِیدُ ٱلظَّـٰلِمِینَ إِلَّا خَسَارًاوَإِذَاۤ أَنۡعَمۡنَا عَلَى ٱلۡإِنسَـٰنِ أَعۡرَضَ وَنَـَٔا بِجَانِبِهِۦ وَإِذَا مَسَّهُ ٱلشَّرُّ كَانَ یَـُٔوسًاقُلۡ كُلٌّ یَعۡمَلُ عَلَىٰ شَاكِلَتِهِۦ فَرَبُّكُمۡ أَعۡلَمُ بِمَنۡ هُوَ أَهۡدَىٰ سَبِیلًاوَیَسۡـَٔلُونَكَ عَنِ ٱلرُّوحِۖ قُلِ ٱلرُّوحُ مِنۡ أَمۡرِ رَبِّی وَمَاۤ أُوتِیتُم مِّنَ ٱلۡعِلۡمِ إِلَّا قَلِیلًا 80 - 85سوره اﻹسراء.."
"به شناسه بی کم داشت خداوند پُربار آورنده بسيار بسيار بارآورنده
...هم گو: بالاکشاننده ام! درون كن مرا درونگاهی راستکاریُ, برون بر مرا برونگاهی راستکاریُ, گذار تام از پیشت انگیزانی بسیارکمک کاریُ*گو: آمد درستُ بجاُ پرتُ دور انداخته شد بيهوده کار, اگرِ بيهوده كار بود بسیار پرتُ دورانداختنی*هم فرود میآوریم از سخن چه اون دردبرنده ایُ بارآوری برا روراست شونده هاُ نباید میافزاید تاریک کارها گرنه بیمایه شدن هاُ*آنگه خوش گذاشتیم بر پیداآدمزاد پهنا رَوَدُ دوری گزید به کنارشُ آنگه ساییدش آسیب بود بسیاردل کنده ای* گو: هَری رفتارمیکند بر ساختارِدرونیش, پس بالاکشاننده تان داناتری به کیست او راهبرده تری آزادراهیُ*ميپرسندت دورشده از روان{روح}, گو: روان از دستورِ بالاکشاننده امُ, چه آورده شدید از دانش؟ گرنه بسیاراندکی ۸۰-۸۵ دسته بندی شدهء دورِسرابَرَد.."
بینید بدید این عبدالله
ناخوش شده از كرونا هنگام تب بالا بایستی پاشور یا پیشانی شوری با آبی که الکل سفید دارد شود,هنگام لرزش از سردی کنار گرمازا گرم شدن, هنگام سردرد بالا درمانگرهایی دردبر یا گرما دادن کناره های رگهای بزرگ خونی نمونه کنار ابرو یا دم گوش, خوردن چای یا قهوه, بخار دادن اوکالیپتوس در خانه یا دگر بخورهای خوشبوی درمانگر جور گل رزماری,مریم گلی, گل چایی...,
در هنگام پر شدنِ كیسهء دم بازدم یا همان ریه, از گلبولهای سفید یا آب بی رنگ ویروس کش, که دم تنگ شود, یک پیشنهاد به سرفه بیشتر دارم اگر کمک به پاک شدنش کند,
یک روش درمانی بی کمداشت خداوند به مغزم گذاشته, یادمست چندسال پیش, بچه ای در آب رودخانه ای افتاده بود پایین دست پیداش کردند, دگر دم باز دم نداشت چون آب خورد یا به کیسه سینه اش رفت, یکی اونُ سرُته به يك جایی چندبار آویزان کرد پس از چندی آب از دهنش بیرون آمد, اون هوش آمد,
بدیدم اگر این ناخوش شده هایی که کیسه ریه شان پر از گلبول شده را جوری برگردان کنند چون آب سنگینتر از دم یا گاز هست, آب سرازیر شده اکسیژن به ششها میرسد, تنها زمان بازدم هست که باز باید دی اکسید کربن یا نيتروژن بیرون بزند سبک هست,که بایستی نگریم چگونه میشود این را رسیدگی کرد پس از چندی اونها را خوابانید به رو , سپس واژگون برای دم فرو بردن!
اینجام یافته های دانشیکم برای کمک به دم بازدم دم رو یا واژگون
https://www.cochrane.org/CD008095/EMERG_prone-face-down-position-mechanical-ventilation-adults-acute-respiratory-failure
"اللّهمَّ""بي کمداشت خداوندا" مرا زیرو کننده به گزافه کارها طاغوت هم روراست شده بهت دار با یادت گفتن با برپایی پیوستن نماز سرنگون ازت خواهم دام زیرو رو کننده ها بهت گرفتار نشوم هم دگرسرا خوار در بسته بندی کننده آتشچال نسوزم که تو بهترین راهبری "یا الله"
دوستان به نظرتون تا کی ایران درگیر کروناست؟ بالاخره تابستون و گرما تاثیر داره رو این ویروس یا نه؟?♀️