پاتوق شب نشینی

برگ ۱۸۵ از ۲۲۶

sonixax #۹۲۰۱
Ouroboros

درود بر میلاد گرامی، این مرد مهربان و دوست‌داشتنی.

می‌بینم که دختران انجمن را با بتابازی‌های فراوان پرانده‌اید.

امیر جان من که اصولن کاری به کار دختران ندارم :دی بروند برای خودشان بچرند من را سننه ؟
البته شعار "زن کمتر فعال، زندگی بدتر محال" را فراموش نکنید :دی

Parisa #۹۲۰۲

فکر می‌ کنم من برای اتمسفر اینجا عنصر نامطلوبی هستم😏

Russell #۹۲۰۳
Parisa

فکر می‌ کنم من برای اتمسفر اینجا عنصر نامطلوبی هستم

درود و خوشآمد به شما و ... اشتباه می‌کنید

!!

Parisa #۹۲۰۴
Russell

درود و خوشآمد به شما و ... اشتباه می‌کنید !!

درود، مرسی!
اینجا زیادی مردونه‌ و ضدزن هست آخه😱

Russell #۹۲۰۵
Parisa

درود، مرسی!
اینجا زیادی مردونه‌ و ضدزن هست آخه

چرا اینجا زنان و زن صفتان (بقول دوستان) کم نبوده و نیستند، ولی ما همه جا زیادی بچشم می‌آییم وگرنه اینجا ما فمینیست دوآتشه کم نداریم.

می‌گویم در صورت علاقه و راهنمایی ما بد نیست (بدون دادن داده‌یِ شخصی) در چگونه با دفترچه آشنا شدید؟ بگوییدچگونه با دفترچه آشنا شدید؟چگونه

با دفترچه آشنا شدید؟

Parisa #۹۲۰۶
Russell

چرا اینجا زنان و زن صفتان (بقول دوستان) کم نبوده و نیستند، ولی ما همه جا زیادی بچشم می‌آییم وگرنه اینجا ما فمینیست دوآتشه کم نداریم.

دیدم که چطوری همشون رو فراری دادید😊.

Russell

می‌گویم در صورت علاقه و راهنمایی ما بد نیست (بدون دادن داده‌یِ شخصی) در اینجا بگوییدچگونه با دفترچه آشنا شدید؟

راستش من چندماهی هست که سایتتون رو میشناسم ولی بطور ناشناس میخوندمش ولی یکی دو هفته پیش تصمیم گرفتم عضو بشم، دلایل شخصی داشت که یهو تصمیم گرفتم عضو شم.

Ouroboros #۹۲۰۷

خب دوستان من بروم بخوابم. شب همگی خوش.. امیدوارم فردا هم روز پرباری اینجا داشته باشم!
گفتنی‌ها زیاد است و فرصت اندک..

Russell #۹۲۰۸
Parisa

دیدم که چطوری همشون رو فراری دادید.

خُب آشنا هستید پس، ولی انصاف خوب چیزی‌ست. آنچه ما می‌گوییم و گفته‌ایم را چندبرابر شدیدترش را به ما می‌گویند و گفته‌اند. بعد هم دوستان میروند و می‌آیند، هرگاه احساس خطر کنند احساس خطر کنند برمی‌گردند، گول ظاهر را نخورید.

Parisa #۹۲۰۹
Russell

خُب آشنا هستید پس، ولی انصاف خوب چیزی‌ست. آنچه ما می‌گوییم و گفته‌ایم را چندبرابر شدیدترش را به ما می‌گویند و گفته‌اند. بعد هم دوستان میروند و می‌آیند، هرگاه احساس خطر کنند احساس خطر کنند برمی‌گردند، گول ظاهر را نخورید.

یک نفر شوالیه نامی اینجا بود که اینقد روی شخصیتش با غلطک رفتید(چی چی لیس، بی فلان، زن صفت و... ) که اونم عاصی شد رفت پی کارش، دیگه کسی نمونده که!
البته شوخی میکنم، خودم میدونم اینجا دوستان آدمای فرهیخته ای هستند. منم جدا از اختلافاتی که با شما در مورد موضوعات زنامرد دارم، از آشنایی با شما خوشحالم و امیدوارم دوستمون ادامه داشته باشه.
من فعلا برم که صبح باید برم سر کار. بدرود...

💐

Russell #۹۲۱۰
Parisa

یک نفر شوالیه نامی اینجا بود که اینقد روی شخصیتش با غلطک رفتید(چی چی لیس، بی فلان، زن صفت و... ) که اونم عاصی شد رفت پی کارش، دیگه کسی نمونده که!
البته شوخی میکنم، خودم میدونم اینجا دوستان آدمای فرهیخته ای هستند. منم جدا از اختلافاتی که با شما در مورد موضوعات زنامرد دارم، از آشنایی با شما خوشحالم و امیدوارم دوستمون ادامه داشته باشه.
من فعلا برم که صبح باید برم سر کار. بدرود...

شوالیه‌یِ مردنی ( @undead_knight) که از ابتدا هم شخصیت نداشت اصلا !!
من هم از آشنایی شما خوشحال شدم، شب خوش 🌺

Dariush #۹۲۱۱

دوستان من هم امشب زیادی بیدار ماندم. شب بخیر تا بعد.

sonixax #۹۲۱۲
Parisa

درود، مرسی!
اینجا زیادی مردونه‌ و ضدزن هست آخه

خوش آمدید.
نه این طور نیست! نسوان انجمن جملگی کوچ کردند رفتند میدان را برای این زنخواران زن ستیز دوست داشتی باز گذاشتند :دی

Dariush #۹۲۱۳

دوستان، من از آنجا که دیروز برای دومین بار با پرسشی شبیه به اینکه «شما تا چند وقتِ پیش در ورشکستگی مالی بودید و در حال خداحافظی با انجمن، چه شده که ناگهان در انجمن به این سخن‌پراکنی‌های سخیف می‌پردازید؟» مواجه شدم، و چون فکر می‌کنم برای دیگران هم چنین چیزی موضوع پرسش باشد، گفتم بهتر است همین جا در این مورد یک توضیح مختصر بدهم. البته من عمیقا از اینکه اینجا بحث‌ها به مسائل خصوصی کشیده شده متاسف هستم و هرگز راضی به چنین وضعی نبودم، مقصر هم کمابیش خودم هستم که مشکلاتِ شخصی خودم را به اینجا آوردم؛ از این بابت از شما پوزش می‌خواهم، چرا که اینکار نه در شان من بود و نه در شان این انجمن. اما گاهی شرایط سخت و یاس و ناامیدی چنان انسان را محاصره می‌کنند که تشخیص سره از ناسره برایش مثل تشخیص آبِ چشمه از آب ِ دریا با قوه‌ی بینایی می‌شود.

حقیقت‌اش من حدود یکسالِ پیش تقریبا تمامِ دارایی خویش را در یک پروژه سرمایه‌گزاری کردم(همان موقع که اگر دوستان یادشان باشد می‌گفتم می‌خواهم به روزی برسم که دیگر بی‌نیاز از کار کردن بشوم) و بی‌تجربگی من باعث شد که تمام ِ سرمایه و دارایی من بر باد بروند. تا مدتها من در برابر قبولِ این واقعیت مقاومت می‌کردم و همچنان امیدوار بودم که دادگاه و پیگیری‌های قضایی و... پولم را بازگرداند تا اینکه بالاخره چند ماه پیش واقعیت خودش را در من فرو کرد و من حاصل سالها رنج سخت ِ خویش را بر باد یافتم.

از آن موقع مقدار زیادی بدهی نیز برایم مانده است که ماهیانه تقریبا 60 درصد از درآمد خالص مرا دربرمی‌گیرد. خوشبختانه من تعدادی دوستِ بسیار نزدیک و بامعرفت داشتم که به کمک آنها و برنامه‌ی 12 ماهه‌ای که خودم چیده‌ام می‌توانم پس از آن از این وضع رها شده و دوباره از صفر شروع بکنم.

تمامِ این رویدادها تقریبا همزمان شد با آشفتگی ذهنی من. من تقریبا همه‌ی اندیشه‌های اصیل خویش را که مدتها برای آموختن ِ آنها سرم را در هر سوراخی فرو کرده بودم را تماما پوچیده می‌یافتم چرا که دچار تناقض‌های شدید و عمیق شده بودند. در واقع تا مدتها من پشته‌ای از عقاید و ایده‌ها را ذهنم انبار کرده بودم بی آنکه بخواهم سازگاری و ارتباطِ میانِ آنها را به درستی برقرار بکنم و چفت و بست بین‌شان بزنم. تا چند وقت پیش که در برابر یک پرسش بسیار احمقانه و سبکسرانه‌ی یک دوست دچار عارضه‌ی شدید دکارتی شدم و تمامِ آن ایده‌ها و ارمان‌ها شبیه به برگ‌های خشکی شدند در برابر طوفان.

یکی دو نفر از دوستان صمیمی‌ترِ این انجمن شاهدند که من تمامِ این موارد را با آنها نیز تقریبا با همین اندازه از جزئیات در میان گذاشته بودم همان موقع. من حقیقتا هم قصدم این بود که از اینجا برای مدتی نامحدود بروم، چرا که دیگر نه می‌توانستم بیاندیشم و نه اصلا توانایی زایایی فکری در خودم می‌دیدم. در گفتگوی خصوصی با یکی دو نفر از دوستان، تصمیم بر این شد که من فعلا به هر شکل شده اینجا بمانم تا هم اینجا کمی بیشتر پا بگیرد و هم اینکه سر مدیران کمی خلوت شود. البته خودم هم از آنجا که به اینجا علاقه‌ی زیادی داشتم و به نوعی به آن وابسته شده بودم، پس از مدتی که کمی از بارِ آن کوه یاس کاسته شد، بیشتر مشتاق شدم که اینجا بمانم. چرا که اینجا هنوز تقریبا تنها جایی‌ست که من می‌توانم «مخدر ثقیل‌اندیشی» را مصرف بکنم.

با تمامِ اینها من همچنان تصمیم دارم از اینجا دیر یا زود خداحافظی بکنم، چرا که فکر نمی‌کنم حالا حالاها حرفِ درخوری برای دوستانِ فرهیخته‌ی اینجا داشته باشم. اینبار اما بی خبر خواهم رفت، چرا که «خداحافظی» دیگر زیادی لوس و بی‌مزه شده است. فعلا اگر هستم، بیشتر به این خاطر است که در حالِ کوشیدن برای آوردنِ کاربرانِ نو به اینجا هستم، چرا که در برابرِ همه‌ی آن چیزهایی که از کاربرانِ اندیشمندِ اینجا اموخته‌ام در خود احساس مسئولیت می‌کنم(دوستانی که به جستار نهان دسترسی دارند در جریان هستند که مظنورم از آن تلاش‌ها چیست). بنابراین دوستان کمی بیشتر ما را تحمل بکنند، سپاس.💐

Ouroboros #۹۲۱۴

این حرفها کدامست. همه‌ی ما از اینجا خداحافظی کرده‌ایم ولی به آن برگشته‌ایم. شک نداشته باشید که هرچه آدمهایی که با ایشان سر و کار دارید بدردبخورتر می‌شوند سطح شعورشان هم پائین‌تر می‌رود و نیازتان به محیطی مثل اینجا بالاتر می‌رود.

هرکس هم چشم ندارد ببیند بگویید تا من ادبش بکنم.

😓

Russell #۹۲۱۵
Alice

پریسا جون پای حرف اینا بشینی صب تا شب دارن درباره دختربازی حرف می زنن! دیگه خودت حساب کن دغدغه های زندگیشون تا چه حدیه ! ╍●‿●╍

به‌به ببین که آمده، درود 🌺
کجا بودی آلیس جان، رفتی برای امتحانات ولی بگمانم کار به ترم تابستان کشید‌ ها !!
----------
مزاحم کسب و کار ما نشوید، حتا شما دوست عزیز !!

Alice #۹۲۱۶

سلام راسل جان ؛ خوبی ؟ امتحاناتو ک گند زدم! تا مرز مشروطی پیش رفته بودم ولی ب خیر گذشت... اینجا هم چن بار دورادور آنلاین شده بودم ولی فعالیت نداشتم.. راسل مهسا کجاس؟؟؟

@.@

Dariush #۹۲۱۷
Ouroboros

ین حرفها کدامست. همه‌ی ما از اینجا خداحافظی کرده‌ایم ولی به آن برگشته‌ایم. شک نداشته باشید که هرچه آدمهایی که با ایشان سر و کار دارید بدردبخورتر می‌شوند سطح شعورشان هم پائین‌تر می‌رود و نیازتان به محیطی مثل اینجا بالاتر می‌رود

امیر گرامی، من تمایل ندارم بیش از این در این مورد سخن بگویم، هر قدر که در این انجمن گفتگوها به مسائلِ شخصی کشیده شده‌اند، کافی‌ست. اجازه بدهید همین طور سرپوشیده باقی بماند.

Ouroboros

هرکس هم چشم ندارد ببیند بگویید تا من ادبش بکنم.

فعلا که دست‌تان بند است و مشغولِ ادب کردن یک نفر در جستارِ «بازی:گفتگو» هستید؛ هر وقت سرتان خلوت شد حتما خبرتان می‌کنم.😝

Russell #۹۲۱۸
Alice

سلام راسل جان ؛ خوبی ؟ امتحاناتو ک گند زدم! تا مرز مشروطی پیش رفته بودم ولی ب خیر گذشت... اینجا هم چن بار دورادور آنلاین شده بودم ولی فعالیت نداشتم.. راسل مهسا کجاس؟؟؟ @.@

من هم بد نیستم شکر اسپاگتی
چرا دورادور؟ از اینجا بگمانم هیچ کدام از ما کاربران قدیمی‌تر اگر بخواهد هم نمی‌تواند دل بکند.
از مهسا هم متاسفانه خبری ندارم. من خودم هم جسته و گریخته بوده‌ام و ممکن است آمده باشد و متوجه نشده باشم.

Dariush #۹۲۱۹
Alice

سلام راسل جان ؛ خوبی ؟ امتحاناتو ک گند زدم! تا مرز مشروطی پیش رفته بودم ولی ب خیر گذشت... اینجا هم چن بار دورادور آنلاین شده بودم ولی فعالیت نداشتم.. راسل مهسا کجاس؟؟؟ @.@

ببینم، از شما دخترها کاری جز گند زدن هم برمی‌‌آید؟
آن «دوست»‌تان هم گویا پروژه‌ی تباه کردنِ یک مرد ِ مفلوک را بر عهده گرفته؛ تا کی شما چنین پروژه‌ای را بر عهده بگیرید😄👻.

Russell #۹۲۲۱
Ouroboros

دوستان کسی از مهربد خبر ندارد؟

من فقط در فیس بوک میدمش، آخرین پستش آنجا این است که من مدت زیادی فیس‌بوک و (بگمانم کلا فعالیت مهربد) را قطع میکنم. بعد از ان هم دیگر خبری از او نشده.

Parisa #۹۲۲۲
Dariush

ببینم، از شما دخترها کاری جز گند زدن هم برمی‌‌آید؟
آن «دوست»‌تان هم گویا پروژه‌ی تباه کردنِ یک مرد ِ مفلوک را بر عهده گرفته؛ تا کی شما چنین پروژه‌ای را بر عهده بگیرید😄👻.

آلیس عزیزم تو به دل نگیر، اینا هنوز یاد نگرفتن با یه خانوم چطور باید برخورد بکنن!

Ouroboros #۹۲۲۳
Russell

من فقط در فیس بوک میدمش، آخرین پستش آنجا این است که من مدت زیادی فیس‌بوک و (بگمانم کلا فعالیت مهربد) را قطع میکنم. بعد از ان هم دیگر خبری از او نشده.

امیدوارم حالش خوب باشد، اینجا بدون او کم‌لطف است. ☔
این جمع کوچک را من گاهی به گاهی دلتنگ می‌شوم..

Dariush #۹۲۲۴
Parisa

آلیس عزیزم تو به دل نگیر، اینا هنوز یاد نگرفتن با یه خانوم چطور باید برخورد بکنن!

خیر، این حرف را شما باید به ایشان بگویید که خوشامدگویی خاص یک دوست را بی‌پاسخ می‌گذارند وگرنه اینجا همه میدانند که من و آلیس با هم دوست بوده و این هم از شوخی‌های عادی ماست در اینجا...

Russell #۹۲۲۵
Ouroboros

امیدوارم حالش خوب باشد، اینجا بدون او کم‌لطف است.
این جمع کوچک را من گاهی به گاهی دلتنگ می‌شوم..

واقعا مهربد بخش فارموش نشدنی از دفترچه هست و جای خالیش احساس میشه، ولی تا آنجا که من فهمیده‌ام مشکل جای دیگری‌ست. بطرز عجیبی من همچنان به تغییر اوضاع و دیدن دوباره‌یِ او امیدوارم.

Dariush #۹۲۲۶
Russell

واقعا مهربد بخش فارموش نشدنی از دفترچه هست و جای خالیش احساس میشه، ولی تا آنجا که من فهمیده‌ام مشکل جای دیگری‌ست. بطرز عجیبی من همچنان به تغییر اوضاع و دیدن دوباره‌یِ او امیدوارم.

من هم برای ایشان هر جا که هست آرزوی خوشی و سلامت دارم. واقعا دلم برایش تنگ شده😓.

Anarchy #۹۲۲۷
Ouroboros

امیدوارم حالش خوب باشد، اینجا بدون او کم‌لطف است. ☔
این جمع کوچک را من گاهی به گاهی دلتنگ می‌شوم..

Russell

واقعا مهربد بخش فارموش نشدنی از دفترچه هست و جای خالیش احساس میشه، ولی تا آنجا که من فهمیده‌ام مشکل جای دیگری‌ست. بطرز عجیبی من همچنان به تغییر اوضاع و دیدن دوباره‌یِ او امیدوارم.

Dariush

من هم برای ایشان هر جا که هست آرزوی خوشی و سلامت دارم. واقعا دلم برایش تنگ شده😓.

4 سال پر فراز و نشیب رو کنار هم داشتیم ... باورتون میشه دوستان که 4 سال گذشته 😓 ؟ یادمه چه شور و شوقی داشتم و چقدر احساس غرور میکردم که در جمع دفترچه ای ها هستم ... گاهی میشد که دوری یک روزه از دفترچه هم برای من عذاب آور بود !!

حالا که این حرف ها پیش اومد ، دوستان فکر میکنید ما در دنیای واقعی هم میتونیم دوستان خوبی باشیم ؟

Ouroboros #۹۲۲۸
Anarchy

4 سال پر فراز و نشیب رو کنار هم داشتیم ... باورتون میشه دوستان که 4 سال گذشته 😓 ؟ یادمه چه شور و شوقی داشتم و چقدر احساس غرور میکردم که در جمع دفترچه ای ها هستم ... گاهی میشد که دوری یک روزه از دفترچه هم برای من عذاب آور بود !!

حالا که این حرف ها پیش اومد ، دوستان فکر میکنید ما در دنیای واقعی هم میتونیم دوستان خوبی باشیم ؟

من واقعا احساس گناه می‌کنم بابت اینکه این لذت را دوستان این انجمن گرفتم، با یادآوری جنبه‌ی «خودفریبی» که غرق شدن در اینترنت و بحث‌های این چنینی می‌تواند داشته باشد، با نشان دادن اینکه در زندگی دست پائین‌تر را دارند و دائم مشغول کار بی‌سپاس ِ بی‌پاداش هستند... به نوعی دوستان را از فروم‌نویسی دلزده کردم. من به خودم نگاه می‌کردم که می‌توانم میان این عقاید و زندگی‌ام به نحوی تناسب برقرار بکنم که چندماهی چندروز فرصت و انگیزه و اشتیاق نوشتن را بدست بیاورم.

من اطمینان دارم دوستی خوبی با شما خواهم داشت، انسانی به شریفی و مهربانی و منطقی بودن شما کمتر دیده‌ام!

Anarchy #۹۲۲۹
Ouroboros

من واقعا احساس گناه می‌کنم بابت اینکه این لذت را دوستان این انجمن گرفتم، با یادآوری جنبه‌ی «خودفریبی» که غرق شدن در اینترنت و بحث‌های این چنینی می‌تواند داشته باشد، با نشان دادن اینکه در زندگی دست پائین‌تر را دارند و دائم مشغول کار بی‌سپاس ِ بی‌پاداش هستند... به نوعی دوستان را از فروم‌نویسی دلزده کردم. من به خودم نگاه می‌کردم که می‌توانم میان این عقاید و زندگی‌ام به نحوی تناسب برقرار بکنم که چندماهی چندروز فرصت و انگیزه و اشتیاق نوشتن را بدست بیاورم.

من اطمینان دارم دوستی خوبی با شما خواهم داشت، انسانی به شریفی و مهربانی و منطقی بودن شما کمتر دیده‌ام!

حقیقتا وجود دوستانی مثل شما به من همیشه انرژی مضاعف میده . یادم هست وقتی اولین بار پست هات رو که خوندم ، احساس غیر قابل وصفی داشتم . سریع جستجو کردم و مطالبت در جاهای دیگه رو هم خوندم ، مدت ها شیفته نگارشت بودم . تا اینکه یک سالی نبودی و هر روز منتظر بودم برگردی و باز بنویسی .

به هر حال زندگی شخصی هر کسی بالاترین اولویت رو داره و این خودخواهیه که ازت بخوایم به خاطر ما هر روز بیای و اینجا بنویسی ... همین حضور گاه به گاهت هم غنیمته و هر بار میای کلی از حرف هات استفاده میکنم و میبینم در این جامعه درب و داغون ایران ، افراد ارزشمندی هم هنوز وجود دارن . هر چند یک سالی هست موضوعات مورد علاقه ات کمی تغییر کرده 😚 !!

خلاصه بدون که خیلی برای من و انجمن دفترچه ارزشمندی ...

سایر دوستان هم همین طور ... انجمن که خلوت شده بود ، من خسته از و تنها در بحث با اسلام گراها ، احساس نا امیدی عمیقی میکردم !! گاهی میخواستم به کلی بحث ها رو رها کنم ... بس که اینها بدون هیچ هزینه ای باز تولید میشن ...

انتظار میکشم گرفتاری هام تموم شه تا دوباره با تمام قوا و به کمک دوستان ، کمی افکار اسلامیست ها رو قلقلک بدم ...

Dariush #۹۲۳۰

منهم دوست داشتم که بعضی از دوستان را از نزدیک ببینم، بی‌شک سعادتی می‌بود. اخیرا یک تحقیق علمی می‌خواندم که نشان می‌داد تنهایی فکری به اندازه‌ی یک حمله‌ی قلبی در ماه اثر منفی بر شخص خواهد داشت. اینکه هرگز نمی‌توانم شما دوستان را ببینم برایم جای بسی تاسف است، اگرچه من دوستی‌های اینترنتی را هم صاحبِ جذابیت‌های خاصِ خودش می‌شناسم، با اینحال اما دوستی نزدیک چیز دیگری‌ست. من خیلی دوست می‌دارم یک شترنگ با امیر بزنم و در 10 حرکت او را مات بکنم و بعد ساعتها به چهره‌ی آویزان‌ش بخندم، با راسل یکبار هم که در همه‌ی عمرم شده قلیانی بکشم و پاسوری بزنم، با شما و میلاد یک سفری به شمال بروم و آنجا یکی دو دختر رشتی برایتان تور بکنم برویم ویلای دوستان در انزلی و رامسر و ... افسوس

😓

Ouroboros #۹۲۳۱
Dariush

منهم دوست داشتم که بعضی از دوستان را از نزدیک ببینم، بی‌شک سعادتی می‌بود. اخیرا یک تحقیق علمی می‌خواندم که نشان می‌داد تنهایی فکری به اندازه‌ی یک حمله‌ی قلبی در ماه اثر منفی بر شخص خواهد داشت. اینکه هرگز نمی‌توانم شما دوستان را ببینم برایم جای بسی تاسف است، اگرچه من دوستی‌های اینترنتی را هم صاحبِ جذابیت‌های خاصِ خودش می‌شناسم، با اینحال اما دوستی نزدیک چیز دیگری‌ست. من خیلی دوست می‌دارم یک شترنگ با امیر بزنم و در 10 حرکت او را مات بکنم و بعد ساعتها به چهره‌ی آویزان‌ش بخندم، با راسل یکبار هم که در همه‌ی عمرم شده قلیانی بکشم و پاسوری بزنم، با شما و میلاد یک سفری به شمال بروم و آنجا یکی دو دختر رشتی برایتان تور بکنم برویم ویلای دوستان در انزلی و رامسر و ... افسوس

نمی‌دانم کدام بخش از آرزوهایتان بامزه‌تر/نشدنی‌تر است، تور زدن دختر در رشت یا بردن از امیر در ده حرکت.

Dariush #۹۲۳۲
Ouroboros

نمی‌دانم کدام بخش از آرزوهایتان بامزه‌تر است، تور زدن دختر در رشت یا بردن از امیر در ده دقیقه.

هه هه، آنقدر این تصویر برایتان واقعی جلوه می‌کند که هتا از تصورش نیز هم‌اکنون به واهمه افتاده و اینچنین چشم‌تان تار شده که 10 حرکت را 10 دقیقه خوانده‌اید!

😂

Ouroboros #۹۲۳۳
Dariush

هه هه، آنقدر این تصویر برایتان واقعی جلوه می‌کند که هتا از تصورش نیز هم‌اکنون به واهمه افتاده و اینچنین چشم‌تان تار شده که 10 حرکت را 10 دقیقه خوانده‌اید!

درستش کرده بودم اگر دو دقیقه امان می‌دادی.. اما چه می‌شود کرد که خروسی..!

😭
من بروم استراحت.. تا فردا دوستان. 😨

Dariush #۹۲۳۴
Ouroboros

درستش کرده بودم اگر دو دقیقه امان می‌دادی.. اما چه می‌شود کرد که خروسی..!

گفتم که ... 😄
شب‌ات خوش.

Rationalist #۹۲۳۵

می بینم که آتش داغ روابط میان دوستان، بر خرد سرد من هم اثر گذاشته! آنجا که به یاد یکی از جذاب ترین انتزاعات ذهنی، پیرامون دوستی های در دنیای مجازی افتادم.

مایلم بدانم کسی از دوستان هم همچون من، تصورات بسیار روشن و با جزییاتی از کسانی که با شخصیتشان در دنیای مجازی آشنا شده، دارد؟

اگر دوستان مایل باشند می توان این انتزاعات و تصاور ذهنی از یکدیگر را در تاپیکی غیر جدی(شاید هم جدی) ابراز داشت. تصوراتی از شخصیت،چهره،مدل لباس پوشیدن، طرز زندگی، عادت ها و...

از همدیگر.
دستکم برای منِ انسان گریز مایه شگفتی است که همواره تمایل شدید دارم افرادی را که در دنیای مجازی می شناسم،حتی اگر از آنها متنفر باشم؛ از نزدیک ببینم!(این شامل شما نمی شود مامور اطلاعاتی عزیز)

sonixax #۹۲۳۶
Anarchy

حالا که این حرف ها پیش اومد ، دوستان فکر میکنید ما در دنیای واقعی هم میتونیم دوستان خوبی باشیم ؟

دعوامون میشه :))) ولی اگه نشه چی میشه :دی

sonixax #۹۲۳۷

دوستان این تخته ننه (MotherBoard) کامپیوتر ما بلاخره رسید

و سرهمش کردیم دوباره و همه چیز شد مثل اول :دی داشتیم دق میکردیم از بس با لپتاپ درپیتی مامان جون و کامپیوتر داداش جون پست زدیم 👎

کامپیوتر باید Dual CPU باشد آن هم دو تا Xeon با 64 گیگ رم مثل مال خودم

💪

Anarchy #۹۲۳۸
sonixax

دوستان این تخته ننه (MotherBoard) کامپیوتر ما بلاخره رسید

این تخته ننه مگه رو چی بارش زده بودن که انقدر طول کشید ؟ نکنه با قاطری چیزی قرار بوده بیارنش 😜 ؟

sonixax #۹۲۳۹
Anarchy

این تخته ننه مگه رو چی بارس زده بودن که انقدر طول کشید ؟ نکنه با قاطری چیزی قرار بوده بیارنش ؟

چیزی که خریده بودم در آلمان موجود نبود! از بلاد خارجه خریده بودم (USA) برای گارانتی فرستادم همانجا 3-4 هفته ای طول کشید تا برود ، بررسی شود، بفهمند درست بشو نیست، یک نو بفرستند، بروم گمرک توضیح دهم چه شده و اینها.

Russell #۹۲۴۰
Rationalist

اگر دوستان مایل باشند می توان این انتزاعات و تصاور ذهنی از یکدیگر را در تاپیکی غیر جدی(شاید هم جدی) ابراز داشت. تصوراتی از شخصیت،چهره،مدل لباس پوشیدن، طرز زندگی، عادت ها و...

در صندلی داغ برخی دوستان مخصوصا کوروش بیخدا نظر برخی از کاربران را درباره یدیگران پرسیده بود. ایجاد تاپیکی جدا جالب است ولی گفتم ان‌ها هم برای شروع هستند.

Dariush #۹۲۴۱
sonixax

کامپیوتر باید Dual CPU باشد آن هم دو تا Xeon با 64 گیگ رم مثل مال خودم

هه هه، هر وقت یک مین‌فریم در اختیارت بود بعد بیا اینجا فخر بفروش...😄

sonixax #۹۲۴۲
Dariush

هه هه، هر وقت یک مین‌فریم در اختیارت بود بعد بیا اینجا فخر بفروش...

مین فریم به چه دردم میخورد داریوش جان ؟ همینی که هست خوبه :دی زیر هزینه های همینش زائیده ایم :))))

Mehrbod #۹۲۴۳

hah, این سخنگاه براستی سگ جونه.

من اینجا را همیشه دورادور از سر کنجکاوی یک نیم نگاهی میاندازم و همان چند روز پیش دیدم امیر آمده و نوشته و بسی با خودم
کلنجار رفتم که اینجا بیایم چیزی بنویسم یا ننویسم, به هر روی ولی این را درخور یافتم در همنوایی با سخن امیر به زبان بیاورم:

Ouroboros

هه‌هه، این ایران را بنگرید، اقیانوسی‌ست غنی از آدمهایی با ضریب هوشی اندک و طمع بی‌پایان، چشم‌انتظار سواری دادن به امید سوارکار شدن. هریک از شما، اگر تنها اراده بکند و هوش خود را از فلسفه و این چرندیات منحرف ِ این استعداد بی‌پایانی که در ایران وجود دارد بکند می‌تواند زندگی نه حالا ایده‌آل، اما دستکم مرفهی داشته باشد.

همه‌یِ شما در این سخنگاه بروشنی هوشی بالاتر از میانگین دارید که اینجائید و براستی دل من میسوزد که هنوز, پس از
این همه سال به این مزخرفات و بیهوده‌هایِ دین و سیاست و ... دارید بها میدهید و پیرامون آنها میاندیشید و مینویسید.

من تا جاییکه توانستم تنها «گفتمانِ مهادین» و درخور نگرش که همبود فندین باشد را فرنودانه به میدان اندیش آوردم: هیچ¹ اُمیدی به آینده‌یِ بشریت نیست, چرا که ابرسازواره‌یِ فندین مهاردنی و راهکارپذیر نیست.

مردمسالاری² دروغی بزرگ است (نه از اینرو که کار نمیکند, کار میکند و درست هم میکند, ولی از بنیاد پیوندی به «آزادی» ندارد)
و فندآوری نیز دیوی نامهارپذیر که این دو, دست در دست همدیگر راه خودشان را دارند میروند و کوشش‌هایِ من و شما ره به جایی نبرده و نخواهند برد.

من هموندان این سخنگاه را آشنایانِ دیرینه‌ام میدانم — با اینکه هیچکدام را از نزدیک ندیده‌ام — و این را در جایگاه واپسین سخن ام و میتوان گفت, اندرز ام بایسته دیدم به زبان بیاورم,
همه‌یِ آنچه از این سخنگاه و گفتگو‌ها به شما میرسد (و به من میرسید) این است که خویشتنِ خویش (خویشمن) را برتر از دیگران میابید بی آنکه براستی به جایگاه "برتری" در جهان
راستین, آن جهانِ بیرون دست یافته باشید; این همان خودفریبی‌ای است که امیر میگوید, شما اینجا به کارهای اندیشیک میپردازید, زیرا بیرون از اینجا در بازی راستین, برنده نشده‌اید.

من این چندگاهه بیشتر پیوند‌هایِ اینترنتی و ... ام را بُریده‌ام و به "زندگی راستین" و "بازی‌های" آن پرداخته‌ام که تنها در همان بیرون اند و بس.

به شما میگویم هرگز نیز تا پیش از این این اندازه از زندگی‌ام خوشی نبرده‌ بوده‌ام; ولی افسوس... میتوانم از هماکنون ببینم که پس از این, باز دوباره یک
آنارشی‌ای آنجا پیدا میشود که با انرژی سوزاندن و اسلام‌ستیزی بیاندیشد دارد راهی در گامِ خردگرایی برمیدارد (که درسته, برمیدارد ولی به جایی نمیرسد و
نخواهد رسید {= دیرندگی ندارد}); بی گمان خردپذیرتر است که بازگردید به زندگی بیرون (اگر بازگشت بتوان نامید) و بپردازید به دوستی‌هایِ راستین اتان (نه این
"دوستی‌هایِ" کشکیِ fb و سخنگاه و ...) که همه‌یِ ما, زمان بس اندکی در این جهان داریم و بهتر است از هر دم این زندگی بیشترینه‌یِ شایند ِ بهره و خوشی را, ببریم.

شاید یکی بگوید خوشی ما در این سخنگاه است, ولی این دروغی‌ست آشکار. چیزیکه در این سخنگاه داریم هتّا دوستی نیست. چشمان اتان را بگشایید و خوب ببینید: مشتی نوشته است.

از همینرو, این اندازه میتوانم بگویم که من کوچکترین گرایشی به این چیزهای "مجازی" و پادهمبودین (i.e. anti-social) دیگر ندارم و
کوچکترین باوری نیز به سودمندی کوشش‌هایمان (این روزها کوشش‌هایِ شما) ندارم. از دیدگاه امیر و راسل و برخی دوستان اینجا شاید
آگاهاندن هتّا یک تن آن بیرون سودمند باشد, ولی از نگاه من نیست: اگر کَس میخواست, میرفت یک نسک میخواند و خودش را می‌آگاهاند.

از خویشکاری‌هایِ من و شما نیست بنشینیم از زمان اَبَر-گرانبهایمان بزنیم و برای ناشناسانی ناپیدا آنسوی جهان پیرامون فرایافت‌هایی
همچون "مفت‌خوری سرمایه‌داران" و "بهره‌کشی فمینیست‌ها" بنویسیم; درسته, اینها ارزشمند بودند اگر دیرندگی‌ای,
پایستگی‌ای در آنها میبود; هر آینه, همه‌یِ اینها در پرتویِ فندآوری و آینده‌یِ نزدیکنده‌ی‌یِ آن, کودکانه, بی‌ارزش و گذرا میباشند.

اندرز من همین است. از این زیستبوم‌هایِ "مجازی" بیرون زده, بر سر چیزهایی که دیرندگی ندارند (فمینیسم, کمونیسم, خردگرایی, etc.) زمان نسوزانید.

من این چند گاهه با اینکه از روی منش سرکش و فرمان‌گُریز ام گرفتاری‌هایِ گوناگونی بالا آورده‌‌‌ام (بویژه پولی), ولی در کنار اش و رویهمرفته, زندگی ام را بی اندازه خواستنی میبینم.

اگر آدم پیشین بودم شاید انگیزه‌ای برای نوشتن دستکم پیرامون برخی رویداد‌هایِ پیشآمده‌یِ زندگی ام این چند گاهه میداشتم, ولی نیک میگویم برای من کوچکترین ارزشی
ندارد کسی ناشناس چیزی از من دیگر بیاموزد یا نیاموزد. برای من زندگی تنها برای من است و نزدیکان من, کسانیکه آن بیرون میشناسم, میبینم و با آنان
پیوند دوستی و نزدیکی دارم: به دیگر زبان, جهان مجازی, دفترچه و .. برای من هتّا دیگر به اندازه‌یِ یک بازی پیش پا افتاده هم گیرا نبوده و سراسر تهی از هر ارزش بساویدنی‌ اند.

میدانم که یکی باز پیدا خواهد شد که نزد خود بیاندیشد مهربد به زندگی "هدونیستیک" روی آورده, ولی در فرهود اینجور نیست. شیوه‌یِ زندگی من
آنچنان ندگریسته, من همچون همیشه به تندرستی‌ ام بیشترین و نخستین بها را میدهم, از الکل و سیگار و ... دوری میکنم (گهگاه) و رویهمرفته روال
همیشگی‌ام را میگذرانم. تنها چیزیهاییکه پُر دگریسته‌اند, دوستان‌ام, سرگرمی‌هایم (هر دو رو به افزایش) و ساعت‌هایِ کار ام (رو به کاهش) به شمار بروند.

این روزها من بهایی به گفتمان فمینیسم هم دیگر نمیدهم و نیک میگویم, برای من چند تا از دوستان دخترم ارزشی ناشمردنی و جایگاهی ناجایگزین‌پذیر دارند.
مهر و دوستی‌ای که آنان به من دارند و من به آنان را چند هزار برگ گفتگو پیرامون بهره‌کشی زنان از مردان (گرچه تا اندازه‌هایی‌ای راست باشد) نمیتواند سست کند.

آری, شاید من از روی پرایستاری‌هایِ ویژه‌یِ زندگی‌ام, با رویِ تیره‌یِ دختران برخورد سختی نداشته‌ بوده باشم,
ولی اگر از من میشنوید, همه‌یِ اینها بسته به کسانی که در پیرامون اتان نگه میدارید و روزانه میبیند, دگرسانی پذیرند.

مغز فرگشتیک من و شما جهان را همان چیزی میابد که پیرامون اش میبیند. ولی اگر تنها یکبار, همچون من به کشوری دوردست رفته باشید,
نگاه و نگرش اتان به زندگی آنچُنان خواهد دگریست که سدها برگ سیاه کردن من اینجا نمیتواند به پای بازگوییِ هتّا یک دهم بزرگی ِآن برسد.

پس اگرچه جهان ما رو به پوسیدگی و مرگ میرود (با یک درسدی ناچیز بخت ِفرازیست), ولی خوشبختانه این فرایند روندی همگون و همدیس ندارد. هر چیزیکه در چهره‌یِ
کلان درست است, در چهره‌یِ ریز خود استثناء دارد. اگر دختران بسیاری بهره‌کش و تیغزن و سنگ‌دل‌اند, بجایش دختران بسرشت مهربان و دوست‌‌داشتنی‌ هم آن بیرون پیدا میشوند³.
اگر در جاهایی مردم سخت درگیر کار و گرفتاری‌ا ند, در جاهایی زندگی بآسانی‌ای ناباوردنی میگذرد. اگر در جایی مردم گرفتار داعش و طالبان‌ اند, در جایی در ناز و خوشی غلطه میخورند.

پس پرسش من این است:

شما میخواهید زندگی را برای دیگران بیاسانید, یا برای خودتان؟

اگر برای دیگران است, آنگاه آری, با انرژی سوزاندن و مایه گذاشتن از خود و زمان گرانبها میتوان به فرجامی دلخواه رسید — که یکبار دیگر, دیرندگی نداشته و
در پرتوی گفتمان همبود فندین گذراست — ولی آیا براستی میخواهید همه‌یِ جهان را جایی خوب برای زیستن بسازید, تا سپس بتوانید خودتان در آن بزیوید؟

اگر این, پس خوش باشید. من برایتان هتّا آرزوی کامیابی هم نمیکنم, چون آب در هاون کوبیدن را بروشنی, بیهوده و خردستیز میابم.

اگر نه این, پس سرمایه‌گذاری را روی خودتان و نزدیکان اتان ببرید, به پیوند‌هایِ دوستین و راستین بپردازید و دست از این بازی‌هایِ ریشخندآمیز و بیهوده‌‌یِ خردستیز خردگرایی بربدارید.
اندیشه‌‌هایِ "والای" به نگارش درآمده‌یِ شما در سخنگاهی ناشناس در گوشه‌ای از‌ اندرتار مایه‌یِ برتری شما در زندگی نیست. این اندیشه‌ها چنانکه گفتیم,
در پرتوی گفتمان همبود فندین هتّا ارزش راهکارین هم ندارند و به جلق زدن‌هایِ شکنجنده‌ای میمانند که اندام نامبرده بجای کُس و کیر, مغز میباشد.

نوشتن این پیک برای من تا اندازه‌ای دلزننده بود, ولی آنرا نوشتم تا دستکم سرنوشت منش مهربد برای کسانیکه وی را میشناسند و به سرنوشت او کنجکاو, روشن
باشد. برای خود من, منش مهربد دیرزمانی‌ست کمابیش مرده و او را بیشتر خودفریبی میبینم که زمانی دراز را برای آماج‌های بیهوده‌ای هرز داده است.
کمتر چیزی از منش مهربد برای من خواستنی مانده, بجز زبان شیوای پارسیک او که این روزها همراه همیشگی من در زندگی‌‌ست; میتوانم در
هیاهوی زندگی, گاهی از میان زبان‌هایم به پارسیگ ِناب, این زبان جادوئین بیاندیشم و مرغ پندار و اندیشیدار ام را به پرواز, در بیاورم.

¹ کمی بیشتر از صفر.

² ساده شده: در کشوری سراسر مردمسالار, ارزش و توان شما در راستادهی به زندگی اتان برابر است با n:1≈, که n در آن شما مردم میباشد.
در کشوری که ١٠٠ میلیون شهروند رای دهنده دارد, توان شما در راستادهی به سرنوشت اتان چیزی بیشتر از یک در ١٠٠ میلیون نیست.

³ من اینجا "بازی" را نمی‌نکوهم و برای رسیدن به آنان نباید از بازی رویگردان بود, ولی نباید هم بازیِ دختربازی
را چیز ویژه‌ای انگاشت. من به خودم رنج خواندن جُستارهای بازی دفترچه را نداده‌ام, ولی بازی برای من در سه چیز میکوتاهد:

١- خویش بودن (نبود وانمود در کار).
٢- پُررو بودن (همراه با کمی دروغ اینجا و اینجا, بویژه برای "آغازیدن" دوستی و سپس روراستی ِبیشتر و بیشتر {کمتر خویش در آغاز, بیشتر خویش در پایان}).
٣- پُرتاب بودن (هیچکس همیشه نمیبرد, باخت بخشی از بازی است).

این سه بروشنی تنها به دختربازی نمیکوتاهند و از همینرو نیز من دختربازی را گونه‌‌ای فراتر از بازی‌ای که در پیوند با دختر است, نمیبینم.

پ.ن.
اگر هنوز نمیدانید گفتمان همبود فندین چیست: پیشرفت روزافزون فندآوری: به کجا می‌رویم؟ - برگ 5

پارسیگر

Dariush #۹۲۴۵

درود به مهربد اندیشمند، کاش از اسپاگتی چیز دیگری خواسته بودیم😄. من به شخصه از خواندنِ نوشته‌ی لذت بردم و علاوه بر توصیه‌های نابِ دوستی که جهان را بسیار بیشتر از من دیده و شناخته، برایم یادآور آن روزهایی بود که به زحمت پست‌هایتان می‌خواندم ولی هرگز از خواندن‌شان خسته نمی‌شدم از بس که از آن زبان لذت می‌بردم.

پست مفصل شما شایسته اندیشه و تدقیق در زمانی مقتضی است، اما شما پیش‌انگاشتانه یک چیز را نادیده گرفته‌اید که البته من تصور می‌کنم از جهاتی به روحیاتِ شما وابسته است: شما از کجا می‌دانید تمامِ این فعالیت‌ها یا بخشِ اعظمِ آنها برای «خودمان» نیست؟ من هرگز انکار نخواهم کرد که فعالیتِ من در اینجا و جاهای دیگر هرگز تماما در خدمتِ نجاتِ بشریت و .... نبوده و نیستند، بلکه این شاید تنها بخشی از آن را در برگیرد، بخش ِ دیگر آن بی‌شک درونی و شخصی‌ست. من نمی‌دانم شما در زندگی شخصی خود چقدر خوش‌شانس بوده‌اید، ولی من آنقدر خوش‌شانس نبوده‌ام که بتوانم اینطور که در اینجا هستم و با دوستان هم‌اندیشی می‌کنم در بیرون هم دوستانی در همین سطح داشته باشم. آنجا زندگی برای من خلاصه می‌شود به همان بازیهایی که گفتید. برای من پول درآوردن، کار کردن، ارتقا پیدا کردن در آن، موفقت در تعاملات و سازوکارهای اجتماعی، خوش‌گذرانی، با دوستان بودن و ... همگی لذت‌بخش و گیرا هستند، اما «نوشتن»، «اندیشیدن» و «بحث کردن» یک خلائی را پر می‌کنند که آنهای دیگر نمی‌کنند. چند پست بالاتر من نتیج تحقیاتی را نقل کردم که در آن گفته شده مضراتِ تنهایی فکری کمتر از مضراتِ یک حمله‌ی قلبی در ماه نیست! شما می‌اندیشید کسانی چون کانت و دیگران براستی برای نجاتِ بشریت و از آن هم کمتر هتا برای تاثیرگزاری حداقلی بر عالم و انسان‌ها می‌نوشتند؟

من روزها پس از آمدن از سر کار و پس از آنکه روزی پر مشغله همراه با سر و کله زدن با انواعِ آدمها(که البته الان با آدمهای متمدن و خوش‌قلبی در تعامل هستم آنجا) و تلاش برای ارتقا در شغل و کسب پول بیشتر برای رفاه ِ بیشتر در زندگی و پس از آنکه با دوستان گردشی در شهر زدم، به خانه که می‌رسم یک قهوه یا چای دم می‌کنم، کامپیوتر را روشن کرده و صفحاتِ مختلف ِ جوامعی که در آنها با دوستانِ مجازی خودم به گفتگو می‌نشینم را می‌گشایم و .... این در حالی‌ست که من آن روز برنامه‌ی دیگری برای انجام نداشته باشم. من کاملا صادقانه می‌پذیریم که آن بخش آخر از برنامه‌ی روزانه‌ی من بازهم تا حد زیادی (شاید حدود 80 درصد) در خدمتِ خودخواهی من هستند.

پس شما یا خیلی برون‌گرا هستید که هرگونه بازی مجازی برایتان کمترین بها و معنایی ندارد (که این را به شخصه بعید می‌دانم، چرا که یادم هست شما برای شخصیتِ مجازی‌تان اینجا ارزش قائل بودید و حاضر نبودید لجن‌مال بشود) و آنقدر آن بیرون دور و برتان شلوغ است که بودن و نبودن‌تان در اینجا کمترین اهمیتی برایتان ندارد و یا آنکه همانطور که گفتم آنقدر خوش‌شانس هستید که دوستانی دارید که می‌توانید با آنها بنشینید ساعت‌ها گفتگوی جدی بکنید و یا هر دو (در هر حال خوش به حال‌تان!)، اینک ما به اندازه‌ی شما اگر خوش‌شانس یا برون گرا نیستیم چه باید بکنیم؟

Ouroboros #۹۲۴۶
Mehrbod

من اینجا را همیشه دورادور از سر کنجکاوی یک نیم نگاهی میاندازم و همان چند روز پیش دیدم امیر آمده و نوشته و بسی با خودم
کلنجار رفتم که اینجا بیایم چیزی بنویسم یا ننویسم, به هر روی ولی این را درخور یافتم در همنوایی با سخن امیر به زبان بیاورم:

من شخصاً از طرف خودم صحبت می‌کنم وقتی می‌گویم از آغاز به این کارکرد ِ «خودارضایی روانی» گفتگوی اینترنتی آگاه بودم و اصلاً دلیل حضورم در اینجا فراموش کردن موجود به نظرم مبتذل و ناپسندی بود که جهان بیرونی مرا به بودنش وامی‌داشت. شما اما ایمان داشته‌اید به رسالت رهایی‌بخش نویسندگی در اینترنت و مثل هر مؤمن دیگری، وقتی دریافته‌اید که «خدایی نیست» و رسالت رهایی‌بخش کشک چیست دلزده و بیزار و گریزان شده‌اید. این صحبت‌ها که می‌کنید حرف کسی نیست که پی برده بحث اینترنتی بی‌فایده است، حرف کسی‌ست که فکر می‌کرده فایده‌ای در کارست. تغییر عقیده‌ی مردم عارضه‌ی حضور شما در اینجاست نه هدف آن، هدف آنست که هر از چندگاهی خودتان را بفریبد که آنقدرها هم سخیف و سطحی و بی‌مایه نیستید که جهان بیرونی شما را به چنان بودن واداشته.

هر چیزی در زندگی انسان نقشی دارد، اولویت اول شما باید فراغت مالی باشد، اولویت دوم باید فراغت جنسی باشد، اولویت سوم باید فراغت عاطفی و رفیق‌بازی باشد، اولویت سوم باید خانواده‌تان باشد، اولویت چهارم باید سرگرمی‌هایتان باشند، اولویت پنجم باید فراغت عاطفی و رفیق‌بازی باشد، اولویت ششم باید مراقبت از خویشتن باشد... اولویت بیستم و سی‌ام اما می‌تواند و شاید حتی می‌باید چیزی مثل دفترچه باشد، چون زندگی کردن درست برای آدم‌های خیال‌پردازی مثل ما هزینه‌ی روانی مشخصی دارد که باید از طریقی آنرا برون‌فکنی کرد.

شما خودفریبی از طریق فروم‌نویسی را بر خودتان حرام بکنید و به نبرد با عینیت نامطلوب زندگی خود بپردازید، و تنها زمانی که به نحوی بسنده و شایسته پیروز شدید، یا دستکم به «پیروزی‌هایی» رسیدید، در مقام پاداش به خودتان به اینجا برگردید. شما را نمی‌دانم اما من نیاز دارم خودم را بفریبم که امیر فقط مجموعه‌ای از دخترهای که می‌کند و مردانی که می‌تیغد و … کارهایی که آن بیرونی در جهان واقعی می‌کند نیست. به چیزهای مهمتری هم می‌پردازد. کمی فراتر از آنست...

بعد یک نکته‌ی کوچک دیگر در کمک به کیس شما برپاد فروم‌نویسی: ما اینجا نیستیم چون بازنده هستیم، ما بازنده هستیم چون اینجا هستیم و رانه‌ی غلبه بر دیگر مردان و تثبیت برتری خودمان را از طریق «بحث» و این چرندیات ارضاء کرده‌ایم.

پس دوستان همین کاری که مهربد می‌گوید را بکنید، فروم‌نویسی را قطع بکنید و مغز خود را متوجه تغییر زندگی خودتان بکنید نه اوهام تغییر دنیا، و اگر می‌توانید برای میل به خودنمایی فکری که میلی‌ست ذاتی در مردان جایگزینی پیدا بکنید حتماً چنان بکنید، اما اگر موفق به یافتن آلترناتیو نشدید، سالی دو سه ماه خودفریبی اینترنتی و درگیری ذهنی با مسائل «والاتر» هیچ آسیبی به زندگی شما نمی‌رساند، بلکه آنرا پربارتر و آرام‌تر می‌کند. این درگیری وسواسی با عینیت و تلاش برای «انهدام همه‌ی انواع خودفریبی» هدانیسم نیست، نیهیلیسم است، اصلاً ما خودفریبی می‌کنیم چراکه لذتبخش است و بسیار آسانتر از روبرو شدن با واقعیات تلخ.

خلاصه: سر و سامانی شایسته به زندگی شخصی خود بدهید، ثروت معقول، سکس مداوم با دختران زیبا، دوستانی که شما را می‌ستایند و برایتان فداکاری می‌کنند و چشم به راهنمایی شما دارند، خانواده‌ای که شما را دوست می‌دارد و برایتان ارزش قائل است، بدنی که از تماشای آن در آینه لذت می‌برید... حرکتی مداوم به سمت پیشرفت مادی و معنوی در جهتی که می‌پسندید، من اینها را می‌پسندم...! سپس، بکوشید یک تناسبی میان واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی، بین واقعیت و مجاز برقرار بکنید. اصلا چه قانونی بهتر از سه به یک؟ سه ماه زندگی در واقعیت، یکی در مجاز و واقعیت!

sonixax #۹۲۴۷

من دیشب خیلی خسته بودم به همون خوش آمد گویی به مهربد بسنده کردم :دی

به نظر من مشکل اصلی مهربد اینه که فکر میکنه دفترچه و محیط هایی مانند دفترچه وسیله ایست برای رسیدن به هدف! هدف چیست ؟ پاک کردن دنیا از تمام بدی ها و زشتی و ها پلیدی ها و ساختن یک دنیای زیبا و مدینه فاضله!

برای همین وقتی میبیند این وسیله در راه رسیدن به هدف ناکارآمد هستش دلزده میشه، افسرگی شدید میگیره و نهایتن اون غم نامه ی بالا رو مینویسه.
دیری نخواهد پایید همین نگرش را نسبت به زبان پارسی و پارسی نویسی پیدا خواهد کرد!

در صورتی که دفترچه یا FB یا هر جای دیگری از این دست تنها یک ابزار چند صد دلاریست برای وقت گذرانی و نه بیشتر. شخصن هرگز دچار این توهم نشده ام که با یک نرم افزار 250 دلاری و یک اینترنت 40 دلاری به جنگ چند میلیارد انسان روی زمین، تفکراتشان، ثروتشان، دولتهایشان و ارتشهایشان رفته ایم و بد تر از آن اینکه امید پیروزی هم داشته باشم!!! نه این طوری نیست.

اینجا فقط محیطیست که وقتهای خالیت که نمیدانی باید با آنها چه کنی را با آن پر میکنی، از نوشته های دیگران می آموزی و به نظر من این شیوه وقت گذارنی بهتر از ولگردی در خیابانهای خلوت اروپا یا ول گشتن در خیابانهای پر از جرم تهران یا روی آوردن به الکل و سیگار برای گذر زمان هستش.

امیر میگوید اولویت 20 ام یا 30 ام باید اینجا باشد! من میگویم اینجا اصلن نباید در فهرست اولویتها باشد!!! اولویت برای مسایل مهم زندگی است با هر شماره یا جایگاهی که داره.

من از همین اینترنت گردی ها نه تنها تا کنون بسیار آموخته ام بلکه هزاران یورو پول ازش ساخته ام، پولی که نه اینجا بلکه در زندگی واقعی خودم خرج شد و کیفیت زندگیم را بالاتر برد.

پس این توهمِ تغییر جهان و تفکر آدمیان یک مشکل و دشواری درونی شخص است و این خود شخص (در اینجا مهربد) هستش که باید به این مساله پی ببره که با 300 دلار یا اصلن 300 هزار دلار یا اصلن 300 میلیون دلار یا حتا 300 میلیارد دلار نمیشه بشریت، طرز فکر افراد و باورهای عمومی رو تغییر داد که اگر میشد آمریکا به جای سالی 700 میلیارد دلار صرف کردن برای هزینه های دفاعی! چند صد میلیارد دلار صرف گسترش خردگرایی و روشن کردن مردم و آگاهاندنشان در مورد پوچ بودن عقاید دینی و اسلامی و ... میکرد ، انقدر هم بدنام نمیشد. نیازی هم به بمب اتمی و F35 و ... نداشت چون خردگرایی یا اصلن مغز شویی لابد موثر تر میبوده دیگر!!!

در صورتی که این طور نیست.

Mehrbod #۹۲۴۸
Dariush

پست مفصل شما شایسته اندیشه و تدقیق در زمانی مقتضی است، اما شما پیش‌انگاشتانه یک چیز را نادیده گرفته‌اید که البته من تصور می‌کنم از جهاتی به روحیاتِ شما وابسته است: شما از کجا می‌دانید تمامِ این فعالیت‌ها یا بخشِ اعظمِ آنها برای «خودمان» نیست؟ من هرگز انکار نخواهم کرد که فعالیتِ من در اینجا و جاهای دیگر هرگز تماما در خدمتِ نجاتِ بشریت و .... نبوده و نیستند، بلکه این شاید تنها بخشی از آن را در برگیرد، بخش ِ دیگر آن بی‌شک درونی و شخصی‌ست. من نمی‌دانم شما در زندگی شخصی خود چقدر خوش‌شانس بوده‌اید، ولی من آنقدر خوش‌شانس نبوده‌ام که بتوانم اینطور که در اینجا هستم و با دوستان هم‌اندیشی می‌کنم در بیرون هم دوستانی در همین سطح داشته باشم. آنجا زندگی برای من خلاصه می‌شود به همان بازیهایی که گفتید. برای من پول درآوردن، کار کردن، ارتقا پیدا کردن در آن، موفقت در تعاملات و سازوکارهای اجتماعی، خوش‌گذرانی، با دوستان بودن و ... همگی لذت‌بخش و گیرا هستند، اما «نوشتن»، «اندیشیدن» و «بحث کردن» یک خلائی را پر می‌کنند که آنهای دیگر نمی‌کنند. چند پست بالاتر من نتیج تحقیاتی را نقل کردم که در آن گفته شده مضراتِ تنهایی فکری کمتر از مضراتِ یک حمله‌ی قلبی در ماه نیست! شما می‌اندیشید کسانی چون کانت و دیگران براستی برای نجاتِ بشریت و از آن هم کمتر هتا برای تاثیرگزاری حداقلی بر عالم و انسان‌ها می‌نوشتند؟

من هم چیز دیگری برنداشتم. روشنه کسیکه برای "بهکرد بشریت" انرژی میگسارد
هم در سرانجام کار برای خوشیِ و پاداش خودش دارد این کار را میکند.

Dariush

من روزها پس از آمدن از سر کار و پس از آنکه روزی پر مشغله همراه با سر و کله زدن با انواعِ آدمها(که البته الان با آدمهای متمدن و خوش‌قلبی در تعامل هستم آنجا) و تلاش برای ارتقا در شغل و کسب پول بیشتر برای رفاه ِ بیشتر در زندگی و پس از آنکه با دوستان گردشی در شهر زدم، به خانه که می‌رسم یک قهوه یا چای دم می‌کنم، کامپیوتر را روشن کرده و صفحاتِ مختلف ِ جوامعی که در آنها با دوستانِ مجازی خودم به گفتگو می‌نشینم را می‌گشایم و .... این در حالی‌ست که من آن روز برنامه‌ی دیگری برای انجام نداشته باشم. من کاملا صادقانه می‌پذیریم که آن بخش آخر از برنامه‌ی روزانه‌ی من بازهم تا حد زیادی (شاید حدود 80 درصد) در خدمتِ خودخواهی من هستند.

همچنان, انگاشت من از زندگی شما جز این نبود.

به هر روی, من یکبار دیگر میکوشم سخن را شسته رفته بگویم:

انگیزه —> کنش

اینکه شما در جایگاه یک آدم زنده این نیاز و انگیزه را دارید که به "کارهای اندیشیک" بپردازید برآمده‌یِ بدرستی همان "احساس خلائی"
است که گفتید. من هم از شما خواستم به این بیاندیشید که همچو نیازی بسرشت در آدمی نیست. زندگی بیرون شما تنشزا
است (چرا؟) و روی زندگی و سرنوشت خودتان کنترلی ندارید (چرا؟) که در این باره, من از شما هم کمتر کنترل دارم, چون در کشور "پیشرفته‌تری" میزیوم.

اینکه اینجا میایید و با نوشتن و فلسفیدن احساس خوبی میابید همان کارکرد "افیون" را دارد و اگر میاندیشید زندگی بایست با افیون و همراه تریاک باشد,
خب بکشید و بگذرانید. از دیدگاه من که برآمده‌یِ خرد است, «باید» نیاز راستین را شناخت و به آن پرداخت, نه اینکه با افیون و خودفریبی آنرا لاپوشانید.

نیاز راستین انگیزنده‌یِ ما اینجا نیز همان است که بیرون نداریم: کنترل روی سرنوشت و زندگی امان (چرایی آن بازمیگردد به شهرمندی و گفتمان همبود فندین).

این را میتوانید زمختانه همان Wille zur Macht بیانگارید.

Dariush

پس شما یا خیلی برون‌گرا هستید که هرگونه بازی مجازی برایتان کمترین بها و معنایی ندارد (که این را به شخصه بعید می‌دانم، چرا که یادم هست شما برای شخصیتِ مجازی‌تان اینجا ارزش قائل بودید و حاضر نبودید لجن‌مال بشود) و آنقدر آن بیرون دور و برتان شلوغ است که بودن و نبودن‌تان در اینجا کمترین اهمیتی برایتان ندارد و یا آنکه همانطور که گفتم آنقدر خوش‌شانس هستید که دوستانی دارید که می‌توانید با آنها بنشینید ساعت‌ها گفتگوی جدی بکنید و یا هر دو (در هر حال خوش به حال‌تان!)، اینک ما به اندازه‌ی شما اگر خوش‌شانس یا برون گرا نیستیم چه باید بکنیم؟

من از بیخ همچو نیازی ندارم با کسی بنشینم درباره‌یِ اندیشه‌هایم سخن بگویم و دوستان اندیشمند اینچنینی هم
ندارم. شما هم این نیاز را ندارید, چراکه این نیاز سرشتین نیست و تنها لایه‌ای‌ست که روی نیاز(های) راستین شما کشیده است.

پارسیگر

Mehrbod #۹۲۴۹
Ouroboros

من شخصاً از طرف خودم صحبت می‌کنم وقتی می‌گویم از آغاز به این کارکرد ِ «خودارضایی روانی» گفتگوی اینترنتی آگاه بودم و اصلاً دلیل حضورم در اینجا فراموش کردن موجود به نظرم مبتذل و ناپسندی بود که جهان بیرونی مرا به بودنش وامی‌داشت. شما اما ایمان داشته‌اید به رسالت رهایی‌بخش نویسندگی در اینترنت و مثل هر مؤمن دیگری، وقتی دریافته‌اید که «خدایی نیست» و رسالت رهایی‌بخش کشک چیست دلزده و بیزار و گریزان شده‌اید. این صحبت‌ها که می‌کنید حرف کسی نیست که پی برده بحث اینترنتی بی‌فایده است، حرف کسی‌ست که فکر می‌کرده فایده‌ای در کارست. تغییر عقیده‌ی مردم عارضه‌ی حضور شما در اینجاست نه هدف آن، هدف آنست که هر از چندگاهی خودتان را بفریبد که آنقدرها هم سخیف و سطحی و بی‌مایه نیستید که جهان بیرونی شما را به چنان بودن واداشته.

هر چیزی در زندگی انسان نقشی دارد، اولویت اول شما باید فراغت مالی باشد، اولویت دوم باید فراغت جنسی باشد، اولویت سوم باید فراغت عاطفی و رفیق‌بازی باشد، اولویت سوم باید خانواده‌تان باشد، اولویت چهارم باید سرگرمی‌هایتان باشند، اولویت پنجم باید فراغت عاطفی و رفیق‌بازی باشد، اولویت ششم باید مراقبت از خویشتن باشد... اولویت بیستم و سی‌ام اما می‌تواند و شاید حتی می‌باید چیزی مثل دفترچه باشد، چون زندگی کردن درست برای آدم‌های خیال‌پردازی مثل ما هزینه‌ی روانی مشخصی دارد که باید از طریقی آنرا برون‌فکنی کرد.

شما خودفریبی از طریق فروم‌نویسی را بر خودتان حرام بکنید و به نبرد با عینیت نامطلوب زندگی خود بپردازید، و تنها زمانی که به نحوی بسنده و شایسته پیروز شدید، یا دستکم به «پیروزی‌هایی» رسیدید، در مقام پاداش به خودتان به اینجا برگردید. شما را نمی‌دانم اما من نیاز دارم خودم را بفریبم که امیر فقط مجموعه‌ای از دخترهای که می‌کند و مردانی که می‌تیغد و … کارهایی که آن بیرونی در جهان واقعی می‌کند نیست. به چیزهای مهمتری هم می‌پردازد. کمی فراتر از آنست...

بعد یک نکته‌ی کوچک دیگر در کمک به کیس شما برپاد فروم‌نویسی: ما اینجا نیستیم چون بازنده هستیم، ما بازنده هستیم چون اینجا هستیم و رانه‌ی غلبه بر دیگر مردان و تثبیت برتری خودمان را از طریق «بحث» و این چرندیات ارضاء کرده‌ایم.

پس دوستان همین کاری که مهربد می‌گوید را بکنید، فروم‌نویسی را قطع بکنید و مغز خود را متوجه تغییر زندگی خودتان بکنید نه اوهام تغییر دنیا، و اگر می‌توانید برای میل به خودنمایی فکری که میلی‌ست ذاتی در مردان جایگزینی پیدا بکنید حتماً چنان بکنید، اما اگر موفق به یافتن آلترناتیو نشدید، سالی دو سه ماه خودفریبی اینترنتی و درگیری ذهنی با مسائل «والاتر» هیچ آسیبی به زندگی شما نمی‌رساند، بلکه آنرا پربارتر و آرام‌تر می‌کند. این درگیری وسواسی با عینیت و تلاش برای «انهدام همه‌ی انواع خودفریبی» هدانیسم نیست، نیهیلیسم است، اصلاً ما خودفریبی می‌کنیم چراکه لذتبخش است و بسیار آسانتر از روبرو شدن با واقعیات تلخ.

خلاصه: سر و سامانی شایسته به زندگی شخصی خود بدهید، ثروت معقول، سکس مداوم با دختران زیبا، دوستانی که شما را می‌ستایند و برایتان فداکاری می‌کنند و چشم به راهنمایی شما دارند، خانواده‌ای که شما را دوست می‌دارد و برایتان ارزش قائل است، بدنی که از تماشای آن در آینه لذت می‌برید... حرکتی مداوم به سمت پیشرفت مادی و معنوی در جهتی که می‌پسندید، من اینها را می‌پسندم...! سپس، بکوشید یک تناسبی میان واقع‌گرایی و آرمان‌گرایی، بین واقعیت و مجاز برقرار بکنید. اصلا چه قانونی بهتر از سه به یک؟ سه ماه زندگی در واقعیت، یکی در مجاز و واقعیت!

خب همینکه این نیاز را در خودت میبینی بیایی اینجا و به گفتگو بپردازی نشان میدهد رویکرد در پیش گرفته ات کارآمد و فرزام نیست.

من هم با خودفریبی کوچکترین سر سازگاری‌ای ندارم و جُدای اینها, این گفتگو‌ها و پیوندها را بیهوده و بساکه کودنانه میابم.
نه من نه شما هتّا همدیگر را یکبار هم ندیده‌ام و تنها از راه یک مشت الکترون درباره‌یِ چیزهاییکه به هیچ کار و دردی نمیایند
سخن گفته‌ایم, آنهم از راه ابزاری بسیار ناکارآمد و بیخود, چرا که چند رج نوشته نمیتواند هرگز جایگزین گفتگویی رودررو باشد.

این چیزیکه اینجا ما داشته‌ایم هم پیوند دوستی نبوده و نگرش ام در اینجا تنها به دفترچه نیست. من دیرزمانی‌ست از همه‌یِ شبکه‌هایِ
همبودین (در فرهود, پادهمبودین) کناره گرفته‌ام و تا جاییکه میتوانم هتّا از sms و موبایل هم دوری میکنم. برای من امروز پیوند (هر پیوند و
رابطه‌ای) همانی‌ست که برای نیاکانم برای هزاران و بساکه میلیون‌ها سال بوده است: کسیکه او را میبینم و در زندگی ام نقشی یکراست و بساویدنی دارد.

سخن دراز است و انگیزه‌یِ من اندک. شاید همینکه من اینجا دارم درباره‌یِ اینکه چرا اینجا نباید باشم مینویسم خود گونه‌ای پارادوکس باشد.
ولی, چه بخواهم چه نه, اینجا بخشی از زندگی ام بوده و این را در جایگاه "آری من این لغزش را کردم و اکنون به آن پی برده و به آگاهی شما دارم میرسانم" از من بپذیرید.

پارسیگر

Ouroboros #۹۲۵۰
Mehrbod

من هم با خودفریبی کوچکترین سر سازگاری‌ای ندارم و جُدای[٣] اینها, این گفتگو‌ها و پیوندها را بیهوده[٤] و بساکه[٥] کودنانه میابم.
نه من نه شما هتّا همدیگر را یکبار هم ندیده‌ام و تنها از راه یک مشت الکترون درباره‌یِ چیزهاییکه به هیچ کار و دردی نمیایند
سخن گفته‌ایم, آنهم از راه ابزاری بسیار ناکارآمد[١] و بیخود, چرا که چند رج[٦] نوشته نمیتواند هرگز جایگزین گفتگویی رودررو باشد.

خب پس می‌خواهید از وابستگی خود به تکنولوژی بکاهیید. همینرا بگویید و فهم ماجرا را آسان بکنید.

به نظر من کمی کمیک است، ولی از آنجاکه برای عزم راسخ و پایمردی در باورها در این وانفسای بی‌در و پیکر به خودی خود ارزش قائلم، و از آنجاکه فرستنده‌ی الکترون‌های بلااسفتاده از پشت آی‌دی مهربد را دوست دارم، برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. من خطرات تکنولوژی را می‌شناسم، در جهانی که کار یدی اتوماتیزه شده باشد تنها کار فکری ارزشمند است و در جهانی که کار فکری اتوماتیزه شده باشد انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت. اما خب معتقدم خیلی قبل از اینکه بخواهیم به «آخرالزمان تکنولوژیک» برسیم آخرالزمان غیرتکنولوژیک تمدن را چند قرنی به عقب رانده.