خاطرات دوران مدرسه و دانشگاه

mamad1

قطعا همه ما خاطرات خوب و بدی از دوران مدرسه ودانشگاه داریم که شنیدش برای من یکی که جالب هست
اینجا از خاطره هاتون بگید چه خوب و چه بد

mamad1

یکی از خاطرات من که نمیدونم اسمشو خوب بزارم یا بد

بر میگرده به کلاس اول ابتدایی

تصاویر داخل ذهنم خیلی کدر هست از اون روزها ولی این خاطره هنوز یادمه

اقای معلم برای اون ساعت گفته بود 3 صفجه پشت و رو کلمه استکان رو بنویسید

این خصلت تنبلی شیرازی ها 😬 از همون روز اول با من بود

به خودم گفتم مگه مرض دارم توی هر خط 10 تا کلمه استکان بنویسم

در عوضش توی هر خط یه دونه استکان بزرگ می نویسم

همین کارو هم کردم

در عرض 5 دقیقه دو صفحه تموم شد

این هم کتی من که حسابی حسودیش شده بود از وضعیت من

دیدم یه هو دستشو گرفت بالا و شروع کرد به فروختن ما

اقا اجازه اقا اجازه این .....(فامیلیم) استکاناشو بزرگ می نویسه

معلم هم گفت فلانی پاشو بیا

وقتی که کلیدشو از جیبش در اورد فهمیدم که میخواد شلنگو از کمدش در بیاره

مجازاتم دو تا شلنگ بود
و چون یک بار دستمو کشیدم شد 3 تا😬

sonixax

من کلن از ایران خاطره خوبی ندارم ! چه مدرسه باشه چه جای دیگه .

ولی یه معلمی داشتیم یه بیوک داشت مارک بیوکش رو کندیم شکوندیم با مال یه ماشین دیگه که قبلن کنده بودیم یه فاک درست کردیم چسبوندیم سر جاش

!

mamad1
sonixax

من کلن از ایران خاطره خوبی ندارم ! چه مدرسه باشه چه جای دیگه .

ولی یه معلمی داشتیم یه بیوک داشت مارک بیوکش رو کندیم شکوندیم با مال یه ماشین دیگه که قبلن کنده بودیم یه فاک درست کردیم چسبوندیم سر جاش !

چه اشکال داره بابا میلاد اگر دوس داشتی همون خاطره های بدتو هم بگو😃

حالا به کدامین گناه این بلا رو سر این معلم بیچاره اوردید😬

Anarchy

یه بار شیفت عصر مدرسه بودیم و بچه ها اومدن لامپ ها رو شل کردن و زنگ آخر تقریبا تو تاریکی برگزار شد و معلم ما هم هی به یکی از بچه ها میگفت برو ببین برق نیومده در صورتی که از همون در کلاس معلوم بود که چراغ های داخل راهرو روشن هست ولی نمیفهمید معلم بیچاره...البته آخرش لو رفتیم و پدر اون دو نفری که لامپ رو شل کرده بودن در آوردن😷!!

یه بار دیگه هم بچه ها یه بوته قاصدک بزرگ آوردن سر کلاس و معلم ما خیلی مسن بود و متوجه نشد...بچه ها آخر کلاس بوته رو آتیش زدن و همین طور که معلم درس میداد گلوله قاصدک آتشین بود که میومد جلو کلاس...واقعا اوضاع دیدنی ای بود!!

یه مورد باحال دیگه هم این بود که ماه مبارک محرم بود و یکی از بچه واکمن آورده بود سر کلاس و آهنگ فکر کنم کویتی پور بود یا نمیدونم آهنگران...دقیقا زمانی که معلم داشت درس میداد یه لحظه صدای ضبط رو بلند میکرد و بعد سریع کمش میکرد و ما هم جای سینه زدن دسته جمعی با پا میکوبیدیم زمین😜...واقعا یادش به خیر!! در نهایت این مورد هم لو رفت و پدر فرد واکمن آورنده رو هم در آورندند😄

sonixax
mamad1

حالا به کدامین گناه این بلا رو سر این معلم بیچاره اوردید

همین که معلم بود کافی بود 👌

Theodor Herzl

من در ایران جایی که زندگی‌ میکردیم در دوران ابتدائی چون مدرسه یهودی نبود من مدرسه دولتی عمومی‌ میرفتم. در کلّ مدرسه فقط یک دوست داشتم که اون هم آشوری بود و کلا هیچ کس دیگه با ما حرف نمی‌زد. خوبی‌ اون موقع این بود که کلاس‌های دینی مجبور نبودم برم و همیشه توی حیات مدرسه با این دوستم می‌‌نشستم حرف میزدیم. توی دیوار بیرون دستشویی داخل حیات یک حدیث از محمد فکر کنم بود که نوشته بود دست‌های خود را با صابون بشورید. یک روز که من در حیات بودم ناظم مدرسه داشت رد میشد که گفتم ببخشید زمان محمد مگه صابون بوده به شکل امروزی که این حدیث اینجوری هست. طرف یک کمی‌ مکث کرد و با چک و لقد منو برد دفترش زنگ زد پدر مادرم آمدند ، خلاصه خیلی‌ افتادم تو مشکل سر این قضیه😄

Theodor Herzl

توی کانادا هم که اومدم از grade ۸ ، فکر کنم سوم راهنمایی می‌شه ، اوایل لهجه خیلی‌ ضایع‌ای داشتم و ۹۰% همه هم سفید پوست بودند ، توی مدارس اینجا هم presentation زیاد داره ، یعنی‌ مثل همون که باید مثلا در ایران برید جلوی کلاس انشا رو بخونید! من هم هر دفعه میرفتم همه بهم می‌خندیدند! این قضیه چند ماه اول باعث شد افسرده بشم ، یک روز یک خانوم ۲۷-۸ ساله کانادایی بود سال اولش هم بود که معلم شده بود ، سر کلاس انگلیسی‌ من رفتم انشا بخونم همه باز خندیدند ، یک دفعه عصبانی‌ شد همه کلاس رو بیرون کرد ، منو بغل کرد زد زیر گریه! بعدش گفت من خودم توی مدرسه چون گوشهای بزرگ داشتم همه مسخره میکردند من رو ، خلاصه این معلم مجانی‌ ۶ ماه هر آخر هفته میومد با من انگلیسی‌ کار میکرد ، حدود ۳ سال بعد که اومده بودم اینجا دیگه بدون لهجه ایرانی‌ و بدون اشتباه انگلیسی‌ کامل یاد گرفته بودم.

mamad1

اون 3 سال اول تحصیلی یعنی کلاس اول و دوم و سوم واسه من خاطره بد زیاد داره
من نمیدونم اون ناظم دیوس چرا انقدر به شلنگ زدن تمایل داشت

در جایی که واسه کلاسای دانشگاه ادم ارزشی قائل نیست انچنان و حالا یا میره یا نمیره یا دیر میره

کلاس دوم ابتدایی تو فصل زمستون

فقط 5 دقیقه دیر رسیدم به مدرسه و بچه رفته بودن سر صف
اونایی که دیر میومدن رو کلاس پنجمی ها که اسمشون مامور در بود نمیزاشتن برن سر صف

خلاصه یک کابوس بزرگی بود برای بچه ها این موضوع😄

مجازات دیر رسیدن به مدرسه دو تا شلنگ سبز رنگ بود

اون زمان توی مدرسه 3 مدل شلنگ داشتیم

یه شلنگ قهوه ای رنگ که خیلی باریک بود( مخصوص معلم ها)
شلنگ سبز که کلفت بود از شکلنگ اب بزرگتر(مخصوص ناظم)
شلنگ نارنجی که وصف ناشدنی بود(مخصوص خود مدیر)

خلاصه اون صبح زمستونی دخل ما رو اورد این ناظم دیوس
جالبه که دستکش دستم بود از شدت سرما
بهم گفت احمق میخوای منو خر کنی ؟ دستکشتو در بیار یه دونه بیشتر بت میزنم😬

الان با خودم میگم اخه با چه دلی یه بچه 8 9 ساله رو انقدر محکم میزدن؟

Alice #۱۰

من از اولین خاطره ی دوران مدرسَم ؛ روزِ اولِ مهر که اولین بار بود مدرسه میرفتم ؛ یه چیزای تیره و تاری یادمه :)
یادمه که مامانم منو برده بود مدرسه ؛ منم از همون اول به مامانم چسبیده بودم دستشَم ول نمی کردم ؛ بعدش که بچه ها همه رفتن سره کلاس مامانم به من گفت تواَم برو من اینجا (بیرون کلاس) میمونم نگات میکنم ؛ منم دستشو ول کردم رفتم تو کلاس و نشستم روی یه نیمکت ؛ یهو مامانمو دیدم که دیگه بغلم نبود و بیرونه کلاس وایساده و یه لبخندی هم رو لباشه ؛ منم یه لحظه میون اون هیاهوی بچه ها ترس برم داشت ؛ دیدم یه دختره داره اونورتر گریه میکنه ؛ منم که اونو دیدم یهو زدم زیر گریه ؛ مامانم از بیرون که منو میدید اومد تو کلاس گفت گریه نکن من هستم ؛ منم دستشو محکم گرفتم با گریه و زاری التماس گفتم : "مــنــو بــبــــر خــــــونـــه مـــن نمــی خـــوام مــدرســه باشــــمــــ... تـــورو خـــدا..." ! چه دادو بیدادی راه انداخته بودم اما... جیغ می زدمـــ...ــــها :)
بعدش مامانم دید ول کن نیستم بردم خونه ؛ تا مسیر خونه فقط هق هق یه سره گریه میکردم ؛ بعدش که رسیدیم یه کم آروم شدم ؛ بنده خدا تا یه هفته ی اولِ مدرسه میومد از اول تا آخر تو حیاط میموند که اگه باز گریه کردم بیاد پیشمـــ... خلاصه بعد از چند هفته ترسم ریخت و مثل بچه آدم نشستم سر کلاســـ...
یکی از بهترین دوران تحصیلیم هم پیش دانشگاهی و کلاس کنکورم بود... خیلی خاطره داشتیم یادش به خیر... از دانشگاه به اینور دیگه ماجراها و اتفاقا برام جذابیت ندارهــ...😞 مودم عوض شدهـــ....

mamad1 #۱۱
Alice

من از اولین خاطره ی دوران مدرسَم ؛ روزِ اولِ مهر که اولین بار بود مدرسه میرفتم ؛ یه چیزای تیره و تاری یادمه :)
یادمه که مامانم منو برده بود مدرسه ؛ منم از همون اول به مامانم چسبیده بودم دستشَم ول نمی کردم ؛ بعدش که بچه ها همه رفتن سره کلاس مامانم به من گفت تواَم برو من اینجا (بیرون کلاس) میمونم نگات میکنم ؛ منم دستشو ول کردم رفتم تو کلاس و نشستم روی یه نیمکت ؛ یهو مامانمو دیدم که دیگه بغلم نبود و بیرونه کلاس وایساده و یه لبخندی هم رو لباشه ؛ منم یه لحظه میون اون هیاهوی بچه ها ترس برم داشت ؛ دیدم یه دختره داره اونورتر گریه میکنه ؛ منم که اونو دیدم یهو زدم زیر گریه ؛ مامانم از بیرون که منو میدید اومد تو کلاس گفت گریه نکن من هستم ؛ منم دستشو محکم گرفتم با گریه و زاری التماس گفتم : "مــنــو بــبــــر خــــــونـــه مـــن نمــی خـــوام مــدرســه باشــــمــــ... تـــورو خـــدا..." ! چه دادو بیدادی راه انداخته بودم اما... جیغ می زدمـــ...ــــها :)
بعدش مامانم دید ول کن نیستم بردم خونه ؛ تا مسیر خونه فقط هق هق یه سره گریه میکردم ؛ بعدش که رسیدیم یه کم آروم شدم ؛ بنده خدا تا یه هفته ی اولِ مدرسه میومد از اول تا آخر تو حیاط میموند که اگه باز گریه کردم بیاد پیشمـــ... خلاصه بعد از چند هفته ترسم ریخت و مثل بچه آدم نشستم سر کلاســـ...
یکی از بهترین دوران تحصیلیم هم پیش دانشگاهی و کلاس کنکورم بود... خیلی خاطره داشتیم یادش به خیر... از دانشگاه به اینور دیگه ماجراها و اتفاقا برام جذابیت ندارهــ...😞 مودم عوض شدهـــ....

چه قدر خوب بات برخورد کردن😃

یادمه اولین روز مدرسه 3 نفرو با کتک کشوندن سر کلاس ما

یکیشون که اسمش پژمان بود(اسمش به خاطر همین موضوع یادم مونده)

دست و پای خودش رو به چهارچوب در اهرم کرد تا معلم نتونه ببرتش داخل

بعد هم که به زور رفت داخل خودشو انداخت کف کلاس معلم هم کف کلاس میکشیدش رو زمین

نعره میزدا😬

بساطی بود اون روز

دلسرد نشی از خاطره گفتنا با خاطر تغییر مودت😚

Anarchy #۱۲
David Hume

من در ایران جایی که زندگی‌ میکردیم در دوران ابتدائی چون مدرسه یهودی نبود من مدرسه دولتی عمومی‌ میرفتم. در کلّ مدرسه فقط یک دوست داشتم که اون هم آشوری بود و کلا هیچ کس دیگه با ما حرف نمی‌زد. خوبی‌ اون موقع این بود که کلاس‌های دینی مجبور نبودم برم و همیشه توی حیات مدرسه با این دوستم می‌‌نشستم حرف میزدیم. توی دیوار بیرون دستشویی داخل حیات یک حدیث از محمد فکر کنم بود که نوشته بود دست‌های خود را با صابون بشورید. یک روز که من در حیات بودم ناظم مدرسه داشت رد میشد که گفتم ببخشید زمان محمد مگه صابون بوده به شکل امروزی که این حدیث اینجوری هست. طرف یک کمی‌ مکث کرد و با چک و لقد منو برد دفترش زنگ زد پدر مادرم آمدند ، خلاصه خیلی‌ افتادم تو مشکل سر این قضیه😄

این رو که گفتی یادم اومد تو مدرسه دوران ابتدایی و راهنمایی، چند تا دوست یهودی داشتم...این اسلامیست های کثافت اون زمان به ما میگفتن باهاشون غذا نخوریم یا دست ندیم!!! یادمه از بس تو گوشمون خونده بودن اسلام کامل ترین دین هست و این جور مزخرفات، یه بار به یکی از همین دوستان یهودیم گفتم چرا شما نمیاین مسلمون شین؟ اونم گفت چرا شما یهودی نمیشین، من گفتم نمیشه ما رو اعدام میکنن😊

mamad1

چه قدر خوب بات برخورد کردن😃

یادمه اولین روز مدرسه 3 نفرو با کتک کشوندن سر کلاس ما

یکیشون که اسمش پژمان بود(اسمش به خاطر همین موضوع یادم مونده)

دست و پای خودش رو به چهارچوب در اهرم کرد تا معلم نتونه ببرتش داخل

بعد هم که به زور رفت داخل خودشو انداخت کف کلاس معلم هم کف کلاس میکشیدش رو زمین

نعره میزدا😬

بساطی بود اون روز

دلسرد نشی از خاطره گفتنا با خاطر تغییر مودت😚

ممد جان این خاطراتی که داری از مدرسه تعریف میکنی باعث میشه آدم فکر کنه سنت خیلی بالا باشه...در حد دوران رضا شاه کبیر😬!! آخه زمان ما دهه شصتی ها مدرسه دیگه انقدر که خشن نبود حداقل تو شهرهای بزرگ...

Alice #۱۳
mamad1

چه قدر خوب بات برخورد کردن

یادمه اولین روز مدرسه 3 نفرو با کتک کشوندن سر کلاس ما

یکیشون که اسمش پژمان بود(اسمش به خاطر همین موضوع یادم مونده)

دست و پای خودش رو به چهارچوب در اهرم کرد تا معلم نتونه ببرتش داخل

بعد هم که به زور رفت داخل خودشو انداخت کف کلاس معلم هم کف کلاس میکشیدش رو زمین

نعره میزدا

🍿

چقدر شماها کتک میخوردینـــ....
منم شنیدم پسرا رو خیلی کتک می زندنــــ...
دست و پاشو اهرم کرده بود به در ؟

🍿

Anarchy

آخه زمان ما دهه شصتی ها مدرسه دیگه انقدر که خشن نبود حداقل تو شهرهای بزرگ...

من دهه هفتادیم گویا دهه هفتادی ندارین اینجا ! همه شصتی هستن ؟

.
.
.
.

مدیران گرامی من وضعیتمو دست نزدم چرا عاشق شده ؟ من کی عاشق شدم ؟

Anarchy #۱۴
Alice

من دهه هفتادیم گویا دهه هفتادی ندارین اینجا ! همه شصتی هستن ؟

دقیقا نمیدونم...شاید هم داشته باشیم!!! شماها به نسبت ما تو ناز و نعمت بزرگ شدین😷

Alice

مدیران گرامی من وضعیتمو دست نزدم چرا عاشق شده ؟ من کی عاشق شدم ؟

یه احتمال هست اونم اینکه یکی از مدیران عاشق شما شده باشه و اومده باشه وضعیت شما رو هم عاشق کرده باشه که پیوند قلبی ایجاد شه 🍿

Reactor #۱۵

دوران دبستان کار خاصی نمیکردیم. از راهنمایی کم کم قدم رشد کرد و مینشستم ته کلاس. وسط درس دادن معلم پارازیت مینداختیم و از اینکه همه ی کلاس میخندیدن احساس خوبی پیدا میکردیم🐈
یکی از کارهای مورد علاقه مون هل دادن نیمکت های جلویی با پاهامون بود. جوری هول میدادیم که نیمکت ردیف اول کلاس میچسبید به میز معلم😬
تا جایی که خاطرم هست این کار بارها باعث اخراج شدن من و دوستام از سر کلاس میشد. یکبار یادمه یکی از معلم ها که آدم خیلی بی اعصابی بود و به وحشی بازی در آوردن معروف بود سر همین داستان همگی دو ردیف آخر کلاس رو که جمعا 8 نفر میشدیم رو آورد پای تخته و یک چوب کولوفت از داخل کیفش درآورد و به دست هرکدوممون 10 تا محکم چوب زد 😘✌️

Anarchy #۱۶

یک بار بعد از کلاس بچه ها رفته بودن از معلم سوال بپرسن...منم دستمو کرده بودم تو جیبم و داشتم مسخره بازی در میاوردم.وقتی اومدم رد شم

به طور کاملا اتفاقی دستم خیلی ملایم خورد به باسن معلممون

که اتفاقا معلم دینی بود😝 حالا شما فکر کنید اون چه فکری پیش خودش کرده بود!! وقتی برگشت بدون یک کلمه حرف 3 عدد تو گوشی محکم و ناقابل به من زد که هنوز صداش تو گوشم مونده...البته هفته بعدش اومد معذرت خواهی کرد!!

یه مورد دیگه هم یادمه به ما میگفتن وقتی قرآن جلوتون بازه نباید بلند شید از سر جاتون...از طرفی معلم که میومد سر کلاس باید همه بلند میشدیم.من و یکی از دوستام برای مسخره بازی سر کلاس دینی عمدا قرآن رو باز کردیم و معلم که اومد تو کلاس همه بلند شدن جز ما دوتا😜...معلم گیر داد چرا شما بلند نشدین گفتیم قرآن جلومون باز بود...البته نامردی نکرد و جفتمونو از کلاس پرت کرد بیرون😬

یه بار همه یادمه ما رو به زور میبردن نماز جماعت مدرسه...موقع نماز ما که از احکام اسلامی بی خبر بودیم مهر رو گذاشته بودیم روی کتاب درسیمون و نماز میخوندیم😚 بعد یه دفعه ناظم متوجه شد و فکر کرد کارمون عمدیه...نامرد وسط نماز اومد کتابو برداشت و محکم کوبید تو صورتمون....

خلاصه شما حساب کنید ما با همچین علمایی طرف بودیم و همچین جایی رشد کردیم.

Ouroboros #۱۷
Alice

مدیران گرامی من وضعیتمو دست نزدم چرا عاشق شده ؟ من کی عاشق شدم ؟

اینها کار مهربد است. منرا هم تغییرداده به غافلگیر، لابد این حالات را برایمان می‌پسندد. 😊
این شیطنت‌ها یحتمل از سربه‌زیری زیاد در دوران تحصیل ناشی می‌شود.

Anarchy #۱۸
Ouroboros

اینها کار مهربد است. منرا هم تغییرداده به غافلگیر، لابد این حالات را برایمان می‌پسندد. 😊
این شیطنت‌ها یحتمل از سربه‌زیری زیاد در دوران تحصیل ناشی می‌شود.

امیرجان حالا که گفتی دیگه حتما مهربد باید بیاد بگه تو دوران مدرسه چطوری بوده و چه اتفاقاتی براش افتاده👻!!

Alice #۱۹
Ouroboros

اینها کار مهربد است. منرا هم تغییرداده به غافلگیر، لابد این حالات را برایمان می‌پسندد.
این شیطنت‌ها یحتمل از سربه‌زیری زیاد در دوران تحصیل ناشی می‌شود.

اتفاقا ؛ من نیز شک کردم که چرا شما غافلگیر شدید ؛ چون با توجه به شناختی که از شخصیتتان پیدا کردم ناخودآگاه به گمانم آمد که این وضعیت چندان با خلق و خوی شما سازگار نیستـــ...
پس این پیوند قلبی که دوستمان گفت کار مهربد استـــ... 😄 مشخص شد که چندان شیطتنی در دوران تحصیل نداشته اند ایشانـــ...

mamad1 #۲۰
Anarchy

ممد جان این خاطراتی که داری از مدرسه تعریف میکنی باعث میشه آدم فکر کنه سنت خیلی بالا باشه...در حد دوران رضا شاه کبیر😬!! آخه زمان ما دهه شصتی ها مدرسه دیگه انقدر که خشن نبود حداقل تو شهرهای بزرگ...

نه انارشی جان سن من خیلی بالا نیست 😃
شیراز هم کوچیک نیست

ولیکن خب توی اکثر مدرسه های پسرونه مخصوصه توی دهه 60 و 70 بساط کتک که ردیف بوده

توی دوره من که بساط کتک ردیف ردیف بود

من خودم 3 بار تو 3 سالی که توی اون مدرسه بودم شلنگ خوردم

سال 4 و 5 ابتدایی که به خاطر تغییر محل زندگیمون رفتم یه مدرسه دیگه اصلا رنگ شلنگو هم ندیدم نه واس خودم نه واسه دیگران

بعد باز واسه دبیرستان که رفتم یه جای دیگه شلنگ دوباره اومد رو کار

نظر خودم اینه که اینجور تنبیه ها بستگی داشت به محله ها که چه قدر بچه ها شرور بودن یا نه
به هر حال من که اصلا شرور نبودم 😄

Reactor #۲۱
Anarchy

به طور کاملا اتفاقی دستم خیلی ملایم خورد به باسن معلممون

این رو گفتی من رو یاد چه خاطراتی انداختی!!!!
متولدین دهه ی مبارک 60!! حتما یادشونه که از شوخی های رایج اون دوران دست زدن به باسن دوستان یا در اصطلاح انگشت کردن دوستان بود. در دبیرستان های پسرانه همه همدیگه رو انگشت میکردن و از این کار بعنوان باجنبه بودن و به خود شک نداشتن یاد میشد.🔞
من یک دوست توخسی داشتم که سرگرمی مورد علاقه اش این کار بود و به این کار یک جور سادیسم داشت. با همه از دوست و دشمن این شوخی رو تکرار میکرد 😊من هم چندین بار رفتم روی مخش که تو این مدرسه تو همه رو انگشت کردی ولی عمرا بتونی آقای فلانی(ناظم مدرسه) رو انگشت کنی!
یکبار موقع زنگ تفریح بعلت بارش باران آقای ناظم ایستاد جلوی در ساختمان و گفت که همه بیان تو. ناگهان همه ی بچه ها مثل گَله ی رَم کرده به سمت در ورودی ساختمان هجوم بردن.
دیدم که داخل ساختمان انگار دعوای بدی شده!! محض فضول بازی رفتم جلو ببینم کی به کیه دیدم ناظم مدرسمون داره ضمن فحش کش کردن به قصد کُشــــــــــــــــــــــــت!!!! این دوست عزیز مارو زیر مشت و لگد خورد و خاکه شیر و لت و پار میکنه!!😬 یادش گرامی و راهش پر رهرو باد...😜😜😜

Russell #۲۲

من به نسبت بقیه رفقا اینجا بچه مثبت بودم،در زمان دبستان فکر کنم با یکی دعوا کردم زندگ تفریح وسط دعوا نمیدونم چی شد کفشش رو در آوردم انداختم پشتبوم بغلی،بنده خدا زنگ خرده بود هنوز دنبال کفشش میگشت 🍿

mamad1 #۲۳
Alice

چقدر شماها کتک میخوردینـــ....
منم شنیدم پسرا رو خیلی کتک می زندنــــ...
دست و پاشو اهرم کرده بود به در ؟

اره فقط هم شلنگ بود😚

یک دستش تو دست معلم بود که داشت میکشیدش

یک دستش به یک سمت در

دو تا پاشو هم از دو طرف به دو سمت چهار چوب در اهرم کرده بود

خیلی کم تونست مقاومت کنه

بعد افتاد تو خاک

به جون خودم قطره های اشکش انقدر بزرگ بود که کف کلاس شل و گل درست شد😬

Russell #۲۴

مهربد حالت شیطانی نداریم !!
از بدجنس بهتره 😜

mamad1 #۲۵

یک خاطره ای از دوران دبیرستان بگم
سال دوم ریاضی
اولین روزی که رفتیم سر کلاس شیمی استاد شیمی که یک ترک تبریزی بود
گفت فلانی اسمت چیه؟ گفتم ....

گفت پاشو بیا درسو ازت بپرسم
گفتم استاد روزه اوله درسی ندادید
گفت چه طور دانش اموزی هستی ؟ باید از قبل بخونی
اون روز بخیر گذشت و طرف درسشو داد

هفته بعد هنوز از دم در وارد نشده بود گفت فلانی پاشو بیا پای تخته
من هنوز برام سواله این دیوس فامیل منو از بین 40 تا ادم بعد از یک هفته چه طوری حفظ شده بود😬

با کنایه گفت حالا هفته پیش درس دادم یا نه؟

😝

پرسید یک کلمه هم بلد نبودم
توی دفتر یک صفر اینشکلی گذاشت -0-
تمام شد و رفت

هفته بعدش به خودم گفتم این که از من دو بار پرسیده ایندفعه از یکی دیگه می پرسه
تا از در اومد داخل گفت فلانی ایندفعه دیگه مطمئنم خوندی پاشو بیا پای تخه
ما رو بگو به زمین و زمون فحش خواب اور میدادیم از این شانس قشنگ😃

نتیجه اون روز هم یک -0- بود

این اتفاق دقیقا یک بار دیگه هم رخ داد و من 3 تا -0- گرفتم
استدلال هفته سوم هم همین بود که دو بار از من پرسیده و دیگه نمی پرسه

تا اینکه هفته 4 عین ادم نشستم خوندم
باز هم تا وارد کلاس شد گفت فلانی بیا پای تخته
رفتم و جواب دادم و 18 گرفتم

از اون 3 تا صفر یک دونشو بهم ارفاق داد ولی دو تاشو محاسبه کرد مرتیکه عقده ای

نهایتا هم بهم داد 10

خییل حرف بودا درس شیمی رو شدم 10 به اون راحتی😠

Alice #۲۶

با این خاطراتی که دوستان تعریف میکنن باید اعتراف کنم خاطرات من برای شما که انقدر دوران تحصیلتون پرهیجان بوده هیچ جذابیتی ندارهـــ... :)
ما اصن کتک خوردن و این چیزایی که می گید نداشتیم ؛ خاطرات ما درباره حجاب و لاک زدن و آرایش (که همیشه سر اینا بدجوری گیر میدادن) و گاهی اوقات "پسر" (که اوه اوه اگه ناظم اینا میفهمیدن کار به خونواده و پدر مادر می کشید) بودهــ...
مثلاً موقع زنگ تفریح ما تو کلاس بودیم ؛ یکی از دوستام به دوس پسرش زنگ زده بود صدا رو روی اسپیکر گذاشته بود ما هم همه بالا و پایین میز و نیمکتا بودیم ریخته بودیم رو سره این دوستمون و تیکه

مینداختیم میخندیدیمـــ... ؛ بعد ناظممون (یه خانم بی ریخت بدقواره عینکی بداخلاق ؛ درسته خیلی گیر بود ولی گاهی هم مهربون میشد ما دوسش داشتیم) یهو اومد تو کلاس دید همه رفتیم روی میز و نیمکتا تو یه نقطه تجمع کردیم داریم میخندیمـــ... ؛ گفت چیه چه خبر شده؟ (گوشی آوردن جرم بود چه برسه باهاش به پسر زنگ بزنن) ما هم همه قلبامون تند تند می تپید ؛ همه نفسمون تو سینه حبس شده بود صدامون در نمیومد ؛ من فک کردم که این دوستم دیگه کلن کارش تموم شدهـــ... ؛ آخه فکر می کردیم صدا رو شنیده ؛ خوشبختانه اومد یه سرچی زد دید خبری نیست و چیزی گیرش نمیاد رفتـــ... ما هم یه نفس تازه کشیدیمـــ... هوووه :)
خلاصه جرمای ما این چیزا بود... :)

Mehrbod #۲۷
Ouroboros

اینها کار مهربد است. منرا هم تغییرداده به غافلگیر، لابد این حالات را برایمان می‌پسندد. 😊
این شیطنت‌ها یحتمل از سربه‌زیری زیاد در دوران تحصیل ناشی می‌شود.

Anarchy

امیرجان حالا که گفتی دیگه حتما مهربد باید بیاد بگه تو دوران مدرسه چطوری بوده و چه اتفاقاتی براش افتاده👻!!

راستش هیچی به یاد ندارم. دوران سیاه و نکبتی‌ای بودند و ارزش زیادی برای بیاد سپردن ندارند 😁

mamad1 #۲۸
Alice

با این خاطراتی که دوستان تعریف میکنن باید اعتراف کنم خاطرات من برای شما که انقدر دوران تحصیلتون پرهیجان بوده هیچ جذابیتی ندارهـــ... :)
ما اصن کتک خوردن و این چیزایی که می گید نداشتیم ؛ خاطرات ما درباره حجاب و لاک زدن و آرایش (که همیشه سر اینا بدجوری گیر میدادن) و گاهی اوقات "پسر" (که اوه اوه اگه ناظم اینا میفهمیدن کار به خونواده و پدر مادر می کشید) بودهــ...
مثلاً موقع زنگ تفریح ما تو کلاس بودیم ؛ یکی از دوستام به دوس پسرش زنگ زده بود صدا رو روی اسپیکر گذاشته بود ما هم همه بالا و پایین میز و نیمکتا بودیم ریخته بودیم رو سره این دوستمون و به دوستش تیکه مینداختیم میخندیدیمـــ... ؛ بعد ناظممون (یه خانم بی ریخت بدقواره عینکی بداخلاق ؛ درسته خیلی گیر بود ولی گاهی هم مهربون میشد ما دوسش داشتیم) یهو اومد تو کلاس دید همه رفتیم روی میز و نیمکتا تو یه نقطه تجمع کردیم داریم میخندیمـــ... ؛ گفت چیه چه خبر شده؟ (گوشی آوردن جرم بود چه برسه باهاش به پسر زنگ بزنن) ما هم همه قلبامون تند تند می تپید ؛ همه نفسمون تو سینه حبس شده بود صدامون در نمیومد ؛ من گفتم که این دوستم دیگه کلن کارش تموم شدهـــ... ؛ آخه فکر می کردیم صدا رو شنیده ؛ خوشبختانه اومد یه سرچی زد دید خبری نیود و چیزی گیرش نمیاد رفتـــ... ما هم یه نفس تازه کشیدیمـــ... هوووه :)
خلاصه جرمای ما این چیزا بود... :)

خیلی خوب بود
اینو گفتی یاد یه خاطره افتاد

توی دبیرستان من هم گوشی اوردن جرم بود

یک روز همه بچه ها گوشی اورده بود که جلو هم کلاس بزارن که اره دوربین گوشی من 3 مگا پیکسله
مال من ان 95 هست و از این دیوس بازیا

یک نفر تو کلاس چو انداخت که مدیر مدرسه میخواد همه رو بازرسی بدنی کنه

شاید یه 20 نفری که گوشی داشتن همشو دادن به یک نفر که ببره یه جایی قایم کنه تا تو بازرسی بدنی جناب مدیر گیر نیفتن

همین اتفاق هم نیفتاد

جناب مدیر اونروز واسه بازرسی بدنی نیومد
بعد بچه ها رفتن سراغ گوشی هاشون

اما گوشی در کار نبود
گوشی ها رو گذاشته بودن تو لوله ناودونی
تا اخر سال هم گوشی هاشون پیدا نشد
گویا دزد برده بود
خیلیا رفتن شکایت کردن
هیچ ابی باز نشد

گوشیای قشنگشون از بین رفت بیچاره ها😬

mamad1 #۲۹
Mehrbod

راستش هیچی به یاد ندارم. دوران سیاه و نکبتی‌ای بودند و ارزش زیادی برای بیاد سپردن ندارند 😁

دبیرستان جی ؟
دانشگاه چی ؟
سربازی چی ؟😬

هیچ هیچ؟

Alice #۳۰
mamad1

خیلی خوب بود
اینو گفتی یاد یه خاطره افتاد

توی دبیرستان من هم گوشی اوردن جرم بود

یک روز همه بچه ها گوشی اورده بود که جلو هم کلاس بزارن که اره دوربین گوشی من 3 مگا پیکسله
مال من ان 95 هست و از این دیوس بازیا

یک نفر تو کلاس چو انداخت که مدیر مدرسه میخواد همه رو بازرسی بدنی کنه

شاید یه 20 نفری که گوشی داشتن همشو دادن به یک نفر که ببره یه جایی قایم کنه تا تو بازرسی بدنی جناب مدیر گیر نیفتن

همین اتفاق هم نیفتاد

جناب مدیر اونروز واسه بازرسی بدنی نیومد
بعد بچه ها رفتن سراغ گوشی هاشون

اما گوشی در کار نبود
گوشی ها رو گذاشته بودن تو لوله ناودونی
تا اخر سال هم گوشی هاشون پیدا نشد
گویا دزد برده بود
خیلیا رفتن شکایت کردن
هیچ ابی باز نشد

گوشیای قشنگشون از بین رفت بیچاره ها

20 نفر گوشی داشتن؟ چه خبره ما فقط یکی دو نفر میاوردنـــ...
باید میرفتید اونی که چو انداخته رو مفصل می زدید که دیگه از این کارا نکنهــ...

:)

mamad1 #۳۱
Alice

20 نفر گوشی داشتن؟ چه خبره ما فقط یکی دو نفر میاوردنـــ...
باید میرفتید اونی که چو انداخته رو مفصل می زدید که دیگه از این کارا نکنهــ... :)

اره اون موقع کل کل سر گوشی زیاد بود که گوشی کی بهتره

یادمه منم همون روزا یه ان 73 400 هزار تومنی خریده بودم شاخی بود برا خودش اون زمان😄

همون روز نبردمش

خب گوشی من که دزدیده نشده بود که برم بزنمش

حماقت بزرگی که کردن این بود که سریع تحت تاثیر یه شایعه قرار گرفتن

و ساده ترین و احمقانه ترین روش رو هم انتخاب کردن

حقشون بود

Reactor #۳۲

اون سالی که ما دبیرستان بودیم گوشی موبایل تازه اومده بود و تک و توک آدم هایی بودن که موبایل داشته باشن و مردم وقتی کسی رو میدیدن که موبایل داره مثل آدم فضایی ها بهش نگاه میکردن.
یک دوستی داشتم پدرش همون زمان موبایل خریده بود. یک روز با خوشحالی اومد مدرسه گفت بابام موبایل خریده گفتیم زر نزن خالی نبند. اونم گفت فردا میارم که ثابت کنم.
فرداش اول صبح گوشی موبایل باباش رو ورداشت آورد سر کلاس و گفت ایناهاش حالا خوردید؟ 5 دقیقه نشد که گوشی زنگ خورد و ما میشنیدیم که باباش اون ور خط خواهر و مادر ایشون رو مرتب مورد عنایت قرار میداد و میگفت مادر**** موبایل منو با خودت کجا بردی؟؟! صدا اینقدر بلند بود که همه با صدای دالبی دُر پراکنی پدر ایشون رو میشنیدند.
خلاصه بعد از اون نوبت ما رسید که بگیم خوردی؟؟!👍😬

Anarchy #۳۳

دوستان یادش به خیر کنار مدرسه ما یه فروشگاهی بود که بدون اینکه بیعانه بگیره نوشابه و ساندویچ که میداد میگفت شیشه نوشابه رو خودتون پس بیارید...بچه ها هم نامردی نمیکردن شیشه نوشابه ها رو به تعداد زیاد از یه بلندی پرت میکردن پایین و میشکست که چه حالی میداد😬 و هر جایی که فکر کنین میذاشتنش...یه بار یکی از بچه ها دقیقا روز اول مهر یه شیشه نوشابه رو گذاشت لای شاخه های یه درخت و چون هنوز کامل برگاش نریخته بود معلوم نمیشد...خلاصه هفته بعد یکی از بچه ها زیر همون درخت ایستاده بود که یه دفعه شیشه از اون بالا پرت شد افتاد جلوش و خورد شد...ناظم هم اومد یقه اون بدبختو گرفت که پس تو هستی میری شیشه ها رو میشکنی..بدبخت هر چی میگفت ناظم حرفشو قبول نمیکرد....یادمه آخر کار بیچاره فروشگاهیه میگفت 14 تا صندوق نوشابه کم آوردم😜

Anarchy #۳۴

امان از این تاپیک که من رو برد به سال های دور و شیرین مدرسه😬!! یه خاطره باحال دیگه یادم اومد...

تو مدرسه ما برای اینکه کار فرهنگی کرده باشن هر روز روزنامه میاوردن برای مطالعه بچه ها...خلاصه یه روز سرد زمستون که شومینه مدرسه روشن بود، بچه های شیطون مدرسه اومدن تمام روزنامه ها رو انداختن تو شومینه و بعد از چند دقیقه چنان دودی دو طبقه مدرسه رو برداشته بود که نگو....کل در و دیوار مدرسه رو دوده گرفته بود...اولش فکر کردن مدرسه آتیش گرفته😜!! خلاصه همون شد که دیگه روزنامه نیوردن تو مدرسه ....

Russell #۳۵

یادش بخیر در دوران دبستان یکبازیهای عجیبی اختراع شده بود که بازی

میکردیم،از بازی با عکسهای توی آدامسها

تا

فوتبال بازی کردن با چند گلوله کاغذ کوچک.در

کل من دوران دبستان رو بیشتر دوست داشتم.

Russell #۳۶

یکبار هم بچه ها سوزن گذاشته بودند روی صندلی معلم،متاسفانه موقعش طوری بود که من خود صحنه نشستن معلم روی سوزن رو ندیدم 😆

blackswan #۳۷

خب حالا دست شما درد نکنه ....

Anarchy #۳۸

یه خاطره دیگه یادم اومد...یه معلم ادبیات داشتیم همیشه خیلی ژست میگرفت...یه بار اومده بود تکالیف رو چک کنه که انجام دادیم یا نه...یکی از بچه ها که خیلی شیطون بود گفت میخواین یه کار با حال کنم...گفتیم چی، گفت نگاه کنین...معلم ادبیات اومد ردیف آخر و پشتش به ما بود داشت تکالیف ردیف کناری رو نگاه میکرد....این دیوونه یه دفعه انگشتشو دقیقا برد بین پاهای آقای معلم ادبیات😱 یعنی خیلی جرات داشت....حساب کنید اگه معلم یه میلی متر تکون میخورد میفهمید انگشت مبارک ایشون بین پاهاشون هست🔞👿😄👍

Mehrbod #۳۹
mamad1

دبیرستان جی ؟
دانشگاه چی ؟
سربازی چی ؟😬

هیچ هیچ؟

نه تنها چیزهای کدر و تاریکی به یاد میاورم.

به گمانم آنارشی باید این بلوکه کردن خاطرات را به لیست « مکانیسم‌های دفاعی ذهنی ذهنی» بیافزاید!

😉

Anarchy #۴۰
Mehrbod

نه تنها چیزهای کدر و تاریکی به یاد میاورم.

به گمانم آنارشی باید این بلوکه کردن خاطرات را به لیست « مکانیسم‌های دفاعی ذهنی ذهنی» بیافزاید! 😉

مهربدجان همان کدر و تاریک ها رو هم بگو میتونه جالب باشه...به هر حال انسان هست و تجربیاتی که شاید انتخابی نبودن...

در مورد مکانیسم های دفاعی سر فرصت یک به یک میرسم...در مورد شما فعلا این هست😬:

Denial: Refusal to accept external reality because it is too threatening; arguing against an anxiety-provoking stimulus by stating it doesn't exist; resolution of emotional conflict and reduction of anxiety by refusing to perceive or consciously acknowledge the more unpleasant aspects of external reality.

Reactor #۴۱
Russell

از بازی با عکسهای توی آدامسها

آدامس zagor رو من یادمه که راهنمایی بودیم عکس هاش رو از داخل آدامس در می آوردیم و داخل یک آلبومی میچسبوندیم و مثلا قرار بود آخر سر این ها رو پست کنیم تا جایزه بگیریم. برای کجا من هم یادم نیست. فکر کنم ترکیه ای بود.
یادمه که همه ی عکس های آلبوم رو کامل پُر کرده بودم بغیر از آخریش که نه من و نه هیچکس دیگری اون یکی آخری رو نداشت!!👎
قبل تر از اون هم آدامس های فوتبالی بود که زمان بچگی وقتی دبستان میرفتم یک تاغار از این عکس های فوتبالیست های معروف داشتم که در کوچه با بچه های محل تیری بازی میکردیم👌

Russell

فوتبال بازی کردن با چند گلوله کاغذ کوچک

این رو من هم یادمه روی نیمکت های مدرسه بازی میکردیم. گاهی وقت ها با کاغذ دروازه هم درست میکردیم😍

Anarchy #۴۲

یادش به خیر زمین فوتبال با خودکار رو جلد پلاستیکی کتابا میکشیدیم و بعد کاغذ گلوله شده رو میفرستادیم داخل و مثل فوتبال دستی بازی میکردیم البته انگشتمون توپ رو شوت میکرد....

یه کار دیگه هم که بچه ها میکردن میوه درخت اکالیپتوس رو میاوردن میذاشتن داخل لوله خودکار و محکم فوت میکردن...انقدر تو سر و کله بچه ها زدیم با اینا وسط کلاس😬!!! یه کار دیگه هم این بود که پوست پرتقال یا نارنگی رو تو صورت یکی از نزدیک فشار میدادیم این گاز یا در واقع مایعش میپاشید تو صورتشون بدبختا تا چند دقیق هیچ جا رو نمیدیدن😜!!!

ما دهه شصتی ها یعنی نسل کامل سوخته انقلاب اسلامی چه تفریحات ساده و سالم و ارزونی داشتیما....دلم برای خودم تنگ شد امشب😢!!

Anarchy #۴۳

آدامس هم که دوستان گفتن یادم به آدامس های loveis افتاد...دیگه اوج آزادی و صحنه دار بودن تو عکس های داخل این آدامس بود....یه دفترچه هم خودم داشتم که سری کامل عکس های turtles یا لاک پشت های نینجا رو داشت و اگه کاملش میکردیم باید پست میکردیم به نمیدونم کجا...البته هیچ وقت کامل نشد!!

Reactor #۴۴

یک معلم هندسه داشتیم خیلی پیر بود. یک عینک ته استکانی به چشمش میزد و اصلا چشمش درست نمیدید اونطور که گاهی وقت ها تخته رو کج و موعوج مینوشت بچه ها رو با اسامی اشتباهی صدا میزد و چون چهره ی کاریکاتور مانندی هم داشت علیرغم اینکه اصلا روحیه ی شوخ و بذله گویی نداشت ولی سوژه شده بود
چند بار بچه ها گچ های پای تخته رو ریختن روی صندلیش و وقتی روش مینشست و بلند میشد منظره ی به غایت خنده داری میدیدم و همه میگفتیم شبیه بوزینه های آفریقایی شده که در کونشون رنگ و وارنگه!!🐈
چند بار هم بچه ها عطر های شابلدوالعظیمی آوردن و پاشیدن روی کُتِش با نور لیزر که اون موقع تازه اومده بود موقعی که روی تخت مینوشت مینداختن روش و مسخره بازی در می آوردن و میخندیدیم و در کلاس هندسه حسابی بهمون خوش میگذشت:fuuthatshi:
بعد از چهار پنج ماه اینقدر سر به سرش گذاشتن که از کلاس ما رفت و یکی دیگه اومد جاش:fuuyea:

Reactor #۴۵

گل کوچیک تو محل هم از تفریحات سالم دهه شصتی ها بود که البته دردسرهایی مثل شکستن شیشه خونه همسایه یا افتادن توپ در حیاط همسایه ها و گاهی پاره کردن توپ توسط همسایه ای عصبانی رو بدنبال داشت:why:

Ouroboros #۴۶

عجب مردمان نوستالژیکی هستیم ما. دلمان برای فوتبال کاغذی و مدارس جمهوری اسلامی هم تنگ می‌شود..

Anarchy #۴۷
Ouroboros

عجب مردمان نوستالژیکی هستیم ما. دلمان برای فوتبال کاغذی و مدارس جمهوری اسلامی هم تنگ می‌شود..

امیر گرامی من که شخصا بسیار نوستالژیک هستم...اخیرا کمتر فرصت میکنم اما قبلا حتی ساعاتی از روز رو اختصاص میدادم به مرور خاطرات گذشته!!

Ouroboros #۴۸

از جمله بدبختی‌های بزرگ این مُلک بلاخیز ِ بلازده همینست.. من آدم دیده‌ام که با چهره‌ای جدی سوگ بادی را می‌خورد که در قادسیه از جهت مخالف وزید!

Anarchy #۴۹
Ouroboros

از جمله بدبختی‌های بزرگ این مُلک بلاخیز ِ بلازده همینست.. من آدم دیده‌ام که با چهره‌ای جدی سوگ بادی را می‌خورد که در قادسیه از جهت مخالف وزید!

البته امیرجان وضع من در این حد خراب نیستا😜!! حسرت نمیخورم و مرورشون گاهی تلخ و گاهی هم شیرینه...این خاطرات هم جزیی از وجود ماست و جدا ناشدنی.. مگر اینکه روزی به توانی برسیم که محتویات مغزمون رو به طور انتخابی مثل رایانه shift+delete کنیم😬

ولی اینکه حسرت اتفاقات تاریخی که درش نقشی نداشتیم رو بخوریم دیگه کمی تا قسمتی احمقانه است..

Theodor Herzl #۵۰

من یادم هست توی دبستان معلم پرورشی یک گروه بهداشت درست کرده بود ، منم عضوش شدم ، یکی‌ بود نزدیک مدرسه ما بساط میکرد آلوچه ، تمبر هندی، لواشک اینها می‌فروخت ، ما هم زورمون به این بی‌چاره رسیده بود هی‌ می‌رفتیم بهش تذکر بهداشت میدادیم ، آخر بساطش رو جمع کردش رفت😄